هنوز خوابیده بود

      روی تخت و زیر پتو

  وقتی که دیوار بالا میآمد

    و خوابش نمیگرفت

            در تاریکی وجود آسمان

            و گرمای دستان مهربان نور

 زیر عینک آفتابی خورشید

 آن پرتقال گرد

چشم های پریشان مادر بزرگ را میتوان یافت

     که به خواب نمیروند...

   هنوز خوابیده بود

روی تخت و زیر پتو

  وقتی که دیوار بالا میآمد...

حالا دیگر آسمان هم تاریک بود

و از دستهای مهربان نور هم خبری نبود

   و پریشا نی چشمان...

   حالا دیوار به بالاترین

نقطه چشم رسیده بود

  حالا دیگر برای خواب دیر بود......


/ 4 نظر / 8 بازدید
SaRa

...ديگر آسمان تاريک بود و از دستهای مهربان نور هم خبری نبود!!.....جالب بود.....موفق باشی عزيز.

faryad

سلام دادا محمد...واقعا نيمدونم چی بگم...يه حس غريبی داشتش...خيلی فکر کردم و چيزی جزء قبر برام تشبيه نشدش...خيلی غمگين بودش...دادا خوشحالم اينجا اول ميشم...موفق باشی دادا

faryad

دومم ..خودم هستم...راستی دادا شمالی يا تهرانی...؟

پرسپولیسی

حالا دیگر برای خواب دیر بود... چه حس سیاه و تلخی داره اما هر چی که هست اشناست خیلی زیاد