پایانِ قیصر بود... امّا نه!

شش‌سال گذشت و هنوز سوگ‌واره‌ای رساتر از این ابیاتِ «محمّدحسین نعمتی» نخوانده‌ام در رثایش:

«افسوسِ دریا» را نفهمیدیم، «روزِ مبادا» را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتنِ او شد -هرروزمان روزِ مبادا- نه!؟
 نامَردُمی‌ها مَرد را آزُرد، تا در فضای سردِ شب پژمرد
او بغضِ قیصربودنش را خورد، او نانِ قیصربودنش را نه!
شاید زمان ما را عوض کرده‌ست، این مَرد امّا هم‌چنان مَرد است
این مرد نامِ دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!
دل‌خسته از زندانِ در زندان، از جنگ با این دردِ بی‌درمان
مرگ آمد و این مردِ بی‌پایان، چیزی نگفت این‌بار حتّا «نه»!
صبحِ سه‌شنبه هشتمِ آبان، آغوشِ بازِ سیّد و سلمان
آغازِ «قیصر» بود یا پایان؟ پایانِ قیصر بود... امّا نه!

/ 1 نظر / 50 بازدید
محمد حسن بهرام شاد

رسا و صمیمی! هنوز صدای گرم قیصر تو اون جلسه شهر کتاب تو گوشمه. خدای‌ش رحمت کند.