روزمرّه و بی‌عنوان

امشب هوس کردم از این پست‌های روزمرّه‌ی الکی بنویسم. موضوعِ یک‌خطّیش هم هست «هر کاری رو که زیاد انجام بدیم، یه‌جایی از وجودمون ذخیره می‌شه».
اوّل‌دوّمِ راه‌نمایی بود که اوّلین باشگاهِ عمرم رو رفتم. اسمش بود: «چُی‌ لی فوت» (یا کای لی فوت)؛ از زمره‌ی هنرهای رزمیِ چینی. تو ایرانش یک چیزِ الکی بود البتّه. هرچند که تمریناتش خوب بود. امّا فدراسیون و حساب‌کتابش خیلی دهن‌پرکن نبود. مربّیم پسرِ یکی از دوستای بابام بود. اصلاً اوّلش عکسِ اونو که روی پوسترِ کنارِ نون‌وایی دیده‌م توجّهم جلب شد و رفتم. خلاصه یه تعدادی بودیم. تقریباً دوسال‌ونیم رفتمش و آخرش مربّیه ول کرد باشگاه رو و هوا شدیم. چندماهِ آخر من بچّه‌هارو تمرین می‌دادم. علّتشم این بود که حرکاتِ کششی و هوازی و بدن‌سازی رو خوب بلد شده بودم تو اون مدّت. از بس که تو گوشم خونده بودن «پاهات بلنده، اگه خوب بالا بیاد کارِ حریف تمومه». شایدم به‌خاطرِ قدّم بود که بلندتر بودم از بقیه و می‌خورد که ارشد باشم.
یه‌بار رفتیم مسابقاتِ انتخابیِ تیمِ ملّی. نیمه‌کنترلی بود و ضربه به سر حتّا نشون‌دادنش هم خطا بود. پای فینال خوردم به یه پسره‌ که وزنش از من خیلی بیش‌تر بود. ترسیده بودم ازش. همون راندِ اوّل پامو کشیدم بالا و با یه راوْندبک‌کیک کوبوندم کنارِ سرش. یارو ناک‌اوت شد و منم دیس‌کوآلیفای و بازنده. تیمِ ملّی‌ هم پر.
بعد که اون باشگاه تعطیل شد، یه شیش‌ماه رفتم سوپرکنتاکت پیشِ یه مربّیِ دیگه. البتّه مربّی که نه، استاد. خیلی استادِ خوب و کاربلد و متواضعی بود. آقای بابک واقفی. سوپرکنتاکت یک رشته‌ی تولیدِ ایرانه که از نظرِ فنّی عینِ کیک‌بوکسینگه. یعنی هنرهای رزمیِ میکس. همه‌چیز آزاده توش. غیر از فنونِ گرفتن. که البتّه تو مسابقاتِ یو.اف.سی. گرفتن هم آزاده. از شانسِ بدِ من صاحبِ اون باشگاهه هم ورشکست شد و استادم رفت یه باشگاه که هم دور بود به خونه‌مون و هم شلوغ. باهانه جور شد که نرم. بعدترش هم خورد به درس و کنکور که کلّاً نرفتم. حالا الآن دوسه‌ماهه که دوباره دارم می‌رم پیشِ استادواقفی کیک‌بوکسینگ. بعد از تقریباً ده‌سال از آخرین باری که روی تاتامی بوده‌م. راستش رفتم که چربی‌های شیکمم آب شن و نَمیرم از بی‌ورزشی. حالا ولی موتورم روشن شده و می‌خوام فایتینگمو هم قوی کنم.
همه‌ی این روضه‌هارو خوندم که بگم بعدِ این‌همه‌سال دوری از ورزشِ رزمی، هنوز پاهام خوبن. یعنی الآن بعدِ این مدّت که دارم می‌رم، های‌کیکم عینِ قبلنه و صدوهشتادم تقریباً باز می‌شه پام. امشب یه نیم‌چه مبارزه‌ای کردم با یه پسره‌ی توپُر که بچّه‌ی فومن بود. از ضربه‌های پام می‌ترسید. خودش گفت بهم. با خودم فکر کردم دیدم مالِ تمریناتِ اون‌موقه‌هاست. اون‌همه حرکاتِ کششی و نرمش‌های طولانیِ اوّلِ باشگاه‌. نتیجه گرفتم هرکاری رو که «زیاد» انجام بدیم یه دوره‌ای، حتّا اگه ازش فاصله‌ی زیادی بگیریم، می‌مونه تومون.

/ 3 نظر / 120 بازدید
نازنین

این پستای روزمرّه و بی‌عنوان، پست های خوبی هستند

نازنین

حس زندگی توشون هست، یه حس خوب. بعد لا به لای این حس خوب میشه نسبت به زندگی خودت چیزی یاد بگیری یا تجربه ای به دست بیاری

نازنین

صد البته اون پست ها هم خیلی خوب هستند. و علت اصلی انتخاب وبلاگ شما برای خوندن، اون پست ها ست. نوشتن گاه گاهی یادداشت های روزانه باعث دل نشینی بیشتر وبلاگتون و حس نزدیکی بیشتری با نویسنده میشه و وبلاگ را از حالت جمود در میاره. تا فرصت مناسبه اینم بگم که واقعا عالی مینویسید و به جز قلم خوبتون از نوشته هاتون مشخصه که معلومات نسبتا زیادی دارید. متشکرم