ماهیِ قرمز

بی‌هوده اُمّیدت به دستِ آدمک‌هاست
ای ماهیِ قرمز بمیر این رسمِ دنیاست!

دل‌تنگی‌ات در تُنگ محدود است، امّا
اندوهِ آن‌که در دلِ دریاست، دریاست!

تنها نه تو در بینِ آدم‌ها غریبی
هر سرو در باغِ انار و سیبْ تنهاست

من هم شبیهِ تو اسیرِ تُنگِ خویشم
دریای من هم سرزمینی دور از این‌جاست

یک‌روز سرگرمِ بهشت و عشق بودم
گفتند بعدش نوبتِ تبعید و دنیاست

گفتند در دریای شک اهلِ یقین باش
گفتند در متنِ دروغستان بگو راست!

گفتند هرکس یوسفِ این قصّه باشد
سهم‌ش گرفتاریّ و نیرنگِ زلیخاست

گفتند ابراهیم باشی، مبتلایی
-در آتشی که آخرش بَرد و سلاماست

گفتند و او از آسمان مهبوط‌مان کرد
مخلوق را خالق فقط در رنج می‌خواست...
/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حرا

سلام بعضی یادداشتها رو خوندم اگر برای خودتون باشه و ادبیات هم نخونده باشید اصلا خب سخته گفتنش... قابل تحسینه شعرا ماله کیه؟ و هدایت یعنی گمراه عالم شدن و چه گمراه... یاد حرفای دینانی می افتم خوبه که هستید البته اگر یادداشتها برای خودتون باشه بازم

حکیم

یاد این آیه افتادم: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه... شعر معمولی ای بود .بهتر هم داشتید.

محمد

سلام محمد جان خیلی قشنگ بود. آفرین.

حرا

خب البته اگر ادبیات خونده باشید آره چیزی نیست فقط متفاوته با این حال خوشم میاد که هی بخونم ولی مثلا اگر دامداری خونده باشید یا قصاب باشیدیا ... هم محشره هم متفاوت هم خوشم میاد که هی بخونم چند بار گفتن محشر برای من مثل خود کشیه خیلی فرقی نمیکرد آخه اون وقت لازم نبود هر روز سر بزنم خب کتاب رو میخریدم و در یک فضای حقیقی میخوندمش اونطوری یارانه ی اندک برق هم میموند برای نون شب شعرا واقعا مال خودتونه؟؟؟؟ یه بار تعریف بسه البته برای شعرا محشر خیییییییییلی بزرگه ولی خب انقد خوب هست که بخوام حفظشون کنم

حکیم

وقتی میگید خالق مخلوق را در رنج می خواست یاد این بیت حافظ می افتم: مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زانرو سپرده اند به مستی زمام ما ... حرف تو دهن ادم می زارید؟ من گفتم بد بود؟ من ؟ من گفتم معمولی بود . معمولی !! شما تو حرف عوام در نظر بگیر. بعدشم من در مقایسه با شعر های دیگه ی همینجا گفتم . معمولی بودن به معنای دوست نداشتن نیست که. اگه دوسش نداشتم که نمی اومدم شیش متر کامنت بزارم.

حرا

از نظر من اینا قشنگن بدون شک همشون محشر نیستن چون همه ی آرشیو رو نخوندم توی همون صفحه هم بعضی یادداشتها خسته کنندست تخصصی در ادبیات ندارم ولی انقد خوندم که بدونم همه ی نوشته ها یه سبک رو ندارن برای من سبک و ادبیات قطعه ها و اشعارتون جالبه البته برای من نه شما شما باید جای من باشید حس و حال من رو داشته باشید یعنی باید دقیقا بشید مثل من تا اجازه داشته باشید که بگید اغراق کردم خب از اونجایی که آدمها رو پروردگار عالم منحصر به فرد خلق کرده چنین چیزی غیر ممکنه و خیییییییییییلی خوب میشه که به این ادبیات به نظر من نه نظر شما محشرتون نقد پذیری رو اضافه کنید تا محشر تر تر بشه سلیقه ها متفاوته دیگه

حرا

م م م پس شما حرف درست رو فقط از کسی که بشناسید و مطمئن باشید آدم درستیه قبول میکنید خب برای من اینطوری نیست و به نظر من تاکید میکنم به نظر من حتی کسایی که زندگی شون هی بدتر میشه حرفاشون بیشتر به درد میخوره تا کسایی که هیچی عوضشون نمیکنه نه خوب تر نه بدتر همون جایین که ده سال پیش بودن از کسی که بنده رو نمی‌شناسه اینو واقعا نمیفهمم یعنی تا شما یک شاعر رو نشناسید شعرش رو نمیخونید یا اگر خوندید و خوب بود لذت نمیبرید و تحسینش نمیکنید هر کی آزاده که با یک اثر هنری مطابق حس و حالش ارتباط برقرار کنه و محشره یعنی محشره به نظره من مطابق حس و حال من و ببخشید که باید بگم شاعر خیلی حق دخالت در این احوالات رو نداره و تازه یه چیز دیگه قرار نیست که همه آثار عالی باشن و خوب و بدیشون روی هم اثر گذار باشه به نظر شما قضاوت درستیه که من بگم چون یه قطعه ی شما بده پس همشون ... میخونم حداقل بهارها رو ولی نظرم درباره محشر بودن بعضی قطعه ها عوض نمیشه برای دعای آخر انشاالله

براده

+خوب،بد،معمولی هر چه بود به من که چسبید و به نظرم بیت دومش دلنشین تر بود. +از ما که کسی نظر نخواست اما در مناظره ی شما و سرکار خانوم کوثر به نظرم حق(!؟) با شما بود و راستیِ کم کاستی داشت این که"سلاما هم به اقتضاء قافیه‌بودن اورژینال نوشته شده" +شاید تکراری باشد این که بیایم و بگویم که این نوشته تان مرا به یاد فلان نوشته انداخت؛البته نه به معنای منفی،بلکه صرفاً من باب تلنگر و تذکری.اما به هر حال،خوانده ایدش یا نه،دهنم پرکشید به غزلی از علیرضای بدیع: تور بر سينه ی سراب نشست، لرزه بر آبشار نور افتاد پيرمردي سوار بر قايق؛ باز دريا دلش به شور افتاد آمد و تور نخ‌نمايش را، باز هم‌خوابه كرد با امواج قهرمان هميشة دريا ـ آن پري ـ آخرش به تور افتاد ماهي سرخ و كوچك دريا، رفت و ديگر كسي نديد او را روزي از روزهاي باراني، توي تنگابة بلور افتاد او كه هر روز با رفيقانش، بال در بال موج مي‌رقصيد آه! تصنيف موج يادش رفت، از رفيقان خويش دور افتاد  شانزده سال بعد از اين قصه، با تمام وجود حس كردم من همان ماهي‌ام كه چندي پيش، دل به دريا زد و به تور افتاد

مجید

مطلع کار که خیلی عالیه به نظرم بی‌هوده اُمّیدت به دستِ آدمک‌هاست ای ماهیِ قرمز بمیر این رسمِ دنیاست! با اوج شروع میشه. دو سه بار شعرت رو خوندم و دفعه های دوم و سوم به مراتب بیشتر از بار اول لذت بردم. هم ارتباط عمودی خوبی داشت و هم ارتباط افقی ابیات قوی بودند. موفق و موید باشی...