پرنده‌ی کوچک

داشتم با اسم‌ش بازی می‌کردم و با لحنی که انگار دارم صداش می‌کنم می‌گفتم: «دُرساعت چنده؟ درسانفرانسیسکو، درسالاد می‌خوری؟ درسارافون پوشیدی؟» که یه‌هو به بولیزش اشاره کرد و گفت: «نَ‌نَه؛ ایــن‌که سارافون نیس.» گفتم: «پس سارافون کدومه؟» گفت: «تو کتابای مُفتَلِخ، یه نی‌نی‌هایی هستن که سارافون دارن»...


درسای دو‌ونیم‌ساله از باهوش‌ترین و خوش‌حافظه‌ترین بچه‌هاییه که تا حالا دیدم. معمولا سعی می‌کنه از هر آدمی که دیده یه موردِ به‌خصوصی رو یادش بمونه و اگر دوباره اون آدم رو دید به اون مورد اشاره کنه. این‌روزها عمده‌ی آرزوی درساکوچولو داشتنِ یه چتره که باتوجه به سن و سال‌ش پدر و مادرش هنوز صلاح نمی‌دونن که داشته باشه.

بهانه‌ی نوشتنِ این خاطره شعری بود از شاعرِ هم‌وطن «سوکیاس هاکوب کورِکجیان [معروف به واراند]» در کتابِ «پاییزِ در پرواز»، منتشرشده از نشرِ چشمه. فرازی از اون شعر که منو یادِ این خاطره انداخت رو می‌نویسم:

«کودکی با چترِ نارنجی
چون پاک‌ترین رؤیایِ من،
با قدم‌های کوچکِ خود
گام می‌زند

عصرگاهان است و
باران
‏‏نرم می‌بارد.»

/ 5 نظر / 8 بازدید

شبانگاهان است و باران نرم می بارد همچنان

این درسا خانوم چقد لطیفه...

.

نمیدونم چرا توی بعضی بچه ها متوجه ویژگی های خاص (از نوع مثبت و از نوع ذهنی) شدم ولی وقتی همون بچه ها بزرگ شدن و جوون شدن عادی شدن! نمیدونم این منم که به ویژگی های خاص خوب بچه ها توجه خاص دارم یا این اونا هستن که وقتی بزرگ میشن عادی میشن، برجستگی هاشون ساب میره در گذر رشد اجتماعی، و مثه همه میشن!

.

یه چتر کوچولوی بچگانه چه ضرری داره؟! براش یکی بخرن، یه نارنجی مثلن.