ورزش - گفتن

گفتن

λεγειν

این سؤال که «آیا هنرها (یا ورزش‌ها)ی رزمی در حالتِ مختلط (میکسد) که شاملِ دعوا یا مبارزه‌ست، توجیهِ اخلاقی دارند یا نه؟» برای من پیش آمده و ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد. برای رسیدن به پاسخِ این سؤال یا لااقل اندیشه‌ورزی‌کردنِ پیرامونِ سؤال، لازم است تا مقداری درباره‌ی سبک و سیاقِ این ورزش‌ها (تا جایی که مطّلع هستم) توضیح بدهم.
رشته‌ای که من مشغولش هستم (کیک‌بوکسینگ)، همان‌طور که از اسمش پیداست، یک هنرِ رزمیِ ترکیبی (از ضرباتِ پا و دست) است. آمادگیِ یک ورزش‌کارِ کیک‌بوکسینگ شاملِ این مراحل می‌شود: حرکاتِ کششی و انعطافی، تمریناتِ هوازی (سرعتی‌)، تمریناتِ قدرتی (که به تقویتِ ماهیچه‌های بدن می‌پردازد) و یادگیریِ انواعِ ضربه با پاها و دست‌ها.
این مراحل، عمده‌ی زمانِ هر جلسه‌ی تمرین در باشگاه را به خودش اختصاص می‌دهد. بسته به امکاناتِ باشگاه، در مرحله‌ی یادگیریِ ضرباتِ دست‌وپا، ممکن است شما تمرینات را با کیسه‌ها(ی بوکس) و میت‌ها انجام دهید، یا رودرروی یک ورزش‌کارِ دیگر به عنوانِ مبارزِ فرضی. برای ضرباتِ دست، حتماً از باندِ محافظِ( مچ و انگشتان) و روی آن دست‌کشِ بوکس استفاده می‌شود و محافظِ دندان‌ (لثه) هم استفاده می‌شود. در بعضی از رشته‌های رزمی مثلِ کونگ‌فو و...، از ساق‌بندِ پا هم استفاده می‌شود. امّا در کیک‌بوکسینگ به‌علّتِ این‌که یک رشته‌ی دعوایی‌تر و آزادتر است، سعی می‌شود تا از محافظ‌های کم‌تری استفاده شود تا آمادگیِ بدن برای دریافت و تحمّلِ ضربات بیش‌تر شود.
مسابقاتِ رسمیِ کیک‌بوکسینگ به چند صورت انجام می‌شود. مسابقاتِ نیمه‌آزاد (کنترلی) و مسابقاتِ (کاملاً) آزاد. در مسابقاتِ نیمه‌آزاد یا سمی‌فایتینگ، از کلاهِ ضربه‌گیر و بیضه‌‌بند و ساق‌بند استفاده می‌شود و بعضی از انواعِ ضربه خطا تشخیص داده می‌شوند و ممنوع‌اند. امّا در مسابقاتِ تمام‌فایت و آزاد، تقریباً هیچ محافظی وجود ندارد (به‌جز لثه و بیضه‌بند) اغلبِ ضربات مجازند و دومبارز می‌تواند لطمات و صدماتِ جدّی‌ای به‌هم وارد کنند. حتّا در بعضی‌ از مسابقات، یکی از دو مبارز می‌میرد. این‌چنین مسابقات در همه‌ی کشورها مجاز نیست و معروف‌ترینش تحتِ عنوانِ «یو.إف.سی.» در امریکا برگزار می‌شود و در جایی به اسمِ «قفس». مسابقه‌ی کم‌تر خشنِ دیگری هم هست به اسمِ «کِی‌.1» که در کشورهای بیش‌تری برگزار می‌شود و تلفاتِ جانی‌اش کم‌تر از یو.إف.سی. است.
ما در باشگاه که تمرین می‌کنیم، گاهی مربّی ازمان می‌خواهد که با هم مبارزه(ی تمرینی) کنیم. تنها محافظ‌هایی که استفاده می‌کنیم لثه و باند و دست‌کش‌ِ بوکس‌اند و حتّا بیضه‌بند هم نداریم. و مهم‌تر این‌که هیچ داور و ناظری هم تمرین‌مان را تماشا نمی‌کند. دونفر دونفر در گوشه‌گوشه‌ی باشگاه به مشغولِ مبارزه می‌شویم. گاهی هم خودِ مربّی با هرکدام‌مان به صورتِ جداگانه در رینگ مبارزه می‌کند تا فنون و تاکتیک‌هایی را آموزش دهد در قالبِ آن مبارزه. تجربه‌ی شخصیِ من در باشگاه، چیزی را به من آموخت و آن این‌که انسان‌ها در خوی و نیّت و تفکّر باهم متفاوت‌اند و اگر قانون نباشد، هرکاری ممکن است انجام پذیرد. مثلاً، گاهی من با یک مردِ 52ساله‌ که قبلاً بوکسور بوده مبارزه‌ی تمرینی می‌کنم. ضرباتِ دستِ خیلی خوب و سنگینی دارد، امّا پاهایش کند و ضعیف‌اند. برعکس، من ضرباتِ دستِ خوبی ندارم و ضرباتِ پایم قابلِ توجّه است. وقتی با او تمرین می‌کنم، مدام به مسائلی توجّه می‌کنم. مثلِ سن و سالِ او، هدفِ خودم از فعّالیت در یک رشته‌ی رزمی (که سلامتی و آمادگیِ ورزشیِ بدنم است) و این‌که محافظ ندارد و داوری ناظرمان نیست و... . چندجلسه‌ای که باهم تمرین می‌کردیم، متوجّه شدم که او این توجّهات را کم‌تر از من (لااقل به خودش) دارد و بی‌مهابا ضرباتِ دستش را روانه‌ی صورت و سرِ من می‌کند. برای این‌که آسیب نبینم، مجبور بودم استراتژی‌ام را عوض کنم. پس ضرباتِ پا را جدّی‌تر استفاده کردم و ضرباتِ دستم را هم با تمریناتِ ویژه‌ای شروع به قوی‌تر کردن کردم. نتیجه این شد که در یکی از جلسات، به ستوه آمد و گفت: «همه‌ش پای راستِ منو می‌زنی» (دردش گرفته بود) و بعدتر حتّا ضرباتِ چپ و راستِ دستم هم به سر و صورتش اصابت می‌کرد و آزارش داد. یا هم‌باشگاهیِ دیگری دارم که جوانی‌ست با آمادگیِ جسمانیِ بالا که قبلاً رشته‌ی موی‌تای را کار کرده و مهاجر است از گیلان. او هم مثلِ اکثرِ هم‌باشگاهی‌ها ضرباتِ پای ضعیفی دارد. (در باشگاه‌های ایران، اغلبِ ورزش‌کارانِ رزمی ضرباتِ پای ضعیفی دارند. چون برای دست‌یابی به ضرباتِ پای خوب و درست، باید حرکاتِ کششیِ فراوان و طولانی‌ای انجام دهند. امّا برای ضرباتِ دست، کافی‌ست اصلِ تکنیکِ ضربه را یاد بگیری و کمی به آن خشونت و قدرت اضافه کنی). شگردِ او در مبارزه این است که کاملاً در گارد فرو می‌رود تا چنددقیقه‌ای از مبارزه بگذرد و او احساس کند که حریفش خسته شده و بعد نفوذ می‌کند و چند ضربه‌ی دستِ سنگین می‌زند به قصدِ سر و صورت و گردن. او از هیچ ضربه‌ای فروگذار نمی‌کند. پنجاه‌درصدِ ضرباتِ دستش خطاست. یعنی به پشتِ سر و گیج‌گاه می‌زند. و فارغ از این‌که تو لثه در دهانت هست یا نه، به دهان و بینی هم ضربه می‌زند. این‌جور که من فهمیده‌ام، هدفش «لطمه»زدن به حریف است، نه نشاندنِ ضرباتِ متفاوت به بدنِ حریف و گرفتنِ امتیاز. درواقع برای ناک‌دانی و ناک‌اوت‌کردن ضربه می‌زند، نه برای بردنِ مسابقه. برای داشتنِ چنین نگاهی، علاوه بر این‌که باید خشونتِ زیادی در وجودت داشته باشی، باید به خیلی چیزها هم فکر نکنی و نادیده‌شان بگیری. یعنی به شرایطِ حریف و سلامتش و شرایطِ مسابقه. این‌که تمرینی‌ست یا مسابقه‌ای و آزاد است یا نیمه‌آزاد و چه محافظ‌هایی دارد و بعدتر هم به تبعاتِ مبارزه. یعنی باید کمی لایعقل و خشن باشی. راستش من نه می‌خواهم و نه می‌توانم چنین نگاهی داشته باشم. چون از ابتدا هم برای مسابقه‌دادن و «بُردن» و آسیب‌زدن (به خودم یا دیگری) پا به باشگاه نگذاشتم. من برای سلامتی و تناسبِ اندام و کمی افزایشِ قدرتِ بدنم رفتم باشگاه. و اگر هدفم هم این‌ها نبود، باز نمی‌توانستم هر آینه به شرایطِ خودم و حریف فکر نکنم و ملاحظاتی نداشته باشم. نمی‌توانستم مدام به اخلاقی‌بودن و نبودنِ کاری که انجام می‌دهم فکر نکنم. به این‌که اگر این ورزش است، مرزِ بینِ ورزش و غیرِورزش کجاست؟ فرقِ بینِ من با بازجویی که یک زندانی را شکنجه می‌کند در چیست؟ فرقِ من با هرکسی که به دیگری یا دیگران آسیب می‌زند در چه چیزهایی‌ست؟ این سؤال‌ها، مانع از این می‌شوند تا به «هر» قیمتی تن به شرایطِ حاکم بر باشگاه یا رشته‌ی ورزشی‌ام بدهم. یک خطِّ قرمزهایی برای من وجود دارد که نمی‌توانم از آن‌ها عبور کنم. سلامتِ خودم و دیگران اولویتِ اوّل و آخرِ من است و هرچیزی که بخواهد این را تحت‌الشّعاع قرار دهد و بستگی به انتخابِ من داشته باشد، از آن احتراز می‌کنم. حتّا اگر به این قیمت تمام شود که «ترسو» قلمداد شوم (که معمول است در فرهنگِ رشته‌های ورزشی به هرکسی که خوی مبارزه‌جویی نداشته باشد با چشمِ این‌که ترسوست بنگرند)؛ یا این‌که آسیب بیش‌تری ببینم، چون آسیبِ کم‌تری می‌خواهم برسانم. (بعضی‌اوقات نمی‌شود به مربّی بگویی من تمرین نمی‌کنم، و خبر هم نداری که حریفت چه‌جور خوی و افکاری دارد. بنابراین واردِ مبارزه‌ای می‌شوی و مجبوری ادامه‌اش بدهی. این‌جا اگر حریفت خوی وحشیانه‌ای داشته باشد، و اگر تو نخواهی که مثلِ او باشی، احتمالاً مجبوری کمی آسیب ببینی.)
به‌ هر صورت من فکر می‌کنم، فارغ از این‌که یک رشته‌ی ورزشی را انتخاب می‌کنیم، چیزی که مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن است، خودِ فرد و انتخاب‌ها و نیّاتش است. تقریباً می‌توان گفت که هیچ شرایطی نمی‌تواند آزادیِ انتخابِ اخلاقی را از انسان بگیرد. تو می‌توانی در همان‌ لحظه‌ای که از دیدِ حریف یا هم‌باشگاهی‌هایت متزلزل تلقّی می‌شوی چون ضرباتت بوی خون نمی‌دهند، سرسختانه و استوار، روی اصولِ اخلاقی‌ات ایستاده باشی و در حالِ دفاعِ جانانه از آن اصول باشی. و می‌توانی در عینِ قهرمانی و اقتدارِ چشم‌گیرت و تشویق‌های دیگران، تبدیل شده باشی به یک شکنجه‌گر یا جلّاد و حیوان. مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن، در درونِ هر فردی‌ست که مشخّص می‌شود و در بیرون و در انتخاب‌های او نمود پیدا می‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب هوس کردم از این پست‌های روزمرّه‌ی الکی بنویسم. موضوعِ یک‌خطّیش هم هست «هر کاری رو که زیاد انجام بدیم، یه‌جایی از وجودمون ذخیره می‌شه».
اوّل‌دوّمِ راه‌نمایی بود که اوّلین باشگاهِ عمرم رو رفتم. اسمش بود: «چُی‌ لی فوت» (یا کای لی فوت)؛ از زمره‌ی هنرهای رزمیِ چینی. تو ایرانش یک چیزِ الکی بود البتّه. هرچند که تمریناتش خوب بود. امّا فدراسیون و حساب‌کتابش خیلی دهن‌پرکن نبود. مربّیم پسرِ یکی از دوستای بابام بود. اصلاً اوّلش عکسِ اونو که روی پوسترِ کنارِ نون‌وایی دیده‌م توجّهم جلب شد و رفتم. خلاصه یه تعدادی بودیم. تقریباً دوسال‌ونیم رفتمش و آخرش مربّیه ول کرد باشگاه رو و هوا شدیم. چندماهِ آخر من بچّه‌هارو تمرین می‌دادم. علّتشم این بود که حرکاتِ کششی و هوازی و بدن‌سازی رو خوب بلد شده بودم تو اون مدّت. از بس که تو گوشم خونده بودن «پاهات بلنده، اگه خوب بالا بیاد کارِ حریف تمومه». شایدم به‌خاطرِ قدّم بود که بلندتر بودم از بقیه و می‌خورد که ارشد باشم.
یه‌بار رفتیم مسابقاتِ انتخابیِ تیمِ ملّی. نیمه‌کنترلی بود و ضربه به سر حتّا نشون‌دادنش هم خطا بود. پای فینال خوردم به یه پسره‌ که وزنش از من خیلی بیش‌تر بود. ترسیده بودم ازش. همون راندِ اوّل پامو کشیدم بالا و با یه راوْندبک‌کیک کوبوندم کنارِ سرش. یارو ناک‌اوت شد و منم دیس‌کوآلیفای و بازنده. تیمِ ملّی‌ هم پر.
بعد که اون باشگاه تعطیل شد، یه شیش‌ماه رفتم سوپرکنتاکت پیشِ یه مربّیِ دیگه. البتّه مربّی که نه، استاد. خیلی استادِ خوب و کاربلد و متواضعی بود. آقای بابک واقفی. سوپرکنتاکت یک رشته‌ی تولیدِ ایرانه که از نظرِ فنّی عینِ کیک‌بوکسینگه. یعنی هنرهای رزمیِ میکس. همه‌چیز آزاده توش. غیر از فنونِ گرفتن. که البتّه تو مسابقاتِ یو.اف.سی. گرفتن هم آزاده. از شانسِ بدِ من صاحبِ اون باشگاهه هم ورشکست شد و استادم رفت یه باشگاه که هم دور بود به خونه‌مون و هم شلوغ. باهانه جور شد که نرم. بعدترش هم خورد به درس و کنکور که کلّاً نرفتم. حالا الآن دوسه‌ماهه که دوباره دارم می‌رم پیشِ استادواقفی کیک‌بوکسینگ. بعد از تقریباً ده‌سال از آخرین باری که روی تاتامی بوده‌م. راستش رفتم که چربی‌های شیکمم آب شن و نَمیرم از بی‌ورزشی. حالا ولی موتورم روشن شده و می‌خوام فایتینگمو هم قوی کنم.
همه‌ی این روضه‌هارو خوندم که بگم بعدِ این‌همه‌سال دوری از ورزشِ رزمی، هنوز پاهام خوبن. یعنی الآن بعدِ این مدّت که دارم می‌رم، های‌کیکم عینِ قبلنه و صدوهشتادم تقریباً باز می‌شه پام. امشب یه نیم‌چه مبارزه‌ای کردم با یه پسره‌ی توپُر که بچّه‌ی فومن بود. از ضربه‌های پام می‌ترسید. خودش گفت بهم. با خودم فکر کردم دیدم مالِ تمریناتِ اون‌موقه‌هاست. اون‌همه حرکاتِ کششی و نرمش‌های طولانیِ اوّلِ باشگاه‌. نتیجه گرفتم هرکاری رو که «زیاد» انجام بدیم یه دوره‌ای، حتّا اگه ازش فاصله‌ی زیادی بگیریم، می‌مونه تومون.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندسالِ پیش بود که در مسابقاتِ جهانیِ والی‌بال، برای اوّلین‌بار چهره‌ی «خولیو ولاسکو» را در تله‌ویزیون دیدم؛ در بازیِ ایران مقابلِ آرژانتین. بازیِ فوق‌العاده حسّاسی به‌نظر می‌رسید و آرژانتین هم تیمی بسیار قوی. در تمامِ مدّتی که بچّه‌های ایران از حریف عقب بودند، ولاسکو با سکوت نظاره‌گرِ بازی بود و فقط در تایم‌آپ‌ها نکاتی را به شاگردانش تذکّر می‌داد. بخش‌هایی از بازی بود که استرسِ زیادی به منِ بیننده وارد می‌کرد و انتظار داشتم سرمربّیِ تیم از کوره در برود و یک داد سرِ بازی‌کنانش بزند تا به خودشان بیایند. امّا ولاسکو ساکت بود و آرام به نظر می‌رسید. تا این‌که موتورِ بچّه‌ها روشن شد و چندامتیازِ پشتِ هم گرفتند. بازی را به تساوی کشاندند. اوّلین امتیازِ برتری را که گرفتند، ولاسکو پرید و فریاد زد و مشتش را نشان داد. گویی منفجر شده باشد. این‌جا بود که فهمیدم او در تمامِ لحظاتی که من فکر می‌کردم آرام است، از درون بی‌قرار بوده و صبر کرده تا در جای مناسب واکنش نشان دهد که تأثیرِ مثبت داشته باشد واکنشش.

بعد از آن بازی، تقریباً سعی کرده‌ام مثلِ اکثرِ ایرانیان همه‌ی بازی‌های رسمی و مهمِّ والی‌بال‌مان را ببینم. این‌روزها هم پی‌گیرِ مسابقاتِ جامِ بینِ قارّه‌ای هستم. امروز صبح وقتی به‌ترین مدافعِ روی تورِ ما موسوی (بعد از مصدومیّتِ چندروزپیشِ غفور) مصدوم شد و سِتِ دوّم را با اختلافِ چشم‌گیر باختیم و ستِ سوّم را هم با پنج‌امتیاز عقب بودیم، تله‌ویزیون رو خاموش کردم و رفتم پیِ کارم. ناامیدِ محض بودم نسبت به این‌که بتوانیم حتّا یک ستِ دیگر هم از امریکا بگیریم. چه‌طور ممکن بود با نبودنِ دو بازی‌کنِ اصلی و ستاره‌مان و پاس و سرویس‌های ناامیدکننده‌ی معروف و آب‌شارهای بی‌فایده‌ی قائمی و محمودی به نتیجه برسیم؟ تشکّری چه‌گونه می‌توانست جای خالیِ دفاع‌های بی‌نقصِ موسوی را پُر کند؟ محال بود.

امّا در ناباوریِ محض، متوجّه شدم بازی را در ستِ پنجم بُرده‌ایم. تغییراتِ تیم و ترکیب را که نگاه می‌کردم، دیدم ولاسکو از همه‌ی توانش و راه‌بردهایش استفاده کرده. زرّینی‌ای که دیروز هرچه توپ آمده بود خراب کرده بود را در کنارِ مهدویِ باتجربه امّا همیشه‌ذخیره واردِ زمین کرده بود و شگفتی آفریده بود. رازِ ولاسکو چیست؟ از من اگر بپرسی، می‌گویم «صبر». ولاسکو پُرافتخارترین و باارزش‌ترین و مهم‌ترین مربّیِ والی‌بالِ جهان هست و خیلی از اشکالاتِ والی‌بالِ ما از جمله سرویس‌های پرشی و دریافت و دفاعِ روی تور را حل کرده است درست، امّا این‌ها رازِ اصلی و اصلِ رازِ ولاسکو نیست. چهره‌ی ولاسکو در لحظاتی که تیم عقب است و دیگر هیچ امیدی به پیروزی نیست دیدنی‌ست. بارها شده که بازیِ باخته را بُرده‌ایم. در هم‌این تورنمت دوبار مقابلِ ایتالیا و امریکا و در لیگِ جهانی مقابلِ کوبا این اتّفاق افتاد. ولاسکو مثلِ کسی که همه‌ی زنده‌گی‌اش والی‌بال است و هیچ راهی و چاره‌ای جز والی‌بال ندارد، با همه‌ی ایمانش تا آخرین ثانیه‌ و امتیازِ بازی می‌جنگد و از امتحان‌کردنِ هیچ راهی کوتاهی نمی‌ورزد. ولاسکو صبورانه می‌جنگد. شاید گزافه نباشد اگر او را تسلیم‌ناپذیرترین مربّیِ قرن بنامیم. درسِ بزرگِ ولاسکو برای من این است که تا آخرین رمق باید جنگید و هیچ‌وقت ناامید نباید شد. برد و باخت دوسوی همیشه‌گیِ یک رقابت‌اند. بُرد را باید به دست آورد و باخت هم یک ماجرای طبیعی‌ست که درس‌ها و تجربه‌های خوبی به ما می‌دهد برای تصحیحِ روند. ولاسکو با داشته‌هایش می‌جنگد، نه با رؤیاها و آرزوهایش. او از همه‌ی توان و ذخائرِ تیمش استفاده می‌کند. هیچ‌وقت سرِ رشته را رها نمی‌کند.

راستی، شنیده‌ام مسئولینِ رژیمِ جعلی و منحوسِ اسرائیل تهدیدهایی کرده‌اند. لازم است بگویم که این رژیمِ مبتنی بر تروریزم و قتل و غارت و بمب و موشک و جنگ و فحشا، هیچ جایی در جهانِ امروز و در بینِ قلوبِ مردمِ جهان ندارد و اگر مسئولینِ بعضی کشورها مثلِ امریکا و کشورهای عربی به او بهای زیادی می‌دهند، فقط و فقط به خاطرِ ثروت و فحشا و بده‌کاری‌هایشان به لابی‌ها و تجّارِ اسرائیلی‌ و یهودی‌ست. اسرائیل کریه‌ترین چهره‌ی ضدِّ بشریِ عصرِ ماست. برای مسئولینِ این رژیم جانِ انسان‌ها کم‌ترین ارزشی ندارد و با قرائتِ تروریستی‌شان از «حذف» خاورِمیانه را به ناامن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده‌اند. به تعبیرِ دکترظریف: «خطرِ افراط، تهدیدی جدّی برای همه‌گان در منطقه و سراسرِ جهان است»؛ امّا افراطی‌گریِ با قرائتِ صهیونیستی تهدید و خطر را پشتِ سر گذاشته و پهلو به شیطانیّت و دوزخ‌انگاری می‌زند. اسرائیل مذموم‌ترین قرائتِ جهان‌خواره‌گی و استکبار در روزگارِ ماست. و هولوکاست بهانه‌ایست برای ارضاءِ شهواتِ ابلیسیّه‌ی مسئولینِ این رژیم. اگر قرار بود هولوکاست فریادِ دادخواهیِ امّتی رنج‌کشیده و آواره و زخمی، علیهِ فاشیزم و استبداد باشد، صهیونیزم فاشیزمی‌ست که فجایع و جنایاتی هزاران‌برابر مخرّب‌تر و سبوعانه‌تر از هولوکاست در جهانِ امروز به‌وجود آورده است. چه‌گونه می‌توان به ظالمانه‌ترین شکلِ ممکن داعیه‌دارِ احقاقِ حقِّ مظلوم بود؟

اسرائیل و مسئولینِ نحس‌ و بدکاره‌اش بدانند که اگر قرار باشد روزی جنگی بینِ ایران و صهیونیزم دربگیرد، آن‌روز روزِ پایانِ آن‌هاست و این لکّه‌ی ننگِ تاریخی به سزای همه‌ی اعمالِ وحشیانه‌اش علیهِ همه‌ی مظلومان و آزاده‌گانِ جهان خواهد رسید. ما پیروِ مکتبِ دفاعِ مقدّسِ هشت‌ساله‌‌ایم و با اشتیاقی وصف‌ناشدنی به «شهادت»، صهیونیزم و همه‌ی حامیانش را تا آخرین نفر به درک خواهیم فرستاد.

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هیچ‌وقت کوه‌نوردِ خوش‌پایی نبوده‌ام. شاید به این برگردد که بیش‌تر اهلِ رسیدنم تا پیمودن. اهلِ تصوّر و خیال، نه اهلِ رفتن و تلاش. من حتّا هم‌این مسافرت‌های معمولیِ بینِ شهری و در حدِّ واجب را هم اغلب دوست‌ داشته‌ام دکمه‌ای می‌بود که می‌زدم و می‌رسیدم به مقصد. حوصله‌ی «مسیر» را ندارم، دوست دارم همیشه سرِ اصلِ مطلب پیاده شوم و باشم.

اوایلِ دهه‌ی هشتاد بود اگر اشتباه نکنم که برادرم درسش تمام شده بود و تازه افتاده بود به سفر و کوه‌نوردی. عضوِ یک گروهِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای شده بود و هربار که می‌آمد خانه چیزهای جذّابی از وسایلِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای هم‌راهش بود؛ از کوله و کیسه‌خواب بگیر تا عصا و پوتین‌های مخصوص و دست‌کشِ پنج‌انگشتی، یومار، باتوم، کلنگ و جوراب‌های پشمی و یخ‌شکن‌های مخصوصِ پوتین و گاه پوستری از یک قلّه‌ی هفت‌هشت‌هزارمتری و تب‌خال‌ها و خشکی‌های دورِ لب‌ و... چه پروژه‌ای داشتیم هربار قبل از صعودش سرِ آب‌کردنِ پیهِ گوسفند برای درزهای پوتین که لای برف‌ها نفوذناپذیر شوند! یادش به‌خیر...

یادم هست که یکی از تابستان‌های هم‌آن سال‌ها مرا هم‌پای خودش کرده بود در تمرینِ هرروزه‌اش قبل از صعود به دماوند روی سینه‌کِشِ ۴۵دقیقه‌ایِ فَکِستِلِ بهشهر. تصوّر کن منِ بچّه‌سال با آن جُثّه‌ی ١٣ساله‌ام و کفش‌های کتانیِ معمولی‌ام هرروز گُلِ گرما و شرجیِ بهشهر آن مسیرِ ۴۵دقیقه‌ایِ ٧٠درجه را یک‌نَفَس هم‌راهش می‌رفتم بالا. روزی نبود که تهوّع نگیرم و پشیمان نشوم از این حماقتم. منتها آدمی‌زاد است دیگر. فردایش دوباره روز از نو، روزی از نو، حماقت از نو! می‌رفتم دوباره آن جهنّم را بالا!

این‌سال‌ها هم هنوز هم‌این‌جورم. هیچ‌وقت کوه‌پیمای خوبی نبوده و نیستم، امّا اگر گروهی یا دوستانی کوهی را بهم تعارف کنند، اوّل دودل می‌شوم و بعد می‌روم. در طولِ مسیر کأنّه کنیزِ کف‌گیرخورده‌ی مُلّاباقر غُر هم زیاد می‌زنم البته، ولی خب هرجور شده می‌روم تا تهش را. تابه‌حال کوهِ بالای ٣٢٠٠متر هم نرفته‌ام. اغلب هم‌این پایین‌ها سیر کرده‌ام. یک هم‌چین ناکوه‌نوردی هستم.


امّا هستند کسانی در هم‌این مملکت که سال‌شان تحویل نمی‌شود اگر قلّه‌ی بالای هفت و هشت‌هزار نزنند، روزشان شب نمی‌شود اگر در دل آرزوی کِی‌توو و اِوِرِست نداشته باشند و در سر فکرِ صعودِ جدید نپرورانند. «مهدی عمیدیِ‌آهنگ» یکی از آن‌هاست. مهدی تنها صعودکننده‌ی بی‌اکسیژنِ ایرانی به اِوِرِست (بلندترین قلّه‌ی جهان با ارتفاعِ ٨٨۴٨متر) است. تنها صعودکننده‌ی بی‌ کپسولِ اکسیژن به اِوِرِست در جهان در سالِ ٢٠١١ و یکی از تنها ۶٠نفر صعودکننده‌ی بی‌اکسیژن به اِوِرِست در همه‌ی جهان. (از این ۶٠نفر، ٢٠نفر جان‌شان را از دست داده‌اند و ٢٠نفر هم نقصِ عضوِ دائم پیدا کرده‌اند امّا مهدی به سلامت این کار را انجام داد). او هم‌چنین در کارنامه‌اش صعود به لوتسه (چهارمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨۴١۶متر)، پوبدا (سخت‌ترین قلّه‌ی پامیر با ٧۴٣٩متر)، دائولوگیری (هفتمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨١۶٧متر)، اسپانتیک، خانتنگری، منگلیک‌سار، نوشاخ، موستاق‌اتا، لنین، ماناسلو، ایلندپیک و... (همه بالای ۶ و ٧هزارمتر) را دارد.


مهدی عمیدی در آخرین صعودش به مون‌بلانِ فرانسه مفقود شده است و گروه‌های تجسّسِ منطقه از پیداکردنش ناامید شده‌ و اعلامِ توقّفِ عملیّاتِ جست‌وجو کرده‌اند. این چندهزاره‌نوردِ جسورِ مشهدی که اغلبِ صعودهایش را به‌تنهایی انجام می‌داده، حالا یک جایی میانِ برف‌ها آرام گرفته احتمالاً و همه‌ی فعل‌های فوق درباره‌ی او را باید از «است» به «بود» تغییر داد. به هم‌این ساده‌گی!

اغلبِ چندهزاره‌نوردهای جهان عاقبت در یکی از مقصدهای چندهزارمتری‌شان آرام می‌گیرند. گویی این یک رسمِ نانوشته باشد میانِ آن‌ها؛ آن‌قدر می‌روند تا بالاخره جایی میانِ برف و بهمن برای ابد پاگیر شوند. یادِ همه‌ی بلندنوردانِ جهان و ایران، خصوصاً مهدی عمیدیِ‌آهنگِ مشهدی گرامی. هرچند که هنوز در دل امیدوارم خبرِ برگشتن و پیداشدنش را از فیدِ بلاگ‌های دوستانش بخوانم... هرکجا هست خدایا...

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندوقتِ پیش با تعدادی از مردهای فامیل رفته بودیم به یک منطقه‌ی ییلاقیِ مرتفع برای کوه‌نوردی و تفریح. محلِّ استقرارمان جای آرام و باصفایی بود و بساطِ خور و خواب و گعده هم حسابی فراهم. بعد از سال‌ها یک جمعِ درست و حسابیِ فامیلی شده بودیم و برای این مهم، تدارکِ خوبی هم دیده بودند مسئولینِ تفریح. متأسّفانه خانواده‌ی فامیلیِ ما هم مثلِ خیلی از خانواده‌های دیگر، با گسترش‌یافتنِ تعداد و تغییرِ نسل‌ها، دچارِ نوعی از «هم‌گریزی» و دوری شده. در زمانِ بچّه‌گیِ من، ما آن‌قدر در گردش و تفریح خوش‌تعداد بودیم که با مینی‌بوس می‌رفتیم این‌طرف و آن‌طرف و عکس‌هایی از آن‌زمان‌ها باقی‌ست که نظائرش حتّا با گسترشِ کمّیِ فامیل، ثبت و ایجاد نشده است تابه‌حال. این آفتی‌ست که گریبان‌گیرِ خیلی از خانواده‌ها شده و ابداً موافق نیستم که یک چیزِ طبیعی و در عینِ حال «درست» است. چون خیلی‌چیزها هستند که بروزشان طبیعی‌ست، امّا الزاماً درست نیستند و ما باید تلاش کنیم در جهتِ ترمیمِ آن‌ها. ولی کسری از ما آدم‌ها طبیعی‌بودنِ وجودِ یک آسیب را مساوی با پذیرشِ آن آسیب می‌دانیم و پذیرش هم مقدّمه‌ی کاری‌نکردن می‌شود در اغلبِ موارد.

خلاصه ما مَردهای فامیل همّت کردیم و بعد از سال‌ها یک تعدادِ تقریباً قابلِ‌ توجّهی (البته با سنجه‌ی این‌روزگار) رفتیم به یک سفرِ تفریحیِ چندروزه. ترکیبِ سِنّی‌مان هم این‌طور بود که ۴نفر بزرگ‌تر بودند (پدرهای خانواده‌ها)، ۵نفر ایستاده بر آستانه‌ی جوانی (یعنی بینِ ۳۵‌سال تا ۴۵ساله) و یک‌نفر هم کوچک (یعنی من).

از نظرِ شغلی-تحصیلی در جمع‌مان یک روحانیِ (قریبِ به اجتهاد که بس‌یار خوش‌فکر، خوش‌فهم و منطقی‌ست)، دو-سه‌نفر بازنشسته‌ی فرهنگی و کارمند، دونفر مهندس (شاغل در مشاغلی غیرِمرتبط با حوزه‌ی تخصص)، یک وکیل، یک تحصیل‌کرده‌ی تاریخ (که البته بیش‌تر در کارِ جغرافیاست و کارهای تجاری و ساختمانی انجام می‌دهد)، یک پاس‌دارِ (شاغل در جهادوخودکفایی) و من بودیم (که کم‌سوادترینِ جمع محسوب می‌شدم.)

بعد از استقرار و گرم‌ و عادّی‌شدنِ فضا برای جمع، بساطِ گعده و شوخیِ آن ۴-۵نفرِ ایستاده بر آستانه‌ی جوانی شروع شد و انصافاً هم یکی از لذائذِ مغتنمِ فامیلِ ما و این سفر، هم‌این گرمیِ روابطِ آن‌هاست که علی‌رغمِ گذرِ زمان و تغییر و تحلیلِ همه‌ی آن لذّت‌های قدیمی، این یکی هنوز دست‌نخورده باقی مانده و بماند هم به لطفِ خدا. نسلی که خوب بلدند هم شوخی کنند و به سروکلّه‌ی هم بزنند و در عینِ حال «رفیق» بمانند و چیزی به رفاقت‌شان خدشه وارد نکند.

بااین‌حال، ما «منظِّمِ باد»ی هم داشتیم در جمع‌مان که با رعایتِ ادب و متانت و با زیرکی می‌‌توانست اوّلا نبضِ فضا و احوالِ جمع را بشناسد و در دست بگیرد و ثانیاً هرجا لازم شد در آن تغییری ایجاد کند و این منظِّمِ باد کسی نبود جز آن تحصیل‌کرده‌ی تاریخ که روزگاری معلّم هم بوده و مدیرِ دبیرستان و انسانی مقیّد و محکم (به لحاظِ معتقداتِ شخصی) و هم کمی بزرگ‌تر از آن ایستاده بر آستانه‌ی جوانی‌ها و البته کوچک‌تر از بزرگ‌ترها. درواقع یک کاراکترِ خیلی مناسب برای هم‌آن روی‌کردی که خودش هم داشت. پُلِ ارتباطیِ جمعْ بودن.

یکی از کارهای خوبی که او در این سفرِ تفریحی پایه‌گذاری کرد، دعاکردنِ بعد از خوردنِ غذا بود. این‌گونه که هرکس با صدای بلند یک دعایی بخواند و بقیه هم دعا کنند برای استجابتِ آن دعا. روزِ اوّل بعد از صَرفِ غذا و رفتنِ زیرِ کرسی، دوباره بابِ گعده و شوخی باز شد و فضا جوانانه شد! کمی که این شوخی‌ها غلیظ شد و به تکرار رسید، دوباره آن معلّمِ سابق و منظِّم فعلی، با زیرکی و آرامی و بی‌که به کسی بی‌احترامی کند فضا را تغییر داد. چه‌گونه؟ با پرسیدنِ یک سؤالِ اندیشه‌ای-اعتقادی از روحانیِ جمع. جوری هم پرسید که بقیه در صورتِ تمایل بتوانند در بحث شرکت کنند. (خودش بعدها می‌گفت تعمدّاً رفتم در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به حاج‌آقا نشستم تا برای پرسیدن مجبور شوم سؤالم را با صدای بلند بپرسم و این‌گونه همه در فضا قرار بگیرند.) سؤالش (اگر درست در خاطرم مانده باشد) این بود: آیا «عصمت» خدادادی‌ست و ائمّه معصوم به دنیا می‌آیند؟

او سؤالش را با آرامش و وقارِ خاصّی قدم‌به‌قدم تکمیل می‌کرد و تقریباً قانع هم نمی‌شد! علاوه بر روحانیِ جمع، من و برادرم هم واردِ بحث شده بودیم و هرکدام باتوجه به دانسته‌های خودمان پاسخی می‌دادیم به سؤال‌های مقدارمقدارِ او. یک ویژه‌گیِ مثبتِ او در پرسیدن این بود که مشخّصاً سعی در نپذیرفتن، عناد و بدسگالی نداشت و اگر هم اغراضِ سیاسی در منتهای نظرش وجود داشت (که بعدتر خودش گفت داشت)، سؤالش حقیقتاً سؤال بود و اگر حرفِ منطقی‌ای می‌شنید، پذیرشِ نسبی را داشت لااقل. روحانیِ محترم و عالِمِ جمعِ ما هم آرام و منطقی آن‌چه می‌دانست بیان کرد و برادرم هم از زعم و زبانِ خودش و شاید مبتنیِ بر آن‌چه در سال‌های بعد از دانش‌گاه از دروسِ حوزه خوانده بود، توضیحاتی داد. من هم با سوادِ نداشته‌ام، سؤال را در ذهنِ خودم شبیه‌سازی کردم به دانسته‌های پراکنده‌ و کمم. سؤالِ تکمیل‌شده‌ی معلّم این بود که اگر عصمتِ ائمه خدادادی‌ست و معصوم به دنیا آمده‌اند، چه فضیلت و هنری بر آن‌هاست معصوم‌بودن‌شان؟

پیش‌تر از پاسخِ من، روحانیِ جمعْ مسئله‌ی جالبی را مطرح کرده بود درباره‌ی تفاوتِ «فضیلت» و «سرمایه» که از نظرِ من منطقی بود امّا معلّم را قانع نکرده بود خیلی. من یادِ یکی از صحبت‌های «رضا امیرخانی» افتادم در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی. مجری بعد از معرّفیِ امیرخانی برای بیننده‌گان و خواندنِ رزومه‌اش، گفته بود: «فکر می‌کنم شما نمونه‌ی یک نخبه هستید.» امیرخانی در جواب گفته بود: «این لغت به نظرِ من جزءِ لغاتی‌ست که دیگر معنای تحت‌اللفظی‌اش جواب نمی‌دهد. زیاد کار کشیده‌ایم از لغتِ نخبه و من خودم هم دیگر نمی‌دانم نخبه یعنی چه؟ اگر نخبه آن معانی‌ای را داراست که در آئین‌نامه‌ها به آن اطلاق می‌کنند، شاید باشیم، شاید هم نباشیم! ولی به گمانم می‌رسد که با این لغت ما خیلی زیاد بازی کرده‌ایم و متأسّفانه با کسانی که این عنوان را داشته‌اند هم زیاد بازی کرده‌ایم. ام‌روز ما همه می‌دانیم که نخبه‌گی یک جریانِ رسانه‌ای‌ست. چیزی‌ست که یک‌سالی طرف را درگیر می‌کند و این‌روزها شنیده‌ام که وضع به‌تر هم شده، یک حقوقی هم به آن‌ها می‌دهیم!» مجری پرسید: «حقوق می‌دهند به نخبه‌ها؟!» امیرخانی ادامه داد: «بله، من هم شنیده‌ام در جاهایی یادِ بچه‌ها می‌دهیم که به عوضِ موفقیّتی که حالا در یک مسابقه داشته‌اید، می‌توانید بدونِ این‌که کار بکنید، پولی را از سهمِ نفتِ مردم بگیرید، که نتیجه‌ی آن هم بی‌ارج‌شدنِ کار است...» و مهم‌ترین قسمتِ صحبتِ امیرخانی که من در پاسخ به معلّم از آن استفاده کردم این‌جا بود که: «تعریفِ نخبه به‌نظرم می‌رسد باید تعریفی باشد که در زنده‌گی جواب بدهد. تعریفِ نخبه یک تعریفِ اثباتی نیست، بل‌که یک تعریفِ ثبوتی‌ست. تعریفی‌ست که باید در طولِ زمان خودش را نشان بدهد. نمی‌شود بگوییم در این لحظه این آدم نخبه شد. نخبه‌شدن چیزی‌ست که در طولِ زمان، طبقِ یک آزمونِ دائم و مستمر می‌شود درباره‌ی آن حرف زد.»

من هم به معلّم گفتم طبقِ این مثال (یعنی سؤالِ مجری و صحبتِ امیرخانی)، من عصمت‌داشتنِ ائمه (علیهم‌السّلام) را تشبیه می‌کنم در بعضی از ویژه‌گی‌هایش به نخبه‌گی. عصمت‌  از ناحیه‌ی خداوند به آن‌ها داده شده، امّا این‌جور نیست که سِمَت و منصب باشد برای ایشان که در یک زمانی داده شده و از آن به بعد آن‌ها معصوم شده‌اند. معصومیت یک آزمونِ مستمر است. ما در صحیفه‌ی سجّادیه می‌خوانیم که «أللهم و إنّهٌ لاوَفاء‌لی بالتّوبةِ إلّا بِعِصمَتِک و لااستمساکَ‌بی عن‌الخطایا إلّا عن قوَّتِک؛ فَقَوِّنی بقوّةِ کافیة و تولَّنی بعصمةِ مانعه!» یعنی: «خدایا، بازگشتِ من از گناهْ پای‌دار نخواهد ماند مگر این‌که تو مرا نگاه داری؛ و از خطاها باز نتوانم ایستاد، مگر این‌که تو مرا نیرو دهی. پس با نیرویی کفایت‌کننده مرا توانایی دِه، و با عصمتی بازدارنده از گناه، یاری‌ام فرما.» خب این دعا مأثورِ از ناحیه‌ی معصوم (علیه‌السّلام) است (یعنی در عینِ عصمت این دعا را عرضه داشته‌اند به خداوند). پس عصمت، در عینِ این‌که موهبتی‌ست از ناحیه‌ی خداوند به بنده‌گانِ برگزیده‌اش یعنی ائمه (ع)، یک سِمَت نیست و این‌طور نیست که به‌واسطه‌ی عصمت مصونِ از گناه مانده باشند. بل‌که آن‌ها هم دائماً در معرضِ آزمون‌ها و ابتلائات قرار داشته‌اند و چه‌قدر دقیق بود صحبتِ روحانیِ جمع‌مان مبنی بر تفاوتِ سرمایه و فضیلت که گفته بود عصمت مانندِ استعدادِ تحصیلی و هوش، قطعاً یک سرمایه می‌تواند باشد برای دارنده‌اش، ولی یک فضیلت نه. در ادامه من یک مثالِ دیگر هم از انتصاباتِ مدیریتی زدم. به معلّم گفتم شما رئیسِ یک شرکتِ معظم هستید. یکی از سِمَت‌های مدیریتیِ زیرمجموعه‌ی شما یک‌سالی هست که «مدیر» ندارد و درعوض کسی سرپرستِ آن کرسی است. شما بعد از یک‌سال، آن سرپرست را مدیرِ هم‌آن سِمَت می‌کنید. مدیرشدن در عینِ این‌که یک مقامِ داده‌شده از ناحیه‌ی شما به اوست، امّا این‌جور نیست که یک بی‌لیاقت را از صِفر، واجدِ لیاقتِ مدیریتی کرده باشد. آن سرپرست، در آن یک‌سال لیاقتِ خودش را در سرپرستیِ آن منصب نشان داده و شما حَسَبِ آن لیاقتِ قدیم و مستمر است که این سِمَت را به او می‌دهید.

بعدتر معلّم پرسید آیا پرونده‌ی عصمت با ائمه (ع) بسته شده و آیا می‌شود کسی الآن ادعای عصمت کند و...؟ (که خودش چون پرهیز داشت از این‌که بحث به سیاست کشیده شود، فیصله‌اش داد و نشستیم به خوردنِ خربزه و چای و شیرینی. همه‌ی۱۰-۱۱نفرمان.)

---

تجربه‌ی خیلی مثبتی بود برایم این سفر و حضور در جمعِ اقوامِ نَسَبی و سببی‌ای که حالا بعد از سال‌ها گوشت و خون‌مان با هم یکی شده است. در این جمع، پدر وَ ما سه‌برادر از خانواده‌ی ما بودیم، یک عمو، دوشوهرعمّه، یک پسرعمّه و دو دامادِ عمّه هم. انصافاً سفرِ خوبی بود و چیزهای فراوانی در آن برای یادگرفتنِ کسی مثلِ من وجود داشت. در آخرِ سفر، معلّم یا منظِّم که دامادِ عمّه‌‌ام است، مرا کشید کنار و گفت: «باید ببخشی مرا، در این جمع به خاطرِ این‌که سنِّ شما از بقیه کم‌تر بود، راحت‌تر و بیش‌تر از شما کار کشیدیم...» و با این حرف متانت و ادب و فهمش را یک‌بارِ دیگر هم ثابت کرد. چه‌را که خودِ او بود که اتفاقاً بیش‌تر از هرکسِ دیگری در این سفر زحمت کشید و کار کرد.

در این سفر، علاوه بر خور و خواب و گعده و شوخی و هم‌نشینی، ما یک پیاده‌رویِ طولانی و حسابی، زیارتِ یک امام‌زاده و صعود به یکی از کوه‌های دامنه‌ی شمالیِ البرز (۴برار) را هم داشتیم (که البته به پیش‌نهادِ معلّمِ تاریخْ دست بُردیم به جغرافیای منطقه و تبدیلش کردیم به ۵برار!)

تصاویری از این سفر:

* «عنوان» بخشی‌ست از مصرعِ یکی از ابیاتِ «محمّدسعید میرزایی».‏

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌بودن «ملّیت» ملاک نیست!

از گزارشِ ضعیفِ جوادِ خیابانی که بگذریم، دنیای فوت‌بال با وجودِ اینترنت خیلی شیرین‌تر از گذشته‌ شده. خاصه وقتی که می‌شه با یه سرچِ کوچیک جبرانِ حرف‌های نزده و اطلاعاتِ نداده و نصفه و نیمه داده‌ی آقایانِ گزارش‌گر را کرد.

توی بازیِ ام‌شبِ ایران و کُره بازی‌کُنی بود که بیش از همه‌ی بازی‌کنان توجه‌م رو به خودش جلب کرد و اون کسی نبود جُز «چا دو-ری» دیفِنس/هاف بکِ شماره‌ی بیست‌ودوی تیمِ کره‌ی جنوبی. چیزی که باعث شد چا دو-ری توجه‌م رو به خودش جلب کنه تشویقِ یک‌صدای تماشاگرانِ کره‌ای بود وقتی که چا دو-ری پا به توپ می‌شد. هرچه‌قدر منتظر موندم تا جوادِ خیابانی علتِ تشویق رو بگه خبری نشد و جواد هم‌چنان به تعریف و تمجیدهای خیالی‌ش از بازیِ خوبِ بچه‌های خودمون مشغول بود. تنها اشاره‌ای که جواد کرد این بود که بابای این بنده‌خدا هم روزگاری بازی‌کنِ تیمِ ملی بوده، هم‌این!

به نوعِ بازیِ چا دو-ری دقتِ بیش‌تری کردم. بازی‌کنِ قدرتی-سرعتی‌ای بود که از گوشِ راست نفوذهای مرگ‌آسایی می‌کرد. اما قضیه جالب‌تر شد وقتی که چا دو-ری یه حرکتِ جوان‌مردانه‌ی خیلی عجیب رو انجام داد و اون هم وقتی بود که موقعِ حمله‌ی تیمِ کره که فرصتِ خیلی خوبی بود، چا دو-ری در مقامِ سانترِ توپ قرار داشت که وقتی متوجه شد بازی‌کنِ ما مصدوم روی زمین افتاده توپ رو به بیرون زد. (از این جهت این حرکت خارقِ عادت بود که بازی‌کنِ ما در جریانِ بازی و خیلی اتفاقی و غیرمنتظره نیم‌چه مصدومکی شد و افتاد و رسم بر اینه که این‌جور وقت‌ها بازی ادامه داشته باشه، اما چون کُره در حالِ حمله بود و بازی‌کنِ ‌ما مدافع، چا دو-ری نامردی نکرد و توپ رو به بیرون زد).

بعد از بازی هم دیدم که چا دو-ری دستِ یکی دوتا از بازی‌کنای مارو گرفت و آروم‌شون کرد. این اخلاق و این جوون‌مردی اصلا به اون قیافه و اون بازی نمی‌خورد. «چا دو‌-ری» رو سرچ کردم و بیوگرافی و زنده‌گی‌نامه‌شو خوندم و متوجهِ قضایا شدم. چا‌ دو‌-ری درآمدشو خرجِ نیازمندهای کشورش می‌کنه و به هم‌این جهت مردمِ کُره خیلی به‌ش علاقه‌مندن. ضمنِ این‌که پسرِ اسطوره‌ی فوت‌بالِ کُره و اولین لژیونرِ کره توی اروپاست (برخلافِ اشاره‌ی اشتباهِ جوادِ ‌خیابانی که پدرش رو صرفا یک بازی‌کنِ کره‌ای دونسته بود، پدرِ چا دو-ری قهرمانِ بی‌ چون و چرای فوت‌بالِ کره محسوب می‌شه). چا دو-ری غیر از کره‌ای به زبون‌های آلمانی و هلندی هم مسلطه و سال‌هاست که توی اروپا بازی می‌کنه. به جهتِ فیزیکی‌بودنِ نوعِ‌ بازی‌ش به‌ش القابِ جالبی دادند. که البته اصلی‌ترین لقب‌ش «چابومِ ٢ یا سان آو چا بوم»ئه چون پدرش معروف بوده به چا بوم. اما القابِ دیگه‌ش ایناست:

چامیناتور (ترمیناتور)، چاوِتار (اَوِتار) و آتوبان (که خودش هم‌این اتوبان رو دوست‌تر داره).

عکس‌های زیر صحتِ ادعای فوق مبنی بر جوون‌مرد بودنِ این بازی‌کن رو اثبات می‌کنه:

چابوم داره می‌ره تا بازی‌کنِ مارو از زمین بلند کنه.

مثلِ این‌که خلعت‌بری هم جوون‌مردیِ چا دو-ری رو فهمیده.

اما گذشته از این حرف‌ها فوت‌بالِ ما به کجا رفته؟ بازی‌کنای ما توی کدوم عوالم سیر می‌کنند؟ هم‌این دوره بازی‌های جامِ ملت‌های آسیا رو هم اگر خوب نگاه کرده باشید، باید یادتون بیاد صحنه‌هایی رو که بازی‌کنای ما وقتی داور به نفعِ حریف سوت زده، توپ رو با خودشون حمل کردن و با تأخیر دادن‌ش به بازی‌کنای حریف یا مثلا انداختن‌ش سه‌متر اون‌طرف‌تر که حتا بعضا بازی‌کنایی مثلِ غلام‌رضا رضایی - که بازی‌کنِ‌ِ زحمت‌کش و دونده‌یی هم هست - بابتِ این‌جور حرکت‌ها کارت هم گرفتن. دیگه گُلِ بازی‌کنای ما به لحاظِ اخلاق و کلاسِ کاری آندو تیموریان محسوب می‌شه که هرچند از نظرِ فیزیکال کمی خشن و برخوردیه اما اخلاق‌ش حسابی انگلیسیه و عینِ رفتارِ ارامنه‌ی همه‌جای ایران با محبت و خوش‌اخلاقه. اما متأسفانه هم‌این آندو هم ام‌شب مقابلِ کره خطایی روش انجام شد کنارِ خطِ طولی. مربیِ کره اومد جلوی صحنه که حرفی بزنه. مشخصا می‌خواست بگه که دوتا بازی‌کن بعد از برخورد درگیر نشن. آندو یه‌هو قاتی کرد و با دست‌ش مربیِ کره رو هول داد که یعنی تو چه حقی داری اومدی این‌جا و به من دست می‌زنی؟ که کارتِ‌زرد هم گرفت از داور بابتِ این حرکت‌ش. بعد هم‌این آندو تا آخرِ بازی خیلی مؤدب و دست‌به‌عصا و جنتلمن بازی کرد. واقعا چه‌را؟ چه اتفاقی توی کشورِ‌ِ ما و توی فدراسیونِ ما و توی فوت‌بالِ ما و توی اردوی تیمِ ملی‌مون و توی رخت‌کن‌مون می‌افته که بازی‌‌کن‌هامون این‌قدر بی‌توجه‌ند نسبت به اخلاق ورزشی؟ اخلاقی که روزگاری مهم‌ترین رکنِ ورزشِ این مملکت از هر نوع‌ش بود و هنوز هم توی جهان هم‌این‌طوره.

چه‌را هر بار باید بترسیم از این‌که بازی‌کن‌هامون به خاطرِ هیچ و پوچ از داور آیا کارت بگیرن یا نه؟ چه‌را استرس و اضطراب و رخوت توی ساقِ بچه‌هامون موج می‌زنه؟ چه‌را قبل و بعدِ گُل باید نوعِ بازی‌مون متفاوت باشه از این جهت که اگر گُل رو خودمون زده باشیم بیش‌تر حمله می‌کنیم چون جو می‌گیردمون و باورمون می‌شه که گُل هم می‌شه زد و وقتی هم گُل رو خورده باشیم باز برای دقایقی بیش‌تر حمله می‌کنیم تا مثلا نبازیم!

یعنی واقعا آنالیزِ روانیِ بیست‌وسه‌تا بازی‌کن این‌قدر برای کشوری که ده‌هامیلیون‌دلار فقطِ خرجِ سرمربیِ فوت‌بالشه هزینه‌برداره که باعث می‌شه از فایده‌ش که قطعا ثبات و سربلندیِ تیم و بچه‌هامونه صرفِ نظر کنیم؟

چه‌را چهارتا روان‌شناسِ حسابی نمی‌آریم یک‌سال روی بچه‌ها کار کنن و ببین‌ن درداشون چیه؟ مشکل و گیر و گرفت‌شون کجاست؟

بخخدا این بچه‌ها اگر روحیه‌ی درستی داشته باشن حریف ندارن تو آسیا. این ادعا نیست. به اندازه‌ی خودم اون‌قدر از فوت‌بال تجربه دارم که از نوعِ‌ بازیِ بچه‌ها بفهم‌م که استعدادشون چه‌قدره و بالقوه چه پتانسیلی برای بُرد دارن!

امیدوارم یه جایی یه کسی که مسئوله این حرف‌ها رو بفهمه و آستین‌هاشو بالا بزنه و برای این فوت‌بال قدمی اساسی برداره. امیدوارم که این روندِ‌ بزن‌درروییِ آمارمحورِ مبتنی بر ادعای سطحی‌نگر، هم از فوت‌بال و هم از همه‌جای این کشور رخت ببنده و بذاره که این تنِ خسته از نافهمی، قدری نفس بکشه تا شاید روزی دوباره جون بگیره و بشه اونی که بوده... به اُمیدِ اون روز صبر می‌کنم و لب‌خند می‌زنم و برای همه‌ی چا دو-ری‌های همه‌ی تیم‌های جهان آرزوی موفقیت دارم.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی هم نکاتِ ‌خوبی داره که نشون می‌ده قطبی حتما آنالیزورِ قوی‌ای بوده و هست و قطعاتر زحمتِ‌ زیادی هم برای تیمِ ملی کشیده و من صعودِ تیمِ ملی با سه بُرد (مقتدرانه‌ترین صعود در مرحله‌ی اول) رو مرهونِ‌ زحماتِ‌ اون می‌دونم. می‌تونید از لینکِ‌ زیر مصاحبه‌شو بخونید.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی با کره

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فوت‌بال را می‌بینم هنوز. علی‌رغمِ گزارشِ ضعیفِ گزارش‌گران‌ش که مرا یادِ وزرای بلندگو می‌اندازند و شعارهای همیشه به‌فرموده‌شان. فوت‌بال را می‌بینم هنوز علی‌رغمِ تبلیغاتی که صداوسیما بالاجبار پیش و پس و حین‌ش به خوردمان می‌دهد تا بدانیم ورزش را هم در این مُلک با عیاری در اندازه‌ی پفک و چیپس و سودِ بانکی می‌سنجند. فوت‌بال را می‌بینم هنوز با همه‌ی ویترینی‌بودن‌ش در سطحِ ملّی و با همه‌ی زیرساخت‌های خراب‌ش. اگرچه که حالا زمین‌هامان چمنِ خوبی دارند اما زمینه‌های پرورش و پیش‌رفتِ اندیشه‌ی فوت‌بالی‌مان هر روز خاکی‌تر و خراب‌تر از روزِ قبل‌ند. فوت‌بال را می‌بینم هنوز با وجودِ این‌که به وضوح از ساق‌های بی‌انگیزه‌ و خسته و کم‌رمقِ بازی‌کنان‌ش می‌شود نبودِ مدیریت و اخلاق و عقلانیت و خیلی چیزهای دیگر را دید و وجدان کرد. فوت‌بال را می‌بینم هنوز چون جنگ را ندیده‌ام و دفاع را هم. فوت‌بال را می‌بینم هنوز چون تهاجمِ بی‌امانِ دشمن را در هیچ فیلمی ندیده‌ام و دفاعِ بی‌امان‌ترِ مدافعینِ این خاک را هم. فوت‌بال را می‌بینم چون غیرت را در عینِ هوش‌مندی و هوش‌مندی را در عینِ غیرت و این هردو را در کنارِ ایمان ندیده‌ام اما انگار روزی در این مُلک مدافعانی دلیر با قامتی از غیرت و  اقدامی سراسر انگیزه و دستانی ستبر و سینه‌هایی فراخ، سرنوشتِ بازی‌ای را تغییر داده‌اند که تماشاگران‌ش با همه‌ی وجود طرف‌دارِ حریف بوده‌اند و حریف با همه‌ی توانِ جهانی‌ش حمله می‌کرده و آتش می‌باریده و خون طلب می‌کرده و سیری نداشته است.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز تا عشق را مرور کنم و جوان‌مردی را، که گفته‌اند جوان‌مردی را نظاره نتوان مگر به مساف...

فوت‌بال را می‌بینم هنوز به سببِ چشم‌نوازیِ ایمان و درخششِ بی‌چونِ عشق و به دلیلِ ماندگاریِ جوان‌مردی، حتا اگر جوان‌مرد مدافعِ ریزنقشی باشد از شابِّ عربِ تیمِ بازنده‌ی امارات، در دقایقِ پایانیِ مسابقه‌ای حسّاس که خودش را سپرِ بازی‌کنِ تیمِ رقیب کرده‌ تا خشمِ هم‌تیمی‌ش را او جان‌نثاری کند نه جوانکِ مهاجمِ عجم.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر ندیده‌ باشم اما در جراید خوانده باشم مردِ اخلاقِ یکی از هفته‌های «لیگِ یکِ» جزیره جوان‌مردی باشد از تیره‌ی وایکینگ‌ها که در شش‌قدمیِ دروازه‌ی حریف خودش را پرت کرده و توپ را با دست گرفته تا مبادا گُلی به ثمر برسد وقتی دروازه‌بان‌ از درد به خود می‌پیچیده است و نقشِ زمین بوده. فوت‌بال را می‌بینم هنوز، حتا اگر مردِ اخلاقِ یکی از هفته‌های لیگِ یکِ فوت‌بالِ بریتانیا را به خاطرِ جوان‌مردی با کارتِ قرمز از بازی اخراج کرده باشند تا یادمان نرود که جوان‌مردی بی‌ابتلاء چیزی نیست جز جرثومه‌ای بی‌روح و بی‌جان که ثمره‌اش در به‌ترین حالت معادلِ شاید سه‌ امتیاز باشد در یکی از هفته‌های یکی از لیگ‌های فوت‌بالِ اروپا.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر مردان و بزرگان‌ش مردی و بزرگی را فراموش کرده باشند و نازِ جوانِ نخبه‌ی فوت‌بالِ ایران را نکشند و بدتر از آن آبرویش را هم در رسانه‌ی ملّی و در ماهی از ماه‌های خوبِ خدا پیش‌فروش کنند و ملّتی را حسرت‌کشِ ساق‌های طلاییِ  او بگذارند و آسیایی را مسرورِ نبودن‌ش در تیمِ ملیِ ایران!

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر مردان‌ش فراموش‌ کرده باشند جوان‌مردی نیست مگر به بودنِ مردی و جوانی در کنارِ هم و مخاطب اگر رند باشد خود نیک می‌داند که جوان متّصف است به عصیان و کیست که نداند مردی یعنی کُرنش، یعنی خضوع، یعنی مس را چونان طلا درآوردن نه طلا را چونان مس بی‌رنگ و بی‌خاصیت انگاشتن!

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر هزاربار برابرِ هزار تیمِ ریز و درشت شکست بخوریم و زانوهای مدافعان‌مان کم‌رمق شود و اشک پرده‌در چشمان‌شان گردد و نااُمیدی در چهره‌هاشان موج بزند. فوت‌بال را می‌بینم چون جوان‌مردی عرصه نمی‌شناسد و مساف، مسافِ غیرت است و حریف دیگر و داور ناظر...

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

طبقِ آخرین خبرها
جامِ جهانی را القاعده
و غزه را جامعه‌ی جهانی علی‌القاعده!
به حمامِ خون بدل خواهند کرد
این ‌جام که قرار بود در افریقای جنوبی برگزار گردد،
بنابر تصمیماتِ رئیس‌جمهورِ سیاهِ کاخِ سفید
در سواحلِ غربی برگزار می‌شود.
این‌ جام را برزیل نخواهد برد،
چراکه به قطع‌نامه رأیِ مثبت نداده است
در این جام مارادونا هم گلی به سرِ آرژانتین نخواهد زد
چون با رئیس‌جمهورِ ایران مراوداتی داشته است!
این جام نه به مرکل که جی‌هشت را ول کرده و رفته غزه خواهد رسید
و نه به برلوسکنی که با دوست‌دخترِ جدیدش که هم‌سرِ قدیمِ سارکوزی‌ست به دیدن‌ش رفته!
این جام را بچه‌های غزه خواهند بُرد،
بس‌که شهدای‌شان گُل کرده‌اند!
حتا اگر اسرائیل دروازه‌بان‎‌شان را هم سوراخ‌سوراخ کرده باشد!

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |