سلطانِ صبح*

صبح‌به‌صبح چهل دقیقه مانده به اذان، به مدتِ 5 دقیقه شروع می‌کند به خواندن. البته روزهای باران و طوفان نشنیده‌ام بخواند یا شاید هم می‌خواند و صدایش به گوشِ من نمی‌رسد. مشخصا اما وقتی که هوا خوب است، حالِ او هم مثلِ همه‌ی خلائقِ خدا به‌تر است و میلِ به خواندن‌ش هم بیش‌تر.

نسبت به خروس‌ها که بی‌محل هم می‌خوانند و اصلا اعتباری به ساعاتِ خواندن‌شان نیست و دوی نیمه‌شب هم اگر ویرشان بگیرد می‌زنند زیرِ صدا، بلبل واقعا موجودِ لطیف، دوست‌داشتنی، وقت‌شناس و متمدّنی‌ست از این جهت. طراوت و شادابی‌ای که در صدای بلبل هست، در هیچ ملودی و موسیقیِ مصنوعی‌ای نیست.

هیچ‌وقت آدمِ با زنگِ ساعت بیدارشدن نبوده‌ام. یعنی نه‌ این‌که این تجربه‌ی همه‌گانی را نداشته باشم که برعکس، بس‌یاربار بوده که با زنگ و الارم و اسنوز بیدار شده‌ام. آن‌وقت‌ها که کوچک‌تر بودم و از این ساعت‌های تویین-بِلی بود، با آن‌ها و بعدتر که هی بزرگ‌تر شدیم و ساعت‌ها آب رفتند و کوچک شدند هم باز با انواعِ دیگرشان و تا حالا و انواعِ موسیقی‌هایی که می‌شود تنظیم کرد برای الارمِ گوشی.

اما با همه‌ی این احوال، هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که با صدای زنگِ ساعت چست و چالاک از جایم بپّرم و احساس کنم ام‌روز می‌توانم دنیا را تغییر دهم. حتا اگر به قاعده و اندازه هم خوابیده باشم و به قولِ معروف خواب‌م کامل شده باشد، باز هم صدای ساعت یک‌جور حرفِ زور است برایم و دل‌م می‌خواهد از لجِ او هم که شده تمرّد کنم و قدرِ غلتی هم شده بی‌محلّی کنم بهش. اساسا فلسفه‌ی اسنوز یعنی هم‌این. یعنی بزن به درِ بی‌خیالی تا جان‌ش بالا بیاید.

صدای بلبل امّا از لونِ دیگری‌ست. اگر تمامِ شب را هم بیدار بوده باشم، باز هم شنیدنِ صدای بلبل برایم هم‌معنیِ شروعِ روز با به‌ترین احوال و خوش‌ترینِ حالات است. دل‌م می‌خواهد بروم نانِ تازه بگیرم برای صبحانه و هی گمان کنم ام‌روز قرار است یک اتفاقِ خوبی بیفتد و ام‌روز، روزی‌ست برای به انجام رساندنِ کارهای نکرده و نصفه‌مانده‌ی گذشته. صدای بلبل برای من مساوی‌ست با یک‌جور احوالِ بهاری. کأنه شرطی شده‌ باشم؛ این صدا می‌بَرَدَم به اردی‌بهشت و خرداد و هم‌آن طراوت و احساس را در من ایجاد می‌کند. خیلی زیرِپوستی و به قولِ صائب سَبُک‌روح.

پی‌نوشت: این مطلب خیلی نتیجه‌گیری و این‌ها ندارد؛ صِرفا بیانِ تجربه‌ای‌ست.
* «عنوان» را از صائب وام گرفته‌ام.

/ 7 نظر / 8 بازدید
یاسین

به قول سعدی: گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و ما خاموش... التماس دعا

شکلات

اتفاقا تجربه‏ای که بیان کردید خیلی ملموس، قشنگ و دل‏نشین بود. اصلا طبیعت یعنی همین. این که بتونی با صدای بلبل و نور آفتاب و ... صبح به صبح به زندگی لبخند بزنی. و آن قدر در تو شور و تازه‏گی زنده بشه که مبدا حرکت جدیدی رو برای آن روزت رقم بزنی. و در کنار آن لذتی‏ست بوی نان تازه‏ی دم صبح...

میترا

واکنش‏تون به صدای زنگ ساعت جالبه صدای ساعت یک‏جور حرفِ زوره...:)

حکیم

باید برای ادمهایی مثل شما رخ بدهد . بلبل هم خوب می داند برای کی بخواند که باورش کند

حکیم

برا ما که تا حالا نخونده ینی میشه ؟[نگران]

سیما

مطلبتون خیلی حس زندگی یا شایدم سرزندگی داشت، ممنون.

نفیسه

همه چیزایی که نوشتیو درک کردم. مزه‌مزه کردم قبلن. عین خودت! از آلارم ساعت گرفته تا صدای اون بلبلِ احتمالن زیبا پشت دیوارِهای آجری روی شاخک‌های گردو