روزگار

خشک شد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت
مُرد! بر طبقِ مذاقِ روزگار امّا نرفت

زنده‌گی یک‌عمر تلخی کرد و با دل جنگ داشت
زنده‌گی یک‌لحظه هم بی‌یادِ یار امّا نرفت

گرچه در تقدیرمان تحمیل شد رنجِ هبوط
ماهیِ دریا به سمتِ جوی‌بار امّا نرفت

بارها آئینه‌های خانه را نو کرده‌ام
هیچ از تصویرِ غم‌گینم غبار امّا نرفت

ماهْ کامل بود و ابری هم در اطرافش نبود
شرم از چشمِ گنه‌کارم کنار امّا نرفت

گرچه دنیا «دوست» را دستِ فراموشی سپرد
از ورای سال و ماهم «انتظار» امّا نرفت

هرچه هرکس در مذمّت گفت از اندوهِ عشق
-لمس کرد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت

/ 3 نظر / 7 بازدید
سامی دخت

ياد اشعار جناب شهريار افتادم با صداي اردشير رستمي.

میترا

این بیت رو خیلی دوس داشتم: هرچه هرکس در مذمت گفت از اندوه عشق -لمس کرد، از خاطر آن گل بهار اما نرفت ممنون تان.

هامونوشت

اسم وبلاگ‌ت را بگذار داروخانه یا به‌تر بگویم خُم‌خانه... باشد این روح زخمیِ من با اثر این ابیات به امید بازگردد... چرا که "از ورای سال و ماه‌م «انتظار» امّا نرفت" [گل]