فرهنگ و اندیشه - گفتن

گفتن

λεγειν

نویسندهٔ محبوب و دوست عزیزم رضا امیرخانی یادداشتی نوشته است از تجربهٔ ۴ شب حضورش در منطقه‌ای از مناطق درگیری داعش در عراق. این یادداشت را از چند زاویه می‌توان ارزیابی کرد: یکی از وجه نویسندگی ایشان است که این گزارش یا روایت ذیل آن کاملاً موجه است و بلکه مستحسن. نویسنده‌ای که خَلقِ موقعیت کند و فضاهای متفاوت را تجربه کند، به تعبیر خود رضا (متأثر از قرآن) مثل زنبوری‌ست که تلخی چشیده تا شهد و شیرینی تولید کند. یک وجه اعتقادی و مذهبی هم دارد که شخصی‌ست و سفرش زیارت داشته و شاید شهادت هم بدش نمی‌آمد که داشته باشد. به آن نیز کاری ندارم و محترم است. اما وجه آخر، وجه تحلیلی این گزارش است. که لُب و خلاصهٔ آن این است: اختلافات مذهی را مراقب باشیم، به‌خصوص اگر به اختلافات قومی و نژادی هم منضم شود. می‌گوید: «هر که در ایران می‌خواهد کار خیر کند، صاف بلند شود و برود در مناطقِ اهلِ سنت.». من با این وجه از این یادداشت کار دارم.
رضا امیرخانی در این یادداشت می‌گوید نزاع مذهبی مهم است و هم‌کناری مذهبی از آن مهم‌تر. مثال‌هایی از عراق می‌آورد تا بگوید در مسئولیت فرقی نمی‌کند بین داعش و شیعه. همه باید مراقب برهم‌نخوردن نظم مذهبی و رواداری باشند تا «امیر نخوابند و اسیر بلند شوند». چون داعش سریع است و نزاع اعتقادی زود به نقطهٔ جوش می‌رسد. راه حل این مسئله را هم گفتگو می‌داند که در این زمینه با او موافقم.
اما من فکر می‌کنم یک اشتباه در نگاه کلان دارد این یادداشت. وقتی مشکلات یک جامعه یا کشور را می‌خواهیم بررسی کنیم، باید آن‌ها را به ترتیب اثرات و آسیب‌های منفی‌شان که سازندهٔ اهمیت‌شان است مرتب کنیم. همین الآن اگر تعداد کشته‌های جنگ ۸سالهٔ ایران را با تعداد کشته‌های حمل‌ونقل و راه و جاده در ایران مقایسه کنیم، احتمالاً با نتیجهٔ غریبی مواجه می‌شویم. آن‌وقت چطور می‌توان جنگ را لزوماً بداثرتر از مشکلات ترافیکی و خودروسازی دانست؟! چطور می‌توان نقص ایمنی پراید را ندید و سرعت تویوتای داعش را دید؟
امیرخانی به‌درستی اردوهای راهیان نور را در مقابل بی‌توجهی به مناطق سنی‌نشین ایران قرار می‌دهد. اما کاش اردوهای راهیان نور را در مقابل هزینه‌های ساختیِ حرم آقای خمینی که دوستش دارد هم قرار می‌داد. یک‌روزی دوستی مخالف آقای روحانی به پیامک تبریک نوروز «رئیس‌جمهور» نقد داشت که از بیت‌المال چه هزینهٔ مثلاً بلاوجهی شده است و... . بر فرض این‌که اثرات مثبت آن تبریک را صفر در نظر بگیریم و هزینه‌اش را بیش از فایده‌اش بدانیم، همان دوست -حسب اعتقاداتش- هیچ‌وقت نسبت به کارهای تبلیغی‌ای که برای آقای خامنه‌ای انجام می‌شود واکنش و نقدی نداشته است. از جمله بنرهای زیادی که از تصویر و سخنان او در نقطه‌نقطهٔ شهر و روستا و کوه و بیایان‌های این سرزمین پهناور نصب می‌شود. خطر داعشی‌شدن فضای مملکت را دیدن و (نه خطر و تهدید، که) به‌فعلیت‌رسیدگی این‌همه اختلاف طبقاتی و شیوع فقر را ندیدن، پذیرفتنی نیست برایم.
آنقدری که من می‌دانم، جیش‌النصر و انصارالفرقان ۲ گروه فعال مسلح در بلوچستان ایران‌اند (در کنار برخی دیگر. البته چندروزی بعد از حمله به مجلس، به انصارالفرقان حملات گسترده‌ای صورت گرفت). عمدتاً مسائل اقتصادی و اقلیم سخت در کنار خشم اعتقادی باعث فعالیت این‌هاست. مردمان بلوچستان اهل دین، اهل علم و اهل کارند. مردمانی غیور و فداکار و دیگرخواه. بلوچ‌ها در موقع اختلاف از بیگانه کار نمی‌گیرند. این‌ها خصوصیاتی‌ست که اگر صداوسیما روی آن‌ها تمرکز و تبلیغ کند، نقش مهمی در اطفاء و کنترل خشم و تنفرهای قومی و اعتقادی درون نظام می‌تواند ایفاء کند. نقشی کنشگرانه‌تر و داهیانه‌تر. اما به‌نظرم قضاوتی ناقص است دیدن بلوچستان و ندیدنِ تهران. به‌نظر من خروجی‌های دارالعلوم زاهدان و مدرسهٔ حقانی و مؤسسهٔ امام‌خمینی قم و دانشگاه امام‌صادق تهران را باید باهم تحلیل کرد. اگر تحصیل در آن حوزهٔ علمیهٔ مکی می‌تواند کنشگر اعتقادی با درجهٔ بالای حساسیت و رواداری حداقلی تربیت کند، مدرسهٔ حقانی و دانشگاه امام‌صادق هم توانسته این کار را انجام دهد! اگر برهم‌خوردن نظم چندفرهنگی و اختلال در پراکنش مذهبی می‌تواند خطرآفرین باشد، برهم‌خوردن نظم اقتصادی و بی‌عدالتی اجتماعی و بی‌توجهی سیاسی به‌طریق اولیٰ می‌توانند مملکتی و مردمی را مستعد فروپاشی و نزاع‌های مختلف کنند. اصلاً همان بلوچستان را در نظر بگیریم. اگر در منطقه‌ای خوش آب و هوا و برخوردار و معتدل زندگی می‌کردند، آیا حساسیت اعتقادی‌شان این اندازه به نبرد تسلیحاتی می‌رسید؟ آیا جوانی که شغل و درآمدی شایسته داشته باشد، آستانهٔ تحمل اعتقادی‌اش این اندازه پایین می‌آید؟
من فکر می‌کنم اتفاقاً داعش مهم نیست. یعنی وقتی فردی بلند می‌شود می‌رود در منطقهٔ درگیری با داعش و روایتی از خطرات و تبعات آن مکتوب می‌کند، پیش‌فرضش این است که مشکلات دیگری در این سرزمین وجود ندارد و الآن باید به این مشکل توجه کرد یا توجه بیشتری کرد.
روزی به یکی از شعرایی که مثنوی انتقادی «میثم مطیعی» (همان مداح منتقد دولت) در عید فطر را نوشته بود، گفتم اگر بنای‌تان دلسوزی و کنشگری و رفتاری علوی‌ست، چرا راجع‌به طلاق و تدلیس شعر نمی‌گویید؟ چرا راجع‌به دکل گمشدهٔ نفت و هدررفت منابع و منافع ملی در اهمال‌ها و بی‌تجربگی‌ها و به‌کارگیری صغار در مناصب تأثیرگذار شعر نمی‌گویید؟ چرا شیوع بی‌اخلاقی، چرا بی‌توجهی به عالِم و حکیم را در شعر نمی‌آورید؟ چرا نتیجه‌گراییِ اخلاقی را نقد نمی‌کنید؟ چرا انتظار دارید مردم پژو سوار نشوند و توتال نفت‌شان را استخراج نکند و فلان شرکت اروپایی پل‌ها و جاده‌هایشان را نسازد، درحالی‌که پراید و ایران‌خودرو و قرارگاه خاتم، اولیات استاندارد و کیفیت را هم رعایت نمی‌کنند؟ چرا مردم شِورِلی و رنولت سوار نشوند، وقتی سران قوا و رهبر مملکت بی‌إم‌و و بنز ضدگلولهٔ آخرین‌سیستم سوار می‌شوند تا جان‌شان محفوظ باشد؟! جامعیتِ رویکرد انتقادی‌ست که به آن عدالت می‌بخشد نه صرفاً خلاقانه‌بودن آن. این پیش‌فرض که نزاع عقیدتی و مذهبیِ منجر به داعشی‌شدن، مهم‌ترین یا حتیٰ جزء مهم‌ترین مسائل مملکت است را نمی‌توانم بپذیرم. چون در نابسامانی‌های مملکت زندگی می‌کنم. در فشل‌بودن بازار و بازرگانی، در بوروکراسی پیچاپیچ و اشعری‌گری سیستمی و اداری و تحقیر ارباب رجوع و اختلاف طبقاتی وحشتناک و کیفیت پایینِ هرآنچه که جمهوری اسلامی دارد تولید می‌کند و... من چطور در مملکتی که خردترین و ساده‌ترین کالاهای روزمره را با دزدی و غش و قلب و تدلیس و بی‌نظارتی، به بدترین کیفیت ممکن تولید می‌کند، می‌توانم تصور کنم اختلافات مذهبی مهم‌تر از چیزهای دیگر است؟ وقتی بعد از ۳۸ سال از حکومت اسلامی آقای خمینی، پراید را با مواد بازیافتی و حداقل ایمنی تولید می‌کنند، چطور می‌توانم در پی حمایت از دانش‌آموزان و مردم سوریه و عراق باشم که از ترکیه عقب نمانم در رقابت استعمارِ فرهنگی؟! آن‌چیزی که یک مملکت را دچار فروپاشی می‌کند و کرده است، بی‌کیفیتی و بی‌عدالتی و اختلاف طبقاتی و فقر و فساد و بی‌اخلاقی‌ست. نه تیر و توپ و آتشِ جنگِ ظاهر.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی از ما -مردمِ این روزگار- خسته از شیء‌شدگیِ عمدتاً اقتصادیِ خودمان، یعنی خسته‌ از تبعیّت از احکام و هنجارهای روزمرّگی‌زیستی -امّا در فقد و نبودِ جسارت و شجاعتِ بیرون‌رفتن از چرخ‌دنده‌های ماشینِ این نوع زندگی-، تبدیل می‌شویم به فرآورده‌محورانی آماده‌خور که برای تسکینِ خواست‌های وجدانی‌مان، حباب از امواجِ دریا برمی‌چینیم.
خسته‌ایم و خواسته‌ای داریم و در بستری از ناآگاهی، آگاهی‌خواهیِ درون‌مان را صدقه‌خور می‌کنیم.
کتاب دست نمی‌گیریم و مهم‌تر از آن ذهنِ مطالعه‌گرا نداریم که اگر داشته باشیم، میله‌های نگه‌دارنده‌ی مترو و برگ‌های درختان و حالتِ پروازِ پرندگان هم چیزهایی برای آموختن و اندیشه‌ورزی دارند.
بعضی از ما -مردمِ این روزگار- صدای یک‌دیگر و بلکه صدای محیط را مدام رجع و پژواک می‌کنیم. مثلِ مردارخوارها حرف و جمله و خبر از دهانِ هم می‌دزدیم و صداهایی جویده‌شده را باز می‌جَویم تا دهانی دیگر از ما بربایدش.
ما غم‌انگیزیِ این حقیقت‌ایم که دل‌مشغولی‌ای جز آن‌چه برایمان ساخته‌اند نداریم. همان‌گونه که زاییده‌ شده‌ایم، می‌زی‌ایم و می‌زاییم تا بمیریم. ما ژنتیکِ تکرارِ گونه‌ای حیوان به نامِ انسان‌ایم. ژنریکی بازتولیدشونده از ازل تا ابد.
عادت و ترس دو عاملِ مهمِّ چراییِ ماست. دست‌گاهِ محاسبِ ورود و خروج، شجاعتِ بیرون‌زدن از دایره‌ی تکوین‌مان را اخته می‌کند. نمره اخته‌مان می‌کند. پول اخته‌مان می‌کند. دین اخته‌مان می‌کند. حکومت اخته‌مان می‌کند و فرهنگِ عمومی نیز اخته‌مان می‌کند.
بعضی از ما -مردمِ این روزگار- خواجگانِ اندیشه‌ایم و زایندگانِ جنبندگانی مثلِ خود که فقط نامِ انسان و وزنِ مغز را به دوش می‌کشند.

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه
حقیقتِ هستی‌شناختیِ ادیانِ توحیدی از آن دسته مسائلی‌ست که از طرفِ دین‌داران کمتر موردِ پرسش و مداقّه‌ی جدّی قرار می‌گیرد. (یعنی پرسش‌های جدّی مقابلِ آن قرار نمی‌دهند.) یک دلیلِ پراگماتیستیکِ این تساهل (از نظرِ من)، خَلط یا ادغامِ دو مقوله‌ی «فایده» و «حقّانیّت» است. فایده‌داشتنِ یک‌چیز، جُدا از حقّانیّتِ انتولوژیکِ آن‌چیز است. و مادامی که با تمایلات و تعلّقات و احساساتِ فایده‌گرای خود به پدیداریِ یک پدیده بپردازیم، نمی‌توانیم به کُنهِ شناختِ آن دست پیدا کنیم. تفکیکِ فایده از حقیقت (از حیثِ پدیداری) اوّلین قدمِ بررسیِ هستی‌شناختیِ ادیانِ توحیدی‌ست. ترس (فوبیا)، ساده‌اندیشی، تعصّب (فناتیسیزم) و... نیز مواردِ بعدی‌اند.

خَلطِ فایده و حقیقت
دین‌ها (اعم از توحیدی و غیرِتوحیدی) به‌معنای ایدئولوژی‌ها یا روش‌ها(ی زیستن)، فایده‌ها دارند. دین‌ها در اندیشه‌ی بشرها لزوم داشته‌اند. اندیشه‌ی لزومِ وجودِ دین از حیثِ پدیداری حقیقت دارد، اندیشه‌ی لزومِ وجودِ خدا از حیثِ پدیداری حقیقت دارد، علی‌رغمِ این‌که خودِ وجودِ خدا و دین از حیثِ پدیداری حقیقت ندارند یا دستِ‌کم حقیقت‌شان تا الآن ثابت نشده است. نیازها و احتیاجات و حفره‌ها و بن‌بست‌ها و پرسش‌های بی‌پاسخی بوده که وجودِ خدا و دین، آن‌ها را پُر می‌کرده و پاسخ می‌داده. وجودِ دین (اعم از دینِ خدامحور و دینِ غیرِخدامحور)، موجّه‌کننده‌ی رفتارهایی می‌شده که به‌نظر می‌رسیده خوب‌اند و فایده دارند. مثلاً شکلی از زندگیِ اجتماعی یا کدهای اخلاقی احساس می‌شده که لازم است تحتِ یک دیسیپلینِ مشخّصی مثلِ دین (اعم از الاهی و غیرِالاهی) تدوین و مطرح گردند.
امّا اندیشه‌ی لزومِ وجود چیزی یا فایده‌ی آن، به‌معنای حقّانیّتِ وجودِ آن‌چیز نیست. و فرقِ این دو باهم نیز در این ظریفه است که اندیشه‌ی لزومِ وجود (فایده‌‌داربودگی) توسّطِ دیگری (یا دیگران) تشخیص داده می‌شود، امّا خودِ وجودِ چیز، خودنمایان است و بدونِ واسطه‌. با «وجودِ» چیزی که (انتولوژیکاً) «هست»، نمی‌توان مخالفت ورزید (حتّا اگر که آن را نپسندیم و نخواهیم)، امّا با «اندیشه‌ی لزومِ وجود» می‌توان مخالفت ورزید، چرا که «نظیر» دارد. یعنی اندیشه‌(های) دیگری می‌تواند تشخیص‌های دیگری بدهد. به تعدادِ اندیشه، امکانِ تشخیصِ لزوم‌های مختلف وجود دارد و هیچ‌کدام بر آن دیگری تفوّقِ انتولوژیک و پدیداری ندارد. (هرچند که می‌تواند تفوّقِ استدلالی و دیالکتیک داشته باشد.)

ترس (فوبیا)
ترس، یکی از تاریخی‌ترین موانعِ مواجهه با پرسش‌های جدّیِ دین‌داری‌ست. حتّا به تعبیری ترس‌ها خود پدیدآورنده‌ی دین‌ها هستند. یا به تعبیرِ دقیق‌تر یکی از علّت‌های پدیدآوردنِ دین‌ها. یا باز به تعبیرِ دقیق‌تر، یکی از علّت‌های پدیداریِ اندیشه‌ی لزومِ وجودِ خدا و ادیان.
ترس‌ها در طولِ تاریخ تطوّر پیدا کرده‌اند و در انسان‌های مختلف درجاتِ مختلفی از آن‌ها وجود دارد. ترس، گاهی ترس از تنهاییِ هستی‌شناختی‌ست، گاهی ترس از مرگ است، گاهی ترس از کیفیّتِ زندگی‌ست، گاهی ترس از نادانسته‌هاست، گاهی نگرانی برای اخلاقیات است و گاهی نیز ترس از عذابِ آخرت. به‌طورِ کلّی در مقوله‌ی دین دو طیف ترس را می‌توانم برشمرم: ترسِ پیشادینی و ترسِ پسادینی. ترس‌های پیشادینی به‌وجودآورنده‌ی دین‌ها بوده‌اند و ترس‌های پسادینی نگه‌دارنده‌ی دین‌ها. ترس‌ها (یا نگرانی‌ها) مانع از این می‌شوند که انسان بدونِ محدودیت به تولیدِ پرسش بپردازد. ترس‌ها از ندانستن‌ها بیزارند و ترس -در بنیان- همان جهل است.

ساده‌اندیشی
یکی دیگر از موانعِ طرحِ پرسش‌ِ جدّی مقابلِ پدیداریِ ادیان، ساده‌اندیشی‌ست. ساده‌اندیشی یعنی قناعت به یک سطح از آگاهی. یعنی محدودماندن به درجه‌ای از آگاهی و فراترنرفتن از آن. ساده‌اندیشی منجر به بسندگیِ ناآگاهانه در فرد می‌شود. بسندگی‌ای که او را از آن چیزی که هست و در اختیار دارد فراتر نمی‌برد. ساده‌اندیشی با کنج‌کاوی و شک و طرحِ سؤال‌های جدّی هم‌کنار نمی‌گردد.

تعصّب (fanaticism)
تعصّب طبقِ تعریفِ آقای مصطفی ملکیان یعنی دل‌بستگی و وفاداری نسبت به یک باور (دین، آئین، ایدئولوژی، ایسم و...) و آن دل‌بستگی و وفاداری را تابعی از تموّجات و تغییراتِ آن باور در ذهنِ خود قرار ندادن. یعنی دستِ بیعتِ ثابت و همیشگی دادن به روش و مَنشی -فارغ از تطوّر و تغییرِ آن روش و منش- یا فارغ از تغییر و تطوّرِ شناختِ فرد از آن روش و منش. تعصّب، ایستایی و عدمِ تحرّک می‌آورد و ایستایی و عدمِ تحرّک با شک و طرحِ سؤال‌های بنیادین در تعارض است. چرا که پرسش‌گری یعنی حرکت به سمتِ تغییرِ دامنه‌ی دانش و آگاهی.

امّا دو نمونه از پرسش‌های بنیادین پیرامونِ ادیانِ توحیدی:
پرسشِ اوّل - چرا دین‌ها مکان‌مند هستند؟
یکی از پرسش‌های جدّی در بررسیِ پدیدارشناسانه‌ی ادیانِ توحیدی، مقوله‌ی اقلیم است. مکان‌مندیِ ادیان (اعم از توحیدی و غیرِتوحیدی) مسئله‌ی مشخّصی‌ست. هر دینی در یک قسمت از کره‌ی زمین رشد و تراکم و اتّساع پیدا کرده است. مکانیّتِ توسعه‌ی ادیان، آن‌ها را دچارِ زبانیّت (یا زبان‌مندی) هم کرده است. هر دین به زبانی سخن می‌گوید؛ به یکی از زبان‌های جهان. یعنی به یکی از زبان‌های ساخته‌ی بشر. (حتّا اگر دین را ساخته‌ی خدا بدانند، زبان را نمی‌توانند وحیانی بدانند.) زبان، چیزی‌ست که به مرور ساخته شده است. همه‌ی زبان‌ها به مرور ساخته شده‌اند. و هر دینی به یکی از همین زبان‌ها سخن می‌گوید. یعنی ادیان -حتّا در الاهی‌ترین فرض- بستری کاملاً بشری دارند. بستری مملو از قراردادهای بیناانسانی و دگردیسی‌یافته و تغییرپذیر. زبان‌ها علاوه بر این‌که قراردادی هستند و تغییرپذیرند، تأویل‌ هم می‌شوند. زبان‌ها مدام واژه‌هایی را مستهلک و واژه‌هایی دیگر را تولید و مستفاد می‌کنند. زبان‌ یک پدیده‌ی زنده است. یک پدیده‌ی واجدِ حرکت. زبان‌ها ثابت نیستند و ادیان نیز به دلیلِ زبانیّت نمی‌توانند ثابت باشند. کمااین‌که کتبِ ادیانِ توحیدی، شرح و تفسیر می‌گردند و شروح و تفاسیرِ متعدّد بر آن‌ها نگاشته می‌شود. تفسیرِ زبان، تابعی از حرکتِ زبان است.
پرسشِ دوّم - چرا برخی گفته‌های ادیان رد می‌شود یا تحقّق نمی‌یابد؟ 
یکی دیگر از پرسش‌های مهم پیرامونِ ادیانِ توحیدی، اسامی و قصص و اخبارِ آن‌هاست. اسامی و افسانه‌ها و تعلیل‌های کیهانی و طبیعی. اشخاص و قصصِ کتبِ ادیانِ توحیدی از حیثِ تاریخی صحّت‌سنجی نمی‌شوند آن‌طوری که باید. کمااین‌که هنوز که هنوز است قطعیّتی در موردِ سرنوشتِ عیسای مسیح وجود ندارد. یک فرقه و مذهب می‌گوید ناپدید شده، یک فرقه می‌گوید او را کشته‌اند. یک فرقه می‌گوید به صلیبش کشیده‌اند و دیگری می‌گوید نه و...
علم نیز هرروز کشف‌های جدیدی می‌کند که خیلی از تعلیل‌های کیهانی و طبیعیِ کتبِ ادیان را می‌توان با آن‌ها از حیثِ مطابقت سنجید. امّا معتقدینِ به ادیان عمدتاً از خود نمی‌پرسند که تکلیفِ فلان تعلیلِ مثلاً قرآن در حوزه‌ی نجوم چه می‌شود -اگر که قرآن گفته‌های آفریننده‌ی طبیعت و کیهان است-. نمی‌پرسند که حتّا یک تعلیلِ خطا در گفته‌های آفریننده‌‌ی طبیعت راجع‌به طبیعت، تمامِ گفته‌های او و اساساً وجودِ خودِ او را زیرِسؤال می‌برد.

جمع‌بندی
من فکر می‌کنم روزی جهان در صلح و مدارا خواهد زیست که رؤیای گسترشِ جهانیِ ادیان و ایدئولوژی‌ها پایان یافته باشد. تبلیغ و ترویجِ جهانیِ ادیان اقتضاء می‌کند عناصری مانندِ حقّانیّت و تعصّب به دین‌ها افزوده شوند. در صورتی که نه دین به متدیّن‌شدنِ همه‌گان نیاز دارد و نه همه‌گان به دین‌داری. گسترشِ دین هیچ کمکی به دین نمی‌کند، بلکه به فرمان‌رواها و خلفا و رهبرانِ دین‌ها کمک می‌کند تا بر ثروت و قدرتِ خویش بیافزایند.
با تفکیکِ مؤلّفه‌ها‌ی حقّانیّت و فایده (از هم) و طرحِ پرسش‌های بنیادین پیرامونِ پدیداریِ ادیان، می‌توان به دین‌داری‌ای مسالمت‌آمیز و فروتنانه و شاید روادارانه دست یافت. متدیّنین می‌توانند با فایده‌دار دانستنِ دین (برای خودشان) و قائل‌نشدنِ حقّانیّتِ پدیداری برای دینی که از آن تبعیّت می‌کنند، هم‌چنان به دین‌داریِ خویش در جهانِ مدرن ادامه دهند و این فرصت را برای دیگران هم فراهم بیاورند تا با تشخیص‌ها و اندیشه‌های دیگری به زیستن ادامه دهند. پلورالیزم یک موهبتِ تقلیل‌گرایانه از سوی باورمندانِ ادیان نسبت به دیگران نیست، بلکه اقتضائی کاملاً عقلانی و مبتنی بر تقویمِ بنیادین و پدیداریِ باورهاست. پلورالیزم یعنی متکبّرنبودن در باور.

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواهم پیرامونِ موضوعِ «بخشش» از منظری روان‌شناختی-اجتماعی مطالبی را بیان کنم. برای ورود به بحثْ اجمالاً دربابِ معنای لغویِ بخشش، می‌توان حدودی از واژگانی نظیرِ عطا، انعام، هبه، جود، عفو و گذشت را برشمرد. روان‌شناسان معتقدند ماهیّتِ بخشش ریشه در «دل‌سوزی» دارد؛ و دل‌سوزی به تعبیرِ اسپینوزا «ألمی‌ست هم‌راه با تصوّرِ شرّی که به کسی که او را همانندِ خود تخیّل می‌کنیم رسیده باشد». به زبانی ساده‌تر: ماهیتِ بخشش، باور به جمله‌ی «شاید من به‌جای او بودم» است. «ویلهلم دیلتای» گفته: «فهمیدن، یعنی بازیافتنِ من در تو».
بخشش رابطه‌ی تنگاتنگی با مدارا و پشیمانی دارد. از این جهت با مدارا در ارتباط است چون رفتاری‌ست با دیگری؛ به تعبیرِ اسپینوزا از انواعِ کرامت. یعنی از زمره‌ی رفتاری که انسان «به حکمِ عقل» به دیگری یاری می‌رساند. و با پشیمانی مرتبط است چون المِ ناشی از فعلی که به اختیارِ خود انجام پذیرفته است، انسان را به سمتِ طلبِ بخشش سوق می‌دهد. بخشیدن و بخشیده‌شدن و به صورتِ کلّی بخشش، امری اجتماعی و عقلانی‌ست. و امرِ عقلانی امری اخلاقی نیز هست. پس بخشش با حوزه‌های اجتماع، اخلاق و روان مرتبط است. در سویه‌ی اجتماعیِ بخشش، مسائلی نظیرِ حقوق هم مطرح‌اند. بخشش در شکلِ بخشایشی و عفوگونه، مسئله‌ای حقوقی‌ست. وقتی جرم، خطا، ظلم یا ستمی از فرد یا افرادی نسبت به فرد یا افرادی دیگر رخ می‌دهد، محملی برای طرحِ مسئله‌ی بخشش ایجاد می‌شود. بخشش گاهی چیزی را به کسی دادن و گاهی گذشتن از یک فعل و رفتار است.
از آن‌جا که به‌نظر می‌رسد انسان هیچ‌وقت علمِ کامل به همه‌ی مسائلِ پیرامونی‌اش نمی‌تواند داشته باشد، تصوّرِ انسانِ بی‌خطا و اشتباه تصوّری دور از واقع است. بنابراین اگر قرار باشد گذشتن از خطا و اشتباه به‌عنوانِ یک اصل در روابطِ اجتماعی لحاظ نشود، طبیعتاً نادیده‌گرفتنِ یکی از بدیهی‌ترین واقعیّت‌ها و ویژگی‌های انسان است و از آن‌جا که همه در خواصِّ انسانی نهایتاً مانندِ هم‌اند، هیچ کیفیّتی از زندگیِ اجتماعی را نمی‌توان متصوّر شد که در آن بخشش وجود نداشته باشد. پس بخشش از ضروریّاتِ زندگیِ اجتماعی‌ست. از زمره‌ی کرامات است و در ظاهر عطاکردن به دیگری، امّا در باطن، حکم و اضطراری عقلانی‌ست. برای این‌که بتوان در کنارِ دیگری یا دیگران زندگی کرد، باید بتوان از خطای آن‌ها درگذشت.
بخشش در دست‌گاهِ الاهیاتیِ ادیانِ توحیدی، توصیه‌ای اخلاقی مشابهِ باقیِ توصیه‌های اخلاقی‌ست. یعنی درنهایت ربط داده می‌شود به قدرتِ الاه. یعنی از امکانِ ترس (یا فوبیای) دین استفاده می‌شود برای تبیین و ترویجِ بخشش به‌مثابهِ یک فضیلتِ اخلاقی. یعنی نه این‌که بخشش در ادیان، ناظر به اجتماع و اخلاق و روان نباشد؛ هست، امّا برای اخذِ نتیجه، یعنی برای این‌که انسان‌ها «ببخشند»، خدا واسطه‌ی ایقانیِ این عمل می‌گردد. در سوره‌ی مائده‌ی قرآن نوشته شده: «مَن تابَ مِن بَعْدِ ظُلمِهِ وأَصلَحَ فَإِنَّ‌اللّهَ یَتوبُ‌عَلَیْه، إِنَّ‌اللّهَ غَفورٌ رحیم». هم‌چنین در سوره‌ی شوری نوشته شده: «فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى‌اللَّهِ» (پس هرکه گذشت کند و آشتی ورزد، مزدش با خداست). یا در حدیثی منقول از پیام‌برِ اسلام آمده: «تجاوزوا عن ذنوب‌النّاس یدفع‌ُالله عنکم بذلک عذاب‌النّار» (از گناهان مردم (یا یک‌دیگر) درگذرید، تا خداوند بدین سبب عذابِ دوزخ را از شما دور گرداند). یا در سخنِ دیگری منصوب به امام‌‌علی آمده: «شرّالنّاسِ مَن لایعفو عن‌الزلّة ولا یستر‌العورة» (بدترینِ مردم کسی‌ست که لغزش را نمی‌بخشد و عیب و خطا را نمی‌پوشاند). یا در حدیثِ دیگری از امام‌صادق آمده: «ثلاث مِن مکارم‌الدّنیا والآخرة: تعفو عمّن ظلمک، وتَصِلُ مَن قطعک، وتحلم إذا جهل علیک.» (سه‌چیز از خصلت‌های ارزشمندِ دنیا و آخرت است: بخشودنِ کسی که به تو ستم کرده است، پیوستن به کسی که از تو بریده است و بردباری‌ورزیدن هرگاه نسبت به تو رفتارِ جاهلانه‌ای شود). یا باز در حدیثِ دیگری از پیام‌برِ اسلام آمده: «من عفا عن مظلمة أبدله‌الله بها عزّا فی‌الدّنیا والآخرة.» (هرکه از ستمی که در حقِّ او شده گذشت کند، خداوند به‌جای آن در دنیا و آخرت به او عزت بخشد). در عهدینِ عتیق و جدید و به‌خصوص مسیحیت شاید به‌مراتب از اسلام هم بیش‌تر پیرامونِ بخشش و بخشیدن سفارش شده باشد. چیزی که مسلّم به‌نظر می‌رسد این است که فهمِ لزومِ بخشش در ادیان، یک فهمِ طبیعی و اجتماعی و عقلانی و مِن حیث ضرورت بوده، امّا برای اطمینان از رعایتِ آن از سوی مردم، حواله داده شده است به قدرتِ قراردادی-ایمانیِ خدا. خدا بخشش را دوست دارد، خدا می‌بخشد، خدا بخشنده را دوست دارد، خدا پشیمان را دوست دارد، خدا پاداشِ بخشیدن را خودش می‌دهد و... . بنابراین باید بخشید، همان‌گونه که باید اخلاق‌مدار بود، چون از نظرِ «خدا» خوب است. استفاده از جایگاهِ خدا برای ترویجِ فضیلتِ بخشش که حکمی عقلانی برای زندگیِ اجتماعی‌ست، راه‌بردِ حکمایِ واضعِ ادیان بوده. این سوی معادله که یک فضیلتِ اخلاقی (و عقلانی) ترویج می‌شود و به هم‌گراییِ انسان‌ها و کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی می‌افزاید مثبت است، امّا یک ایرادی که حواله‌‌کردنِ علّة‌العلل و ریشه‌ی رفتارهای اخلاقی به رضایتِ خدا دارد این است که ممکن است آن فضیلت آن‌طوری که باید «درونی» نشود در فرد. «به‌خاطرِ» خداوند بخشیدن با بخشیدن ناشی از حکمی عقلانی تفاوتش در این است که مبنای اوّلی چیزی بیرون از «خودِ» فرد است و مبنای دوّمی خودِ او. و چون از نظرِ روانی و انتولوژیک انسان با «خود»ش (بیشتر) است تا با خدا (به‌عنوانِ یک غیرِخود)، ممکن است در جایی قدرتِ تشخیصِ چرایی و چگونگیِ رفتارِ اخلاقی را نتواند پیدا کند. ولی در شِقِّ دیگر که «خود» مبنای رفتارِ اخلاقی‌ست، علی‌رغمِ این‌که ممکن است از شدّت و پای‌بندی فرد به رفتارِ اخلاقی کاسته شده باشد نسبت به حالتِ «به‌خاطرِ خدا»، ولی می‌توان مطمئن بود که فرد در تشخیصِ لزومِ رفتارِ اخلاقی صادقانه‌تر و مدلّل‌تر خواهد بود. اخلاق در کانتکستِ دین مثلِ یک‌جور دوپینگِ ورزشی‌ست. یعنی در سمتِ ایجابی نتیجه‌ی مثبتی دارد، امّا اگر پای محاسبه و استدلال به میان بیاید، ممکن است اوضاع به‌هم بریزد و فرد نتواند تحلیلِ خوبی از چراییِ رفتارهایش ارائه دهد و این‌جاست که «داعش» می‌تواند سر بلند کند و مولوی‌شدن نمی‌تواند بازتولید و مدل بشود. بخششِ مدلّل و مبتنی بر «خود» یا مبتنی بر حکمِ عقلانی، بخششِ آگاه (conscious) است و بخششِ الاهیاتی-دینی و مبتنی بر غیرِخود یا حکمِ شرعی، بخششِ ناآگاه (unconscious) یا «نه‌به‌تمامه‌-آگاه» است.
امّا ضرورتِ عقلانیِ بخشش چیست؟ مثلِ اکثرِ مسائلِ بشری قصّه از زمانی شروع شده که انسان اجتماعی‌شدن را برگزیده است. در تعامل و هم‌زیستی با دیگری/ دیگران به‌هیچ‌وجه نمی‌توان بدونِ رواداری و مدارا و بخشش موفّق بود. انسان به‌حسبِ عدمِ علمش به «همه‌»ی پدیده‌ها و امورِ عالَم، همیشه ممکن است خطا کند و اصلاً در بسیاری از موارد خطاکردن پایه‌ و مسیرِ رسیدن به درست است. و خطاکردن در زندگیِ اجتماعی ممکن است دیگری یا دیگران را برنجاند یا حقوقی را از آنان سلب کند. اگر قرار باشد مطلقاً بخششی وجود نداشته باشد، انسان‌ها نمی‌توانند به حیاتِ اجتماعی‌شان ادامه دهند چون شبانه‌روز باید در مناقشه و فکرِ انتقام‌جویی از یک‌دیگر باشند و چه بسا هیچ‌کس زنده نماند! بنابراین بخشش یک اضطرار و حکمِ عقلانی‌ست برای «زندگی‌کردن». از طرفی برای این‌که بتوانیم طرح و برنامه‌های شخصی‌مان را به‌راحتی پی بگیریم، باید بتوانیم ذهن و روانِ آرامی داشته باشیم و بخشش، فرصت و آرامشی را مهیّا می‌کند تا انسان به کارهایش برسد. از دیگرجهت وقتی همه‌ی انسان‌ها در «نوع» مانندِ هم‌اند و علّتِ تفاوت‌هایشان اموری نظیرِ آموزش و تربیت و امکانات و شرایطِ جسمیِ متفاوت است، پس دلیلی ندارد که از ذاتِ انسانیِ خطاکار به‌خاطرِ خطایش رنجیده و دل‌خور یا عصبانی بشویم. هر خطایی که از سوی هرکسی سر می‌زند دلیل و علّتی دارد. آن دلیل و علّت یا می‌تواند مرتفع شود و یا این‌که می‌تواند شناخته و مدیریت شود. در هردو صورت می‌دانیم که آن «دلیل» موجبِ بروزِ خطا در فردِ موردِ نظر شده‌اند. تنها صورتی که می‌شود از فرد به‌خاطرِ خطایش دل‌آزرده شد و ماند و نبخشیدش، وقتی‌ست که فرد متوجّهِ خطایش بشود و از آن اظهارِ پشیمانی نکند یا آن را تکرار کند. کسی که پشیمان نیست را می‌توان نبخشید. پس عدمِ‌پشیمانی می‌تواند جوازی عقلانی و اخلاقی برای نبخشیدنِ فردِ خاطی باشد. امّا در غیر از این صورت، اخلاقاً و عقلاً می‌توان دیگری یا دیگران را بخشید. چون اوّلاً زندگیِ اجتماعی «آینده»ای دارد و نمی‌توان از آن آینده صرفِ‌نظر کرد و مدام واردِ مناقشه شد با دیگران و ثانیاً هر خطا و اشتباهی دلیلی دارد و همه‌ی ما می‌توانیم در شرایطِ مشابهِ یک‌دیگر قرار بگیریم یا گرفته باشیم و همین خطا از ما سر بزند یا نزند. یعنی هیچ انسانی ذاتاً برتر یا به‌تر یا اخلاق‌مدارتر یا عاقل‌تر یا متمدّن‌تر یا قانون‌مندتر از دیگری نیست و تفاوت‌ها در آموزش‌ها، برخورداری‌ها، تربیت‌ها، محیطِ فرهنگی و نهایتاً شرایطِ جسمانی‌ست. پس می‌شود با در نظر گرفتنِ این‌که همه‌ی ما انتولوژیکاً برابریم، دل‌سوزی و هم‌دلیِ بیش‌تری با خاطی پیدا کنیم و بفهمیم که خطای او ناظر به عرضیاتی‌ست که چه بسا از اختیار او بیرون بوده است. در یک کلام «اخلاق» ویژگیِ انتولوژیکیِ دازاین (یا انسان) و حقیقیِ اگزیستانسِ او نیست، عَرَضِ اختیاریِ عقلِ آگاهِ اوست.
امّا در نهایت نتیجه‌ی اخلاقی‌ای که من می‌خواهم از طرحِ این مسئله که شاید بدیهی نیز به‌نظر می‌رسیده بگیرم این است که «نبخشیدن» فعلی و رفتاری متناسب با مقتضیات و واقعیّاتِ زندگیِ فعلیِ انسانی نیست. بشر مدّت‌هاست که اجتماعی شده است و بعید به‌نظر می‌رسد تا مدّت‌هایی دیگر از این شکلِ زیستن خارج شود یا بتواند خارج شود. نبخشیدن عاقلانه نیست، چون به یکی از مهم‌ترین واقعیّت‌های زندگیِ فرد بی‌اعتناست. نبخشیدن روابط را می‌شکند و شکستن و تقطیعِ روابط، رفتاری مبتنی بر غیرِاجتماعی‌زیستن است. نبخشیدن منفعتی برای زندگیِ اجتماعی ندارد. نبخشیدن به بهتر‌شدنِ کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی که زندگیِ فرد را هم می‌سازد کمکی نمی‌کند. و نبخشیدن هوش‌مندانه، زیرکانه یا محصولِ بیش‌تر فهمیدن نیست. نبخشیدن از نشناختنِ هستی‌شناسانه‌ی انسان ناشی می‌شود. نبخشیدن، عصبانی‌ماندن از اگزیستانسِ نوعِ بشر است. و در آخر نبخشیدن منصفانه و هم‌دلانه و اخلاق‌مدارانه نیست، چون پیش‌فرضِ نبخشیدن این است که «مطمئنّاً من به‌جای او نبوده، نیستم و نخواهم بود».

نوشته شده در پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی با خودم فکر می‌کنم که این‌همه نامهربانی را از کجا می‌آوریم؟ منشأ و ریشه‌ی بی‌انصافی‌های ما در کجاست؟ تنفّر چه‌گونه در ما پدید می‌آید و زیاد می‌شود؟ گاهی احساس می‌کنم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که به سمتِ نامهربان‌تر شدن پیش می‌رود. به سمتِ وارونگی‌سالاریِ ارزشی.
به‌نظرم باید برگردیم به مفاهیمِ ارزش و ضدِّارزش و نیک و بد. اصلاً نیک چیست؟ بد چیست؟ ارزش یعنی چه؟ ضدِّارزش یعنی چه؟
با معانیِ لغوی‌شان کاری ندارم. خاستگاهِ این مفاهیم را باید جُست. در زمینه‌ی فکری‌ای که من به آن باور دارم، «زبان» تقدّمِ تاریخی دارد نسبت به هرگونه دستورالعمل، شریعت و مکتبی. یعنی ابتدا زبانِ ارتباط برقرار کردن با دیگری به‌وجود آمده و بعد هر دین و دیسیپلین و قاعده‌ و قانونی. اجدادِ ما ابتدا باهم ارتباط برقرار کرده‌اند و بعد برای تعاملات‌شان قاعده و قانون وضع کرده‌اند. بنابراین خوب و بد و ارزش و ضدِّارزش، از این نظر مفاهیمی قراردادی‌اند. یعنی بینِ فردِ آ و فردِ ب قرارداد شده است که چه چیزی خوب باشد و چه چیزی بد. یا در میانِ یک رمه و قبیله نیز. و هرچه یک قانون و قرارداد توانسته باشد شمولِ بیش‌تری در بینِ انسان‌های بیش‌تری پیدا کند، بیش‌تر به سمتِ بداهت و پیش‌فرض‌شدن حرکت کرده. و اکثرِ این قوانین و قراردادها یا حتّا همه‌شان با تکاملِ عقلِ انسان تکامل یافته‌اند. شاید روزی پوستِ انسانی دیگر را کندن و از دندان‌هایش گردن‌بند درست‌کردن افتخار و ارزش محسوب می‌شده و امروز مراقبت از جانِ انسان‌های دیگر. بنابراین خوب‌ و بدها که به آن‌ها «اخلاق» یا هنجارهای اخلاقی می‌گوییم، مفاهیمی قراردادی‌اند. امّا آیا این مفاهیم و قوانینِ قراردادی می‌توانند به‌واسطه‌ یا برای چیزهای ثابتی پدید آمده باشند؟ پاسخِ من این است که بله. مثلاً نیازِ گرسنگی یک چیزِ ثابتی‌ست برای نوعِ انسان. و این فرض که غذاخوردن خوب است (یعنی رفعِ نیازِ گرسنگی) به‌عنوانِ یک قرارداد، برای آن به‌وجود آمده است.
پس یکی از چیزهایی که هنجارهای اخلاقی را به‌وجود آورده، مکانیزمِ پاسخ به نیاز است. به تعبیرِ دقیق‌تر بخشِ مهمّی یا شاید همه‌ی اخلاقیات پیرامونِ تحوّلاتِ کمالیِ انسان -اعم از جسمی و فکری- پدید آمده‌اند. یعنی انسان‌ها به مرورِ زمان هرآن‌چیزی را که می‌توانسته نیازِ نوعِ انسان را بیش‌تر رفع کند و لذّت و آرامشِ بیش‌تری به او ببخشد و رنجش را کم‌تر کند، خوب نام نهاده‌اند و هرچیزی که عکسِ این روند را باعث می‌شده بد. امّا همان‌طور که گفتم با تکاملِ عقلِ انسان، تلقّیِ او از بیش‌تر و کم‌تر یا کیفیّتِ مکانیزمِ رفعِ نیاز هم تکامل یافته است. و در این روندِ تکاملی، زندگیِ اجتماعی نقشِ مهمّی ایفا کرده است. یعنی هرچه انسان بیش‌تر اجتماعی شد، به رفعِ نیازهایش هم مسالمت‌آمیزتر نگاه کرد. طبیعی‌ست؛ روزی شما فقط گرسنگیِ خود را می‌شناسید و می‌دانید که باید با اوّلین غذای ممکن شکم‌تان را سیر کنید، روزی باید بر سرِ به دست آوردنِ همان غذا با دیگری یا دیگران رقابت کنید و روزی نه‌تنها باید نیازهای‌تان را رفع کنید، که باید جان‌تان را هم در نزاعِ متبوع حفظ کنید و روزی دیگر نه‌تنها باید نیازتان را رفع کنید که باید نسبت به دوستان‌تان پاسخ‌گو باشید که از چه شیوه‌ای آن نیاز را رفع کرده‌اید، چون ممکن‌ است تبعاتِ آن رفعِ نیاز، ألم‌های بیش‌تری را به گروه و قبیله‌ی شما وارد سازد.
بشر تاریخِ پُرفراز و نشیبی را پشتِ سر گذاشته است. سرشار از بالاوپایین‌شدن‌ها و تجربه‌کردن‌ها. عدّه‌ای زودتر به فهمِ هنجارهای اخلاقِ اجتماعی رسیده‌اند و عدّه‌ای دیرتر. برخی آن را فهمیدند، امّا تا عملی‌اش کنند ناگزیر بودند که جنگ‌های خونینی را تجربه کنند و برخی نیز از قلّه‌ی فهمِ آن به سمتِ کوه‌پایه‌های بدویّتِ پیش از آن حرکت کردند و مدام این جابه‌جاییِ مرزهای اخلاقی در عملِ انسان به چشم می‌خورد. امّا با همه‌ی این تحوّلات و تفاوت‌ها، امروز تقریباً اکثریّتِ بشر نیازهای مهم‌ترِ خود را می‌شناسند و عقلانیّتِ مسالمت‌آمیزِ جامع‌نگرِ مقتضیِ رفعِ آن را هم اگر در عمل هم نتوانند پیاده کنند، لااقل در نظر می‌شناسند.
امروز در بخشِ اعظمِ اروپا و بعد از پشتِ سر گذاشتنِ دورانِ تیره‌ی قرونِ وُسطی و جنگ‌های خونینِ اوّل و دوّم، مردم می‌دانند که دروغ به نفعِ عقلِ بلندمدّتِ یک عضو از اجتماع نیست و دزدی لذّتی کوتاه‌مدّت و رنجی مضاعف در بلندمدّت دارد و خشونت آسیبی‌ست که به خودمان وارد می‌کنیم و نه فقط دیگری. امّا هیچ‌وقت نمی‌توان مطمئن بود که مردم این مفاهیم را آن‌گونه‌ای فهمیده‌اند که هیچ‌وقت از رعایتِ آن عدول نکنند. بنابراین یک قانونِ مدنیِ بسیار سخت‌گیر و منضبط بر آن‌ها نظارت می‌کند تا مردم مدام یادشان باشد که نه باید و نه می‌توانند دست از پا خطا کنند و اگر فردی به هر دلیلی خواست بیرون از دایره‌ی عقلانیّتِ اخلاقِ اجتماعی رفتار کند، قانون با آن برخورد می‌کند تا آسیبی به دیگران وارد نشود. البتّه حتّا با وجودِ چنین قانونی هم هیچ‌وقت تضمینِ صددرصدی برای هم‌زیستیِ کاملاً مسالمت‌آمیزِ مردم با هم وجود ندارد. بالاخره انسان هرچه‌قدر هم که محدود و معقول باشد، امّا در نهایت آزاد است و قانون نمی‌تواند همه‌ی جزئیاتِ زندگی‌ها را پوشش دهد. ولی به‌طورِ نسبی می‌توان گفت در بخشِ اعظمی از اروپای فعلی، هنجارهای اخلاقیِ با نرخِ مطلوبی رعایت می‌شود و اکثریّتِ مردم نیازهای مهم‌ترِ خویش و حقوق‌شان را می‌شناسند و عقلانیّتِ نسبتاً خوبی در میان‌شان رواج دارد. به تعبیرِ خلاصه‌تر می‌توان گفت آن‌جا ارزش‌ها بیش‌تر از ضدِّارزش‌ها حکومت می‌کنند و نیکی بر بدی نسبتاً تفوّق دارد.
در کشورِ ما متأسّفانه گاهی احساس می‌شود که ضدِّارزش‌ها هستند که تفوّق و سالاری دارند بر ارزش‌ها. گویی عقلانیّتِ حاکم بر اکثریّت یا عموم، یک‌نوع عقلانیّتِ دمِ‌دستی و کوتاه‌مدّت است. انگار وسعت و مقیاسِ اجتماعی‌بودنی که فرض می‌کنیم در مناسبات و رفتارهای‌مان، کمی تقلیل پیدا کرده به قوم و قبیله و رمه و خانواده و حتّا من‌مان. گاهی احساس می‌کنم به سمتِ بدویّتِ عقلِ انسانِ نخستین در حرکتیم. دروغ و دزدی و نفاق و ریا که بماند، گاهی خصم و خشونت‌هایی در قلب‌ها و ذهن‌هایمان نسبت به دیگری می‌پروریم که مشابهش را فقط در اجدادِ پیش از تاریخ‌مان می‌توان سراغ گرفت. مهربانی هیچ خصوصیّتِ ویژه‌ای نیست جز این‌که فرض کنیم آن دیگری هم انسان است. انسانی مثلِ ما. انصاف، چیزی نیست جز این‌که احتمال بدهیم آن دیگری خودِ من است در دیروزِ فردایم.
امّا افسوس، افسوس که به جایی رسیده‌ایم که عقلانیّت‌مان کوچک شده است. فقط امروزمان را می‌بینیم. قوانین و حکومت‌‌مان عادت‌مان داده‌اند که خود را متعلّق به اجتماعِ کوچکی بدانیم. خط و مرز کشیدن‌های دینی و سیاسی و فرهنگی، عوایدی جز کوچک‌کردنِ محیطِ دایره‌ی عقلانیّتِ اجتماعی‌مان نداشته و ندارد و نخواهد داشت. نمی‌شود به انسانی که یاد گرفته بینِ «من» و «دیگری» تمایز قائل شود، آموخت که حیاتِ دیگری حیاتِ توست. نمی‌شود به کسی که تمرین کرده تفاوت‌ها را پررنگ کند، یاد داد که اشتراکات را در نظر بگیرد. هرروز از کنارِ هم رد می‌شویم و به جان و مالِ هم تشنه‌ایم. تنفّرهایی را با خود حمل می‌کنیم که فقط منتظرِ یک بهانه‌اند تا خودی نشان بدهند. تبدیل شده‌ایم به انسان‌هایی که برای‌شان مهم نیست یک‌نفر جلوی چشم‌شان پرپر بشود یا ظلم و رنجی را متحمّل شود. تمامِ هدف‌مان این است که خودمان آرام باشیم. که ای کاش واقعاً یاد گرفته بودیم آرامش را در لحظه و آن و اکنون و امروزِ خودمان نبینیم و آرامش را عمیقاً و در تداوم طالب باشیم. آرامشِ من در بی‌انصافی و بی‌مروّتی و پیروزی در نزاعِ اکنونم با دیگری نیست، آرامشم در این است که با دیگری‌های بی‌شمارتری بتوانم رفتارهای مسالمت‌آمیزتر، صادقانه‌تر و مهربانانه‌تری داشته باشم. آرامشِ من در این است که دیگری را انسانی ببینم در نوع، برابر با خودم. انسانی که نیازها و حقوقی مشابه با من دارد. انسانی که اگر هم آموزش و امکانات و برخورداری‌هایی متفاوت از من، او را در شرایطی متفاوت از من قرار داده، معنایش این نیست که در انسانیّت و مهربانی و عشق هم واجد و لایقِ تبعیض و نابرابری باشد و بدانمش. ای کاش می‌دانستیم که آرامشِ من در تلاشی‌ست که برای حرکت به سمتِ برابریِ بیش‌ترِ انسان‌ها می‌کنم. دیگرخواهی همان خودخواهی‌ست؛ و هرچه خودی که می‌شناسیم اجتماعی‌تر، عقلانی‌تر، آگاه‌تر و دوراندیش‌تر باشد، انسانی دیگرخواه‌تر خواهیم بود در عمل.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این سؤال که «آیا هنرها (یا ورزش‌ها)ی رزمی در حالتِ مختلط (میکسد) که شاملِ دعوا یا مبارزه‌ست، توجیهِ اخلاقی دارند یا نه؟» برای من پیش آمده و ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد. برای رسیدن به پاسخِ این سؤال یا لااقل اندیشه‌ورزی‌کردنِ پیرامونِ سؤال، لازم است تا مقداری درباره‌ی سبک و سیاقِ این ورزش‌ها (تا جایی که مطّلع هستم) توضیح بدهم.
رشته‌ای که من مشغولش هستم (کیک‌بوکسینگ)، همان‌طور که از اسمش پیداست، یک هنرِ رزمیِ ترکیبی (از ضرباتِ پا و دست) است. آمادگیِ یک ورزش‌کارِ کیک‌بوکسینگ شاملِ این مراحل می‌شود: حرکاتِ کششی و انعطافی، تمریناتِ هوازی (سرعتی‌)، تمریناتِ قدرتی (که به تقویتِ ماهیچه‌های بدن می‌پردازد) و یادگیریِ انواعِ ضربه با پاها و دست‌ها.
این مراحل، عمده‌ی زمانِ هر جلسه‌ی تمرین در باشگاه را به خودش اختصاص می‌دهد. بسته به امکاناتِ باشگاه، در مرحله‌ی یادگیریِ ضرباتِ دست‌وپا، ممکن است شما تمرینات را با کیسه‌ها(ی بوکس) و میت‌ها انجام دهید، یا رودرروی یک ورزش‌کارِ دیگر به عنوانِ مبارزِ فرضی. برای ضرباتِ دست، حتماً از باندِ محافظِ( مچ و انگشتان) و روی آن دست‌کشِ بوکس استفاده می‌شود و محافظِ دندان‌ (لثه) هم استفاده می‌شود. در بعضی از رشته‌های رزمی مثلِ کونگ‌فو و...، از ساق‌بندِ پا هم استفاده می‌شود. امّا در کیک‌بوکسینگ به‌علّتِ این‌که یک رشته‌ی دعوایی‌تر و آزادتر است، سعی می‌شود تا از محافظ‌های کم‌تری استفاده شود تا آمادگیِ بدن برای دریافت و تحمّلِ ضربات بیش‌تر شود.
مسابقاتِ رسمیِ کیک‌بوکسینگ به چند صورت انجام می‌شود. مسابقاتِ نیمه‌آزاد (کنترلی) و مسابقاتِ (کاملاً) آزاد. در مسابقاتِ نیمه‌آزاد یا سمی‌فایتینگ، از کلاهِ ضربه‌گیر و بیضه‌‌بند و ساق‌بند استفاده می‌شود و بعضی از انواعِ ضربه خطا تشخیص داده می‌شوند و ممنوع‌اند. امّا در مسابقاتِ تمام‌فایت و آزاد، تقریباً هیچ محافظی وجود ندارد (به‌جز لثه و بیضه‌بند) اغلبِ ضربات مجازند و دومبارز می‌تواند لطمات و صدماتِ جدّی‌ای به‌هم وارد کنند. حتّا در بعضی‌ از مسابقات، یکی از دو مبارز می‌میرد. این‌چنین مسابقات در همه‌ی کشورها مجاز نیست و معروف‌ترینش تحتِ عنوانِ «یو.إف.سی.» در امریکا برگزار می‌شود و در جایی به اسمِ «قفس». مسابقه‌ی کم‌تر خشنِ دیگری هم هست به اسمِ «کِی‌.1» که در کشورهای بیش‌تری برگزار می‌شود و تلفاتِ جانی‌اش کم‌تر از یو.إف.سی. است.
ما در باشگاه که تمرین می‌کنیم، گاهی مربّی ازمان می‌خواهد که با هم مبارزه(ی تمرینی) کنیم. تنها محافظ‌هایی که استفاده می‌کنیم لثه و باند و دست‌کش‌ِ بوکس‌اند و حتّا بیضه‌بند هم نداریم. و مهم‌تر این‌که هیچ داور و ناظری هم تمرین‌مان را تماشا نمی‌کند. دونفر دونفر در گوشه‌گوشه‌ی باشگاه به مشغولِ مبارزه می‌شویم. گاهی هم خودِ مربّی با هرکدام‌مان به صورتِ جداگانه در رینگ مبارزه می‌کند تا فنون و تاکتیک‌هایی را آموزش دهد در قالبِ آن مبارزه. تجربه‌ی شخصیِ من در باشگاه، چیزی را به من آموخت و آن این‌که انسان‌ها در خوی و نیّت و تفکّر باهم متفاوت‌اند و اگر قانون نباشد، هرکاری ممکن است انجام پذیرد. مثلاً، گاهی من با یک مردِ 52ساله‌ که قبلاً بوکسور بوده مبارزه‌ی تمرینی می‌کنم. ضرباتِ دستِ خیلی خوب و سنگینی دارد، امّا پاهایش کند و ضعیف‌اند. برعکس، من ضرباتِ دستِ خوبی ندارم و ضرباتِ پایم قابلِ توجّه است. وقتی با او تمرین می‌کنم، مدام به مسائلی توجّه می‌کنم. مثلِ سن و سالِ او، هدفِ خودم از فعّالیت در یک رشته‌ی رزمی (که سلامتی و آمادگیِ ورزشیِ بدنم است) و این‌که محافظ ندارد و داوری ناظرمان نیست و... . چندجلسه‌ای که باهم تمرین می‌کردیم، متوجّه شدم که او این توجّهات را کم‌تر از من (لااقل به خودش) دارد و بی‌مهابا ضرباتِ دستش را روانه‌ی صورت و سرِ من می‌کند. برای این‌که آسیب نبینم، مجبور بودم استراتژی‌ام را عوض کنم. پس ضرباتِ پا را جدّی‌تر استفاده کردم و ضرباتِ دستم را هم با تمریناتِ ویژه‌ای شروع به قوی‌تر کردن کردم. نتیجه این شد که در یکی از جلسات، به ستوه آمد و گفت: «همه‌ش پای راستِ منو می‌زنی» (دردش گرفته بود) و بعدتر حتّا ضرباتِ چپ و راستِ دستم هم به سر و صورتش اصابت می‌کرد و آزارش داد. یا هم‌باشگاهیِ دیگری دارم که جوانی‌ست با آمادگیِ جسمانیِ بالا که قبلاً رشته‌ی موی‌تای را کار کرده و مهاجر است از گیلان. او هم مثلِ اکثرِ هم‌باشگاهی‌ها ضرباتِ پای ضعیفی دارد. (در باشگاه‌های ایران، اغلبِ ورزش‌کارانِ رزمی ضرباتِ پای ضعیفی دارند. چون برای دست‌یابی به ضرباتِ پای خوب و درست، باید حرکاتِ کششیِ فراوان و طولانی‌ای انجام دهند. امّا برای ضرباتِ دست، کافی‌ست اصلِ تکنیکِ ضربه را یاد بگیری و کمی به آن خشونت و قدرت اضافه کنی). شگردِ او در مبارزه این است که کاملاً در گارد فرو می‌رود تا چنددقیقه‌ای از مبارزه بگذرد و او احساس کند که حریفش خسته شده و بعد نفوذ می‌کند و چند ضربه‌ی دستِ سنگین می‌زند به قصدِ سر و صورت و گردن. او از هیچ ضربه‌ای فروگذار نمی‌کند. پنجاه‌درصدِ ضرباتِ دستش خطاست. یعنی به پشتِ سر و گیج‌گاه می‌زند. و فارغ از این‌که تو لثه در دهانت هست یا نه، به دهان و بینی هم ضربه می‌زند. این‌جور که من فهمیده‌ام، هدفش «لطمه»زدن به حریف است، نه نشاندنِ ضرباتِ متفاوت به بدنِ حریف و گرفتنِ امتیاز. درواقع برای ناک‌دانی و ناک‌اوت‌کردن ضربه می‌زند، نه برای بردنِ مسابقه. برای داشتنِ چنین نگاهی، علاوه بر این‌که باید خشونتِ زیادی در وجودت داشته باشی، باید به خیلی چیزها هم فکر نکنی و نادیده‌شان بگیری. یعنی به شرایطِ حریف و سلامتش و شرایطِ مسابقه. این‌که تمرینی‌ست یا مسابقه‌ای و آزاد است یا نیمه‌آزاد و چه محافظ‌هایی دارد و بعدتر هم به تبعاتِ مبارزه. یعنی باید کمی لایعقل و خشن باشی. راستش من نه می‌خواهم و نه می‌توانم چنین نگاهی داشته باشم. چون از ابتدا هم برای مسابقه‌دادن و «بُردن» و آسیب‌زدن (به خودم یا دیگری) پا به باشگاه نگذاشتم. من برای سلامتی و تناسبِ اندام و کمی افزایشِ قدرتِ بدنم رفتم باشگاه. و اگر هدفم هم این‌ها نبود، باز نمی‌توانستم هر آینه به شرایطِ خودم و حریف فکر نکنم و ملاحظاتی نداشته باشم. نمی‌توانستم مدام به اخلاقی‌بودن و نبودنِ کاری که انجام می‌دهم فکر نکنم. به این‌که اگر این ورزش است، مرزِ بینِ ورزش و غیرِورزش کجاست؟ فرقِ بینِ من با بازجویی که یک زندانی را شکنجه می‌کند در چیست؟ فرقِ من با هرکسی که به دیگری یا دیگران آسیب می‌زند در چه چیزهایی‌ست؟ این سؤال‌ها، مانع از این می‌شوند تا به «هر» قیمتی تن به شرایطِ حاکم بر باشگاه یا رشته‌ی ورزشی‌ام بدهم. یک خطِّ قرمزهایی برای من وجود دارد که نمی‌توانم از آن‌ها عبور کنم. سلامتِ خودم و دیگران اولویتِ اوّل و آخرِ من است و هرچیزی که بخواهد این را تحت‌الشّعاع قرار دهد و بستگی به انتخابِ من داشته باشد، از آن احتراز می‌کنم. حتّا اگر به این قیمت تمام شود که «ترسو» قلمداد شوم (که معمول است در فرهنگِ رشته‌های ورزشی به هرکسی که خوی مبارزه‌جویی نداشته باشد با چشمِ این‌که ترسوست بنگرند)؛ یا این‌که آسیب بیش‌تری ببینم، چون آسیبِ کم‌تری می‌خواهم برسانم. (بعضی‌اوقات نمی‌شود به مربّی بگویی من تمرین نمی‌کنم، و خبر هم نداری که حریفت چه‌جور خوی و افکاری دارد. بنابراین واردِ مبارزه‌ای می‌شوی و مجبوری ادامه‌اش بدهی. این‌جا اگر حریفت خوی وحشیانه‌ای داشته باشد، و اگر تو نخواهی که مثلِ او باشی، احتمالاً مجبوری کمی آسیب ببینی.)
به‌ هر صورت من فکر می‌کنم، فارغ از این‌که یک رشته‌ی ورزشی را انتخاب می‌کنیم، چیزی که مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن است، خودِ فرد و انتخاب‌ها و نیّاتش است. تقریباً می‌توان گفت که هیچ شرایطی نمی‌تواند آزادیِ انتخابِ اخلاقی را از انسان بگیرد. تو می‌توانی در همان‌ لحظه‌ای که از دیدِ حریف یا هم‌باشگاهی‌هایت متزلزل تلقّی می‌شوی چون ضرباتت بوی خون نمی‌دهند، سرسختانه و استوار، روی اصولِ اخلاقی‌ات ایستاده باشی و در حالِ دفاعِ جانانه از آن اصول باشی. و می‌توانی در عینِ قهرمانی و اقتدارِ چشم‌گیرت و تشویق‌های دیگران، تبدیل شده باشی به یک شکنجه‌گر یا جلّاد و حیوان. مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن، در درونِ هر فردی‌ست که مشخّص می‌شود و در بیرون و در انتخاب‌های او نمود پیدا می‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزومه‌ام را برای قلبم مرور می‌کنم. قلبم بعد از یک بررسیِ ساده و عمیق، استخدامم می‌کند.
کارم را شروع می‌کنم. درواقع کارم را شروع کرده‌ام. یعنی از مدّت‌ها پیش شروع کرده بودم. کارم «بودن» است.
شب‌ها می‌خوابم و روزها بعد از یک خوابِ کافی بیدار می‌شوم. (البتّه بعضی اوقات هم که لازم داشته باشم، شب‌ها بیدار می‌مانم و روز را دیرتر شروع می‌کنم). صبحانه می‌خورم و کارتِ بودنم را روی پاهایم می‌کشم. تأخیر، معنایی ندارد. کیفیّتِ بودن هم‌واره مهم‌تر از کمّیّتِ بودن است. پس مهم نیست که یک‌روز ساعتِ هفت، روز را شروع کنم، یا روزِ دیگری ده.
پشتِ میزِ آموختن می‌نشینم و فایلِ اهدافم را باز می‌کنم. راه‌ها و مسیرها و مهارت‌هایی هست که باید بیاموزم.
بعضی از روزها رئیسم -مغزم- جلسه برگزار می‌کند. باید بروم به اتاقِ جلساتِ فکرم و تأمّل کنم. گاهی با کتاب‌ها جلسه می‌گذارم، با مقاله‌ها، با آدم‌ها و تجربه‌هایشان. حتّا گاهی با طبیعت.
ظهرها غذا می‌خورم. کمی استراحت می‌کنم. حتّآ اگر بتوانم کمی می‌خوابم. وسطِ کار موسیقی گوش می‌دهم، چای می‌خورم. لذّت می‌برم. حراستِ اداره‌ی بودن، به پوششم کاری ندارد. وقتی لذّت می‌برم توبیخ نمی‌شوم.
هیچ‌وقت حرفِ هیچ رئیسی را به این دلیل که رئیس است و حیات و بقاءِ شغلم در دستانِ تصمیم‌گیریِ اوست، مقدّمِ بر تشخیصم قرار نمی‌دهم. همیشه می‌توانم به همه‌چیز و همه‌کس (که خودم هم مستثنای از آن نیستم) شک کنم. همیشه همه‌چیز می‌تواند درست‌تر و دقیق‌تر باشد و بشود. همیشه به آن‌چه که باور دارم و رسیده‌ام عمل می‌کنم. سازمانِ بودن، هیچ قاعده‌ای جز «آن‌چه را انجام بده که درست می‌دانی‌اش» ندارد.
گاهی که در مسیرِ بودنم کودکِ فقیر و فال‌فروش یا مرد و زنِ دست‌فروش و جوانِ بی‌کار می‌بینم، قلبم تیر می‌کشد و غصّه می‌خورم. در آن‌ها خانواده و ساختارِ اقتصادی-اجتماعی و نقشِ حاکمیّت را پررنگ می‌بینم. هیچ‌وقت هیچ جوانِ بی‌کاری را که سلامتِ عقلانی و جسمانیِ حدّاقلّی دارد، به‌خاطرِ بی‌کاربودنش مقصّر نمی‌دانم و شماتت نمی‌کنم. جامعه مقصّر است که او بی‌کار است. هیچ‌وقت کسی را که به هر قیمتی بودنش را مشغولِ به شغلی درآمدزا کرده، به صِرفِ حقوقی که می‌گیرد و درآمدی که دارد تحسین نمی‌کنم. بودنِ آدم‌ها را مهم‌تر از دارایی‌های آدم‌ها می‌دانم. بلکه دارایی‌های آدم‌ها را در پول و امکاناتِ مادّی‌شان نمی‌دانم. مارکِ لباس و فیشِ حقوقی و دکوراسیونِ داخلی و مدلِ ماشینِ آدم‌ها و مدرکِ تحصیلی‌شان برایم مهم‌تر از قلب و احساس و اخلاق‌شان نیست. رنجِ دیگری رنجِ من است. دیگری منم. هیچ فرقی بینِ من و آن خوش‌بختِ سوئدی یا آن بدبختِ خاورِمیانه‌ای و افریقایی نیست. هیچ فرقی بینِ من که با پاهایم راه می‌روم و آن‌که گران‌قیمت‌ترین ماشین را می‌راند نیست. هیچ فرقی بینِ من و آن‌که دزدی می‌کند نیست.
اوّل یا آخرِ هر ماه حقوق نمی‌گیرم. هروقت بتوانم پولی داشته باشم، خرجش می‌کنم. برای لذّت‌های خودم. برای لذّت‌های عزیزانم. پول، هدفِ زنده‌گی‌ام نیست. پول متأسّفانه ابزار و راهی‌ست برای خوش‌تر بودن. اگر می‌توانستم جهان را از نو بسازم، جوری می‌ساختمش که به پول و اقتصاد احتیاج نباشد. جوری که منابعش محدود نباشند و تناسبی بینِ نیازها و امکانات باشد. جوری که هیچ‌وقت هیچ‌ چیزی تویش کم نباشد و همه لذّت ببرند و هیچ رنجی در آن نباشد.
من بی‌کارم. امّا از بی‌کاری‌ام خجالت نمی‌کشم. از این‌که حقوق نمی‌گیرم شرمنده نیستم. از این‌که ماشین و خانه‌ی مستقل ندارم احساسِ حقارت نمی‌کنم. من بی‌کارم و ممکن است روزی از روزها از بی‌کاری فقیر بشوم و حتّا بمیرم. امّا مگر من آدمِ به‌تری از آن دانش‌مندانی که در طولِ تاریخِ بشر، شکنجه شده و مرده‌اند هستم؟ مگر من فرقی با آن‌هایی که در جنگ‌های جهان کشته شده‌اند دارم؟
من بی‌کارم، امّا سالمم. عقل دارم. اندیشه دارم. مهارت و تخصّصکی دارم. پس اگر بی‌کارم، مشکلِ من نیست. مشکلِ جامعه‌ست. مشکلِ تاریخ و جغرافیا و شرایطی‌ست که در آن قرار دارم. هیچ‌وقت در این شک نمی‌کنم که من مقصّرم. من بی‌کارم و مقصّر نیستم. همان‌طور که خیلی‌ها باکارند و مقصّرند.
من بی‌کارم و آبِ‌رو دارم. بی‌کارم و سربلندم. بی‌کارم و رنج می‌کشم و به خودم می‌بالم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دین از منظرِ ایدئولوژیک (و به‌مثابهِ باور یا منظومه‌ای از معتقدات)، حتّا در حدّاقلّی‌ترین و فردی‌ترین تفسیرِ ممکن، اقتضائات و کارکردهایی را مترتّب می‌گردد. یعنی «دین» به‌عنوانِ «هست»، دلالت می‌کند. (مرادِ من از دین، هر مدل از باور یا مجموعه‌باورهایی‌ که درباره‌ی خدا، آفرینش و مرگ، از موضعی ماهیت‌گرایانه، محتوم و به صورتِ داناییِ ماقبلِ تجربی اظهارِ نظر می‌کند است.)
دین، مانندِ همه‌ی ایدئولوژی‌های دیگرِ تاریخِ حیاتِ بشر، پیشانی‌نوشت و ایده‌ای درباره‌ی بخش یا بخش‌هایی از زنده‌‎گیِ انسان دارد؛ چه در ساحت و شمایلِ انتخابی خصوصی، و چه در قالبِ رنگ و انتخابی گروهی. دین در تشکیکی‌ترین، پراگماتیستی‌ترین و سروشی‌ترین ادّعای مفروض هم در ریشه می‌گوید «چیزی هست». همین «چیزی هست» نقطه‌ی اشتراکِ همه‌ی ایدئولوژی‌های جهان است. «چیزی هست» یعنی لااقل یک گزاره‌ی قطعی وجود دارد. هیچ ایدئولوژی‌ای وجود ندارد که لااقل یک گزاره‌ی قطعی نداشته باشد. بنابراین فرقی نمی‌کند که تفسیرِ دین، یک تفسیرِ توتالیترِ سیاسی باشد یا یک تفسیرِ رحیمانه-عارفانه-نواندیشانه‌ی موافق با حقوقِ بشر.
دین به‌مثابهِ یک ایدئولوژی، و ایدئولوژی به‌ معنای لااقل یک گزاره‌ی قطعی، غفلت می‌آفریند. یعنی می‌‌گوید چیزی هست و تکلیف می‌کند که درباره‌ی لااقل یک‌ گزاره، تشکیک و تردید و تحقیق و آزمایش و تأمّل و رد و نفی صورت نگیرد.
با این مقدّمه، می‌خواهم به یک یا چند غفلتِ دین‌بنیادِ جامعه‌ی خودمان بپردازم. واضح است که در تحلیلِ مصادیقِ جامعه، از چهارچوب‌های منطقیِ مقتصیِ بحثِ نظری فاصله گرفته می‌شود. به این معنی که اگر آسیب‌شناسیِ غفلتِ دین‌بنیادِ جامعه‌ی فعلی صورت می‌گیرد، تفسیر و قرائت و فرآیندِ اجتماعی‌شدنِ دین در جامعه‌ی ایران لحاظ نمی‌شود، بلکه فرآورده، محصول و واقعیتِ جامعه در نظر گرفته می‌شود.
یکی از غفلت‌های دین‌بنیادِ جامعه‌ی ما، بی‌توجّهیِ فراگیر به نیازهای جنسیِ افراد است. در قوانینِ جمهوریِ اسلامیِ ایران و عمل‌کردِ نهادهای حکومتی و دولتی، رفعِ نیازِ جنسی فقط از طریقِ ازدواجِ رسمی‌ست که معنا می‌یابد و هیچ ساختارِ قانونیِ سازمان‌یافته‌ یا هیچ مارکتِ علنیِ موردِ حمایتِ نهادهای قانونی، وجاهت و رسمیت و ماهیت ندارد. یعنی اگر در جامعه‌ی هشتادوپنج‌میلیون‌نفریِ ایران، زن یا مردی بخواهد از غیر از مسیرِ ازدواج به رفعِ نیازهای جنسیِ خود بپردازد، نه‌تنها هیچ‌گونه حمایتی از او نمی‌گردد، که اگر موفّق به این کار بشود، در اغلبِ حالت‌های ممکن می‌تواند مجرم شناخته شود. یعنی اگر بتواند با کسی ارتباطِ جنسی برقرار کند، یا تجاوز است، یا توافق. اگر تجاوز باشد که تکلیفش مشخّص است. اگر توافقی باشد، یا توافقِ طرفینی‌ِ غیرِتجاری‌ست یا تجاری. اگر توافقِ طرفینیِ معمولی باشد، یا تحتِ مناسباتِ مذهبی و صیغه‌ست، یا نیست و دوستی، هم‌خوابی و امثالِ این چیزهاست. و اگر توافقِ طرفینیِ تجاری باشد، باز هم یا صیغه‌ست و یا هم‌خوابی با یک شاغلِ جنسی. در همه‌ی این حالات به‌جز ازدواجِ موقّتِ ثبت‌شده یا صیغه‌ی احرازشده‌ی موردِ پذیرشِ نهادهای نظارتی، طرفینْ اقدامی مجرمانه و خلافِ قانون مرتکب می‌شوند که قابلِ پی‌گرد و مجازات است. تازه علاوه بر این‌که خودِ پروسه‌ی موفّقیّت در پیدا کردنِ پارتنرِ جنسی در جامعه‌ی ما، یک عمل و مسیرِ سخت و پرریسک است. سخت است چون فرهنگِ عمومیِ شکل‌گرفته‌ی برآمده از دین و قوانین، پذیرش و کانسپتی در این نوع از مناسباتِ رفتارِ جنسی ندارد و پرریسک است چون حمایتِ قانونی و بهداشتی و مالیاتی و پلیسی و حقوقی از افراد وجود ندارد در این زمینه.
حالا به این پیچیده‌ی فرهنگی اضافه کنید پوشش و حجابِ اجباری و قانونی را هم. اضافه کنید ممنوع‌بودنِ دینی-قانونی-فرهنگیِ اختلاطِ زن و مرد را. اضافه کنید نرخِ بالای تورّم و بی‌کاری را. اضافه کنید قدرتِ خریدِ پایین و مشکلِ اسکان را. اضافه کنید کم‌بودِ فضاهای تفریحی را. اضافه کنید تفکیکِ جنسیتیِ مدارس از اوّلِ دبستان تا آخرین سالِ پیش از دانش‌گاه و در بعضی موارد تا بعد از دانش‌گاه را. اضافه کنید محدودیت‌ها و ممیّزی‌های رسانه‌ای، تله‌ویزیونی و سینمایی را. اضافه کنید خلافِ قانون و جرم بودنِ مهمانی‌های مختلط را. اضافه کنید خطِّ تحدید و توقّف‌ِ حکومتی برای فعالیتِ گروه‌ها و اهالیِ موسیقی و اساساً خودِ موسیقی را. اضافه کنید دوماهِ تمام محرّم و صفر به‌علاوه‌ی دهه‌ها و روزهای عزاداریِ مذهبی و عمومی را. اضافه کنید مضائق و مصاعبِ اقتصادیِ ازدواج و بالارفتنِ سنِّ این مقوله را. و همین‌طور می‌شود چیزهای مختلفی را برشمرد و اضافه کرد.
در چنین جامعه‌ای، رفعِ نیازِ جنسی تبدیل شده است به «مسئله». مسئله‌ای که بیش‌تر به بمب و خوره شبیه است. انسان‌های فراوانی روزانه زیرِ بارِ یکی از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین اقتضائاتِ جسمانیِ خودشان له می‌شوند و برای کسی اهمیتی ندارد. مثلِ این‌که شرایطی پیش بیاید که رفعِ ادرار با مشکل مواجه شود و به «مسئله» تبدیل بشود. رفعِ نیازِ جنسی کاملاً به اجابتِ مزاج و دفعِ فضولات شبیه است. یک نیازِ جسمانیِ روزمرّه و بایولوژیک.
چرا برای حلِّ این مشکل کاری انجام نمی‌شود؟ چون دین به‌مثابهِ ایدئولوژی، «هست»ش به قرائتِ حکومتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران تفسیر شده است. این‌که قرائتِ علی مطهری و حمید رسایی در مجلس یا مصباحِ یزدی و عبدالکریم سروش در فلسفه یا آقایان امجد و خامنه‌ای در فقه و حوزه باهم متفاوت است، دلیلِ وضعیتِ موجودِ ایران نیست. دلیلِ وضعیّتِ فعلیِ ایران، حکومتِ ایدئولوژیک است. وجودِ ایدئولوژی در پیشانیِ قانون‌گذاری‌. دین می‌گوید لااقل یک گزاره‌ی قطعی وجود دارد. به رسمیت‌شناختنِ لااقل یک گزاره‌ی قطعی در تدوینِ قانون، مساوی‌ست با به رسمیت‌شناختنِ همه‌ی تفاسیرِ ممکن از یک گزاره. هیچ معیاری برای این‌که چه تفسیری از یک گزاره‌ی قطعی بشود وجود ندارد مادامی که آن گزاره از پیش پذیرفته شده باشد. پس فقط در صورتی که هیچ گزاره‌ی قطعی‌ای در تدوین و نگارشِ قوانینِ یک حکومت فرض نشده باشد می‌توان از آن حکومت انتظارِ عقلانیّت و منطق و توسعه و رفاه برای اکثریتِ افراد را داشت. هیچ حکومت و سیستمِ قانونیِ مبتنی بر ایدئولوژی در هیچ‌کجای جهان، یک حکومتِ قابلِ پیش‌بینیِ عقلانیِ عادل نخواهد بود.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه برام سؤال بود که چرا خوانندگانِ وبلاگم، این‌قدر علاقه‌مندِ وجه و دوره‌ی شعر و شاعریِ نوشته‌های من‌اند. حتّا به‌طورِ مصداقی برام عجیب بود که چرا معدود ترانه‌هایی که روی بلاگم گذاشته‌م و از نظرِ فنّی هم ضعیف‌اند (چون من ترانه‌ خیلی کم گفته‌م و ترانه‌سرا نیستم)، این‌قدر طرف‌دار دارند. («این‌قدر» در نسبت با بقیه‌ی موضوعاتِ بلاگم و نه الزاماً تعدادِ زیادی. درصدِ بالایی)
حالا پاسخی براش دارم. یک علّتی که طیف و کسری از ما (مثلاً مردمِ ایران)، شعر و ترانه و نوشته‌های گل‌وبلبل رو دوست‌تر داریم، اینه که احساساتی هستیم. ما این‌که کسی اشکامونو پاک کنه و خاکِ لباسمونو بتکونه و زخمانونو مرهم بذاره رو ترجیح می‌دیم به این‌که کسی علّتِ زخمی‌شدن‌هامونو بهمون نشون بده (ولو دستِ رحیمانه‌ای هم برای نوازش نداشته باشه). و شوربختی این‌جاست که فلسفه و حکمت و تحلیل رو هم در پوشش و ظاهرِ سمپاتی و ترحّم می‌پذیریم. یعنی اگر ترانه‌سرا یا شاعری پیدا بشه که شعر و ترانه رو ابزارِ منویاتِ حِکْمیِ خودش بکنه، یا به تعبیرِ اعم دل‌سوزی رو ابزارِ تعلیل و نصیحت، ما در اون موقِف پذیرش خواهیم داشت. و این اوجِ احساساتی‌گرایی و عادت به فریب‌خوردنه. چون دل‌سوزی و مهربانی و رومنس و تسامح و ترحّم یک ساحت‌اند و در جای خود مغتنم، و تعلیل و تفلسف و اندیشه‌ ساحتی دیگه. این دو نمی‌تونن در یک ارزش‌داوریِ غلط به‌هم ترجیح داده بشن و جای هم رو بگیرن.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در همون لحظه‌ (یا موقعیّتی) که از نظرِ یک پراگماتیست (عمل‌گرای حسّیکِ مصلحت‌مآب) یا به زبانِ ساده‌تر یک خوش، یک طرف‌دارِ عشق و محبّت؛ خندیدن یا دستِ نوازش کشیدن به سرِ یک محتاجِ ترحّم، عملی درست و واقعی و مقدّس به‌شمار می‌ره، یک فیلسوف داره به علّت‌ها و مکانیزم‌های خنده، عشق، خشونت و رحمت فکر می‌کنه. به ریشه‌های وجود، کم‌یابی و فراوانیِ این‌ها.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همین‌جور تأمّلی و بدونِ پشتوانه‌ی مطالعه‌ایِ مشخّص، به چند معنی و شأنِ از اخلاق‌مداری فکر می‌کنم. یک شأنِ خیلی ابتدایی از اخلاق رو اخلاقِ متبوع از انفعال تلقّی می‌کنم. انفعال، محافظه‌کاری و به‌نوعی عدمِ اصطکاک، می‌تونه شأنی «حدّاقلّی» از اخلاق رو ایجاب بکنه. در عینِ این‌که می‌تونه باعثِ بی‌اخلاقی هم بشه.
شأنِ دوّمی از اخلاق هم هست که اخلاقِ محاسبه و مراقبه‌ و نزاکته. اخلاقِ برآمده از حساب‌گری و انضباط و تعهّد. خودگِرَویِ اخلاقی در همین محدوده تعریف می‌شه. این شأن و سطح از اخلاق، خیلی خوب و معقول و کافیه برای بهشت‌شدنِ زنده‌گیِ اجتماعی اگر به‌طورِ کامل اجرا بشه از طرفِ همه.
شأنِ سوّمی هم هست که اخلاقِ حاصل از عشقه. اخلاقِ فرای محاسبه. اخلاقی که چیزی بیرون از دایره‌ی محاسبه و به طریقِ اولی انفعال باعثش می‌شه. امّا این بیرون از دایره‌ی محاسبه بودن، به معنای شاملِ محاسبه نبودنِ این سطح از اخلاق نیست. چون چیزی که بخواد «کاملاً» بی‌اعتنا به محاسبه‌های معقول باشه، در عینِ این‌که می‌تونه اخلاق رو ایجاب کنه، موجبِ بی‌اخلاقی هم می‌تونه بشه. بنابراین این سطح از اخلاق، به این صورت فراتر از محاسبه‌ست که در عینِ پاسخ‌های عقل و ذهنِ حساب‌گر به معادله‌ی رابطه، به‌خاطرِ یک‌جور عشق به دیگری (با علّتِ باور به یک وجودِ مفروضِ متافیزیکی نظیرِ خدا، معنویّت، نیکی یا امثالِ این معانی)، رفتاری رحیمانه و عاشقانه اتّخاذ می‌شه. ایثارِ جان، رحمتِ بی‌شائبه و تواضعِ خالص از این نوعِ از اخلاق‌اند. این اخلاق، محاسبه رو هم در خودش داره، امّا محاسبه اقتضائش نمی‌کنه، بلکه صرفاً جزئی از ملزوماتشه. نادانیِ پس از دانایی رو می‌شه مشابهِ این مکانیزم تلقّی کرد. 

نوشته شده در شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر اخلاقی‌بودن رو رتبه‌بندی کنیم و به چند نوع خاست‌گاهِ اخلاقی قائل باشیم؛ می‌شه این‌طور در نظر گرفت که یک‌نوع اخلاقِ خیلی‌خوب داریم که میوه‌ی درختِ فلسفه‌های انسان‌گراست و درونِ دایره‌ی محاسبه‌ها و منافعِ فردی و جمعی ایجاب می‌شه. خودگِرَویِ اخلاقی (نظریاتِ هابز و آدام اسمیت). توضیحش می‌شه این‌که ما انسان‌ها به‌خاطرِ مصالح‌ و منافعِ معقولِ بلندمدّت‌مون در فرآیندِ زنده‌گیِ جمعی، یک‌سری رفتارهای اخلاقی رو مرتکب می‌شیم. مثلِ خوش‌قولی، صداقت، نظم، انصاف و... . این یک سطحِ واقعاً خیلی خوب و حتّا عالی و البتّه بسیارسخت از اخلاقی‌بودنه.
سطح و مرتبه‌ی دیگه‌ای هم هست که فارغ از این‌که چه‌قدر واقعی و اجراشدنی یا تعلیم‌پذیر هست، می‌شه مفروضش داشت. و حتّا شاید نمونه‌هایی هم براش ذکر کرد. اون سطح، یک‌جور جنون یا عشقِ اخلاقیه. این‌که شما بیرون از دایره‌ی محاسبه‌های معقول هم باز به دلیلی بیرون از خود و خویش‌تن، بر مدارِ رفتارِ اخلاقی باقی بمونید. عدّه‌ای خواست و رضایتِ خالق‌شون رو دلیلِ این شکلِ از اخلاقی‌بودن می‌دونن و عدّه‌ای عشقِ بی‌اندازه به غیرِخود یا چیزی شبیه به جنون رو.
حالا چیزی که مضحک به‌نظرِ من می‌رسه اینه که بسیار می‌بینم آدم‌هایی رو (که خودم رو هم فارقِ بر اون‌ها نمی‌دونم) که اون مرتبه‌ی خوب از اخلاقی‌بودن رو هم ندارند و به‌نوعی در فضای پیش‌اخلاقی هستند، امّا با گردنی افراشته و متوقّعانه انتظارِ اخلاقِ مبتنی بر عشق رو از دیگری‌ها دارند. و به‌خصوص مضحک‌تر به‌نظرم می‌رسه وقتی که خود در فضای پیش‌اخلاقی باشیم و آن‌که اخلاقِ مبتنی بر محاسبه‌ را دارد، محکوم کنیم به این‌که چه‌را اخلاقِ مبتنی بر عشق را ندارد! همان «لِنگِش کن!» خودمان.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب بعد از شیش راند مبارزه‌ی آزاد (امّا تمرینی) تو باشگاه، برای هر نشست و برخواستی همه‌ی بدنم تقریباً تیر می‌کشه از درد. چندجای پاهام کوفته و کبود و زخم شده‌ن و بندبندِ تنم به قولِ «گروس» زنده‌ شده (تو اون شعرش که می‌گه: به سلامتیِ زخم که پوست را زنده کرده است...).
حالا دارم به این فکر می‌کنم که من فقط دوتا مبارزه‌ی تمرینی کردم بعد از حدودِ چهل‌دقیقه نرمش و تمریناتِ مرتبط و در طولِ یک سیستمِ آموزشیِ ورزشیِ بلندمدّت که در اون‌ها قدرتِ دفاع و حمله‌ از ناحیه‌ی من با حریفم برابر بوده از نظرِ امکانِ برخورداری. یعنی یک‌چیزِ خیلی سوسولی. خودم رو یک‌لحظه گذاشتم جای همه‌ی اون‌هایی که در طولِ تاریخِ منازعاتِ بشر «شکنجه» شده‌ن. تو شکنجه، شرایطِ شکنجه‌گر و کسی که تحتِ شکنجه قرار گرفته برابر نیست. «انتخاب» به معنای معمولِ کلمه در میون نیست. تغذیه و شرایطِ جسمانیِ کسی که شکنجه می‌شه هم به‌خاطرِ فضای اسارت و زندان آماده‌ی تحمّلِ مرارت نیست و بعد از شکنجه هم ریکاوریِ تغذیه‌ای و پزشکی وجود نداره. واقعاً عجب ظلمِ عظیمیه. البتّه خودِ «کشتن» (یا کشته‌شدن) هم به همین‌ اندازه ظالمانه و تیره‌ست.
خوبه که فکر کنیم چه چیزی باعثِ پیدایش و رشد و استقرارِ یک نظامِ فکریِ مبتنی بر ستم و ظلم و زور و شکنجه می‌شه (البتّه اگر بشه اسمش رو نظامِ فکری گذاشت!)
به این فکر کنیم که چه شکلِ تلقّی‌ای از «هستی» باعث می‌شه شکنجه‌ و زورگویی به‌وجود بیاد. «کشتنِ دیگری» زائیده‌ی چه نوع ذهنیّتیه. و به این فکر کنیم که ما کجای تاریخِ بشر هستیم و چه نسبتی با نظامِ فکریِ مبتنی بر ظلم و شکنجه داریم.
غم‌انگیز و غیرت‌برانگیز نیست که همین لحظه‌ای که من دارم این کلمات رو می‌نویسم و تو داری اون‌هارو می‌خونی، عدّه‌ای در گوشه‌ای از جهانِ محدود و مشخّصِ ما، متحمّلِ شکنجه و تبعاتِ جنگ‌ و مواجهه‌ی بی‌رحمانه با مرگ‌اند؟ به‌تر نیست تأمّل کنیم که چه‌طور می‌شه از جنگ و شکنجه و ظلمِ جهان کاست؟ بیایید جنگ‌ و ظلم رو به‌عوضِ لعنت و نفرین، کمی فکر کنیم؛ تنها کمی فکر کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از واقعیّاتِ جهان این است که به تعدادِ «عاشقِ (فردِ) زیبا (/ زیبایی)»، «معشوقِ زیبا» در جهان وجود ندارد. این به گمانِ من پایه‌ی شکل‌گیریِ تحریفِ معنای «زیبا»ست. یعنی به دلیلِ این عدمِ تناسب، افرادی از بشر سعی می‌کنند زیبایی را مفهومی مُشَکِّک، کثیرالتّفسیر و تسامح‌پذیر جلوه بدهند. مثلاً شئون و گروهی از سجایای اخلاقی را بدیلِ زیبایی کنند و به‌قرینه عدولِ از اخلاقیّات را بدیلِ زشتی. حال این‌که وفاداری، رواداری، مِهر، صدق، ایثار، رأفت و در یک کلام اخلاق و اخلاقیات، خود واجدِ اسم‌اند و صاحبِ معنایی مشخّص. امّا «زیبایی» نیستند (حتّا اگر زیبا [به معنیِ امرِ نیکو و صواب] باشند که هستند.)
من فکر می‌کنم -اگر نه همه‌ی علّت- بخشی از علّت و فلسفه‌ی جرّاحی‌های زیبایی و آرایشِ چهره و پیرایشِ ظاهر، باور به همین مسئله‌ست، به‌علاوه‌ی مقداری الزام و اقتضائاتِ زنده‌گیِ اجتماعی. یعنی باور به همین ظریفه که زیبایی وجدان‌کردنی‌ست و بشر در پیِ زیباتر می‌گردد و فرصت‌ها محدود‌ و گذرا هستند.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انسان نمی‌تواند هم به مثابهِ وضعیّتِ خودش اهمّیّت داشته باشد و هم به مثابهِ واجب‌الوجود. یعنی انسان -مِن حیث هو- فقط در یک وضعیّتِ اگزیستانسیالِ مدلِ «شک می‌کنم، می‌اندیشمِ» دکارتی‌ست که می‌تواند اصلِ موضوع و موضوعِ اصلیِ حیاتِ خود باشد. (بدیهی‌ست که منظور از «نمی‌تواند» در این گزاره، پارادوکسِ فلسفی‌ست، نه اجرا و ادّعا. در اجرا و ادّعا التقاط به‌وجود می‌آید. مثلِ این‌که کسی می‌تواند هم پلیس باشد و هم دزد. هم عاشقِ یک‌ زن باشد و هم عاشقِ چندین زن. درصورتی‌که کسی که دزد باشد، درواقعِ امر دیگر پلیس نیست، حتّا اگر پلیس باشد. و کسی که عاشقِ چندین زن باشد، دیگر «عاشق» نیست، حتّا اگر ادّعا کند که عاشق است.)
در جهانِ فکریِ خالق‌باور، چیزی بیرون از اندیشه و عملِ انسان موردِ توجّه قرار می‌گیرد که مقدّمِ بر اوست. او بوده که انسان به‌وجود آمده. وجودِ او نسبت به وجودِ انسان تقدّمِ ذاتی (یا ضرورت) دارد. انسان به عنوانِ مخلوق، صرفاً او را از اختفاء درآورده است. (کنتُ کنزاً مخفیّا...)
در این معنای از وجود (که انسان به‌واسطه‌ی وجودی بیرون از هویّتِ دکارتیِ خودش) وجود یافته است، وجودِ انسان اهمّیّتِ ثانویّه پیدا می‌کند. (فارغ از حتّا هرگونه ارزش‌داوریِ فلسفی؛ تحتِ یک سیستمِ رتبیِ ساده.) و در مقابلِ این نگاهِ خالق‌باور، می‌توان جهانِ فکریِ اگزیستانسیالیسم را برشمرد. تفکّری که وجودِ انسان را مقدّمِ بر ماهیّتِ او تلقّی می‌کند. به هم‌این دلیل انسان در تعریفِ او، اهمّیّتِ اصلی و اصلِ اهمّیّت را دارد. یعنی معتبرِ به وجودِ دیگری نیست که وجود دارد. هم‌این تقدّم و تأخّرِ ساده، مبنای بسیاری از تفاوت‌های رفتاری در ذیلِ این دو نگاهِ خالق‌باور و اگزیستانسیالیستی می‌گردد.
مخرج یا فصلِ مشترکِ همه‌ی فِرَق و ادیانِ جهانِ فکریِ خالق‌باور، تعابیر و معانی‌ای نظیرِ «رضای خالق/ قادرِ متعال»، «توکّل به او»، «تعبّد نسبت به او» و «چشمِ امید داشتن به یاری او»ست.
یکی از تبعاتِ نظام‌های فکریِ خالق‌باور، پرورش و تربیتِ انسان‌هایی‌ست که ابتدا خود را نسبت به خالق مسئول می‌دانند و در درجاتِ بعد و به شرطِ عدمِ تعارض با رضایتِ خالق است که مسئولیّت‌های دیگر را می‌پذیرند. یعنی اگر رضایتِ یا عدمِ رضایتِ خالق، در تعارض با رضایت و عدمِ رضایت‌های دیگر -هرچه که باشند- قرار بگیرد، این رضایت و عدمِ رضایتِ خالق است که لحاظ می‌شود و رفتار را ایجاب می‌کند. البتّه التقاط، ضعف و بی‌صداقتی در اجرا و ادّعا همیشه ممکن است. یعنی وجودِ انسان‌ِ خالق‌باوری که بنای رفتاری‌اش این‌گونه نباشد، این اصل و نتیجه‌ی منطقی را رد و نفی نمی‌کند. اقتضاءِ منطقیِ خالق‌باوری، تقدّمِ مسئولیّت‌پذیری نسبت به واجب‌الوجود در مقابلِ همه‌ی مراجعِ دیگرِ سؤال‌کننده‌گیست. حتّا وجدان و درونِ خودِ انسان هم در رتبه‌های بعدی قرار می‌گیرند. تدبیر و نفعِ شخصی و قضاوتِ دیگران و قانون نیز به هم‌این صورت.
یعنی مثلاً اگر از یک انسانِ خالق‌باورِ واقعی بپرسی که چه‌را در حالتی که شرایطِ مناسبِ مادّی و جسمانی و آموزشی برای تولیدِمثل وجود نداشته، بچّه‌دار شده است؟ او اگر در پاسخ نگوید که رضایتِ خدا در این عمل بوده، لااقل می‌گوید (یا با خودش فکر می‌کند) که این عملِ او تعارضی با رضایتِ خالق‌اش نداشته است. حتّا اگر روزی آن بچّه بزرگ شود و از او بپرسد که «چه‌را وقتی شرایطِ والدبودن را نداشته‌ای بچّه‌دار شده‌ای؟»، او پاسخ می‌دهد (یا با خودش فکر می‌کند) که فرزندش فکرِ ناصواب و خطایی دارد و او کارِ اشتباهی نکرده است. چون رضایتِ خالق مقدّم بر رضایتِ فرزند است. چون وجودِ خالق مقدّمِ بر وجودِ مخلوق (انسان) است و او به‌تر از هرکسی صلاح و عاقبتِ امور را می‌داند و انسان همه‌ی مسئولیّتِ خود و هم‌نوعانش را بر عهده ندارد. انسان تکلیف و وظیفه‌ی معیّنی دارد و تا جایی که مقابلِ تقدیر، رضایت و دست‌گاهِ آفرینشیِ واجب‌الوجود قرار نگیرد فعّالیّت دارد. انسان مقابلِ برنامه‌ی آفرینش منفعل است. حال این‌که در جهانِ فکریِ اگزیستانسیال براساسِ اصلِ تقدّمِ وجود بر ماهیّت، تعابیر و پدیده‌هایی نظیرِ «برنامه‌ی آفرینش» هرگز وجودِ واقعی ندارند. انسان موجودی‌ست سراپا مسئولیّت که باید برای بقاءِ خودش از نظرِ کمّی و کیفی تلاش کند. از دلِ این جهانِ فکری‌ست که اومانیسم (انسان‌گرایی) و هدونیسم (لذّت‌گرایی) و به تبعِ آن‌ها رفاهِ اجتماعی به‌وجود می‌آید. دکارت شک کرد، فکر کرد، سپس بودن برایش رنگ گرفت. از درونِ این «بودن» و خود را دیدن بود که فردیّت و موجودیّتِ انسان اهمّیّت پیدا کرد.
انسان مادامی که متوجّهِ خودش نباشد، متوجّهِ نیازها، عیوب، امراض، آرزوها و خواست‌هایش هم نمی‌شود. بیمه و شیمی‌درمانی اقتضاءِ منطقی و میوه‌ی درختِ جهانِ فکریِ خالق‌باور نیستند. حتّا اگر خالق‌باوری پیدا شود که یک بیماری را درمان کند. بیمه زائیده‌ی دیدنِ فردیّتِ انسان‌هاست. محصولِ توجّه به رضایتِ انسان، فارغ از رضایتِ خالق. شیمی‌درمانی نتیجه‌ی دیدنِ سلّول‌های بدنِ انسان در کارگاهِ اگزیستانسیالیسم (یعنی آزمایش‌گاه) است، بی‌توجّه به برنامه‌ی آفرینش. بی‌توجّه به خواستِ برنامه‌نویسِ آفرینش. گالیله و نیوتون صبغه‌ی خانواده‌گیِ خالق‌باورانه‌ای داشته‌اند، امّا عمل‌شان یک عملِ غیرِخالق‌باورانه بوده است. آزمایش، تحقیق، آزمون و خطا در پدیده‌های جهان، اعمالِ خالق‌باورانه‌ای نیستند. خالق‌باوری مقابلِ آگاهی قرار می‌گیرد. چون تکیه بر یک آگاهِ مطلق است.

نوشته شده در جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به پیش‌نهاد و امرِ دوستی، می‌خواهم درباره‌ی موضوعی که سابقاً به آن فکر کرده‌ام چندجمله‌ای بنویسم. یعنی در بابِ «تشرّفِ تن‌فروشیِ روسپی بر دین‌فروشیِ روحانی». امّا این موضوعی نیست که بتوان به راحتی و با این جهت‌گیری پیرامونش چیزِ درخورِ تأمّلی نوشت. چه‌را که برای اثبات و تبیینِ تشرّفِ چیزی بر چیزِ دیگر، باید «قیاس» صورت بپذیرد و برای قیاس به اصل و فرع و حکم و علّت نیاز است و امرِ جامعِ بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی -حتّا به فرضِ اثباتِ حرمتِ دین‌فروشی- به‌واسطه‌ی قاعده‌ی «إذا إنتفی‌الموضوع، إنتفی‌الحکم»، نمی‌تواند به اجرای حکمِ اصل در فرع بیانجامد و به طریقِ اولی به رجحانِ تن‌فروشی بر دین‌فروشی. به زبانِ ساده‌تر یعنی وقتی‌که مبنای مشترکی در تعریف و تعیینِ حرمت و حلّیّتِ مسائل نباشد، نمی‌شود قیاسِ صحیحی داشت و «ارزش‌داوری» مانع از اعتدال در بیانِ نتیجه‌ی مقایسه می‌شود. بنابراین با صرفِ نظر از قیاس و ساختنِ دوگانی بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی، نظرم را پیرامونِ تن‌فروشی می‌نویسم و به شرطِ اثباتِ ضدِّارزش‌نبودنِ این کار، خواهم نوشت که از چه کارهایی شریف‌تر است، یا لئامت و حقارتِ کم‌تری دارد.
تن‌فروشی را اگر در کانتکستِ دین بخواهیم موردِ بررسی قرار بدهیم و آن‌چیزی که به صیغه تعبیر می‌شود را متفاوتِ از آن بدانیم، گمان می‌کنم عمومِ فقها حکم به حرمتِ آن داده‌اند و صحبتی باقی نمی‌ماند. و اگر در انظار و افکارِ عمومی در نظر بگیریم، در هیچ‌ رتبه‌بندی‌ای جزءِ ١٠٠ شغلِ برتر و مطلوب قرار نگرفته و حتّا در کشورهایی که منعِ قانونی ندارد هم هنوز مردم به چشمِ یک کارِ غیرِقانونی به آن می‌نگرند. امّا اگر به‌عنوانِ یک بازارِ منطبق بر قواعدِ عرضه‌ و تقاضا و از دیدِ اقتصادی به آن نگاه کنیم، یکی از مارکت‌های پُررونقِ جهان محسوب می‌شود. و البتّه باز هم در اکثرِ کشورهایی که این مارکت وجود دارد، یک بازارِ یک‌دست و الزاماً قانونی‌ای نیست. روسپیانِ مدل‌بالا درآمد و شرایطِ متفاوتی از خیابان‌روهای عادّی و شاغلینِ تیپیکالِ این بازار دارند. امّا رفته‌رفته و به عللِ پزشکی و سلامت، سمت و سوی تقاضای این مارکت هم دارد مثلِ اغلبِ بازارها به سمتِ قانونی‌ترشدن و فضای رقابتی و مراجعه به ارائه‌دهنده‌های معتبرتر به‌عوضِ قدم‌زنانِ خیابانی و امثالهم سوق پیدا می‌کند. یعنی مراجعه به خدمات‌دهنده‌هایی قانونی که حقِّ بیمه و مالیات پرداخت می‌کنند و گران‌تر‌ند و در عوض، کالا و خدمات‌شان را تضمین می‌کنند.
حالا اگر کمی بیش‌تر واردِ بحث شویم و واقعی‌تر به این مسئله نگاه کنیم، دو «نیاز» به‌طورِ کلّی باعثِ شکل‌گیری و ایجاد و بروزِ تن‌فروشی به‌عنوانِ یک شغل یا بازار می‌گردد. یکی تقاضای خریدارانِ این خدمات و نیازی که به چنین امکانی در بعضی از افراد و بنابراین در جامعه وجود دارد. و دیگری نیازِ اقتصادیِ طرفِ دیگرِ این معامله که به‌هرحال در هر جامعه‌ای -هرچند هم مترقّی- بی‌کاری و نداشتنِ شغل یکی از تهدیدات و پدیده‌های مرسوم است و هر کاری که بتواند درآمدزایی داشته باشد، به چشمِ امکان و فرصت دیده می‌شود و تن‌فروشی هم از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین اگر بیرون از انکارِ نگاهِ برآمده از دین بایستیم، کاملاً واضح است که در هر کشوری تن‌فروشی ایجاد می‌شود. و در کشورِ ما هم این بازار یا شغل وجود دارد. امّا کاملاً غیرِقانونی. و به تبعِ غیرِقانونی و غیرِشرعی بودن و فضای فرهنگیِ حاکم بر کشور، غیرِاخلاقی.
طبقِ بررسی‌های انجام‌شده‌ی محقّقانِ بازار، تن‌فروشی علی‌رغمِ ظاهرِ پرطمطراق و تصوّری که از آن در بینِ افواه وجود دارد، به صورتِ یک شغل، کارِ خطیر و مشکلی‌ست. جدا از مهارت‌هایی که شاغلِ به این شغل باید داشته باشد، سلامتِ جسمانی و مراقبت‌های پزشکی که به صورتِ مداوم باید انجام و آزمایش شوند، عمل‌های جرّاحیِ پلاستیک، ورزش، لباس‌های متنوّع و غیره، این شغلِ به ظاهر آسان را به شغلی سخت و حتّا پرهزینه تبدیل می‌کنند. و یکی از مهم‌ترین عللی که این شغل را سطحِ پایین نگه می‌دارد نزدِ مردم، هم‌این مخاطرات و هزینه‌های تبعیِ آن است. تن‌فروشی پیش از آن‌که یک منبعِ درآمدِ آسان باشد و کام‌جوییِ فردِ به این کار مبادرت ورزیده را در پی داشته باشد، بازی بر سرِ سلامتیِ جسمانی و روانی‌ست. یک بازیِ کاملاً خطرناک که در کشور و جامعه‌ای مثلِ جامعه‌ی ایران، خطرناک‌تر هم خواهد بود. چه‌را که به‌علّتِ غیرِقانونی بودن، نظارت و مراقبتی هم از این بازار و قشری که در آن مشغول هستند وجود ندارد و هیچ نهادی مسئولیّتِ مستقیمِ آن‌ها را بر عهده ندارد و از حقوق‌شان دفاع نمی‌کند. درواقع تن‌فروشی در کشورِ ما شغلی‌ست در ردیفِ قاچاق و دزدی و فروشِ موادِّ مخدّر.
در فهمِ شخصیِ من، جامعه‌ی ٨٠میلیونیِ ایران هیچ‌گاه از تن‌فروشی به عنوانِ یک بازار بی‌نیاز نخواهد بود. حتّا اگر ارتباطِ دختر و پسر یک مسئله‌ی حل‌شده باشد و مشکلِ ازدواج و اشتغال برای قشرِ جوان وجود نداشته باشد و همه در رفاهِ اقتصادی و امنیّتِ روانی و آسایش زنده‌گی کنند و شغل و بیمه و درآمد و خانه داشته باشند. و مادام که نیاز و تقاضا و عرضه و در یک کلام «بازار» وجود داشته باشد، باید قانون و قاعده‌ و نظارت هم بر آن بازار باشد. تا تبعاتِ منفیِ آن بازار به حدّاقلِّ ممکن برسد. این عاقلانه‌ترین راهِ کنترلِ این مسئله‌ست از نظرِ من. واقع‌بینی. با واقع‌بینی و مدیریت می‌شود صدماتِ وارده از هر خطری را به حدّاقل رساند.
امّا چه‌را فکر می‌کنم که در جامعه‌ی ما تن‌فروشی -با همه‌ی این اوصاف- شرفِ بیش‌تری دارد نسبت به برخی مشاغلِ با مقبولیّت و وجاهتِ عمومی؟ تن‌فروشی، تلاشِ یک زن -با همه‌ی لطافت‌ها، آرزوها، احساسات، امیدها، رؤیاها و غرورش- است برای گذرانِ امور و کسبِ درآمد از طریقِ در معرض گذاشتن و چوبِ حراج زدن به تن‌اش. تنی که همه‌ی داراییِ یک انسان، خصوصاً یک انسانِ با جنسیّتِ مؤنّث است. تنی که با آن زنده‌گی می‌کند. تن‌فروشی به مخاطره انداختنِ ارادیِ تن است. دست و پنجه نرم‌کردن با انواع و اقسامِ تهدیدهاست. و کسی که در چنین جامعه‌ای و با همه‌ی این خطرات، به آن مبادرت می‌ورزد، یک انسانِ به مرزِ استیصال و ناچاری رسیده‌ست. وگرنه آن‌که هدفش کام‌جویی و لذّت‌خواهی باشد، هیچ‌گاه تن‌فروشی نمی‌کند، تن‌گزینی می‌کند. و در مقابلِ چنین اقدامِ جسورانه و فداکارانه‌ای، مشاغلی هستند که علی‌رغمِ ظاهرِ صالح و پُرافتخار و قابلِ دفاع‌شان، باطنی دارند سرشار از دنائت. سرشار از دروغ و دزدی و بی‌مروّتی و آدم‌فروشی و ریا و بی‌صفتی. تن‌فروش، جسمش را در معرضِ خطر قرار می‌دهد تا زنده‌گی‌اش تأمین شود. تا غذا، سقف، امنیّت و جانی برای ادامه‌ی حیات داشته باشد. امّا او که به اسمِ اعتقاد، به اسمِ مذهب، به اسمِ تدیّن و تازه‌گی‌ها (در برخی سازمان‌ها) غیرت، با معیشت و حیاتِ جمعی از انسان‌ها بازی می‌کند و چوبِ حراج می‌زند به بقاء اقتصادی و اجتماعیِ اقشاری مثلِ هنرمندانِ عرصه‌ی موسیقی و با ریاکارانه‌ترین زهدِ ممکن رفتار می‌کند و در باطنِ امر چیزی جز حساب‌های بانکی و اموالِ شخصی‌ و لذّت‌های شخصی‌ مدّنظرش نیست، نه‌تنها خودش را در حاشیه‌ی امن قرار داده و دیگران را به مرز و محدوده‌ی مخاطرات کشانده، که با دروغ‌هایش حقوقِ صدها و هزاران‌نفر را تضییع کرده است. حال چه‌گونه آن تن‌فروشِ غیورِ درست‌کار را که برای منافعِ خودش و احتمالاً خانواده‌اش جانِ خودش را به خطر انداخته، شریف‌تر از دین‌ و زهدفروشی ندانم که آجرهای برجِ منافعش از استخوان و گوشت و رنجِ انسان‌های دیگر است؟ چه‌گونه صداقت را شریف‌تر از دروغ و معرفت را برتر از جهالت ندانم؟ چه‌گونه در روزگاری که بسیاری ماه به ماه رنگِ گوشت و مرغ و ماهی و میوه را نمی‌بینند، فداکاریِ مادر و خواهر و زنی را برای زنده‌ماندنِ خود و خانواده، برتر از بی‌صفتی و ناجوان‌مردیِ مسئولی ندانم که برای ترفیعِ درجات و مقاماتِ شخصی -با یک تصمیمی که حتّا ده‌دقیقه هم به آن باورِ عمیقِ قلبی و التزامِ شخصی ندارد- زنده‌گیِ اقتصادی و اجتماعی و روانیِ مردمانی را مختل می‌کند و به بندِ عبایش هم نیست؟
آری، تن‌فروشی افتخار ندارد. پُز ندارد. وجاهت و طمطراق ندارد. آبِ‌رومند نیست. اخلاقی نیست، زیبا نیست، های‌إند و باکلاس نیست، بیمه و فیشِ حقوقی و تسهیلات و وام ندارد. امّا نمی‌توانم بگویم شریف نیست. نمی‌توانم بگویم جوان‌مردانه و غیورانه و شجاعانه نیست. پس به سلامتیِ تن‌فروش که به اسمِ لذّت، لذّت نبرد و به اسمِ بی‌اخلاقی «بی‌اخلاقی» نکرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باورم این است که باید به جایی برسیم که هیچ‌کدام‌مان تحتِ هیچ شرایطی، نظراتِ غیرِتخصّصیِ خود را بر زبان نیاوریم و -اهمِّ از آن- منتشر نیز نکنیم. امّا از طرفی مدّتی‌ست ننوشته‌ام و می‌خواهم یک موضوعی را بهانه قرار دهم و درباره‌اش بنویسم تا دستم گرم شود. بنابراین با تأکیدِ بر این نکته که این یک یادداشتِ غیرِعلمی، غیرِتخصّصی و برآمده از ذوق و نظرِ شخصی‌ست، آغازش می‌کنم.

به‎‌نظرِ من آدم‌ها در مسئله‌ی فکرکردن سه دسته‌اند. (منظورم از آدم‌ها، آدم‌های نُرمال از نظرِ فیزیکی‌ست.) یک دسته فکر نمی‌کنند، دسته‌ی دیگر فقط به بعضی چیزها فکر می‌کنند و در نهایت آن‌هایی‌اند که به همه‌چیز فکر می‌کنند.
آن‌هایی که فکر نمی‌کنند، در ظاهرِ امر «نمی‌توانند» فکر کنند؛ یعنی انگار تواناییِ فکرکردن ندارند. در واقعِ امر امّا به گمانِ من تواناییِ فکرکردن در نهادشان وجود دارد، امّا آن‌قدر در این زمینه تنبل شده‌اند و تحتِ تربیت قرار نگرفته‌اند (به هر دلیل) که این‌جور به‌نظر می‌رسد که نمی‌توانند.
آن دسته که فقط به بعضی چیزها فکر می‌کنند هم بی‌شباهت به دسته‌ی قبلی نیستند. از این جهت که آن‌ها نیز عادت کرده‌اند (یا تربیت شده‌اند) که فقط به بعضی‌ چیزها فکر کنند و به قرینه‌ی این عمل، به بعضی چیزهای دیگر فکر نکنند. شاید اگر واقع‌نمایانه‌تر بخواهیم این دسته را تفسیر کنیم، بتوانیم بگوییم که آدم‌های این دسته، به آن چیزهایی که علاقه دارند فکر می‌کنند، و آن چیزهایی که از نظرشان مذموم است را مطرود و فکرنشده باقی می‌گذارند. (این‌که چه‌را این‌گونه‌اند، باز هم مثلِ موردِ پیشین، دلایلِ مختلفی می‌تواند داشته باشد.)
و آخرین دسته، که هم فکر می‌کنند و هم به همه‌چیز فکر می‌کنند، یک ذهنِ فعّال و پویا و متعادلی دارند از نظرِ پرداختن به جوانبِ مختلفِ امور، و چیزی نیست که از نظر و اندیشه‌شان دور بماند.

یکی از چیزهایی که در فراوانی و کمّیّتِ این دسته‌ها در سطحِ یک اجتماع یا به عبارتِ آشناتر -یک کشور- مؤثّر است، سیستمِ آموزشیِ آن جامعه است. یعنی باتوجّه یا با فرضِ این‌که افراد از یک سنّی واردِ فرآیندِ آموزشیِ آن کشور می‌شوند و تا حدِّاقل چندسال به‌صورتِ مداوم در این سیستم باقی می‌مانند و بعد خارج می‌شوند، می‌توان نتیجه گرفت که بخشِ مهمّی از تربیتِ افراد در معنای عام و در معنای خاص‌تر، تربیتِ ذهنی-فکری‌شان برعهده‌ی سیستمِ آموزشی‌ست. و سیستمِ آموزشی «می‌تواند» شرایطِ تکامل و ورزیده‌گیِ فکری را برای افراد مهیّا کند تا آن‌ها که تمایلِ به فعلیّت رساندنِ استعدادهای فکری-ذهنیِ خود را دارند، بتوانند به این مهم برسند.
یعنی اگر در جامعه‌ی ما تعدادِ افرادی که کم‌تر فکر می‌کنیم زیاد است، این می‌تواند ناشی از نقص در سیستمِ آموزشیِ ما باشد که از فرصت‌هایش بهره نبرده. مثلاً لیگِ فوت‌بالِ ایران را در نظر بگیرید در مقایسه با لیگ‌های اروپایی. خروجیِ لیگِ ما در عالی‌ترین صورت، می‌تواند با خروجی‌های تیم‌های دسته‌دو و دسته‌سه‌ی اروپایی برابری کند که تعدادِ این خروجی‌های اعلی هم خیلی کم و استثنائی‌ست. امّا برای لیگ‌های اروپایی پیش‌فرض است بازیکنانی که ستاره‌ باشند. چه‌را یک هم‌چه اختلافی وجود دارد؟ همه‌مان می‌دانیم که بعضی از آن، به تفاوت در زیرساخت‌ها و صنعت و تکنولوژی‌های موردِ استفاده‌ برمی‌گردد و بخشی دیگر به فاصله‌ی علم و تکنیک و آموزش و بعضی هم به باورِ ذهنیِ حاکم بر جامعه که از سوابق ناشی می‌شود. در مسئله‌ی فکرکردن هم به‌نظرم این‌چنین است. یعنی سیستمِ آموزشیِ ما ناکارآمد است در مقایسه با سیستم‌های آموزشیِ کشورهای توسعه‌یافته، به چنددلیل؛ یکی فقدانِ استانداردِ کیفی و تکنولوژیک و امکاناتِ محدود و دیگری فاصله‌ی کیفیِ آموزش و علم و در نهایت باورِ ذهنی‌ای که وجود ندارد و تحرّک را از بین می‌برد و کُند می‌کند که البتّه از سوابقِ سیستمِ آموزشی ناشی می‌شود.
پس اگر من فکر نمی‌کنم، من یاد نگرفته‌ام که فکر کنم. جایی که قرار بوده و می‌توانسته و فرصتش را داشته و بلکه وظیفه‌اش بوده که به من یاد بدهد فکر کنم، این کار را به درستی و به‌تمامه انجام نداده است. و تا آن‌جا (/یا آن سیستم) تغییر نکند، ما عوض نمی‌شویم.

نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به مناسبتِ (بیست‌وهفتمین) نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، دلایلِ رفتن و نرفتن به نمایش‌گاه را مرور می‌کنم. یا به عبارتِ به‌تر، فواید و هزینه‌های نمایش‌گاهِ کتابِ فعلی را برمی‌شمرم. از نظرِ من نمایش‌گاهِ کتابِ تهران این خوبی‌ها را دارد:

- یک جشن و گِردِ‌هم‌آییِ بزرگِ فرهنگی‌ست.
- امکانِ دست‌یابی به طیفِ گسترده‌ای از کتب، در زمانی کوتاه، در یک حدودِ مکانی را فراهم می‌آورد.
- عمد‌ه‌ی ناشرین و مؤلّفین تازه‌ترین کتبِ خود را اوّل‌بار در آن‌جا ارائه می‌دهند.
- فرصتِ دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌گان و ناشرین و دست‌اندرکارانِ حوزه‌ی نشر و نگارش در آن به‌وجود می‌آید.
- معمولاً کتاب‌های ارائه‌شده در نمایش‌گاه، از تحفیف‌های 10 الی 30 درصد برخوردارند.
- برای شهر و روستاهایی که از مرکز دورند و کتاب‌فروشی‌های مناسبی در آن‌ها پیدا نمی‌شود، یک اتّفاقِ خوب است در جهتِ دست‌رسی به کتب و مقصدِ خوبی‌ست برای اردوهای دانش‌آموزی و دانش‌جویی.

هم‌چنین این بدی‌ها را نیز:

- نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به هم‌آن اندازه که «نمایش»گاه است، «فروش»گاه هم هست. از این جهت فروشِ بی‌حدّوحصرِ کتابْ توسّطِ ناشرین در آن، عملاً دو حلقه‌‌ از زنجیره‌ی فروشِ کتاب را حذف می‌کند. «پخش» و «کتاب‌فروشی». آن هم با یک ضریبِ بالایی. یعنی اگر قرار باشد من با مراجعه به کتاب‌فروشیِ محلّه یا شهرم دو-سه کتابِ موردِ نیازم را خریداری کنم، معمولاً با مراجعه‌ به نمایش‌گاهِ کتاب، کتبِ شش‌ماه یا یک‌سال را خریداری می‌کنم. حالا حساب کنید شش‌ماه سودِ یک کتاب‌فروشی از یک خریدارِ کتاب را ضرب در آدم‌هایی که از نمایش‌گاه، کتاب می‌خرند.
- مکانِ فعلیِ برگزاری، هیچ ربطی به «نمایش‌گاه» و «کتاب» ندارد و مصلّاست و کارکِردِ اصلیِ آن برگزاریِ نماز و برنامه‌های مذهبی‌ست و دستِ بالا اگر هم قرار بوده باشد که کاربری‌های اقتصادی-فرهنگی هم داشته باشد، در صحن و شبستان و فضاهای اصلی‌اش نبوده، بلکه بخشی از رواق‌های جلوییِ آن برای ایجادِ یک بازارچه تعبیه شده است. نتیجتاً این‌که مکانِ مذکور اقتصائاتِ نمایش‌گاهی و کتابی را حتّا به صورتِ حدّاقلّی نیز ندارد. از معماریِ محلِّ احداثِ غرفه‌ها بگیر تا تهویه‌ی مطبوع و نور و امکاناتِ استراحتی-رفاهی و دست‌رسی و پارکینگ و...
- به دلیلِ اجتماعِ بی‌سابقه‌ی ناشرین و بالتّبع کتاب‌های با موضوعاتِ مختلف، مراجعین و بازدیدکننده‌گانِ نمایش‌گاه هم‌واره بیش‌تر از ظرفیت‌ِ جغرافیایی و مکانی و توانایی‌های سازمان‌دهی و مدیریتی و حراستی و رفاهیِ برگزارکننده‌گانِ آن است. اضافه کنید به این جمعیّتِ پیش‌فرض، اتوبوس‌‌اتوبوس جمعیّتِ دانش‌آموزی و دانش‌جوییِ خسته‌ی از شهرستان‌ها و استان‌های دیگرآمده را هم.
- راه‌های مواصلاتیِ نمایش‌گاهِ فعلیِ کتابِ تهران هم‌واره با دردِسر، ترافیک و اذیّت هم‌راه‌اند. از مترو -که برای سوار و پیاده‌شدن از آن در ایّامِ عادّیِ تهران هم ترافیکِ جمعیّتیِ گاه دیوانه‌کننده وجود دارد- بگیر تا ورودی‌های سواری و اتوبوس‌ها و... . منطقه‌ی عبّاس‌آبادِ تهران در ایّامِ نمایش‌گاهِ کتاب، به قولِ «هادی عامل» به غوغاکده‌ای تبدیل می‌شود. و چه‌قدرها که برای انجامِ کارهای روزمرّه و رسیدن به مقاصدِ هرروزه‌شان در این مناطق، از ترافیکِ علی‌حدّه‌ی این ایّام آسیب می‌بینند و به تعبیرِ من همه‌ی ما در دامن‌زدن به این روندِ پُرتنش و آسیب‌زا با شرکت‌کردن‌مان در نمایش‌گاه سهیم و شریکیم.
- و آخرین بدیِ نمایش‌گاهِ فعلی یک بدیِ اقتصادی‌ست که شاید خیلی لمس نشود و به چشم نیاید، امّا با یک محاسبه‌ی خیلی ساده می‌شود دریافت که چه‌قدر اهمّیّت دارد. به علّتِ کاستی‌های مکانی و انبوه‌بودنِ جمعیّتِ حاضر در نمایش‌گاه، نیازهای آشامیدنی و خوراکیِ بازدیدکننده‌گان هم افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر قرار باشد در یک بازدیدِ عادّی از یک نمایش‌گاهِ در ترازِ استاندارد، یک قوطیِ آب‌معدنی و یک شکلات مارا سرِحال نگه دارد، در نمایش‌گاهِ فعلی، یک وعده غذا به‌علاوه‌ی چندین آب‌معدنی و هرچه که بشود گیر آورد هم شاید کم باشد! بچّه که بودم، باری با عمویم به یکی از شهرهای اقتصادیِ اطرافِ دریای خزر رفته بودیم، هوا آن‌قدر گرم و شرجی و طاقت‌فرسا بود که دستِ کم دوسوّمِ پولی که با خود بُرده بودم صرفِ خریدِ آب و نهایتاً ساندویچی برای زنده‌ماندن شده بود. و آخرالأمر با نمک‌دانی به عنوانِ هدیه برای منزل و دریایی حسرت، آن بازار را ترک کرده بودم!
علی‌أیُّ‌حال با مقایسه‌ و بررسیِ خوبی‌ها و بدی‌های نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به این نتیجه‌ می‌رسم که تا وقتی نمایش‌گاه به این صورت و پیکر و کیفیّت برگزار می‌شود، نه‌تنها می‌توانم در آن شرکت نکنم، که برای خودم واجب می‌دانم احتراز از حضور در آن را؛ تا به اندازه‌ی یک‌نفر که منم، به آسیب‌های اجتماعیِ آن نیافزایم. خصوصاً وقتی که می‌بینم هیچ کتابی نیست که نتوانم بیرون از نمایش‌گاه/ یا از طریقِ جست‌وجو و خریدِ اینترنتی تهیّه کنم. و وقتی که می‌بینم و می‌فهمم که شغلِ کتاب‌فروشی در کشورِ ما، یک شغلِ فرهنگی-اقتصادی‌ست، و از رونق انداختنِ آن هم، جفا در حقِّ «فرهنگ و اقتصاد» است.
در کشوری که ساعاتِ مطالعه‌ و تأمّلاتِ مردم در حدّاقلِ ممکن است، دریغ‌کردنِ سودِ حاصل از فروشِ یک کتاب از کتاب‌فروشی‌ هم خطاست. چه رسد به این‌که مجموعه‌ی افرادِ خریدارِ کتاب از نمایش‌گاه، لااقل دوحلقه از زنجیره‌ی نجیب و سالمِ فروشِ کتاب را از شبکه‌ی فروش حذف می‌کنند. دوحلقه یعنی دو شغل، دو نان‌آور، دو سفره، دو خانواده... که گفت: زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است/ من از شلوغیِ بسیارِ ردِّپا بیزار...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بروزِ افراطی‌گری در هر جهت و سمت و زمینه و موضوعی، در بستری از بی‌قانونی یا ضعفِ اجرای قانون رُخ می‌دهد و امکان می‌یابد. قانونِ خوب و اجرای کامل، بلااستثناء و تضمین‌شده‌ی آن در هر جامعه و مجموعه‌ای، هرگونه افراطی‌گری را در سطحِ بسیار قابلِ توجّهی بی‌اثر می‌سازد. و مهم‌تر این‌که آدم‌ها خواه-ناخواه در چنین فضایی سوق پیدا می‌کنند به سمتِ «ابرازِ» نظر، به‌عوضِ «إعمالِ» نظر. و حدّ و حدودِ روابطِ اجتماعی را دیگر قانون است که تعریف می‌کند، نه سلائق و علائق و امیال و آرمان‌های آدم‌ها. هیچ‌ مدینه‌ای در هیچ‌کجای جهان از آسمان نازل نشده و با آرزوکردن و سخن‌رانی به‌دست نیامده‌ست. مدینه یعنی شهر، شهر یعنی مجموعه‌ای از سازه‌ها و انتظاماتِ هندسی و راه‌ها و مسیرها و سوادات و بیاضات و دیوارها و مناظر و نماها. مدینه را باید ساخت، فضائل را باید به اکتسابِ مدینه رساند. و مدینه‌ی فاضله هرجایی‌ست که ساخته‌شده‌تر (به معنای درست و متعارف و امتحان‌پس‌داده‌ی جهان باشد.) مدینه‌ی فاضله شعار نیست که به شعار دربیاید. شعوری می‌تواند مدینه‌ی فاضله را ایجاد کند که کارنامه‌ی سازنده‌گی‌اش قابلِ دفاع باشد. به تعبیرِ مرحومِ ابراهیمی «آن‌کس که زنده‌گیِ ساخته‌ای نداشته باشد، نمی‌تواند زنده‌گی‌ساز باشد».
فاطمیّه و محرّم و صفر و اردوهای راهیانِ نور و امثاله، وقتی می‌توانند انسان‌ساز باشند که تلقّیّاتِ شعاری و شعری و صِرفِ عزادارانه و احساساتی‌گرانه‌شان میل پیدا کنند به سمتِ معرفت‌های عملی و اخلاقِ عملی و انجامِ کاری -ولو برداشتنِ یک بطریِ آب‌معدنی از مثلاً صحنِ یادمانِ شهدای هویزه-. هیئت و پای‌گاهِ بسیجی که در رزومه‌اش کارهای عام‌المنفعه و مدیریتِ بحرانِ عمرانی و شهری نباشد، حتماً انسان‌ساز نخواهند بود و بلکه انسان‌سوز هستند.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محرومیّت‌زدایی با رفعِ کم‌سوادی و افزایشِ آگاهی‌های عمومی و بالارفتنِ دانشِ افرادِ جامعه محقّق می‌شود و مدنیّت یعنی وجودِ یک ساختارِ اجتماعیِ کاملاً مقنّن که به افراد اجازه ندهد ذرّه‌ای به حقوقِ هم تجاوز کنند، یا آزادی‌های یک‌دیگر را سلب نمایند و مثلِ این. در این روزها اگر در انتخابِ هدیه و عیدی به‌ یک‌دیگر مخیّر و مردّد شده‌اید، کتاب، کتاب‌هایی در حوزه‌های پرورشِ اندیشه و تقویّتِ قوّه‌ی تعقّل، گزینه‌ی خیر و نیکویی‌ست. حتّا تعارف‌کردنِ مقاله و نشریه و یادداشت‌هایی که کیفیّتِ اندیشیدن را در ما بهبود می‌بخشند نیز قدمِ خوبی‌ست در این جهت به‌عوضِ شیرینی و آجیل و میوه. لابه‌لای ئی‌میل‌هایی که از مطایبات و طنزهای تصویری را در بر می‌گیرند تا هشدارهای پزشکی، گاهی یک مقاله‌ در حوزه‌ی فکر و استدلال و تعقّل و اخلاق و فرهنگ هم می‌شود گنجاند.

سالی آرام و امن و توأم با سلامتی و آرامش، و هم توسعه‌ در فرهنگ و اقتصاد برای همه‌ی مردمِ ایران و خواننده‌گانِ این یادداشت و دوستان و آشنایانم آرزو می‌کنم. عیدتان مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر در نقدِ ظاهربینیِ ما ایرانی‌ها مطلبی در غم‌خاک نوشته‌ام. حالا نیز می‌خواهم در ادامه‌ی هم‌آن‌ حرف‌ها، چندجمله‌ای دیگر بنویسم.

هرچه که با خود فکر می‌کنم و با همه‌ی دفعِ دخلِ مقدّرها و ضدِّشبهاتی که به خودم می‌زنم، باز هم می‌بینم که یک‌جای کارمان می‌لنگد و آن‌چیزی که بشود به آن «فرهنگِ عمومی» اطلاق کرد، وضع و حالِ خوبی ندارد در ایران. بگذارید از خودم شروع کنم و صادقانه به این درد بپردازم. دقایقی پیش مراسمِ اختتامیه‌ی ٣٢اُمین جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر به پایان رسید. حدودِ شش‌‌هفتِ غروب بود که یکی‌دوتا از رفقا پیغام و اطّلاع دادند که شبکه‌ی نمایش را ببینم. به این دلیل که اجرای مراسمِ اختتامیه بر عهده‌ی محمّدرضای شهیدی‌فرد بود و آن‌ها این سابقه را در ذهن‌شان داشتند که در من نسبت به اجرای او تعلّقِ خاطری هست. البتّه پیش از پیامِ دوستان، من خودم مشغولِ دیدنِ مراسم شده بودم و البتّه نه به خاطرِ اجرای شهیدی‌فرد که اتّفاقاً خوش‌تر داشتم اگر او اجرا نمی‌کرد، بلکه به خاطرِ خودِ مراسم و کنج‌کاوی‌ام نسبت به جذّابیت‌هایش و شاید حضورِ فیلمِ ابراهیم حاتمی‌کیا. (به این دلیل خوش‌تر داشتم شهیدی اجرا نمی‌کرد که قرار بوده اجرای مراسم توسّطِ مجریِ شایسته‌تری چون حسین پاک‌دل انجام شود و به دلیلِ اعلامِ صداوسیما مبنی بر ممنوع‌الکار یا تصویر بودنِ آقای پاک‌دل، شهیدی‌فرد پیش‌نهاد شده است و انتخاب. در این انتخابِ بدلی، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به شهیدی، دو ناخواهی برایم وجود داشت. یکی این‌که حسین پاک‌دل از نظرِ من برای اجرای هم‌چه مراسمی نسبت به شهیدی استحقاقِ بیش‌تری داشت و دودیگر این‌که دوست نداشتم مجریِ جای‌گزینِ مجریِ منع‌شده‌ی ضرغامی، کسی باشد که خودش هم روزگاری از طرفِ ضرغامی و معاونین و دم و دست‌گاهش زخم خورده و فاتحه‌اش خوانده شده.)
راستش را بخواهید، هرجور که برای خودم توجیه می‌کنم مسئله‌ی تماشای اختتامیه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر را، باز می‌بینم که نمی‌بایست اهمیتش برایم بیش‌تر از حضورِ یک تیمِ فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک (وابسته به دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ شهیدبهشتی) در بوشهر و ویزیت و اعمالِ جرّاحیِ رایگان‌شان روی بیمارانِ محروم و کم‌بضاعت می‌بود. نه این‌که «چ»ی حاتمی‌کیا ارزشش را نداشته باشد، نه! اصلاً مسئله ساختنِ یک دوگانی از سینما-پزشکی یا بازی‌گر-جرّاح نیست. مسئله این است که من، منِ نوعی، به اندازه‌ای که وقتم را صَرفِ دانستنِ اخبارِ هنر، ورزش یا حتّا ادبیات می‌کنم، آیا صَرفِ دانستنِ اخبارِ حوزه‌ی سلامت هم می‌کنم؟ آیا آن‌قدری که گزارشِ تصویریِ حضورِ بازی‌گران در کاخِ جشن‌واره در خروجیِ خبرگزاری‌ها کلیک می‌شود، تیترِ خبرِ سفرِ یک تیمِ پزشکی به مناطقِ محروم هم کلیک می‌شود؟ من با دوگانیِ‌هایی نظیرِ «فوت‌بال مهم‌تر است یا پزشکی؟» مخالفم. به قولِ دبیرِ شوخِ فیزیک‌ِ پیش‌دانش‌گاهی‌ام: «اگر روزی ازتان پرسیدند علم به‌تر است یا ثروت؟ بگویید هم اسب خوب است، هم الاغ!». بالاخره هم‌آن‌قدر که جامعه به حضورِ آن پزشک احتیاج دارد، به فیلمِ آن کارگردان و به دریبلِ آن فوت‌بالیست هم احتیاج دارد. امّا این اسف‌ناک است که ما مردم، در توجّه و پردازشِ اخبار، متعادل و بلکه عادلانه عمل نمی‌کنیم. و این عادلانه‌ توجّه نکردن خود زمینه‌ای می‌شود برای شکل‌گیریِ یک فرهنگِ مخدوش و منفی که در آن آدم‌ها کم‌تر مسئولیت‌پذیر و قدردان‌اند و در مواقع و مواضعِ تصمیم‌گیری، غالباً درگیر و بلکه دچارِ اشتباه.
ما ایرانی‌ها انگار سِرْ شده‌ایم، طلسم شده‌ایم، حواس‌مان نیست چه چیزی از چه چیزی مهم‌تر است. عادت کرده‌ایم به این‌که هرچیزی که سروصدا و جلوه‌ی بیش‌تری داشت، به آن توجّه کنیم و آن را مهم‌تر بدانیم. در حالی‌ که در اغلبِ مواقع آن‌هایی که سروصدای کم‌تری دارند، نقشِ مؤثّرتر و کاراییِ بیش‌تر دارند. نزدیک به ٧٠٠٠ویزیت و حدودِ ۶٠٠ عملِ مهم و فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک در طیِ ١١ سفرِ خیریه توسّطِ نخبه‌ترین و دانش‌مندترین پزشکانِ این کشور به سرپرستیِ دکتر کلانترِهرمزی یا فعّالیتِ مشابهِ تیمِ بنیادِ خیریه‌ی نوآورانِ سلامت به سرپرستیِ وزیرِ محترمِ بهداشت آقای دکترهاشمی و صدها نمونه‌ی مشابه که توسّطِ بسیج، هلالِ احمر و انواع و اقسامِ بنیادها و سازمان‌های مردم‌نهاد انجام می‌شود در کجای توجّه و خاطرِ ما قرار دارند؟
وقتی ما درست توجّه کردن و درست‌ دیدن را بلد نباشیم، درست قدردانی کردن و درست تصمیم گرفتن و درست قضاوت کردن را هم یاد نخواهیم گرفت. این‌همه استاد و دانش‌مند و عالِم و خیّر و زحمت‌کش دارند مشکلاتِ گوشه و کنارِ این کشورِ پُرایراد را با کم‌ترین حمایت‌های دولتی و حکومتی به شیوه‌های خودشان حل و فصل می‌کنند، امّا همه‌ی توجّه و دغدغه‌ی ما این است که آندرانیک تیموریان در استقلال خواهد ماند؟ یا شهرآوردِ این فصل مساوی می‌شود یا خیر؟ کاش نصفِ آن میزانی که اخبارِ ورزشی و هنری و سیاسی برای‌مان اهمیت داشت، یا اصلاً بگذار جورِ دیگری بگویم؛ کاش یک‌دهمِ آن میزانی که غیبت‌کردن و آبِ‌روبُردن و زیستِ پوپولیستی و خاله‌زنکی و هیجانی برای‌مان مهم است، توجّه‌کردن به مؤسّساتِ خیریه، دارالأیتام‌ها، و -به عنوانِ کم‌ترین کاری که می‌شود کرد- قدردانی از زحمت‌کشان و رافعینِ مشکلات و مصائبِ این کشور هم برای‌مان مهم بود و بخشی از دغدغه‌‌هایمان را شامل می‌شد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزی با استادی راجع‌به تاریخِ تطوّرِ اروپا و تحوّلاتِ بعد از رنسانس صحبت می‌کردیم و این‌که ما کجای تاریخِ خودمان هستیم و نظرِ من این بود که ما هنوز در قرونِ وُسطای ساختاریِ خودمان قرار دادیم و «عصرِ جدید» وقتی درباره‌ی‌مان محقّق می‌شود که ارتقائی در سطحِ اندیشه‌ورزی‌مان رخ دهد و جامعه به یک‌نوع اضطرارِ عقلانیِ نیاز به اصلاح و رفورم در ساختارها برسد. (و نقشِ تقدّمی قائل‌ بودن برای ارتقاءِ اندیشه‌ورزی و در یک کلمه افزایشِ «آگاهی‌»های عمومی، از آن چیزهایی‌ست که بینِ معتدلیّونِ اصلاحات از بهنود گرفته تا فراست‌خواه و ملکیان مشترک است؛ یعنی یک فصلِ کاملاً مشترک در ایده‌ی رفورمیست‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی.) در خلالِ این مباحث، استاد که چندین‌سال در غرب زنده‌گی و تحصیل و تدریس کرده بود، منظره‌ی خوبی را در چشم‌دیدِ من قرار داد. او گفت یکی از خصوصیاتِ نهادینه‌شده‌ی خوبِ غربی‌ها فرهنگِ مکتوبی‌ست که دارند. استاد می‌گفت در آن‌جا حتّا آدم‌های معمولی هم وقتی به سنِّ پیری می‌رسند، خاطراتِ زنده‌گی‌شان را می‌نویسند و در اختیارِ خانواده‌شان قرار می‌دهند. نظرِ استاد این بود که نوشتن و مکتوب‌کردنِ تجربیات و افکار و حتّا خاطراتِ شخصی، فرصتِ تصحیح و بازنگری و اصلاح و ارتقاء را به نسل‌های بعدی می‌دهد و ما این خصلت را کم‌تر در خودمان داریم. ایرانی بیش‌تر شفاهی‌ست تا مکتوب. به گمانِ من هم این حرفِ استاد خیلی دقیق و راه‌گشاست.

با خودم فکر می‌کردم که نوشتنِ حتّا خاطراتِ شخصی از ناحیه‌ی ما آدم‌های معمولی هم چه‌قدر در بستری از زمان فایده می‌تواند داشته باشد، چه برسد به نوشتنِ نظریات و افکار از ناحیه‌ی نظریه‌پردازان و متفکّرین. معمولی‌ترین امور و مواجهات و حوادثِ زنده‌گیِ ما، با گذشتِ زمان می‌توانند تبدیل به مهم‌ترین اسنادِ بینانسلیِ یک جامعه‌ی مترقّی بشوند. حتّا کوچک‌ترین خُلقیّاتِ شخصی، شغلی و اجتماعیِ ما، چندنسل که بگذرد، می‌تواند راه‌گشای ابقیای ما باشد در خودشناسی و اِشرافِ به ظرفیت‌ و استعدادها و به تبعِ آن‌ها در فرآیندهای تصمیم‌گیری‌شان. حتّا فراتر از این، چه‌قدر در شکل‌گیریِ روابطِ صحیح و بهینه‌ی انسانی در اجتماع هم می‌تواند مفیدِ فایده باشد. مثلاً اگر من امروز کارمندی هستم دقیق و اهلِ نظم و نسق، این سابقه «شاید» بتواند به پنج نسل بعد از من کمک بکند در یک دوراهیِ تصمیم‌گیری، یا به نام‌زدِ او در انتخابِ هم‌راهِ زنده‌گی.

به‌نظرِ من هرکسی مقداری حکّاکیِ ژنتیکی از اجدادش بر دیواره‌های غارِ شخصیتش دارد. امّا صِرفِ وجودِ حکّاکیِ ژنتیکی بر دیواره‌های غارِ شخصیت، نمی‌تواند ما را به یک نتیجه‌گیریِ منطقی و روشن درباره‌ی ویژه‌گی‌ها و استعدادهای‌مان ره‌نمون سازد. انگار کن مثلِ غاری با خطوطی مبهم که هیچ باستان‌شناسی سوادِ فهمش را نداشته باشد. خاطرات و تواریخِ مکتوب امّا سوادِ خوانش و فهمِ خطوطِ تاریخیِ بینانسلی‌اند. مفاتیحِ راه‌گشایی که می‌توانند واضح‌ترین تعریف و تحلیل از شخصیتِ تاریخیِ افراد را به آن‌ها بدهند. و این ابداً معنایش دگماتیزمِ در شکلِ زنده‌گی و اجبار به طیِ روندهای از پیش معلوم‌شده و زنده‌گیِ ملوک‌الطّوایفی و خانواده‌شغلی نیست. فرهنگِ مکتوبِ نسلی به ما «آگاهی» می‌دهد برای شناختِ بیش‌ترِ خودمان و شناختِ بیش‌ترِ دیگرانی که با آن‌ها در مواضعِ مختلفی از زنده‌گی سروکار داریم. و آگاهی از ملزوماتِ تردیدناپذیرِ تصمیم‌گیری‌ست و هرچه از نظرِ کیفی دقیق‌تر و کامل‌تر باشد، به کیفیتِ تصمیمی که گرفته می‌شود بیش‌تر کمک می‌کند. بیایید هرکدام‌مان در ایجادِ فرهنگِ مکتوبِ نسلی، لااقل به‌ اندازه‌ی یک‌نفر سهیم باشیم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در جهان‌بینیِ مبتنی بر استدلال‌گرایی، درستیِ گزاره‌ها در یک فرآیندِ اقناعی به صورتِ مدلّل اثبات می‌شود. یعنی چیزی از پیش، پذیرفته نیست مگر این‌که آن‌چیز اثبات شده باشد، و چیزی نیز پذیرفته نمی‌شود، مگر این‌که به اثبات برسد.

یکی از تمرین‌های بهترزیستن هم‌واره سعی در جهتِ قضاوت‌های استدلالی‌ست. این‌که ما تمرین کنیم گزاره‌های‌مان را مبتنیِ بر یک‌/ یک‌سلسله دلیل صادر کنیم، کمک می‌کند تا هم قضاوت‌های دقیق‌تر و درست‌تری داشته باشیم و هم بتوانیم آن‌ها را موردِ ارزیابی قرار دهیم و در نهایت اگر لازم باشد، از آن‌ها دفاع کنیم.

در مدلِ استدلال‌گرایی، هرگونه پیش‌فرضی که مقدّمه‌ی آن پذیرشِ بی‌چون و چرای یک اصل یا گزاره‌ بوده باشد، مطرود است. بنابراین در جهان‌بینیِ استدلال‌گرایی نام‌ها، عناوین و امثالهم به‌تنهایی مؤثّر و تعیین‌کننده‌ی صحّتِ یک سخن یا مکتب نیستند. چیزی که در احادیثِ دینیِ ما هم به بیان‌های مختلفی به آن سفارش شده است. مثلِ «انظر إلى ماقال، ولاتنظر إلى من‌قال» (حضرت علی ع). روزی یکی از دوستانِ غزل‌سرای جوان، غزلی را تحتِ عنوانِ آخرین شعرش برایم ئی‌میل کرد و خواست که آن را نقد کنم. من هم نظرم را نسبت به آن نوشتم و برایش فرستادم. بعدتر گفت که آن غزل، سروده‌ی یک شاعرِ معروف است. بلافاصله به او گفتم: «نظرم هم‌آن است.» او نیز گفت که قصدِ فریبِ مرا نداشته و صرفاً می‌خواسته ببیند که آیا غزلِ آن شاعرِ معروف را هم کسی نقد می‌کند یا نه. ضمنِ این‌که به او گفتم برای این امتحان می‌بایست یکی از غزل‌های خودت را با اسمِ آن شاعرِ معروف برای نقد ارائه می‌دادی، به این مسئله فکر کردم که کم‌یابیِ نگاهِ مبتنی بر استدلال، و فراوانیِ قضاوت‌های غیرِاستدلالی موجبِ این شده‌اند که این جوان به صرافتِ امتحانِ این مسئله بیفتد. بارِ دیگری را به خاطر می‌آورم که با دوستی راجع‌به فیلم‌های آرونوفسکی صحبت می‌کردیم. من فیلمِ «مرثیه‌ برای یک رؤیا» را دیده بودم و دوست نداشتم و او سرسختانه از آن و از فیلم‌های دیگرِ این کارگردان دفاع می‌کرد و در اثباتِ مدّعایش گفت: «هم‌این‌که آرونوفسکی فیلمی را ساخته باشد، یعنی خوب است، حتّا اگر من آن فیلم را خوب نفهمم.»

به زعمِ من ظرفیّتی که از ادبیّات و کلمه در جهانِ معنا ایجاد می‌شود و تسرّی پیدا می‌کند، یکی از به‌ترین و اصلی‌ترین بسترهای تمرینِ استدلال‌گرایی‌ست. ما با ادبیّات یاد می‌گیریم که پارادوکسیکال تماشا کنیم. یعنی از وجوهِ مختلف و متنافرِ یک مسئله مداقّه کنیم. یعنی در حقیقتِ امر پارادوکسی وجود ندارد، امّا وقتی صِرفاً از یک بُعد به آن نگریسته شده باشد، پارادوکسیکال به‌نظر می‌رسد. ادبیّات با ویژه‌گی‌هایی نظیرِ توضیح، تبیین، تنقیح و استدلال کمک می‌کند دقیق‌ترین قرائت از یک مسئله را بتوان استنباط کرد و انتقال داد. وقتی که ادبیّات نباشد، ما نمی‌توانیم به لایه‌های عمیقِ معانی نظر کنیم و حالاتِ مختلفی از یک پدیده را متصوّر شویم و درنتیجه قرائت‌مان هم ساده و سطحی و تک‌بعدی خواهد شد. ادبیّات کمک می‌کند به حدّاکثرِ حالاتِ محتملِ یک معنی دست یابیم. و هر چیزِ مهمّی که از ابتدای آدمِ ابوالبشر تا زمانِ ما بقائی در جهان داشته، به‌وسیله‌ی ادبیات بوده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شش‌سال گذشت و هنوز سوگ‌واره‌ای رساتر از این ابیاتِ «محمّدحسین نعمتی» نخوانده‌ام در رثایش:

«افسوسِ دریا» را نفهمیدیم، «روزِ مبادا» را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتنِ او شد -هرروزمان روزِ مبادا- نه!؟
 نامَردُمی‌ها مَرد را آزُرد، تا در فضای سردِ شب پژمرد
او بغضِ قیصربودنش را خورد، او نانِ قیصربودنش را نه!
شاید زمان ما را عوض کرده‌ست، این مَرد امّا هم‌چنان مَرد است
این مرد نامِ دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!
دل‌خسته از زندانِ در زندان، از جنگ با این دردِ بی‌درمان
مرگ آمد و این مردِ بی‌پایان، چیزی نگفت این‌بار حتّا «نه»!
صبحِ سه‌شنبه هشتمِ آبان، آغوشِ بازِ سیّد و سلمان
آغازِ «قیصر» بود یا پایان؟ پایانِ قیصر بود... امّا نه!

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ما ایرانی‌ها می‌گوییم «عقلِ مردم به چشم‌شان است»؛ مردمِ دیگرزبان‌های جهان هم حتماً تعابیری مشابهِ این -با کم و زیاد- دارند. چه‌را که مسئله‌ی «ظاهربینی» یک مسئله‌ی عمومیِ بشر محسوب می‌شود. امّا چه‌را؟ چه‌ می‌شود که ظاهربین می‌شویم و ظاهربینی می‌کنیم؟ به گمانِ من برای اکثرِ آدم‌ها پیش می‌آید مواقعی که ظاهربینی بر باطن‌بینی غلبه دارد در انسان. البتّه کم و زیاد است و ممکن است استثنائاتی هم وجود داشته باشد. یعنی باشند آدم‌هایی که بیش‌تر ظاهربین باشند یا کم‌تر و یا هم‌این‌طور مواردی که در همه‌ی مواقع ظاهربین‌اند یا اصلاً ظاهربین نیستند. امّا در چنین تحلیل‌هایی استثنائات را کنار می‌گذارند و با «عموم» کار دارند.

ظاهربینی یعنی قضاوت براساسِ ظواهر، محسوسات و ملموسات، وَ ندیدنِ بواطن و اعماق و ژرفاهای امور و مسائل و وقایع و رفتارها و... . یکی از مظاهر و مثال‌های ظاهربینی در روزگارِ ما، به نظرِ من توجّهِ زیادِ ما مردم به زنده‌گی‌های سلبریتی‌ها و مشاهیر و اهلِ هنر و ورزش است. (تعمّد دارم که خودم را ابداً استثناء نکنم در این مطلب، چون خودم را به وضوع درگیرِ این بیماری می‌بینم.)

مشاهیرِ هنری و ورزشی در همه‌جای جهان یک چنین موضعِ عمومی‌ای در برابرشان وجود دارد و هیچ این‌طور نیست که مختصِّ ما مردمِ ایران باشد این شقِّ از ظاهربینی.

برای این‌که از اعتدالْ در تحلیلِ یک مسئله‌ی اپیدمی و مبتلابه خارج نشوم، مقداری از میزانِ توجّهاتْ به احوالاتِ مشاهیر را «طبیعی» تلقّی می‌کنم و می‌گذارم به حسابِ اقتضائاتِ در چشم‌دید بودنِ آن‌ها. امّا فارغ از آن حدِّ مشترک و طبیعی، به گمانم بخشِ عمده‌ی توجّه و کنج‌کاویِ عمومی به زنده‌گی و احوالاتِ مشاهیر، طبیعی نیست و محصولِ ظاهربینی، غفلت و تربیت‌نشده‌بودنِ قوای ادراکی و تأمّلیِ ماست.

با مثالی روشن‌ می‌کنم این حرف را که چه میزان از این توجّه در نظرم طبیعی‌ست و از چه جایی به بعد، طبیعی نیست. مثلاً «علی کریمی» را درنظر بگیرید. او یک فوت‌بالیست است که هرکس یک‌بار دریبلش را دیده باشد، احتمالاً اسمِ او تا ابد در ذهنش باقی بماند. این‌که عمومِ مردمِ ایران علی کریمی را به عنوانِ یک فوت‌بالیستِ ملّی و مطرح بشناسند، به نظرم آن بخشِ طبیعیِ توجّه به مشاهیر است. امّا این‌که مدلِ ماشینِ علی کریمی چیست و هم‌سرش کیست و در فلان پارتی شرکت کرده یا نکرده و تصادف کرده پیشانی‌اش زخم برداشته یا نه، دیگر طبیعی نیست و به‌نظرم یک عارضه و بیماری‌ست. چه‌را که ما داریم به علی کریمی به عنوانِ یک فرد یا انسان توجّهِ خاص می‌کنیم. یک فرد از نزدیک به هشتادمیلیون‌نفر ایرانی مثلاً. این یعنی یک تمایزی در علی کریمی نسبت به بقیه‌ی ایرانی‌ها وجود دارد که او را برای ما مهم می‌کند تا این‌حد که خراش‌برداشتنش هم برای‌مان مهم شده است. آن وجهِ ممیّزه‌ی علی کریمی امّا چیست؟ فوت‌بالیستِ مطرح بودنش. آیا صِرفِ فوت‌بالیستِ مطرح بودنِ علی کریمی او را واجدِ این ارزش می‌کند که ما ذهن‌مان را درگیرِ او کنیم؟ او چه کاری برای بشریّت انجام داده که واجدِ چنین ارزشی شده؟ آیا چیزی کشف و اختراع کرده؟ آیا جانِ انسان‌هایی را نجات داده؟ آیا عمری را صرفِ کاری کرده که به دردِ آینده‌ی بشر بخورد؟ یا این‌که او فقط فوت‌بال بازی کرده -اصلاً بگو خوب بازی کرده- و پولش را گرفته و تشویقش را شنیده و رفته پیِ زنده‌گی‌اش؟ حالا جای علی کریمی بذار مرحومِ عسلِ بدیعی را. بگذار محسن چاوشی را. این‌ها چه کاری برای اعتلایِ زنده‌گیِ بشریّت انجام داده‌اند که تا این اندازه باید مهمّ‌شان کرده باشد در ذهنِ ما؟ آیا آیت‌الله رضیِ‌شیرازی برای مردمِ تهران مفیدِ فایده‌تر بوده یا الناز شاکردوست؟ آیا کاری که پروفسورسمیعی‌ کرده است مهم‌تر است یا آهنگی که محسن یگانه خوانده؟ آیا تأثیرِ فرهنگ‌ها و الوانی‌ها و پیرنیاها بیش‌تر بوده یا خواننده و بازیگر و فوت‌بالیست‌ها؟

من نمی‌گویم و انتظاری هم ندارم که به اندازه‌ی فرهاد مجیدی مرحوم ایرجِ افشار را بشناسیم و با آثارش و زنده‌گی‌اش آشنا باشیم یا آن‌گونه که ناصرخانِ حجازی را، آیت‌الله گلپایگانی را هم می‌شناختیم، امّا اگر دانش‌مندی و عالِمی و استادی زخم برداشت و ناخوش‌احوال شد و از میان‌مان رفت، نباید اهمّیّتی داشته باشد و اگر بازی‌گری و خواننده‌ای و فوت‌بالیستی اُوِردُز کرد و سرطان گرفت و مُرد، بشود همه‌ی آه و اندوه و مایه‌ی تأسّفِ ما؟

من می‌فهمم که سَبکِ شهرت و حتّا تأثیرگذاریِ یک اهلِ معرفت و علم، با سَبکِ شهرت و تأثیرگذاریِ یک هنرمند یا ورزش‌کار متفاوت است و آن‌یکی سروصدایی ندارد و جلوه‌ای عمومی و اثری مستقیم بر عمومِ مردم و طبیعتاً شناختی هم برایش در پی نخواهد داشت در بینِ افواه و این‌یکی ابتناءِ شهرتش بر تبلیغ است و در جراید بودن و سروصداداشتن و دیده‌شدن. امّا این دلیل نمی‌شود که ما نفهمیم مهم کدام است و اهم کدام. این‌که ما از مُردنِ یک دانش‌مند و پروفسور و عالِم غم‌مان نیست و از مرگِ یک هنرمند شعر می‌سُراییم و غم‌باد می‌گیریم مصیبت است!

انصافاً اگر در فیس‌بوک هانیه توسّلی به مطلب‌مان لایک بزند خوش‌حال‌تر می‌شویم یا اگر به فرضِ مثال دکتر سیروس شمیسا؟! این‌ها بیماری‌ست به‌نظرم. این‌که ما اهمّیّتِ این حوزه‌های تأثیرگذاری و فرقِ مؤثِّرین و مشاهیرِ جوامع‌مان را در این بزنگاه‌های احساسی نشناسیم. چون این خود مقدّمه‌ای و پایه‌ای می‌شود برای کم‌توجّهی به علم و معرفت و دانش در مقابلِ هنر و ورزش و سیاست مثلاً. و کافی‌ست این روند نهادینه شود در جامعه و به تربیت‌های‌مان رسوخ و نفوذ کند که می‌کند هم و از آینده‌ی چنین جامعه‌ای چه انتظاری‌ست که بوسیناها و صدراها و مولوی‌ها تولید کند؟!

ظاهربینی یعنی در مقابلِ باطنِ موجود، ما به ظاهر بسنده و اکتفا کنیم و باطن و ژرفا را نبینیم و برای‌مان مهم نباشد. وگرنه آن‌چه که به چشم و گوش می‌رسد و می‌بینیم و می‌شنویم را هیچ‌وقت نمی‌گویند ظاهربینی. امّا اگر «فقط» به آن‌چه که به گوش و چشم و محسوسات رسیده است بسنده کنیم و اکتفا، این ظاهربینی‌ست. در قرآن‌ هم البتّه فراوان نهی شده. با تعابیرِ مختلف و گاه نهیب‌گونه‌ای مثلِ «اکثراً نمی‌دانید!»، «نمی‌فهم‌اند!»، «درباره‌ی چیزی که احاطه و علم ندارید صحبت نکنید» و... .

باید کمی با خودمان بیش‌تر فکر کنیم و در یک فرصتی که به خودمان در خلوت می‌دهیم، حوزه‌ی تأثیرگذاریِ مشاهیرِ جامعه‌مان را رتبه‌بندی کنیم و به اندازه‌ی تأثیری که می‌گذارند، دوست‌شان بداریم و غم و شادی و فرح و ألم‌شان برای‌مان مهم باشد و بشود. این چیزی نیست که ذاتاً و فطرتاً انسان آن را آموخته باشد. خودمان باید حواس‌مان را جمع کنیم و به خود و دیگران نهیب بزنیم و یادآوری کنیم این چیزها را. این مطلب هم یادآوری و تذکّرِ کوچکی‌ست برای خودم و کسانی که می‌خوانندش.

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تهران هیچ‌گاه در نظرِ من شهرِ «خوبـ»ـی نبوده است؛ زیرا در تعریفِ من از «شهرِ خوب» معیارهایی وجود دارد که تهران براساسِ آن معیارها نمره‌ی خوبی نمی‌گیرد. بخشی از این معیارها را به هم‌راهِ بعضی ویژه‌گی‌های مثبت و منفیِ تهران در ادامه برمی‌شمرم.

تاریخ

یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین معیارها در تعریفِ شهرِ خوب از نظرِ من «تاریخ» است. تاریخ و قدمت و اصالت. این‌ها را نزدیک به هم می‌بینم و خلاصه‌اش می‌کنم در تاریخ. شهرِ خوب باید شهرِ پیری باشد. یعنی شهری باشد که عمر داشته باشد. (چه‌را؟) به این دلیل که زمان، یکی از سخت‌‌گیرترین و به‌ترینِ سنگِ محک‌هاست برای سنجشِ ظرفیّت‌های یک شهر. شهری که از صافیِ زمان گذشته باشد و سرد و گرم‌های طبیعی و غیرِطبیعی را چشیده باشد و مانده باشد، ماناست. شهری که نسل پِیِ نسل آمده باشد و رفته باشد و شاهِ ظالم و ره‌برِ مستبد و وکیلِ خیرخواه و وزیرِ خائن و ائمّه‌ی جور و و هم عدل را به خود دیده باشد و مانده باشد، ماناست. از سوی دیگر شهری که قدمت و اصالت داشته باشد، خواه‌ناخواه قوانینی را نوشته یا نانوشته «زمان» برای مردمانش وضع کرده است. قوانینی که سینه‌به‌سینه و نَفَس‌به‌نَفَس و خانواده‌به‌خانواده منتقل می‌شود از والدین به فرزندان. چنین شهری «امن»تر است از شهری که قوانینش را بیش‌تر از تجربه‌ی گران‌قدر و آزموده‌شده‌ی بشری، عقل و فکر و تدبیر و علمِ بشر، یا حتّا اضلِّ از آن، مصالح و منافعِ سیاسی-اقتصادی یا حتّا امنیّتی-نظامیِ بشر وضع کرده باشد. مثالِ دمِ دست، شهرهایی‌ست که در دوره‌هایی از تاریخ، از هیچ به وجود آمده‌اند به خاطرِ این‌که دژِ دفاعیِ شهرهای و حکومت‌ها باشند. معمولِ پادشاهان بوده که اقوام و افرادِ خون‌ریز و یاغی و جنگاور را جمع می‌کردند در بیرونِ شهرهای مهم‌ترشان تا از آن‌ها دربرابرِ هجوم‌های خارجی محافظت کنند. آن شاه و حکومت‌ها می‌رفتند و آن اقوام می‌ماندند و آن دژِ دفاعی برای خودش می‌شد شهر. هنوز که هنوز است، جامعه‌شناسان می‌گویند آمارِ جرائم و جنایات در این شهرها بالاتر است و فراتر از آن، خیلی از مجرم‌های شهرهای دیگر هم از افرادِ آن شهرهای مذکور هستند.

مهاجرپذیریِ کم

یکی دیگر از معیارهای مهم برای شهرِ خوب در تعریفِ من، عدمِ اختلال در Migration Balance یک شهر است. (برای محاسبه‌ی نرخِ رشدِ جمعیّت در فرمولِ غیرِمسامحه‌ای، دانستنِ میزانِ موالید، مرگ‌ومیر و عددهای مهاجرپذیری و مهاجرفرستی لازم است و نرخِ رشد به همه‌ی این متغیّرها وابسته‌گی دارد.) نرخِ رشد، یا مثبت و منفی بودنش در یک شهر شاید چندان موضوعِ بااهمیتی محسوب نشود و در اسکیلِ کلّیِ جمعیتیِ کشور و نگاهِ کلانِ اقتصادی‌ست که اهمیت پیدا می‌کند. امّا برای یک شهر، شاید مهم‌تر از نرخِ رشد، میزانِ مهاجرپذیریِ شهر باشد. نرخِ خالصِ مهاجرت برابر است با خارجِ قسمتِ تفاضلِ درون‌کوچی و برون‌کوچی بر جمعیّتِ میانه‌ی سال در صد یا هزارنفر (Mg. n = I-E/P × 100). شهری که مهاجرپذیری‌ِ بالایی داشته باشد (مثلِ تهران)، فارغ از این‌که چه مقدار مهاجر به خارج از خودش می‌فرستد، هم‌واره با آسیب‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کند. زبانِ آمار شاید از منطقِ بالاتری برای اثباتِ این مدّعا برخوردار باشد. آمارهای جهانی نشان می‌دهند که اکثرِ مهاجرت‌ها (قریب به سه‌چهارم‌شان) با هدف‌های اقتصادی یا به علّت‌های اقتصادی انجام می‌شوند. از طرفی آمارها می‌گویند قریب به یک‌سوّمِ مهاجران در جغرافیای مقصد به مشاغلِ کاذب و ساده مشغول می‌شوند و در اکثرِ موارد مهاجرت با رفاهِ اجتماعی، بهداشت، امکاناتِ زیستی، آموزشی و امنیّت نسبتِ عکس دارد. تغییرِ ترکیبِ جمعیّتی و آشنانبودنِ مهاجرانِ داخل‌شده با قوانینِ تاریخ‌پدیدِ آن شهر و بی‌شناس‌نامه‌گی و قلمه‌ای‌بودنِ پیوندِ مهاجران، باعث می‌شود که شهرِ مهاجرپذیر با خطراتِ جدّیِ مدنی و معضلات و مشکلات و مسائلِ فرهنگی و اخلاقی دست‌به‌گریبان بشود.

ما وقتی در شهری قدم بزنیم که پرنده‌گانش هم شناس‌نامه داشته باشند و سابقه‌ای و ریشه‌ای و اگر پای چپ را راست بگذاری، احتمالِ این‌که کسی در آن‌طرفِ خیابان باشد که بشناسدت صفر نباشد در آن، هم‌این مسئله عاملِ بازدارنده‌‌ای می‌شود برای اهتراز از انجامِ تخلّفاتِ اجتماعی یا بروزِ رفتارهای ناهنجار و منجر به جرم. امّا وقتی شهریاران و حاکمان برای پدیده‌ی قدیم و صاحبِ تعریفی مثلِ «شهر»، دیواری قائل نباشند و به هم‌این دلیل کارهای چندانی برای کاهشِ میزانِ مهاجرپذیریِ شهر انجام ندهند، هیچ اعتباری به هیچ چیزِ آن شهر نخواهد بود و خوبی‌های آن شهر رفته‌رفته در دلِ سیاهی‌ها و بدی‌هایش هضم می‌شوند و رنگ می‌بازند.

بازار

معیارِ سوّمِ من در تعریفِ شهرِ خوب، «بازار» است. بازار نماد و نماینده‌ی رونقِ اقتصادی و حیات در شهرهاست. در موردِ فوایدِ وجودِ بازار در یک شهر می‌شود به اندازه‌ی چندین کتاب حرفِ شنیدنی و غیرِتکراری نوشت، بنابراین از هرگونه تطویل در تشریحِ وجوهِ مثبتِ بازار صرفِ نظر می‌کنم و فقط به هم‌این مسئله اشاره می‌کنم که در طولِ تاریخ، هرگاه، هرجا تمدّنی شکل گرفته است، در کنارِ آب بوده و بعد از به وجود آمدنِ مسئله‌ی دادوستد. همیشه مدرسه‌های علمیّه و مساجدِ اصلی در شهرهای ما، در کنار و در دلِ بازارها به وجود آمده‌اند. بازارها دهلیزها و شریان‌های اصلیِ حیاتِ یک شهر محسوب می‌شوند. شهرِ بی‌بازار، شهری مُرده و بی‌رونق و بی‌پیش‌رفت است. شهرِ بی‌بازار، شهری عقب‌مانده و پس‌رونده و مُردنی و تمام‌شدنی‌ست. شهرِ بی‌بازار، مثلِ میوه‌ی بی‌درخت، هم‌واره در معرضِ فساد و تباهی‌ست. شهرِ بی‌بازار همیشه دست‌به‌دهان و ناچار و زبون است و چون مُردارِ خاک‌نشده محلِّ استجماعِ انواع و اقسامِ مفاسد است.

معماریِ منطقی

دیگرمعیارِ تعریفِ من از شهرِ خوب به روحِ حاکم بر معماریِ آن برمی‌گردد. شهرِ خوب، شهری‌ست که بر معماریِ آن «منطق» حاکم باشد و نظمی -هرچند آشوب‌وار- در آن به چشم بخورد. آسمان و زمین و شمال و جنوب و مشرق و مغرب، نباید در سوادِ شهر گم شده باشند. معماریِ شهر نباید خسته‌کننده و هردمبیلی و متشتت باشد. شهرِ خوب، شهری‌ست که آدرس‌هایش دریافتنی باشند و خیابان‌ها و کوچه‌ها و معابرش پُر باشد از پیدایی و گفت‌وگو و بیان و امن و امان و ایستایی و ثبات. شهری را که نشود یاد گرفت، شهری که تاریکی‌هایش «نور» را رعایت نکرده باشند و بینِ سواد و بیاضش تناسبی و تعادلی برقرار نباشد، شهرِ خوبی نیست. شهری که یک اشتباه در مسیریابی در آن تو را ده‌ها کیلومتر از مقصد و مسیرِ درست دور کند، شهرِ خوبی نیست. شهری که آسمان و پرنده و درخت را مجبور باشی از ساختمان‌هایش تکدّی کنی، شهرِ خوبی نیست. شهری که مصلّی و برجش با هم کورسِ بلندی و زائدبوده‌گی گذاشته باشند، شهرِ خوبی نیست. شهرِ خوب، شهری‌ست که برای مردمش پیاده‌راه و نیم‌کت و درخت و سایه‌سار و آبِ روان داشته باشد.

امنیّت

معیارِ بعدی، «امنیّت» است به معنای عامِّ کلمه که البته به نوعی در دلِ بعضی از معیارهای ذکرشده‌ی قبل هم وجود دارد و با آن‌ها ارتباطاتِ وثیق دارد. امنیّت و مواظبت‌های قانونی و تنبیه و تشویق‌ها و چشمِ بیدارِ محافظ، یک معیارِ مهمِّ شهرِ خوب محسوب می‌گردند در تعریفِ من. امنیّت البته نه با نگاهِ پلیسی علیهِ مردم که با نگاهِ حفاظت از مردم برای زنده‌گیِ آرام و با نگاهِ پلیسی برای ضدِّمردم یا ضدِّحیاتِ آرام. روزی که پلیس‌های یک شهر، کنترلِ بی یا بدحجابیِ دختران را که شاید در تحریک‌آمیزترین صورت، مخلِّ آسایشِ روان و منافیِ دین‌داریِ بی‌دردِسرِ پسران باشد را «وظیفه» تلقّی کنند و ضدِّ امنیّت بدانند، روزِ پایانِ امنیّتِ یک شهر است. چون نه اسلام دینِ اجبار و اکراه و جزبشارت و جزإنذار و نهیِ از منکرِ بی‌شرایط است و نه امنیّت یعنی کنترلِ وضعیّتِ حجاب و عفاف در یک شهر. امنیّت یعنی هیچ‌کس نتواند حتّا یک بوقِ خارج از قواعدِ منطقی و مجازِ قانونی بزند و هیچ دزدی نتواند به فردی یا خانه‌ای یا دولتی و مجلسی بزند. امنیّت یعنی هیچ فروشنده و خدمات‌دهنده‌ای نتواند بیش‌تر از نرخِ مصوّب و مجاز و معلوم بگیرد و هیچ خریدار و خدمات‌گیرنده‌ای هم نتواند کم‌تر از آن مقدار بدهد. امنیّت یعنی ثبات. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه به اختلافِ در شأن و رفاه و منزلتِ اجتماعی منجر نشود. امنیّت یعنی بینِ آن واکسیِ خیابانِ ویلا با آن برج‌سازی که صفرهای جلوی عددِ قیمتِ ویلایش در کلاردشت را که چنددقیقه طول می‌کشد تا بشماری، فرقی نباشد در خدماتِ بهداشتی و آموزشی و رفاهی. امنیّت یعنی منزلتِ اجتماعی برای همه‌ی افرادِ جامعه، و زندان و جریمه و تنبیه و تحریم برای آن‌ها که منزلتِ اجتماعیِ دیگران را به هر طریقی نفی می‌کنند و خدشه‌دار. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه آری، امّا اختلافِ منزلت و رفاهِ عمومیِ اجتماعی خیر.

تفریح و تفرّج‌گاه

و آخرین معیارِ من در تعریفِ شهرِ خوب، وجودِ محل‌هایی مثلِ سینما، پارک، شهرِبازی، تئاتر، موزه، زمین‌ها و سالن‌های ورزشی، کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها و مراکزِ فرهنگی-هنری-ورزشی به اندازه‌ی کافی در شهر است. آن هم با به رسمیّت شناختنِ همه‌ی نیازهای معقول، انسانی و حیاتی و فطریِ همه‌ی شهروندان.

تهران...

تهران در مجموعِ این معیارها، بعضی را دارد و بعضی دیگر را کم‌تر دارد. مثلاً این آخری را دارد، امّا کُمِیتَش در معماری بدجوری می‌لنگد و امنیّت را در بعضِ موارد دارد و در بعضِ دیگرِ موارد ابداً ندارد. مهم‌تر از همه در مسئله‌ی برابری‌ِ منزلتِ اجتماعی و ترکیبِ جمعیّتیِ مقیم و مهاجر و جرائم و معضلاتِ ناشی از آن تقریباً جزءِ بدترین شهرهای کشور است. در کنارِ شهرهایی مثلِ کرج و تنکابن و قزوین و قوچان و بعضی شهرهای مرزی. یعنی مهاجرپذیریِ تهران تقریباً هیچ حدِّ یقی نداشته و به هر بهانه‌ای از هر جایی مهاجر پذیرفته و هرجور آدمی در این شهر وجود دارد. طوری که دیگر نمی‌توانی از روحِ کلّیِ حاکم بر شهر حرف بزنی و بگویی مثلاً مردمِ تهران چنان هستند و چنین نیستند. دیگر «مردمِ تهران» معنای بیرونی ندارد. مردمِ تهران یعنی مردمِ ساکن‌شده در تهران به علاوه‌ی مردمِ تهران و پُرواضح است که غشِّ در ترکیبِ جمعیّتی وقتی از یک حدّی بگذرد، نفیِ اصالتِ معنی می‌کند. این را بگذارید در کنارِ بی‌تاریخیِ ازلی و ذاتیِ خودِ تهران که به قولِ دکتر زیباکلام در کتابِ غریبِ آذری: «می‌شه به من بگی تهران دویست‌سال پیش کجا بوده، چی‌چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده. یک دِه‌کوره بوده که تا قبل از این‌که آقامحمّدخان آن را پای‌تخت کنه، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزدِ مورّخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. امّا تهرانی‌ها چی؟ اجدادِ ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلبِ بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمّدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نامِ تهران رحلِ اقامت بیافکند، آن‌ها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند، در پای‌تختِ بی‌نام و نشان و جدید نمانده و به مناطقِ خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولّد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مالِ بازارچه‌ی نایب‌السّلطنه، پدرش مالِ محلّه‌ی خانی‌آباد و خودش وسطِ بازارچه‌ی آب‌مَنگُل متولّد شده، یعنی قدیمی‌ترین محلّاتِ تهران.»

امّا یک حقیقتی یا به‌تر است بگویم واقعیّتی هم وجود دارد که به تنهایی و بی‌کمکِ دوستانم نمی‌توانستم آن را دربیابم. من آدم‌های مختلفی را می‌شناسم از اهالیِ تهران که شهرشان را دوست دارند و بیش‌تر از این‌که فقط شهرشان را به صِرفِ شهرشان بودن دوست داشته باشند، «تهران» را دوست دارند و متواتر شنیده‌ام که می‌گویند اگر بیش‌تر از یک‌هفته از تهران دور باشیم خُل می‌شویم و چِل می‌شویم و چنان و چنین. اوّلش پذیرشِ این حرف‌ها برای کسی مثلِ من سخت بود. برای منی که دیدنِ آن زنِ دست‌مال‌کاغذی‌فروشِ میدانِ هفتِ تیر که با دو کودکش همیشه کنجی نشسته، زانوهایم را بی‌رمق می‌کند و آن پسرکِ چسبِ زخم فروشِ راه‌روی شهروندِ آرژانتین برای مدّت‌ها پکرم کرده بود و بی‌تفاوتی‌های اجتماعیِ مردم به هم، به‌هم‌ام می‌ریزد همیشه. نمی‌توانستم بفهمم این جمله‌ی «من عاشقِ تهرانمِ» بعضی از دوستانم را. با خودم می‌گفتم ژست است. یک چیزی شنیده‌اند. چشم‌شان کور است. سخت و زمخت شده‌اند و مقادیرِ معتنابهی ناسزاهای درونی هم شاید نثارِ روحِ طلسم‌شده‌شان می‌کردم. امّا، بعدتر به این فکر کردم که مردمِ شهرهای ساحلی، تعاملِ با دریا را همیشه به‌تر از مردمِ شهرهای دیگر بلدند. مردمِ کوهستان خوب می‌دانند اخلاقِ کوه چیست و کویرنشینان نیز به‌تر از هرکسی می‌دانند الزامات و نبایدهای کویرنشینی را. پس، چه‌را اهالیِ تهران هم به‌تر از کسی مثلِ من بلد نباشند تهران‌نشینی را؟ بعد یادم آمد حرف‌های آن دوستم را که می‌گفت وقتی خسته و با دلِ گرفته دارم از دانش‌گاه برمی‌گردم و از بلندگوهای امام‌زاده‌صالح صدای اذان می‌شنوم همه‌ی خسته‌گی و غمِ دنیا را فراموش می‌کنم را. یادم آمد آن دوستِ دیگرم را که می‌گفت: «هنوز هم بینِ روحانیّونِ این شهر پیِ آدم‌های خوب می‌گردم و مسجدهای جدید را می‌آزمایم به امیدِ عالِمی و پیری کشف‌نشده». یادم آمد آن رفیقم را که پنج‌شنبه‌ها آویزان می‌رفت سیّدالکریم و فلافل می‌زد و سرِکِیف برمی‌گشت را. یادم آمد بچّه‌های حوزه‌ی آقامجتهدی را که شب‌های رمضان پخش می‌شدند در مجالسِ پایینِ شهر؛ چندتایی مسجدِ ارک و پای مناجاتِ حاج‌منصور و چندتایی حاج‌آقامجتبای مرحوم و چندتایی بُکاء و... . یادم آمد که بچّه‌های شهیدبهشتی چه ارادتِ ویژه‌ای دارند به کهف. یادم آمد که یک تهرانی چه‌قدر می‌تواند از دیدنِ چندیاکریم پشتِ پنجره‌اش لذّت ببرد و با دانه‌ریختنِ برای آن‌ها چه احساسِ خوبی پیدا می‌کند. یادم آمد «برف» و «باران» و «آسمان» در تهران چه‌قدر پدیده‌های عاشقانه و عزیزی هستند. یادم آمد همه‌ی این‌ها را و فهمیدم که تهران -هرچند که در تعریف و نگاهِ من و برای من شهرِ خوبی نیست- می‌تواند برای کسانی که آن را خوب می‌شناسند و با آن خو گرفته‌اند، شهری باشد با خوبی‌های فراوان و زیبایی‌های بسیار. شهری که جای زنده‌گی باشد و جای عاشقی.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بچّه‌ها را نباید با حبّ و بغض بزرگ کرد و پرورش داد و تربیت کرد. نمی‌گویم با حبّ و بغض به دنیا نیاوریم چون نمی‌شود، بالاخره پدر و مادر مواردِ محبوب و مغضوبی دارند، نمی‌شود انسان از جمعیّتِ حبّ و بغض‌هایش به‌تمامه فاصله بگیرد و تَرک‌ِشان کند. پس با آن مقداری که در حوزه‌ی ژنتیک و وراثت تعریف می‌شود، کاری ندارم. امّا از دقیقه‌ی اوّلِ تولّد تا حدودِ سنِّ تشخیص و تمییز؛ نباید بچّه‌ها را پیش‌تر از این‌که چیزی را بفهمند، نسبت به آن چیز دچارِ حب یا بغض کرد. در فیلمِ «زنده‌گیِ پای» (علی‌رغمِ این‌که ابداً فیلمِ خوش‌ساختی نبود و فیلم‌نامه‌اش هم ضعف‌های بسیاری داشت) یک صحنه و گفت‌وگوی طلایی وجود دارد میانِ پدر، مادر و دو فرزندشان. مادر و پسرِ کوچک‌تر تعلّقاتِ مذهبی دارند و پسرک در سنِ ده-دوازده‌ساله‌گی چنددینِ مختلف را می‌گرود تا به دینِ به‌تر برسد. پدرِ خانواده لائیک است، امّا منطقی‌ست و خیرخواه. بعد از چندجمله‌ای که میان‌شان ردّوبدل می‌شود، پدر به پسرک می‌گوید:

I'd much rather have you believe in something I don't agree with rather than have you accept everything blindly. And that begins with thinking rationally.

(بیش‌تر ترجیح می‌دم به چیزی اعتقاد داشته باشی که من باهاش مخالفم، تا این‌که یه چیزی رو کورکورانه انتخاب کنی. و [برای این‌کار] باید عاقلانه فکر کنی.)

این درست است. این‌که پدرومادر درباره‌ی مسیر و ریشه‌ها و اصول با فرزندان‌شان گفت‌وگو کنند و شیوه‌ی انتخابِ صحیح و پیدایشِ حبّ و بغض را برای آن‌ها توضیح بدهند، نه این‌که بچّه‌ی پشتِ لب سبز نشده را نسبت به چیزی که خودشان در طولِ زنده‌گی -با هزار فراز و نشیب و آزمون و خطا و تجربه- به آن رسیده‌اند، دچارِ نفرت و محبّت کنند. این از کم‌صبری و آینده‌نگرنبودنِ پدر و مادرهاست که گمان می‌کنند اگر چیزی را که خودشان به آن رسیده‌اند، حتماً و به هر قیمتی به فرزندان‌شان منتقل نکنند، فرزندان از کف خواهند رفت و سرنوشت‌شان قهقهرا خواهد بود. قهقرا و ضلال، اتّفاقاً این است که فرزندان‌مان را نسبت به مسائلی که هنوز فهم و درک و تجربه‌ی منحصربه‌فردِ شناختی‌ای از آن‌ها ندارند، دچارِ موضع و حب و بغض کنیم.

در کشورِ ما در زمینه‌ی مسائلِ مرتبط به اعتقادات و عکسِ آن، زیاد این تربیت‌های هیجانی، نابُردبارانه و کوته‌اندیشانه به چشم می‌خورد. ما یک سردارِ شجاع و کاربلدی در فامیلِ دورمان داریم که در حوزه‌ی کارِ خودش موفّق محسوب می‌شود و شاید جزءِ چندنفر انگشت‌شمار نیروهایی باشد که نظام دارد از آن‌ها در حوزه‌ی مرتبط به تخصّصش بهره می‌برد. پسری دارد این سردار که ما در زمانِ نوجوانی رفیق بودیم و فوت‌بال‌ بازی می‌کردیم باهم. پسرِ خیلی مؤدّب و دوست‌داشتنی‌ا‌ی بود، امّا شر. از آن‌ها که از دیوارِ راست بالا می‌رفتند. هرچه بزرگ‌تر شدیم شرارتش بیش‌تر نمایان شد. مثلاً ماشینِ پدرش را برمی‌داشت و با سرعتِ مهیبی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرِ کوچکِ ما ویراژ می‌داد و ترمزهای گوش‌خراش می‌کِشید و از این کارهای آدرنالین‌ترشّح‌کن. بزرگ‌تر که شد، فضای بسیج و هیئت و جبهه و جنگ و جنوب، با قرائتِ «شور» برش غالب شد. ایرادی هم نداشت این فضا اگر مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی‌شد و تخلّفی انجام نمی‌گرفت. یکی از این چراغ‌های گردانِ پلیس تهیّه کرده بود و گاهی که لازم می‌شد (به تشخیصِ خودش!) می‌گذاشت بالاسرِ ماشین و خدا می‌داند که با آن چندنفر را ترساند یا چه کارهایی که نکرد. خلاصه یعنی فضاهای بسیجی‌گری‌اش گاهی‌وقت‌ها حقیقتاً مخلِّ امنیّتِ مردم بود و باعثِ اذیّت و آزار می‌شد و تخلّفاتِ از قانون را به هم‌راه داشت. خب این نمونه‌ایست از یک تربیتِ حبّ و بغض‌آمیزِ مذهبی. این بچّه‌ای که دوروز در جبهه نجنگیده و در عمرش با شهیدی فالوده نخورده و با هیچ دشمنِ واقعی‌ای مبارزه نکرده، چه‌را باید جوری رفتار کند که انگار یک سردارِ پنجاه‌ساله‌ی شیمیاییِ جنگ است؟ (یادم هست گاهی بینِ شوخی و جدّی -آن‌روزهایی که خادمِ مناطقِ راهیانِ نور شده بود-ادای شیمیایی‌ها را هم در می‌آورد و من در چشمانش برقِ حسرتِ این‌که چه‌را یک راویِ حقیقیِ جنگ نیست را می‌دیدم.) آفت و آسیبِ این تربیت این است که بچّه‌بسیجی‌های با این مدل تربیت‌شده‌ی ما در جایی که فضا هیجانی بشود و احتیاج به تشخیصِ منطقی باشد، خودشان را همّت و خرّازی تلقّی می‌کنند و مثلاً آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی را صدّام، و گمان می‌کنند این آن‌ها بوده‌اند که انقلاب کرده‌اند و جنگیده‌اند و جنگ را مدیریت کرده‌اند و اگر نبودند چه بلایی که سرِ نظام و انقلاب نمی‌آمد و مثلاً شخصیّتی مثلِ آیت‌الله هاشمی یک عنصرِ نفوذیِ انگلیس است در بدنه‌ی انقلاب که از روی بی‌بصیرتیِ مردم دودوره رئیس‌جمهور بوده و حسبِ تصادف در شورای انقلاب بوده و دستِ چپ یا راستِ امام.

بله، یکی از اصلی‌ترین دلایلِ هیجانی‌بودنِ بخشی از نسلِ جوانِ انقلاب، متأسّفانه بی‌دقّتیِ والدین‌شان است در تربیتِ صحیحِ به‌دور از حبّ و بغض. پدرومادرها دین را با حبّ و بغض اشتباه گرفتند و گمان کردند خط و مشی داشتن یعنی حب و بغض داشتن. بصیرت داشتن یعنی قربان و صدقه‌ی چشم و ابرو و ریش و چهره‌ی آیت‌الله خامنه‌ای رفتن. وگرنه جوانکِ ٢٠ساله‌ی ترمِ چهارِ دانش‌گاه که ده‌دقیقه هم با آقا مراوده‌ی فکری-کلامی نداشته و خاطره و رفاقتی با او ندارد که نباید مثلِ طوطی تا عکسِ ره‌برش را دید زیرش کامنت بگذارد: جمالِ چهره‌ی تو حجّتِ موجّهِ ماست!

بنده‌ی خدا اگر معنای «جمال» و «چهره» و «حجّت» و «موجّه» را هرکدام به تنهایی بدانی، هیچ‌وقت چنین چیزی را نمی‌نویسی و نمی‌گویی. جمالِ چهره‌ی کسی، وقتی حجّتِ موجّهِ کسِ دیگری می‌شود که چیزی بینِ آن دو باشد که آن چیز هیچ‌وقت با خواندنِ چهارتا سایت و مقاله و نشستن پای منبرِ پناهیان و نقلِ خاطره‌های ساخته‌گی و مسموم از آقایان حسن‌زاده و بهاءالدّینی و امثالهم به دست نمی‌آید. اگر آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی می‌گویند: «ایشان پیشوا هستند و من پیرو» این علاوه بر این‌که تواضع و فهم و سیاست‌مداری و دل‌سوزی و هوشِ آقای هاشمی را می‌رساند، عمقی به قدمتِ همه‌ی خاطراتِ مشترکِ بینِ این دو شخصیّت دارد. برای من، این جمله‌ی آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی (هزاری هم که بگویند فتنه‌گردان است و فلان و بهمان و ردِّ صلاحیّتش کنند)، بسیارواقعی‌تر است از ارادت‌های مصنوعی و اشک و شعریِ جوان‌هایی که شانه‌های مغرور و زانوانِ جسورشان یک‌روز هم تحمّلِ وزنِ مشکلاتِ یک نظام را ندارد و از حکومت و ولیّ و فقیه، فقط حبِّ به مولایش را دارند و فحشِ به معاندش را.

عکسِ این ماجرا هم هست؛ یعنی در بی‌اعتقادی و فضاهای ضدِّمذهبی و ضدِّانقلابی هم پدرومادرهای متعلّق به آن دسته‌های فکری، متأسّفانه عینِ هم‌این تربیت را دارند گاهی. نسبت‌ها هم تقریباً برابر است، یعنی به میزانی که افراطیِ در این سمت داریم، افراطیِ در آن سمت هم داریم. دختر یا پسری که هنوز به سنِّ بلوغ نرسیده را جوری نسبت به دین، خدا، پیغمبر، نماز، روزه، انقلاب، عالِمِ دین، ره‌برِ نظام، مسئولین و هرچه که بوی معنویّت و الوهیّت و -حتّا پایین‌تر انقلاب- دارد، دچارِ موضع و تنفّر می‌کنند که آن بچّه مسیری جز شکلِ پدرومادرش شدن برایش متصوّر نیست. معنویّات و مذهب و نظامِ اسلامی و ریشو و چادری و حزب‌اللهی و مؤمن و نمازخوان و روزه‌دار می‌شوند ضدِّ ارزش و جائز‌الإهانه، مشروب و پارتی و عریانی و بی‌عفّتی و بی‌حیایی و ولنگاریزم و فحشاء و ارتباطاتِ نامشروع می‌شوند ارزش و تمدّن و انسانیّت! وگرنه چه‌را نسبت به کسی که هیچ شناختی از او ندارند، جز یک ظاهرِ اهلِ شریعت و مذهب، تنّفر دارند و به خودشان اجازه می‌دهند به بادِ ناسزا بگیرند این افراد را و اصلاً فراتر از این، وقتی هم که شناختند و فهمیدند ایمانی دارد و دینی، چه‌را باید به او و اعتقاداتش اهانت کنند؟ این چیزی جز هم‌آن تربیتِ حبّ و بغض‌آلودِ پدرومادر نیست. بچّه‌ها را پیش از این‌که خودشان تجربه‌ای کسب کنند و به شناختی برسند، موضع‌دار کرده‌اند و از چیزهایی برحذر داشته‌اند و به چیزهای دیگری سوق داده‌اند.

از نظرِ من این‌ها خطاست؛ این‌که حبّ و بغض‌های‌مان را به بچّه‌های‌مان منتقل کنیم، عوضِ این‌که با آن‌ها درباره‌ی مسیر و منهج و راه و روش، مثلِ یک پدیده‌ی علمی گفت‌وگو کنیم و اجازه بدهیم که خودشان انتخاب کنند به کدام سمت بروند و چه گرایشی داشته باشند. مگر ما خودمان در زنده‌گی تغییر نکرده و نمی‌کنیم؟ مگر از اشتباهات‌مان پند نگرفته و نمی‌گیریم؟ امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «عقلْ به خاطرِ سپردنِ تجربه‌هاست». خب آن بچّه هم حقِّ انتخاب و اشتباه دارد و چه بسا آن چیزی که خودش با پند و آزمون و خطا بیاموزد، خیلی بیش‌تر به کارش بیاید تا آن‌چه که در شرایطِ ایزوله‌ی خانه به او دیکته و تزریق شده است. باید اجازه بدهیم فرزندان‌مان خودشان تجاربِ مخصوص به خودشان را کسب کنند و براساسِ آن تجربه‌ها، تشخیص‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و حّب و بغض‌های مخصوص به خودشان را هم. بگذاریم اگر قرار است کسی به دین علاقه‌مند باشد و به نظام و انقلاب، این علاقه‌مندی از مسیرِ منطق و آرامش و فهم و درک و استدلال و روشن‌بینی در او آرام‌آرام پدید بیاید، نه از طریقِ یک نصیحتِ چهارساعته‌ی بعدازظهرِ جمعه و یک جلسه پای منبرِ فلان طلبه نشستن و غلیظ شدن. بگذاریم اگر قرار است فرزندِ ما (به فرضِ آن‌ها که مثلاً چنین باورهایی دارند و فرضِ من با آن‌ها یکی نیست،) روشن‌فکر و آزاداندیش باشد و متحجّر نباشد، خودش به این دیدگاه برسد و با قشری‌گری و انزوای از جامعه و تجربه‌ی مراوده با قشرِ عظیمی از مردم را نداشتن، به آن حدِّ از روشن‌فکری نرسد! آخر روشن‌فکری‌ای که از دلِ پارتی و شبکه‌های ماه‌واره‌ای و مجالسِ خانواده‌گی بیرون بیاید که روشن‌فکری نیست. روشن‌فکرِ حقیقی آن است که معیارش حقیقت باشد و حق‌ترین را از طریقِ تجربه و درک و مشاهده‌ی بقیّه‌ی حق‌های مدّعی و مفروض برگزیده باشد. روشن‌فکر اویی‌ست که بدونِ اهانتِ به اعتقادِ دیگری، به اعتقادِ به زعمِ خودش درست‌ترِ خودش صِرفاً می‌بالد و عمل می‌کند و اگر هم نقدی نسبت به دیگراعتقادات دارد، بدونِ اهانتِ به آن‌ها و اعتقادات‌شان و متّکیِ به استدلال و منطق، از اعتقادِ خودش دفاع کند و ایرادِ اعتقادِ مقابل را بگیرد. وگرنه که از این روشن‌فکرهای قلّابی در ایران حدودِ هفتادمیلیون‌نفر داریم!

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عرب به چیزی، امری یا کسی که خارج از طبیعت و قاعده و بیرون از مألوف و عُرف باشد، می‌گوید «شاذ». در نحوْ به آن‌چه که بیرون از ابواب قرار بگیرد می‌گویند شاذ. شاذ یعنی نادر، کم‌یاب، منفرد، خارج از جماعت، مخالفِ مشهور، نه‌مثلِ بقیّه. در درایه به حدیثی که متن و محتوای آن -علی‌رغمِ ثقه‌بودنِ راوی یا راویانش- با متن و محتوای حدیثِ مشهور یا عملِ فقها در تعارض باشد، شاذ می‌گویند. پس شاذ می‌تواند صحیحی باشد که مقابلِ أصح قرار گرفته است، درستی که درست‌تر از آن وجود دارد.

شاید اگر بخواهیم با خط‌کشِ این تعاریفْ اهلِ سیاستِ روزگارِ خویش را اندازه کنیم، بشود به موردِ آقای «علی مطهّری» گفت موردِ شاذ. علّتِ اصلی‌اش هم شاید این باشد که ایشان هیچ‌وقت یک سیاست‌مدار به معنای حقیقیِ کلمه‌اش نیست. در نظراتِ مختلفی که از ایشان منتشر می‌شود، یک‌جور عدمِ یک‌پارچه‌گی یا (اگر نخواهیم بگوییم تناقض و دوگویی) شاذگویی دیده می‌شود. علی مطهّریِ عرصه‌ی سیاست، گاه تا حدّی از بدنه‌ی اصول‌گراییِ حتّا اعتدال‌گرا هم فاصله می‌گیرد که نظراتش از خیلی اصلاح‌طلبان هم اصلاح‌طلبانه‌تر و بازتر و اعتراضی‌تر می‌شود و گاه تلقّیّاتش در امورِ فرهنگی، اجتماعی و مدیریتی به اندازه‌ای بسته، به‌روزنشده و آکواریومی‌ست که کنارِ تُندترین و خُشک‌ترینِ افرادِ نزدیک به جبهه‌ی پای‌داری هم که بگذاری‌اش، باز شاید یک سروگردن تُندتر باشد از نظراتِ آن‌ها!

فراموش نکرده‌ایم که عمده‌ترین اعتراضِ علی مطهّری به شخصِ آقای احمدی‌نژاد -هم‌واره- لیبرال و بازبودنِ نگاهِ او و دولتش در امرِ فرهنگ و مسئله‌ی اشتغالِ زنان و حجاب و عفاف بود و اگر هم بعد از ٨٨ اعتراضی از لونی دیگر داشت، این اعتراض به نظام بود در محاسبه‌ی عادلانه‌ نکردنِ تقصیراتِ طرفین، نه اعتراض به احمدی‌نژاد برای چیزی دیگر.

علی مطهّری را نمی‌شود بگویی که قبول دارم یا ندارم؛ به این دلیل که رفتارِ شاذمنشانه‌ی او و غیرِقابلِ پیش‌بینی بودنش این احتمال را ممکن می‌سازد که هرلحظه صحبتی کند و چیزی بگوید که موافقش باشی یا مخالفش. مثلاً ممکن است روزی احساس کنی به‌درستی و به‌حق نسبت به صحبت‌های ناشیانه‌ی فلان مسئولِ با جای‌گاهِ استراتژیک، واکنشِ منفی نشان داده و در این مورد، شاذبودنش عینِ حق‌بودن است و فرداروزی که از قضای روزگار یک گزینه‌ی احتمالیِ وزیرِ ارشاد شدن هم هست، بیاید و چیزی بگوید در تقبیحِ عدمِ ممیّزیِ صداوسیما روی تصاویرِ تماشاگرانِ والی‌بال و فوت‌بال. کأنّه مردمِ ما تنهاراهِ دیدنِ شکیرا برای‌شان این است که نوددقیقه زل بزنند به ساق‌های پیرلو و ای‌نی‌یستا و شکیرا هم قرار است در آن تک‌فریم‌های کم‌ از ثانیه در جای‌گاهِ وی‌آی‌پی برای‌‌شان She Wolf و Beautiful Liar اجرا کند! آخر برادرِ من، اگر آن‌قدر اکستریم و طالبان هستیم که با دیدنِ چهارتا دانش‌جوی دخترِ تی‌شرتِ We Love IRAN پوشیده‌ که دارند غیرت‌مندانه بچّه‌های ما را در غربت تشویق می‌کنند چیزی‌مان بشود (که قائل نیستم می‌شود)، باید به حالِ خودمان گریه کنیم و برویم ببینیم کجای کار اشتباه کرده‌ایم که این‌جور سست‌عنانیم و بوالهوس. مثلِ این‌که شما حواست نیست که برای دیدنِ تصاویرِ از نظرِ شما مبتذل و مستهجن، هزار راهِ آسان‌تر از نشستن پای والی‌بال و فوت‌بال وجود دارد امروزه‌روز و کسی مغزِ خر نخورده بنشیند اسپک‌زدنِ زایتسِف و دفاعِ موسوی و دریافتِ ظریف را ببیند تا شاید آن‌وسط‌ها مقداری هم تماشاگر بتواند صید کند!

آقا دوره‌ی «زن باید بنشیند در خانه» و (آن‌گونه که یکی از نام‌زدهای از لحاظِ سیاسی مختلف از شما، امّا از لحاظِ فرهنگی منطبق بر شما گفت) «از ظرفیّتِ ٢۴ساعته‌ی مادری‌اش استفاده بشود» گذشته است دیگر. خوب به خاطر دارم که شما در مناظره‌ای تله‌ویزیونی با آقای وحید جلیلی بعد از اتّفاقاتِ ٨٨، در مقامِ نقدِ احمدی‌نژاد اشاره کردید به این‌که زنانِ شاغل در ادارات زیادند و لزومی ندارد این‌قدر زن در ادارات و مناصب و مشاغل وجود داشته باشد. خب این‌که شد تقوای ضعف و فرار و انزوا، این‌که هنر نیست زن را بگوییم بنشین منزل تا جامعه یا خودش عفیف بماند. طالبان مگر چه می‌گفت؟ شما که نماینده‌ی مجلس هستید، بد نیست آمارِ مفاسدِ زیرزمینی در شهرستان‌ها و شهرهای کوچکی که فضاهای بسته و قومی و قبیله‌ای و متعصّب دارند را استعلام کنید از مراجعِ مربوط. یا نگاه کنید به نمودارهایی که نسبتِ نرخِ بیکاری و مفاسدِ اخلاقی را در شهرها نشان می‌دهند تا بدانید علّتِ اصلیِ فحشاء یا مفاسدِ اخلاقی، فقر  وبیکاری و تحجّر و عمل‌نکردن به «اسلام، همه‌ی اسلام» است، نه اشتغالِ زنان یا پخشِ تصاویرِ لحظه‌ایِ شکیرا از تله‌ویزیون. با عقده‌ای کردنِ جوان و ایزوله‌کردنِ قاهرانه‌ی محیط و فضا و جامعه و رسانه که نمی‌شود عفاف ایجاد کرد. بد نیست نگاهی به کتبِ اخلاقیِ معتبرِ حوزه‌ بیندازید و نظرِ اسلام را در بابِ مسائلِ مربوط به قوّه‌ی شهوت ببینید و تعریفی که اسلام از تقوا و اخلاق می‌دهد را هم. اسلام تقوای استیصال و ضعف و ناتوانی و فرار و غارنشینی و انزوا را هنر نمی‌داند، اسلام تقوا را جایی واجدِ معنا تلقّی می‌کند که اساساً امکانِ بی‌تقوایی وجود داشته باشد و رند آن است که بداند «تقوا» اتّفاقاً امتناع از ابتلا به معصیت علی‌رغمِ دست‌رسی به گناه است.

در شرایطی که هیچ‌کس انتقادش به احمدی‌نژاد و دولتش بازبودنِ تفکّراتِ او و لیبرال‌بودنش نیست، چه لطفی دارد که شما این انتقاد را به او می‌کنید و در شرایطی که نابخردی و اختناقِ ناشی از بنیادگراییِ تنهارسانه‌ی صوتی و تصویریِ کشور (که حتّا تابِ تحمّلِ پخشِ پارکِ ملّتِ محمّدرضای شهیدی‌فرد را هم ندارد)، مردمِ ما را -افسوس‌مندانه- سوق داده است به سمتِ Gem و Manoto1 و MBC و PMC و خودِ من را در بازیِ دوّمِ والی‌بال (از بس که صحنه‌های آهسته ناشیانه تکرار شد و سردرد گرفتم) -ناچار- به Rai Sport، شما از پخشِ چهارفریم تصویرِ تماشاگر و بی‌وقعیِ تله‌ویزیون نسبت به مسئله‌ی عفاف و حجاب دم می‌زنید؟ واقعاً چه انتظاری دارید که این‌ها از طرفِ مردمِ ما پذیرفته بشود؟ واقعاً چه‌طور می‌توانید این‌گونه به مسئله‌ی فرهنگ نگاه کنید؟ از شما دوستانه و برادرانه می‌خواهم یک بازنگری‌ای نسبت به تفکّرات‌تان (خصوصاً در مسائلِ اجتماعی و فرهنگی) داشته باشید و کمی در زمینه‌ی «انسانِ زمانه‌ی خویش بودن» که هیچ تناقضی هم به زعمِ من با «مثلِ اکثریّتِ ناحق نبودن» ندارد، مطالعه و فکر کنید. در آخر، یکی از غزل‌هایم را که چندان هم بی‌ربطِ به موضوعِ این سیاهه نیست، دوستانه تقدیم می‌کنم به شما:

زاهدی خشکم که ایمانم مرا گم کرده است
ابرم امّا ذوقِ بارانم مرا گم کرده است

ذهنم از آیاتِ خوف و بیم و نار و «بد» پُر است
آیه‌های خوبِ قرآنم مرا گم کرده است

سال‌ها در فصلِ پاییز و زمستان مانده‌ام
لحظه‌های نوبهارانم مرا گم کرده است

روزگاری دشتِ سبزی بوده‌ام، حالا ولی
های‌وهویِ جوی‌بارانم مرا گم کرده است

چون سبویی خالی از می، گوشه‌ای افتاده‌ام
خاطراتِ می‌گسارانم مرا گم کرده است

می‌رمند از من چو آهوها که از شیرانِ دشت
آه، جمعِ دوست‌دارانم مرا گم کرده است...

١٢ تیر ٩٢
محمّد مهدوی‌اشرف

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی چیزها که شاید ذاتاً زیبا نباشند،‌ می‌توانند در شرایطی خاص، خاصیّتی دیگر پیدا کنند و شکلی و ظاهری و هم معنایی دیگر. «مرگ» از آن‌دسته چیزهایی‌ست که هنوز برای من زیبایی(هایش) کم‌تر از زشتی(هایش) است. امّا هم‌این مرگ، هم‌این مرگِ مذمومِ زشت را تحتِ شرایطی خاصْ می‌پسندم و زیبا می‌انگارم. مرگِ آگاهانه‌ی انتخابی، مرگی که داوطلبانه باشد و علّتش ازخودگذشته‌گی، ایثار، فداکاری، دفاع از ارزش و عزّت و نام و ناموس و خاک و خانه و وطن باشد، مرگِ عزیز و شریفی‌ست به نظرِ من. مرگی که از پسِ مسئولیّتی باشد، مرگی که «عاشقانه» باشد، این‌ها مرگ‌هایی زیبایند به نظرم.

مطلّع شدم «امید عبّاسی» فرمانده‌ی جوانِ ایست‌گاهِ ۶٨ آتش‌نشانیِ تهران و یکی از هم‌کارانش، بعد از نجاتِ مادرودختری از مهلکه‌ی آتش‌سوزیِ ساختمانی در شهرکِ شهید باقری، دچارِ دودزده‌گی و آسیب‌های بر اثرِ حرارتِ شدید شدند و فرمانده‌ی جوان بعد از مدّتِ کوتاهی مقاومت، دچارِ مرگِ مغزی شد و جانش را از دست داد. این‌که روضه‌های اینترنتیِ ماجرا چه‌قدر دقیق است و آیا علّتِ اصلیِ دودزده‌گیِ عبّاسی، دادنِ ماسک به دخترک بوده یا نه را نمی‌دانم. (هرچند که باتوجّه به طبقه‌ی دهم بودنِ واحدِ آتش‌گرفته و این‌که تعدادِ محروقینِ حادثه دونفر بوده‌ و فرمانده و هم‌کارش دچارِ دودزده‌گی‌ شده‌اند، می‌شود حدس زد که ماجرا هم‌این بوده و آن‌ها ماسک‌های‌شان را در اختیارِ مادر و دختر قرار داده‌اند). امّا مرگِ عاشقانه‌ی فرمانده‌ی جوان زیباتر شد با این‌که کلّیه‌ها و کبدش (تنها اعضاءِ سالِم باقی مانده‌ی بدنش) را طبقِ خواسته‌ی خودش و رضایتِ خانواده‌اش پیوند زدند به بیمارانی. این مرگ، مرگی عاشقانه و زیبا بود. این‌که حسبِ وظیفه و مسئولیّتت، کم نگذاری و تا پای جان کارَت را انجام بدهی و بسوزی و بمیری، این‌که با همه‌ی وجود بسوزی و آن مقدارِ باقی‌مانده را هم بگسلند و بدهند به انسان‌هایی دیگر. این‌که نه‌تنها نَفَسَت و جانت را فدای انسان‌هایی دیگر کرده باشی که اجزاءِ بدنت را هم بدهی برود یا بدهی و بروی.

آری، مرگِ عاشقانه زیباست و چه خوش گفت «صائب» که:

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت
تلاشِ مرگْ در ایّامِ زنده‌گانی کن
چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جان‌فشانی کن

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از جدلی‌ترین و مهم‌ترین بحث‌هایی که در این چندساله زیاد مرتکبش شده‌ام، بحث پیرامونِ فقدِ نگاهِ سیستمی به اخلاقیّات در ایران است. به زعمِ من، اخلاق، فرهنگ، ارزش‌های اجتماعی و مدنی و هر آن‌چه که «خوب» است را ما نمی‌توانیم در جامعه تبدیل به یک «عمومیّت» یا خُلق و متعارف کنیم، مگر این‌که به آن ارزش و جامعه نگاهِ سیستمی داشته باشیم و برای آن برنامه‌ریزی کنیم. به عبارتِ دیگر نمی‌شود بی‌ورودی و سازوکار و ساختارداشتن، انتظارِ خروجیِ مطبوع و موردِ انتظار را داشت.

در نگاهِ من، با توصیه‌ و امرِ بر اخلاقی‌شدن، جامعه هیچ‌گاه اخلاقی نخواهد شد و نشده است هم در عمل در این سی‌وچندساله. قائلم به این‌که فرضِ قانون‌گذار باید بر گرایشِ بیش‌ترشونده‌ و هرجاییِ افراد به ارتکابِ تخلّف و جُرم باشد، و براساسِ این فرض، بیش‌ترین بازدارنده‌های اجتماعی را با وضعِ قانون و جریمه‌های جدّی تعبیه کند در سیستم و فقط در این صورت است که مدینه‌ی فاضله محقّق می‌تواند بشود.

این‌که حضرتِ حجّت (عج) اگر ظهور کنند اخوّتی ایجاد می‌شود که آدم‌ها دست در جیبِ هم می‌کنند و این‌ها، از نظرِ من بدفهمی در تحلیلِ فریم‌هایی از مدینه‌ی فاضله‌ایست که توسّطِ عاقل‌ترینِ افراد قرار است مدیریت شود. بله، هم‌الآن هم در کشورهای شمالِ‌غربِ اروپا دزدی نیست. یعنی در حدّاقلِّ نرخِ جهانی‌ست. به این دلیل که رفاهِ اجتماعی بالاست. یا این‌که بعضی‌ها گمان می‌کنند ولنگاریسمِ فعلیِ جامعه محصولِ بی‌تقواییِ فردفردِ آحاد است را هم حرفِ صوابی نمی‌دانم. ما آن‌چه را برداشت می‌کنیم که کاشته‌ایم. فردفردِ آحادِ جامعه نیستند مگر آن‌چه که ما خواسته‌ایم باشند. ما یعنی سیستم. در این سی‌وچندساله با فرضِ این‌که اخلاق یک ارزشِ اجتماعیِ توصیه‌شونده است و تقوا یک دعوتِ به خوبی‌، در مقاطعی غفلت کرده‌ایم از تعبیه‌ی سازوکارها و ساختارهای بازدارنده‌ی رفتارهای اجتماعیِ منافیِ اخلاق و ارزش و تقوا. فرهنگ، گلی نیست که به صورتِ طبیعی در هر هرزه‌زمینی خودبه‌خود بِرویَد. فرهنگ را باید کاشت، مراقبت کرد و بعد برداشت.

بیش‌ترین مثالی که همیشه از آن استفاده می‌کنم در این بحث، کمربندِ ایمنی‌ست. ما چندسالی روی‌کردمان به مقوله‌ی بستنِ کمربند «فرهنگی» به معنای هم‌آن امرِ بر ارزش در حدِّ توصیه‌ی به یک خوبی بود. خیلی تیزرها ساخته شد و طرح‌ها بر بیلبوردها نصب شد، امّا جز قلیلی نبستند. آن قلیل هم آدم‌های سیستم‌سرخودی هستند که هرکجا باشند، یک‌جور قانون‌‌مندیِ ذهنی دارند. امّا از وقتی که نگاهِ متولّیِ امر (یعنی نیروی انتظامی و راه‌نمایی و راننده‌گی) به مقوله‌ی بستنِ کمربند و هم دیگر جرائمِ راننده‌گی عوض شد و نگاهِ جریمه‌محور جای نگاهِ توصیه‌محور را گرفت، دیگر همه‌مان بستیم. همه از خودِ پارکینگ هم بستیم. از آن راننده‌‌ی معتادِ در خماریِ مواد بگیر تا شوفرِ اتوبوس و آقای دکتر و وزیر و وکیل. به جایی رسیده‌ایم که تصویرِ عمومیِ بستنِ کمربرند در کشور الآن یک شِبه‌ِ‌فرهنگ است. یعنی اگر کسی از بیرون بیاید، شاید فکر کند مردم چه‌قدر در این زمینه بافرهنگ هستند. واقعیّت امّا این است که پسِ این ظاهرِ متمدّن و بافرهنگ (در این زمینه‌ی خاص)، یک سازوکارِ مبتنی بر جریمه‌ وجود دارد. این تقریباً به‌ترین و ملموس‌ترین مثالی‌ست که می‌شود از آن بهره بُرد در این مباحث. یک‌عدّه اروپادیده‌های توریست هم وقتی که می‌نشینند و از تجربیّاتِ سفرهای چندروزه‌‌شان در جمع‌ها تعریف می‌کنند، می‌گویند آن‌جا خیلی «فرهنگ» هست و مردمِ آن‌جا خیلی اخلاقی و بافرهنگ هستند. حقیقتِ امر امّا این است که بافرهنگ‌بودن یک تصویرِ عمومیِ ظاهری‌ست در آن جوامع هم. یعنی بله، با فرهنگ هستند در جامعه، امّا پسِ آن فرهنگ، یک سازوکارِ قوی و جدّیِ مبتنی بر جریمه نهفته است. یعنی هم‌آن‌جور که اگر جریمه‌ی نبستنِ کمربند و بقیه‌ی جرائمِ راه‌نمایی و راننده‌گی از امروز برداشته شود در ایران، در مدّتِ کوتاهی دوباره هم‌آن وندالیسمِ ماشینیِ چندسالِ پیش سر بلند می‌کند، در کشورهای اروپایی هم اگر قانون‌ها و جریمه‌های قانونی برداشته شوند، وندالیسمِ اجتماعی موج خواهد زد در آن‌جا هم.

برخی‌ها در مباحثِ اخلاقِ اجتماعی، در فقره‌ی به‌خصوصِ «مرد و زن» می‌گویند در اروپا مردها چشم‌چران و هو‌س‌باز (آن‌جوری که در ایران و کشورهای جهانِ سوّم هستند) نیستند. و بعد تعبیر می‌کنند (خصوصاً خانم‌ها) این را به «به‌تر» و «اخلاقی‌تر» و «سالم‌تر» بودنِ مردهای کشورهای اروپایی به نسبتِ مردهای ایران و کشورهای جهانِ سوّم. اشتباهِ بزرگی‌ست. این «اخلاق» یا «به‌تربودن» یا «هوس‌بازنبودن» نیست که نرخِ چشم‌چرانی و مزاحمت‌ِ خیابانی و اجتماعی را در آن‌جاها کاهش داده. بل‌که قوانینِ سخت و محکم و جدّی و هزینه‌زای مزاحمت است که مانعِ این پدیده شده است. مضافاً این‌که آن قانون‌گذاری که نگاهِ سیستمی دارد به افرادِ جامعه‌اش، این‌جور نیست که مثلِ من و شما وجودِ میلِ جنسی بماهو میلِ جنسی را جُرم تلّقی کند در انسان. چه مرد و چه زن و حالا بیش‌ترک مرد، تمایلاتی دارند و حوائجی. اگر نداشته باشند که بیمارند. امّا وقتی نیازی هست، آن هم یک نیازِ طبیعی و فطری، باید سازوکاری برای پاسخ‌گفتن به آن نیاز هم وجود داشته باشد در دست‌رسِ آن نیازمند. نیازمندِ عمومیِ جنسی در ایران اگر دنبالِ راهِ آبِ‌رومند و اخلاقیِ پاسخ به نیاز باشد، تنهاراهِ پیشِ رویش «ازدواج» است. وقتی شرایطِ ازدواج سخت باشد، نیازمند یا باید نیازش را سرکوب کند، یا خودارضائی، یا برود سمتِ روابطِ بیرون از دایره‌ی ازدواج به هر شکلش. روابطِ بیرون از ازدواج به هرشکلش در جامعه‌ی ایران «قانونی» نیست. بنابراین ارزش نیست و ضدِّارزش است. چه شکلِ شرعی‌اش برای قائلینِ به شرع و چه شکلِ غیرِشرعی‌اش برای غیرِقائلینِ به شرع، هردو جُرمِ قانونی یا جُرمِ عرفی‌ست در ایران. البته یکی از نقاطِ روشنِ کاریِ مجلس در این سال‌های اخیر، برداشتنِ قانونِ ارائه‌ی سندِ محضری برای اثباتِ ازدواجِ موقّت بوده است بلاشک. چه‌را که این قانون اساساً هجوِ معنای ازدواجِ موقّت و یک قانونِ مغایر با اصلِ دستورِ اسلام بوده است. از طرفی، آن‌ها که به اسلام و قوانینش به هر دلیلی قائل نیستند و نمی‌خواهند باشند هم در جامعه‌ی ما آرامشِ پاسخ به نیازهای فطری و طبیعی‌شان را ندارند. همیشه گفته‌ام که با معمول‌شدنِ ازدواجِ موقّتِ اسلامی در جامعه هم مشکلِ جنسیِ جامعه‌ی ما به‌طورِ کلّی حل نمی‌شود. چه‌را که خیلی‌ها هستند که نمی‌خواهند اصلاً به شکلِ اسلامی پاسخ بگویند به نیازهای‌شان. آن‌ها هم شهروندِ جامعه‌اند و حقوقی دارند و قانون‌گذار طبقِ نگاهِ سیستمی‌اش باید برای آن‌ها هم راه و سازوکار و ساختار تعبیه کند. منتها مشکلِ جامعه‌ی ما این نیست که روی جزئیاتِ این مسائل فکر کنیم و به‌ترهایش را برگزینیم. مشکل این‌جاست که اساساً نگاهِ سیستمی وجود ندارد که بخواهیم حالا به شکلِ اجرا فکر کنیم و به حالت‌‌های به‌تر و شبهات و مسائلِ مستحدثه.

کیست که بتواند ادّعا و اثبات کند در کشورهای اروپایی سازوکارهای ارضاء نیازهای جسمی برای زن و مرد وجود ندارد و در دست‌رس نیست. کدام مردِ اروپایی و زنِ اروپایی‌ست که اگر بخواهد به نیازهایش پاسخ بدهد، این امکان برای او فراهم نباشد؟ کیست که بتواند کاباره‌ها و مشروب‌خانه‌ها و ردلایت‌دستریکت‌های آن کشورها را انکار کند؟ کیست که بتواند بگوید دختر و پسرِ اروپایی در داشتنِ روابطِ عاشقانه منع و محدودیّت و مزاحمت و سالبِ آسایش دارند؟ این‌ها را ننوشتم که بگویم آن نسخه، نسخه‌ی آرمانیِ ما هم هست. نه، این‌ها پاسخِ آن قضاوت‌های ظاهری‌ و قیاسِ ناصحیحی‌ست که بینِ مردمانِ اروپا و مردمِ ما می‌شود. خواستم بگویم این‌که آن‌جا مزاحمت نیست، چشم‌چرانی نیست، هوسِ وسطِ خیابان و در محلِّ کار و نسبت به هر زنی که دیدند نیست، از فرطِ خوب و اخلاقی‌تر بودن‌شان نیست. پُرواضح است که زودپزِ سوپاپ‌دار نخواهد ترکید! پُرواضح است که سرکوبِ جنسی، بیماریِ جنسی می‌آورد و بیماریِ جنسی، بیماریِ روانی و بیماریِ روانی، مشکلاتِ اجتماعی. چشم‌چرانیِ مرد مثلِ فحش‌دادنِ آدمِ ضعیف است. کسی فحش می‌دهد که زورش نمی‌رسد حالا یا با منطق یا با بازو کاری از پیش ببرد. بنابراین آخرین سلاح یا به تعبیرِ مرحوم نادر ابراهیمی زبانِ استیصال، فحش است. زبانِ استیصالِ جنسی هم چشم‌چرانی‌ست برای مرد. کدام مردِ اروپایی می‌تواند این تیپ‌های دخترهای ما را در خیابان ببیند و راهی برای پاسخ‌دادنِ به نیازهای جنسی‌اش وجود نداشته باشد و چشم‌چران نشود؟! والله مردها و پسرهای ما، هنوز هم شریف‌ترین مردها و پسرهای جهان‌اند. هنوز این زودپز دارد پِس‌پِس می‌کند و نترکیده است. خیلی صبورند پسرانِ سرزمینم که حاضرند آخرتِ خودشان را بفروشند و دنیای نوامیسِ مردم را به حراج نگذارند. دیگر بیش‌تر از این باز نمی‌کنم این مسئله را. آن‌ها که پسرند خود می‌فهمند منظورم را.

بله، این هم مثالی بود از فقدِ نگاهِ سیستمی در ایران و وجودِ این نگاه و توفیقاتِ وجودِ این نگاه در کشورهای دیگر.

مثالِ دیگر مفاسدِ اقتصادی‌ست. همیشه گفته‌ام که مسئله‌ی «نظارت» و «بازرسی» در کشورِ ما یک مسئله‌ی کم‌رنگ و غیرِجدّی‌ست. تعزیراتِ حکومتی و سازمانِ بازرسی هم دچارِ این فقدِ نگاهِ سیستمی هستند تاحدّی. وگرنه که ممکن نبود سوپرمارکتی وجود داشته باشد که بتواند در روزِ روشن یا حتّا شبِ تیره کالایی را گران‌تر از آن‌چه که رویش درج شده بفروشد. اگر بازرسیِ جدّی وجود داشته باشد که اصلاً امکان ندارد یک کارمند بتواند رفتارِ مناسبی با مراجعه‌کننده نداشته باشد. البته نکته‌ی مهمّی را پسردایی‌ام یک‌باری گفت در این زمینه. کارمند است؛ می‌گفت همیشه هم ما مقصّر نیستیم. خیلی‌وقت‌ها مردم و انتظارات‌شان و برخورد‌های‌شان است که پکرمان می‌کند یا اعصاب‌مان را به‌هم می‌ریزد. حرفِ درستی‌ست، واقعیّت است، موافقم. امّا این هم در فقدِ نگاهِ سیستمی‌ست که به‌وجود می‌آید. اگر نگاهِ سیستمی وجود داشته باشد و وظایف و حقوق و تکالیف مشخّص باشند در آن و نسبتِ آدم‌ها در مشاغل و اجتماع معلوم باشد، و اگر کم‌تر و بیش‌ترِ آن، نفع و ضررش به خودِ آن اشخاص برسد و قانون‌گذار ناظرِ محکمی باشد بر این روابط، دیگر نه منِ مردم می‌توانم کارمندِ یک اداره را خسته و اذیّت و ناراحت کنم، نه کارمندِ یک اداره جرأت می‌کند که اخمش را بیاورد سرِکار یا کاری را که می‌تواند، نرسد. وقتی ضابطه به‌تمامه بنشیند جای رابطه، دیگر هیچ‌کس از هیچ‌کسِ دیگر ناراحت نمی‌شود. اگر تخلّفی انجام بشود، قانون زودتر از هر تکدّرِ خاطری از سوی هریک از طرفین، جریمه می‌کند خاطی را. این‌جاست که معتقدم عدالتِ اجتماعی هم محقّق نمی‌شود مگر در شرایطی که بپذیریم راهِ برون‌رفت‌مان از مشکلاتِ فعلی، تقویّتِ نگاهِ سیستمی و تدوینِ قوانینِ سخت با جریمه‌های جدّی به تبعِ آن است. نمونه‌ی امامی‌اش هم جامعه‌ی امیرالمؤمنین (ع) است. او برای کارگزارانش که کسانی جز مالک و مقدادها نبودند، بازرس گذاشته بود و برای بازرسینش هم جاسوس. این یعنی ایشان نگاهِ سیستمی داشت و قائل بود که ضابطه باید جای رابطه حکم کند. امّا ما در این سی‌وچندساله گاهی خیلی غفلت کرده‌ایم از حتّا سیره‌ی امیرالمؤمنین هم. اصلاً معتقدم همه‌ی ناراحتی‌ها در نبودِ نسبت‌های قانونی و ضابطه‌مند است که به وجود می‌آید در سطحِ اجتماع.

و در آخر این سؤال که آیا «جامعه‌»ای که تا نزدیکِ صددرصد مقنّن و جریمه‌مند شده باشد «اخلاقی» و «ارزش‌مدار» است؟ پاسخِ من به این سؤال «آری»ست. بله، اخلاق هیچ‌وقت از جنسِ باید و نباید نیست. هیچ‌کدام از خطباتِ امیرالمؤمنین با «مجبورتان می‌کنم به تقوا» آغاز نشده است. همیشه فرموده‌اند «اوصیکم عباداللهِ بتقوی‌الله» و در کنارش، آن زمانی که مسئولیت داشته‌اند، تا نهایتِ امر سازوکار تعبیه کرده‌اند برای تقلیلِ تخلّف و جرم در اجتماعِ زمانِ خودشان. این نشان می‌دهد حضرت کاملاً به این مسئله آگاه بوده‌اند که با توصیه‌ی به اخلاق و تقوی نمی‌شود جامعه‌ی اخلاقی داشت. با دعوتِ به تقوی جامعه‌، مدینه‌ی فاضله نخواهد شد. امّا آیا فردفردِ افرادِ جامعه‌ای که تا نزدیکِ صددرصد امکانِ تخلّف در آن وجود نداشته باشد، «اخلاقی»‌اند یا متّقی؟ پاسخ «خیر» است. قانون انسان‌ها را اخلاقی نمی‌کند، امّا تصویرِ عمومیِ جامعه و هوای عمومیِ کشور را شِبهِ‌اخلاقی می‌کند. شبهِ‌اخلاقیِ واقعی، نه این‌که منظورم این باشد که سطحی‌ست. اخلاقی‌بودنِ فردفردِ آحادِ جامعه ارزش هست، امّا اگر سیستم اخلاقی نباشد، افراد در صورتِ اخلاقی‌بودنِ فردی هم متخلّف می‌شوند در بلندمدّت و اگر سیستم اخلاقی باشد، افراد حتّا اگر در منتهای بی‌اخلاقی هم قرار داشته باشند، مادامی که در سیستم باشند، مجبورند به اخلاقی‌بودن. و من این دوّمی را می‌پسندم. برای اخلاقی‌شدنِ فردی باید برویم پای منبر بنشینیم. باید کمیل بخوانیم و صحیفه. آن یک فضیلتِ اضافه‌ایست برای هرکس که می‌خواهدش. جامعه امّا با صحیفه‌ی سجّادیه اخلاقی نمی‌شود، بل‌که با قانون اخلاقی می‌شود. امّا فردفردِ انسان‌ها اگر بخواهند، می‌توانند با صحیفه‌خواندن اخلاقی بشوند. البته تضمینی وجود ندارد که آن آدمِ اخلاقی‌شده، در جامعه هم اخلاقی باقی بماند یا نه.

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تصویرِ عمومیِ پوششِ خانم‌ها در سطحِ شهرها (غیر از فضاها، شهرها و محلّه‌های خاص و مذهبی یا اماکنِ زیارتی)، یک تصویرِ شبیه به فشنی شده است در این سال‌ها. اگر از دیدِ صِرفِ مردانه‌ام بخواهم توصیف کنم، باید بگویم به لحاظِ بصری زیبا و جذّاب است خیلی. اگر از دیدِ اعتقادی بخواهم توصیف کنم، می‌گویم تقریباً نسبتی با معتقداتِ دینی ندارد جز هم‌آن شال و روسری‌ای که حدّاقلِ قانونی‌ست در کشورِ ما و اگر از دیدِ جامعه‌شناختی و فرهنگی بخواهم توصیف کنم، می‌گویم این شکلِ از پوششِ خانم‌ها در کشوری با پیشینه و عُرف و تعریف‌های ما، حاکی از یک «بی‌گفت‌وگویی» و «بی‌تفاهمیِ خانواده‌گی‌»ست.

یک‌جایی نشسته بودم که مُشرِف بود به یک مرکزِ تجاری در یک شهرستانِ کوچکِ مذهبی. تردّد زیاد بود در آن مرکزِ تجاری. خانواده‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، دخترها، پسرها و زن‌وشوهرها و غیره. پوششِ خانم‌ها تقریباً شبیه بود به‌هم. یعنی اگر تفاوتِ رنگی و تفاوتِ کوچکی در دوخت و طرحِ مانتو و شال و شلوار را اگر حذف می‌کردیم، باقیِ مؤلّفه‌های پوششی‌ یکی بود. کفش‌های پاشنه‌بلندِ روباز یا بوت و نیم‌بوت. شلوارهای پاچه‌تنگ یا کلّاً تنگ یا جوراب‌شلواری و استرج و این بازی‌ها و مانتوهایی که اکثراً کمرشان تَنگ‌تر بود یا کمربند داشتند رسماً و خلاصه تیپ، کاملاً شبیه بود به مدل‌های فشن‌های خارج. خیلی جذّاب و وسوسه‌برانگیز از دیدِ صِرفِ مردانه. با خودم گفتم خدایا فارغ از دین و مذهب و آن بخشی از غیرت و تعصّب که به دین برمی‌گردد، آیا آن مرد، آن شوهر یا آن برادر و پدری که هم‌راهِ این دخترها و زن‌ها هست، بدش نمی‌آید از این‌که زنش دارد نقشِ یک مدل را در خیابان ایفاء می‌کند؟ ناراحت نمی‌شود از این‌که ظاهرِ زنش یا ناموسش یا دخترش یا مادرش جذّاب و وسوسه‌برانگیز است برای مردان و پسرانِ دیگر؟ اصلاً دین و مذهب به کنار، بالاخره «نر»بودن هم یک اقتضائاتی دارد که گمان می‌کنم «غیر»ناپذیری یکی‌اش باشد. فکر می‌کنم حیوانات هم این را دارند در وجودشان (غیر از برخی گونه‌های استثنائی‌شان).

کمی که بیش‌تر فکر کردم، با خودم گفتم آیا این از روشن‌فکری و متمدّن‌بودنِ بیش از حدِّ مردهای آن زن‌هاست؟ یعنی آن‌ها از فرطِ تفاهم و تمدّن است که با پوششِ خانم‌های‌شان مشکلی ندارند؟ جوابِ جامعه‌شناسانه‌ام به این پرسش این بود که نه، این اتّفاقاً از فرطِ بی‌تفاهمی‌ست. یعنی فارغ از استثنائات، این اتّفاق نشانه‌ی کم‌شدنِ دیالوگ و گفت‌وگو و مفاهمه‌ بینِ زن و مردهای جامعه‌ست. وگرنه طبیعی‌ست که منِ مرد راجع‌به پوششِ ناموسم (چه مادرم باشد، چه دخترم، چه زنم و چه خواهرم) نظر داشته باشم و ناموسم راجع‌به رفتار و پوششِ من متقابلاً نظر داشته باشد. طبیعی‌ست که ما شکل‌هایی از پوشش و رفتارِ هم را بپسندیم و شکل‌هایی را هم نپسندیم. من که می‌فهمم یک مَرد حسبِ صِرفِ مَردبودنش هم که حساب کنیم بالاخره یک غیرت و تعصّبی دارد که نمی‌پذیرد مانکن‌بودنِ زنش را در سطحِ خیابان و کوچه و بازار. امّا این‌که دوشادوشِ ناموسم با این شکل و ظاهر راه می‌روم در خیابان و انگار که برایم مشکلی ندارد نگاه‌کردنِ مردهای غریبه به او حسبِ پوششش، یعنی من آن‌قدر به بی‌دیالوگی و بی‌تفاهمی رسیده‌ام با او که می‌دانم و می‌داند که حرفِ مشترکی نداریم در این زمینه و تصمیم گرفته‌ایم به کارِ هم کار نداشته باشیم. تصمیم گرفته‌ایم او هرجور دلش می‌خواهد بگردد و بپوشد و من هر رفتاری که دلم خواست را علناً یا در خفا داشته باشم. یعنی ما فاصله گرفته‌ایم از هم. این فرهنگ و تمدّن و روشن‌فکری نیست، خسته‌گی و بی‌حوصله‌گی و بی‌حرفی‌ست. و این اتّفاق در جامعه‌ی ما افتاده است. اگر جامعه‌ی ما جامعه‌ی سالمی بود به لحاظِ گفت‌وگو، وضعِ پوششِ زنان‌مان در سطحِ شهرها اینی که الآن هست نبود. نمی‌خواهم بگویم زورکی مثلاً پدری دخترش را مجبور می‌کرد به پوششِ پوشیده‌تر و شوهری زنش را به عفیف‌تربودن؛ بل‌که منظورم این است که اگر دیالوگی برقرار بود بینِ منِ نوعی و هم‌سرم در این زمینه، خب طبیعتاً من نظرم را می‌گفتم و او لحاظ می‌کرد نظرِ مرا در پوشش و ظاهرش. طبیعتاً من هم در رفتارم لحاظ می‌کرد انتظارات و خواسته‌های او را. قطعاً اگر این ماجرا می‌بود، ما ولنگاریِ پوششی که الآن داریم را نداشتیم دیگر.

همیشه می‌گویم که جامعه‌ی ما یک مدّتِ مدیدی در طولِ تاریخش مردسالار بود. زن در اوجِ مظلومیّت قرار داشت و مرد انصافاً زور می‌گفت. بعد در یک فرآیندِ اجتماعی تغییری رخ داد و جامعه از یک فضای افراطیِ یک‌سویه، میل کرد به سمتِ یک فضای تفریطیِ یک‌سویه‌ی دیگر. ما از یک جامعه‌ی مردسالارِ غلیظ، گذار کردیم به یک جامعه‌ی زن‌سالارِ بدلی و ظاهری. در حقیقت و بطنِ امر هیچ چیزی از مظلومیّتِ زن کم نشد، امّا ظاهرِ جامعه زن‌سالار شد. درواقع یک زن‌سالاریِ بدلی جای مردسالاری را گرفت. زن‌سالاری‌ای که شاید تعبیرِ دقیق‌ترش زن‌ابزاری باشد. زن‌ابزاری‌ای که غرب آن را دارد، منتها در فرهنگِ خاصِّ خودش با توجیهاتِ لااقل منطقی طبقِ عرفیّاتِ خودش. زن، سالار هست، امّا در هم‌این سالاریّت در حدِّ یک برده‌ی جنسی هم گاه تنزّل پیدا می‌کند. زن مهم و ارزش‌مند است، امّا روی بیلبورد و بر روی جلدِ مجلّه‌ها. درواقع نگاهِ زیباشناسانه‌ی صِرف که مبنائی اروتیستی دارد، جای نگاهِ سنّتی و ناقصِ جامعه‌ی ما به زن را گرفت. پُرواضح است که نه آن خوب بود و نه به طریقِ اولی این! این‌که زن آزاد باشد امّا در آزادی ابزار و برده باشد چه فایده‌ای دارد؟ آیا فرهنگی که زن را یک جسمِ زیبای صِرف تلقّی می‌کند، می‌تواند جامعه‌ی آرمانیِ زنان باشد؟ آیا در چنین جامعه‌ای زن «فهمیده» شده است؟ آیا زن در چنین جامعه‌ای به حقوقِ انسانی‌اش می‌رسد؟

خلاصه خیلی نگرانم برای آینده‌ی این روند و این تغییرِ اجتماعیِ. برای منِ مَرد، قدم‌زدن در خیابان «سخت» است انصافاً. سخت است مثلِ دیدنِ خوردنی‌های دور از دست‌رس برای یک کودک. جامعه‌ی ما به لحاظِ زیرساخت‌های قانونی، فرهنگی و عُرفی، اصلاً پاسخی برای نیازهای مشروع و فطری و به اقتضاءِ جنسیّتِ انسان‌ها جز «ازدواج» یا روابطِ «مخفیانه» ندارد. در چنین جامعه‌ای که هرنوع ارتباطِ مشروع یا غیرِمشروعِ جز از مسیرِ ازدواج، در آن یا جُرمِ قانونی‌ست یا جُرمِ عُرفی، دیدنِ مدل‌های شبکه‌های فشن در خیابان چیزی جز شکنجه و عذاب و آزارِ روانی و بصریِ مردها و پسرها نیست. از طرفی این پوشش به مرور برای زنانِ ما تبدیل به یک عادتِ اجتماعی و پارادایم می‌شود و دیگر نمی‌شود برش گرداند به قبل. دختری که یک‌عمر شاداب‌ترین سال‌های عمرش را با جوراب‌شلواری و کفشِ پاشنه‌بلند و تیپ‌های اروتیک گشته است، قطعاً مریمِ باکره و آسیه و حضرتِ زهرا نمی‌تواند تربیت کند. قطعاً پسرِ یک مَردی که غیرتش را سرکوب کرده یا قهراً و عمداً چشم چرانده، همّت و چمران و باکری نمی‌شود. و این‌ها خیلی نگران‌کننده‌ست. باید کاری کرد...

نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر قرار باشد برای هر مسلکی و روشیْ منتهایی وجود داشته باشد یا انتهایی را برای هر منش و روشِ (مثلاً) سیاسی تصوّر کرد و اگر «بداخلاقی» و «بی‌اخلاقی» را بشود منش و روش و مسلک برشمرد، انتهای بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی از نظرِ من هدمِ سیاسیِ قائلِ به این منش و روش است. یعنی آخرین پلّه‌ی نردبامِ بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی، نابودیِ سیاسیِ بالارونده‌ی از این نردِبام است.

بی‌دقّتی، سهل‌انگاری و لاقیدیِ اخلاقی در امرِ سیاست یا تحلیل‌های سیاسی، شکلی از بد یا بی‌اخلاقیِ سیاسی‌ست. بی‌توجّهی به رعایتِ اخلاقیّات و دقّت‌های اخلاقی در سیاست، عایده و فایده‌ای جز نابودیِ «اخلاق» (اوّلاً در خودمان و ثانیاً) در جامعه ندارد. این‌که در مقابلِ مخالف و غیرِ هم‌نظرمان از مقتضای انصاف بگذریم و خیلی اهلِ رعایت‌های اخلاقی نخواهیم که باشیم، یک‌جور بی‌اخلاقی‌ست. بی‌اخلاقی‌ای که شاید در کوتاه‌مدّت به نفع‌مان باشد و گریبانِ مخالف‌مان را بگیرد و مواضعِ ما را تقویّت کند، امّا در نهایت و در بلندمدّت حتماً دودِ آتشش به چشمِ خودمان خواهد رفت و سازوکارهای طبیعت آن را طیِ یک چرخه‌ی کاملاً منطقی علیهِ خودمان به‌کار خواهند بُرد.

وقتی من به صِرفِ این‌که نظرِ سیاسیِ کسی یا منش و روش و منهج و اصلاً حزب و اساسِ سیاسیِ کسی را قبول ندارم، «هر» شنیده و گفته و نوشته و رسیده‌ و شُبهه‌ای را پیرامونِ او می‌پذیرم و منتشر می‌کنم، من واردِ یک ماجرای غیرِاخلاقی شده‌ام. من یک فعلِ بی‌اخلاقانه مرتکب شده‌ام. این‌جا دیگر آن شخص و موضعش یا من و موضعم اهمّیّت نداریم؛ یعنی فارغ از سیاق و مصداق، این اخلاق است که دارد زیرِ پای اختلافِ سلیقه و عقیده‌ی من لِه می‌شود و فراموش. اخلاق یک احوالِ عمومی‌ست در من. اخلاق مثلِ اسم و فامیلی و شناس‌نامه است. وقتی من بی‌اخلاقی کنم در یک ماجرای سیاسی، وقتی من یک فعلِ بداخلاقانه‌ی سیاسی مرتکب بشوم، در محاسباتِ عالَم من یک آدمِ کم‌اخلاق یا بداخلاق محسوب می‌شوم.

وقتی من به صِرفِ این‌که فلان نظرِ سیاسیِ فلان شخص را قبول ندارم یا به صِرفِ این‌که از فلان سیاست‌مدار خوشم نمی‌آید، هرچیزی را راجع‌به او بپذریم، حتّا هر چیزِ غیرِمرتبط به حوزه‌ی سیاست و کارِ او را هم بپذیرم، یعنی هر تهمتِ غیرِسیاسی را هم بپذیرم در موردش، قطعاً فردایی خواهد بود که کسانی مشابهِ هم‌این رفتار را با من یا با شخصیّت‌های موردِ حبِّ من خواهند کرد. چه‌را؟ چون من با رفتارم پایه‌ی این کار را گذاشته‌ام و درواقع تأییدش کرده‌ام و ترویجش. من کمک کرده‌ام به تکثیرِ بی‌اخلاقی.

دوستی عزیز که در عرصه‌ی اخلاقِ فردی اتّفاقاً آدمِ تقریباً مقیّدِ به اخلاقیّاتی‌ست و معروف است به خوش‌خُلقیِ اجتماعی، می‌گفت من از ایکس شنیده‌ام که ایگرگ، حرفی را به زِد زده است. بعد من گفتم ویدئویی دارم از سخنرانیِ ایگرگ که در آن به صراحت در موردِ این گفته موضع‌گیری می‌کند و می‌گوید این درست نیست و به او نسبت داده‌اندش و خلافِ واقع است. بعد گفت من اگر ایگرگ جلوی رویم هم هزاربار قسم بخورد که یک چنین چیزی نبوده، باز حرفِ ایکس را قبول دارم. گفتم رفیق! اگر ایگرگ این‌قدر برایت بی‌اهمّیّت است و حقیر که قسمش را هم نمی‌پذیری مقابلِ ادّعای ایکس، پس اصلاً چه‌ اهمّیّتی دارد فعل و رفتارِ ایگرگ برایت در عالَمِ سیاست؟ بالاخره او برایت مهم است یا غیرِمهم؟ گفت شخصِ ایگرگ برای من مهم نیست، جای‌گاهِ حقوقیِ او برایم مهم است. این‌که رئیسِ فلان قوّه است و فلان حرف را زده اهمّیّت دارد برایم. گفتم رفیق! اگر فرضاً ایگرگ آن حرف را در یک مکالمه‌ی تلفنی به زِد زده باشد، آیا این اوی حقوقی بوده که آن حرف را زده یا اوی حقیقی؟ گفت حقوقی! گفت من اگر ایگرگ را در حالِ یک خلافِ شرع در خیابان ببینم، این اوی حقوقی‌ست که دارد آن خلافِ شرع را انجام می‌دهد نه اوی حقیقی. چیزی دیگر بهش نگفتم، ولی با خودم گفتم عجب شکافی هست بینِ تفکّرات‌مان. تو به صِرفِ شغلِ ایگرگ، داری شخصیّتِ حقیقیِ او را از بیخ و بُن نفی می‌کنی. یعنی اگر کسی شد رئیسِ یک قوّه، اصلاً شخصیّتِ حقیقی ندارد و هر فعلش در اجتماع از ناحیه‌ی جای‌گاهِ حقوقیِ اوست؟ این نگاه منصفانه و روشن‌بینانه و درست است؟

واقعاً ما به چه چیزی معتقد هستیم؟ بالاخره یک دینی، مسلکی، روشی چیزی باید داشته باشیم دیگر. خطِّ قرمزمان کجاست؟ چه‌طور ما از آزادی و برابری و رفاه و حقوقِ مظلومان و چنین چیزهایی صحبت می‌کنیم، در حالی که دچارِ یک چنین بداخلاقی یا بی‌اخلاقیِ عمیقی هستیم؟ چه‌طور می‌شود کسی از ظلم بدش بیاید، در حالی که خودش دارد به حق و حقیقت و انسانیّت و حقوقِ انسان‌هایی ظلم می‌کند؟ چه‌طور می‌شود انسان با نادرستی از درستی دم بزند؟

تا وقتی یاد نگیریم نقدداشتن با فحش‌دادن فرق می‌کند و به خاطرِ اختلافِ سلیقه و عقیده و نظر، لازم نیست هر شبهه‌ای را نسبت به طرفِ مقابل‌مان بپذیریم، ما انسانِ متمدّن، اخلاقی و روشن‌بین و روشن‌اندیشی نخواهیم بود. ما یک ساهلِ اخلاقی، یک لاقیدِ اخلاقی و یک بداخلاق خواهیم بود.

انتهای بداخلاقیِ سیاسی، نابودیِ بداخلاقِ سیاسی‌ست. هر لاقیدی‌ای که ما نسبت به اخلاقیّات در فضاهای سیاسی از خودمان بروز بدهیم، انگار که یک قدم در راستای تخریب و نابودیِ خودمان برداشته باشیم.

سعی کنیم فارغ از سلیقه و عقیده و نظرمان، در نقدکردنِ نظرات یا انسان‌ها، دچارِ بی‌انصافی و بداخلاقی نشویم. سعی کنیم از اهلِ دقّت باشیم و حسّاسیّت‌های‌ انسانی‌مان را کنار نگذاشته باشیم.

نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من نه رفتارشناسم، نه جامعه‌شناس، نه روان‌شناس و نه فیلسوف؛ امّا به عنوانِ یک فرد و عضو از افراد و اعضای جامعه، براساسِ دریافت‌های حسّی و غیرِحسّی‌ام، گمان می‌کنم و به نظرم می‌رسد که بینِ ما متولّدینِ دهه‌ی شصت و متولّدینِ دهه‌ی هفتاد، «فاصله» بیش‌تر از یک دهه یا به تعبیرِ عامّش «نسل» است. یعنی فاصله‌ای که من بینِ خودمان با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد می‌بینم و حس می‌کنم، خیلی زیاد است. حتّا با این وجود که من متولّدِ اواخرِ دهه‌ی شصت هستم، باز هم این فاصله آن‌قدر هست که به‌نظرم بیاید.

این فاصله‌ای که منظورم است، یک‌چیزی‌ست در مایه‌های «دنیا»؛ یعنی دنیاهای‌مان فرق دارد انگار. جهان و به تبعِ آن جهان‌بینی‌مان بدجوری متفاوت است. خیلی به پسر و دختر و خوب و بد و حزب‌اللهی و غیرش بودن هم ربطی ندارد. در تربیتِ ما بچّه‌های شصتی (و نه الزاماً خودمان) چیزی بود به اسمِ «ملاحظه»، «احترام به سنّت»، «احترام به بزرگ و بزرگ‌تر»، «توجّه به احساسات و عواطف و احوالِ آدم‌ها» و... که من گاهی در تربیتِ بعضی از بچّه‌های خوش، یله و رهای متولّدِ دهه‌ی هفتاد نظیر یا مشابهش را نمی‌بینم. نه این‌که بخواهم بگویم ما خوبیم و آن‌ها بد، نه، اصلاً هم‌چه منظوری ندارم. آن‌ها هم ظرائف و دقائقی و «نو»ییّتی دارد تربیت‌ و ادب و فهم‌شان که ما نداشته و نداریم. قصدم ممیّزِ ارزشی قائل‌شدن نیست به هیچ وجه. از یک تفاوتِ بینِ جهانی صحبت می‌کنم. دهه‌ی ما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین ویژه‌گی‌اش «جنگ» بود. حالا یا درکِ متنِ جنگ یا هم‌سن‌های من که بچّه‌های قطع‌نامه‌ایم، بالاخره عنصری به اسمِ جنگ در شناس‌نامه‌ی تربیتی‌مان وجود داشت. تبعاتِ جنگ باعث شد ما خواه‌ناخواه با چیزهایی آشنا بشویم و چیزهایی در ما به‌وجود بیاید. شاید یکیش «طاقت» باشد، دیگرش «توجّه به غیر». این‌ها در بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، در خوب‌های‌شان هم حتّا، خیلی نمودِ بیش‌تر از اقتضاءِ انسان‌بودن ندارد. یعنی منظورم این است که آن حدّاقلی که طبیعتاً ما حسبِ انسان‌بودن می‌باید که بعضی چیزها را داشته باشیم را دارند. آن بخشِ اضافه‌تری که شاید در ما قهراً شکل گرفت را ندارند. خیلی یله، رها، آزاد و گاهی کم‌توجّهِ به غیر هستند.

گاهی احساس می‌کنم فاصله‌ای که بینِ ما (شصتی‌ها) با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد هست، بینِ دهه‌پنجاهی‌ها با ما نیست. هنوز که هنوز است به‌ترین دوستانِ من بچّه‌های (بزرگِ) دهه‌ی پنجاه‌اند. برادرانم اوّلین‌شان. حاج‌آقای وحیدی، حاج‌حمید، محسن، حاج‌مهدی، علی و خیلی‌های دیگر هم. یادم هست در اوّلین گعده‌ام با آقارضا امیرخانی سرِ جلدِ نفحات، هم‌این موضوع پیش کشیده شد و مشابهِ هم‌این حرف را به ایشان زدم. البته من تعریفی از بچّه‌های دهه‌ی پنجاه کردم و ایشان عللِ محتملی را ذکر کردند که تقریباً هم‌این چیزی بود که من درباره‌ی دهه‌ی خودمان گفتم، به‌اضافه‌ی این‌که بچّه‌های دهه‌ی پنجاه «انقلاب» را هم دیده‌اند. سال‌ها و اتّفاقات و ماجراها و آدم‌ها و رفاقت‌های انقلاب را.

زنده‌گی در هر شرایطِ سختی، معرفتی را نصیبِ آدم‌های آن شرایط می‌کند. معرفتی خاصِّ آن شرایط که از جنسِ حکمت و تجربه‌ی زنده‌گی‌ست. حتماً چیزی‌ست که به دردِ آدم می‌خورد. مثلاً آدم‌های اسیر (از هر گونه‌اش) معرفتی از سال‌های حصر و بند و سلّول می‌آموزند. آدم‌های در حالِ مبارزه، معرفتی، زنده‌گی در خواب‌گاه و روزهای سربازی معرفتی و... . خوب یا بد، «انقلاب» و «جنگ» معرفت‌هایی نصیبِ بچّه‌های دهه‌های پنجاه و شصت کرد که علاوه بر ایجادِ قرابت بینِ متولّدینِ این دودهه، چیزهایی نیز علاوه بر همه‌ی آن‌چه که همیشه «طبیعت» به هر نسل و دهه‌ای می‌دهد، به آن‌ها افزود. چه‌گونه می‌شود معرفتِ شرایط را تسرّی و انتقال داد؟ چه‌طور «مزه» و «ادویه»ی سال‌های انقلاب و جنگ را می‌شود با تربیت انتقال داد به بچّه‌های دهه‌ی هفتاد و بعدتر، هشتاد؟

من هیچ‌وقت از «اپل» و «گوگل» و تراکم و انفجارِ پلت‌فورم‌ها و گجت‌ها و سرعتِ سرسام‌آور و گیج‌کننده‌ی تولیدِ ابزارهای الکترونیک و عمدتاً ارتباطاتی نترسیده‌ام. معتقدم اگر علم پیش‌رفتی می‌کند و به چیزی دست‌ می‌یابد، این به کارِ همه‌ی نسل‌های بشر خواهد آمد. از مادربزرگِ هشتادوهشت-نُه‌ساله‌ی من بگیر تا فرزندِ در راهِ پسرعمّه‌ام. اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها می‌آیند تا امورِ زنده‌گیِ ما را تسهیل کنند، به سن و دهه‌ی ما هم کاری ندارند. امّا از یک چیزی خیلی می‌ترسم و آن عمیق‌شدن یا زیادشدنِ بیش از حدِّ طبیعیِ فاصله‌ی بینِ متولّدینِ دهه‌های مجاور است. تُنُک‌‌ و نازک‌شدنِ نخِ ارتباطی و کم‌شدنِ زبانِ مشترک. این‌ها خطرناکند از نظرِ من. این‌که من نتوانم دغدغه‌های از نظرِ من بی‌خیالانه‌ی رفیقِ دهه‌هفتادی‌ام را بفهمم و در ناخودآگاهم شماتتش کنم و او نگرانی‌ها و ملاحظات و ترس‌های مرا نفهمد و در ذهنش سرزنشم کند، این بد است. این‌روزها گاهی به این فکر می‌کنم و به این‌که فاصله‌ی هر نسل با نسلِ قبل و بعدش باید از منطقی پیروی کند. منطقی که حداقل و حداکثرها را بفهمد و رعایت کند. کارکِردِ این منطق این است که نگذارد حرفِ مشترکِ نسل‌ها کم‌تر از حداقل شود مثلاً. گاهی شرایطی، منطقِ فاصله‌های نسلی را به‌هم می‌ریزند. در این مورد شاید انقلاب و جنگ باعثش شد. بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، مثلِ انرژی‌های آزادشده‌ی یک فنرِ تحتِ فشار قرار گرفته، بعد از رهایی‌اند. شتابِ عبورِ آن‌ها از کنارِ بعضی چیزها شاید شتابِ لحظه‌ایِ بیرون از منطقِ فاصله‌ها باشد. امیدوارم اتّفاقِ دیگری نیفتد تا «زمان» بتواند به تعادل برساندش.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از «تهدید علیهِ بشریّت» خواندنِ «اسرائیل» توسّطِ اردوغان، مقام‌های ارشدِ امریکا، اسرائیل، انگلیس و سازمانِ ملل نسبت به این صحبتِ نخست‌وزیرِ ترکیه واکنشِ منفی نشان دادند و به آن ایراد گرفتند. حتّا سناریوی تهدیدِ ترکیه را هم در پیش گرفتند. مثلاً مطرح کردند که ممکن است این صحبت‌های اردوغان به ضررِ ترکیه تمام شود و باعث شود روابطِ بین‌المللیِ ترکیه، خصوصاً روابطش با اتّحادیه‌ی اروپا و کشورهای اروپایی دچارِ خدشه شود.

شبکه‌ی «بی‌بی‌سی» که مهم‌ترین رسانه‌ی خاندانِ سلطنتیِ انگلیس و به تبعِ آن ام.آی.سیکس و وزارتِ دفاعِ انگلیس است هم از این قافله عقب نماند و به تهدید و ارعابِ نامحسوسِ ترکیه دامن زد. ذیلِ هم‌این رویّه، بی‌بی‌سیِ فارسی گزارشِ آرشیوی‌ای پخش کرد از «نفیسه کوه‌نورد» (کارمندِ ایرانی-تُرک‌اش) درباره‌ی «مادرانِ شنبه». مادرانِ مفقودالأثرهای حکومتِ ترکیه که بعد از کودتایی در سال‌ها پیش، از فرزندان‌شان خبری نیست هنوز. گزارش پیرامونِ «ننه‌برفو» پیرترینِ این مادرها بود که حالا دیگر مُرده است. گزارش جان می‌داد برای منزجر و متنفّرشدن از حکومتِ ترکیه.

با خودم فکر می‌کردم «نادر» و «ناجیه» (مجری‌های خبرِ بی‌بی‌سی) که لب‌خندی به لب‌ دارند و مجریِ چنین خبر و شبکه‌ای هستند، چه‌ فکری می‌کنند؟ آخر رابطه‌ی انگلیس و ترکیه در این دوسالِ اخیر خیلی صمیمی شده بود. سالِ ٢٠١١ برادریِ فرهنگی امضاء کردند و باید می‌دیدید که به عنوانِ نمونه هم‌این بی‌بی‌سیِ فارسی چه‌ها که نکرد برای ترکیه. تقریباً روزی نبود در این دوسال که بی‌بی‌سیِ فارسی به بهانه‌ای، چیزی در منقبتِ ترکیه پخش نکند. یا موسیقی‌ و خواننده‌گان و ساحل و کافه‌هایش را تبلیغ می‌کرد، یا غذاهایش را و طبیعتش را. به هر نحوی خلاصه دستِ انگلیس از طریقِ بی‌بی‌سی می‌رفت دورِ گردنِ ترکیه. خیلی محسوس و مشخّص. بعد من با خودم فکر کردم که اعتبارِ چنین برادری و دوستی‌ای چه‌قدر کم و شیشه‌ای و شکننده بوده که با یک موضع‌گیریِ رسانه‌ایِ یک نخست‌وزیرِ اسلام‌گرای لائیک‌طورِ سکولارمسلک، برهم خورده است و از بین رفته. چه‌قدر بی‌عمق و سطحی بوده آن‌همه تبلیغ و دست دورِ گردن اندازی و از ترکیه بهشت ساختنِ بی‌بی‌سی. یا به این فکر کردم که چه‌قدر ضعیف و حرف‌گوش‌کن‌اند این کشورهای پُرادّعای خود صاحبِ جهان بدان در مقابلِ یک رژیمِ نصفه‌نیمه‌ی کوچک، و «پول» و ماأدریک پول!

این‌جور حرکت‌های ناشیانه‌ی رسانه‌های انگلیسی و امریکایی خوب نشان می‌دهد که منبعِ مالیِ اصلیِ فعّالیت‌های این رسانه‌ها کجاست و کیست. سرِ انتخاباتِ اسرائیل هم این هُل‌بازی را درآورد بی‌بی‌سی. «فرناز» را فرستادند خطِّ مقدّم و هرروز و هردقیقه گزارش می‌دادند انتخاباتِ آن یک وجب ادّعا را. اضلاعِ این مثلّثِ صهیونی بدجوری نامتساوی‌ست. یک اسرائیل هست که رأسِ مالیِ این مثلّث است و بقیه‌ی رئوس و اضلاع، برده‌ی پول و ثروتِ آنند. اسرائیل پول دارد و رسانه ندارد، پول دارد و «نفر» ندارد، پول دارد و ابزار و امکانات ندارد. درواقع اسرائیل با پولش رسانه‌های امریکا و انگلیس و چه بسا ره‌برانِ امریکا و انگلیس را اجیر و اجاره می‌کند.

از بحثِ اصلی خارج نشوم؛ داشتم به این فکر می‌کردم که بالاخره این «نادر» و «ناجیه» یک‌ذرّه هم اگر بخواهند «انسان» باشند، سخت باید بگذرد بهشان این‌همه تلوّنِ مزاجِ ماکیاولیکِ محلِّ کارشان. خدای نکرده قرار است با پولِ حقوق‌شان نان بخورند، همبرگر و پیتزا بخورند. آدم چه‌طور از گلویش پایین می‌رود هم‌چه پولِ کثیفِ بی‌معرفتی؟

بعد باز که بیش‌تر فکر کردم، این سؤالِ کلّی‌تر برایم به‌وجود آمد که چه‌ می‌شود که بی‌اخلاقی در شرایطی برای آدم «بی‌اخلاقی» نیست دیگر؟ چه می‌شود که آدم می‌تواند تحمّل و مدارا کند بی‌اخلاقی را؟ اگر «نفهمیدن» باشد، بالاخره حدِّ یقف دارد. آدم یک‌روزی خلاصه متوجّه می‌شود حقیقتِ ماجرا را. پس بی‌اطّلاعی و نفهمیدن و ندانستن منتفی‌ست. تقریباً دو-سه گزینه‌ی دیگر می‌ماند فقط. یکی «اجبار» که باز این هم تقریباً در عصر و روزگارِ ما بعید است. کسی این مجری‌ها را اسیر نکرده. طبیعتاً با «میل» مشغولِ کارشان هستند. البتّه اجبارِ مالی می‌تواند باشد. یکی دیگر هم کینه‌‌ی شتری و حماقتِ فکری‌ست که به بی‌اخلاقی تبدیل می‌شود. چه‌را راهِ دور برویم؟ کم ندیده‌ایم شبیه به این نوع از بی‌اخلاقی را در هم‌این مملکت هم. از چپ و راست و اصولی و بی‌اصول، از ولایی و سبز، داشته‌ایم و داریم همیشه آدم‌های تندرو و افراطی‌ای را که فکر می‌کنند چون به چیزی معتقدند و باوری دارند، باید بزنند طرفِ مقابل را با خاک یک‌سال کنند و حتماً خوبی‌های او را انکار کنند و کتمان. یا این‌که به فحش و فضیحت بکشند طرف را، چون که شبیه‌شان نیست. یا هرچیزی که دمِ دستِ دهان‌شان بود را نسبت بدهند بهش. خیلی راحت تهمت بزنند و حرف‌های بی‌پایه و اساس را درباره‌ی او بپذیرند و منتشر کنند.

بله، این‌جوری می‌شود که بی‌اخلاقی دیگر «بی‌اخلاقی» نیست. غیر خدا در قرآن که متواتر آیه‌های با این مضمون بیان کرده است (مثلِ لا یجرمنّکم شنئان قوم...)، حضرتِ علی (قربانش شوم) هم هزاروخُرده‌ای سالِ پیش گفته‌اند حبِّ شیء انسان را کور و کر می‌کند یا محبِّ مُفرِط و گوینده‌ی مُبغِض را از اهلِ هلاک دانسته‌اند. خب این‌ها را برای ما گفته‌اند دیگر. از روی هوا و خیال هم نگفته‌اند، از روی «واقعیّت» گفته‌اند. یعنی تجربه کرده‌اند، دیده‌اند، فکر کرده‌اند و بعد یک چنین جمله‌ی بی‌زمانِ هزاروخُرده‌ای سال بعد هنوز مصداق‌داری را مطرح کرده‌اند. حالا یک‌عدّه مثلِ نادر و ناجیه و فرناز و بعضی دیگر که اساساً خیلی تمایلی به حضرتِ علی و قرآن و مثلِ این ندارند و خیلی اهلِ بهشت و جهنّم و عقوبت و نار و جنّت هم ممکن است نباشند را کاری نداریم. امّا ما که می‌خواهیم بهشتی بشویم، ما که به قیامت و معاد باور داریم، ما که در مراثیِ امامان‌مان سوگ‌واری می‌کنیم و در موالیدشان شادی، آیا ما هم نباید به سخنان‌شان حسّاس باشیم؟ آیا ما نباید فکر کنیم به این جملات‌شان؟ چه‌طور احادیثِ گل‌وبلبلی و غیرِگل‌وبلبلیِ دیگرشان را می‌خوانیم و منتشر می‌کنیم و فکر می‌کنیم بهشان، این‌ها سخنِ ایشان نیست؟ این‌ها به دردِ ما نمی‌خورد؟ نباید به این‌ها عمل کرد؟ حالا من طرف‌دارِ ایکسم، آیا این به من مجوّز می‌دهد که به ایگرگ و زِد توهین کنم یا چیزی را بهشان نسبت بدهم که شنیده‌ی ضعیف و سستی‌ست؟ آیا به صِرفِ این‌که من مخالفِ کسی هستم و موافقِ کسی، می‌توانم نسبت به سند و منبع و مدرک و اتقانِ اخبارِ پیرامون‌شان هم مسامحه کنم؟ (له و علیه هم فرقی نمی‌کند انصافاً). آیا نباید طبقِ گفته‌ی امیرالمؤمنین «خبر» را مثلِ انسان‌های اهلِ رعایت ابتدا «عقل» کنم؟ آیا نباید سعی کنم شبیه نباشم به انسان‌هایی که اهلِ رعایت نیستند، بل‌که اهلِ روایت‌اند؟ آیا باید بشنوم و قبول کنم؟ بشنوم و بپذیرم؟ بشنوم و نقل کنم؟ بشنوم و حکم صادر کنم؟ به ناجیه و نادر و فرناز و سیاوش و پونه نمی‌شود این‌ها را گفت، به خودمان که می‌توانیم، می‌شود. نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گِلِ بدبو و آبی پَست را حسبِ حکمتی و امتحانی تشرّف بخشیده‌اند. اصلاً نه، کودکِ زبان‌بسته‌ی نِق‌نقوی بی‌سوادِ ضعیفِ شیرخواره‌ی آویزان به مادری، با تربیت و شب‌بیداریِ پدرومادر و هزار سرد و گرم را از سر گذراندن و مدرسه و کلاس رفتن، شده آقای مهندس، خانمِ دکتر، جناب آقای منتقد، سرکارخانمِ نویسنده. هزار اتّفاق در عالَم افتاده تا منِ مثلاً منتقدِ فیلم، منِ دارای نظرِ احتمالاً صائب در سینما بشوم «من». هزار اتّفاقِ ریز و درشت و غلط و درست. مخلوط و ممزوجی از سعی و اقبال و حادثه و تصادف و دمِ این را دیدن و سبیلِ آن را چرب کردن. هم‌این‌جور هزاراتّفاق در عالَم افتاده تا مثلاً بتن روی بتن و آجر روی آجر برود و برجِ میلاد ساخته بشود و روزگاری بشود محلّ برگزاری جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر. شش‌هفت‌هزار کارتِ شناسایی صادر شده برای ورود به آن برج و برای دیدنِ فیلم‌ها در ایّامِ جشن‌واره. یعنی «من» یک‌-شش‌هزارمِ حاضرینِ بالقوّه‌ی هم‌چه‌جایی هستم. یک‌-هزارمِ قلم‌به‌دست‌های سینمایی این مُلک. حالا من، هم‌این منی که شرحش رفت، با چه پشت‌وانه و دل‌گرمی و اعتمادبه‌نفسی‌ست که وقتی دوربینِ تله‌ویزیون می‌آید سمتم، وقتی گزارش‌گرِ برنامه‌ی سینماییِ تله‌ویزیون نظرم را درباره‌ی فیلمی که دیده‌ام ازم می‌پرسد، اخم به ابرو می‌اندازم و باد به غبغب و تمسخر به لحنم و می‌گویم: فیلم نبود، اَه، پوف و تعابیری نظیرِ این؟

اگر قبول کرده‌ام که منتقدِ سینمای این کشور باشم، اگر آی‌. دی. کارت گرفته‌ام، اگر رفته‌ام برجِ میلاد، حق ندارم راجع‌به فیلم‌ها نظراتِ گتره‌ای و اَه و پوفی بدهم. بدترن فیلمِ عالَم را هم که دیده باشم، موظّفم «نقد»ش کنم. نه کم و نه بیش. در نقد آزادم که نظرم را ابراز کنم، امّا حق ندارم اَه کنم.

بعضی‌های‌مان را «هوا» برداشته. فکر می‌کنیم این‌که دری به تخته‌ای خورده‌ است و من شده‌ام «من»، حق دارم هرجوری و هرمدلی که هورمون‌هایم اقتضاء کرد، هر شکلی و جوری که «دلم» خواست، با دیگران رفتار کنم. میلم اگر کشید نازِ ایکس را بکشم و حال اگر نکردم، ایگرگ را با خاک یک‌سان کنم. رزومه‌ی زِد اگر چرب بود احترامش کنم و جوری جوابش را بدهم، شناس‌نامه‌ی ایکس‌پرایم اگر انرژیِ مثبت بهم نداد، جوری.

لوسیم آقا، لوس. عقده کرده‌ایم انگار این‌که «من» شده‌ایم را. تلافی‌اش را سرِ آدم‌هایی که سراغ‌مان می‌آیند و کارشان به ما افتاده است درمی‌آوریم. نه احترامی، نه متانتی، نه تواضعی، نه وظیفه‌شناسی‌ای.

هنر نیست این‌که با چهارتا رفیقِ گرمابه و گلستان و کافه و کوه‌مان فقط گرم باشیم و با باقیِ آدم‌های این کره‌‌ی خاکی سگِ درِ جهنّم. هنر نیست این‌که فقط با هم‌سو و هم‌جهت و هم‌پیک و پیاله‌مان «تکلّم» کنیم و با بقیه‌ی آدم‌ها صحبتِ زورکیِ استبرائی. آقا منّتِ چه چیزی را داری سرِ چه کسی می‌گذاری؟ حواست هست؟ منّتِ حرف‌زدن با آدم‌ها را سرِ آدم‌ها؟ منّتِ گفت‌وگو را سر مواجهینت؟ منّتِ جسم و جانِ عاریه‌ی شصت‌هفتادساله‌ات را سرِ کسانی شبیه به خودت؟ بگو «به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» اگر نویسنده‌ای، منتقدی، قلم‌به‌دستی، کسی هستی، قبلش «آدم» باش. بعدش هم آدم باش. منتقدِ کتاب و سینما و سیاست و کذا و کذا بودن که آدم‌بودن نیست. آدم‌بودن به چیزِ دیگری‌ست. به «رفتار» است، به «ادب» است، به «تواضع»ست. اصلاً تواضع می‌دانی چیست؟ دیده‌ای تا حالا؟ بلدی از رویش بنویسی؟ فکر کرده‌ای می‌‌شود متواضع هم بود؟

با کسی نیستم، با خودمم. هرکس فکر می‌کند شبیه است، می‌توانم با او هم باشم. لوسیم. خیلی لوس. آدم یک‌وجب باشد، ولی جنم داشته باشد، مرام و معرفت و تواضع بفهمد، آدم باشد. این چه بی‌اخلاقی‌ایست که نسلِ ما آلوده‌اش شده و حواسش نیست؟ هوشنگ گل‌مکانی کهنه‌سوارِ عرصه‌ی سینماست، والله ندیده‌ام ازش هیچ مشابهِ این ژست‌هایی که در این چندروزه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دیده و شنیده‌ و خوانده‌ام از این نومنتقدهای اغلب زیرِ سی‌سال را تابه‌حال.

یارو همه‌ی کلاس‌ها و کارگاه‌ها و کافه‌ها و دست‌بوسی‌ها و دم‌دیدن‌های ممکن و موجود را رفته، بعد یک کتابِ کم از صدصفحه‌ی مجموعه‌داستان را از طریقِ هم‌آن اساتیدِ کذا منتشر کرده و در بعضی از هم‌آن خانه‌ها و کافه‌ها تقدیر شده، بعد جوری قیافه می‌آید که انگار سلینجر و همینگوی و استاندال کفش‌جفت‌کنِ خانه‌اش بوده‌اند. چهارتا قطعه ترانه گفته، یکی-دو ترک آهنگ خوانده، دوتا تله‌فیلمِ کنداکتورپُرکن بازی کرده، جوری چشم و ابرو می‌آید برای ملّت که انگار خواننده و بیننده و شنونده‌ی کارش کسانِ دیگری از کهکشان‌های دیگرند. پرویزِ پرستویی هم که باشی، سرِ سفره‌ی تماشا و تشویقِ هم‌این مردم مرزوقی و زیرِ منّتِ لطفِ هم‌این آدم‌هایی، چه برسد که تو مهدی سلوکی هم نیستی که لااقل ادّعا نمی‌کند براد پیت است و منّتی سرِ مردم نمی‌گذارد.

هوا برمان داشته آقا. وگرنه هم‌آن گِلِ بدبو و آبِ پستی هستیم که بوده‌ایم، هم‌آن نق‌نقوی ضعیفِ بی‌زبانِ کهنه‌پوشی که بادِ گلویش را هم نمی‌توانست خودش بزند. والّا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه 

«جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار» قطعاً یک اعلامِ ضعف (بوده) است. این جشن‌واره که یکی-دو-سه‌باری تابه‌حال برگزار شده، یک جشن‌واره‌ی فیلمِ فجرِ به سَبکِ وحیدجلیلی‌ست. انگارکن وحیدجلیلی صفرتاصدِ جشن‌واره‌ی فجر را بخواهد تعیین و اجرا و داوری و برگزار کند.

وحیدِ جلیلی کی یا چیست؟

وحیدِ جلیلی یک ژورنالیستِ نظریه‌پردازِ اهلِ دین در امورِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی‌ست. یک ژورنالیستِ بسیجیِ انقلابی که به شدّت ضدِّ خاصّه‌پروری و اشرافی‌گری در جامعه‌ی اسلامی‌ست و البته در این ضدّیّت و تخالف افراط هم می‌کند و در عینِ حال، به عنوانِ یک ویژه‌گیِ کلّی و به عنوانِ یک اهلِ فرهنگ، خوش‌فکر است و اهلِ تولید و نگاهِ ایجابی‌ست و صراحتِ منصفانه‌ای هم دارد در عمومِ نظراتش. بزرگ‌ترین عیبش هم‌آن افراطی‌ست که در ضدّیّتِ با اشرافی‌گری دارد. چون این ضدّیّتِ افراطی گاهی‌ اوقات وامی‌داردش که اشتباهاتِ ریز و درشتی هم مرتکب شود. مثلاً چون با کانون‌های قدرت و ثروت مخالف است و یک‌جورهایی با هرچیزی که رنگ و بویی فاخرانه داشته باشد هم، گرافیست و صفحه‌بندِ مجلّه‌اش را هم درِپیت انتخاب می‌کند یا نهایتاً مجبور می‌شود انتخاب کند. چه‌را؟ چون گرافیست و صفحه‌آرای خوب، پولِ خوبی هم می‌گیرد یا نظرِ مستقلّانه‌تری دارد در اجرای کار و وحیدِ جلیلی این مسائل را تاب نمی‌آورد و نهایتاً به این منجر می‌شود که مجلّه‌اش را با یک صفحه‌بندِ ارزان ببندد.

یکی از اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از اشتباهاتِ اخیرِ وحید جلیلی قطعاً هم‌این جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار بوده است. جشن‌واره‌ای موازیِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر، با رنگ و جهت و سو و سمتی مثلاً دیگرگونه. خب چه‌را این اشتباه است؟ پُرواضح است که برگزاریِ یک جشن‌واره‌ی موازی، با هم‌آن قواعدِ مرسوم و معمولِ جشن‌واره‌های دیگر و با هم‌آن ابزار و آلاتِ فیلم‌‌سازی که در دیگرجشن‌واره‌ها هم استفاده می‌شوند، این پیام را دارد که ما با خودِ جشن‌واره مشکل داشته‌ایم و برای هم‌این یک جشن‌واره راه انداخته‌ایم که متولّی‌اش خودمان باشیم. وگرنه دوربین‌ها که هم‌آن دوربین‌هایند و متدها هم‌آن متدها و شیوه‌ها هم‌آن شیوه‌ها. فقط شاید موضوعات و آدم‌های سازنده متفاوت باشند که آن‌ها هم می‌توانستند برای جشن‌واره‌ی فجر فیلم بسازند عوضِ عمّار. مگر «آژانسِ شیشه‌ای» در این مملکت ساخته نشده و مجوّز نگرفته و در جشن‌واره‌ی فجر دیده نشده؟ مگر «یک تکّه نان» و «بیدِ مجنون» و «موجِ مُرده» در هم‌این سینما ساخته نشده‌اند؟ تازه آن‌ها که در زمانِ اصلاحات و کارگزاران (خاتمی و هاشمی) ساخته شده‌اند. الآن که 7سالی می‌شود ارشاد و دم و دست‌گاهِ مملکت دستِ رفقا و هم‌مسلک‌های خودِ آقای جلیلی‌ست. پس قصّه و قضیه چیست؟ وحیدِ جلیلی با چه چیزی و چه کسانی دارد مخالفت می‌کند و نمی‌سازد؟ الان دوسال است که لااقل مطمئنم جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دارد با عنایتِ پُررنگِ نهادهای امنیّتی برگزار می‌شود. بالاخره حرفِ آقای وحیدِ جلیلی چیست؟ با چه کسی و چه نگاهی و چه چیزی مشکل دارد؟ این بی‌قراریِ گنگِ وحید جلیلی از چیست؟ آیا از «ضعف» نیست؟ آیا از به بن‌بست رسیدن نیست؟ آیا از پشیمانی‌ای که غرور مانع از اعترافش می‌شود نیست؟

بزرگ‌ترین اشتباه وحید جلیلی

بزرگ‌ترین اشتباهِ وحید جلیلی و امثالش این است که برای «تخصّص» نمی‌خواهند ارزش قائل باشند. یا به عبارتِ دقیق‌تر، به خاطرِ تخصّص بماهو تخصّص نمی‌خواهند برای «متخصّص» احترام قائل باشند. آن‌ها فکر می‌کنند چون آرمانی دارند و شعاری و اعتقادی، پس هرکسی که ذیلِ این آرمان و شعار و اعتقاد نگنجید، حتّا اگر متخصّص و مبرّز بود هم هرز و بی‌فایده است و عوضش طبیعتاً آن‌هایی که تخصّصِ چندانی ندارند، امّا هم‌سوییِ اعتقادی و شعاری و آرمانی دارند، بولد و برجسته می‌شوند.

وحید جلیلی(ها) با «فساد» مبارزه می‌کنند، امّا بی‌خبرند یا بی‌فهمند از این‌که بی‌تخصّص‌سالاری خودش یک فسادِ بزرگ یا مقدّمه‌ی بروزِ یک فسادِ بزرگ است. وقتی ما تخصّصِ کسی را حسبِ بی‌هم‌سوییِ اعتقادی‌اش با خودمان نفی و رد می‌کنیم، درواقع داریم «حقیقتی» را نفی و رد می‌کنیم و «وجود»ی را «عدم» می‌انگاریم و این نفیِ حقیقت (حتّا اگر ذیلِ اعتقاد و آرمان و شعار باشد) فسادانگیز و اشتباه و گناه است. مثلِ این‌که a چون از b بدش می‌آید، ویژه‌گی‌های واقعی یا تخصّصِ از طرقِ سازوکارها و سنجه‌های معمول و متعارفْ اثبات‌شده‌ی b را هم نفی کند. در صورتی که a می‌تواند بگوید b این ویژه‌گی(ها) را دارد یا این تخصّص‌ها را دارد، امّا من از b به xدلیل خوشم نمی‌آید یا بدم می‌آید یا چون ویژه‌گیِ ایگرگِ b با اعتقاد و اصلِ اساسی و پیشینیِ من در تنافی و تنافض است، من از b خوشم نمی‌آید یا نمی‌توانم به صِرفِ تخصّص و توانایی با او کار کنم.

خّلاقیّتِ منحرف

وحید جلیلی دچارِ یک خلّاقیّتِ منحرفی‌ست. با این توضیح که او و امثالِ او گمان می‌کنند برای بیانِ حرف‌های‌شان در یک ژانر یا گونه یا حوزه‌ی فرهنگی، هنری و ادبی، باید از ابتدا ظروف و مقدّماتِ آن ژانر، گونه یا حوزه را با سلیقه‌ی اعتقادیِ خودشان مهیّا کنند. مثلاً بیایند برای بیانِ منویّاتِ عدالت‌خواهانه‌شان در حوزه‌ی شعر، یک گونه‌ی جدید خلق کنند به اسمِ «شعرِ آئینی» یا «شعرِ عدالت» و غزلِ با مضمونِ عدالت‌خواهی و دین و این‌های‌شان را حتماً با آن عنوان منتشر کنند و تبلیغ. یا برای ساختنِ فیلم‌های مستند و داستانی‌ای با مضامینِ موردِ نظر و مطبوع‌شان، حتماً باید یک جشن‌واره‌ی فیلمِ جدید برگزار کنند. درواقع آن‌ها با این کارشان دست به خَلق‌های بی‌هوده و غیرِلازم می‌زنند و انرژی و بودجه‌شان را در راهی که نباید خرج و صرف می‌کنند. حالا امروز (به برکتِ میرحسین موسوی و کرّوبی) «در» دارد بر پاشنه‌ی اصول‌گراییِ با قرائتِ نزدیک به مطالباتِ وحید جلیلی می‌چرخد، فرداروزی که به هر دلیلِ انتخاباتی یا غیرِانتخاباتی، اوضاع جورِ دیگری بشود و بودجه‌ها قطع شوند چه؟ آیا باز هم آقای وحید جلیلی و دوستان‌شان می‌توانند برای بیانِ حرف‌های‌شان جشن‌واره و همایش و کارگاه و مثلِ این برگزار کنند؟ قطعاً نه! هم‌آن‌جور که تا قبل از 88 هم اوضاع جورِ دیگری بود و وحید جلیلی مجبور بود برای بیانِ حرف‌هایش در مجلّه مقاله بنویسد یا نهایتاً 4تا طرحِ کوچکِ فراخوانی با تمنّاهای پارتیزانی انجام بدهد از طریقِ هم‌آن مجلّه‌اش.

سخت معتقدم هر گروهِ افراطی‌ای، هرکسی که در نگرشش نسبت به هر چیزی در عالَم افراط و تُندروی داشته باشد، حتّا اگر آن چیز خداوند باشد یا ائمه و مثلِ این، دچارِ انحراف می‌شود. بل‌که در انحراف هست. یعنی افراط خودش فی‌ حدّ ذاته با انحراف تلائم و تساوی و توازی دارد. اگر سبز و اصلاح‌طلب و خردادی و مخالفِ نظامِ ما به خاطرِ اعتقادات و نظرات‌شان، چیزهای واقعی، خوبی‌ها و درستی‌های واقعیِ نظام یا افراد را بخواهند نفی و رد کنند (که خیلی اوقات می‌کنند)، دچارِ انحراف‌اند. و اگر بسیجی و انقلابی و ولایتی و موافقِ نظامِ ما هم بخواهند به خاطرِ نظر و اعتقاد و آرمان و شعارشان، خوبی‌ها، تخصّص‌ها و ویژه‌گی‌های مثبتِ افرادِ منسوب به جبهه‌ی مخالف‌شان را رد و نفی کنند، دچارِ انحراف‌اند و بر منهجِ خطا.

پیش‌معیارِ هر انسانِ آزاده‌ای در عالَم باید «حق» و «حقیقت» باشد. اگر پیش‌معیارِ ما حق باشد، دیگر به این راحتی‌ها به خاطرِ مواضع و معتقداتِ سیاسی و حزبی‌مان، بدیهیّاتِ حقیقیِ هم‌دیگر را نفی نمی‌کنیم و این‌گونه تاب و تحمّل‌مان و حلم‌مان هم نسبت به هم بیش‌تر می‌شود. منِ نزدیک به مذهب و نظام و مکتب و حوزه و بسیج، به خاطرِ اعتقادم نیایم بگویم «شجریان پیف پیف» یا «حمید عجمی نوچ نوچ». شجریان استادِ مسلّمِ آواز است و خوش‌صدا، حتّا اگر من نسبت به نظراتش احساسِ انزجار و تنفّر کنم. حمید عجمی استادِ مسلّمِ معلّاست و خوش‌نویس، حتّا اگر مواضعِ سیاسی‌اش  و اعتراضش را نفهمم. از آن‌طرف توی سبزِ مخالف یا منتقدِ نظام یا حتّا منتقدِ مکتب و حوزه و دین یا بسیج هم به خاطرِ اعتقاداتت نگو «جواد لاریجانی بی‌سواد است» و «رضا امیرخانی نویسنده نیست» و الخ.

ما باید یاد بگیریم متمدّنانه و منصفانه باهم مخالفت کنیم. باید ظرفیّت و فهم‌مان را ببریم بالا و این‌قدر دوقطبی و سیاه‌سفید و باینری به مسائل نگاه نکنیم. کی گفته یا باید فیلم‌مان را با «جشن‌واره‌ی فیلم» باهم بسازیم یا اصلاً فیلم نسازیم؟ مگر ابراهیم حاتمی‌کیا آدم نبود؟ حرفش را نزد؟ فیلمش را نساخت؟

کی گفته یا باید اطّلاعاتِ سجلّیِ ائمّه را مقفّا و مردّف کرد و اسمش را گذاشت غزلِ آئینی یا اصلاً شعر نگفت؟ مگر «فاضل نظری» شاعر نیست که غزل گفته درباره‌ی امام‌حسین و کربلا، بی‌که اسمی آورده باشد و اشاره‌ی شارپ و مستقیمی کرده باشد در غزلش؟ مگر فاضل بچّه‌مسلمانانه شعر نمی‌گوید که فکر می‌کنیم برای خداپرستانه و مؤمنانه شعرگفتن حتماً باید فریاد بزنیم در شعر که دینی داریم و آئینی؟

این‌همه رادیکالیسم بالاخره به کجا می‌خواهد برسد؟ به جنگِ زرگری و نفی و نقضِ خود و نزاعِ خود با خود؟ غیر از این است که الآن دوسالی‌ست جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شده نماینده‌گیِ وزارتِ اطّلاعات؟ آن‌وقت جشن‌واره‌ی فیلمِ عمّار می‌سازیم که به ریشِ که بخندیم؟ که بگوییم مثلاً ما خیلی آرمان‌گراییم و خیلی متفاوت؟ بابا دهنِ ملّت صاف شد. بگذارید هنرمندجماعت نَفَس بکشند. بخخدا مخالفِ نظام هم شهروندِ مملکت است و حق دارد جشن‌واره داشته باشد، سینما داشته باشد، فیلم داشته باشد، فرهنگ‌سرا و بودجه و فرهنگ و فضای کار داشته باشد. ما هی این‌ها را محدود کنیم و هی خودمان با خودمان مچ بیاندازیم به قولِ رضا امیرخانی در نفحات و برای خودمان فکر کنیم که داریم رقابت می‌کنیم که نمی‌شود. پیش‌تر هم گفتم، حکومتِ جوز و ظلم و ستم هم برای «بقاء» به تدبیر و عقل و عقلانیّت احتیاج دارد. چه برسد که ما فرض‌مان و إن‌شاءالله نیّت و هدف‌مان هم جز از این‌ است. صداوسیما را که سپرده‌ایم دستِ موجوداتی بس‌یار کم‌عقل و بس‌یارتر ناتوان، دولت و وزارت‌خانه‌ها هم که قربان‌شان بروم معلوم نیست دنبالِ چه هستند و دنبالِ چه نیستند، فضای فرهنگِ عمومی را هم که مثلاً بیت و سپاه و اطّلاعات کنترل و مدیریت می‌کنند هم که این‌جوری بسته و یک‌سویه. خب این‌طوری که بیش‌تر مملکت شبیهِ تی.ان.تی. و گسلِ آماده‌ی زلزله می‌شود. مگر قرار نیست مملکت را حفظ کنیم و نظام را حفظ و انقلاب را حفظ؟ این‌همه کشته و جان‌باز برای این انقلابِ سی‌وچندساله‌مان داده‌ایم؛ دریغ دارد این‌جور با بی‌تدبیری به بادِ فنا دادنش. حیف است به قرآن، حیف...

اصلاً بگذار یک دردِدلی کنم با آن‌هایی که مَحرم‌ترند؛ بالانگه‌داشتنِ پرچمِ «حق» در عینِ اقلیّت‌بودن و میانِ لشگرِ باطل، صفایی دارد که شاید زیارتِ خانه‌ی خدا هم آن صفا را نداشته باشد. همه‌ی ما خوب می‌دانیم که دشمن‌مان سخت فعّال است و پُرپول و پُرامکان و بیدار و هوشیار. از طرفی فضای فرهنگِ عمومیِ جامعه و شهرها، خصوصاً شهرهای بزرگ‌تر و به‌طورِ اخص پای‌تخت را هم خوب می‌فهمیم همه‌مان. می‌دانیم که چه‌قدر «کار» داریم برای انجام‌دادن و چه‌قدر حرف‌ها هست که نگفته‌ایم و باید بگوییم، یا بد گفته‌ایم و باید خوب‌تر بگوییم یا سعی کرده‌اند بد به گوش‌ها برسد و باید جبران کنیم‌شان و مقابله. همه‌ی ما می‌دانیم که فضای هنر و فرهنگِ جامعه‌ی ما و اهالیِ هنرِ ما حسبِ جنسِ کارشان یا هرچه که من نمی‌دانم و شما می‌دانید، ازمابه‌ترانند و نگاه‌شان شاید کمی فرق داشته باشد. نسبتِ «سیّدجواد هاشمی» به بقیه‌ی بازی‌گران یا «حاتمی‌کیا» به بقیه‌ی کارگردانان، نسبتِ درستی‌ست و عینِ واقعیّت. عزیزِ دلِ برادر! بیا و برای بالانگه‌داشتنِ پرچمِ حق، روضه‌ی اباعبدالله را دیگرگونه تعریف نکن. بگذار کم باشیم، اقلیّت باشیم، بی‌تکیه‌گاه باشیم، امّا باکیفیّت و خوب باشیم. بیا خدشه نکنیم در نصِّ مصحفِ شریف‌مان و هم‌آن فئه‌ی قلیلِ إن‌شاءالله با فضلِ خودش غالب باشیم. چه لطفی‌ست در زورچپانی فریادزدنِ «حق»؟ چه لطفی‌ست در سفارشی‌کردنِ همه‌جا و همه‌چیز؟ آژانسِ حاتمی‌کیا اگر یکی میانِ صد نبود که اصلاً لطفی نداشت. ما گریه‌کنِ روضه‌ی امام‌حسینیم، بیا و خرقِ عادت نکن...

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محمّدرضا نوجوان بود. ١۶سال بیش‌تر نداشت. مثلِ همه‌ی نوجوان‌های جنگ با دست‌کاریِ شناس‌نامه و اصرار و بسیجی‌گری رفته بود جبهه. نمی‌خواست جوانی‌اش را در بی‌خبری و مستیِ دوری از محبوب بگذراند. می‌خواست مرزوقِ غیرتش باشد و شد. شلمچه‌ی کربلای پنجِ بیست‌وسوّمِ دی‌ماهِ هزاروسیصدوشصت‌وپنج او را به آرزویش رساند.


سیاوش کاملِ مَردِ ٢٢ساله‌ای بود ورزش‌کار و جگردار. اهلِ کوه، اهلِ ایمان. فرمانده‌ی گروهانِ فجر و جانشینِ گردانِ حضرتِ علی‌اکبر (ع). دوست داشت مسلم صدایش کنند. عراقی‌ها اسمش را گذاشته بودند «مسلم‌سیاهِ سَرپُلی». سرش را می‌خواستند. محمّدرضا که رفت، او و ٢٣نفرِ دیگر از بچّه‌های گردان باهم عهد بستند که تا سرکوبِ متجاوز یا شهادتِ خود، دفاع از دین و میهن را فراموش نکنند. اکثرشان هم شهید شدند. سیاوش ١٨ فروردینِ ۶۶، در شرقِ بصره تسلیمِ اراده‌ی محبوب شد و برای همیشه مسلمِ شهیدِ کربلای هشت باقی ماند.


[مصاحبه‌ای کوتاه با شهید مسلم اسدی]+

خیلی عجیب است این معادله. عکس‌ها را که می‌بینی، صداها را که می‌شنوی، دست‌خط‌ها را که می‌خوانی و تاریخ را که ورق می‌زنی، گمان می‌کنی یک چنین فرماندهی باید حداقل ٣۵سال را داشته باشد. آخر نقلِ پروژه‌ی دانش‌جویی و کارِ فرهنگی که نیست. صحبتِ تانک و آر.پی.جی. و تک و پاتک و تیر و خون و خاک‌ریز و جنگ است. اگر نتوانی کارت را درست انجام بدهی، اوّل از همه با جان و خونِ خودت بازی کرده‌ای و بعد این‌که بخشی از سرنوشتِ یک کشور به صورتِ خیلی مستقیمی دستِ عملِ توست. این‌ها شوخی‌بردار نیست. نمی‌شود ٢٢ساله‌گی‌ات را پشتِ بی‌سیم و روی نقشه و زیرِ آتشِ دشمن محک بزنی. نمی‌شود نتوانی، باید بتوانی، باید بشود، باید بلد باشی و بجنگی و پیروز شوی. جنگ یعنی این. خیلی عجیب است این معادله. هرجور که نگاه می‌کنم، هرطور که حساب می‌کنم، آن‌چه اتّفاق افتاد، آن‌چه مسلم‌ها و محمّدرضاها کردند، هیچ‌جور با شناس‌نامه‌های‌شان جور نیست. از آن شناس‌نامه‌های بی‌خطّ و خش و خاک و تاخورده‌گی، از آن سالِ تولّدهای نزدیک به سالِ شهادت، از آن ریش و سبیل‌های تُنُک و پوست‌های چین‌نیفتاده‌، اصلاً انتظارِ آن رشادت‌ها و بزرگی‌ها را نمی‌شد داشت.


محمّدرضا که شهید شد، از مسلم خواستند چیزی قلمی کند و سکوت و بغضِ فروخورده‌اش را که اقتضاءِ فرماندهی بود، بشکند. با اکراه پذیرفت و این سطور را نوشت:

«از من خواستند که بنویسم. نمی‌دانم چه باید بنویسم. تصمیم گرفتم هرچه دلم از خدا می‌خواهد به‌رویِ کاغذ بیاورم.

خدایا، شهادت را نمی‌توان با جبهه‌آمدن به دست آورد، بل‌که با اخلاصِ در عمل به دست می‌آید. از تو اخلاصِ در عمل -بدونِ ریا، کبر، غرور، کینه، حسد و هرچه که مرا از تو دور می‌کند- می‌خواهم.

خدایا تو را به قلبِ پاک و خالصِ این عزیزان، قلبِ مرا به نورِ ایمان روشن کن و شهادت را نصیبم کن.»

محمّدرضا و مسلمِ اسدیِ‌رازی، دوشهیدِ خانواده‌ی اسدی‌اند که به فاصله‌ی کمی از هم به شهادت رسیدند. مُشتی نمونه‌ی خروار، البته با قواره‌های آن‌روز. من و ما، نسلی که سرما و گرمای چندانی نچشیده‌ایم هنوز، تا قیامِ قیامت زیرِ دِینِ خونِ این بچّه‌هاییم. ما مسئولِ آرزوها و امیالی هستیم که نسلِ مسلم و محمّدرضا چشم بستند به روی‌شان در راهِ هدفی بزرگ‌تر. آن‌ها انتخاب کردند راهِ «سخت» را در پیش بگیرند، بی‌هیچ چشم‌داشت و آرزو و مُزدی. هرچند که «شهید» با خدای خودش می‌آمیزد و خریدارش خداست، امّا صادقانه‌اش این است که این انتخاب، ابداً انتخابِ آسانی نبوده و نیست. آن هم برای یک تازه‌جوان. برای یک کسی که در اوجِ آرزومندی و توانایی و رؤیابافی قرار دارد. ما بی‌شک مسئولیم و مدیون. تا انتهای عمرمان...

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مسئله‌ی «نقد» (یا نقدکردن) را شبیه می‌دانم به مسائلِ مکاسبِ مکروهه در اسلام؛ از این جهت که معامله‌ی موردِ شُبهه است و چندان علمی به حلیّت یا حرمتش وجود ندارد. منِ ناقد نمی‌دانم این نقدم چه نتیجه‌ای یا تأثیری خواهد داشت و باعثِ چه چیزهایی ممکن است بشود یا نشود. پس موردِ شبهه است و مکروه. امّا از طرفی جهانِ بی‌نقد، جهانِ بی‌منتقد، جهانِ بی‌ممیّزِ سره از ناسره و نیک از بد، چه فایده و ارج و ارزشی خواهد داشت؟ چنین جهانی یک جهانِ بی‌روح، بی‌پیش‌رفت و بی‌هرگونه‌به‌ترشدنی خواهد بود.

وقتی نقد می‌کنیم، باید بتوانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و نقاطِ قوّت و ضعف را باهم و در کنارِ هم ببینیم و بگوییم. نقد مثلِ چراغ‌‌انداختن به زوایای مختلفِ یک چاردیواری‌ِ تاریک یا ذرّه‌بین‌گرفتن روی سطوحِ مختلف و موجودِ یک شیء است. ذرّه‌بین یا چراغ صِرفاً آن‌چه هست را نشان می‌دهند؛ عوارض را، فرورفته‌گی‌ها و برآمده‌گی‌ها را، روشنی‌ها یا کِدِری‌ها. این‌گونه است که نقد درمی‌آید. البته این نقد به معنای خیلی عامّش است. نقدِ یک «اثر» کمی‌ متفاوت است با ذرّه‌بین‌گیریِ صِرفْ روی یک شیء یا چراغ‌انداختنِ معمولی به زوایای یک چاردیواریِ تاریک. ناقدِ «اثر» باید بتواند از اصول و ساختارها و قواعدِ حاکم بر جهانِ آن «گونه»‌ آگاهی داشته باشد. باید بفهمد آن ژانر یا آن حیطه را. باید زبانِ رایجِ متکلّمینِ کشوری که قرار است لشکرِ نقدش را به آن گسیل بدارد، به خوبی بفهمد و بشناسد. جز از این سو، یک ناقدْ باید هنرِ بیانِ مبتنی بر «عدل» هم داشته باشد. یعنی باید بتواند هر واژه و جمله و معنا و منظوری را در جای مقرّر و مناسبِ خودش به‌کار ببرد و بیان کند. یک ناقدِ خوب حتماً باید به تأثیرِ نقدش روی خواننده‌ یا شنونده‌ی نقد بیاندیشد. البته این به تأثیر و نتیجهْ اندیشیدن نه‌یعنی دست‌به‌عصا و محافظه‌کارانه نقدکردن؛ بل‌که یعنی جوری نقد نکنیم که اصلِ حرف‌مان (که شاید نقدِ واردی هم باشد)، شهیدِ تیر و ترکشِ یک آتشِ کاذب و گریخته از لوله‌ی تفنگِ سربازِ ناشیِ سپاهِ نقدمان بشود. ناقد نباید خواننده را با نقدش واردِ یک منازعه‌ی ذهنیِ کاذب و بی‌لازم بکند، بل‌که باید با او واردِ یک گفتمانِ اقناعیِ مبتنی بر بیانِ حقایق بشود و صواب‌تر است حتّا اگر بتواند گاهی امتیازهای کوچکی هم بدهد تا بتواند تصرّف و پیش‌رویِ بیش‌تری در ذهن و باورِ مخاطبش داشته باشد.

نقد میوه‌ی درختِ روشن‌فکری‌ست، یک ناقد با جهت‌داری و بی‌انصافی (یا ناخوش‌انصافی) نمی‌تواند نقدِ صحیحی انجام بدهد. از این جهت نقد یکی از سخت‌ترین کارهای عالَم است و کماکان معتقدم که شبیه است به مکاسبِ مکروهه‌ی اسلام. مکاسبِ مکروهه‌ و معامله‌های شبهه‌ناکی که تحتِ شرایطی می‌توانند از سایه‌ی کراهت درآیند و مباح شوند؛ و منتقد یا ناقد، کارش به هم‌این نازکی و سختی‌ست.

البته از آن‌طرف پذیرنده، شنونده یا خواننده‌ی نقد هم باید آماده‌گی‌هایی را در خودش در این جهت ایجاد کرده باشد یا بکند. به‌هرحال قرار نیست در یک متنِ انتقادی یا نگاهِ انتقادی حلوا پخش کنند و تعارف کنند. هرچند که نقد به معنای ایده‌آلیستی‌اش یعنی تمییزِ سره از ناسره و بیانِ نیکی‌ها و بدی‌ها به صورتِ توأمان. امّا واقعیّتِ امر این است که در زمانه‌ی ما یک متنِ انتقادی اگر بخواهد مساوات را رعایت کند، احتمالِ این‌که تأثیرِ کفّه و وجهِ نقّادانه‌اش مقهورِ کفّه و وجهِ غیرِنقّادانه‌اش بشود هم وجود دارد. به این دلیل که معمولِ متونِ نقّادانه یا نگاه‌های نقّادانه‌ این نیست و اگر بخواهیم خلاف‌آمدِ عادت نقد بکنیم، ممکن است با نگاه‌های معمولیِ غیرِنقّادانه اشتباه‌ گرفته شود نگاه و نقد‌مان و از این جهت تأثیرگذاری‌اش را از دست بدهد.

پذیرنده‌ی نقد باید بداند که برآیندِ نقدهای بیان‌شده یا نوشته‌شده اگر در تصحیحِ اشکال‌های او در آینده‌ی تولیدِ اثرش بتواند تأثیر بگذارد، به نفعِ اوست. حتّا اگر زبانِ نقدْ کمی تُند باشد یا ناخوش‌انصافی داشته باشد. به‌هرحال اصلِ امتیازدادن برای کسبِ توفیقاتِ بزرگ‌تر این‌جا و در این‌طرفِ معادله هم به نوعی دیگر صادق است.

در نهایت (به عنوانِ کسی که ساختارِ ذهنیِ بیش‌ترک منتقدی دارد) می‌توانم بگویم که «نقد»(کردن) یکی از سخت‌ترین آسان‌های عالَم است. توضیحِ این متناقض‌نما هم این است که سخت است، به دلیلِ آن‌چه که پیش‌تر بیان شد و آسان است چون «نقد» روی اثری ساخته یا تولیدشده دارد انجام می‌شود و هم‌واره تخریب یا نظردادن آسان‌تر است از ساختن و ایجادکردن و تولید و خلق. ما که نقد می‌کنیم، خودمان اگر قرار باشد به عنوانِ کننده‌ی یک کار یا سازنده‌ی یک اثر یا تولیدکننده‌ی یک فعل، آن فعل یا اثر را خلق و تولید بکنیم، ممکن است کارمان یک کارِ ضعیفی بشود در آن ژانر یا حیطه. چون تولیدِ اثر به‌هرحال سازوکارِ خودش را دارد و «تمرین» و «تجربه» می‌طلبد و علم و تئوریِ صِرف نیست. نقّادی هم شیرین است، هم تلخ. تلخ است چون ظریف است و به هزارویک‌علّت ممکن است باعثِ نتایجِ نادل‌خواسته‌ای بشود و شیرین است چون یک فهمی‌ست بالای فهم‌ها و نگاهی‌ست از نوکِ قلّه به دامنه‌ و کارِ هرکسی هم نیست (البته ابداً این قسمت را ناظر به خودم ننوشتم، من استثنائاً نه خوش‌فهمم، نه خوش‌نگاه نه خوش‌هیچ‌چیزِ دیگر هم).

---

این‌روزها دلم هوای دیدنِ دوباره‌ی سریالِ «سایه‌ی آفتاب» به کارگردانیِ آقای «آهنج» را کرده است. سریالی که گمان کنم اوایلِ دهه‌ی هشتاد از «شبکه‌ی سه» پخش می‌شد و «پژمان بازغی» و «حامد بهداد» جزء کاراکترهای اصلی‌اش بودند. چیزِ زیادی از سریال در خاطرم نمانده (چون احتمالاً آن‌زمان‌ درست‌ودرمان ندیده‌امش). به‌هرحال چیزی که ازش در خاطرم مانده یک فضای جنوبِ شهریِ خانواده‌گیِ رفاقتیِ فیلم‌های آقای کیمیایی‌ست. این‌روزها برای دیدنِ نشانه‌های وجود و حیاتِ بعضی از ارزش‌ها (چه در خودمان و چه در جامعه) باید نسبت به آثارِ از این دست حریص بود به گمانِ من. شخصاً «می‌گردم» پیِ اثری که بتواند مرا دعوت کند به صبر، استحکام، ایمان، تقوا، جوان‌مردی، مذهب، ناموس‌داری و خانواده‌مداری. فعلاً قسمتِ اوّلش را دیدم و تیتراژش را با صدای «علی‌رضا قربانی» و آهنگ‌سازیِ جنابِ «خلعتبری» و ترانه‌ی «افشین یداللهی» می‌گذارم این‌جا:

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

 
ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

از قلبِ تو می‌روید نبضِ غزلی تازه
پنهان شده‌ای در من، گم‌نامِ پُرآوازه!

تو سایه‌ی خورشیدی، تو بوسه‌ی در بحران
تو دلهره‌ای آرام، مهتاب‌ِ «تَر از باران»

آرامشِ طوفانی! می‌سازی و ویرانم
رسواییِ رازآلود! می‌پوشی و عریانم

من حادثه‌بر‌دوشم، من عشق نمی‌دانم
در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

من را «تو» به خود خواندی، معشوقه‌ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار، یک‌دم به ابد مانده

|دکترافشین یداللهی|
نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مطلبی نوشته‌ام (پیرامونِ محمّدمهدی سیّار و شعرش) با عنوانِ
شاعری که «شاعر» است!
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.

مرتبط: +

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چند شبِ پیش در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی، جملاتِ خوش‌مزّه‌ای شنیدم از علی‌رضا دبیر (قهرمانِ سابقِ کشتیِ ایران و جهان) در پاسخ به این سؤالِ مجری که «برنامه‌ات برای آینده چیه؟ دکتر شدی، عضوِ شورای شهر شدی، بعدش چی؟». دبیر در پاسخ گفت: «نمی‌خوام به هر قیمتی باشم، از خدا می‌خوام هرجا باشم، اثرگذار باشم. دوست دارم حتّا اگر قراره کفش جفت کنم، خوب جفت کنم، مثلاً یه دستمال هم بِکِشم روش.»

خیلی خوشم آمد از این حرف و این نگاه و کاری هم ندارم که گوینده‌اش در عمل چه هست و چه نیست. خودِ این حرف به‌ تنهایی مثبت است و سازنده و صحیح. جدّیّت‌داشتن در کار همیشه جواب می‌دهد. یعنی آدم آن کاری که می‌خواهد انجام دهد یا آن کاری که سپرده‌اند بهش را جدّی بگیرد و درست، بل‌که درست‌تر انجامش بدهد. در همه‌ی عوالم و اقالیمِ مختلف این اصل صادق است به‌نظرم. نمی‌شود هنرمندی، اهلِ اندیشه‌ای، مولّدِ فکری، کسی را پیدا کرد که کارش را جدّی نگرفته باشد و توفیقی کسب کرده باشد. درواقع هیچ‌کس نیست که با شُل‌گرفتن و سرسری‌انجام‌دادنِ کاری بتواند باکیفیّت و خوب پیشش ببرد.

یادم هست عزیزِ بزرگ‌واری نصیحتم می‌کرد روزی در هم‌این باب که یک اثر یا تولیدِ خوب، قطعاً دیده، شنیده، خوانده و فهمیده می‌شود روزی در عالَم. می‌گفت حتّا اگر مؤلّفِ یک اثرِ خوب بمیرد و صدسال از مرگش بگذرد و در همه‌ی این مدّت اثرش و کارش دیده و فهمیده نشده باشد، بعد از آن صدسال، یک‌نفر بالاخره پیدا می‌شود و بیلی برمی‌دارد و خاک‌ها را کنار می‌زند و آن اثرِ خوب را می‌بیند و می‌فهمد و می‌فهماند. می‌گفت همه‌ی تلاشِ انسان باید در جهتِ خَلقِ جدّیِ یک اثرِ حقیقتاً خوب باشد.

من همیشه گاهی که صحبتی می‌شود راجع‌به ایده‌آل‌گرایی، می‌گویم و تأکید می‌کنم که ایده‌آل‌گرایی طبیعی‌ترین روی‌کردی‌ست که باید «انسان» داشته باشد و اساساً «انسانیّت» بی‌ایده‌آل‌گرایی محقّق نمی‌شود به نظرم. چون ایده‌آل‌گرایی یعنی انجامِ امور به صحیح‌ترین شکلِ ممکن و ما معتقدیم که انسانیّت هم یعنی درست‌کارانه‌ترین شکلِ زیستن. پس انسانیّت اقتضائش ایده‌آل‌گرایی‌ست و جز از این مسیر، ممکن نیست.

صائب یک بیتی دارد که می‌گوید: «ز آهِ خود مشو نومید اگر صدقِ طلب داری/ که تیرِ راست خواهد خورد روزی بر نشان آخر». «تیرِ راست» درحقیقت هم‌آن اثرِ ایده‌آلیستی‌ایست که خَلق یا تولید می‌شود و «صدقِ طلب» هم باید چیزی از جنسِ نوعِ نگاه یا نیّت باشد. به تعبیری شاید صدقِ طلب هم‌آن ایده‌آل‌گرایی باشد که البته به‌نظرم تعبیرِ کامل‌تری‌ست از ایده‌آل‌گرایی و هم وطنی‌تر. حتّا به‌نظرم از نیّت هم فراتر و کامل‌تر و دقیق‌تر است این تعبیر. چون صائب اگر می‌خواست، می‌توانست بگوید «صدقِ نیّت»؛ یعنی از شاعرِ قَدَر و مضمون‌شناسی مثلِ صائب خیلی بعید است که مثلاً به اقتضاء وزن چیزی را پرانده باشد. صدقِ طلب عمل‌گرایی‌اش از صدقِ نیّت بیش‌تر است و یک «حرکتِ» نهفته‌ای هم درونش مستتر است. یعنی یک مرحله بعدتر از صدقِ نیّت است و صدقِ نیّت را هم به دلیلِ سازوکارِ تبعی‌اش در خود دارد.

پس نتیجه می‌گیرم که باید با صدقِ طلب، یعنی با نیّتی صادقانه حرکت و سعی کرد به سمتِ هرچه‌ درست‌تر انجام‌دادنِ کاری که قرار است انجام بشود در عالَم. نگاه باید این باشد. جهت و میل و سمت باید این باشد. کار را باید جدّی گرفت و این البته بعد از انتخابِ کارِ درست است. یعنی اوّل باید «شناخت» پیدا کرد و صدق یا تصدیق هم که طبقِ فرمایشِ امیرالمؤمنین «کمالِ معرفت» است. بعد از شناخت باید با صدقِ طلب راست‌ترین تیرِ موجود در چنته‌ی توان را در کمان نهاد و بی‌واهمه‌ی به هدف نشستن، به نیّتِ به هدف نشاندن، آن تیر را، آن اثر یا آن تولید را رها کرد در عالَم.

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من به خاطرِ حادثه‌ی آتش‌سوزی در مدرسه‌ی روستای شین‌آبادِ پیران‌شهر، جاری‌شدنِ سیل و طغیانِ آبِ رودخانه‌ در بهشهر، تصادفِ اتوبوسِ حاملِ دخترانِ بروجنی در بازگشت از اردوی راهیانِ نور و زلزله‌ی اهر و ورزقان که هرکدام چندین کشته و زخمی هم داشته، هیچ مسئولی را مقصّر و مجرم نمی‌دانم. چه‌را که دوست ندارم آخرتِ خودم را برای دنیای دیگران بفروشم.

وقتی شاهدِ عینیِ سانحه و حادثه‌ای نبوده‌ام، وقتی پدر و مادر و مسئولینِ اردو مصاحبه‌هایی کرده‌اند که نشان می‌دهد نه اجبار و طمعِ نُمره وجود داشته برای سفرِ راهیانِ نور و نه اهمال و قصوری در معاینه‌ی فنّیِ ماشین یا برگزاریِ اردو و ساعتِ حرکت و...، وقتی بخش‌نامه‌های وزارتِ آموزش و پرورش حاکی از این است که بخاریِ کلاسِ آن مدرسه استاندارد و مجاز بوده و هیچ خبری و مقاله‌ای و اعتراضی مبنی بر خلافِ قانون عمل شدن در آن کلاسِ درس و آن مدرسه در جراید نبوده تا پیش از آن حادثه، وقتی می‌دانم سیلْ یک بلای طبیعی‌ست و بعضی از مردم خودشان در قطع و قاچاقِ درختان شرکت داشته‌ و دارند و بعضی از خودِ مردم فواصلِ حریمِ قانونیِ درّه و رود را رعایت نکرده‌اند در ساخت‌وساز و خاک‌برداریِ غیرِمجازِ کوره‌های آجرپزیِ خودِ بعضی از مردمی که خانه‌‌های‌شان در سیل از بین رفت را به چشم دیده‌ام و می‌دانم که باران از آسمان می‌بارد و زلزله دلائلی درون‌زمینی، اقلیمی و فصلی دارد؛ می‌فهمم که نباید به آخرتِ خودم به هم‌این ساده‌گی‌ها چوبِ حراج بزنم و بفروشمش. آن هم اگر قرار باشد بفروشمش برای دنیای اعتراض‌ها و نقلِ قول‌ها و یک‌کلاغ چهل‌کلاغ‌های آدم‌هایی که نه می‌شناسم‌شان و نه به صداقت‌شان اعتماد دارم و نه لااقل مسئولند. به طریقِ اولی آخرتم را نمی‌فروشم به دنیای چندسایت و شبکه‌ی معلوم‌الحال که نه دنیای‌شان معلوم است و نه آخرت‌شان، نه دل‌شان به حالِ کشته‌گان و آسیب‌دیده‌گانِ این حوادث و وقایع سوخته و نه کاری به مجرمین و مقصّرینِ مصداقیِ یک حادثه دارند و صِرفاً به هر دلیلی زیرِ سؤال بردنِ مسئولینِ یک کشور برای‌شان ملاک و مایز است.

بله، متأسّفانه من این‌قدرها کارنامه‌ی دنیاییِ درخشان، خوب و قابلِ دفاع (در محضرِ إلهی‌ای) ندارم که بخواهم جرم و سیّئه‌ی دیگری از این لون و سنخ هم به آن بیفزایم و عوضِ هر اعتراض و مطالبه‌گریِ با مدلِ «شنیدم، می‌گویمِ»ی، سعی می‌کنم به این سخنِ مولی علی بیاندیشم که «إعقلواالخبر إذا سمعتموه، عقلَ رعایةٍ لا عقل روایة؛ فإنَّ رُواة‌العلمِ کثیر و رُعاتِه قلیل». بله، سعی می‌کنم هم‌سنگِ اقلیّتِ عاقلانِ اهلِ رعایت اخبار را بشنوم و درک کنم، نه چون اکثریّتِ کم‌تأمّلی که برای گفتنْ حجّتی و معیاری جز این‌که «شنیدم» یا «خواندم» ندارند.

قصوری اگر هست و جرمی و جریره‌ای در جایی (که حتماً هست)، آن مسئولِ مجرم و مقصّر و مجرور، یا آن بخش از سازمان و نهاد و ارگانْ که کاستی دارد و اهمالْ را باید گزارش کنیم (همه‌مان) و اعتراض و برخورد. اگر وجودِ بخاریِ نفتی در کلاسِ درس، جرم است و خلافِ قانون، همه‌ی کلاس‌های درسی را که در کشور می‌شناسیم بخاریِ نفتی دارند، معرّفی کنیم و بگوییم طبقِ این بند از فلان قانون، دارد آن‌جا کم‌کاری می‌شود یا جرمی هست و قصوری.

اگر اردوی راهیانِ نور (به فرض) اجباری‌ست و اگر بچه‌ها نروند، نمره‌ی درسِ آماده‌گیِ دفاعی‌شان کم می‌شود، به دَرَکَ! به عنوانِ والدینِ آن‌ها نگذاریم بروند و اصلاً تجدید شوند و مشروط (از مرگ و زنده‌گی که مهم‌تر نیست). بالاخره مدرسه دادگاه که نیست بیایند با دست‌بند و غُل و زنجیرْ بچّه‌ها‌ی‌مان را از خانه ببرند بیرون. همه‌ی پدرومادرها متّحد شویم علیهِ این قانونِ غلط و اعتراض کنیم.

اگر در شهرهای‌مان قصوری و فسادی رخ داده از ناحیه‌ی مسئولی که می‌تواند عواقبِ بدی داشته باشد، بسم‌الله، طومار بنویسیم و استشهاد جمع کنیم و آن فساد را گزارش کنیم. یا لااقل در سایت و وب‌لاگ‌های‌مان بنویسیم و به چهارتا خبرگزاری بدهیم که آقا طبقِ این مستندات، فلان‌جا فلان‌فساد دارد انجام می‌شود. حداقلّش این است که اگر در آن ناحیه و موضع اتفاقی افتاد، یک سند وجود خواهد داشت مبنی بر این‌که ما اعتراض‌مان را کرده بودیم قبلش.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را پدرومادرهای دخترانِ بروجنی با هیچ سایتی مصاحبه نمی‌کنند و نمی‌گویند مثلاً رضایت‌نامه را امضاء نکرده‌اند و سفر اجباری بوده است یا اگر اجباری هم نبوده اغوائی بوده یا جوری بوده که در نهایت و نتیجه به اجبار می‌انجامیده؟! چه‌را وب‌لاگ‌نویسِ بهشهری‌ای در وب‌لاگش راجع‌به تخریبی که منجر به سیل بشود، یا تخلّفی که بتواند سیل بیافریند ننوشته بوده است قبل از وقوعِ سیل؟

چه‌را هیچ مهندسِ (لااقل) اپوزوسیونِ تبریزی و اهری و ورزقانی‌ای در هیچ مصاحبه‌ای با هیچ رسانه‌ی مخالفِ نظامی، قبل از زلزله نگفته بوده که مثلاً خانه‌های اهر و ورزقان این استانداردها را ندارند و در این امر مثلاً شهرداریِ اهر مقصّر است، یا طبقِ فلان قانون، وزارتِ مسکن اهمال‌کاری دارد مثلاً؟ چه‌را هم‌این حالا هیچ مهندس و دکتر و آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهر و ورزقانی‌ای یک مقاله‌ی مستدلّی با اسناد و مدارک و عکس نمی‌نویسد برای خبرگزاری‌ها که مثلاً فلان جرم یا فلان کم‌کاری دارد می‌شود در اهر و ورزقان؟

چه‌را حمید عجمیِ معلّی‌نویس از دَرّوسِ تهران فقط غصّه‌ی اهری‌ها را می‌خورد؟ یعنی دل‌سوزتر و انسان‌تر و نگران‌تر از حمیدِ عجمی در خودِ آذربایجان و اهر و ورزقان و تبریز و آن اکناف و اطراف یافت می‌نشود واقعاً؟! آیا فقط فیس‌بوک است که اجازه می‌دهد ما علیهِ نظام و در حمایت از زلزله‌زده‌ها بنویسیم درش؟ مثلاً اگر یک مهندس یا استادِ دانش‌گاهِ تبریزی بخواهد مقاله بنویسد راجع‌به کم‌کاریِ مسئولین یا فلان اشتباهِ مدیریتی یا استراتژیکی در اهر و ورزقان، خبرآن‌لاین و تاب‌ناک و فردانیوز و الف و کمثلهم منتشر نمی‌کنند؟ اصلاً یک مقاله بنویسد در وب‌لاگش، مستند و مستدل.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را ما برای اهر و ورزقان شعر می‌نویسیم، مقاله امّا نه؟ چه‌را بی‌بی‌سی خبرِ سوخته‌شدنِ یک پیرزنِ ٩٠ساله در آتش‌سوزیِ یک چادر در ورزقان را گزارش می‌دهد، امّا مثلاً هیچ پزشکِ ورزقانی‌ای تا حالا در وبلاگش ننوشته که مثلاً وضعیتِ چادرها این ایراد را دارد، این هم مدرکش و باعثش هم طبقِ فلان تعهّدِ جهانی یا بهمان قانونِ داخلی، این نهاد و آن ارگان است.

چه‌را برای دخترهای بروجنی روضه بلدیم بخوانیم، امّا هیچ بروجنی‌ای مثلاً یک دی‌وی‌کم یا دوربین‌دیجیتال یا حتّا گوشیِ موبایلش را برنداشته برود درِ تک‌تکِ خانه‌ی بچّه‌ها را بزند و از پدرومادرها فیلم بگیرد که مثلاً ما رضایت‌نامه را امضاء نکرده بودیم یا مجبور شدیم امضاء کنیم و بعد این فیلم را بگذارد روی وب‌لاگش یا یوتیوب؟

مثلاً من الآن می‌گویم و می‌نویسم در وب‌لاگم که جوِّ تمامِ ترمینال‌های مسافربریِ اتوبوسیِ کشور (حداقل چنداستان و شهری که من به چشم دیده‌ام و آن‌قدری بوده‌اند که تعمیمش بدهم به کلِّ کشور) مفسدانه و مبتنیِ بر تزویر و دروغ و حق‌خوری و جرم است و مملو است از کثافت‌کاری و کثافت‌ها!

من در وب‌لاگم می‌نویسم که بازرسانِ وزارتِ راه قطعاً فاسد و رشوه‌بگیرند که این‌همه جرم و دروغ و کثافتْ در روزِ روشن دارد اتّفاق می‌افتد و کسی جواب‌گو نیست.

من در وب‌لاگم می‌نویسم که سازمانِ تعزیراتِ حکومتیِ ما قطعاً در نظارتِ سطحِ شهرستان (سوپرمارکت‌ها و دیگرجاها) اهمال و فساد دارد و مأمورینش فاسدند و شریکِ دزد و رشوه‌بگیر.

من تأکید می‌کنم که «هر» اتّفاقِ بزرگ و عجیب و فسادانگیزی اگر در بخشِ حمل و نقل در این کشور بیفتد، برای من تعجّب‌برانگیز و غیرِقابلِ پیش‌بینی نبوده و نیست و نخواهد بود، مادامی که وضعِ نظارت و بازرسی این‌گونه باشد. مادامی که یک مشت معتاد و سیگاری و چشم‌چران و دخترباز و بی‌ناموس و بی‌غیرت راننده‌ و شاگرد‌راننده و بلیط‌فروش و تعاونی‌دارِ این مملکتند.

من تأکید می‌کنم که دزدی‌ای اگر در سطحِ مغازه‌داری در این کشور رخ بدهد، برای من امرِ جدید و غیرِقابلِ باور و غیرِقابلِ پیش‌بینی‌ای نبوده و نیست، چه‌را که به وضوح فسادِ دست‌گاهِ ناظرِ بر آن را دارم می‌بینم. به روشنی شریکِ فساد بودنِ مأمورانِ تعزیرات و ضعیف‌بودنِ امرِ نظارت و بازرسی را دارم می‌بینم.

با نوشتنِ این دوبند و این اذعانات، حجّت را تمام کرده‌ام بر خودم و چیزی بر گردنم نیست. اگر خلافِ واقع و «حق» و حقیقت گفته باشم، که خب گناهش پای خودم است و آن دنیا قطعاً در مؤاخذه‌ای که صورت می‌گیرد باید پاسخ‌گو باشم. امّا اگر درست و حق گفته و نوشته باشم، لااقلّش این است که اگر فرداروزی هر اتّفاقی مرتبط با این پیش‌بینی‌های من بیفتد، من از محق‌های اعتراض هستم و اجازه دارم مقصّرین را مؤاخذه کنم به نوبه‌ی خودم.

از خواننده‌گانِ این سطور هم می‌خواهم که به حرف‌هایم فکر کنند و سعی کنند و سعیکنیم این‌گونه باشیم و عمل کنیم. إن‌شاءالله که از رست‌گارانِ دنیا و آخرت باشیم.

نمونه‌ی یک اعتراضِ غیرِهیجانی: بچّه‌های شین‌آباد؛ کامران نجف‌زاده

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیا «تعارف‌»کردن کارِ بدی‌ست؟

به‌نظرم این سؤال را باید با سؤال پاسخ داد یا این‌که با یک جوابِ کوتاه و توضیحی در ادامه پاسخش را داد. تعارف‌ بماهو تعارف نه می‌تواند چیزِ بدی باشد، نه چیزِ خوبی. باید تعارف را تقسیم‌بندی کرد. تعارف اگر در حدِّ یک «بفرمایید» باشد پیرامونِ ماحضر و موجود، ایرادی و عیبی ندارد. اگر صادقانه باشد و از صمیمِ قلب باشد، عیبی ندارد. امّا اگر صادقانه نباشد، یا اگر به‌ هر دلیلی موجبِ تعذّب و تأذّیِ میهمان و مخاطب گردد، مذموم است و خوب نیست و بد است. تعارف اگر بخواهد میهمان را محدود و مجبور کند، بد است. تعارف اگر موصلِ این معنا باشد که منِ میزبان نگاهِ فاکتوری به آن‌چه که شمای میهمان میل می‌کنید دارم، مذموم است. حتّا اگر نیّتْ مثبت باشد و صادقانه. تعارف باید صدقیّت داشته باشد و به هر دلیلی موجبِ اذیّتِ تعارف‌شونده نگردد و کِنِسی و خسّتِ میزبان را نشان ندهد، بل‌که تعارفِ سالم آن است که باعثِ راحتی و آرامشِ میهمان بشود و نشانه‌ی سفره‌داری و سخاوت و کریمیِ میزبان باشد. مثلاً خاطرم هست در کتابِ «آداب‌المضیفین و زادالآکلین» که شرحِ مفصّل و مستوفای ریزِ آدابِ میهمان‌داری و میزبانی‌ست (از نشرِ میراثِ مکتوب)، خوانده بودم که به‌تر این است میزبان از میهمان سؤال نکند «می‌خوری یا نه؟» بل‌که در صورتِ توان (اگر گزینه‌ی دیگری هم هست) مخیّرش کند بینِ دو یا چندچیز و اگر گزینه‌ی دیگری نیست، بی‌که بپرسد می‌خوری یا نه هم‌آن را بیاورد جلو.

تعارف اگر بخواهد انجام پذیرد، باید یک هنری درش باشد لااقل. هنرِ صادقانه‌ی کریمانه‌ی از ناحیه‌ی سخاوت، نه هنر به معنای فنّ و ترفند و دهاء. خلاصه این‌که تعارف از آن محلِّ مناقشه‌های عجیب و غریب است در فرهنگِ ما ایرانی‌جماعت که خیلی هم سعی نداریم حلّش کنیم یا تغییری در آن ایجاد کنیم. به ذهنم رسید چیزکی راجع‌ به آن بنویسم، شاید بهانه‌ای بشود برای خودم و خواننده‌گانِ این بلاگ در جهتِ بیش‌تر اندیشیدن به این عادت و خصلت و زدودنِ بدی‌ها از آن و افزودنِ نیکی‌ها به آن.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نظرِ من Conceptual Art (هنر مفهومی، درکی، دریافتی یا به تعبیرِ من تأمّلی) مقابلِAmusement Arts (هنرهای [مبتنی بر] سرگرمی و لذّت) قرار دارد. تأثیرِ هنرِ تأمّلیْ لحظه‌ای و گذرا نیست، امّا تأثیرِ اصلی و اصلِ تأثیرِ هنرِ مبتنی بر لذّتْ در لحظه، گذر، کِیف، هیجان و فراموشی‌ست.
شعاری به‌اشتباه وجود دارد که می‌گویند «Art is fun»؛ اشتباه است چون «فان» یکی از تأثیرات یا شقوقِ «آرت» است نه همه‌ی آرت. مثلاً عمده‌ی تأثیرِ کانسپت روی آدم بعد از تماشا شروع می‌شود و تا مدّت‌ها روحِ و فکرِ آدم را درگیرِ خودش می‌کند که این در تناقض است با معنای فان. اساساً کانسپت نمی‌تواند هیجانی باشد و به هم‌این نسبت هنرِ لذّت هم نمی‌تواند عمقیّت داشته باشد.
حالا اگر «هنر» را یک کلمه‌ی عام در نظر بگیریم که شاملِ ادبیات هم بشود، این نسبت، این تقسیم، این معادله و تعاریفْ در گونه‌های هنری‌ترِ ادبیات (مثلِ شعر و داستان) هم وجود خواهد داشت. شعرِ مبتنی بر لذّت و شعرِ تأمّلی، داستانِ مفهوم‌دار و داستانِ مبتنی بر سرگرمی، نثرِ زیباشناختی یا حسّی و نثرِ ادراکی و...
«غزل» در لغت معنایی قریب به «محادثة‌النّساء» (گفت‌وگوی با زنان) دارد. ام‌روزی‌ترش می‌شود مخاطبه با معشوق، گفت‌وگوی با معشوق یا عاشقانه‌سُرایی. عشق هم یک مقطع نیست، بل‌که یک فرآیند یا مسیر است و در عشق احوالِ مختلفی بر عاشق مترتّب است و هم البته بر معشوق. از این رو گفت‌وگوی با معشوق یا گفت‌وگوی عاشقانه (غزل) می‌تواند شاملِ بیانِ این احوال یا مراحل باشد. عاشق می‌تواند از وصل بنویسد یا جدایی، از شوق یا اندوه، از امید و ناامیدی، از رنج یا لذّت، از باهمی و بی‌همی و... پس غزل (در زبانِ فارسی) فرای قالبِ ظاهریِ مبتنی بر قواعدِ افاعیلِ عَروضی و قافیه و ردیفش، شیوه‌ای‌ست شاعرانه و هنرمندانه برای بیانِ احوالاتی که در عشق محصول می‌شود.
این شیوه‌ی شاعرانه و هنرمندانه می‌تواند مانندِ همه‌ی هنرهای دیگر تأمّلی یا حسّی باشد، مبتنیِ بر سرگرمی و لذّت باشد یا درکی و دریافتنی. باز هم فراتر از این، می‌تواند پای‌بندِ به نزاکتی و ادبی در کلام باشد و یا این‌که نباشد. می‌تواند صریح و عریان و بی‌شرم و پرده باشد، یا حیاءمدار و بی‌عریانی و اخلاق‌مند و حلال. این‌ها بسته‌گی دارد به شاعر یا خالقِ این اثرِ هنری. اگر شاعرِ غزل‌سُرا اهلِ حیاء و پرده‌پوشی باشد (در عینِ این‌که دارد غزل می‌گوید، یعنی محادثه‌ی با معشوق دارد)، شعرش شعرِ حیائی و غزلش غزلِ اخلاقی می‌شود و اگر نباشد، غیر از این خواهد شد.
عارفان و واصلان و ره‌نَوَردهای طریقِ إلهی معشوق را خداوند می‌بینند و این محادثه در آنان رنگ و بویی دیگر می‌گیرد. پس شاعرِ غزل‌سُرای اهلِ عرفان و طریقت می‌تواند حسبِ اندیشه و نگاهِ خودش با معشوقی از لونی دیگر گفت‌وگو کند. شعرِ او شعرِ خداوندانه می‌شود. قالب (چه به لحاظِ زبانی و چه به لحاظِ معنایی) غزل است و نقضِ معنای غزل (محادثه‌ی با معشوق) هم رخ نمی‌دهد. تنها تفاوتِ این دست شاعران با شاعرانِ دیگر در تفاوتِ نگاهِ آنان به مقوله‌ی عشق و معشوق است.
«شهید» یک نمونه‌ی بارزِ عارفی‌ست که معشوق و محبوب را خداوند می‌بیند و حاضر می‌شود از محبوب‌های دیگری مثلِ مال، جان و سر و هم‌سر بگذرد برای معشوقِ بزرگ‌ترش. غزلی که برای شهید گفته می‌شود یا از زبانِ شهید، مثالی‌ست از غزلِ اهلِ عرفان. باز هم نقضِ «غزل» رخ نداده. حال فرض کنید امام‌حسین به عنوانِ سیّدالشّهداء و عاشورایش به عنوانِ نمادی از کارزارِ عاشقانه‌ی جهادِ فی سبیل‌الله می‌شود موضوعِ غزل‌سراییِ یک شاعرِ غزل‌سرا. خب باز هم نقضِ غزل رخ نداده، فقط نگاهِ شاعر به مقوله‌ی عشق و به معشوق متفاوت است از آن شاعری که برای معشوقِ زمینی می‌سُراید. از این منظر من با ساختن و پرداختنِ گونه‌های جدیدی با عنوانِ «غزلِ آئینی» و «غزلِ عاشورایی» مخالفم. هر شاعری تصوّری از عشق و معشوق دارد. چه آن‌که هنرش مبتنیِ بر لذّت و سرگرمی‌ست و محادثه‌اش رنگ و بوی جسم و عریانی دارد، نهایتاً اگر این قالب را انتخاب کند دارد غزل می‌گوید، چه آن‌که با معشوقِ زمینی‌اش گفت‌وگوی در پرده و حیاءمدار می‌کند و چه آن‌هایی که معشوق را خداوند می‌دانند و می‌بینند هم.
در شعرِ سپید هم این تقسیم‌بندی‌ها غلط است. اوّلاً نگاهِ شاعرِ شعرِ سپید به هنر می‌تواند درکی و تأمّلی یا گذری و حسّی و یا حتّا شهوانی باشد. در ثانی نگاهِ او به مقولاتْ می‌تواند الهی یا غیرِالهی باشد یا بانزاکت و بی‌نزاکت یا حلال و غیرِحلال یا حیاءمدار و بی‌حیاء و... پس شعرِ سپید هم مانندِ غزل تابعی‌ست از تفکّر و مرام و نگاهِ راقمش. با این تفاوت که در غزل یک محدودیتِ قالبی و تعریفی هم وجود دارد که در شعرِ سپید یا آزاد از وزن، این محدودیت هم وجود ندارد.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تاریخ‌چه

شهرستانِ بهشهر با نزدیک به ۱۹۰هزارنفر جمعیّت، شرقی‌ترین شهرستانِ استانِ مازندران است و متشکّل است از ۴شهرِ بهشهر، گلوگاه، خلیل‌شهر و رستم‌کُلا. هم‌چنین سه‌بخشْ به نام‌های «بخشِ مرکزی» (با دو دهستانِ میانکاله و کوهستان)، «بخشِ گلوگاه» (با دو دهستانِ کُلباد و پنج‌هزاره) و بخشِ «یانه‌سَر» (با دو دهستانِ شهدا و عَشرُستاق).

شهرستانِ زیبای بهشهر از شمال به دریای مازندران و خلیجِ میانکاله، از شرق به شهرستانِ کُردکوی، از جنوب به دامنه‌های البرز و شهرستانِ دامغان و از غرب به شهرهای نکا و ساری محدود می‌شود.

بهشهر به دلیلِ آب‌وهوای معتدل و بس‌یار مطبوعش، در طولِ تاریخ هم‌واره موردِ توجّهِ گردش‌گران،  دل‌باخته‌گانِ طبیعت و شاهان و خوانینِ محلّی بوده است. وجودِ کاخ‌های متعدّد در این شهر، گواهی‌ بر این مدّعاست.

بهشهر در طولِ تاریخ نام‌های مختلفی از جمله «کبودجامه»، «پنج‌هزاره»، «نامیه»، «تمیشه»، «قره‌طغان»، «خرگوران» و «اشرف» داشته است. طبقِ اسنادِ تاریخیْ این ناحیه در سالِ ۱۰۲۱هجریِ‌قمری توسّطِ شاه‌عبّاسِ اوّل خریداری شده و از آن پس بوده که نامِ «اشرف» یا «اشرف‌البلاد» گرفته است؛ یعنی شریف‌ترینِ شهرها.

«میرزاغلام‌حسین‌خانِ أفضل‌المَلِکِ‌مستوفی» (متخلّصِ به المعی، مترجم، مورّخ و ادیبِ عصرِ قاجاریه) در کتابِ «س‍ف‍رِ م‍ازن‍دران‌ و وق‍ای‍عِ‌ م‍ش‍روطه‌» (معروف به رکن‌الأسفار) وجهِ تسمیه‌ی دیگری را هم برای اشرف ذکر می‌کند. او معتقد است زمانی که شاه‌عبّاس این شهر را به صورتِ مدرن و امروزی بنا نهاد، پاره‌ای از درباریان گفتند «هنا أشرفُ مِن فَرَح‌آباد» (که نامِ دیگراستراحت‌گاهِ تابستانه‌ی شاه‌عبّاس بوده) و هم‌این کلمه به مذاقِ شاه خوش آمد و به عنوانِ نامِ این شهر برگزیدش. (بخشِ مربوطِ به بهشهر یا اشرف که به صورتِ مجزّا در این سفرنامه آمده، در انتهای مقاله به صورتِ تکمله آورده شده است.)

یکی دیگر از دلایلِ توجّهِ بس‌یارِ شاه‌عبّاس به این منطقه (علاوه بر ویژه‌گی‌های طبیعی و جغرافیاییِ آن)، این بوده که مادرِ شاه‌عبّاسِ اوّل (یعنی خیرالنّساء‌بیگم، هم‌سرِ شاه‌محمّدِ خدابنده) اهلِ این شهر بوده است. او که ملقّب بوده به «مهدِعُلیا» برآمده از خاندان‌های ایرانیِ «طبرستان» بوده و پدرش از بزرگانِ سلسله‌ی مرعشیان به شمار می‌رفته و ازدواجِ او با «خدابنده» برای برقراریِ ارتباط بیش‌تر بینِ دو کشورِ طبرستان (یعنی خاندانِ مرعشیان) و ایران (یعنی خاندانِ صفوی) بوده است.

پس از به قدرت رسیدنِ شاه‌عبّاسِ یکم، وی با این بهانه که جانشینِ مقتدری در میانِ شاه‌زاده‌گانِ مرعشی وجود ندارد، خود را به عنوانِ شاهنشاهِ تبرستان و وارثِ قلمروِ مرعشیان دانست. سپس بس‌یاری از شهرهای این دیار را آباد کرد و دو شهرِ اشرف و فرح‌آبادِ (ساری) را پای‌تختِ تفریحی و تابستانیِ خویش قرار داد.

«اسکندربیکِ ترکمانِ‌منشی» (مورّخِ صفوی) در کتابِ «عالَم‌آرای عبّاسی‌»اش درباره‌ی بنای این شهر می‌نویسد: «باغ‌ها و عمارتِ عالی از قبیلِ کاخ، حمّام، تالارها و بیوتاتْ توسّطِ استادانِ چیره‌دست ساخته شده است.»

ابنیه‌ی تاریخی و دیدنی‌های طبیعی

از جمله دیدنی‌های این شهرستان می‌توان به مجموعه‌ی تاریخیِ سدِ عبّاس‌آباد (شاملِ جنگل، دریاچه، قصر، حمّام و برج‌های تاریخی)، مجموعه‌ی باغِ صفوی (یا باغِ شاه)، عمارت چهل‌ستون (یا پارکِ ملّتِ فعلی)، بنای تاریخیِ چشمه‌عمارت، کاخِ صفی‌آباد، کاخِ صاحب‌الزّمان، امام‌زاده‌عبداللهِ سفیدچاه، شبه‌جزیره‌ی میانکاله، خانه‌ی قدیمیِ احمد‌علی‌خانِ هزارجریبی، حسینیه‌ی شیخ‌علی‌زاده، عمارتِ افغان‌نژادِ قره‌تپّه، غارهای التپّه، هوتو و کمربند (با قدمتِ هفتادهزارسال و شاملِ نشانه‌هایی از دورانِ یخچال، عهدِ آهن، نوسنگی و آغازِ پارینه‌سنگی)، روستاهای کِنِت، التپّه و تروجن (شهیدآباد)، برجِ آرام‌گاهیِ امیرکمال‌الدّین در روستای کوهستان، آتش‌کده و بقعه‌ی بابلکانیِ روستای آسیاب‌سَر، پناه‌گاه حیاتِ وحشِ میانکاله، سنگِ‌چشمه‌ی گلوگاه، آبشار زنگت، آبشارِ سنگِ نو، چشمه‌ی پلنگ‌خِیْل، ارتفاعاتِ فَکِسْتِل، دریای چهارفصل، جنگلِ پاسَنْد، تپّه‌همایون، تالاب و منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی زاغمرز، آتش‌کده‌ی کوسان  و سایت‌موزه و تپّه‌ی تاریخیِ گوهرتپّه (به عنوانِ شاخصِ مطالعاتِ پیش از تاریخِ منطقه) اشاره کرد.

سوغات

از خوردنی‌ها و سوغاتی‌های این شهر می‌توان به انارهای شیرین و تُرش، رُبِّ انار، نارنگی، پرتقال، تخمه‌ی آفتاب‌گردان، آغوزحِلوا (یا حلوای گردویی)، پُشتِ‌زیک (نوعی شیرینیِ کنجدی)، نَسیری (نوعی شیرینیِ برنجی مخصوصِ شبِ یلدا)، کُماج، قَتِلمه و فرنی (مخصوصِ ماهِ مبارکِ رمضان)، تُرشی‌آش، دوغَلیه، اکبرجوجه و... اشاره کرد که البته توصیه می‌شود شبِ چلّه (یلدا) را حتماً در خانه‌ی یک بهشهری تجربه کنید. اکثرِ این خوردنی‌ها در آن شبِ به‌خصوص صَرف می‌شوند!

زبان

مردم بهشهر به زبانِ مازندرانی (مازنی، مازرونی یا طبری) گفت‌وگو می‌کنند که نامِ یکی از زبان‌های ایرانی و از زیرشاخه‌های زبان‌های کاسپین (Caspian languages) در شاخه‌ی شمالِ‌غربیِ خانواده‌ی زبان‌های ایرانی‌ست و هم البته به زبانِ فارسیِ معیار. زبانِ مازندرانی زبانی نحوی بوده و واژه‌گان در آن صَرف نمی‌شوند.

دانش‌گاه‌ها و مراکزِ آموزشِ عالی

بهشهر دارای ۶ مرکزِ آموزشِ عالیِ دانش‌گاهی‌ست: دانش‌گاهِ علم‌وصنعت (واحدِ بهشهر)، دانش‌گاهِ پیامِ‌ نور، دانش‌گاهِ آزادِ اسلامی، دانش‌کده‌ی فنّیِ امام‌خمینی، دانش‌گاهِ غیرِانتفاعیِ تمیشان و دانش‌گاهِ جامعِ علمی-کاربردی.

مشاهیر و بزرگان

بهشهر به موازاتِ سابقه‌ی عظیمِ تمدّنی و تاریخی‌اش هم‌واره موطنِ بزرگان، مشاهیر، اهلِ علم و فرهنگ، مجتهدین و عالِمانِ دینی بوده است. از علما و مشاهیرِ بزرگِ این شهر می‌توان به آیت‌الله سیّدمحسن نبویِ‌اشرفی (مرجعِ تقلید و هم‌ترازِ با آیت‌الله بروجردی)، ملّامحمّد اشرفی (معروف به مقدّسِ اشرفی، از شاگردانِ برجسته‌ی مرحوم آخوندِ خراسانی، هم‌مباحثه‌ی مرحوم آیت‌الله بروجردی و صاحبِ کتاب‌های: اسرارالشّهاده، شعائرالإسلام فی مسائل‌الحلال‌والحرام، المزار، مصباح‌الهدی فی شرحِ عروه‌الوثقی، دورالقواعد فی غررالفراید، حیاتِ جاوید، تفسیرِ سوره‌ی قدر و...)، آیت‌الله محمّد کوهستانی (استادِ حوزه‌ی علمیّه و عارفِ نامی)، شهیدسیّدعبدالکریم هاشمی‌نژاد (از مبارزینِ برجسته‌ی انقلاب و صاحبِ کتاب‌های: مناظره‌ی دکتر و پیر، درسی که حسین به انسان‌ها آموخت، مسائلِ عصرِ ما، ره‌برانِ راستین، هستی‌بخش و...)، شیخ‌مهدی شاهرودی، شیخ‌محمّد شاهرودی (مهدوی‌اشرف)، سیّدحسین‌علی نبوی‌اشرفی، سیّدمهدی نبویِ‌اشرفی، شیخ‌ابوالقاسم رحمانیِ‌خلیلی، شیخ‌ابوالحسن ایازی، سیّدحبیب‌الله برهانی، سردارانِ شهید حبیب‌الله افتخاریان (معروف به ابوعمّار، فرماندهِ سپاهِ مریوان) و حسین‌علی مهرزادی، مرحوم دکتررمضان امیدی (جرّاحِ حاذق و طبیبِ خیّر)، دکترعبّاس‌علی امیدیِ‌اشرفی (متخصّصِ پاتولوژی و استاد دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ مشهد)، مرحوم دکترعلی‌زاده‌ی شائق، مرحوم دکتریحیی امامی (پزشک، جامعه‌شناس و از پیش‌گامانِ علم‌سنجیِ ایران، مؤلّفِ کتاب‌ِ سی‌سال تولیدِ جهانیِ علمِ ایران و مترجمِ کتاب‌های: پیدایشِ کلینیک، دیرینه‌شناسی و ادراکِ پزشکی، علمِ علم و تأمّل‌پذیری، نکاتِ اساسی در روان‌درمانی، مهندسیِ ژنتیک و آینده‌ی سرشتِ انسان: تأمّلی در مسائلِ اخلاقی، حقوقی و فلسفیِ شبیه‌سازیِ انسان، نظم اشیاء: دیرینه‌شناسیِ علومِ انسانی و...)، مهندس موسی‌خان اشرفی، دکترمحمّدجواد لاریجانی (ریاضی‌دان، سیاست‌مدار، دبیرِ ستادِ حقوقِ بشرِ قوّه‌ی قضائیه و مدیرِ پژوهش‌گاهِ دانش‌های بنیادی)، دکترعلی لاریجانی (سیاست‌مدار و رئیسِ مجلسِ شورای اسلامی)، آیت‌الله صادق لاریجانی (مدرّسِ فقه و فلسفه، رئیسِ قوّه‌ی قضائیه، عضوِ فقیهِ شورای نگهبان و از اعضای مجلسِ خبرگانِ ره‌بری)، دکترفاضل لاریجانی، دکتر باقر لاریجانی (رئیسِ دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ تهران)، دکتراحمد توکّلی (اقتصاددان و نماینده‌ی مجلسِ شورای اسلامی)، پرفسور علی یخکشی (پدرِ دانشِ محیطِ زیستِ ایران)، پرفسور حسن بادکوبه‌ای (دکترای مهندسیِ محیطِ زیست، استادِ نشنال‌یونیورسیتیِ امریکا)، دکترسیّدمسعودِ نبوی‌ (متخصّصِ مغزواعصاب و فلوشیپِ ام.اس.)، منصور خورشیدی (دبیرِ ادبیّات، شاعر و منتقدِ شعر حجم)، زهیر توکّلی (شاعر، پژوهش‌گرِ متونِ عرفانی، روزنامه‌نگار، منتقدِ ادبی و دبیرِ ادبیات) و... اشاره کرد.

راه‌های رسیدن به بهشهر

  • بهشهر از جادّه‌ی فیروزکوه (خروجیِ شرقِ تهران) در ۳۳۴کیلومتریِ پای‌تخت قرار دارد. یعنی مسیرِ تهران، رودهن، دماوند، فیروزکوه، زیراب، شیرگاه، قائم‌شهر، ساری، نکا و بهشهر. (البته از جادّه‌ی کوهستانیِ هَراز هم می‌شود به بهشهر رسید. یعنی مسیرِ شهرهای تهران، رودهن، آمل، بابل، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.)
  • جادّه‌ی دیگری که به بهشهر می‌رسد جادّه‌ی کناره‌ای‌ست. از این جادّه بهشهر در۴۱۷کیلومتریِ رشت قرار دارد. یعنیِ مسیرِ رشت، لاهیجان، لنگرود، رامسر، تنکابن، نشتارود، سلمان‌شهر، چالوس، نور، محمودآباد، آمل، بابل، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.
  • از سمنان هم می‌شود به بهشهر رسید. بهشهر در ۲۲۷کیلومتریِ سمنان قرار دارد. از مسیرِ سمنان، مهدی‌شهر، شهمیرزاد، زیراب، شیرگاه، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.
  • از سمتِ شرق (استانِ گلستان) هم می‌شود به بهشهر رسید. به‌طورِ مثال بهشهر در ۶۴۹کیلومتریِ مشهد قرار دارد. یعنی مسیرِ مشهد، چناران، قوچان، فاروج، شیروان، بجنورد، مینودشت، آزادشهر، علی‌آبادِ کتول، گرگان، کردکوی، گلوگاه، بهشهر.
  • بهشهر در ۵۳کیلومتریِ ساری (مرکزِ استانِ مازندران) و ۸۵کیلومتریِ گرگان (مرکزِ استانِ گلستان) قرار دارد.

کتاب‌هایی که اطّلاعاتِ مفیدی راجع‌به بهشهر دارند

  • از اشرف‎‌البلاد (بهشهر) تا شهرِ فرشته‌ها (قونیه)؛ (مصوّر) توسّطِ «امّ‌کلثوم رضایی» از نشرِ «شلفین».
  • باغ در بهشت (راجع‌به عبّاس‌آبادِ بهشهر)؛ نوشته‌ی «عبدالوهّاب موسوی‌نسب» از نشرِ «گنجینه‌ی هنر».
  • بهشهر (اشرف‌البلاد)؛ نوشته‌ی «علی‌بابا عسکری» از نشرِ «شرکتِ سهامیِ ایران‌چاپ».
  • پژوهش در نامِ آبادی‌های شهرستان‌های گلوگاه و بهشهر؛ نوشته‌ی «مختار عظیمی» از نشرِ «زعیم».
  • ریحان‌آباد نگینِ دیارِ کبودجامه‌گان (درباره‌ی روستای ریحان‌آبادِ بهشهر)؛ نوشته‌ی «غلام‌رضا حبیبی» از نشرِ «ارنواز».
  • س‍ی‍م‍ای‌ ج‍غ‍راف‍ی‍ای‍ی‌ِ ه‍زارج‍ری‍بِ‌ ب‍ه‍ش‍ه‍ر (مصوّر)؛ توسّطِ «علی‌اصغر ریاحی» از نشرِ «مؤسّسه‌ی فرهنگیِ آینده‌گان».
  • جاذبه‌های توریستی بهشهر‏‫؛ نوشته‌ی «سیّدعلی نبوی» از نشرِ «اشرف‌البلاد».

سایت‌هایی که اطّلاعاتِ مفیدی راجع‌به بهشهر دارند:

http://fbh.ir (سایتِ رسمیِ فرمان‌داریِ شهرستانِ بهشهر)

http://www.behshahrcity.ir (پای‌گاهِ اطّلاع‌رسانیِ شهرداریِ بهشهر)

http://www.behshahriha.ir (انجمنِ مجازیِ شهرستانِ بهشهر)

http://www.damoontour.com (سایتی مفید برای علاقه‌مندانِ به گردش‌گری)

http://www.morvaridhotelsadra.com (برای اقامت در ساحلِ بهشهر)

http://www.akbarjoojeh.com اکبرجوجه!


سفرِ مازندران و وقایعِ مشروطه؛ رکن‌الأسفار

تألیفِ «میرزاغلام‌حسین أفضل‌الملکِ مستوفی»

فصلِ ۴/ اشرف/ صفحاتِ ۸۵و۸۶:

«اشرف از شهرهای جدیدِ مازندران است. از احداثاتِ شاه‌عبّاس است. اوّل فرح‌آباد –که کنون مالِ حاجی محمّدتقی شاهرودی و حاجی محمّدعلی تاجرِ شال (یا شالی)‌فروش ساکنینِ طهران است و از کامران‌میرزای نایب‌السّلطنه پسرِ ناصرالدّین‌شاه خریده‌اند- خیلی آباد و بندرگاهِ عمومی بوده است که الآن صدکُرور آجرِ قدیم بیش‌تر آن‌جا ریخته‌ است که به دهاتِ اطراف می‌برند؛ این بندرگاه خراب می‌شود و طغیانِ آب خرابش می‌سازد [و آن‌گاه] شاه‌عبّاس بنای اشرف را می‌گذارد و مردُم می‌گویند: «هنا أشرفُ مِن فرح‌آباد»، لهذا موسوم به اشرف می‌شود. اشرف شهری گرم‌سیر است. علاوه بر مُرکّبات، انارِ خوب آن‌جا عمل می‌آید که در ساری و بارفروش به‌عمل نمی‌آید. علماء نامی از آن‌جا بیرون آمده است؛ از آن‌جمله مرحوم حاجی‌مُلّامحمّد اشرفی‌ست که در دوره‌ی ناصری در بارفروش ساکن بود، نفاذِ حُکمش در مازندران و خراسان به حدِّ کمال بوده است. ریاستِ عامّه و اقتدارِ تامّه در آن دوره در ایران منحصر به مرحوم حاجی‌مُلّاعلی کنی (مجتهدِ نافذ‌الحکمِ ساکنِ طهران) و حاجی مُلّامحمّد اشرفی بود.

بینِ طلّاب در فضیلتِ این دونفر اختلاف بود، ولی حقْ این بود که مرحوم حاجی ملّاعلی کنی أعلم و ارشد و سیاسی بود و حاجی ملّامحمّد اشرفی علاوه بر عِلم، أتقی و أزهد بود و به سیاستِ دولتی نمی‌پرداخت و کناره‌جویی داشت.

ملّامحسن فیضِ‌مازندرانی یکی از طلّاب بود و با من آشنایی داشت، چندشبی در منزلِ من به‌سر بُرد. مشارٌإلیه درباره‌ی حاجی ملّامحمّد اشرفی غلو داشت و با طلّاب مشاجره می‌نمود. روزی در مدرسه‌ی مَروی بود و طلّاب که مریدانِ مرحوم حاجی ملّاعلی مجتهد بودند، خواستند سؤالی از او کنند و بهانه گیرند و کتک زنند. از او پرسیدند که حاجی ملّاعلی أعلم و أفضل است یا حاجی ملّامحمّد اشرفی؟ ملّامحسن دید که اگر حاجی ملّامحمّد اشرفی را أعلم و أفضل گوید، او را کتک می‌زنند و اگر حاجی ملّاعلی را أفضل و أعلم خوانَد طبعش به این کار راضی نمی‌شود، جواب داد: «من نمی‌توانم بینِ این دو مجتهدِ بزرگ ممیّز شوم، امّا هم‌این‌قدر در حدیث دیده‌ام که علی علیه‌السّلام مکرّر گفته است أنا عبدو فی عبیدِ محمّدٍ!» طلّاب از جوابِ او حیرت کرده، به او پرخاش نکردند.

خلاصه –در این سنه‌ی هزاروسیصدوسی‌ودو، دوسه‌تن از علماء زاهد در اشرف هستند که یکی از ایشان شیخ‌مرتضی نام دارد.

اشرف را خانوار از چهارصد متجاوز است. دکاکین زیاد دارد. خُمسِ شهرِ آمل شهریت دارد. از توابعِ اشرف رستم‌کلا می‌باشد، بس‌یار آباد و باجمعیّت است. قریه‌ی دیگر موسوم به گرجی‌محلّه است که شاه‌عبّاس اهلِ گرجستان را که جزءِ ایران بود و قفقاز جزء آن است، به این‌جا آورده و مسکن داده است. قریه‌ی گلوگاه و قریه‌ی کلباد (با کافِ فارسیِ مضموم) در دوطرفِ اشرف واقع شده، مردمِ جنگیِ خون‌ریز دارد و کلباد سمتِ بندرجز است.

قبل از اسلام آتش‌کده‌ی کوسان در اشرف بوده، «باو»ابنِ‌شاپور که حاکمِ اصطخر و عراقِ عجم و آذربایجان بود، بعد از خسروپرویز قبولِ خدمتِ پوراندخت نکرده به مازندران آمد، در آتش‌کده‌ی کوسان در حوالیِ اشرفِ مازندران معتکف شده، أعیانِ طبرستان او را از آتش‌کده بیرون آورده پادشاهِ خود ساختند. بعد از پانزده‌سال سلطنت، باو به دستِ یکی از موالیِ خود موسوم به «ولاش» کشته و سرخاب‌نام‌پسرِ صغیری از او بماند. به تقویتِ مردمِ سوادکوه این طفل به سلطنت رسید و قاتلِ پدر را کشت و طایفه‌ی باو از آن‌وقت موسوم به «مَلِکُ‌الجبال» گشتند.

سابقاً دورِ اشرف خندق داشت، اکنون پُر شده و زراعت می‌کنند و اشرف بزرگ‌تر از حالیه بوده است، به‌طوری‌که کنون مسجدِ آن‌ که شاه‌عبّاس ساخته، پهلوی‌دروازه است و آن‌وقت وسطِ شهر بوده است. اشرف تا بارفروش هیجده‌فرسخ مسافت دارد.

یکی از عماراتِ شاه‌عبّاس در بالای تپّه، طرفِ غربیِ شهر است که به صفی‌آباد موسوم است. در وسطِ شهر باغی‌ست موسوم به باغِ چهل‌ستون. در وسطِ آن عمارتی‌ست مشتمل بر یک تالار که در دوطرفِ آن اطاق‌ها ساخته شده و ستون‌های خوبی در دوطرفِ تالار است. گویند از بناهای شاه‌عبّاس است، ولی معروف است که نادرشاه این تالار را ساخته است، لکن نادرشاه مجالِ این کارها را نداشت. از اسمِ چهل‌ستون و سایرِ دلایل این بنا از شاه‌عبّاس است که آن‌جا را به چهل‌ستونِ اصفهان نامیده است. از عماراتِ صفویّه چندین عمارتِ مخروبه در این‌جا دیده می‌شود.

آبِ اهالی از چشمه‌سار است و از آبِ رودخانه نیست که به‌واسطه‌ی گذشتن از مزارعِ شلتوک‌کاری باعثِ مرض شود. اهلِ اشرف صحّتِ مزاج و سرخیِ صورت‌شان به‌تر از سایرِ اماکنِ مازندران است. میانکاله از توابعِ اشرف است. انارهای خودروی جنگلی از آن‌جا به‌عمل می‌آید. ربِّ انارِ اشرف که معروف است، از حاصلِ آن‌جا است. پنبه و ابریشم در این‌جا به‌عمل می‌آید.

از مساجدِ معروفِ این‌جا یکی مسجدجامع است که در عهدِ صفویه ساخته شده، یکی مسجدِ نصیرخان است. آب‌انبارِ بزرگی نزدیکِ عمارتِ شاه‌عبّاس است که در شدّتِ گرما آب که از آن‌جا برای خوردن بیرون می‌آورند خنک و گوارا است.»

 گِردآوری و صحّت‌سنجی: محمّد مهدوی‌اشرف

۲آبان۱۳۹۱

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سینمای ایران این‌روزها با مشکلاتی روبه‌روست. مشکلاتی که در وهله‌ی نخست مضائقی را برای سرمایه‌گذاران و سازنده‌گانِ فیلم به‌وجود آورده و رفته‌رفته نَفَسِ باقیِ واگن‌های این قطار را هم خواهد گرفت.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران در یک کلمه «اکران» است. امّا این حقیقتاً ظاهری‌ترین و سطحی‌ترین نگاهی‌ست که می‌توان به این مشکل داشت. قصّهْ این است که سالِ گذشته جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر یک جشن‌واره‌ی بیش‌تر کمّی بود و در آن تعدادِ زیادی فیلمِ زیرِمتوسّط به رقابتِ باهم پرداختند و کسری از فیلم‌ها هم شاید قابلِ تأمّل بودند. جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر درواقع بودجه‌ی سالِ آینده‌ی سینمای ایران است و کارگردان‌ها فیلم‌های‌شان را جوری می‌سازند که برسد به جشن‌واره و بعد از آن و با توجّه به احوالاتِ فیلم‌ها در جشن‌واره، کم‌کم اکرانِ جدید شروع می‌شود.

سینمای ایران یک سینمای نزدیک به «کاملاً دولتی‌»ست. سینما یعنی سازوکارهای ساخت، ممیّزی و مجوّز، اکران و پخشِ بعد از اکران. وزارتِ ارشاد بخشِ اهمِّ این فرآیند را برعهده دارد و در کنارِ آن حوزه‌هنریِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی هم دستی در فیلم‌سازی و بیش‌تر از آن نمایشِ فیلم‌ها دارد. اکثرِ فیلم‌ها با سرمایه‌ی دولتی و تهیّه‌کننده‌ی اسمی ساخته می‌شوند و شاید بخشِ اندکی از فیلم‌ها هم سرمایه‌گذارِ خصوصی یا نیمه‌خصوصی داشته باشند.

مشکلِ فعلیِ سینمای ایران در یک چشم‌اندازِ کُلّی مشکلِ همه‌ی بخش‌های فرهنگی و هم حتا غیرِفرهنگیِ کشور در این سال‌های اخیر است. مشکلِ سینمای ایران «ترس» یا به تعبیرِ دوستی «جُبن» است. ترسی که با توفیقاتِ جهانیِ «جداییِ نادر از سیمین» (تنها فیلمِ ایرانی که جایزه‌ی اسکار را دریافت کرده) کلید خورد. درواقع مسئولینِ سینماییِ کشور، بعد از جوایزِ فیلمِ آقای فرهادی دچارِ یک‌جور رادیکالیزم یا افراط‌گرایی شدند. رادیکالیزمی مقابلِ شاید شیطنتِ خارجی‌ها و رسانه‌های‌ مخالفِ نظام. جداییِ نادر از سیمین فیلمی بوده که از وزارتِ ارشاد مجوّزِ ساخت و پروانه‌ی نمایش دریافت کرده و در جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شرکت کرده و جایزه بُرده و بعد از آن بوده که توفیقاتِ جهانی به‌دست آورده. امّا جوری با این فیلم و توفیقاتش برخورد شد که انگار مجوّزی نداشته و از دستِ ممیّزینِ ارشاد در رفته است! (درحالی‌که واقعیّتِ امر این نیست و حتا در فرآیندِ ساخت، ممیّزیِ در ممیّزی هم شده و مدّتی هم ساختش متوقّف بوده و بعد دوباره مجوّزِ ادامه‌ی ساخت دریافت کرده است!)

توفیقاتِ جهانیِ «جدایی» باعث شد نورِ چراغ‌قوّه‌ی دست‌گاه‌های امنیّتی بیفتد به چهره‌ی سینما؛ گویی که تازه متوجّه شده باشند سینمایی هم هست و اهمیّتی هم دارد این مدیوم. از دست‌گاه‌های امنیّتی هم نمی‌شود انتظارِ «فهمِ فرهنگی» داشت. یعنی اگر قرار باشد آن‌ها فهمِ فرهنگی و هنری داشته باشند پس چه کسی در این مملکت فهمِ نظامی و امنیّتی داشته باشد؟ اتّفاقاً اگر یک آدمِ امنیّتی بخواهد نگاهِ فرهنگی داشته باشد باید تعجّب کرد و تاحدّی نگران شد. چون ممکن است از کارِ اصلی‌اش که بس‌یار هم پُراهمیّت و لازم و خطیر است، بازبماند.

علی‌أیّ‌حال جریانِ امنیّتی رسوخ و نفوذ و إعمالِ قدرتش در سینما با جشن‌واره‌ی فجرِ سالِ گذشته آغاز یا بیش‌تر و رسمی شد. دبیریِ جشن‌واره را سپردند به یک جوانِ ریش‌تیغیِ نزدیک به روایتِ فتح و احتمالاً از خانواده‌ی شهدا. در هیئتِ داوران قدرتِ قرائتِ حسنِ عبّاسیزم بیش‌تر از دوره‌های پیش شده بود و ابوالقاسم طالبی مانندِ دوره‌های پیش جزءِ هیئتِ داوران بود؛ ولی این‌بار احتمالاً با قدرتی بیش‌تر و با یک فیلم! تعدادِ فیلم‌های درِ پیتی که موضوعاتی مثلِ جنگ و بسیج و نظیرهم را تحتِ پوشش قرار داده بودند، زیاد بود و خبری از «فرمانده‌»ی سینمای جنگ یعنی «ابراهیم حاتمی‌کیا» هم نبود و این فیلم‌ها را کسانی چون سهیلی و شیخ‌طادی و کمثلهم ساخته بودند. کارگردانِ فیلمِ اوّلِ جشن‌واره طرّاحِ صحنه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا بود؛ خودِ این مسئله یکی از فاکتورهایی‌ست که قواره‌ی جشن‌واره را نشان می‌دهد. (دفعِ دخلِ مقدّر: یک عدّه الآن فیگور می‌گیرند که مگر فرهادی دست‌یارِ نویسنده‌گی و نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی حاتمی‌کیا نبود؟ در پاسخ باید بگویم بله که بود، امّا نویسنده‌ی فیلم‌نامه کجا و طرّاحِ صحنه کجا!)

به‌هررو دبیرِ ریش‌تیغیِ موردِ وثوقِ دست‌گاه‌های امنیّتی، هرروز در رسانه‌ها پُزِ نظم و تعدادِ فیلم‌های جشن‌واره‌ی پارسال را می‌داد و طبقِ معمولِ ادبیّاتِ دولتِ نهم و دهم از پسوندِ «ترین» تنگِ خیلی از مناسبات و ادّعاهایش استفاده می‌کرد. البته ناگفته نماند که جریانِ روشن‌فکری هم تعدادی فیلم در جشن‌واره داشت؛ منتها آن‌ها هم از جهتِ دیگری دچارِ آفتِ «جدایی» شده بودند. توفیقِ جدایی باعث شده بود «مَعادی» کارگردان شود و «مهرجویی» بزند به خطِّ «جدایی‌سازی» با رنگِ نارنجی و «مانی حقیقی» هم حس کند که شاید بتواند فیلمی بسازد به قصدِ جوایزِ خارجی و مسیری شبیه به مسیرِ فرهادی را طی کند. خصوصاً که فرهادی زبان هم بلد نبود و حقیقی بلد بود و اگر می‌رفت برلین و اسکار، کم نمی‌آورد پشتِ میکروفن. منتها بخت‌ یارش نبود و فقط توانست سری به هندوستان بزند. بگذریم.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران، اتّفاقاتِ دی‌روزش است. اتّفاقاتِ دی‌روز یعنی «حسّاس»شدنِ نهادهای امنیّتی و نظامی روی سینما و حسّاس‌شدنِ نهادهای امنیّتی روی هرچیز یعنی ورودِ آن‌ها به آن چیز یا به آن حوزه و تقریباً هیچ خطِّ قرمز و محدودیّتی هم برای نهادهای امنیّتی وجود ندارد برای رسیدن به اهداف‌شان؛ خصوصاً بعد از ماجرای «بعد از انتخابات» که نظام در تنگ‌نایی قرار گرفت و احساسِ خطر کرد. بعد از آن تقریباً نفوذِ اهالیِ امنیّت به همه‌جا چندبرابر و پُردامنه شد.

یک بخشِ کوچکی از مشکلاتِ ام‌روزِ سینمای ایران هم در «تزویر»، «نفاق» و «چاپ‌لوسیِ» مسئولینِ غیرِامنیّتیِ مساندِ فرهنگی‌ست. از سازمان‌تبلیغات و حوزه‌هنری بگیر تا شهرداری و غیره. مسئولانِ ترسوی دنبالِ منافعِ این روزگار، برای آن‌که خودی نشان دهند و خوش بیایند در چشمِ مسئولینِ رده‌ بالاتر و نزدیک به بیت و حتّا خودِ بیت، کارهایی می‌کنند که گمان می‌کنند موردِ تأیید و وثوق و خوش‌آیندِ آن‌هاست. از آن‌جایی که فعلاً رده‌های بالاتر را نگاه‌های امنیّتی اداره می‌کنند، چاپ‌لوسیِ مسئولینِ غیرِامنیّتی ناگزیر در جهتِ اهدافِ آن‌ها قرار می‌گیرد و اتّفاقی که برای اکرانِ برخی فیلم‌ها در سینماهای تحتِ مدیریتِ حوزه‌هنری دارد می‌افتد و افتاده از این جهت است. مشابهِ این اتّفاق مدّت‌هاست که در شهرداریِ تهران و نهادهای زیرمجموعه‌اش هم افتاده است. حالا البته آقای قالیباف لااقل شرفش بر مسئولینِ حوزه و سازمان‌تبلیغات این است که خودش ذاتاً نظامی‌ست و برگشته به اصلش!!

جریانِ کم‌سواد و هنر و تخصّصِ سینمای ایران که همانا جریانِ «شریفی‌نیا» باشد هم کمافی‌السّابق فیلم‌های اتوبوسی‌اش را می‌سازد. فیلم‌هایی که مستهجنِ محتوایی‌اند به لحاظِ متریال، ولی به‌خاطرِ چهارتا سکانسِ منافقانه و هم لابیِ سازنده‌گان‌شان با مسئولینِ امنیّتیِ فرهنگ، مجوّز می‌گیرند و ساخته می‌شوند و جیبِ سازنده‌گان‌شان را از پولِ بیت‌المال پُر می‌کنند. چندتایی هم هرسال فیلمِ روشن‌فکریِ واقعی ساخته می‌شود که می‌توانم به آن «سینمای خاص» یا سینمای «اقلیّت» اطلاق کنم. سینمایی که ذاتاً مقابلِ «سینمای یالطیف» قرار دارد. سینمای یالطیف هم تعبیری‌ست که شخصاً به سینمای کارگردان‌هایی نظیرِ ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، کمال تبریزی، رضا میرکریمی و... اطلاق کرده‌ام (به این دلیلِ ساده که اکثرِ فیلم‌های این کارگردان‌ها با ذکرِ یالطیف آغاز می‌شود). کارگردان‌هایی که با ارزش‌های اعتقادی و مردمیِ این دیار عمیقاً زلف گره زده‌اند و دل‌سوزند و نسبتِ وثیقی دارند هنوز با اخلاق و فطرت و انسانیّت و دین. از این جهت اگر فضا برای هردوی این سینماها باز باشد برای ساختِ فیلم، هیچ ایرادی نیست در بودنِ این فیلم‌ها. منظورم فیلم‌های روشن‌فکری یا حتّا گاه اروتیک و غیرِاخلاق‌مدار است. منتها غصّه یا قصّه این‌جاست که کارگردان‌های سینمای یالطیف شرایطِ ساختِ فیلم‌هایی که دوست دارند و حرف‌هایی که دل‌شان می‌خواهد بزنند را ندارند چون آن نگاهِ امنیّتی نمی‌تواند دل‌سوزی‌شان را از لابه‌لای انتقادات‌شان درک کند (درست شبیه به آن عدمِ درکی که کاراکترِ سلحشور در فیلمِ آژانسِ شیشه‌ای نسبت به حاج‌کاظم دچارش بود). آن‌ها (کارگردان‌های سینمای یالطیف) هم اهلِ این‌که «هر» فیلمی بسازند نیستند؛ بنابراین کم‌کار می‌شوند و می‌روند در انزوا. بعد، این بالانس به‌هم می‌خورد و جریانِ روشن‌فکری که حالا بعد از سال‌ها قِلِقِ مجوّرگیری را هم یاد گرفته، فیلم‌هایش را می‌سازد؛ حتّا اگر شده زخمی و ذبح‌شده و زیرِ تیغِ سانسور رفته. بعد ناگهان دل‌سوزان و جامعه‌ی بی‌خبر از همه‌جا می‌بینند که چندفیلمِ در تضادِّ ذاتی با ارزش و اخلاق و خانواده روی پرده است. اعتراض‌ها شروع می‌شود و حوزه‌هنری و آن مسئولینِ چاپ‌لوس هم که کاسه‌ی داغ‌تر از آش، می‌زنند دخلِ اکران را درمی‌آورند و از قدرت‌شان سوء‌استفاده می‌کنند. این‌جوری می‌شود که هم ارزش‌ها و کارگردان‌های حقیقتاً ارزش‌گرا منزوی می‌شوند و هم حقوقِ جریانِ روشن‌فکری به‌ناحق تضییع می‌شود و مسئولینِ چاپ‌لوس آخرت‌شان را به دنیای چند تهیه‌کننده و فیلم‌سازی که علی‌الظّاهر صنمِ چندانی هم با معتقداتِ آخرتی ندارند می‌فروشند. خسرالدّنیاوالآخره که می‌گویند دقیقاً هم‌این وضع است.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران شاید در یک کلمه «اکران» باشد، امّا در حقیقتِ امر غمی‌ست که هرکجای این وطن را که ام‌روز دست می‌گذاری، به چشم می‌آید و لمس می‌شود. مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران و فرهنگِ ایران و تقریباً همه‌ی نهادهای دولتی و غیرِخصوصیِ ایران ورودِ با یدِ باسطه‌ی اهالیِ امنیّت (یعنی آدم‌های غیرِتخصّصی) در حوزه‌هایی‌ست که مسئولیّتِ در آن حوزه‌ها در اصل و ذات، سلسله‌مراتبی و تخصّصی و شایسته‌سالارانه است. سنجه‌های مدیریتیِ ام‌روز، از آن‌جا که غیرِتخصّصی هستند و فرعی، بس‌یاربس‌یار حُقّه‌پذیرند و چه لعبتی وسوسه‌انگیزتر از مدیریت و مسئولیت برای حُقّه‌بازها و اهالیِ مکر و دغل؟ ام‌روز ما رسیده‌ایم به جایی که با یک «مقامِ معظّمِ ره‌بری فرمودند» و لفظِ «فتنه» را با اشمئزاز بیان کردن و «امام‌خامنه‌ای»‌گفتن و «مرگ بر منتقدِ نظام»‌فکربودن می‌شود با مدرکِ «سیکل» فرمان‌دار شد و با «دیپلم» مدیرِکل و با «لیسانس» معاونِ وزیر و با فوقِ لیسانس، دکتر! غصّه و گرفتاریِ ام‌روزِ مملکتِ ما این است که اصغر فرهادی صهیونیست است و ابراهیم حاتمی‌کیا بی‌بصیرت و کمال تبریزی چپِ اصلاح‌طلبِ ضدِّنظامِ موسوی‌چی و ده‌نمکی رکورددارِ فروشِ سینمای بعد از انقلاب! گرفتاریِ ام‌روزِ ما این است که نشرِ «چشمه» تعلیق است و «سوره‌ی مِهر» ناشرِ اندیشه و هنرِ انقلاب! مشکلِ ام‌روزِ این کشور این است که «پرویز پرستویی» بی‌کار است و «امین حیایی»ها و شریفی‌نیاها می‌شوند سوگلیِ نهادهای امنیّتی! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «لوح» (ابتکارِ بی‌بدیلِ رضا امیرخانی) به فنا می‌رود و «محمّدرضا سرشار»ها مجلّه درمی‌آورند پُشتِ مجلّه. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «محمّدرضا عبدالملکیان» (پدرِ شعرِ سپیدِ ممتازِ معاصرِ ایران، گروس!) برای خیالاتِ در سرش هم باید در دادگاه و روزنامه پاسخ‌گو باشد و «علی‌محمّد مؤدب» (شاعرِ کتابِ دروغ‌های!) «شهرستانِ ادب» دایر کرده است. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که رؤسای محترمِ قوای مقنّنه و قضائیه‌مان باید به جریانِ به‌راه‌افتاده توسّطِ نهادهای امنیّتی که پوسته‌ای از «تریبون» و «رسانه» دارد پاسخ‌گو باشند، مبادا هژمونیِ لاریجانی‌ها در این مملکت باعث شود «عقلانیّت» و «استحکامِ اندیشه» و «استقلالِ فکری» مُسری شود! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که فرقِ بینِ «دل‌سوز» و «چاپ‌لوس» و «معاند» معلوم نیست و هرکه بخواهد «منافق» نباشد، لاجرم ضدّیتِ با ارزش‌ها دارد و مغضوب‌تر است حتا از آن ذاتا در ضدّیّت‌ها! مشکلِ ام‌روزِ ما منم که حرف می‌زنم و می‌نویسم و بلد نیستم بریزم توی خودم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در خطبه‌ی ۱۰۹ نهج‌البلاغه، ذیلِ عنوانِ «فی‌ زُهد‌النّبی» ویژه‌گی‌هایی از پیام‌بر بیان شده که خیلی جالب و مهم‌ّند از نظرِ من. امیرالمؤمنین بعد از ذکرِ خصوصیّات و ویژه‌گی‌های فردیِ پیام‌بر، سه‌ خصوصیتِ رفتاریِ ایشان در مواجهه‌ی با امّت را بیان می‌کنند: «نَصَحَ لأمَّتِهِ مُنذِراً، و دَعا إلی‌الجَنَّةِ مَبَشِّراً و خَوَّفَ مِن‌النّارِ مُحَذِّرا.» یعنی: «برای امّتش هُش‌دارانه دل سوزاند، و امیدمندانه به بهشت فراخواند و بیم‌مندانه از دوزخ ترساند.»

امّا چه‌را این سه‌ویژه‌گی پُراهمّیّت است؟

در موردِ اوّل مشخّص می‌شود که نصیحت یا دل‌سوزی هدف و اصلِ منظورِ پیام‌بر (ص) بوده در مواجهه با امّت و انذار یا هش‌دار، وسیله. چون «نَصَحَ» مقدّمِ بر «منذرا» آمده و عکسش نیست. یعنی امیرالمؤمنین نفرموده‌اند «دل‌سوزانه هش‌دار می‌داد». خب این خیلی مبحثِ مهمّی‌ست به‌نظرِ من. این‌که فهم کنیم هدایت و دل‌سوزی اصل است و هش‌دار وسیله و ابزار و در استخدامِ هدفِ بالاتر. ما گاهی جای این دو را عوض می‌کنیم. یعنی جای وسیله و هدف را. از طرفی برخی همیشه تصویری که از پیام‌بر می‌سازند این است که ایشان بشیرِ صِرف بوده‌اند و کوهی از محبّت و اخلاقِ بی‌انذار. برای این دسته هم این عبارت حرف‌هایی دارد. امیرالمؤمنین دل‌سوزیِ پیام‌بر را قرینِ هش‌دارِ ایشان توصیف کرده‌اند و از این‌جا مشخّص می‌شود تناقض و تنافی‌ای بینِ دل‌سوز و ناصح‌بودن و انذاردادن وجود ندارد؛ بل‌که این‌دو ملازمِ هم‌اند و مربوطِ به‌هم.

در جمله‌ی دوّم و سوّم هم باز نکاتِ ارزش‌مندی نهفته است. اوّلا خودِ این مسئله که امیرالمؤمنین در توصیفِ پیام‌بر امیددادنِ به بهشت را مقدّمِ بر بیم‌دادنِ از دوزخ آورده‌اند خودش درسِ بزرگی‌ست. این یعنی فرض و اصل و بنای پیام‌بر و هم امیرالمؤمنین بر دعوتِ به بهشت بوده و بیم‌دادنِ از دوزخ آخرین مرحله‌ است. از طرفی یک‌سوّمِ ویژه‌گیِ رفتاریِ پیام‌بر در مواجهه‌ی با امّت بیم‌دهیِ از دوزخ بوده. پس نباید این را فراموش کرد و دوشادوشِ هدایت و دل‌سوزی و دعوتِ به بهشت، قطعاً باید بیمِ از دوزخ هم وجود داشته باشد و این‌که بگوییم با محبّتِ صِرف و جمالی‌گری و عرفان و این‌جور چیزها می‌شود کسی را یا جامعه‌ای را هدایت کرد کشکِ محض است. دل‌سوزیِ هش‌دارانه، دعوتِ به بهشت و بیم‌دهیِ از دوزخ باید دوشادوشِ هم و با رعایتِ این ترتیب باشند. این ترتیب هم به‌هیچ‌وجه معنایش این نیست که یعنی باید از دوّمی در برابرِ اوّلی و از سوّمی دربرابرِ دوّمی صَرفِ‌نظر کنیم. این ترتیب، ظریفه‌ای‌ست که به ما گوش‌زد می‌کند حواس‌مان به هدف و وسیله باشد تا مبادا جای‌شان تعویض شود در دیدِ ما. اصل باید بر هدایت و دل‌سوزی و رحمت و حُسنِ نیّت و خیرخواهی باشد؛ در عینِ حال این خیرخواهی باید با انذار زینت شده باشد. بعد هم در هدایتِ انسان فرض این است که بهشتی هست و انسان میلِ به خوبی‌ها و نیکی‌ها و بهشت و نعمت دارد. امّا در کنارِ این دعوت و امید، حتماً باید از آتش و دوزخ و رنجِ جهنّم هم آگاه بود و بیمش را داشت و داد. این به‌نظرم مناسب‌ترین و کامل‌ترین الگوی امرِ به معروف و نهی از منکر است.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که چه‌را نرخِ برابریِ ارزهای خارجی با ریال، در حالِ افزایش است و ارزشِ ریال مداوماً کاهش پیدا می‌کند، علّت‌های مختلفی دارد و تبعاتِ مختلفی هم. آن‌چه که ما بیش‌تر می‌گوییم و می‌فهمیم امّا «گران‌شدنِ دلار» و «کاهشِ ارزشِ ریال» است.

اقتصادِ ایران به پُلی می‌ماند که از چندجهت با بحران و فشار روبه‌روست. در مهندسی و ساخت این پُل هم‌واره ایرادها و نقائصی وجود داشته و دارد، از طرفی نگه‌داریِ این پُل هم قواعدی داشته و اصولی که رعایت نشده و نگه‌دارنده‌گانِ موقّتی‌اش یک نگاهِ باثباتِ بلندمدّتِ واقع‌گرایانه‌ای نداشته‌اند (اغلب) به ظرفیّت‌‌ها و چالش‌های آن و در آخر هم این پُل موردِ حمله‌ و هجومِ دشمن قرار گرفته است. این غیرِاقتصادی‌ترین تصویری‌ست که می‌توانم از سابقه، سیر و وضعیّتِ فعلیِ اقتصادِ ایران ارائه دهم. اقتصادِ ایران در حالِ حاضر در وضعیتِ ماقبلِ بحرانِ نهایی قرار دارد. بحرانِ نهایی یعنی آن زمانی که تَرَک‌ها و پیچ‌ومُهره‌های شُل و اشتباهاتِ مهندسی خودشان را حسابی نشان می‌دهند و اوّلین موشک‌ها هم به سطحِ پُل اصابت می‌کنند. فعلاً ما در مرحله‌ی ریختنِ سنگ‌ریزه‌ها از گوشه و کنارِ پُل قرار داریم. بله، اگر واقعیّات را درنظر نگیریم و همه نخواهیم که با حفظِ موازین و اصول، پُل سقوط نکند، وضعیّت از این هم بدتر خواهد شد!

امّا چه‌را چنین شد؟

سیاست‌های اقتصادیِ کشورِ ما (خاصّه بانکِ مرکزی در فقره‌ی مذکور) هم‌واره با اشتباهاتی هم‌راه بوده است. به‌صورتِ مُخَلّص اگر بخواهم بگویم «عدمِ شفّافیّت و واقع‌گراییِ اقتصادی» در تقریباً همه‌ی ادوار، گریبان‌گیرِ سیاست‌های ارزیِ بانکِ مرکزی بوده است. پایین‌نگه‌داشتنِ کاذب و مصنوعیِ قیمتِ دلار (یعنی اتّخاذِ سیاست‌های تعادلی) از طریقِ تزریق یا عرضه‌ی دلارهای نفتی یکی از آن اشتباهاتی بوده که وضعیّتِ فعلی ناشی از آن است. ثباتِ بازارِ ارز به هر قیمت (که باتوجّه به واقعیّت‌های اقتصادِ ما در شرایطِ فعلی، یعنی عرضه‌ی دلارهای نفتی با قیمتِ پایین)، منجر به افزایشِ جهشیِ قیمتِ دلار می‌شود که شده. اگر نرخِ دلار به ریال را در یک‌سالِ گذشته بخواهیم روی نمودار ترسیم کنیم، خواهیم دید که هم‌واره افزایش داشته است؛ فقط در برهه‌هایی به‌صورتِ خیلی مقطعی ثبات یا کاهش داشته. آن ثبات و کاهش محصولِ تزریقِ دلارهای نفتی و سیاست‌های (به زعمِ من) غیرواقع‌گرایانه‌ی بانکِ مرکزی بوده، چه‌را که هربار بعد از آن ثبات یا بعضاً کاهشِ مقطعی، اندازه‌ی افزایش بیش‌تر شده و پرشِ نمودار جهشی شده است. این یعنی آن ثبات «واقعی» نبوده. وقتی ما تعادلِ کاذب در بازارِ ارز ایجاد کنیم، درواقع یک‌جور ثباتِ شکننده به‌جود آورده‌ایم. در این شرایطِ ثباتِ شکننده، عدّه‌ای اقدام به خرید و فروش یا سرمایه‌گذاری می‌کنند باتوجّه به آن شرایطِ ثبات. بعد که کنترلِ بازارِ ارز دوباره از دستِ ما خارج شود، التهابِ جامپی ایجاد می‌شود. یعنی برای بازارِ ارز، واقعیّت‌های قیمتی از گران‌بودنِ ارز هم اهمیّتِ بیش‌تری دارند. درست مثلِ هم‌آن پُل. ما مردم، تصمیم‌گیرانِ بازار و سیاست‌مداران -همه- مسئولِ شرایطِ فعلی هستیم، چون همه در حالِ ارتزاق و زنده‌گی در شرایطِ فعلی‌ایم. هم‌آن‌طور که نگه‌داران، محافظان و مردمِ عادّی از پُل استفاده می‌کنند. وقتی پُل ایرادی داشته باشد، مثلاً همه بدانیم که یکی از پایه‌های پُل وضعیتِ وخیم‌تری دارد، با تدبیر و هم‌یاری از آن سمتِ پُل عبور نمی‌کنیم. امّا اگر نگه‌داران و مطّلعینِ وضعیتِ پُل به مردم نگویند که آن پایه ضعیف است و با سیمان بخواهند پایه‌ی معیوب را به صورتِ غیرِمهندسی ترمیم کنند، طبیعی‌ست که مردم ندانسته باعثِ تخریبِ هرچه‌زودترِ پُل می‌شوند. پایین‌نگه‌داشتنِ قیمتِ دلار از طریقِ تزریقِ دلارهای نفتی، یک‌جور لاپوشانیِ اقتصادی‌ بوده در یک‌ساله‌ی اخیر.

یکی دیگر از علّت‌های رسیدن به شرایطِ فعلی که مختصِّ دولتِ احمدی‌نژاد است، افزایشِ نقدینه‌گی‌ست. دولت در سال‌های گذشته مقدارِ زیادی از درآمد‌های ارزیِ حاصل از محلِّ فروشِ نفت را به ریال تبدیل کرده است و مقدارِ زیادی از آن را هم به صورتِ وام در اختیارِ مردم قرار داده است. خصوصاً وام‌های خوداشتغالی با بهره‌های کم که بیش‌تر از این‌که ایجادِ «شغل» کرده باشد، به دردِ زخم‌های زنده‌گی‌های مردم خورده و پروسه‌ی بازپرداخت را بر عهده‌ی‌شان گذاشته و عملاً عرصه‌های کلانِ تولیدی را فلج کرده به سمتِ سرمایه‌های کوچکِ مصرفی. افزایشِ نقدینه‌گی در جامعه وقتی فرآیندِ خصوصی‌سازی درست انجام نشده باشد و عرصه‌های مولّد خالی مانده باشند و امکانِ بروز پیدا نکنند یعنی سمِّ مهلکِ اقتصاد. یعنی یک بیماری. اضافه کنید به این بیماری کامل‌اجرانشدنِ طرحِ حذفِ سوبسیدها را هم که بخشی از آن نیز حمایت از سرمایه‌ها و مشاغلِ مولّد بوده است.

یکی دیگر از علّت‌های به‌وجودآمدنِ شرایطِ فعلی قطعاً تحریم‌هاست. استحکامِ ایران بر مواضعِ سیاسی‌اش و پای‌فشاری بر برنامه‌ی هسته‌ای و از آن‌طرف فشارِ امریکا بر سازمانِ ملل در تصویبِ قطع‌نامه‌ها علیهِ ایران و فشار به کشورها، مؤسّسات و بانک‌ها در تحریمِ ایران، همه و همه باعث شدند تجارتِ خارجیِ ایران دچارِ بحرانِ شدید شود و عملاً تولید مختل شود. افزایشِ قیمتِ موادِّ اولیه و دست‌گاه‌های صنعتی باتوجّه به افزایشِ نرخِ برابریِ دلار به ریال و محدودشدنِ فروشِ نفت و... یک مشکلِ اساسی و بزرگ ایجاد کرده که البته کنترل‌ناشدنی و مدیریت‌ناشدنی نیست و پیش‌نهادهای خوبی در این زمینه از طرفِ اقتصاددانانِ خیرخواه و واقع‌بین مطرح شده است که دولت می‌تواند آن‌ها را موردِ بررسی قرار دهد.

امّا آخرین و از جهتی مهم‌ترین و ملموس‌ترین علّتِ افزایشِ چشم‌گیر و نوسانِ ملتهبِ بازارِ ارز، «انتظارِ افزایشِ نرخِ ارز» است. ما مردم و بعضاً فعّالانِ بازار و اقتصاد، باتوجّه به علّت‌های فوق و شرایطِ فعلی، انتظارمان از آینده‌ی بازار و اقتصاد، یک انتظارِ مأیوسانه و توأم با نگرانی‌ست. این انتظارِ توأم با تشویش و نگرانی باعث می‌شود سعی کنیم برای حفظِ سرمایه‌هامان در این شرایطِ بی‌ثباتیِ نرخِ برابری، آن‌ را تبدیل کنیم به ارزهای خارجی و این یعنی افزایشِ تقاضا و افزایشِ تقاضا منجر به التهابِ بیش‌تر و افزایشِ نرخِ برابریِ بیش‌تر می‌شود خودش.


تک‌تکِ ما مردمِ ایران (از مسئولین گرفته تا ما مردمِ عادّی) باید تکلیف‌مان با خودمان و موضع‌مان مشخّص باشد. این پُل، این اقتصاد این ایرادها و نقائص را دارد. بخشِ عظیمی از ایرادهای این پُل مسبوقِ به سوابق است و قدیمی‌ست و بخشی از آن هم در حیطه‌ی اختیارات و تصمیماتِ مسئولینِ فعلیِ بانکِ مرکزی و اقتصاد قرار دارد. ممکن است که نه، حتماً مسئولینِ فعلیِ اقتصاد یا نگه‌دارنده‌گانِ موقّتیِ این پُل، عدمِ صداقت‌هایی داشته‌اند و شفّاف نبوده‌اند در بعضی از مواقع. کارهایی بوده دانسته یا بعضاً ندانسته نباید مرتکب می‌شدند و شدند و می‌توانستند کارهایی را نیز انجام دهند برای مدیریتِ شرایط که ندادند. چیزی که همه‌ی‌مان می‌دانیم این است که فروریختنِ پُل آسیبی‌ست که زیانش گریبان‌گیرِ همه‌ی ما می‌شود. دودِ آتشِ بحرانِ نهاییِ اقتصاد قطعاً به چشمِ همه‌ی ما خواهد رفت. باید تصمیم بگیریم. می‌خواهیم پُل را حفظ کنیم، حفظِ واقعیِ بلندمدّت یا این‌که می‌خواهیم خودمان خراب‌ترش کنیم؟ تکلیف و موضع‌مان با اصول و معتقدات‌مان و مواضع‌مان نسبت به دشمنی که دشمنی‌اش برای همه‌ی اهلِ عبرت و بصیرت و ایمان و تقوا محرز و مشخّص است، روشن است یا هنوز درگیرِ جهلِ ابتدائیِ «شاید امریکا خیرِ ما را می‌خواهد» هستیم؟ اگر هنوز دچارِ این سؤال و از نظرِ من جهل هستیم که حرفی نیست، هرکه می‌خواهد هرکاری بکند، بکند؛ امّا برای تخریبِ این پُل باید از روی جسم و جسدِ کسانی مثلِ من رد شود قبل از هرچیزی. من مدافعِ عدمِ سقوط و تخریبِ پُل هستم، امّا نه از طریقِ تسلیمِ موقعیّت به دشمنم. من تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین فشنگ، تا آخرین ریالِ تهِ جیب و تا آخرین توان از پُل دفاع می‌کنم. این پُل یک‌روز هم بیش‌تر پُل بماند، یک‌روز است. یک‌روز ایستاده‌گیِ بیش‌ترِ این پُل یعنی یک‌روز استفاده از مهمّات و توانِ تسلیحاتی/ اقتصادیِ دشمنِ من. از طرفی برای عدمِ تخریبِ پُل باید نگاهِ عالِمانه و بلندمدّت و شفّاف و صادقانه داشت و در این جهت هم تلاشم را می‌کنم. دادی اگر هست سرِ مسئولِ ناآگاه یا بدخواه می‌زنم و در عینِ حال حواسم هست که از آن سمتِ پُل که پایه‌ی لرزانی دارد هم رد نشوم. سعی می‌کنم اگر فعّالِ اقتصادی هستم در مصرفِ ارز صرفه‌جویی کنم و به‌شخصه تشویشِ بازارِ ارز را زیاد نکنم. مغضوب‌ترین و منفورترینِ انسان‌ها ار نظرِ من آن‌هایی هستند که از آبِ گِل‌آلودِ بحران و احتیاج‌ و نیاز ماهیِ سود می‌گیرند. من نمی‌خواهم از این سنخ و صنف باشم و در عینِ حال تلاش می‌کنم دوستانم، نزدیکانم، خویشان و عزیزانم هم از این قِسم و دسته نباشند. هرکه دارد سرِ هم‌راهیِ ما بسم‌الله!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+،+

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندوقتِ پیش با تعدادی از مردهای فامیل رفته بودیم به یک منطقه‌ی ییلاقیِ مرتفع برای کوه‌نوردی و تفریح. محلِّ استقرارمان جای آرام و باصفایی بود و بساطِ خور و خواب و گعده هم حسابی فراهم. بعد از سال‌ها یک جمعِ درست و حسابیِ فامیلی شده بودیم و برای این مهم، تدارکِ خوبی هم دیده بودند مسئولینِ تفریح. متأسّفانه خانواده‌ی فامیلیِ ما هم مثلِ خیلی از خانواده‌های دیگر، با گسترش‌یافتنِ تعداد و تغییرِ نسل‌ها، دچارِ نوعی از «هم‌گریزی» و دوری شده. در زمانِ بچّه‌گیِ من، ما آن‌قدر در گردش و تفریح خوش‌تعداد بودیم که با مینی‌بوس می‌رفتیم این‌طرف و آن‌طرف و عکس‌هایی از آن‌زمان‌ها باقی‌ست که نظائرش حتّا با گسترشِ کمّیِ فامیل، ثبت و ایجاد نشده است تابه‌حال. این آفتی‌ست که گریبان‌گیرِ خیلی از خانواده‌ها شده و ابداً موافق نیستم که یک چیزِ طبیعی و در عینِ حال «درست» است. چون خیلی‌چیزها هستند که بروزشان طبیعی‌ست، امّا الزاماً درست نیستند و ما باید تلاش کنیم در جهتِ ترمیمِ آن‌ها. ولی کسری از ما آدم‌ها طبیعی‌بودنِ وجودِ یک آسیب را مساوی با پذیرشِ آن آسیب می‌دانیم و پذیرش هم مقدّمه‌ی کاری‌نکردن می‌شود در اغلبِ موارد.

خلاصه ما مَردهای فامیل همّت کردیم و بعد از سال‌ها یک تعدادِ تقریباً قابلِ‌ توجّهی (البته با سنجه‌ی این‌روزگار) رفتیم به یک سفرِ تفریحیِ چندروزه. ترکیبِ سِنّی‌مان هم این‌طور بود که ۴نفر بزرگ‌تر بودند (پدرهای خانواده‌ها)، ۵نفر ایستاده بر آستانه‌ی جوانی (یعنی بینِ ۳۵‌سال تا ۴۵ساله) و یک‌نفر هم کوچک (یعنی من).

از نظرِ شغلی-تحصیلی در جمع‌مان یک روحانیِ (قریبِ به اجتهاد که بس‌یار خوش‌فکر، خوش‌فهم و منطقی‌ست)، دو-سه‌نفر بازنشسته‌ی فرهنگی و کارمند، دونفر مهندس (شاغل در مشاغلی غیرِمرتبط با حوزه‌ی تخصص)، یک وکیل، یک تحصیل‌کرده‌ی تاریخ (که البته بیش‌تر در کارِ جغرافیاست و کارهای تجاری و ساختمانی انجام می‌دهد)، یک پاس‌دارِ (شاغل در جهادوخودکفایی) و من بودیم (که کم‌سوادترینِ جمع محسوب می‌شدم.)

بعد از استقرار و گرم‌ و عادّی‌شدنِ فضا برای جمع، بساطِ گعده و شوخیِ آن ۴-۵نفرِ ایستاده بر آستانه‌ی جوانی شروع شد و انصافاً هم یکی از لذائذِ مغتنمِ فامیلِ ما و این سفر، هم‌این گرمیِ روابطِ آن‌هاست که علی‌رغمِ گذرِ زمان و تغییر و تحلیلِ همه‌ی آن لذّت‌های قدیمی، این یکی هنوز دست‌نخورده باقی مانده و بماند هم به لطفِ خدا. نسلی که خوب بلدند هم شوخی کنند و به سروکلّه‌ی هم بزنند و در عینِ حال «رفیق» بمانند و چیزی به رفاقت‌شان خدشه وارد نکند.

بااین‌حال، ما «منظِّمِ باد»ی هم داشتیم در جمع‌مان که با رعایتِ ادب و متانت و با زیرکی می‌‌توانست اوّلا نبضِ فضا و احوالِ جمع را بشناسد و در دست بگیرد و ثانیاً هرجا لازم شد در آن تغییری ایجاد کند و این منظِّمِ باد کسی نبود جز آن تحصیل‌کرده‌ی تاریخ که روزگاری معلّم هم بوده و مدیرِ دبیرستان و انسانی مقیّد و محکم (به لحاظِ معتقداتِ شخصی) و هم کمی بزرگ‌تر از آن ایستاده بر آستانه‌ی جوانی‌ها و البته کوچک‌تر از بزرگ‌ترها. درواقع یک کاراکترِ خیلی مناسب برای هم‌آن روی‌کردی که خودش هم داشت. پُلِ ارتباطیِ جمعْ بودن.

یکی از کارهای خوبی که او در این سفرِ تفریحی پایه‌گذاری کرد، دعاکردنِ بعد از خوردنِ غذا بود. این‌گونه که هرکس با صدای بلند یک دعایی بخواند و بقیه هم دعا کنند برای استجابتِ آن دعا. روزِ اوّل بعد از صَرفِ غذا و رفتنِ زیرِ کرسی، دوباره بابِ گعده و شوخی باز شد و فضا جوانانه شد! کمی که این شوخی‌ها غلیظ شد و به تکرار رسید، دوباره آن معلّمِ سابق و منظِّم فعلی، با زیرکی و آرامی و بی‌که به کسی بی‌احترامی کند فضا را تغییر داد. چه‌گونه؟ با پرسیدنِ یک سؤالِ اندیشه‌ای-اعتقادی از روحانیِ جمع. جوری هم پرسید که بقیه در صورتِ تمایل بتوانند در بحث شرکت کنند. (خودش بعدها می‌گفت تعمدّاً رفتم در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به حاج‌آقا نشستم تا برای پرسیدن مجبور شوم سؤالم را با صدای بلند بپرسم و این‌گونه همه در فضا قرار بگیرند.) سؤالش (اگر درست در خاطرم مانده باشد) این بود: آیا «عصمت» خدادادی‌ست و ائمّه معصوم به دنیا می‌آیند؟

او سؤالش را با آرامش و وقارِ خاصّی قدم‌به‌قدم تکمیل می‌کرد و تقریباً قانع هم نمی‌شد! علاوه بر روحانیِ جمع، من و برادرم هم واردِ بحث شده بودیم و هرکدام باتوجه به دانسته‌های خودمان پاسخی می‌دادیم به سؤال‌های مقدارمقدارِ او. یک ویژه‌گیِ مثبتِ او در پرسیدن این بود که مشخّصاً سعی در نپذیرفتن، عناد و بدسگالی نداشت و اگر هم اغراضِ سیاسی در منتهای نظرش وجود داشت (که بعدتر خودش گفت داشت)، سؤالش حقیقتاً سؤال بود و اگر حرفِ منطقی‌ای می‌شنید، پذیرشِ نسبی را داشت لااقل. روحانیِ محترم و عالِمِ جمعِ ما هم آرام و منطقی آن‌چه می‌دانست بیان کرد و برادرم هم از زعم و زبانِ خودش و شاید مبتنیِ بر آن‌چه در سال‌های بعد از دانش‌گاه از دروسِ حوزه خوانده بود، توضیحاتی داد. من هم با سوادِ نداشته‌ام، سؤال را در ذهنِ خودم شبیه‌سازی کردم به دانسته‌های پراکنده‌ و کمم. سؤالِ تکمیل‌شده‌ی معلّم این بود که اگر عصمتِ ائمه خدادادی‌ست و معصوم به دنیا آمده‌اند، چه فضیلت و هنری بر آن‌هاست معصوم‌بودن‌شان؟

پیش‌تر از پاسخِ من، روحانیِ جمعْ مسئله‌ی جالبی را مطرح کرده بود درباره‌ی تفاوتِ «فضیلت» و «سرمایه» که از نظرِ من منطقی بود امّا معلّم را قانع نکرده بود خیلی. من یادِ یکی از صحبت‌های «رضا امیرخانی» افتادم در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی. مجری بعد از معرّفیِ امیرخانی برای بیننده‌گان و خواندنِ رزومه‌اش، گفته بود: «فکر می‌کنم شما نمونه‌ی یک نخبه هستید.» امیرخانی در جواب گفته بود: «این لغت به نظرِ من جزءِ لغاتی‌ست که دیگر معنای تحت‌اللفظی‌اش جواب نمی‌دهد. زیاد کار کشیده‌ایم از لغتِ نخبه و من خودم هم دیگر نمی‌دانم نخبه یعنی چه؟ اگر نخبه آن معانی‌ای را داراست که در آئین‌نامه‌ها به آن اطلاق می‌کنند، شاید باشیم، شاید هم نباشیم! ولی به گمانم می‌رسد که با این لغت ما خیلی زیاد بازی کرده‌ایم و متأسّفانه با کسانی که این عنوان را داشته‌اند هم زیاد بازی کرده‌ایم. ام‌روز ما همه می‌دانیم که نخبه‌گی یک جریانِ رسانه‌ای‌ست. چیزی‌ست که یک‌سالی طرف را درگیر می‌کند و این‌روزها شنیده‌ام که وضع به‌تر هم شده، یک حقوقی هم به آن‌ها می‌دهیم!» مجری پرسید: «حقوق می‌دهند به نخبه‌ها؟!» امیرخانی ادامه داد: «بله، من هم شنیده‌ام در جاهایی یادِ بچه‌ها می‌دهیم که به عوضِ موفقیّتی که حالا در یک مسابقه داشته‌اید، می‌توانید بدونِ این‌که کار بکنید، پولی را از سهمِ نفتِ مردم بگیرید، که نتیجه‌ی آن هم بی‌ارج‌شدنِ کار است...» و مهم‌ترین قسمتِ صحبتِ امیرخانی که من در پاسخ به معلّم از آن استفاده کردم این‌جا بود که: «تعریفِ نخبه به‌نظرم می‌رسد باید تعریفی باشد که در زنده‌گی جواب بدهد. تعریفِ نخبه یک تعریفِ اثباتی نیست، بل‌که یک تعریفِ ثبوتی‌ست. تعریفی‌ست که باید در طولِ زمان خودش را نشان بدهد. نمی‌شود بگوییم در این لحظه این آدم نخبه شد. نخبه‌شدن چیزی‌ست که در طولِ زمان، طبقِ یک آزمونِ دائم و مستمر می‌شود درباره‌ی آن حرف زد.»

من هم به معلّم گفتم طبقِ این مثال (یعنی سؤالِ مجری و صحبتِ امیرخانی)، من عصمت‌داشتنِ ائمه (علیهم‌السّلام) را تشبیه می‌کنم در بعضی از ویژه‌گی‌هایش به نخبه‌گی. عصمت‌  از ناحیه‌ی خداوند به آن‌ها داده شده، امّا این‌جور نیست که سِمَت و منصب باشد برای ایشان که در یک زمانی داده شده و از آن به بعد آن‌ها معصوم شده‌اند. معصومیت یک آزمونِ مستمر است. ما در صحیفه‌ی سجّادیه می‌خوانیم که «أللهم و إنّهٌ لاوَفاء‌لی بالتّوبةِ إلّا بِعِصمَتِک و لااستمساکَ‌بی عن‌الخطایا إلّا عن قوَّتِک؛ فَقَوِّنی بقوّةِ کافیة و تولَّنی بعصمةِ مانعه!» یعنی: «خدایا، بازگشتِ من از گناهْ پای‌دار نخواهد ماند مگر این‌که تو مرا نگاه داری؛ و از خطاها باز نتوانم ایستاد، مگر این‌که تو مرا نیرو دهی. پس با نیرویی کفایت‌کننده مرا توانایی دِه، و با عصمتی بازدارنده از گناه، یاری‌ام فرما.» خب این دعا مأثورِ از ناحیه‌ی معصوم (علیه‌السّلام) است (یعنی در عینِ عصمت این دعا را عرضه داشته‌اند به خداوند). پس عصمت، در عینِ این‌که موهبتی‌ست از ناحیه‌ی خداوند به بنده‌گانِ برگزیده‌اش یعنی ائمه (ع)، یک سِمَت نیست و این‌طور نیست که به‌واسطه‌ی عصمت مصونِ از گناه مانده باشند. بل‌که آن‌ها هم دائماً در معرضِ آزمون‌ها و ابتلائات قرار داشته‌اند و چه‌قدر دقیق بود صحبتِ روحانیِ جمع‌مان مبنی بر تفاوتِ سرمایه و فضیلت که گفته بود عصمت مانندِ استعدادِ تحصیلی و هوش، قطعاً یک سرمایه می‌تواند باشد برای دارنده‌اش، ولی یک فضیلت نه. در ادامه من یک مثالِ دیگر هم از انتصاباتِ مدیریتی زدم. به معلّم گفتم شما رئیسِ یک شرکتِ معظم هستید. یکی از سِمَت‌های مدیریتیِ زیرمجموعه‌ی شما یک‌سالی هست که «مدیر» ندارد و درعوض کسی سرپرستِ آن کرسی است. شما بعد از یک‌سال، آن سرپرست را مدیرِ هم‌آن سِمَت می‌کنید. مدیرشدن در عینِ این‌که یک مقامِ داده‌شده از ناحیه‌ی شما به اوست، امّا این‌جور نیست که یک بی‌لیاقت را از صِفر، واجدِ لیاقتِ مدیریتی کرده باشد. آن سرپرست، در آن یک‌سال لیاقتِ خودش را در سرپرستیِ آن منصب نشان داده و شما حَسَبِ آن لیاقتِ قدیم و مستمر است که این سِمَت را به او می‌دهید.

بعدتر معلّم پرسید آیا پرونده‌ی عصمت با ائمه (ع) بسته شده و آیا می‌شود کسی الآن ادعای عصمت کند و...؟ (که خودش چون پرهیز داشت از این‌که بحث به سیاست کشیده شود، فیصله‌اش داد و نشستیم به خوردنِ خربزه و چای و شیرینی. همه‌ی۱۰-۱۱نفرمان.)

---

تجربه‌ی خیلی مثبتی بود برایم این سفر و حضور در جمعِ اقوامِ نَسَبی و سببی‌ای که حالا بعد از سال‌ها گوشت و خون‌مان با هم یکی شده است. در این جمع، پدر وَ ما سه‌برادر از خانواده‌ی ما بودیم، یک عمو، دوشوهرعمّه، یک پسرعمّه و دو دامادِ عمّه هم. انصافاً سفرِ خوبی بود و چیزهای فراوانی در آن برای یادگرفتنِ کسی مثلِ من وجود داشت. در آخرِ سفر، معلّم یا منظِّم که دامادِ عمّه‌‌ام است، مرا کشید کنار و گفت: «باید ببخشی مرا، در این جمع به خاطرِ این‌که سنِّ شما از بقیه کم‌تر بود، راحت‌تر و بیش‌تر از شما کار کشیدیم...» و با این حرف متانت و ادب و فهمش را یک‌بارِ دیگر هم ثابت کرد. چه‌را که خودِ او بود که اتفاقاً بیش‌تر از هرکسِ دیگری در این سفر زحمت کشید و کار کرد.

در این سفر، علاوه بر خور و خواب و گعده و شوخی و هم‌نشینی، ما یک پیاده‌رویِ طولانی و حسابی، زیارتِ یک امام‌زاده و صعود به یکی از کوه‌های دامنه‌ی شمالیِ البرز (۴برار) را هم داشتیم (که البته به پیش‌نهادِ معلّمِ تاریخْ دست بُردیم به جغرافیای منطقه و تبدیلش کردیم به ۵برار!)

تصاویری از این سفر:

* «عنوان» بخشی‌ست از مصرعِ یکی از ابیاتِ «محمّدسعید میرزایی».‏

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «انتهای خیابانِ هشتم» را دیدم. داستانِ یک‌خطّیِ فیلم قصّه‌ی برادری‌ست که برای دفاع از خواهر و دوستِ خواهرش در یک مزاحمتِ خیابانی مرتکبِ قتلِ عمد شده و محکوم به قصاص است. خواهر، نام‌زدِ خواهر و دوستانِ آن‌ها در تلاشند تا به هر قیمت و طریقی که شده دیه‌ی مقتول یا به تعبیری نرخی که خانواده‌ی مقتول برای «رضایت» تعیین کرده‌اند را بپردازند. آن‌ها علاوه بر فروشِ اموال و قرض، همه‌گی به‌نوعی دست به «خلاف» می‌زنند تا پول را تهیه کنند. یکی مبارزه‌ی آزاد و غیرِقانونیِ خیابانی انجام می‌دهد و فرزندش را می‌فروشد، یکی قمار می‌کند و خواهرِ محکوم به قصاص هم قصد دارد در ابتدا کلّیه‌اش و بعدتر خودش را بفروشد!!

فیلم تلویحاً می‌خواهد مجازاتِ قصاص را نقد کند و با زبانِ بی‌زبانی بگوید که یک هم‌چه مجازاتی باعثِ چه خلاف‌های دیگری ممکن است بشود. امّا عملاً مزخرفی بیش نیست. مزخرف است، چون «قتل» را کوچک می‌بیند و «قصاص» را بزرگ. چون قتل را حق می‌داند و «قصاص» را ناحق. انگار آن آدمی که کشته شده «سگ» بوده مثلاً و این آدمِ قاتلی که نتوانسته عصبانیتش را کنترل کند و زده روزِ روشن یک‌نفر را -ولو مزاحمِ ناموس- کُشته خیلی انسان است. آن‌قدر انسان است که یک پدری حاضر می‌شود دختربچه‌اش را به یک زنِ بدکاره بفروشد و یک خانمِ جوان خودش را به بدکارهای دیگری از جنسِ مذکّر!

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون «پدرِ» دختری که قرار است خودش را برای آزادیِ برادرش بفروشد یک حضورِ دکوری و منفعل دارد و مجنونِ لالی‌ست که فقط با آزادشدنِ پسرش بلد است بخندد و هیچ حسّی نسبت به دخترش ندارد.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون یک آدمِ «معتقد» در این فیلم نیست که به این آدم‌ها بگوید در «قصاص» حیات و خیر و برکتِ بیش‌تری هست از «به هر قیمتی آزادکردنِ کسی که قتلِ عمد مرتکب شده».

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون به دینِ ماکیاولی نوشته و ساخته شده و هدف، وسیله را در آن توجیه می‌کند و «حق» یک مفهومِ مستحیل و مشکّکی‌ست در آن و هرکس برای خودش یک‌جور می‌بیند حق را.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون بر مبنایی از فمنیزم ساخته شده. یک دخترِ جوان برای خودش تصمیم می‌گیرد، می‌بُرد، می‌دوزد، می‌فروشد و مردانِ پیرامونِ او یا لال و احمق و مریض و تعطیلند و یا هم اگر غیرت دارند، غیرت‌شان خرکی‌ست و باز خودِ آن غیرت بر مبنایی از باطل استوار است و نوش‌داروی بعد از مرگِ سهراب است.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون نماینده‌ی ذهنِ بیمار و سیاه‌بینِ کارگردان و نویسنده‌ی آن است که تهران‌زده‌گی در آن موج می‌زند. آن هم نه همه‌ی تهران، بل‌که یک بخشِ کوچکی از سیاهی‌های تهران. طبیعی‌ست، بخشِ عظیمی از جامعه‌ی بازی‌گری و سینمای ما مسائلِ مبتلابهِ خودشان را بلدند فقط تصویر کنند که عمدتاً از این چند موضوع خارج نیست: طلاق، خیانت، عشق‌های مثلثی، دروغ، بی‌دینی، بی‌دینی، بی‌دینی...

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون «ایمان» هیچ جایی در آن ندارد. انگار که این فیلم در یک جامعه‌ی کاملاً لائیک ساخته شده. انتهای خیابانِ هشتم مزخرف‌ترین فیلمی‌ست که اخیراً دیده‌ام. فیلمِ آدم‌های بی‌بندوبار و بی‌تأمّل و اصالت.

انتهای خیابانِ هشتم مسئله‌ی یک قشرِ خیلی‌خیلی‌کوچکی از بخشی از جامعه‌ست. انتهای خیابانِ هشتم‌ها امّا همه‌ی سینمای ایران را دارند اشغال می‌کنند و این بزرگ‌ترین خیانتی‌ست که نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران می‌تواند در حقِّ دین و انقلاب و انسانیت و نهادِ خانواده مرتکب شود. مادامی که قرائتِ سطحی و رادیکالیِ از دین حاکم باشد بر نهادها و ارگان‌های ما، خروجی‌ها یا افراطی خواهند بود (مانندِ اخراجی‌ها، خصوصی و...) یا تفریطی (مانندِ هم‌این انتهای خیابانِ هشتم و سعادت‌آباد و کمثلهم). مادامی که رئیسِ صداوسیمای این مملکت آدمِ کم‌تأمّل و رادیکالی چون ضرغامی باشد، خروجیِ این تلویزیون یا اجرای سال‌تحویلِ نام‌داری-علی‌خانی و حسنی-بختیاری خواهد بود، یا بخش‌نامه‌ی تفکیکِ جنسیتیِ مجریان و تعطیلیِ پارکِ ملّت و رشدِ سرطانیِ منافق‌های باشگاهِ خبرنگارانِ جوان!

مسئولِ هدمِ اعتدال‌گرایی در این مملکت کسی و کسانی نیستند جز آن‌هایی که تسامح می‌کنند در انتخابِ مسئولین و مدیران برای مساند. این آدم‌های امنیّتیِ سیاست‌زده‌ی دین‌نشناسِ متحجّر، دقیقاً یکی از عللِ اصلیِ وجودِ چنین نگاه‌های تفریطی‌ هستند در این کشور. آقای جمهوریِ اسلامیِ ایران چه‌را درست نمی‌شوی؟ چه‌را نمی‌فهمی؟ چه‌را نمی‌خواهی بفهمی؟ مگر قرآنِ شما با قرآنِ ما فرق دارد؟ مگر قرآنِ شما غلبه‌ی فئه‌ی قلیل بر فئه‌ی کثیر به اذنِ خدا را ندارد؟ والله علی هم اگر می‌خواست دل به افراطیونِ کثیر ببندد و آن‌ها کارگزارانش باشند، ابن‌عبّاس‌ها و مالک و مقدادها مهجور و منزوی می‌شدند و جایی در حکومتش نداشتند و حکومتش طولانی می‌شد و همه‌چیز گل‌وبلبل می‌بود و شهید هم نمی‌شد در محرابِ نمازش! والله حفظِ حکومتِ اسلامی از هر طریق عینِ قرائتِ معاویه و یزید است از اسلام. این‌ها را منِ بی‌سواد که نباید به شما بگویم آقای جمهوریِ اسلامی؛ این‌ها را ما پای صحبت‌های خودِ شماها یاد گرفته‌ایم.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است و مزخرفیّات تمام نمی‌شوند، مادامی که اسلامِ خوارج بخواهد دینِ رسمیِ مسئولینِ این کشور باشد و اعتدال‌گرایی منفورترین و مذبوح‌ترین شقِّ از تأمّل نزدِ طرفینِ این دعوای زرگری و متقارن. این جهل، این جهلِ عمیق کِی می‌خواهد تمام شود؟ این افراط و تفریط کِی می‌میرد؟ آقای امنیّت، آقای سیاست، لطفاً از فرهنگ و هنر و دین بِکِش بیرون. تا شما باشید تفریطی‌ها هم خواهند بود، بس‌یار پُربسامد و پُررنگ هم خواهند بود. هوووفف...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی عرصه‌ی رقابتِ انسان‌ها با یک‌دیگر نیست. هر انسانی خلقتی و به تبعِ آن تولّدی و مرگی مختصِّ به خود دارد. زنده‌گیِ یک فرد، فرصتی‌ست که او در اختیار دارد برای گذراندن. «مرگ» یک مسئله‌ی ناگزیر و حتمی‌ست و قطعاً اتفاق می‌افتد. انسان‌ها به دلیلِ خلقت‌ها، تولّدها، مرگ‌ها و فرصت‌های متفاوت‌شان از هم، زیست‌های متفاوتی هم دارند. هیچ دو انسانی در زمین با هم برابر نیستند در تولّد، مرگ، فرصتِ حیات و خلقت. یعنی این‌گونه نیست که همه‌ی این‌ها در دوانسانِ متفاوت بر هم منطبق شود. اگر مثلاً تولّدها منطبق باشند، مرگ‌ها منطبق نیستند، اگر مرگ‌ها منطبق باشند، تولّدها و اگر این دو منطبق باشند، فرصت و اگر بر فرضِ محال هرسه امرِ تولّد، فرصتِ حیات و مرگ منطبق باشند، خلقت‌ها منطبق نیست. هر انسانی می‌آید و کارِ خودش را می‌کند و تأثیرِ فرضیِ خودش را بر زمین و در عالَم می‌گذارد و می‌رود.

انسان‌ مادامی که خودش را در رقابتِ با دیگری و دیگران ببیند، نمی‌تواند کارِ مختصِّ به خودش را درست انجام دهد. «فضای رقابت» امکانِ خلّاقیّت را از فرد می‌گیرد و عمده‌ی انرژیِ او را صرفِ پیروزی در رقابتی کاذب می‌کند. در رقابت‌های ورزشی نبرد بر سرِ ثانیه‌هاست و زمان ارزشِ زیادی دارد، حتا گاه بیش‌تر از توانایی‌ها و مهارت‌های ورزش‌کار. امّا زنده‌گی یک رقابتِ ورزشی نیست. یک انسان در طولِ زنده‌گی‌اش در رقابتِ با دیگری نیست. تنها رقابتی که شاید بتوان برای یک انسان فرض کرد -با ارفاق- رقابتِ او با خودش می‌تواند باشد.

وقتی ما خودمان را در فضاهای رقابتی با دیگران فرض (یا به تعبیرِ من اسیر) می‌کنیم، خواه‌ناخواه یک احوالِ هیجانی و مبتنیِ بر سرعت بر ما غالب می‌شود و «سرعت» عمدتاً با دقّت نسبتِ عکس دارد. جدای از این، ممکن است در اثرِ شکست‌های کاذب دچارِ یأس و ناامیدی و انفعال شویم و درواقع بی‌حرکت بمانیم. یا این‌که خودمان را ببازیم و سعی کنیم رفتارهای دیگران را تقلید کنیم. در همه‌ی این حالات ما از آن چیزی که فرضِ وجودی و خلقت‌مان بوده است فاصله گرفته‌ایم و نتیجتاً نمی‌توانیم آن کارِ کارستان را در عالَم انجام دهیم. کارِ کارستان یعنی بازکردنِ گرهی ناگشوده به دستِ خودمان. گرهی که هیچ‌کسِ دیگری در عالَم سراغِ آن نرفته و بازش نکرده. برخی به جای گره از «سؤال» استفاده کرده‌اند و فعلِ انسان را به «یافتنِ پاسخ» تعبیر کرده‌اند و آن جوابی که در این مسیر ایجاد می‌شود را هم‌آن کارِ کارستان نامیده‌اند.

در این جهانِ ۷میلیاردنفری طبیعی‌ست که به‌تر و بالاتر از من، من‌های دیگری وجود دارد. با این حساب اگر من بخواهم خودم را در رقابتِ با عالَم فرض کنم، اگر ۲۰۰۰نفر را هم پشتِ سر بگذارم و اگر ۵۰۰نفر باعث شوند من خودم را بالا بکشم، قطعاً ۱۰۰۰نفر هم خواهند بود که با توانایی‌های از من به‌ترشان مرا ناامید، مأیوس و سرخورده کنند. این مسئله در درازمدّت «رضایتِ درونی» را در من کم می‌کند و رفته‌رفته به صفر میلش می‌دهد. تاحدّی که من خودباوری‌ام را از دست می‌دهم و می‌شوم یک انسانِ تماماً مأیوس یا تماماً تقلید. بنابراین هرچه انسان خودش را کم‌تر در فضاهای رقابتی اسیر کند، رضایتِ درونی‌اش دست‌نخورده‌تر و سالم‌تر باقی می‌ماند.

من اگر خودم را بخواهم مثال بزنم شاید مسئله را بتوانم شفّاف‌تر توضیح بدهم. من می‌توانستم از نظرِ تحصیلی در دانش‌گاهِ صنعتیِ شریف مهندسیِ برق بخوانم، از نظرِ شغلی در فلان سازمان استخدامِ رسمی باشم، از نظرِ اقتصادی در یک وضعیتِ به‌تری باشم، به عنوانِ یک علاقه‌مندِ به ادبیات و شعر می‌توانستم فلان شاعرِ برجسته و نویسنده‌ی نامی باشم و الی آخر. هزاران می‌توانستمِ خیلی‌خوب برای کسی در شرایطِ من وجود دارد. امّا متأسفانه یا (از نظرِ من خوش‌‌بختانه) در عینِ این‌که من همه‌ی آن خوبی‌ها را می‌فهمم و اذعان دارم به خوب‌تر بودن‌شان و سعی می‌کنم با تمرین من هم خوبی در نوعِ خودم و متنافرِ از آن‌ها باشم، در خودم هیچ احساسِ رقابتی ندارم نسبت به آن‌ شرایطِ مفروض. البته معنای این حرف این نیست که من تنبلی و کم‌همّتی‌ام را بخواهم توجیه کنم و بیاندازم گردنِ این ماجرا. بحث سرِ فرض‌ است و فکر. من در فکرم، در درونم احساسِ رقابتی با آن‌هایی که به‌تر و بالاتر از من هستند ندارم. به این دلیل که اوّلاً خودم را «تنها» می‌بینم در عالَم. نه این‌که تنها «خودم» را ببینم، بل‌که خودم را تنها فرض می‌کنم در زمینِ خدا و زنده‌گی‌ام را مسیری می‌بینم که فقط خودم در آن مشغولِ رفتن هستم. گاه سینه‌خیزم در این مسیر، گاه آهسته‌رو و گاهی در حالِ دویدن. ضمنِ این‌که خودم را در بندِ قیوداتِ زمانی هم اسیر نمی‌بینم. احساس نمی‌کنم دارد دیر می‌شود. زمان را محیطِ بر خودم نمی‌بینم، بل‌که خودم را محیطِ بر زمان می‌بینم و زمان یک چیزِ تحتِ مدیریتِ من است نه بالعکس. این نوعِ نگاه به من اجازه می‌دهد که رضایتِ درونیِ مطلوب و بالایی داشته باشم و بالابودنِ رضایتِ درونی کمک می‌کند تا خلّاقیّتم پرورش پیدا کند و بتوانم بروم سراغِ حل‌کردنِ معمّای هستی‌ام و برای پرسشی پاسخ باشم که کسِ دیگری جز من پاسخِ آن پرسش نیست. البته این‌که چه‌قدر در این مسئله و در این مسیر موفق باشم بسته به همّت و اراده‌ی خودم و مهم‌تر از آن و پیش‌تر از آن فضلِ خداوند است. یعنی این‌طور نیست که رضایتِ درونی الزاماً ما را به جوابی که باید برساند، ولی قطعاً جوابِ پرسشِ هستیِ انسان جز از مسیرِ تقویتِ رضایتِ درونی محقق نمی‌شود.

به‌نظرم یکی از معضلاتِ زنده‌گی‌های ما علاوه بر کم‌تأمّلی که به‌نظرم بزرگ‌ترین بیماریِ زمانه‌ی ماست، کم‌بودِ رضایتِ درونی و تبعاتش است. مثلاً یک تهیه‌کننده-مجریِ تله‌ویزیونی، به فرضِ مثال «خسروی» را در نظر بگیرید که می‌آید و به تقلید از «شهیدی‌فرد» برنامه‌ای می‌سازد برای شبکه‌ی دو تحتِ عنوانِ «زنده‌باد زنده‌گی». اوّلین کاری که او در برنامه‌اش می‌کند ول‌خرجی‌ست؛ برای این‌که فکر می‌کند «پارکِ ملّتِ» شهیدی‌فرد را پول بود که پارکِ ملّت کرد. در صورتی که پول یک ابزار برای برنامه‌سازی‌ست. بعد می‌آید دکوری می‌سازد مشابهِ دکورِ پارکِ ملّت (باز هم با هزینه‌ای بالاتر) و آیتم به آیتم پارکِ ملّت را تکرار و تقلید می‌کند. حتا زمانِ پخشِ برنامه را هم عینِ پارکِ ملّت ۱۱ونیمِ شب به بعد قرار می‌دهد و درست مثلِ ان برنامه تا ۴شنبه‌ هم فقط پخشش می‌کند. امّا زنده‌باد زنده‌گی پارکِ ملّت نمی‌شود. می‌دانید چه‌را؟ چون خسروی، شهیدی‌فرد نیست. به هم‌این ساده‌گی.

پارکِ ملّت یا «مردمِ ایران سلام» یا هر برنامه‌ی دیگری که اگر در آینده محمّدرضای شهیدی‌فرد برای سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران بسازد، پاسخ‌های شخصِ او برای سؤال‌هایی‌ست که در عالَم برای او و مختصِّ به او وجود دارد. پس اصلاً قرار نیست هیچ مجریِ دیگری عینِ او باشد و هیچ برنامه‌ی دیگری مثلِ برنامه‌ی او دربیاید. این اشتباه را مدیرانِ صداوسیما در موردِ «فرزاد حسنی» هم چندین‌بار مرتکب شدند. بعد از مصاحبه با «سردار رادان»، «امیرحسین مدرّس» را گذاشتند جای فرزادحسنی در «کوله‌پشتی» و کوله‌پشتی به سرعت مخاطبینش را از دست داد. برنامه‌ی زنده‌ی دمِ افطارِ شبکه‌سه را بعد از یک‌بار اجرا، از حسنی گرفتند و دادند به «علیخانی»؛ او هم سعی کرد ادای حسنی را دربیاورد، امّا مثلِ مدرّس موفق نبود و نشد و نگرفت. چندسال علیخانی را هی گنده کردند و آوردند در این برنامه و آن برنامه تقدیر کردند ازش تا مثلاً جای حسنی را بگیرد و خلأ او را پُر کند. تا این‌که با یک مسئله‌ی حراستی مجبور شدند علیخانی را بالکل کنار بگذارند! بعد از او پروژه‌ی «ضیاء» را شروع کردند که بس‌یار ضعیف‌تر و بدتر از هردوی علیخانی و مدرّس هم هست، چه رسد به حسنی! طبیعتاً سرنوشتی بدتر از مجریانِ سَلَف برای او نیز تکرار خواهد شد.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ صداوسیمای مستهلک و مضمحلِ «ضرغامی» هم‌این گاف‌های تشخیصی-مدیریتی‌ست. انگار یک مشت آدم‌آهنی و رباتِ بی‌مغزْ مدیر و معاونِ این صداوسیما هستند که از خودشان هیچ فکر و تأمّلی ندارند و همه‌چیز را باید با آزمون و خطا (آن هم هزاربار) تست کنند تا بفهمند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. تازه در اغلبِ موارد هم خودشان به نتیجه نمی‌رسند، بل‌که مراجعِ بالاتر به نتیجه می‌رسانندشان! و جالب این‌جاست که یکی نیست بپرسد که اگر «فرزاد حسنی» بد است، چه‌را مجریانِ جای‌گزینش را می‌سعیانید که مثلِ او و شبیه به او باشند؟ اگر شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش بد است، چه‌را فوراً کپی می‌کنیدش؟ با خودتان صادق باشید. اگر یک مجری را می‌اندازید بیرون، مدلش را تکرار نکنید لااقل. 

این مثال‌ها را زدم که بگویم آن مجریان و برنامه‌سازانی که راضی می‌شوند بروند جای هم‌کارانِ مؤلّف‌ و ایده‌پردازشان برنامه اجرا کنند، آدم‌هایی هستند با رضایتِ درونی‌هایی به شدّت پایین. یعنی مدرّس اگر رضایتِ درونیِ پایینی نداشت، هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد برود جای حسنی در کوله‌پشتی. یا اگر علیخانی احساسِ ضعف و کم‌بود نمی‌کرد، نمی‌رفت «ماه‌عسل» و «جزرومد» را اجرا کند. هم‌این‌طور جنابِ خسروی هم با این موی سفید، اگر رضایتِ درونیِ مطلوبی داشت، این‌قدر سعی نمی‌کرد کپی برابرِ اصلِ پارکِ ملّت باشد!

امّا جالب این‌جاست که در عالَم هرکسی سرِجای خودش است و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و اغلبِ آدم‌ها در حدِّ خودشان توانایی‌ دارند و کارهایی بلدند. منتها توانایی‌ها در انسان‌ها به صورتِ بالقوّه قرار دارند و وقتی به فعلیت می‌رسند که انسان در موضعِ خلقتیِ خودش قرار داشته باشد. یعنی امیرحسین مدرّس توانا است، اگر و فقط اگر در جای خودش باشد. امّا هم‌این او اگر در جای فرزاد حسنی قرار بگیرد، دیگر استعدادهای بالقوّه‌اش تمام و کمال به فعلیت نمی‌رسند، چون او در جای کسِ دیگری قرار گرفته. این قانونِ لایتغیّر و سنّتِ محکم و نقض‌ناشدنیِ طبیعت است.

بنابراین اگر بخواهم نتیجه‌گیری‌ام را به صورتِ خلاصه از این بحث بیان کنم باید بگویم کههر انسانی یک خلقتِ جداست در عالَم و حسبِ این خلقتِ مجزّا، مسیرِ رشد و تعالیِ مجزّایی هم دارد و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و نمی‌گیردتلاشِ ما باید در جهتِ به فعلیت رساندنِ توانایی‌های منحصربه‌فردمان در مسیرِ منحصربه‌فردمان باشد. تنها در این صورت است که بازده به حداکثر می‌رسد. رضایتِ درونی یک مسئله‌ی مهمّی‌ست که حالتِ تلقینی و روانی دارد. انسان نباید خودش را در ورطه‌های رقابتی و هیجانی اسیر کند، چون در این‌ صورت عمده‌ی انرژی‌اش صرفِ رقابت و سرعت می‌شود و دقت و کیفیتش را از دست می‌دهد و از کارِ اصلی‌اش بازمی‌ماند. به قولِ «حجة‌الإسلام سعید رجحان» زمان طلا نیست، بل‌که این انسان است که طلاست. این را نباید فراموش کرد. تلقین و تکرارِ این اصل کمک می‌کند تا انسان کم‌تر اسیرِ سرعت و هیجان شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیا انسان‌ها (آن‌ها که به خداوند معتقدند و به‌طورِ اخص اهالیِ دین) باید رفتارهای خداوند یا خصوصیاتِ او را در زمین بازتولید کنند؟ یعنی آیا لازم است انسان‌ها صفاتِ خداوندی را در خودشان پرورش دهند و سعی‌شان در آن جهت باشد؟ اگر بله تا چه اندازه و اگر خیر به چه دلیل؟

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهادت می‌دهم که جز «الله» خدایی نیست و «محمّد» فرستاده‌ی (برگزیده‌ی) اوست و «علی» ولیّ‌اش. من ام‌روز دوباره و از نو تسلیمِ اسلامِ محمّدی‌ می‌شوم. ام‌روز صحیفه‌ی سجّادِ این خاندان مسلمانم کرده دوباره. بس که همه‌چیز در این مناجات درست نشسته سرِ جای خودش. هم عقل است، هم عشق. وَه که چه زیباست. چه‌قدر ژرف است بحرِ این عبارات. ببینید چه‌قدر «جان» است:

«خدایا، سه‌چیز مرا باز می‌دارد از این‌که خواسته‌ی خود را با تو در میان گذارم؛ و یک‌چیز مرا بر آن وا می‌دارد:
فرمانی که داده‌ای و من در عمل به آن کُندی کرده‌ام، کاری که مرا از آن بازداشته‌ای و من به انجام‌دادنِ آن شتاب ورزیده‌ام، نعمتی که به من ارزانی داشته‌ای و من در سپاسِ آن کوتاهی نموده‌ام، سه‌چیزی هستند که مرا باز می‌دارند.
اما بخشش و نیکیِ بس‌یارِ تو به کسی‌که رویْ به درگاهت آورده و با خوش‌بینی به سوی تو آید، مرا به گفتنِ خواسته‌ام بر می‌انگیزد؛ چه‌را که هر احسانِ تو بخششِ بس‌یار است، و هر نعمتِ تو نعمتی بی‌سابقه.»

خودمانیِ این فراز یعنی دلایلِ شرم‌کردن و به تو پناه‌نیاوردنِ من بیش‌ترند از دلایلِ به تو پناه‌آوردن. امّا، آن‌قدر مهربانی، آن‌قدر خوب و بزرگ‌واری و آن یک دلیل امیدوارم می‌کند که باز هم با همه‌ی این تفاسیر و با همه‌ی ناسپاسی‌هایم از تو به تو پناه می‌آورم. تو مستغنیِ از منی، من محتاجِ توام. جز تو کسی را ندارم. جز تو مأوایی و کهفی ندارم تا التجاء بَرَم و امانم باشد. فقط تویی، فقط تو را دارم. بدِ بدم و تو خوبِ خوب، امّا باز هم می‌آیم سراغِ خودت، می‌افتم به پای خودت. أشهد أن‌ لاإله إلّاالله...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خسته و بی‌رمغ عرضِ خیابان را رد می‌کنم. تشنه و گرسنه و آفتاب‌زده. آن‌طرفِ 4راه شلوغ است. اول گمان می‌کنم شاید تصادفی شده باشد مثلِ همه‌ی تصادف‌های معمولیِ در ترافیک. امّا انگار دعواست. شاید دعوای بعد از تصادف. ویرم می‌گیرد بروم نزدیک‌تر ببینم چه خبر است روزِ اولِ ماهِ مبارکی!

این‌جور که به‌نظر می‌رسد از تصادف خبری نیست. راننده‌ی پژوی شخصیِ مسافرکش و دوجوان با لباسِ نظام (که لباسِ سربازیِ غیرِوظیفه‌ی ارتش است به‌گمانم) مشاجره‌ی شدیدِ لفظی دارند و از جمله‌های بُریده‌ی یکی از دوجوان متوجه می‌شوم دعوا بر سرِ کرایه‌‌ای‌ست که انگار راننده بیش‌تر طلب‌ کرده و جوان دارد می‌گوید من همیشه این مسیر را فلان‌قدر می‌روم. راننده آرام‌تر است و یکی از دوجوان به شدت پرخاش‌جو به‌نظر می‌رسد و معترض. کار بالا می‌گیرد و آن جوانِ عصبانی زیپِ دهانش را می‌گشاید و شروع می‌کند به فحّاشی. آن هم از بدترینِ انواعش! خلاصه جوان که می‌بیند دور و برش شلوغ‌تر هم شده صدا را می‌برد بالا و فحّاشی را رکیک‌تر و مشمئزکننده‌تر ادامه می‌دهد. راننده با این‌که هیکلش دوبرابرِ جوان است آرام‌ است و میلی به زدوخورد و فحّاشی ندارد. حتا یک فحش هم از او نمی‌شنوم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای با گوشی‌های‌شان یواشکی فیلم‌برداری می‌کنند و می‌خندند و «ایول‌ایول» می‌گویند. باقیِ مردم یا بی‌خیال‌ند یا دارند جوانِ فحّاش را آرام و دور می‌کنند. حواسِ کسی به راننده نیست. جوری با آن جوانِ فحّاش برخورد می‌کنند که انگار صاحب‌مجلس است و داغ‌دیده. دوش و بالش را می‌مالند. با رفتارشان به او حق می‌دهند و کاری می‌کنند که او با اقتدارِ بیش‌تری فحّاشی کند. با حمایت‌شان از او برای فحش‌هایش حاشیه‌ی امن می‌سازند. می‌روم جلوتر. نگاهم می‌افتد به درونِ ماشین. می‌بینم یک دخترخانمی آرام روی صندلیِ عقبِ ماشین نشسته است و سرش را انداخته پایین. چندلحظه خیره می‌شوم به زمین. یک نَفَسِ عمیق می‌کشم. از آن‌ها که قفسه‌ی سینه باد می‌شود و بازدمش داغ است. کوله را آرام از روی دوشم درمی‌آورم و می‌گذارم کنارِ پیاده‌رو. چیزی در من دارد شکل می‌گیرد. جوانِ پرخاش‌گر دارد به درِ سمتِ راننده‌ی ماشین لگد می‌زند و تهدید می‌کند که اگر بماند فلان می‌کند و همه‌ی این‌ها با رکیک‌ترین الفاظِ ممکن دارند بیان می‌شوند و تحقیرکننده‌اند و فجیع. راننده از بس تحقیر شده سعی می‌کند حمله کند به جوان که مردمِ دورِ جوان نمی‌گذارند و با حمایت‌شان از جوان کمک می‌کنند که او باز هم به فحّاشیِ رکیکش ادامه بدهد از دور. از کوله فاصله می‌گیرم و با ردکردنِ جمعیت می‌روم سمتِ جوان. جوری که سینه‌به‌سینه می‌شوم باهاش. مثلِ خودم لاغر است امّا چندسانتی کوتاه‌تر است ازم. به من نگاه نمی‌کند. فکر می‌کند جزءِ هم‌آن مردمِ دل‌داری‌ده‌ هستم که آمده‌ام تسلّایش بدهم. یک لحظه که می‌رود بینِ فحّاشی‌اش نَفَس بگیرد دست می‌اندازم دورِ یقه‌ی لباسِ فُرمش و صدایم را تا آن حدّی که می‌شود فریاد می‌کنم و می‌گویم ساکت شو! دهنتو ببند! ساکت باش! چیه این‌قدر فحش می‌دی؟ عُرضه داری بزن تو گوشش. فحش نده. ناموس می‌فهمی یعنی چی عوضی؟ ببند دهنتو. ببند دهنتو. ببندش...

جوان وا می‌رود. نه از این‌که ترسیده باشد که شاید هم واقعاً ترسیده، امّا احساس می‌کنم بیش‌تر از این‌که انتظارش را نداشته یکی آن‌وسط به او گیر بدهد، وارفته. آدم‌های دوروبرش با تعجب نگاهم می‌کنند. ساکت‌ند. بعد از چندثانیه یکی‌یکی حرفِ مرا تکرار می‌کنند. آن‌قدر شلوغ می‌شود که جوان می‌ترسد حتا کلمه‌ای دیگر به زبان بیاورد و مثلاً جوابِ مرا بدهد. مردُم هلش می‌دهند سمتِ خیابان. جوانِ فحّاش راه را می‌گیرد و با دوستش می‌روند. سربرمی‌گردانم راننده را ببینم. می‌بینم او هم دنده را چاق کرده و دارد حرکت می‌کند. کوله را برمی‌دارم. گرسنه و تشنه و آفتاب‌زده به راهم ادامه می‌دهم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای دارند از ویدئویی که چه‌قدر بگیر می‌شود اگر برود روی یوتوب حرف می‌زنند و می‌خندند...

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

احادیث و روایات و تعابیرِ مختلفی از تناسبِ «باران» و امرِ «رحمتِ إلهی» شنیده و خوانده‌ایم. یا حتا فارغ از این وجه، زیاد اتفاق افتاده که حین و بعد از بارشِ باران احساسِ لطافت و سَبُکی کرده‌ایم. این احساس، حتماً حسِّ درست و صادقانه‌ای‌ست و الزاماً منحصر به آدم‌های معتقدِ به دین و احادیث هم نیست. به‌هرحال «آب» پاک و زلال است و باریدنِ آن از آسمان که خودش مظهرِ پاکی‌‌ست، می‌تواند حسِّ پاک‌شدن و زلال‌شدن به آدم بدهد. شاید بشود احساسِ بعد از استحمام را از جهتی به آن شبیه دانست.

حضرت سجّاد (ع) در دعای سوّمِ «صحیفه» تعبیری دارند که به دلم نشسته و می‌خواهم این دل‌نشینی را با شما شریک شوم. در این دعا ایشان به تفکیکِ وظیفه و احوال، فرشته‌گانِ إلهی را نام می‌برند و از خداوند می‌خواهند که بر آنان درود فرستد. یک‌دسته از فرشته‌گانی که ایشان نام می‌برند «الهَابِطینَ مَعَ قَطْرالْمَطَرِ إِذَا نَزَل»ند. یعنی «آنان‌که با دانه‌های باران به زمین می‌آیند»؛ و چه رؤیایی و زیباست این فرض و این تصوّر که هنگامه‌ی ریزشِ باران عدّه‌ای فرشته‌ از آسمان بر زمین هبوط می‌کنند و بی‌جهت نیست که لطافت و سَبُکی زمین و اهلِ آن را فرامی‌گیرد وقتِ باران. با این تعبیر به‌نوعی «بازشدنِ درِ رحمتِ إلهی در وقتِ باران» هم تفسیر و توجیه می‌شود.

به‌هر‌روی بارانِ بعدی التماسِ دعا!

* بخشی از این ترانه.

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من آدمِ بهارم! این را ام‌شب متوجه شدم. یعنی با بهار یا در بهار یا به‌واسطه‌ی بهار دچارِ نوعی از سرخوشی، مستانه‌گی و یک‌جور اکتیویزمِ تولیدگرایانه شده‌ام. (این «یا»هایی که قطار کرده‌ام را هم جدیداً از «محمّدرضا بایرامی» یاد گرفته‌ام. از کتاب‌هایش یعنی. مدلِ نوشتنِ اوست اگر اشتباه نکنم.)

از اردی‌بهشت موتورم روشن شد. شاید اگر نبود شلوغی‌های فروردین، از هم‌آن فردای سال‌تحویل هم روشن می‌شد. ولی به‌هررو اردی‌بهشت ماهِ خوبی بود برایم از نظرِ حجمِ فعالیتِ مثبت و انجامِ کارهایی که دوست‌شان داشته‌ام. هم‌چنین این حس و احوال تا خرداد هم ادامه پیدا کرده و به یک معنا به اوجِ خودش هم رسیده.

تا قبل از این، گمانم این بود که آدمِ تابستانم. یعنی به حسبِ ذاتِ سرمایی‌ام و هم ماهِ تولّدم که گلِ گرماست و ایّامِ خُرماپزان، تصوّر و تلقّی‌ام از خودم این بود که من یک تابستانیِ اصیل و به تمامِ معنایم. امّا این تصور ام‌سال و با این تحرّکی که در درونِ من رُخ داده و هی دارد می‌دهد (از نظرِ پرداختن به کارهایی که دوست‌شان دارم،) نقض شد.

فرضیه‌ی دومی هم البته هست که کمی غم‌گنانه‌ست و به ادبیاتِ من بیش‌تر می‌آید! گاهی خودم شوخی می‌کنم با خودم و می‌گویم از کجا می‌دانی؟ شاید تحرّکِ قبل از احتضار باشد. شاید داری می‌میری و خودت خبر نداری و طبیعت و جسمت خبردار شده‌اند. حالا البته این فرضیه صحّت داشته باشد یا نه فرقی در اصلِ این گزاره نمی‌کند که «مرگ» فاصله‌ای با زنده‌گی ندارد و بی‌خبر می‌آید و نمی‌دانیم کِی است. چندوقتِ پیش بلاگِ یک خانمِ کوه‌نوردی که در یک صعودِ جهانی سقوط کرده بود و مرحوم شده بود را می‌خواندم. آخرین پُستش شعرمانندی بود. کامنت‌های پُست تأیید نشده بودند و لینکِ اخبارِ کنارِ بلاگش هم آپ‌دیتِ هم‌آن تاریخ‌ها بود. یعنی ایشان مرحوم شده بود و آن بلاگ دیگر هیچ‌وقت به‌روز نشده بود بعد از آن حادثه، چون کسی طبعاً رمزش را نداشت و نخواسته بود که داشته باشد. خُلاصه غمِ عجیبی به دلم ریخت و هم شادی‌ای البته. غم از اصلِ ماجرا و شادی از این‌که چه خوب که محل و محملی داشته‌ام و در آن نوشته‌ام در سال‌هایی از زنده‌گی‌ام. حالا مرگ هروقت و ساعت و لحظه و آنی که سراغم بیاید و بگیرد این جانِ عاریتی را، این نوشته‌ها هستند و باقی خواهند بود به فضلِ خدا و البته سرورهای میزبانِ بلاگ. این حسْ برادرخوانده یا به عبارتِ دقیق‌تر نوه‌‌ی هم‌آن حسّی‌ست که احتمالاً نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌کرده دارند. (نمی‌گویم هرکه در زنده‌گی‌اش کاری انجام می‌دهد و اثری از خودش باقی می‌گذارد این حس را دارد، چون همه‌ی کارها از جنسِ کلمه و کلام و اندیشه و صحبت نیستند. وقتی اندیشه‌ات را می‌نویسی یا به هر طریقی منتشر می‌کنی، تو با طبیعت و عالَم واردِ گفتمان شده‌ای و چیزی تولید کرده‌ای که شاید ارزشِ افزوده‌اش با همه‌ی اقرانش متفاوت باشد که هست). این اتفاق -هرجور که نگاهش می‌کنم- خوش‌مزّه‌ می‌آید به مذاقم.

بگذریم از غم و مرگ؛ من آدمِ بهارم. نه از آن‌ها که راه می‌افتند با شکوفه‌ها و گل و گیاهان صفا می‌کنند. نه، من صِرفاً آدمِ بهارم. درست مثلِ خودِ طبیعت. در اتاقم هم که هستم نوعی از شکوفایی در من اتفاق افتاده انگار. یعنی نوعِ لذتی که من از بهار دارم این فصل و ام‌سال تجربه می‌کنم، کارکِردی شبیه به خودِ طبیعت دارد. یعنی من هم مثلِ بهارنارنج‌ها احساسِ عطر و محصول و میوه می‌کنم در خودم. من هم مثلِ گل‌ها رنگ و طراوت دارم انگار. من از این سنخ آدمِ بهارم.

صائبِ عزیز در موردِ بهار تصویرِ ثابتی را بارها به زبان‌های مختلفی مثلِ این‌که «تا در ایّامِ خزان از زردرویی وارَهی/ در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را»، سروده و تمثیل کرده. بارها گفته در بهار باید کار را یک‌سره کرد و این بهار است که تکلیفِ خزانِ آدم را مشخص می‌کند و چه‌قدر هم راست گفته حقیقتاً. چون حیات -هم‌اینی که ما علی‌رغمِ هبوط- در آن به‌سر می‌بریم، یک‌جور «بهار» است برای خودش. بهاری که در آن باید تکلیفِ خزانی یا بهاری‌بودنِ نهایی و غایی‌مان را مشخص و معلوم کنیم. بهاری که با سرعتِ هرچه‌ تمام‌تر در حالِ گذر و رفتن است. یک تصویری هم دارد فاضل نظری در یکی از شعرهایش که شاید موصلِ هم‌این معنا باشد به نحوی. پایانِ این مطلبم غزلِ فاضل باشد و این‌که الحمدلله لجمیعِ نعمه و از آن جمله هم‌این حیات و بهار و عُمر و فرصتی که هرچند کوتاه است و در گذار، امّا مغتنم است و مستوفی برای آن‌که بخواهد بهره‌اش را ببرد که «تو» بخواه از آن شمار باشم و باشیم...

تصوّر کن بهاری را که از دستِ تو خواهد رفت
خَمِ گیسوی یاری را که از دستِ تو خواهد رفت

شبی در پیچِ زلفِ موج در موجت تماشا کن
نسیمِ بی‌قراری را که از دستِ تو خواهد رفت

مزن تیرِ خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دستِ تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه‌ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دستِ تو خواهد رفت!

به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به «حلق» آویز داری را که از دستِ تو خواهد رفت

|فاضل نظری|

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«روشن‌فکری» در جامعه‌ی ما تقریباً بارِ مفهومی-معناییِ اصلی و اولیه‌اش را از دست داده و به تعبیری از آن چیزی که در حقیقتِ امر بوده و می‌بایست که باشد، فاصله گرفته است. روشن‌فکری به مفهومِ انبیائیِ کلمه -که اصلی‌ترین معنای آن هم هست- یعنی نوری از جنسِ اندیشه بر تاریکیِ فکریِ یک جامعه تاباندن یا آن‌گونه که دکترعمادِ افروغ گفته‌اند: «زبانِ بی‌زبان‌ها» و «مدافعِ حقوقِ حقیقیِ مردُم»‌ بودن.

ما مسلمانان به عنوانِ یکی از جمعیاتِ خداپرست و الهی‌گرای عالَم معتقدیم که قاطبه‌ی انبیاءِ الهی حتماً کاری روشن‌فکرانه انجام داده‌اند و برترین روشن‌فکرِ از جمعیتِ انبیاءِ الهی هم پیام‌برِ عزیزِ اسلام -حضرتِ محمّدِ مصطفی (ص)- بوده‌اند. پس روشن‌فکری -آن‌گونه که من فکر می‌کنم- کسوتی‌ست بر قامتِ جهان‌بینیِ یک اهلِ اندیشه که با به قولِ دکترافروغ «خدازُدایی» در تناقضِ ذاتی‌ست. روشن‌فکر نمی‌تواند خداگرا نباشد، چون روشن‌فکری بی‌خداگرایی چیزی جز انکارِ حقیقت نیست و انکارِ حقیقت اصلی‌ترین دشمنِ روشن‌فکری‌ست و منکرِ حقیقت در مقابلِ روشن‌فکر قرار دارد.

کسی که خداگرا باشد نمی‌تواند در قضاوت‌ها در پیِ انصاف و عدالت نباشد و گوش‌هایی شنوا و چشمانی بینا در مقابلِ حرف‌های بیان‌نشده و مسائلِ جدید نداشته باشد. به این دلیل که ممکن است او در تشخیص دچارِ اشتباه شده باشد و سخنی که بر او وارد می‌شود حقیقتِ جدیدی را نشان بدهد و او را از اشتباه برهاند. پس روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- هم می‌گوید و هم می‌شنود. روشن‌فکر کسی‌ست که با حقیقت و صداقت و آرامش و انصاف در ستیزه نیست. او مهربانانه به عالَم می‌نگرد تا متصفِ به صفاتِ خداوندیِ خویش باشد، نه شقاوت‌مندانه و ددمنشانه -آن‌گونه که شیطان- نماد و نماینده‌ی آن است.

ملموس‌‌تر اگر بخواهم این مفهوم را تشریح کنم باید بگویم روشن‌فکر در یک فضای ذهنیِ «چالشی-انتقادی» قرار دارد نسبت به خرافات، هنجارها و سنت‌های غلط؛ به این دلیلِ اصلی که او تشنه‌ی حقیقت است و در پیِ دست‌یابی به حقایقِ امور. از این رو روشن‌فکر با ظلمت‌ها ستیزه می‌کند تا به نورِ بیش‌تری دست پیدا کند و تا گره‌های کور را بتواند باز کند. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- اهلِ ایجادِ گره‌های کور نیست و سعی می‌کند باعثِ تخفیفِ نور و به تبعِ آن تقویتِ ظُلَم نباشد.

فیفا در قواعدِ داوری (در مبحثِ خطاها) انواعِ گوناگونی از خطا یا بازیِ خطرناک را برمی‌شمرد که کفِ آن بعضی از انواعِ چلنج است و سقفِ آن شاید «میکینگ آن‌اسپورتینگ جسچر». از این مثال می‌خواهم استفاده کنم و بگویم کارِ روشن‌فکر نوعی از چلنج است که نه تنها به خطا نمی‌انجامد، بل‌که به «نتیجه‌ی به‌تر» می‌انجامد. یعنی «چالش» هدفِ روشن‌فکر نیست، بل‌که ابزارِ اوست برای نیلِ به حقیقت. از این رو روشن‌‌فکر نمی‌تواند دچارِ ماکیاولیسمِ اندیشه هم باشد. یعنی حتا اهدافِ خداگرایانه و نیک‌اندیشانه‌ی او، باعثِ این نمی‌شوند که بخواهد از «هر» طریق و وسیله‌ای به اهدافش برسد. روشن‌فکر در انتخابِ مسیرِ رسیدن به حقیقت، اهلِ وسواس و دقت و خداگونه‌گی‌ست و آن‌گونه که امیرالمؤمنین فرموده‌اند «دین» و «تقوا» موانعِ او برای استفاده از «دهاء» و «حیله»اند.

امّا «روشن‌فکر» معصوم هم نیست. یعنی اشتباه می‌کند و اساساً وجودِ اشتباه در یک کارِ تشخیصی امرِ‌ی‌ست پذیرفته‌شده و بدیهی. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- خودش هم می‌داند که ممکن است اشتباه کند و از این جهت دگم نیست. روشن‌فکر حتماً اندیشه‌ای استوار دارد؛ چون معتقدات، اصول و گزاره‌هایش را از فیلترهای بس‌یار سخت‌گیرانه‌ای گذرانده و با «اندیشه» به اصولش رسیده؛ امّا این استواریِ اندیشه باعثِ این نیست که اگر سخنِ درست‌تری بشنود نپذیرد و به انکارِ حقیقت یا اضلِّ از آن «منازعه»‌ بپردازد.

حسبِ این‌که «روشن‌فکر معصوم نیست» ما هم باید با نظریاتِ او در این قالب مواجهه کنیم. نه این‌که انتظار داشته باشیم او مثلِ یک امامِ معصوم یا پیام‌برِ الهی «هرچه» می‌گوید و می‌نویسد درست باشد و منطبق بر حق و حقیقت. البته باید از او انتظارِ حقیقت‌گویی داشت امّا اگر خلافِ آن اتفاق افتاد، نباید بگوییم او مرتد است یا به قهقرا رفته و به این وسیله به تخریبِ وجهه‌ی روشن‌فکریِ او بپردازیم. در چنین حالتی ما یا خودمان هم اهلِ اندیشه و روشن‌فکری هستیم و نظرمان را در ردِّ نظرِ او بیان می‌کنیم و یا این‌که روشن‌فکر نیستیم و از نظریاتِ روشن‌فکرِ دیگری در ردِّ نظرِ او استفاده می‌کنیم. یعنی به‌ترین برخورد با نظرِ اشتباهِ یک روشن‌فکر، برخوردِ روشن‌فکرانه‌ست. برخوردِ روشن‌فکرانه هم یعنی در هم‌آن فضای روشن‌فکری‌ پاسخِ یک نظرِ غلط را دادن یا با یک نظرِ درست هم‌سو شدن. برخوردِ روشن‌فکری قهری و سلبی نیست، بل‌که عالمانه و موجبانه‌ست.

امّا روشن‌فکریِ غلطی که در جامعه‌ی ما -خاصّه در این سال‌ها- رواج و رونق پیدا کرده بیش‌تر یک‌جور ماکیاولیسم و روحیه‌ی اعتراض است. درواقع در این گونه‌ی مجعول و مغلوطِ روشن‌فکری، هدفِ «روشن‌فکرِ جاعل» هم‌واره وسیله‌ها هستند. یعنی او «برای اعتراض» است که اعتراض می‌کند نه برای رسیدن به حقیقت. اگر مناقشه، چالش یا مخالفتی با یک مسئله‌ای می‌کند لزوماً در پیِ بازشدنِ گره‌ها نیست، بل‌که حتا در بس‌یاری از موارد او دنبالِ ایجادِ گره‌های کور هم هست و چه بسا «مناقشه بماهو مناقشه» برای او موضوعیت داشته باشد.

در جهانی که خداپرستی و معنویت مسئله‌ی اصلیِ انسان‌ها نیست، خدازُدایانه روشن‌فکری کردن هم می‌شود «روشن‌فکری». یعنی مسیحیانِ عالَم مادامی که دین را ابزاری برای اداء و انجامِ تشریفاتِ تدفین و تزویج بدانند و تمسّک‌شان به کتابِ الهی‌شان یک‌شنبه به یک‌شنبه و پیش از غذاخوردن فقط بخواهد باشد، امیدی نمی‌توان به روشن‌فکری‌شان داشت. مگر استثنائاتی که گاهی ظهور می‌کنند. البته این بیم برای ما مسلمانان هم هست. یعنی ما هم مادامی که دین را محدودِ به ماه‌های محرّم و رمضان، مسجد و اعیاد و مناسکِ اسلامی بدانیم و رجوع‌مان به قرآن و نهج‌البلاغه رجوعی عالمانه و اندیش‌مندانه نباشد، گرفتارِ هم‌این بلایا خواهیم بود. خداگرایی یک امرِ پرورشی، تربیتی و تمرینی‌ست. یعنی انسان هرچه کم‌تر در فضای خداگرایانه تنفّس کند، احتمالِ این‌که خداگرایی هم از یادش برود بیش‌تر است. مخصوصاً که الآن ارتباطاتِ جهانی هم بس‌یار سهل شده‌اند و «سرعت» جایش را به دقت داده و جهانِ جدید انسان‌ها را نه تنها وادارِ به تعمق و دقتِ در امورِ نمی‌کند، بل‌که از آن‌ها می‌خواهد سطحی و گذرا با مسائلِ پیرامون‌شان موجهه کنند. گویی آرامش‌داشتن و تحلیلِ مسائل امرِ مذمومی باشد و برعکس، تحلیل‌نکردن و سطحی‌نگری صواب.

جهانِ نیچه‌ای (به عنوانِ یکی از مظاهرِ برجسته‌ی روشن‌فکریِ خدازدایانه) انسان را به سمتِ برنتابیدنِ حقیقت سوق می‌دهد و از او می‌خواهد الهیات را فراموش کند و جهان را خاکستری ببیند و برای آن برنامه‌ریزی کند. ثروت و قدرتِ جهان هم به کمکِ مبلغانِ این دیدگاه می‌آیند و چون خداگرا نیستند، به راحتی می‌توانند «از هر روشی» دینِ خدافراموشانه‌شان را ترویج کنند در جهان. فیلم‌ها، کتاب‌ها، تصویرها و جوایزِ هنری و غیرِهنری به راحتی تحتِ سلطه‌ی این دیدگاه قرار می‌گیرند و انسانِ تربیت‌نشده‌ی آماده‌ی پذیرشِ هر امرِ جدید را، جذبِ خودشان می‌کنند. کم‌کم روشن‌فکرهای مجعول زیاد می‌شوند و روشن‌فکری می‌شود امری دمِ دستی و در سطحِ نازل که از هر بازی‌گر و بقّالی هم برمی‌آید. قصدِ بنده البته توهین به مشاغلِ محترمِ «بازی‌گری» و «بقّالی» نیست، بل‌که از تفاوتِ روشن‌فکری با این مشاغل صحبت می‌کنم.

اخیراً در صفحه‌ی گوگلِ یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی، خبری راجع‌به سلام‌رساندنِ شخصیتِ اصلیِ فیلمِ «دیکتاتور» به آقای احمدی‌نژاد خواندم+. با کمی جست‌وجو متوجه شدم اخیراً فیلمی انگلیسی با عنوانِ «دیکتاتور» ساخته شده که ظاهراً علیهِ معمر قذافی‌ست امّا در لفافه می‌خواهد به زعمِ خودش دیکتاتورهای بزرگِ جهان را هم به سخره بگیرد. از جمله کارهای تبلیغاتیِ این فیلم سایتِ هفت‌زبانه‌ی آن است و این‌که یکی از زبان‌های سایت فارسی‌ست و هم بخشِ لینک‌های سایت که به سایتِ رئیس‌جمهورِ ایران لینک داده و مسائلی از این دست که چون فیلم را ندیده‌ام اطلاعاتِ بیش‌تری هم راجع‌به آن ندارم.

امّا فارغ از خودِ فیلم، برایم خیلی جالب است که یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی که ادعای تسلط به چندزبانِ زنده‌ی دنیا را دارد و خودش را خیلی «جدید» می‌پندارد و در جشن‌واره‌های خارجی (در قامتِ شرکت‌کننده یا داور) شرکت می‌کند و حرف‌های بعضاً سیاسی هم می‌زند، چه‌طور به این حدِّ از سیاه‌اندیشی می‌رسد که رئیس‌جمهورِ کشورش و به یک معنا کشورش را دیکتاتور می‌داند و خودش را روشن‌فکر و در مقابل نسبت به امریکا خاضع و خاشع است و عاشقِ بی‌حجابی و در عینِ حال فرت و فرت در ایران فیلم بازی می‌کند و پول به جیب می‌زند. صدرحمت به شهره آغداشلوها که اصلاً این‌جا نیستند و ادعایی هم ندارند در این زمینه و ظاهر و باطن‌شان یکی‌ست!

تکلیفِ قذافی هم روشن است. او یک آدمِ هوس‌بازِ متوهّمِ اتفاقاً دوستِ غرب بود که هیچ ربطی به اسلام هم نداشت. قذافی نماینده‌ی اسلام نبود؛ بل‌که دقیقاً مثلِ القاعده و بن‌لادن ابزارِ دستِ غرب برای نشان‌دادنِ چهره‌ای بنیادگرا و تروریست از «مسلمان» در جهان بود. امریکا و صهیونیزم -دقیقاً به این دلیل که- در یک فضای روشن‌فکریِ حقیقی و مناظره‌گونه حرفی مقابلِ تفکرِ اسلامی و متفکرانِ مسلمان نداشته و ندارند و نخواهند داشت، شروع کردند به تخریبِ چهره و وجهه‌ی اسلام در جهان از طریقِ بولدساختنِ دست‌ساخته‌های‌شان یا تمرکز روی بعضی مواردِ تبلیغاتی که می‌توانست در جهان چهره‌ی اسلام را مخدوش جلوه بدهد.+

متأسفانه باید اذعان داشت که در این زمینه موفق هم بوده‌اند تا حدودِ زیادی. یعنی از دو وجه به نتایجِ موردِ نظرشان رسیده‌اند. یکی این‌که توانسته‌اند از طریقِ سلطه‌ی رسانه‌ای‌شان جهان را در الکلِ یک «غفلتِ مدرن» نگه دارند و دوم هم این‌که توانسته‌اند تا حدودِ زیادی جهان‌بینیِ خدازدایانه‌‌ی ماکیاولیستی‌شان را هم ترویج کنند در جهان. امریکا و صهیونیزم و به معنای عام‌تر «غرب»، از طرقِ مختلفی از جمله سوءاستفاده از قدرتِ نظامی و ایجادِ رعب در کشورهای کم‌قوت و تهدیدِ آن‌ها به اتحاد و به تبعِ آن بزرگ‌ترکردنِ دامنه‌ی قدرت‌شان، پیش‌رفت‌های تکنولوژیک و صدورِ فرهنگ‌شان از طریقِ صادراتِ محصولاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، تبلیغاتِ رسانه‌ای از طریقِ شبکه‌های ماه‌واره‌ای، فیلم‌ها، ویدئوموسیقی‌ها و اینترنت و تحتِ تحریم و انزوا قراردادنِ تفکراتِ مخالف‌ و هم ترویجِ فحشاء توانسته‌اند جهان‌بینی‌ِ کورشان را در جهان منتشر کنند. تا جایی که این‌روزها هر بچه‌ی پشت لب سبزشده و نابالغی هم به معنویات و خداگرایی نقد دارد و هر بی‌اندیشه‌ای به راحتی به خودش اجازه می‌دهد راجع‌به مسائلِ اندیشه‌ایِ اسلامی و الهی نظر بدهد.

درواقع کاری که امریکا و صهیونیزم خیلی برای تحققِ آن تلاش کردند و تاحدودی موفق هم بوده‌اند، «بی‌اصالت‌کردنِ اصول» و «اصالت‌بخشیدن به فروع و حواشی» بوده است. هرگوشه‌ی این جهان و جهان‌بینی را که نگاه کنید می‌بینید این دو اتفاق رُخ داده و برای آن تلاش شده. مثلاً ترویجِ «هم‌جنس‌گرایی» که در این چندساله خیلی روی آن مانور داده‌اند کشورهای غربی را ببینید. «اصل» این بوده و هست که انسان‌ها باید از جنسیت‌های متفاوت به‌هم سکینه و آرامش پیدا کنند، آن هم از راهِ سالم و درستش. امّا غرب می‌آید روی چیزی جز از آن سرمایه‌گذاری می‌کند و یکی پس از دیگری خطوطِ قرمز را درمی‌نوردد و هتّاکی‌اش را تبدیل به قانون و قاعده می‌کند. پارسال شبکه‌ی تلویزیونیِ «بی‌.بی‌.سی. فارسی» اخبارش را برای چنددقیقه قطع کرد تا سخنرانیِ اوباما –رئیس‌جمهورِ امریکا- راجع‌به برداشته‌شدنِ منعِ ازدواجِ هم‌جنس‌گرایان در ارتشِ امریکا را به صورتِ زنده پخش و ترجمه‌ی هم‌زمان کند. یا هم‌این رئیس‌جمهورِ امریکا -که خیلی‌ از خودروشن‌فکرپندارهای جهان و حتا کشورمان او را نمادِ پرستیژ و روشن‌فکری و صلح و حقوقِ بشر می‌دانند- اخیراً برای تبلیغاتِ دوره‌ی دومِ ریاست‌جمهوری‌اش باز از حقوقِ هم‌جنس‌گراها صحبت کرده؛ تا جایی که یک نشریه‌ی معروفِ امریکایی او را «اولین رئیس‌جمهورِ هم‌جنس‌بازِ تاریخِ امریکا» خواند!

در ذیلِ هم‌این دیدگاه «فشن» می‌آید و می‌نشیند جای «لباس» به معنای پوششِ کلمه تا مزون‌ها و کمپانی‌ها که اغلب صاحبانی مشترک و محدود هم دارند تأمین شوند و هم روحیه‌ی مصرف‌گرایی یا مصرف‌زده‌گی تبدیل به یک خُلق یا عادت شود برای مردمِ جهان. «برند» و «مارک» هم به هم‌این ترتیب می‌آیند و «فست‌فود» هم بدل از «طعام» و نوشیدنی‌های گازدار و طعم‌دار و اثردار(!) هم می‌آیند. به هرکدامِ از این‌ها که با دقت نگاه کنید می‌بینید که در اکثرِ آن‌ها «نیازِ اصلی» و درواقع «رفعِ احتیاج» جایش را به تنوع‌طلبی و زیاده‌خواهی و مصرف‌زده‌گی داده است. یعنی یک امرِ اصلی، فرعی شده و یک فرعْ تبدیلِ به اصل شده.

پی‌روِ هم‌این دیدگاه امریکا با همه‌ی شرارت‌هایش در جهان و همه‌ی استکباری که در لشکرکشی‌های فراوانش و کُشت و کشتارش در گوشه‌گوشه‌ی جهان انجام داده است، می‌شود مهدِ دموکراسی و آزادی و حقوق‌ِ بشر و صلح. از آن سو کشوری مثلِ ایران که زیرِ بارِ این‌همه تحریم‌ها و تهدیدها توانسته مقاومت کند و به فضلِ خدا و به برکتِ خونِ شهدایش و غیرتِ مردمش ایستاده است می‌شود «محورِ شرارت» و «دولتِ سرکش» و حامیِ تروریزم و خزعبلاتی از این سنخ.

امریکا هواپیمای مسافربریِ ایران را با ناوِ جنگی‌اش در روزِ روشن با خاک یک‌سان می‌کند و آن‌وقت ایران می‌شود حامیِ ترور! امریکا به بهانه‌ی دست‌گیریِ صدام و کشفِ سلاح‌های خطرناکِ او که روزی خود یا هم‌پیمانانِ او به صدام فروخته‌اند، لشکرش را گسیل می‌کند به عراق و تا می‌تواند غارت می‌کند و امنیتِ منطقه را به‌هم می‌زند و انواع و اقسامِ تجاوز و تعرضات را انجام می‌دهد، امّا اوباما جایزه‌ی صلحِ نوبل می‌گیرد!

امریکا نیروهایش را می‌برد افغانستان و آن‌جا هم تا می‌تواند به بهانه‌ی مقابله با القاعده و یافتنِ بن‌لادن هر جنایتی که دلش می‌خواهد مرتکب می‌شود و در نهایت جوری وانمود می‌کند که انگار فرشته‌ی نجاتِ افغانستان بوده. انگار کسی نمی‌داند که تروریست‌های بین‌المللی از کجا فرمان می‌گیرند و بن‌لادن بازی‌گرِ شماره‌ی چندِ امریکا بوده!

این است قصّه‌ی پُرغصه‌ و از جهتی مضحکِ جهانِ ما. هرچه بیش‌تر دچارِ ظلمتِ فکری باشی، روشن‌فکرتری و هرچه بیش‌تر بتوانی اصلیات را فرعی و فرعیات را اصلی کنی، به‌روزتر و آزاداندیش‌تری! گویی انسان‌ها یادشان رفته که آسمانی هم هست و مشروعیت‌شان را از آن باید بگیرند نه از زمینِ زیرِ پای‌شان! درست طبقِ فرمایشاتِ ائمه‌ی این دین یعنی نیچه و ماکیاولی!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه:

پیش‌تر راجع‌به برنامه‌ی تلویزیونیِ «پارکِ ملّت» مطالبی را نوشته‌ام. (+،+،+) این برنامه یکی از برنامه‌های به اصطلاح ترکیبیِ تلویزیون بوده که در گروهِ اجتماعیِ شبکه‌ی اوّلِ سیما به مدتِ 8ماه در سالِ 90 پخش ‌می‌شده است. تهیه‌کننده و مجریِ این برنامه‌ی شبانه، جنابِ محمّدرضا شهیدی‌فرد بوده‌اند. ایشان فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی کارگردانی از دانش‌گاهِ تهران است. او پیش‌تر از پارکِ ملّت، سابقه‌ی اجرا و برنامه‌سازی در صداوسیمای مرکزِ خراسان، رادیوهای مختلفِ سراسری و تلویزیون را داشته است. برنامه‌های او اغلب موفق به معنای واقعیِ کلمه بوده‌اند. یعنی مخاطبانِ اصلیِ برنامه‌های او که مردم هستند، در اکثرِ موارد با او و برنامه‌اش ایاغ شده‌اند و زلف گره زده‌اند و او همیشه جزءِ برنامه‌سازانِ خوش‌مخاطبِ این سال‌های تلویزیون بوده. علاوه بر این‌ها، او و گروه‌ش همیشه نوآوری‌ها و فتوحاتی هم در زمینه‌های فنّی و محتوایی داشته‌اند. در زمینه‌ی ساختِ فتوکلیپ، ویدئوگرافیک، مستندسازی، شکل و شیوه‌ی اجرا و غیره، او همیشه پیش‌تاز و نوآور بوده و باقیِ برنامه‌سازان معمولاً بعد از او به سراغِ تجربه‌شده‌های او رفته‌اند.

بیانِ مسئله:

برنامه‌ی پارکِ ملّت که آخرین برنامه‌ی تلویزیونیِ این تهیه‌کننده-مجری بوده است، به دلایلی که هیچ‌گاه از سوی مسئولین به صورتِ قطعی برای مخاطبان روشن نشده، قبل از این‌که به سرانجام برسد قطع و درواقع تعطیل شد. یعنی یکی از شب‌های اسفندماهِ سالِ 90، آقای شهیدی‌فرد بعد از بسم‌الله و سلام و احوالِ اولِ برنامه اعلام کردند که این آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت است؛ درحالی‌که در برنامه‌ی شبِ قبل او نویدِ تغییراتی در برنامه -به سمتِ به‌ترشدن- را در سالِ جدید (91) به مخاطبانش داده بود و حرفی از تعطیلی و این‌ها نبود. این یعنی ایشان -که خود استخدامِ رسمیِ صداوسیماست- و بیش‌ از 20 سال است که با این سازمان هم‌کاری دارد و علاوه بر اجرا، تهیه‌کننده‌گیِ این برنامه را هم به عهده داشته، تا یک‌شب قبل از تعطیلی اطلاعی از این تصمیم نداشته و این دستور در فاصله‌ی کم‌تر از 24ساعت صادر و اجرا شده!

این مقدّمه و شرحِ همه‌ی آن‌چیزی بوده که ما (مخاطبان) به صورتِ قطعی و علنی مشاهده کرده‌ و می‌دانیم. این‌که عللِ اتخاذِ این تصمیم چه بوده و نبوده را ما نمی‌دانیم، چون کسی از مسئولین تابه‌حال به صورتِ رسمی اعلام نکرده است. خودِ ایشان هم اهلِ مصاحبه نیستند زیاد و صحبتی در این مورد تابه‌حال نکرده‌اند. حدس و گمان‌های در این زمینه را هم در مطالبِ قبلی‌ام به‌طورِ مفصّل نوشته‌ام. امّا حالا آن چیزی که مسئله‌ی «اهم» تلقّی می‌شود برایم، چه‌راییِ این تعطیلی و علت‌‌های آن نیست، بل‌که برای بنده به عنوانِ یک مخاطب، مدافع و مبلّغِ جدّیِ این برنامه، مهم‌ترین چیز فقدانِ این برنامه و برنامه‌سازِ خوش‌کارنامه در بینِ برنامه‌ها و برنامه‌سازهای سیما و احساسِ کم‌بودی‌ست که می‌کنم. در راستای این احساسِ فقدان و البته نیاز، می‌خواهم تمامِ تلاشم را بکنم که این برنامه و برنامه‌ساز دوباره به صفحه‌ی تلویزیون برگردند. برای این تلاش هم حجج و ادلّه‌ای دارم که در ادامه عرض خواهم کرد.

علّت‌های ایجابی:

یک) پارکِ ملّت از معدود برنامه‌های پیش‌تولیددارِ سیما بوده و مستندهای فراوانی از طریقِ آن پخش می‌شده. درواقع آقای شهیدی‌فرد در قامتِ یک تهیه‌کننده یا برنامه‌ساز، یک‌جور کارآفرینی در برنامه‌اش مرتکب شده بود. او با بعضی از مستندسازان قرارهایی داشت و حسبِ آن قرار یا قراردادها به آن‌ها سفارشِ ساختِ مستندهایی برای برنامه می‌داد. در عینِ حال او قراردادِ دیگری با صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران هم داشته و طبقِ آن قرارداد عوضِ محتوایی که تولید می‌کرده است مبالغی را مثلِ همه‌ی برنامه‌سازها دریافت می‌کرده. از قِبَلِ آن مبالغ حق‌الزّحمه‌ی مستندسازان را به آن‌ها پرداخت می‌کرده و درواقع با این‌گردشِ مالی او یک واسطه‌ی اقتصادی محسوب می‌شده و پارکِ ملت به نوعی یک بنگاهِ اقتصادیِ فرهنگی-هنری هم بوده است. نکته‌ی مهم در این مورد این است که دیگربرنامه‌سازانِ برنامه‌های ترکیبیِ تلویزیون هم قراردادِ مشابهی با رسانه‌ی ملّی امضاء کرده و می‌کنند امّا خودشان کم‌تر قرارداد می‌بندند. خاصّه با مستندسازان. یعنی کم‌تر و در بعضی موارد اصلاً پیش‌تولید ندارند و خیلی اوقات در حینِ پخشِ برنامه هم چیزِ تولیدیِ قابلِ توجهی ندارند و آن پول عمدتاً صرفِ هزینه‌های جاریِ برنامه‌سازی‌شان می‌شود. شهیدی‌فرد با این‌کار سه حُسن مرتکب می‌شده. یکی تولیدِ محتوا و درواقع تألیفِ فرهنگی-هنری، دودیگر جریان‌بخشیدن به چرخه‌ی اقتصادی و سه استفاده از پتانسیل‌ها و استعدادهای موجود امّا بلااستفاده‌ی جامعه‌ی هنری. در واقع کارِ او به نوعی ایجادِ شغل هم بوده.

دو) پارکِ ملّت از ابتدا نگاهی امیدوار، اخلاق‌گرا و آسیب‌شناسانه به مسائلِ اجتماعی را پی گرفت و عمده‌ی قسمت‌هایش به این مسائل معطوف شد. پارکِ ملّت آسیب‌ها را فقط شناسایی و مطرح نمی‌کرد، بل‌که راه‌کار هم ارائه می‌داد و درواقع اگر دردی را احساس و بیان می‌کرد، بلافاصله درباره‌ی راه و روشِ درمانِ آن درد هم مباحثی را مطرح می‌کرد. برنامه‌ی پارکِ ملت تلاشِ بس‌یاری برای احیاءِ فضای تلائم، آرامش، برادری و هم‌دلی در جامعه داشت. این برنامه حتا برای شادی‌های مردم -از هر سنّ و سالی- هم فکر کرده بود و هم‌واره مبلّغِ روحیّاتِ شاد، امیدوار، باطراوت و البته فکور و منطقی و اخلاقی بود. این برای جامعه‌ی ایران که مشقّات و مشکلاتِ فراوانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را لمس و تجربه می‌کند خیلی مفید و بااهمیت و مغتنم است. از این نظر هم وجودِ پارکِ ملت موجبِ فایده و نفع بود.

سه) پارکِ ملّت با کیفیتِ بالای محتوایش و هم‌این نگره‌های اخلاقی‌ای که در موردِ دوم عرض شد، توانسته بود بس‌یاری از مخاطبانِ قهرکرده با تلویزیون را دوباره به رسانه‌ی ملّی برگرداند و درواقع یک‌جور محفلِ آشتی‌کنان محسوب می‌شد برای صداوسیما.

چهار) پارکِ ملّت به علتِ ایجادِ فضای محترم، متشخص، منطقی، غیرِبه‌فرموده و اخلاقی‌ در گفت‌وگوهایش (از ناحیه‌ی مجری‌اش) موردِ اقبالِ خواص قرار گرفت و باعث شد بس‌یاری از اساتید، کارشناسان، متخصصین و هنرمندانی که در این چندساله‌ی اخیر به دلائلی با صداوسیما و برنامه‌هایش قهر کرده بودند دوباره به این رسانه اعتماد کنند و بیایند در آنتنِ زنده‌ی رسانه‌ی ملّی با مردم صحبتِ چهره‌به‌چهره کنند. این اتفاقِ مبارک خود زمینه‌سازِ اعتماد و حضورِ بس‌یاری دیگر از هنرمندان و اهالیِ فرهنگ در این برنامه شد و هم این‌که این برنامه را در بینِ عامّه‌ی مردم عزیزتر و قابلِ توجه‌تر کرد و درواقع مخاطبِ تلویزیون و شبکه‌ی اولِ سیما را افزایش داد.

دلایلِ سلبی:

یک) واقعیتِ امر این است که ما در جهان و جامعه‌ای زنده‌گی می‌کنیم که مشکلاتِ فراوانِ فرهنگی گریبان‌گیرِ ما و مردمِ ماست. بعضی از این مشکلات ناشی از وضعِ معایش و اقتصادِ ماست، بعضی دیگر ناشی از جمعیتِ زیاد و بعضی دیگر ناشی از گسل‌های اعتقادی و قومی و مقدارِ فراوانی هم ناشی از تبلیغاتِ سوء و هجمه و هزینه‌های دشمنانِ این کشور و انقلاب و نظام. در این موردِ آخری سرمایه‌گذاری‌های فراوانی در جهان شده و رسانه‌های کشورهای مخالفِ عزت و استقلالِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، تلاشِ بس‌یاری می‌کنند برای جذبِ مخاطب به هر نحو و قیمتی و هم‌آن‌جوری که امیرالمؤمنین فرموده‌اند وقتی که تقوا نباشد خیلی کارها می‌شود کرد و در کانتکست و قواره‌ی دنیایی موفق هم بود. شبکه‌هایی نظیرِ «بی.بی.سی. فارسی»، «من‌وتو» و «فارسی‌وان» که اغلب توسطِ انگلیس حمایت می‌شوند به شدت علیهِ فرهنگ، اخلاقیات، دین و تمامیتِ سیاسیِ ایران فعّال‌ند از این جمله‌اند.

بی‌.بی.سی. فارسی یک شبکه‌ی بی‌تبلیغِ بازرگانی‌ست که از طرفِ بی.بی.سی. جهانی ساپورتِ فنّی و از طرفِ دولتِ انگلیس ساپورتِ مالی می‌شود. اهمِّ فعالیتِ این شبکه پیرامون اخبار و تحلیل‌های سیاسی‌ای‌ست که در ایران کم‌تر به آن‌ها پرداخته می‌شود. در کنارِ این‌ها برنامه‌هایی هم در زمینه‌های فنّاوری، موسیقی، فرهنگ، اقتصاد و مسائلی از این دست دارد که بعضی‌شان برای ایجادِ اعتماد و دل‌بسته‌گی پخش می‌شوند و بعضی دیگر با نگاهِ نقد یا بعضاً تخریب و گاه حتا تغییرِ پارادایم‌های فرهنگی و اعتقادیِ مردم.

من‌وتو یک شبکه‌ی عام‌تر است (به لحاظِ محتوا) نسبت به بی‌.بی.سی. و نوعاً برنامه‌هایش جوری‌ست که بتواند مخاطبِ غیرِفرهیخته را جذبِ خودش بکند. هرچند که گاهی مخاطبانِ فرهیخته را هم توانسته جذبِ خودش و برنامه‌هایش بکند. به لحاظِ محتوا احتیاطِ کم‌تری نسبت به بی.بی.سی. در من‌وتو هست. یعنی برنامه‌های آن کمی عریان‌تر و غربی‌ترند و مستقیم‌تر فرهنگِ غربی را تبلیغ می‌کند.

فارسی‌وان هم یک شبکه‌ی صهیونیستیِ تمام‌عیار است که دقیقاً طبقِ پروتکل‌های یهود ساخته شده و جالب این است که صاحبِ اصلیِ این شبکه هم یک صهیونیستِ مشهورِ استرالیایی‌ست. فارسی‌وان تماماً سریال و فیلمِ دوبله‌شده پخش می‌کند و جامعه‌ی هدف‌ش بیش‌تر زنان، دختران و خانواده‌هاست. فارسی‌وان تمام‌قد تبلیغِ «روابط» است. آن هم روابطِ لاقید و متعدّیِ خطوطِ قرمز. فارسی‌وان یک‌جور پورنوی لفظی‌-محتوایی‌ست که فقط ظاهری بالنسبه موجّه دارد.

با این توضیحات وظیفه، اهمیت و نقشِ صداوسیما به عنوانِ تنها تلویزیونِ موجود در کشور کاملاً مشخص است. رسانه‌ی ملّی حالا نه‌تنها باید با خودِ ایده‌آل‌ش برای جذبِ مخاطب بجنگد که باید با حداقل سه‌شبکه‌ی فول‌امکاناتِ پُرمحتوای انگلیس و صهیونیزمِ جهانی که مخاطبانِ خاصِ خودشان را هم دارند بجنگد برای پس‌گرفتنِ مخاطبان‌ش. در چنین شرایطی است که پارکِ ملت می‌آید و اقشارِ فرهیخته و حتا عامّه‌ی مردم را جذبِ خودش می‌کند. آن هم نه با زلم‌زیمبوها و جینگیل‌مستون‌های مرسوم و نخ‌نمای بعضی از برنامه‌های سطحی‌ِ تلویزیون که از راهِ اعتمادسازی، فهم، منطق، استدلال، اخلاق و دین. پارکِ ملت گاهی کاملاً مستقیم در نقشِ یک عالِمِ رسانه‌ایِ دین‌محور مخاطبان‌ش را نصیحت می‌کرد، به وقت‌ش اگر لازم بود تشر می‌زد و انتقاد می‌کرد و در نهایت مثل و مقلّدِ از همه‌ی علمای بزرگ‌وارِ دین که احترام‌شان بر همه‌ی ما واجب است، راه‌نمایی می‌کرد و راه‌کار ارائه می‌داد. پارکِ ملّت توانسته بود مخاطبِ «پرگارِ» بی.بی.سی. که یکی از خاص‌ترین برنامه‌های آن شبکه‌ به لحاظِ محتواست را کم‌کم جذبِ مباحثِ خودش بکند. پارکِ ملت مغتنم‌ترین فرصتِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران برای سربلندکردنِ دوباره بینِ رقبای خارجی‌اش بود درجذبِ آن دسته از مخاطبانی که مدت‌هاست از آن روی برگردانده‌اند. از طرفی یک‌جور بیمه و ضمان هم محسوب می‌شد. یعنی باعثِ تقویتِ پی‌وندِ مخاطبانِ سست‌پی‌وندترِ با رسانه‌ی ملّی بود و بیمِ این‌که این عدّه ریزش کنند به سمتِ هات‌برد و یوتل‌ست و نایل‌ست را کاهش می‌داد.

دو) پارکِ ملّت به این دلیل که نگاهی صریح، صادق و انتقادی داشت به اشتباهاتِ دولت و مسئولین، معضلاتِ اجتماعی و هم به این دلیل که توانسته بود مشاهیر، اساتید و فرهیخته‌گانِ فرهنگی-هنریِ مطرودِ صداوسیما را به این رسانه بیاورد، یک‌جور نقشِ تسکینی هم داشت برای عدّه‌ای. به‌هرحال ما در این کشور اختلاف‎های سیاسی هم داریم و در دو-سه‌سالِ گذشته این اختلافات نمودِ بیش‌تری هم پیدا کرده‌اند. پارکِ ملّت با مطرح‌کردنِ بی‌سانسورِ واقعیات و عدمِ مصلحت‌سنجی‌های افراطی و اگزجره‌ی معمولِ صداوسیما توانسته بود نقشی سوپاپ‌گونه ایفاء کند و صدای اعتراضِ آن دسته از مردم که از بعضی مسائل ناراحت و ناراضی بودند و هستند هم باشد (که این علاوه‌ی بر انقلابی و آرمان‌گرابودن‌ش بوده است). این کارکرد یعنی ایجادِ آرامش در جامعه. بله، پارکِ ملّت گامِ بلندی بود در راستای وحدتِ ملّیِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران. زحمت‌کشانِ فرهنگِ این کشور آمدند در این برنامه و بی‌پیرایه و پرده دردِدل‌های‌شان را مطرح کردند و مجریِ محترمِ برنامه به قولِ خودش گاه عقب نشست و گاه کمی آمد جلو و هرجا موافق بود تعظیم و تواضع کرد و هرجا که جای مخالفت بود عوضِ 80میلیون ایرانی مخالفت‌ش را مطرح کرد و یک مناظره‌ی منطقیِ بااخلاقِ اسلامی را ارائه داد. پارکِ ملت خیلی در این زمینه موفق و عادل بود. آمدنِ کسانی چون سیّدمهدی شجاعی، هوشنگ مرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا امیرخانی، سیّدرضا میرکریمی، حسین معززی‌نیا، علی مطهری، عماد افروغ، دکترلاریجانی، دکترمسعود پزشکیان و مصطفی کواکبیان در کنارِ کسانی چون دکترغلام‌علی حدادعادل، مرتضی آقاتهرانی، زاکانی، حسین شریعت‌مداری (2بار)، مسعود ده‌نمکی، ابوالقاسم طالبی (2بار)، مهرداد بذرپاش، پرویزِ شیخ‌طادی (2بار) و جوادِ شمقدری در این برنامه گواهِ این اعتدال است.

نتیجه‌گیری:

به نظرِ من پارکِ ملت تحقیقاً به این دلایلی که عرض کردم (و هر آدمِ عاقلی هم می‌فهمد که چه‌قدر بااهمیت‌ند) باید دوباره به تلویزیون برگردد. تجربه نشان داده محمّدرضا شهیدی‌فرد یک شخصیتِ منحصر‌به‌فرد و متمایزی در برنامه‌سازی و اجراست و این تصورِ غلطی‌ست اگر مدیرانِ سازمانِ صداوسیما گمان کنند می‌توانند او را کپی، تقلید و تکرار کنند. ما باید بفهمیم که «فهم» و مهم‌تر از آن «خوش‌فهمی» یک مسئله‌ی مسری‌ای نیست که بتوان از او گرفت و به دیگری سرایت و انتقال داد. بزرگ‌ترین خصیصه‌ی جنابِ شهیدی‌فرد هم‌این فهم و خوش‌فهمیِ اوست و البته توانایی‌های بس‌یارِ فنّی و تخصصیِ‌اش که در خلالِ سال‌ها تجربه و تلاش به دست آمده‌اند.

هیچ حجتی بالاتر از تقویتِ روحیه‌ی وحدتِ ملی و احیاءِ اخلاقیات و جذبِ مخاطب برای مدیرانِ صداوسیما نباید وجود داشته باشد. این‌که آقای افروغ آمد در یک برنامه انتقادهایی کرد یا این‌که جنابِ شهیدی یک انتقادهای درون‌سازمانی‌ای در فلان جلسه مطرح کرد و از محملِ انتقادهای او انتقادهای احیاناً درست و غلطی هم مطرح شد، نمی‌تواند دلیلی برای به تعطیلی‌کشاندنِ این برنامه‌ی بس‌یار مفید باشد. اگر دکترافروغ یک‌بار آمد و انتقادات‌ش را گفت، آقای شریعت‌مداری هم دوبار آمد و نظریات‌ش را گفت. اگر حاتمی‌کیا و میرکریمی آمدند، ده‌نمکی و طالبی و شیخ‌طادی و نظیرهم نیز آمدند. نباید از انصاف و حق گذشت. تلویزیون متعلقِ به 80میلیون ایرانی‌ست. نمی‌شود فقط برای 40میلیون برنامه‌ ساخت و کارشناس آورد که!

یک پیش‌نهاد هم به دوست‌دارانِ پارکِ ملت و کسانی که وسع‌شان می‌رسد دارم:

سروش‌سیما مرکزِ عرضه‌ی برنامه‌های پخش‌شده از شبکه‌های صداوسیماست. اگر تاریخِ پخشِ برنامه‌ای را به آن بدهید، با صرفِ هزینه‌ی نه‌چندان زیادی تلفنی هم می‌توانید برنامه‌ی موردِ نظرتان را دریافت کنید. از هرکسی که دوست‌دارِ این برنامه‌ست و بیننده‌ی آن بوده یا هرکسی که تعلقاتی فرهنگی دارد و اهلِ کیف‌کردن‌های فرهنگی‌ست تقاضا می‌کنم مراجعه‌ی حضوری، تلفنی یا سایتی داشته باشد به مرکزِ سروش‌سیما و بخواهد که برنامه‌ی پارکِ ملت را برایش رایت کنند روی دی‌وی‌دی. بازه‌ی زمانی‌ای که پارکِ ملت پخش می‌شده از دهمِ مردادماهِ 1390 هست تا اواخرِ اسفندماهِ 90. پارکِ ملت به‌جز ایّامِ تعطیل، دهه‌ی اولِ محرّم و لیالیِ قدر، همه‌ی یک‌شنبه‌ تا چهارشنبه‌های این بازه پخش شده است.

از همه‌ی مخاطبانِ خاموش و روشنِ وب‌لاگم، از همه‌ی دوستان و اقوام و آشنایانم، از همه‌ی آن‌هایی که از منِ روسیاه یا قلمِ روسیاه‌ترم متنفر و منزجرند و هرکسی که به نوعی و طریقی ممکن است این مطلب را بخواند خواهش می‌کنم به هر طریقی که می‌تواند به برگشتنِ پارکِ ملت کمک کند. اگر از دست‌تان برمی‌آید و مسئولی را در گوشه‌ای از این مملکت یا در صداوسیما می‌شناسید بسم‌الله. این مطلب را پرینت یا ای‌میل کنید برای‌شان. اگر سایتی و وبلاگی و خبرگزاری‌ای دارید در بازنشرِ این مطلب کمک کنید یا خودتان به خواهشِ بنده مطلبی در این زمینه بنویسید و نظرتان را منعکس کنید (که قطعاً یک دست صدا ندارد). اگر حتا نظرتان مخالفِ بنده‌ست هم باز خوش‌حال می‌شوم بنویسید و با هم مباحثه‌ای داشته باشیم. اگر وسع‌تان می‌رسد و امکانش برای‌تان فراهم هست لطفاً در خریدنِ آرشیوِ پارکِ ملت از سروش‌سیما دریغ نفرمایید. سروش‌سیما وابسته به صداوسیماست و قطعاً میزانِ درخواست‌ها را انعکاس می‌دهد به مدیرانِ سازمان و من هم از این طرف سعی می‌کنم به گوشِ مسئولین برسانم که یک چنین فضایی را ایجاد کرده‌ایم و پیام‌ و خواسته‌مان چیست. اگر آقای شهیدی‌فرد را از نزدیک‌تر می‌شناسید و به او دست‌رسی دارید صدای خواهشِ مرا به او برسانید و بخواهید که او هم اگر صلاح است تلاشی کند برای این‌که دوباره هم‌سایه‌ی تلویزیونیِ ما بشود. خلاصه هرجور که می‌شود کمک کنید. البته اگر با حرف‌های بنده موافقید.

گفت: «بزرگ» اوست که بر خاکْ هم‌چو سایه‌ی ابر/ چنان رود که دلِ مور را نیازارد/ تو برخلافِ بَدان تخمِ نیک‌نامی کار/ که هرکس آن دِرُوَد در جهان که «می‌کارد» (صائب). شهیدی‌فرد بی‌شک یک تولیدکننده‌ی فرهنگی‌ست. در سالِ حمایت از کار و سرمایه و تولیدِ ملّی حیف است او را در تلویزیون‌مان نداشته باشیم. وظیفه‌ی ما مردم هم در قبالِ او و صداقت‌ش این است که بخواهیم او برای‌مان برنامه بسازد. تلویزیون متعلقِ به مخاطبان‌ش است نه مدیران‌ش.

---

مشخصاتِ ارتباطیِ مرکزِ سروش‌سیما:

تهران، خیابانِ شهیدناطقِ‌نوری، بینِ خیابان‌های پاسداران و قبا، مجمعِ بوستانِ کتاب، واحدِ سروش‌سیما. تلفن: 22881860 (ده‌خط یعنی احتمالاً الی 70) | ای‌میل: info@soroush-media.tv | سایت: www.soroush-media.tv یا www.iransima.ir

---

نوتِ نویسنده‌ی مطرحِ انقلاب -رضا امیرخانی- بر مطلبی که در سوگِ تعطیلیِ پارکِ ملّت نوشته شد.

بازتابِ حضورِ رضا امیرخانی در برنامه‌ی پارکِ ملت در فضای اینترنت.

داون‌لودِ ویدئوی آخرین سلامِ شهیدی‌فرد در آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت که تلخی‌اش را با شیرینی پاسخ داد!

تماشای هم‌این ویدئو در یوتوب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم به رسمِ مکدّرانِ این روزگار، نه «بسم‌الله» داشته باشد نامه‌ام نه «سلام»؛ امّا با خودم گفتم این هم دور از شعورِ مسلمانی‌ست و هم دونِ شأنِ انسانی. پس: بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم، سلام...

چهارسالِ پیش بود؛ کارتُن «شکارچیانِ اژدها» [ِDragon Hunters] از شبکه‌ی دو پخش می‌شد. اتفاقا بهار بود و در بعدازظهرِ یکی از روزها تصادفاً شبکه‌ی دو را ‌می‌دیدم و محتوای دیالوگ‌های آن کارتُن توجه‌م را به خودش جلب کرده بود. وحید یامین‌پور یادم داده بود که در این‌جور مواقع (که چیزِ مشکوک یا عجیبی می‌بینم) قبل از هرچیز تاریخ و ساعت و شبکه را یادداشت کنم تا بشود از آرشیوِ سازمان یا سروش‌‌سیما آن برنامه را به عنوانِ مدرک تهیه کرد. 5 خردادِ 87 دیالوگ‌های کارتُنِ صهیونیستیِ زرسالارانه‌ی شکارچیانِ اژدها را دیدم و کم از یک هفته بعد دی‌وی‌دیِ برنامه‌کودکِ آن روز را از سروش تهیه کردم و دوروزِ بعدش من و مصطفی حوالیِ پاستور داشتیم دنبالِ ساختمانِ «شورای نظارت بر صداوسیما» می‌گشتیم و یک عالَم دردِدل بُرده بودیم تا بشنوند شاید. هم‌آن روزها بودند دوستانی که می‌گفتند تلاش‌تان بی‌هوده‌ست و این صداوسیما را دیگر نمی‌شود کاری کرد و صهیونیزم تا مغزِ استخوان‌ش رسوخ کرده و دل‌تان خوش است و... امّا سفارشِ اسلام چیزِ دیگری بود. ما از بزرگ‌ترهای‌مان یاد گرفته بودیم از دور قضاوت نکنیم. ما پُر از امید بودیم.

گفت‌وگوی آن‌روزمان با یکی از کارشناسانِ آن شورا خیلی گرم نشد. نکات‌مان را شنیده-نشنیده جواب‌های آماده‌اش را تحویل‌مان داد و گفت بررسی می‌کنند و برای تکمیلِ دل‌سر‌دی اشاره کرد به کوهی از تخلّفاتِ صداوسیما که بارها تذکر داده‌اند امّا عمل نشده. مثلاً راجع‌به قانونِ منعِ تبلیغِ اجناسِ خارجی با ما صحبت کرد و پُشتِ گوش اندازی‌های فراوانِ صداوسیما در این مسئله و مواردی دیگر از این دست.

هرچند که بخشی از امیدمان را آن‌روز از دست دادیم امّا باز هم ناامید نبودیم آن‌گونه که بعضی از دوستان‌مان بودند. گمان‌مان این بود که در چنان سازمانِ عریض و طویل و مُعظمی، حتماً یک چنین تخلفاتی رُخ می‌دهد و این را نباید به حسابِ همه‌ی مجموعه گذاشت. فکر می‌کردیم آن کارشناسِ شورای نظارت حسبِ شغل‌ش فقط کمی مأیوس بوده و نباید یأسِ شغلیِ یک‌نفر را به حسابِ یک سازمان نوشت و هم‌چنان امید داشتیم این تذکراتِ کوچک و بعضاً بزرگ‌مان شنیده شود.

این مقدّمه را نوشتم تا بگویم جنابِ آقای مهندس ضرغامی، ریاستِ محترمِ سازمانِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران، اگر این بنده ام‌روز نامه‌ی سرگشوده می‌خواهد بنویسد خدمت‌تان، از سال‌ها پیش نامه‌ها و نکته‌ها و تذکر و اعتراض‌های سربسته‌اش را به هرجایی که از دست‌ش برمی‌آمده بُرده. اول از همه هم نزدِ خودتان و هم‌کاران‌تان.


محمّدرضا شهیدی‌فرد را پیش از «مردمِ ایران سلام» با برنامه‌هایی نظیرِ «تا هشت و نیم» می‌شناختم. مردمِ ایران سلام باعث شد که خیلی ملموس‌تر و بیش‌تر با او و نگاه و دأب‌ش آشنا شوم. طولی نکشید که برنامه‌ی اولِ صبح‌ش فضای برنامه‌های صبحانه‌ی سیما را تغییر داد. مردمِ ایران سلام چیزی از جنسِ «صبح به‌خیر ایران» و حرکاتِ موزونِ شبکه‌ی سه -که نمی‌دانم اسم‌ش چیست- نبود. شهیدی‌فرد با برنامه‌اش به‌طورِ خیلی‌ملموسی برای مخاطب ارزش قائل بود. چیزی که در اکثرِ قریب به اتفاقِ برنامه‌های آن‌زمانِ لااقل «سیما» وجود نداشت. شهیدی بلدِ کار بود. یعنی زیبایی‌شناسی می‌دانست، اقتضائاتِ اولِ صبحی را رعایت می‌کرد. یک فهمِ پویایی در بخش‌های مختلفِ برنامه و اجرای او بود که مخاطب را جذبِ تلویزیون می‌کرد.

دیری نپایید که برنامه‌سازانِ گروه‌های اجتماعیِ شبکه‌های مختلف شروع کردند به دست‌بُردن در دکورهای برنامه‌شان و کم‌کم کلیپ‌های شبیهِ «مردمِ ایران سلام» ساختند و بعد هم کنداکتور را شبیه‌ش کردند. چیزی که باعث شد شهیدی احساس کند به تکرار رسیده است و باید برنامه‌اش را تعطیل کند و دوسال برود در محاقِ رادیوگفت‌وگو و دفترش در حوالیِ سعادت‌آباد. شهیدی رفت و خسروی آمد، شهیدی رفت و ابراهیم‌پور آمد، شهیدی رفت و جوادزاده آمد، شهیدی رفت و محمّدی و شهرامِ شکیبا آمدند، امّا شبکه‌ی دو، شبکه‌دوی مردمِ ایران نشد که نشد. و جالب یا ناجالب این‌جاست که نفهمیدند دوستان‌تان که رازِ شهیدی در دکور و کنداکتور و فتوکلیپ‌هایش نبود؛ رازِ شهیدی در شیوه‌ی تهیه‌کننده‌گی‌اش نبود، رازِ شهیدی در اجرایش نبود، رازِ شهیدی در قیافه و گفتمان‌ش نبود، رازِ شهیدی «خود»ش بود. ما این «خود» را خیلی وقت‌ها با ظواهر اشتباه می‌گیریم. شهیدی مثلِ هر آدمِ عاقل، خوب و باتخصصِ دیگری خودش رازِ خودش بود. مثلِ بهشتی، چمران، باقری و خیلی از دیگران که رفتند یا هستند و شاید روزی دیگر نباشند...


بی‌شهیدی‌بودنِ سیما و ما دوسالی طول کشید. یک‌هو در یک تابستانِ عزیز از سالِ 90 او برگشت. این‌بار آخرِ شب و با «پارکِ ملت». برنامه‌ای که شروع‌ش خیلی ژله‌وار بود به لحاظِ فُرم، دکور و اجرا، امّا کُلّی پیش‌تولید و مستند داشت. مستندهایی که شهیدی و دوستان‌ش در هم‌این یکی‌-دوساله برای‌مان ضبط کرده بودند که بدانیم آن محاق، چندان هم محاق نبوده و سیمرغ را اگر یک سر بُرند، هزار سرِ دیگر در آستین دارد.


به‌هررو پارکِ ملت دلیلِ آشتیِ من و خیلی‌های دیگر با تلویزیون شد. دوباره در دقایقِ نزدیک به شروعِ برنامه دل‌دل می‌کردم و روزهای تعطیل غصّه می‌خوردم و شب‌هایی که فرصتِ دیدن‌ش را نداشتم گویی یک چیزی را از دست داده بودم. رازِ شهیدی این بود. چیزی را به مخاطب می‌داد که هیچ‌جای دیگری نمی‌توانست به دست‌ش بیاورد. ذائقه‌شناسِ متبحّری‌ بود این آقای شهیدی‌فرد.

از هم‌آن روزهای اول که پارکِ ملت شروع شد شهیدی مخاطب را درگیرِ برنامه‌اش کرد. اولاً استدیو و دکورش جادار بود و هرازچندی یک عده از مردم را به بهانه‌ای می‌آورد تنگِ بوم و دوربین‌ها و می‌نشست به گفت‌وگو با آن‌ها. ثانیاً از مردم خواسته بود با هر دوربینی که دمِ دست‌شان هست ویدئو ضبط کنند و برای‌شان بفرستند. هرچند که استقبالِ ماها از این ایده‌ی نو خیلی جدّی نشد امّا خیلی تر و تازه و جدید بود این کار. خودم دوبار انتقادهایم را عوضِ اس.ام.اس. و ای‌میل ری‌کورد کردم و فرستادم برای‌شان.


شهیدی خواسته و صدای مخاطب را می‌شنید. وقتی از مردم تقاضای پیامک می‌کرد، پُز نمی‌داد که چندتا پیامک برای‌شان آمده و از چیِ‌شان تعریف کرده‌اند؛ بل‌که می‌ایستاد خیلی مؤدب و چشم در چشمِ مردم انتقادهای‌شان را می‌خواند و اگر وارد بود متواضعانه اعلامِ پذیرش می‌کرد و یا اگر هم غیرِمنصفانه بود با صداقت توضیح می‌داد یا گاه پیامکی در تضادِ با آن می‌خواند برای تنظیمِ بادِ مخاطبانِ افراطی و تفریطی. رازِ شهیدی خودش بود. نه حتا شیوه‌ی پیامک‌خواندنش!


خیلی‌ها آمدند «پارکِ ملّت»؛ مثلا سیّدمهدیِ شجاعی و دغدغه‌هایش و موهای یک‌دست سپیدش؛ آقای قصّه‌های مجید -هوشنگِ مُرادی‌ِ‌کرمانی- آمد و صداقت‌ش و لهجه‌اش؛ ابراهیم، ابراهیمِ حاتمی‌کیا آمد و بغض‌هایش، غصّه‌هایش، کرخه و یوسف و آژانس‌ش؛ سیّدرضای میرکریمی آمد و دردِدل‌هایش، رضا امیرخانی آمد و کتاب‌هایش و خیلی‌های دیگری هم آمدند. هرهفته حجة‌الإسلام شهابِ مُرادی می‌‌آمد و آدابِ اخلاقی‌زنده‌گی‌کردنِ خانواده‌‌گی را یادمان می‌داد، دکتر یزدانی می‌آمد و دریای معلوماتِ اجتماعی و اقتصادی‌اش را قُلُپ‌قُلُپ به خوردمان می‌داد. این میان دکترعمادِ افروغ هم آمد و یک‌سومِ انتقادهای همیشه‌گی‌اش -که ابایی هم ندارد از بیان‌شان در برنامه‌های تلویزیونی- را گفت. خوب یادم هست که چندروز قبل از برنامه‌ی شهیدی، هم‌آن انتقادها را ضرب‌در سه و شاید به توانِ سه در «زاویه»ی شبکه‌ی چهار هم گفته بود و به هیچ‌کس هم برنخورده بود!

یک‌جوری برخورد شد با آن برنامه و آن حرف‌ها که انگار دکترافروغ از مریخ آمده‌اند و اصولِ دین را برده‌اند زیرِ سوال. حال این‌که کتاب‌های ایشان را سوره‌ی مهرِ حوزه‌هنریِ سازمان‌تبلیغاتی که رئیس‌ش را ره‌بر انتخاب می‌کند منتشر کرده و چندسالِ قبل‌ش رئیسِ کمیسیونِ فرهنگیِ مجلسِ اصول‌گرا بوده و دکترایش را هم از دانش‌گاهِ تربیت‌مدرسِ خودمان اخذ کرده بوده و هم‌آن‌جاها هم تدریس می‌کرده. یک آدمِ محرمی آمد انتقادهایی از درونِ خانواده در شبکه‌ی اولِ سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران و نه در بی.بی.سی.‌فارسی بیان کرد. انقلاب زیرِ سوال رفت؟ نظام تغییرِ ماهیت داد؟ چه شد؟ چه شد که موجِ اهانت و پیامک گسیل شد به سمتِ پارکِ ملت؟ این جریانی که از قم شروع شد مطمئنید که صلاح و صوابِ نظام را می‌خواست؟ شک دارم آقای ضرغامی، شک دارم...

بهانه‌ی دومی که دلیلِ موجّهِ مسئولینِ صداوسیما برای به تعطیلی‌کشاندنِ پارکِ ملت بعد از کُلّی مهمان‌های به‌فرموده‌ی سیاسی در ایامِ انتخابات شد، صحبت‌های جنابِ شهیدی‌فرد در جلسه‌ی مجریان با معاونتِ سیما بود. صحبت‌هایی که شهیدی نمی‌‌خواست بگوید و دیر آمد که نگوید وبه اصرار خواستند برود پشتِ تریبون و بگوید. صحبت‌هایی که هم‌راه شد با گوشه و کنایه و حمایتِ فرزاد حسنی (که ادبیات‌ش را همه می‌شناسیم و چیزِ عجیبی نیست) و یکی دو مجری و برنامه‌سازِ درجه‌دوی تلویزیون. واقعاً به‌نظرتان محمّدرضای شهیدی‌فرد سناریو نوشته بود برای آن اتفاق و آیا در دینِ شما اگر دیگرانی از بسترِ حرف‌های به اجبار و با بی‌میلی زده‌شده‌ی یک‌نفر استفاده یا سوءاستفاده کنند و انتقادهای غیرِمنصفانه‌شان را بیان کنند، آن شخص مقصّر است؟ این‌جا نباید گفت بأیّ ذنبٍ قتلت؟!


آقای ضرغامی، دلِ ما برای پارکِ ملت تنگ شده. برای شهیدی‌‌فرد تنگ شده، برای خودِ خودِ خودِ شهیدی‌فرد که رازش «خود»ش است تنگ شده. اگر واقعاً دل‌سوزِ نظام‌ید و می‌خواهید مردم بی.بی.سی. نبینند شهیدی‌فرد را با دل‌جویی برگردانید به صداوسیما. هیچ‌کس جای او را نخواهد گرفت. هیچ برنامه‌ای برنامه‌ی او نخواهد شد. باور کنید.

والسّلام

محمّدِ مهدوی‌اشرف/ کوچک‌ترینِ مردمِ ایران

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«متخصّصانِ متعهّدِ توسعه که به تأمینِ غذای گرسنه‌گان و زدودنِ فقر علاقه دارند، اغلب نسبت به آن‌چه به نظرشان تمرکزِ نابه‌هنگام بر فرهنگِ جهانیِ سرشار از محرومیت‌های مادّیِ گوناگون است، شکیبایی به خرج نمی‌دهند. شما چه‌گونه می‌توانید (آن‌طور که این استدلال مطرح می‌شود) درباره‌ی فرهنگ صحبت کنید... درحالی‌که مردم مقهورِ گرسنه‌گی یا سوءتغذیه یا بیماری‌هایی هستند که به آسانی قابلِ پیش‌گیری‌ست؟ نمی‌توان انگیزشِ پشتِ این انتقاد را نادیده گرفت، ولی دیدگاهِ تصنّعاً تفکیک‌گرا -و مرحله‌نگر- از پیش‌رفتْ غیرِواقعی و ناپای‌دار است. هم‌آن‌طور که آدام اسمیت گفت، حتّا اقتصاد هم نمی‌تواند بدونِ درکِ نقشِ «احساساتِ اخلاقی» کار کند، و جملاتِ بدبینانه‌ی برتولت برشت در اُپرای سه‌پولی، «اول غذا، بعد اخلاقیات» بیش‌تر بیانی از روی یأس است تا حمایت از یک اولویت.»/ فرهنگ، آزادی و استقلال؛ نوشته‌ی آمارتیاسن

از مردمِ کشوری که مسئولینِ آن موظف می‌شوند طرح‌های تعدیل و کنترلِ جمعیت را بعد از این‌که جمعیت به 150میلیون‌نفر رسید اجرایی کنند، نمی‌توان انتظار داشت در مترو با آرامش کتاب بخوانند و سرانه‌ی مطالعه‌شان با کسرِ دقایقِ نماز و دعا و قرآن (تازه اگر بخوانند) به حداقلِ نُرم و نرخ‌های جهانی میل کند و از کشوری که مردمش مطالعه نکنند هم نمی‌توان انتظارِ اندیشه و اخلاق داشت. هزارهزار هم که نمایش‌گاهِ بین‌المللی و بل بین‌السیّاره‌ای راه بیاندازیم و کیلوکیلو هم اگر بُن و کارت و یارانه‌ی خریدِ کتاب پخش کنیم، باز هم‌ تغییری در سرانه‌‌ی مطالعه و به تَبَعِ آن وضعِ اندیشه و فهم و اخلاقِ مردم حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. این عکس‌ها ربطی به ما ندارد. ما سوئد نیستیم!

عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خوابِ خوبی نداشته‌ام و آثارِ شروعِ سردرد را در پیشانی‌ام حس می‌کنم. مهدی تماس می‌گیرد که اگر کاری ندارم برویم بیرون. می‌پرسم کجا و او مقصد را نامعلوم جلوه می‌دهد. قبول می‌کنم و هم‌پا می‌شویم. دورِ کوتاهی در شهر می‌زنیم و می‌رویم جاده‌ی کمربندی و مسیرِ غرب (یعنی ساری) را انتخاب می‌کنیم برای گشتِ بی‌مقصدمان.

مهدی مهندسِ عمران است و اغلب چشم‌ش پِی ساختمان‌ها و اسکلت‌های نیمه‌ساخته و شهرک‌ها و این‌هاست. از طرفی به اقتضاء شغل‌ش سرش همیشه در حساب و کتاب و پروژه و قرارداد است و غالبِ اوقاتی که با او هم‌مسیر شده‌ام یک‌جای بحث‌مان به کار و کارفرما و پول و مثلِ این کشیده شده. هرچند که نابلدیِ من همیشه باعث می‌شود بحث‌های‌مان تغییرِ محتواء پیدا کنند و به اجتماع و رفتار و فرهنگ و کمثلهم برسیم.

این‌بار درموردِ خانواده و نقشِ تربیتِ فرزندان در آینده‌ی اجتماع صحبت می‌کنیم. او از تجربیات‌ و خاطرات‌ش (در فرزندداری) می‌گوید و من از آرمان و اعتقاد و تحلیلم. مهدی معتقد است زنده‌گی روندِ تکرارشونده‌ای‌ست که نباید از آن فرار کرد و عقب ماند و من معتقدم تا جایی باید هم‌لگامِ سرعت و شتابِ این روندِ تکرارشونده شد که از خود و اصولِ انسانی‌مان بازنمانیم. تقریباً هردو موافقیم که هر تغییرِ اجتماعیِ شالوده‌شکنانه هزینه‌هایی دارد و هزینه‌ی اصلاحِ ساختارهای معیوب، گذشتن از بعضی نیازهای فردی‌ست و جلوی رودِ خروشانِ ساختارها و روش‌های نادرستِ زنده‌گی را جز با ایجادِ سدّ و کم‌کردنِ شتابْ نمی‌توان گرفت.

نرسیده به نکاء یکی از بُریده‌گی‌ها را می‌پیچد و مسیرِ فرعی را تا روستای «پیله‌کوه» از توابعِ میان‌درود ادامه می‌دهد. این‌گونه معنای مقصدِ نامعلومِ یک مهندس را هم می‌فهمم! روستای خلوت و خوش‌منظره‌ و آرامی‌ست. نزدیکِ غروب است و مِهِ دل‌چسبی هم شروع شده. با یکی از اهالی سلام و احوال می‌کنیم و مهدی با آن نگاهِ همیشه‌کنج‌کاوش سوالاتی راجع‌به شیوه‌های دام‌داری و قیمتِ علوفه و دوقلوزایی و تعدادِ بز و گاوها و فروشِ گوسفند از چوپان می‌پرسد و من هم برای این‌که کم نیاورده باشم سوالاتی بی‌ربط در موردِ مسیرهای فرعی و روستاهای دیگر و جوِ سیاسی-اعتقادیِ روستا و احوالِ مردم می‌پرسم.

حالا دیگر سردردِ من و مِهِ روستا هردو بیش‌تر شده‌اند و قصدِ برگشتن کرده‌ایم. مهدی موقعِ برگشت راجع‌به پروژه‌ی کذاییِ «رویان» و کارفرمای نااهل‌ش و این‌که آیا طلب‌م را وصول کرده‌ام یا نه می‌پرسد و نمی‌دانم از کجا بحث‌مان کشیده می‌شود به آسمان‌خراش‌های آنتونیو ترانووا و نیویورک و بیوتن و نویسنده‌گی و او.

ام‌روزْ روزِ دیگری‌ست. یاسین (برادرزاده‌‌ام) روبیک‌ش را پُکانده و رنگِ سرِ بعضی از مکعب‌های کوچک‌ش کنده شد. خوش‌بختانه قابلِ ترمیم است و مادرش تُندتُند رنگ‌ها را هم‌این‌جور بی‌هوا در جاهای خالی جاگذاری می‌کند. عصر که همه -از جمله خودِ یاسین- خواب بودند روبیک را پنهانی برداشتم و همه‌ی رنگ‌هایی که می‌شد را با کاترِ کوچک‌م درآوردم که از ابتدا (طبقِ الگوریتمی که گوگل نشانم داده بود) بچینم‌شان. چون اگر هم‌این‌جور باقی می‌ماندند تا ابد هم نمی‌شد حل‌ش کرد.

عاقبت کاتر کار دستم می‌دهد و سرِ سبّابه‌ی چپ‌م را می‌بُرم تا هزینه‌ی عموبودن را کمی بیش‌تر از پیش درک کنم! بالاخره هر ساختن و تعمیری هزینه‌ای دارد. روبیکِ از روی قاعده چیده‌شده را کنارِ یاسین می‌گذارم و صائب می‌خوانم:

شدم خراب که ایمن شوم، ندانستم
که گنجْ بهرِ خراج احتیاج خواهد بود!

باز در فکر فرو می‌روم. به این فکر می‌کنم که نسلِ مهدی (یعنی بچه‌های دهه‌ی پنجاه) نسلِ خوبی هستند. نه از این‌ جهت که کم‌توقع تربیت شده‌اند یا انسان‌های قانع‌تر و به‌تری هستند و فرزندانِ کوشاتر و قدرِ پدر و مادردان‌تری بوده‌اند. این‌ها را می‌گویم چون بارها از زبانِ خودشان اظهاراتی شبیه به این را شنیده‌ام. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه نسلِ خوبی‌ند -فقط و فقط- از این جهات که فرصتِ تصمیم‌گیری‌شان کم‌تر از ما بوده برای انتخابِ اپروچ‌ها و این مسئله ریسک‌پذیری‌شان را بالا بُرده و کمی هم به این دلیل که مهم‌ترین تحولات و اتفاقاتِ اجتماعیِ ایران در سی‌ساله‌ی اخیر (یعنی انقلاب و جنگ) را بعضاً از نزدیک لمس کرده‌اند. این تجربه باعث می‌شود که قدرِ آرامشِ فعلی را بیش‌تر از ما بدانند.

معتقدم اگر قرار است تحولی در فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی رُخ دهد، این تغییر و تحول مبدأش «خانواده» است. درواقع فرصت و استعدادِ تربیتِ نسل که در اختیارِ والدین قرار دارد به‌ترین امکان برای ایجادِ تغییر در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی‌ست. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه به این دلیل که سنّتی‌تر و سنواتی‌تر از نسلِ ما (بچه‌های دهه‌ی شصت) ازدواج کرده‌اند و اغلب صاحبِ فرزند یا فرزندان شده‌اند، می‌توانند پُل خوبی بینِ گذشته و آینده محسوب گردند. آن‌ها اگر کمی دقت و حسّاسیتِ بیش‌تری خرج دهند، نسلِ آینده‌ی ایران را از گزندِ بس‌یاری از بلایای اخلاقی و فرهنگی مصون می‌کنند. اما به هم‌این نسبت اگر آن دقتِ لازم را مبذول نکنند می‌توانند آینده را هم مثلِ ام‌روز یا بدتر از ام‌روز کنند. درواقع رشته‌ی اُمیدِ آینده‌ی این کشور شاید یک‌سرش در دستِ پدر و مادرانی باشد که فرزندان‌شان در آستانه‌ی سنینِ بلوغ و فهم و تمیز و تصمیم قرار دارند. هم می‌شود از بچه‌های جدید چمران و باقری ساخت، هم هیتلر و قذافی و مجاهدِ خلق و نوبورژوا و اکس‌خور و بی‌ملّیت و غیرت. امیدوارم که عاقلانه عاقل‌های دل‌سوزی برای فردای کشورمان تربیت کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این یک نوشتارِ غیرِعلمی‌ست!

آدم‌ها ضرائبِ هوشیِ متفاوتی دارند. یا به عبارتِ دقیق‌تر بهره‌های متفاوتی از هوش‌شان می‌برند. این‌که چه اتفاقی می‌افتد و چه‌قدرش ذاتی‌ست و چه‌ مقدارش تربیتی و آموزشی و اکتسابی را نمی‌دانم. این را می‌دانم که «فهم» با هوش نسبتِ مستقیمی دارد؛ یعنی نمی‌شود به لحاظِ هوشی در سطحِ نازلی باشی امّا خوش‌فهم باشی. (دَ.دَ.مُ: پُرواضح است که این قضیه دوشرطی نیست!)

بعضی از آدم‌ها آن‌قدر بهره‌ی هوشیِ پایینی دارند که می‌توان گفت فقط سطح و غشاء و وزنی از حماقت را روزانه روی گردن‌شان حمل می‌کنند و عملاً مغز و عقلی دست‌نخورده و خمود دارند. نمی‌توانند درست را از نادرست، خوب را از بد، صلاح و صواب را از غیرِ آن «تشخیص» بدهند. در یک کلام نمی‌فهمند!

این آدم‌ها به لحاظِ تحصیلی (لااقل در ایران) می‌توانند دو تا دکتری داشته باشند، به لحاظِ شغلی مدیر و رئیس باشند و به لحاظِ اجتماعی «مهم» تلقّی شوند؛ امّا در واقعِ امرْ «چیز»ی نیستند جز یک مُشت شوخیِ بی‌معنا و مفهوم‌ که ظواهری آراسته دارند. تفاوتِ احمقِ شریف و امیرکبیر با احمقِ دانش‌گاه‌آزادِ علی‌آباد تنها در عنوانِ دانش‌گاه‌های‌شان است. بل‌که حتا صِرفا در موقعیتِ جغرافیاییِ دانش‌گاه‌ها. احمق‌هایی که به لحاظِ شغلی و اجتماعی جای‌گاهِ مرغوبی دارند معمولا تنها تفاوت‌شان با احمق‌های بی‌جای‌گاه و رتبه و شأن در این است که خوب بلدند در جمعِ کارمندانِ زیرِدست سخنرانی و در جمعِ مدیرانِ بالادست تملّق کنند.

دشمنِ احمق هم‌آن‌جور که معروف هم هست فایده‌ی بیش‌تری از دوستِ احمق دارد. یعنی اساسا در یک نبرد یا رقابتِ بی‌فایده‌گی-بی‌فایده‌گی، وقتی این بی‌فایده‌گی در جبهه‌ی مقابل باشد قهرا سودی برای جبهه‌ی ما ایجاد می‌کند که همانا حماقتِ دشمن است و می‌شود از این فرصت استفاده کرد.

تحلیلِ ذهنی اولین چیزی‌ست که احمق‌ها از آن بی‌نصیب‌ند. حماقت مثلِ شیطان می‌ماند. برایت این‌جور وانمود می‌کند که تو خیلی تحلیلِ درست و خوبی از شرایط داری و دیگرانی که احیاناً نظرِ تو را رد می‌کنند یا سیاست‌زده‌اند، یا بی‌دین، یا معاند یا... در صورتی‌ که ذهنِ محلّلِ واقعی، فقط مقهورِ «تحلیلِ به‌تر» می‌شود. یعنی اگر در مواجهه‌ی با دیگران، تحلیلی یا منطق و استدلالی بالاتر و عمیق‌تر از تحلیل و منطق و استدلالِ خودش دید، نسبت به آن کُرنش می‌کند و می‌پذیرد که اشتباه می‌کرده یا خوب نمی‌فهمیده.

حماقت و هیجانْ مُسری‌، تکثیر و تقویت‌شدنی‌ند. در صورتی که تحلیل، منطق و عقلانیت آموختنی یا آموزش‌دادنی هستند. استدلال کاربُنی نمی‌شود، در صورتی که هیجان و حماقت را به شدت می‌توان تقلید و کُپی کرد.

وقتی احمق‌ها قدرت‌مند می‌شود و صاحب‌منصب، فقط احمق‌ها را در جمع‌شان می‌پذیرند. چون فقط احمق‌هایی مثلِ خودشان هستند که می‌توانند تملّق‌شان را بکنند و نگویند بالای چشمِ نظرتان ابروست. یک رئیسِ احمق زیرِدستی‌ای که بخواهد إن‌قلت داشته باشد را نمی‌پذیرد. احمق‌ها سیستمِ موفق را سیستمِ مشارکتی و حمایتی نمی‌دانند و حتما در دسته‌بندیِ لیکِرت جزء مدل‌های یک تا سه قرار می‌گیرند.

احمق‌ها معمولا یک اصلِ بدیهی را نمی‌بینند و مدام در فرع‌هایی که برای خودشان اصل تلقّی کرده‌اند دست و پا می‌زنند و به نتیجه هم نمی‌رسند و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمند که علتِ عدمِ توفیق‌شان چیست. حماقت انسان را کور می‌کند.

در سیستمی که مبتنیِ بر حماقت (غیرِعقلانیت) شکل گرفته، هزینه بیش‌تر از فایده‌ست و اولین واکنشی که مدیرانِ سیستم‌های حمیق از خودشان بروز می‌دهند توسل به آمارهای متوهّمانه و دروغی‌ست. گزارشِ کار از اولینِ ابزارهای مدیرانِ سیستم‌های احمق برای اغواء دیگران است. مدیرانِ سیستم‌های احمق معمولا خودشان از خودشان تقدیر می‌کنند. آن هم برای نیل به هدفی که محقق نشده یا برای چیزی که اساسا «هدف» نیست و آن‌ها این‌طور وانمود می‌کنند که هدف است. سیستم‌های احمق بعد از مدتی دچارِ یک‌ نوع انزوای رفتاری می‌شوند که در بدترین حالت با قدرت‌مندی هم‌راه می‌شود و یک سیستمِ منزویِ قدرت‌مند، دیکتاتور می‌شود.


برنامه‌ی «پارکِ ملت» به تهیه‌کننده‌گی و اجرای آقای محمّدرضا شهیدی‌فرد که فردِ عاقل و محترم و متین و فهمیده‌ و باهوشی‌ست، بعد از حضورِ جنابِ آقای دکترعمادِ افروغ که باز هم فردِ باهوش و فهمیده و مؤمن و عالِمی‌ست تحتِ فشارِ قوّه‌ی قاهره‌ی جمعیتِ احمق‌ها قرار می‌گیرد. به این علت که در یک سیستمِ احمق سمت و سویی عاقلانه دارد. اخلاق و عقلانیت و آرامش و صبر، کلیدواژه‌گانِ اصلیِ گفتمانِ پارکِ ملت است و این‌ها مواردی نیست که موردِ وثوقِ اذهانِ دچارِ حمق باشد.


مهمانانِ اصلیِ برنامه‌ی پارکِ ملت مردُم‌ند و نخبه‌گانی هم که به این برنامه دعوت می‌شود از جنسِ مردُم و نیاز و خواسته و میل و نظرِ‌ آنان هستند. نگاهی به این ترکیب بکنید: سیدمهدی شجاعی، هوشنگ مُرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا میرکریمی، رضا امیرخانی، جمعِ کثیری از اهالیِ فرهنگ و هنر و خودِ مردُم. تازه این ترکیب حتما ترکیبی‌ست که ممیزی و پخشِ سازمانِ صداوسیما آنان را تأیید می‌کند و اجازه می‌دهد که در این برنامه حضور پیدا کنند. یعنی هیچ‌کدام دگراندیش و مخالف هم نیستند. امّا سیستمِ مبتنی بر غیرِعقلانیتی مثلِ سازمانِ مذکور، هم‌این‌ها را هم برنمی‌تابد. فضا را برای ادامه‌ی کارِ کسی مثلِ شهیدی‌فرد که آرام‌ترین و اهلِ مداراترین تهیه‌کننده-مجریِ برنامه‌های ترکیبی-اجتماعیِ سیماست آن‌قدر ضیق و تنگ و سخت می‌کنند که می‌توانی تغییرِ محسوس و عجیبی را در لحنِ این آدمِ جبهه‌بوده‌ی، تحصیل‌کرده‌ی بافرهنگ و عاقل و متین به‌راحتی ببینی (بعد از برنامه‌ی آقای دکترعمادِ افروغ).

صداوسیما دلش می‌خواهد برنامه‌هایش در طولِ سال این ترکیب را تکرار کنند: حسین شریعت‌مداری، حسن عباسی، فرج‌الله سلحشور، مسعود ده‌نمکی، رسایی، فاطمی‌نیا، محسن اسماعیلی، حدادِ عادل، جدیدترها روح‌الأمینی، زاکانی و کمثلهم فکر. هر ترکیبی جز این آدم‌ها دقیقا به این علت که از أحرارند و احتمال دارد حسبِ افکارِ آزادشان انتقادهایی داشته باشند، جزء مغضوبین و لاتقربواها محسوب می‌گردند. مگر در شرایطی که کسی مثلِ شهیدی‌فرد پیدا شود و از «خود»ش هزینه کند و این آدم‌ها را بیاورد و بعد خودش هم‌راهِ این‌ها تمام شود. کافی‌ست یکی از این آدم‌ها مثلِ افروغ یک‌ذره زیرک نباشد و رعایتِ حالِ میزبان را نکند و همه حرف‌هایش را یک‌جا بزند. هم‌این عدمِ زیرکی در مراعاتِ حال و شرایطِ میزبان کافی‌ست تا بهانه دستِ احمق‌ها بیفتد برای حمله به پارکِ ملت.

شهیدی‌فرد تمام می‌شود. شهیدی‌فرد تمام شد! آخرین جرعه‌ی عقلانیتِ صداوسیما تمام شد! آخرین کسی که می‌شد به ماه‌واره، اینترنت، کتاب و خواب ترجیح‌ش بدهی تمام شد. صداوسیما الآن یک‌دست‌تر می‌تواند پولِ بیت‌المال را دود کند. باشگاهِ خبرنگارانِ جوان که کلونیِ نوظاهرفریب‌های سیاسیِ صداوسیماست حالا راحت‌تر می‌تواند همه‌جا را بگیرد. گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری را از دکترحیدری گرفتند. مردمِ ایران سلام را از شهیدی‌فردِ دوسال‌پیش گرفتند، دوقدم مانده به صبح را از صالح‌علاء گرفتند، نود را هم از فردوسی‌پور دیر یا زود می‌گیرند و سیستم خالص می‌شود در جهتِ کُندذهنی و حماقتِ هرچه بیش‌تر.

عیبی ندارد؛ ما هم چوبِ دوسرنجس. نه دلِ دل‌کندن از این مُلک را داریم و نه جنمِ دولّاشدن برای مدیرهای دوزاریِ متملّقِ متملّق‌خواه. من از فرطِ بی‌کاری و بی‌شغلی و بی‌درآمدی به کارتُن‌خوابی هم بیفتم حاضر نیستم حرفِ زورِ مدیری که مدیرشدن‌ش از راهی جز صلاحیت و شایسته‌گی بوده را بپذیرم. من بلد نیستم برای نان مثلِ سگ کفشِ زورگوییِ آدم‌های احمق را لیس بزنم. بلد نیستم آن‌قدر انقلابی و اصول‌گرا باشم که مقامِ معظّمِ ره‌بری از دهنم نیفتد و آن‌قدر منتقد بشوم که خودم و انقلابم و خونِ شهداء و این راه و آرمان و انصاف را قِی کنم و مملکتم را بفروشم به کسی که خیرخواه‌ش نیست. من به عنوانِ چوبی دوسرنجس فقط نگاه می‌کنم. فقط می‌نشینم و نگاه می‌کنم. می‌نشینم و فروریختنِ این سقف، این خانه، این امن‌گاهی که قرار بود محلِ اتفاق و اجتماعِ «همه»ی ما باشد را نگاه می‌کنم.

مدت‌هاست زلزله‌های جهان را رصد می‌کنم. صبح به صبح و شب به شب و هروقت که دستم به اینترنت برسد یکی از اولین‌ کارهایی که می‌کنم رصدِ آخرین زلزله‌های جهان است. آن‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند همیشه برای‌شان سوال بوده که چه‌را چنین کارِ غیرِواجب و عجیبی را انجام می‌دهم. شاید بی‌راه و دروغ نباشد اگر بگویم زلزله‌ها را نگاه می‌کنم تا چشمم و ذهنم عادت کند به زلزله‌ی بزرگی که ریزریز دارد اتفاق می‌افتد. ثباتی که روی هیجان و حماقت و بی‌عقلی و بی‌مُدارایی و کوته‌نظری ایجاد شود، مثلِ زنده‌گی روی گسلِ فعال می‌ماند. هرلحظه امکانِ ریزش هست. این دینامیتی‌ست که خودمان کار گذاشته‌ایم و روز‌به‌روز هم به حجمِ انفجاری‌اش می‌افزاییم. اگر روزی رسید که این سیل خانه‌های‌مان را بُرد، تعجب نباید بکنیم از این‌که زیرِ این آسمانِ صاف و آفتابی باران کجا بود که سیل‌ش ما را بُرد! سیل علتِ اصلی‌اش باران نیست، تخریبِ جنگل‌ها و قطعِ درختان است!

واللهِ لو أُعطیتُ‌الأقالیمَ‌السّبعة بما تحتَ أفلاکها علی أن أعصی‌الله فی نملةٍ أسلُبُها جلب شعیرةٍ، مافعلتُه! (إن‌شاءالله)

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای فرار از موسیقی‌بازی‌های کلیشه‌ای و بی‌کیفیتِ صداوسیما در روزِ پیروزیِ انقلاب، پناه بردم به مرورِ صفحاتی از کتابِ «جانستانِ کابلستان» که در قرائت‌های پیشین نتوانسته بودم خیلی درک‌ش کنم. این‌بار اما با ذهنیتی پرسش‌گر ناشی از خواندنِ مقاله‌ی «پشتِ پرده‌ی ترورِ اسلامی چیست؟» این سطور را خواندم و عجیب پاسخِ شبهاتی‌ بود که بعد از خواندنِ آن مقاله می‌توانست در ذهنِ یک آدمِ ناآشنا با انقلاب ایجاد شود. به‌تر دیدم حالا که هم سال‌گردِ پیروزیِ انقلاب است و هم خودم اهمیتِ این حرف‌ها را احتمالا فهمیده‌ام، چندخطی از کتاب را در وب‌لاگ بنویسم تا شاید به دردِ خواننده‌گان بخورد. کتاب را اگر فرصت کردید بخرید و بخوانید. انتشاراتِ افق، (حدودا) 6هزارتومان و رضا امیرخانی مشخصاتِ نشر هستند.

«وهابیت، آموزه‌های مدارسِ دیوبندی و آن‌چه ملامحمدعمر را می‌سازد، ریشه در سنت دارد، اما القاعده، رفتارهای کورِ تروریستی، استفاده از تکنولوژی روزآمد برای اهدافِ ناجوان‌مردانه‌ و آن‌چه اسامه‌بن‌لادن را می‌سازد (آن زمانی که کتاب نوشته شده هنوز فیلمِ کشتنِ بن‌لادن ساخته نشده بوده!)، ریشه در مدرنیته دارد. این دوگانه‌گی چه‌گونه آینده‌ای را برای این جنبش رقم خواهد زد؟
اتفاقا با آن‌چه ریشه در مدرنیته دارد، مذاکره و مجادله و حتا مخاصمه، راحت است و سهل. گرفتاری در مباحثه‌ی با طالبِ دیوبندی و وهابی است که دل در گروِ سنتِ ناپسندیده‌ی خود دارد.
سال‌هاست که مطمئن‌م ما بایستی تفاوتِ سیدحسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم. و همین یعنی تفاوتِ ما با ایشان؛ تفاوتِ پی‌روانِ ولایتِ فقیه با پی‌روانِ القاعده.
آیا ما نیز گرفتارِ همین مشکل هستیم؟ ریشه در سنت‌های غیرعقلانی و تنه در دنیای مدرن؟ ریشه در عقایدِ شریعت‌محورِ سنتی و تنه در کشاکشِ حکم‌رانی در دنیای مدرن؟
من هرگز انقلابِ اسلامی را پدیده‌ای سنتی یا حتا سنت‌گرا نمی‌دانم. انقلابِ اسلامی ایران، یک پدیده‌ی عمیقا مدرن است. و برای همین این دوگانه‌گی در ذاتِ انقلابِ اسلامی وجود ندارد و باز به همین دلیلِ مدرن بودنِ انقلابِ اسلامی، اساسا پروتستانیزمِ شیعی بی‌معنا است. (کاملا به خلافِ نظرِ موافقانِ افراطی که انقلاب را بازگشت به سنت می‌نامند و عملا راه را برای مخالفانِ افراطی طرف‌دارِ پروتستانیزمِ شیعی هم‌وار می‌کنند.)
امام خمینی، چرا پدیده‌ای به نامِ جمهوری اسلامی را طرح می‌کند؟ و در چه شرایطی آن را مطرح می‌کند؟ آیا می‌توان پذیرفت که هیچ عالمِ شیعی تقربی به موضوعِ حکومتِ دینی نداشته است؟
به گمانِ من، در حکومتِ سنتی، ذاتِ حکومت، ممزوج است با رفتارهایی خشن. مصلحت حکم می‌کند که سلطان چشم در بیاورد و گوش ببرد و شانه سوراخ کند تا عین باشد و سمع باشد و ذوالاکتاف. سلطان چاره‌ای ندارد تا برای گرفتنِ خراج، از اخلاقیات بکاهد و بر مبلغ افزاید. و در این میان، عالمِ دینی، شیرین‌عقل نیست که دین را پی‌وند بزند به چنین سلطنتِ وحشیانه‌ای. پس کارِ قیصر را به قیصر وا می‌گذارند و همین که گاه‌گاهی برای دنیا و آخرتِ بنده‌گان کاری کنند، می‌شود اهمِ تکالیفِ اجتماعی! کار که خیلی گره بخورد، دستِ اجانب که خیلی رو شود، تحریمِ تنباکو و فتوای جهاد و از این دست می‌شود بالاترین قسمتِ اجتماعی فقه.
اما حضرتِ امام سید روح‌الله خمینی، که از نوجوانی گرفتارِ صحنِ مجلس شورای ملی می‌شود و مدرس و بعدتر کاشانی را تجربه می‌کند، ره‌یافتی دیگرگون می‌یابد. وی کشف می‌کند در دنیای مدرن، امکانِ وقوعِ حکومتِ دینی را. پس، حکومتِ دینی ما چیزی است پس از رنسانس در جانِ روحانیت و نه پیش از آن. و همین باعث می‌شود تا امام، عمر بگذارد برای براندازی سلطنت. به خلافِ علمای ماضی و حتا روشن‌فکران که هیچ‌کدام طرحی خارج از سلطنت، دستِ بالا سلطنتِ مشروطه در ذهن نداشتند. پس انقلابِ اسلامی ایران، اساسا پدیده‌ای است مدرن و در دنیای مدرن معنا می‌یابد. فقط کمی بیاندیشیم که چرا امام خمینی بعد از تبعیدِ عراق و دوره‌ی نهضت‌سازی، به گزینه‌ی پاریس -‌در مقابلِ گزینه‌های شرقی- برای ادامه‌ی تبعید اعتراض نمی‌کند. کمی بیاندیشیم که چرا امام در نوفل‌لوشاتو، روزی چند ساعت را برای مصاحبه‌های پرشمارش وقت می‌گذارد؟ مگر نه این که رسانه، مهم‌ترین سلاح و سرمایه است در دنیای مدرن؟ ابزارِ او برای مبارزه چیست؟ چرا او با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت می‌کند و مبارزه‌ی فرهنگی و مردمی را مهم‌ترین راه اسقاطِ سلطنت پهلوی –به عنوانِ کارگزارِ امریکا- می‌داند؟ در زمانِ او نوارِ کاست، به عنوانِ مدیومِ انتقالِ پیام، آیا مدرن‌ترین ابزار نیست؟ به یاد بیاوریم که پیش از انتشارِ نوارهای سخن‌رانی امام، در خانه‌ی بسیاری از متدینان حتا دست‌گاهِ پخش‌وضبطِ‌صوت وجود نداشته است. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که انقلابِ اسلامی با شناخت اقتضائاتِ دنیای مدرن و استفاده‌ی از آن‌ها به پیروزی می‌رسد... فتامل...»

|بخشی از فصلِ «زائرِ زار و نزارِ مزار» از کتابِ «جانستانِ کابلستان»|

نوشته‌ی رضا امیرخانی

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر مطلبی نوشته بودم با عنوانِ «فحش‌خورِ معشوق» که نقدِ موجز و ناقصی بود بر مسئله‌ی شماتتِ «معشوق» در برخی از اشعارِ معاصر و در آن اشکال کرده بودم به این نوعِ نگاه (که معشوق را در نثر و شعرمان موردِ تقصیر قرار بدهیم) و به‌ عنوانِ نمونه‌های متکامل و عالی از حافظ و برخی دیگر از شعراء دیروز و امروز مثال‌هایی ذکر کرده‌بودم.

بعد از گذشتِ چندماه از نوشتنِ آن مطلب، هنوز این موضوع رهایم نکرده و وجوهِ دیگری از آن در ذهن‌م بسط پیدا کرده و دغدغه‌ام شده. به‌نظرم آن اتفاق (مقصّردانستنِ معشوق در شعر) مولودِ جهان‌بینیِ «انفعال» است. اما منظور از جهان‌بینیِ انفعال (که از خودم درآورده‌ام) یعنی چه؟ بگذارید با یک مثال توضیح دهم. چندشبِ پیش یکی از دوستان‌م تماس گرفت و راجع‌به خرابیِ کامپیوترش بعد از تعمیرِ پاور گفت. اولین سوالی که از او کردم نشانه‌های بالینی و ظاهریِ این خرابی بود. نشانه‌ها را گفت و ذهنِ من بلافاصله شروع کرد به گشتن در دانسته‌های قدیم‌ش و این نشانه‌ها را با تجربیاتِ مشابه مقایسه کرد. به او گفتم «احتمالا» (با توجه به مشخصاتی که می‌گویی) مشکلِ کامپیوترت سخت‌افزاری‌ باشد و گیرِ کار «احتمالا» این‌جاست و باید این‌کار را بکنی و درنهایت شخصی که به سخت‌افزار وارد است را بیاوری تا مشکل‌ت را «حضوری» تشخیص دهد و بعد از «عیب‌یابیِ دقیق و درست» احیانا «اگر لازم بود» تعمیر کند و...

دوستانی که با کامپیوترها و مشکلاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری آشنایی دارند، معنای عباراتِ داخلِ گیومه را خوب می‌فهمند. کامپیوترها (هرچند که ساخته‌ی دستِ بشرند و با ابزار و برنامه‌نویسیِ محدودی ساخته و مهیا شده‌اند) اما اگر دچارِ مشکل شوند (مخصوصا اگر مشکل نرم‌افزاری باشد) تشخیصِ مشکل خیلی مسئله‌ی الزاما ساده‌ای نیست. البته نه این‌که لاینحل باشد اما اشکالاتِ سیستم‌های کامپیوتری لزوما تجربه‌شده نیستند و این کار را مشکل می‌کند. یعنی ممکن است نوعِ اشکالی که برای شما به‌وجود می‌آید منحصر به شما باشد یا ترکیبی از مشکلاتی باشد که باز عیب‌یابیِ مخصوص به خودش را می‌طلبد. جهان‌بینیِ انفعال یعنی این‌که اگر ویندوز بالا نیامد یا کارکردن در محیطِ ویندوز کُند بود، این عیب را الّا و لابد نشانه‌ای مشخص و محتوم تلقی کنیم و نامِ اشکالی خاص را با قطعیت به آن نسبت دهیم به صِرفِ این‌که نشانه‌ی آن عیب هم شبیه به این‌یکی بوده.

قصدم از مطرح‌کردنِ این مسئله ورود به مباحثِ فاعلیتِ انسان نیست که هم از حوصله‌ی وب‌لاگ خارج است و هم از حیطه‌ی معلومات و سوادِ من بیرون اما نقدِ جهان‌بینیِ انفعال، لاجرم به فاعلیتِ انسان هم ربط پیدا می‌کند. منتها محلِ بحثِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ فاعلیتِ خداوند نیست. موضوعِ نقدِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ انفعالِ انسان است. یعنی این‌که بدانیم انسان کجاها باید خودش را فاعل بداند و کجاها منفعل و حدودِ فاعلیت و انفعال کجاست و چه‌گونه تعریف می‌شود.

حدودِ انفعال

از آن‌جا که همه‌گیِ حدودا 7میلیارد آدمِ روی کره‌ی زمین «انسان» هستیم، ویژه‌گی‌های مشابهِ جسمی و بالینی داریم. علاوه بر آن، نیازهای روحی و روانیِ مشترکی هم داریم که البته شمول و جامعیت‌ش به اندازه‌ی حوائجِ جسمی و بالینی نیست. هرچه از تخمینِ 7میلیارد فاصله بگیریم و با واژه‌ها و ترکیباتی چون «همه‌ی انسان‌ها» و «کره‌ی زمین» و... خداحافظی کنیم و به مرزها و جغرافیاها و نظامات و فرهنگ‌ها نزدیک شویم، مشترکات و متفرقاتِ جدید و مختلفی شکل خواهند گرفت و قواعد و قوانین و تعریف‌ها فرق خواهند کرد و نیازها بازتعریف می‌شوند و نسخه‌ها متعدد.

در دلِ این تفرق و تفاوتِ آراء، بعضی از مدل‌ها و تعریف‌ها کلان‌ند و بعضی دیگر خُرد. بعضی فرهنگ‌ها حالتِ تدافعی و پذیرنده‌گی دارند و بعضی تهاجمی. بعضی آسیب‌زننده‌اند و بعضی دیگر آسیب‌پذیر. بعضی‌ها آرمان‌گرایانه‌اند و از واقعیاتِ جهان و جوامع دور و بعضی دیگر به‌شدت واقعی و ملموس و دست‌یافتنی و نزدیک. بعضی کوتاه‌مدت‌ند و بعضی دیگر بلندمدت و این‌گونه می‌توان گفت که حدودِ انفعالِ ما را فرهنگ‌ها، تعریف‌ها، نظریات، مدل‌ها و روش‌ها تعیین می‌کنند که البته حدودِ فاعلیتِ ما را نیز هم‌این‌ها مشخص می‌کنند و این دو یعنی فاعلیت و انفعال با هم در رابطه‌اند و یک‌دیگر را تنظیم می‌کنند. فاعلیت جلو بیاید، انفعال عقب می‌رود و انفعال زیاد شود، فاعلیت کم.

فاعلیت و انفعال در نظام‌های سکولار (متنزه از دین و ارزش)

آزادی، اولین واژه‌ای‌ست که در ذیلِ مفهومِ یک نظامِ سکولار به ذهنِ انسان متبادر می‌شود و درست هم هست. انسان‌ در یک نظامِ سکولار از شأنی از آزادی برخوردار است که شأنِ کم و کوچکی هم نیست. نظامی که بر پایه‌ی حقوق، سعادتِ دنیا و برابری و تساوی و این‌ها شکل گرفته باشد، حتما از حدّ چشم‌گیری از آزادی هم برخوردار است.

اما این آزادی چیست و چه تعریفی دارد؟ آزادی در یک نظامِ سکولار معمولا تا جایی مجاز است که به حقِ شهروندِ دیگری تجاوز نشود. اما یک نظامِ سکولار گاهی به انسان آزادی می‌دهد که آزاد نباشد. یعنی قواعدی را بپذیرد که آزادی‌های انسانیِ او را سلب می‌کنند. مثلا آزاد باشد به سلامت‌ش لطمه وارد کند. آزاد باشد کاری که خلافِ مصلحتِ خودش است انجام دهد. آزاد باشد از هر راهی (با این خطِ قرمز که از قانون تجاوز نکند) به مقصد و هدف و سعادتِ دنیایش برسد. درواقع فاعلیتِ انسان در یک نظامِ سکولار با انفعالِ اخلاق‌ هم‌راه است و چیزی به اسمِ اخلاق‌مداری فارغ از قانون‌مداری وجود ندارد. فاعلیت در یک نظامِ سکولار در حیطه‌ی ملموسات و محسوسات تعریف می‌شود و موفقیتی موفقیتْ است که «دیده» و «لمس» شود.

کلونیِ نظریاتِ مبتنی بر نگاهِ سکولار در جامعه‌شناسی و اقتصاد است که از تخصیصِ منابعِ محدود به نیازهای نامحدودِ شروع می‌شود تا تحلیل‌های کالایی و نظریاتِ رفتار و مطلوبیت و انحصار و رقابت و کارایی و ترجیحات و آربیتراژ و مباحثِ مرتبط به نظریاتِ ارزش و حداکثرکردنِ سود و منحنی‌های هزینه و رفاه و الگوهای تأمینِ مالی و سرمایه و بهره و روش‌های بودجه‌بندی و شرایطِ عدمِ اطمینان و مستحدثاتِ سهام و بورس و اوراقِ بهادار و انحاء توزیع و وام‌ها و... (در اقتصاد) و می‌رسد به تحلیل‌های جامعه‌شناختی و نظریاتِ فراوان و مختلفِ متفکرینِ تاریخِ تفکرِ اروپا و فلاسفه‌ی قرنِ 19 و به صراحتِ لهجه‌ی کسانی مثلِ ماکیاولی و نیچه که هر نوع حقیقتی جز اراده‌ی معطوف به قدرت و اُبرمنش را رد می‌کرد.

تکنولوژی و صنعت از آن اقتضائات و احتیاجاتِ اجتناب‌ناپذیرِ زنده‌گیِ ام‌روزند و ردکردن‌شان به چوبِ این‌که میوه‌ی درختِ مدرنیته‌اند (حتا اگر باشند)، معقول و منطقی و درست نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم جهان به‌ سرعت و شدت مشغولِ پیش‌رفت‌های تکنولوژیک است و دامنه‌ی ارتباطات آن‌قدر گسترش پیدا کرده که نمی‌شود دیواری دورِ خودمان و تفکرمان بکشیم و هرنوع مواجهه با دیگر تفکرها را ممنوع کنیم.

اما چه شد که به این‌جا رسیدم و این مباحث را پیش کشیدم؟ داشتم راجع‌به جهان‌بینیِ انفعال می‌گفتم و آن را مادرِ نگاهِ شماتتِ معشوق در ادبیات (به عنوانِ یک مثال) می‌خواندم. پس بگذارید با هم‌آن مثالِ خودم پیش بروم. قصه‌ی عشق، همیشه با وصول و عدمِ وصول (شدن یا نشدن) هم‌راه بوده و هست و احتمالا خواهد بود. دنیایی که اپلیکیشن‌های موبایل‌ش قدم‌هایت را هم می‌شمارد تا از تعدادِ آن میزانِ کالریِ صرف‌شده‌ی بدن‌ت را اندازه‌گیری کند و به تبع‌ش سلامتی‌ت را روی یک نمودارِ اندرویدی برایت تحلیل کند اما دنیایی نیست که به‌راحتی عشق به معنای لیلی و مجنون و شیرین و فرهادِ کلمه را توجیه و درک کند.

در دنیای اراده‌های معطوف به قدرت، هر هدفی و مقصدی از راهی محقق می‌شود و اگر قرار باشد راهی برای رسیدن به آن هدف پیدا نشود، اشکال از هدف است و اساسا اوست که باید زیرِ سوال برود. در قواعدِ دنیای نگاهِ نیچه‌ای و ماکیاولی‌ای اول باید عاشق‌بودن را از الگوی «مردانِ مریخی، زنانِ ونوسی» یاد بگیری و بعد که واحدهای جنابِ جان گری را با نمره‌ی عالی پاس کردی، درصورتی که معشوق «بله» نگفت و هم‌راهی نکرد، اگر ذوق و توانِ شاعری داشتی غزلِ پست‌مدرن و سپیدِ معترض بگویی و اگر خیلی اهلِ قرایحِ ادبی و سواد و هنر و کمثلهم نبودی، یک بُطر اچ.دو اس.‌اُ.چهار برداری و نقاشیِ خدا را خراب کنی و یا قرصِ برنج بخوری و خودت را از صحنه‌ی روزگار محو کنی.

جهان‌بینیِ انفعال مبتنی بر نسخه‌ها و پیش‌نویس‌هاست. درست مثلِ آن کاری که ذهنِ من در برابرِ اشکالِ کامپیوترِ دوست‌م کرد. منتها تفاوت این‌جاست که در نظامِ فکریِ سکولار تو آزادانه تصمیم‌ گرفته‌ای که اگر به مشکل برخوردی در تجربه‌های دیگران دنبالِ راهِ حل بگردی و برعکسِ کامپیوترها که هرچند محدود اما باز هم باید مشکلات‌شان را با احتیاط و احتمال حل کرد، قطعا مشکلِ تو هم‌آن مشکلِ کتاب‌های روان‌شناسی و فیلم‌های هالی‌وودی و نظریاتِ فلاسفه‌ست و در چهارچوبی گنجیده‌ای به وسعتِ 7میلیارد آدمِ جهان و از این چهارچوب خارج نیستی و لزومی ندارد سری به آسمان بلند کنی* و بگویی یا مونسی فی وحدتی، یا کهف من لا کهف له، فأفعل بی ما أنت أهله...

این‌جاست که تفاوتِ حافظ و صائب و بقیه‌ی اقران‌شان با بعضی شعرای ام‌روزگار مشخص می‌شود. این دو جهان در «به یک نگه دلِ صدپاره آب می‌گردد» مشترک‌ند، اما جهانِ نیچه‌ای اقتضاء می‌کند در مصراعِ بعد اسیدی، چیزی به صورتِ معشوق پاشیده شود و لابد لیاقتِ عشقِ ما را نداشته و تقصیرِ او بوده که از ما خوشش نیامده و این عشق پانگرفته و... این‌میان صائبِ عزیز اما «ما رأیت إلا جمیلا»یی می‌سراید: «گلِ شکفته به وصلِ گلاب نزدیک است» که یعنی هر چالشی از ناحیه‌‌ی «تو» عینِ فرصت و زیبایی‌ست و هرچه از دوست رسد نیکوست؛ زلزله‌ی 8ریشتر باشد، تیر و موشکِ دشمنِ ظالم باشد، تحریم و تهدید باشد یا هرچیزی.

اما آن نگاهِ واسوخت‌گرایانه‌ی نیچه‌ای اگر عراق 8سال با ما بجنگد و بزرگ‌های جهان حامی‌اش باشند و هواپیماهای فرانسه و موشک‌های آلمان بریزد سرِ رزمنده‌ها و مردمِ ما و اگر یو.اس.اس. وینسنس مسافربریِ ما را با خاک یک‌سان کند و اگر تحریم شویم و بسوزیم و بمیریم و شهیدِ راهِ علم و انرژی بدهیم، باز ما را مقصر می‌داند که بلد نیستیم به امریکا نفت و باج بدهیم تا به ما کاری نداشته باشد!

وقتی مسیرِ تحققِ اهداف، وقتی راهِ رسیدن به مقصد از اهمیتِ ثانویه برخوردار باشد (در خوش‌بینانه‌ترین حالت) و هدف و مقصد و موفقیتْ موضوعیتِ تام داشته باشند، قطعا بله، ما مقصریم که تحریم می‌شویم و علیه‌مان قطع‌نامه صادر می‌کنند.

بگذریم از سیاست؛ معشوق را می‌گفتم و جهان‌بینیِ انفعال را و فاعلیتِ انسان را در نظامِ سکولار. پیش‌نویس‌ها و متدهای تجربه‌‌شده، نسخه‌های فیلم و کتاب‌شده و نظریاتِ انسان‌های قابلِ پیش‌بینیِ آزمایش‌گاهیِ، آدمِ متخطی از شیبِ نمودار را نمی‌پذیرند و متأسفانه آدمی که ذهن‌ش مؤمنِ به نمودار و کتاب و نسخه و پیش‌نویس و متد شد هم، راهِ پیموده‌نشده‌ی عُسرگونه‌ی هزینه بیش‌تر از فایده را نمی‌پذیرد.

جهانِ جدید، ذائقه‌ای برای انسان تعریف کرده از این سنخ و جنس و ابزارش را هم دارد. رسانه‌ها مبلغانِ بی‌چون و چه‌رای این ایدئولوژی‌ند. اما واقعا تا کجا باید منفعل بود؟ موفقیت به هر قیمت از کجا بود که واردِ زنده‌گی‌های ما شد؟ مایی که 8سال نمک‌گیرِ سفره‌ی عند ربّهم یرزقون‌ش بودیم و هر نَفَس‌مان فرصتی بود برای قُرب‌ش، چه شد که میوه‌ی درختِ اراده‌ی معطوف به قدرت به کام‌مان خوش نشست و این‌قدر دور شدیم از این نگاه؟ چه شد که سینه‌زنِ حسین، راهِ روشنِ حسین را نمی‌بیند؟

این‌ها که در زنده‌گی‌های ام‌روز می‌بینیم نشانه‌های خوبی نیستند. هم‌این که نسبت به هم بی‌تفاوت شده‌ایم و فقرِ هم‌سایه را جدّی نمی‌گیریم و شعرهای‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند و مدارس‌مان غیرانتفاعی شده‌اند و خودمان غیرمنصفانه معترض به هرچیزی که ظاهری از عدمِ توفیق درش هست. معترض به مظلوم در حالی که ظلمِ ظالم مثلِ روز روشن است. از آن‌طرف هم هست. برخی ظرف‌های داغ‌تر از مظروف که آماده‌اند سرِ افروغ و پارکِ ملت را یک‌جا بِبُرّند و اجدادِ هرکه نقد کرد را بیاورند جلوی چشم‌ش و بی‌که بدانند مبدأ اس‌ام‌اسی که برای‌شان آمده کدام حسنِ عباسیِ کجای مملکت است، فورواردش می‌کنند هم هستند و غربت این‌جاست که خیلی اوقات عمل و رفتارِ این دو سرِ پاره‌خط میلِ به یک مقصد و مقصود هم می‌کند!

به‌هرحال افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و باعثِ ایجادِ هم و منتجِ از یک عامل، یعنی جهل. در چنین فضایی که هیجان طرف‌دارِ بیش‌تری دارد و منطق جای‌ش را به دفاع و حمله‌های ناجوان‌مردانه داده (یعنی جامعه‌ی ما)، آگاهی‌بخشی و تولید و ترویجِ آگاهی وظیفه‌ی همه‌ی عاقل‌ها و روشن‌فکرها و فهمیده‌هاست. این آگاهی‌بخشی قطعا هزینه دارد و شهید و اسیر و مجروح هم می‌دهد اما چاره‌ای نیست. یکی از قِسم‌های جهاد است دیگر، باید پایش ایستاد.

امیدوارم افراط و تفریط در قضاوت و مهم‌تر از آن جهان‌بینیِ انفعال و آزادیِ سکولاری که دارد در جامعه‌مان گسترش پیدا می‌کند، از زنده‌گی‌های‌مان دور شود (دورش کنیم) و عاقلانه و اخلاقی زنده‌گی‌ کنیم و هم به زمینِ زیرِ پای‌مان توجه داشته باشیم و هم به آسمانِ بالای سرمان که گفت: درخت‌ها به من آموختند فاصله‌ای/ میانِ عشقِ زمینی و آسمانی نیست...

* اشاره به دو جمله‌ی پُرتکرار از دو-سه‌کتابِ آقای رضا امیرخانی (نویسنده‌ی معاصر). یکی «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد» از کتاب‌های «منِ او»، «داستانِ سیستان»، و حتا «بیوتن» و دومی «و دیگر آسمان را نخواهی دید» در بیوتن که اتفاقا بیوتن رمانی‌ست نزدیک به مفاهیمِ مطرح‌شده در هم‌این مطلب، یعنی چالش‌های زنده‌گیِ دین‌مدارانه در دنیای مدرن.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خطبه‌ای هست در نهج‌البلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنة‌الله- که وی را اول‌ خودخواهِ عالم معرفی می‌کند و انسان‌ را از بزرگ‌منشی و خودخواهی برحذر می‌دارد. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژه‌گی‌های مطلقِ خداوند برمی‌شمرد و بر کسانی که در این دو ویژه‌گی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین می‌فرستد و تصریح می‌کند که خداوند با سنجه‌ای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکه‌ی مقرّب‌ش شد.

حضرت این‌طور استدلال کرده‌اند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشت‌ش را برتر از انسان می‌دید و متعصّبِ بر اصالت‌ش بود و...).

نکته‌ی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این‌ ریشه‌یابی راجع‌به عدمِ سجده‌ی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سوره‌ی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان من‌آلکافرین) این مسئله‌ست که حضرت می‌فرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهان‌ها و پوشیده‌ها انسان را (به‌طورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنی‌ش چشم‌ها را می‌ربود و بدل از گِلْ از گُلی می‌آفرید خوش‌ عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردن‌ها خود‌به‌خود برای سجده‌اش شُل می‌شد و می‌افتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریده‌گان‌ش را به بعضی چیزها که اصل و ریشه‌اش را نمی‌دانند بیازماید و بر این آزمون سه‌فایده و هدف است: جداساختنِ آن‌ها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردن‌کشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.

این‌ها را که می‌خوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمنده‌ی خدا و خودم می‌شدم و می‌شوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کرده‌ام می‌افتم، یادِ خودبزرگ‌بینی‌ها و بددِلی‌ها و قضاوت‌هایی که براساسِ جهل‌م به ندانسته‌ها و تعصب‌م به دانسته‌های غلط کرده‌ام و اصلا به این فکر نکرده‌ام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالی‌م نشده...

حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بوده‌اند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطبات‌شان عبادالله را توصیه کرده‌اند به تقوای الهی. وقتی به عمده‌ی مشکلات‌م و مشکلات‌مان فکر می‌کنم و به این‌که چاره‌ی این‌همه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجه‌ی اولیه و آخریه‌ای نمی‌رسم مگر تقوا. تقوای به‌ خاطرِ خداوند درست‌ترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پای‌مان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا می‌شود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کم‌تر پیش می‌آیند. چشم که می‌گردانم در تاریخِ معاصرمان، می‌بینم که اکثرِ الگوها و انسان‌های وارسته و شهداء‌مان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بوده‌اند.

دایی‌م نقل می‌کرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگ‌وار می‌گفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمت‌گزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتاب‌خانه‌ای راه بیندازم برای بچه‌ها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگه‌دنیا دکترای یک رشته‌ی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشته‌اند این صحبت را می‌کرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی می‌توانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایش‌گاه و دانش‌گاه. کاری که شاید از از سربازِ بی‌سوادی هم برمی‌آمد. اما نگاهِ چمران‌ها به عالم و آدم‌ها شبیهِ نگاه‌های من و مثلِ من‌ها نبود و نیست. این عقلِ یک‌دل‌شده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آن‌ها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقت‌شان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرف‌های خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشته‌ها و شیطان. شاگرداول‌های دنیا شدند و حق‌شان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفره‌ی خداوندند و بالانشین‌های جنّات.

هِـــــــی... یادِ همه‌ی شهداء و علماء گرامی...

این آهنگ از «حامی» با ترانه‌ی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگ‌سازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم می‌پسندم:

طبلِ ماهُ می­کوبن، گُر می­گیرن شقایقا
می­زنن به سینه­ی دریایِ آتیش قایقا

موجا قَد می­کشن و تعزیه‌خونِ باد می­شن
عاشقایِ کربلا یکی‌یکی زیاد می­شن

نخلا می­چرخن و توفانِ جنون پا می­گیره
صدای نی­لبکِ تفنگا بالا می­گیره

دسته­ی سینه­زنا هورُ چراغون می­کنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون می­کنن

طبلِ ماهُ می­کوبن، نعشایِ بی­سر می­آرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر می­آرن

شهیدایِ تشنه‌رو ماه و ستاره آب می­دن
نخلایِ شکسته‌رو مشکایِ پاره آب می­دن

صدایِ گریه میاد فرشته­ها گوش می­کنن
چراغِ خیمه­ی آسمونُ خاموش می­کنن

نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کم­کم آسمون رنگِ مناره­ها شده

کاروان می­ره ولی ستاره­ها جا می­مونن
شب میاد فرشته­ها کنارِ نعشا می­مونن

شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از این‌جا نمونده راهِ دوری تا خدا

آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم می‌شه
نوبتِ عاشقیه ستاره­ها تموم می­شه

یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وب‌لاگ‌نویسی برای من یک کارِ بی‌هدف و فایده نیست. البته نه از ابتدا که به مرورِ زمان به این فکر، نیت، نگاه و ایده رسیده‌ام و حالا که سنینِ ابتداییِ بلوغِ نوشتنْ را می‌گذرانم، از این‌که می‌توانم باهدف بنویسم خرسندم.

یکی از اهداف‌‌م برای نوشتن و به‌طورِ اخص وب‌لاگ‌نویسی آرشیوی‌ست که از نظرات‌م در بستری از زمان باقی می‌ماند. این آرشیو چه در قیدِ حیات باشم و چه نباشم إن‌شاءالله به‌درد خواهد خورد. هم برای خودم و هم إن‌شاءالله برای دیگران. هدفِ دیگرم این است که یک‌دوره بتوان‌م همه‌ی آن‌چه در ذهن دارم را قلمی کنم. درواقع آراء‌م را بنویسم. این نیز تا این‌جای کار برایم فوایدِ زیادی داشته که مهم‌ترین‌ش باز هم‌آن رصدِ خودم در مصیر (به معنای چه‌گونه‌گی، شدن و تحول) است.

هرازچندی در کنارِ نوشته‌هایم دوست دارم علاقه‌مندی‌هایم را هم بنویسم. پیش‌تر یکی-دوباری این‌کار را انجام داده‌ام. دوباره می‌خواهم لیستِ برخی از خوش‌آیندهایم را در اندیشه، دین، فرهنگ و هنر بنویسم:

دین:

قرآن (را ماهِ مبارکِ ام‌سال فرصت کردم کم‌تر از نصفِ ترجمه‌‌اش را به ترتیبِ نزول و با رجوعِ موردی به ترجمه‌‌ی تفسیرِ المیزان بخوانم. بعدتر این خوانش ادامه پیدا کرد و هم‌چنان هم ادامه دارد. در موردِ نصِ مصحفِ شریف، نظرِ توصیه‌گونه‌ای ندارم ولی هم‌این‌قدر می‌فهمم که خواندن‌ش برای شهروندانِ حکومتِ اسلامی و خاصّه مسلمانان حتما امری لازم است. خواندنِ تفسیرِ المیزان هم لذتی مضاعف دارد؛ خاصّه اگر ذره‌علاقه‌ای به زبانِ استخوان‌دارِ عربی درمیان باشد.)

نهج‌البلاغه (از آن لذت‌هایی بود که اگر تجربه نمی‌کردم خیلی بد می‌شد. این کتاب، این حقیقتا منهج، این نگاه، این ایدئولوژی، این جهان‌بینی، روش و تمدّن فوق‌العاده عجیب است. نهج‌البلاغه اثباتِ حقانیتِ سیره‌ی ائمه‌ست. واقعا هرکه نخواند، هرکه بیش‌تر و بیش‌تر نخواند، ضرر کرده، خیلی خیلی خیلی زیاد ضرر کرده. این کتاب را با سه‌ترجمه به‌صورتِ هم‌زمان خواندم. ترجمه‌ی اصلی‌ای که با آن جلو می‌رفتم ترجمه‌ی دکترمحمودرضا افتخارزاده بود به نشرِ روزگار و ادبیاتی محکم، سلیس، فاخر و ترجمه‌ای حقّا دقیق داشت. ترجمه‌ی مرحومان شهیدی و دشتی را هم به‌صورتِ کمکی خواندم.)

شعرِ کلاسیکِ فارسی:

حافظ، صائب (البته تعدادِ اشعارش زیاد و کمی خسته‌کننده‌ست ولی خوش‌مضمون)، قیصر امین‌پور، فاضل نظری و علی‌رضا بدیع.

شعرِ غیرِکلاسیکِ فارسی (شاملِ انواعِ قوالب):

گروس عبدالملکیان.

نویسنده‌ی زنده‌ی ادبیاتِ داستانی و غیرِداستانیِ غیرِ علوم‌انسانی:

رضا امیرخانی، عرفان نظرآهاری و مصطفی مستور.

گرافیک:

کوروش پارسانژاد، مسعود نجابتی، مجید زارع (خیلی‌های دیگر هم هستند که الآن حضورِ ذهن ندارم؛ مجید زارع جوان است و طبعا به این دلیل نوشتم که خلاق، خوش‌فکر و إن‌شاءالله خوش‌آینده‌ست).

موسیقی‌سازِ ایرانی:

مجید انتظامی، محمدرضا علی‌قُلی (برای آلبومِ خیلی دور، خیلی نزدیک)، فریبرز لاچینی (برای چندتا از آهنگ‌هاش).

موسیقی‌سازِ غیرِایرانی:

یان تی‌یرسن، گروهِ نایت‌نویز، کلنتْ منسل و جسی کوک.

خواننده‌ی ایرانی:

محمدرضا و همایون شجریان، شهرام ناظری، سالار عقیلی، علی‌رضا قربانی، حمید حامی، غلام‌علی کویتی‌پور (تخصصا خواننده نیست ولی برای آلبوم‌های خاموش و غریبانه) و امیر کریمی.

خواننده‌ی غیرِایرانی:

[بیب]

اهلِ سیاست:

شهیدان بهشتی، مطهری، مرحوم ابوترابی و شهیدچمران، آقای خامنه‌ای (خودِ تنهای منهای اکثرِ دور و بری‌هاش، خودِ نیمه‌ی ماهِ مبارک‌ش، خودِ مشروط و تنهایش را...)، غلام‌حسین محسنیِ‌اژه‌ای، محمدجواد لاریجانی، دکترکامران باقریِ‌لنکرانی، آقای شمخانی.

اهلِ رسانه (تلویزیون و رادیو):

دکترمرتضی حیدری و محمدرضا شهیدی‌فرد.

سینما:

ابراهیم حاتمی‌کیا (مگر می‌شود آژانس و یوسف و کرخه را نبینم و فقط نامه‌ی به معززی‌نیاش را ملاک قرار دهم؟!)، پرویز پرستویی، بهرام توکلی، شهاب حسینی، رضا میرکریمی و رضا کیانیان.

مکان‌های فرهنگی:

سینما آزادی، فروش‌گاهِ مرکزیِ شهرِکتاب، خیابانِ کریم‌خانِ زند، کتاب‌فروشیِ سوره‌ی مهر و کهف‌الشهداء.

هم‌این.

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«جداییِ نادر از سیمین» عنوانِ فیلمی‌ست که جایزه‌های مختلفی را از جشن‌واره‌ها و نهادهای مختلفِ سینمایی (در سالِ جاری) در ایران و جهان بُرده است. فیلمِ خوش‌ساختِ «اصغر فرهادی» با اقبالِ زیادی در جهان روبه‌رو شده و علاوه بر فستیوال‌های رسمی، توانسته نظرِ منتقدینِ جدیِ فیلم را هم به خودش اختصاص دهد و در لیستِ پنج‌، ده، بیست‌ و پنجاه و صدتاییِ به‌ترین فیلم‌های اغلبِ آنان قرار گیرد.

فرهادی با زبانِ ایجاز و اشاره‌ و ریتمی معقول (نه کُند، نه تُند) فیلم‌ش را پیش بُرده و درامِ اجتماعی‌ش را پرداخت کرده است. فیلم در نهایت با تعلیقی به‌جا و مناسب به اتمام می‌رسد. دلیلِ این تناسب هم این است که تقریبا قبل از رسیدن به آن تعلیق، موضوعِ اصلیِ فیلم و پایان‌ش را می‌شود متوجه شد و درواقع منظورِ کارگردان فدای این تعلیق نشده است. این از ویژه‌گی‌های خیلی مثبتِ این فیلم است.

نادر، سیمین و ترمه اعضای یک خانواده‌ی چهارنفره‌اند که قرار است احتمالا از هم بپاشد. سیمین هم‌سرِ نادر است و مادرِ ترمه؛ او می‌خواهد از کشورش برود. مقدماتِ تحققِ این تصمیم را فراهم کرده و ویزای اقامت در کشورِ دیگری را برای خودش و خانواده‌اش گرفته.

محدودیتِ زمانیِ اقدام برای اقامت و فرصتی که دارد از دست می‌رود، پدرِ دچارِ آلزایمرِ نادر که با آن‌ها زنده‌گی می‌کند و نادر نمی‌تواند تنهایش بگذارد و نهایتا ترمه‌ای که متعلق به هردوی نادر و سیمین است -همه و همه- باعث شده‌اند کارِ این زن و شوهر به دادگاهِ طلاق بکشد. فیلم (بعد از تیتراژ که دست‌گاهِ فتوکپیِ دادگاه را نشان می‌دهد،) از جلسه‌ی دادگاه شروع می‌شود و توافقی که سیمین برای از ایران رفتن محتاجِ آن است و دلیلِ محکمه‌پسندی که برای جداشدن از نادر نمی‌تواند ارائه دهد. فیلم از امضاء اتمامِ جلسه‌ی بی‌نتیجه‌ی دادگاه واردِ بُرِشی از زنده‌گیِ این خانواده می‌شود.

راه‌پله‌ی خانه‌ی نادر و پیانوی سیمین که کارگرانِ حمل و نقل در حالِ پایین‌بُردن‌ش هستند، نشان می‌‌دهد که سیمین‌ تصمیم‌ش را برای جدایی گرفته است. صحنه‌ی بعدی (یعنی بستنِ چمدان) تأییدِ هم‌این مسئله‌ست. از طرفی انگار نادر هم خودش را برای این جُدایی از قبل آماده کرده؛ سیمین زنی را برای پرستاری از پدرِ نادر و رتق و فتقِ کارهای منزل -در نبودِ خودش- پیدا کرده و نادر دارد با او راجع‌به جزئیاتِ کار و هزینه صحبت‌ می‌کند.

تا این‌جا فیلم می‌خواهد یک تفاوتِ بارز بینِ سیمین و نادر را به بیننده نشان دهد. در دادگاه نادرْ سیمین را متهم می‌کند به این‌که بدونِ درنظرگرفتنِ شرایطْ قصدِ خروج گرفته و سیمین می‌گوید این (یعنی تصمیم برای رفتن) کاری بوده که با هم شروع کرده‌ایم. سیمین دوست ندارد دخترش در ایران بزرگ شود و آن را مهم‌ترین علت برای رفتن ذکر می‌کند. گویی سیمین دلیلی بر ماندن نمی‌بیند و هم‌این را از نادر هم انتظار دارد و از او می‌پرسد «یک دلیل برای ماندن بگو.» نادر می‌گوید «مثلا یکی‌ش پدرم» که سیمین می‌گوید «پدرت آلزایمر دارد و کسی را نمی‌شناسد. او نمی‌فهمد، پس برای او چه فرقی می‌کند؟» نادر می‌گوید «من پسرش‌م، من که می‌فهم‌م.»

فیلم نادر را مسئولیت‌پذیر و محکم نشان می‌دهد و سیمین را شکننده و نامقاوم. در سکانسی دیگر می‌بینیم که سیمین برابرِ غرولندِ کارگرانِ حمل‌ونقل و مبلغِ اضافه‌ای که طلب می‌کنند، کوتاه می‌آید و زیرِ بارِ پرداختِ هزینه‌ی اضافی می‌رود و این پول را از روی پولی که از کشوی اتاق درآورده می‌پردازد اما نادر در جوابِ پرستار که حقوقِ ماهیانه‌ی پیش‌نهادیِ نادر را کم می‌داند، کوتاه نمی‌آید و می‌گوید این در توانِ من است، تصمیم با خودتان.

در ادامه‌ی فیلم به زبان‌های دیگری باز روی این تفاوتِ کلیدیِ نادر و سیمین دست گذاشته می‌شود. نادر می‌خواهد ترمه را قوی بار بیاورد و طوری تربیت کند که بتواند در جامعه از حق‌ش دفاع کند (صحنه‌ی پمپِ بنزین). یا آن‌جا که نادر دارد از ترمه معنای دیگر و بعد فارسیِ عباراتی را می‌پرسد:

-متعبّد؟

-عبادت‌کننده، شُکرگزار

-بادیه؟

-بادِ تُند (نادر تصحیح می‌کند: بیابان!)

- نهضت؟

-جنبش

-(زنگ به صدا در می‌آید) زنگ؟

-راضیه‌خانم (نادر: نه‌خیر، ترمه: شوهرش، نادر: بله)

-ماکت؟

-نمونک

-کمپوت؟

-خوش‌آب

-گارانتی؟

-تضمین، ضمانت (نادر: این‌که عربیه، معادلِ فارسی؟ ترمه: خانم‌مون گفته. نادر: دیگه این جمله رو به من نگی‌ها! چیزی که غلطه، غلطه. هرکی می‌خواد بگه، هرجا هم می‌خوان نوشته باشن. برای گارانتی هم بنویسـ... ترمه: چیزِ دیگه بنویسم نمره‌مو کم می‌کنن. نادر: عیب نداره بابا، بذار کم کنن. بنویس: پُشت‌وانه و ترمه تکرار می‌کند: پُشت‌وانه...)

نادر به جزئیات و اطرافیان‌ش توجه می‌کند، سعی می‌کند از حق‌ش کوتاه نیاید، مقابلِ اشتباه بایستد و این را به دخترش هم یاد دهد. سیمین اما برای پیش‌بُردنِ کارهایش گاهی همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید (مثلا به خانمی که برای کارهای منزل پیدا کرده نگفته خودش در منزل نیست و این برای آن زن ظاهرا نکته‌ی مهمی بوده). سیمین برای گرفتنِ حق‌ش پافشاری نمی‌کند، کوتاه می‌آید و سعی می‌کند از کنارِ مسائلِ این‌چنینی عبور کند و مهم‌تر این‌که دخترش را هم مثلِ خودش تربیت کند و بِبَرد.

فیلم از این تفاوتِ عمده سخن می‌گوید. از مسئولیت‌پذیربودن و نبودن، از مبارزه‌کردن و نکردن، از ایستادن و فرار، از راست‌گفتن و راست‌نگفتن. علاوه بر این نکته‌ی اصلی، فیلم می‌خواهد به مخاطب بگوید یک دروغ یا تساهل برای یک مسئله‌ی کوچک، می‌تواند باعثِ ایجادِ مشکلاتِ بزرگی در آینده شود (مثلا پولی که سیمین در مقابلِ طلبِ زورِ کارگرانِ حمل‌ونقل از کشو برداشت و بعدتر زمینه‌ی بروزِ مشکلاتِ بزرگی شد).

همه‌ی افرادِ فیلم -از نادر گرفته تا سیمین و ترمه و زنِ پرستار و شوهرش- به اقتضائاتی در جاهایی یا صراحتا دروغ می‌گویند، یا گاهی همه‌ی راست را نمی‌گویند. بعضی‌ مثلِ سیمین راحت‌تر، بعضی مثلِ نادر سخت‌تر و بعضی از روی سهو و بعضی برای دوست‌داشتنِ دیگری و بعضی به‌خاطرِ مشکلاتی که ممکن است از راست‌گفتن برای‌شان به‌وجود بیاید.

این موضوعِ اصلیِ فیلم و درواقع تمِ اصلیِ داستان بود. جُدا از این موضوعِ اصلی اما جزئیاتی هم به‌اشاره در فیلم گنجانده شده که حتما حائزِ اهمیت است و به‌نظرم در اقبالِ عمومی و جهانیِ این فیلم هم مؤثر بوده. مثلا در اوایلِ فیلم نادر را می‌بینیم که با ترمه فوت‌بال‌دستی بازی می‌کند. دخترِ کوچکِ خانمی که در منزل کار می‌کند به ترمه کمک می‌کند و نادر دستانِ پدرش را به کمکِ خودش گرفته. ترمه یک‌جایی دسته‌ی مربوط به رنگِ مقابل (تیمِ نادر) را می‌گیرد و به سمیه می‌گوید: «عیب نداره، تقلب کن!» بعدتر ترمه از پدربزرگ‌ش می‌پرسد: «آقاجون شما طرف‌دارِ کی‌این؟» که نادر جواب می‌دهد: «آقاجون مربیه، رو نیم‌کت نشسته!» این سکانس اشاره‌ای سیاسی دارد به اوضاعِ مملکت و نقشِ ره‌بر در منازعاتِ سیاسی بینِ دوجناح که البته ادعای من است و برداشت‌م از فیلم و روی آن هم پافشاری می‌کنم. یا ترکیبِ کلماتی که نادر به ترمه دیکته می‌گوید هم اشاره‌ای سیاسی-اجتماعی‌ست. متعبد، بادیه، نهضت، به جنبش که می‌رسد تصویرِ دیشِ ماه‌واره را می‌بینیم!!

از دیگر نکاتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم می‌توان به آن‌جایی اشاره کرد که در منزلِ مادریِ سیمین، نادر دارد با مادرخانم‌ش صحبت می‌کند و دورتر کسی دارد رسیورِ ماه‌واره را تنظیم می‌کند. آن شخص می‌گوید: «خانم نمی‌گیره این چندتارو، پارازیت روشه شدید!»

یا در دادسرا هنگامی که مادربزرگ دارد از ترمه تاریخ می‌پرسد. ترمه می‌گوید در زمانِ ساسانیان جامعه به دو طبقه‌ی اشراف و عادی تقسیم می‌شده که مادربزرگ بدل از «عادی» می‌گوید: معمولی.

این‌ها همه اشاراتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم است برای مخاطب، مخصوصا مخاطبی که با ذهنیتی خارجی این فیلم را می‌بیند. چون بعضی مسائل واقعیاتِ جوامع‌ند اما آدم‌هایی که درونِ آن جوامع زنده‌گی می‌کنند گاهی از سرِ اغماض یا گاهی از سرِ ملیت‌گرایی و وطن‌پرستی یا حتا مسائلِ سیاسی، سعی می‌کنند مشکلات‌شان را بپوشانند و فریاد نزنند. فرهادی اما در فیلم‌ش خیلی زیرِپوستی و ظریف تصویری از ایران ارائه می‌دهد که در جهان ایران را بیش‌تر به آن می‌شناسند. سانسور، عقب‌مانده‌گی، دودسته‌گی، قانون‌های قضاییِ ناکارآمد و ایراددار و جنبشِ اعتراضی مدنی.

در جای دیگری از فیلم، نادر به ترمه که از او خواسته بود برود و راست‌ش را در دادسرا بگوید، می‌گوید: «بابا قانون این‌چیزا حالی‌ش نیست، می‌گه یا می‌دونستی، یا نمی‌دونستی!». این یعنی در قانون چیزی به اسمِ صداقت تعبیه نشده و قانون همه را دروغ‌گو فرض کرده و اخلاقی وجود ندارد یا به عبارتِ دقیق‌تر قانون تخفیفی برای راست‌گویی قائل نیست. مکالمه‌ی نادر، خانمِ پرستار و شوهرش با آقای قاضی (بازپرس) در دادسرا هم نشانه‌ی این مدعاست. قاضی فقط در پیِ کشفِ صحت یا عدمِ صحتِ گفته‌ها از طریقِ «اقرار» یا شهادتِ شهود است و اعتنایی به توضیحات و خواهش‌ها نمی‌کند. مثلا آن‌جایی که قرارِ بازداشتِ نادر صادر شده، دادگاه هیچ‌ توجهی به این‌که پدر و دخترِ نادر باید شب را تنها باشند نمی‌کند و فقط «وثیقه» را می‌شناسد. این‌ها البته نقائصِ قانونیِ ما هست ولی الزاما همه‌ی تصویرِ جامعه‌ی ما نیست و این‌طور نیست که در جوامعِ دیگر هیچ نقصِ قانونی‌ای وجود نداشته باشد.

به‌هرروی، جداییِ نادر از سیمین در زُمره‌ی فیلم‌های خوب و خوش‌ساخت است و این انکارکردنی نیست. نه فرهادی را باید حذف کرد و نه فیلم‌های او را به چوبِ سیاست راند. حتا اگر فرهادی دیگراندیش باشد و طرف‌دارِ اصلاحاتِ مدنی و جنبشِ اعتراضیِ سالِ 88، باز هم بودنِ او و فیلم‌های او برای نظام و کشور ارزش‌مند است و لازم. فرهادی باید باشد و فیلم بسازد و حرف‌هایش را بزند، حاتمی‌کیا و دیگران هم باید باشند و بسازند و حرف‌های‌شان را بزنند. نه اُسکار و کن و برلین و سی‌مرغ الزاما چیزی به ارزش‌های یک فیلمِ خوب می‌افزایند و نه نداشتنِ این‌ها چیزی از ارزش‌های یک فیلمِ خوب کم می‌کنند. طبیعی‌ست جهان، ایرانی را بیش‌تر می‌پسندد که به ذائقه‌ی خودش و تعریفِ خودش نزدیک‌تر باشد و از این‌رو فیلمِ ایرانی‌ای را هم به‌تر می‌داند که به آن فضا نزدیک‌تر باشد. یعنی آکادمیِ اُسکار هیچ‌وقت به ذهن‌‌ش خطور نمی‌کند که «آژانسِ شیشه‌ای» هم می‌تواند فیلمِ خوبی باشد اما راجع‌به جدایی لااقل این ریسک را کرده.

تفاوتِ حاتمی‌کیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفی‌ست. این اصلا اعجاب‌انگیز نیست اگر جهان معروفی را تحویل بگیرد و امیرخانی را نه. اصلا قصه، قصه‌ی دیگری‌ست. زبان‌ها مختلف‌ند و جهان‌ها مختلف. هیچ‌کس جای هیچ‌کسِ دیگری را نگرفته، حتا اگر خودِ آن اشخاص هم ندانند، در دو دنیای مختلف‌ند. من برای معروفی احترام قائل‌م اما بیوتن کتابِ من است، هم‌چنین برای فرهادی احترام قائل‌م اما آژانس فیلم‌م است. موفقیتِ فرهادی -به‌عنوانِ یک هم‌وطن- آرزویم است اما بوی پیراهنِ یوسف‌م را با هیچ عطر و ادکلنی عوض نخواهم کرد إن‌شاءالله.

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از بخش‌های مؤثرِ قصه‌ی «یوسف» از زبانِ قرآن، آن‌جایی‌ست که برادران‌ش دوم‌بار آمده‌اند تا عزیز از سرِ رحم و بخشش، پیمانه‌شان را پُر کند و احتمالا از خطای برادرشان هم درگذرد. یوسف که حالا مدت‌هاست به عزت رسیده و در مقامِ تصمیم‌گیری و بخشش قرار گرفته، خیلی «راضی» به‌نظر می‌رسد. علامه‌ طباطبایی این‌‌طور تعبیر کرده‌اند که وقتی برادران سخن‌شان را با «یا أیهاالعزیز» آغاز می‌کنند و با «إن‌اللهَ یجزِی‌المتصدّقین» ختم، و این‌میان -هرچه گفته‌اند از کمیِ بضاعت بوده و اظهارِ تذلل- این نحو از سوال، دشوارترین و ناگوارترینِ سؤالات است و موقف، موقفِ کسانی‌ست که بی‌داشتنِ استحقاق و با سوءسابقه استرحام می‌کنند.

اما راجع‌به رضایتِ یوسف و درسِ بزرگی که در آن هست، علامه می‌گویند بعد از این مخاطبه بود که کلمه‌ی الهی تمام شد و درواقع آن وعده‌ که «به‌زودی یوسف و برادرش را بلند و سایرِ فرزندانِ یعقوب را به‌خاطرِ ظلم‌شان خوار می‌کند» محقق گردید و چون وعده محقق و کلمه تمام شد، یوسف به‌خودش اجازه‌ی معرفی داد و به‌نوعی گله کرد و آن‌ها را موردِ سوال و عتاب قرار داد و حتا علتِ این ظلم‌شان را که «جهل» بود بهشان گوش‌زد کرد و باز به تعبیرِ علامه با این‌کارش راهِ اعتذار را به آن‌ها آموخت.

این صبرِ یوسف در برابرِ مسیرِ تحققِ وعده‌ی الهی، این مقامِ رضاء، این ‌دل‌بزرگی و توکل، این تحمل و تاب خیلی چیزِ مشکلی‌ست. انگار کن در کودکی همه‌ی نصیب‌ت از محبتِ پدر بشود مرورِ خاطراتی در قعرِ چاه و بعد برده‌ی بازارِ یوسف‌نافهمی شوی و در اوجِ غربت بفروشندت و کم‌کم، ذره‌ذره، ماجرا‌به‌ماجرا و تدبیر‌به‌تدبیر یوسف شده باشی و در اوجِ شکوفاییِ جوانی‌ت با تهمتی به زندان بیافتی و آن مرارات را تحمل کنی و حالا که بعد از عمری نه از سرِ شانس، که از سرِ لیاقت «عزیز» شده‌ای و می‌توانی عزت‌ت را به رُخِ آن‌ها که بدین روزت انداخته‌اند بکشی، نَکِشی و بی‌عقده و عصبانیت در برابرِ وعده‌ی خدا کُرنش کنی و صبر کنی تا واو به واوِ وعده‌ی خدایت محقق شود و جاری. این صبر و دل‌پاکی باورکردنی هست و نیست...

بارها و بارها از چهره‌ی ظاهرِ یوسف گفته‌ایم و در برابرِ زلیخایش قرار داده‌ایم، ولی حقیقتا چهره‌ی ظاهر چیست در برابرِ چهره‌ی باطن‌ش؟ زیباییِ این رضاء، این منتظرِ تحققِ حرف‌های خدا بودن کجا و زیباییِ چشم و ابرو و صورت و پوست؟ زیباییِ ظاهر که دستِ ما نیست، قابلِ بازتولیدشدن و تربیت نیست، اما واقعا تنزّهِ درون و تربیتِ قلب دستِ ماست. هر قلبی -اگر خدا بخواهد- می‌تواند قلبِ به‌تر و دیگری باشد و بشود اما ظاهر را خدا یک‌بار تعیین کرده برای‌مان و خیلی دستِ ما نیست مقبولِ خواطر افتادن‌ش، که البته آن هم تا حدودِ بس‌یار زیادی ارتباطِ وثیق با خلوصِ باطن دارد که به‌تر از من می‌دانید و در این مجال نگنجد.

---

خدایا؛ خدای وعده‌های محقق، خدای کلمه‌های تمام، خدای یوسف‌های عزیز، خدای جبرانِ هر جهل و خدای پیمانه‌های پُر و خدای قلب‌های از سرِ ایمان راضی؛ من، چاهِ قصه‌ی یوسف‌م و تو خدای این عالم. قلب و درونِ من -همه‌اش- سیاهی‌ست و این برای تو و عالم روشن است. تو یوسف را از حضیضِ مکرِ برادرهاش به حدّی از عزت رساندی که قصه‌اش أحسنِ قصص شد و زبان به زبان چرخید و تا ما و تا همیشه ماند و خواهدماند.

یوسف اگر یوسف شد، از برهانی بود که در راهِ تو می‌دید و از ایمانی بود که به تو داشت. من چه کنم که هم کورم و هم بی‌ایمان؟ من چه کنم که نه تأویلِ خوابِ برادرهایم هستم و نه کالای گرانِ بازارِ ارزان‌فروش‌ها و نه اسبابِ تحققِ کلمه‌ات، آن‌سان که یوسف بود؟ من حسرتِ محضِ این قصه‌ام و فراموش‌ترین قسمتِ ماجرا. چاه‌م، وسیله‌ی کوچکِ تو برای بزرگ‌ترشدنِ تنهایی‌های یوسف‌ت. مرا عطای کدام برادرِ یوسف‌شده پُر خواهد کرد که کیل خلق‌م کردی و این‌گونه تنها مانده‌ام در کنعان‌ت؟

خدایا، خدای وعده‌های محقق، خدای تدبیرهای کامل، خودت دربرم گیر و از خودت پُرم کن و عوضِ این‌همه سیاهی که در دل‌م هست، نورِ خودت را بر دل‌م بتابان که سخت محتاجِ توام. محتاجِ توام قصه‌گوی قصه‌سازِ صاحب‌عزت. محتاجِ توام و خلقِ توام. این ظن که مخلوق‌ت را تنها و بی‌هیچ و گُم و گم‌راه رها کنی بر تو نیست، این امید اما که عزیزم کنی در دل‌م هست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بنا نداشتم و ندارم راجع‌به واقعه‌ی کربلا و حوادثی که برای امام‌حسین، خانواده و یاران‌ش پیش آمد، مطلبی بنویسم. چون نه پرداخت‌های مناسبتی (تقویمی) را می‌پسندم و نه حقیقتا در تمام ایامِ سال حسینی بوده‌ام و زیسته‌ام که بخواهم الآن چشمه‌ای از آن را ظاهر و بارز کنم و نه هم علاوه‌ بر همه‌ی این‌ها سوادِ چنین مهمّی را دارم.

مدتی‌ست (اگر اشتباه نکنم و به گواهِ وب‌لاگ، از نیمه‌شبِ 14شهریور تا حالا) ذهن‌م و فکرم معطوفِ شهداست. شهدای جنگ و البته همه‌ی آن‌هایی که در راهِ خدا جان‌ فدا کرده‌اند که به‌طورِ اخص در این مدت دلِ ذهن‌م را رفته‌گانِ جنگ ربوده‌اند.

انسان به‌طورِ طبیعی وقتی مرگ را خیلی صریح و قریب مقابلِ خودش می‌بیند، مظلوم می‌شود. حالا اگر مرگ، از حالتِ معمولی به «کشته‌شدن» تغییر پیدا کند، شاید این مظلومیت بیش‌تر شود. اگر این کشته‌شدن برای دفاع از ناموس و خانه و خاک باشد و انتخابی داوطلبانه بوده باشد، باز هم شاید به درجاتِ آن مظلومیت افزوده شود. اگر فرایندِ دفاع از ناموس و خانه و خاک، بعد از نزاعی نابرابر از لحاظِ امکاناتِ نظامی اتفاق بیفتد و بعد به کشته‌شدن بیانجامد، باز هم این مرگ، این فداشدن و رفتن و مُردن، غریبانه‌تر و مظلومانه‌تر خواهد بود که به‌نظرم در زمانِ جنگِ 8ساله‌ی تحمیلی‌مان با عراق، این اتفاق بس‌یاربار افتاد. یعنی جوانانی از سرِ غیرت و مردانه‌گی و ایمان، انتخاب کردند با امکاناتی کم‌تر از دشمن‌شان روی در رویِ او بایستند و تا جایی که می‌شد و می‌توانستند، از خاک و خانه و شرف و ناموس‌شان دفاع کنند. در این دفاع کشته‌ شوند و به زنده‌گیِ این دنیاشان پایانی خونین دهند.

آن‌ شبِ نیمه‌ی شهریوری که پُستِ «آن‌روزها...» را ‌نوشتم، به این فکر می‌کردم که نمی‌شود عاشق و یله نبوده باشی و هم‌چه انتخابی کرده باشی. بُریدن از تعلقات و به استقبالِ مرگ رفتن جز از مسیرِ آزاده‌گی و عشق ممکن نیست.

روزهای جنگ، روزهای انتخاب بود. انتخابی شگرف و مدام. انتخابی بینِ بی‌تعلق‌ترشدن و پرواز، یا پشتِ خط بودن و ماندن و ادامه‌ی زنده‌گیِ زمینی با همه‌ی زرق و برق‌ش. سخت بود، خیلی سخت. برای همه‌ی شهدا سخت بود. انتخابِ مرگ، هیچ‌گاه آسان نیست. برای هرکس که می‌خواهد باشد.

بعضی‌ها عاشق‌تر بودند، چمران و باقری و همت می‌شدند. بعضی‌ها غریب‌تر بودند و دورپَرتر، با همه‌ی موجودیت‌شان رفتند، بی‌حتا ذره‌ای جسم. ردانی‌پور و باکری‌ها گُل‌شان شدند. خیلی‌ها با شناس‌نامه‌هاشان رفتند و ناشناس و بی‌نام برگشتند. این‌ها و نظائرِ بس‌یارِ دیگرش همه شعباتی از عشق بود به‌نظرم.

کارکردِ عشق هم‌این‌هاست دیگر. عشق لطیف‌ت می‌کند، حسّ فداشدن برای محبوب را در تو به‌ وجود می‌آورد و بلندپروازت می‌سازد. عشق، «عشق» اگر باشد، بس‌یاری اوقات «بگذار و بگذر» می‌آورد. رها می‌کنی و دعا می‌کنی تا دنیا دنیاست، همه‌ی خوبی‌های عالم نصیبِ او که دیگری را بدل از تو برگزید باشد. دعا می‌کنی بام‌ش بلند و دل‌ش گرم باشد، امن و آسایش داشته باشد و اگر خدا خواست، از عمرِ تو کم و به عمرِ او اضافه شود. این‌ها معمولاتِ عشق است.

باتوجه به این کارکردهای بدیهیِ عشق -حتا از نوعِ آدم به آدم و زمینی‌ش- به‌وضوح می‌توان دریافت که آن‌چه در زمانِ جنگ اتفاق افتاد، در بس‌یاری اوقات زائیده‌ی یک فرایندِ عاشقانه بود. عاشقانه‌ای که نقشِ عقل در آن هم، چندان کم‌ نبود. این فرایندِ عاشقانه حتما هم‌آن‌طور که پیش‌تر نوشتم از مسیرِ یک انتخابِ خطیر گذشته بوده و این مسیر، این انتخاب، این از دوراهی گذشتن، قطعا صیرورتی عقل‌معیار بوده است. دقیق‌ترش می‌شود این‌که انتخابِ مسیرِ درست و راهِ حق، با عقلِ تربیت‌شده‌ی شجاعی صورت می‌گرفته که بعدتر -در طولِ راه- «عشق» دُزِ جرأت و شجاعت‌ش را اضافه می‌کرد و انتخاب را واقعی‌تر. البته حتما همه‌ی مواردِ شهادت در جنگ از این نوع نبوده یا همه‌ی آن‌هایی که از این گونه بوده با این کیفیّت نبوده. صحبتِ من راجع‌به آن عده‌ای‌ست که این‌طور رفته‌اند. داوطلبانه، از تعلقات گذشته، از سرِ عشق و برای دفاع از خانه و خاک و ناموس.

زنده‌گی -با همه‌ی بالا پایین‌ش- اغلب عرصه‌ی انتخاب‌هاست. همیشه می‌شود انتخابِ بد و خوب داشت و بالتبع بد و خوب بود. همیشه حق و باطلی بر سرِ راه هست و اهلِ حق یا باطل بودنی در تقدیرمان ثبت.

رسمِ روزگار و احوالِ دنیا همیشه این‌طور بوده که اهلِ حق نبودن یا باطل‌بودن بیش‌تر «نفر» داشته و حق‌گوها و حق‌‌مدارها در اقلّیت بوده‌اند. یعنی اگر بخواهی اهلِ حق و درستی باشی، «کارِ سخت‌تر» را انتخاب کرده‌ای. مثلِ امام‌حسین، خانواده‌اش و یاران‌ش که هرچند پایانِ غریبانه‌شان معلوم بود، اما باز بر آن نهج ماندند و جنگیدند و کشته‌ شدند.

در آن کارزار حریف «اکثریت» بود و دشمن، «بیش‌تر». پرچمِ امام‌حسین، پرچمِ سخنِ کم‌طرف‌دارِ «حق» بود و بیرقِ یزید، بیرقِ حرفِ مطبوعِ مذاقِ عام. آن‌ها که با حسین ماندند، همه‌‌ی دنیا علیه و روبه‌روشان بود و مرگ‌شان معلوم و حتمی. آن‌ها که با حسین بودند و نماندند، تردید کردند و ترجیح دادند تصمیمِ دوباره‌ای بگیرند و رأی‌شان را عوض کنند یا آن‌ها که اصلا از ابتدا با حسین نبودند، اهلِ مرگِ معلوم و پای‌فشاری بر ایده و آرمان نبودند و می‌خواستند صدای اقلیت نباشند.

«حسین» از مردمِ آن‌زمان -خلاف‌آمدِ عادات- می‌خواست، درستی و صدق و حُریِت و دین‌داری و بی‌حرامی و پاکی می‌خواست. انتخابِ «حسین» انتخابِ «سختی» بود و «دقت» و «اخلاق».

انتخابِ حسین، انتخابِ «دین، همه‌ی دین» بود و مردمِ آن زمان، اهلِ «دین، گزینش‌هایی از دین» شده بودند. انتخابِ حسین، انتخابِ «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند» بود و مردمِ آن‌زمان اهلِ «بسته‌گی دارد»ها و «مصالح» و «منافع». انتخابِ حسین، انتخابِ «لولاالدّینُ و التُّقی، لکنتُ مِن أدهی‌الناس» بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «هرچیزی هزینه‌ی فرصت است» و «می‌خواهیم به هرقیمتی نتیجه‌ی به‌تر بگیریم» و «مهم نتیجه است، نه راهِ رسیدن به نتیجه».

انتخابِ حسین، انتخابِ «و لایجرمنّکم شنئان قوم...» بود و «اعدلوا»ی دعوت‌ش ذیلِ «أقرب للتقوی» تعریف می‌شد و متضمنِ بهشت‌های معظمِ وعده‌داده‌شده بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «نمی‌توانیم» و «نمی‌خواهیم» و بهشت‌های کوچکِ دمِ دست.

انتخابِ حسین، انتخابِ «إعقلواالخبر إذا سمعتموه» بود و خواهش‌ش عقلِ اهلِ رعایتِ و مردمِ آن‌زمان به شنیده‌هاشان «ایمان» داشتند و «خراب‌کردن» برای‌شان آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر از «ساختن» بود.

انتخابِ حسین، انتخابِ «مُردن پشتِ چراغ‌قرمزها، موقعِ دیدنِ کودکانِ فقیر» بود و مردمِ آن‌زمان خانه‌هاشان بر بروج، زنده‌گی‌هاشان بر گُرده‌ی شهر و حساب‌هاشان فراموش‌خانه‌ی انسانیت.

آری انتخابِ حسین، انتخابِ سختِ سختی‌ها بود و انتخابِ یزید، انتخابِ آسانِ هرچه آسانی.

حسین از حوصله‌ی مردمِ آن زمان سر رفته بود، از قواره‌هاشان بزرگ‌تر بود و در چشم‌های کورشان خار نشسته بود. «مقابل‌ش بودن» ده‌روز جنگ می‌خواست و با او بودن، یک‌عمر جهاد. عاقبت خدای حسین پیروز شد و حسین را برای خودش بُرد. زمین ماند و زمانه‌ی مدیدِ یزید. زمین ماند و زیادیِ قرن‌های ابن‌زیادِ در جریان. زمین ماند و حرف‌های منطقیِ حسین، غمِ معقولِ حسین، راهِ روشنِ حسین، راهِ امیرالمؤمنینِ حسین... کربلا همیشه دارد اتفاق می‌افتد و من و تو باید بینِ «جهادِ همیشه» و «قتلِ چندروزه» یکی را انتخاب کنیم. انتخاب کنیم تقوا داشته باشیم و گاهی ببازیم یا تقوا نداشته باشیم و همیشه‌پیروز باشیم.

بهشت‌های کوچکِ دمِ دست، یا بهشتِ بزرگِ وعده‌‌ داده‌ شده؛ زنده‌گی انتخابِ راهی‌ست که به یکی از این‌دو می‌رساندمان. به یزید یا حسینِ درون...


یاران چه غریبانه رفتند از این خانه 
هم سوخته شمعِ ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون‌ است به دل‌هامان
فریاد و فغان دارد، دُردی‌کِشِ مِی‌خانه

هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم 
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی، گُل‌گون شده گیسویی
دیگر نَبُوَد دستی تا موی کُنَد شانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریادِ اباذرها ره بسته به بی‌گانه

لب‌خندِ سرودی کو؟ سرمستی و شوری کو؟
هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه
 
آتش شده در خرمن، وایِ من و وایِ من
از خانه نشان دارد، خاکسترِ کاشانه
 
ای وای که یاران‌م... گُل‌های بهاران‌م...
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه...


پی‌نوشت: شاعرِ تصنیفی که کویتی‌پور «غریبانه» خواندش و به‌ترین روضه‌ی این‌روزهای من است، پرویزِ بیگیِ حبیب‌آبادی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که برخی از حزب‌اللهی‌های اینترنت کمپینِ حمایت از آقای سلیمانی در برابرِ تهدیدِ ترورِ ایشان -از ناحیه‌ی اسرائیل- را راه انداخته‌اند. در ذیلِ این جریان، بعضی‌ها تصاویرِ پروفایل و نیک‌نِیم‌هاشان در شبکاتِ اجتماعی را به عکس و اسمِ سرلشگر سلیمانی تغییر داده‌اند و بعضی دیگر در قالبِ جملاتِ شعاریِ استیتس‌ها -بدل از سردار- شهادت‌طلبی کرده‌اند و بعضی کُری خوانده‌اند و عده‌ای تهدیدِ متقابل کرده‌اند و بچه‌های گرافیست طرح زده‌اند و الخ. +و+و+و+

بنده به‌عنوانِ یک عنصرِ اجتماع و آدمِ این جامعه، با این صنف حرکات موافق‌م و قائل‌م که این جریانات و کُری‌خواندن‌ها و حمایات، حتما باید وجود داشته باشند و این طبیعتِ جامعه‌ست و اتفاقا از نظرِ دشمنان و رسانه‌های خارجی هم مهم است که ما نسبت به این‌سنخ تهدید‌ات چه واکنشی نشان می‌دهیم. اما از لحاظِ سلیقه‌ی شخصی در فقره‌ی اخیر، موافق‌تر بودم اگر رفقا و رسانه‌ها اقدامِ مناسب‌تر و مؤثرتری در جهتِ تهدیدِ بزرگ‌تر انجام می‌دادند. تهدیدی که در آن ادعا شده بود گزینه‌ی مواجهه‌ی نظامی برای مقابله با «تهدیدِ هسته‌ای ایران» انتخاب خواهد شد.

ادعا و تهدیدی که طبقِ شیوه‌ی مألوف و مرسومِ کشورهای مستکبر، اول خیلی صریح مطرح می‌شود و بعدتر تلویحا تکذیب می‌شود و یا تحلیل‌گرهای وابسته به آن کشورها ردّش می‌کنند که مثلا کشورِ مخاطبِ تهدید، نتواند متوجه شود تهدید چه‌قدر جدی‌ست و بالتبع تحلیلِ درستی هم نتواند از فضا پیدا کند. در یک کلام یعنی تاکتیکِ غبارآلوده‌ کردنِ فضای تحلیل و گرفتنِ قدرتِ پیش‌بینی از کشورِ موردِ تهدید واقع شده.

پیش‌تر در راستای این سلیقه و  رجحانِ شخصی، مطلبِ «I'm one of the Iranian Nuclear Threats» را در هم‌این مجال و موقعیت -برای ثبت در تاریخ- نوشتم و تلویحا اعلام کردم که از نظرِ من ترورِ آزادی‌های مشروع و حقوقِ مسلّمِ یک ملت و کشور، بس‌یار مهم‌تر از تهدیدِ ترورِ یکی از سردارانِ آن ملت و مملکت است. در عینِ حال که آن هم در جای‌گاهِ خودش واجدِ اهمیت است و باید بدان پرداخته شود.

اخیرا و در پیِ سفرِ آقای دکترمحمدجواد لاریجانی به امریکا و مناظره‌ای که در برنامه‌ی«مورنینگ-جو»ی تلویزیونِ ام.‌اس.‌‌ان.‌بی.‌سی. با دکترریچارد هاس -رئیسِ شورای روابطِ خارجیِ امریکا- انجام داد، خبرها و واکنش‌هایی در رسانه‌های دنیا انعکاس پیدا کرد که در رسانه‌های داخلی از آن‌چنان بازخوردی برخوردار نبود. علتِ اصلیِ آن هم ضعف در ترجمه و پوششِ شبکه‌های انگلیسی‌زبان، توسطِ بنگاه‌های خبریِ ما بود که معمولا دعوای یک وکیل و وزیر با هم یا عکس‌های شخصیِ یک بازی‌گرِ رده-چندمی با شلوارک در یک سفرِ خارجی، برای‌شان از اهمیتِ بیش‌تری برخوردار است تا چنین مناظره‌ی مهمی که بگذریم!

به نظرِ بنده و براساسِ تحلیل و شناختی که از ذائقه‌ی امریکا و اسرائیل دارم، وجودِ کسی مثلِ دکترلاریجانی خیلی آزاردهنده‌تر و مهم‌تر از کسانی چون سردارقاسمی‌هاست که هم سردوشی‌شان روی دوش‌شان مشخص و معلوم است و هم خاست‌گاهِ فکری و تحلیلی‌شان خیلی رو و قابلِ حدس (هرچند هم که سوابقِ حتما ارزش‌مندی از رشادات و سلحشوری‌های ایشان در دست باشد و بدانم و بدانید).

به زبانِ ساده‌تر: از نظرِ امریکا هزینه‌ی وجودِ کسی مثلِ محمدجواد لاریجانی بس‌یار بیش‌تر از یک سردارِ شناخته‌شده‌ی سپاه برای آن‌هاست. این را به این دلیل می‌گویم که ما الآن در عصرِ تحلیلِ مواضع و تشخیصِ موقعیات و شرایطِ مختلف قرار داریم نه عصرِ اقداماتِ نظامیِ مبتنی بر شخص و سلحشوری‌های قائم‌به‌فرد و رشادت‌های فرمانده‌محور. یعنی باتوجه به پیش‌رفت‌های تکنولوژیکِ صنایعِ نظامی و ماه‌واره‌ای و وجودِ رسانه‌های مختلف و امکانِ استفاده از این پتانسیلِ فرهنگی، نقشِ پیام‌برگونه‌ و کاریزماتیکِ یک سردارِ سپاه که پیش‌تر در زمانِ دفاعِ 8ساله‌‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم، خیلی نقشِ مؤثرِ پُررنگِ حیاتی‌ای نیست. کمااین‌که خودِ نیروهای مسلّحِ ما هم به این مسئله واقف‌ند؛ دوره‌های بصیرتی که برای کادرِ سپاه هرازچندی برگزار می‌گردد، شاهدِ این مدعاست. یعنی نیروهای نظامی به‌درستی تصمیم گرفته‌اند تأثیری که یک فرمانده‌ با یک خطابه یا سخنرانیِ شورانگیز قبل از یک عملیات، به‌صورتِ دفعی و مقطعی روی نیروها می‌گذاشت را در بستری از زمان و به‌مرور در نیروهایشان نهادینه کنند. این یعنی سرمایه‌گذاری برای یک هدفِ بلندمدت که بس‌یار هم درست است به‌نظرم.

اما برای پاسخ به این سوالِ احتمالی که چه‌را وجودِ کسی چون محمدجواد لاریجانی برای امریکا هزینه‌ساز است باید گفت علتِ اصلی، ویژه‌گی‌های شخصیتیِ ذاتی و تحصیلیِ ایشان است. شناختی که ایشان از قواعدِ دیپلُماتیک و مسائلِ مرتبط به سیاستِ خارجی و خاصّه میزِ امریکا -به دلیلِ سابقه‌ی وزارتِ خارجه و باتوجه به تحصیل در آن‌جا- دارند، وقوفی که به مسائلِ حقوقِ بشری و درواقع گاف‌‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس دارند، احاطه‌ به زبانِ انگلیسی و اطلاعاتِ روزآمدتری که نسبت به باقیِ مسئولین -هم به دلیلِ تسلط به زبانِ انگلیسی و هم به دلیلِ قرابت با فضای اینترنت- دارند، ذهنِ ریاضی و پویای ایشان در تحلیلِ موقعیاتِ مختلف و در نهایت اتصال‌شان به حوزه‌ی علمیه و بدنه‌ی مذهبی و مکتبیِ نظام، همه و همه باعث شده‌اند تا ایشان به یک تحلیل‌گرِ طرازِ اولِ مسائلِ سیاسی و حقوقی تبدیل شوند. نه در ایران که در همه‌ی جهان.

کافی‌ست سرچی در اینترنت بکنید و اخبار و اطلاعاتِ مرتبط با ایشان را به‌طورِ گذری بخوانید و ویدئوی مصاحبه‌های معاریفِ معاصرِ سیاسیِ رسانه‌های بزرگِ جهان با ایشان را ببینید و بشنوید.

اغواگری و تکرارِ ادعا و ارجاع به مواردِ کوچکِ حقوقی و دست‌گذاشتن روی احکامِ مسلّم دینی-جزائی و مقایسه‌ با ویترین‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس، همیشه از شگردهای رسانه‌ها و مجری‌های برنامه‌های مختلفِ سیاسیِ آن‌ها بوده و هست و احتمالا خواهد بود؛ جواد لاریجانی اما در چند مصاحبه‌ی اخیری که از ایشان با پی‌‌یرس مُرگان، خانمِ امان‌پور، فرید ذکریا، چارلی رُز و هم‌این مناظره‌ی مورنینگ-جو با هاس دیده‌ام، به ضرسِ قاطع می‌توان گفت تقریبا به‌هیچ‌وجه تحتِ تأثیرِ این قوای اغواگر قرار نگرفته و اصطلاحا وانداده است و برعکس مخاطبین و مناظرین‌ش را بی‌قرار کرده و به تکاپو انداخته.

این ویژه‌گی‌ ابدا موردِ علاقه و پذیرشِ امریکا نیست. آن‌ها تحلیل‌گرِ بیدارِ آشنا به مسائلِ داخلی‌شان را برنمی‌تاب‌ند. منتها هوشِ سیاسی‌شان ایجاب می‌کند که هیچ‌وقت چیزی در راستای ترور و تهدیدِ چنین شخصیت‌هایی نگویند و درعوض تا می‌توانند قاسمی‌ها را تحریم و ترورِ زبانی کنند.
جواد لاریجانی برای شهیدشدن علاوه بر توفیقِ الهی دوچیز کم دارد. یکی جای‌گاهِ مسئولینیِ عام که سال‌ها پیش و در خلالِ مسائلی متزلزل شد و یکی پای‌گاهِ مردمی که متأسفانه تقریبا هیچ‌کدام از برادرانِ لاریجانی به‌جز کمی آقاصادق از آن برخوردار نیستند. اولی را خودِ ایشان یکی-دوسالی‌ست که دارد به‌بود می‌بخشد و می‌توان به استردادِ آن امیدوار بود، اما دومی چیزی نیست که به این ساده‌گی بتوان به‌دست‌ش آورد. البته اگر سنجه‌ها زمینی باشند باید خوش‌حال باشم از این‌که این دومی احتمالا هرگز محقق نمی‌شود!!

به‌هر‌روی شخصا از صحبت‌های محمدجواد لاریجانی در مسائلِ سیاستِ خارجی (خاصّه امریکا) بس‌یار آموخته‌ام و می‌آموزم. وجودِ کسانی مثلِ او برای دست‌گاهِ دیپلماسی و حقوقیِ یک مملکت خیلی مفید خواهد بود و بی‌اغراق اُردرِ تحلیل‌ها را ارتقاء خواهد بخشید. امیدوارم قاطبه‌ی مسئولینِ مملکت بتوانند هوش‌مندی و اشرافِ او در تحلیلِ مسائل را پیدا کنند و در نهایت دعا می‌کنم اگر موردِ پذیرش و رضاء خداوند بود، ایشان به به‌ترینِ جای‌گاه‌ها نزدِ او برسد.

* برگرفته شده از فیلمی با هم‌این عنوان.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در بخشی از قرآنِ کریم می‌خوانیم که خداوند در مقامِ پاسخ به مشرکینِ مکه که در تحقیرِ رسول‌الله و طعنِ آن جناب گفته بودند «چه‌را قرآن به مردی عظیم، مطاع و متمکن از قریتین (یعنی یکی از دوشهرِ مکه و طائف) نازل نشده است؟»، در قالبِ استفهامی انکاری فرمود: «آیا آن‌ها رحمتِ پروردگارت را تقسیم می‌کنند؟ [بل این] ماییم که معیشتِ آن‌ها را در زنده‌گیِ دنیا میان‌شان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی [دیگر] برتری دادیم تا یک‌دیگر را تسخیر [و با هم تعاون] کنند و رحمتِ پروردگارت از آن‌چه جمع می‌کنند به‌تر است.»

کُلیتِ آن‌چه که از این آیات افاده می‌شود را علامه طباطبائی و دیگر مفسرین و مترجمینِ قدیم و اخیر بیان کرده و نوشته‌اند. اهمِ اشاره‌ی آیه‌ی سی‌ودومِ سوره‌ی مبارکه‌ی زخرف به مقدّر و مقسّم‌ بودنِ جامع و مطلقِ خداوند برمی‌گردد که درواقع هم شاملِ معیشت و امورِ دون و دنیاییِ بشر می‌گردد و هم شاملِ امرِ متعالی‌ای چون نبوت که رحمتِ خاصّه‌ی خداوند است.

اما فارغ از پیامِ اصلیِ آیه، یک اختصاصِ جالبِ اجتماعی-اقتصادی هم از قسمتِ «و رفعنا بعضهم فوق بعضٍ درجاتٍ لیتخذ بعضهم بعضا سُخریّا» قابلِ درک، تحلیل و برداشت است. در مباحثِ مرتبط به «مازادِ تولید» یا به عبارتِ دقیق‌تر مازادِ اجتماعیِ تولیدات می‌گویند مادامی که بهره‌وری در سطحی باقی بماند که هر فرد -تنها- قادر به تأمینِ معاشِ خودش باشد، تقسیمِ اجتماعی شکل نمی‌گیرد و بالتبع تمایزِ اجتماعی هم در آن جامعه غیرممکن است. یعنی شرایطی را درنظر بگیرید که همه در آن تولیدکننده‌اند؛ قهرا در چنین شرایطی همه از لحاظِ اقتصادی در یک سطح خواهند بود. در چون‌این شرایطی هرگونه افزایش در بهره‌وریِ کار موجبِ تولیدِ محصولاتِ مازاد و به تبعِ آن بروز نزاع بر سرِ چه‌گونه‌گیِ سهیم‌شدن در این مازاد می‌شود. از این‌‌ زمان به بعد قسمتی از بازدهِ کار ممکن است باعثِ محرومیتِ بخشی از جامعه از داشتنِ کار برای امرارِ معاش بشود. در این مقطع «کارِ لازم» صَرفِ امرارِ معاشِ تولیدکننده‌گان می‌شود و «کارِ اضافی» صرفِ حفظِ طبقه‌ی حاکم.

مفسران تسخیر را راندن معنی کرده‌اند و سخری را از روی قهر به سوی غرضی مخصوص رانده‌شده خوانده‌اند. یعنی طبقِ این آیه بعضی به‌ جهتِ تمکنی که دارند بعضی دیگر را به خدمت می‌گیرند. البته تعاونی که آقای مکارم در ترجمه و علامه طباطبایی در تفسیر -هردو- به آن اشاره کرده‌اند یک برداشتِ عقلیِ مبتنی بر واقعیات است و پرواضح است که در ظاهر و باطنِ آیه از تعاون و معاضدت به معنای هم‌دستی و برابریِ کلمه صحبتی به میان نیامده است (حداقل به نظرِ من).

مسئله‌ی جالبِ توجه برای من این بود که خداوند در این آیه تصریح فرموده است که نقشِ اراده‌ی انسان در ارتزاق و جای‌گاهِ اجتماعی و اقتصادی‌ش نقشِ کم و کوچکی‌ست و عمده‌ی تقدیر تحتِ مشیتِ الاهی‌ست و این به نوعی کار را سخت و نقشِ انسان را شبه‌منفعل یا کم‌اثر می‌کند. چون مشیت را گفته‌اند ترجیحِ بعضی از ممکنات بر بعضی دیگر -هرچه می‌خواهد باشد- بدونِ این‌که عدمِ رضایت یا رضایت دخیل باشد.

حال سوالِ اساسی‌ای که مطرح می‌شود این است که سیاست‌گذارانِ برنامه‌های اقتصادی و عالمانِ اجتماعی و اقتصاددانان چه‌گونه و بر چه اساسی باید برنامه‌ی اقتصادی یا توسعه‌ایِ جوامعِ اسلامی را تدوین کنند؟ آیا عدالتِ اجتماعی و اقتصادی در این صورت محتاجِ بازتعریف نیست؟ اصلا فراتر از این‌ها اقتصادِ منظورِ اسلام چه‌گونه اقتصادی‌ست؟ آیا طبقِ این آیه اقتصادِ منظورِ نظرِ اسلام اقتصادی آزاد و باز نیست؟ این‌ها را باید تبیین کرد و راجع بهشان بحث کرد. از دوستانِ حوزوی و اقتصادی هرکس تمایل داشت می‌تواند در این بحث (در بخشِ کامنت‌ها) مشارکت داشته باشد.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واژه‌ی «گناه» در ادب و ادبیاتِ فارسی شاملِ یک طیفِ وسیعی از معناست؛ از ذنب و جُرم و جناه و جنایت گرفته تا اثم و تقصیر و معصیت و تا حتا سهو و اشتباه و خطا. این توسعِ معنایی از این جهت که مفهومی گریبان‌گیرِ انسان یا مبتلابهِ او را دربرمی‌گیرد، به‌شدت این قابلیت را دارد که دست‌مایه‌ی مضمون‌آفرینی و تصویرسازی قرار گیرد. درواقع این‌گونه می‌توان گفت که گناه و گناه‌کاری و معانیِ ذیلِ آن یکی از مسائلِ مستحدث، اصلی و اساسیِ انسان از ابتدای آدمِ ابوالبشر (علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) تا انتهای هم‌این ام‌روز و فردای من و شما بوده‌ و است و خواهد بود. یک جزء لاینفکِ متونِ ادبی و یک بخشِ غیرقابلِ انکار از احکامِ موردِ بحثِ ادیان و نِحَل و اندیشه‌ورزی‌ و هنرها نیز.

ادیانِ مختلف از مناظرِ مختلفی به مسئله‌ی گناه و عصیان نگریسته‌اند. این مناظرِ مختلف گاه هم‌سویی و تناظرِ وثیقی داشته‌اند و گاه تفاوت‌ها و تضاد و تناقض‌هایی نیز. آن چیزی که در این مطلب می‌خواهم به آن بپردازم اما هیچ‌کدامِ این مسائل نیست. به نظرِ بنده این واژه یا مفهوم، فارغ از آن‌چه در متون و احکام به آن‌ها اشاره شده، در حیطه‌ی شعر و ادبِ فارسی بس‌یار قابلِ تعمق، بررسی‌، تحلیل و بازخوانی‌ست. خاصّه که استفاده از این مفهوم در زنده‌گیِ روزمره‌ی ما پُربسامد و کاربرد است و شاید بعضی‌مان مثلِ بنده کج‌سلیقه‌گی‌ها یا اشتباهاتی هم در نسبت‌دادنِ آن به دیگری یا نسبت‌ندادنِ به خودمان داشته باشیم.

در این‌جا و به عنوانِ نمونه می‌خواهم به چند «گونه»‌ی موردِ پسندم از به‌کارگیریِ این واژه یا مفهوم در اشعارِ حافظ و تعدادی از شُعرای معاصر اشاره کنم و کمی راجع به آن‌ها توضیح بدهم. این انواعی که به عنوانِ نمونه انتخاب کرده‌ام قطعا همه‌ی آن چیزی که هست نیست. در حالِ حاضر بنده به اشعارِ قُدما دست‌رسی نداشته‌ام و از طرفی سواد و احاطه‌ای هم به جریاناتِ شعری ندارم. قصه این‌طور شروع شد که یک‌روز میانِ تورق دیوانِ شیخِ شیراز -حافظ- متوجهِ نگاهِ متفاوتِ او به این واژه و معنا شدم و بعدتر که مزمزه‌اش کردم، احساس کردم جای پرداختن و تبلیغ دارد و می‌شود درموردش نوشت.

اگر به زلفِ سیاهِ تو دستِ ما نرسد
گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست

در این‌جا حافظ در مقامِ عاشق، پریشانیِ بخت و کوتاهیِ دست‌ش را گناهانی از ناحیه‌ی خویش در عدمِ دست‌یابی به میل، مقصود یا معشوق برشمرده است. این نوعِ نگاه یا زاویه‌ی دید در حقیقت یک نگرشِ خضوعیِ همیشه‌گی در مغازله‌های اوست و در بس‌یاری از شعرهایش روی آن تأکید ورزیده است. اگر کمی بیش‌تر تأمل کنیم و در این مورد دقیق شویم درمی‌یابیم که این نگاهِ مبتنی بر دوست‌داشتن، محبت و خضوعِ جهانِ شعرهای حافظ، به‌ترین موضعی‌ست که یک عاشق می‌تواند در برابرِ معشوق‌ش اتخاذ کند. پاسخِ بدی را با خوبی دادن و جز از زیبایی ندیدن و ابتلا را طبیعتِ عشق دانستن و به هر دلیلی «نرسیدن» را نشانه‌ای از قصورِ خود دانستن، همه و همه یعنی یک فهمِ درست از ماجرای عشق. این عشق می‌تواند نسبت به هر معشوقی باشد. معشوق‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما قاعده‌ی عشق هیچ‌گاه متفاوت نیست. اقتضاء این قاعده هم‌این نگاهی‌ست که حافظ در بیتِ فوق به آن اشاره کرده است.

روی‌کردِ دیگری که به مسئله‌ی گناه در غزل‌های حافظ به چشم می‌خورد، روی‌کردِ «رجاء»یی‌ست. یعنی حافظ قالب‌های موجود و تعاریفِ مرسوم و متعارف از گناه و گناه‌کاری که بیش‌تر مبتنیِ بر عقوبت و جزا و بهشت و جهنم است را برهم می‌زند و یک نگاهِ مبتنی بر بخشش و عفو و رجاء را بارها و بارها در اشعارش تأکید می‌کند. روی‌کردی که البته مستندِ به قرآن و سنت نیز هست. البته این رجاء وجهِ «مستوره‌»ی ابیاتی‌ست که انتخاب کرده‌ام و در ظاهرِ امر ما با کنایات و اشاراتی رندانه روبه‌رو‌ایم که بهمان یادآوری می‌کند گناه در شرایطی خاص می‌تواند موجبِ حرمان و حسرت و عقوبت نباشد و دلیلِ این اتفاق، یا تفاوتِ این صنف از گناه با اصنافِ دیگرش در این است که گاهی گناه جنبه‌ی عیّاری و جوان‌مردی پیدا می‌کند و گناه‌کار آدمی اخلاقی‌ست و قصدِ سوء و خیانت و بدی ندارد؛ نه به خود، نه به دیگری و نه به خدای خود. از این نمونه می‌توان به مواردِ ذیل اشاره کرد:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

در این مورد حافظ گناهی که از رساندنِ نفع به دیگری باشد را موجبِ ترس و عقوبت نمی‌داند. البته می‌توان گفت که او در این‌جا نگاهی به معنای لغویِ واژه‌ی گناه هم داشته است و لزوما گناهِ منظورِ نظرِ او گناه از نظرِ دین یا یک متدِ خاصِ زنده‌گیِ بشری نیست.

می‌خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
به‌تر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در این مورد حافظ گناه را دسته‌بندی می‌کند و از گناهِ بزرگ‌تری به اسمِ روی و ریا صحبت به میان می‌آورد. یعنی روی‌کردی اخلاقی که شراب‌خواریِ بی‌ادعا و سر و صدا را به طورِ کنایی قابلِ تحمل‌تر از طاعت و عبادتِ از روی ریا می‌داند. درواقع در این فقره حافظ به نقد یا حتا فراتر از آن به مذمتِ طاعات و عباداتِ غیرِزاهدانه و از روی ظاهرفریبی پرداخته است. چیزی که خیلی غریب و مبتنیِ بر غیرِ آن‌چه که اصلِ دین هم خواسته است نیست. این نگاه را پیش‌تر با تأکیداتی مشابه و حتا تُندتر و نهیبی‌تر از آن‌چه حافظ سروده است در برخی خطبات و حکماتِ نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین دیده‌ام.

حافظ اگر سجده‌ی تو کرد، مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد!

حافظ در جوابِ آن‌ها که ملامت‌گرِ عشاق‌ند، کافرِ عشق را بی‌گناه می‌خواند و می‌داند. باز هم روی‌کردی اخلاقی و این‌بار نه شاید صرفا رجاء که استدلالی هم پشتِ این نهیب و اشاره‌ی حافظانه نهفته‌ است. البته مخاطبِ این بیت صنم یا خودِ معشوق و آن‌که عاشق چونان پیچکی به پای او می‌پیچد است. تصویری که حافظ از عاشق ارائه می‌دهد نماد و نمایه‌ی انسانی بی‌آزار و بی‌خطر است که جز از محراب و مسیرِ عشق، سر بر آستانِ دیگری نمی‌ساید و نمی‌خواهد بساید. عاشق‌های غزل‌های حافظ شهروندهایی اهلِ تعدی و تجاوز به حقوقِ دیگری و سخت و سنگ نیستند. اهلِ کُرنش‌ند و آرام و رام.

کمالِ سِرّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

حافظ «عیب‌نکردن» و خُرده‌نگرفتن را از سوی مفتی و محتسب «هنر» می‌داند و راه‌کاری هم برای این موضوع ارائه داده است، آن راه‌کار محبت است! سرّی که اغلب فراموش‌ش می‌کنیم...

یک گونه‌ی سومی هم اما در اشعارِ حافظ نسبت به مسئله‌ی گناه وجود دارد و آن نگاهِ مناجاتی یا استدعاییِ اوست. مثلا آن‌جا که می‌گوید:

لنگرِ حلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کرم غرقِ گناه آمده‌ایم

در این‌جا صحبت از «لنگرِ حلم» و «کشتیِ توفیق» و «بحرِ کرم» است. حافظ باز هم این‌جا خودش را ذره‌ترین و غرق‌ترین فرض کرده است و استدعای حلم و صبر و عفو دارد. یا آن‌جا که می‌گوید:

منم که بی‌تو نفس می‌کشم، زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذرِ گناه؟

حافظ خودش را در مقابلِ گناهِ نفس‌کشیدنِ بی‌معشوق، بی‌عذر می‌بیند و عاقبت را حواله می‌دهد به عفوِ هم‌او. می‌بینید؟ آن جهان‌بینیِ خضوعیِ حافظ در این هم قابلِ رؤیت است. یک‌جور خالی‌دستی و بی‌چیزی در مقابلِ دریایی از دارایی، در مقابلِ عظمتی از عفو، شکوهی از بخشش و بخشایش. مثالِ آخرم از حافظ این بیت باشد بی هیچ توضیحِ اضافه‌ای:

هرچند ما بَدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناهِ گدا بگو...

این‌جا هم حافظ تمنای کرائم می‌کند و اذعان به بدیِ خویش دارد و بزرگی را از درِ خانه‌ی معشوق و از ناحیه‌ی او می‌طلبد. البته هیچ‌گاه دربِ خانه‌ی معشوق را از جایش در نمی‌آورد یا این‌که تمنایش حالتِ اجبار و اصرارِ از سرِ زور و توقع ندارد. گویی «رعایتِ اخلاق در عشق» اصلی نانوشته است که حافظ همیشه در شعرهایش بدان مؤمن بوده.

در پایان می‌خواهم به نمونه‌های متنوع‌تر و ام‌روزی‌ترِ هم‌این نوعِ نگاهِ اصیل و زیبا در اشعارِ برخی شعرای هم‌عصر و نسل‌مان اشاره کنم.

فاضل نظری:

خوش‌بخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیش‌گاهِ لطفِ تو اقرار کرده است

تنها گناهِ ما طمعِ بخششِ تو بود
ما را کرامتِ تو گنه‌کار کرده است
-

هرکس گذشت از نظرت در دل‌ت نشست
تنها گناهِ آینه‌ها زودباوری‌ست
-

ای نبخشوده گناهِ پدرم -آدم- را
به گناهانِ نبخشوده قسم، دل‌تنگ‌م
-

تا دلِ پرهیزگارم را نبینم توبه‌کار
با شعف خود را در آغوشِ گناه انداختم
-

تو «زیبا»یی و زیبایی در این‌جا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مُرداب، ماه این‌جا
-

مرحوم نجمه زارع:

دارند پیله‌های دل‌م درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم -عاری از گناه-
-

محمدرضا طاهری:

نگاه می‌کنم از نو به راهِ طی‌شده تا خاک، از بهشتِ برین
گناه می‌کنم از نو، مرا دوباره هم‌آن‌گونه عاشقانه ببین
-

علی‌رضا بدیع:

مباش در پیِ کتمان که این گناهِ تو نیست
که عشق می‌رسد از راه و دل‌به‌خواهِ تو نیست
-

عفو فرمودی غلامِ روسیاهِ خویش را
گرچه خود هرگز نمی‌بخشد گناهِ خویش را
-

محمدکاظم کاظمی:

نَمی ز دیده نمی‌جوشد، اگرچه باز دل‌م تنگ است
گناهِ دیده‌ی مسکین نیست، کمیتِ عاطفه‌ها لنگ است

-

امیدوارم عاشقانی از این سنخ و صنف و آدم‌هایی آرام و اخلاقی باشیم. همه‌ی این عالم شهرِ عشق است و شهروندِ شهرِ عشق نباید مهربان نباشد، نباید محبت را سرلوحه‌ی حرف‌ها و کارهایش قرار ندهد. برای هم دعا کنیم که یک چنین آدم‌هایی بشویم و باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نوستالژی یا نقصان؟

هربار که چشم‌م به پاکتِ لوحِ فشرده‌ی آرشیوِ ۳ساله‌ی مطالبِ [سایتِ] «لوح» می‌افتد دل‌م هُرّی می‌ریزد پایین و بعد به اندک فاصله‌ای از آن می‌گیرد. می‌گیرد چون در این چندساله مثلِ لوح و مثلِ این سی.دی. و مثلِ آن اتفاقات کم‌تر داشته‌ایم یا اصلا نداشته‌ایم.

می‌گیرد چون هنوز هم برای لذت‌بردن از یک مجموعه‌ی فرهنگی و ادبیِ الکترونیکی باید رجوع کنم به آرشیوی که هرچند قابلِ اعتنا و غنی‌ست اما دیگر دارد تاریخ‌‌مصرفِ برخی مطالب‌ش می‌گذرد و اصلا اقتضای زمانِ حال و نیازِ حالا شاید چیزِ دیگری باشد...

متأسفانه هرقدر که چشم می‌گردانم و ماوس و اسکرول خرجِ اینترنت می‌کنم، نمونه‌ی ام‌روزیِ دندان‌گیری نمی‌یابم که ارضائم کند. یکی را می‌بینی که محتوای خوبی دارد اما قالب و سر و شکلِ درست و حسابی ندارد. یکی دیگر قالب و سر و شکل و امکاناتِ خیلی خوبی دارد اما محتوای درخوری ندارد. یکی دیگر را می‌بینی که این هردو را دارد اما اصلا به‌روز نمی‌شود و درواقع یک قبرستانِ شیکِ فرهنگی‌ست. یک طیفِ وسیعی هم از سایتک‌های سیاسی وجود دارند که در این دوساله با کودِ بودجه‌ی جنگِ نرم و فتنه مثلِ قارچ روییده‌اند و محلِ لذتِ از ما به‌ترانند!

کدام مجموعه‌ی فرهنگی؟!

این معضل متأسفانه فقط محدود به سایت و منابع الکترونیکی نیست. یعنی منِ جوان با این‌همه فقر و ولعِ فرهنگی که در خودم حس می‌کنم، هیچ دپارتمانِ ادبی و فرهنگیِ نسبتا کاملی نمی‌توانم پیدا کنم که پاسخ‌گوی مجموعه‌ی نیازهای حداقلیِ فرهنگی‌م باشد.

شهرداری و مؤسسات و سازمان‌های تابعه‌اش سازِ خودشان را می‌زنند. یک‌روز می‌افتند به سیاست‌بازی و فتنه و انتخابات و بصیرت و جنگِ نرم و مسائلِ این‌چنینی و محضِ دل‌خوشیِ بیت و آقا کارهایی را انجام می‌دهند که هیچ سنخیتی با مثلا سازمانِ فرهنگی-هنری‌ ندارد و یک‌روزِ دیگر خیلی خوب و شایسته می‌افتند به تولیدِ مجله با تیم‌ها و بچه‌هایی کاربلد و باز یک‌روزِ دیگر مسئولِ ایگرکِ تهرانی جایش را به مسئولِ ایکسِ مشهدی می‌دهد و هم‌آن بچه‌ها درو می‌شوند و یک تیمِ دیگر جای‌گزین می‌شود و کُلی هزینه‌های بی‌خودی صرفِ این فرصت‌هایی می‌شود که در اثنای این جابه‌جایی‌های در اغلبِ موارد نالازم و سلیقه‌ای سوخته‌اند.

حوزه‌ی هنری و سوره که مثلا در حیطه‌ی ادب و هنر یا به قولِ خودشان اندیشه و هنرِ انقلابِ اسلامی تخصصی‌تر باید عمل کنند و با فراغِ بالِ بیش‌تری قرار است وقع بنهند به این مسائل، یک‌روز درگیرِ بیزنسِ «دا» و دغدغه‌های سوپرمارکتی‌‌شان می‌شوند و یک‌روز همه‌ی وقت‌شان را صرفِ شعرِ آئینی و آن‌چه در آن جلسه گفته شد و این‌جور خزعبلاتِ من‌درآوردی می‌کنند و از آن‌طرف دامنه‌ی کاری‌ و حلقه‌های ارتباطی‌شان این‌قدر تنگ و بسته و اُلیگارشی‌ند که هیچ جوانی جرأت نمی‌کند به اطرافِ خیابانِ سمیّه هم نزدیک شود و خیالِ این‌که او هم می‌تواند آجری بلند کند را باید از سرش بیرون کند که این فضا سخت به‌فرموده و سفارشی‌ به نظر می‌رسد.

تلویزیون هم که اوضاع‌ش از همه‌ی این موارد بی‌ریخت‌تر است و به قولِ فوت‌بالی‌ها در آفساید بودنش را کوتی و جوادِ خیابانی هم با چشمانِ غیرمسلح می‌توانند تشخیص دهند و اگر گه‌گاه یکه‌تازی‌های کسانی مثلِ شهیدی‌فرد و ضابطیان و صالح‌علاء نباشد که حقا هیچ رغبتی به دیدنش باقی نمی‌ماند.

معضلِ اصلی چیست؟

ام‌روزِ عمده‌ی معضلی که منِ جوان لمس‌ش می‌کنم این است که برای داشتنِ مجموعه‌ی لذت‌های حلالِ فرهنگی، ادبی یا هنری‌م در کنارِ هم، باید خودم دست به کار شوم و ذره‌ذره و جزءبه‌جزء از این‌ور و آن‌ور پیداشان کنم و این وسط اهمّ انرژی‌م برای این کاوشِ فرسایش‌گر تلف می‌شود و شاید خیلی‌هاشان را هم هیچ‌گاه نتوانم به دست آورم و این به جهتِ اتلافِ وقت و عمر و هزینه‌ اصلا خوب نیست.

یعنی اگر چندتا مثلِ شهرکتابِ مرکز، سینماآزادی، ساختمانِ گروهِ مجلاتِ همشهری، فروش‌گاه و انجمنِ قلمِ زمانِ امیرخانی، کتاب‌فروشی‌های سوره و نشرِ معارف، کافه‌ها و تئاترها و پاتوق‌های فرهنگی در شهرها می‌بود و امکانِ رفت و آمد به آن‌ها برای‌ جوان‌ها -از هر سلیقه‌ای و با هر جنسیتی- وجود می‌داشت و در چرخه‌ی تولیدِ محتوای‌شان می‌توانستند دخالتِ فاعلانه کنند، قطعا روحی آرام‌تر و قانع‌تر می‌داشتند و به خیلی کارهای دیگرشان می‌توانستند به‌تر برسند و این نیازِ فطریِ حق و حقیقی مثلِ یک دُمل و کورک یا نسخه‌ی وارداتیِ مضحک در آن پارکِ آب و آتش نمی‌زد توی ذوق!!

مجموعه‌ی فرهنگیِ خوب یعنی چی؟

بزرگ‌ترین ویژه‌گیِ یک مجموعه‌ی فرهنگی-هنریِ موفق به نظرِ من وجودِ «فهم» و «عقلانیت» در اونه. یعنی اگر یک روزی انجمنِ قلم و حوزه‌ی هنری به همتِ رضا امیرخانی و دوستانِ دیگری سایتی مثلِ لوح می‌سازند و موفق هم هستند، دلیلِ این توفیق یک چیزی هست که خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست. به این دلیل می‌گویم خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست که هم‌این مجموعه‌ها و هم‌این امکانات و حتا هم‌این آدم‌ها و حتاتر هم‌این سایت(!) بعد از امیرخانی نتوانستند این توفیق را حتا «یک»روز هم حفظ کنند!

ویژه‌گیِ مدیرِ فرهنگیِ خوب

اما این ویژه‌گیِ خاص در مدیریتِ رضا امیرخانی چه بوده است؟ پاسخِ من به عنوانِ کسی که شانسِ آشنابودن با آن مجموعه و آن دوستان و آقای امیرخانی در آن روزگار را نداشته و بعدتر کمی با ایشان آشنایی پیدا کرده، شاید خیلی دقیق و مستدلّ و مستندِ به واقعیات نباشد اما از طرفی شاید خیلی پرت و بی‌ربط هم نباشد.

در این مدتی که من آقای امیرخانی را کمی از نزدیک‌تر شناختم، خصلت‌ها و خصوصیاتِ متفاوت و مختلفی را در ایشان دیدم. مثلِ هر انسانی ایشان هم خصوصیاتی دارند مختصِ به خودشان که اصلا قصدِ ورودِ به برشمردنِ آن‌ها یا قضاوت در موردشان را ندارم. اما یک ویژه‌گیِ جالبِ آقای امیرخانی به نظرِ من این است که برای «عقل» ارزش و وزن قائل‌‌ است و درواقع عقل را در تصمیم‌گیری‌ها و کارهایش تعطیل نکرده. بارها دیده‌، شنیده یا خوانده‌ام که ایشان در شرایط و موقعیت‌های مختلفی قرار گرفته و حرف‌هایی را زده یا تصمیماتی گرفته که نشان‌دهنده‌ی این مسئله‌ست که این آدم آن موقعیتِ خاص را از فیلترِ عقلِ خودش گذرانده است.


یعنی اگر روزی جریانی خاص، او را تحتِ فشارِ اعلامِ موضعِ انتخاباتی قرار داد، او سکوت کرد و سعی کرد تحتِ تأثیرِ قوه‌ی قهریه‌ی آن جریانِ مزبور قرار نگیرد. فرداروز اگر جانستانِ کابلستانی نوشت و در آن خیلی صریح موضعِ انقلابیِ خودش یا سلیقه‌ی اعتقادی‌ش را فریاد زد هم باز از این نترسید که با این اعلامِ موضع ممکن است جریانِ روشن‌فکری کتاب‌ش را نخرد یا باز روزِ دیگری اگر نشریه‌ای منتقدِ به دولت با او مصاحبه‌ای کرد و در آن مصاحبه حرف‌های سیاسی‌ای ردّ و بدل شد، او حرف‌های خودش را زد و جوری مسائل را تشریح کرد که در واقعیت هم به آن معتقد بوده است.

می‌خواهم بگویم مخرجِ مشترکِ همه‌ی این صورت‌های مختلف این است که رضا امیرخانی اهلِ عقل‌کردنِ مسائل است و آدمی‌ست که اگر عقل‌ش چیزی را -درست یا غلط- تشخیص داد به آن عمل می‌کند و سعیِ مذبوحی در رعایتِ مصالحِ من‌درآوردیِ نظام و خوش‌آیند و بدآیند‌های این و آن و توجیه‌هایی مثلِ آدم‌های شیفته‌ی قدرت ندارد. این ویژه‌گی برای یک جوان خیلی دل‌چسب است. این دقیقا هم‌آن روی‌کردی‌ست که باعثِ خلق و تولید می‌شود و رغبت ایجاد می‌کند در کار و متأسفانه هم‌آن ویژه‌گی‌ای‌ست که در اغلبِ سازمان‌ها و مؤسساتِ ما و مدیران‌شان یافت‌می‌نشود!

مدیرِ فرهنگیِ پوسیده!

مدیری را در مسندی فرهنگی می‌شناسم که جوان است اما وقتی در پروژه‌ای و کاری مسئله‌ی بدیهی‌ای را برایش توضیح می‌دهی و درستی‌ش را می‌پذیرد، یک‌جوری عمل نکردنِ به آن امرِ بدیهیِ پذیرفته را براساسِ مذاقِ مدیرِ بالادست توجیه می‌کند که اگر ظاهرِ جوان‌ش را ندیده باشی گمان می‌کنی یک پیرمردِ هشتاد-نودساله‌ی دُگمِ از همه‌جا بی‌خبر دارد برایت توجیه می‌بافد! نطفه‌ی این‌چنین مدیری در رحمِ مادری به اسمِ ناشایسته‌سالاری بسته شده و قابله‌ای به اسمِ معیارهای کاذب و به‌فرموده به این‌جایش رسانده‌ است. آن مدیرِ بالادست‌ش هم به هم‌این ترتیب و باز آن رئیس یا مدیرِکُلی که آن مدیرِ بالادست یا معاونِ پایین‌دست را انتخاب کرده نیز به هم‌این منوال.

نمونه‌های موفق

محمدرضا شهیدی‌فرد یکی دیگر از هم‌این آدم‌هایی‌ست که در کارش اهلِ عاقلی‌ست. تجربه‌ی موفقِ برنامه‌ی «مردمِ ایران سلام» را شاید همه‌مان به یاد داشته باشیم.

برنامه‌ای که پارادایمِ برنامه‌های اولِ صبحِ سیما را تغییر داد. او و تیم‌ش به‌کُلی فضای کِسِل و تکراری و زردِ برنامه‌های صبحانه را عوض کردند. مردمِ ایران سلام اولین برنامه‌ای بود که به سمتِ مواجهه‌ی تخصصی با موضوعات رفت و برای هر بخش یک مجریِ متخصص تعریف کرد.

یا از آن‌طرف اولین برنامه‌ای بود که سراغِ موشن‌-گرافیک و فتو-کلیپ و این‌جور تنوع‌های روزِ رسانه‌ها در اُردرِ جهانی رفت و کلیپ‌ها و مستندهایش سر و قالب و شکلِ جدید داشتند. اما فضا را بر او -درست مانندِ امیرخانی در انجمنِ قلم- آن‌قدر تنگ کردند که یکی-دوسالی از سیما رفت و به کارهای دیگرش مشغول شد و درعوض تلویزیون پُر شد از نسخه‌های بدلیِ شبیه به برنامه‌ی او با کیفیت‌هایی در اغلبِ موارد افتضاح؛ درست مثلِ لوح بعد از امیرخانی...


ویژه‌گیِ خاصِ شهیدی‌فردها و امیرخانی‌ها و خیلی‌های دیگر که مدیران و آدم‌های موفقِ این کشور در حیطه‌های فرهنگی‌ند و جوان‌ها به آن‌ها و خروجی‌هاشان رغبت دارند لزوما ابزار و امکاناتی که در اختیارشان هست نیست. یا مثلا تیمی که دارند. همه‌ی این‌ها هست اما در حقیقت یک چیزی بالاتر و مقدمِ بر همه‌ی این‌ها در خودِ آن‌هاست که آن‌ها را متفاوت کرده. آن ویژه‌گی به نظرِ من تعقلِ بی‌طرفانه‌ی آن‌هاست. کسی که «منصفانه» عاقل باشد قطعا هم تیمِ متخصص و خوبی برای خودش دست و پا خواهد کرد و هم خروجی‌های خوب خواهد داشت و هم خیلی موفقیت‌های دیگری هم در این مسیر کسب خواهد کرد.

چه‌را چنین مدیریت یا مدیرانی موفق‌ند؟

به این دلیلِ واضح که آدمِ عاقلِ منصف هیچ‌وقت یک حق و حقیقتی را که درک کرده است فدای مصلحت‌ش نمی‌کند. شاید سعی کند توازن و تعادلی بینِ مصالح و حقایق برقرار کند اما قطعا هیچ‌وقت زیرِ بارِ زورِ مصالح نمی‌رود. آن هم در کشوری که دچارِ مصلحت‌زده‌گی‌ست. کسی هم که حقیقت یا تخصص یا آن‌چه که درست‌تر است را فدای چیزهای زائدی مثلِ مصالح و سلائق و منویات و کمثلهم نکند، قطعا کارش متفاوت خواهد بود. قطعا برنامه‌اش یا سایت‌ش یا مجموعه‌ی فرهنگی‌ش، مجله‌اش، فیلم‌ش یا محصول‌ش پرطرف‌دار خواهد شد. چون کارِ خوب بُرد دارد و دیده می‌شود. حقیقت معلوم می‌شود.

معتقدم جامعه به سمت و سوی خوبی حرکت نمی‌کند...

به این دلیل که اقتصادِ کشورِ ما متّکیِ به منابع است و وقتی که چنین است هیچ مؤسسه‌ی خصوصی‌ای یارای رقابت با بودجه‌ی نفتی و دولتی را ندارد و از آن‌طرف چون پول و قدرت در دستِ آدم‌هایی‌ست که اغلب «منصفِ عاقل» نیستند و گمان می‌کنند تشخیص‌شان به‌ترین تشخیصِ عالم است، بودجه‌شان را در اختیارِ مدیران و برنامه‌سازان و مجموعه‌هایی قرار می‌دهند که بیش‌تر شکل و شبیهِ آن‌ها حرف بزنند و این چرخه‌ی باطل مادامی که پولِ نفت باقی باشد برقرار است. به هم‌این دلیلِ فوق و فهمی که نیست و عقلانیتی که تعطیل شده و انصافی که فراموش شده، اوضاعِ کشور از نظرِ محصولات و تولیداتِ فرهنگی بس‌یار وخیم است. بچه‌های اهلِ تخصص و فهمیده‌ترها تحتِ فشارند و منزوی شده‌اند. شهرستانی‌ها فی‌الواقع «هیچی» ندارند و کِی باشد که آب و آتش‌ها و خَزبازی‌های دیگری در همه‌ی شهرهامان تکرار شود. احوالِ فرهنگِ مملکت و روزگارِ ما جوان‌ها هیچ خوب نیست...

در نهایت؟

آرزو می‌کنم که عاقلی اپیدمی شود و فهم مسری باشد و جامعه‌مان به سمت و سوی دیگری برود جز از اینی که الآن هست. آرزو می‌کنم آن‌هایی که آن بالاها یک حقیقتی را می‌بینند خیلی خطی به آن حقیقتی که دیده‌اند نیندیشند و به راه‌های محقق‌شدنِ حقایق کمی زمینی‌تر و ایرانی‌تر نگاه کنند. البته این واقع‌گرایی فقط در صورتی امکان‌پذیر است که واقعیات را «ببینی» وگرنه واقعیاتِ گزارش‌ها و آدم‌های چاپلوسی که جای‌گاه‌شان را مدیونِ سرکوبِ حقیقت‌ند که ارزشی ندارد.

پیش‌نهاد:

برنامه‌ی پارکِ ملتِ محمدرضا شهیدی‌فرد و تیم‌ش دارد هر هفته یک‌شنبه تا چهارشنبه از شبکه‌ی اولِ سیما پخش می‌شود؛ به دیدن‌ش می‌ارزد. شهیدی‌فرد برخلافِ کُلیتِ آن‌چه از سیما پخش می‌شود برای مخاطب‌ش احترام قائل است و به راستی به تکریمِ ارباب رجوع باور دارد و این باور در همه‌جای خودش و برنامه‌اش مشهود است.

شهرکتابِ مرکز هم دارد خوب کار می‌کند، بی‌که ادعایی داشته باشد. این‌ها را باید هی به‌هم بگوییم. مثلِ آن سکانسِ فیلمِ «راهِ برگشت» که در صحرای مغولستان شخصیتِ اصلیِ فیلم -یانوش- به اِد هریس امیدواری می‌داد برای زنده‌ماندن و ادامه‌دادنِ راه. درست با هم‌آن صلابت و بیم و اُمید و انگیزه و ایمان...

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برادرزاده‌م -یاسین- هروقت مرتکبِ اشتباه یا کارِ بدی می‌شه و ازش می‌پرسم تو این کارُ کردی؟ می‌گه: «نه، من نکردم!». بعد که بلافاصله می‌پرسم پس کی این‌کارُ کرد؟ (با توجه به این‌که برادرِ هم‌سن‌ و سالِ شیطونی داره) می‌گه: «من کردم». این دیالوگ بارها و بارها تکرار شده و این بچه در عالمِ بچه‌گی‌ش -هردفعه- هم دوست نداشته بگه «من کارِ بدی رو مرتکب شدم» و هم هیچ‌وقت بلد نبوده کاری رو که کرده بوده بندازدش گردنِ کسی دیگه و راست‌شُ نگه.

گاهی به این فکر می‌کنم که بچه‌ها خیلی به فطرت و خدا نزدیک‌ند؛ پُرَند از ساده‌گی و بی‌آلایشی و روبودن. شاید برای هم‌اینه که دوست داریم بهشون ابرازِ احساسات کنیم و از بودنِ باهاشون (به‌جز اون وقتایی که با سونامی برابری می‌کنن) لذت می‌بریم. إن‌شاءالله جامعه‌مون پُر شه از راستی و صداقت و روبودن. و البته هر رندی می‌دونه که قاتلِ ساده‌گی و صداقتِ بچه‌ها اینه که بهشون سخت بگیری و درواقع از صداقت‌شون سوءاستفاده کنی و دعواشون کنی. قطعا اگر این اتفاق بیفته هم‌اون بچه از دفعه‌ی بعدی دیگه راست‌شُ نمی‌گه...

شعرِ زیبایی داره مرحوم قیصر امین‌پور که می‌گه:

امّا
با این همه
تقصیرِ من نبود
که با این همه...
با این‌ همه امیدِ قبولی
در امتحانِ ساده‌ی تو رد شدم؛
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیرِ هیچ‌کس نیست،
از خوبیِ تو بود
که من
بد شدم!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا، اگر در این روزها و شب‌ها قدری و منزلتی قرار داده‌ای و از سرِ لطف‌تر به دعاهامان می‌نگری و کریمانه‌تر پاسخ‌شان می‌دهی، از تو برای کشورم و وطن‌م و خاک‌م و سرزمین‌م شادی و آرامش و سلامت می‌خواهم و آرزو می‌کنم بینِ مردمان‌ش -از هر سلیقه و عقیده‌ای که هستند- مهربانی و احسان و تلائم و جوان‌مردی برقرار باشد. هم‌این!

* «تیتر» مصرعی‌ست سروده‌ی حافظ.

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که مسئله‌ی «ناسزاگویی در شعر» ذهن‌م را درگیرِ خودش کرده است (این مُرادی که از معنای ناسزا متصورم با گله و شکایت یا کنایه متفاوت است.) بعضی از دوستان در اشعارشان -از هر قالبی- به‌نوعی به معشوق بد و بی‌راه می‌گویند یا گاه دیده‌ام حتا نفرین‌ش می‌کنند و تقصیرها را خیلی صریح بر گردنِ او می‌اندازند.

این اتفاق یا گونه‌ی محادثه یا بینش و جهان‌بینی را اما در اشعارِ بزرگان و خوش‌سُرایان‌مان کم‌تر دیده‌ و خوانده‌ام. مثلا حافظ که نمونه‌ی متکاملی از یک غزل‌سُراست عمده‌ی شکایت و گله‌ای که از معشوق می‌کند از ناحیه‌ی «پایین به بالا»ست و به‌نوعی به خودِ او و قصورش و تقدیرش بازمی‌گردد. یا در نهایتِ امر با یک رندیِ کم‌مانند و شاعرانه‌ای اشاره‌ای به سختی و سنگیِ معشوق می‌کند. مثلا آن‌جا که می‌گوید: «گفتم مگر به گریه دل‌ش مهربان کنم/ چون سخت بود در دلِ سنگ‌ش اثر نکرد» که این نمونه‌ی بارزِ یک گله‌ی بی‌ بد و بی‌راهِ شاعرانه است از حافظ در مقامِ عاشق و خطاب به معشوق. یا باز آن‌جایی که می‌گوید: «سیلِ سرشکِ ما ز دل‌ش کین به‌در نبُرد/ در سنگِ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد». یا جای دیگری که تصریح می‌کند و یادی می‌کند از او که وقتِ سفر یادش نکرده است و دلِ غم‌دیده‌اش را به وداعی هم حتا شاد نکرده. می‌بینید؟ در همه‌ی این انواعِ مثال مسئله‌ی «خضوع» مشهود است. خضوعی و احترامی که باعث می‌شود عاشق حرمتِ معشوق را حفظ کند، حتا اگر این معشوق سخت و سنگ باشد یا گذاشته باشد و رفته باشد، آن هم بی‌وداع!

این خوی و خصلتِ حافظ در عاشقی که به قولِ عزیزی ناشی از مسئولیت‌پذیری و برآمده از زنده‌گیِ واقعیِ او با آدم‌ها بوده و نه صرفا شعری مخلوقِ انتزاعِ یک آدمِ منزوی از جامعه‌ی در خانه‌نشسته‌ی مثلِ من بدخُلق، یعنی «صداقت». بله صداقت. حافظ در اشعارش صادق است. چه‌را؟ چون اگر در یک غزل معشوقه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند که: «من چه گویم که تو را نازکیِ طبعِ لطیف/ تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد!» نیک می‌داند که اگر در شعری و غزلی و حالی و احوالی دیگر گله‌ای هم خواست از او بکند، ادب و ادبیات و شکل و نحو و گونه‌ی این گله «به اقتضای» آن نازکیِ طبعِ لطیف باید از جنسِ «اهانت» و «هتکِ حرمت» و «نفرین» و «ناسزا» نباشد. به ضرسِ قاطع می‌توان گفت که اگر این صداقت و این فهم در اشعارِ او نبود، هیچ‌وقت ما به سراغِ دفترِ او نمی‌رفتیم و این‌همه برای‌مان آرامش‌بخش و تفأل‌برانگیز نبود.

نمونه‌های این نگرشِ خضوعی در اشعارِ حافظ خیلی زیاد است و دوست دارم تا هرجا که ذهن‌م یاری می‌کند از آن‌ها مثال بزنم اما طبعا ذهنِ کم‌مایه و قاصرم خیلی جواب‌گو نباشد. یک نمونه‌ای که باز می‌توانم اشاره کنم این بیتِ مشهور است که می‌گوید: «هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست/ ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست». یا آن‌جایی که این جهان‌بینی را فریاد می‌زند و می‌گوید: «میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فراق/ ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست» که یعنی عشق اگر «عشق» باشد آدم را فداکار می‌کند و اهلِ گذشت؛ چیزی که شاید در کسری از زنده‌گی‌های حالاهای ماها رو به‌ زوال و کم‌رنگی‌ست. زنده‌گی‌هایِ عاشق‌هایی که اسید می‌پاشند و زخم می‌زنند و «خطرناک»ند، زنده‌گی‌هایِ شاعرهایی که بر تختِ سلطانیِ عشق نشسته‌اند و خدا را بنده نیستند و طوری شعر می‌سرایند که همه‌ی قصور متوجهِ او که نیست می‌شود و معشوق یک آدمِ نامردِ از خدا بی‌خبری‌ تصویر می‌شود که نه «دل» داشته و نه دین. عشق‌هایی که آدم‌هاش را سخت و تلخ می‌کند...

البته سیاه‌نمایی نباید کرد و قِلَتِ مخرجِ این کسر نباید ما را از توجه به بزرگیِ صورتِ زیبای شعرِ شعرای اصیل‌سُرامان باز بدارد. قیصرها و حسینی‌ها و مشیری و ابتهاج‌ها و طیفِ بعدی شاعرهای جوان‌ترِ معاصر را باید دید. از این میان چندتایی شاعر را نزدیک‌تر می‌بینم به آن فضا و احوال. کسانی مثلِ آقایان فاضل نظری، علی‌رضا بدیع، محمدمهدی سیار، محمود حبیبی‌کسبی و خیلِ دیگری از شعرا که در قوالبِ مختلف شعر می‌سرایند. باز از این میان شعرِ فاضل را کمی ظریف‌تر و شُسته‌رُفته‌تر و صبورتر دیده‌ام؛ آن‌جا که می‌گوید: «از تو هم دل کندَم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَند چیست؟» یا باز جای دیگری که می‌گوید: «چشم‌ت به چشمِ ما و دل‌ت پیشِ دیگری‌ست/ جای گلایه نیست که این رسمِ دل‌بری‌ست». یا آن‌‌جا که به‌نظرم حدّ اعلای عاشقی‌ست و صبرِ عاشق را متذکر می‌شود که: «سیلیِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست/ صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم» و مثال‌های دیگری که می‌توان یافت...

جان و نهایتِ کلام و عرض‌م می‌خواستم این باشد که هنر به معنای عام و عمیق‌ش که شاملِ همه‌ی گونه‌ها حتا ادبیات می‌شود، وقتی هنرتر است و اصیل و اعلا که ویژه‌گی‌های «انسانی» در آن موج بزند. پاکی و درست‌کاری و خیانت‌نکردن و صبرِ بر مصائب و پای رفاقت ماندن و نظیرهم همه از فطریاتِ انسان‌ند و لازمه‌ی زیستِ سالمِ او. یا حتا بی‌خویشی و خضوع و خشوع و خود را ناچیز شمردن و قصور را از ناحیه‌ی خود دیدن و مسائلی مثلِ این. پس نمی‌شود از عشق گفت و جز این بود یا از عشق نوشت و جز این را نوشت. مثلِ این می‌ماند که ما بخواهیم از جنگل بگوییم و اسمِ درخت را نیاوریم یا آسمان را بخواهیم آبی نکشیم. مگر می‌شود از معشوق سرود و بدش خواند؟ مگر می‌شود دل‌ ببازی و به دل‌دارت بد بگویی؟ نه، گمان نمی‌کنم بشود. یعنی نه این‌که نشودها، می‌شود اما مثلِ هم‌آن عاشقی که اهلِ لطم و زخم بود یا آن مجنونی که اسید می‌پاشید می‌زند توی ذوق. شعر و ادبیات و هنر هم هم‌این‌ند دیگر. پرتره‌ی معشوق را که نمی‌شود سیاه کشید و بعد قربان‌صدقه‌اش رفت، می‌شود؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از زمانی که (احتمالا!) عقل‌رس شدم و «احساس‌کردن» را در خودم احساس کردم و «فهمیدن» را فهمیدم و «دریافتن» را دریافتم، به یاد می‌آورم که از «جَو» می‌گریختم و از سرعتِ فهم‌ناشدنیِ اجتماع بیم داشتم. یادم هست این احساس نزدیکِ ماه‌های محرم و رمضان یا عیدِ نوروز در من شدت می‌گرفت.

از این‌که یک‌هو آدم‌های دور و برم خرقه تُهی می‌کردند و قالب‌های هرروزه‌شان را یک‌روزه یا یک‌شبه می‌خواستند عوض کنند و رنگی دیگر بگیرند حسِ خوبی بهم دست نمی‌داد. نه این‌که بخواهم بگویم من با آن‌ها فرقی داشته‌ام یا خدای ناکرده قضاوتی راجع‌به‌شان کنم؛ منظورم این است که این تغییر یا محاط‌شدنِ در محیط برایم چندان دل‌چسب و واقعی نبوده هیچ‌گاه. این‌که عید و عاشورا و لیالیِ قدر بخواهند کاتالیزورِ ما شوند برای این‌که جوری شویم که یک‌سال حداقل به‌ظاهر نخواسته‌ایم «آن» باشیم و گاه حتا خلافِ قواعدِ آن حرکت کرده‌ایم را. این‌ها نه‌تنها برایم غیرقابلِ باور که غیرعقلانی هم بوده. نه از این جهت که «تغییر» ناممکن است و در این ایامِ خاص قابلیتِ تغییر بیش‌تر نیست و شرایط مهیای کسبِ فیوضات نیست و انسان با پرهیز از ارتکابِ حرام در مسجد یا در ماهِ رمضان مستعدِ کسبِ معارف نمی‌شود، بل‌که منظورم این است که «تغییر» لباس نیست که بشود پوشیدش و شکل‌ش شد. کسبِ فیض به هم‌این نون و ماستی‌ها نیست که با یک روزه‌ی خشک و خالی بشود به‌دست‌ش آورد. این‌ها اولا جوری که من می‌فهم‌م می‌طلبد که انسان با شناخت و اعتقاد برود به سمت‌ش و دوما «جهد» و تداوم داشته باشد. کجای عالم است که بی‌عسر بشود یسر داشت که این‌جا بشود؟ کجای عالم بی‌گذراندنِ تحصیلاتِ تکمیلی و تلمذ به آدم دکترا می‌دهند که در این دست‌گاه بدهند؟

عمده‌ی مشکلِ ایرانِ ام‌روزِ ما به زعمِ من تعطیل‌کردنِ «عقل» است. عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم سینه‌زنِ امام‌حسین، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم روزه‌دارِ فوقِ مقربِ سوپرمذهبی، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم آن آدمِ لارژی که شبِ عیدی هم‌راهِ یک موجی از آدم‌های مصرف‌زده‌ می‌افتد توی بازار و تا می‌تواند خرید می‌کند و بعد می‌نشیند و یک‌سال به هزینه‌هاش و احیانا قرض‌هاش و بدهی‌هاش فکر می‌کند. خب چه‌را؟ مگر ما از ضبطِ صوت و ماشینِ لباس‌شویی و چرخ‌های اتومبیل کم‌تریم که با فشردنِ یک دکمه یا پدال از حرکت می‌ایستند و جلوی شتاب را می‌گیرند؟ چه‌را دکمه‌ی استاپ‌مان را گم کرده‌ایم؟ چه‌را ترمز نمی‌کنیم؟ چه‌را فکر می‌کنیم 28شعبان یا دومِ رمضان تفاوتِ ماهویِ چندانی دارند و به‌محضِ ورود به ماهِ رمضان ملائکه‌ دوره‌مان می‌کنند که گوشتِ بدن‌مان را تبرک ببرند برای عرشیان که آن‌ها هم لابد دارند از سوءهاضمه می‌میرند. یا چه‌را فکر می‌کنیم به محضِ این‌که محرم شد مسجد باید بشود خانه‌ی اول‌مان و از توی پلوی مسجد در آن ایام الوهیتِ خاصی قرار است دربیاید که اگر نخوریم نوعِ خاصی از هپاتیت می‌گیریم و اگر این اکسیر را بخوریم می‌شویم عمار و زهیر و حر و برای دست‌یازیدن به این مهماتِ مهمل فقرا و گرسنه‌گانِ حقیقیِ جامعه را فراموش می‌کنیم و گاه از سر و کولِ هم بالا می‌رویم برای گرفتنِ یک بشقاب برنجِ حالا کمی‌ معطرتر از مواقعِ عادی؟

البته لازم است این‌جا به‌جهتِ دفعِ دخل مقدر موضعِ خودم را روشن کنم. من نه با اقامه‌ی عزای سیدالشهداء (روحی فداه) غریبه‌ام و مشکلی دارم و نه با اجرای مناسکِ ماهِ خوب و پربرکتی چون رمضان. البته با خریدِ عید هم‌چنان مخالف‌م و زیباپوشی و پاکیزه‌پوشی و تمیزی را نه مختص به یک ماه و محدود به چندروزِ خاص که متعلقِ به همه‌ی ایام و آنات می‌دانم و نه البته باز مصرف‌زده‌گی‌ را. از طرفی هیچ‌وقت ابله نیستم که همه‌ی عزادارانِ حسینی را «ناآگاه» و «جوزده» بدانم و همه‌ی روزه‌داران را «تحتِ تأثیرقرارگرفته». این‌ها که می‌نویسم مربوط به آن بخشی از اقلیتِ جامعه است که اسم‌ش و فقط اسم‌ش «اکثریت» است!

به‌نظرِ من، ما ایرانی‌ها عمده‌ی مشکلات‌مان از این نقصِ بزرگ یعنی تعطیل کردنِ عقل ناشی می‌شود. حالا البته گاهی تبلیغاتِ غلطِ بیرونی یا القائاتِ ناصحیح یا تبلیغِ نسخه‌های تقلبیِ بعضی حقایق هم مؤثر بوده‌اند در «این‌گونه» شدن‌مان.

مثلا نظارتِ ضعیفِ وزارتِ ارشاد و نهادهای مرتبط و مرجع بر روندِ بی‌رویه و سرطان‌وارِ نشرِ کتاب‌های منافیِ «اسلامِ علمایی» و «اسلامِ جواهری» که نتیجه‌اش چیزی جز بی‌دین‌کردن و منحرف‌کردنِ مردم از اصلِ اسلام نیست یا مثلا عمل‌کردِ خیلی ضعیف و ناامیدکننده‌ی صداوسیما در ترویجِ معارفِ حقیقی و اخلاقِ اجتماعیِ اسلام و برعکس ترویجِ سوپرموفقِ آن جناب(!) در برپاییِ اسلامِ «کلیدِ اسراری» و عدالت‌گستریِ «جومونگی» یا به‌طورِ کلی سریالی یا حتا مهجوریت و انزوای خودِ حوزه‌ی علمیه در جامعه و این‌که ما «مجتهد» بینِ مردم کم داریم و سوالاتِ مردم بی‌جواب مانده و رساله‌ها بی‌کار مانده‌اند و فقه آن‌طور که باید پویایی ندارد و... هم مؤثرند.

چاره‌ی کار اما باز دستِ خودِ ماست. خودِ ما مردم. این ماییم که باید در نهایت خوب و بد را بشناسیم و سره را از ناسره تشخیص دهیم. تقوا چیزی جز هم‌آن ترمزِ اتومبیل یا دکمه‌ی استاپ نیست. تقوا یعنی هیچ‌وقت هیچ‌ جَوی یا موجی نگیردمان و همیشه یک قدم جلوتر باشیم از آن چیزی که ممکن است از بیرون بخواهد بهمان القاء شود. رمضان یک ماه است اما ما همیشه‌ی سال میهمانِ زمینِ خداییم. روزه اگر اخلاقی‌مان نکند که اصلا «روزه» نیست. این را با حسابِ دو-دوتا چهارتای بچه‌دبستانی‌ها هم می‌شود فهمید. وقتی می‌فرماید روزه برای من است و جزای این روزه من -خودم- هستم یا خودم -رأسا- جزای این روزه را می‌دهم باید اهمیت‌ش را فهمید دیگر. وگرنه نخوردن و نیاشامیدن که آدم را خدالازم و خدا را آدم‌لازم نمی‌کند...

باید ذوائق‌مان را حساس کنیم به عطر و طعمِ خوشِ خوبی و انسانیت و اخلاق. سلیقه‌مان را ببریم بالا. سخت‌گیر شویم در اخلاقیات و رعایتِ ادب. اگر بچه داریم سعی کنیم برای به‌ترشدنِ فردای جامعه‌ی آن بچه آینه‌های نامکدر و به‌تری باشیم این یکی-دو روزه را. اسلامی که من می‌فهمم علی‌الأصول نمی‌بایست مسلم و مسلمان‌ش را منزوی کند. دلیلِ این‌که گاهی گوشه و کنار می‌بینیم اسلام یا مسلم یا مذهبی منزوی و منفور می‌شوند کارهایِ غلطِ مثلِ من‌هاست. شمای نوعی اگر می‌توانید این تصوارتِ غلط را با رعایتِ تمام‌قامتِ اخلاق و ادب در جامعه و هرجا که دست‌تان می‌رسد تصحیح کنید و کاری کنید آدمِ مذهبی بشود الگوی آدمِ مهربانِ اجتماعیِ خوب که همه به ادب و انسانیت می‌شناسندش، دریغ نکنید. حقِ اسلام را باید یک‌طوری اداء کرد دیگر...

فردا که آفتاب طلوع کند شروعِ دوباره‌ی یکی از هم‌این ایامِ خاص است. رمضان. ماهی که ماهِ خدا می‌دانندش. آن‌طور که گفته‌اند و به‌نظر می‌رسد بزمی‌ست و سفره‌ای و نظری‌ از سرِ لطف به ما آدم‌ها. قرار است یک ماه تمرین کنیم برای یک عمر. قرار است خوب‌بودن را مرور کنیم. دست از طعام و دنائت و دروغ بکشیم و قناعت کنیم و خدایی باشیم و انسانی رفتار کنیم. اما خب، این تمرین صرفا یک تمرین است. قرار نیست همیشه رمضان باشد در عینِ حال که قرار است همه‌ی عمر و همه‌ی سال انسان باشیم و درست‌کار و منیع و این مهم بی‌که به وزن و ارزش و اعتبارِ انسان‌بودن و درست‌بودن اعتقاد نداشته باشیم محقق نمی‌شود.

درواقع نه تلویزیون و برنامه‌هاش می‌توانند از ما انسان بسازند و نه رمضان و سحر و افطار و روزه‌هاش. این‌ها تلنگرند. تداوم‌ش بسته‌ی باور و اراده‌ و همتِ خودِ ماست. بسته‌ی باورمان به نیک‌بودن و درستی و خوب‌بودن. باشد که «این» باشیم.

یک کارِ خوبی را خبرگزاریِ «خبرآن‌لاین» و «سام» مرتکب شده‌اند که حقیقتا جای تقدیر دارد. این کارِ خوب از این قرار است که این دوستان برای این ماه منابعِ مطالعاتی‌ای را معرفی کرده‌اند و به اقتضای فضا و احوالاتی که مردم در این ماه می‌توانند داشته باشند کتاب‌هایی معرفی کرده‌اند که بیش‌تر سمت و سوی معرفتی دارند. به تأسیِ از این اقدامِ شایسته من هم تصمیم گرفته‌ام در حدِ بضاعتِ مزجاة و شناختِ اندکم چندکتاب و مدیا و مکانِ پیش‌نهادی معرفی کنم برای این ایام. البته با نگاه و تصوری که خودم از این ماه و آنات‌ش دارم که شاید خیلی شبیه به تصوراتِ تلویزیون از ماهِ رمضان نباشد!


چند کتاب:

- قرائتِ قرآن به‌ترتیبِ نزولِ آیات (ترجیحا با ترجمه‌ی آیت‌الله مکارم‌شیرازی) +
- قرائتِ نهج‌البلاغه (ترجیحا ترجمه‌ی دکترشهیدی یا دکترافتخارزاده)
- زبده‌ای از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان یا صحیفه‌ی سجادیه (حتما با ترجمه)؛ [نمونه‌ای که بنده دارم خوب به‌نظر می‌رسد. ترجمه‌‌ای‌ست از کریم زمانی به نشرِ اطلاعات.]
- دیوانِ حافظ (یک‌بار از اول تا آخر)
- «تلاوتِ احسن» (آموزشِ تجوید؛ ساده و کاربردی)/ کریم دولتی/ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. (کتابِ خیلی خوبی برای همه‌ی ماهایی که نماز و قرآن می‌خوانیم.)
- بیوتن (رمان)/ رضا امیرخانی/ نشرِ علم
- من‌شور (شعر)/ محمود حبیبی‌کسبی/ انتشاراتِ سوره‌ی مهر
- آسمانی‌ترین مهربانی/ سیدمهدی شجاعی/ کتابِ نیستان
- مقدمه‌ای بر انقلابِ اسلامی/ دکترصادق زیباکلام/ انتشاراتِ روزنه
- مردی در تبعیدِ ابدی/ نادر ابراهیمی/ انتشاراتِ روزبهان
- «ناس و فلق» (تفسیرِ قرآن)/ امام موسی صدر/ به‌ ترجمه‌ی مهدی فرخیان و نشرِ مؤسسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام موسی صدر
- مجله‌ی داستانِ همشهری/ شماره‌های خرداد، تیر و مرداد
---

چند سایت:

- ارمیا/ رضا امیرخانی (بخشِ سرلوحه‌ها یا یادداشت‌هایش را از دست ندهید)
- نورونار/ عرفان نظرآهاری (پادکستِ کلاسِ مثنوی‌ش را از دست ندهید)
- خانه‌ی کتابِ اشا
---

چند برنامه‌ی تلویزیونی:

- پارکِ ملت (یک‌شنبه تا چهارشنبه)/ شب‌ها/ شبکه‌ی اول
- کتابِ چهار/ شبکه‌ی چهار (برخی عصرها)
---

چندمکان:

- شهرکتابِ مرکز (شریعتیِ جنوب؛ نبشِ کوچه‌ی کلاته)
- خیابان‌های منتهی به مسجدِ ارگ/ نیمه‌شب‌های ماهِ مبارک/ نوای حزن‌انگیزِ افتتاح و ابوحمزه... (فقط سعی کنید نیم‌ساعتِ اول‌ش نرسید!!)
- گاهی بهشتِ زهرا یا کهف‌الشهداء/ تنها و فارغ از هیاهوهای شهرِ دود جواب می‌دهد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه سربازِ زند و نه شورشیِ افغان و نه مبارزِ ترکمن و نه هیچ یاغی و غارت‌گر و ره‌زنی در هیچ دوره‌ای از تاریخ نتوانست نابودت کند. به رغمِ همه‌ی این ناملایمات ماندی، ماندی و نامِ نامیه‌ات بهشهرِ شناس‌نامه‌های‌مان شد تا همیشه یادمان باشد تو اشرف‌البلادِ ایران‌زمین بوده‌ای و پای‌تختِ آب و آرامش و آبادی. دستِ نامرادِ زمان اما چندسالی‌ست که ترمه و اسلیمی و کاشی و کاخ‌ت را سپرده دستِ ناآگاهان. ناآگاهانی که روزبه‌روز خسته‌تر و شکسته‌ترت کردند، گنج‌هات را به غارت دادند و رواق و ستون‌های مهندسی‌شده‌ات را به گِل و نا نشاندند و تاریخ‌ت را با وجبِ تیر و تفنگ به دستِ این نهاد و آن ارگان سپردند تا از تو چیزی جز خرابی و تعطیلی و فقر -به همه معناهای کلمه- باقی نماند.

بهشهرم، می‌دانم نفس‌ت گرفته و می‌دانم امیدت ناامید شده. می‌دانم خسته‌ای از این‌همه نافهمی که بعد از این‌همه سال گرمی و سردی چشیدن به راحتیِ خوردنِ لیوانی آب دارد همه‌ی فرهنگ و هنر و اقتصادت را به باد می‌دهد. چیت‌سازی‌ت که روزی قلبِ اولِ اقتصادِ منطقه بود را به خرابه‌ای مبدل کرده‌اند از در و دیوار که گویی یاغیانِ تشنه‌‌ی پول‌ش به تیرآهن‌هایش هم رحم نکرده‌اند!

کاخِ صفی‌آبادت را که شهرِ زیبایی‌ست بالای کوه تبدیل کرده‌اند به مقرِ نهادهایی که اگر اسم‌شان را هم بخواهم تایپ کنم سر و کارم با کرام‌الکاتبین خواهد بود.

باغِ شاه‌ت را نه پارکِ «ملت» که کرده‌اند ساختمانِ شهرداری و شورای شهرِ یک مشت آدمی که ذره‌ای به فکرِ خودشان هم نیستند، چه رسد به فکرِ مردمِ شهرشان.

عباس‌آبادت را زباله‌دانِ تاریخ و جغرافیا کرده‌اند بس که گنج ازش دزدیده‌اند و بس که ستون‌هاش را تخریب کرده‌اند و بس که طبیعت‌ش را به دستِ هم‌آن نهادهای فوق‌الذکرِ «اسم‌شان را نبر» و توریست‌های بی‌فرهنگِ مولدِ آشغال و کثیفی سپرده‌اند.

میان‌کاله‌ات را که ارزشِ جهانی دارد و مقصدِ کوچِ گونه‌های نادرِ پرنده‌گان است و شبه‌جزیره‌ای‌ست فوق‌العاده زیبا و عجیب، آرام‌آرام کرده‌اند «خلیجِ گرگان» تا فرداروز که بابلی‌ها به قصدِ غارتِ انارهایش خواستند چنددرختِ باقی‌مانده‌اش را هم بخشکانند، دربانی ترکمن‌چهره و مشهدی‌لهجه جلوشان را بگیرد و بگوید ورود ممنوع! این‌جا در قُرُقِ استانِ گلستان است و بس!

خیابانِ اصلی‌ت را که چشم‌اندازِ بکری بوده از کوه به سمتِ دریا، از خدابی‌خبرانی در لباسِ شهردار و شهرداری یک شب تا صبح تبدیل‌ش کردند به خنده‌دارترین بلوارِ هشت‌متریِ جهان تا دست‌فروش‌های از کار بی‌کارشده‌ی چیت‌سازی و هزارجریبی‌ها و پاسندی‌های به شهر هجوم‌آورده کنارش بساط کنند و خرابی و فقر را لباسِ این شهر کنند تا آبرویش بیش از پیش جلوی میهمانانش برود.

شهرم، شهرِ قدیم و فاخرِ پدرم، شهرِ عالِم‌پرور و فرهیخته‌‌زای پدرِ پدرم و پدرانِ پدرم، بهشهر، بهشهرِ خسته از نافهمی‌، بهشهرِ مخروبه‌ی ملول از غارت‌ و تنگ‌چشمی و کوته‌نظری، تو خواهی ماند. حتا اگر به اسمِ مهدیِ موعود بلندگوهای مسجدِ محل «دهاتی»ِ بدلهجه بخوانند و اسمِ هم‌سایه‌آزاری‌شان را بگذارند «دین‌داری». حتا اگر نماینده‌ی مجلس‌ت یک‌بار هم در خیابان‌هایت قدم نزده باشد و حتاتر اگر که همه‌ی نهادهای امنیتی و دولتی را در به‌ترین مناطق‌ت جاگیر کنند و یکی یک ورود ممنوع بزنند تنگ‌ش و بال و پرِ مردم‌ت را بچینند که آن‌طرف‌ها نپّرند! تو خواهی ماند بهشهرم، چونان که تا به الآن مانده‌ای. این بی‌فرهنگی‌ها و بی‌فکری‌ها و خودخواهی‌های جاهلانه دوام نخواهد آورد. آرام باش شهرم، دل‌م روشن است به آن روزی که پرنده‌هات اجازه‌ی پرواز داشته باشند و کودکان‌ت اجازه‌ی شادی و مردمان‌ت حریمِ امنِ منزه از نعره‌ی بلندگوهای همیشه در اذان و قرآن و مرثیه و مولودی و چاووشی...

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرگاه با پدیده‌ای، خبری، نقلِ قولی یا واقعه‌ای مواجه می‌شویم، فارغ از این‌که اصلِ این خبر یا واقعه چیست و چه اهمیتی دارد، این‌که به عنوانِ شنونده یا شخصی که در امری واقع شده یا جزئی که در محیطی از اخبار و اطلاعاتِ گوناگون محاط شده چه‌طور با آن خبر، واقعه یا نقلِ قول «مواجهه» می‌کنیم هم اهمیت دارد. (البته مسئله‌ای نیست که بتوان به طورِ مطلق برای آن ارزش‌گذاری کرد اما به نظرم گاهی شاید اهمیتی فراتر از حتا خودِ اصلِ خبر هم دارد.)

اگر عقل و قلب را به عنوانِ نمادهای ادراکیِ انسان بپذیریم، حتما به این مسئله هم اذعان خواهیم داشت که «قلب» نمادِ ادراکِ احساسی‌ست و «عقل» نمادِ ادراکِ استدلالی. به عبارتِ دقیق‌تر قلب اهلِ هم‌گونی و هم‌ذات‌پنداری و محلِ درکِ عواطف است و عقل بازدارنده‌ای‌‌ست که اهلِ استدلالِ استنتاجی‌‌ست و واقع‌نگری‌ و محلِ منطق. به هم‌این دلیل نه از قلب می‌توان انتظار داشت دست از وظایف‌ش بکشد و عاقلانه به مسائل بنگرد و نه از عقل می‌توان انتظار داشت عاقلی را کنار بگذارد و با دیدی غیرمنطقی و کسوتی احساسی به مسائل بنگرد.

یکی از ویژه‌گی‌های خوبِ عقل و قلب تربیت‌پذیریِ آن‌هاست. درواقع این هر دو خاستگاه به شدت قابلیتِ خوب و بد شدن یا منیع و دنی شدن دارند. عقل را می‌توان چون کوهی استوار به تمامِ آن‌چه که فعلیت‌ش است رساند و قلب را می‌توان چون دریایی عظیم و عمیق گرداند که وسعت‌ش لایتناهی باشد یا برعکس گاهی می‌توان عقل را آن‌قدر حقیر کرد و کوچک نگه داشت که منطق از آن رخت بربندد و ساده‌ترین حقایقِ مبرهن را هم نبیند و قلب را آن‌چنان سخت و سنگ کرد که قساوت‌ش را با دریاها هم نتوان اندازه گرفت، و این اوجِ زیبایی‌ست!

به ‌این دلیل زیباست که متبلورِ آزادی و اختیارِ انسان‌ها در انتخابِ آن‌چه که می‌خواهند بشوند یا آن‌چه که می‌باشند است. این‌که انسان‌ها باتوجه به رفتار و اعمال‌شان و انتخاب‌های‌شان رشدِ مثبت و منفی می‌کنند عینِ حیات و عدالت است و عدالت هم زیباست.

انسان به عنوانِ موجودی که به این دو سلاح (عقل و قلب) مسلح است موظف می‌باشد که از آن‌ها به نحوِ احسن استفاده کند. یعنی بداند که کجا و به چه اندازه باید از قلب‌ش مدد بگیرد و کجا و به چه اندازه باید از عقل‌ش یاری بجوید. متعادل کردنِ این دو قوه یا دو سلاح وظیفه‌ی حتمیِ ماست و بی‌شک مایه‌ی سعادت‌مان خواهد بود.

اما از دنیای وظایف که کمی فاصله بگیریم و به دنیای واقعی‌ترِ خودمان برگردیم متوجه می‌شویم که انسان‌ها -همه‌گی‌مان- در میزانِ استفاده از این دو قوه بینِ خوف و رجاء قرار داریم و به درجاتِ مختلفی توانسته‌ایم ازشان بهره‌برداری کنیم. اما وجودِ این واقعیت (مثلِ واقعیتِ ارتفاعِ بلندِ یک کوه) به هیچ‌وجه مانعِ حرکت به سوی قله نباید باشد. فتحِ قله مهم است اما این‌که در این مسیرِ پرخطر و طولانی چه‌قدر به سمتِ قله حرکت کرده‌ایم هم اهمیت دارد. خاصه که هیچ‌وقت معلوم نمی‌شود چه کسی خودِ قله را فتح کرده و همه به نحوی در مسیرِ رسیدن به آن قرار داریم.

برای عقل و قلب هم‌آن‌طور که شیطان یا دشمنِ درونی‌ای به اسمِ نفس و نفسانیت در انسان وجود دارد، شیاطین یا دشمن‌های بیرونی‌ای هم در دنیای پیرامونِ انسان قرار دارند که قصدشان ره‌زنی‌ست با این تفاوت که دشمنِ درونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ یک انسان و مقلوب کردنِ یک شخص ره می‌زند و دشمن‌های بیرونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ دنیا و مجموعه‌ای از انسان‌ها ره می‌زنند. در مقابلِ هردوی این شیاطین باید آگاه بود و ایستاده‌گی کرد. تهذبِ نفس مسئله‌ای درونی‌ست که اثراتی بیرونی هم می‌تواند داشته باشد و باید در جهتِ آن تلاش کرد. اما در مقابلِ دشمنِ بیرونیِ عقل و قلب باید چه‌کار کرد؟ چه موضعی باید داشت؟ چه‌طور باید خطوات و همزاتِ آن‌ها را دفع کرد؟ چه‌طور باید مغلوبِ شگردهاشان نشد؟

پاسخِ این سوال‌ها نه در علمِ من است و نه در ساحتِ این بحث. اما مسئله‌ای که اهمیت‌ش مرا بر آن داشت تا این مطلب را قلمی کنم این بود که گاهی در گوشه و کنار دیده‌ام بعضی‌هامان در مقابلِ این خطوات سلاح‌هامان را خلع و فراموش کرده‌ایم و آسیب‌پذیر شده‌ایم. مخصوصا سلاحِ عقل و عاقلی را در مقابلِ اخبار و وقایع.

در ماجرای انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ 88 و وقایع و اتفاقاتِ بعد از آن عمده‌ی فقر و ضعفِ ما (در هر دو جناح) دست‌کشیدن از قوه‌ی عقل بود. در نهج‌البلاغه‌ و سیره‌ی امیرالمؤمنین اهمیتِ عقل‌کردنِ وقایع و اخبار را به خوبی می‌توان مشاهده کرد. به طورِ مثال آن‌جا که می‌فرمایند «اعقلوا الخبر إذا سمعتموه، عقل رعایة لا عقل روایة؛ فإن رواة‌العلم کثیر و رعاة قلیل!» در موردِ بس‌یاری‌مان می‌تواند مصداق داشته باشد. آن ایام و حتا هم‌این حالا هر شبهه و شایعه‌ای و خبری و نقلی که به نفع‌مان و علیه آن کسانی که بهشان نقد و انتقاد داریم باشد را می‌پذیریم و متأسفانه جزء آن عده‌ی کثیری می‌شویم که اخبار را عقل نمی‌کنند، آن هم عقلِ اهلِ رعایت، عقلِ استدلالیِ استنتاجی، عقلِ آگاه، عقلِ بیدارِ منصف، عقلِ عادل و برعکس هر خبری که رسید را روایت می‌کنیم و یک‌کلاغ را چهل‌کلاغ می‌کنیم و یک شایعه را دوشایعه. یا آن‌جا که می‌فرمایند «مِن عقل‌الرجلِ أن لایتلکم بجمیعِ ما أحاط به علمه» که باز می‌تواند مصداقِ حالِ خیلی از بزرگان و مسئولین‌مان باشد که گاهی جلوی ابرازِ عقاید و نظرات‌شان را نمی‌گیرند و گاهی با یک جمله‌ی کوچک چه آتشی که در خرمنِ احساساتِ برانگیخته‌ی مردم نمی‌اندازند! یا این‌که فرموده‌اند «عنوان‌العقل مداراة‌الناس» که می‌توانست و می‌تواند سرلوحه‌ی برخورد و رفتارِ مسئولینِ ما با مردم باشد. یا آن‌جا که نهیب می‌زند «ذکّ عقلک بالأدب...» که چه دُرِ گران‌بهایی‌ست این «ادب». نمی‌گویم نایاب چون هنوز هم یافت می‌شود. اما در این سال‌های اخیر و مخصوصا بعد از انتخابات و وقایعِ بعدش و بیش‌تر در کلامِ بعضی از آن‌ها که مخالف یا منتقدِ نظام یا مسئولین بوده‌اند مشاهده‌اش کرده‌ام. البته گاهی در کلام یا نوشتارِ مخالفینِ «مخالفینِ نظام» هم بی‌ادبی دیده‌ام اما با بسامدی کم‌تر از آن‌ها که مخالفِ نظام‌ند و این هم منطق و دلیلِ روشنی دارد. مخالفی که در اقلیت (چه به لحاظِ کمی و چه به لحاظِ قدرت) باشد و کسی که احساس کند حق‌ش را خورده‌اند (حالا به هر دلیلِ موجه یا غیرموجهی مثلِ تقلب در انتخابات) «عصبانی» می‌شود و کسی که عصبانی‌ست عقل‌ش می‌خوابد و کسی که عقل‌ش بخوابد تکلیف‌ش روشن است. عقل نباید بخوابد، عقل باید بیدار باشد، در هر شرایطی. راه‌ش ساده‌ست، عقل با رعایتِ ادب بیدار می‌شود. از این موارد در نهج‌البلاغه و سخنانِ امیرالمؤمنین فراوان یافت می‌شود. این‌ها تمهیدات و تجربیات و آموزش‌های لیدرِ تیم است برای زدنِ قله. مادامی که در مسیرِ رسیدن به قله نباشیم، به قله هم نخواهیم رسید.

ما انسان‌ها نه تنها در مسائلِ سیاسی که در مسائلِ اجتماعی، اخلاقی و حتا خانواده‌گی و شخصی هم باید از قوای عقل و قلب و مخصوصا عقل به درستی استفاده کنیم. در روابط‌مان سعی کنیم آن چیزی که قلب درک می‌کند را معیارِ تصمیم‌گیری قرار ندهیم. قلب هرچه‌قدر هم که سلیم و منزه و هوش‌یار باشد، باز به جامعیتِ عقل نمی‌تواند همه‌ی جوانبِ یک مسئله یا اتفاق را بررسی کند و حتا ببیند. لازم نیست قلب را فراموش کنیم یا روی آن پا بگذاریم، برعکس باید خیلی هم از آن کار بکشیم، منتها نباید قلب بنشیند بر مسندِ عقل و تصمیمِ آخر را او بگیرد.

یا در مسائلِ اخلاقی سعی کنیم در استفاده از این دوسلاح متعادلانه رفتار کنیم. نه آن‌قدر عاقلانه که احساسات فراموش گردند و قلب‌ها برنجند و نه آن‌قدر احساسی و عاطفی که در قضاوت و برخورد دچارِ خطا و اشتباه شویم.

در خوش‌آمدن‌ها و نیامدن‌هامان پیِ دلیل بگردیم و سعی کنیم برای انتخاب‌های‌مان استدلال داشته باشیم و اگر نداشتیم به درستی‌شان شک کنیم و کمی جدی‌تر به آن‌ها بنگریم و اگر معلوم شد که اشتباه می‌کرده‌ایم جرأتِ برگشت و بازتصمیم داشته باشیم. این را بدانیم که دنیا هیچ‌گاه بزرگ‌تر از آن‌چه در تصور و درونِ ماست نمی‌تواند باشد، پس مقهورِ بزرگی‌ش نشویم و موضع‌ منطقی و استدلالی‌مان را از دست ندهیم. اگر فرداروزی موجی از باطل آمد که همه‌ی دنیا هم‌راه‌ش بود ما آن سدّی باشیم که جلوی باطل می‌ایستد و اگر سخنِ حق و حقیقتی با ظاهری نزار و کسوتی مستهلک و طرف‌دارانی اندک و در اقلیتِ تام زده شد، آن را بپذیریم و منتشرش کنیم. این نه شعار است، نه لزوما تدین و نه سیاست و مفاهیمی قریب به این. این تنها آن چیزی‌ست که انسان باید باشد. رفتارِ انسانی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش.

خدایا، خدای عظیم و عزیز، خدای همه‌روز و همه‌وقت و همه‌جا؛ تو به قبل و بعدِ ما، به همه‌ی آن چیزی که اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد آگاهی. تو می‌دانی که سرنوشتِ ما چه خواهد بود، تو مقدِّرِ مایی و هم راه‌نمای‌مان. ما قله را می‌فهمیم و سختیِ گام‌برداشتن در این مسیر را هم باور داریم اما بنابر اول‌وظیفه‌ی هر انسانی می‌خواهیم در این مسیر و بر این منهج باشیم؛ بی لطف و دست‌گیریِ تو ممکن نیست. از تو می‌خواهم هم‌آن‌گونه که انسان‌م آفریده‌ای انسان‌م نیز بمیرانی. این البته مستلزمِ تلاشی‌ست از سمتِ خودم، تو اما لطف‌ت را لحظه‌‌ای هم دریغ مدار...

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی الگوهای مطلوبیت و رجحان و به تبعِ آن‌ها رفتارِ اقتصادیِ مردمِ یک جامعه از اخلاق‌گرایی و صداقت (در معاملات و مبادلات) به بی‌توجهی‌های اخلاقی و عدمِ صداقت تغییر پیدا می‌کند، این دیگر یک عمل‌کردِ اقتصادیِ صِرف یا یک فراگردِ فرهنگیِ در برهه‌ای خاص از زمان به وجود آمده نیست. بروز و رواجِ بی‌صداقتی در یک اقتصاد یعنی وجودِ امکانِ وقوعِ بی‌صداقتی و وجودِ این امکان یعنی ضعفِ نهادهای نظارتی و بازدارنده. این ضعف که حتما غفلت نیست معنایی جز فسادِ بالادستی ندارد و شاید هم چیزی‌ست فراتر از آن. در چنین شرایطی جامعه ماهیتِ هیولاییِ یک جرثومه‌ی رو به اضمحلال را پیدا می‌کند که پُر است از قوانینِ غیرمنسجم، ناقص و کم‌ضمانت. تبلیغ تبدیل می‌شود به یک دروغِ شاخ‌دار و مشتری نیز به انسانی مجبور. اعتماد جایش را به بی‌اعتمادی می‌دهد و پول و ثروت می‌شوند ارج و ارزشِ انسان‌ها. دیگر اولیاتِ رفاه و امنیت هم محقق نمی‌شوند الا به تمکن و تمکن رفاه را برای متمکن به ارمغان می‌آورد اما به هزینه‌ای بس‌یار گزاف. تولیدکننده و سرمایه‌گذارِ باشرف ورشکست و منزوی می‌شوند و سرمایه‌گذاری محلی می‌شود برای عقده‌گشاییِ بی‌صفت‌ها. بی‌صفتی در تولید، بی‌کیفیتی در محصول و کالای تولیدی یا خدماتِ ارائه‌شده را به وجود می‌آورد و این خوی ناجوان‌مردانه آرام‌آرام چونان موریانه‌ای جائع به همه‌جای اقتصاد تسرّی پیدا می‌کند. آن‌ها که می‌توانند می‌روند و آن‌ها که می‌مانند یا متحملِ مشقّاتِ زیستن در چنین شرایطی می‌شوند و یا اساساً آگاهی‌ای نسبت به وضعیت‌شان ندارند. عده‌ای آستین بالا می‌زنند و همت می‌کنند تا شرایط را تغییر دهند یا حداقل آن بخشی که مرتبط با آن‌هاست را پاک نگه دارند یا ترمیم کنند. عده‌ای دیگر مبارزه می‌کنند و هزینه‌ می‌دهند تا شاید اصلاحاتی صورت بگیرد. هیولای قدرت‌مندِ فساد اما قوی‌تر از همه‌ی این دیگران است...

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حضرت علی‌بن‌الحسین -سجاد- (علیهماالسلام) در فرازهایی از دعای کریمه‌ای که منسوبِ به ایشان و منقولِ از صحیفه‌‌شان است و به «مکارم‌الأخلاق» معروف است، تعابیرِ جالبی دارند که به نظرم ممزوجه‌ای‌ست از کرائمِ اخلاق، عرفانِ اسلامی، اقتصاد، اعتدال، بزرگ‌منشی و مناعت‌طلبی که صدالبته با درون‌مایه‌ای عاشقانه و مناجات‌گونه (که خصیصه‌ی اغلبِ ادعیه‌ی ایشان است)، تقریر یا تحریر شده‌ است.

هوش‌مندی، بیش‌ترخواهی، معامله با خداوند (البته از ناحیه‌ی خشوع و خضوع)، حفظِ بازی در نیمه‌ی زمینِ خدا، فرارِ روبه‌جلو از او به هم‌او، پناه‌جویی و یاری‌جستنِ تمام‌قد از خداوند، تمنای تخلق به اعلادرجه‌ای از اخلاق و گرامی‌داشتِ انسانیت -همه‌گی- توصیفاتی‌ هستند که می‌توانم راجع به این دعا و ادعیه‌ی مشابهی که از حضرت‌ش نقل شده است بیان کنم. به مثال‌هایی از هم‌این نوعِ ادب در دعای مذکور توجه بفرمایید:

هب لی معالی‌الأخلاق [به من بالاترینِ خوی‌ها یا خصلت‌ها را عطا فرما]*

و أغننی و أوسع علیّ فی رزقک؛ و لاتفتنّی بالنّظر [مرا (از جز خودت) بی‌نیاز گردان و روزی‌ت را بر من بگستران و به چشم‌داشت (در اموالِ دیگران) گرفتارم مساز]

و إستقلال‌الخیر و إن کَثُرَ مِن قولی و فعلی؛ و إستکثارالشّرِ مِن قولی و فعلی [و (بیارایم به) کم‌شمردنِ نیکی در گفتار و کردارم، هرچند که (اگر) بس‌یار باشد و به فراوان‌شمردنِ بدی در گفتار و کردارم (حتا) اگر کم باشد]

لا أُظلمنَّ و أنتَ مُطیقٌ لِلدّفعِ عنّی؛ و لا أَظلِمَنَّ و أنت‌القادرُ علی‌القبضِ منّی؛ و لا أضلّنّ و قد أمکَنَتکَ هدایتی؛ و لا أفتَقِرَنَّ و مِن عندک وُسعی [چنان کن که ستم‌کش نشوم که تو توانایی راندنِ ستم از من را داری و بی‌دادگری نکنم که تو بر بازداشتن‌م توانایی؛ و چنان کن گم‌راه نشوم که راه‌نمایی‌م برای تو ممکن است و چنان کن که نیازمند نشوم که توسعِ روزی‌م دستِ توست]

و مَتِّعنی بالإقتصاد! [منعم‌م کن به میانه‌روی (اعتدال)]؛ اقتصاد از قصد به عدل برمی‌گردد و متناظرِ اعتدال است. توسطِ بینااموری و اهلِ افراط و تفریط نبودن نیز از آن مستحصل است. امیرالمؤمین فرموده‌اند: علیک بالقصدِ فی‌الأمور [بر تو باد که در جمیعِ امور میانه‌رو باشی]

واکفِنی مَؤنة‌الإکتساب وارزقنی مِن غیرِاحتِساب؛ فلا أشتغِلَ عن عبادتک بالطلب؛ و لا أحتمِلَ إصرَ تبعاتِ‌المکسب [از رنج و زحمتِ به‌دست‌آوردنِ روزی کفایت‌م کن و روزی‌م را بی‌شمار گردان تا برای به‌دست‌آوردن‌ش از بنده‌گی‌ت غافل نشوم و سنگینیِ به‌دست‌آوردن‌ش را بر دوش نکشم]

صُن وجهی بالیسار و لا تبتذِل جاهی بالإقتار [آبرویم را (با توان‌گری) حفظ کن و سربلندی‌م را با تنگ‌دستی دیگرگون مساز]

-فَأسترزِقَ أهل رزقک؛ و أستعطی شرار خلقک؛ فأفتتنَ بِحمدِ مَن أعطانی؛ و أُبتلی بِذمّ مَن منعی؛ و أنت مِن دونهم ولیُّ‌الإعطآء و المنع [-تا مبادا از روزی‌خواران‌ت روزی خواهم و از بنده‌گانِ ناشایسته‌ات بخشش جویم و بدین‌سان به ستایشِ کسی گرفتار شوم که به من چیزی بخشد و به بدگوییِ کسی دچار آیم که از بخشیدنِ به من دریغ ورزیده و حال آن‌که بخشش و دریغ هردو در دستِ توست (نه آن‌ها)]

* ترجمه‌ی فرازهای دعا، دست‌بُردی‌ست ناشیانه از حقیر در زحمت استاد «کریم زمانی‌» که انتشاراتِ اطلاعات در قالبِ زبده‌ای ارزنده از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان منتشرش ساخته است.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هبوط -میراثِ ماندگارِ پدرم آدم- قصه‌ی انتخاب بود. انتخابِ عقل و ادراک و آگاهی. من، این قصه‌ی همیشه در تکرار را هرچند که نوعی سرپیچی و تمرّد خوانده‌اندش و مایه‌ی رانده‌شدنِ بشر از فرازگاه به فرودگاه می‌دانند، دوست دارم.

چه افتخاری بیش‌تر و بالاتر از این‌که فرزندِ پدری هستم که سختی‌کشیدنِ عاقلانه را بر راحت‌بودنِ عابدانه ترجیح داده است؟ این مکتب و مسیر راهی‌ست که همه‌ی خوب‌های عالم هم رفته‌اند و به آن سفارش کرده‌اند. با همه‌ی وجودم ارج‌ش می‌نهم و می‌بال‌م به انتخابِ پدرم آدم و مادر حوّا و سعی می‌کنم از این مسیرِ نیک به هیچ فرع‌راه و بی‌راهه‌ای هبوط و نزول نکنم که گفت: پدران‌م همه سرگشته‌ی حیرت بودند/ من اگر راه به جایی ببرم ناخلف‌م!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ظهور باورِ ماست به امکانِ تحققِ عدل. تداومِ این پسند، این خواست، این نیکونگری در بستری از زمان می‌شود انتظار. یعنی انتظار داریم جهان، انسانی را نشان‌مان دهد که لطیف‌تر است از برگِ گل به‌وقت‌ مناسب و شدیدتر است از کوه و صخره و سنگ، به هنگامِ برپاییِ حق و مقابله‌ی با ظلم -از ناحیه‌ی هرکس که هست- و بی‌میل‌تر است از هر میر و آمر و راه‌بری به منصب، چونان بی‌میلیِ هر انسانی به هلاهل.

تصورِ این امکانِ عقلی در شرایطِ بی‌عدالتی و ظلم، شبیه می‌شود به فریاد و داد، به شعر، به اندوه، به رؤیا و آرزو و رجاء و به ایستاده‌گی مقابلِ ظلم، -از هر سوی که هست-!

پس، چه به‌تر که اهتمامِ منتظِر هم‌سوی سجیاتِ منتظَر باشد. مقابلِ بی‌عدالتی -از هر سوی که هست- بایستد و در ستیزه‌ی مدام‌ با ظلم، روزگارش را بگذراند. آن وقوعِ معقول و مبارک هم، ام‌روز باشد یا فردا فرقی در آن‌چه که «انسان» باید باشد ایجاد نمی‌کند.

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بچه‌ست؛ دوم-سومِ ابتدایی. تربیتِ «بد» امّا جرثومه‌ای از او ساخته‌ست سرشار از بداخلاقی و حسد و عقده‌های ریز و درشت و متأسفانه بی‌ادبی و ناسزاگویی و کم‌صبری‌های غیرعادی و شیطنت‌های مدام. بچه‌ست، دوم-سومِ ابتدایی؛ پدر و مادری دارد امّا که به ظاهر کودکی را پشتِ سر گذاشته‌اند. دورانِ تحصیل‌شان را طی کرده‌اند و بعد حضور به هم رسانده‌اند و لابد کمی بعدتر شده‌اند «پدر» و «مادر». پدر و مادری که وقعی برای تربیتِ درخورِ فرزندشان ننهاده‌اند. که خوب نبوده‌اند و خوب زنده‌گی نمی‌کنند و خوبی‌ها را ره‌نمون نساخته‌اند و حالا فرزندشان آیینه‌ی تمام‌نمایی شده‌ست از رفتارهای ریز و درشتِ هم‌ایشان. از حسد، کینه، کوته‌نظری، بدخلقی، آداب‌ندانی و ژولیده‌گیِ رفتار و ادب و آدابِ نه‌چندان صواب‌شان.

دل‌م می‌گیرد و می‌سوزد از بچه‌های این بچه‌ها که نیامده محکوم‌ند به هم‌این سیره و منهجِ زیستن. به هم‌این تربیتِ غلط. به هم‌این بدخلقی‌ها و آداب‌ندانی‌ها و اگر بچه‌ی دومی باشد، حسدها و اگر نباشد عقده‌ها و کژیِ در نگاه و عقب‌مانده‌گی اجتماعی و...

گاهی فکر می‌کنم بعضی‌مان وقتی از پسِ جوامعِ کوچکِ خانه‌هامان هم برنمی‌آییم، چه‌طور می‌خواهیم آدمِ جامعه‌ی بزرگ‌تری باشیم که قرار است سازنده‌ی یک گوشه‌اش باشیم. نه، یقیناً نمی‌شود. یقیناً این صراط مستقیم نیست و این تیر به هدف نخواهد نشست. مادامی که خودخواهانه بی‌که خودمان را ساخته باشیم آدم روی این کره‌ی خاکی زیاد کنیم. آن‌ هم چه آدم‌هایی، کودکانی معصوم با الواح و ارواح و قلوبی پاک و نورانی که می‌شود همه‌ی زیبایی‌های عالم را در رفتار و سکنات‌شان دید. ای وای، ای وای بر ما که با به‌ترینِ مخلوقاتِ خدا -خلقاً و خُلقاً- چنین می‌کنیم. ای وای بر ما که معصومیت را به راحتی به باد می‌دهیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

١

سالِ هشتاد-هشتادویک بود به‌گمان‌م. با حسین رفته بودیم کافی‌نت. تعریف‌م از کامپیوتر و اینترنت خلاصه می‌شد در فیفا و فیلم و گاه‌گاهی ناپرهیزی ای‌میل برای دایی‌ها. حسین همیشه بلدتر بود و پیش‌رفته‌تر. یک‌بار قبلاً مشهد، -خانه‌شان که بودم- برای‌م یک اکانت ساخته بود در سایتی که نمی‌دانستم چه بود. حالا دوباره آن سایت را باز کرده بود و یوزر و پس‌ش را زده بود. گفت «این وب‌لاگ‌ه محمد، توش می‌شه نوشت!» و این اول‌ین وب‌لاگ‌م شد به سالِ هشتاد و به یادگار از حسین پسرعمه‌ی حالا چندسال ندیده‌ام تحتِ میزبانیِ بلاگر. کُدِ فتالیتی‌های مارتال کُمبت می‌نوشتم توش و بد و بی‌راه به سازنده‌های فیفا نودوهفت می‌گفتم که چه‌را سرِ سیو کردنِ کاپ ارور می‌دهد و از این‌جور افاضاتِ تأملیِ نئوفیلسوفکانه!

بعدترک فاصله افتاد و اسم و آدرس‌ها را فراموش کردم و از نو وب‌لاگی ساختم این‌بار به میزبانیِ پرشین‌بلاگ که هم‌این پیور-کامندر باشد. اواخرِ دوره‌ی اصلاحات بود و فضای روشن‌فکریِ مجلات حلقه‌هایی درست کرده بود از نویسنده‌گان و خواننده‌گان‌ که بهانه‌های کوچک‌ترِ غیرسیاسی‌شان هم‌این وب‌لاگ‌نویسی بود و جشن‌های خیریه. آن‌روزها می‌نوشتم برای این‌که کسی نخوانَدَم! یادش به‌خیر چه بروبیایی داشتیم...

نه آر.اس.اس. می‌شناختم و نه فید؛ گوگل هم هنوز این سوسول‌بازی‌ها را عمومی نکرده بود. سیاهه‌ای داشتم از آدرسِ سایت و وب‌لاگ‌هایی که می‌خواندم. از فنزِ رئالِ مادرید در آن بود تا بچه‌های پرشین‌بلاگ و تا وب‌لاگ‌های هم‌آن جریانِ مزبور و رفقای چلچراغی و ممرض و حسین. خیلی جمع و جور و تشریفاتی که اگر نبود کامنت‌بازی‌های وب‌لاگی‌مان خیلی بی‌روح‌تر هم می‌بود.

٢

اِل. اُ. یو. اچ؛ کنترل‌اینتر! به‌روز بود. ادبی بود. مالِ ما بود. زبانِ جوان را می‌فهمید. آدم‌هاش دغدغه داشتند. پر و پیمان بود. بابا بالاسرش بود! همه‌ی این‌ها بود و یک چیزِ دیگر هم بود. زیبا بود! به همه‌ی معناهایی که سوادمان می‌کشید. با سرلوحه‌ی روزش هم اگر حال نمی‌کردیم می‌شد وقت گذراند باهاش. سردرد نمی‌گرفتی از رنگِ بک‌ش و از هندسه‌ی مؤمنِ به آشوب‌ش. قاعده داشت برای خودش. خانه‌مان بود. لوح بود!

آن زمان که هیچ گرافیستِ تحتِ وبی عقل‌ش به کاغذِ گراف نمی‌رسید و تکسچرهای کاغذی این‌جور مُد نشده بود، کامیارِ کاوندی تاشِ قهوه‌ای می‌زد روی بکِ کِرِم و اسم‌ش می&z