من به روشنایی نگاه میکردم    هی بالا و پایین می پرید،سرش گیج میرفت،خسته میشد،گریه میکرد،میخندید من به روشنایی نگاه میکردم...     بهم نگاه میکرد،باهام حرف میزد،سرم داد میکشید من به روشنایی نگاه میکردم...    اذیتم میکرد،منو میزد منو میکشت... من به روشنایی نگاه میکردم...    دیگه تاریک تاریک تاریک بود به روشنایی نگاه کرد و مرد من به روشنایی نگاه میکردم...  

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SaRa

سلام.قالب نو مبارک!!

ليلی

بازم من!ديدم قالبت عوض شده گفتم يه تبريکی منم بگم!!:دی!مبارکا باشد!!

خدامراد

سلام خيلی قشنگ بود .. ..او را به رو روشنی و سبزی پیوند زده اند تا ببالد و بتابد راستی مگر درختها ميدانند روزی قلم ميشنود که اين طور سبزند .. تمام حرفا هايم را در اين چند کلمه بخوان .. موفق باشی دوست خوبم

سها

سلام.بسيار وبلاگ زيبا و افکار قشنگی داری. اميدوارم اين سر اغازی برای دوستی ما ياشه. يا حق

aita

قالب نو مبارک داداشی!

كودك فهيم

بابا هرکی مياد سه تا سه تا کامنت ميزاره...بابا هر روز يه قالب...بابا ابر...بابا پسر دايی...

ليلی

نماز روزه های شما هم قبول محمد آقا!گفتم اينم بگم که بشه ۴تا بگيم بلديم ۴تا ۴تا هم نظر بديم!!!!!!!!اگه بازم به روز نکنی بيشتر از ۴تا هم می شه!:دی

ali

وبلاگت دوزار نمي ارز

پرسپولیسی

اون ماه احتمالا احوالاتت اینهمه احساس منفی رو می طلبیده که تم پست ها اینهمه تاریکه... ولی خب من اصولا دوست دارم از اینجور چیزها