کتاب - گفتن

گفتن

λεγειν

به مناسبتِ (بیست‌وهفتمین) نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، دلایلِ رفتن و نرفتن به نمایش‌گاه را مرور می‌کنم. یا به عبارتِ به‌تر، فواید و هزینه‌های نمایش‌گاهِ کتابِ فعلی را برمی‌شمرم. از نظرِ من نمایش‌گاهِ کتابِ تهران این خوبی‌ها را دارد:

- یک جشن و گِردِ‌هم‌آییِ بزرگِ فرهنگی‌ست.
- امکانِ دست‌یابی به طیفِ گسترده‌ای از کتب، در زمانی کوتاه، در یک حدودِ مکانی را فراهم می‌آورد.
- عمد‌ه‌ی ناشرین و مؤلّفین تازه‌ترین کتبِ خود را اوّل‌بار در آن‌جا ارائه می‌دهند.
- فرصتِ دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌گان و ناشرین و دست‌اندرکارانِ حوزه‌ی نشر و نگارش در آن به‌وجود می‌آید.
- معمولاً کتاب‌های ارائه‌شده در نمایش‌گاه، از تحفیف‌های 10 الی 30 درصد برخوردارند.
- برای شهر و روستاهایی که از مرکز دورند و کتاب‌فروشی‌های مناسبی در آن‌ها پیدا نمی‌شود، یک اتّفاقِ خوب است در جهتِ دست‌رسی به کتب و مقصدِ خوبی‌ست برای اردوهای دانش‌آموزی و دانش‌جویی.

هم‌چنین این بدی‌ها را نیز:

- نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به هم‌آن اندازه که «نمایش»گاه است، «فروش»گاه هم هست. از این جهت فروشِ بی‌حدّوحصرِ کتابْ توسّطِ ناشرین در آن، عملاً دو حلقه‌‌ از زنجیره‌ی فروشِ کتاب را حذف می‌کند. «پخش» و «کتاب‌فروشی». آن هم با یک ضریبِ بالایی. یعنی اگر قرار باشد من با مراجعه به کتاب‌فروشیِ محلّه یا شهرم دو-سه کتابِ موردِ نیازم را خریداری کنم، معمولاً با مراجعه‌ به نمایش‌گاهِ کتاب، کتبِ شش‌ماه یا یک‌سال را خریداری می‌کنم. حالا حساب کنید شش‌ماه سودِ یک کتاب‌فروشی از یک خریدارِ کتاب را ضرب در آدم‌هایی که از نمایش‌گاه، کتاب می‌خرند.
- مکانِ فعلیِ برگزاری، هیچ ربطی به «نمایش‌گاه» و «کتاب» ندارد و مصلّاست و کارکِردِ اصلیِ آن برگزاریِ نماز و برنامه‌های مذهبی‌ست و دستِ بالا اگر هم قرار بوده باشد که کاربری‌های اقتصادی-فرهنگی هم داشته باشد، در صحن و شبستان و فضاهای اصلی‌اش نبوده، بلکه بخشی از رواق‌های جلوییِ آن برای ایجادِ یک بازارچه تعبیه شده است. نتیجتاً این‌که مکانِ مذکور اقتصائاتِ نمایش‌گاهی و کتابی را حتّا به صورتِ حدّاقلّی نیز ندارد. از معماریِ محلِّ احداثِ غرفه‌ها بگیر تا تهویه‌ی مطبوع و نور و امکاناتِ استراحتی-رفاهی و دست‌رسی و پارکینگ و...
- به دلیلِ اجتماعِ بی‌سابقه‌ی ناشرین و بالتّبع کتاب‌های با موضوعاتِ مختلف، مراجعین و بازدیدکننده‌گانِ نمایش‌گاه هم‌واره بیش‌تر از ظرفیت‌ِ جغرافیایی و مکانی و توانایی‌های سازمان‌دهی و مدیریتی و حراستی و رفاهیِ برگزارکننده‌گانِ آن است. اضافه کنید به این جمعیّتِ پیش‌فرض، اتوبوس‌‌اتوبوس جمعیّتِ دانش‌آموزی و دانش‌جوییِ خسته‌ی از شهرستان‌ها و استان‌های دیگرآمده را هم.
- راه‌های مواصلاتیِ نمایش‌گاهِ فعلیِ کتابِ تهران هم‌واره با دردِسر، ترافیک و اذیّت هم‌راه‌اند. از مترو -که برای سوار و پیاده‌شدن از آن در ایّامِ عادّیِ تهران هم ترافیکِ جمعیّتیِ گاه دیوانه‌کننده وجود دارد- بگیر تا ورودی‌های سواری و اتوبوس‌ها و... . منطقه‌ی عبّاس‌آبادِ تهران در ایّامِ نمایش‌گاهِ کتاب، به قولِ «هادی عامل» به غوغاکده‌ای تبدیل می‌شود. و چه‌قدرها که برای انجامِ کارهای روزمرّه و رسیدن به مقاصدِ هرروزه‌شان در این مناطق، از ترافیکِ علی‌حدّه‌ی این ایّام آسیب می‌بینند و به تعبیرِ من همه‌ی ما در دامن‌زدن به این روندِ پُرتنش و آسیب‌زا با شرکت‌کردن‌مان در نمایش‌گاه سهیم و شریکیم.
- و آخرین بدیِ نمایش‌گاهِ فعلی یک بدیِ اقتصادی‌ست که شاید خیلی لمس نشود و به چشم نیاید، امّا با یک محاسبه‌ی خیلی ساده می‌شود دریافت که چه‌قدر اهمّیّت دارد. به علّتِ کاستی‌های مکانی و انبوه‌بودنِ جمعیّتِ حاضر در نمایش‌گاه، نیازهای آشامیدنی و خوراکیِ بازدیدکننده‌گان هم افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر قرار باشد در یک بازدیدِ عادّی از یک نمایش‌گاهِ در ترازِ استاندارد، یک قوطیِ آب‌معدنی و یک شکلات مارا سرِحال نگه دارد، در نمایش‌گاهِ فعلی، یک وعده غذا به‌علاوه‌ی چندین آب‌معدنی و هرچه که بشود گیر آورد هم شاید کم باشد! بچّه که بودم، باری با عمویم به یکی از شهرهای اقتصادیِ اطرافِ دریای خزر رفته بودیم، هوا آن‌قدر گرم و شرجی و طاقت‌فرسا بود که دستِ کم دوسوّمِ پولی که با خود بُرده بودم صرفِ خریدِ آب و نهایتاً ساندویچی برای زنده‌ماندن شده بود. و آخرالأمر با نمک‌دانی به عنوانِ هدیه برای منزل و دریایی حسرت، آن بازار را ترک کرده بودم!
علی‌أیُّ‌حال با مقایسه‌ و بررسیِ خوبی‌ها و بدی‌های نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به این نتیجه‌ می‌رسم که تا وقتی نمایش‌گاه به این صورت و پیکر و کیفیّت برگزار می‌شود، نه‌تنها می‌توانم در آن شرکت نکنم، که برای خودم واجب می‌دانم احتراز از حضور در آن را؛ تا به اندازه‌ی یک‌نفر که منم، به آسیب‌های اجتماعیِ آن نیافزایم. خصوصاً وقتی که می‌بینم هیچ کتابی نیست که نتوانم بیرون از نمایش‌گاه/ یا از طریقِ جست‌وجو و خریدِ اینترنتی تهیّه کنم. و وقتی که می‌بینم و می‌فهمم که شغلِ کتاب‌فروشی در کشورِ ما، یک شغلِ فرهنگی-اقتصادی‌ست، و از رونق انداختنِ آن هم، جفا در حقِّ «فرهنگ و اقتصاد» است.
در کشوری که ساعاتِ مطالعه‌ و تأمّلاتِ مردم در حدّاقلِ ممکن است، دریغ‌کردنِ سودِ حاصل از فروشِ یک کتاب از کتاب‌فروشی‌ هم خطاست. چه رسد به این‌که مجموعه‌ی افرادِ خریدارِ کتاب از نمایش‌گاه، لااقل دوحلقه از زنجیره‌ی نجیب و سالمِ فروشِ کتاب را از شبکه‌ی فروش حذف می‌کنند. دوحلقه یعنی دو شغل، دو نان‌آور، دو سفره، دو خانواده... که گفت: زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است/ من از شلوغیِ بسیارِ ردِّپا بیزار...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بازگشت به خانه/ هارولد پینتر (با ترجمه‌ی فتّاح محمّدی):
در صفحه‌ی صفرِ کتاب نوشتم: «معمولی، مزخرف، افتضاح». توضیحش این‌که نه ادبیّت داشت و نه موضوعِ زیبایی. نه ایده‌ی جالبی داشت و نه اجرای خوبی. دوستی می‌گفت از نمایش‌نامه نباید انتظارِ ادبیّتِ یک رمان یا داستان را داشته باشی. امّا من فکر نمی‌کنم در هیچ صورتی بتوانم از هم‌چه قصّه‌ی ضدِّ‌اخلاقی، غیرِواقعی و متوهّمانه‌ای خوشم بیاید. حتّا اگر انتظاراتم را بسیار هم حدّاقلّی کنم. ناشر: هزاره‌ی سوّم.
---

برای خاطرِ آیه‌ها/ مریم روستا:
کتابِ خوبی بود. مایه‌ی دل‌گرمیِ وب‌لاگستانِ فارسی که یکی از اهالی‌اش چنین کارِ خوبی را به زیورِ طبع آراست. این سنخ کارها در فضای ادبیاتِ دینی کم‌اند خیلی. کارهایی که یک‌جور روی‌کردِ ادبی-حسّی دارد، در عینِ این‌که متن، هم‌آن متنِ دین است. برای هدیه‌ و عیدی دادن گزینه‌ی خوبی‌ست برای جماعتِ مذهبی. خصوصاً که با این‌کار از یک اثرِ قابل هم حمایت کرده‌اند. نشرِ معارف درش آورده که در قم و تهران (چهارراهِ کالج) فروش‌گاه دارد و گوگل هم اگر کنید سایتش را خواهید یافت. با پیک و تلفن هم به گمانم خریدنی باشد.
---

در آب‌ها دری باز شد/ غلام‌رضا بروسان:
کارها روحِ شاعرانه داشتند و می‌توان گفت حقیقتاً شعر بودند. بالنّسبه موردِ پسندم بود. با جلد و چاپّی خوب از نشرِ مروارید.
---

مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است/ غلام‌رضا بروسان:
متأسّفانه کتابم را پیدا نکردم تا از روی یادداشتم در اوّلش، بنویسم. چیزی که در خاطرم مانده این است که کتابِ خوبی بود و شعرهای قابلِ توجّهی داشت. یک‌جور مرگ‌آگاهی هم در بعضی از شعرها بود که باتوجّه به سرگذشتِ شاعر، غم‌انگیز می‌نمود. این هم از مروارید.
---

دفترِ بزرگ/ آگوتا کریستُف (با ترجمه‌ی اصغر نوری):
متفاوت‌ترین رمانی‌ست که تابه‌حال خوانده‌ام. با طنزی گزنده و پایانی محشر، دهن‌کجیِ هنرمندانه‌ای بود به جنگ و تجاوز و خشونت. مصاحبه‌ی انتهاب کتاب را هم نباید از دست داد؛ درست به اندازه‌ی خودِ رمان خواندنی‌ست. خصوصاً قسمتِ دروغِ مترجم به مؤلّف، محشر بود کارش! ناشر: مروارید.
---

روزِ هشتم/ گزیده‌ی شعرِ سپیدِ رضوی (با گردآوریِ مجید سعدآبادی):
کارِ خوبی بود. از این کتاب‌های ««ایست‌گاهِ مطالعه»ی نهادِ کتاب‌خانه‌ها بود. یکی‌دو مقدّمه‌ی خوب و چند شعرِ آزادِ جان‌دار خواندم در این کتاب.
---

کتابِ نیست/ علی‌رضا روشن:
نمره‌ی قبولی می‌دهم در مجموع به این کتاب. کارها بارِ عاطفیِ زیادی داشتند و حسّیک نوشته شده بودند. هم‌این البتّه بعضی از شعرها را تا مرزِ ابتذالِ احساساتی‌گری پیش بُرده بود. یعنی جاهایی بارِ عاطفی و منظورِ حسّیِ «منِ» مؤلّف بر ادبیّت و تکنیکِ کارها غلبه داشت. نشرِ آموت و نشرِ نون مشترکاً منتشرش کرده‌اند.
---

لب‌خندِ مسیح/ سارا عرفانی:
به‌نظرم موضوع، مضمون یا به عبارتِ دقیق‌تر آن طرزِ تلقّی و زاویه‌ی دید را به‌تر از این نمی‌شد نوشت. و دقیقاً علّتِ نقدِ من به این نوع آثارِ هنری (به معنای عام) هم‌این است که در یک ضدّیّتِ کاذبِ پارادوکسیکال نسبت به دیدگاه یا از نظرِ من الزامِ «هنر برای هنر» قرار گرفته‌اند و این باعث می‌شود اوج نگیرند و کاری در سطح باقی بمانند. رمانِ خیلی متوسّطی بود از سوره‌ی مِهر.
---

لُک‌نت/ امیرحسین یزدان‌بُد:
به‌نظرم بخشِ مهمّی از یک اثرِ هنری (بماهو هنری)، مربوط و متعلّق به قسمتِ «پروازِ کورِ» آن است. یعنی آن بخش‌هایی که مؤلّف یا پدیدآورنده با قریحه و حال و احساسِ صِرفِ خودش آن را به‌وجود آورده باشد. و تکنیک نقشِ تکاملی ایفا کرده باشد در آن. در عینِ این‌که تکنیک و ادبیّت همان‌جور که پیش‌تر گفتم یک‌جور الزام است برای نوشتن. لک‌نت از نظرِ من بلندکردنِ چند بارِ سنگین با یک دست بود. بلندکردنی که اتّفاق هم نیفتاد. لک‌نت به‌نوعی سفارشِ نویسنده به خودش بود برای نوشتن و گفتنِ بعضی‌چیزها در قالبِ داستان. آن هم داستانی که پیوندی میستریک با کتابِ قبلیِ هم‌این نویسنده داشت. از دیگر نقدهایم به این رمان این است که ضمائمِ کار می‌بایست جوری در کار هضم می‌بودند که خواننده خودش را ملزم و مجبور به خواندن و دانستنِ آن‌ها می‌دانست. امّا این‌طور نبود و این به ضررِ کار تمام شد. زبانِ کار هم جاهایی خیلی از ریتم و روانی می‌افتاد و من نفهمیدم پس «ویراستار» چه نقشی در این کتاب ایفا کرده بود؟ آن هم ویراستاری که خود دستی به قلم دارد. فونتِ کار و فاصله‌ی حروف در یک کلمه هم با استانداردِ آن‌چه که ما در نشرِ فارسی می‌بینیم متفاوت بود و فاصله‌ی کمِ حروف در یک کلمه باعث می‌شد گاهی کلمات گم شوند حینِ خوانش. روی هم رفته، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به امیرحسین یزدان‌بُد و «پرتره‌ی مردِ ناتمام»، باید بگویم که از نظرِ من لک‌نت درنیامده و کاری نیست که بشود تبلیغش کرد و در موردش خیلی صحبت کرد.‏ بازیِ لُک‌نَت و لاک‌نوت هم جالب بود و مثلِ پانوشت‌های یکی از بخش‌های کتاب مرا یادِ بیوتن انداخت. از افق.
---

مهمانیِ خداحافظی/ میلان کوندرا (با ترجمه‌ی فروغ پوریاوری):
رُمانی فوق‌العاده خوب. شخصیت‌پردازی‌هایش که همه‌گی برآمده از پرداخت‌های روان‌شناختی بودند، بسیار خوب و جالب بودند. می‌توانم بگویم از «بارِ هستی» که پیش‌تر از کوندرا خوانده‌ام، خیلی درونی‌تر، پیچیده‌تر و هم البتّه روان‌تر بود. (علی‌رغمِ این‌که گمان می‌کنم ترجمه‌ی بارِ هستی‌ای که خوانده‌ام به‌تر از این بود.) چالشی که در مهمانیِ خداحافظی با آن روبه‌رو بودیم، خیلی‌ فلسفی‌تر از بارِ هستی بود. چهارستاره از پنج دادم بهش. انتشاراتِ روشن‌گران و مطالعاتِ زنان چاپّش کرده.
---

هزاره‌ی اوّلِ خاک/ گزیده‌اشعارِ علی معلّمِ‌دامغانی (به انتخابِ امید مهدی‌نژاد):
هیچ‌وقت نتوانسته‌ام با زبان و ادبیّات و به تبعِ آن شعرِ معلّمِ دامغانی ارتباط برقرار کنم. انگار مربوط به زمانه‌ی ما نیست زبانش. حسّی که تقریباً به بیدل هم دارم. به قولِ دکترشفیعی‌کدکنی تجربه‌ی بیدل و ارتباطی که فارسی‌زبانانِ ایران با آن نگرفتند، باید تجربه‌ی خوبی پیشِ روی آن‌هایی بگذارد که علاقه دارند شعرِ مغلق بگویند. این کتاب را هم نهادِ کتاب‌خانه‌ها برای ایست‌گاه‌های مطالعه منتشر کرده است.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک عاشقانه‌ی آرام/ نادر ابراهیمی:
پنج‌ ستاره‌ی روشن. این کتابِ با شُکوه و بی‌نظیر (در رثای عشق) را با لذّتِ تمام خواندم. ابراهیمی نویسنده‌ایست که با تفکّراتش و جهان‌بینی‌اش احساسِ قرابتِ زیادی می‌کنم. یک عاشقانه کتابی‌ست استدلالی پیرامونِ احساسی‌ترین مقوله‌ی عالَم. ناشر: روزبهان.
---

سه گزارشِ کوتاه درباره‌ی نوید و نگار/ مصطفی مستور:
دووهفتادوپنج ستاره از پنج‌ستاره داده‌ام به این کتاب. شروع و خصوصاً پایانش را دوست داشتم و آن بخش‌هایی از کتاب که کارهای فُرمی شده بود را خیلی نپسندیدم. یکی از نقدهای من به این کتاب، حفظ‌نکردنِ ریتمِ داستانی توسّطِ نویسنده‌ست. کار یک‌جاهایی از ریتم می‌افتاد. دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم در آن پاساژ و سوییچ‌های فُرمی این اتّفاق بیش‌تر می‌افتاد. نشرِ مرکز منتشرش کرده.
---

بارِ هستی/ میلان کوندرا (با ترجمه‌‌ی دکترپرویز همایون‌پور):
این رُمانِ عمیقاًفلسفی، روان و خوش‌خوان را با لذّتِ تمام خواندم. از آن دسته کارهایی‌ست که از فرطِ خوبیِ تکنیکالش نمی‌توانی به این فکر کنی که حالا با سلیقه‌ات هم آیا جور بوده یا نه. درواقع آن‌قدر مصداقِ رعایتِ «هنر برای هنر» بود که مرزهای نسبیِ زیبایی را طی کرده بود و رسیده بود به حدودِ مبدأِ مطلق و غیرِنسبیِ آن. این رمان در شخصیت‌پردازی فوق‌العاده بود. و چه‌قدر که چکِ ١٩۶٨ رمان، شبیه است به هم‌این ایرانِ بعد از ٨٨ خودمان... از نشرِ قطره.
---

خواب با چشمانِ باز/ ندا کاووسی‌فر:
ستاره‌ای به این کتاب نداده‌ام. به‌نظرم از نظرِ ادبیّاتی زیرِ خطِّ استانداردِ انتشارِ یک مجموعه‌داستانِ مستقل بود و بسیار متعجّبم از آن بنیادی که جایزه‌ی مجموعه‌اوّلی‌اش را مشترکاً داد به این کتاب و کتابِ «پرتره‌ی مردِ ناتمامِ» امیرحسین یزدان‌بد. واقعاً چه سنخیّتی‌ست بینِ این کتاب و کارِ امیرحسین؟! امّا تا این‌جا صِرفاً نظرِ ادبیّاتی‌ام را گفتم. اگر بخواهم نظرِ سلیقه‌ای و اعتقادی بنیز بدهم، باید بگویم قطعاتی مثلِ «سبزِ نارنج» و «دشت دالی» احتمالاً زاییده‌ی گره‌های ذهنیِ مؤلّف و شاید هم تشویقِ دشمنانِ فرهنگیِ کشورمان باشند. متأسّفم برای وقتی که صَرفِ خواندنِ  این کتابِ از جهاتِ مختلف ضعیف کردم. بعید است دیگر کتابی از این مؤلّف دست بگیرم. ناشرش چشمه‌ست.
---

دوربین قدیمی و اشعارِ دیگر/ عبّاس صفّاری:
این اوّلین کتابی‌ بود که از صفّاری خواندم. شعرهایش کشف‌محورند و مبتنی بر فرامتن. بعضی از کشف‌ها و تعابیرش را پسندیدم، امّا چندچیزِ این کتاب و اشعارش را نیز دوست نداشتم: یکی هم‌این رگ‌باری و بی‌محابابودنِ میزانِ ارجاعاتِ  فرامتنی. یک‌جاهایی به‌نظرم می‌رسید مؤلّف می‌خواهد تجربیّات و دانایی‌هایش را به رُخ بکشد و شعرها را به صورتِ گاه غیرِموجّهی پُر کرده بود از اسامیِ لاتینی و... . شعرهای تایپوگرافی‌شده هم به‌شدّت آزاردهنده بودند برایم و کار را به سمتِ هجوبوده‌گی بُرده بودند. ناشرش مروارید است.
---

خنده در برف/ عبّاس صفّاری:
به نسبتِ «دوربینِ قدیمی» شاید کمی بیش‌تر پسندیدمش. امّا حقیقتاً رخوت‌انگیز و ملال‌آور است برایم این حجمِ از فرامتن و کلمه‌های بیرون از اسکلتِ اصلیِ شعر. تا این حد که در جاهایی معنادهیِ شعرها را دچارِ مشکل کرده بودند. به گمانِ من نتیجه‌ی تبعیِ استفاده‌ی آب‌شاری از ارجاعاتِ فرامتنی و اسامیِ مکان‌ها و... مقداری این است که نمی‌گذارد شعر، یک شعرِ متمرکز و منسجمی بشود و به تبعِ آن ذهنِ خواننده هم در حینِ خوانش ناتوان خواهد بود از تمرکز. روی هم رفته آن بخش‌هایی که لحن و نگاهِ شاعر تغزّلی می‌شد را بیش‌تر پسندیدم. این هم از مروارید.
---

کبریتِ خیس/ عبّاس صفّاری:
اپسیلونی از «افتضاح» قابلِ تحمّل‌تر بود برایم+هم‌آن توضیحاتِ بالا. از نشرِ مروارید.
---

چند ورقه مِه/ رضا جمالیِ‌حاجیانی:
از پنج، کم‌تر از دوستاره می‌دهم به این مجموعه‌شعر. به‌نظرم جز چند کارِ کوتاهِ خوب، بقیّه‌ی شعرها یا خوب نبودند و یا اساساً درنیامده بودند. خیلی از کشف‌هایی که شاعر سعی کرده بود داشته باشد را هم نپسندیدم؛ از این جهت که تصنّع و فُرم بر احساس و واقعِ آن‌ها غلبه داشت. یعنی تلاش شده بود با کارهای فُرمی ادای کشف‌کردن درآورده شود. از نشرِ چشمه.
---

دواستکان عرقِ چهل‌گیاه/ علی‌رضا راهب:
به‌نظرم «شعر» چیزی فراتر یا حتّا پیشینی‌تر از قطعاتِ موسوم به شعری‌ست که در این کتاب خواندم. شعر، یک روحِ شورانگیز و یک آنِ بخصوصی علاوه‌ی بر کلمات و جملاتِ کنارِ هم چیده شده‌ست که آن را اکثرِ کارهای این کتابْ نداشتند. این هم از نشرِ چشمه.
---

ساراییسم/ سیّداحمد حسینی:
یک تراژدیِ واقعی! افتضاحی به نامِ کتابِ شعر! هجوِ غزل! انتشاراتِ «فصلِ پنجم» آبِ‌رویی برای خودش باقی نگذاشت با انتشارِ این کتاب.
---

ابرها سرِ زا می‌میرند/ محسن جعفری:
محسن جعفری را با شعرهایش، با شعرهای کوتاهِ خیلی‌خوبش در جلساتِ شعر شناختم. بی‌تردید شعرها و کتابِ این هم‌شهریِ خوش‌قریحه‌ام یک سروگردن بالاتر از متوسّطِ همه‌ی شعرِ سپیدِ امروز می‌ایستد و این ابداً پارتی‌بازی یا غلوّ و تبلیغِ الکی نیست. تعدادِ شعرهای خوبِ این کتاب، از متوسّطِ کتاب‌های سپید و آزادی که امروز منتشر می‌شوند بیش‌تر است. انتشاراتِ نصیرا آن را منتشر کرده. حتماً توصیه‌اش می‌کنم.
---

کوتاه بیا! عمرم به نیامدنت قد نمی‌دهد.../ کامران رسول‌زاده:
سه‌ستاره از پنج می‌دهم به این کتاب در مجموع. شعرهای رسول‌زاده به‌طورِ کلّی (چه در این کتاب و چه در کتابِ قبلی‌اش) ریتم و تِمِ خوب و قابلِ قبولی دارند. خصوصاً کارهای تغزّلی‌اش خیلی خوب از آب در می‌آیند. در این کتاب، کارهای فُرمی و آن‌دسته از شعرهایی که بازی‌های زبانی داشتند یا به تعبیرِ خودش هولوگرامریک (چنددستوری) بودند، از نظرِ من اکثراً خوب درنیامده بودند. شعرها در جاهایی دچارِ ابتذالِ ادبی و زبانِ بُنجُل هم می‌شدند که خوب نبود. روی هم رفته اگر رسول‌زاده در انتخابِ شعر برای انتشار وسواسِ بیش‌تری به خرج دهد و انگِ شعرِ عامّه‌پسند و مبتذل را از خودش بردارد، حتماً موفّق‌تر خواهد بود. نشرِ مروارید منتشرش کرده.
---

جشنِ فراموشی‌ها/ میلاد عرفان‌پور:
عرفان‌پور به‌‌طورِ کلّی رُباعی‌های به‌تر از متوسّط و قابلِ قبولی دارد در روزگارِ ما. صنعتِ رباعی‌گوییِ او در این دفتر بیش‌تر مبتنی بر سهل و ممتنع بود. کارهای شعارگونه و مذهبی‌اش یک‌مقدار توی ذوق می‌زدند. کارهای اجتماعی و غیره‌اش امّا خوب بودند و گاهی تصویرهای خیلی نابی هم خَلق شده بود. انتشاراتِ سپیده‌باوران (کتابِ آفتابِ مشهد) آن را منتشر کرده است.

نوشته شده در شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مناجاتِ شعبانیّه/ (ترجمه‌ی) سیّدمهدی شجاعی:
اوّلش که متوجّه شدم ترجمه‌ای نیمه‌آزاد است و عینِ به عین و تحت‌اللّفظی نیست، تُرش کردم و شاید حتّا ناصواب هم دانستم در ذهنْ این اقدامِ مترجم را. امّا هرچه در خواندنْ پیش رفتم و به آنِ نثرِ جنابِ شجاعی بیش‌تر خو گرفتم، این ذهنیّتم کم و کم‌رنگ شد، تا جایی که در انتهای کار احساسِ رضایت داشتم کاملاً. کتابِ کوچکِ شریفی‌ست از سریِ «نیایش‌ها و زیارت‌ها»ی انتشاراتِ نیستان.
---

کیمیای کلام/ موزه‌ی مَلِک:
فرازهایی از خطبه‌ی وصیّتِ امیرالمؤمنین خطاب به امام‌حسن (علیهماالسّلام) که با صفحه‌آرایی و گرافیکِ خیلی خوبی در قطعِ خشتی به زیورِ طبع آراسته شده است. کاملاً قابلِ هدیه‌دادن است و کارِ ارزش‌مند و محترمی‌ست از مؤسّسه‌ی کتاب‌خانه و موزه‌ی ملّیِ مَلِک که بسیار دوست می‌دارمش این موزه‌ی خوب را.
---

فتوّت‌نامه/ موزه‌ی مَلِک:
گزیده‌هایی از متنِ نسخه‌ی خطّیِ فتوّت‌نامه‌ی سلطانی (موجود در مخزنِ نسخِ خطّیِ کتاب‌خانه‌ی موزه‌ی مَلِک) که دوست داشتم عوضِ ٢۴ صفحه، ١٠٠٠ صفحه می‌بود. جای هیچ حرفی را باقی نمی‌گذارد بس‌که خوب است مضموناً و ظاهراً. (البته إن‌قلتی هست راجع‌به ناقص‌بودنِ فتوّت‌نامه‌ی سلطانیِ نسخه‌ی مَلِک که شاید وارد هم باشد. رفتم موزه و اصلِ نسخه را دیدم و با نسخه‌ی کتاب‌خانه‌ی مجلس که مقایسه‌اش کردم معلوم بود انگار نسخه‌ی مَلِک نقص‌هایی دارد. امّا این هیچ ربطی به خوب‌بودنِ این گزیده ندارد. این را هم مؤسّسه‌ی کتاب‌خانه و موزه‌ی ملّیِ ملک منتشر کرده است در قطعِ خشتی.
---

آیینِ سخن؛ مختصری در معانی و بیانِ فارسی/ دکترذبیح‌الله صفا:
به نظرم اقتضاءِ آموزشِ معانی و بیان و فصاحت و بلاغت است که به اختصار بیان نشوند! مثال‌های شعریِ خوبی در کتاب هست که در غیرِ موضوع یا به قولِ مجلسی‌ها خارج از دستور می‌شود از آن‌ها بهره‌ها و لذّت‌ها بُرد و هم‌این کافی بود برای خواندنِ این کتاب. انتشاراتِ ققنوس منتشرش کرده در عهدِ دقیانوس‌شاه.
---

انسانِ آسمان؛ جُستارهایی درباره‌ی امیرالمؤمنین ع/ امام‌موسی صدر:
وقتی بعضی از سطورِ این مقالات را می‌خواندم، اشک گوشه‌ی چشمم حلقه می‌زد و یادِ مردی در دلم زنده می‌شد که عِلمَش را عمل کرد و جان و عمر در راهِ ایمان و رضایتِ پروردگار فدا کرد. امام‌موسی بی‌شک فردی باتقوا، مؤثِّر، انسان‌ساز و به تعبیرِ خودش زنده‌گی‌ساز بود. یک ایرادِ کوچکِ این کتابِ خوب، تکراری‌بودنِ محتوای مقالات و توازیِ مضمونیِ آن‌ها بود که البته می‌توان فهمید که علّتش این است که این مقالات از روی سخن‌رانی‌های امام پیاده شده‌اند. به نظرم امّا می‌شد با یک ویراستاریِ مصلحتی کار را از تکرار زدود. مؤسّسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام‌موسی صدر کار را درآورده.
---

رونوشت، بدونِ اصل/ نادر ابراهیمی:
کتابِ به‌تر از متوسّطی بود؛ احتمالاً از «غزل‌داستان‌های سالِ بدِ» هم‌این نویسنده هم به‌تر بود. مقداری متأثّر از فضای تفکّریِ چپ و عقایدِ ضدِّامپریالیستی نوشته شده بود که به نظرم آن‌قدرها غلیظ نبود که بشود گفت به بی‌راهه رفته. از نشرِ روزبهان.
---

تضادهای درونی/ نادر ابراهیمی:
متأسّفانه بینِ خوانشِ این کتاب وقفه‌ای ایجاد شد و بنابراین نمی‌توانم نظرم را راجع‌به طرحِ کلّیِ آن بدهم. امّا باتوجّه به نظراتِ تفصیلی‌ام پای هر داستان، می‌شود گفت کارِ متوسّطی بود. این هم از روزبهان.
---

انسان، جنایت وَ احتمال/ نادر ابراهیمی:
کتابِ خیلی خوبی بود؛ با لذّتِ تمام خواندمش. فضای منطقی-فلسفی‌اش به «مردی در تبعیدِ ابدی» نزدیک بود. روزبهان.
---

قبلاًهای غم‌گین/ آرش فرزام‌صفت:
آرش نگاهِ خلّاقانه و اهلِ کشفی دارد و قالبِ غزل را هم خیلی خوب می‌شناسد، امّا چند ایراد در این کتابش به چشمم خورد. یکی استفاده از تعابیرِ خیلی‌امروزی در شعرها که به نظرم نقطه‌ی حدِّاکثریِ منحنیِ «شگفتی-زیبایی» را به سمتِ نزول رد کرده بود و باعثِ افتِ کیفیّتِ کار شده بود و توی ذوق می‌زد گاهی. ایرادِ دیگر شاید روان‌نبودنِ برخی ابیات در خوانش وَ سکت‌هایی بود که لبه‌هایش سمباده نخورده بودند و در آخر هم به صورتِ کلّی کم‌صبریِ شاعر در انتشارِ شعرهایی که انگار هنوز هم جای پرداخت و ویرایشِ بیش‌تر داشته‌اند. سوره‌ی مِهر درش آورده.
---

تهران شبیهِ هر شبِ دیگر سیاه بود/ آرش شفاعی:
از همه‌ی این کتاب، تنها پنج بیتش را پسندیدم؛ فکر کنم این خلاصه‌ترین و گویاترین نقدی باشد که می‌توانم بر آن نوشته باشم. این هم سوره.
---

نامِ تو چیست/ علی داوودی:
از کلِّ این کتاب هم تنها سه بیت و یک مصراع را پسندیدم. این را هم باید اضافه کنم که به نظرِ من هر شعری که صِرفاً از نظرِ وزنی و قواعدِ عَروضی صحیح باشد، الزاماً «شعر» نیست! سوره.
---

ضد/ فاضل نظری:
ضد را به طورِ مفصّل نظرم را درباره‌اش نوشته‌ام.
---

درختِ سوخته در باران/ ناصر حامدی:
نظرم درباره‌ی این کتاب را هم مفصّل نوشته‌ام.
---

مبتلای اقیانوس/ امیرحسین مدرّس:
به دودلیل دوست داشتم این کتاب را؛ یکی این‌که علی‌رغمِ تصوّرم و به‌تر از آنی بود که انتظارش را داشتم و دودیگر سَبک و سیاق و روحِ حاکم بر مضامین و معانی‌اش را و نگاهِ بااصالت و سعدی‌گونه‌ی شاعر به مقوله‌ی عشق. عشق‌باوری و عشق‌محوریِ محسوسی در پسِ کلمات و ابیاتِ این کتاب وجود دارد.  مدرّس حقیقتاً نمونه‌ی یک ایرانیِ پُرکاری‌ست که از حدِّاکثرِ استعدادهایش بهره بُرده در ژانرها و حوزه‌های مختلف. انتشاراتِ نیستان منتشرش کرده.
---

بانوی اعتدالِ بهاران/ امیرحسین مدرّس:
مؤلّفِ این کتاب را باید معترف بود که ادبیّاتی غنی و پُرکلمه دارد. نثر، نثرِ دانایی و پُرمطالعه‌گی‌ست. جوری که گاهی خیال می‌کنی مؤلّف دارد کلمه‌نمایی و اصطلاح‌فروشی می‌کند. این البتّه می‌تواند یک نقدِ وارد به این کتاب هم باشد. استفاده‌ی بی‌محابا و پُردامنه از اصطلاحات و تعابیرِ قُدَمایی در این کتاب به حدّی‌ست که گاهی این وسط‌ها رشته‌ی خیال و رؤیا -که از اصول و ملزوماتِ شعرأند- از دستِ شاعر خارج می‌شود. ولی روی هم رفته کارِ خوبی‌ست. از نیستان.
---

هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!/ پابلو نِرودا (به ترجمه‌‌ی احمد پوری):
نگاهِ تغزّلی و عاشقانه -هم‌واره عاشقانه‌-ی نرودا در شعرهایش را خیلی می‌پسندم. جز چندشعر و چندبند از چندشعرِ دیگر امّا اشعاری که از شعریّت‌شان هم بتوانم لذّت ببرم نبود در این کتاب. به نظرم شاید بخشی از شعرها در خودِ فرآیندِ ترجمه به تعبیرِ دوستی زخم برداشته بودند. نشرِ چشمه درش آورده با طرحِ جلدی که دوستش دارم.
---

باران بگیرد، می‌رویم/ واهه آرمن:
کارِ قوی‌ای نیست و درنیامده به نظرم. ارجاعاتِ فرامتنیِ فراوانی دارد و از کیفیّتِ کار کم کرده. نشرِ امرود درش آورده.
---

نردبان اندر بیابان/ ضیاء موحّد:
شعر نبودند این‌ها. هرچه خواندم، خبری از خیال‌انگیزی و تصویر و تعبیرهای شاعرانه و احساسی نشد. ناچار، یک‌سومِّ انتهاییِ کتاب را رها کردم و نخواندم. از انتشاراتِ نیلوفر.
---

باد به دنبالِ خودش می‌گردد/ بهزاد عبدی:
قطعاتِ این کتاب هم شعر نبودند متأسّفانه. چه‌را که خیال‌انگیزی، شاعرانه‌گی و انسجامِ مفهومی‌ای که یک شعر لازم دارد را نداشتند اکثریّتِ کارها. انتشاراتِ مروارید مرتکبش شده.
---

روزنامه‌ای با دو پای آویزان/ هوده وکیلی:
این‌که شعرِ سپید از نظرِ واژه‌گانی غنی باشد، امّا کُمِیتِ معنایش بلنگد نمی‌تواند آن شعر را واجدِ ارزش کند به نظرم. خیلی از قطعاتِ این کتاب، عوضِ این‌که شعر باشند، شبیه بودند به بعضی از تکست‌های آهنگ‌های محسن نام‌جو. از نشرِ چشمه.
---

افلاطونی که هندسه نمی‌دانست/ ابوالقاسم تقوایی:
خیلی ضعیف، ضعیف‌ترین کتابِ شعری که در این شش‌ماهه خوانده‌ام! از مؤسّسه‌ی انتشاراتیِ بوتیمار.
---

عاشقانه‌های مصدّق/ مرتضی بخشایش:
قلم و حسِّ مرتضی را دوست دارم در اشعارش و این را پیش‌تر درباره‌ی کتابِ «پلّه‌ها را مواظب باش مرضیّه»اش گفته‌ام. عاشقانه‌ها به نسبتِ پلّه‌ها پخته‌گیِ کم‌تری دارد. امّا فارغ از تماتیک‌بودنِ لااقل یک فصلِ کتاب که به طورِ قطع وجهِ ممیّزه‌ی اثر و نقطه‌ی عطفش است، کلّیّتِ کتاب، باز هم نسبت به واقعیّاتِ موجودِ کتاب‌های شعرِ سپیدِ این دوره، می‌تواند متوسّط به بالا تلقّی بشود با اندکی ارفاق. یعنی تعدادِ شعرهای خوبِ این کتاب از متوسّطِ نرخِ سپیدِ این روزها بیش‌تر بود. هردو نسخه‌ی انتشاراتِ آهنگِ دیگر و کوله‌پشتی را خواندم. طبیعتاً آهنگِ دیگر فعلاً چاپ نخواهد داشت و باید ورژنِ کوله‌پشتی‌اش را معرّفی کرد.
---

تنهاییِ دونفره/ مرتضی بخشایش:
متأسّفانه خیلی متوسّط. بخشایش بعد از اوجِ پلّه‌ها، با این کتابِ آخرش هبوط کرد به تلاش‌های کارِ اوّلش. انتظارم را از کتابِ سوّمِ شاعری که می‌پسندمش برآورده نساخت اصلاً. کوله‌پشتی.
---

فکر کنم بارانِ دیشب مرا شُسته، امروز «تو»ام/ کامران رسول‌زاده:
یک عاشقانه‌ی عامّه‌پسندِ خوب. در مجموع، این کتاب از متوسّطِ کتاب‌های شعرِ مشابهش در ژانرِ آزاد به‌تر است و بالاتر می‌ایستد. لااقل به عنوانِ کتابِ اوّلِ یک مؤلّف. با خواندنش عشق کاملاً در آدم زنده می‌شود. امیدوارم هبوط نکند در کتاب‌های بعدیِ احتمالی و با هم‌این ریتم بتواند ادامه دهد کارش را. انتشاراتِ مروارید با چاپِ این کتاب و گزینه‌های فاضل نشان داد هنوز هم نبضش می‌زند.
---

هیچ‌چیز مثلِ مرگْ تازه نیست/ گروس عبدالملکیان:
هم‌آهنگیِ شعرها با عکس‌ها خوب و قابلِ قبول بود خیلی. انتخابِ شعرها از بینِ کتاب‌ها و اشعارِ گروس هم خوب بود. شعرهای «تازه»های گروس امّا خوب نبود. این کتابِ مصوّر را زاوش درآورده که بدیل چشمه‌ست بعد از تعلیق.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کتابِ «ضد» بی‌شک شُسته‌رُفته‌ترین و منسجم‌ترین کتابِ «فاضل نظری»ست. غزل‌های نظری در این کتاب همه از وحدتِ معنیْ حولِ محورِ موضوعِ «عشق» برخوردارند. اسلوبِ معادله‌ و کشفِ مضمون یا به عبارتِ خلاصه‌تر «سَبکِ هندی» استخوان‌بندیِ شعرها را شکل داده و تعابیرِ بیدلانه‌ای مثلِ «آیینه» و «آه» هم بسیار پُربسامد و تکرار هستند در آن؛ گاه حتّا در یک غزل چندبار. از نظرِ «معناداری» و «جهان‌بینی» ضدْ بنیه‌ی قوی‌تر و مستدل‌تر و متّحدتری از حتّا «گریه‌‌های امپراطور» که پُرتیراژترین کتابِ نظری بوده است، دارد. ما در ضد با یک جهانِ سرشار از معانی‌ای نظیرِ «عشق» و «وفاداری» روبه‌روایم. نظری در ضد خودش را کم‌تر «نقض» کرده و شاید فقط یک مورد باشد که مضمون‌گرایی بر معنی‌گرایی غلبه کرده است و نظری دست از عشق برداشته و بی‌معشوقی را می‌ستاید. از طرفی ضد چند غزلِ غیرِمغازله‌ای هم دارد. سه‌مورد شاید درباره‌ی ائمّه (بی‌هیچ اشاره‌ی مستقیمی) و دو-سه مورد هم در گفت‌وگو با خدا یا با زبانِ مناجات.

نظری به زعمِ من با کتابِ ضد جای‌گاهِ خودش را به عنوانِ خوش‌غزل‌ترین یا به‌ترین غزل‌سرای این حدّاقل ٣۵ساله‌ی حدوداً بعد از انقلاب تثبیت کرده است. یعنی اگر با کتاب‌های قبلی‌اش خودش را به عنوانِ یکی از مهم‌ترین غزل‌سراها معرّفی کرده بود، حالا با ضد این جای‌گاه را منحصراً متعلّق به خود کرده است. کیلومترها فاصله‌ بینِ غزل‌های تروتمیز و بی‌عیب و ایراد و فهمیدنی و خوش‌معنی و زیبا و مثبتِ نظری با اشعارِ بقیه‌ی غزل‌سراهای حتّا مطرحِ بعد از انقلاب وجود دارد. نظری بابِ جدیدی را به روی غزلِ معاصرِ فارسی گشوده است و این ابداً یک نظرِ آمیخته با حّب و از روی احساسِ بی‌استدلال یا متأثّر از سلیقه‌ای و پسندی غیرِمنصف نیست. این را به عنوانِ یک خواننده‌ی زمان‌صرف‌کرده‌ی شعر لااقل می‌گویم که نظری نظیری میانِ اقرانِ خودش ندارد و یکّه‌تازِ عرصه‌ی غزلِ فارسی‌ست.

تحلیلِ من از علّتِ توفیقِ نظری علاوه بر استعداد و فنّ و طرزِ غزل‌سرایی‌اش که لازمه‌ی کار بوده است، داشتنِ یک جهان‌بینیِ عمیق و بااصالت در زمینه‌ی عشق و عقبه‌ی مطالعاتیِ متمرکز بر سَبکِ هندی و هوش‌مندی در استفاده از تعابیر و تناسب‌های جهانِ شعریِ شاعری مثلِ «صائب» و صبر و صبر و صبرش است. صبر در ارائه‌ی غزل‌هایش به عنوانِ یک کارِ تمام‌شده. نظری یک شاعرِ ویرایش‌گرِ حلیم است. او شعرهایش را به محضِ سرودن منتشر نمی‌کند و این یک مزیّتِ اوست نسبت به خیلی از شاعرانِ دیگر. کارِ آسانی هم نیست البته صبوریِ بر «اثر».

در کنارِ شعرهای خوبِ نظری، بی‌ذوقی‌ست اگر از هنر و خلاّقیّت و زبانِ نوی طرّاحیِ گرافیکِ «مجید زارع» حرف نزنیم. مجید یکی از مهندس‌ترین گرافیست‌های حالِ حاضرِ ایران است که در زمینه‌ی صفحه‌آرایی و طرّاحیِ جلدِ کتاب آثارِ متفاوت و خوبی در این سال‌ها ارائه کرده است. هارمونیِ معنایی و منطقیِ جلد و صفحاتِ «ضد» یقیناً به به‌تردیده‌شدن و خوانده‌ترشدنِ غزل‌های نظری کمک کرده است. هم‌آن‌طور که به فروشِ چندبرابرِ گریه‌ها و «اقلیّت» هم بعد از یک چاپِ تقریباً ناموفّقِ اوّلیه در نشری غیر از «سوره‌ی مِهر» کمک کرد. درواقع می‌توان گفت که نظری و زارع یک تیمِ موفّق در ارائه‌ی کتاب بوده و هستند و هرکدام به نوبه‌ی خود کارشان را به به‌ترین نحوِ ممکن سعی کرده‌اند ارائه کنند و انصافاً هم این اتّفاق تا حدودِ بسیارزیادی افتاده است.

«ضد» اگر یک کتابِ معمولیِ غیرِخاص با چاپ و نشری معمولی بود هم قیمتِ٨هزارتومان در سالِ ٩٢ برایش زیاد نبود، چه رسد به این‌که هم‌چه طرّاحی و گرافیک و چاپّی دارد و چنان محتوایی هم. بنابراین برای آن‌که ارزشِ واقعیِ آن را می‌فهمد، کمی ارزان هم هست! این را گفتم چون در غرفه‌ی سوره‌ی مِهر در نمایش‌گاهِ کتابْ زمزمه‌هایی می‌شنیدم مبنی بر این‌که «این کتاب برای خودش بازاری درست کرده است» و «این شاعر کاسبی راه انداخته» و «سوره دارد سوءاستفاده می‌کند» و... . همه‌ی این زمزمه‌ها هم از سوی کسانی مطرح می‌شد که صِرفاً و صِرفاً به‌خاطرِ شلوغیِ قفسه‌ای که ضد روی آن قرار داشت به آن سمت «هجوم» بُرده بودند و اگر جای «ضد» هرکتابِ دیگری و حتّا هر شیءِ دیگری هم اگر بود، دست می‌بُردند تا ببینند چیست و چند است و چه‌را اطرافش شلوغ است. خریدارهای هیجانی، سم است برای‌شان این کتابِ معقول و منطقی و آرام و نظیفِ ضدِّ آقای فاضل نظری. ضد را باید دل‌آرامانه خواند و مزه کرد و آه کِشید و قدر دانست. غزلی از کتاب را انتخاب کرده و می‌نویسم:

خانه‌ی قلبم خراب از یکّه‌تازی‌های توست
عشق‌بازی کن که وقتِ عشق‌بازی‌های توست
چشمِ خون، حالِ پریشان، قلبِ غم‌گین، جانِ مست
کودکم! دستم پُر از اسباب‌بازی‌های توست
تا دلِ مشتاقِ من محتاجِ عاشق‌بودن است
دل‌بری‌کردن یکی از بی‌نیازی‌های توست
قصّه‌ی شیرینْ نیفتاده‌ست هرگز اتّفاق
هرچه هست ای عشقْ از افسانه‌سازی‌های توست
میهمانِ خسته‌ای داری، در آغوشش بگیر
امشب ای آتشْ شبِ مهمان‌نوازی‌های توست
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رُموزِ عکّاسیِ طبیعت/ داوود وکیل‌زاده:
کتابی دیدنی و خواندنی و آموختنی. وکیل‌زاده‌ی عکّاس تجربیّاتش از عکّاسیِ طبیعت را بدونِ خسّت به اشتراک گذاشته با خواننده در این کتاب. کتابی که ظاهراً به هزینه‌ی شخصی و بدونِ ناشر هم منتشر شده است. مقدّمه‌ی کتاب را دکتر اکبر عالَمی نوشته‌اند. کیفیّتِ چاپِ عکس‌ها هم کاملاً قابلِ قبول است.
---

ترس و لرز/ سورن کیرکگور؛ ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان:
درباره‌ی ایمان. بازخوانیِ تأویلیِ ماجرای حضرتِ ابراهیم (یعنی به مذبح بُردنِ فرزندنش) برای اثباتِ سِتُرگیِ فعلِ شه‌سوارِ ایمان. شاید تقدیسِ ایمان هم. یک‌نوع اثباتِ هم‌راه با جهت‌داری و پیش‌ذهنیّتِ ایمان. از نشرِ «نی».
---

درباره‌ی نگریستن/ جان بِرجِر؛ ترجمه‌ی فیروزه مهاجر:
بس‌یار خواندنی و بس‌یارتر عمیق. یک کتابِ نقدِ واقعی. از زمره‌ی ئی‌سِی. با ترجمه‌ای نادر و فاخر و کم‌نظیر. لحنِ و شیوه‌ی مقالات مرا یادِ نریشن‌های برنامه‌ی «تماشا»ی «بی‌بی‌سی‌فارسی» می‌انداخت که البتّه بی‌راه هم نبود. بِرجِر خودش در بی‌بی‌سی یک‌ هم‌چه برنامه‌ای داشته و اصلاً هم‌آن برنامه بوده که شده این کتاب و چه بسا که این شیوه‌ی نگریستنِ او باشد که هنوز هم در برنامه‌های بی‌بی‌سی رواج دارد. باید یاد بگیریم این‌شکل‌ِ از نقدکردن را واقعاً. از نشرِ «آگه».
---

بِخُشکی شانس!/ رسول یونان:
روی جلدش اضافه‌تر نوشته که «مینی‌مال‌های رسول یونان»؛ واقعیّت این است که کتابِ بس‌یار ضعیفی‌ست. به‌نظرم اهانت‌واره‌ایست به تعریفِ مینی‌مال. مثلاً طنزبودنِ اکثرِ قطعات هیچ توجیهِ منطقی‌ای نداشت. از «چندتایی»های نشرِ «مشکی».
---

بخور و نمیر/ پل استر؛ ترجمه‌ی مهسا مَلِک‌مرزبان:
خیلی کتابِ خوبی بود و هم‌ذات‌پنداری‌ام را برانگیخت. شاید هم‌ذات‌پنداریِ خیلی‌ها را هم برانگیزاند؛ به‌هرحال تجربه‌ی «شکست» یک تجربه‌ی جهانی‌ایست (زنده‌گی‌نامه‌ی خودنوشتِ استر است با محوریّتِ شکست‌های شغلی‌اش). پایانش امّا به‌نظرم خوب نبود و یک رِندیِ عجیبی هم داشت آن جمله‌ی پایانی‌اش که به نوعی خواننده را دست می‌انداخت. انگار که بهت بگویند ناخواسته در بازی‌ای شرکت کرد‌ه‌ای که نفعش عایدِ دیگری می‌شود. ترجمه‌اش هم خیلی خوب بود مثلِ اکثرِ کارهای این مترجم. از نشرِ «افق».
---

دریارونده‌گانِ جزیره‌ی آبی‌تر/ عبّاس معروفی:
این اوّلین کتابی‌ست که از معروفی خواندم. به‌راستی داستان‌نویس است و این کار را می‌شناسد. سانتی‌مانتالیسمِ بی‌خودی و پُست‌مدرنیسمِ بولد در داستان‌هایش نبود. به عنوانِ یک «مَرد» تن به ابتذال  یا تصنّعِ روایت از زبانِ «زن» نداده بود. داستان‌هایش جمله‌محور نبوده و بیش‌تر معنامحور بودند. یک فصلِ کتاب قروقاتی بود در نسخه‌ی من از نظرِ چاپّی. از انتشاراتِ «ققنوس».
---

چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم/ نادر ابراهیمی:
کتاب و کارِ خوبی‌ست. بس‌یار به‌تر از این نسخه‌های شبهِ‌فمنیستیِ زنده‌گی‌تخریب‌کنِ آن‌چه اجناسِ مختلف از هم باید بدانند و مرّیخی و ونوسی و کذا و کذا. یک‌جاهایی مضمون امّا بر معنا می‌چربید و می‌شد تناقض‌هایی را هم دید. نامه‌ی آخر هم که حسابی دل‌سوزان بود... . از نشرِ «روزبهان».
---

بارِ دیگر، شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی:
(این ویرگولی که گذاشتم، روی جلد آمده؛ وگرنه در سایتِ کتاب‌خانه‌ملّی بی‌ویرگولْ فیپا گرفته است.) کتابِ بدی نبود، امّا به اندازه‌ی شهرتش سرِ زبان‌ها خوب نبود به‌نظرم. رسماً می‌توان گفت که «داستان» نبود، بل‌که قطعات و نثرهایی بود ادبی و دنباله‌دار. یک‌جور خطابه یا گفتِ بی‌گو(ش‌دادن). کمی رنگ و بوی فلسفی هم داشت مثلِ اکثرِ نوشته‌جاتِ مرحوم‌ابراهیمی. این هم از روزبهان.
---

غزل‌داستان‌های سالِ بَد/ نادر ابراهیمی:
در نسبت با دیگرکتاب‌های مؤلّف، بس‌یار ضعیف. احتمالاً از نخستین تجربه‌های نویسنده‌گیِ مرحوم ابراهیمی باشد. با فضایی متأثّر از مبارزه‌ و سال‌های استبدادِ شاهنشاهی یا غیرش. خیلی معلوم نبود کی به کیست. روزبهان.
---

می‌خانه‌ی بی‌خواب/ مهدی فرجی:
فرجی در بینِ غزل‌سراهای موجودِ امروز، شاعرِ متوسّط به بالایی‌ست از نظرِ من. شعرهایش گاهی بدعت‌های تغزّلی یا حتّی کلامیِ خوش‌آیند و دل‌نشینی دارند. اشعارش گاهی بیت‌محورند و گاهی داستان‌محور، یعنی ارتباطِ عمودی دار. خیلی اهلِ چکّش‌کاری و ویرایش و تلاش برای پیراستنِ شعر از اضافات و زوائد نیست امّا و این بزرگ‌ترین ضعیفِ اوست. انگارکن استعدادی را در جانی خسته از تلاش برای به‌ترین را خَلق کردن ودیعه نهاده باشند. از انتشاراتِ «فصلِ پنجم».
---

هر لبت یک کبوترِ سرخ است/ غلام‌رضا طریقی:
کتابی با غزل‌هایی نه‌چندان شُسته‌رُفته؛ غزل‌هایی که می‌توانستند و لازم بود که پاک‌نویس‌شده‌تر باشند. باز هم تصوّر کن شاعری خسته از سخت‌گیری و ویرایش و پیرایش، ورژن‌های نخستِ سروده‌هایش را منتشر کرده باشد. فارغ از این موردِ فنّی، به لحاظِ مضمونی هم یک تشتّت و گاهی تناقض‌مانندی به چشمِ آدم می‌آمد در شعرها. آهنگ و وزنِ برخی از اشعار خوب و دهن‌گیر بود. این تنهاویژه‌گیِ قابلِ تأمّلِ کتاب است از نظرِ من. از «سوره‌ی مِهر».
---

عاشقانه‌های بعد از گرگ/ سیّدعلی صالحی:
مزخرف. استفراغات و اصواتِ حینِ دفعِ یک‌نفر شاعر مثلاً. خاک بر سرِ ناشری که چنین فضیحتی را چاپ کرده است. آن هم «مُروارید»!
---

توفانی‌ پنهان‌شده در نسیم/ شمس لنگرودی:
البته «گزینه‌ی هشت‌ دفترِ شمس لنگرودی به انتخابِ بهاءالدّین مرشدی». کتابِ متوسّطی‌ست مِن‌حیث‌المجموع. انتخابِ شعرها در مواردی خوب است و در مواردی شاید نه‌چندان خوب. به لحاظِ سیاسی و اعتقادی با بعضی از اشعار موافق نبودم. مقدّمه‌ی کتاب هم افتضاح بود و متأسّفم کرد برای جنابِ لنگرودی که چه‌را اجازه داده هم‌چه مقدّمه‌ای بر کتابش نوشته شود. یعنی رسماً از موضعِ تل‌آویو نوشته شده است! مردک جوری راجع‌به جنگ و سال‌های دفاع و شاعرهای شعرهای سال‌های دفاع نوشته و اعلامِ برائت و بیزاری کرده ازشان که انگار خودش اهلِ کجای این جهان هست. جنگ را «دولتی» تلقّی کرده و شمس را شاعرِ مجزّا از این فضاهای قهری دانسته که جنگ به ذوق و قریحه‌اش ضرر و زیان وارد کرده است. خیلی بدم آمد. بله، فقط شمسِ لنگرودی شاعر است و قیصرِ امین‌پور و حسنِ حسینی و نظیرهم عمله‌اکره‌ی دولتِ استبداد و جور و ظلم بوده‌اند لابد. یعنی این مقدّمه، نقطه‌ی مقابل مقدّمه‌ی «با سرودخوانِ جنگِ» نادر ابراهیمی بود. آن مردِ وطن‌پرستِ روشنِ منصف، چه‌طور سال‌های دفاع و ماجراهایش را توصیف کرده بود و این مقدّمه‌نویسِ ناشی چه‌طور.
موضعم نسبت به شعرِ شمس مشخّص است، من شمس را شاعرِ خوبی می‌دانم، یعنی شعر را خوب بلد است بگوید و واقعاً شاعر است. بعد از گروس، قطعاً جزءِ پنج‌تا سپیدسُرای قابلِ تأمّل‌مان می‌دانمش. امّا این مواضعِ سیاسیِ نخ‌نمایش را خوشم نمی‌آید. با این سنّش می‌آید راجع‌به «ندا» شعر می‌خواند در بی‌بی‌سی و مقدّمه‌ی کتابش هم که این. دوره‌ی مواضعِ فاشیستی نسبت به معنویات و دین گذشته است دیگر. این‌جور تُندروی‌ها دودش فقط به چشمِ خودِ گوینده یا نویسنده‌اش خواهد رفت. از نشرِ «چشمه».
---

عاشقانه‌های ژاپنی/ برگرداننده: عبّاس مُخبِر:
خوب نبود، ضعیف بود. فقط و فقط یک موردش قابلِ تأمّل بود که آن هم ایرادِ معنایی داشت. «چه "ماه"یست؟» و آن‌وقت در پاسخش اسمِ «فصل» بُرده شده. این هم از چندتایی‌های نشرِ مشکی‌ بود.
---

دوستت دارم/ یارتا یاران:
اضافه‌تر روی جلد نوشته که «هزارسال دوستت دارم در شعرِ ایران». به‌نظرم کتابِ نسبتاً خوب و کارِ باارزشی‌ست. عکس‌هایش عالی بودند و شعرها هم تقریباً زیبا. از نشرِ «دوران».

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نهایتِ کمال و غایتِ سعادت از برای هر شخصی، اتّصافِ اوست به صفتِ عدالت و میانه‌رَوی در جمیعِ صفات و افعالِ ظاهره و باطنه، خواه از اموری باشد که مخصوصِ ذاتِ او و متعلّقِ به خودِ او باشد، یا امری باشد که میانِ او و دیگری بوده باشد. و نجات در دنیا و آخرتْ حاصل نمی‌شود، مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکز.

|از بابِ چهارمِ کتابِ «معراج‌السّعادة»؛ نوشته‌ی «(مُلّا)احمد نراقی» از نشرِ «آدینه‌ی سبز»|
نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زندگی؛ سیّدمحمّدحسین طباطبایی/ حبیبه جعفریان:
کتابِ تقریباً خوبی بود و شُسته‌رُفته هم بود و یک ویژنِ خوبی از زنده‌گیِ علّامه و سرفصل‌های اصلیِ عمرِ بابرکتِ این شخصیّتِ مؤثّرِ معاصر به خواننده می‌داد. کمی بی‌نظمی هم داشت البتّه. اواخرش را بیش‌تر دوست داشتم و تأثیرگذارتر هم بود انگار. «انتشاراتِ روایتِ فتح» منتشرش کرده است.
---

زندگی؛ سیّدمحمّد حسینیِ‌بهشتی/ افسانه وفا:
«بهشتی» روحِ بلند و عقلِ انقلاب بود. نو بود. هنوز هم نو است. کتابِ خوبی بود، ‌هم‌سریِ کتابِ قبلی و از هم‌آن ناشر.
---

شناختِ عرفانی/ سیّدمحمّد حسینیِ‌بهشتی:
بد نبود؛ امّا به‌نظرم یک‌مقدار احساسات غلبه داشت درش بر منطق. همه‌ی بحث را قبول نداشتم. کتاب‌چه‌ای‌ست پیاده‌شده از بخشی از درس‌گفتارهای شهیدبهشتی تحتِ عنوانِ «مواضعِ تفصیلیِ حزبِ جمهوریِ اسلامی» به سالِ ۶٠ که تهیّه و تنظیمش را «بنیادِ نشرِ آثار و اندیشه‌]های شهید آیت‌الله دکتربهشتی» برعهده داشته و «نشرِ بقعه» منتشرش کرده است.
---

صددقیقه تا بهشت/ مجید تولّایی:
صفحه‌آرایی و گرافیکِ کار واقعاً عالی‌ست و البته چاپْ هم خیلی خوب درآمده. هرچند که بعضی از عکس‌ها با نوشته‌ی متناظرشان قرابتی نداشتند. لحنِ محاوره‌ی بازنویسی خوب از آب درنیامده و خودِ بازنویس هم مردّد بوده که رسمی بنویسد یا محاوره. ایده‌ی کار عالی‌ست امّا. راستی یادم رفت خودِ کار را توضیح دهم. کتابی‌ست مربّع و در قطعِ خشتیِ کوچک با گرافیکِ خوب و چاپِ گلاسه و آبرومند که تصاویرِ شهیدبهشتی و نقلِ قول‌هایی از او را تنگِ هر صفحه و عکس به ما نشان می‌دهد. مثلِ کارِ قبلی که ترکیبی بود، این را هم بنیادِ نشرِ آثارِ ایشان هم‌راه با یک ناشرِ دیگر به اسمِ «مستند» منتشر کرده است.
---

صمیمانه با جوانانِ وطنم/ سیّدمهدی شجاعی:
نَفْسِ کار و نیّتِ مؤلّف (یعنی آقای شجاعی) ارزش‌مند و ستودنی‌ست؛ به‌هرحال قدمی‌ست در جهتِ اخلاق. امّا چندچیزش را خیلی نپسندیدم. یکی سطحی و کم‌استدلال‌ بودنِ نصایح را. دودیگر خودِ ذاتِ «نصیحت» را و درواقع این قالب را. به‌نظرم خیلی رو و نمادین است و جواب نمی‌دهد. سوّم هم این‌که آقای شجاعی یک نگاهِ سنّتیِ زیباشناسانه‌ی تقریباً کم‌عمقْ به دین و ائمّه و نظیرهم دارد و با یک چنین پیش‌زمینه‌‌ای می‌خواهد با الفاظِ زیبا طرفِ مقابل را دعوت کند به جبهه‌ی فکریِ موردِ نظر و مطلوبش. این را هم نمی‌پسندم. نشرِ «کتابِ نیستان» چاپّش کرده.
---

آثارِ فارسیِ شیخ شهاب‌الدّینِ سهروردی (شیخِ مقتول)ویرایش و پیش‌گفتار:فرشید اقبال:
مِن حیث‌المجموع -حتّا با این وجود که ابداً ویرایشِ خوبی نداشت- کتابِ خوب و خواندنی‌ای بود. مجموعه‌ای از رسالاتِ شیخ‌شهاب سهروردی پیرامونِ انسان، درونیّاتِ انسان و نسبتِ انسان با پروردگار و تا حدودی درباره‌ی معنای زنده‌گی، آفرینش و هم پیرامونِ تصوّف و این‌ها. واژه‌نامه‌ی کتاب چه به‌تر بود اگر می‌آمد در دلِ کار و پای هر صفحه معنای واژه‌گان و عباراتِ کهن‌نثری و مغلقش نوشته می‌شد. آمدنش در پایانِ کتاب به صورتِ دایرة‌المعارفی چه فایده‌ای دارد؟ مگر ما قرار است کتاب را دست بگیریم و روزی ده‌بار از روی واژه‌نامه‌اش بخوانیم تا حفظ شویم؟ از طرفی و فارغ از محتوای کتاب، خیلی منطقِ قطعِ «وزیری» را برای این کتاب نمی‌فهمم. کتبِ درسی و پژوهشی را در این قطع چاپ می‌کنند با این توجیه که مثلاً پانویس‌ها و توضیحات و اسامی و نمودارها که می‌آیند، جا برای متن هم باقی بماند. هم‌آن هم اشکال بهش وارد است البتّه، امّا کتابی مثلِ این دیگر چه‌را؟ کتابِ وزیری اصلاً کتابِ خوش‌دستی نیست. بزرگ است برای خواندن. هرچند که به قولِ جلال به‌تر است: «رها کنم»! ناشرِ این کتاب «سَبُکباران» است.
---

رمانتیسم/ لیلیان فورسْت، ویرایشِ جان جامپ و ترجمه‌ی مسعود جعفری:
تک‌نگاری‌ای در بابِ رمانتیسم و بیش‌تر از آن رمانتیک‌ها. کتابی که می‌توانست خیلی به‌تر از اینی که هست، باشد. کتابی که پیش‌نیازِ سترگی می‌طلبد، احاطه‌ی کامل به جریان‌های ادبیِ اروپا، خاصّه اروپای قرنِ ١٨ به بعد. مؤلّفْ نثری کاملاً جانب‌دارانه دارد نسبت به انگلستان و انگیسی‌ها و این از ارزش‌های عِلمیِ این کتاب که از اقتضائاتِ اصلی‌اش است، کم می‌کند. ترجمه‌ هم متوسّط بود. نشرِ «مرکز» کتاب را درآورده.
---

دیگر اسمت را عوض نکن/ مجید قیصری:
اگر گیر و گرفتِ موضوعیِ کتاب و عدمِ توجیهِ منطقیِ اهمّیّتِ «حمیرا» و مادرش برای سرهنگِ عراقی را نادیده بگیریم، می‌شود گفت کتابِ بدی نبود شاید. «چشمه» چاپّش کرده است.
---

زیرخاکی/ مجید قیصری:
بعضی از داستان‌ها خیلی ضعیف و سطحی بودند؛ این‌قدر که حس می‌کنم به اصل و مضمونِ موردِنظرِ نویسنده (یعنی برشماریِ تبعاتِ جنگ) ضربه وارد کرده است. دو-سه داستان امّا خوب بودند. خصوصاً «درختِ کلاغ» که به‌نظرم به‌ترین داستانِ مجموعه بود؛ هم به لحاظِ زبانی قوّه داشت، هم به لحاظِ طرح و پی‌رنگ و خطِّ سیر و پایان‌بندی. نثرِ قیصری عجیب سهل و روان است. کاش داستان‌نویسی‌اش هم مثلِ نثرش بود. «افق» منتشرش کرده.
---

مدیرِ مدرسه/ جلال آلِ‌احمد:
خیلی «صریح». این اندازه صراحت را برای یک کتاب نمی‌پسندم. ولی به‌هرحال محملِ خوبی انتخاب شده بود برای داستان‌گویی و خوب هم از پس‌اش برآمده بود نویسنده. شخصیّتِ اصلی که قصّه از زبانِ او روایت می‌شد (و بی‌شباهت نبود به خودِ جلال)، خیلی بی‌اعصاب و کم‌حوصله و خودبرتردان بود. «نشرِ جامه‌دران» منتشرش کرده است.
---

مشق‌های خط‌نخورده/ ابراهیم حقیقی:
بی‌نظیر است این کتاب. مدّت‌ها بود چنین محشری نخوانده بودم. ابراهیم حقیقی نباید گرافیست می‌شد، باید داستان‌نویس می‌شد. البتّه نمی‌دانم اگر قرار باشد جای خاطره، داستان بنویسد هم این‌قدر خوب درمی‌آید یا نه. هرچند که فکر می‌کنم، یعنی با این نثر و زبان و کاربلدی مطمئنّم درمی‌آید. انتهای کتابْ گریه‌ی هق‌هق و زارزار کردم. نشرِ مرکز این اثرِ عزیز و شریف و دوست‌داشتنی را منتشر کرده است.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در سینه‌ات نهنگی می‌تپد/ عرفان نظرآهاری:
گمان می‌کنم قطعاتِ این کتاب -اکثراً- از کارهای اوّلِ خانمِ نظرآهاری باشند. مخاطبِ این کتابْ بیش‌تر قشرِ نوجوان می‌تواند باشد تا بزرگ‌سال. تصویرگریِ کار ضعیف است و خواندن را سخت می‌کند. از قطعاتِ کتابْ آخری (بهار که بیاید، رفته‌ام) را بیش‌تر پسندیدم. «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ صابرین» منتشرش کرده است.
---

رساله‌ی حقوقِ امام‌سجّاد (ع)/ مترجم: احمد رنجبری:
جز «بی‌نظیر» چه می‌توان گفت؟ خداوند یاری‌مان کند در عمل به آن‌ها... «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ حضور» ناشرِ کار است.
---

امرِ اخلاقی، امرِ متعالی (جستارهای فلسفی)/ سروش دبّاغ:
کتابِ جالب و خوب و لذیذی بود برایم. نثرِ کتاب (که شاملِ ١۴ مقاله است) روانیِ خوب و قابلِ توجّهی داشت و سختی‌های مرسومِ متن‌های فلسفی را در آن کم‌تر دیدم. مؤلّفْ بی‌جهت و بی‌نظر نبود در مباحث و می‌توان گفت که سویه‌ی «روشن‌فکری» داشت به‌هرحال. ولی از خلالِ بحث‌ها و تحلیل و استدلال‌های او آدم می‌توانست نظری دیگرگونه اتّخاذ کند و داشته باشد. مثلاً می‌شد علی‌رغمِ جهتِ مؤلّف که بعضاً «فایده‌گرایی» بود، میلِ به «وظیفه‌گرایی» یا مطلق‌گراییِ کانتی داشت. یعنی مؤلّف فضای مقاله و بحث را جوری مطابقِ میل و نظرش تحدیدِ به رأی و منظور و مطلوبِ شخصی نکرده بود که جهات و نظراتِ دیگر مقهور و منزوی بشوند. از مقالاتِ کتابْ «اتانازیِ داوطلبانه‌ی غیرِفعّال از منظرِ اخلاقِ راس» و «واقعیّتِ غایی و کثرت‌گراییِ دینی» را کاملاً پسندیدم و سه مقاله‌ی دیگر را هم نیمه‌پسند کردم و بقیه را رسماً ضرب‌در گذاشتم تنگ‌شان در فهرست. «شرکتِ مطالعات و نشرِ کتابِ پارسه» منتشرش کرده است.
---

با سرودخوانِ جنگ، در خِطّه‌ی نام و ننگ/ نادر ابراهیمی:
از آن کتاب‌هایی (یا تو بخوان آثارِ هنری‌ای) بود که هیچ دوست نداشتم تمام شود. نثرِ کم‌نظیر و حقیقتاً زیبای مرحومِ ابراهیمی جا برای هیچ حرفی باقی نمی‌گذارد. به‌ترین کتابِ ادبیِ تحلیلِ جنگِ عراق و ایران بود که تابه‌حال خوانده‌ام. دقیقاً به هم‌این حد متناقض‌نما که نوشتم. به‌ غایت ادبی و به غایت تحلیلی و البته به اقتضاءِ تقارنِ این دو نگاهِ تقریباً متناقض، ضعف‌هایی یا کاستی‌هایی هم طبیعتاً درش بود یا برش مترتّب بود. مثلاً یک‌جاهایی «احساس» غلبه داشت بر منطق و استدلال که اگر بخواهیم توجیهش کنیم، می‌شود گفت شاید اقتضاءِ شرایط و زمانِ نوشته‌شدنش بوده باشد. ولی فارغ از این حرف و حدیث‌ها، کارِ عزیز و سترگی‌ست که نظیرش را ندیده‌ام. ناشرِ نسخه‌ی زیرخاکی‌ای که من خواندمش، مرحومِ «حوزه‌هنری»ست که حالاها دیگر کتاب‌های این ارگان را «سوره‌ی مهر» چاپ می‌کند و احتمالاً چاپِ جدیدترش را باید به قولِ جلال با «انگِ» این ناشر یافت.
---

خسی در میقات/ جلال آلِ‌احمد:
پایانش را و موضعِ شخصیِ جلال را در نسبتِ با ذاتِ این سفر (یعنی سفرِ حج) خیلی پسندیدم. فضای روشن‌فکری و تبخترِ ناشی از آن را که در نگاه و به تبعِ آن قلمِ جلال بود را البته نپسندیدم. هم‌این‌طور نگاهش را به زنان و دخترانْ که یک نگاهِ ظاهری و زیباشناسانه‌ی جنسی‌ست و درواقع بی‌محابابودنش در مقابلِ زنانی که به نظرش زیبا بوده‌اند را. گمان می‌کنم تاریخِ مصرفِ سفرنامه‌ی حجِّ جلالْ دیگر گذشته و حالا لازم است کسی از نسل و دوره‌ی ما هم بنویسد این سفر را. کتابِ مرا «انتشاراتِ فردوس» منتشر کرده است.
---

زنِ زیادی/ جلال آلِ‌احمد:
٣ داستان از ٩ داستانش را پسندیدم و «مسلول» را به‌ترین قطعه‌ی کتاب می‌دانم و هم به‌ترین قطعه و داستانی که تابه‌حال از جلال خوانده‌ام. روی‌هم‌رفته کتابِ قوی‌ای نبود به نظرِ من. ناشر: «معیارِ اندیشه».
---

کتابِ ویران/ ابوتراب خسروی:
یک ابوترابِ‌خسروی‌نوشته‌ی دیگر، با قطعات یا داستان‌هایی عجیب و ساختارشکن. بعضی از قطعات (شاید سه‌مورد)  را پسندیدم و بقیه را یا نپسندیدم، یا ممتنع بودم و بی‌نظر. نثرِ کتاب بس‌یار غنی و پُرلغت و اصطلاح بود. انصافاً از این جهت ستودنی‌ست کارهای جنابِ خسروی. آن سه‌قطعه‌ای را که خوش‌تر داشتم این‌ها بودند: «یک داستانِ عاشقانه»، «رؤیا یا کابوس» و «داستانِ ویران». ناشرِ کتابْ «چشمه»ست.
---

رام‌کننده/ محمّدرضا کاتب:
تا پیش از خواندنِ این کتاب، گمان می‌کردم «داستان‌نویسی» مهارتی و تخصّصی‌ست شاید ساده‌تر و آموختنی‌تر و محقّق‌شدنی‌تر از باقیِ تخصّص‌ها؛ خصوصاً وقتی مجموعه‌داستان یا رمانِ خوبی می‌خواندم. با خواندنِ این رمان امّا فهمیدم چه کارِ سختی‌ست داستان‌نویسی و چه‌قدر ممکن است که «درنیاید» و کار، کارِ خوبی نشود. رام‌کننده را رمانِ ضعیفی دیدم که پایانِ بُنجُلی هم داشت. علاوه‌ی بر موضوع و ژانرِ کتاب که معلّق بود بینِ کمدی و فانتزی و راز، یک اعصاب‌خُردکنیِ عجیبِ نگارشی هم داشت؛ نویسنده در عینِ نثرِ رسمی‌اش، عوضِ «در» (به معنای حین، درون یا داخل) جابه‌جا از «تو» (too) استفاده کرده بود و چه سکت و توقّف‌هایی که موقعِ خواندنِ سطوری که هم «تو» (to) داشت و هم «تو» (too) ایجاد نمی‌شد! چشمه مرتکبِ این رمان شده است.
---

دل‌تنگی‌های نقّاشِ خیابانِ چهل‌وهشتم/ جِی. دی. سَلینجِر (مترجم: احمد گلشیری):
کتابی که موردِ علاقه‌ام باشد، نبود. اکثرِ تعلیق‌ها و پایان‌های بازش را دوست نداشتم، به‌جز پایانِ قطعه‌ی آخر (یعنی "تدی") را. البته نثرِ توصیف‌گر و  شوخ‌طبعِ خوبی داشت کتاب و ترجمه هم قوی بود نسبتاً. هرچند که از آن ترجمه‌های صددرصد وفادار به متنِ اصلی به‌نظر نمی‌رسید یا دو-سه‌جا اسمِ اصلیِ داستان با اسمِ جعلیِ مترجم عوض شده بود یا عنوانِ کتاب را مترجم از ناحیه‌ی خودش گذاشته بود روی «نُه داستانِ» سلینجر و... «انتشاراتِ ققنوس» چاپش کرده است.
---

سردم نبود/ پگاه احمدی:
مجموعه‌اشعارِ سپید یا در بعضِ موارد شبه‌ِ‌نیماییِ این کتابْ اکثراً سویه‌ی اپوزسیونیِ نظامِ ایران را داشتند و به نوعی شعرِ «اعتراض» بودند و شعرِ «آزادی» و «ندا» و الخ. دایره‌ی واژه‌گانیِ شعرها یا شاعر، پُروپیمان و فاخر و غنی‌‌ست و این را علی‌رغمِ اختلافِ جهت و نگاه و اعتقادم، به صراحت اعلام و اعتراف می‌کنم. ناشرِ این کتاب «واژه»ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نونِ نوشتن/ محمود دولت‌آبادی:
مجموعه‌یادداشت‌های پراکنده‌ی آقای دولت‌آبادی در طیِ چندین‌سال (۵٩تا٧۴) پیرامونِ موضوعاتِ مختلفی نظیرِ فلسفه‌ی وجود، آسیب‌شناسیِ جامعه، مصائبِ نویسنده‌گی (اعم از مضائقِ مالی، سانسور، دزدیِ اثر، سندروم‌ و دردهای فیزیکی و...)، زبان‌شناسی، مسائلِ خانواده‌گی، توفیقات، شور و شوق‌ها و ناامیدی‌ها و غیره. درواقع این کتاب ملغمه‌ای‌ست از خاطراتِ پراکنده‌ی آقای دولت‌آبادی. ظاهراً ایشان دفتری داشته‌اند که در آن بی‌نیّتِ انتشار، خاطراتی را ثبت و ضبط می‌کرده‌اند و در این سنین و سالیان تصمیم گرفته‌اند بخشی از آن را منتشر کنند که شده نونِ نوشتن. این اثر را نشرِ «چشمه» منتشر کرده و جلد و ظاهر و چاپِ خوبی هم دارد. شخصاً البته انتشارِ چنین کتاب‌هایی را به این صورت حرفه‌ای و مفید نمی‌دانم و به ضررِ نویسنده‌ی در قیدِ حیات تلقّی‌اش می‌کنم. امّا به‌هرحال آقای دولت‌آبادی حسبِ سابقه‌ی نویسنده‌گی‌شان و آثارشان محترمند. یک ایرادی که من به این کتاب‌ها دارم این است که نقدشدنی نیستند. یعنی نمی‌توانی واقعیاتِ زنده‌گیِ یک آدم را نقد کنی که چه‌را چنان است و چنین نیست. برای هم‌این یک استبدادِ تلویحی‌ای دارند این سنخ کتب که خوش‌مزّه‌ام نیست.
---

باید رفت/ محمّدرضا زائری:
مجموعه‌مقالاتِ جنابِ زائری پیرامونِ مدیریتِ جامعه‌‌ی اسلامی و هم‌این‌طور انقلاب، با نگاهی آسیب‌شناسانه. برخی از مقالاتِ این کتاب خیلی خوب بودند به‌نظرم و برخی‌شان هم خیلی ضعیف و بد. همه‌ی مقالاتْ انتقادی بودند، به‌جز یک مقاله که آن یکی هم تألیفِ جنابِ زائری نبود، بل‌که ترجمه‌ای بود توسّطِ ایشان از بُرشی از کتابی نوشته‌ی «محمّد حسنین هیکل» پیرامونِ امام‌‌خمینی.
یکی از خصوصیّاتِ رفتارِ مقاله‌نویسیِ جنابِ زائری که نمی‌پسندمش، این است که در عمده‌ی مقالات‌شان (چه در این کتاب و چه در کتاب‌های دیگری که ازشان خوانده‌ام)، یک گروهِ افراطی از جناحِ خودی (یعنی انقلابی‌ها یا حزب‌اللهی‌ها) را فرض می‌کنند برای خودشان و بعد شروع می‌کنند به انتقادکردن از آن‌ها؛ بی‌که نقدی و نظری راجع‌به جناحِ مقابل یا لااقل تفریطی‌های جناحِ مقابل داشته باشند. یک‌جورهایی ضعیف‌کُشی می‌کنند یا چه‌طور بگویم، می‌زنند تو سرِ یک عدّه افراطی‌ای که مدِّنظر گرفته‌اند. حال این‌که همه‌ی جبهه‌ی حزب‌الله را این افراطی‌ها تشکیل نمی‌دهند. نقدِ دوّمم به مقالاتِ ایشان این است که یک مجیزگویی و تملّقِ منافقانه در قلمِ ایشان نسبت به ره‌بر وجود دارد یا اگر خیلی نخواهم تعبیرِ تُندی به‌کار ببرم، باید بگویم یک‌جور رندی یا شگرد و ترفند است برای بیانِ حرف‌هایی که می‌تواند انتقاداتِ جدّی‌ای از ناحیه‌ی مسئولین بر آن‌ها وارد باشد. درواقع ایشان از این طریق می‌خواهند بتوانند حرف‌های‌شان را بزنند احتمالاً یا شاید هم اعتقادشان باشد واقعاً. در هر صورت من این را نمی‌پسندم که ما به همه‌چیز و همه‌کس انتقاد کنیم، بعد ذکرِ ترجیع‌بندگونه‌ی «آقا فرموده‌اند» یا «هم‌آن‌جور که ره‌بر فرموده بودند» بگیریم در نوشته‌ها یا گفته‌های‌مان. خصوصاً این برای یک طلبه یا روحانی که ادعای رجلیّت هم دارد خیلی زیبا و پسندیده نیست به نظرِ من. این کتاب را نشرِ «آرما» منتشر کرده است.
---

دیباچه بر حکمتِ متعالیه (فلسفه‌ی وجودیه‌ی) مُلّآصدرا/ سیّدجعفر سجّادی:
یک کتابِ پژوهشیِ خیلی خوب و تقریباًکامل پیرامونِ آراءِ مُلّاصدرا در بابِ فلسفه‌ی وجود و مسائلِ مرتبط با آن، با تمرکز بر رساله‌ی «الحکمة‌المتعالیه فی‌الأسفارالأربعه». شیوه‌ی بررسی و مداقّه‌ی دکترسجّادی به زعمِ من بس‌یار خوب و اصولی و مبتنیِ بر درک و فهم بوده در این کتاب، نه ارجاعِ صِرف و گیومه‌گذاری و این ویژه‌گی، این کتاب را خیلی دل‌نشین کرده به نظرِ من. به لحاظِ جنسْ شاید بتوان آن را یک کتابِ کلامی محسوب کرد و هم تاحدّی فلسفی. خواننده باید ابتدا با زبانِ کتاب آشنا شود تا بتواند نبضِ کتاب را در دست بگیرد و تا انتها خوب بخواند و بفهمدش. تنهاایرادِ کتاب از نظرِ من فقدانِ ترجمه‌ی فارسیِ عربی‌هایی‌ست که لابه‌لای متنِ کتاب آمده‌اند که به اقتضای موضوعِ کتابْ کم هم نیستند. این کتاب را انتشاراتِ «طهوری» منتشر کرده است.
---

جامعه‌ی مدنی چیست؟/ مدوّن و منتظِم: مریم پیرنظر:
این کتابْ هم‌آن‌جور که در سرشناسه‌اش هم آمده، یک‌جور راه‌نما یا جزوه‌ای‌ست پیرامونِ سازمان‌های جامعه‌ی مدنی و سازوکارهای مرتبط با آن. کتابی یا جزوه‌ای برای آنان که می‌خواهند سازمان‌های غیرِدولتی یا مردم‌نهاد راه بیاندازند یا حداقل با آن‌ آشنایی پیدا کنند یا حتّا برای آنان که در پیِ راه‌اندازیِ کسب‌وکارهای کوچکند. خصوصاً اگر در پیِ آشنایی با سازوکارهای مؤسّساتِ غیرِاانتفاعی در دیگرکشورها هم باشند، این کتاب مفید به‌نظرم می‌رسد. برای دانش‌جویانِ رشته‌های مرتبط هم در سطحِ اوّلیه به‌دردبخور است. کتاب‌نامه‌ی قوی‌، قابلِ استفاده و پُروپیمانی دارد و البته ویراستاریِ ضعیفی! مدوّنِ این کتاب فرزندِ «ثمینه باغ‌چه‌بان» (مؤلّفِ کتبِ درسیِ دبستان در پیش از انقلاب و از اوّلین‌های آموزشِ استثنائی در ایران) و «هوشنگ پیرنظر» (مترجم) است و نوه‌ی «جبّار باغ‌چه‌بان» (پدرِ آموزشِ پیش‌دبستانی و مدارسِ ناشنوایانِ ایران و مؤلّفِ کتبِ کودکان). این کتاب را نشروپژوهشِ «فرزانِ روز» منتشر کرده است.
---

دیوانِ سومنات/ ابوتراب خسروی:
اوّلین‌کتابی‌ست که از جنابِ خسروی خواندم. قطعاتِ این کتاب را نمی‌توان «داستان» نامید، بل‌که گونه‌ای از نثرِ ادبی‌اند که صِرفاً قواره و صورتی مشابهِ داستانِ کوتاه دارند. از نظرِ فنّی اغلبِ قطعاتِ کتابْ -هرکدام به نوعی- بازیِ ادبی‌اند و یک‌جور «درباره‌ی نوشتن» یا «درباره‌ی داستان». درواقع جنابِ خسروی در این کتابْ شکلی از شالوده‌شکنی را تجربه کرده‌ و فنّی‌نویسی کرده است. شخصاً خیلی این روی‌کرد را برای یک کتاب در حوزه‌ی داستان نمی‌پسندم. شاید در حدِّ یک داستان از یک مجموعه‌داستان بپسندمش، امّا این‌که همه‌ی کتاب چنین صورتی داشته باشد را نه. قطعه‌ی آخر (یعنی خودِ دیوانِ سومنات) که کمی سروتهِ بیش‌تری هم داشت را بیش‌تر پسندیدم و خوب هم بود واقعاً. نشرِ «مرکز» آن را منتشر کرده است.
---

اسفارِ کاتبان/ ابوتراب خسروی:
در این کتاب ما با سه‌ یا ١+٢ روایت مواجه هستیم. یک روایتِ اصلی و دو روایت که در حقیقت در بطنِ روایتِ اصلی‌اند، امّا در واقع به موازاتِ آن پیش می‌روند. نثرِ کتاب یا شیوه‌ی نگارش و بیانِ نویسنده یا مدلِ نوشتاریِ کتابْ متوهّمانه است. یعنی چیزی‌ست مابینِ واقعیّت و خیال که قطعاً واقعیّت نیست، امّا مشخّص هم نیست که چه‌ مقدارش خیال است. یک‌جورهایی شاید بتوان به آن داستانِ «فُرم» هم گفت. از ویژه‌گی‌های این کتاب یکی این است که نقشِ «زن» در آن عمیقاً حسّیک و اروتیستی‌ست و کُلّاً خودِ کتاب را هم شاید بتوان معلّقِ بر دریای اروتیزم دانست به یک تعبیر؛ هرچند که نویسنده با زیرکی از به ورطه‌ی عریانی کشیده‌شدنِ روایتِ اصلی پرهیز می‌کند. نثرِ خسروی در این کتاب و هم کتاب‌های دیگرش سرشار است از دانایی و لغاتِ قدیم و واژه‌گان و تعابیر و ترکیب‌های قُدَمایی و توصیفاتِ دیوانی و متونِ کُهَنی. کتابی که من خواندم چاپِ سالِ ٧٩بود و نشرهای «آگاه» و «قصّه» باهم منتشرش کرده بودند. امّا ظاهراً چاپِ جدیدِ آن را (احتمالاً با ممیّزی) نشرِ «ثالث» در سالِ ٨٨ روانه‌ی بازار کرده است.
---

هاویه/ ابوتراب خسروی:
حالا دیگر بعد از خواندنِ سه‌کتاب می‌توانم بگویم کتابی خاصِّ ابوترابِ خسروی! قطعاتی که نه داستانند و نه داستان نیستند. با نثری غنی و پُرلغت، نثری وام‌دار و بهره‌بُرده از متونِ کهن و اشعارِ قُدَمایی و نشانه‌های جغرافیاییِ استانِ فارس و تجربیاتِ زیسته‌ی یک آدمِ اهلِ شیراز. از بینِ قطعاتِ کتابْ «تصویری از یک عشق» را دوست‌تر داشتم. این را هم «مرکز» منتشر کرده.
---

جیرجیرک/ احمد غلامی:
رمانِ خیلی‌خاصّی بود به لحاظِ فُرم و تا حدِّ زیادی نو و بدیع. چند خطِّ سیر داشت این داستان که باهم جلو می‌رفتند (بی‌شباهت نیست از این نظر به اسفارِ کاتبان). یکی اصلی و سه‌تا فرعی تقریباً. به این صورت که نویسنده با آوردنِ جملاتِ مشترکی بینِ آن‌ها سوییچ می‌کرد و پیوند برقرار می‌کرد. موضوعِ داستان هم تقریباً بیش‌تر سیاسی بود و کمی هم اجتماعی. تجربه‌ی جالبی بود برای خواندن. این رمانِ کم‌قُطر را نشرِ چشمه منتشر کرده است.
---

بیروت، عشق، باران/ نزار قبانی، ترجمه‌ی رضا عامری:
شعرهای نِزار در این مجموعه که به گواهِ سرشناسه ترجمه‌ای‌ست از «البیروت، عشق والمطر» (که من اصلاً کتابی با این عنوان را نتوانستم در اینترنت پیدا کنم!) آشِ شلم‌شوربایی‌ست از تغزّل و اروتیزم. مرزِ میانِ جسم و روح، پوسته و معنا، شهوت و عشقْ چندان محرز و معلوم نیست در این اشعار. عاشقانه‌های غیرِجسمانی و تعبیرهای تغزّلیِ غیرِاروتیکی‌اش را دوست داشتم؛ هرچند که می‌شود حس کرد شاید غلظت و گرمای آن تغزّل‌ها هم احتمالاً مقدّماتی اروتیکی داشته در منظرِ شاعر، امّا به هر حال صادقانه‌اند و زیبا. این کتاب را نشرِ «نگیما» منتشر کرده است.
---

سوءِتفاهم/ علی داوودی:
این کتاب را مدّت‌ها بود که در کتاب‌خانه‌ام داشتم، امّا هیچ‌گاه رغبت پیدا نکرده بودم برای خواندنش. چون هربار که تفأل زده بودم به آن به قصدِ خواندنِ شعری معمولی و احیاناً عاشقانه، چیزهایی مبهم و بی‌ربط نصیبم شده بود و کتاب را بلافاصله بسته بودم. یعنی یک نگاه و انتظارِ «گروسی‌»ای داشتم ازش که هردفعه می‌خورد توی ذوقم. به تبعِ این ماجرا و حس، نسبت به خودِ جنابِ داوودی هم رفته‌رفته یک‌جور احساسِ انزجارِ خُرد و زیرِپوستی پیدا کرده بودم و مثلاً خبرِ رئیسِ آفرینشِ حوزه‌هنری‌ شدنش هم ناراحتم کرد حتّا! حالا امّا که کتابش را بالاخره از ابتدا تا انتها خواندم، حالا که کیف کرده‌ام از شعرهای غیور و حلال و قشنگش، همه‌ی آن تصویر و تصوّرها برعکس شده‌اند. ازش خوشم می‌آید. خبرِ ریاستش خوش‌حالم می‌کند و... نشرِ «هزاره‌ی ققنوس» این را منتشر کرده.
---

پیام‌بری از کنارِ خانه‌ی ما رد شد/ عرفان نظرآهاری:
اگر توانایی‌اش را داشتم، حتماً بعضی از قطعاتِ این کتاب را واردِ متونِ کتبِ درسیِ مدارس می‌کردم. عالی! هم‌این، فقط عالی! از نشرِ «صابرین».
---

من هشتمینِ آن هفت‌نفرم/ عرفان نظرآهاری:
کتابی‌ست شاملِ قطعاتی از نثرِ ادبی با محتوای معنویت؛ معنویتِ آمیخته به زنده‌گی یا نوعی از عرفانِ اجتماعیِ مبتنی بر لطافتِ طبع و زیبایی‌شناسی. به تعبیرِ من در نوشتنِ این قطعات اکثراً از تکنیکِ آشنایی‌زداییِ معنایی استفاده شده. یعنی اسلوبِ «این‌‌که می‌بینی "این" نیست و یک چیزِ دیگر است». قطعه‌ای که درنیامده باشد هم البته در آن هست، مانندِ قطعه‌ی «زلیخا برگرد». از آن‌طرف قطعه‌ی خیلی‌خوب هم در آن وجود دارد، مثلِ «حوّا مادرِ من است». این را هم صابرین منتشر کرده است.
---

دوروز مانده به پایانِ جهان/ عرفان نظرآهاری:
اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم باید بگویم کتابِ سبزِ ایمان. از به‌ترین کتاب‌های نظرآهاری‌ست به‌نظرم؛ با نثرهایی بس‌یار خاطره‌انگیز (برای من) که بعضی‌شان را سال‌ها پیش‌ در مجلّه‌ی «چلچراغ» یا سایتِ «نورونار» خوانده بودم. بس‌یار خوش‌مفهوم و زیبا هستند این قطعات. نشرِ «نورونار» منتشرش کرده است.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجّه: زبانِ این مطلبْ محاوره‌ است.

محلّه‌ی کودکی‌هام مرکزِ شهر بود و پشتِ بازارِ اصلیِ شهر. 3-4تا از قنّادی‌های اصلی هم تو اون منطقه قرار داشتند. حتّا دقیق‌تر اگر بخوام بگم، خونه‌ی یکی-دوتا از قنّادها که کارگاهِ شیرینی‌پزی‌شون هم بود، تو کوچه‌ی ما بود. یک گاری‌های مخصوصی داشتند با طبقاتِ فلزّی که شیرینی‌های داغ رو با سینیِ فر می‌ذاشتند توی اون و می‌بُردند فروش‌گاه. ما طبقه‌ی دوّم بودیم و به‌ کوچک‌ترین نسیمی بوی شیرینی‌های گرم می‌اومد سراغ‌مون. از هم‌اون‌وقت من عاشقِ بوی شیرینی شدم.
تو اون زمان‌ها مثلِ الآن شیرینی‌خریدن یک امرِ رایجِ دمِ‌دستیِ عصرونه‌ای نبود. حداقل توی خونواده‌ی ما نبود. مادرها مستقل‌تر عمل می‌کردند. فِرِ شیرینی‌پزی رونقِ بیش‌تری داشت و نون‌‌ْقندی‌های خونه‌گی شیرینیِ همیشه‌ی ما بود. اگر هم گاهی شیرینیِ بیرونی می‌[خوردیم، محدود بود به زبون و کیک‌یزدی. شاید به‌ هم‌این دلیل بود که وقتی بزرگ‌تر شدیم، خودمون رو با کیک‌یزدی خفه می‌کردیم. عقده‌ها یا ولع‌های پاسخ‌داده‌نشده‌ی بچّه‌گی‌هامون باعثش بود.
این‌روزها که دست‌رسیِ راحت‌تری به شیرینی دارم و تقریباً فاصله‌ی بینِ خواستن و تونستن برداشته شده و به محضِ اراده می‌شه شیرینی خورد، باز هم امّا بوی شیرینی رو بیش‌تر از خودش دوست دارم. شیرینی -دانمارکی هم که باشه- نهایتاً 5تاش سیر و دل‌زده‌م می‌کنه، امّا بوش هیچ‌وقت باعثِ دل‌زده‌گی و سیریم نمی‌شه. بوی شیرینی برای من مساویه با گاری‌های کارگاهِ شیرینی‌پزیِ منصور و جعفری و خاک‌پور.
نسبت به کتاب‌خوندن هم ولع و حسّ‌وحالِ مشابهی دارم. گاهی میلِ شدیدم به کتاب‌خونی باعث می‌شه توی خیالم یه برنامه‌ریزیِ حسااابی بکنم برای خوندنِ پُشتِ همِ چندتا کتاب. مثلاً می‌گم الآن فلان‌کتابِ ابوتراب‌ِ خسروی رو تموم می‌کنم، پُشتش چندتا غزلِ صائب و بعدش یکی-دوتا رمان و چندتا کتاب درباره‌ی ادبیات و... امّا در عمل باتوجّه به وقتی که خوندنِ هرکتاب می‌گیره، هم‌اون هبوطِ بعد از شیرینیِ پنجم اتّفاق می‌افته. هرچند که میلِ به کتاب‌خونی درست مثلِ بوی شیرینی هیچ‌وقت دل‌زده‌م نمی‌کنه و موتورِ محرّکه‌ی کتاب‌های بعدی می‌شه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دیوانِ صائبِ تبریزی/ میرزا محمّدعلی صائب تبریزی:
علاوه بر ویژه‌گی‌های ساختاری، فنّی و ظاهریِ شعرِ صائب که غزل است و درون‌مایه‌ی هندی دارد و پی‌روِ اسلوبِ «مدّعا-مثل» است، می‌توانم صائب را اعجوبه‌ی مثال‌سازی بنامم. او واقعاً بی‌نظیر است در این مورد. ویژه‌گیِ دیگرِ اشعارِ صائبْ مسئله‌ی ربط‌ها یا تناسب‌ها یا در برخی موارد ترکیب‌های اضافی‌ست. او هم‌واره برخی پدیده‌ها، مفاهیم یا کلمات را در تناظرِ با هم به‌کار بُرده؛ تا جایی که گویی این یک قاعده‌ی تخطّی‌ناپذیر شده است در شعرهای او. به‌طورِ مثال کلمات یا تصاویر و مفاهیمی نظیرِ: «شب‌نم و آفتاب»، «افسانه و خواب»، «گَردِ یتیمی و بیابان»، «خارِ سرِ دیوار، خار و پا، خار و گُل»، «شرابِ تلخ»، «چاهِ ذقن»، «زلف و پریشانی، سرِ زلف»، «مجنون و کودکان یا مجنون و سنگِ کودکان»، «مجنون و چشم و آهو»، «شرم و تماشا، دام و تماشا»، «یوسف و یعقوب، یوسف و زلیخا، یوسف و چاه، یوسف و اخوان، یوسف و کنعان»، «نخل و ثمر»، «سرو و آزاده‌گی»، «سرو و استاده‌گی» و مواردِ متعدّدِ دیگر. از این جهت دیوانِ اشعارِ صائب منبعِ بس‌یار گران‌بهایی‌ست برای شاعرانْ تا نسبتِ عناصرِ شعری را به صورتِ متقن و بااصالت دریابند. از شاعرانِ معاصر سه‌‌جوان را بهره‌بُرده از این بحر می‌بینم: «فاضل نظری»، «محمّدمهدی سیّار» و «محمّدسعید میرزائی». دیوانِ من نسخه‌ای‌ست متعلّق به «علّامه‌ محمّد شبلیِ‌نعمانی» با مقدّمه‌ای از «دکترپرویز ناتل‌خانلری»، به اهتمامِ «جهانگیر منصور» که «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ نگاه» در دوجلد منتشرش کرده است.
---

ما نباید بمیریم؛ رؤیاها بی‌مادر می‌شوند/ سیّدعلی صالحی:
اگر این کتاب را به ۴ قسمت تقسیم کنم، شعرهای یک‌چهارمِ ابتدایی و انتهایی به‌ترند از شعرهای دوچهارمِ میانی‌اش و باز هم اگر بخواهم دقیق‌تر گفته باشم باید بگویم این کتاب شروعِ خیلی خوبی دارد. حتّا به لحاظِ مضمون و محتوا هم اشعارِ ابتداییِ کتاب به‌نظرم استخوان‌دارتر و قوّت‌دارترند از اشعارِ میانه‌ی کتاب به بعد. «صالحی» (این‌جور که من از شعرهای این کتاب می‌فهمم) شاعرِ پُرگو و راجع‌به‌هر‌موضوع‌ْگویی‌ست و این خیلی امرِ پسندیده‌ای شاید نباشد برای یک شاعر. درون‌مایه‌ی اکثرِ شعرهای او اجتماعی‌ست. «عشق» تقریباً در شعرِ او جای‌گاهِ پُررنگ و حضورِ جدّی ندارد. گاه در قامتِ «مریم» یا «زن بماهو زن» تبلور می‌یابد امّا به‌هیچ‌وجه از توصیف‌های رومانتیک در شعرِ او خبری نیست. این کتاب را هم نشرِ نگاه منتشر کرده است.
---

جوان‌‌مردْ نامِ دیگرِ تو/ عرفان نظرآهاری:
هیچ‌چیز جز «عالی» نباید گفت در وصفِ هم‌چه کتابی. حقیقتاً کاری‌ست ستودنی، اخلاق‌مند و تأمّل‌برانگیز. سرتاسرش حکمت است. (یکی-دو روایت را البته إن‌قلت دارم که دربرابرِ سی‌واندی روایتِ دیگر چیزی نیست). این کتاب براساسِ گفته‌ها و زنده‌گیِ «شیخ‌ابوالحسن خرقانی» نوشته شده است. «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ صابرین» آن را منتشر کرده و تصویرگرش «سیّدمیثم موسوی»ست و گرافیکش را هم «شاپور حاتمی» انجام داده.
---

مَردِ سوّم/ نوشته‌ی گراهام گرین و ترجمه‌ی محسن آزرم:
این کتاب ترجمه‌ی روان و نسبتاً خوبی دارد. موضوعِ داستان هم پُرکشش و جذّاب است. هرچند فیلم‌نامه‌خوان نیستم و علاقه‌ای هم چندان به این حیطه ندارم امّا سَبکِ خاصِّ روایت‌گریِ این داستان که به نوعیِ «دانای کلِّ» (درگیر در ماجرا) بود، به دلم نشست و هرچه قصّه بیش‌تر پیش رفت، بیش‌تر علاقه‌مند شدم به خواندنش. پایانش را هم تقریباً پسندیدم. در ترجمه به‌نظرم به‌تر بود اگر ابتدای گیومه‌ها (یعنی نقلِ قول‌ها) اسامیِ گوینده‌ها و «دونقطه» می‌آمد (لااقل در فصولِ ابتدایی). یک‌ذرّه حسابِ کار از دستِ آدم در می‌رفت اوایلِ کتاب که کی دارد حرف می‌زند. مقدّماتِ کتاب و مؤخّره‌ی مترجم حسابی دل‌چسب و کامل بودند و نکته‌ی جالب در موردِ این کتابْ شاید این باشد که زنده‌گیِ حرفه‌ایِ مترجم (یعنی محسن آزرم) بی‌شباهت نیست به بخشی از زنده‌گیِ حرفه‌ای مؤلّف. در موردِ ویراستاریِ این کتاب هم در عینِ به‌روز و خوب‌بودنش یک ایراد به چشمم آمد و آن استفاده‌ی بیش از حد از «ویرگول» بود. به گمانم اصّح این باشد که بینِ نهاد و گزاره ویرگول نیاید، امّا در این کتاب ویرگول‌ها همه‌جا آمده بودند! نشرِ «چشمه» این ترجمه‌ی خوب را منتشر کرده است.
---

آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند/ کامران محمّدی:
اگر بخواهم این کتاب را از نظرِ موضوع ذیلِ عنوانی جای دهم، باید بگویم کتابی‌ست در مذمّتِ جنگ. کتابی در بیانِ تبعاتِ ویران‌کننده و بعضاً ابدیِ جنگ. به‌طورِ مصداقی امّا این داستان راجع‌به تبعاتِ ناشی از حمله‌ی شیمیاییِ عراق علیهِ مواضعِ ایران در حلبچه‌ست. از نظرِ فنّی جزءِ روایاتی‌ست که راویِ آن نویسنده‌ست، یعنی دانای کل. از نظرِ ساختاری-زبانی عمده‌ترین ویژه‌گیِ این کتاب را می‌توان توصیف‌گرایی‌اش دانست که تقریباً هم خوب از آب درآمده و طبیعی‌ و به‌قاعده؛ یعنی توصیف‌ها افراطی و اغراق‌آمیز نیستند (مثلِ «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوندِ» حامدحبیبی که از نظرِ عنوان هم بی‌شباهت نیستند این دو کتاب به‌هم). موضوعِ تک‌کلمه‌ایِ داستان امّا «خیانت» است که بر محملی از تبعات و مصائبِ جنگ در زنده‌گیِ جنگ‌زده‌گانِ کُرد استوار شده است. یکی از ایرادهای این کتاب به‌نظرم کلاسه و کارگاهی‌بودنش است. خصوصاً در «پایان» که تعلیقِ ایجادشده طبیعی نیست و به‌فرموده به‌نظر می‌رسد. یعنی روندِ داستان آن تعلیق را نمی‌طلبد، بل‌که آن تعلیق دستوری‌ست صادرشده از ناحیه‌ی نویسنده (از نظرِ من).
---

آذریِ غریب/ صادق زیباکلام:
یک کتابِ عالی برای ناامیدشدن! شوخی کردم؛ این کتاب خیلی حرف‌ها دارد و زشتی و زیبایی را توأمان نشان می‌دهد. وجودِ اساتیدِ مسئولیت‌پذیر، روشن و دل‌سوزی چون دکترزیباکلام زیباست و تلخی‌هایی که لابه‌لای سطورِ این کتابِ (داستان‌مانند) توسّطِ خودِ ایشان به آن‌ها اشاره شده، زشت. از طرفی ۱۰۰درصدِ انتقادات و گلایه‌های دکتر را قبول ندارم، امّا ظاهراً ویژه‌گیِ نثرِ ایشان این است که با قطعیّت و غلظت انتقاد می‌کنند. (چیزی که خودم هم گرفتارم به آن). ضمناً صقحاتِ پایانیِ کتابْ حسابی حزن‌انگیز و بغض‌آورند. کتابِ خوبی بود. راستی این کتاب داستانِ زنده‌گیِ دانش‌گاهیِ جوانِ معلولی‌ست از توابعِ آذربایجان که با مرگی تلخ (یک تصادف) کمی قبل از دفاعیه‌ی فوقِ‌لیسانسش پایان می‌پذیرد. نشرِ «بیدگل» به اهتمامِ «نصیر عبادپور» (از شاگردانِ دکترزیباکلام و هم‌کلاسیِ دانش‌جوی مرحوم) این کتاب را به‌نوعی بازنشر کرده است. چون ظاهراً ویراستِ اوّلِ این داستان در مقدّمه‌ی یکی از کتاب‌های جنابِ زیباکلام پیش‌تر منتشر شده است.
---

رسم‌کردنِ دست‌های تو/ محمّد شمسِ‌لنگرودی:
«شعر»های شمسِ‌لنگرودی را دوست دارم. شعر را گذاشتم در گیومه تا تأکید کرده باشم بر این مسئله که سپیدهای او حقیقتاً شعرند. حتا اگر برخی‌شان را نفهمم یا نپسندم و این به‌نظرم کافی‌ست برای خواندنِ کتاب‌هایی از او. «مؤسّسه‌ی انتشاراتیِ آهنگِ دیگر» ناشرِ این کتاب است.
---

پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه/ محمّد شمسِ‌لنگرودی:
گمان می‌کنم اشعارِ این کتاب در چند بُرهه‌ی زمانیِ مختلف سروده شده‌اند؛ از این جهت که زبانِ اشعار بعضاً با هم متفاوت است. مضمونِ اشعار هم‌آن‌جوری که از عنوانِ کتاب هم پیداست اغلب عاشقانه‌ست. روی هم رفته متوسّطِ خواندنی می‌دانم این کتاب را و از «رسم‌کردنِ دست‌های تو» (دیگرکتابِ این شاعر توسّطِ هم‌این نشر) به‌تر نمی‌دانمش. ضمناً اشعارِ ابتداییِ کتاب را بیش‌تر پسندیدم.
---

ترنّمِ داوودیِ سکوت/ قربان ولیئی:
راستش من اساساً با سَبکِ غزل‌های این کتاب و این شاعر مشکل دارم. اوّلاً به لحاظِ مضمون و محتوا درویش‌مسلکانه و تاحدّی لوسند شعرهای جنابِ ولیئی (به نظرِ بنده) و ثانیاً به لحاظِ ساختاری، فنّی و شعری هم فُرم‌زده، آوایی و چرک‌نویسی‌اند! یعنی این‌که شاعرِ محترم غزلِ ۳بیتی و ۴بیتی مرتکب شده‌اند بارها و من غزلِ ۳بیتی را چیزی جز هجوِ غزل و انتشارِ چرک‌نویسیِ شعر نمی‌دانم. از نظرِ «قافیه» هم ایشان فوق‌العاده محدود و در تکرار عمل کرده‌اند. ناشرِ این کتابِ ناخوب «نیستان» است.
---

گزینه‌اشعارِ مهدی اخوانِ‌ثالث/ مهدی اخوانِ‌ثالث:
اخوانِ‌ثالث قطعاً شاعرِ ساختارشکن و خسته از زمانه‌ای بوده در روزگارِ خودش. مضمونِ اشعارش و هم حالِ «قلب»ی که در شعرهای اوست به خوبی این مسئله را نشان می‌دهند. او سخت شعر می‌گفته و از سختی‌ها (مصائب) هم شعر می‌گفته و می‌سروده است. به گمانِ من و براساسِ آن‌چه که از محتوای شعرهای او فهم می‌کنم، مقداری از تلخی‌هایی که او می‌دیده و در شعرش بازتاب‌شان می‌داده، مربوط به احوالاتِ شخصیّه‌ی خودِ اوست، نه الزاماً حقیقتِ اطراف و اکنافش و دنیا. او در برخی اشعار کاملاً دم‌دمی‌مزاج و پریشان‌خاطر نشان می‌دهد. خیلی نمی‌شود فهمید اخوان در طولِ عمرِ شعرگویی‌اش دنبالِ چه بوده. شعرِ او چندان شعرِ معناگرا و هدف‌داری نبوده، بل‌که بیش‌تر اجتماعیّات بوده و بیانِ احوالات. در ساخت‌شکنی، نوگرایی و جسارتِ در امرِ غزل‌گویی امّا بس‌یار خوب عمل کرده و کارهایی که او با قوافی انجام داده نشان از تبحّرِ او در شعرگویی‌ست. نشرِ «مروارید» این گزینه را چاپ کرده.
---

گزینه‌اشعارِ عمران صلاحی/ عمران صلاحی:
در مجموع اشعارِ قدیمی‌ترِ شاعر را بیش‌تر پسندیدم و هرچه شاعرِ این اشعار سنّش بیش‌تر شده، شعرها آب رفته‌اند به لحاظِ کیفیّت. انگار که به بن‌بست رسیده باشد شاعر. این کتاب را هم مروارید منتشر کرده است.
---

مُرده‌ای به کشتنِ ما می‌آید/ رسولِ یونان:
عنوانِ فرعیِ این کتاب «گزیده‌شعرهای رسولِ یونان به انتخابِ احمدِ پوری»ست. هم شعرهای خیلی‌عالی و خوش‌معنا و مضمون در این مجموعه (یا گزیده) هست و هم شعرهای خیلی‌بد و بی‌معنی و مفهوم (از نظرِ من). بعضی از شعرها را که می‌خواندم، از فرطِ بی‌هوده‌گی‌شان دلم می‌خواست نتیجه بگیرم که یونان اصلاً شاعر نیست و برخی دیگر از شعرها (مثلِ «کایابای...») را که می‌خواندم، به این نتیجه می‌رسیدم که یونان قطعاً «شاعر» است. مقدّمه‌ی در نوعِ خود جالبی هم نوشته جنابِ پوری بر این مجموعه. نشرِ «افکار» این کتاب را منتشر کرده است. راستی یونان حتماً «شاعر» است، مگر خودش اصرار داشته باشد که نباشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تصویرِ جلدِ کتابِ قیدار؛ طرّاح: مجید کاشانی

مقدّمه:
کتابِ «قیدار» را خواندم. قیدار آخرین کتابِ برادرِ ارج‌مندم، نویسنده‌ی خوب و جوان و (از نظرِ من دوست‌داشتنیِ کشورْ) -رضا امیرخانی-ست. کتابی حدوداً ۳۰۰صفحه‌ای که نشرِ «افق» در بهارِ ۹۱ منتشرش کرده است. در ادامه می‌خواهم نظرم را راجع‌به ظاهر و باطنِ این کتاب (آن‌قدری که در چشم‌دیدِ منِ مخاطب آمده)، صریح و بی‌‌تعارف بنویسم.

درباره‌ی ظاهرِ کتاب:
طرحِ جلدِ این کتاب که اثرِ آقای «مجید کاشانی»ست را دوست داشتم. هم از نظرِ ریزه‌کاری‌های فنّی و گرافیکی می‌پسندمش و هم از نظرِ تطبیقش با محتوای کتاب. از آن جلدهایی‌ست که حقیقتاً «جور» است با مضمونِ کتاب و وقتی کتاب را می‌خوانی و دوباره نگاهش می‌کنی، گمان می‌کنی شاید به‌ترین ایده‌ای‌ست که می‌توانسته برای طرحِ جلد استفاده شود. چینشِ عنوان، اسمِ نویسنده، امضاءِ طرّاح و آرمِ ناشر (در روی جلد) خیلی عالی‌ست و عالی‌تر از آن ترکیبِ هم‌این‌هاست در عطفِ کتاب که به‌نظرم یکی از به‌ترین عطف‌هایی‌ست که در این سال‌های اخیر دیده‌ام از یک طرّاحِ جلد. عکسِ جلد که تصویرِ زنگِ نواخته‌شده‌ی زورخانه‌ است، کمی «فلو»ست. البته خیلی سخت است که چنین عکسی را یک عکّاس بتواند فوکوس کند و خوب دربیاورد، ولی روی هم رفته به‌تر می‌بود عکس فلو نباشد.
جنسِ کاغذِ جلد هم خیلی خوب نیست. یعنی اساساً این کاغذ، کاغذِ جلدِ کتاب نیست به‌نظرم. به این دلیل که خیلی زود پاره‌پوره و شکسته می‌شود و از بین می‌رود و هم این‌که به علّتِ بافتش به‌تر است که برای طرح‌های تیره (مثلِ طرحِ این کتاب) استفاده نشود، چون مشبک‌هایش باعث می‌شوند طرح کمی تیره‌تر از حالتِ عادّی دیده شود.

درباره‌ی عناوینِ فصولِ کتاب:
قیدار 9 فصل دارد که حسبِ موضوعش هرکدام اسمِ یک ماشین را دارند. البته دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم اسمِ 3تا از فصل‌ها از ماشین‌های سنگین گرفته شده، 4تا از فصل‌ها ماشینِ سواری‌اند و یکی هم اسمِ یک برندِ موتورسیکلت است و آخرین فصل هم اسمِ مرکبِ رسول‌الله (ص) -براق- را دارد. این عادت‌زُدایی یا نوآوری‌ای که امیرخانی در اغلبِ کتاب‌هایش در رابطه با اسم‌گذاری انجام می‌دهد خیلی کارِ مثبت و خوبی‌ست و هم باعث می‌شود که اشتیاقِ خواننده برای خواندنِ آن کتاب یا فصل بیش‌تر شود. درواقع این بدعت یک رمزگونه‌گی‌ای دارد که ایجادِ کشش می‌کند به‌نظرم.

درباره‌ی ظاهرِ باطنِ کتاب:
دوست ندارم داستانِ کتاب را خیلی لو بدهم. بنابراین به بیانِ نظرم راجع‌به کتاب بسنده می‌کنم. قیدار از نظرِ داستانی کتابِ قوی‌ای نیست از نظرِ من و خیلی هم راحت نمی‌توانم آن را «رُمان» بدانم. به این دلیل که در عینِ قصّه‌داشتن، فضای داستانیِ کتاب انگار فدای یک‌جور «وعظ» شده است. وعظی که وعظِ شخصیتِ اصلیِ داستان هم نیست، وعظِ کارگردان‌گونه‌ی ذهنِ نویسنده‌ست و این برای خواننده مسئله‌ی واضح و ملموسی‌ست هنگامِ خواندن. امیرخانی در این کتاب تقریباً از هرآن‌چه که می‌دانسته (و ما به عنوانِ مخاطبینِ او، پیش‌تر در کتاب‌های دیگرش و در مصاحبه‌ها و مقاله‌هایش خوانده‌، شنیده یا دیده‌ایم) چیزی آورده است در این کتاب. از «منِ او» در این کتاب نشانه و اثر هست تا «نشتِ نشا»، «بیوتن»، «نفحاتِ نفت»، «جانستانِ کابلستان»، «سرلوحه‌ها» و خیلی از حرف‌های او در مصاحبه‌هایش هم. این نشانه‌ها گاه فقط اصطلاحی و واژه‌ای و اسمی هستند و گاه مفهومی و استدلالی و کلامی.

چندمورد به عنوانِ نمونه:
«قیدار، هم‌آن‌جوری از داخلِ مرسدس، سرِ شاگرد داد می‌کشد که مراقبِ زنبورهایی باشد که حشراتِ له‌شده‌ی روی رادیاتور را می‌خورند» (این ماجرا در جانستانِ کابلستان نقل شده و حکمتی بوده که امیرخانی از یک شاگردرستورانی در سفرِ افغانستانش آموخته).
«خاک‌باد» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان هم بوده است).
«گفتم اگر بچه‌ی لشتِ‌نشای گیلان بودم...» (که در نشتِ‌نشا اول‌بار اسمِ این شهر را خوانده‌ایم).
«بی‌گفتی کردم» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در یک مصاحبه بعد از چاپِ جانستان خوانده‌امش).
«قیدار دستِ آقا را گرفته است و پیاده می‌روند به سمتِ مسجد. آقا در راه ذکر می‌گوید. از روبه‌رو دختری مینی‌ژوپ‌پوش نزدیک می‌شود...» (این را در سرلوحه‌ی آخرین تیرِ ترکشَ خداوند خوانده‌ام).
«آخرِ شب می‌روید و یک وانت کرا می‌کنید و...» (در جانستان بوده و از زبانِ افغانی گرفته شده).
«بر یزید و عسکرِ سیاهش لعنت» (واژه‌ی عسکر از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان با آن آشنا شده‌ایم).
«دو-سه‌تا بچه هم پُشت‌خیزه می‌کنند و با لاستیکِ بوفالو قان‌قان می‌کنند» (پُشت‌خیزه را حدس می‌زنم از افغانی گرفته شده و قان‌قان را از لی‌جی در جانستان شنیده‌بودم پیش‌تر. البته شاید تلقّیِ آقای امیرخانی از صدای کودکیِ کودکان صوتی مانندِ قان‌قان باشد و این هیچ ‌ربطِ انحصاری‌ای به لی‌جی نداشته باشد و یا اگر داشته باشد هم تعمد داشته‌اند در دایره‌ی لغاتِ خودشان کتاب بنویسند).
«بعد هم خیرت‌قبولی روانه‌شان می‌کند» (حدس می‌زنم خیرت‌قبول هم اصطلاحی افغانی باشد).
یا شخصیتِ «علی فتّاح» که به‌هرحال یکی از شخصیت‌های «منِ او» بوده و این‌جا باز تکرار شده است. البته شاید ذکرِ این نکته لازم باشد که (به‌جز آن مواردِ اصطلاحاتِ افغانی) در باقیِ موارد شاید اشکالِ کار از من باشد که خواننده‌ی پروپاقرصِ امیرخانی هستم و هرجا هرچه گفته و نوشته را شنیده و دیده و خوانده‌ام!
علاوه بر این، یک تکه‌های اقتصادی‌ای هم دارد قیدار که می‌شود گفت ذیلِ نگاهِ نفحاتِ نفتیِ امیرخانی نوشته شده‌اند و ترکیبِ «زنانِ هاشم» هم به‌نظرم قطعه‌ای‌ست از پازلِ قیدار که امیرخانی آورده تا یک‌جورهایی اتحادِ اقوام در ایران را نشان دهد. خاصّه‌ آن‌جا که از غذاهای مختلفِ زنانِ هاشم می‌گوید خیلی شبیه می‌شود به بخش‌هایی از «داستانِ سیستان» و هم شاید «جانستانِ کابلستان».
به‌نظرم عیبی ندارد اگر یک نویسنده برای خودش زبانی و به تبعِ آن دایره‌ی واژه‌گانی‌ای منحصر به خود داشته باشد. امّا این از نظرِ من ایراد است که یک نویسنده بعضی اصطلاحاتِ خیلی خاص را که مالِ زبانِ متعارفِ ما (دَریِ میانه) نیستند را در یک کتابی که سفرنامه‌ی افغانستان نیست استفاده می‌کند! سوالِ من این است که آیا لوطی‌های دهه‌ی ۴۰ تهران با این ادبیات صحبت می‌کردند و الآن افغان‌ها دارند آن را ادامه می‌دهند و یا این‌که نویسنده از زبانِ افغانی این اصطلاحات را برداشت کرده‌ است برای لوطی‌های‌ کتابش؟ و اگر دومی‌ست چه‌را واقعاً؟!

درباره‌ی باطنِ باطنِ کتاب:
شخصیتِ اصلیِ این کتاب (یعنی قیدار) را دوست نداشتم. یک‌جور اصالت‌زده‌گی و تبخترِ بورژواگونه‌ی پیام‌برمانندِ در عینِ تواضع در او بود که باعث می‌شد دوستش نداشته باشم. بولتنی اگر بخواهم نگاه کنم (که می‌دانم نویسنده‌ی این کتاب این نگاه را دوست ندارند و من خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسمش امّا نتوانستم) باید بگویم امیرخانی «قیدار» را در اتمسفرِ زنده‌گیِ شخصی‌اش یا شاید به تعبیری حتا «سمپاد» (سازمانِ ملّیِ پرورشِ استعدادهای درخشان) نوشته است. توضیح می‌دهم حرفم را. ببینید، قیدار (مانندِ تقریباً همه‌ی شخصیت‌های اصلیِ دیگرداستان‌های امیرخانی) یک مردِ ثروت‌مندِ بااصالت یا به قولِ خودِ امیرخانی در این کتاب «اصل‌مندزاده‌ای»ست که تفاوتش با مثلاً ارمیای «ارمیا» و «بیوتن» در این است که شخصیتِ اقتصادیِ قیدار پُررنگ‌تر است از آن ارمیاها. قیدار یک آدمی‌ست که با دو فاکتورِ «هوش» و «تدبیر» ثروت‌مند شده و می‌شود. درواقع ثروت‌مندِ واقعی از نظرِ امیرخانی احتمالاً یک هم‌چه شخصی‌ست. کسی که از هوشش و تدبیرش به‌خوبی استفاده می‌کند و ثروتی به‌هم می‌زند امّا به‌هیچ‌وجه «خسیس» نیست و برعکس پول را راحت خرج می‌کند و یک‌جور «مناعتِ طبع» در او هست و از لحاظِ ویژه‌گی‌های شخصیتی تعلقاتِ مذهبی و ائمه‌ایِ شدید و غلیظی هم دارد و آدمِ باخدای مردم‌داری‌ست. دقیقاً به این دلیل ادعا کردم قیدار در فضای سمپاد یا اطرافِ امیرخانی نوشته شده که قیدار یک‌جورهایی فارغ‌التحصیلِ علامه‌حلّی به‌نظر می‌رسد! یکی از دوستان که در سمپادِ زمانِ آقای اژه‌ای تحصیل کرده بود می‌گفت: در زمانِ گزینش و بعد از آن به ما می‌گفتند از هر ۲۰۰۰نفر فقط یک‌نفر هوشش به سطحِ سمپاد می‌رسد یا می‌تواند واردِ سمپاد شود (در تهران لااقل) و هم این‌که در گزینشِ سمپاد «وضعیتِ اقتصادی» هم یکی از فاکتورهای گزینش بوده هم‌واره (البته این حرف خیلی مستند نیست و می‌تواند اصلاً درست هم نباشد یا فقط کمی درست باشد). خب سوالِ اصلی یا ایرادِ اصلیِ من به این قضیه این است که مگر چندنفر در عالَم «تیزهوش»ند و توانایی‌هایی مثلِ قیدار یا ارمیا دارند؟ ایرادی ندارد که نویسنده آن‌چه را که می‌داند، می‌فهمد، دیده است و تجربه‌ کرده‌ است را بنویسد؛ ولی آیا واقعاً این یک ضعف برای نویسنده محسوب نمی‌شود که در داستان‌های مختلفش یک آدم (یا یک تیپ از آدم‌ها) را تصویر ‌کند؟ و هم این‌که در عینِ این‌که ثروت‌مندِ قصّه‌های آقای امیرخانی اصل‌مندزاده‌ی مؤمنِ باتقوای جوان‌مردِ منیع‌الطبعِ عاقلِ باهوشِ رفیق‌بازِ خیلی بامرامی هستند، برای من الزاماً مهم‌تر یا باارزش‌تر از آن ۱۹۹۹نفر آدم‌های دیگر نیستند و وقتی در یک قصّه، داستان یا رمان چنین شخصیتی بولد می‌شود، (به‌نظرم) می‌توانم ادعا کنم که نویسنده در گفتمانِ مسئولینِ گزینشِ سمپاد و فرهنگ و کمثلهم کتاب نوشته است. گفتمانی که یک دوستی به‌درستی آن را «خاصّه‌پروری» نامیده بود. همه‌ی ما می‌دانیم که دوره‌ی «استعدادهای برتر» گذشته است و الآن قسمتِ اعظمِ آن‌چه آدم‌ها می‌شوند را سیستم‌های آموزشی و سطحِ اقتصادی خانواده‌‌ها معین می‌کند (لااقل در جوامعِ روبه‌توسعه و غیرِسوسیال). طبیعی‌ست که خروجیِ یک جایی مثلِ سمپاد با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ حومه‌ی هویزه متفاوت باشد. نه، چه‌را راهِ دور بروم؟ طبیعی‌ست که خروجیِ سمپاد و فرهنگ و نظیرهم، با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ تهران هم متفاوت باشد. من این نوعِ از آموزش و تلقّیِ از استعداد را «انسانی» و أقربِ به «عدالت» نمی‌دانم و داستانی که شخصیتِ اصلی‌اش ذیلِ این گفتمان باشد را هم فقط یک‌بار شاید بتوانم کیفور شوم با آن. وقتی این شخصیت چندبار تکرار شود دیگر نمی‌توانم بپذیرمش.
وجهِ دیگری از قیدار که شخصاً نپسندیدم، نوعِ تلقّیِ قیدار از بخشی از دین‌داری بود. قیدار «هیئتی» بود. از آن‌ها که به امام‌حسین(ع) می‌گویند «ارباب» و یک‌جورهایی از آن «کلّهم نورٌ واحد» امام‌حسین را «خورشید» می‌دانند و در توصیفات‌شان می‌برند به عرشِ اعلی و یک‌جورِ دیگر دوستش دارند و نگاه‌شان این است که «دست‌گاهِ امام‌حسین» یک دست‌گاهِ عجیب و غریبی‌ست و تلقّیاتی مانندِ این. البته من هم روایت‌هایی شنیده‌ام از دوستانِ طلبه‌ام مبنی بر این‌که خداوند در مکالمه‌هایش با مثلاً حضرتِ موسی چیزهایی در بابِ تفاوتِ امام‌حسین با بقیه‌ی انبیاء و اولیاء و ائمه و دلیلِ خلقت بودنِ ایشان یا در بعضِ دیگرِ روایات امیرالمؤمنین (ع) یا حضرتِ فاطمه (س) فرموده و...؛ امّا حقیقتاً به صحّتِ اسنادِ آن‌ها شک دارم و بیش‌تر از آن‌که آن‌ها را عمیق و مستدل بدانم، محصولِ تذوق و زاییده‌ی خیال و ارادتِ بعضی راویانِ حدیث می‌دانم‌ یا لااقل از آن‌چه منظورِ بعضی از آن روایات بوده دور می‌دانم‌شان و از اسلامِ فقهی و عُلمایی هم شاید تاحدّی دور. بگذارید یک مثال بزنم. بابی از ابوابِ علی‌الشرایعِ مرحومِ صدوق (ره) (در جلدِ اول) هست که راجع‌به قاسمِ نار و جنّت بودنِ امیرالمؤمنین (ع) در آن نوشته شده است. درباره‌ی علّتِ این ماجرا محمّدِ سنان از مفضل نقل می‌کند که مفضل می‌روند خدمتِ امام‌صادق (ع) و از ایشان علت‌جویی می‌کنند: «لم صار أمیرالمؤمنین –علی‌بن‌أبی‌طالب- قسیم‌الجنة والنّار؟ (حضرتِ صادق (ع) پاسخ می‌دهند:) لِأنَّ حُبُّهُ إیمان و بغضه کفر؛ و إنما خلقت‌الجنة لأهل‌الایمان، و خلقت‌النّار لأهل‌الکفر، فهو (علیه‌السلام) قسیم‌الجنة و النّار، لهذه‌العلة، فالجنة لایدخلها إلا أهل محبته، والنّار لایدخلها إلا أهل بغضه.» یادم هست مجتهدِ خوش‌فکری این روایت را این‌جور تفسیر می‌کردند که «دوست‌داشتنِ علی» دوست‌داشتنِ ولایت است، این ولایت باز خودش برمی‌گردد به ولایتِ خداوند بر زمینیان و درواقع نمادِ آن ولایت است. یعنی یک‌جوری هنرمندانه‌ و غیرِغلط (به‌نظرِ من) حبِّ امیرالمؤمنین را شیفت می‌داد به سمتِ خودِ خداوند تا مبادا کسی در حبِ ایشان دچارِ غلو شود که خودِ حضرتِ علی فرموده‌اند محبِ اهلِ غلو هلاک می‌شود! بنابراین من با این نوعِ از تلقّی حقیقتاً مشکل دارم که در محبتِ ائمه که انسان‌های خوب‌تری هستند صِرفاً یا خوب‌ترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند در اعتقادِ شیعه، جوری ذوب و هضم شویم که به آن‌ها بگوییم ارباب. البته می‌دانم آن « ارباب»ی که قیدار می‌گوید با «ارباب»ی که آقای حدادیان می‌گوید شاید فرق داشته باشد و کیلومترها با «ارباب»ی که مثلاً مرحومِ «ذاکر» می‌گفته هم فرق داشته، امّا در نهایت در یک قالب و کالبد فهم می‌کنم‌شان. به نظرِ من امام‌حسین «ارباب» نیستند و امام‌رضا هم «سلطان» و امام‌زمان هم (آن‌جور که خیلی‌ها این‌سال‌ها می‌گویند) شاه! امامانِ ما ره‌بر و راه‌نمایند و واسطه. آدم‌هایی بوده‌اند که در طریقِ حق پیشوا شده‌اند تا کمک کنند باقیِ انسان‌ها هم در مسیرِ حق بیایند و بمانند در این مسیر تا در نهایت همه به بالاتری که خودِ خداوند است برسیم. گنده‌گویی‌ست، امّا من اصلاً این سبکِ از هیئتی‌بودن را نمی‌پسندم که در قیدار است. حتا در مقامِ وصف و گفتمان هم.
دیالوگ‌ها و اصطلاحاتِ اشخاصِ دیگرِ کتاب (غیر از شخصیتِ اصلی) را هم باز خیلی قوی نمی‌دانم. راننده‌های کامیونِ این کتاب گاهی یک حرف‌هایی می‌زنند که اصلاً در حالتِ عادی امکان ندارد بشنویم از یک راننده‌ی کامیون یا حتا آدمِ معمولیِ دیگر. گاهی شوخی‌ها خیلی «مکتوب» است و در عالَمِ واقع و در محاوره اصلاً آدم‌ها این‌جور باهم صحبت نمی‌کنند و من این‌ها را نقائصِ شخصیت‌پردازیِ این کتاب می‌دانم (که البته تاحدّی در دیگرکتاب‌های امیرخانی هم بوده بعضاً. این ویژه‌گی باعث می‌شود اقتباس از کتاب‌های امیرخانی برای فیلم‌نامه سخت بشود). از میانِ شخصیت‌های کتاب «صفدر» را خیلی پسندیدم. یعنی معتقدم خیلی خوب پرداخته شده بود و «درآمده» بود و دوستش هم داشتم شخصاً. البته شاید به خاطرِ علاقه‌ی صفدر به «یارب نظرِ تو برنگردد» هم بود مقداری از این حسّم. به این دلیل که من این مصراع را و مصرعِ بعدش (برگشتنِ روزگار سهل است) را خیلی دوست دارم.
از ویژه‌گی‌های مثبتِ کتاب، می‌توانم به بی‌سختی‌‌اش (در ردیفِ بی‌گفتی از خودم درآورده‌ام) اشاره کنم. قیدار ابداً کتابِ سخت و اذیت‌کننده‌ای نیست. خشن نیست. التهاب و اضطراب در آدم ایجاد نمی‌کند. صحنه‌های خشنش هم حتا «پایانِ بد» ندارند و پایانِ خودِ کتاب هم ملو و خوب است. اینش را خیلی دوست داشتم.

برداشت‌های تأویلی از کتاب:
قیدار نماینده‌ی افرادِ بخشِ خصوصی‌ست و یک فرد از افرادِ نظامِ بازار محسوب می‌شود. قیدار به عنوانِ یک «کارآفرین» آزادی‌های فردیِ گسترده‌ای دارد که این از ویژه‌گی‌های اصلیِ نظامِ بازار است. مثلاً آزاد است انرژیِ خودش را صَرفِ ساختنِ خانه‌ی قلهک کند. هم‌چنین «مالکیت» دارد. و مهم‌ترین ویژه‌گیِ اقتصادیِ قیدار این است که در کار، نه تهدید می‌کند، نه دست به سرقت می‌زند، نه به دولت متوسّل می‌شود تا برایش اِعمالِ قدرت کند و نه اهلِ اجبار است؛ بل‌که ذیلِ قاعده‌ی «این در عوضِ آن» (یا فایده‌رسانیِ مشروط) رفتار می‌کند و هم‌چنین طبعاً اهلِ معامله‌ی پایاپای می‌باشد. حتا در یک رفتارِ ظاهراً غیرِاقتصادی (مثلِ آن‌جا که می‌رود سه‌شب در حیاط می‌خوابد) هم معامله‌ی پایاپای می‌کند به‌نظرم.
خانه‌ی قلهک به نوعی آرمان‌شهرِ قیدار است. او وقتی تصمیم می‌گیرد آن‌جا را بسازد که هدفی مثلِ حمایت از «سیاه‌وسفیدها» (معتادین و بی‌خانمان‌ها) پیدا می‌کند. درواقع قیدار وقتی عمیقاً یک فسادِ اجتماعی را از نزدیک مشاهده می‌کند، درمی‌یابد که ریشه‌ی خیلی از مشکلات «فقر» است و «معیشت». حتا آن پیرزنِ جورکن هم نهایتاً علتِ کارش را «نداری» و «احتیاج» اظهار می‌کند. قیدار عوضِ درگیری با مصادیقِ فساد، می‌رود از پایه کاری ایجابی انجام می‌دهد برای رفع و تحلیلِ آن. در حیاطِ آرمان‌شهرش چاه حفر می‌کند و با دپوکردنِ زباله‌های تجزیه‌پذیر «کود» می‌سازد و با جداسازیِ تجزیه‌ناپذیرها (از تجزیه‌پذیرها) به «بازیافت» که یک رفتارِ کاملاً «مدرن» است می‌پردازد. برای امرِ ترکِ اعتیاد آستین بالا می‌زند و در این مسئله خیلی جدّی‌ست و باز هم مدرن رفتار می‌کند و برای معتادینی که از آن‌ها نگه‌داری می‌کند پزشک و کارشناس می‌آورد و.... با آدم‌ها –خاصّه آن‌ها که مشکلات دارند- سرِ صلح و سازش و مدارا دارد. حتا با آن کسانی که قصدِ زخم و لطم زدن به او دارند هم این‌گونه است. چه‌را که معتقد است ریشه‌ی بس‌یاری از بزه‌کاری‌ها و رفتارهای هنجارشکن مشکلاتِ اقتصادی‌ست. حتا به صورتِ خیلی نمادینی او در بعضی موارد با «سیر کردنِ» آدم‌ها عصیان و عصبانیتِ آن‌ها را نرم می‌کند و در کتاب بارها به این صفتِ ابراهیمی اشاره شده که سفره باید گسترده باشد برای مردم. (یادم هست در کتابی می‌خواندم که بعضی از حکما معتقد بوده‌اند که ابراهیم (ع) با این خصلت بوده که به مقامِ «خُلّت» رسیده‌ است.)
قیدار برای جامعه‌ی ام‌روز نوشته شده است و درآن به صورتِ نمادین از هر مشکلِ عمده‌ی جامعه‌ی ام‌روز نماینده‌ای حضور دارد. از طلاق و معضلاتِ روابطِ زناشویی و بینافردی بگیرید تا مشکلِ مسکن، شغل، تعاملِ بخشِ خصوصی و غیرِخصوصی و اخلاق و فرهنگ. بگذارید بولتنی نگاه کنم. من حتا آن‌شبی که مه‌پاره به حیاطِ لنگر می‌آید و بزمی برای سیاه‌وسفیدها برگزار می‌کند را هم کنایی و نمادین می‌دانم. کتابِ قیدار می‌خواهد به ما بگوید ارضاءِ هیجان و تفریح‌داشتن –خاصّه برای آن‌هایی که مشکلاتِ بیش‌تری را تحمّل می‌کنند و تفریحات‌شان به هم‌آن نسبت کم‌تر است- یک امرِ واجبی‌ست. درست مثلِ داشتنِ جاخواب و نانِ شب و ورزش‌کردن و زیرِ سیاهیِ هیئت اشک ریختن و پای صحبتِ آخوند نشستن و موعظه‌شدن. و بگذارید جلوتر هم بروم. در هم‌آن شب در اشکوبِ دومِ خانه‌ی قلهک، قیدار می‌رود پیشِ شهلا و یک رفتارِ زناشوییِ از روی محبت بینِ این زن و شوهر ردّ و بدل می‌شود. نویسنده در سطورِ بعدی (بی‌که در ظاهر نیاز باشد) به این‌که فردای آن‌شب «جمعه» بوده اشاره‌ کرده است. من این اشاره و بخش را هم کنایی و آموزشی می‌دانم! چه‌را که به یک رفتار یا توصیه‌ی دینی که بس‌یار هم منطبقِ با نیازهای واقعیِ زنده‌گی‌های متأهّلی‌ست اشاره شده است.
«قیدار» کتابِ «نیمه‌ی پُرِ لیوان» است و پُر است از راهِ حل‌. گویی نویسنده‌ی قیدار می‌خواسته جامعه‌ی آرام و خوب را تصویر کند و در پسِ هر حادثه‌ای یک حکمت برای «زنده‌گیِ به‌تر» مستور کرده است. پی‌گیریِ مشکلِ شهلا (یک امرِ غیرِواجب) باعث می‌شود صفدر رفاقتش را برای مدتی با قیدار به‌هم بزند؛ درعوض صفدر به هم‌سرش برمی‌گردد (که امرِ واجب‌تری‌ست از نظرِ شرع و اجتماع) و در نهایت صفدر چهره‌ی منفیِ داستان هم باقی نمی‌ماند و پایانش خوش می‌شود. از آن‌طرف «نعش» چشمانِ شهلا را از او می‌گیرد و پای قیدار را لنگ می‌کند، امّا در عوض اعتیادش ترک می‌شود و روزِ دیگری و جای دیگری جانِ طفلی را نجات می‌دهد و....
قیدار پُر است از این حکمت‌های تلویحی و نکاتِ ریز و جزئیاتِ اخلاقی. ولی سوالِ اصلی هم‌چنان باقی‌ست: آیا یک داستان اجازه، امکان یا ظرفیتِ این را دارد که پذیرای چنین فرمایشاتی باشد از ناحیه‌ی ذهنِ نویسنده؟ آیا «رُمانِ آموزشی» لقبِ خوبی‌ست برای «قیدار»؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از رنجی که می‌بریم/ جلال آلِ‌احمد:
این کتابِ داستانی که ۷ داستان را (که گاه با هم مرتبطند) شامل می‌شود، به خواننده‌اش چندان اطلاعاتِ تاریخی نمی‌دهد. یعنی در خودِ کتاب خیلی مشخص نیست این داستان‌های انگار از واقعیت‌های اجتماعیِ بخشی از تاریخِ معاصرِ ایران گرفته شده دقیقاً در چه تاریخی رُخ می‌دهند. امّا درعوض جغرافیای کار مشخّص است، چند شهر از استانِ مازندران. اتمسفرِ کار این را می‌فهماند که در یک دوره‌ی تاریخی، استبدادی از سمتِ حکومت بر کارگران و فضاهای کارگری می‌رفته است و این داستان‌ها مربوط به آن دوره‌ست. داستان‌های این کتاب اغلب بیان‌کننده‌ی آن حالاتِ در حصر و فشار و اذیت و به تعبیرِ مرحومِ آلِ‌احمد در رنج‌بودنِ کارگرانِ ان روزگار است. نثرِ کتاب «توصیفی‌»ست و این به‌نظرِ من یک‌ذره کار را تصنعی کرده. یک ویژه‌گیِ تقریباً ثابتی هم در هر قطعه هست و آن گیراتر و زیباترشدنِ نثرِ نویسنده در سطورِ پایانیِ هر داستان است. انگار نویسنده نقطه‌ی اوج را پایانِ هر داستان در نظر گرفته و تبحّرِ خودش را آن‌جاها بیش‌تر رو کرده. ناشرِ این نسخه‌ای که من مطالعه کرده‌ام «جامه‌دران» است.
---

پُلِ معلّق/ محمّدرضا بایرامی:
آن‌چه در صفحه‌ی «بسم‌اللهِ» این رُمان نوشته‌ام را عیناً می‌نویسم: «هم‌این اوّلِ نوشته‌ای موضع‌م را روشن کنم: سبکِ نوشتاریِ این کتاب که در کتاب‌های دیگرِ این نویسنده هم بعدتر تکرار شده (و می‌توان نتیجه گرفت سبکِ نوشتاریِ اوست) را نمی‌پسندم. توصیف‌های افراطی و بعضاً تصنّعی‌ای که به حالتی اغراق‌آمیز در جای‌جایِ کتاب به‌کار رفته‌اند، واقعاً اعصاب‌خوردکن‌ند (از نظرِ من). امّا فارغ از این اعتراض، داستان، موضوع، پایان‌بندی و تعلیقِ ایجاد‌شده را دوست داشتم.» ناشرِ کتاب «افق» است.
---

قِدّیس/ ابراهیم حَسَن‌بیگی:
داستانِ یک‌خطّیِ کتاب را از نظرِ داستان‌نویسی بس‌یار می‌پسندم و پُرکشش و جذّاب می‌دانم‌ش و معتقدم انتخابِ خیلی خوبی بوده است. فارغ از نگاهِ فنّی و ساختاری، موضوعِ کتاب هم جزءِ علاقه‌مندی‌هایم است. این کتاب به‌نوعی یک رمانِ بی‌هم‌تایی‌ست؛ از این جهت که احتمالاً اوّلین رُمانِ مرتبط یا مستحصلِ از نهج‌البلاغه‌ست. از دیگر ویژه‌گی‌های کتابْ پرهیز از مداهنه و تطویل را می‌توانم اشاره کنم. بعضی جاها کمی شعاری و آبکی شده بود امّا کلّیتِ داستان روند و پرداختِ خوبی داشت. ناشرِ کتاب «نیستان» است و متأسفانه کار، غلط‌گیری هم نشده (یا شده و مفت نمی‌ارزیده) و انگار باید نسخه‌ی مدادی‌شده‌ام را ببرم تقدیم کنم به هم‌کارانِ آقای شجاعی در نشرِ نیستان!
---

مناجات‌نامه‌ی امام‌خمینی(س)/ -:
کتابی‌ست بس‌یار ارزش‌مند و عالی (از نظرِ من و در نوعِ خودش). گزیده‌ی تحقیق‌ و تلخیص و مرتّب‌شده‌ای‌ست از مناجات و ادعیه‌ی امام‌خمینی که از دیگر‌ کتاب‌های او مانندِ «چهل‌حدیث»، «سِرّ‌الصّلوة»، «آداب‌الصّلوة» و «کشف‌الأسرار» و هم‌این‌طور بیانات و نامه‌های ایشان اخذ شده است. مناجاتِ امامْ عمیق، ادیبانه، عاشقانه و از سرِ علم و آگاهی‌ست و تا جایی که من به عقلِ کم‌سواد و معرفتم می‌فهمم، بس‌یار شباهت دارد به ادعیه‌ی مذکور و مروی از ائمه‌ی طاهرین علیهم‌السّلام. کتابِ کاربردی و مفیدی‌ست به‌نظرم (لااقل خودم که ازش یک استفاده‌ی کاری بُرده‌ام). مؤسسه‌ی تنظیم و نشرِ آثارِ امام این کتابِ کم‌قُطر را به مناسبتِ ۱۰۰مین‌سالِ تولدِ ایشان (در اواخرِ دهه‌ی هفتاد) منتشر کرده است.
---

طرحِ ژنومِ انسانی/ علّامه‌محمّدتقی جعفری:
این کتاب به لحاظِ این‌که نسبتِ یک عالِمِ مسلمان با مسائلِ علمیِ روز را نشان می‌دهد، فوق‌العاده‌ست و غرورآفرین برای ما مسلمانان و حتا ایرانیان. مقدّمه‌ی کتاب که زحمتِ بنیادِ ایشان است، باید خیلی‌خیلی به‌تر از این می‌بود و هم ضعفِ دیگرِ این کتاب مشخص و مرزبندی‌شده‌نبودنِ سخنانِ علامه و تدوینِ احتمالیِ مؤسسه‌ی ایشان می‌باشد. موضوعِ کتاب هم از عنوانش پیداست. نماینده‌گیِ یونسکو در ایران پی‌روِ طرحِ ژنومِ انسانی، از علامه‌جعفری سوالاتی را پرسیده‌اند و ایشان هم خیلی محکم و مستدل و فکورانه پاسخ‌هایی را داده‌اند به زبانی قابلِ فهم برای سوال‌کننده‌گان که هم ادب و ظرافت دارد و هم علمیّت.
---

آیت‌الله‌ شهید‌ دکتربهشتی/ -:
زنده‌گی‌نامه‌ی تقریباً مفصّلِ علمی-سیاسیِ شهیدبهشتی که ذیلِ طرحِ «تاریخِ شفاهی؛ زنده‌گانی و مبارزات» در «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» تدوین شده است. کتابی‌ست قطور و پُرارجاع که تصویرِ جامعی از فعالیت‌های مبارزاتیِ ایشان ارائه می‌دهد. زحمتِ تحقیق، تدوین و نگارشِ این کتاب را آقای دکترامام‌علی شعبانی از اساتیدِ تاریخِ دانش‌گاهِ آزادِ اراک کشیده‌اند. ضعف‌ها و نقائصی هم دارد که شاید بخشی از آن به دولتی‌بودنِ پروژه و ناشر برگردد و...
---

حجابْ بی‌حجاب/ محمّدرضا زائری:
موضوعِ کتاب را بس‌یار می‌پسندم و مهم‌تر از آن نگاهِ مؤلف را در این کتاب که یک نگاهِ ایجابیِ اصولیِ عاقلانه‌ست بس‌یار می‌ستایم. البته اختلافِ نظرهایی با ایشان -هم در بعضی مواردِ مطرح‌شده و هم در شیوه‌ی پرداخت و نگارشِ بعضی از مقالات- دارم که همه‌گی قابلِ بحث‌ند و جزئی. مقاله‌ی اول به لحاظِ نثر و اصولِ نویسنده‌گی خیلی متعارف نیست و به نوعی به موعظه‌ و بیانِ شفاهی نزدیک است. امّا کتاب هرچه به سمتِ آخر می‌رود، نثرِ قوی‌تری هم پیدا می‌کنند مقالاتش و درواقع انگار موتورِ مؤلف روشن می‌شود. درمجموع کاری‌ست بس‌یار نیک و پسندیده از نشرِ «آرما»ی اصفهان. راستی وجهِ تسمیه‌ی کتاب هم (که خودِ مؤلف در مقدمه توضیحش داده‌اند) جالب است خیلی. درواقع منظورِ مؤلف از این عنوان بی‌پرده و حجاب (یا صریح) از مسئله‌ی «حجاب» گفتن/ نوشتن بوده است.
---

آینه‌های ناگهان/ قیصر امین‌پور:
از شعرهای این دفتر که اشعارِ ابتدای بلوغِ شعریِ مرحوم امین‌پور محسوب می‌شوند (و مربوط به 5ساله‌ی دومِ دهه‌ی سوم و سه‌سالِ ابتداییِ دهه‌ی چهارمِ زنده‌گیِ اوست)، نیمایی‌ها و سپیدها را بیش‌تر پسندیدم. قیصر در غزل‌های این کتاب به نوعی تجربه‌گرا عمل کرده و به‌نظرم حربه‌اش یا نوآوری‌اش نگرفته و کار خوب از آب درنیامده است. در رباعی‌ها که اوضاع بدتر هم هست! (یعنی اگر غزلیاتِ این دفتر قدری قابلِ تأمل‌ند، رباعی‌هایش حقیقتاً «ضعیف»ند). ناشرِ کتاب افق است.
---

و تن فروشی نیست/ فریاد شیری:
بیش‌تر به هذیان می‌ماند تا کتابِ شعر! اصلاً نتوانستم ارتباطِ خوبی با نوشته‌های این کتاب پیدا کنم. قطعاتِ انتهاییِ کتاب قابلِ تحمل‌تر بودند ولی. «مؤسسه‌ی انتشاراتِ نگاه» ناشرِ این کتاب است.
---

فصلِ کاشتنِ کلمات/ آرش نصرت‌اللهی:
شعرهای این کتاب اغلب درون‌مایه‌ی روشن‌فکری (به معنای ام‌روزینِ کلمه) دارند و البته گاهی هم عاشقانه‌اند. نمی‌دانم چه باید بگویم راجع‌به سبکِ نگارشیِ شاعر امّا خیلی نپسندیدم که ایشان عوضِ ویرگول از Tab استفاده کرده‌ است را. بعضی از سطورِ بعضی از شعرها و اندکی از شعرها را دوست داشتم. (واقعاً وضعیتِ شعرِ «سپید» یا «آزاد» خیلی وضعیتِ خوبی نیست. هرکس هرچه دلش می‌خواهد می‌نویسد و خیلی هم انگار برای شاعران اهمیت ندارد این‌که مخاطبانِ حرفه‌ایِ اهلِ شعر کتاب‌شان را بپسندند یا نه. هرکس برای خودش یک‌مشت هوادار و سینه‌زن جمع کرده و هم‌این برایش کافی‌ست انگار. کجایند حسینی‌ها و قیصرها و عبدالملکیان‌ها (به هردو معنای جمع)؟ کجایند سهراب‌ها و فروغ‌ها؟)
---

صدسال شعرِ آلمانی‌زبان (پرنده‌گانِ دریایی دوصدایی می‌خوانند)/ گردآوری، انتخاب، ترجمه و مقدّمه‌ی علی عبداللهی:
وقتی این کتاب را خواندم، برخلافِ آن‌چه از عنوانش برمی‌آمد، این تصوّر،تلقّی یا اعتماد در من شکل نگرفت که یک مجموعه‌ی کامل و جامعی از شعرِ ۱۰۰سالِ اخیرِ آلمانی‌زبان را دارم مطالعه می‌کنم و به‌نظرم رسید که شاید «۱۰۰سال شعرِ آلمانی‌زبان به انتخابِ علی عبداللهی» شاید عنوانِ نزدیک‌تر به حقیقتی باشد برای این کتاب. با اشعارِ کتاب خیلی کیف نکردم، ولی از حق نباید گذشت که جنابِ عبداللهی انصافاً مجموعه‌ی شُسته‌رُفته و خوبی را منتشر کرده‌اند. اشعارِ کتاب اصلاً خسته‌کننده و تکراری نیستند و ترجمه‌ هم (آن‌قدری که من با سوادِ اندکم می‌فهمم) بالنّسبه خوب است. نَفْسِ انجام یا درآوردنِ چنین مجموعه‌هایی هم به‌نظرم خیلی خوب است. «شرکتِ انتشاراتِ علمی‌وفرهنگی» ناشرِ این کتابِ ۴۲۷صفحه‌ای‌ست.

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزیتاخاتون/ سیّدمهدی شجاعی:
مجموعه‌مقالاتِ طنزِ آقای شجاعی در نشریه‌ی «نیستان» که از جانبِ شخصیتی خیالی (رزیتاخاتون که یک کاندیدای روشن‌فکرِ زن است با تفکراتِ فمینیستی و افراطی) نوشته شده‌اند یا مصاحبه‌هایی هستند با او. در این مقالات سعی شده روشن‌فکری و فمینیزم نقد شود. ظاهراً به‌خاطرِ یکی از این مصاحبه‌ها علیهِ او (سردبیرِ نیستان و نویسنده‌ی این مجموعه‌مقالات) شکایتی از طرفِ دادستانِ تهران (مدعی‌العموم) طرح می‌شود. آقای شجاعی از آن اتهامِ مطرح‌شده تبرئه می‌شوند امّا به نشانه‌ی اعتراض نشریه را تعطیل می‌کنند و کارِ مطبوعاتی را می‌بوسند و می‌گذارند کنار. این کتاب آن مقالات است به‌علاوه‌ی متنِ دفاعیه‌ی آقای شجاعی در دادگاه و یکی-دومصاحبه با ایشان. مقالات سینوسی‌ند. بعضی‌شان تُنُک و خسته‌کننده‌اند و بعضی دیگر خوب و واقعاً خوب. در موردِ دفاعیه‌ی آقای شجاعی هم (در عینِ حالی که با اصلِ شکایت مخالفم) نقدهایی دارم. ایشان کمی در دفاعیات‌شان دچارِ خودمظلوم‌نمایی و در یک مورد نقض‌گویی شده‌اند که این را نمی‌پسندم. انتشاراتِ نیستان این کتاب را چاپ کرده.
---

کژتابی‌های ذهن و زبان/ بهاءالدّین خرّم‌شاهی:
مقالاتی راجع‌به جملاتِ مبهم و موهومی که دومعنی از آن‌ها برداشت می‌شود و درواقع یک تفاوتِ کوچک با ایهام دارند و آن این است که در کژتابی تعمّد نیست و نمی‌توان فهمید منظورِ اصلی‌تر کدام بوده ولی در ایهام تعمّد هست. مقالات‌ش خیلی مقالات نیستند و غالباً دوخط توضیح‌ند به‌اضافه‌ی کُلّی مثالِ جملاتِ کژتاب. یک طنزِ آزاردهنده‌ای هم در بعضی از این مقالات هست که حسابی روی اعصاب است. چندمورد غلطِ محتوائی هم در کتاب درآورده‌ام که باید برای انتشاراتِ ناهید بفرستم.
---

ساخت‌یابی/ جان‌پارکر:
کتابی راجع‌به نظریاتِ اجتماعی، مفهوم، ریشه، تاریخ و نقدِ ساخت‌یابی و هم درباره‌ی جامعه‌شناسیِ معرفت با ترجمه‌ای مغلق و سخت از حسین قاضیان که نشرِ نِی آن را منتشر کرده. به علاقه‌مندانِ جامعه‌شناسی هم توصیه‌اش نمی‌کنم چه برسد به بچه‌های علومِ اجتماعی و توسعه‌‌خوان‌ها و بقیه. ترجمه‌اش واقعاً چنگی به دل نمی‌زند.
---

ابرِ فیّاض/ علی علی‌دوستِ‌قزوینی:
خاطراتی‌ست راجع‌به مرحوم ابوترابی به قلمِ یکی از هم‌شهریانِ هم‌اسارت‌ش. از این جهت که ثبتِ بخشی از تاریخ است جای هیچ تردیدی نیست که پُرارزش است امّا به لحاظِ ادبی لازم بود که کار ویرایش می‌شد تا کمی شُسته‌رُفته‌تر از آب دربیاید. مشی و مرامِ آقای ابوترابی را خیلی می‌پسندم و یک‌جورهایی همیشه ایشان را الگوی خودم قرار داده‌ام، هرچند که هیچ موفق هم نبوده‌ام. روحِ این بزرگ‌وار شاد. انتشاراتِ «عرشِ اندیشه» این کتاب را منتشر کرده. راستی «پاس‌یادِ پسرِ خاک» هم کتابی‌ست مفصّل‌تر راجع‌به مرحوم ابوترابی از نشرِ سوره‌ی مهر که البته هنوز نخوانده‌ام امّا شاید مفید باشد برای آشنایی با سلک و روشِ او.
---

جهادِ اکبر یا مبارزه با نَفْس/ امام‌‌خمینی:
تقریرِ بیاناتی از امام در نجفِ اشرف است که در وهله‌های مختلف بیان فرموده‌اند و بیش‌تر قبل از ماهِ مبارکِ رمضان بوده و آقای سیّدحمید روحانی زحمت‌ش را کشیده‌اند و مؤسسه‌ی تنظیم و نشر هم چاپ‌ش کرده. در صفحه‌ی اول‌ش نوشته‌ام: «کتابی که همیشه باید هم‌راه داشت و بارها باید خواند.» ای کاش بچه‌های سوپرانقلابی یک‌بار از سرِ انصاف و با دقت این کتابِ کم‌حجم را می‌خواندند و به آن فکر می‌کردند.
---

ذهنِ زمستانی/ رامین جهان‌بگلو:
ناشر اصرار دارد بگوییم «تأمّلاتی درباره‌ی زنده‌گی در جهانی نا‌پای‌دار» و راقم در وسط‌های کتاب این‌گونه توضیح می‌دهد که در جهانِ جدید (یعنی مدرن) فقط ذهنِ زمستانی (به معنای ذهنی که خودش را از اجتماع منها کرده‌ و در پناه‌گاهی چونان کوه‌نوردان پناه گرفته است) می‌تواند حیاتِ اندیشه‌ایِ درست داشته باشد. من می‌گویم تأمّلاتی ذوقی-اندیشه‌ای یا استدراکاتی ذوقی-فلسفی از مسائلِ مختلفِ جهان و جهانِ جدید. چیزی شبیه به «از فرامینِ در تنهایی»ای که گاهی خودم هم مرتکب می‌شوم، با دُزِ فلسفه‌ی بیش‌تر. این ذهنِ متفلسفِ فرمان‌ده، گاه دچارِ تناقض، دیکتاتوری و تقلید هم می‌شود. به‌طورِ مثال بس‌یاری از جملات (یا فرامین) نسخه‌های ام‌روزی‌شده‌ی حکماتِ نهج‌البلاغه‌اند یا موردی را دیدم از گاندی که عیناً نقل شده بود امّا بی‌گیومه! در نمایش‌گاهِ کتابِ پارسال هم در موردِ این کتاب به ناشرش تذکری داده بودم که مسئولِ روابط‌عمومی نِی گفته بود این کتاب (به دلایلی دیگر) اصلاً چاپ نمی‌شود امّا در عینِ حال متواضعانه پذیرفته بود اگر حرف‌م (راجع‌به کُپی‌کاریِ جهان‌بگلو از نهج‌البلاغه) صحّت داشته باشد، اشتباه کرده‌اند و کارِ خوبی نبوده. بعضی از فرامین هم البته واقعاً خوب‌ند.
---

 باید نوشت نامِ تو را با پرنده‌ها/ قربان ولیئی:
مجموعه‌شعری از شاعری با هم‌این نام. البته هردوی این عناوین (یعنی شعر و شاعر) را با اغماض نوشته‌ام چون از خوانشِ این مجموعه ابداً راضی نیستم. در این کتاب که نیستان آن را منتشر کرده غزل‌هایی عجیب و غریب خواندم که یک‌جورهایی به سبکِ محمّدعلی بهمنی و سیامک بهرام‌پرور و حسین منزوی نزدیک بود (از جهتِ قالب) و به حمیدرضا برقعی و رضا جعفری نزدیک بود (از جهتِ محتوا). یعنی اشعار تقریباً همه درون‌مایه‌ای مذهبی یا درویشی داشتند. ارادت‌های غلیط و غلوگونه نسبت به دست و پا و سر و صورت و خلقت و آفرینشِ ائمه. شعرهایی که به‌ زعمِ من نصیب‌شان از شعور چیزی جز هم‌آن هم‌ریشه‌گیِ کلماتِ شعر و شعور نیست! غزل‌هایی که به نظرِ من «لوس» سروده شده‌اند و گاهی هم متبخترانه (از بس که اصواتِ درویشی درون‌شان هست. اصواتی مثلِ هاها و هوهو). واقعاً هیچ ارتباطی نتوانستم برقرار کنم با این سبک و نگاه و محتواء. توصیه نمی‌کنم هیچ‌کس این کتاب را بخرد!
---

و دست‌هایت بوی نور می‌دهند/ مصطفی مستور:
مجموعه‌شعرِ کم‌حجم و کوچک‌قطعی از یک داستان‌نویسِ مشهور که نشرِ مرکز چاپ‌ش کرده است. شعرها قالبِ سپید دارند و قطعاتی هستند کوتاه. ذهنیتِ نویسنده‌گونه‌ی مستور بر شعریتِ اشعار غلبه دارد. از طرفی قائل‌م یک نویسنده‌ی حرفه‌ایِ داستان به‌تر است قالبِ خودش را حفظ کند و حتا اگر توانایی دارد هم سراغِ قوالبِ دیگرِ ادبی نرود، چه رسد به این‌که شاعرِ خیلی زُبده‌ای هم نباشد. از این جهت آقای مستور با این کار کمی حیثیتِ داستان‌نویسی‌اش را هم زیرِ سوال بُرده و این شبهه می‌تواند مطرح شود که ایشان مضمون کم آورده‌اند آیا که رفته‌اند سراغِ قوالبِ دیگر؟! (که البته می‌دانم این‌گونه نیست چون مستور نویسنده‌ی خوب و پُرتوانی‌ست.) از انصاف هم نباید گذشت؛ بعضی از قطعاتِ این کتاب زیبا هستند امّا من با اصلِ کار مشکل داشتم.
---

بیوتن/ رضا امیرخانی:
این رُمان را به فاصله‌ی 4-5سال دوباره خواندم. از میانِ کتاب‌های امیرخانی (به‌جز سرلوحه‌ها که مجموعه‌مقالاتِ سایتِ لوح بوده و بعد کتاب شده و خیلی می‌پسندم‌ش)، بیوتن را دوست‌تر دارم و نزدیک‌تر می‌دانم به سلیقه‌ام. بیوتن کتابِ چالش‌ها، غم‌ها، تناقض‌ها و تنهایی‌های یک آدمِ دین‌دار در دنیای ام‌روز است. دنیای ام‌روزی که به قولِ پارسونز اساساً امریکاست. جامعه‌ی سرمشقِ نوین یا به قولِ خودشان سرزمینِ فرصت‌ها (این اصطلاح در کتاب بارها ذکر شده). جامعه‌ای که اکنون‌ش را آینده‌ی کشورهای دیگر می‌دانند. امیرخانی به‌خوبی توانسته آن جهان‌ و جهان‌بینی را در کتاب‌ش تصویر کند و مهم‌تر از آن چالش‌های یک اهلِ دینِ در پیِ تقوا در مواجهه با این دنیا را هم. امیرخانی در جایی وظیفه‌ی نویسنده و روشن‌فکر را هم‌واره «بیانِ حقیقتِ مکتوم» دانسته و در جای دیگری کارِ خودش را «تلاش برای نگاشتنِ زنده‌گیِ دین‌دارانه در دنیای ام‌روز» بیان کرده و این کتاب دقیقاً موصلِ این معناهاست.
ترجیع‌بندهایی که عادتِ قلمِ امیرخانی‌ند را در کتاب‌هایش دوست ندارم . مثلِ آن «هفت کور به یه پول» (در منِ او)، «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد» (در داستانِ سیتان و ارمیا) یا «جوان‌مرد مردمی هستند مردمِ این دیار» (در جانستان) و هم «آلبالا لیل‌والا»ی سیلورمن‌های بیوتن را. به این دلیل که در زنده‌گیِ «واقعی» کم‌تر چنین ترجیع‌بندهایی را می‌شنویم و مهم‌تر از آن چنین کاراکترهایی را با آن مشخصاتی که امیرخانی ذکر می‌کند می‌بینیم. درواقع امیرخانی سیلورمن‌های خارج را دیده و بعد با خیال‌ش آن‌ها را پرورانده و بزرگ کرده و در داستان‌ش نقشِ مهم و یک‌جورهایی ‌شبه‌ِماورائی داده به آن‌ها. علاوه بر این بی‌پسندیِ ناشی ازسلیقه‌ی شخصی‌ام، یکی از ضعف‌های داستان‌نویسیِ امیرخانی شخصیت‌‌پردازی‌های اوست. امیرخانی در پرداختِ شخصیتِ یک، بس‌یار چیره‌دست و قوی‌ست. اصلاً شاید کم‌نظیر باشد در این مورد. امّا به هم‌این نسبت در پرداختِ شخصیت‌های مکمّل یا فرعی ضعیف است (به زعمِ من)؛ انگارکن همه‌ی انرژی‌اش را در پرداختِ شخصیتِ اصلی صرف و تمام می‌کند. مثلاً در بیوتن شخصیتِ آرمیتا خیلی فانتزی درآمده یا میان‌دار هم‌چنین. امّا سوزی به‌نظرم خیلی خوب پرداخت شده. شاید به این دلیل که سوزی خیلی نقشِ پُررنگی هم ندارد در کتاب یا شاید هم به دلائلی دیگر. کتاب چندفصل دارد و در سرتاسرِ آن کُلّی عبارات و اصطلاحاتِ انگلیسی با طعمِ امریکا به خوردِ مخاطب داده می‌شود. پایانِ کتاب را دوست ندارم به این دلیل که باز رنگ و بوی ماوراء به خودش می‌گیرد و اس‌ام‌اسی از جایی نامعلوم توسطِ کسی که موبایلی ندارد فرستاده می‌شود (برای آرمیتا). آن هم با شماره‌ی ردیفِ قبر!
امیرخانی استادِ «ربط» است. یک‌جوری قطعاتِ گسسته‌ی پازلِ داستان‌ش را به‌هم می‌چسباند و این گوشه‌های مختلف را سرِ هم می‌کند که اصلاً شاخ درمی‌آوری. در این زمینه واقعاً یک استثناست. خواندنِ بیوتن را به خوره‌ی داستان‌ها حتماً توصیه می‌کنم و به بقیه هم با پیش‌نیازِ خواندنِ حداقل «ارمیا» توصیه می‌کنم. کتاب را نشرِ علم چاپ کرده.

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«متخصّصانِ متعهّدِ توسعه که به تأمینِ غذای گرسنه‌گان و زدودنِ فقر علاقه دارند، اغلب نسبت به آن‌چه به نظرشان تمرکزِ نابه‌هنگام بر فرهنگِ جهانیِ سرشار از محرومیت‌های مادّیِ گوناگون است، شکیبایی به خرج نمی‌دهند. شما چه‌گونه می‌توانید (آن‌طور که این استدلال مطرح می‌شود) درباره‌ی فرهنگ صحبت کنید... درحالی‌که مردم مقهورِ گرسنه‌گی یا سوءتغذیه یا بیماری‌هایی هستند که به آسانی قابلِ پیش‌گیری‌ست؟ نمی‌توان انگیزشِ پشتِ این انتقاد را نادیده گرفت، ولی دیدگاهِ تصنّعاً تفکیک‌گرا -و مرحله‌نگر- از پیش‌رفتْ غیرِواقعی و ناپای‌دار است. هم‌آن‌طور که آدام اسمیت گفت، حتّا اقتصاد هم نمی‌تواند بدونِ درکِ نقشِ «احساساتِ اخلاقی» کار کند، و جملاتِ بدبینانه‌ی برتولت برشت در اُپرای سه‌پولی، «اول غذا، بعد اخلاقیات» بیش‌تر بیانی از روی یأس است تا حمایت از یک اولویت.»/ فرهنگ، آزادی و استقلال؛ نوشته‌ی آمارتیاسن

از مردمِ کشوری که مسئولینِ آن موظف می‌شوند طرح‌های تعدیل و کنترلِ جمعیت را بعد از این‌که جمعیت به 150میلیون‌نفر رسید اجرایی کنند، نمی‌توان انتظار داشت در مترو با آرامش کتاب بخوانند و سرانه‌ی مطالعه‌شان با کسرِ دقایقِ نماز و دعا و قرآن (تازه اگر بخوانند) به حداقلِ نُرم و نرخ‌های جهانی میل کند و از کشوری که مردمش مطالعه نکنند هم نمی‌توان انتظارِ اندیشه و اخلاق داشت. هزارهزار هم که نمایش‌گاهِ بین‌المللی و بل بین‌السیّاره‌ای راه بیاندازیم و کیلوکیلو هم اگر بُن و کارت و یارانه‌ی خریدِ کتاب پخش کنیم، باز هم‌ تغییری در سرانه‌‌ی مطالعه و به تَبَعِ آن وضعِ اندیشه و فهم و اخلاقِ مردم حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. این عکس‌ها ربطی به ما ندارد. ما سوئد نیستیم!

عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای فرار از موسیقی‌بازی‌های کلیشه‌ای و بی‌کیفیتِ صداوسیما در روزِ پیروزیِ انقلاب، پناه بردم به مرورِ صفحاتی از کتابِ «جانستانِ کابلستان» که در قرائت‌های پیشین نتوانسته بودم خیلی درک‌ش کنم. این‌بار اما با ذهنیتی پرسش‌گر ناشی از خواندنِ مقاله‌ی «پشتِ پرده‌ی ترورِ اسلامی چیست؟» این سطور را خواندم و عجیب پاسخِ شبهاتی‌ بود که بعد از خواندنِ آن مقاله می‌توانست در ذهنِ یک آدمِ ناآشنا با انقلاب ایجاد شود. به‌تر دیدم حالا که هم سال‌گردِ پیروزیِ انقلاب است و هم خودم اهمیتِ این حرف‌ها را احتمالا فهمیده‌ام، چندخطی از کتاب را در وب‌لاگ بنویسم تا شاید به دردِ خواننده‌گان بخورد. کتاب را اگر فرصت کردید بخرید و بخوانید. انتشاراتِ افق، (حدودا) 6هزارتومان و رضا امیرخانی مشخصاتِ نشر هستند.

«وهابیت، آموزه‌های مدارسِ دیوبندی و آن‌چه ملامحمدعمر را می‌سازد، ریشه در سنت دارد، اما القاعده، رفتارهای کورِ تروریستی، استفاده از تکنولوژی روزآمد برای اهدافِ ناجوان‌مردانه‌ و آن‌چه اسامه‌بن‌لادن را می‌سازد (آن زمانی که کتاب نوشته شده هنوز فیلمِ کشتنِ بن‌لادن ساخته نشده بوده!)، ریشه در مدرنیته دارد. این دوگانه‌گی چه‌گونه آینده‌ای را برای این جنبش رقم خواهد زد؟
اتفاقا با آن‌چه ریشه در مدرنیته دارد، مذاکره و مجادله و حتا مخاصمه، راحت است و سهل. گرفتاری در مباحثه‌ی با طالبِ دیوبندی و وهابی است که دل در گروِ سنتِ ناپسندیده‌ی خود دارد.
سال‌هاست که مطمئن‌م ما بایستی تفاوتِ سیدحسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم. و همین یعنی تفاوتِ ما با ایشان؛ تفاوتِ پی‌روانِ ولایتِ فقیه با پی‌روانِ القاعده.
آیا ما نیز گرفتارِ همین مشکل هستیم؟ ریشه در سنت‌های غیرعقلانی و تنه در دنیای مدرن؟ ریشه در عقایدِ شریعت‌محورِ سنتی و تنه در کشاکشِ حکم‌رانی در دنیای مدرن؟
من هرگز انقلابِ اسلامی را پدیده‌ای سنتی یا حتا سنت‌گرا نمی‌دانم. انقلابِ اسلامی ایران، یک پدیده‌ی عمیقا مدرن است. و برای همین این دوگانه‌گی در ذاتِ انقلابِ اسلامی وجود ندارد و باز به همین دلیلِ مدرن بودنِ انقلابِ اسلامی، اساسا پروتستانیزمِ شیعی بی‌معنا است. (کاملا به خلافِ نظرِ موافقانِ افراطی که انقلاب را بازگشت به سنت می‌نامند و عملا راه را برای مخالفانِ افراطی طرف‌دارِ پروتستانیزمِ شیعی هم‌وار می‌کنند.)
امام خمینی، چرا پدیده‌ای به نامِ جمهوری اسلامی را طرح می‌کند؟ و در چه شرایطی آن را مطرح می‌کند؟ آیا می‌توان پذیرفت که هیچ عالمِ شیعی تقربی به موضوعِ حکومتِ دینی نداشته است؟
به گمانِ من، در حکومتِ سنتی، ذاتِ حکومت، ممزوج است با رفتارهایی خشن. مصلحت حکم می‌کند که سلطان چشم در بیاورد و گوش ببرد و شانه سوراخ کند تا عین باشد و سمع باشد و ذوالاکتاف. سلطان چاره‌ای ندارد تا برای گرفتنِ خراج، از اخلاقیات بکاهد و بر مبلغ افزاید. و در این میان، عالمِ دینی، شیرین‌عقل نیست که دین را پی‌وند بزند به چنین سلطنتِ وحشیانه‌ای. پس کارِ قیصر را به قیصر وا می‌گذارند و همین که گاه‌گاهی برای دنیا و آخرتِ بنده‌گان کاری کنند، می‌شود اهمِ تکالیفِ اجتماعی! کار که خیلی گره بخورد، دستِ اجانب که خیلی رو شود، تحریمِ تنباکو و فتوای جهاد و از این دست می‌شود بالاترین قسمتِ اجتماعی فقه.
اما حضرتِ امام سید روح‌الله خمینی، که از نوجوانی گرفتارِ صحنِ مجلس شورای ملی می‌شود و مدرس و بعدتر کاشانی را تجربه می‌کند، ره‌یافتی دیگرگون می‌یابد. وی کشف می‌کند در دنیای مدرن، امکانِ وقوعِ حکومتِ دینی را. پس، حکومتِ دینی ما چیزی است پس از رنسانس در جانِ روحانیت و نه پیش از آن. و همین باعث می‌شود تا امام، عمر بگذارد برای براندازی سلطنت. به خلافِ علمای ماضی و حتا روشن‌فکران که هیچ‌کدام طرحی خارج از سلطنت، دستِ بالا سلطنتِ مشروطه در ذهن نداشتند. پس انقلابِ اسلامی ایران، اساسا پدیده‌ای است مدرن و در دنیای مدرن معنا می‌یابد. فقط کمی بیاندیشیم که چرا امام خمینی بعد از تبعیدِ عراق و دوره‌ی نهضت‌سازی، به گزینه‌ی پاریس -‌در مقابلِ گزینه‌های شرقی- برای ادامه‌ی تبعید اعتراض نمی‌کند. کمی بیاندیشیم که چرا امام در نوفل‌لوشاتو، روزی چند ساعت را برای مصاحبه‌های پرشمارش وقت می‌گذارد؟ مگر نه این که رسانه، مهم‌ترین سلاح و سرمایه است در دنیای مدرن؟ ابزارِ او برای مبارزه چیست؟ چرا او با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت می‌کند و مبارزه‌ی فرهنگی و مردمی را مهم‌ترین راه اسقاطِ سلطنت پهلوی –به عنوانِ کارگزارِ امریکا- می‌داند؟ در زمانِ او نوارِ کاست، به عنوانِ مدیومِ انتقالِ پیام، آیا مدرن‌ترین ابزار نیست؟ به یاد بیاوریم که پیش از انتشارِ نوارهای سخن‌رانی امام، در خانه‌ی بسیاری از متدینان حتا دست‌گاهِ پخش‌وضبطِ‌صوت وجود نداشته است. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که انقلابِ اسلامی با شناخت اقتضائاتِ دنیای مدرن و استفاده‌ی از آن‌ها به پیروزی می‌رسد... فتامل...»

|بخشی از فصلِ «زائرِ زار و نزارِ مزار» از کتابِ «جانستانِ کابلستان»|

نوشته‌ی رضا امیرخانی

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ چشمه، مثلِ رود/ قیصر امین‌پور:
از اولین دفاترِ شعرِ قیصر که در حال و هوای بعد از انقلاب (دوره‌ی جنگ) سروده شده و شاید بتوان گفت اشعارِ دوره‌ی جوانیِ مرحوم امین‌پور (بینِ 23ساله‌گی تا 30‌ساله‌گی) است. قیصر شاعرِ صلح بود و این حقیقتا انکارکردنی نیست. طبعِ روان و خلوصِ باطن و زیبایی‌های زُلالِ شعرهای این کتاب، گواهِ این مدعاست. حضورِ مرحومان هراتی و حسینی هم در بعضی از شعرهای این کتاب به صورتِ مستقیم قابلِ مشاهده‌ست. چاپِ جدیدِ این کتاب را «سروش» انجام داده. قیمت: 600تومان! راستی این کتاب نوجوانانه‌ست ولی من خیلی باهاش کیف کردم.
---

بر یادگارِ قمریِ هم‌خون/ علی عباس‌نژاد:
قرائتی موزون از هایکو! البته خودِ مؤلف اصرار می‌کند بگوییم نوخسروانی و قالبِ قدیمِ شعر و از این حرف‌ها. مجموعه‌ای ضعیف که نمی‌دانم چه‌طور شد جایزه‌ی کتابِ سالِ قیصر را بُرد. واقعا یکی بیاید به من بگوید چه تناسبی‌ست بینِ این و آن؟! انتشاراتِ «آوای کلار» این کتاب را مرتکب شده!
---

پادشهر/ میلاد عرفان‌پور:
کتابِ شُسته-رُفته و نُقلی و خوبی‌ست. هرچند که چندرُباعی‌ش را بیش‌تر نپسندیدم اما در مقایسه با اقرانِ هم‌صنف‌ش نمره‌ی به‌تری می‌‌گیرد. انتشاراتِ «سپیده‌باورانِ» مشهد منتشرش کرده و ظاهرا عضوی از مجموعه‌ی «شعرِ ام‌روزِ» آن‌هاست.
---

به رنگِ نارنگی/ سیامک بهرام‌پرور:
ارائه‌ی مهدی‌ موسوی‌ستیِ اشعارِ غیرِقابلِ چاپِ حامد عسکری! یا تکستِ آلبومِ 2012 محسن نام‌جو با نیم‌نگاهی به تلقیِ مرحوم قبّانی از عشق و در نهایت تحفه‌ای پیش‌کش به ساحتِ مقدّسِ اروس! مضافا این بنده 68بار واژه‌های «بوس، بوسه یا ببوس» را در این کتاب رؤیت نموده‌ام که اگر این عدد را تقسیم بر تعدادِ اشعارِ مندرج در کتاب که 39تاست کنیم می‌شود چیزی حدودِ دوبوس در شعر که آمارِ منصفانه‌ای‌ست برای این عمل! تازه این جدای از همه‌ی چندده‌ واژه‌ی دیگرِ مرتبط به این عمل نظیرِ «لب‌ولوچه» و این‌هاست. در موردِ شعرِ این شاعرِ گرامی که از قضا هم‌شهریِ بنده نیز هست نکته‌ی دیگری که می‌توانم بگویم اصرارِ بیش از حدِّ او در ترکیب‌سازی‌های ناجور است. یعنی یک تکه از آیه یا ذکری را برمی‌دارد و می‌چسباند تنگِ مصراعی و بعد مثلا این نمونه‌ها را درمی‌‌آورد: «ألم تری... که غزل کیف می‌کند با تو؟»، «تشهد: أشهدُ هر بوسه‌ات دو جامِ شراب!»، «لب‌های تو حلاوتِ أمن‌یجیبِ عشق»، «ببار مادرِ من! با تو کلّ شیء حی» و «حی علی الفلا...خنِ چشم‌ت! پرنده: عشق» و نمونه‌های دیگری که در کتاب موجود است. خب واقعا چه اصراری‌ست به این‌کارها؟ یادم هست قدیم‌ها شعری خوانده بودم از هم‌این شاعرِ گرامی راجع‌به امام‌زمان که درون‌ش از ورق و گیلاسِ شراب بود تا چیزهای دیگر. خب این فضیلت نیست واقعا. هرچیزی جایی و هر موضوعی «ادب»ی منحصر به خودش دارد. نمی‌شود که ادب‌ها را قاتی کرد و یک‌چیزی درآورد که مقتضیاتِ هیچ‌کدام را رعایت نکرده! بگذریم... انتشاراتِ «هنررسانه‌ی اردی‌بهشت» این کتاب را مرتکب شده!
---

آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند/ حامد حبیبی:
به‌نظرم یک افتضاحِ ادبیِ شیک بود! نویسنده تو را مضحکه‌ی خودش می‌کند تا مثلا تبحّرِ زننده‌اش در توصیف‌های افراطی را نشان‌ت دهد. خیلی خدشه به این مجموعه‌ی داستان وارد است از نظرِ بنده. نشرِ «ققنوس» چاپ‌ش کرده.
---

از شرابه‌های روسریِ مادرم/ سیدحسن حسینی:
این کتاب که شاملِ اشعارِ آزادِ مرحوم سیدحسن حسینی در موردِ مادر یا به عبارتِ دقیق‌تر حضرتِ زهراست را محمدرضا عبدالملکیان و مرحوم قیصر امین‌پور (بعد از رحلتِ سیدحسن) مدون و منتشر کرده‌اند. نامِ سیدحسن و قیصر در کنارِ هم بی‌شک اعتمادِ لازم برای خواندنِ یک مجموعه‌ی شعر را در آدم ایجاد می‌کند و هم البته امضاء انجمن شاعرانِ ایران و آقای عبدالملکیان که از زحمت‌کشانِ شعرند.
---

پله‌ها را مواظب باش مرضیه/ مرتضی بخشایش:
در این کتاب با شاعری توانا و بلد روبه‌رو بودم. کتاب در قالبِ چندروایتِ بلندِ سپید یا آزاد به شرحِ عاشقی، زنده‌گی، جنون، جدایی و خیانت می‌پردازد. در بخش‌هایی از کتاب به‌طورِ تلویحی و غیرمستقیم ردّپای جنگ هم به چشم می‌خورد. طبعا روایتِ اول را پسندیدم و باقی را فقط خواندم. نشرِ «کوله‌پشتی» آن را منتشر کرده است. امیدوارم روزی کتاب‌های شش‌دانگ‌تری از این شاعرِ توانا بخوان‌م.
---

پُکی از سیگار/ اوکتای رفعت:
گزیده‌‌ی اشعارِ شاعرِ نوگرا و ساختارشکنِ تُرک -اکتای رفعت- به انتخاب و ترجمه‌ی رسول یونان. یونان مقدمه‌ی مفصلی راجع‌به جریانِ شعریِ «غریبِ» ترکیه در ابتدای این کتاب آورده که خواندن‌ش خالی از لطف نیست. ترجمه‌ها و شعرها نوسان دارند و نمی‌شود همه را خوب یا همه را بد دانست. روی هم رفته تعدادِ اشعارِ خوب‌ش به‌نظرم کم‌تر بود. نشرِ «امرود» عهده‌دارِ چاپِ این کتاب بوده.
---

زیارت‌نامه‌ی مرغِ سَحَر و هم‌خوانیِ دخترانِ خردادماه/ سیدعلی صالحی:
این اولین کتابی بود که از صالحی دست گرفتم. پیش‌تر به‌طورِ پراکنده اشعار و قطعاتی از او را در جراید و اینترنت خوانده بودم و تصورم این بود که او شاعری‌ست فُرم‌گرا با بازی‌های زبانی. با خواندنِ این کتاب متوجه شدم کمی در پیِ کشفِ مضامین و تصاویرِ بدیع هم هست و هم این‌که انگار هنوز جهانِ شعر و زبانِ منحصربه‌فردش را پیدا نکرده است. کتاب مقدمه‌ی خوبی به قلمِ خودِ او داشت که بیش‌تر به داستانی کوتاه می‌مانست. نشرِ «چشمه» چاپ‌ش کرده.
---

این ساعتِ شنی که به خواب رفته است.../ رُزا جمالی:
این کتاب (به‌نظرم) یک تراژدیِ تمام‌عیار، یک افتضاحِ به معنایِ حقیقیِ کلمه بود! این واقعا از نشرِ چشمه پذیرفته نیست. فوق‌العاده ضعیف و هذیان‌گونه...
---

سیره‌ی اقتصادیِ امام‌علی(ع)/ سیدرضا حسینی:
کتابی با موضوعی جذاب ولی با پرداختی ضعیف. این پرداخت -هرچند کم‌جان- به سیره‌ی اقتصادیِ امیرالمؤمنین در رفتارهای شخصیِ اقتصادی می‌پردازد. البته خودِ راقم در جایی اشاره کرده که محذوراتِ او در انتزاع و تحلیل، باتوجه به اقتضائاتِ پرداخت‌های سیره‌ای، مانع از تخلفِ او از این گونه شده و کتاب از این جهت تاحدودی محدود شده. به‌گمان‌م نسخه‌ی اینترنتیِ این کتاب هم موجود باشد در این لینک. «کانونِ اندیشه‌ی جوان» ناشرِ این کتاب بوده.
---

نیچه و مکتبِ پُست‌مدرن/ دیو رابینسون:
این کتاب به ترجمه‌ی ابوتراب سهراب و فروزان نیکوکار آراء نیچه به‌صورتِ مُخَلّص است و کمی هم درباره‌ی پست‌مدرنیسم. احتمالا قلمِ یکی از دومترجم خیلی خوب است و قلمِ آن دیگری پیچیده و سخت. البته اگر مثلِ من در خواندنِ «نیچه» دچارِ شائبه شوید و هی نیچه را «نتیجه» بخوانید هم که نورٌ علی نور می‌شود! نشر و پژوهشِ «فروزان» این کتاب را چاپ کرده.
---

گزیده‌ی آثارِ گرافیکِ کوروش پارسانژاد:
با مقدماتِ خواندنیِ غلام‌علی مکتبی و ابراهیم حقیقی که حقیقتا حقایق را گفته‌اند. کتاب هم‌آن‌گونه که از عنوان‌ش پیداست، مجموعه‌ی آثارِ پارسانژاد را دربردارد و یک اثرِ تصویری‌ست. کاری خوب از مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشیِ چاپ و نشرِ «نظر» که به دردِ گرافیست‌ها می‌خورد.

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رسمِ شقایق/ سوگ‌نامه‌ای در رثای قیصرِ امین‌پور:
انتشاراتِ سروش در اقدامی پسندیده و ارج‌مند، این کتاب را که شاملِ دست‌نوشته‌ها، مقالات و اشعارِ دوستان و هم‌کارانِ مرحوم امین‌پور است، به سالِ ۸۶ منتشر کرده است. با توجه به نزدیکیِ سالِ نشر به رحلتِ امین‌پور، نباید انتظارِ مجموعه‌ای کامل و جامع از آن داشت اما هم‌این‌قدر هم به‌نظرم خوب و قابلِ ستایش است. در این کتاب، مقالات، خاطرات و اشعاری از خانواده‌ی دکتر (هم‌سر و دخترش)، ساعد باقری، سعید بیابانکی، محمدرضا ترکی، ابوالفضل زرویی‌نصرآباد، سیدحسام‌الدین سراج، گروس عبدالملکیان، افشین علاء، عرفان نظرآهاری، مظاهر مصفا، علی معلم و تعدادی دیگر از دوستان و هم‌کاران‌ش را می‌توان خواند.
---

عاشقانه‌های هندی/ گردآوری و برگردان: علی عبداللهی:
کتابی کوچک و عزیز از مجموعه‌ی چندتاییِ نشرِ مشکی که به بازخوانیِ تعدادی از کهن‌عاشقانه‌های شعرِ هندوستان می‌پردازد. دوست‌ش داشتم.
---

سرزمینِ هرز/ تی.‌اس. الیوت؛ ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور:
جُز از این‌که متوجه شدم بس‌یاری از شعرهای احمدرضا احمدی احتمالا متأثر از الیوت است، چیزی از این کتاب نفهمیدم! نشرِ چشمه منتشرش کرده است.
---

عاشقانه‌های آبی/ واهاگن داوتیان؛ گزیده و ترجمه‌ی احمد نوری‌زاده:
در این کتاب با تصاویر، مضامین، تواصیف و اشعاری لطیف، صمیمی و دوستانه که در پرده‌ای از حیاء و ادب بیان شده‌اند و نه آن‌چنان عریان‌ند که آزاردهنده باشند روبه‌رو شدم. اشعارِ این کتاب عاشقانه‌هایی آرام و بی‌آلایش‌ند و اوجِ این آرامش و تنزه را در «ترانه‌ای برای اسب» می‌تواند دید. البته ترجمه‌اش چندان چنگی به دل نمی‌زد و خیلی خوش‌خوان نبود. این را هم نشرِ چشمه منتشر کرده است.
---

پاییزِ در پرواز/ واراند؛ گزیده و ترجمه‌ی احمد نوری‌زاده:
نسبت به کتابِ «عاشقانه‌های آبی» که آن را نیز هم‌این مترجم و ناشر مهیّا و مطبوع کرده‌اند، اشعاری روان‌تر و به جهانِ شعرِ فارسی نزدیک‌تری دارد.  این البته شاید به ایرانی‌بودنِ این شاعرِ ارمنی‌تبار هم برمی‌گردد، نسبت به داوتیان که ملیت‌ش نیز ارمنی‌ست. مترجم برای خودش یک سبکِ به‌خصوص دارد و این برای امرِ ترجمه‌ی شعر به‌نظرم خیلی موردِ مناسبی نیست. به این دلیل که در مواقعی مانع از رصد و لمسِ زبانِ اصلی شعر یا ویژه‌گی‌های منحصر‌به‌فردِ نثرِ راقم می‌گردد. اما در مجموع این هم کتابِ خوبی‌ست از اولین تجربه‌های شعرِ جهانِ نشرِ چشمه.
---

پُرتره‌ی مردِ ناتمام/ امیرحسین یزدان‌بُد:
مجموعه‌ای از جهانِ تازه‌ی داستانِ نشرِ چشمه به قلمِ نویسنده‌ای جوان و داستان‌نویس. تأکیدم روی داستان‌نویس‌بودنِ نویسنده از این جهت است که با توجه به این‌که پُرتره احتمالا اولین تجربه‌ی حرفه‌ایِ ایشان است، به‌نظر نمی‌رسد جنابِ یزدان‌بُد طبع‌آزمایی کرده باشد و ذوق‌ش را محک زده باشد تا ببیند آیا کار در می‌آید یا نه؛ بل‌که برعکس، کاملا مشهود است که او کاربلدانه داستان نوشته و با مهارت از پس‌ش برآمده. قطعاتِ «فردا برمی‌گردم» و «چیزی شبیهِ [سونیا]» را از این‌ مجموعه بس‌یار پسندیدم و «جَنَوار» را هم خیلی حرفه‌ای و خوب می‌دانم اما پایان‌ش را هرچند تعلیقِ بس‌یار خوبی ایجاد می‌کرد، خیلی نپسندیدم. امیرحسین یزدان‌بُد هرجمعه صبح بینِ ساعتِ ۸ تا ۹ در برنامه‌ی رادیوییِ «بسته‌ی پیش‌نهادی» به سردبیریِ مژده لواسانی از «شبکه‌ی جهانیِ صدای آشنا» کتاب معرفی می‌کند و مباحثِ مرتبط به حوزه‌ی کتاب را بررسی می‌کند که آن هم جالبِ توجه‌ست.
---

انفطارِ صورت/ سیدمرتضی آوینی:
این کتاب که نشرِ ساقی منتشرش کرده، مجموعه‌مقالاتی‌ست از شهیدآوینی مرتبط به حوزه‌ی هنر (خاصّه نقاشی و گرافیک) که در نشریه‌ی سوره و در فاصله‌ی سال‌های ۶۸ تا ۷۱ نگاشته شده است. مقالات جدای از این‌که نظراتِ شخصِ آقای آوینی‌ند و در جای خودشان قابلِ بررسی و تحلیل، یک ویژه‌گیِ مثبت و غیرِقابلِ انکاری دارند و آن این است که به معنایِ تخصصیِ کلمه «مقاله‌»اند و نه نوشته‌هایی از سرِ ذوق. پُرند از ارجاع و بازخوانیِ نظراتِ مختلف و آموزش‌های در عینِ نقد. این وِیژه‌گی کم‌تر در مقالاتِ از این دست به چشم می‌خورد و وقتی به این مسئله فکر می‌کنم که در دهه‌ی شصت و هفتاد، با آن امکاناتِ کم و دست‌رسی‌های محدود به منابع، کسی بوده که چنین مقالاتی نوشته احساسِ شعف و حسرت و خسران می‌کنم. شعف از این جهت که چنین کارِ ارزش‌مندی انجام شده و خسران از این جهت که کسانی مثلِ آوینی اهلِ مُداقه و فکر و تحلیل و تحقیق، چه‌را باید این‌قدر زود دیرشان شود... زحمتِ ویراستارِ محترمِ این کار را هم نمی‌شود نادیده گرفت که جای‌جایِ کتاب حضورش ملموس و مشخص است.

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رساله‌ی تاریخ/ بابک احمدی:
جُستاری فلسفی با روی‌کردی زمان‌مندانه به تاریخ که به بازخوانیِ آراء (مرتبط به تاریخِ) اندیش‌مندانِ غربی -خاصّه فیلسوفانِ قرنِ نوزدهم (اروپا)- می‌پردازد. بخش‌های مرتبط به تبارشناسیِ واژه‌گانی‌ش خیلی خوب از آب درآمده. هم‌چنین آن بخشِ مرتبط به برشمردنِ وجوهِ اشتراکِ «تاریخ» و «داستان» و گریز به «روایت». جایِ خالیِ تحلیل اما در این کتاب بدجوری توی ذوق می‌زند... نشرِ مرکز چاپ‌ش کرده.
---

اقتصادِ سیاسی/ ارنست مندل:
کمال خالق‌پناه -جامعه‌شناسِ معرفت- این کتاب را که  از زمره‌ کتاب‌های معرفت‌شناختیِ مارکسیستیِ اقتصاد به‌شمار می‌رود توسطِ نشرِ «گل‌آذین» به فارسی برگردانده است. بحث‌های مرتبط به نظریه‌ی ارزش، کارِ اجتماعا لازم، الیناسیون، فتیشیسم و مالکیت و سرمایه را می‌توان در این کتاب خواند. ترجمه‌‌اش اما چندان چنگی به دل نمی‌زند.
---

نگاهی بنویس/ نیوشا نوع‌خواه:
کتابِ شعری در قطعِ خشتی و با جلدی سخت و غریب که شاعرش بینِ قالب‌های نیمایی و سپید مدام در سعی و طبع‌آزمایی‌ست. شخصا آن‌جاهایی که به سپید نزدیک‌تر بود را بیش‌تر پسندیدم. گمان می‌کنم کتاب به پخشِ عمده نرسیده باشد و شاید هیچ‌وقتِ دیگر هم نرسد...
---

می‌میرم به جرمِ آن‌که هنوز زنده بودم/ محمد شمس‌لنگرودی:
کتابی محترم و خوش‌طبع از سریِ «جهانِ تازه‌ی شعر» که نشرِ چشمه منتشرش کرده است. با این‌ وجود که تعدادِ اشعارِ موردِ علاقه‌ام از تعدادِ انگشتانِ دو دست تجاوز نکرد، کُلیتِ کتاب و احوالِ عمومیِ اشعار را پسندیدم. شاعر نه تقلیدی در کارش بود و نه وررفتنِ بی‌خودی با کلمات. کاملا برای خودش کاراکتر و یونی‌فُرم داشت. شعرها اغلب در قالبِ آزاد یا سپید سروده شده بودند.
---

احمق! ما مُرده‌ایم/ داستانک‌های رسول یونان:
تعریفی نبود! از سری کتاب‌های نشرِ مشکی.
---

داستانِ همشهری/ مرداد ۱۳۹۰:

«سلاماً سلاما» (در آستانه؛ یادداشتِ سردبیرِ) این شماره موجز و خوب نوشته شده بود.

روایتِ «دست‌ به‌ دست‌ کردنِ قصه‌ها» (یادداشت‌های کارآموزانه‌ی) جومپا لاهیری به‌ ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت خیلی شروعِ خوبی برای مجله بود. ترجمه (هرچند که معنای جمله‌ی آخرش را نفهمیدم) به‌غایت قاعده‌مند و روان و محترم بود و نوشته هم خوش‌خوان و خوش‌مضمون.

روایتِ «ماهی‌زده‌گی» از عباس عبدی هم موضوعِ خوب اما پرداختِ متوسطی داشت. الحمدلله قدّ و بالای نوشته خیلی رعنا نبود و این باعث می‌شد که کار به تحمل‌کردن‌‌ش نرسد!

داستانِ ژانرِ وحشت «روزِ متفاوت» به قلمِ محمد کشاورز متأسفانه خیلی ضعیف بود!

داستانِ «روباهی که نمی‌خواست روباه باشد» کاری کرد که آرزو کنم ای کاش این داستان از مصطفی مستور نمی‌بود. موضوعِ ابتدایی‌ای بود که در ژانرِ ظاهرا کودک و احتمالا برای بزرگ‌ترها نوشته شده بود؛ آن هم با پایانی معمولی.

«برادرِ مُرده‌ام به امریکا می‌آید» از الکساندر گودین به ترجمه‌ی اسدالله امرایی یک داستانِ درست و حسابی بود، یک تعلیقِ جانانه داشت! نباید از دست‌ش داد.

روایتِ منبرِ این شماره با عنوانِ «زنی موافقِ آقای شَن» به انتخابِ محسن‌حسام مظاهری از منبرِ آقای فاطمی‌نیا خوب و شیرین بود.

گزارش‌گونه‌ی «کورِ فرنگ» افتضاح بود!

تجربه‌ی خوبِ نوید ریحانی از عکاسی با عنوانِ «دوئل با سوژه‌ها» خوب بود. هم خوش‌مضمون بود، هم ابتکاری و نو، هم عنوانِ مناسبی داشت.

جُستارِ علی مؤذنی در «هستیِ خودمختارِ کلمات» هم جزء ضعیف‌های این شماره بود به‌نظرم. تصویرسازی‌های بینِ متن‌ش هم ایضا هم‌چه احوالی داشتند.

نقد و نظرِ فرهاد توحیدی و بلقیس سلیمانی در گفت‌وگویی که مژگان ایلانلو با عنوانِ «قصه، عمودِ خیمه‌ی سینما» ترتیب داد خوب از آب درآمده بود. موضوعِ بحث جالب بود و حرف‌هایی که زده شد جذاب و خواندنی بودند. مخصوصا حرف‌های آقای توحیدی خیلی به‌روز و برآمده از تحلیلِ درست به نظر می‌رسید.

ستونِ طنزِ یاسرِ مالی با عنوانِ «مزرعه‌ی پرورشِ کافکا!» مثلِ همیشه «یک» بود.

ستونِ چهارِ اومبرتو اکو با عنوانِ «چه‌گونه بستنی بخوریم؟» و ترجمه‌ی امیرحسین هاشمی هم ستودنی بود. گرچه شاید خیلی هم طنز نبود و می‌شد جدی تلقی‌ش کرد.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

میان‌جی‌ها/ ژیل دلوز:
خوب و قابلِ تأمل، از فیلسوفی که زیرک و باهوش بوده است. به ترجمه‌ای البته نه خیلی عالی از «پویا رفویی» که انتشاراتِ «رشدِ آموزش» در قالبِ مجموعه‌کتبِ خوش قطع و گرافیکِ «پرتاب‌های فکر» چاپ‌ش کرده است.
---

سیاست و نظریه/ مناظره‌ی هابرماس و ماکوزه:
خیلی مناظره‌ی جالبی‌ست و خیلی نکته‌های آموزنده‌ای دارد. احترامِ متقابلِ چهارنفر آدمِ بالغ و فهمیده که صاحبِ رأی و نظرند و فیلسوف و دانش‌مند واقعا دیدنی‌ست. پرهیزشان از کشیده‌شدن به ورطه‌ی بحث‌ها و استدلال‌های جدلی واقعا خوب و ستودنی‌ست. این کتاب، فردی‌ست از مجموعه‌ی پرتاب‌های فکرِ انتشاراتِ رشدِ آموزش به ترجمه‌ی «نادر فتوره‌چی»‌.
---

کلاهِ کافکا/ گزیده‌شعرهای ریچارد براتیگان:
به‌جز یکی-دو شعر باقیِ اشعار «تعریفی» نبودند به‌نظرم. نشرِ مشکی در قالبِ آن مجموعه‌ی نظیفِ «چندتایی»ش و به ترجمه‌ی «علی‌رضا بهنام» منتشرش کرده است.
---

سه تک‌گویی/ آگوست استریندبرگ، یوجین اونیل و هارولد پینتر:
رتبه‌ی اول را به منولوگِ دوم و رتبه‌ی دوم را به منولوگِ اول می‌دهم و از رتبه‌دادن به منولوگِ نه‌چندان قویِ سوم پرهیز می‌کنم. ترجمه‌اش روان و عالی‌ست، جز این هم از «احمد پوری» انتظار نمی‌رود. نشرِ مشکی و مجموعه‌ی چندتایی مشخصاتِ دیگرِ این کتاب‌ند.
---

مدتِ احتضار/ مهران تمدن:
این کتاب را مدت‌ها پیش و فقط برای طرح و ایده‌ی منحصربه‌فردِ جلدش خریده بودم. گمان نمی‌کردم یک‌روز بنشینم و مثلِ چی از خواندن‌ش لذت ببرم و مسحورِ قلمِ منصف و آگاهِ نویسنده‌اش شوم. بیش از حدِ انتظارم خوب و حرفه‌ای بود! عمیقا فلسفی‌ و محصولِ تذوق و تفکرِ یک آدمِ اهلِ اندیشه‌‌ست. هرچند که پایان‌ش چندان دل‌چسب‌م نبود.

نشرِ «ماه‌ریز» چاپ‌ش کرده است. راستی احوالاتِ نویسنده‌اش خیلی جالب است. جوانی‌ست (حالا) سی‌ساله که از ده-دوازده‌‌ساله‌گی در فرانسه بزرگ شده و معماری خوانده و بعد برگشته ایران و دو کتاب نوشته و یک مستند ساخته و سراغِ کانسپچوال-آرت و لوکال-گرافیک رفته و... مصاحبه‌ای خوانده‌ام ازش به سالِ 85 که خیلی خوب بود. +
---

عبور از بودن/ حسین مهکام:
حولِ محورِ نگاهِ سنتی‌تر و شاید کمی عامیانه‌تر یا مخلصانه‌تر به دین و مقولاتِ پیرامونی‌ش نوشته شده است. یا اگر باز دقیق‌تر بخواهم بگویم کتابی‌ست با درون‌مایه‌ی حُبِ اهلِ بیت (علیهم‌السلام). به جز «پلاکِ 18» و «بیداری» قطعه یا داستانِ دیگری را نپسندیدم. کتابِ نیستان منتشرش کرده.
---

یاخته‌های مشوشِ ذهن/ حسین مهکام:
این کتاب احتمالا جزء اولین تألیفاتِ این نویسنده است و بنابراین حقِ جوان‌بودنِ اثر را در تحلیل و نقدش باید کمی لحاظ کرد. هرچند که قائل‌م هر اثر می‌بایست فارغ از پسِ پرده‌ی احوالاتِ راقم‌ش هم قابلِ دفاع باشد. حالا البته نه این‌که یاخته‌ها این ویژه‌گی را نداشته باشد؛ اتفاقا خیلی جاها «قلم» هم‌آن پخته‌گی و امضاء و انحصارِ قلمِ مهکام بودن که بعدتر و در کتاب‌های دیگرش تجلیِ بیش‌تری یافته است را دارد. اما بعضی از داستان‌ها انگار بیش‌تر از این‌که زاییده‌ی قریحه‌ی راقم‌‌ باشند محصولِ مطالعاتِ فلسفی و مؤانستِ او با کتاب‌های فیلسوفانِ غربی‌ یا داستان‌های روشن‌فکریِ ایرانی‌ست. این تأثر -اگر درست قضاوت کرده باشم- خیلی خوب از آب درنیامده است و جاهایی متأسفانه سو و سمتِ اروتیک هم به خودش شاید گرفته...
در انتهای کتاب چندتایی شعر هم چاپ شده که نویسنده یا شاعرش در ابتدای کتاب چه‌راییِ این اتفاقِ نامرسوم را توضیح داده که البته به‌نظرم توجیهِ خوبی نیست و کاش این اتفاق هم نمی‌افتاد.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تا صبحِ تاب‌ناکِ اهورایی/ فریدون مشیری:
دفتری‌ست کوچک و زبده‌مانند حاویِ اشعاری ساده، خوش‌آهنگ، خوش‌خوان و فاخر از شاعری که طبع‌ش را به وصفِ عریانی‌ها و تجسّدگرایی و عشق‌های بی‌محابای ظاهرمآبانه نیالوده است.
---

از دریچه‌ی ماه/ فریدون مشیری:
اشعارِ این دفتر که احتمالا بعد از رحلتِ شاعر گردآوری و منتشر شده‌اند، به لحاظِ ساخت و قالب انواعِ مختلفی دارند. از غزل و غزل‌واره و قصیده تا سپید و نیمایی و ترانه. این اتفاق که البته فقط محدود به این دفتر هم نیست، به نظرِ من خیلی اتفاقِ مثبت و خوبی نیست، چون‌که حینِ خواندنِ کتاب سررشته‌ی شعرخوانی از دستِ آدم خارج می‌شود. این‌گونه که در یک صفحه سپید می‌خوانی و با تورقی ناگهان می‌افتی در دلِ غزل و بعد هم یک‌هو در دامنِ قصیده. اصلا تبحرِ شاعر در مضمون‌یابی گاه شهیدِ هم‌این تعویضِ سریعِ قوالب می‌‌شود. چه خوب بود اگر اشعارِ مشیری به تفکیکِ قالب منتشر می‌شدند.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (5)/ احمدرضا احمدی:
تعدادِ شعر-نثرهایی که دوست‌شان داشتم زیاد نبود. احمدی پیچیده‌ و ساختارشکن می‌نویسد و گاهی نوشته‌هاش شخصی‌ند و تو به عنوانِ مخاطب ابدا از آن‌ها سر در نمی‌آوری. قضاوتی راجع به این سبکِ او که بی‌شباهت به اشعارِ برخی شعرای متأخرِ امریکایی نیست نمی‌کنم اما این نوع و گونه‌ی نوشتن -خاصه در ساحتِ شعر- به زعمِ من یک‌جور مَلَسیِ خام‌مانند یا طعمِ گسِ نابالغ ایجاد می‌کند. مثلِ تلخیِ قهوه‌ای که خوب دم نکشیده و مجبوری بی‌شکلات و پای سیب هورت بکشی‌ش بالا! درواقع مجبوری از ظرف و ظاهر و صورتِ اشعار لذت ببری نه محتوای‌شان. این شاید اگر سخت‌گیرانه نگاه کنیم یک‌جور خودخواهی هم درش باشد. یعنی چه که پول بدهیم کتاب را بخریم و بعد ازش چیزی نفهمیم و فقط مثلا از ظاهرِ ادبیات‌ش بخواهیم لذت ببریم؟
---

دفترهای سال‌خورده‌گیِ (3و4)/ احمدرضا احمدی:
دفترهای سال‌خورده‌گیِ خیلی خوبی نبودند! به‌نظرم این مجموعه‌ی دفاترِ سال‌خورده‌گی حتما می‌توانست اشعارِ یک دفتر باشد به‌صورتِ زبده. حقیقتا بعضی از این‌ها مثلِ دفترِ سوم پر از گنگی و تکرارند.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (1و2)/ احمدرضا احمدی:
انصافا کتابِ خوبی نیست دفترِ دوم. واقعا کم سر و ته! اشعارِ دفترِ اول هم که کمی قطورتر است نسبت به باقیِ دفاتر، نه قطعا عالی‌ست و نه قطعا‌تر افتضاح. بعضی از شعرها یا بعضی از فرازهای برخی از شعرها خوب‌ند. نقصِ دیگرِ این دفتر هم این است که از نظرِ ویرایش و رعایتِ مبتدیاتِ نگارش سه‌کیلومتر در آفساید می‌باشد!!
---

سطرِ اول را نمی‌نویسم (شعرِ کوتاهِ ارمنستان)/ انتخاب و ترجمه: واهه آرمن:
این حوزه و موضوع را دوست دارم؛ این‌که پا را فراتر از این اقلیم بگذاریم و برویم سراغِ هم‌سایه‌گانی که روزگاری از ما بوده‌اند و ما نیز از آن‌ها. خاصه که هم‌وطنانی از آن کیش و نژاد در کنارمان داریم و آن‌ها در این کشور در اقلیت‌ند و وظیفه‌ی ماست که میهمان‌نواز باشیم و تلاش کنیم دامنه‌ی ارتباط‌مان را با آنان گسترش دهیم و بسامدِ مشترکاتِ مجازمان را با آن‌ها افزایش دهیم. «شعر» هم که مشخصا از علاقه‌مندی‌هایم است و بنابراین خواندنِ این کتاب برایم ارزشی دوچندان داشت. هرچند که اشعارِ انتخاب‌شده غالبا متوسط بودند... جلدِ این کتاب را «پدرام حربی» برای نشرِ چشمه طراحی کرده است. خوب هم از آب درآمده انصافا.
---

سوختن در آب، غرق‌شدن در آتش (گزیده‌ی اشعار)/ چارلز بوکفسکی:
(به ترجمه‌ی پیمان خاکسار و ویرایشِ احمد پوری)
این اولین کتابی‌ست که از بوکفسکی خواندم. به‌نظرم گفتنِ این‌که این قطعات شعرند مستلزمِ تأمل و احتیاطِ بیش‌تری‌ست چون حقیقتا برخی از این قطعات هیچ ربطی به شعر نداشتند. روی هم رفته و فارغ از بی‌حوصله‌گی‌ها و ژستِ منتقدِ راقم‌ش اما بدک نبود. جلدِ این کتاب را هم حربی طراحی کرده است که البته به خوبیِ جلدِ «سطرِ اول...» نیست. نشرِ محترمِ چشمه این کتاب را منتشر کرده. واقعا چشمه چه خوب شده است. چه‌قدر نیازسنجیِ خوبی کرده‌اند مدیران‌ش و چه عالی ذوائق را می‌فهمند و برای مخاطب ارزش قائل‌ند. یکی از هنرهای چشمه در ارائه‌ی کتاب‌هایش هم‌این جلدهای در اکثرِ موارد ساده و خوب‌ش است. گاهی فکر می‌کنم اگر نی و چشمه و یکی‌-دو انتشاراتیِ دیگر نبودند چه‌طور می‌خواستم و می‌توانستم در این فضا نفس بکشم...
---

چشمانِ زنده‌گان/ حسین مهکام:
بعد از این‌که خواندم‌ش در صفحه‌ی اولِ کتاب نوشتم: «خوب، خوب، خوب.» و ای کاش زودتر می‌خواندم‌ش. این کتاب را شهریورِ 89 قبل از انجامِ این گفت‌وگو از نویسنده‌اش هدیه گرفته‌ام و حالا بعد از گذشتِ چیزی حدودِ یک‌سال یعنی مردادِ 90 خوانده‌ام.
کتاب مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه. «لیلا، لیلی»، «مکتوب»، «هذیانِ نقش»، «محراب» و بعضی از بخش‌های برخی از داستان‌های دیگرش را حسابی پسندیدم.
راست‌ش خیلی راضی‌م از خواندن‌ش. حسین قلمِ شُسته‌-رُفته و شاعرانه‌ای دارد. کتاب ظاهرا و باطنا لطیف است و سندِ این ادعا علاوه بر خوب‌بودنِ داستان‌هایی که اشاره کردم طرحِ جلدش است که خانمِ «الهه کاشانی‌تبار» زحمت‌ش را کشیده‌اند. طرحی ساده و گویا. دو نشرِ آتنا و هیوامهر هم مشترکا چاپ‌ش کرده‌اند. این رسمِ دونشر برای یک مجلد هم معضلی‌ شده است برای خودش!
نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گلوله (مجموعه داستان‌های مینی‌مال)/ برگردان: اسدالله امرایی:

مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های خیلی‌کوتاه یا داستانک که نشر مشکی با گرافیک و چاپی خوب منتشرش ساخته است. داستانک‌ها ترجمه‌ی اسدالله امرایی‌ند و این کمی اطمینانِ آدم را برای خواندن بالا می‌برد. همه‌رقم اما در آن پیدا می‌شود، از خیلی خوب تا خیلی بد. روی هم رفته راضی‌م از خواندن‌ش.
---

شب روی زمین/ مرجان علی‌زاده:

تقریبا به همه معناهای ممکن کتابِ خوبی نبود! اشعارِ خیلی‌کوتاه (سه‌خطی یا هایکومانندی) که تشخیص یا کشفِ سر و تهِ منظورشان کارِ آسانی نیست. واقعا نمی‌دانم چه اصراری‌ست شعرگفتن به زبانی که نمی‌شودش فهمید؟ کتاب در قطعِ پالتویی و جلد و کاغذ و چاپی نه‌چندان خوب توسطِ انتشاراتِ نیلا منتشر شده است. ظاهرا جزئی‌ست از مجموعه‌کتاب‌های کوچکِ این نشر، در قلم‌روِ شعر.
---

مرواریدِ مهر/ فریدون مشیری:

اشعاری زیبا، ساده، خوش‌آهنگ، خوش‌مضمون و بی‌تکلف از شاعری که موسیقی را خوب می‌شناخت. شعرهای این دفتر اغلب در قالبِ نو و نیمایی سروده شده‌اند اما گه‌گاه چهارپاره‌ها و غزل‌واره‌هایی که به سیاقِ اخوان و ابتهاج نزدیک‌ند هم به چشم می‌خورد. صداقت و ساده‌گی خصوصیتِ بارزِ اشعارِ این دفترند. برگِ زرینِ دیگری در کارنامه‌ی نشرِ محترمِ چشمه.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (6)/ احمدرضا احمدی:

کتابِ خوبی بود. به جای واژه‌ی شعر می‌گویم «احمدرضا»های خوبی داشت! احمدی شاعرِ ساختارشکنی‌ست به نظرم. اشعارش اغلب عمیق و سخت‌معنایند و بدونِ فکر نمی‌شود خواندشان؛ یعنی بی‌اندیشیدن به بواطنِ اشعار نمی‌شود از ظواهرشان لذتِ شعریِ صِرف برد، کاملا عکسِ آن چیزی که در شعرهای کسی مثلِ مشیری به‌وفور می‌توان یافت. این شالوده‌شکنی و سخت‌معنایی به زعمِ من اصلا اتفاقی نیست و می‌توان حدس زد که کاملا عمدی‌ست و هم باید گفت که سبک یا گونه‌ی شعریِ خاصِ اوست. این کتاب یا مجموعه‌‌ی دفترها را هم چشمه منتشر کرده است. نامِ فرعیِ این دفتر «روزی که ما سوارِ قطار شدیم هوا ابری بود» است.
---

تبعید و سلطنت/ آلبر کامو:

ترجمه‌ای نه چندان خوب از محمدرضا آخوندزاده که نشرِ ققنوس منتشرش کرده است. کتاب ظاهری داستانی و باطنی فلسفی دارد. زبان‌ش پیچیده و سخت و گنگ به‌نظر می‌رسد و آدم را کلافه می‌کند. از خواندن‌ش خیلی لذت نبردم...
---

در قندِ هندوانه/ ریچارد براتیگان:

از معدود کتاب‌هایی بود که هم نمی‌فهمیدم‌ش و هم در عینِ حال دوست نداشتم خواندن‌ش را متوقف کنم. در مدت‌زمانِ خیلی کوتاهی توانستم این کتابِ 180صفحه‌ای را بخوانم و این با توجه به عجیب و غریب بودن‌ش از لحاظِ معنایی نشان‌دهنده‌ی روانیِ نثر و ساده‌گیِ زبان‌ش است. روی هم رفته کتابِ خوب و خاکستری و قرمز و شیرینی‌ بود، و درست مثلِ قندِ هندوانه پر از تناقض و زیبایی! این را هم نشرِ چشمه در قالبِ مجموعه‌ی «جهانِ نو» منتشر کرده است.
---

همشهری داستان/ تیرماه 1390:

این شماره از داستان به‌نظرم خیلی خوب شده و حیف‌م می‌آید که ازش ننویسم. روایتِ «خاکِ نوچ» از سوگل مهاجری را به هیچ‌ وجه از دست ندهید. گمان می‌کنم یک نویسنده‌ی خیلی خوبی پشتِ این روایت است (کسی که خوب‌نویسی‌ش به مستور خیلی شبیه است).

حبیبه جعفریان هم روایتی ملموس و زیبا راجع‌ به خاطرات‌ش از کتاب و کتاب‌خوانی با عنوانِ «بهشتِ ممنوعه» نوشته که باید خواند. بعد از روایات اما داستانِ «تارای سفید» از گلی ترقی هم خوب بود، کمی البته طولانی.

اگر پیِ داستانی با تعلیقِ خوب می‌گردید و کمی هم طنزِ خون‌تان افتاده «نجات‌یافته‌گانِ مثلثِ برمودا» از محمدرضا زمانی را حتما از دست ندهید.

از آن‌جایی که روایت‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، دوباره سر و کله‌ی یک روایت بعد از چند داستان پیدا می‌شود. این‌بار اما کمی متفاوت. روایتِ منبر با عنوانِ «اسکندر در شهرِ عجایت» به انتخابِ محسن‌حسام مظاهری هم خواندنی‌ و خوش‌معناست. هم‌چنین سفرنامه‌ی «واقون به هوا رفت» به انتخاب و تشریحِ حجة‌الاسلام رسول جعفریان را هم نباید از دست داد.

اوجِ همشهری داستانِ این شماره اما به‌نظرم مطلبِ «اسکوپ‌های خوش‌حالی» راجع به شغلِ بستنی‌فروشی به قلمِ آراز ایلخچویی‌ست. پر از هم‌ذات‌پنداری و گریه و خنده و خاطره و بستنی و شیرینی. این را حتا سرِپا جلوی کیوسکِ روزنامه‌فروشی هم شده بخوانیدش، گمان می‌کنم یک بخشی از عمر با خواندن‌ش احصاء نگردد.

در بخشِ «پایانِ خوش» (طنز) این شماره «گوگولِ خود باشید» از یاسرِ مالی را به دو دلیل از دست ندهید: یکی این‌که طنزش خیلی شریف و اصیل و اخلاقی‌ست و دیگری هم این‌که اطلاعات‌ش در زمینه‌ی نویسنده‌شناسی خیلی درست و قابلِ اعتماد است.

«خاطراتِ یک دادزن» از حامد حبیبی هم خواندنی‌ست. خاصه که تم‌ش داستانی‌ست. اصلا محتوا را بی‌خیال، چندلحظه به هم‌این عنوان‌ش هم اگر فکر کنی کُلی خنده‌ات می‌گیرد...

این‌ها به نظرم به‌ترین‌های داستانِ این شماره بودند. البته چه به‌تر که مثلِ من بخوابید و پا روی پا بیندازید و -از سیر تا پیاز- همه‌اش را بخوانید.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عزیزِ من/ احمدرضا احمدی:
احمدرضا احمدی را باید جامع دید؛ یعنی فقط در این صورت است که به عمقِ احمدرضای احمدی بودن‌ش می‌توان پی برد. او یک اتفاقِ ادبی و هنری‌ست که در برهه‌ای از تاریخِ هنر و ادبیاتِ ایران رخ داده. کتابِ عزیزِ من البته خیلی کتابِ موفقی نیست. اگر بخواهم تصویرِ واقع‌گرایانه‌ای از کتاب ارائه دهم باید بگویم شعر-نثرهایی سنگین، پیچیده‌ و رازآلود که گاه با اغلاطِ نگارشی نیز هم‌راه‌ است. بی‌تردید «انگور» پُربسامدترین واژه‌ی کتاب است و «میوه» و «گُل» در مقام‌های دوم و سوم قرار دارند. اشعار با فونتِ مناسبی تایپ نشده‌اند و ویراستاری در این مرقومه سوپرتعطیل به‌نظر می‌رسد!
نشرِ افکار با طرحِ جلدی از ساعدِ مشکی (که خیلی هم طرح نیست!) این کتاب را منتشر کرده است.


مُرده‌های حرفه‌ای/ علی‌محمد مؤدب:
به‌نظرم بزرگ‌ترین جفایی که یک شاعر می‌تواند در حقِ اشعارش مرتکب شود این است که آن‌ها را از خلوص که لازمه‌ی اصلیِ یک شعرند درآورد و مؤدب متأسفانه این (به زعمِ من) جفا را مرتکب شده است. البته به بهانه‌ی تصویرکردنِ مفهومِ وفا در عشق یا تنزهِ وادیِ شعرِ سپید از تکثرگرایی در معشوق که در مقدمه‌ی کتاب اشاره شده.
نکته‌ی دوم هم این است که با توجه به تواریخِ مندرج در ذیلِ اشعار می‌توان حدس زد که شاعر کمی پُرکاری کرده است و اشعارِ کتاب را در یک بازه‌ی یک‌ساله‌ی زمانی سروده است. (حتی بعضی اشعار را با موضوعی واحد و با اندکی تغییر در یک زمان سروده!).
به هر حال مؤدب شاعری‌ست که توانایی شعرِ خوب گفتن را دارد، شاهدِ این مدعا هم معدودی از اشعارِ خوبِ هم‌این کتاب و بعضی اشعارِ خوبِ دیگرکتبِ اوست. منتها به‌نظرم به شرطی که حجمِ خروجی‌هاش را با یک سیاستِ عاقلانه‌ی تعدیل به سمتِ کیفیت در عوضِ کمیت میل دهد.
از این‌که محمدمهدی سیار ویراستارِ کتاب بوده است خرسندم. حضور و لهجه‌ی خاصِ مهدی را در اشعارِ ابتداییِ کتاب به‌وضوح می‌توان حس کرد. کتاب را با طرحِ جلدی نه‌چندان مناسب از علی داوودی حوزه‌هنریِ استانِ تهران منتشر کرده است.


گناهانِ پنهانِ علمِ اقتصاد/ دئیردر مک‌کلاسکی:
ترجمه‌ای‌ست خوب و خوش‌خوان از دکترابوالقاسم مهدوی که توانستم دو-سه‌ ساعته بخوانم‌ش. ادبیاتِ خاصِ مک‌کلاسکی -خاصه در خطابه‌ی علمِ اقتصاد- که مقاله‌ و مانیفستِ معروفِ اوست حسابی بینِ اقتصادی‌ها مشهور است. کلاسکی در این کتاب اما خطابه را کنار گذاشته و خیلی صریح به انتقادِ همه‌جانبه‌ی اقتصادِ نظری پرداخته.
تاریخِ عقاید، فلسفه و فلسفه‌ی علم، روش‌شناسی، معرفت‌شناسی و بازارِ آزاد حوزه‌های علاقه‌مندی و تخصصیِ این استادِ امریکاییِ اقتصاد است.
مک‌کلاسکی که استادِ به‌چالش‌کشیدنِ پیش‌فرض‌هاست در این کتاب به‌شدت با معنی‌داریِ آماریِ اقتصاددانان به محاجه پرداخته و آن را از معاصیِ کبیره‌ی ایشان برشمرده است.
طرحِ جلدِ مثلِ اکثرِ مواقع خوب و ساده‌ی پرویزِ بیانی مزینِ این کتابِ خوبِ نشرِ نی است. واقعا چه‌قدر نی را و بیانی را و هرکه را کارِ تخصصی و خوب انجام دهد دوست دارم.


مبانیِ داستانِ کوتاه/ مصطفی مستور:
یک اثرِ پژوهشیِ خوب، خواندنی و قابلِ اعتماد از نویسنده‌ای که مخاطب‌گردانی را بس‌یار خوب بلد است. به‌نظرم این کتاب می‌تواند یک منبعِ دانش‌گاهیِ خوب باشد.
مستور احترامِ به مخاطب را خیلی خوب به‌جا آورده است. با این‌که ذاتِ این‌جور کتاب‌ها اقتضاء می‌کند که نویسنده مفصل بنویسد و لاجرم خواننده هم کمی خسته شود، اما باز هم مستورِ عزیز موجزنویسی را فراموش نکرده و با تنوعی که به موضوعات‌ش داده حسابی خواننده را سرِ ذوق نگه می‌دارد. این کتابِ حدودا 90صفحه‌ای را هم می‌توان یکی-دو ساعته مطالعه کرد.
(مستور در «تهران در بعدازظهر» خیلی خوب بود! اصلا در بیش‌ترِ مواقع خوب است.) کتاب را نشرِ مرکز چاپ کرده با جلدی خوش‌مفهوم اما نه‌چندان چشم‌گیر از ابراهیمِ حقیقی با آن سبکِ خاص‌ش که مثلِ اسپرسو تلخ است و مثلِ آب‌نباتْ رنگی...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دموکراتیک‌شدنِ فرهنگ/ کارل مانهایم:
ترجمه‌‌ای‌ست از مقاله‌ی سومِ کتابِ «اِسِی‌ز آن دِ سُشِلوژی آو کالچر» نوشته‌ی مانهایم -جامعه‌شناسِ معرفت- تحتِ عنوانِ «دِ دیماکرِتیزیشن آو کاچر» که نشرِ نِی به همتِ پرویزِ اجلالی منتشرش ساخته است. کتاب روی‌کردی معرفت‌شناسانه به مسئله‌ی دموکراسی دارد و در ستایشِ آگاهی، انتخاب و عدالت نوشته شده‌ است. بس‌یاری از خصائصی که برای جوامعِ پیش‌دموکراتیک یا دموکراسیِ ناقص (اشرافی) در این کتاب ذکر شده برای آدمِ جامعه‌ی ام‌روز نظائرِ بیرونی دارد... خوب است خیلی، خوب...

یک اتفاقِ دیدنی/ ساعد مشکی:
ساعدِ مشکی آقای خاصّ گرافیست‌های ایرانی‌ست به‌نظرم. هرچند با سبک‌ش به‌طورِ کامل نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم اما به‌هرحال او سبکِ خودش را دارد و این هم‌آن‌طور که پیش‌تر هم در مواردِ مشابه‌ی در این وب‌لاگ عرض کرده‌ام خود -به‌تنهایی- ارزش‌مند است. این کتاب محصولِ قریحه‌ی رنگ‌شناسِ اوست و به پدر و مادرش که رنگ‌های زنده‌گیِ اویند تقدیم شده است. قصه از این قرار است که جنابِ مشکی فرم‌های باطله‌ی چاپ‌خانه‌ای را که منتخبِ آثار فرشیدِ مثقالی را چاپ می‌کرده یافته و بعدتر نمایش‌گاهی از این آثار (به هم‌راهِ خودِ آقای مثقالی) در شهرکتابِ آرینِ میرداماد برگزار کرده و بعدترترش این کتاب را منتشر کرده است. کتاب هم می‌تواند خوب باشد و هم نه! آن‌هایی که علاقه‌ای به گرافیک ندارند، نخرند و نخوانند و نبینند!!

پیاده‌ها/ امید مهدی‌نژاد:
مجموعه‌ی رباعی‌های طلبه‌ی شاعر -امید مهدی‌نژاد- است که سوره‌ی مهر یکی‌دوسالِ پیش چاپ‌ش کرده است. خوب و بد و قوی و ضعیف -همه‌رقم- در آن پیدا می‌شود و اغلبِ رباعی‌ها البته متوسط‌ند! خاطرم هست در جایی شاعرش را دیدم و ناجوان‌مردانه گفتم کتابِ خوبی از آب درنیامده و از اکثریتِ شعرها خوش‌م نیامده... ایشان هم خیلی سریع و ناجوان‌مردانه‌تر پاسخ داد: من هم از تو خوش‌‌م نیامده!! اما جدای از این حرف‌ها به‌نظرم این کتاب خیلی عجولانه جمع‌آوری شده و محصولِ ولعِ شاعری که می‌تواند آینده‌ای بس‌یار خوب داشته باشد برای هرچه زودتر و بیش‌تر کتاب‌دارشدن است. چه‌را که از این شاعرِ غزل‌سرا کتاب‌های مختلفی در حوزه‌های مختلفِ شعری و ادبی و بی‌ادبی دیده‌ام. از کتاب‌های اتوبوسیِ شهرداری بگیر تا عدالت‌خواهی و تا غزلِ ام‌روز و تا شوخی و تا نقد و نثر و... خب نتیجه هم این می‌شود که از این‌همه شعر فقط چندتایش را می‌شود حفظ کرد دیگر. باز می‌گویند چه‌را فاضل می‌خوانید و قیصر از بر می‌کنید و...

گزینه‌ی اشعار/ محمدرضا عبدالملکیان:
زبده‌ی هشت‌دفتر از شاعرِ خوبِ لک -عبدالملکیانِ پدر- با مقدّمه‌ای کامل از شرحِ چه‌گونه او شدنِ او به قلمِ خودش است. کتاب البته به‌جهتِ ذاتِ گزینه‌گی‌ش کمی مفصل و طاقت‌فرساست (خاصّه که بعضی از شعرها بلندند و تمِ اصلیِ شعر حینِ خواندن‌شان از خاطرِ خواننده دور می‌شود). روی هم رفته اما مفید و خوب یافتم‌ش. مخصوصاً آخرهاش که شعرهای کتاب‌های اخیرِ شاعر است و به‌روزند و کوتاه‌ و به‌جهتِ سبک آزاد و به‌جهتِ محتوا خوش‌مضمون‌ترند نسبت به قدیمی‌ترهای اکثراً نیمایی‌سروده‌شده. راستی مروارید چاپ‌ش کرده. البته مگر غیر از مروارید انتشاراتِ دیگری هم هست که از این کتاب‌ها مرتکب شود؟!

نیمایی‌ها/ قیصر امین‌پور:
قیصرِ امین‌پور به همتِ دفترِ شعرِ جوان یا نیمایی‌ها به انتخابِ گروس یا طرحِ جلد به سبکِ فرزادِ ادیبی! و البته اضافه کنید به همه‌ی این‌ها مجلد بعد از مرگِ قیصر را هم... کتابِ خوب و پرمغز و کاربردی‌ای‌ست. اثباتِ دوباره و چندباره‌ی شاعریِ قیصر، اثباتِ لطافتِ طبع‌ش و نگاهِ عمیقاً شاعرانه‌اش به دنیا. شعرها را که می‌خوانی حس می‌کنی تو هم می‌توانی شاعرِ هم‌این واژه‌‌گان و مضامین باشی. اما حیف که خیلی زود درمی‌یابی قیصربودن میسور نیست الا به اهلِ درد بودن...

شعرهای عزیز نسین/ هم‌او:
کتابی در قطعِ کفِ دست به ترجمه‌ای ویراستاری‌نشده یا نه‌چندان‌خوب‌ ویراستاری‌شده و احتمالاً کم‌وفا از رسولِ یونان که نشرِ مشکی در قالبِ جزئی از مجموعه‌ی «چندتایی» چاپ‌ش کرده است. بعضی از شعرها خوب بودند و البته کمی روشن‌فکرانه و شبیه به برخی شعرهای عاشقانه‌‌ی نزار و غاده. این‌جور کتاب‌ها را می‌شود در نان‌وایی، مترو، تاکسی یا هرجای سرِ پاییِ دیگری خواند و حال‌ش را برد. البته کم‌تر می‌شود که محتوای‌شان یادِ آدم بمانند. کاش مترجم وقعِ بیش‌تری می‌نهاد برای ترجمه و ویرایش و...

زبده‌ی مفاتیح‌الجنان/ عباس قمی:
کتابی برای اندیشه و اشک و این‌روزها، روزهای سختِ تنهایی، روزهایِ تلخِ وطن... به زحمتِ تفریسِ استاد کریم زمانی -پدرِ دوستِ باصفا و گرامی‌م، صالح- که انتشاراتِ اطلاعات با آن جلدهای همیشه‌گالینگورِ سخت چاپ‌ش کرده است. خیلی سنتی و مکتبی تایپ شده و ویراستاری و غلط‌گیری شده و رفته لیتو و چاپ‌خانه و بعد رسیده دستِ ما. البته پیش‌ترها گمان می‌کردم اقتضای این‌جور کتاب‌ها هم‌این است که سبکِ جواهری‌شان را حفظ کنند تا رغبتِ عمومی را پاسخ‌گو باشند. کتابِ آه اما همه معادلات‌م را برهم زد. کتابِ آه گفتم و یادِ جمله‌ای از راقمِ منِ او افتادم. می‌گفت یکی از این کتاب‌ها بس است برای توی قبر رفتن...
نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی مثلِ همه/ فیلیپ راث:
داستانی خوب، دربردارنده‌ی معضلاتِ پیری و مصائبِ مرگ که با قلمِ ستایش‌برانگیزِ نویسنده‌ای صاحب‌سبک نوشته شده است؛ خوب البته نه تا حدّی که انتظارِ ناخودآگاهِ یک خواننده از کتابی که برنده‌ی پولیتزر شده را برآورده کند. نویسنده بی‌که به سمتِ نصایحِ کلیشه‌ای و فرمالیته برود، در مذمتِ بوالهوسی قلم رانده است. پیمانِ خاکسار هم مترجمِ خوبی‌ به نظر می‌رسد.

از پنجره‌های بی‌پرنده/ علی‌رضا بدیع:
علی‌رضا را نمی‌توان شاعری خوب ندانست! در غزلِ ام‌روز و با سمت و سوهایی هندی و عراقی توان‌مند و کاربلد است. مهم‌تر این‌که میان‌گینِ ابیات و اشعارِ خوب‌ش از دیگر شعرای هم‌سال‌ش کمی بیش‌تر است. به آینده‌ی شاعریِ او حتماً می‌توان امیدوار بود.

خانمی که شما باشید/ حامد عسکری:
دفترِ شعری دوست‌داشتنی از شاعرِ بمی که با آن، هم می‌توان خندید و هم گریست؛ خاصّه با تعلیق‌های شاعرانه‌‌اش در شعرِ بلندی که در رثای بم و غم‌‌ش سروده است. حامد جزء غزل‌سراهای ساختارشکنی است که سبکِ خودش را دارد. این خودبودن خیلی ارزش‌مند است. علاوه بر این موسیقی را هم خوب می‌شناسد. امیدوارم این ویژه‌گی‌های مثبت را حفظ کند و مثلِ برخی مدعیانِ پست‌مدرنِ غزل به بی‌راهه نرود.

تو ماه می‌روی/ امیر اکبرزاده:
متأسف‌م این کتابِ شعر را خریدم. وقت‌م تلف شد. انتخابِ خوبی نبود!

قبله‌ی مایل به تو/ سیدحمیدرضا برقعی:
ایضاً مواردِ بالا؛ بل هم اضل! + شعرها همه آئینی و هیئتی!

گوشه‌ای در اصفهان، هر آینه آه (هردو)/ جواد زهتاب:
جواد شاعرِ خوبی‌ به نظر می‌رسد. البته غزل‌هایی که چه به‌تر بود حذف‌شان می‌کرد هم داشت. کُل‌ی از اشعار هم تکراری بودند در دو دفتر. به هر حال بالنسبه راضی‌م از خواندن‌شان.

عشق «امّا»ی کوچکی دارد/ آرش فرزام‌صفت:
بعضی از غزل‌ها فوق‌العاده‌اند و بعضی عادی و بعضی شاید کم‌تر از عادی. البته تعدادِ این فقره‌ی آخری زیاد نیست. آرش شاعر و دوستِ خیلی خوبی‌ست. از آن‌ها که هم شعر را می‌فهم‌ند و هم مهم‌تر خودشان اهلِ فهم‌ند. به نظرم اگر صبر می‌کرد و مجموعه‌ی غزل‌هاش را چکشِ بیش‌تری می‌زد یا کمی جرح و تعدیل‌شان می‌کرد و آخرِ این دفتر ترانه‌هاش را نمی‌آورد خیلی به‌تر بود...

من زندانِ توام یونس/ فاطمه حق‌وردیان:
چندتایی شعرِ خوب داشت. امّا باقیِ اشعار از نظرِ من یک ساختارشکنیِ خوب از کار درنیامده‌ای بیش نبودند. یک تعمد در طورِ خاصی شعر گفتن. یک روحِ معترض که نمی‌دانم چیست. کتابِ خیلی مفیدی نبود برایم.

مزامیر/ محسن نیک‌نام:
دفترِ شعرِ خیلی خوبی نبود!! (هیئتی!)

ساده با تو حرف می‌زنم/ محمدرضا عبدالملکیان:
تا قبل از این‌که از او شعر بخوانم گمان‌م این بود که شاعری‌ست در حدِ متوسط. حالا اما باور دارم که او به راستی شاعر است و گروس راهِ دوری نرفته و بی‌راه نبوده که رضا را یادِ فروغ می‌انداخته و شعرای جوان دوست‌ش دارند و...

ایرانیانِ ارمنی/ آندرانیک هویان:
برای آن‌ها که می‌خواهند اطلاعاتِ تقریباً جامعی راجع به هم‌وطنانِ ارمنی‌مان کسب کنند عالی‌ست. بس‌یار از آن آموختم. البته نثرِ کتاب جاهایی شبیه به فیش‌برداری بود که کمی خسته‌کننده بود. در مجموع مفیدش یافتم.

آوازِ خاک/ منوچهر آتشی:
دوست‌ش داشتم. هم به خاطرِ روحِ عمیقاً وطن‌پرستانه‌ی شاعر و حسّی که نسبت به زادگاه‌ش داشت و هم برای آشنایی با تتمّه‌ی شعرِ نیماییِ شعرایی که خودِ نیما را درک کرده‌اند.

پرنده‌ی پنهان، رنگ‌های رفته‌ی دنیا (هردو)/ گروس عبدالملکیان:
گروس شاعرِ همیشه‌ی خوش‌مضمونی‌هاست. دوست‌ش داشتم.

حفره‌ها/ گروس عبدالملکیان:
گذاشته‌ام برای بارِ سوم بخوانم‌. گروس شاعرِ متفاوت و آینده‌داری‌ست. گرچه که هم‌الآن هم کم طرف‌دار ندارد. یکی‌ش خودِ من!

بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند/ پیرو فروچی:
پیش‌تر راجع به این کتاب مفصل نوشته‌ام.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مسائلِ مرتبط با تربیت، خانواده، آموزش، پرورش و نحوه‌ی مواجهه با کودکان همیشه از دغدغه‌های مهم در زنده‌گی‌ من بوده‌اند. هر وقت به اطرافیان‌م یا جامعه نگاه کرده‌ام و یا در خودم دقیق‌ شده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که نقشِ تربیت در شکل‌گیریِ آینده‌ی من، ما و مجموعه‌ی ما یعنی جامعه، اصلی‌ترین نقش می‌باشد. هربار که با دوستان‌م و اقوام‌م راجع به این مسائل گفت‌وگو کرده‌ایم تأکیدم بر این بوده که تربیت چه نقشِ حیاتی‌ای در شکل‌گیریِ شخصیت ایفا می‌کند و همیشه این جمله را تکرار می‌کردم که بچه‌ها آینه‌ی تربیتِ پدر و مادرند. دلیلِ این‌که چنین برداشتی داشتم هم این مسئله بود که اگر بچه‌ی خردسال را یک نهالِ نوپا فرض کنیم، طبیعی‌ست که بسترِ رشد و پرورشِ این نهال بسته‌گی وثیقی داشته باشد با آینده‌ی آن‌چه که او خواهد شد. انسان در سال‌های ابتداییِ رشد مانندِ لوحِ پاکی‌ست که پذیرای حداکثری و تمام‌قدِ ورودی‌هاست. حال با این وجود چه‌طور می‌توان این حقیقت که تربیت صاحبِ بخشِ معظم و مؤثرِ شکل‌گیریِ شخصیت است را انکار کرد؟

امّا با وجودِ این برهانِ به زعمِ خودم عقلی، به دلیلِ نداشتنِ مطالعه‌ و پشت‌وانه‌ی علمی، برخی از دوستان و آشنایان این سخن را نمی‌پذیرفتند. اخیراً کتابی خواندم با عنوانِ اصلیِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» و عنوانِ فرعیِ درس‌هایی درباره‌ی لذتِ زنده‌گی، عشق و هُش‌یاری از «پیرو فروچی» روان‌درمان‌گر و فیلسوفِ ایتالیایی که به لحاظِ مدعا دور نیست از آن‌چه که تا به حال به آن باورِ قلبی داشته‌ام.

این کتاب را می‌توان در حوزه‌های روان‌شناسیِ تربیت، آموزش و خانواده مؤثر دانست. فروچی دانش‌آموخته‌ی دانشگاهِ تورین است و از شاگردانِ «روبرتو آساجیولی» روان‌شناسِ ایتالیایی و بنیان‌گذارِِ سایکوسنتز می‌باشد. کتاب را نشرِ نِی با ترجمه‌ای رسا از خانمِ «مهسا ملک‌مرزبان» به سالِ هشتادوسه منتشر کرده است.

نثرِ روان و قابلِ فهمِ فروچی در این کتاب کمک کرده است تا از کسالتِ همیشه‌گیِ کتاب‌های روان‌شناسی خبری نباشد. به این اتفاقِ خوب اضافه کنید شیرینی خاطراتی را که فروچی از دو فرزندِ خرد‌سال‌ش لابه‌لای متن نقل می‌کند. فروچی در مقامِ پدر و نه روان‌درمان‌گر، انعطاف‌های درونیِ یک فیلسوفِ اهلِ خانواده را به رخِ خواننده می‌کشد. کتاب عمیقاً دارای روحِ داستانی‌ست و ماجرا تماماً در خانواده‌ی او اتفاق می‌افتد. فروچیِ پدر، صاحبِ دو پسر است و مشاهدات و تجربیاتِ خودش از زنده‌گی در کنارِ این دو فرزندِ خردسال را با چاشنیِ تخصص‌ش یعنی روان‌شناسی و بعضاً برداشت‌هایی فلسفی بیان می‌کند. تحلیل‌های کتاب همه‌گی بر پایه‌ی این دو اصل، یعنی مشاهده و تجربه انجام می‌شوند. درواقع فروچی روان‌درمان‌گرِ فیلسوفی‌ست که صاحبِ بچه شده و ما فیلمِ زنده‌گیِ او را به تماشا نشسته‌ایم. از این رو کتاب، هم لذائذِ تماشای روابطِ پدر و فرزندی‌ست و هم یک کلاسِ درسِ روان‌شناسیِ تربیت و هم میزِ اندیشه‌ی یک اندیش‌مندِ متواضع.

روان‌شناسیِ تربیتی که بیش‌تر مبتنی بر عدمِ دخالتِ بزرگ‌ترها در فرآیندِ طبیعیِ رشدِ بچه‌هاست و اندیشه‌ای که آزادی و آگاهیِ عالمانه در آن نقشِ پررنگی دارد. فروچی به خوبی می‌داند که چه‌گونه عدالت را در تخصیصِ نقش‌ها رعایت کند. در این کتاب نه دو فرزندش و نه هم‌سرش هیچ‌کدام نقش‌هایی خاکستری یا کم‌رنگ ندارند. همه‌گی با رعایتِ تعادل در سیرِ داستان مؤثرند و فعال. اگرچه که کتاب شرحِ درونیاتِ او در مقامِ پدر است و از این رو هم‌سر که مادرِ بچه‌هاست کم‌تر موردِ توجه قرار می‌گیرد امّا فروچی جای‌جای کتاب مراتبِ عشق و تعهدش را به «ویوین» -هم‌سرش- اعلام می‌دارد و در آخر هم مشخص می‌شود که ویراستار و مترجمِ کتاب به زبانِ انگلیسی کسی نیست جز مادرِ خانه.

کتاب، روایتِ عاشقانه‌ی هم‌زیستیِ انسان‌هاست. پدر، مادر و دو فرزند. مجموعه‌ی کاملی برای با هم بودن. فروچی موضعِ تواضع را برای خود برمی‌گزیند و به خوبی هم از پس‌ش برمی‌آید. یعنی اگر در کتاب اشتباهی قرار است رخ دهد این او -پدرِ خانواده‌ست- که مرتکبِ آن اشتباه در برخورد، واکنش یا تربیت شده و اگر قرار است کسی بیاموزد باز هم این اوست که از رفتارهای کودکان‌ش بی‌شائبه می‌آموزد.

کتاب پُر است از پند و اندرزهای مفید که به قولِ مترجم در مقدمه‌ی کتاب، به دردِ همه‌مان می‌خورد. اعم از آن‌ها که فرزندی دارند یا داشته‌اند یا خواهند داشت و آن‌ها که حتا مجرّدند و فرزندند و حتاتر آن‌هایی که قصدِ پدر و مادر شدن ندارند!

گرچه که فروچی تمامِ تلاش‌ش را کرده تا کتاب خسته‌کننده و کسالت‌بار نباشد و انصافاً هم تا حدودِ زیادی موفق بوده، امّا باز هم در جاهایی از کتاب انسان احساسِ خسته‌گی و تکرار می‌کند. روایت‌هایی که فروچی در قالبِ پانزده فصل تنظیم کرده خیلی منظم نیستند (چه به لحاظِ تاریخی و چه به لحاظِ محتوایی) و بیش‌تر تحتِ سلطه‌ی نظمِ نویسنده‌گیِ اوست که منتظم شده‌اند و این می‌تواند یکی از ضعف‌های ساختاریِ کتاب باشد. از دیگر نقاطِ ضعفِ این کتاب می‌توان به برخی اغراق‌های او در بزرگ‌نماییِ رفتارهای کودکان اشاره کرد. موضعِ ستودنیِ او در مقامِ خضوع نسبت به آن‌چه که او «در اکنون زیستن» و «هم‌گونیِ کودک با محیط» می‌نامد گاهی دچارِ غلو می‌شود و باورناپذیر می‌نماید. هرچند که راقم قائل است در هشتاددرصدِ موارد نویسنده در این مهم موفق بوده است.

روی هم رفته کتابِ خوب و مفیدی‌ست برای خواندن. نویسنده دغدغه‌ها و اندیشه‌های قابلِ اعتماد و تأملی دارد و این یعنی یک غنیمتِ بزرگ. غنیمتی که شاید در علومِ انسانی کم‌تر شاهدش هستیم. خوش‌حال‌م که خوانده‌ام‌ش. از آن کتاب‌هایی‌ست که حتم دارم تا سال‌های سال در خاطرم خواهد ماند و از آن‌چه که به من آموخته نصیب خواهم برد. خواندن‌ش را در اولویت‌بندیِ یک تا ده به همه، خصوصاً آن‌ها که در اطراف‌شان بچه‌های خردسال هستند توصیه می‌کنم.

 

___________________________________________________________________

بخش‌هایی از کتاب که به نظرم ارزشِ نوت برداری داشتند را می‌نویسم:

«بودن در حال یعنی آماده و در دست‌رس بودن. یعنی من این‌جا هستم، برای تو. ذهن‌م به سوی آینده‌ی جالب‌تری پرواز نمی‌کند. دنیای خیال را برنمی‌گزیند و در بازتابِ خاطراتِ گذشته غوطه‌ور نمی‌شود. من با تمامِ وجودم این‌جا هستم، برای تو.»/ صفحه‌ی25

«توجه‌کردن مفیدترین کاری است که می‌توانم انجام دهم. می‌توانم واقعیتِ موضوعات را دریابم و به این ترتیب اطلاعاتِ بیش‌تری به‌دست آورم. هیجان‌زده نمی‌شوم و راهِ حل‌های بی‌ربط برای مشکلاتِ موهوم ارائه نمی‌دهم. شاید بعضی وقت‌ها بچه حالِ خوبِ آدم را به‌هم بزند، مثلاً به‌واسطه‌ی بیماری یا تشنه‌گی یا مشکلاتِ دیگری نظیرِ این‌ها. توجه‌کردن، زنده‌گی را با حذفِ جزئیاتِ بی‌اهمیت ساده‌تر می‌کند، این کار باعث می‌شود به عمقِ موضوع پی ببریم.»/ صفحه‌ی27

«آگاه‌بودن یعنی دیدنِ واقعیت‌ها آن‌گونه که هستند. یعنی گذر از همه‌ی تهدیدها و رفتن به قلبِ موضوعات.»/ صفحه‌ی28

«چه‌قدر از بودن با کسانی که محدودم نمی‌کنند خوش‌م می‌آید! من هم می‌خواهم همین‌طور باشم.»/ صفحه‌ی36

«وقتی بچه‌ام را تشویق می‌کنم آن‌طور که من دوست دارم باشد، در واقع او را از آن‌چه هست بازمی‌دارم و ضمناً خودم را از آن‌چه هستم منع می‌کنم، چون دیگر در خودم زنده‌گی نمی‌کنم. من در بچه‌ام زنده‌گی می‌کنم و خودم را گم کرده‌ام. این‌که از او بخواهی طورِ خاصی باشد نیازمندِ سعی و تلاش است. مستقرشدن در درونِ او برای هدایت‌ش در مسیری خاص مستلزمِ این است که از خودم کوچ کنم.»/ صفحه‌ی38

«بچه‌های من باید زنده‌گیِ خودشان را بکنند نا آن‌طور که من دوست دارم. البته بچه‌هایم را با دانش و هنر آشنا خواهم کرد، امّا هیچ اجباری سرِ راه‌شان قرار نمی‌دهم، آن را مثلِ یک پیش‌نهاد مطرح می‌کنم نه یک مسیرِ از قبل تعیین شده که مجبور به رفتن و طی‌کردنِ آن باشند و مسلماً نه به منظورِ برآوردنِ آرزوهایم، جبرانِ اشتباهاتم یا ارضای روحم.»/ صفحه‌ی41

«در یک آگهی تلویزیونی برای یک شکلاتِ معروف، در شرایطی کاملاً دوست‌داشتنی مادری به دخترش می‌گوید: [وقتی بچه بودم مادرم این شکلاتو روی نون‌م می‌مالید، درست مثلِ من.] ترس و نگرانی باعث می‌شود دست به کارهای بی‌هوده بزنیم. ما بزرگ‌ترها ترس‌ها، نظرها، عادت‌ها، تعصب‌ها، رفتارها و عقده‌های‌مان را مثلِ هم‌آن شکلاتِ صبحانه روی نانِ بچه‌های‌مان می‌مالیم. بنابراین، بچه‌های‌مان صورتِ مسخ‌شده‌ی خودمان می‌شوند، همان‌طور که ما مثلِ پدر و مادرهای‌مان شدیم.»/ صفحه‌ی46

«وقتی همه‌چیز بر وفقِ مراد است و خوب پیش می‌رود من آنارشیست و آزاداندیش می‌شوم، اما زمانی که کنترلِ اوضاع از دستم در می‌رود سعی می‌کنم راهی را انتخاب کنم که کم‌ترین اصطکاک و درگیری را داشته باشد: دیکتاتوری!»/ صفحه‌ی60

«به باورِ من زنده‌گیِ ما چیزی نیست جز نمونه‌ای در وسعتِ بی‌نهایتِ زمان، زمانی که هر مدعایی را برای اهمیتِ خود اثبات می‌کند. من دیگر فردی مجزا در زمانِ جعلیِ حال نیستم بل‌که بخشی از تعهدِ عظیمی هستم که قرن‌هاست در حالِ انجام‌شدن است. حس می‌کنم در تداومِ خانواده‌ی بشریت شریکم.»/ صفحه‌ی64

«رنج‌بردن بخشی از زنده‌گی است. اگر می‌شد رنج و سختی را از زنده‌گی حذف کنیم خیلی به‌تر بود، اما بعضی وقت‌ها واقعاً این کار اجتناب‌ناپذیر است. اگر چه‌گونه‌گیِ مواجهه با آن را یاد بگیرم، بیاموزم که چه‌طور آن را کاهش دهم یا از بین ببرم یا به ظرفیت‌های جدیدی در خودم پی ببرم یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین کارهای عمرم را انجام داده‌ام. این همان صبر است، هنرِ زیستن.»/ صفحه‌ی116

«ذهنی که چیزی را به دیگری ترجیح ندهد پیش‌داوری و غرض‌ورزی هم ندارد، چنین ذهنی در هر شرایطی آماده‌ی یادگیری است.»/ صفحه‌ی138

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه

وقتی که هوای زیستنِ آدمی آلوده باشد و نفس کشیدن برای‌ش سخت شده باشد، هر درب و دریچه‌ای و هر پنجره‌ای که بتواند قدرِ نسیمی هم که شده این هوای آلوده را از انسان دور کند، غنیمت محسوب می‌گردد. انسان زشتی و پلشتی را تاب نمی‌آورد و هرطور که شده راه‌ی برای خروج از آن وَ ورود به زیبایی و ملاطفت پیدا می‌کند. حتا اگر این راه از خیال و انتزاع بگذرد و در دل و فکر و اندیشه اتفاق افتد. ماندگارترین لحظه‌های زیستنِ آدمی بی‌شک آناتِ خلوت‌گزینی‌های‌ او با آن‌چه که دوست می‌دارد است. آن‌جاهایی که جز پژواکِ صدای درون و استقلالِ اندیشه‌ی منزّه از دنیای بی‌رون مزاحمتِ دیگری برای انسان نیست و چه تزاحمی زیباتر از شهود و خیال و فکر!

این روزها اطرافِ دنیای زیستن‌‌‌مان تعادل‌ش را در توزینِ زیبایی‌ها و زشتی‌ها از دست داده است. یعنی اگر برای زشتی و زیبایی در یک اجتماع، ترازویی قائل باشیم، کفّه‌های این ترازو در این روزها به نفعِ زشتی (به عنوانِ یک مفهومِ کنایی در مقابلِ خوبی) سنگینی می‌کند و این قابلِ انکار نیست. زیبایی و درستی و فرهنگ به انحاء مختلف فدای مصلحت‌ها می‌شوند و کسی خم به ابرو نمی‌آورد که اگر هم بیاورد باید پاسخ‌گو باشد زیرا ماننده‌ی مجرم به او می‌نگرند و شاید هم کار به محکومیت و این‌ها هم بکشد...

بی‌اخلاقی در اعلادرجه‌اش به سرعت در حالِ تکثیر است و جامعه در مقابلِ رشدِ این سلول‌های سرطانی بس‌یار بی‌دفاع و آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد. بی‌اخلاقی‌ای که محدود به قشر و صنف و گروه و طبقه هم نیست (البته نسبت‌هایی دارد که قابلِ بررسی‌ست).

این‌ روزهای عمیقاً تلخ، حسبِ آن‌چه که به آن احساسِ نیاز می‌کنم و معتقدم بی‌راه و نادرست هم نیست، پناه آورده‌ام به دنیای خواندنی‌ها و دیدنی‌ها. خواندنی‌ها و دیدنی‌هایی از جهانی فرا‌تر از مرزهای جغرافیاییِ کشورم. که صدالبته حیف، لمس‌کردنی نیستند و غمِ فقدان‌شان دغدغه‌ی هرروزه‌ام شده‌ است. دنیای مکتوبِ کتاب و دنیای برخطِ نوشته‌جاتِ اینترنت و البته دنیای بزرگ‌ترِ تصویر. قصدم از نوشتنِ این مطلب معرفیِ کتاب‌هایی‌ست که دوست دارم از نمایش‌گاهِ کتاب تهیه‌شان کنم. خواستم قبل از معرفیِ کتاب‌ها چندخطی در بابِ حداقل دل‌خوشی‌های باقی‌مانده‌مان بنویسم و بگویم داریم از دست می‌رویم... هوا نیست... نفس نیست...

متن

نشرِ نی را (اگر هنوز وجود داشته باشد!) دوست دارم این‌بار با خواندنِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟/ درس‌هایی درباره‌ی لذتِ زنده‌گی، عشق و هشیاری» نوشته‌ی «پیرو فروچی» و ترجمه‌ی خانمِ «مهسا ملک‌مرزبان» و «خاطراتِ سیلویا پلات» نوشته‌ی هم‌ایشان با مقدّمه‌ای از «تِد هیوز» و ترجمه‌ی باز هم خانمِ ملک‌مرزبان تجربه کنم.

به احترام و اعتماد به مهارتِ خانمِ ملک‌مرزبان در ترجمه، می‌خواهم کتابِ «صورت‌های کاغذی» از «راشل اندرسون» که انتشاراتِ مُنادیِ تربیت منتشرش ساخته را هم بخوان‌م.

این‌بار می‌خواهم کتابی را امّا برای نخواندن بخرم! «جانستانِ کابلستان؛ روایتِ سفر به افغانستان» نوشته‌ی «رضا امیرخانی» با عکس‌هایی جالب و دیدنی از «الیاس پیراسته» و «احسان عبّاسی» که انتشاراتِ افق منتشرش ساخته است. بله، می‌خواهم این کتاب را نخوان‌م چون تا به حال سه‌بار خوانده‌ام‌‌ش و می‌ترسم اگر بیش‌تر بخوان‌م‌ هویت‌م را از دست بدهم و خودم را امیرخانی ببینم و خطرات و خاطراتی که او در این سفر تجربه‌شان کرده کابوسِ هر شب‌م شوند و نتوان‌م مثلِ او جانِ سالم به‌در برم و بارِ دیگر خانواده‌ام را ببینم! برای شناخت و لمسِ افغانستان یا درکِ به‌ترِ ایران مفیدش دیده‌ام و بس‌یار از آن آموخته‌ام. از خاک‌بادِ افغانستان و جانستانِ امیرخانی که بگذریم، افق یک «زیرخاکی» هم رو کرده است. مجموعه‌داستانی به قلمِ «مجید قیصری» و البته «سان‌سِت پارک» نوشته‌ی «پال آستر» به ترجمه‌ی خانمِ ملک‌مرزبان.

نشرِ چشمه را هم با «یونایتدِ نفرین‌شده» و «روزی روزگاری فوت‌بال» یکی ترجمه و دیگری نوشته‌ی «حمیدرضا صدر» مزمزه‌ خواهم کرد. البته شنیده‌ام «گروس» هم شعرهای‌ش را این‌بار لبِ چشمه برده تا با ذوق‌ش سیراب‌مان کند. «حفره‌ها» دفترِ جدیدِ اشعارِ «عبدالملکیانِ» پسر است که خواهم خریدش. و آخرین جرعه‌ای که از چشمه خواهم نوشید کتابی‌ست نوشته‌ی «فیلیپ راث» به ترجمه‌ی «پیمان خاک‌سار» با عنوانِ «یکی مثلِ همه».

فصلِ پنجمِ خریدهای احتمالیِ من از پیش‌خوانِ غرفه‌ی شاعری‌ست که ناشر شد. «پرویزِ بیگی حبیب‌آبادی» با آن جلدهای اغلب یک‌جورِ کتاب‌ها‌ش که حسابی هوای جوان‌ترها را دارد. «از پنجره‌های بی‌پرنده» سروده‌ی «علی‌رضا بدیع»، «تو به ماه می‌روی» سروده‌ی «امیر اکبرزاده»، «قبله‌ی مایل به تو» سروده‌ی «سیدحمیدرضا برقعی»، «پُلِ رومی» سروده‌ی «مهدی مظاهری» (که البته چاپِ قبلی‌ش را دارم و خوانده‌ام و این‌بار فقط و فقط برای جلدِ زیبای مجیدِ زارع در تجدیدِ چاپ می‌گیرم‌ش) و «حق‌السکوت»ِ دوستِ عزیزم «محمدمهدی سیار» که باید به آقای بیگی بپردازم‌!

تا حرف از جوان‌ است و از شعر، لیستِ کتاب‌هایی که از دفترِ شعرِ جوان تهیه خواهم کرد را می‌نویسم. «پرنده‌ی پنهان» از گروس، «گوشه‌ای در اصفهان» سروده‌ی «جواد زهتاب» و احتمالاً کتاب‌های خوبِ دیگری که دفتر به نمایش‌گاه آورده باشد.

نمی‌دانم اصفهان غرفه دارد یا نه امّا سازمانِ فرهنگی‌تفریحیِ شهرداریِ اصفهان به گزارشِ اینترنت، دو کتابِ شعرِ خوب از دو شاعرِ خوب دارد که دل‌م می‌خواهد داشته باشم‌شان. یکی «هرآینه آه» از جوادِ زهتاب و دیگری «مزامیر» از «محسن نیک‌نام».

از اصفهان گفتم و حیف است که از شیراز نگویم. نشرِ شیرازه را به مددِ «خطبه‌ی ارتجاع» و «خروج، اعتراض، وفاداری» هردو نوشته‌ی «آلبرت هیرشمن» خواهم شناخت.

از عبدالملکیانِ پسر گفتم و برای این‌که خطِ بطلانی کشیده باشم بر پسر کو ندارد نشان از پدر یا بالعکس(!) سری به دارینوش هم خواهم زد. «ساده با تو حرف می‌زنم» و «ردپای روشنِ باران» هردو سروده‌ی محمدرضا عبدالملکیان. البته پیش‌تر کتابی از عبدالملکیان را رضا امیرخانی معرفی کرده بود که اسم‌ش را فراموش کرده‌ام. بنابراین تصمیم گرفتم همه‌ی کتاب‌های‌ش را بخوان‌م تا شاید ردّی از معرفیِ جنابِ امیرخانی هم پیدا بشود!

روزبهان ثابت کرده علاوه بر کتاب‌های نادر ابراهیمی می‌تواند کتاب‌های دیگری را هم منتشر کند! کتاب‌های خوبی از دریدا، چامسکی، اسلاوی ژیژک، زیبا کلام و «ژیل دلوز»، فیلسوفِ نیچه‌ای‌ست که می‌خواهم «منطقِ احساس»‌ش از نقاشی‌های بیکن را بخوانم.

برای تهیه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا» از گروس، سری به انتشاراتِ آهنگِ دیگر هم خواهم زد تا ثابت کنم پدر کو ندارد نشان از پسر!

حمیدرضای برقعی در وب‌لاگ‌ش نویدِ اولین دفترِ سروده‌های «سیدمحمدجواد شرافت» -«خاکِ باران‌خورده»- را داده بود که خوش‌حال‌مان کرد. ظاهراً دفترِ تبلیغاتِ قم چاپ‌ش کرده  است.

نشرِ شانی که به ‌شدت مرا به خاطراتِ روستاهای جنوبِ کشور که نوشیدنی‌ِ مشکوک‌الخاصیتی داشتند به هم‌این اسم پرتاب می‌کند، قرار است دو یارِ مهربان به من بفروشد. یکی «عشق "اَمّا"ی کوچکی دارد» سروده‌ی دوستِ خوب‌م «آرش فرزام‌صفت» و دیگری «خانمی که شما باشید» سروده‌ی «حامد عسکری»!!

«من زندانِ توام یونس» سروده‌ی «فاطمه حق‌وردیان» از شعرای جوانِ گیلان را هم دوست دارم بخوان‌م و «لهجه‌ات رنگِ اطلسی» از «مجتبی تقوی‌زاد» را هم که هر دو چاپِ انتشاراتِ فرهنگِ ایلیا هستند.

در راستای معرفیِ سخت‌یادِ جنابِ امیرخانی، روندِ سینوسیِ عبدالملکیان-بقیه را هم‌چنان تکرار می‌کنم و می‌رسم به سه کتاب از سه انتشاراتِ مختلف هرسه از او که گفت: من آن‌چه یافت می‌نشود آن‌م آرزوست! «آوازهای اهلِ آبادی» انتشاراتِ زلال، «ریشه در ابر» نشرِ برگ و «مه در مه» انتشاراتِ گام.

«حال و هوایی از ترنج و بلوچ» سروده‌ی حامد عسکری به نشرِ «ودیعت» را هم دوست دارم پیدا کنم و «از لبِ برکه‌ها» سروده‌ی «مژگان عباس‌لو» هم «چکه»‌ای شعر بنوشم.

شناختِ «حامد حبیبی» را مدیونِ هم‌شهری داستان هستم. داستانِ گیلاسی غلتیده زیرِ مُبل از او را پیش‌تر آن‌جا خوانده‌ام و کیفورِ قلم‌ش شده‌ام. بعدتر وب‌لاگ‌ش را یافت‌م حالا هم به مددِ آدینه‌بوک چند کتابِ داستان از نویسنده‌ای هم‌نامِ او یافته‌ام که امیدوارم خودش باشد. «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» انتشاراتِ ققنوس، «ماه و مس و داستان‌های دیگر» نشرِ مرکز و «پرسه» از نشرِ ثالث.

از هیرشمن «دگردیسیِ مشغولیت‌ها» را جسته‌گریخته قبلاً خوانده بودم و ندارم‌ش. دوست دارم بخرم‌ش و این‌بار مفصل‌ بخوان‌م‌. انتشاراتِ علمی و فرهنگی چاپ‌ش کرده است.

به غرفه‌ی سوره‌‌ی مهر هم حتماً سری خواهم زد. ام‌سال دل و دماغِ زیادی برای خرید از سوره ندارم جز یکی دو کتابِ شعر -مثلِ همیشه- که یکی‌ش «درختانِ بی‌تاب» سروده‌ی شاعرِ خوبِ کرمانی «محمدمجتبی احمدی»ست و دیگری‌ش را آن‌جا انتخاب خواهم کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دارم یه کتابی می‌خونم از «رامین جهان‌بگلو» به نامِ «ذهنِ زمستانی».‏ انتشاراتِ «نِی» چاپ‌ش کرده و حدودِ ٢٠٠ صفحه‌ست. کتاب قالبی نصیحت‌گونه داره و نگاهی تأملاتی به زنده‌گی در جهانِ ناپای‌دار. متأسفانه نویسنده تو بعضی از نکته‌ها و نصیحت‌هاش سر و تهِ حکماتِ نهج‌البلاغه رو به هم دوخته و اون‌ها رو به اسمِ خودش تموم کرده. واقعاً متأسف شدم از این اتفاق. این کپی‌برداری این‌قدر ناشیانه انجام شده که نمی‌شه هیچ‌جوری از کنارش گذشت. ادب، ادبِ امیرالمؤمنینه و کلماتی که استفاده شده هم کلماتِ خاصِ ایشون‌ند. برای انتشاراتِ نی احترامِ زیادی قائل‌م اما این سهو خیلی قابلِ پذیرش نیست.

 

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سنت‌اگزوپری یا به قولِ فرانسوی‌ها آنتوان دِ-سنت اگسوپقی را نه در «دفترچه‌»‌هایش یافته‌ام، نه در «زمینِ انسان‌ها» نه در هیچ «قلعه» و جنگ و «پروازِ شبانه‌»ای و نه حتا در بقایای هواپیمای ساقط‌‌ش در گوشه‌ای از دریای مدیترانه. و نه مانندِ همه‌گان با «شازده کوچولو»یش -چون‌آن که افتد و دانم- مأنوس بوده‌ام. چه اگر این بود، دو شازده کوچولو می‌داشتم. یکی شازده‌ی اگزوپری «آن‌وقت که پسرکی بود» و دیگری نیز شازده‌ی اگزوپری «موقعی که پسربچه بود» که به درستی همه‌ی تفاوتِ دو ترجمه را خودِ مرحومان قاضی و شام‌لو به‌تر و بیش‌تر از هرکسی دریافته‌اند که در هم‌این تقدیم‌نام‌چه‌هاست...

اگزوپری را سال‌ها پیش از این -وقتی هنوز مدرسه‌رو نشده بودم و سوادِ کتاب‌خواندن نداشتم- میانه‌ی خواب‌های کودکی‌م -در هیئتی شبیه به تصویرسازی‌های شازده‌کوچولو- سوار بر یک دوچرخه‌ی پرنده (که آن روزها تنها آرزویم بود) دیده‌ام.

البته آن‌ سال‌ها با اطلاعاتِ ناقصی که از شازده‌کوچولو داشتم، در ذهن، اگزوپری را با نامِ «شازده‌پری» میشناختم و برایم ابهتِ خاصی هم داشت. گذشت و گذشت و گذشت تا بعدها خودم شازده‌ را خواندم و بعدترک «نامه‌های آنتوان به مادرش» را هم. تا ام‌روز که خوانشِ «باد، شن، ستاره‌ها» (زمینِ انسان‌ها) را به پایان رساندم.

این ترجمه و این چاپ از کتاب که خانم‌ها «اسدی» و «حدادی» زحمت‌ش را کشیده‌اند و انتشاراتِ «دارینوش» چاپ‌ش کرده است، اغلاطِ فراوانِ نگارشی و بعضاً محتوایی نیز دارد. فراوان که می‌گویم نه یعنی این‌که در هر صفحه مثلاً ده غلط وجود داشته باشد؛ فراوان یعنی به نظرِ منِ مخاطب که شاید ماهی یکی دو داستان می‌خوانم کمی زیاد به نظر می‌رسد. به هم‌این خاطر اسمی از ویراستارِ محترمِ این کتاب هم نمی‌آورم که حقِ دفاع برای‌شان محفوظ باقی بماند.

کتاب، هفت فصل دارد که نویسنده‌ی خلبان‌مان در قالبِ «هفت پرواز» آن‌ها را آراییده است. نثرِ کتاب به شدت روایی و به شدت‌تر اخلاقی و فلسفی‌ست و غالباً خاطراتِ پروازها و مأموریت‌های آنتوان و دوستانِ نزدیک‌ش است. اگر بخواهم علاوه بر زمینِ انسان‌ها که عنوانِ خوب‌تری‌ست برای این کتاب، نامی درخورِ محتوا برایش برگزین‌م قطعاً «کتابِ کوچکِ صلح» یا نامِ دیگری قریب به این مضمون خواهد بود، چه‌را که او در این کتاب در حدّ اعلای انسانی به طبیعت و به انسان‌ها نزدیک می‌شود و دیوارهای کاذبِ قومی و قبیله‌ای و نژادی را در هم می‌کوبد و با کپرنشینِ مراکشی آن‌گونه‌ای چای می‌نوشد که با اقرانِ هم‌اسکادرانی‌ش  شراب و به مکانیکِ پروازش –پروو- هم‌آن‌قدر احساسِ نزدیکی می‌کند که به برده‌ی اسیرِ بیابان –بارکِ پیر- و به طریقِ اولی با سنجاقکِ پیغام‌رسان. اگزوپری مانندِ یک نقاشِ رئالیست که علاقه‌ی وافری به سورآلِ در عینِ رئال دارد، شما را سوار بر قلم‌موی پرنده‌ی خیال‌ش می‌کند و بی‌رحمانه به توصیف می‌پردازد. گاهی آن‌قدر در وصفِ صحنه‌ها و حالات و اتفاقات افراط می‌کند که دل‌ت می‌خواهد کتاب‌ را پرت کنی گوشه‌ای و بروی صفحه‌ی حوادثِ روزنامه‌ها را بخوانی تا یادت باشد هنوز داری در دنیای «این» واقعیات زنده‌گی می‌کنی. حقیقتاً گاهی سررشته‌ی ماجرا از دستِ آدمی خارج می‌شود از بس که به توصیف و خیال‌ می‌پردازد. ظاهراً اگزوپری به نگه‌داشتنِ فرمان علاقه‌ی فراوانی داشته است. خلبانِ چیره‌دست خواننده را هرجا که خواسته بُرده است.

لذت‌بخش‌ترین سطورِ این کتاب برای بنده آن وقت‌هایی‌ بود که اگزوپری ژستِ جدی‌ای به خودش می‌گرفت و مثلِ یک نویسنده‌ی بزرگ دست به نصیحتِ مخاطب می‌زد. به راستی که این ژست چه‌قدر برازنده‌ی اوست. سنت‌اگزوپریِ ناصح!

در بخش‌هایی از کتاب آن‌قدر ظریف و دقیق و موشکافانه از پدیده‌های ساده‌ی دور و بر ملودرام به خوردت می‌دهد که اشک در چشمان‌ت حلقه می‌زند و جز غبطه خوردن به روحِ بلند و عاشقِ او کاری نمی‌توانی انجام دهی. آری، این است اگزوپریِ بزرگِ خالقِ شازده‌کوچولو...

خواندنِ کتاب را به همه توصیه می‌کنم. البته اگر ترجمه‌ی به‌تری در بازار هست، حتماً آن را تهیه کنید. شاید هم به قولِ رضا امیرخانی همه‌ی لطفِ شازده‌کوچولوی مرحوم شام‌لو در این بود که مترجم به متن وفادار نبود!

در ادامه بخش‌هایی از کتاب که توجه‌م را بیش‌تر جلب کرده بود و نوت برداشتم را می‌نویسم تا شاید ایجادِ رغبت کند برای خواندن‌ش.


«عظمتِ یک حرفه شاید قبل از هر چیز در یکی‌شدنِ روح‌هاست و این یک شُکوهِ حقیقی‌ست؛ شکوهِ مناسباتِ روابطِ انسانی» |صفحه‌ی 36|

«انسان در برف تمامی صیانتِ ذاتِ خود را از دست می‌دهد. به طوری که پس از دو، سه یا چهار روز راه رفتن، برای یک لحظه خواب حاضری بمیری!» |صفحه‌ی 44|

«پشت به چشمه‌ای می‌دهم. پیران می‌آیند تا در آن‌جا قالب تُهی کنند. از درامِ آن‌ها تنها رفتارِ زاهدانه‌ای را می‌توان تشخیص داد. کودکی در حالی که سر به دیواره نهاده، خاموش می‌گِرید. از دیدنِ او به یادِ طفلی که هرگز تسلّایی نیافت، می‌افتم. من یک غریبه هستم. هیچ چیز نمی‌دانم و به قلم‌روی امپراتوری‌های آن‌ها پای نمی‌گذارم.» |صفحه‌ی 59|

«در کدام پیرایه‌ی حقیرانه این بازی شگرفِ کینه‌ها و دوستی‌ها و شادی‌های بشری شکل می‌گیرد، از کجا انسان‌ها این طعم و رایحه‌ی ابدیت را می‌گیرند، آدمیانی که گویی هنوز بر روی تفته‌ی گرمِ آتش‌فشان‌ها سرگردان‌ند و در تهدیدِ شن‌های آینده به‌سَر می‌برند و خطر پیشِ روی‌شان قرار دارد؟ تمدنِ آن‌ها زرق و برق و زر و زیوری شکننده است. یک آتش‌فشان آن‌ها را محو و نابود می‌سازد و دریایی از نو به وجود‌شان می‌آورد و توفانی از شن بر آن می‌تازد.» |صفحه‌ی 59|

«این فاصله نیست که اندازه‌ی دوری را تعیین می‌کند.» |صفحه‌ی 69|

«عملیاتِ مقدماتی آسان‌ترین مرحله‌ی پرواز است، ولی ناگهان صدای خرخری می‌شنوم و یک سنجاقک خود را به چراغ می‌کوبد. بی آن‌که علتِ آن را بدانم قلب‌م تیر می‌کشد...» |صفحه‌ی 86|

«از همه‌چیز جُدا هستم و تنها موتورِ هواپیماست که ما را در فضا معلق نگاه داشته است و دوامِ عمر را در آن محیطِ قیرگون سبب می‌شود. از درّه‌های بزرگ و سیاهِ قصه‌ی پریان، همان درّه‌ی تجربه و امتحانِ دشوار، در حالِ گذریم. این‌جا هیچ کمکی در کار نیست. این‌جا عذر و بهانه‌ای برای خطاها پذیرفته نیست. خود را به لطف و عنایتِ پروردگار سپرده‌ایم» |صفحه‌ی 122|

«در حالی که با شکم روی سنگ‌ها دراز کشیده‌ام وصیت‌نامه‌ام را می‌نویسم. نامه‌ام خیلی زیباست. خیلی با ارزش است. نصایحِ عاقلانه در آن به حدّ کمال وجود دارد. با دوباره خواندنِ آن لذّتِ مبهم و غرورآمیزی مرا در خود می‌گیرد. درباره‌ی آن خواهند گفت: نامه‌ی آخرش را چه‌قدر قشنگ نوشته! حیف که مُرده!» |صفحه‌ی 150|

«هواپیما هدف نیست، بل‌که یک وسیله است. ما به خاطرِ هواپیما جان‌مان را به خطر نمی‌اندازیم. دهقان هم به خاطرِ گاوآهن‌شان نیست که زمین را شخم می‌زند. ولی با هواپیماست که شهرها را و حساب‌هایش را ترک می‌کنیم تا به یک حقیقتِ دهقانی دست یابیم.» |صفحه‌ی 156|

«انسان مجموعه‌ای از تضادهاست. معاشِ او را تأمین می‌کنند تا به وی امکانِ خلق کردن بدهند.» |صفحه‌ی 166|

«اگر می‌خواهید [هراس از جنگ] را با کسی که جنگ را نفی نمی‌کند مطرح کنید و او را متقاعد سازید، با خشونت با وی بحث نکنید. سعی کنید پیش از آن‌که کسی را موردِ قضاوت قرار دهید، او را بفهمید.» |صفحه‌ی 178|

«وقتی به نقشِ خود -هرقدر هم مبهم باشد- شعورِ کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساسِ خوش‌حالی خواهیم کرد. فقط در آن هنگام است که خواهیم توانست در آسایش زنده‌گی کنیم و در آرامش بمیریم، چه‌را که آن‌چه به زنده‌گی مفهوم می‌بخشد، مرگ را نیز از چنین معنایی برخوردار می‌کند.» |صفحه‌ی 185|

‏«قطار؛ این وطنِ در حالِ حرکتِ من...» |صفحه‌ی 187|‏

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انتشاراتِ «فصلِ پنجم» کتابِ علی‌رضا لبش با عنوانِ «نسکافه‌های بعد از ظهر»!‏ را مدتی‌ست که منتشر کرده است.‏ این‌که علی‌رضا چه عنوانی برای کتاب‌ش انتخاب کرده و چه‌را انتخاب کرده جزءِ حقوقِ حقّه‌ی اوست. یا می‌دانسته که «نسکافه» ترکیبِ «نستله» با «کافه» است و نامِ انحصاریِ قهوه‌های فرآوری‌شده‌ی برندِ نستله‌ست یا نمی‌دانسته. امّا وزارتِ فرهنگ و ارشادِ (احتمالاً) اسلامی باید بابتِ انتشارِ این کتاب با این عنوان و قبل‌تر از آن بابتِ اکرانِ فیلمِ «نسکافه؛ داغِ داغ» پاسخ‌گو باشد. بنده این موضوع را به صورتِ قانونی پی‌گیری خواهم کرد. هرکسی که علاقه‌مندِ به پی‌گیریِ این موضوع است اعلامِ هم‌راهی کند. (قطعا یک دست صدا ندارد)

توضیح: شرکت‌های جهان‌وطنی مثلِ نستله، کوکاکولا و... با همه‌ی سیّال بودنِ سهام‌شون در بازارِ جهانی به شدّت به موضوعِ تبلیغات اهمّیت می‌دن و قائلِ به تبلیغِ هرچه بیش‌تر و به‌ترند. آن‌وقت ما با همه‌ی ادعاها و قانون‌هامان به این راحتی در حوزه‌ی فرهنگ - بی‌که حتا پولی ستانده باشیم! - تبلیغِ اینان را می‌کنیم. یا رومی باید بود و یا زنگی.
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بنابر عادتِ قدیمِ برجای‌ مانده از سال‌های مدرسه، روزهای جمعه سری به آرشیوِ مجلّات‌م در قفسه‌ی کتاب‌ها می‌زنم و دلی از عزا در می‌آورم. ام‌روز «همشهری داستان» را برگزیدم که کتابی‌ست محترم و ساعات و دقایقِ خواندن‌ش بی‌شک مغتنم و مفید بوده‌اند. کتابِ داستانِ همشهری از آن نشریاتی‌ست که از جلدش را می‌توانی بخوانی تا نقطه‌ی پایانی جمله‌ی آخر از سطرِ پایانیِ صفحه‌ی آخر را. البته اگر از مؤمنینِ نظریه‌ی آشوب نباشی و نظم را در بی‌نظمی نخواهی و مثلِ من از آخر به اول نیایی!

تصمیم گرفتم نظری هرچند کوتاه درباره‌ی داستان‌ها و مطالب‌ش بنویسم؛ البته به غیر از آن‌هایی که شرایطِ بازی و یک‌هیچ عقب بودنِ همیشه‌گی از زمان، ایجاب می‌کرد دریبل‌شان کنم! امیدوارم نظرات‌م خیلی از انصاف دور نباشند و اگر این میان نقدی هست خیرخواهانه بوده باشد و اگر تعریفی هم هست از روی عدالت باشد و مایه‌ی ترغیبِ دوستان برای خواندن.

همشهری/ خردنامه/ داستان۶٨؛

سرمقاله: نفیسه مرشدزاده

جُستارکِ خوب و مفیدی که ضمنِ ایده‌پردازی و طرحِ موضوع بس‌یار نوستالژیک و خوش‌مزه هم هست. از این جهت نیز اهمّیت دارد که هم‌آن اولِ مجله‌ای توی ذوقِ آدم نمی‌خورد و آدم را ترغیب می‌کند به خواندنِ بیش‌تر.

-

خبرنگارِ بِیس‌بال/ بیل برایسون؛ ترجمه‌ی احسان لطفی

خوب، جالب و جذّاب با زبانی صریح. روانیِ نوشتار حاکی از ترجمه‌ی موفقِ آقای لطفی‌ و انتخابِ خوبِ او یا نشریه است. خواندن‌ش رغبتِ طیِ ادامه‌ی مسیر را بیش‌تر می‌کند.

-

داد و ستد با مُرده‌گان/ جنیفر ایگان؛ ترجمه‌ی مینا فرشیدنیک


عالی، عالی و باز هم عالی! با طنزی تلخ و در عینِ حال خوش‌آیند. نوشتاری خلاف‌آمدِ عادت که بعد از خوان‌ش حسِّ کِرِخی مطبوعی را در آدم ایجاد می‌کند. خوب بود خیلی...

-

افسانه‌ی حسین بنّا/ محسن کاظمی

اگر نبود «شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار»ِ سیدمجید حسینی و هم‌رشته بودن با راقم شاید اوجِ تراژیکِ مجلّه هم‌این نَه داستان، نَه روایتِ محسنِ کاظمی محسوب می‌شد. خیلی ضعیف‌تر از آن‌ چیزی بود که از وقایع‌نگارِ خاطراتِ عزت‌شاهی انتظار می‌رفت.‌ با روایتی سُست و ادبیاتی متشتت و سردرگُم و قلمی نابالغ که معلوم نیست در پیِ چیست و با قضاوت‌هایی گاه عجیب و مبالغه‌آمیز راجع به آدم‌های روایت که پیچِ رغبتِ آدمی را آن‌قدر به سمتِ صفر می‌پیچاند که شاید مثلِ من بی‌خیالِ صفحه‌ی آخرش شوید و بروید کاهو بخورید!

-

یادم تو را فراموش/ سپینود ناجیان

اگر مثلِ من وسط‌ش می‌رفتید برای نهار شاید هم‌نظر بودیم در این‌که نصفه‌ی اول‌ش به‌تر است از نصفه‌ی دوم‌ش. با ادبیاتِ خودِ نویسنده اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم ای کاش بیست‌سال فاصله میانِ قوتِ نیمه‌ی اولِ روایت با نیمه‌ی دوم‌ش نبود. اضافه کنید مبهم‌ بودنِ این روایت را در قالب که انگار نه می‌خواست داستان باشد، نه روایت و البته هرچه که بود از «افسانه‌ی حسین بنّا» خیلی‌خیلی به‌تر بود!

-

عروسِ بِیرَم/ عباس عبدی

حداقل‌ش این است که با صراحت و گلویی صاف می‌توان گفت این یک داستان است! اوایلِ کار به فیلم‌نامه هم پهلو می‌زند و کمی گُنگ و گیج و اعصاب‌خورد‌کن به نظر می‌رسد اما اواخرِ کار خیلی خوب از آب درآمده است. یکی از پست‌مدرن‌های مجله!

-

آقای فرعی/ رؤیا صدر

تقریبا عالی؛ به‌ترین و موجزترین نقدی که تا به حال درباره‌ی داستان‌نویسی در یک نشریه‌ی این‌چنینی خوانده‌ام. اضافه کنید شکل و شیوه‌ی خوش‌مزه‌‌ی بیانِ نقد را که اگر نبود شیرینی این روایتِ طنز، چه رنج‌آور بود ادامه‌ی خوانشِ مجله.

-

گیلاسی غلتیده زیرِ مُبل/ حامد حبیبی

عالی کم است برای توصیف‌های زیبا و شُسته‌رُفته‌اش. چه تعابیرِ خوب و به‌جایی. نویسنده مثلِ نقاشی چیره‌دست که از یک سایه‌ی کوچکِ فرعی هم روی بوم‌ش نمی‌گذرد موبه‌مو صحنه‌ها را به تصویر کشیده است. خیلی خوب از آب درآمده. آفرین!

-

شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار (در رثای پیام‌بر اکرم سلام‌الله‌علیه)/ سیدمجید حسینی

به راستی چه‌طور می‌توان در ستایشِ رسولِ خوبی‌ها که رحمتِ عالمیان – بی‌تخصیصِ رنگ، نژاد، خون، رگ، ریشه، دین و ایمان – بود نوشت و در این میان یک عرب را – ولو وهّابی و کافر – با عباراتی نظیرِ جاهل، متعصب و چوب‌مانند توصیف کرده و گفت که بویی از انسانیت! نبُرده است. چه‌طور می‌توان تسلیمِ دینِ مه‌جبینِ قریش بود و در عینِ حال تشنه‌ی حالی‌کردنِ یک‌سری مقولاتِ مجلّه‌ای(!) به یک عربِ نظمیه‌چی و پایین‌دست (به لحاظِ رفتاری) بود وقتی که اسلامِ خشک و سلفی‌گری و هزار حکم و فتوا و دستور و زور و مُفتی و مافوق را بالاسر دارد. واقعا نمی‌دانم این نوشته چه‌طور مابینِ بقیه‌ی مطالبِ نشریه جاگیر شده بود. انصافا خیلی ضعیف...

-

بیو+قصه (در رثای پروفسور ناصر ملک‌نیا)/ احسان رضایی

عالی! پنج‌دقیقه باید کف زد و بعدتر پنج‌دقیقه سکوت کرد به احترامِ معلمی بزرگ از تبارِ بزرگ‌مردانِ باگذشتِ این دیار. روحِ پاکِ معلم شاد از این ادای دِینِ شاگرد.

-

خون‌نشانه (انقلاب به روایتِ پوسترها)/ آرش تنهایی

آن‌قدر زیبا و خوب و گویا هست که احتیاجی به تعریف نداشته باشد. مطلبی مرتبط با گرافیک مابینِ داستان‌های مجله که مایه‌ی مسرّتِ ماست. راستی لطفا اگر کسی دست‌ش می‌رسید و آن پی‌نوشتِ ریز را خواند، دستی برساند و این مجموعه‌ی بکرِ آرش تنهایی را از هدررفت برهاند. رونوشت به حوزه‌ی هنری و آقای حمزه‌زاده و دوستان.

-

دامادی با شلوارِ پلیسه (میدانِ آزادی)/ مرضیه رسولی

حتم دارم فیلمِ این مستندنگاری اگر می‌رفت روی یوتیوب، پوزِ مستندهای بی‌بی‌سی‌پرژن را می‌زد بس که بازدیدکننده پیدا می‌کرد. دست مریزاد دارد کارِ خانمِ رسولی. آفرین. البته می‌شد کمی خلاصه‌تر از اینی که هست باشد.

-

ذکرِ خون (سرگذشتِ داستانِ شمّاسِ شامی)/ مجید قیصری

خوب و خواندنی. ایده‌ی مجله برای نشرِ شکل‌گیری مراحل و روندِ یک رُمان یا داستان، در قالبِ یک روایت به قلمِ خودِ نویسنده قابلِ تقدیر است.  آن‌ها که شمّاسِ شامی را خوانده‌اند این را از دست ندهند.

-

برای دگمه لباس می‌دوزم (عادت‌های نویسنده‌گی ابوترابِ خسروی)
/ ؟

بخشِ مهم و خیلی خوبی‌ست و قطعا مفید هم هست. سوال‌های شخصِ مصاحبه‌کننده اما می‌توانست خیلی به‌تر باشد. مثلا پاسخِ سوالِ آخری که پرسیده شده به طورِ کُلی در متن موجود است. راستی چه‌را اسمی از مصاحبه‌گیرنده نبود؟ فتأمل...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

... «ارمیا محوِ جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدیِ اعرابِ مسلمانِ نیویورک است. چندنفر بادی‌گاردِ امریکایی ایستاده‌اند و مهمانان را راه‌نمایی می‌کنند. بعضی مهمان‌ها معترض هستند که بایستی بروند روی میزهای نقره‌ای. گارد جلوِ آن‌ها را می‌گیرد. از جیب‌شان فیشِ پرداختی حقِ عضویتِ بالاتر را در می‌آورند و نشان می‌دهند و گارد عاقبت اجازه می‌دهد تا بروند دورِ آخرین میزِ نقره‌ای بنشینند. دمِ درِ وردیِ تالار دوباره شلوغ می‌شود. ارمیا گردن می‌کشد. باز هم کسی داد و بی‌داد می‌کند که باید برود به سمتِ میزهای طلایی. عاقبت ارمیا از بینِ گاردهای گردن‌کلفتِ امریکایی چهره‌ی خشی را می‌بیند. خشی فراکِ بلندی پوشیده است. جیسن ارمیا را رها می‌کند و می‌رود سراغی گاردها.

-   داکتر کشی امشب این‌جا بعد از افطار لکچر می‌دهند. ایشان را بگذارید بیایند روی میزِ اولی. کنارِ خودِ الحاج عبدالغنی می‌نشینند. البته صندلیِ معمولی برای‌شان بگذارید.

-    چرا صندلیِ معمولی؟!

-   خشی جان! می‌خواستی از پانصد دلارِ لکچرت، دویست‌تا را به کلوپ بدهی...»

این‌ها سطرهایی‌ست از رمانِ "بی‌و‌تن"، نوشته‌ی رضا امیرخانی. رمانی که فضاسازی‌های منحصر‌به‌فردش اگر ممزوجِ با دکوپاژهای هنرمندانه‌‌ی یک کارگردانِ کاردرست شود، بس‌یاری قابلیتِ فیلم‌شدن دارد. این کتاب دربردارنده‌ی احوالاتِ بیرونی و درونیِ یک رزمنده‌ی عاشقِ خمینی‌ست که بعد از جنگ و احساسِ ناهم‌گونی که با جامعه پیدا می‌کند درگیرِ عشقی گنگ می‌شود و سفری به امریکا می‌کند و حوادثی برای‌ش پیش می‌آید...

-

این مرقومه را به بهانه‌ی دیدنِ فیلمِ برگزیده‌ی هشتادودومین جشن‌واره‌ی آکادمیِ اُسکار- دِ هارت‌ لاکر-  می‌نویسم. فیلمی که احساسِ غربتِ ارمیای رُمانِ بی‌و‌تن را برای‌م تداعی کرد. این فیلم ماجرای گذرِ روزهای یک تیمِ خنثی‌سازیِ بمب‌های خیابانی‌ست که در دلِ ارتشِ امریکا فعالیت می‌کند. ماجرای سه‌سرباز از این تیم و مصائب و مساعبِ آن‌ها!

این تیم در عراق و پیش‌تر افغانستان هم نظایری داشته است و دارای سربازانی توان‌مند، باهوش و دلیر است که باید جان‌برکف به سراغِ بمب‌ها بروند و با ساختاری تعریف‌شده (شناساییِ محلِ بمب توسطِ نیروهای امنیتی، شناساییِ دقیق‌ترِ بمب به‌وسیله‌ی ربات ‌و در نهایت خنثی‌سازی توسطِ یکی از ورزیده‌ترین نیروها و با یونی‌فرمِ مخصوصِ ضدِ ترکش) آن‌ها را خنثی کنند.

فیلم با تصویری از رباتِ شناساگر و هنگامِ اجرای یک عملیاتِ خنثی‌سازی که منجر به کشتهشدنِ متخصصِ خنثی‌سازی می‌شود آغاز می‌گردد. تصویری که "بول" به‌عنوانِ نویسنده‌ی فیلم‌نامه (او پاییز 2004 را به‌ هم‌راهیِ یکی از این تیم‌ها در عراق گذرانده است) و بگیلو به‌عنوانِ کارگردان برای ابتدای فیلم در ذهنِ بیننده نقش می‌بندند این است که یک عملیاتِ تروریستی در عراق توسطِ مسلمانان در حالِ انجام‌شدن است و این در حالی‌ست که صدای اذانِ ظهر هم به‌گوش می‌رسد.(اکثرِ عملیات‌های بمب‌گذاری در این فیلم هم‌راه با پخشِ اذان است!) جالب این‌که یکی از بمب‌ها را که اتفاقا این گروه قادر به خنثی‌کردن‌ش نمی‌شوند و منفجر می‌شود را یک عراقیِ مسلمان و خانواده‌دار به خودش بسته و بعد پشیمان شده و خواسته که خنثای‌ش کنند. اما بمب زمان‌سنج دارد و با قفل‌های متعددِ فولادِ فرآوری‌شده بسته شده است. این عراقیِ مسلمان، هنگامِ انفجارِ بمب به خواندنِ شهادتین و "یاربی! یاربی!" می‌پردازد که تأییدی باشد بر اسلامِ او.

این فیلم به‌فرموده و سفارشی به نظر می‌رسد و این درحالی‌ست که بول و بگیلو هردو در مصاحبه‌های‌شان اذعان داشته‌اند که این فیلم، شرحِ زنده‌گیِ دراماتیکِ سربازانِ تیمِ خنثی‌ساز به‌دور از جریاناتِ سیاسیِ جنگ است و واقعیاتی‌ست که عینا دیده شده ولی عملا هیچ کجای این فیلم نقدی بر ناامنیِ محصولِ حضور و تجاوزِ ارتشِ امریکا در عراق به‌چشم نمی‌خورد، به‌جز آن‌جایی که یک جوانِ دیوانه‌ی عراقی با ماشین قصدِ زیرگرفتنِ سربازانِ امریکایی را دارد و سربازانِ امریکایی این سوژه را "حاجی" می‌خوانند، در حالی که اصلا معلوم نیست این عبارتِ حاجی از کجای این واقع‌بینی و بی‌طرفی برخواسته است، عبارتی که دیگر تا انتهای فیلم یک‌بار هم تکرار نمی‌شود تا بگوییم لفظِ معمولِ سربازانِ امریکایی است. آن‌جا شخصیتِ اصلیِ فیلم (جرمی رنر) که اولین حضورِ شجاعانه‌ی خود را به نمایش می‌گذارد بعد از مواجهه و به‌ذلت‌کشاندنِ آن جوانِ عراقی، وقتی که دیگرنیروهای امریکایی آن جوان را ضرب و شتم می‌کنند، دیالوگی دارد که می‌گوید:

Well, if he wasn’t an insurgent, he sure the hell is now

بدین‌ مضمون که: خب، اگه تا الآنم شورشی نبود، من‌بعد یه جهنمی (شورشی) خواهد شد

تصویری که بگیلو در این فیلم ارائه می‌دهد خیلی سفارشی و یک‌طرفه‌ست. مثلا تصور کنید عراقی‌ها در این فیلم کثیف و تنبل و تروریست نشان داده می‌شوند و امریکایی‌ها انسان‌دوست؛ به‌طورِ مثال یک‌بار که عملیاتی در حالِ به‌وقوع پیوستن است، نفربرِ تیمِ خنثی‌ساز در ترافیکِ شهر گیر می‌افتد و با سنگ به شیشه‌ی ماشین‌های شخصیِ عراقی‌ها می‌زند و سربازانِ امریکایی بلند فریاد می‌زنند "امشی" و کارگردان در پیِ این است که نشان دهد این سربازان برای انسانیت عجله دارند و عراقی‌ها خون‌سرد هستند.

روی هم رفته علتِ اسکارگرفتنِ این فیلم چیزی شبیهِ نوبلِ صلح‌گرفتنِ اوباماست که بسیار آدم را متأثر می‌کند که چه کم‌کاریم و گاهی چه‌قدر آب به آسیابِ امریکایی می‌ریزیم که هیچ در خودشیفته‌گی کم نمی‌آورد و ما بی‌که بدانیم جز بازی‌گرانی سیاهی‌لشکر برای او نیستیم. این فیلم در اُردن ساخته شده و بازی‌گرانش غالبا عراقی‌های آواره و تشنه‌ی پول و شهرت هستند و چه سخیف است آدم برای فیلمی بازی کند که حیثیت، اعتقاد و انسانیت و ملیتش را زیرِ سوال ببرد، خواه این بازی‌گری در عرصه‌ی هالی‌وود باشد و خواه در عرصه‌ی سیاست!

-

با دیدنِ این فیلم متوجه شدم ما ابدا سربازانِ خوبی برای خمینی نبودیم و نیستیم، زیرا ارتشِ امریکا سرتاسرِ جهان را پُر کرده‌ست و ما حتا هنوز در ابدانِ خویش نیز مغلوبیم و بی‌وطن!

گروه‌بان‌های ارتشِ امریکا تا علی و نجفِ اشرفش پیش رفته‌اند و ما هنوز در خمِ کوچه‌ی یک "یاعلیِ" مردانه‌ زمین‌گیرِ ویزای توفیقیم!

قصه‌ی غربتِ ما دراماتیک‌تر از این هم می‌شود؛ آن‌وقتی که جرمی رنر به افتخارِ بازی در مقابلِ غربتِ ما کاندیدای به‌ترینِ بازی‌گرِ اسکار شد و آکادمیِ اسکار شش‌جایزه‌ی ناقابلش را به‌خاطرِ به‌تصویرکشیدنِ غربتِ ما به فیلمِ هارت لاکر تقدیم کرد. کترین بگیلو قطعا بیش‌تر از ما فیلم‌های روایتِ فتحِ مرتضا را دیده است. آری حتما همین‌طور است، چون فیلم‌های اوریجینال و های‌دیفِنِشِن هالی‌وود حرفی برای گفتن ندارند که لایقِ اسکارشان کند؛ بی‌شک این غربتِ ما بوده که از صدای مرتضا به فیلمِ بگیلو تسری پیدا کرده و هیئتِ ژوریِ اسکار را کیفور کرده است. اما این‌بار مختصاتِ قصه کمی فرق می‌کرده است. روایتِ فتحِ بگیلو، قصه‌ی سربازهای مغلوب و غریبِ خمینی‌ست که خاکِ  فکه را با "تاید" و "اَریل" شسته‌اند و از "بنتونِ" میرداماد یک‌دست کت و شلوار خریده‌اند و صبح به صبح می‌روند اداره تا مجوزِ فیلم‌های هالی‌وودیِ سینمای دفاعِ مقدس را امضا کنند و لابد بر فصل‌های خمینی‌وارِ کتاب‌ها خطوطِ قرمزِ ممیزی بکشند. قصه‌ی بگیلو داستانِ فتحِ ذائقه‌ی سربازانِ خمینی‌ توسطِ مارک‌هاست، وگرنه اسکار را به چهارتا اسپشال‌افکت و تِرَوِلینگ و میکس و مونتاژ که نمی‌دهند. این‌ها را اصغرپریمیِر و ممد ای‌دیوسِ خودمان هم بلدند!

قصه‌ای که بگیلو به تصویرش کشید، تصویرِ غربتِ سربازهای فاتحِ فتح‌المبین و فرماندهانِ دی‌روزِ خیابان‌های خرم‌شهر است. من هم اگر بودم اسکار را به بگیلو و نوبلِ صلح را به اوباما می‌دادم. حداقل آن‌ها غربتِ صدای مرتضا و عظمتِ انقلابِ خمینی را خوب فهمیده‌اند...

ما سربازانِ خوبی برای اسلامِ انقلابیِ خمینی نبودیم و نیستیم، ولی اوباما و بگیلو بی‌شک افسرانِ خوبی برای ارتشِ اسلامِ امریکا هستند که تا دست‌فروش‌های تهران و اس‌ام‌اس‌های ما و بیانیه‌های انتخاباتی و پسا‌انتخاباتی‌مان نیز آمده‌اند...

این‌روزها بگیلو همت را بیش‌تر از ما می‌شناسد و با کارِ مضاعف، اسکارهای بیش‌تری را از آنِ خود می‌کند و شاید سالِ نود، سالِ "اسلامِ بیش‌تر و روحیه‌ی انقلابیِ مضاعف" باشد و از همین الآن اوباما دارد برای ویدئوی تبریکِ سالِ نود، صحیفه‌ی امام را از بر می‌کند و شاید هم چندبیتی از دیوانِ امام بخواند برای ما؛ ما اما از همین الآن به فکرِ شعارهای راه‌پیماییِ بیست‌و‌دومِ خرداد و تذبیحِ شعائرِ قدسیِ غزه و لبنان با زبانِ روزه‌ایم...

می‌ترسم اما که سربازهای تیمِ خنثی‌سازِ ارتشِ بگیلو تا خیابان‌های غیرتِ بچه‌های انقلاب پیش بیایند و اسکارِ بعدیِ بگیلو را برای فتحِ جماران به گروهانِ "براوو" بدهند و ما هم‌چنان درگیرِ سیزنِ انُمِ سریال لاست باشیم و هیچ‌وقت هم خودمان را پیدا نکنیم و در خمِ کوچه‌ی یاعلی فراموش‌مان شده باشد که سی‌ویک سالِ پیش انقلاب شده است یا چهل‌و‌یک سال؟!

می‌ترسم امیرخانی رمانِ جدیدش را با الگوبرداری از اسلامِ خمینی بنویسد و ممیزه‌ی آن وزارت‌خانه‌ی محترم روی‌ش خطِ قرمز بکشد و جایزه‌ی کتابِ انقلابی‌َش را بدهد به کتابِ "خاطراتِ شیرینِ انقلابی که بود" و جایزه‌ی شهیدحبیب هم به خاطرِ نداشتنِ اسپانسر رفته باشد پیشِ خودِ حبیب...

من از اسکارِ بعدیِ ارتشِ امریکا می‌ترسم. من از بگیلو که به‌تر از من و ما خمینی و آوینی را می‌شناسد می‌ترسم. من از بیانیه‌های انتخاباتی و پساانتخاباتیِ بچه‌های "انقلابی که بود"، می‌ترسم. من از صحیفه‌ی نور می‎‌ترسم که مبادا اوباما با همه‌ی سیاهی‌َش آن را از بر کرده باشد. من از همتِ مضاعفِ کاخِ سفید برای شناختنِ چمران و باکری و کاظمی و صیاد می‌ترسم. من از تاید و اَریل و نسکافه و بنتون و کلوین‌کلِین و نوکیا می‌ترسم که مبادا مارا خنثی! کرده باشند...

من از ممنوعیتِ فصل‌های خمینی‌وارِ کتاب‌های بچه‌های "انقلابی که هست" می‌ترسم و از این‌که نسکافه‌ ذائقه‌ی مدیرانِ رسانه‌ی ملی را عوض کرده باشد و طعمِ خونِ کودکانِ فلسطینی را از پسِ آن نفهمند هم!

از همه‌ی این‌ها می‌ترسم اما...

رمانِ امیرخانی و صدای آوینی و اسلامِ خمینی، از خواب بیدارم می‌کنند و آرام‌م می‌کنند و دستِ نوازش بر سرم می‌کشند و از بینِ این‌همه خوف، رجای واثق بر قلبم می‌نهند که هنوز هم اسلامِ ناب حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اگر...

-

پی‌نوشت:

- منتشرشده در ماه‌نامه‌ی فرهنگی‌هنری سینما‌رسانه، شماره‌ی چهاردوچهار

- از سرکارِ خانمِ جراح‌لایق ویراستارِ ماه‌نامه‌ی فرهنگی‌هنریِ "سینمارسانه" سپاس‌گزارم که مزیدِ بر اصلاح به اثلاهِ نوشتارِ این قلم‌شکسته نیز پرداختند و خواننده‌گانِ فخیمِ نشریه را از شرورِ خوانشِ دل‌نوشته‌های صریحِ حقیر نجات دادند... فأخذ!!!               

 

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌روزها مصادف است با انتشارِ کتابِ جدیدِ رضا امیرخانی –نفحاتِ نفت– که کم و بیش نقد و نظرها و بیش‌تر خبرهایی پیرامونِ آن در فضای رسانه‌ای دیده می‌شود. سایتِ شخصیِ این نویسنده که با دو دامنه‌ی ارمیا و امیرخانی و پس‌دامنه‌ی آی‌آر برخط است نیز کماکان نوشته‌های پیرامونِ او و کتاب‌های‌ش را رصد می‌کند و بازنشر می‌دهد.

قصدِ نوشتنِ نقد بر نفحات را ندارم، چون قائل‌م این کتاب در مقامِ یک نظر نوشته شده و این نظر می‌تواند مانندِ هر نظرِ دیگری در شئونِ مختلف موردِ ارزیابی و تضارب قرار بگیرد. اما بنا دارم کمی در موردِ فضای فعلیِ فرهنگی و رضا امیرخانی بنویس‌م.

به قولِ یکی از دوستان که در موردِ عادلِ فردوسی‌پور چنین نظری داشت، من نیز فضای ادبی و فرهنگیِ جریانِ ارزشی‌گرا را به قبل و بعد از رضا امیرخانی تقسیم می‌کنم. نهالِ نویسنده‌گیِ رضا امیرخانی در دوره‌ای به‌بار نشست که تنازعِ فرهنگیِ کشور تحتِ تأثیرِ محاجه‌ی سیاسیِ دو طیفِ خاص گم شده بود. این نهالِ جوان غبارِ دعواهای سیاسی را کنار زد و نشان داد که هنوز هم می‌توان متنفسِ از آرمان‌های حداکثریِ اسلام و انقلاب بود. ویژگی‌های جذابِ قلمِ او مثلِ سرک‌کشیدن به عرصه‌های مختلفِ مسائلِ اجتماعی، پهلوزدن به ادبیاتِ حوزوی و آرمان‌خواهی‌های جسورانه‌ای که توأمِ با جرئتِ جوانانه‌ی او گشته بود و حتا همین مظاهرِ شکلیِ ساختارشکن مثلِ جدانویسی و ریشه‌یابیِ کلماتِ مرکب، همه و همه نظرِ بس‌یاری از جوانانِ گم‌گشته‌ و راه‌نمای‌آرمان‌گرا‌ندیده‌ی آن روزگار را به خود جلب کرد. و این ماجرا تا جایی ادامه پیدا کرد که در دوره‌ای دولت و نگاهِ دولتی نیز سرِ تعظیم پیشِ پای این خواستِ اجتماعی فرود آورد و به زعمِ من ریاست بر انجمنِ قلم و فعالیت‌های کوتاه‌مدتِ آن‌روزهای رضا در خطِ مقدمِ نویسنده‌گیِ دولتی محصولِ آن است...

رضا امیرخانی سرِ پردغدغه‌ای دارد و به‌راستی می‌توان گفت زنده‌ست! چون بس‌یاری از نویسنده‌گانِ هم‌عصرمان را سراغ دارم که اگر در جراید ندیده باشی‌شان می‌پنداری که اصلا در این روزگار زیست نمی‌کنند...

سه‌ رمان، دو داستان، یک سفرنامه و سه مقاله در طولِ این مدت به‌صراحت گویای این مسئله هستند که او جوانی‌ست با پشت‌کارِ فراوان که البته حالا دیگر نویسنده‌ای‌ست صاحب‌سبک و پا‌به‌سن‌گذاشته. اما شاید همه‌ی این‌ها هم نتوانند ویژگیِ خاصِ او حساب گردند؛ ویژگی‌ای که رضا امیرخانی را متمایز می‌کند شاید در یک کلام خلاصه گردد و آن هم این‌که او "حرفه‌ای"‌ست و این نه ویترینِ مطبوعاتی و نه ژستِ نویسنده‌گیِ او که به‌راستی خصلتی‌ست از خصائلِ او...

هوش‌مندیِ امثالِ امیرخانی در این کشور شاید آخرین رمق‌های تنِ خسته‌ از سیاست‌زده‌گیِ فرهنگِ مجروحِ ما باشد. فرهنگی که همیشه کم‌ترین هزینه‌ها برای‌ش شده و همیشه هم بیش‌ترین ضررها را از نپرداختنِ به آن دیده‌ایم و کی باشد که بر مزارِ فرهنگِ مرحوم‌مان به قولِ سیدحسن حسینی فاتحه بر قرآن بخوانیم...

ذهنِ غیرِ حرفه‌ایِ ایرانیِ پراحساس از رضاامیرخانیِ جوان، به‌اشتباه الگویِ بلامنازعِ نویسنده‌گی ارزشی می‌سازد و هم‌او نیز روزی در قربان‌گاهِ فرهنگِ سیاست‌زده با برچسبِ بی‌بصیرتی به تذبیحِ او و همه‌ی سوابق‌ش می‌پردازد و در این فضا چه تمنای محالی‌ست جوان‌مردی و رعایتِ مرام و فهم و شناخت و...

رضا امیرخانی فرزندِ اشرعِ فرهنگِ این مملکت است نه برادر‌خوانده‌ی فرزندانِ اصیلِ سیاست‌زده‌گیِ فرهنگی و فهمِ این مسئله خیلی دشوار است برای سیاست‌زده‌گانِ بنشسته بر مسندِ فرهنگ!

نفحاتِ نفت همان‌گونه که امیرخانی در دیباچه‌اش نوشته نه کتابی‌ست تخصصی در حوزه‌ی اقتصاد و نه مقتلِ ذبحِ عظیمِ مدیریتِ فرهنگی در کشوری که همه اهلِ شعار باشند و مقتل‌خوانی! نفحات نگاهی‌ست فرهنگی به جای‌جایِ مدیریتِ این کشور و به تبعِ آن گاهی کلان به مسائل نگریسته است و از طرفی نیز تجربیات و نظرها و پیش‌نهاداتِ شخصیِ یک نویسنده‌ است در راستای دردها و دغدغه‌هایی که داشته و از این منظر نیز گاهی خُرد به خیلی از مسائل نگریسته است. نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که این کتاب هشدارهای یک دل‌سوزِ فرهنگ است برای زمام‌دارانِ فرهنگِ این کشور. هشداری که اگر جدی گرفته نشود و برخوردِ عاقلانه با آن نشود، دیری نیست که در نگاهِ سیاست‌زده و رمانتیکِ دولتی‌ها از رضا امیرخانی یک اپوزسیونِ ضدِ نظامِ دگراندیش خواهد ساخت و خدا نرساند روزی را که فرزندانِ خلفِ فرهنگ، دور از مزار بر مادرِ مجروحِ خویش بگریند...

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خوانشِ کتابِ «مردی در تبعید ِ ابدی» را دی‌روز، 15 مهرماهِ 1388 با لطفِ خدا به اتمام رساندم. برای من‌ که یا کتاب را نمی‌خوانم و یا اگر شروع‌ش کردم، بسته به تعدادِ صفحات، نهایتاً 2روزه می‌خوانم، شاید کمی عجیب باشد خواندنِ 7روزه‌ی این کتابِ نادر ابراهیمی!

راقم در مقدمه‌ی کتاب از داستانی بودن ِ این مرقومه و احتمال ِ عین حقیقت نبودن ِ آن صحبت می‌کند و در مؤخره‌ی کتاب طعنه می‌زند به مورخان ِ درباری ِ مجیزگویی که تاریخ را دیگرگون نقل می‌کنند! ( این را فقط برای اطلاعات ِ عمومی گفتم!)

کتاب، در یک جمله، داستان ِ ملاصدرا شدن ِ محمد ِ صدر ِ قوامی‌شیرازی‌ست. محمد ِ 13 ـ 14 ساله‌ای که پدری دارد از نسلی دیگر و پدر اعتماد و اطمینانی به اندیشه‌های پسر ندارد و همین پسر روزی صدر ِ متألهین ِ تاریخ ِ حکمت و فلسفه می‌گردد.

بسیاری شباهت می‌دیدم میان ِ ملامحمد ِ صدر و خودم، البته نه در باب ِ حکمت و فلسفه‌دانی‌اش بل به خاطر ِ روحیه‌ی برنتابنده‌ی جواب‌ده ِ رندش و آن‌چنان خرسندم از این بابت که از این کتاب ِ 277 صفحه‌ای، همین خرسندی مارا بس!

از ابتدا ( غیر از فصل یا بخش ِ اول ِ کتاب که از نظر ِ تاریخی، آخر ِ زندگی ِ ملا می‌باشد) تا اواسط ِ کتاب کمی خسته کننده و کمرشکن به نظر می‌رسد؛ مخصوصاً برای آن‌ها که اهل ِ جدال ِ فلسفی نباشند. به هر روی این، کتابی‌ست بالنسبه خوب و با قلمی منحصر از نادر ِ ابراهیمی ِ به‌راستی نویسنده که در آن، هم حکمت و فلسفه و فقه و شریعت پیدا می‌شود و هم سکانس‌هایی دراماتیک از فیلمی شاید هندی!

این کتاب، پیش‌غذای مناسبی‌ست برای آشنایی با ملامحمد ِ صدر یا همان ملاصدرای معروف و ساختار ِ کتاب ـ خاصه در قسمت ِ پایانی ـ خود گواه ِ این مدعاست.

خواندن ِ این کتاب را برای آن‌ها که وقت دارند و علاقه‌ای به فلسفه توصیه می‌کنم ولی نه برای آن‌ها که ضیقه‌وقتی دارند غنیمت و کم‌برکت!

خدای ملامحمد ِ‌صدر و نادر ِ ابراهیمی را بیامرزاد...

-

در آخر مثل همیشه، چند جمله‌ای که از کتاب توجهم را جلب کرده، می‌آورم:

 

ملاصدرا: « آبادسازی ِ یک گوشه‌ی گُم ِ جهان به دست ِ ما، آبادسازی ِ کل ِ عالم است به دست ِ همگان...» ـ ص228

-

ملاصدرا: « نمی‌شود که کلامی برحق، به سلاحی برحق مجهز نباشد و پیروز شود.» ـ ص238

-

ملاصدرا: « اصل آن است که ما بتوانیم از خود دور شویم، و این تبعیدی‌ست ابدی برای آن کسی که خواهان ِ قربت است...» ـ ص240

-

ملاصدرا: « ستم، دلیل نمی‌خواهد. ستمگر، ستم می‌کند زیرا شیطان در او به حکومت نشسته است. منطق از اهل ِ دوزخ می‌گریزد، همچنان که اهل ِ دوزخ از منطق گریزانند» ـ ص257

-

ملاصدرا: « ... شما که در این راه می‌آیید، بدانید هرکس که پیوسته می‌اندیشد، به ناچار، با محیط ِ خویش و روزگار ِ خویش درگیر می‌شود و مشکلی پدید می‌آورد که حل‌ناشدنی‌ست! چرا که انسان ِ پیوسته اندیشمند، از زمان  و زمانه‌ی خویش درمی‌گریزد و به فراسوی زمان ِ خود می‌رود و چنین است که صاحب منصبان ِ عصر ِ او، او را ادراک نمی‌کنند و بر سخنانش صحه نمی‌گذارند. او را می‌آزارند و از خویش می‌رانند، و اگر بدانند که او، سوای ساختن ِ چیزی نو، پیله می‌کند که کهنه‌ها را هم درهم بکوبد، آنگاه، مرگ ِ او را طلب می‌کنند...» ـ ص267

-

ملاصدرا: « علیرغم ِ شرایط ِ جنگیدن، جنگ است، و در متن ِ جهل به دنبال ِ علم رفتن، علم است، و در سرزمین ِ کفار، مسلمان‌ماندن، مسلمانی‌ست...» ـ ص268

-

صدرالمتألهین: « می‌رویم تا بساط ِ آوارگی‌مان را جای دیگری بگسترانیم... و دل ِ زندانی‌مان را به زندانی نو عادت دهیم... و روح ِ تبعیدی‌مان را در تبعیدگاه ِ تازه‌یی سرگرم کنیم...» ـ ص276 و ص277

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ساعت هوایی‌ام می‌کند که اعمال وارده‌ی بطنی و متنی سحرهای رمضان را به‌جای آورم، اما حیف که برگشته‌ایم به روزهای بی‌سحر و بی‌ثمر... ام‌روز اول شوال است و من کمردرد شدیدی دارم که نفس‌کشیدنم را به قناعت انداخته است!

نمی‌دانم "داستان سیستان" مزید بر کمردردم شده‌ست یا کمردرد مزید بر آن که هرچه هست، یا آن تزاید، باعث این است و یا این تکاسر، مبعوث آن!

تصویر جلد کتاب داستان سیستان به طراحی حمید عجمی

اگر از میانه‌ی کتاب‌های امیرخانی بخواهم کتابی را نزدیک‌تر بدانم به خودم، آن ارمیاست و اگر بخواهم کتابی را نزدیک‌تر بدانم به خودش، بیوتن را انتخاب خواهم کرد. اما چون اصالتا کار خبطی‌ست یافتن راقم در قلم و قلم در راقم، ترجیح می‌دهم از این امر ذائقه‌ای مجلات صرف نظر کنم و امیرخانی را در داستان سیستان‌اش سیبل قرار دهم که نه می‌تواند از زیر بار مسئولیت‌اش شانه خالی کند و نه مصاحبه کند و این حرف من را غیر حرفه‌ای‌ترین نوع نقد بنامد!

اوایل کتاب به نظرم خسته کننده و شعاری و تاحدی خاصه‌پرداخت بود.( قبل‌تر جایی گفته بودم که به نظرم، پرداختن به پدیده‌ای خاص، چیزی جز خاص‌پرداختن به آن پدیده‌ست!)

داستان سیستان حسب گونه و موضوع خاص‌اش که سفرنامه‌ای‌ست 10‌روزه با ره‌بر یک ملت شستاد‌میلیونی به استانی محروم، وظیفه‌ی سنگینی بر عهده دارد و به عبارتی می‌توانم بگویم: منحصر به فرد و مختص به هدف است!

در دل کتاب، تأدیب امیرخانی نسبت به موضوع و نقش تعلیمی قلمش را نسبت به گروه‌های مختلفی که می‌توانند به عنوان جوامع هدف خوانندگان کتابش باشند، به خوبی می‌توان مشاهده کرد و به زعم من اگر بخواهیم وجه تمایزی قابل دفاع از این سفرنامه نسبت به دیگرگونه‌هایش برشماریم، همین رویه‌ی آموزشی و عبرت‌مآبانه‌یی‌ست که امیرخانی به خوبی از پس آن برآمده است.

به نظرم خوانش کتاب داستان سیستان، دو پیش‌نیاز دارد؛ یکی کتاب "من او" و دیگری "ازبه" از همین قلم که اگر آن‌ها را نخوانده باشی، از حظ مکفی این کتاب نیز محروم خواهی ماند!

روحیات و سلایق امیرخانی که پیش‌تر در ارمیا، من او و بیوتن دیده بودم و نمی‌توانستم به تمامه آن‌ها را به نویسنده انطباق دهم، در داستان سیستان به خوبی قابل مشاهده است و شیرینی قضیه هم این‌جاست که می‌توانی امیرخانی را در دانای کل‌اش، تمام‌قد ببینی و او چاره‌ای ندارد جز تسلیم!

اعتراف می‌کنم که امیرخانی خودش است و "ما همه فرزندان زن زیادی جلالیم" و امیرخانی با تمام کاستی‌هایی که می‌تواند داشته باشد، به‌ترین نویسنده‌ی نسل من و ماست از نظر من.

از میانه‌ی کثیر ضعف‌هایم، اقلی را دوست می‌دارم و سرسختانه پای‌فشارم بر آن‌ها. یکی از آن‌ها این است که همیشه در نقد و نگاه‌هایم به خروجی‌های یک شخص، خود آن شخص برایم موضوعیت دارد و این را در استظهاراتم نسبت به آن شخص می‌توان دید. در اقتصاد به این نوع نگاه می‌گویند تولید‌کننده‌محور!

مهندس اهل فرهنگ و اندیشه‌ای که چند خصیصه در خود و قلم‌اش مرا مشتاق  و شیفته‌ی خواندن و مصاحبت‌اش کرده‌است، شاید روزی، سبکی باشد در نویسندگی این بوم و مرز! مهم‌ترین‌های این خصایص این‌هایند:

 - نگاه خاص جبهه‌ای و دفاع مقدسی‌ای که نسبت به مسائل ارزشی دارد.

- فهم ریشه‌ای، اصیل و درستی که به مستحدثات دینی دارد.( البته بی‌ادعا و سر و صدا و قدر وسع‌اش حکما)

- رندی و روانی قلم‌اش و تأثیراتی که جنوب شهر تهران، به عنوان خواست‌گاهی فرهنگی ـ اجتماعی و تا حدی دینی بر نوشته‌هایش گذاشته است.

- انسجام و هندسه‌ای که در نوشته‌هایش مشهود است و ماحصل نمودارهای مستور و موانست با کامپیوتر است یا به قول خودش عادت‌های کپی‌پیست‌ای...

- نگاه آرمان‌خواهانه و جهادگرانه‌ای که نسبت به بچه‌مسلمان انقلابی دارد و به خوبی می‌توان در مناقشات درونی و اکتز و ری‌اکشن‌های بیرونی شخصیت‌های اصلی‌اش دید.

امیرخانی آدم باهوش و درون‌گرایی‌ست که کنش و واکنش‌های قابل تأملی دارد، چه او رضای داستان سیستان باشد و چه معمر ارمیا و چه ارمی بیوتن!

خیلی دوست ندارم تقریضم به داستان سیستان، بوی و رنگ تعریف محض بگیرد و غیر قابل باور بنماید. همان‌طور که گفتم نوشتن با این سبک، پرت‌گاه‌های خاص خودش را هم دارد که شعارزدگی و تطول و تشرع بیش از حد، از آن جمله‌اند که به نظرم امیرخانی، آن‌طوری‌ که در سیر کتاب‌هایش دیده می‌شود، حواسش به آن‌ها جمع است!

در آخر دو قسمت از کتاب داستان سیستان، نوشته‌ی رضا امیرخانی را که در شرایط کنونی‌مان نیز مفید به نظر می‌رسد، می‌آورم:

"حالا می‌فهمم که مردم چرا محبت کسی را در دل جای می‌دهند. مردم نه فریفته‌ی قدرت می‌شوند و نه گرفتار هیبت. محبت از دروازه‌های بزرگ قدرت، دل را فتح نمی‌کند، بل از پنجره‌های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می‌کند، مانند هرم گرما که سیاه زمستان از زیر کرسی مادربزرگ بیرون می‌زند... در حافظه‌ی تاریخی مردم، کمک یک جوان لاغراندام تبعیدی به سیل‌زده‌ها بیش‌تر ماندنی است تا آمدن حتا یک ره‌بر مملکت..."

"در ایالات متحده هنگام انتخابات کنار صندوق‌ها مبلغانی می‌ایستند و ره‌گذران را به رأی دادن ترغیب می‌کنند. گاهی اوقات به ره‌گذرانی که هیچ مدرک شناسایی ندارند، اجازه‌ی رأی‌دادن می‌دهند، فقط با اظهار کد ملی. گویا در انتخابات آتی برای ترغیب مردم غیرفعال، رأی دادن الکترونیک هم در همه‌ی ایالات قانونی شود. یعنی هرکس بتواند بدون این‌که از کنار کامپیوترش جنب بخورد، در رأی‌گیری شرکت کند... راستی در حساب و کتاب آن‌ها که گرفتار سنجه‌های وارداتی غرب هستند، این همه شورمندی را از یک انسان که سر از پا نمی‌شناسد و به استقبال می‌آید، به قاعده‌ی دست‌کم یک رأی نمی‌توان محاسبه کرد؟ رفراندوم‌ها آدمیت آدمیان را به یک رأی تقلیل می‌دهند. فقط یک رأی. و رأی‌ها البته همه یک‌رنگ و یک‌شکل هستند. حال آن‌که در عالم واقع هر انسانی رنگی دیگرگون دارد... من این رفراندوم را زیباتر و واقعی‌تر از هر رفراندوم دیگری می دانم!"

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

هنوز فایرفاکس مشکل ِ نیم­فاصله را دارد، زین­روی، مرورگر اینترنت اکسپلورر پیش­نهاد می­گردد...

 

 

وقتی قلم و راقم موضوعیت پیدا کنند، ترتیب ِ خوانش ِ کتاب هم اهمیتی می­یابد از همان سلک. اما مواقعی پیش می­آید که در عین ِ آن موضوعیت، این ترتیب نیز حاصل نمی­گردد و آن، وقتی­ست که ترتیب و نظم، جای­شان را به پریشانی و بی­نظمی و حتا بی­خوابی و آشفتگی دهند!

برای من که کتاب­های رضا امیرخانی را بی­توجه به سال ِ نشر خوانده­ام، چه فرقی می­کند او جوانکی 22ساله باشد یا کامل ِ مردی سی و پنج - شش ساله!

ذهن ِ ریاضی و پلاگینی ِ مستور در قلم ِ امیرخانی را اول­بار در "من ِ او" مزمزه کردم - هم­او که جلدش قهوه­ای ِ آب­شار ِ موهای مه­تاب بود و سپیدی ِ مُعلای عجمی - و بسیار خوش­آیندم بود این سبک از نویسندگی که بیش­تر به حل معادله می­مانست تا قلم­زدن.

مؤلفه­های ثابت و سبکی ِ قلم ِ امیرخانی - که دوست­تر می­دارم "رضا" بخوانمش - فارغ از این­که آیا مؤلفه می­تواند معادلی مناسب برای کامپاننت­های مهندسی او در نوشتار باشد یا نه، همان اجزای اصلی و بازوهای مکانیکی نوشتار ِ اویند. از تکه­کلام­های ثابت ِ هف­کور و درویش­ مصطفی و دریانی گرفته تا سیلور­منز ِ منهتن و نیویورک و تا حتا آن­هایی که ذهن ِ ارمیای "ارمیا" می­گوید، همه و همه قطعات ِ پازلی هستند که فرای اهمیت­شان در جملات، جایی در کنار ِ قطعاتی دیگر از این پازل، اهمیت و پلاگ­اوت­هایی حزن­آلود و شورانگیز و نوستالژیک را می­سازند که آینه­ی همان ذهن ِ ریاضی و روح ِ پُرتب ِ امیرخانی­اند و بسیار ساده­لوحانه­ست اگر این اعتبار را ذاتاً مختص ِ آن جملات بدانیم که بیش­­تر و پیش­تر محصول ذوق و قریحه­ی راقم است و نتیجه­ی چکش­کاری­های کی­بوردی ِ خاصّ ِ امیرخانی و البته به ضرس ِ قاطع می­توانم بگویم اگر خود این­جا حاضر بود، می­گفت: هذا من فضل ربی...

بعد از اشتغال ِ روزهایی که با نگاه ِ حسرت­بار به عطف ِ آبی ِ ارمیای نخوانده­ی رضا در کتاب­خانه­ام گذشتند، روزهای هفتم و هشتم رمضان 1430، بهانه­های خوبی بودند برای اثبات ِ چندباره­ی کرامت ­ِ مولی­الکریمی که کرما در برابر کرامتش کوچک­اند و عُظَما در برابر ِ عظمتش متواضع­!

پیرو ِ سنت ِ اجابه­ی حین أنادیه ِ این روزهای پُربرکت افتتاح، توفیقی یافتم و خوانش ِ ارمیا را در یک­روز و نصفی به پایان رساندم.

از اندک­کتاب­هایی­ست که به زعم ِ من، سهمی ِ سیر ِ داستانش نه در صفر که در اوج و در آن­چه که باید بشود به پایان رسید­ه­ست. مصطفای پُررنگ ِ اول داستان که حتا گاهی لازم است امیرخانی بیاید و فیس­تو­فیس سلامت ِ اخلاقی­اش را برای خواننده­ی نادان و عجول توضیح دهد، وقتی در مسیر ِ دانایی خواننده و تکامل داستان، جایش را به عدسی ِ دوربین ِ متبرک به خون ِ خشک­شده­ی مصطفای شهید و شخصیتی آرمانی از آدم­های ساده و صاف ِ دفاع ِ مقدس می­دهد و رفته رفته در عناصر ِ دیگر ِ داستان، تکثر می­یابد، فقط و فقط ذهن را مهیا می­سازد برای پایانی از جنس ِ مصطفا!

مصطفایی که شاید فقط نمود و نمونه­ای باشد از آن­ها که مصطفاهای خمینی شدند... و شاید نیز خاطره و عطری­ست جامانده از آن پیر، بر لبان پسربچه­ای قدرشناس!

وقتی آب نیست، ماهی حتا اگر روی جلد گالینگور و توی آب هم باشد و حتاتر اگر ماهی خود نیز آب باشد، می­میرد و آه اگر سنگی روی بدن ِ ماهی گذارده شود...

از طرف ِ امیرخانی و خودم، خوانش ِ این کتاب را تقدیم می­کنم به روح و جان­های زیر ِ سنگ...

لحد باشد یا لگد، سنگ، سنگ است وقتی نمی­توان حتا مُرد...

شنبه 7 شهریور 88

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |