کرامت آب و بوسه ی ماهی...

لله

هنوز فایرفاکس مشکل ِ نیم­فاصله را دارد، زین­روی، مرورگر اینترنت اکسپلورر پیش­نهاد می­گردد...

 

 

وقتی قلم و راقم موضوعیت پیدا کنند، ترتیب ِ خوانش ِ کتاب هم اهمیتی می­یابد از همان سلک. اما مواقعی پیش می­آید که در عین ِ آن موضوعیت، این ترتیب نیز حاصل نمی­گردد و آن، وقتی­ست که ترتیب و نظم، جای­شان را به پریشانی و بی­نظمی و حتا بی­خوابی و آشفتگی دهند!

برای من که کتاب­های رضا امیرخانی را بی­توجه به سال ِ نشر خوانده­ام، چه فرقی می­کند او جوانکی 22ساله باشد یا کامل ِ مردی سی و پنج - شش ساله!

ذهن ِ ریاضی و پلاگینی ِ مستور در قلم ِ امیرخانی را اول­بار در "من ِ او" مزمزه کردم - هم­او که جلدش قهوه­ای ِ آب­شار ِ موهای مه­تاب بود و سپیدی ِ مُعلای عجمی - و بسیار خوش­آیندم بود این سبک از نویسندگی که بیش­تر به حل معادله می­مانست تا قلم­زدن.

مؤلفه­های ثابت و سبکی ِ قلم ِ امیرخانی - که دوست­تر می­دارم "رضا" بخوانمش - فارغ از این­که آیا مؤلفه می­تواند معادلی مناسب برای کامپاننت­های مهندسی او در نوشتار باشد یا نه، همان اجزای اصلی و بازوهای مکانیکی نوشتار ِ اویند. از تکه­کلام­های ثابت ِ هف­کور و درویش­ مصطفی و دریانی گرفته تا سیلور­منز ِ منهتن و نیویورک و تا حتا آن­هایی که ذهن ِ ارمیای "ارمیا" می­گوید، همه و همه قطعات ِ پازلی هستند که فرای اهمیت­شان در جملات، جایی در کنار ِ قطعاتی دیگر از این پازل، اهمیت و پلاگ­اوت­هایی حزن­آلود و شورانگیز و نوستالژیک را می­سازند که آینه­ی همان ذهن ِ ریاضی و روح ِ پُرتب ِ امیرخانی­اند و بسیار ساده­لوحانه­ست اگر این اعتبار را ذاتاً مختص ِ آن جملات بدانیم که بیش­­تر و پیش­تر محصول ذوق و قریحه­ی راقم است و نتیجه­ی چکش­کاری­های کی­بوردی ِ خاصّ ِ امیرخانی و البته به ضرس ِ قاطع می­توانم بگویم اگر خود این­جا حاضر بود، می­گفت: هذا من فضل ربی...

بعد از اشتغال ِ روزهایی که با نگاه ِ حسرت­بار به عطف ِ آبی ِ ارمیای نخوانده­ی رضا در کتاب­خانه­ام گذشتند، روزهای هفتم و هشتم رمضان 1430، بهانه­های خوبی بودند برای اثبات ِ چندباره­ی کرامت ­ِ مولی­الکریمی که کرما در برابر کرامتش کوچک­اند و عُظَما در برابر ِ عظمتش متواضع­!

پیرو ِ سنت ِ اجابه­ی حین أنادیه ِ این روزهای پُربرکت افتتاح، توفیقی یافتم و خوانش ِ ارمیا را در یک­روز و نصفی به پایان رساندم.

از اندک­کتاب­هایی­ست که به زعم ِ من، سهمی ِ سیر ِ داستانش نه در صفر که در اوج و در آن­چه که باید بشود به پایان رسید­ه­ست. مصطفای پُررنگ ِ اول داستان که حتا گاهی لازم است امیرخانی بیاید و فیس­تو­فیس سلامت ِ اخلاقی­اش را برای خواننده­ی نادان و عجول توضیح دهد، وقتی در مسیر ِ دانایی خواننده و تکامل داستان، جایش را به عدسی ِ دوربین ِ متبرک به خون ِ خشک­شده­ی مصطفای شهید و شخصیتی آرمانی از آدم­های ساده و صاف ِ دفاع ِ مقدس می­دهد و رفته رفته در عناصر ِ دیگر ِ داستان، تکثر می­یابد، فقط و فقط ذهن را مهیا می­سازد برای پایانی از جنس ِ مصطفا!

مصطفایی که شاید فقط نمود و نمونه­ای باشد از آن­ها که مصطفاهای خمینی شدند... و شاید نیز خاطره و عطری­ست جامانده از آن پیر، بر لبان پسربچه­ای قدرشناس!

وقتی آب نیست، ماهی حتا اگر روی جلد گالینگور و توی آب هم باشد و حتاتر اگر ماهی خود نیز آب باشد، می­میرد و آه اگر سنگی روی بدن ِ ماهی گذارده شود...

از طرف ِ امیرخانی و خودم، خوانش ِ این کتاب را تقدیم می­کنم به روح و جان­های زیر ِ سنگ...

لحد باشد یا لگد، سنگ، سنگ است وقتی نمی­توان حتا مُرد...

شنبه 7 شهریور 88

/ 6 نظر / 147 بازدید
انار دل

مصطفی... مصطفی... مصطفی... هی... چقدر با هم فرق دارند مصطفی ها ، چقدر به هم شبیه اند مصطفی ها: مصطفی منو ...

بی نام-قابل انتقال به غیر

"من او "رو خونده بودم . خوشم اومد. تشویقم کردی که " ارمیا " رو هم بخونم.

من

به نام خدا سلام . زیبا می نویسید. تاب ارمیا را خوانده ام ولی آنچنان نبود که فکر می کردم باشد .... ای کاش بهتر تمام می کرد داستان را .. تا اینکه محو رد رحلت امام شود . نثر شما شیواتر از نثر امیرخانی ست . موفق و بهروز باشید یا علی

؟؟

وقتی که ارمیا رو می خوندم دلم می خواست حرف به حرف و کلمه به کلمه شو ببلعم !.... دلم می خواست کتاب تموم نشه و توی بعضی صحنه ها حداقل برای مدتی بمونم. اصلا بعضی جاهاشو ننوشته بود بلکه کاملا به تصویر کشیده بود. و.... هرچند ارمیای بیوتن گاها کم حرف و حتی بی حرف بود اما آخر داستان با غافل گیری جالبش آدم رو درگیر می کنه. جناب امیرخانی قلمت مستدام.... همچنین جناب مهدوی....

چهره ی باران

یا سلام به یمن قدوم کریم اهل بیت چهره ی باران بروز شد منتظر نظرات شما هستم زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی مدد زغیر تو ننگ اسن یا علی مددی

انار دل

منتظر پست جدیدم.خیلی وقته!