سیاست - گفتن

گفتن

λεγειν

نویسندهٔ محبوب و دوست عزیزم رضا امیرخانی یادداشتی نوشته است از تجربهٔ ۴ شب حضورش در منطقه‌ای از مناطق درگیری داعش در عراق. این یادداشت را از چند زاویه می‌توان ارزیابی کرد: یکی از وجه نویسندگی ایشان است که این گزارش یا روایت ذیل آن کاملاً موجه است و بلکه مستحسن. نویسنده‌ای که خَلقِ موقعیت کند و فضاهای متفاوت را تجربه کند، به تعبیر خود رضا (متأثر از قرآن) مثل زنبوری‌ست که تلخی چشیده تا شهد و شیرینی تولید کند. یک وجه اعتقادی و مذهبی هم دارد که شخصی‌ست و سفرش زیارت داشته و شاید شهادت هم بدش نمی‌آمد که داشته باشد. به آن نیز کاری ندارم و محترم است. اما وجه آخر، وجه تحلیلی این گزارش است. که لُب و خلاصهٔ آن این است: اختلافات مذهی را مراقب باشیم، به‌خصوص اگر به اختلافات قومی و نژادی هم منضم شود. می‌گوید: «هر که در ایران می‌خواهد کار خیر کند، صاف بلند شود و برود در مناطقِ اهلِ سنت.». من با این وجه از این یادداشت کار دارم.
رضا امیرخانی در این یادداشت می‌گوید نزاع مذهبی مهم است و هم‌کناری مذهبی از آن مهم‌تر. مثال‌هایی از عراق می‌آورد تا بگوید در مسئولیت فرقی نمی‌کند بین داعش و شیعه. همه باید مراقب برهم‌نخوردن نظم مذهبی و رواداری باشند تا «امیر نخوابند و اسیر بلند شوند». چون داعش سریع است و نزاع اعتقادی زود به نقطهٔ جوش می‌رسد. راه حل این مسئله را هم گفتگو می‌داند که در این زمینه با او موافقم.
اما من فکر می‌کنم یک اشتباه در نگاه کلان دارد این یادداشت. وقتی مشکلات یک جامعه یا کشور را می‌خواهیم بررسی کنیم، باید آن‌ها را به ترتیب اثرات و آسیب‌های منفی‌شان که سازندهٔ اهمیت‌شان است مرتب کنیم. همین الآن اگر تعداد کشته‌های جنگ ۸سالهٔ ایران را با تعداد کشته‌های حمل‌ونقل و راه و جاده در ایران مقایسه کنیم، احتمالاً با نتیجهٔ غریبی مواجه می‌شویم. آن‌وقت چطور می‌توان جنگ را لزوماً بداثرتر از مشکلات ترافیکی و خودروسازی دانست؟! چطور می‌توان نقص ایمنی پراید را ندید و سرعت تویوتای داعش را دید؟
امیرخانی به‌درستی اردوهای راهیان نور را در مقابل بی‌توجهی به مناطق سنی‌نشین ایران قرار می‌دهد. اما کاش اردوهای راهیان نور را در مقابل هزینه‌های ساختیِ حرم آقای خمینی که دوستش دارد هم قرار می‌داد. یک‌روزی دوستی مخالف آقای روحانی به پیامک تبریک نوروز «رئیس‌جمهور» نقد داشت که از بیت‌المال چه هزینهٔ مثلاً بلاوجهی شده است و... . بر فرض این‌که اثرات مثبت آن تبریک را صفر در نظر بگیریم و هزینه‌اش را بیش از فایده‌اش بدانیم، همان دوست -حسب اعتقاداتش- هیچ‌وقت نسبت به کارهای تبلیغی‌ای که برای آقای خامنه‌ای انجام می‌شود واکنش و نقدی نداشته است. از جمله بنرهای زیادی که از تصویر و سخنان او در نقطه‌نقطهٔ شهر و روستا و کوه و بیایان‌های این سرزمین پهناور نصب می‌شود. خطر داعشی‌شدن فضای مملکت را دیدن و (نه خطر و تهدید، که) به‌فعلیت‌رسیدگی این‌همه اختلاف طبقاتی و شیوع فقر را ندیدن، پذیرفتنی نیست برایم.
آنقدری که من می‌دانم، جیش‌النصر و انصارالفرقان ۲ گروه فعال مسلح در بلوچستان ایران‌اند (در کنار برخی دیگر. البته چندروزی بعد از حمله به مجلس، به انصارالفرقان حملات گسترده‌ای صورت گرفت). عمدتاً مسائل اقتصادی و اقلیم سخت در کنار خشم اعتقادی باعث فعالیت این‌هاست. مردمان بلوچستان اهل دین، اهل علم و اهل کارند. مردمانی غیور و فداکار و دیگرخواه. بلوچ‌ها در موقع اختلاف از بیگانه کار نمی‌گیرند. این‌ها خصوصیاتی‌ست که اگر صداوسیما روی آن‌ها تمرکز و تبلیغ کند، نقش مهمی در اطفاء و کنترل خشم و تنفرهای قومی و اعتقادی درون نظام می‌تواند ایفاء کند. نقشی کنشگرانه‌تر و داهیانه‌تر. اما به‌نظرم قضاوتی ناقص است دیدن بلوچستان و ندیدنِ تهران. به‌نظر من خروجی‌های دارالعلوم زاهدان و مدرسهٔ حقانی و مؤسسهٔ امام‌خمینی قم و دانشگاه امام‌صادق تهران را باید باهم تحلیل کرد. اگر تحصیل در آن حوزهٔ علمیهٔ مکی می‌تواند کنشگر اعتقادی با درجهٔ بالای حساسیت و رواداری حداقلی تربیت کند، مدرسهٔ حقانی و دانشگاه امام‌صادق هم توانسته این کار را انجام دهد! اگر برهم‌خوردن نظم چندفرهنگی و اختلال در پراکنش مذهبی می‌تواند خطرآفرین باشد، برهم‌خوردن نظم اقتصادی و بی‌عدالتی اجتماعی و بی‌توجهی سیاسی به‌طریق اولیٰ می‌توانند مملکتی و مردمی را مستعد فروپاشی و نزاع‌های مختلف کنند. اصلاً همان بلوچستان را در نظر بگیریم. اگر در منطقه‌ای خوش آب و هوا و برخوردار و معتدل زندگی می‌کردند، آیا حساسیت اعتقادی‌شان این اندازه به نبرد تسلیحاتی می‌رسید؟ آیا جوانی که شغل و درآمدی شایسته داشته باشد، آستانهٔ تحمل اعتقادی‌اش این اندازه پایین می‌آید؟
من فکر می‌کنم اتفاقاً داعش مهم نیست. یعنی وقتی فردی بلند می‌شود می‌رود در منطقهٔ درگیری با داعش و روایتی از خطرات و تبعات آن مکتوب می‌کند، پیش‌فرضش این است که مشکلات دیگری در این سرزمین وجود ندارد و الآن باید به این مشکل توجه کرد یا توجه بیشتری کرد.
روزی به یکی از شعرایی که مثنوی انتقادی «میثم مطیعی» (همان مداح منتقد دولت) در عید فطر را نوشته بود، گفتم اگر بنای‌تان دلسوزی و کنشگری و رفتاری علوی‌ست، چرا راجع‌به طلاق و تدلیس شعر نمی‌گویید؟ چرا راجع‌به دکل گمشدهٔ نفت و هدررفت منابع و منافع ملی در اهمال‌ها و بی‌تجربگی‌ها و به‌کارگیری صغار در مناصب تأثیرگذار شعر نمی‌گویید؟ چرا شیوع بی‌اخلاقی، چرا بی‌توجهی به عالِم و حکیم را در شعر نمی‌آورید؟ چرا نتیجه‌گراییِ اخلاقی را نقد نمی‌کنید؟ چرا انتظار دارید مردم پژو سوار نشوند و توتال نفت‌شان را استخراج نکند و فلان شرکت اروپایی پل‌ها و جاده‌هایشان را نسازد، درحالی‌که پراید و ایران‌خودرو و قرارگاه خاتم، اولیات استاندارد و کیفیت را هم رعایت نمی‌کنند؟ چرا مردم شِورِلی و رنولت سوار نشوند، وقتی سران قوا و رهبر مملکت بی‌إم‌و و بنز ضدگلولهٔ آخرین‌سیستم سوار می‌شوند تا جان‌شان محفوظ باشد؟! جامعیتِ رویکرد انتقادی‌ست که به آن عدالت می‌بخشد نه صرفاً خلاقانه‌بودن آن. این پیش‌فرض که نزاع عقیدتی و مذهبیِ منجر به داعشی‌شدن، مهم‌ترین یا حتیٰ جزء مهم‌ترین مسائل مملکت است را نمی‌توانم بپذیرم. چون در نابسامانی‌های مملکت زندگی می‌کنم. در فشل‌بودن بازار و بازرگانی، در بوروکراسی پیچاپیچ و اشعری‌گری سیستمی و اداری و تحقیر ارباب رجوع و اختلاف طبقاتی وحشتناک و کیفیت پایینِ هرآنچه که جمهوری اسلامی دارد تولید می‌کند و... من چطور در مملکتی که خردترین و ساده‌ترین کالاهای روزمره را با دزدی و غش و قلب و تدلیس و بی‌نظارتی، به بدترین کیفیت ممکن تولید می‌کند، می‌توانم تصور کنم اختلافات مذهبی مهم‌تر از چیزهای دیگر است؟ وقتی بعد از ۳۸ سال از حکومت اسلامی آقای خمینی، پراید را با مواد بازیافتی و حداقل ایمنی تولید می‌کنند، چطور می‌توانم در پی حمایت از دانش‌آموزان و مردم سوریه و عراق باشم که از ترکیه عقب نمانم در رقابت استعمارِ فرهنگی؟! آن‌چیزی که یک مملکت را دچار فروپاشی می‌کند و کرده است، بی‌کیفیتی و بی‌عدالتی و اختلاف طبقاتی و فقر و فساد و بی‌اخلاقی‌ست. نه تیر و توپ و آتشِ جنگِ ظاهر.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزومه‌ام را برای قلبم مرور می‌کنم. قلبم بعد از یک بررسیِ ساده و عمیق، استخدامم می‌کند.
کارم را شروع می‌کنم. درواقع کارم را شروع کرده‌ام. یعنی از مدّت‌ها پیش شروع کرده بودم. کارم «بودن» است.
شب‌ها می‌خوابم و روزها بعد از یک خوابِ کافی بیدار می‌شوم. (البتّه بعضی اوقات هم که لازم داشته باشم، شب‌ها بیدار می‌مانم و روز را دیرتر شروع می‌کنم). صبحانه می‌خورم و کارتِ بودنم را روی پاهایم می‌کشم. تأخیر، معنایی ندارد. کیفیّتِ بودن هم‌واره مهم‌تر از کمّیّتِ بودن است. پس مهم نیست که یک‌روز ساعتِ هفت، روز را شروع کنم، یا روزِ دیگری ده.
پشتِ میزِ آموختن می‌نشینم و فایلِ اهدافم را باز می‌کنم. راه‌ها و مسیرها و مهارت‌هایی هست که باید بیاموزم.
بعضی از روزها رئیسم -مغزم- جلسه برگزار می‌کند. باید بروم به اتاقِ جلساتِ فکرم و تأمّل کنم. گاهی با کتاب‌ها جلسه می‌گذارم، با مقاله‌ها، با آدم‌ها و تجربه‌هایشان. حتّا گاهی با طبیعت.
ظهرها غذا می‌خورم. کمی استراحت می‌کنم. حتّآ اگر بتوانم کمی می‌خوابم. وسطِ کار موسیقی گوش می‌دهم، چای می‌خورم. لذّت می‌برم. حراستِ اداره‌ی بودن، به پوششم کاری ندارد. وقتی لذّت می‌برم توبیخ نمی‌شوم.
هیچ‌وقت حرفِ هیچ رئیسی را به این دلیل که رئیس است و حیات و بقاءِ شغلم در دستانِ تصمیم‌گیریِ اوست، مقدّمِ بر تشخیصم قرار نمی‌دهم. همیشه می‌توانم به همه‌چیز و همه‌کس (که خودم هم مستثنای از آن نیستم) شک کنم. همیشه همه‌چیز می‌تواند درست‌تر و دقیق‌تر باشد و بشود. همیشه به آن‌چه که باور دارم و رسیده‌ام عمل می‌کنم. سازمانِ بودن، هیچ قاعده‌ای جز «آن‌چه را انجام بده که درست می‌دانی‌اش» ندارد.
گاهی که در مسیرِ بودنم کودکِ فقیر و فال‌فروش یا مرد و زنِ دست‌فروش و جوانِ بی‌کار می‌بینم، قلبم تیر می‌کشد و غصّه می‌خورم. در آن‌ها خانواده و ساختارِ اقتصادی-اجتماعی و نقشِ حاکمیّت را پررنگ می‌بینم. هیچ‌وقت هیچ جوانِ بی‌کاری را که سلامتِ عقلانی و جسمانیِ حدّاقلّی دارد، به‌خاطرِ بی‌کاربودنش مقصّر نمی‌دانم و شماتت نمی‌کنم. جامعه مقصّر است که او بی‌کار است. هیچ‌وقت کسی را که به هر قیمتی بودنش را مشغولِ به شغلی درآمدزا کرده، به صِرفِ حقوقی که می‌گیرد و درآمدی که دارد تحسین نمی‌کنم. بودنِ آدم‌ها را مهم‌تر از دارایی‌های آدم‌ها می‌دانم. بلکه دارایی‌های آدم‌ها را در پول و امکاناتِ مادّی‌شان نمی‌دانم. مارکِ لباس و فیشِ حقوقی و دکوراسیونِ داخلی و مدلِ ماشینِ آدم‌ها و مدرکِ تحصیلی‌شان برایم مهم‌تر از قلب و احساس و اخلاق‌شان نیست. رنجِ دیگری رنجِ من است. دیگری منم. هیچ فرقی بینِ من و آن خوش‌بختِ سوئدی یا آن بدبختِ خاورِمیانه‌ای و افریقایی نیست. هیچ فرقی بینِ من که با پاهایم راه می‌روم و آن‌که گران‌قیمت‌ترین ماشین را می‌راند نیست. هیچ فرقی بینِ من و آن‌که دزدی می‌کند نیست.
اوّل یا آخرِ هر ماه حقوق نمی‌گیرم. هروقت بتوانم پولی داشته باشم، خرجش می‌کنم. برای لذّت‌های خودم. برای لذّت‌های عزیزانم. پول، هدفِ زنده‌گی‌ام نیست. پول متأسّفانه ابزار و راهی‌ست برای خوش‌تر بودن. اگر می‌توانستم جهان را از نو بسازم، جوری می‌ساختمش که به پول و اقتصاد احتیاج نباشد. جوری که منابعش محدود نباشند و تناسبی بینِ نیازها و امکانات باشد. جوری که هیچ‌وقت هیچ‌ چیزی تویش کم نباشد و همه لذّت ببرند و هیچ رنجی در آن نباشد.
من بی‌کارم. امّا از بی‌کاری‌ام خجالت نمی‌کشم. از این‌که حقوق نمی‌گیرم شرمنده نیستم. از این‌که ماشین و خانه‌ی مستقل ندارم احساسِ حقارت نمی‌کنم. من بی‌کارم و ممکن است روزی از روزها از بی‌کاری فقیر بشوم و حتّا بمیرم. امّا مگر من آدمِ به‌تری از آن دانش‌مندانی که در طولِ تاریخِ بشر، شکنجه شده و مرده‌اند هستم؟ مگر من فرقی با آن‌هایی که در جنگ‌های جهان کشته شده‌اند دارم؟
من بی‌کارم، امّا سالمم. عقل دارم. اندیشه دارم. مهارت و تخصّصکی دارم. پس اگر بی‌کارم، مشکلِ من نیست. مشکلِ جامعه‌ست. مشکلِ تاریخ و جغرافیا و شرایطی‌ست که در آن قرار دارم. هیچ‌وقت در این شک نمی‌کنم که من مقصّرم. من بی‌کارم و مقصّر نیستم. همان‌طور که خیلی‌ها باکارند و مقصّرند.
من بی‌کارم و آبِ‌رو دارم. بی‌کارم و سربلندم. بی‌کارم و رنج می‌کشم و به خودم می‌بالم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اصلاَ قصّه، قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست.
تاریخِ ملل را که مطالعه می‌کنی، منصفانه‌ترین قضاوتی که حقْ اقتضاء می‌کند داشته باشی، این است که در عمده‌ی موارد «قدرت» در دستِ نااهلان و زورگویان و ظالمان و تندروها بوده. امّا این‌که چه چیزی باعث می‌شده عنانِ ثروت و قدرتْ انحصاریِ این گروه از آدم‌ها باشد، فقط این نبوده که آن‌ها اهلِ زدوبند و فریب و امثالِ این جرائرِ رفتاری بوده‌اند، بلکه بخشِ مهمّی از این اتّفاق، ناشی از «اشتباهاتِ» خودِ مردم در فهم، شناخت، تصمیم‌گیری  و انتخاب بوده. یعنی بشر در بیش‌ترِ مواقع از آن‌ چیزی رنج کشیده که مستقیم یا غیرِمستقیم «خود» بر سرِ خود آورده است. و این فرمول در همه‌ی تاریخ صادق بوده و زمانه‌ی ما هم فارغ و مجزّای از اعصارِ پیشینی و اقوامِ ماقبلِ خودش نیست. در عصرِ ما هم افسارِ بزرگ‌ترین بنگاه‌های اقتصادی و مهم‌ترین مراجعِ سیاسی در دستِ عناصر و تفکّراتی‌ست که استحقاقِ «انسانیِ» این مراجع و عناوین را ندارند.
به زبانِ امروز یعنی افتادن در دامِ این اشتباهِ تاریخی که گمان کنیم امریکا و انگلیس به فکرِ مردم کشورهای جهان (خصوصاً مردمِ کشورهای پُرمنابع و توسعه‌نیافته) هستند، خطایی بس بزرگ است. هیچ‌کجای رزومه‌ی تاریخیِ این دوکشور (لااقل در صدساله‌ی اخیر) نشان از این ندارد که آ‌ن‌ها لطفی توانسته باشند به کشوری جهانِ سوّمی کرده باشند غیر از به ارمغان آوردنِ استعمار و استثمار و خرابی و جنگ‌زده‌گی و ناامنی. امّا جهانِ امروز و مناسباتش هم به گونه‌ای نیست که بشود با زیستِ تک‌سلّولیِ اقتصادی و سیاسی در آن، به جایی رسید. جهانِ امروز -بی‌اعتنا به مرزهای جغرافیایی- مرزهای جدیدی برای تعامل و ارتباط تعریف کرده است. تعاملی پویا و هرروزه بینِ اقوام و مللِ مختلف. مثلاً شما با یک کانکشنِ پهن‌باندِ لوإسپید و نوشتنِ آدرسِ سایتِ موردِ نظرتان در أدرس‌بارِ مرورگرِ فایرفاکس، در آنِ واحد از تهران به امریکا و از آن‌جا به سوئد می‌روید و اگر سرِ راه با استفاده از وی.پی.ان. سری به توکیو، کانادا یا اطرافِ خیابانِ پیروزیِ خودمان نزنید، به سلامت در باندِ فرودگاهِ لپ‌تاپِ چینیِ خود لندینگ می‌کنید. اصلاً چه‌را این‌قدر راهِ دور برویم؟ شما به‌عنوانِ یک مسئولِ رده‌اوّلِ کشورتان مشغولِ سخن‌رانی دربابِ توانِ داخلی و نیروی درون‌زا و تهییجِ روحیه‌ی خودباوری و إنذاز پیرامونِ گره‌نزدنِ نیازمندی‌های کشور به مذاکراتِ بین‌المللی هستید، صدای شما با مایکروفُنِ آلمانی و به کمکِ اکولایزرِ انگلیسی و دوربینِ ژاپنی ضبط می‌شود و از طریقِ بی.‌تی.اس.های زیمنس یا نوکیا مخابره می‌شود و با کیبوردِ لپ‌تاپ‌های دِل پیاده می‌شود و مسئولِ تحریریه‌ی سایت‌تان با آی‌.پدش آن را بازخوانی می‌کند و نهایتاً روی سایت‌تان که هاستش را از سرورهای یک شرکتِ آلمانی اجاره کرده‌اند، به ضمیمه‌ی یک پوستر که گرافیست‌تان با ایلوستریتر و فتوشاپِ شرکتِ ادابی طرّاحی‌اش کرده آپ‌لود می‌شود. حدِّ استقلالِ اقتصادی در جهانِ امروز هم‌این‌قدر است.
حالا در چنین جهانی که شما با هر منهج و دیدگاهی آلوده‌‌ یا درگیر یا مشمولِ اقتضائاتِ جهان‌محلیّتِ آن هستید، سَبکِ شما در تعامل با این واقعیّت و موقعیّتی که از پسِ نسبت‌تان با این روند برای خود ایجاد و احصاء می‌کنید، خیلی اهمّیّت دارد. شما می‌توانید با اخم و انقباض و عدمِ واقع‌بینی، ارتباط‌تان را با شبکه‌ی تصمیم‌سازیِ اقتصادی و سیاسیِ جهانی به حدّاقلِّ ممکن برسانید و نارضاییِ عمومی را در داخلِ کشورتان بالا ببرید و تجارت‌تان را با مشکل مواجه کنید و اقتصادتان را به مرزِ فلاکت و بحران برسانید، یا این‌که در عینِ حفظِ روحیّه و تفکّرِ استقلال و خودباوری، با اتّکاء به نرخِ رضایتِ عمومیِ داخلیِ بالا و منابعِ سرشار و وجهه‌ی بین‌المللی‌‌ای که در روندِ تصمیم‌سازیِ جهانی کسب کرده‌اید، ابتکارِ عمل را در دست بگیرید و در صحنه حضورِ فعّال داشته باشید. البتّه برای نیل به چنین موقعیّتی حتماً باید کم‌تر شعارهای «مرگ بر» از تریبون‌هایتان پخش شود.
درواقع قصّه، اصلاً قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی احتراز از افتادن به ورطه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست. چه‌گونه‌ عزّتی‌ست که شمارا از تعاملِ هم‌راه با کیاست -امّا با الدرم‌بلدرمِ کم‌تر- با جهان بازمی‌دارد، امّا ابایی از این‌که به سرافکنده‌گی، فلاکت، فقر و اضمحلالِ اقتصادی بیفتید، ندارد؟ و این درحالی‌ست که مفرّی از جهان‌محلّیّتِ اقتصادی و فرهنگی برایتان متصوّر نیست، مگر این‌که کوچ کنید به اعصارِ ماقبلِ تمدّن یا به سیم‌خاردارهای یک پادگانِ هشتادمیلیونیِ نظامی. که خدارا هزاران‌مرتبه شُکر، جامعه‌ی ایرانی نه قابلیّتِ پیش‌روی به سمتِ چنین چیزی را دارد و نه گمان می‌کنم چنین میلی در مسئولین و مراجعِ مذهبی‌مان وجود داشته باشد.
حال که گریزی از هم‌بسته‌گیِ اقتصادی و فرهنگیِ جهانی نیست، به‌تر نیست تصمیم‌ساز و فعّال باشیم تا (صِرفاً در کلام) مستقل، امّا در حقیقت منزوی و منفعل؟ آیا به‌تر نیست کمی در شعارها و قرائت‌هایمان -که وحیِ مُنزَل نیستند- تعدیل ایجاد کنیم و کیفیّتِ عمومیِ زنده‌گی را بالاتر ببریم و به استقلال و خودباوری دیگرگونه نگاه کنیم و اندیشه‌هایمان را به آن‌چه که در واقعِ امر دارد بر ما و بر همه‌ی مللِ جهان إعمال می‌شود نزدیک کنیم؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واقعاً دوست‌ دارم روزی از ضرغامی بپرسم چه‌طور به این حدِّ از بلاهت در رسانه‌داری رسیده‌ است که هر آشغالی را به خوردِ ملّت می‌دهد؟ سریال‌های دوزاریِ سیما که هر نوباوه‌ای می‌تواند تشخیص بدهد چه‌قدر از نظرِ متن و کارگردانی ضعیف و پیش‌کیفیّت هستند، در لابه‌لای موضوعاتِ تخیّلی و مستهلک و بنجل‌شان، مدّتی‌ست که اشاراتی به مافیا و مفاسدِ اقتصادی می‌کنند. در همه‌ی موارد هم این مافیای اقتصادی، آدم‌های بد و بی‌دین و ایمان و لائیکِ قصّه‌ها هستند. حال این‌که یک ایرانیِ با ضریبِ هوشیِ بالای نود، در این سال‌ها به خوبی دریافته که عمده‌ی مفاسدِ اقتصادیِ اخیر در ایران، ذیلِ مفاسدِ سیاسی تعریف می‌شوند و اگر نگوییم صدی‌نود محصولِ سوءاستفاده‌های آدم‌های امنیّتی‌ یا مرتبط به نهادهای امنیّتی‌اند، لااقل می‌توانیم بگوییم سویه‌ای مسئولینی و رانت‌جویانه دارند.
وُکَلایی‌تر اگر بخواهم توضیح بدهم، با یک تحلیلِ دبستانی می‌شود گفت این سریال‌ها و این جریانِ رسانه‌ای که اصرار دارد تفکّرِ «مافیای قدرت و ثروت» را هم‌چنان در جامعه زنده نگه دارد، یا دارد دستِ پیش را می‌گیرد پس نیفتد، و یا این‌که می‌خواهد سرنخ‌های اصلی را گم کند و آماده‌گی‌ِ ذهنیِ جامعه در پذیرشِ مفسدِ اقتصادی بودنِ جریان‌های آلترناتیو و کاذب را بالا ببرد تا نسبت به جریانِ اصلیِ متخلّف، عدمِ پذیرش به‌وجود بیاید. وگرنه در این سال‌ها آن‌قدر نهادهای غیرِخصوصی به فضای بیمارِ اقتصادِ محتضرِ ما ورودِ میلیون‌دلاری کرده‌اند که بشود به ضرسِ قاطع گفت هیچ فعّالِ مافیاییِ اقتصادی در بخشِ خصوصی وجود ندارد به آن معنای متعارفِ جهانی‌اش و هرچه هست، بینِ خودی‌هاست. حال این‌که چه‌قدر از این ماجرا گیرِ یک رسانه می‌آید، چیزی‌ست که ارگان‌های قضایی و حقوقیِ ما باید بررسی‌اش کنند.
موردِ دیگری که اخیراً در فضای رسانه‌ای سروصدایی به‌پا کرد، مصاحبه‌ی مجعولی بود که هفته‌نامه‌ی پنجره منتشر کرد برای زدنِ دولت. هم‌آن روزِ اوّلی که این مصاحبه درآمد و فرازهایی از آن را خواندم، خیلی سریع به یکی از دوستان گفتم که مصاحبه جعلی‌ست و هدفش نه امنیّتِ ملّی‌ست و نه تضعیفِ اسکارِ فرهادی و خدشه وارد کردن به خودِ فرهادی. یک فکرِ امنیّتیِ پیر این‌جور تحلیل کرده که استفاده‌ی ابزاری از کسی مثلِ فرهادی، برای جدّی جلوه‌دادنِ ماجرا خوب است و پای او را به مصاحبه‌ی جعلی باز کرده‌اند. ولی همه‌ی قصّه زدنِ بازوی فرهنگیِ دولتِ روحانی‌ست. و این فقط از یک فکرِ امنیّتیِ پیر و ماکیاولیک برمی‌آید. و من کسی جز حسن عبّاسی را در این زمینه‌ی خاص متبحّر نمی‌دانم. سریال‌های خارجی حوزه‌ی تخصّصیِ حسن عبّاسی و دکترین‌های شخمنینالِ اوست. درواقع بعد از انتشارِ این مصاحبه‌ی مجعول، باید گفت: زاکانی، عبّاسی، پیوندتان مبارک!
من حیث المجموع، به نظرم می‌رسد دولت و قوّه‌ی قضائیه در قبالِ مردم و اذهانِ عمومی مسئول و موظّف‌اند به روشن‌گری و اکتشافِ کذب و صدق‌بودنِ این‌جور حرکات و اگر کذب‌بودنِ آن‌ها مشخّص شد (که در فقره‌ اخیر شده است)، باید متخلّفین و مشوّشینِ اذهانِ عمومی مطابقِ قانون به سزا و جزای عمل‌شان برسند تا این‌گونه حرکات در فضای رسانه‌ای و فرهنگیِ کشور تکرار نشود.

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندسالِ پیش بود که در مسابقاتِ جهانیِ والی‌بال، برای اوّلین‌بار چهره‌ی «خولیو ولاسکو» را در تله‌ویزیون دیدم؛ در بازیِ ایران مقابلِ آرژانتین. بازیِ فوق‌العاده حسّاسی به‌نظر می‌رسید و آرژانتین هم تیمی بسیار قوی. در تمامِ مدّتی که بچّه‌های ایران از حریف عقب بودند، ولاسکو با سکوت نظاره‌گرِ بازی بود و فقط در تایم‌آپ‌ها نکاتی را به شاگردانش تذکّر می‌داد. بخش‌هایی از بازی بود که استرسِ زیادی به منِ بیننده وارد می‌کرد و انتظار داشتم سرمربّیِ تیم از کوره در برود و یک داد سرِ بازی‌کنانش بزند تا به خودشان بیایند. امّا ولاسکو ساکت بود و آرام به نظر می‌رسید. تا این‌که موتورِ بچّه‌ها روشن شد و چندامتیازِ پشتِ هم گرفتند. بازی را به تساوی کشاندند. اوّلین امتیازِ برتری را که گرفتند، ولاسکو پرید و فریاد زد و مشتش را نشان داد. گویی منفجر شده باشد. این‌جا بود که فهمیدم او در تمامِ لحظاتی که من فکر می‌کردم آرام است، از درون بی‌قرار بوده و صبر کرده تا در جای مناسب واکنش نشان دهد که تأثیرِ مثبت داشته باشد واکنشش.

بعد از آن بازی، تقریباً سعی کرده‌ام مثلِ اکثرِ ایرانیان همه‌ی بازی‌های رسمی و مهمِّ والی‌بال‌مان را ببینم. این‌روزها هم پی‌گیرِ مسابقاتِ جامِ بینِ قارّه‌ای هستم. امروز صبح وقتی به‌ترین مدافعِ روی تورِ ما موسوی (بعد از مصدومیّتِ چندروزپیشِ غفور) مصدوم شد و سِتِ دوّم را با اختلافِ چشم‌گیر باختیم و ستِ سوّم را هم با پنج‌امتیاز عقب بودیم، تله‌ویزیون رو خاموش کردم و رفتم پیِ کارم. ناامیدِ محض بودم نسبت به این‌که بتوانیم حتّا یک ستِ دیگر هم از امریکا بگیریم. چه‌طور ممکن بود با نبودنِ دو بازی‌کنِ اصلی و ستاره‌مان و پاس و سرویس‌های ناامیدکننده‌ی معروف و آب‌شارهای بی‌فایده‌ی قائمی و محمودی به نتیجه برسیم؟ تشکّری چه‌گونه می‌توانست جای خالیِ دفاع‌های بی‌نقصِ موسوی را پُر کند؟ محال بود.

امّا در ناباوریِ محض، متوجّه شدم بازی را در ستِ پنجم بُرده‌ایم. تغییراتِ تیم و ترکیب را که نگاه می‌کردم، دیدم ولاسکو از همه‌ی توانش و راه‌بردهایش استفاده کرده. زرّینی‌ای که دیروز هرچه توپ آمده بود خراب کرده بود را در کنارِ مهدویِ باتجربه امّا همیشه‌ذخیره واردِ زمین کرده بود و شگفتی آفریده بود. رازِ ولاسکو چیست؟ از من اگر بپرسی، می‌گویم «صبر». ولاسکو پُرافتخارترین و باارزش‌ترین و مهم‌ترین مربّیِ والی‌بالِ جهان هست و خیلی از اشکالاتِ والی‌بالِ ما از جمله سرویس‌های پرشی و دریافت و دفاعِ روی تور را حل کرده است درست، امّا این‌ها رازِ اصلی و اصلِ رازِ ولاسکو نیست. چهره‌ی ولاسکو در لحظاتی که تیم عقب است و دیگر هیچ امیدی به پیروزی نیست دیدنی‌ست. بارها شده که بازیِ باخته را بُرده‌ایم. در هم‌این تورنمت دوبار مقابلِ ایتالیا و امریکا و در لیگِ جهانی مقابلِ کوبا این اتّفاق افتاد. ولاسکو مثلِ کسی که همه‌ی زنده‌گی‌اش والی‌بال است و هیچ راهی و چاره‌ای جز والی‌بال ندارد، با همه‌ی ایمانش تا آخرین ثانیه‌ و امتیازِ بازی می‌جنگد و از امتحان‌کردنِ هیچ راهی کوتاهی نمی‌ورزد. ولاسکو صبورانه می‌جنگد. شاید گزافه نباشد اگر او را تسلیم‌ناپذیرترین مربّیِ قرن بنامیم. درسِ بزرگِ ولاسکو برای من این است که تا آخرین رمق باید جنگید و هیچ‌وقت ناامید نباید شد. برد و باخت دوسوی همیشه‌گیِ یک رقابت‌اند. بُرد را باید به دست آورد و باخت هم یک ماجرای طبیعی‌ست که درس‌ها و تجربه‌های خوبی به ما می‌دهد برای تصحیحِ روند. ولاسکو با داشته‌هایش می‌جنگد، نه با رؤیاها و آرزوهایش. او از همه‌ی توان و ذخائرِ تیمش استفاده می‌کند. هیچ‌وقت سرِ رشته را رها نمی‌کند.

راستی، شنیده‌ام مسئولینِ رژیمِ جعلی و منحوسِ اسرائیل تهدیدهایی کرده‌اند. لازم است بگویم که این رژیمِ مبتنی بر تروریزم و قتل و غارت و بمب و موشک و جنگ و فحشا، هیچ جایی در جهانِ امروز و در بینِ قلوبِ مردمِ جهان ندارد و اگر مسئولینِ بعضی کشورها مثلِ امریکا و کشورهای عربی به او بهای زیادی می‌دهند، فقط و فقط به خاطرِ ثروت و فحشا و بده‌کاری‌هایشان به لابی‌ها و تجّارِ اسرائیلی‌ و یهودی‌ست. اسرائیل کریه‌ترین چهره‌ی ضدِّ بشریِ عصرِ ماست. برای مسئولینِ این رژیم جانِ انسان‌ها کم‌ترین ارزشی ندارد و با قرائتِ تروریستی‌شان از «حذف» خاورِمیانه را به ناامن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده‌اند. به تعبیرِ دکترظریف: «خطرِ افراط، تهدیدی جدّی برای همه‌گان در منطقه و سراسرِ جهان است»؛ امّا افراطی‌گریِ با قرائتِ صهیونیستی تهدید و خطر را پشتِ سر گذاشته و پهلو به شیطانیّت و دوزخ‌انگاری می‌زند. اسرائیل مذموم‌ترین قرائتِ جهان‌خواره‌گی و استکبار در روزگارِ ماست. و هولوکاست بهانه‌ایست برای ارضاءِ شهواتِ ابلیسیّه‌ی مسئولینِ این رژیم. اگر قرار بود هولوکاست فریادِ دادخواهیِ امّتی رنج‌کشیده و آواره و زخمی، علیهِ فاشیزم و استبداد باشد، صهیونیزم فاشیزمی‌ست که فجایع و جنایاتی هزاران‌برابر مخرّب‌تر و سبوعانه‌تر از هولوکاست در جهانِ امروز به‌وجود آورده است. چه‌گونه می‌توان به ظالمانه‌ترین شکلِ ممکن داعیه‌دارِ احقاقِ حقِّ مظلوم بود؟

اسرائیل و مسئولینِ نحس‌ و بدکاره‌اش بدانند که اگر قرار باشد روزی جنگی بینِ ایران و صهیونیزم دربگیرد، آن‌روز روزِ پایانِ آن‌هاست و این لکّه‌ی ننگِ تاریخی به سزای همه‌ی اعمالِ وحشیانه‌اش علیهِ همه‌ی مظلومان و آزاده‌گانِ جهان خواهد رسید. ما پیروِ مکتبِ دفاعِ مقدّسِ هشت‌ساله‌‌ایم و با اشتیاقی وصف‌ناشدنی به «شهادت»، صهیونیزم و همه‌ی حامیانش را تا آخرین نفر به درک خواهیم فرستاد.

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حرفِ سنجیده‌ و درستی شنیدم از آقای روحانی در همایشِ افقِ رسانه‌ با این مضمون که گفت: «من رئیس‌جمهورِ همه‌ی مردمِ ایران هستم و دولتِ تدبیر و امید نیز دولتِ همه‌ی ملّت است، امّا خطِّ مشیِ دولت، براساسِ مطالباتِ آن هجده‌میلیونِ اکثریّتِ رأی‌دهنده‌گان تبیین و مشخّص می‌شود.» به نظرم اقتضاءِ دموکراسی هم‌این است و آن‌ها که مخالفِ منهجِ دولت‌ِ فعلی‌اند، باید بپذیرند که دولتِ روحانی قرار نیست طبقِ مذاقِ آن‌ها و با قرائت و تلقّی و آرمان و خوش‌آیندهای آنان پیش برود و اداره شود. مردم‌سالاری یکی از فرق‌های مهم‌ّاش با خلافت در این است که مشروعیّتش را از رأیِ مردم می‌گیرد و پاسخ‌گوی به مردم هم باید باشد. مردم‌سالاریِ خلیفه‌ای یا دینی هم عبارتِ نَشُسته‌ای بود که از دهانِ یک غیرِسیاست‌مدار در این مملکت روزی خارج شد و ماند در سپهرِ سیاسی‌مان به‌اشتباه.

حالا خنده‌دارتر این‌جاست که طرف‌دارانِ کاندیدایی که در انتخابات لااقل دوّم هم نشد، انتظار دارند رئیس‌جمهورِ منتخبِ مردم، شبیهِ کاندیدای شکست‌خورده‌ی آنان عمل کند. آدم می‌ماند از این‌همه زیاده‌خواهی و پوست‌کلفتی و رو!!

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عینِ همه‌ی انتقادهایم به مجموعه‌ی مدیریتی، امنیّتی و سیاسیِ کشور، و هم به شخصِ ایشان بابتِ بعضی از مواضع، تصمیم‌ها، صحبت‌ها و عمل‌کردهای‌شان، و هم در عینِ این‌که تمام‌قامت با مجازاتِ به این شکلِ آقایان موسوی و کرّوبی (یعنی حصرِ غیرِقانونی و ظالمانه و سرنوشتِ مبهم‌شان) مخالفم، با همه‌ی ایمانم این سطر‌های زیر را باور دارم و نظر و اعتقاد و فهم و تحلیل و موضعم هم‌این است در موردش. حالا هرکس را خوش بیاید یا بد هم تأثیری در موضع و نظرِ من نمی‌گذارد.

یکی از خلائقِ خدا هست که قریب به یک‌سال است در قسمتِ نظراتِ مطالبِ «غم‌خاک» (خصوصاً آن‌هایی که رنگ و بوی سیاسی و اعتقادی داشته باشند،) مشقِ حقارت و برده‌گی می‌کند؛ ناسزا و دشنام و اهانت به من و مادر و خواهر و هرآن‌چیزی که ربطی به ایمان و اعتقاد و تدیّن داشته باشد. حتّا به ‌ره‌بر هم. خیلی هم وفادار است و مصر در خواندنِ مطالبِ غم‌خاک، چون حتّا پست‌هایی که از شدّتِ تطویل رفقای هم‌نظرم هم حوصله‌شان نمی‌گیرد بخوانند را هم بادقّت می‌خواند و بعد می‌آید فحشش را می‌دهد. به‌هرحال همیشه قائل بوده و هستم که تا کسی نسوخته باشد، سعی نمی‌کند بسوزاند، آن هم چه سعیِ خطا و سطحی‌ای. پس، خوش‌حالم که با منطق و استدلال و اندیشه و قلمم که ودایعِ الهی‌اند، توانسته‌ام مواضعِ شیطانی و صهیونیِ کس یا کسانی را آن‌قدر موردِ هدف و اصابت قرار بدهم که با فحش و ناسزا و حقارت و اهانت‌کردن‌های‌شان آمده‌اند سراغم. و این را لازم است بدانند که برای من مجرّدِ وجودِ دشمن، یعنی تا آخرین قطره‌ی خون پای آرمان و ایمان ایستادن و جنگیدن و مُردن. پس فحش بدهید تا استوارتر و باصلابت‌تر و اندیش‌مندتر و قوی‌تر و مؤمن‌تر از آن‌چه که من سعی می‌کرده‌ام باشم و نبوده‌ام هرگز و در باورِ شما آمده است که بوده‌ام، بشوم!


«یکى از برادرها به قضایاى سال ۸۸ و این حرف‌ها اشاره کردند. من خواهش می‌کنم اگر چنان‌چه مسائلِ سال ۸۸ را مطرح می‌کنید، مسئله‌ى اصلى و عمده را در این قضایا موردِ نظر و در مدِّ نگاه‌تان قرار دهید؛ آن مسئله‌ى اصلى این است که یک جماعتى در مقابل جریان قانونى کشور، به شکل غیر قانونى و به شکل غیر نجیبانه ایستادگى کردند و به کشور لطمه و ضربه وارد کردند؛ این را چرا فراموش میکنید؟ البته ممکن است در گوشه و کنار یک حادثه‌ى بزرگ زد و خوردهائى انجام بگیرد که انسان نتواند ظالم را از مظلوم تشخیص دهد؛ یا یک نفر در موردى ظالم، در موردى مظلوم باشد؛ این کاملاً امکان‌پذیر است؛ اما در این قضایا، مسئله‌ى اصلى گم نشود. خب، در انتخابات سال ۸۸، آن کسانى که فکر میکردند در انتخابات تقلب شده، چرا براى مواجهه‌ى با تقلب، اردوکشى خیابانى کردند؟ چرا این را جواب نمیدهند؟ صد بار ما سؤال کردیم؛ نه در مجامع عمومى، نخیر، به شکلى که قابل جواب دادن بوده؛ اما جواب ندارند. خب، چرا عذرخواهى نمیکنند؟ در جلسات خصوصى میگویند ما اعتراف میکنیم که تقلب اتفاق نیفتاده بود. خب، اگر تقلب اتفاق نیفتاده بود، چرا کشور را دچار این ضایعات کردید؟ چرا براى کشور هزینه درست کردید؟ اگر خداى متعال به این ملت کمک نمیکرد، گروه‌هاى مردم به جان هم مى‌افتادند، میدانید چه اتفاقى مى‌افتاد؟ مى‌بینید امروز در کشورهاى منطقه، آنجاهائى که گروه‌هاى مردم مقابل هم قرار میگیرند، چه اتفاقى دارد مى‌افتد؟ کشور را لب یک چنین پرتگاهى بردند؛ خداوند نگذاشت، ملت هم بصیرت به‌خرج دادند. در قضایاى سال ۸۸، این مسئله‌ى اصلى است؛ این را چرا فراموش میکنید؟»
(از صحبت‌های آیت‌الله خامنه‌ای در جمعِ دانش‌جویان، دیروز)

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پاراگرافِ زیر بخشی از سخنرانیِ «امام‌موسی صدر» است به مناسبتِ عیدِ غدیر در حدودِ چهل-پنجاه سالِ پیش، یعنی دهه‌ی هفتادِ قرنِ نوزدهِ میلادی؛ از کتابِ «انسانِ آسمان؛ جُستارهایی درباره‌ی امیرالمؤمنین ع» به ترجمه‌ی «احمد ناظم» از نشرِ مؤسّسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام‌موسی صدر.

وقتی این سطور را می‌خواندم، ذهنم خودبه‌خود متوجّهِ آقای دکتر «احمد توکّلی» شد. شخصیّتی که به زعمِ من مصداقِ بارزِ منتقدِ خیرخواه یا منتقدِ مؤمن است در نظامِ سیاسیِ ما. سلامت باشد سال‌های سال.

«وقتی حاکم از امورِ کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزدِ او راه می‌یابند و به ستایشِ او می‌پردازند و می‌گویند: حکومتِ تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به‌سر می‌برند و مشکلی ندارند. امّا خیرخواهانْ سختی‌هایی را که بر ملّت می‌گذرد، برای حاکم بازگو می‌کنند. وجودِ چاپلوسان و اطمینان‌دادنِ آنان به حاکم و هم‌چنین دوربودنِ حاکم از مردم سبب می‌شود که او سخنِ خیرخواهان و خردمندان را به سختی بپذیرد و به دروغ‌های چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهانِ دل‌سوز را از خود دور کند، زیرا آنان از او انتقاد می‌کنند و او انتقاد را برنمی‌تابد. ستایش و چرب‌زبانیِ فراوان، حاکم را به این خیال می‌اندازد که او واقعاً فرستاده‌ای از جانبِ خدا و صاحبِ رسالت و عنصری متمایز از دیگران است که برای نجاتِ ملّت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد، دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمی‌پذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش می‌سپارد، زیرا معیارِ حق و باطل برای او میزانِ محبّت‌ورزیدنِ انسان‌ها به اوست، نه شایسته‌گی و توان‌مندیِ آنان. کسی که او را دوست داشته باشد، عهده‌دارِ امور می‌شود و کسی که او را دوست نداشته باشد، از اداره‌ی امور دور نگه داشته می‌شود. و بدین‌ ترتیب مناصب از دستِ شایسته‌گان بیرون می‌آید و به دستِ چرب‌زبانان و چاپلوسان می‌افتد و در نتیجه جامعه ویران می‌شود.»

* عکس از khamenei.ir

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عرب به چیزی، امری یا کسی که خارج از طبیعت و قاعده و بیرون از مألوف و عُرف باشد، می‌گوید «شاذ». در نحوْ به آن‌چه که بیرون از ابواب قرار بگیرد می‌گویند شاذ. شاذ یعنی نادر، کم‌یاب، منفرد، خارج از جماعت، مخالفِ مشهور، نه‌مثلِ بقیّه. در درایه به حدیثی که متن و محتوای آن -علی‌رغمِ ثقه‌بودنِ راوی یا راویانش- با متن و محتوای حدیثِ مشهور یا عملِ فقها در تعارض باشد، شاذ می‌گویند. پس شاذ می‌تواند صحیحی باشد که مقابلِ أصح قرار گرفته است، درستی که درست‌تر از آن وجود دارد.

شاید اگر بخواهیم با خط‌کشِ این تعاریفْ اهلِ سیاستِ روزگارِ خویش را اندازه کنیم، بشود به موردِ آقای «علی مطهّری» گفت موردِ شاذ. علّتِ اصلی‌اش هم شاید این باشد که ایشان هیچ‌وقت یک سیاست‌مدار به معنای حقیقیِ کلمه‌اش نیست. در نظراتِ مختلفی که از ایشان منتشر می‌شود، یک‌جور عدمِ یک‌پارچه‌گی یا (اگر نخواهیم بگوییم تناقض و دوگویی) شاذگویی دیده می‌شود. علی مطهّریِ عرصه‌ی سیاست، گاه تا حدّی از بدنه‌ی اصول‌گراییِ حتّا اعتدال‌گرا هم فاصله می‌گیرد که نظراتش از خیلی اصلاح‌طلبان هم اصلاح‌طلبانه‌تر و بازتر و اعتراضی‌تر می‌شود و گاه تلقّیّاتش در امورِ فرهنگی، اجتماعی و مدیریتی به اندازه‌ای بسته، به‌روزنشده و آکواریومی‌ست که کنارِ تُندترین و خُشک‌ترینِ افرادِ نزدیک به جبهه‌ی پای‌داری هم که بگذاری‌اش، باز شاید یک سروگردن تُندتر باشد از نظراتِ آن‌ها!

فراموش نکرده‌ایم که عمده‌ترین اعتراضِ علی مطهّری به شخصِ آقای احمدی‌نژاد -هم‌واره- لیبرال و بازبودنِ نگاهِ او و دولتش در امرِ فرهنگ و مسئله‌ی اشتغالِ زنان و حجاب و عفاف بود و اگر هم بعد از ٨٨ اعتراضی از لونی دیگر داشت، این اعتراض به نظام بود در محاسبه‌ی عادلانه‌ نکردنِ تقصیراتِ طرفین، نه اعتراض به احمدی‌نژاد برای چیزی دیگر.

علی مطهّری را نمی‌شود بگویی که قبول دارم یا ندارم؛ به این دلیل که رفتارِ شاذمنشانه‌ی او و غیرِقابلِ پیش‌بینی بودنش این احتمال را ممکن می‌سازد که هرلحظه صحبتی کند و چیزی بگوید که موافقش باشی یا مخالفش. مثلاً ممکن است روزی احساس کنی به‌درستی و به‌حق نسبت به صحبت‌های ناشیانه‌ی فلان مسئولِ با جای‌گاهِ استراتژیک، واکنشِ منفی نشان داده و در این مورد، شاذبودنش عینِ حق‌بودن است و فرداروزی که از قضای روزگار یک گزینه‌ی احتمالیِ وزیرِ ارشاد شدن هم هست، بیاید و چیزی بگوید در تقبیحِ عدمِ ممیّزیِ صداوسیما روی تصاویرِ تماشاگرانِ والی‌بال و فوت‌بال. کأنّه مردمِ ما تنهاراهِ دیدنِ شکیرا برای‌شان این است که نوددقیقه زل بزنند به ساق‌های پیرلو و ای‌نی‌یستا و شکیرا هم قرار است در آن تک‌فریم‌های کم‌ از ثانیه در جای‌گاهِ وی‌آی‌پی برای‌‌شان She Wolf و Beautiful Liar اجرا کند! آخر برادرِ من، اگر آن‌قدر اکستریم و طالبان هستیم که با دیدنِ چهارتا دانش‌جوی دخترِ تی‌شرتِ We Love IRAN پوشیده‌ که دارند غیرت‌مندانه بچّه‌های ما را در غربت تشویق می‌کنند چیزی‌مان بشود (که قائل نیستم می‌شود)، باید به حالِ خودمان گریه کنیم و برویم ببینیم کجای کار اشتباه کرده‌ایم که این‌جور سست‌عنانیم و بوالهوس. مثلِ این‌که شما حواست نیست که برای دیدنِ تصاویرِ از نظرِ شما مبتذل و مستهجن، هزار راهِ آسان‌تر از نشستن پای والی‌بال و فوت‌بال وجود دارد امروزه‌روز و کسی مغزِ خر نخورده بنشیند اسپک‌زدنِ زایتسِف و دفاعِ موسوی و دریافتِ ظریف را ببیند تا شاید آن‌وسط‌ها مقداری هم تماشاگر بتواند صید کند!

آقا دوره‌ی «زن باید بنشیند در خانه» و (آن‌گونه که یکی از نام‌زدهای از لحاظِ سیاسی مختلف از شما، امّا از لحاظِ فرهنگی منطبق بر شما گفت) «از ظرفیّتِ ٢۴ساعته‌ی مادری‌اش استفاده بشود» گذشته است دیگر. خوب به خاطر دارم که شما در مناظره‌ای تله‌ویزیونی با آقای وحید جلیلی بعد از اتّفاقاتِ ٨٨، در مقامِ نقدِ احمدی‌نژاد اشاره کردید به این‌که زنانِ شاغل در ادارات زیادند و لزومی ندارد این‌قدر زن در ادارات و مناصب و مشاغل وجود داشته باشد. خب این‌که شد تقوای ضعف و فرار و انزوا، این‌که هنر نیست زن را بگوییم بنشین منزل تا جامعه یا خودش عفیف بماند. طالبان مگر چه می‌گفت؟ شما که نماینده‌ی مجلس هستید، بد نیست آمارِ مفاسدِ زیرزمینی در شهرستان‌ها و شهرهای کوچکی که فضاهای بسته و قومی و قبیله‌ای و متعصّب دارند را استعلام کنید از مراجعِ مربوط. یا نگاه کنید به نمودارهایی که نسبتِ نرخِ بیکاری و مفاسدِ اخلاقی را در شهرها نشان می‌دهند تا بدانید علّتِ اصلیِ فحشاء یا مفاسدِ اخلاقی، فقر  وبیکاری و تحجّر و عمل‌نکردن به «اسلام، همه‌ی اسلام» است، نه اشتغالِ زنان یا پخشِ تصاویرِ لحظه‌ایِ شکیرا از تله‌ویزیون. با عقده‌ای کردنِ جوان و ایزوله‌کردنِ قاهرانه‌ی محیط و فضا و جامعه و رسانه که نمی‌شود عفاف ایجاد کرد. بد نیست نگاهی به کتبِ اخلاقیِ معتبرِ حوزه‌ بیندازید و نظرِ اسلام را در بابِ مسائلِ مربوط به قوّه‌ی شهوت ببینید و تعریفی که اسلام از تقوا و اخلاق می‌دهد را هم. اسلام تقوای استیصال و ضعف و ناتوانی و فرار و غارنشینی و انزوا را هنر نمی‌داند، اسلام تقوا را جایی واجدِ معنا تلقّی می‌کند که اساساً امکانِ بی‌تقوایی وجود داشته باشد و رند آن است که بداند «تقوا» اتّفاقاً امتناع از ابتلا به معصیت علی‌رغمِ دست‌رسی به گناه است.

در شرایطی که هیچ‌کس انتقادش به احمدی‌نژاد و دولتش بازبودنِ تفکّراتِ او و لیبرال‌بودنش نیست، چه لطفی دارد که شما این انتقاد را به او می‌کنید و در شرایطی که نابخردی و اختناقِ ناشی از بنیادگراییِ تنهارسانه‌ی صوتی و تصویریِ کشور (که حتّا تابِ تحمّلِ پخشِ پارکِ ملّتِ محمّدرضای شهیدی‌فرد را هم ندارد)، مردمِ ما را -افسوس‌مندانه- سوق داده است به سمتِ Gem و Manoto1 و MBC و PMC و خودِ من را در بازیِ دوّمِ والی‌بال (از بس که صحنه‌های آهسته ناشیانه تکرار شد و سردرد گرفتم) -ناچار- به Rai Sport، شما از پخشِ چهارفریم تصویرِ تماشاگر و بی‌وقعیِ تله‌ویزیون نسبت به مسئله‌ی عفاف و حجاب دم می‌زنید؟ واقعاً چه انتظاری دارید که این‌ها از طرفِ مردمِ ما پذیرفته بشود؟ واقعاً چه‌طور می‌توانید این‌گونه به مسئله‌ی فرهنگ نگاه کنید؟ از شما دوستانه و برادرانه می‌خواهم یک بازنگری‌ای نسبت به تفکّرات‌تان (خصوصاً در مسائلِ اجتماعی و فرهنگی) داشته باشید و کمی در زمینه‌ی «انسانِ زمانه‌ی خویش بودن» که هیچ تناقضی هم به زعمِ من با «مثلِ اکثریّتِ ناحق نبودن» ندارد، مطالعه و فکر کنید. در آخر، یکی از غزل‌هایم را که چندان هم بی‌ربطِ به موضوعِ این سیاهه نیست، دوستانه تقدیم می‌کنم به شما:

زاهدی خشکم که ایمانم مرا گم کرده است
ابرم امّا ذوقِ بارانم مرا گم کرده است

ذهنم از آیاتِ خوف و بیم و نار و «بد» پُر است
آیه‌های خوبِ قرآنم مرا گم کرده است

سال‌ها در فصلِ پاییز و زمستان مانده‌ام
لحظه‌های نوبهارانم مرا گم کرده است

روزگاری دشتِ سبزی بوده‌ام، حالا ولی
های‌وهویِ جوی‌بارانم مرا گم کرده است

چون سبویی خالی از می، گوشه‌ای افتاده‌ام
خاطراتِ می‌گسارانم مرا گم کرده است

می‌رمند از من چو آهوها که از شیرانِ دشت
آه، جمعِ دوست‌دارانم مرا گم کرده است...

١٢ تیر ٩٢
محمّد مهدوی‌اشرف

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وطن!
تو را از کدام سنگ ساخته‌اند که هنوز مانده‌ای؟
چه‌گونه می‌توانی سرزمینِ این‌همه ظلم و جنگ و جور و خون باشی؟

وطن!
دلِ سنگت را از کدام الهه‌ی آب و خاک ارث بُرده‌ای که به خشم نمی‌آیی و زیروزِبَر نمی‌شوی؟

از تو بیزارم وطن!
از تو شرم‌سارم وطن!
از تو پشیمانم وطن!

از تو هزار چلچله‌ی مُرده‌ در گلو دارم
هزار و هزار شعر...

تو شرمِ بی‌انتهای تاریخی که همیشه مردانت را باخته‌ای!

از تو بیزارم وطن!
از تو شرم‌سارم وطن!
از تو پشیمانم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از جدلی‌ترین و مهم‌ترین بحث‌هایی که در این چندساله زیاد مرتکبش شده‌ام، بحث پیرامونِ فقدِ نگاهِ سیستمی به اخلاقیّات در ایران است. به زعمِ من، اخلاق، فرهنگ، ارزش‌های اجتماعی و مدنی و هر آن‌چه که «خوب» است را ما نمی‌توانیم در جامعه تبدیل به یک «عمومیّت» یا خُلق و متعارف کنیم، مگر این‌که به آن ارزش و جامعه نگاهِ سیستمی داشته باشیم و برای آن برنامه‌ریزی کنیم. به عبارتِ دیگر نمی‌شود بی‌ورودی و سازوکار و ساختارداشتن، انتظارِ خروجیِ مطبوع و موردِ انتظار را داشت.

در نگاهِ من، با توصیه‌ و امرِ بر اخلاقی‌شدن، جامعه هیچ‌گاه اخلاقی نخواهد شد و نشده است هم در عمل در این سی‌وچندساله. قائلم به این‌که فرضِ قانون‌گذار باید بر گرایشِ بیش‌ترشونده‌ و هرجاییِ افراد به ارتکابِ تخلّف و جُرم باشد، و براساسِ این فرض، بیش‌ترین بازدارنده‌های اجتماعی را با وضعِ قانون و جریمه‌های جدّی تعبیه کند در سیستم و فقط در این صورت است که مدینه‌ی فاضله محقّق می‌تواند بشود.

این‌که حضرتِ حجّت (عج) اگر ظهور کنند اخوّتی ایجاد می‌شود که آدم‌ها دست در جیبِ هم می‌کنند و این‌ها، از نظرِ من بدفهمی در تحلیلِ فریم‌هایی از مدینه‌ی فاضله‌ایست که توسّطِ عاقل‌ترینِ افراد قرار است مدیریت شود. بله، هم‌الآن هم در کشورهای شمالِ‌غربِ اروپا دزدی نیست. یعنی در حدّاقلِّ نرخِ جهانی‌ست. به این دلیل که رفاهِ اجتماعی بالاست. یا این‌که بعضی‌ها گمان می‌کنند ولنگاریسمِ فعلیِ جامعه محصولِ بی‌تقواییِ فردفردِ آحاد است را هم حرفِ صوابی نمی‌دانم. ما آن‌چه را برداشت می‌کنیم که کاشته‌ایم. فردفردِ آحادِ جامعه نیستند مگر آن‌چه که ما خواسته‌ایم باشند. ما یعنی سیستم. در این سی‌وچندساله با فرضِ این‌که اخلاق یک ارزشِ اجتماعیِ توصیه‌شونده است و تقوا یک دعوتِ به خوبی‌، در مقاطعی غفلت کرده‌ایم از تعبیه‌ی سازوکارها و ساختارهای بازدارنده‌ی رفتارهای اجتماعیِ منافیِ اخلاق و ارزش و تقوا. فرهنگ، گلی نیست که به صورتِ طبیعی در هر هرزه‌زمینی خودبه‌خود بِرویَد. فرهنگ را باید کاشت، مراقبت کرد و بعد برداشت.

بیش‌ترین مثالی که همیشه از آن استفاده می‌کنم در این بحث، کمربندِ ایمنی‌ست. ما چندسالی روی‌کردمان به مقوله‌ی بستنِ کمربند «فرهنگی» به معنای هم‌آن امرِ بر ارزش در حدِّ توصیه‌ی به یک خوبی بود. خیلی تیزرها ساخته شد و طرح‌ها بر بیلبوردها نصب شد، امّا جز قلیلی نبستند. آن قلیل هم آدم‌های سیستم‌سرخودی هستند که هرکجا باشند، یک‌جور قانون‌‌مندیِ ذهنی دارند. امّا از وقتی که نگاهِ متولّیِ امر (یعنی نیروی انتظامی و راه‌نمایی و راننده‌گی) به مقوله‌ی بستنِ کمربند و هم دیگر جرائمِ راننده‌گی عوض شد و نگاهِ جریمه‌محور جای نگاهِ توصیه‌محور را گرفت، دیگر همه‌مان بستیم. همه از خودِ پارکینگ هم بستیم. از آن راننده‌‌ی معتادِ در خماریِ مواد بگیر تا شوفرِ اتوبوس و آقای دکتر و وزیر و وکیل. به جایی رسیده‌ایم که تصویرِ عمومیِ بستنِ کمربرند در کشور الآن یک شِبه‌ِ‌فرهنگ است. یعنی اگر کسی از بیرون بیاید، شاید فکر کند مردم چه‌قدر در این زمینه بافرهنگ هستند. واقعیّت امّا این است که پسِ این ظاهرِ متمدّن و بافرهنگ (در این زمینه‌ی خاص)، یک سازوکارِ مبتنی بر جریمه‌ وجود دارد. این تقریباً به‌ترین و ملموس‌ترین مثالی‌ست که می‌شود از آن بهره بُرد در این مباحث. یک‌عدّه اروپادیده‌های توریست هم وقتی که می‌نشینند و از تجربیّاتِ سفرهای چندروزه‌‌شان در جمع‌ها تعریف می‌کنند، می‌گویند آن‌جا خیلی «فرهنگ» هست و مردمِ آن‌جا خیلی اخلاقی و بافرهنگ هستند. حقیقتِ امر امّا این است که بافرهنگ‌بودن یک تصویرِ عمومیِ ظاهری‌ست در آن جوامع هم. یعنی بله، با فرهنگ هستند در جامعه، امّا پسِ آن فرهنگ، یک سازوکارِ قوی و جدّیِ مبتنی بر جریمه نهفته است. یعنی هم‌آن‌جور که اگر جریمه‌ی نبستنِ کمربند و بقیه‌ی جرائمِ راه‌نمایی و راننده‌گی از امروز برداشته شود در ایران، در مدّتِ کوتاهی دوباره هم‌آن وندالیسمِ ماشینیِ چندسالِ پیش سر بلند می‌کند، در کشورهای اروپایی هم اگر قانون‌ها و جریمه‌های قانونی برداشته شوند، وندالیسمِ اجتماعی موج خواهد زد در آن‌جا هم.

برخی‌ها در مباحثِ اخلاقِ اجتماعی، در فقره‌ی به‌خصوصِ «مرد و زن» می‌گویند در اروپا مردها چشم‌چران و هو‌س‌باز (آن‌جوری که در ایران و کشورهای جهانِ سوّم هستند) نیستند. و بعد تعبیر می‌کنند (خصوصاً خانم‌ها) این را به «به‌تر» و «اخلاقی‌تر» و «سالم‌تر» بودنِ مردهای کشورهای اروپایی به نسبتِ مردهای ایران و کشورهای جهانِ سوّم. اشتباهِ بزرگی‌ست. این «اخلاق» یا «به‌تربودن» یا «هوس‌بازنبودن» نیست که نرخِ چشم‌چرانی و مزاحمت‌ِ خیابانی و اجتماعی را در آن‌جاها کاهش داده. بل‌که قوانینِ سخت و محکم و جدّی و هزینه‌زای مزاحمت است که مانعِ این پدیده شده است. مضافاً این‌که آن قانون‌گذاری که نگاهِ سیستمی دارد به افرادِ جامعه‌اش، این‌جور نیست که مثلِ من و شما وجودِ میلِ جنسی بماهو میلِ جنسی را جُرم تلّقی کند در انسان. چه مرد و چه زن و حالا بیش‌ترک مرد، تمایلاتی دارند و حوائجی. اگر نداشته باشند که بیمارند. امّا وقتی نیازی هست، آن هم یک نیازِ طبیعی و فطری، باید سازوکاری برای پاسخ‌گفتن به آن نیاز هم وجود داشته باشد در دست‌رسِ آن نیازمند. نیازمندِ عمومیِ جنسی در ایران اگر دنبالِ راهِ آبِ‌رومند و اخلاقیِ پاسخ به نیاز باشد، تنهاراهِ پیشِ رویش «ازدواج» است. وقتی شرایطِ ازدواج سخت باشد، نیازمند یا باید نیازش را سرکوب کند، یا خودارضائی، یا برود سمتِ روابطِ بیرون از دایره‌ی ازدواج به هر شکلش. روابطِ بیرون از ازدواج به هرشکلش در جامعه‌ی ایران «قانونی» نیست. بنابراین ارزش نیست و ضدِّارزش است. چه شکلِ شرعی‌اش برای قائلینِ به شرع و چه شکلِ غیرِشرعی‌اش برای غیرِقائلینِ به شرع، هردو جُرمِ قانونی یا جُرمِ عرفی‌ست در ایران. البته یکی از نقاطِ روشنِ کاریِ مجلس در این سال‌های اخیر، برداشتنِ قانونِ ارائه‌ی سندِ محضری برای اثباتِ ازدواجِ موقّت بوده است بلاشک. چه‌را که این قانون اساساً هجوِ معنای ازدواجِ موقّت و یک قانونِ مغایر با اصلِ دستورِ اسلام بوده است. از طرفی، آن‌ها که به اسلام و قوانینش به هر دلیلی قائل نیستند و نمی‌خواهند باشند هم در جامعه‌ی ما آرامشِ پاسخ به نیازهای فطری و طبیعی‌شان را ندارند. همیشه گفته‌ام که با معمول‌شدنِ ازدواجِ موقّتِ اسلامی در جامعه هم مشکلِ جنسیِ جامعه‌ی ما به‌طورِ کلّی حل نمی‌شود. چه‌را که خیلی‌ها هستند که نمی‌خواهند اصلاً به شکلِ اسلامی پاسخ بگویند به نیازهای‌شان. آن‌ها هم شهروندِ جامعه‌اند و حقوقی دارند و قانون‌گذار طبقِ نگاهِ سیستمی‌اش باید برای آن‌ها هم راه و سازوکار و ساختار تعبیه کند. منتها مشکلِ جامعه‌ی ما این نیست که روی جزئیاتِ این مسائل فکر کنیم و به‌ترهایش را برگزینیم. مشکل این‌جاست که اساساً نگاهِ سیستمی وجود ندارد که بخواهیم حالا به شکلِ اجرا فکر کنیم و به حالت‌‌های به‌تر و شبهات و مسائلِ مستحدثه.

کیست که بتواند ادّعا و اثبات کند در کشورهای اروپایی سازوکارهای ارضاء نیازهای جسمی برای زن و مرد وجود ندارد و در دست‌رس نیست. کدام مردِ اروپایی و زنِ اروپایی‌ست که اگر بخواهد به نیازهایش پاسخ بدهد، این امکان برای او فراهم نباشد؟ کیست که بتواند کاباره‌ها و مشروب‌خانه‌ها و ردلایت‌دستریکت‌های آن کشورها را انکار کند؟ کیست که بتواند بگوید دختر و پسرِ اروپایی در داشتنِ روابطِ عاشقانه منع و محدودیّت و مزاحمت و سالبِ آسایش دارند؟ این‌ها را ننوشتم که بگویم آن نسخه، نسخه‌ی آرمانیِ ما هم هست. نه، این‌ها پاسخِ آن قضاوت‌های ظاهری‌ و قیاسِ ناصحیحی‌ست که بینِ مردمانِ اروپا و مردمِ ما می‌شود. خواستم بگویم این‌که آن‌جا مزاحمت نیست، چشم‌چرانی نیست، هوسِ وسطِ خیابان و در محلِّ کار و نسبت به هر زنی که دیدند نیست، از فرطِ خوب و اخلاقی‌تر بودن‌شان نیست. پُرواضح است که زودپزِ سوپاپ‌دار نخواهد ترکید! پُرواضح است که سرکوبِ جنسی، بیماریِ جنسی می‌آورد و بیماریِ جنسی، بیماریِ روانی و بیماریِ روانی، مشکلاتِ اجتماعی. چشم‌چرانیِ مرد مثلِ فحش‌دادنِ آدمِ ضعیف است. کسی فحش می‌دهد که زورش نمی‌رسد حالا یا با منطق یا با بازو کاری از پیش ببرد. بنابراین آخرین سلاح یا به تعبیرِ مرحوم نادر ابراهیمی زبانِ استیصال، فحش است. زبانِ استیصالِ جنسی هم چشم‌چرانی‌ست برای مرد. کدام مردِ اروپایی می‌تواند این تیپ‌های دخترهای ما را در خیابان ببیند و راهی برای پاسخ‌دادنِ به نیازهای جنسی‌اش وجود نداشته باشد و چشم‌چران نشود؟! والله مردها و پسرهای ما، هنوز هم شریف‌ترین مردها و پسرهای جهان‌اند. هنوز این زودپز دارد پِس‌پِس می‌کند و نترکیده است. خیلی صبورند پسرانِ سرزمینم که حاضرند آخرتِ خودشان را بفروشند و دنیای نوامیسِ مردم را به حراج نگذارند. دیگر بیش‌تر از این باز نمی‌کنم این مسئله را. آن‌ها که پسرند خود می‌فهمند منظورم را.

بله، این هم مثالی بود از فقدِ نگاهِ سیستمی در ایران و وجودِ این نگاه و توفیقاتِ وجودِ این نگاه در کشورهای دیگر.

مثالِ دیگر مفاسدِ اقتصادی‌ست. همیشه گفته‌ام که مسئله‌ی «نظارت» و «بازرسی» در کشورِ ما یک مسئله‌ی کم‌رنگ و غیرِجدّی‌ست. تعزیراتِ حکومتی و سازمانِ بازرسی هم دچارِ این فقدِ نگاهِ سیستمی هستند تاحدّی. وگرنه که ممکن نبود سوپرمارکتی وجود داشته باشد که بتواند در روزِ روشن یا حتّا شبِ تیره کالایی را گران‌تر از آن‌چه که رویش درج شده بفروشد. اگر بازرسیِ جدّی وجود داشته باشد که اصلاً امکان ندارد یک کارمند بتواند رفتارِ مناسبی با مراجعه‌کننده نداشته باشد. البته نکته‌ی مهمّی را پسردایی‌ام یک‌باری گفت در این زمینه. کارمند است؛ می‌گفت همیشه هم ما مقصّر نیستیم. خیلی‌وقت‌ها مردم و انتظارات‌شان و برخورد‌های‌شان است که پکرمان می‌کند یا اعصاب‌مان را به‌هم می‌ریزد. حرفِ درستی‌ست، واقعیّت است، موافقم. امّا این هم در فقدِ نگاهِ سیستمی‌ست که به‌وجود می‌آید. اگر نگاهِ سیستمی وجود داشته باشد و وظایف و حقوق و تکالیف مشخّص باشند در آن و نسبتِ آدم‌ها در مشاغل و اجتماع معلوم باشد، و اگر کم‌تر و بیش‌ترِ آن، نفع و ضررش به خودِ آن اشخاص برسد و قانون‌گذار ناظرِ محکمی باشد بر این روابط، دیگر نه منِ مردم می‌توانم کارمندِ یک اداره را خسته و اذیّت و ناراحت کنم، نه کارمندِ یک اداره جرأت می‌کند که اخمش را بیاورد سرِکار یا کاری را که می‌تواند، نرسد. وقتی ضابطه به‌تمامه بنشیند جای رابطه، دیگر هیچ‌کس از هیچ‌کسِ دیگر ناراحت نمی‌شود. اگر تخلّفی انجام بشود، قانون زودتر از هر تکدّرِ خاطری از سوی هریک از طرفین، جریمه می‌کند خاطی را. این‌جاست که معتقدم عدالتِ اجتماعی هم محقّق نمی‌شود مگر در شرایطی که بپذیریم راهِ برون‌رفت‌مان از مشکلاتِ فعلی، تقویّتِ نگاهِ سیستمی و تدوینِ قوانینِ سخت با جریمه‌های جدّی به تبعِ آن است. نمونه‌ی امامی‌اش هم جامعه‌ی امیرالمؤمنین (ع) است. او برای کارگزارانش که کسانی جز مالک و مقدادها نبودند، بازرس گذاشته بود و برای بازرسینش هم جاسوس. این یعنی ایشان نگاهِ سیستمی داشت و قائل بود که ضابطه باید جای رابطه حکم کند. امّا ما در این سی‌وچندساله گاهی خیلی غفلت کرده‌ایم از حتّا سیره‌ی امیرالمؤمنین هم. اصلاً معتقدم همه‌ی ناراحتی‌ها در نبودِ نسبت‌های قانونی و ضابطه‌مند است که به وجود می‌آید در سطحِ اجتماع.

و در آخر این سؤال که آیا «جامعه‌»ای که تا نزدیکِ صددرصد مقنّن و جریمه‌مند شده باشد «اخلاقی» و «ارزش‌مدار» است؟ پاسخِ من به این سؤال «آری»ست. بله، اخلاق هیچ‌وقت از جنسِ باید و نباید نیست. هیچ‌کدام از خطباتِ امیرالمؤمنین با «مجبورتان می‌کنم به تقوا» آغاز نشده است. همیشه فرموده‌اند «اوصیکم عباداللهِ بتقوی‌الله» و در کنارش، آن زمانی که مسئولیت داشته‌اند، تا نهایتِ امر سازوکار تعبیه کرده‌اند برای تقلیلِ تخلّف و جرم در اجتماعِ زمانِ خودشان. این نشان می‌دهد حضرت کاملاً به این مسئله آگاه بوده‌اند که با توصیه‌ی به اخلاق و تقوی نمی‌شود جامعه‌ی اخلاقی داشت. با دعوتِ به تقوی جامعه‌، مدینه‌ی فاضله نخواهد شد. امّا آیا فردفردِ افرادِ جامعه‌ای که تا نزدیکِ صددرصد امکانِ تخلّف در آن وجود نداشته باشد، «اخلاقی»‌اند یا متّقی؟ پاسخ «خیر» است. قانون انسان‌ها را اخلاقی نمی‌کند، امّا تصویرِ عمومیِ جامعه و هوای عمومیِ کشور را شِبهِ‌اخلاقی می‌کند. شبهِ‌اخلاقیِ واقعی، نه این‌که منظورم این باشد که سطحی‌ست. اخلاقی‌بودنِ فردفردِ آحادِ جامعه ارزش هست، امّا اگر سیستم اخلاقی نباشد، افراد در صورتِ اخلاقی‌بودنِ فردی هم متخلّف می‌شوند در بلندمدّت و اگر سیستم اخلاقی باشد، افراد حتّا اگر در منتهای بی‌اخلاقی هم قرار داشته باشند، مادامی که در سیستم باشند، مجبورند به اخلاقی‌بودن. و من این دوّمی را می‌پسندم. برای اخلاقی‌شدنِ فردی باید برویم پای منبر بنشینیم. باید کمیل بخوانیم و صحیفه. آن یک فضیلتِ اضافه‌ایست برای هرکس که می‌خواهدش. جامعه امّا با صحیفه‌ی سجّادیه اخلاقی نمی‌شود، بل‌که با قانون اخلاقی می‌شود. امّا فردفردِ انسان‌ها اگر بخواهند، می‌توانند با صحیفه‌خواندن اخلاقی بشوند. البته تضمینی وجود ندارد که آن آدمِ اخلاقی‌شده، در جامعه هم اخلاقی باقی بماند یا نه.

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر قرار باشد برای هر مسلکی و روشیْ منتهایی وجود داشته باشد یا انتهایی را برای هر منش و روشِ (مثلاً) سیاسی تصوّر کرد و اگر «بداخلاقی» و «بی‌اخلاقی» را بشود منش و روش و مسلک برشمرد، انتهای بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی از نظرِ من هدمِ سیاسیِ قائلِ به این منش و روش است. یعنی آخرین پلّه‌ی نردبامِ بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی، نابودیِ سیاسیِ بالارونده‌ی از این نردِبام است.

بی‌دقّتی، سهل‌انگاری و لاقیدیِ اخلاقی در امرِ سیاست یا تحلیل‌های سیاسی، شکلی از بد یا بی‌اخلاقیِ سیاسی‌ست. بی‌توجّهی به رعایتِ اخلاقیّات و دقّت‌های اخلاقی در سیاست، عایده و فایده‌ای جز نابودیِ «اخلاق» (اوّلاً در خودمان و ثانیاً) در جامعه ندارد. این‌که در مقابلِ مخالف و غیرِ هم‌نظرمان از مقتضای انصاف بگذریم و خیلی اهلِ رعایت‌های اخلاقی نخواهیم که باشیم، یک‌جور بی‌اخلاقی‌ست. بی‌اخلاقی‌ای که شاید در کوتاه‌مدّت به نفع‌مان باشد و گریبانِ مخالف‌مان را بگیرد و مواضعِ ما را تقویّت کند، امّا در نهایت و در بلندمدّت حتماً دودِ آتشش به چشمِ خودمان خواهد رفت و سازوکارهای طبیعت آن را طیِ یک چرخه‌ی کاملاً منطقی علیهِ خودمان به‌کار خواهند بُرد.

وقتی من به صِرفِ این‌که نظرِ سیاسیِ کسی یا منش و روش و منهج و اصلاً حزب و اساسِ سیاسیِ کسی را قبول ندارم، «هر» شنیده و گفته و نوشته و رسیده‌ و شُبهه‌ای را پیرامونِ او می‌پذیرم و منتشر می‌کنم، من واردِ یک ماجرای غیرِاخلاقی شده‌ام. من یک فعلِ بی‌اخلاقانه مرتکب شده‌ام. این‌جا دیگر آن شخص و موضعش یا من و موضعم اهمّیّت نداریم؛ یعنی فارغ از سیاق و مصداق، این اخلاق است که دارد زیرِ پای اختلافِ سلیقه و عقیده‌ی من لِه می‌شود و فراموش. اخلاق یک احوالِ عمومی‌ست در من. اخلاق مثلِ اسم و فامیلی و شناس‌نامه است. وقتی من بی‌اخلاقی کنم در یک ماجرای سیاسی، وقتی من یک فعلِ بداخلاقانه‌ی سیاسی مرتکب بشوم، در محاسباتِ عالَم من یک آدمِ کم‌اخلاق یا بداخلاق محسوب می‌شوم.

وقتی من به صِرفِ این‌که فلان نظرِ سیاسیِ فلان شخص را قبول ندارم یا به صِرفِ این‌که از فلان سیاست‌مدار خوشم نمی‌آید، هرچیزی را راجع‌به او بپذریم، حتّا هر چیزِ غیرِمرتبط به حوزه‌ی سیاست و کارِ او را هم بپذیرم، یعنی هر تهمتِ غیرِسیاسی را هم بپذیرم در موردش، قطعاً فردایی خواهد بود که کسانی مشابهِ هم‌این رفتار را با من یا با شخصیّت‌های موردِ حبِّ من خواهند کرد. چه‌را؟ چون من با رفتارم پایه‌ی این کار را گذاشته‌ام و درواقع تأییدش کرده‌ام و ترویجش. من کمک کرده‌ام به تکثیرِ بی‌اخلاقی.

دوستی عزیز که در عرصه‌ی اخلاقِ فردی اتّفاقاً آدمِ تقریباً مقیّدِ به اخلاقیّاتی‌ست و معروف است به خوش‌خُلقیِ اجتماعی، می‌گفت من از ایکس شنیده‌ام که ایگرگ، حرفی را به زِد زده است. بعد من گفتم ویدئویی دارم از سخنرانیِ ایگرگ که در آن به صراحت در موردِ این گفته موضع‌گیری می‌کند و می‌گوید این درست نیست و به او نسبت داده‌اندش و خلافِ واقع است. بعد گفت من اگر ایگرگ جلوی رویم هم هزاربار قسم بخورد که یک چنین چیزی نبوده، باز حرفِ ایکس را قبول دارم. گفتم رفیق! اگر ایگرگ این‌قدر برایت بی‌اهمّیّت است و حقیر که قسمش را هم نمی‌پذیری مقابلِ ادّعای ایکس، پس اصلاً چه‌ اهمّیّتی دارد فعل و رفتارِ ایگرگ برایت در عالَمِ سیاست؟ بالاخره او برایت مهم است یا غیرِمهم؟ گفت شخصِ ایگرگ برای من مهم نیست، جای‌گاهِ حقوقیِ او برایم مهم است. این‌که رئیسِ فلان قوّه است و فلان حرف را زده اهمّیّت دارد برایم. گفتم رفیق! اگر فرضاً ایگرگ آن حرف را در یک مکالمه‌ی تلفنی به زِد زده باشد، آیا این اوی حقوقی بوده که آن حرف را زده یا اوی حقیقی؟ گفت حقوقی! گفت من اگر ایگرگ را در حالِ یک خلافِ شرع در خیابان ببینم، این اوی حقوقی‌ست که دارد آن خلافِ شرع را انجام می‌دهد نه اوی حقیقی. چیزی دیگر بهش نگفتم، ولی با خودم گفتم عجب شکافی هست بینِ تفکّرات‌مان. تو به صِرفِ شغلِ ایگرگ، داری شخصیّتِ حقیقیِ او را از بیخ و بُن نفی می‌کنی. یعنی اگر کسی شد رئیسِ یک قوّه، اصلاً شخصیّتِ حقیقی ندارد و هر فعلش در اجتماع از ناحیه‌ی جای‌گاهِ حقوقیِ اوست؟ این نگاه منصفانه و روشن‌بینانه و درست است؟

واقعاً ما به چه چیزی معتقد هستیم؟ بالاخره یک دینی، مسلکی، روشی چیزی باید داشته باشیم دیگر. خطِّ قرمزمان کجاست؟ چه‌طور ما از آزادی و برابری و رفاه و حقوقِ مظلومان و چنین چیزهایی صحبت می‌کنیم، در حالی که دچارِ یک چنین بداخلاقی یا بی‌اخلاقیِ عمیقی هستیم؟ چه‌طور می‌شود کسی از ظلم بدش بیاید، در حالی که خودش دارد به حق و حقیقت و انسانیّت و حقوقِ انسان‌هایی ظلم می‌کند؟ چه‌طور می‌شود انسان با نادرستی از درستی دم بزند؟

تا وقتی یاد نگیریم نقدداشتن با فحش‌دادن فرق می‌کند و به خاطرِ اختلافِ سلیقه و عقیده و نظر، لازم نیست هر شبهه‌ای را نسبت به طرفِ مقابل‌مان بپذیریم، ما انسانِ متمدّن، اخلاقی و روشن‌بین و روشن‌اندیشی نخواهیم بود. ما یک ساهلِ اخلاقی، یک لاقیدِ اخلاقی و یک بداخلاق خواهیم بود.

انتهای بداخلاقیِ سیاسی، نابودیِ بداخلاقِ سیاسی‌ست. هر لاقیدی‌ای که ما نسبت به اخلاقیّات در فضاهای سیاسی از خودمان بروز بدهیم، انگار که یک قدم در راستای تخریب و نابودیِ خودمان برداشته باشیم.

سعی کنیم فارغ از سلیقه و عقیده و نظرمان، در نقدکردنِ نظرات یا انسان‌ها، دچارِ بی‌انصافی و بداخلاقی نشویم. سعی کنیم از اهلِ دقّت باشیم و حسّاسیّت‌های‌ انسانی‌مان را کنار نگذاشته باشیم.

نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که یک عدّه بیایند از بینِ صحبت‌های منِ ره‌برِ یک حکومت یا جامعه دوتا کلمه یا جمله را بولد کنند و شعارش، خودش به تنهایی کارِ نمادین و سَبُکی بیش نیست، چه برسد به این‌که پارادایم عوض شود و من کم‌کم از پسِ سال‌ها پیامِ تبریکِ عید گفتن، دیگر از روی قصد و عمد طوری حرف بزنم که از دلش شعار و اسمِ سال دربیاید یا مستقیم بیایم و اسمی را بگویم. این دیگر به‌نظرم هجو اندر هجو است. خصوصاً وقتی این اسم از حالتِ شعاری دربیاید و یک حالتِ دستوری یا رجائی به خود بگیرد. «حماسه‌» اساساً دستوری یا پیش‌بینی‌پذیر نیست که بخواهیم شعارِ سال را بگذاریم «حماسه‌ی سیاسی» و ایضاً اقتصادی. بله، مردم دارند له می‌شوند، تحمّل باید بکنند، تحمّل می‌کنند، چه چاره‌ای جز تحمّل دارند یک عدّه؟، این‌ها قبول. طبیعتاً ما مشغولِ تحمّل و جهاد و مرارت و کلّاً اقتصادیم. امّا «حماسه‌ی اقتصادی» دیگر چه صیغه‌ایست؟ مملکت‌داری که «شعر» نیست آخر که اگر من بزکش کنم خوب بشود. حالا ما تحریم هستیم، تحتِ فشاریم، سیاست‌های اقتصادیِ دولت در دو دوره آتش به ذخائرِ ارزی‌مان زده، این‌ها همه واقعیّت است و شاید بخشیش هم حقّاً هیچ ربطی به ره‌بر و تصمیماتش نداشته باشد که معتقدم ندارد. مثلاً بی‌سیاستیِ تبدیلِ بی‌اندازه‌ی ارز به ریال و افزایشِ نقدینه‌گیِ غیرِمولّد در دست و بالِ مردم ربطی به ره‌بر ندارد. احمدی‌نژاد تلقّی‌اش از «عدالت» گداپروری یا وام‌خورکردنِ اقشارِ کم‌درآمد بوده. امّا چه کاری‌ست که شعارِ سال را بکنیم حماسه‌ی سیاسی و اقتصادی؟ مثلاً چون انتخابات در پیش است و «حضور» و «شرکتِ مردم» را مثلِ همیشه گنده‌اش می‌کنیم، باید اسمِ سال را بگذاریم حماسه‌ی سیاسی؟ خب از کجا معلوم حماسه بشود اصلاً؟ این‌جوری که خودمان را داریم متّهم می‌کنیم به نتیجه‌ی از پیش معلوم که؟ بالاخره انتخابات است و ممکن است درصدِ حضور بالا و پایین شود. این با قطعیّت نظردادن خودش یک ایرادِ محاسباتی دارد به نظرِ من. اگر هم شعار باشد و پیش‌بینی نباشد، به لحاظِ معنا و ذاتِ «حماسه» به‌نظرم پارادوکسیکال است. در موردِ اقتصاد هم این‌جور است از جهاتِ دیگری. سالِ دهن‌سرویسیِ اقتصادی، سالِ فلاکت، سالِ گرانی، سالِ رکودِ تجارتِ خارجی و... را چه‌را اسم می‌گذاریم حماسه‌ی اقتصادی؟ انگار نمی‌دانیم حماسه چیست یا اقتصاد!

من که کلّاً خیلی صفا نمی‌کنم با این برای سال اسم و شعار انتخاب‌کردن، امّا اگر قرار بود شعاری انتخاب شود، به‌نظرم به‌تر بود و هست که شعارمان کمی رنگ و بوی تشویق و ترغیب داشته باشد نه از روی قطعیّت صحبت کردن. بگوییم آقا مدارا کنیم، تأمّل کنیم، قانون‌مدار باشیم، فکر کنیم، تحمّل کنیم شرایطی اقتصادی را و سعی کنیم بفهمیم داریم هزینه‌ی چه چیزهایی را متحمّل می‌شویم و از این جنس حرف‌های ریش‌سپیدانه‌ی ره‌برانه. این خیلی به‌تر است. جُک هم نمی‌توانند بسازند خیلی از رویش.

من اسمِ سالِ گذشته را می‌گذارم سالِ تحریم، گرانی و رفتارهای فراقانونیِ مسئولینِ ارشدِ مملکت. خدا کند سالِ جدید، سالِ قانون‌مندی و تدبیر و دیپلماسیِ هوش‌مندانه در سطحِ جهان و رفاهِ اقتصادی باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از «تهدید علیهِ بشریّت» خواندنِ «اسرائیل» توسّطِ اردوغان، مقام‌های ارشدِ امریکا، اسرائیل، انگلیس و سازمانِ ملل نسبت به این صحبتِ نخست‌وزیرِ ترکیه واکنشِ منفی نشان دادند و به آن ایراد گرفتند. حتّا سناریوی تهدیدِ ترکیه را هم در پیش گرفتند. مثلاً مطرح کردند که ممکن است این صحبت‌های اردوغان به ضررِ ترکیه تمام شود و باعث شود روابطِ بین‌المللیِ ترکیه، خصوصاً روابطش با اتّحادیه‌ی اروپا و کشورهای اروپایی دچارِ خدشه شود.

شبکه‌ی «بی‌بی‌سی» که مهم‌ترین رسانه‌ی خاندانِ سلطنتیِ انگلیس و به تبعِ آن ام.آی.سیکس و وزارتِ دفاعِ انگلیس است هم از این قافله عقب نماند و به تهدید و ارعابِ نامحسوسِ ترکیه دامن زد. ذیلِ هم‌این رویّه، بی‌بی‌سیِ فارسی گزارشِ آرشیوی‌ای پخش کرد از «نفیسه کوه‌نورد» (کارمندِ ایرانی-تُرک‌اش) درباره‌ی «مادرانِ شنبه». مادرانِ مفقودالأثرهای حکومتِ ترکیه که بعد از کودتایی در سال‌ها پیش، از فرزندان‌شان خبری نیست هنوز. گزارش پیرامونِ «ننه‌برفو» پیرترینِ این مادرها بود که حالا دیگر مُرده است. گزارش جان می‌داد برای منزجر و متنفّرشدن از حکومتِ ترکیه.

با خودم فکر می‌کردم «نادر» و «ناجیه» (مجری‌های خبرِ بی‌بی‌سی) که لب‌خندی به لب‌ دارند و مجریِ چنین خبر و شبکه‌ای هستند، چه‌ فکری می‌کنند؟ آخر رابطه‌ی انگلیس و ترکیه در این دوسالِ اخیر خیلی صمیمی شده بود. سالِ ٢٠١١ برادریِ فرهنگی امضاء کردند و باید می‌دیدید که به عنوانِ نمونه هم‌این بی‌بی‌سیِ فارسی چه‌ها که نکرد برای ترکیه. تقریباً روزی نبود در این دوسال که بی‌بی‌سیِ فارسی به بهانه‌ای، چیزی در منقبتِ ترکیه پخش نکند. یا موسیقی‌ و خواننده‌گان و ساحل و کافه‌هایش را تبلیغ می‌کرد، یا غذاهایش را و طبیعتش را. به هر نحوی خلاصه دستِ انگلیس از طریقِ بی‌بی‌سی می‌رفت دورِ گردنِ ترکیه. خیلی محسوس و مشخّص. بعد من با خودم فکر کردم که اعتبارِ چنین برادری و دوستی‌ای چه‌قدر کم و شیشه‌ای و شکننده بوده که با یک موضع‌گیریِ رسانه‌ایِ یک نخست‌وزیرِ اسلام‌گرای لائیک‌طورِ سکولارمسلک، برهم خورده است و از بین رفته. چه‌قدر بی‌عمق و سطحی بوده آن‌همه تبلیغ و دست دورِ گردن اندازی و از ترکیه بهشت ساختنِ بی‌بی‌سی. یا به این فکر کردم که چه‌قدر ضعیف و حرف‌گوش‌کن‌اند این کشورهای پُرادّعای خود صاحبِ جهان بدان در مقابلِ یک رژیمِ نصفه‌نیمه‌ی کوچک، و «پول» و ماأدریک پول!

این‌جور حرکت‌های ناشیانه‌ی رسانه‌های انگلیسی و امریکایی خوب نشان می‌دهد که منبعِ مالیِ اصلیِ فعّالیت‌های این رسانه‌ها کجاست و کیست. سرِ انتخاباتِ اسرائیل هم این هُل‌بازی را درآورد بی‌بی‌سی. «فرناز» را فرستادند خطِّ مقدّم و هرروز و هردقیقه گزارش می‌دادند انتخاباتِ آن یک وجب ادّعا را. اضلاعِ این مثلّثِ صهیونی بدجوری نامتساوی‌ست. یک اسرائیل هست که رأسِ مالیِ این مثلّث است و بقیه‌ی رئوس و اضلاع، برده‌ی پول و ثروتِ آنند. اسرائیل پول دارد و رسانه ندارد، پول دارد و «نفر» ندارد، پول دارد و ابزار و امکانات ندارد. درواقع اسرائیل با پولش رسانه‌های امریکا و انگلیس و چه بسا ره‌برانِ امریکا و انگلیس را اجیر و اجاره می‌کند.

از بحثِ اصلی خارج نشوم؛ داشتم به این فکر می‌کردم که بالاخره این «نادر» و «ناجیه» یک‌ذرّه هم اگر بخواهند «انسان» باشند، سخت باید بگذرد بهشان این‌همه تلوّنِ مزاجِ ماکیاولیکِ محلِّ کارشان. خدای نکرده قرار است با پولِ حقوق‌شان نان بخورند، همبرگر و پیتزا بخورند. آدم چه‌طور از گلویش پایین می‌رود هم‌چه پولِ کثیفِ بی‌معرفتی؟

بعد باز که بیش‌تر فکر کردم، این سؤالِ کلّی‌تر برایم به‌وجود آمد که چه‌ می‌شود که بی‌اخلاقی در شرایطی برای آدم «بی‌اخلاقی» نیست دیگر؟ چه می‌شود که آدم می‌تواند تحمّل و مدارا کند بی‌اخلاقی را؟ اگر «نفهمیدن» باشد، بالاخره حدِّ یقف دارد. آدم یک‌روزی خلاصه متوجّه می‌شود حقیقتِ ماجرا را. پس بی‌اطّلاعی و نفهمیدن و ندانستن منتفی‌ست. تقریباً دو-سه گزینه‌ی دیگر می‌ماند فقط. یکی «اجبار» که باز این هم تقریباً در عصر و روزگارِ ما بعید است. کسی این مجری‌ها را اسیر نکرده. طبیعتاً با «میل» مشغولِ کارشان هستند. البتّه اجبارِ مالی می‌تواند باشد. یکی دیگر هم کینه‌‌ی شتری و حماقتِ فکری‌ست که به بی‌اخلاقی تبدیل می‌شود. چه‌را راهِ دور برویم؟ کم ندیده‌ایم شبیه به این نوع از بی‌اخلاقی را در هم‌این مملکت هم. از چپ و راست و اصولی و بی‌اصول، از ولایی و سبز، داشته‌ایم و داریم همیشه آدم‌های تندرو و افراطی‌ای را که فکر می‌کنند چون به چیزی معتقدند و باوری دارند، باید بزنند طرفِ مقابل را با خاک یک‌سال کنند و حتماً خوبی‌های او را انکار کنند و کتمان. یا این‌که به فحش و فضیحت بکشند طرف را، چون که شبیه‌شان نیست. یا هرچیزی که دمِ دستِ دهان‌شان بود را نسبت بدهند بهش. خیلی راحت تهمت بزنند و حرف‌های بی‌پایه و اساس را درباره‌ی او بپذیرند و منتشر کنند.

بله، این‌جوری می‌شود که بی‌اخلاقی دیگر «بی‌اخلاقی» نیست. غیر خدا در قرآن که متواتر آیه‌های با این مضمون بیان کرده است (مثلِ لا یجرمنّکم شنئان قوم...)، حضرتِ علی (قربانش شوم) هم هزاروخُرده‌ای سالِ پیش گفته‌اند حبِّ شیء انسان را کور و کر می‌کند یا محبِّ مُفرِط و گوینده‌ی مُبغِض را از اهلِ هلاک دانسته‌اند. خب این‌ها را برای ما گفته‌اند دیگر. از روی هوا و خیال هم نگفته‌اند، از روی «واقعیّت» گفته‌اند. یعنی تجربه کرده‌اند، دیده‌اند، فکر کرده‌اند و بعد یک چنین جمله‌ی بی‌زمانِ هزاروخُرده‌ای سال بعد هنوز مصداق‌داری را مطرح کرده‌اند. حالا یک‌عدّه مثلِ نادر و ناجیه و فرناز و بعضی دیگر که اساساً خیلی تمایلی به حضرتِ علی و قرآن و مثلِ این ندارند و خیلی اهلِ بهشت و جهنّم و عقوبت و نار و جنّت هم ممکن است نباشند را کاری نداریم. امّا ما که می‌خواهیم بهشتی بشویم، ما که به قیامت و معاد باور داریم، ما که در مراثیِ امامان‌مان سوگ‌واری می‌کنیم و در موالیدشان شادی، آیا ما هم نباید به سخنان‌شان حسّاس باشیم؟ آیا ما نباید فکر کنیم به این جملات‌شان؟ چه‌طور احادیثِ گل‌وبلبلی و غیرِگل‌وبلبلیِ دیگرشان را می‌خوانیم و منتشر می‌کنیم و فکر می‌کنیم بهشان، این‌ها سخنِ ایشان نیست؟ این‌ها به دردِ ما نمی‌خورد؟ نباید به این‌ها عمل کرد؟ حالا من طرف‌دارِ ایکسم، آیا این به من مجوّز می‌دهد که به ایگرگ و زِد توهین کنم یا چیزی را بهشان نسبت بدهم که شنیده‌ی ضعیف و سستی‌ست؟ آیا به صِرفِ این‌که من مخالفِ کسی هستم و موافقِ کسی، می‌توانم نسبت به سند و منبع و مدرک و اتقانِ اخبارِ پیرامون‌شان هم مسامحه کنم؟ (له و علیه هم فرقی نمی‌کند انصافاً). آیا نباید طبقِ گفته‌ی امیرالمؤمنین «خبر» را مثلِ انسان‌های اهلِ رعایت ابتدا «عقل» کنم؟ آیا نباید سعی کنم شبیه نباشم به انسان‌هایی که اهلِ رعایت نیستند، بل‌که اهلِ روایت‌اند؟ آیا باید بشنوم و قبول کنم؟ بشنوم و بپذیرم؟ بشنوم و نقل کنم؟ بشنوم و حکم صادر کنم؟ به ناجیه و نادر و فرناز و سیاوش و پونه نمی‌شود این‌ها را گفت، به خودمان که می‌توانیم، می‌شود. نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه 

«جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار» قطعاً یک اعلامِ ضعف (بوده) است. این جشن‌واره که یکی-دو-سه‌باری تابه‌حال برگزار شده، یک جشن‌واره‌ی فیلمِ فجرِ به سَبکِ وحیدجلیلی‌ست. انگارکن وحیدجلیلی صفرتاصدِ جشن‌واره‌ی فجر را بخواهد تعیین و اجرا و داوری و برگزار کند.

وحیدِ جلیلی کی یا چیست؟

وحیدِ جلیلی یک ژورنالیستِ نظریه‌پردازِ اهلِ دین در امورِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی‌ست. یک ژورنالیستِ بسیجیِ انقلابی که به شدّت ضدِّ خاصّه‌پروری و اشرافی‌گری در جامعه‌ی اسلامی‌ست و البته در این ضدّیّت و تخالف افراط هم می‌کند و در عینِ حال، به عنوانِ یک ویژه‌گیِ کلّی و به عنوانِ یک اهلِ فرهنگ، خوش‌فکر است و اهلِ تولید و نگاهِ ایجابی‌ست و صراحتِ منصفانه‌ای هم دارد در عمومِ نظراتش. بزرگ‌ترین عیبش هم‌آن افراطی‌ست که در ضدّیّتِ با اشرافی‌گری دارد. چون این ضدّیّتِ افراطی گاهی‌ اوقات وامی‌داردش که اشتباهاتِ ریز و درشتی هم مرتکب شود. مثلاً چون با کانون‌های قدرت و ثروت مخالف است و یک‌جورهایی با هرچیزی که رنگ و بویی فاخرانه داشته باشد هم، گرافیست و صفحه‌بندِ مجلّه‌اش را هم درِپیت انتخاب می‌کند یا نهایتاً مجبور می‌شود انتخاب کند. چه‌را؟ چون گرافیست و صفحه‌آرای خوب، پولِ خوبی هم می‌گیرد یا نظرِ مستقلّانه‌تری دارد در اجرای کار و وحیدِ جلیلی این مسائل را تاب نمی‌آورد و نهایتاً به این منجر می‌شود که مجلّه‌اش را با یک صفحه‌بندِ ارزان ببندد.

یکی از اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از اشتباهاتِ اخیرِ وحید جلیلی قطعاً هم‌این جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار بوده است. جشن‌واره‌ای موازیِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر، با رنگ و جهت و سو و سمتی مثلاً دیگرگونه. خب چه‌را این اشتباه است؟ پُرواضح است که برگزاریِ یک جشن‌واره‌ی موازی، با هم‌آن قواعدِ مرسوم و معمولِ جشن‌واره‌های دیگر و با هم‌آن ابزار و آلاتِ فیلم‌‌سازی که در دیگرجشن‌واره‌ها هم استفاده می‌شوند، این پیام را دارد که ما با خودِ جشن‌واره مشکل داشته‌ایم و برای هم‌این یک جشن‌واره راه انداخته‌ایم که متولّی‌اش خودمان باشیم. وگرنه دوربین‌ها که هم‌آن دوربین‌هایند و متدها هم‌آن متدها و شیوه‌ها هم‌آن شیوه‌ها. فقط شاید موضوعات و آدم‌های سازنده متفاوت باشند که آن‌ها هم می‌توانستند برای جشن‌واره‌ی فجر فیلم بسازند عوضِ عمّار. مگر «آژانسِ شیشه‌ای» در این مملکت ساخته نشده و مجوّز نگرفته و در جشن‌واره‌ی فجر دیده نشده؟ مگر «یک تکّه نان» و «بیدِ مجنون» و «موجِ مُرده» در هم‌این سینما ساخته نشده‌اند؟ تازه آن‌ها که در زمانِ اصلاحات و کارگزاران (خاتمی و هاشمی) ساخته شده‌اند. الآن که 7سالی می‌شود ارشاد و دم و دست‌گاهِ مملکت دستِ رفقا و هم‌مسلک‌های خودِ آقای جلیلی‌ست. پس قصّه و قضیه چیست؟ وحیدِ جلیلی با چه چیزی و چه کسانی دارد مخالفت می‌کند و نمی‌سازد؟ الان دوسال است که لااقل مطمئنم جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دارد با عنایتِ پُررنگِ نهادهای امنیّتی برگزار می‌شود. بالاخره حرفِ آقای وحیدِ جلیلی چیست؟ با چه کسی و چه نگاهی و چه چیزی مشکل دارد؟ این بی‌قراریِ گنگِ وحید جلیلی از چیست؟ آیا از «ضعف» نیست؟ آیا از به بن‌بست رسیدن نیست؟ آیا از پشیمانی‌ای که غرور مانع از اعترافش می‌شود نیست؟

بزرگ‌ترین اشتباه وحید جلیلی

بزرگ‌ترین اشتباهِ وحید جلیلی و امثالش این است که برای «تخصّص» نمی‌خواهند ارزش قائل باشند. یا به عبارتِ دقیق‌تر، به خاطرِ تخصّص بماهو تخصّص نمی‌خواهند برای «متخصّص» احترام قائل باشند. آن‌ها فکر می‌کنند چون آرمانی دارند و شعاری و اعتقادی، پس هرکسی که ذیلِ این آرمان و شعار و اعتقاد نگنجید، حتّا اگر متخصّص و مبرّز بود هم هرز و بی‌فایده است و عوضش طبیعتاً آن‌هایی که تخصّصِ چندانی ندارند، امّا هم‌سوییِ اعتقادی و شعاری و آرمانی دارند، بولد و برجسته می‌شوند.

وحید جلیلی(ها) با «فساد» مبارزه می‌کنند، امّا بی‌خبرند یا بی‌فهمند از این‌که بی‌تخصّص‌سالاری خودش یک فسادِ بزرگ یا مقدّمه‌ی بروزِ یک فسادِ بزرگ است. وقتی ما تخصّصِ کسی را حسبِ بی‌هم‌سوییِ اعتقادی‌اش با خودمان نفی و رد می‌کنیم، درواقع داریم «حقیقتی» را نفی و رد می‌کنیم و «وجود»ی را «عدم» می‌انگاریم و این نفیِ حقیقت (حتّا اگر ذیلِ اعتقاد و آرمان و شعار باشد) فسادانگیز و اشتباه و گناه است. مثلِ این‌که a چون از b بدش می‌آید، ویژه‌گی‌های واقعی یا تخصّصِ از طرقِ سازوکارها و سنجه‌های معمول و متعارفْ اثبات‌شده‌ی b را هم نفی کند. در صورتی که a می‌تواند بگوید b این ویژه‌گی(ها) را دارد یا این تخصّص‌ها را دارد، امّا من از b به xدلیل خوشم نمی‌آید یا بدم می‌آید یا چون ویژه‌گیِ ایگرگِ b با اعتقاد و اصلِ اساسی و پیشینیِ من در تنافی و تنافض است، من از b خوشم نمی‌آید یا نمی‌توانم به صِرفِ تخصّص و توانایی با او کار کنم.

خّلاقیّتِ منحرف

وحید جلیلی دچارِ یک خلّاقیّتِ منحرفی‌ست. با این توضیح که او و امثالِ او گمان می‌کنند برای بیانِ حرف‌های‌شان در یک ژانر یا گونه یا حوزه‌ی فرهنگی، هنری و ادبی، باید از ابتدا ظروف و مقدّماتِ آن ژانر، گونه یا حوزه را با سلیقه‌ی اعتقادیِ خودشان مهیّا کنند. مثلاً بیایند برای بیانِ منویّاتِ عدالت‌خواهانه‌شان در حوزه‌ی شعر، یک گونه‌ی جدید خلق کنند به اسمِ «شعرِ آئینی» یا «شعرِ عدالت» و غزلِ با مضمونِ عدالت‌خواهی و دین و این‌های‌شان را حتماً با آن عنوان منتشر کنند و تبلیغ. یا برای ساختنِ فیلم‌های مستند و داستانی‌ای با مضامینِ موردِ نظر و مطبوع‌شان، حتماً باید یک جشن‌واره‌ی فیلمِ جدید برگزار کنند. درواقع آن‌ها با این کارشان دست به خَلق‌های بی‌هوده و غیرِلازم می‌زنند و انرژی و بودجه‌شان را در راهی که نباید خرج و صرف می‌کنند. حالا امروز (به برکتِ میرحسین موسوی و کرّوبی) «در» دارد بر پاشنه‌ی اصول‌گراییِ با قرائتِ نزدیک به مطالباتِ وحید جلیلی می‌چرخد، فرداروزی که به هر دلیلِ انتخاباتی یا غیرِانتخاباتی، اوضاع جورِ دیگری بشود و بودجه‌ها قطع شوند چه؟ آیا باز هم آقای وحید جلیلی و دوستان‌شان می‌توانند برای بیانِ حرف‌های‌شان جشن‌واره و همایش و کارگاه و مثلِ این برگزار کنند؟ قطعاً نه! هم‌آن‌جور که تا قبل از 88 هم اوضاع جورِ دیگری بود و وحید جلیلی مجبور بود برای بیانِ حرف‌هایش در مجلّه مقاله بنویسد یا نهایتاً 4تا طرحِ کوچکِ فراخوانی با تمنّاهای پارتیزانی انجام بدهد از طریقِ هم‌آن مجلّه‌اش.

سخت معتقدم هر گروهِ افراطی‌ای، هرکسی که در نگرشش نسبت به هر چیزی در عالَم افراط و تُندروی داشته باشد، حتّا اگر آن چیز خداوند باشد یا ائمه و مثلِ این، دچارِ انحراف می‌شود. بل‌که در انحراف هست. یعنی افراط خودش فی‌ حدّ ذاته با انحراف تلائم و تساوی و توازی دارد. اگر سبز و اصلاح‌طلب و خردادی و مخالفِ نظامِ ما به خاطرِ اعتقادات و نظرات‌شان، چیزهای واقعی، خوبی‌ها و درستی‌های واقعیِ نظام یا افراد را بخواهند نفی و رد کنند (که خیلی اوقات می‌کنند)، دچارِ انحراف‌اند. و اگر بسیجی و انقلابی و ولایتی و موافقِ نظامِ ما هم بخواهند به خاطرِ نظر و اعتقاد و آرمان و شعارشان، خوبی‌ها، تخصّص‌ها و ویژه‌گی‌های مثبتِ افرادِ منسوب به جبهه‌ی مخالف‌شان را رد و نفی کنند، دچارِ انحراف‌اند و بر منهجِ خطا.

پیش‌معیارِ هر انسانِ آزاده‌ای در عالَم باید «حق» و «حقیقت» باشد. اگر پیش‌معیارِ ما حق باشد، دیگر به این راحتی‌ها به خاطرِ مواضع و معتقداتِ سیاسی و حزبی‌مان، بدیهیّاتِ حقیقیِ هم‌دیگر را نفی نمی‌کنیم و این‌گونه تاب و تحمّل‌مان و حلم‌مان هم نسبت به هم بیش‌تر می‌شود. منِ نزدیک به مذهب و نظام و مکتب و حوزه و بسیج، به خاطرِ اعتقادم نیایم بگویم «شجریان پیف پیف» یا «حمید عجمی نوچ نوچ». شجریان استادِ مسلّمِ آواز است و خوش‌صدا، حتّا اگر من نسبت به نظراتش احساسِ انزجار و تنفّر کنم. حمید عجمی استادِ مسلّمِ معلّاست و خوش‌نویس، حتّا اگر مواضعِ سیاسی‌اش  و اعتراضش را نفهمم. از آن‌طرف توی سبزِ مخالف یا منتقدِ نظام یا حتّا منتقدِ مکتب و حوزه و دین یا بسیج هم به خاطرِ اعتقاداتت نگو «جواد لاریجانی بی‌سواد است» و «رضا امیرخانی نویسنده نیست» و الخ.

ما باید یاد بگیریم متمدّنانه و منصفانه باهم مخالفت کنیم. باید ظرفیّت و فهم‌مان را ببریم بالا و این‌قدر دوقطبی و سیاه‌سفید و باینری به مسائل نگاه نکنیم. کی گفته یا باید فیلم‌مان را با «جشن‌واره‌ی فیلم» باهم بسازیم یا اصلاً فیلم نسازیم؟ مگر ابراهیم حاتمی‌کیا آدم نبود؟ حرفش را نزد؟ فیلمش را نساخت؟

کی گفته یا باید اطّلاعاتِ سجلّیِ ائمّه را مقفّا و مردّف کرد و اسمش را گذاشت غزلِ آئینی یا اصلاً شعر نگفت؟ مگر «فاضل نظری» شاعر نیست که غزل گفته درباره‌ی امام‌حسین و کربلا، بی‌که اسمی آورده باشد و اشاره‌ی شارپ و مستقیمی کرده باشد در غزلش؟ مگر فاضل بچّه‌مسلمانانه شعر نمی‌گوید که فکر می‌کنیم برای خداپرستانه و مؤمنانه شعرگفتن حتماً باید فریاد بزنیم در شعر که دینی داریم و آئینی؟

این‌همه رادیکالیسم بالاخره به کجا می‌خواهد برسد؟ به جنگِ زرگری و نفی و نقضِ خود و نزاعِ خود با خود؟ غیر از این است که الآن دوسالی‌ست جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شده نماینده‌گیِ وزارتِ اطّلاعات؟ آن‌وقت جشن‌واره‌ی فیلمِ عمّار می‌سازیم که به ریشِ که بخندیم؟ که بگوییم مثلاً ما خیلی آرمان‌گراییم و خیلی متفاوت؟ بابا دهنِ ملّت صاف شد. بگذارید هنرمندجماعت نَفَس بکشند. بخخدا مخالفِ نظام هم شهروندِ مملکت است و حق دارد جشن‌واره داشته باشد، سینما داشته باشد، فیلم داشته باشد، فرهنگ‌سرا و بودجه و فرهنگ و فضای کار داشته باشد. ما هی این‌ها را محدود کنیم و هی خودمان با خودمان مچ بیاندازیم به قولِ رضا امیرخانی در نفحات و برای خودمان فکر کنیم که داریم رقابت می‌کنیم که نمی‌شود. پیش‌تر هم گفتم، حکومتِ جوز و ظلم و ستم هم برای «بقاء» به تدبیر و عقل و عقلانیّت احتیاج دارد. چه برسد که ما فرض‌مان و إن‌شاءالله نیّت و هدف‌مان هم جز از این‌ است. صداوسیما را که سپرده‌ایم دستِ موجوداتی بس‌یار کم‌عقل و بس‌یارتر ناتوان، دولت و وزارت‌خانه‌ها هم که قربان‌شان بروم معلوم نیست دنبالِ چه هستند و دنبالِ چه نیستند، فضای فرهنگِ عمومی را هم که مثلاً بیت و سپاه و اطّلاعات کنترل و مدیریت می‌کنند هم که این‌جوری بسته و یک‌سویه. خب این‌طوری که بیش‌تر مملکت شبیهِ تی.ان.تی. و گسلِ آماده‌ی زلزله می‌شود. مگر قرار نیست مملکت را حفظ کنیم و نظام را حفظ و انقلاب را حفظ؟ این‌همه کشته و جان‌باز برای این انقلابِ سی‌وچندساله‌مان داده‌ایم؛ دریغ دارد این‌جور با بی‌تدبیری به بادِ فنا دادنش. حیف است به قرآن، حیف...

اصلاً بگذار یک دردِدلی کنم با آن‌هایی که مَحرم‌ترند؛ بالانگه‌داشتنِ پرچمِ «حق» در عینِ اقلیّت‌بودن و میانِ لشگرِ باطل، صفایی دارد که شاید زیارتِ خانه‌ی خدا هم آن صفا را نداشته باشد. همه‌ی ما خوب می‌دانیم که دشمن‌مان سخت فعّال است و پُرپول و پُرامکان و بیدار و هوشیار. از طرفی فضای فرهنگِ عمومیِ جامعه و شهرها، خصوصاً شهرهای بزرگ‌تر و به‌طورِ اخص پای‌تخت را هم خوب می‌فهمیم همه‌مان. می‌دانیم که چه‌قدر «کار» داریم برای انجام‌دادن و چه‌قدر حرف‌ها هست که نگفته‌ایم و باید بگوییم، یا بد گفته‌ایم و باید خوب‌تر بگوییم یا سعی کرده‌اند بد به گوش‌ها برسد و باید جبران کنیم‌شان و مقابله. همه‌ی ما می‌دانیم که فضای هنر و فرهنگِ جامعه‌ی ما و اهالیِ هنرِ ما حسبِ جنسِ کارشان یا هرچه که من نمی‌دانم و شما می‌دانید، ازمابه‌ترانند و نگاه‌شان شاید کمی فرق داشته باشد. نسبتِ «سیّدجواد هاشمی» به بقیه‌ی بازی‌گران یا «حاتمی‌کیا» به بقیه‌ی کارگردانان، نسبتِ درستی‌ست و عینِ واقعیّت. عزیزِ دلِ برادر! بیا و برای بالانگه‌داشتنِ پرچمِ حق، روضه‌ی اباعبدالله را دیگرگونه تعریف نکن. بگذار کم باشیم، اقلیّت باشیم، بی‌تکیه‌گاه باشیم، امّا باکیفیّت و خوب باشیم. بیا خدشه نکنیم در نصِّ مصحفِ شریف‌مان و هم‌آن فئه‌ی قلیلِ إن‌شاءالله با فضلِ خودش غالب باشیم. چه لطفی‌ست در زورچپانی فریادزدنِ «حق»؟ چه لطفی‌ست در سفارشی‌کردنِ همه‌جا و همه‌چیز؟ آژانسِ حاتمی‌کیا اگر یکی میانِ صد نبود که اصلاً لطفی نداشت. ما گریه‌کنِ روضه‌ی امام‌حسینیم، بیا و خرقِ عادت نکن...

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک مدیر یا مسئولِ استانی (دقّت نکردم کدام استان) در مصاحبه با خبرنگارِ اخبار، این جمله را به زبان آورد: «بعد از سفرِ پُر خیر و برکتِ مقامِ معظّمِ ره‌بری به استان...». سؤال این است که «خیر» و «برکت» در گفتمانِ «دین»ی که توی مسئولِ پفیوز دین‌دارش هستی، آیا یک امرِ بشری‌ست یا إلهی و فرابشری؟ پُرواضح است که توجّه‌ِ بودجه‌ای و مسئولینی به استانِ مذکور، بعد از سفرِ ره‌برِ کشور به آن‌جا بیش‌تر شده است. امّا آیا این یعنی «خیر و برکت»؟

خیر و برکت این‌قدر کوچک و حقیر شده‌اند یا توی مسئولِ پفیوز از ره‌برت یک فرابشر ساخته‌ای که خیر و برکت را متوقّفِ بر سفرِ او می‌بینی یا این‌که تملّق و چاپ‌لوسی و پفیوزی آن‌قدر ارزش شده در جامعه که توی پفیوز و حقیر و امثالِ تو مسئول و مدیرِ این مملکت شده‌ یا می‌شوند؟

دِ آخه لامصّبا حکومتِ «جور» و «ظلم» هم برای بقاء، به «عقل» و «عقلانیت» و کاربلدی و شایسته‌سالاری و واقع‌گرایی و تدبّر و مثلِ این محتاج است؛ شما با چه فرضی این کم‌ازآدم‌ها را مسئولِ این‌جا و آن‌جا می‌کنید؟

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سرود(ه‌ی) زیر کاری‌ست مؤثِّر، شنیدنی و البته مناقشه‌برانگیز از آقای خاصِّ قاریانِ قرآنِ کریمِ جهان «شیخ‌مشاری‌ بن‌راشدغریب محمّدبن رشیدالعفاسی» (معروف به مشاری‌العفاسی) که در سالِ ۲۰۱۲ در قالبِ آلبومِ «تراحِمی یاقلوب» منتشر شده است. مشهورِ آن‌چه که از گوگل و یوتیوب و نظیرهم دست‌گیرِ آدم می‌شود این است که این قاری و شیخِ خوش‌قریحه‌ی کویتی چیزی خوانده در حمایتِ مردمِ سوریه علیهِ دولتِ آن. عمده‌ی مونتاژها و فتوکلیپ‌هایی که روی آن انجام شده و برای آن ساخته شده هم با این مضمون هم‌راه است.

آشناییِ من با شیخ‌مشاری‌ به سالِ ۸۵ برمی‌گردد. دوستِ طلبه‌ام آقامهدی افضلی (که هرکجا هست خداوند سلامتش بدارد) طی اعتکافِ چندماهه‌اش در مکّه و کنارِ خانه‌ی خدا، دریافته بود که برخی از جوانانِ عربستانی در ماشین‌های مدل‌بالای‌شان عوضِ نانسی و حیفا و نوال و پاسکال، نوارِ قرائتِ شیخ‌مشاری را گوش می‌دهند گاه‌گاه. او هم نوارِ قرائتِ سوره‌ی «مائده» را برداشته بود و با خودش آورده بود ایران برای من. نوارِ سبزرنگی بود. برای مثلِ منی که قرائتِ قرآن را هیچ‌وقت حرفه‌ای دنبال نکرده بودم و واژه‌ی «ترتیل» در گوشم ممزوج شده بود با صدای آقای پرهیزگار، یک اغتنام و خوش‌مزّه‌گیِ ویژه‌ای داشت آن کاست و آن صوت و آهنگ و لحن.

آن‌روزها آن‌قدر آن نوار را گوش کرده بودم که سوره‌ی مائده را با همه‌ی مکث‌های مشاری حفظ شده بودم و گاهی با هم‌آن یک سوره جلوی رفقا و در محافلِ مسجدی‌مان پُزِ ترتیل‌خوانیِ شیک هم می‌دادم. جوانی بود و هزارجهل! علی‌أیّ‌حال شیخ‌مهدی ازم خواست کاست را کانورت کنم برایش به ام‌پی‌تری و بعدْ این مقدّمه‌ای شد برای این‌که آلبوم‌های أناشیدِ مشاری را هم پیدا کنیم و خلاصه رسیده بودیم به جایی که یک استودیوی خانه‌گی ساخته‌ بودیم و با شیخ‌مهدی کاور می‌کردیم أناشیدِ العفاسی و بعدتر دعاهای آقای فرهمندِ‌آزاد را و بعدترترش زده بودیم به کارِ تألیفی و... خلاصه دورانِ خوبی بود. این‌ها را نوشتم که بگویم از آن‌روز تا به حال آلوده‌ی مشاری‌ام یا مثبت‌تر اگر بخواهم بگویم فنِ او هستم و چه‌قدر که این‌جا و آن‌جا تبلیغش را نکرده‌ام و این‌روزها که دیگر هر تبلیغِ دوزاریِ تله‌ویزیون و رادیو هم گوشه‌ای از یک نشید و دعا و مناجاتش را کراپ کرده و چسبانده به آرم یا فراخوانِ مسابقه، چه‌قدر که حسِّ عاشق‌های معشوق‌ازدست‌داده را ندارم!

سرِ نوشتنِ «این جنگ واقعیّت دارد!» کامنت‌هایی داشتم از بعضی رفقا که اسد فلان است و بهمان و نمی‌شود و نباید از این سوریه مقابلِ تحوّل و انقلاب دفاع کرد. جواب دادم که من از حکومتِ سوریه یا اسد دفاع نمی‌کنم، بل‌که از سوریه (همه‌اش/ مردمش) دفاع می‌کنم. رفرنس می‌دادم به عراق و افغانستان و این‌که سوریه نباید عراقِ بعدی باشد و این‌که به گمانِ من وضعیّتِ فعلی -هرچه که هست- به‌تر است از وضعیّتی که امریکا و انگلیس و اسرائیل و ترکیه نقشه‌اش را کشیده‌اند. در نهایت هم بحث جدلی‌الطّرفینی می‌شد و نه آن‌ها زیرِ بارِ این‌که اگر سوریه سقوط کند عراقِ بعدی‌ست می‌رفتند و نه من می‌پذیرفتم این را که امریکا وضعِ مردمِ عراق و افغانستان را به‌تر کرده. آخر آزادی‌ای که عوضش امنیّتِ آدم گرفته شود که آزادی نیست؛ صدرحمت به اسارتِ امن!

روی مضمونِ این شعر و سابقه‌ی مشاری که دقیق می‌شوم، می‌بینم علی‌رغمِ برداشت‌های آزادی که در اینترنت از آن شده، مشاری آن را برای «ارتشِ آزادِ سوریه» نخوانده است. بل‌که آن را برای مردمِ بی‌سلاح و امنیّت‌ازدست‌داده‌ی سوریه خوانده که از شرق و غرب دشمنانی دندان تیز کرده‌اند برای‌شان. اگر کسی توانست اثبات کند که ارتشِ آزادِ سوریه مبارزه‌ی بی‌سلاح می‌کند، آن‌وقت من هم می‌پذیرم که این شعر علیهِ مواضعِ کسی مثلِ من است و هم‌سویی دارد با مثلاً آن دوستم که نظری متفاوت دارد با من. مشاری در بحبوحه‌ی جنگِ ۳۳روزه برای لبنان و غزّه کار خوانده بود. حسابش را بکنید یک شیخِ سُنّیِ پیش‌نمازِ کویتیِ پُرطرف‌دار در کشورهای عربی (خاصّه عربستان) که برای خودش شبکه‌ای تله‌ویزیونی دارد و وُدافون اسپانسرِ آلبوم‌هایش است، می‌آید در جنگِ بچّه‌شیعه‌های حزب‌الله با اسرائیل، «اللهمّ أصلح أحوال إخوانناالمنکوبین فی فلسطینِ و لبنان» می‌خواند و قنوت می‌گیرد به «أبدل خوفهم امنا، واکفهم بما شئت»! نه این‌که بخواهم بگویم در دعای یک مسلمان در حقِ مسلمانانی دیگر مقابلِ دشمنی از لون و جبهه و دینی دیگر اعجابی باشد، نه، اعجاب این‌جاست که او محافظه‌کاری را کنار می‌گذارد و پیهِ از دست دادنِ آن طرف‌دارانش که از گروه‌های تُندِ هم‌مذهبش هستند را به تن‌اش می‌مالد و به وظیفه‌ی دینی‌اش عمل می‌کند. یادم هست در بعضی از ادعیه‌ی مشاری ردِّپای فرازهایی از صحیفه‌ی حضرتِ سجّاد (ع) را هم پیدا کرده بودیم و یکی از گزاره‌های‌مان آن‌روزها این بود که شاید شیعه باشد و تقیّه می‌کند. امروز امّا می‌فهمم که او صِرفاً یک مسلمانِ کاردرست و شجاع است. یک سُنّیِ واقعی. یک شیخِ باتقوا. به‌ نظرِ من مشاری این کار را هم با هم‌آن نگاهِ سابق و قدیم‌اش خوانده.

در نزاعِ اسد و غربِ صهیونی، هرچند و هرمقدار هم که اسد در مردم‌سالاری کم گذاشته باشد و ظلم‌هایی کرده باشد در حقِّ مردمش، این «مردم» هستند که فدا می‌شوند و آواره و کشته و زخمی. ارتشِ آزاد پول و ویزاهایش را می‌گیرد و با سلاحِ خارجی شارژ می‌شود و کشته‌ای هم اگر بدهد، لااقل در جنگِ خودخواسته داده است. از آن‌طرف سرباز و ارتشیِ سوریه هم که کشته می‌شوند، در حینِ انجامِ وظیفه بوده و إن‌شاءالله که اجرِ شهید را دارند و قهرمانِ ملّی‌‌اند. امّا مردم، خصوصاً اقشارِ ضعیف‌تر، بی‌هیچ تقصیر و گناهی دارند فدا می‌شوند. فدای از نظرِ من قطعاً استکبار و جهان‌خواری و نقشه‌های شومِ غربِ صهیونی و متّحدینش در منطقه. «أبکی علی شام» را تقدیم می‌کنم به مظلومانِ بی‌سلاح و سبوعیّتِ سوری، به آن‌ها که در آتشِ طمعِ برخی از هم‌پرچمان‌شان دارند می‌سوزند. 

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

أبکی علی شام(الهوی)

کلمات: عبدالحسن طباطبائی
ألحان: مشاری‌العفاسی
توزیع: کریم شریف
آلبوم: تراحمی یاقلوب

أبکی على شام‌ِالهَوى بِعُیونِ مظلومٍ مُناضل
[اشک می‏ریزم بر شام ( یا سوریه‌ای) که دست‌خوش هوس‏ها گشته، با چشمانِ مظلومی که برای آزادی مبارزه می‏کند]

و أذوبُ فی ساحاتها بین‌المساجدِ والمنازل
[و در میانِ مساجد و خانه‏های شهر ذوب می‏گردم]

رَبّاهُ سَلِّم أهلَها وَاحمِ‌المَخارِجَ والمداخل
[خداوندا مردمانش را سلامت دار، (مسافرانِ) رفته و آمده را حفظ کن]

واحفَظ بلادَالمسلمینَ عن‌الیمائنِ والشَّمائل
[سرزمینِ مسلمانان را از شرق و غرب ایمن بدار]

مستضعفینَ فَمَن لَهُم یا ربِّ غیرُکَ فی‌النَّوازِل
[(این) مستضعفانی که در گذرِ حوادث جز تو کسی را ندارند]

مستمسکینَ بدینهم و دِمائُهُم عِطرُالجَنادل
[به دین‏شان پای‌بندند و سنگ‌فرش‏ها به خون‏شان عطرآگین است]

رَفَعُواالأکُفَّ تضَّرَعُوا عندالشدائدِ والزَّلازل
[در سختی و بلا دست‏های‌شان را بلند کردند و به درگاهت زاری کردند]

یا ربِّ صُن أعراضَهُم و نفوسَهُم مِن کُلِّ قاتل
[خدواندا تن‏ها و جان‏های‌شان را از هر قاتلی مصون بدار]

وَقَفُوا دُرُوعاً حُرَّةً دون‌َالبنادقِ والقنابل
[بی تیر و تفنگ جوان‌مردانه چون سپر ایستادند]

نامت عیونُ صغارِهِم واستیقَظَت نارُالمَعاول
[چشمانِ کودکان‏شان به خواب رفت و آتش تیشه‏ها برپا شد]

لاعاشَ قاتِلُهُم ولادامت له یوماً انامل
[زنده نباشد قاتل‏شان و کوتاه باد دست دشمنان(شان)]

و علیهِ أصبحَ حَوبةً دمعُ‌الثَّکالى والأرامل
[آهِ داغ‏دیده‏ها و اشکِ بیوه‏ها دامن‏گیر شده]

للهِ ربِّ‌المشتکى ربِّ‌الأواخرِ والأوائل
[شکایت پیشِ خدا می‏بریم، او که صاحبِ هر آغاز و پایانی‏ست]

واللهُ فوق‌َالمعتدی فوق‌َالأسِنَّةِ والسَّلاسل
[مسلّطِ بر متجاوزان است و نیرومندتر از هر تیغ و زنجیری]

و غداً یکونُ لِأُمّتی صَرحٌ تُزَیِّنُه‌ُالمشاعل
[و فردا برادران من در قصرهایی آراسته و نورانی خواهند بود]

و غداً إذا‌الحقّ‌ُاعْتَلى حتماً سیَزهقُ کلُّ باطل
[و آن‌روز که پرچمِ حق بالا برود، باطل را (به‌طورِ) حتم نابود می‌کند]

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه مبارزِ سیاسی، نه فعّالِ مدنی، نه داغ‌دیده و نه مال‌باخته به دولت و نظام. نه پیر است که انگِ نا و کهنه‌گی بخورد به افکارش، نه نوخط و بچّه‌سال که بگویی هنوز سردی و گرمی نچشیده است و تجربه‌ای ندارد. با همه‌ی سی‌وچندساله‌گی‌اش نشسته و از این‌که مطمئن است ایران با همه‌ی گروه‌های تروریستی در جهان مشارکت و معاونت دارد می‌گوید و این‌که هرجا را که امریکا لشکر کشیده آن‌جا امنیّت برقرار شده. آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوانِ اشک‌های شیطانِ بزرگ
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شعری گفته‌ام با عنوانِ تو شهیدِ مایی
خوش‌حال می‌شوم ملاحظه بفرمایید.
+
♪ ♫ ♩
|آهنگی ساخته، خوانده و سروده‌ی حامد زمانی|
نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من به خاطرِ حادثه‌ی آتش‌سوزی در مدرسه‌ی روستای شین‌آبادِ پیران‌شهر، جاری‌شدنِ سیل و طغیانِ آبِ رودخانه‌ در بهشهر، تصادفِ اتوبوسِ حاملِ دخترانِ بروجنی در بازگشت از اردوی راهیانِ نور و زلزله‌ی اهر و ورزقان که هرکدام چندین کشته و زخمی هم داشته، هیچ مسئولی را مقصّر و مجرم نمی‌دانم. چه‌را که دوست ندارم آخرتِ خودم را برای دنیای دیگران بفروشم.

وقتی شاهدِ عینیِ سانحه و حادثه‌ای نبوده‌ام، وقتی پدر و مادر و مسئولینِ اردو مصاحبه‌هایی کرده‌اند که نشان می‌دهد نه اجبار و طمعِ نُمره وجود داشته برای سفرِ راهیانِ نور و نه اهمال و قصوری در معاینه‌ی فنّیِ ماشین یا برگزاریِ اردو و ساعتِ حرکت و...، وقتی بخش‌نامه‌های وزارتِ آموزش و پرورش حاکی از این است که بخاریِ کلاسِ آن مدرسه استاندارد و مجاز بوده و هیچ خبری و مقاله‌ای و اعتراضی مبنی بر خلافِ قانون عمل شدن در آن کلاسِ درس و آن مدرسه در جراید نبوده تا پیش از آن حادثه، وقتی می‌دانم سیلْ یک بلای طبیعی‌ست و بعضی از مردم خودشان در قطع و قاچاقِ درختان شرکت داشته‌ و دارند و بعضی از خودِ مردم فواصلِ حریمِ قانونیِ درّه و رود را رعایت نکرده‌اند در ساخت‌وساز و خاک‌برداریِ غیرِمجازِ کوره‌های آجرپزیِ خودِ بعضی از مردمی که خانه‌‌های‌شان در سیل از بین رفت را به چشم دیده‌ام و می‌دانم که باران از آسمان می‌بارد و زلزله دلائلی درون‌زمینی، اقلیمی و فصلی دارد؛ می‌فهمم که نباید به آخرتِ خودم به هم‌این ساده‌گی‌ها چوبِ حراج بزنم و بفروشمش. آن هم اگر قرار باشد بفروشمش برای دنیای اعتراض‌ها و نقلِ قول‌ها و یک‌کلاغ چهل‌کلاغ‌های آدم‌هایی که نه می‌شناسم‌شان و نه به صداقت‌شان اعتماد دارم و نه لااقل مسئولند. به طریقِ اولی آخرتم را نمی‌فروشم به دنیای چندسایت و شبکه‌ی معلوم‌الحال که نه دنیای‌شان معلوم است و نه آخرت‌شان، نه دل‌شان به حالِ کشته‌گان و آسیب‌دیده‌گانِ این حوادث و وقایع سوخته و نه کاری به مجرمین و مقصّرینِ مصداقیِ یک حادثه دارند و صِرفاً به هر دلیلی زیرِ سؤال بردنِ مسئولینِ یک کشور برای‌شان ملاک و مایز است.

بله، متأسّفانه من این‌قدرها کارنامه‌ی دنیاییِ درخشان، خوب و قابلِ دفاع (در محضرِ إلهی‌ای) ندارم که بخواهم جرم و سیّئه‌ی دیگری از این لون و سنخ هم به آن بیفزایم و عوضِ هر اعتراض و مطالبه‌گریِ با مدلِ «شنیدم، می‌گویمِ»ی، سعی می‌کنم به این سخنِ مولی علی بیاندیشم که «إعقلواالخبر إذا سمعتموه، عقلَ رعایةٍ لا عقل روایة؛ فإنَّ رُواة‌العلمِ کثیر و رُعاتِه قلیل». بله، سعی می‌کنم هم‌سنگِ اقلیّتِ عاقلانِ اهلِ رعایت اخبار را بشنوم و درک کنم، نه چون اکثریّتِ کم‌تأمّلی که برای گفتنْ حجّتی و معیاری جز این‌که «شنیدم» یا «خواندم» ندارند.

قصوری اگر هست و جرمی و جریره‌ای در جایی (که حتماً هست)، آن مسئولِ مجرم و مقصّر و مجرور، یا آن بخش از سازمان و نهاد و ارگانْ که کاستی دارد و اهمالْ را باید گزارش کنیم (همه‌مان) و اعتراض و برخورد. اگر وجودِ بخاریِ نفتی در کلاسِ درس، جرم است و خلافِ قانون، همه‌ی کلاس‌های درسی را که در کشور می‌شناسیم بخاریِ نفتی دارند، معرّفی کنیم و بگوییم طبقِ این بند از فلان قانون، دارد آن‌جا کم‌کاری می‌شود یا جرمی هست و قصوری.

اگر اردوی راهیانِ نور (به فرض) اجباری‌ست و اگر بچه‌ها نروند، نمره‌ی درسِ آماده‌گیِ دفاعی‌شان کم می‌شود، به دَرَکَ! به عنوانِ والدینِ آن‌ها نگذاریم بروند و اصلاً تجدید شوند و مشروط (از مرگ و زنده‌گی که مهم‌تر نیست). بالاخره مدرسه دادگاه که نیست بیایند با دست‌بند و غُل و زنجیرْ بچّه‌ها‌ی‌مان را از خانه ببرند بیرون. همه‌ی پدرومادرها متّحد شویم علیهِ این قانونِ غلط و اعتراض کنیم.

اگر در شهرهای‌مان قصوری و فسادی رخ داده از ناحیه‌ی مسئولی که می‌تواند عواقبِ بدی داشته باشد، بسم‌الله، طومار بنویسیم و استشهاد جمع کنیم و آن فساد را گزارش کنیم. یا لااقل در سایت و وب‌لاگ‌های‌مان بنویسیم و به چهارتا خبرگزاری بدهیم که آقا طبقِ این مستندات، فلان‌جا فلان‌فساد دارد انجام می‌شود. حداقلّش این است که اگر در آن ناحیه و موضع اتفاقی افتاد، یک سند وجود خواهد داشت مبنی بر این‌که ما اعتراض‌مان را کرده بودیم قبلش.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را پدرومادرهای دخترانِ بروجنی با هیچ سایتی مصاحبه نمی‌کنند و نمی‌گویند مثلاً رضایت‌نامه را امضاء نکرده‌اند و سفر اجباری بوده است یا اگر اجباری هم نبوده اغوائی بوده یا جوری بوده که در نهایت و نتیجه به اجبار می‌انجامیده؟! چه‌را وب‌لاگ‌نویسِ بهشهری‌ای در وب‌لاگش راجع‌به تخریبی که منجر به سیل بشود، یا تخلّفی که بتواند سیل بیافریند ننوشته بوده است قبل از وقوعِ سیل؟

چه‌را هیچ مهندسِ (لااقل) اپوزوسیونِ تبریزی و اهری و ورزقانی‌ای در هیچ مصاحبه‌ای با هیچ رسانه‌ی مخالفِ نظامی، قبل از زلزله نگفته بوده که مثلاً خانه‌های اهر و ورزقان این استانداردها را ندارند و در این امر مثلاً شهرداریِ اهر مقصّر است، یا طبقِ فلان قانون، وزارتِ مسکن اهمال‌کاری دارد مثلاً؟ چه‌را هم‌این حالا هیچ مهندس و دکتر و آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهر و ورزقانی‌ای یک مقاله‌ی مستدلّی با اسناد و مدارک و عکس نمی‌نویسد برای خبرگزاری‌ها که مثلاً فلان جرم یا فلان کم‌کاری دارد می‌شود در اهر و ورزقان؟

چه‌را حمید عجمیِ معلّی‌نویس از دَرّوسِ تهران فقط غصّه‌ی اهری‌ها را می‌خورد؟ یعنی دل‌سوزتر و انسان‌تر و نگران‌تر از حمیدِ عجمی در خودِ آذربایجان و اهر و ورزقان و تبریز و آن اکناف و اطراف یافت می‌نشود واقعاً؟! آیا فقط فیس‌بوک است که اجازه می‌دهد ما علیهِ نظام و در حمایت از زلزله‌زده‌ها بنویسیم درش؟ مثلاً اگر یک مهندس یا استادِ دانش‌گاهِ تبریزی بخواهد مقاله بنویسد راجع‌به کم‌کاریِ مسئولین یا فلان اشتباهِ مدیریتی یا استراتژیکی در اهر و ورزقان، خبرآن‌لاین و تاب‌ناک و فردانیوز و الف و کمثلهم منتشر نمی‌کنند؟ اصلاً یک مقاله بنویسد در وب‌لاگش، مستند و مستدل.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را ما برای اهر و ورزقان شعر می‌نویسیم، مقاله امّا نه؟ چه‌را بی‌بی‌سی خبرِ سوخته‌شدنِ یک پیرزنِ ٩٠ساله در آتش‌سوزیِ یک چادر در ورزقان را گزارش می‌دهد، امّا مثلاً هیچ پزشکِ ورزقانی‌ای تا حالا در وبلاگش ننوشته که مثلاً وضعیتِ چادرها این ایراد را دارد، این هم مدرکش و باعثش هم طبقِ فلان تعهّدِ جهانی یا بهمان قانونِ داخلی، این نهاد و آن ارگان است.

چه‌را برای دخترهای بروجنی روضه بلدیم بخوانیم، امّا هیچ بروجنی‌ای مثلاً یک دی‌وی‌کم یا دوربین‌دیجیتال یا حتّا گوشیِ موبایلش را برنداشته برود درِ تک‌تکِ خانه‌ی بچّه‌ها را بزند و از پدرومادرها فیلم بگیرد که مثلاً ما رضایت‌نامه را امضاء نکرده بودیم یا مجبور شدیم امضاء کنیم و بعد این فیلم را بگذارد روی وب‌لاگش یا یوتیوب؟

مثلاً من الآن می‌گویم و می‌نویسم در وب‌لاگم که جوِّ تمامِ ترمینال‌های مسافربریِ اتوبوسیِ کشور (حداقل چنداستان و شهری که من به چشم دیده‌ام و آن‌قدری بوده‌اند که تعمیمش بدهم به کلِّ کشور) مفسدانه و مبتنیِ بر تزویر و دروغ و حق‌خوری و جرم است و مملو است از کثافت‌کاری و کثافت‌ها!

من در وب‌لاگم می‌نویسم که بازرسانِ وزارتِ راه قطعاً فاسد و رشوه‌بگیرند که این‌همه جرم و دروغ و کثافتْ در روزِ روشن دارد اتّفاق می‌افتد و کسی جواب‌گو نیست.

من در وب‌لاگم می‌نویسم که سازمانِ تعزیراتِ حکومتیِ ما قطعاً در نظارتِ سطحِ شهرستان (سوپرمارکت‌ها و دیگرجاها) اهمال و فساد دارد و مأمورینش فاسدند و شریکِ دزد و رشوه‌بگیر.

من تأکید می‌کنم که «هر» اتّفاقِ بزرگ و عجیب و فسادانگیزی اگر در بخشِ حمل و نقل در این کشور بیفتد، برای من تعجّب‌برانگیز و غیرِقابلِ پیش‌بینی نبوده و نیست و نخواهد بود، مادامی که وضعِ نظارت و بازرسی این‌گونه باشد. مادامی که یک مشت معتاد و سیگاری و چشم‌چران و دخترباز و بی‌ناموس و بی‌غیرت راننده‌ و شاگرد‌راننده و بلیط‌فروش و تعاونی‌دارِ این مملکتند.

من تأکید می‌کنم که دزدی‌ای اگر در سطحِ مغازه‌داری در این کشور رخ بدهد، برای من امرِ جدید و غیرِقابلِ باور و غیرِقابلِ پیش‌بینی‌ای نبوده و نیست، چه‌را که به وضوح فسادِ دست‌گاهِ ناظرِ بر آن را دارم می‌بینم. به روشنی شریکِ فساد بودنِ مأمورانِ تعزیرات و ضعیف‌بودنِ امرِ نظارت و بازرسی را دارم می‌بینم.

با نوشتنِ این دوبند و این اذعانات، حجّت را تمام کرده‌ام بر خودم و چیزی بر گردنم نیست. اگر خلافِ واقع و «حق» و حقیقت گفته باشم، که خب گناهش پای خودم است و آن دنیا قطعاً در مؤاخذه‌ای که صورت می‌گیرد باید پاسخ‌گو باشم. امّا اگر درست و حق گفته و نوشته باشم، لااقلّش این است که اگر فرداروزی هر اتّفاقی مرتبط با این پیش‌بینی‌های من بیفتد، من از محق‌های اعتراض هستم و اجازه دارم مقصّرین را مؤاخذه کنم به نوبه‌ی خودم.

از خواننده‌گانِ این سطور هم می‌خواهم که به حرف‌هایم فکر کنند و سعی کنند و سعیکنیم این‌گونه باشیم و عمل کنیم. إن‌شاءالله که از رست‌گارانِ دنیا و آخرت باشیم.

نمونه‌ی یک اعتراضِ غیرِهیجانی: بچّه‌های شین‌آباد؛ کامران نجف‌زاده

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوانِ این جنگ واقعیّت دارد!‏
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیت‌الله خامنه‌ای، آقای خامنه‌ای، آقا، ره‌بر و ره‌بری؛ این‌ها مناسب‌ترین تعبیراتی‌ست که برای خطاب‌کردن یا توصیفِ ایشان (آقای خامنه‌ای) می‌شود به‌کار بُرد (به نظرِ من). با هر تعبیرِ دیگری نظیرِ «حضرتِ آیة‌الله...»، «آیة‌الله‌العظمی...»، «امام‌خامنه‌ای»، «مقامِ معظّمِ ره‌بری»، «معظّمٌ‌له»، «نائبِ بر حقِّ امامِ زمان»، «ولیِّ امرِ مسلمینِ جهان» و... مخالفم. به‌نظرم این تعبیراتِ داخلِ گیومه اغراق‌آمیزند و غلوشده‌گی دارند و حق، صواب وَ دقیق نیستند.

مدّتی‌ست (شاید کم‌تر از ۵سال) که تعبیرهای اغراق‌آمیزِ فوق‌الذّکرْ بیش‌تر باب شده‌اند و برخی‌شان توسّطِ نهادهایی مثلِ سپاه رسمیّت هم یافته‌اند و شده‌اند اسامیِ مراکزِ عمومی و خصوصی‌ای که متولّی‌شان سپاه است. مثلِ عناوینِ شهرک‌ها، نواحی و مراکزِ نظامی، مراکزِ درمانی و خدماتی و...

به نظرِ من برای ره‌بر ابداً سخت نیست دانستنِ این مسئله که عدّه‌ای و نهادهایی (مثلِ سپاه) در کشور چنین نگاهی دارند و مشغولِ ترویجش هم هستند. یعنی اصلاً راه ندارد که کسی ادّعا کند ایشان نمی‌داند این مسئله را و اگر هم نداند البته، قصورِ محضِ ایشان است و به‌نظرم به عنوانِ یک «مسلمان» موظّفند که بدانند. حتّا به عنوانِ یک «مسئول» هم موظّفند که بدانند. با توجّه به این فروضْ سکوت و عدمِ مخالفتِ مؤثّرِ ایشان نسبت به این رویّه -در نتیجه- مساوی‌ست با راضی‌تلقّی‌کردنِ ایشان نسبت به این امر در فرضِ عاملینش و به نوعی تکثیر و تقویّتِ این رویّه و نگاه (چیزی که عملاً هم اتّفاق افتاده است).

این نقد به نظرِ من به ایشان کاملاً وارد است که نسبت به محبّینِ افراطی‌شان (اعم از افراد و سازمان‌ها) موضعِ صریح و مبتنیِ بر شجاعت و تقوا ندارند و روی‌کردشان حقیقتاً امیرالمؤمنینی نیست. چه‌را که حضرتْ محبِّ مُفرِط و اهلِ غلو را درست مانندِ گوینده‌ی مبغضْ هلاک‌شدنی می‌دانستند و صراحتاً در سیره‌ی‌شان می‌شود نمونه‌های ایستاده‌گی مقابلِ چنین افرادی یا رویّه‌هایی را دید و مطالعه کرد (مثلِ آن پیرمردی که در حاشیه‌ی جنگِ صفین بلند شد و مجیزی گفت و حضرت عتابش کرد و سرِجایش نشاندش!)

به‌هررو این انتقادِ بس‌یار جدّی را به ایشان علی‌رغمِ همه‌ی تعهّد و هم‌دلی‌ام نسبت به این نظام و حکومتِ اسلامی وارد می‌دانم و دارم. امّا از طرفی برای ایشان به عنوانِ یک روحانی، یک عالِمِ دین، یک اهلِ اندیشه، یک واعظِ متبحّر، یک اهلِ ادب و فرهنگ و فرای این‌ها ره‌برِ سیاسی و هادیِ حکومتْ احترام قائلم و در بس‌یاری از مقاطع و ساحات معتقدم که اگر هدایت و راه‌بریِ ایشان نبود، ما (مردم) خیلی اشتباه می‌کردیم و می‌رفتیم و حضورشان را مغتنم می‌دانم در صدرِ مسئولینِ این کشور و برای‌شان استدعای سلامتی و صحّتِ به همه‌ی معناهای کلمه دارم. البته این انتقادی که دارم یک نقدِ کاملاً جدّی‌ست و نتایجِ غفلت از آن به شدّت آسیب‌زا و جبران‌ناپذیر است. امّا این‌جور نیستم که به صِرفِ داشتنِ این نقدِ جدّی، از ایشان بدم بیاید و مخالفتِ تمام‌قامت داشته باشم با ایشان و نقدم را تعمیم بدهم به همه‌ی سطوح و خَلطِ مبحث کنم و با بی‌انصافی قدرِ ویژه‌گی‌های مثبتِ ایشان را ندانم. به ایشان این نقد را دارم، امّا معنایش این نیست که بی‌بی‌سی و من‌وتو و وی‌اُ‌اِی و مواضع‌شان و تحلیل‌های‌شان و اساس‌شان را قبول داشته باشم و تَره‌ای برای‌شان خُرد کنم. به ایشان این نقد را دارم امّا جنبشِ سبزی و میرحسینی نیستم و مؤمنِ به گزاره‌ی «اسلام، همه‌ی اسلام!» هستم و مخالفِ اسلامِ گزینشی و غیرِجهادی و منفعل و ویترینی هستم. به ایشان این نقدِ جدّی را دارم و با هرکسی که ایشان را با امام، معظّم‌ٌ‌له، مقامِ معظّم و (تعابیرِ مشابهی در این ردیفِ معنایی) خطاب می‌کند مختلف‌النّظرم در این زمینه و اگر موافقینِ این تعابیر بخواهند سرسختی داشته باشند روی تعبیرهای‌شان، مصداقِ بارز و قطعیِ «محبٌّ غالِ» موردِ نظرِ امیرالمؤمنین می‌دانم‌شان و هلاک می‌پندارم‌شان و به‌واسطه‌ی این افراط‌شان از اهلِ جهل می‌دانم‌شان و یا شاید هم منافق و اهلِ نفع (بسته‌گی دارد به دلیلِ این افراط‌شان؛ این‌که از روی باور باشد یا ظاهرفریبی).

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باتوجّه به شرایطِ سیاسیِ فعلی و «تقویم»، گمان می‌کنم علّتِ تعطیلی‌ِ اخیرِ تهرانْ فقط معضلِ آلوده‌گیِ هوا و کنترل و تعدیلِ آن نیست؛ بل‌که به حداقل‌ رساندنِ جمعیتِ دانش‌جوییِ تهران در آستانه‌ی ١۶ آذر (روزِ دانش‌جو) و پیش‌گیری و به حداقل رساندنِ صدماتِ سیاسیِ تجمعاتِ احتمالی در آن‌روز از نگاهِ تصمیم‌گیرانِ امنیتی‌ست. اگر این فرضیه یا تحلیل صحّت داشته باشد، به نظرم می‌رسد که یک‌جور روحیه‌ی ماکیاولی و توجیهِ وسیله (این‌که حکومت به مردم راست بگوید یا دروغ، یا این‌که آیا همه‌ی راست را بگوییم یا نه؟) به خاطرِ هدف (کنترلِ فضای سیاسیِ جامعه) در آن است.

حکومت اگر ماکیاولی رفتار کند، مردم هم رفتارِ ماکیاولی‌گونه خواهند داشت و این به نوعی نقضِ غرضِ اصلی و اصلِ غرضِ هم‌آن مسئولینِ امنیتی‌ست احتمالاً (اگر بخواهند بدانند). با رواج و تکثیرِ روحیه‌ی عدمِ صداقت نمی‌شود انتظارِ هم‌دلی از مردم داشت. رفتارِ بالادستیِ حاکمیت به سرعت در رفتارِ مردم بازتولید می‌شود و دیگر نمی‌شود امیدِ هیچ‌گونه مدیریت و کنترلی را هم داشت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امریکا و هم‌‌مسالکش بدانند، همه‌ی دنیا بدانند، دوستان و آشنایان و آن‌هایی که می‌شناسندم و خواننده‌گانِ این سطور و این بلاگ بدانند: امریکای فعلی به علّتِ همه‌ی شرارت‌ها، ظلم‌ها، جنایت‌ها و ستم‌گری‌هایش و زورگویی‌های علنی و غیرِعلنی‌اش، دشمنِ حتمی و قطعیِ من است و هیچ‌وقت (مادامی که لکّه‌ی این جنایت‌ها و ظلم‌ها بر دامنش باقی باشد و اداره‌کننده‌گانش بر این منهجِ فعلی باشند و مردمش راضی به این زیست و این کردار) از ذیلِ این عنوان خارج نمی‌شود.

من با همه‌ی قوّه و توانم، با همه‌ی وجودم و خونِ در رگ‌هایم، تا آخرین تاب و توان مقابلِ امریکا و امریکایی‌زیستن، امریکایی‌دیدن و امریکاباوری و امریکاسالاری خواهم ایستاد و خواهم جنگید. با ظرفیتی بیش‌تر از آن‌چه که تصوّرش می‌رود و با نیروی غیرتم و إن‌شاءالله ایمانی که خداوند ارزانی بدارد.

هربار دشمن جنگ‌آوری کرد، کارون به اروند زنجیر می‌شد
سنگر به سنگر، هم‌بسته‌گی‌مان، بُرّنده مثلِ شمشیر می‌شد
ما چون درختیم، پُربرگ و باریم، با تکیه بر خاک، ما استواریم
در قلبِ تاریخ تا زنده هستیم، از هر تبرزن ترسی نداریم!‏
(افشین مقدّم)

پُست‌های مرتبطم: +،+،+،+،+،+
نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای یکی از مطالبِ بلاگِ «همشهری‌داستان» (در آستانه) کامنت گذاشتم، کامنتِ انتقادی. تازه آن‌هم با لحنِ لیّن و خیلی محافظه‌کارانه و محترمانه که آقا/ خانم وقتی سرمقاله می‌نویسید در حبِّ عزاداری و عاشورا و به قولِ خودتان تراژدی؛ به‌تر است، صواب است، پسندیده است که از افعالِ «فرد» استفاده کنید، نه افعالِ «جمع». عُلقه و نظرتان را تعمیم ندهید به همه.

کامنتم را تأیید که نکردند هیچ، کامنتِ کسی که تمجید کرده بود را تأیید کردند 24ساعت بعد از کامنتِ من! (یعنی امکان ندارد آن کامنت را ندیده باشند و توجیهاتی مثلِ این). این اوّلین‌بار نیست البته که در این بلاگ‌ هم‌چه ماجرایی را می‌بینم (قبلاً هم پیش آمده بود).

نشریه‌ را که مدّت‌هاست نمی‌خریدم، این بلاگ را سابس‌کرایپ کرده بودم در گوگل‌ریدر و گه‌گاه می‌خواندم که مِن‌بعد این را هم آن‌سابس می‌کنم و انگار می‌کنم که داستان با رفتنِ قنواتی مُرد!‏ انصافاً هم مُرد! این‌همه پُزِ روشن‌فکری و دبدبه و کبکبه راه بیندازد آدم با پولِ بیت‌المال از حسابِ شهرداری و بعد طاقتِ یک کامنتِ انتقادیِ نرم و ملایم را هم نداشته باشد؟ نوبر است والا! خودتان را قاب کنید بزنید تنگِ دیوار یا روی جلدِ مجلّه‌تان!‏

گفتم این‌جا بنویسم شرحِ این واقعه را که حتماً ضدِّتبلیغ بشود. حیفِ پولی که آدم بخواهد بدهد بالای مجلّه‌ای که سردبیرش (یا هرکَسَش که کامنت‌های آن بلاگ را مدیریت می‌:کند) از یک نظرِ انتقادیِ کوچک واهمه دارد و سانسورش می‌کند. داستانی‌های مملکت که این باشند، وای به حالِ سیاسی‌های‌مان!!!

گل گفت پورمحمّدیِ رئیسِ سابقِ شبکه‌ی سه در موردِ فضای حاکم بر صداوسیما که کار به جایی رسیده که مسئولِ حراستِ فلان فروش‌گاهِ شهرِری موردِ وثوق‌تر است نزدِ مدیران از مدیرِ کارکشته‌ی سال‌ها برای فرهنگ و رسانه زحمت کشیده! هم‌این است! متأسّفانه قالیباف هم‌این است و مملکت هم‌این. یک مُشت آدمِ تُنُک‌فکرِ هم‌شهری‌بازِ رانت‌خوارِ چاپ‌لوسِ متزوّرِ کم‌بضاعت گرفته‌اند سرتاپای مناصبِ این کشور را. دلم نمی‌سوخت اگر صِرفاً جای‌گاه‌های سیاسی و اجرایی را اشغال کرده بودند. دلم نمی‌سوخت اگر مدیرِ کل بودند. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تا فیهاخالدونِ تصمیم‌گیری‌های فرهنگی و هنری رسوخ کرده‌اند این جنس آدم‌ها. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم کم‌تر از کفِ روی آب‌هایی مثلِ خسروی و جوادزاده می‌تازند با پولِ بیت‌المال در تلویزیون و شهیدی‌فردها منفک شده‌اند بالکل از رسانه. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تیمِ سردارانِ ماکیاولیزم -آشنا و دهباشی- راست‌راست مستندِ دهائیِ مکّارانه‌ی بر محملی از دروغ می‌سازند و با چندتا آگهیِ کودکانه‌ی فحشِ به احمدی‌نژاد جا باز می‌کنند بینِ بازی‌گرهای ساده‌لوح و اکثراً سبز تا پوششی باشد برای کارهای‌شان و از آن‌طرف پروژه می‌گیرند پشتِ پروژه و دروغ‌دروغ سریالِ «راستش را بگو» می‌سازند با پولِ سازمانیِ ضرغامی. دلم می‌سوزد از این‌همه شارلاتانیزمِ امنیتی‌چی‌های‌ بعد از 88 قدرت‌مندترشده‌ی عمدتاً کوته‌فکری که رشته‌های این انقلابِ 30ساله را 3ساله پنبه کردند. دلم می‌سوزد از این غربتِ عجیب، از این‌که نه ماکیاولیِ انقلابی بخواهی باشی و نه تیشه‌به‌دستِ خودروشن‌فکرپندارِ ریشه‌ی انقلاب را هدف گرفته!

دلم می‌سوزد از این‌که هم گروهِ خونم و دینم و اسلامم با این امنیتی‌چی‌های ماکیاولیستی‌اندیشه یکی نیست و هم با «من‌وتو»ببین‌های بهانه‌گیرِ دشمنِ هرچه که رنگی از انقلاب و اسلام و دین و نظام و مذهب دارد.

دلم می‌سوزد از این‌که قزوه و مؤدب این‌جور آئینی‌چیِ غلیظِ مناسبتی‌بگو شده‌اند و شمسِ لنگرودی با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و قه‌قاه می‌زند به «دینِ» پدرِ آیت‌اللهش و نداندا می‌کند. دلم می‌سوزد از این‌که عجمی و نظرآهاری سبزند! از این‌که روزبه بمانی ترانه‌گوی گوگوش شده و عبدالجبّارِ کاکایی چندسالی‌ست که مثلِ دختربچّه‌های نُنُر نقِ سیاسی می‌زند و ترانه‌ی پولی می‌گوید. دلم می‌سوزد از جلسه‌ی ره‌بر با شاعرهای آئینی و از این‌که برقعی شده گنده‌ی گونه‌ی من‌درآوردی‌ای از شعر به اسمِ شعرِ آئینی و عاشورایی.

دلم می‌سوزد از این‌همه آدم‌های سیاه‌وسفید و باینری و الّاکلنگی و کنتراستی که دوره‌ی‌مان کرده‌اند. از این‌که شجریان عوضِ چه‌چه غُرغُر می‌کند و حاج‌منصور عوضِ مناجات کُری می‌خواند.

ضمناً: الان باز راه نیفتند اهالیِ این دودسته کامنت بگذارند برایم و نظرِ مخالف‌شان را اعلام کنند. من این پُست را برای آن‌هایی نوشته‌ام که دقیقاً مثلِ خودم فکر می‌کنند و دقیقاً دل‌شان از هم‌این موارد دارد می‌سوزد. کاری به بقیه ندارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نظرِ من آقای «علی‌رضا پناهیان» روی منبر وعظ یا سخنرانی نمی‌کند، بل‌که «بازی‌گری» می‌کند. او مفاهیم، لغات، عبارات، تعاریف و مهم‌تر از همه «دین» را به استخدامِ اهدافِ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش درمی‌آورد و جوری این‌ها را مانندِ خمیر در کلامش ورز می‌دهد که الزاماً به آن‌چه که می‌خواسته است، برسد. این‌‌که اهدافش چه هستند و چه نیستند جای بررسی و تحلیلِ مصداقی دارد و در حیطه‌ی عِلم و اطّلاعِ بنده از منابرِ ایشان نیست؛ ولی هم‌این‌قدر را می‌فهمم که ایشان نگاهش به دین ابزاری‌ست. یعنی دین را ابزار و وسیله‌ی بیانِ اهدافش قرار می‌دهد، در صورتی که این روند و این مکانیزم باید عکسِ این شکل باشد. یعنی باید مفاهیم و اهداف و لغات و تعاریف و کلامْ در خدمت و ابزارِ دین یا معرفت یا امرِ حق قرار بگیرند.

او قصد دارد رادیکالیزمِ متصّل و هم‌آهنگ با برخی از ارگان و نهادهایش را در قالب و شکلی از سخنرانی و وعظ گسترش دهد بینِ آن‌ها که مستعدِّ این نوع افراطی‌گری هستند. این‌جور که من می‌فهمم او موفقیت را در افراطی‌گری و غلظت می‌بیند و به شدّت هم از حمایتِ برخی نهادها دل‌گرم است. دورادور از برخی سفرها و بودجه‌هایی که در اختیار دارد هم آگاهم. دوباره تکرار می‌کنم: جنابِ آقای علی‌رضا پناهیان به زعمِ بنده روی منبر بازی‌گری می‌کند. به هم‌این دلیل دوستان، آشنایان و مردم را از منبرِ او به شدّت برحذر می‌دارم. هرکس نگرانِ ایمان و تقوا و فطرتش است را بیم می‌دهم از منبرِ هم‌چه کسی. باشد که رستگار باشیم.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزگاری بود که اینترنت در این مُلک «فیلتر» نداشت. اواخرِ دهه‌ی ٧٠ و اوایلِ دهه‌ی ٨٠بود. عمده‌ی استفاده‌ام از اینترنت محدود می‌شد به بلاگ‌نویسیِ فوقِ‌ مبتدیانه و گشت و گذار در سایت‌های بازی‌های «سگا» و بعدتر «پلی‌استیشن» و ئی‌میل. کمی که گذشت «اورکات» آمد و بازارِ کامیونیتی و این‌ها گرم شد و مدّتی حسابی مشغولِ این پدیده‌ی عجیب و جدید بودم. فیلتر را اوّل‌بار حینِ اورکات مزمزه کردم. اورکات جزءِ اوّلین مواردِ فیلترینگ در طولِ تاریخِ اینترنتِ ایران است. فیلترِ اورکات برای ماها مساوی بود با مرگِ اورکات. چون اینترنتِ دایل‌آپ خودش سرعتِ مورچه‌ای داشت، با پورت و پراکسی که دیگر تبدیل می‌شد به مورچه به توانِ دو. خلاصه این فیلترینگ جوری پرید وسطِ اورکاتیدنِ ما که کلّاً هوای اورکات از سرمان افتاد و شرکتِ ارائه‌دهنده‌ی اورکات هم بعدها ورشکست شد و گوگل خریدش. (بعد از اورکات گزگ و یاهو٣۶٠ و های‌فایو و نسخه‌ی ایرانیزه‌ی نهادهای امنیتی -کلوب- به وجود آمدند که هیچ‌کدام آن‌چنان که باید نگرفتند جای اورکات را تا بعدتر که گوگل‌ریدر و فیس‌بوک آمدند.)


تا چندسالِ پیش عمده‌ترین راهِ دورزدنِ فیلترینگ هم‌آن پراکسی بود و نهایتاً سایت‌های واسطِ پراکسی و گاهی «دی.ان.اس.» و «روتر» هم. امّا با آمدنِ اینترنتِ پهن‌باند کم‌کم سروکلّه‌ی «وی.پی.ان.»ها پیدا شد و پراکسی‌ها و سایت‌های ارائه‌دهنده‌‌ی‌شان از رونق افتادند و فیلترشکن‌های نرم‌افزاری هم توسّطِ کشورهای مختلف نوشته و منتشر شدند در محیطِ اینترنت. آلتراسورف، فری‌گیت، یور-فریدِم، تور-بروزر، هات‌اسپات‌شیلد، پاف، اِی.اُ.اِل.، پرواز، جی‌پَس، آلترا-وی.اُ.اِی.، جی-تونل، فری-نِت، آپرا و...

مشکلِ اصلیِ استفاده از نرم‌افزارهای رایگانِ فیلترشکن این است که اوّلاً همیشه درست کار نمی‌کنند و معمولاً در آپ‌دیت مشکل دارند و یا این‌که شناسایی می‌شوند و از کارایی می‌افتند. وی‌پی‌ان هم که از سالِ ٨٨ رونق و عمومیتِ بیش‌تری در ایران پیدا کرده است، یک مشکلِ بزرگ دارد. وی‌پی‌ان به دلیلِ اتصالِ مجازی‌اش یک راهِ عبور از فیلترِ «ناامن» محسوب می‌شود (یا به عبارتِ دقیق‌تر به شدّت استعدادِ محلِّ سوءاستفاده قرارگرفتن دارد). احتمالِ سوءاستفاده‌های مانیتوری و کنترلی از طریقِ وی‌پی‌ان برای نهادهای امنیتیِ داخلی و خارجی و هم‌چنین سوءاستفاده‌کننده‌های مالی و متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی کاملاً وجود دارد. بحرانِ استفاده از وی‌پی‌ان یک بحرانِ کاملاً جدّی‌ست برای مردمِ عادّی. چون از یک‌طرف نه می‌توانند از آن‌ استفاده نکنند (به عنوانِ سریع‌ترین و تضمینی‌ترین راهِ عبور از فیلتر) و از طرفی هم نمی‌دانند این وی‌پی‌انی که استفاده می‌کنند آیا حقیقتاً یک «کالا»ی ارائه‌شده از سوی یک شرکتِ کامپیوتریِ صِرف است، یا ابزارِ سوءِاستفاده‌ی نهادهای امنیتی و ضدّامنیتی و یا ابزارِ سوءاستفاده‌ی متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی و دزدها! مثلاً خودِ من حدودِ دوسال است که از وی‌پی‌انی استفاده می‌کنم. عمدتاً اکانت‌های یک‌ماهه یا سه‌ماهه از این شرکت می‌خریدم. آخرین‌بار اکانتم یک‌روز زودتر از موعد منقضی شد و این را با ئی‌میل گزارش دادم به ارائه‌دهنده‌اش. پاسخی که دریافت کردم این بود:

«واقعا براتون متاسفم. فکر میکنید ما نشستیم پشت سیستم یکی یکی اکانت ها رو چک میکنیم؟ نه دوست عزیز سیستم خودکار این کار رو انجام میده. شما هم بهتره دفعه بعد از ما خرید نکنید. روز خوش»

که با این پاسخ اگر تا قبلش فقط کمی احتمال می‌دادم ممکن است این شرکت از اطلاعاتم سوءاستفاده کند، الآن مطمئن هستم که استفاده کرده و یک آب هم رویش خورده! یک‌بار هم یادم است که در یک بازه‌ی زمانی وقتی با کارت‌های شتاب خریدِ اینترنتی یا پرداختِ اینترنتی داشتم (در حالِ اتّصال به وی‌پی‌ان)، علی‌رغمِ این‌که موقعِ تایپِ رمزها از صفحه‌کلیدِ سایت استفاده کردم، هر سه کارتم بلاک شد (به علّتِ ورودِ بیش از سه‌بارِ رمز) و مجبور شدم رمزهای‌شان را از طریقِ اِی.تی.اِم. تغییر دهم. تازه این کفِ سوءِاستفاده‌های احتمالی از طریقِ وی‌پی‌ان است. تجاوز به حریمِ خصوصی سطحِ بعدی‌ست و سوءِاستفاده‌ی امنیتی یا ضدِّامنیتیِ سرویس‌های داخلی و خارجی سطحِ بعد. این است بحرانِ فیلترینگ و عبور از فیلترینگ در ایران و برای مردمِ ایران. این حرف را یک آدمی دارد می‌زند که به نظام معتقد است و روحیه‌ی کاملاً ضدِّاستکباری دارد و فعالیتِ سیاسیِ علیهِ مصالحِ کشور ندارد و قرار هم نیست که داشته باشد. فیلترینگ برای منِ بچه‌مذهبی‌ هم هزینه‌بردار است، چه رسد به کسانی که هم‌سوی با من و ما نیستند و البته که شهروندِ این کشورند و حقوقِ شهروندیِ در حیطه‌ی قانون و براساسِ قانون دارند و حقِّ استفاده از اینترنتِ امن و آزاد و آزادیِ بیانِ در حدودِ قانونِ اساسی و انسانی نیز دارند. این که همه را به یک چوب برانیم و از موضعِ «دور» برخوردِ عام کنیم با امرِ استفاده از اینترنت به‌نظرم جالب و صواب و درست نیست. الآن جان و ناموس و اطلاعاتِ حریمی و مالیِ مردم در خطرِ سوء‌استفاده قرار دارد، اگر به فرضِ مثال قرار بوده با اینترنتِ بی‌فیلتر مصالحِ نظام و اشخاص به خطر بیفتد. الآن دانش‌جوها، پژوهش‌گرها و اهلِ عِلم و هنر و فرهنگ برای استفاده از بعضی پای‌گاه‌های علمی و تخصصی و یا دایرة‌المعارف‌های مرتبط به حوزه‌ی تخصصی‌شان مجبورند علاوه بر هزینه‌ی اشتراکِ اینترنت و مالیاتِ بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری، یک هزینه‌ی اضافه‌تری هم برای فیلترشکن بپردازند و این عادلانه نیست. کاش این حرف‌ها به گوشِ یک مسئولِ واقعی برسد. یک مسئولی که «امنیت» را فقط با قرائتِ خاصِّ خودش نبیند و فراتر از آن عِلم و فرهنگ و هنر را هم با مؤلفه‌های صِرفاً امنیتی تحلیل نکند.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تاریخ‌چه

شهرستانِ بهشهر با نزدیک به ۱۹۰هزارنفر جمعیّت، شرقی‌ترین شهرستانِ استانِ مازندران است و متشکّل است از ۴شهرِ بهشهر، گلوگاه، خلیل‌شهر و رستم‌کُلا. هم‌چنین سه‌بخشْ به نام‌های «بخشِ مرکزی» (با دو دهستانِ میانکاله و کوهستان)، «بخشِ گلوگاه» (با دو دهستانِ کُلباد و پنج‌هزاره) و بخشِ «یانه‌سَر» (با دو دهستانِ شهدا و عَشرُستاق).

شهرستانِ زیبای بهشهر از شمال به دریای مازندران و خلیجِ میانکاله، از شرق به شهرستانِ کُردکوی، از جنوب به دامنه‌های البرز و شهرستانِ دامغان و از غرب به شهرهای نکا و ساری محدود می‌شود.

بهشهر به دلیلِ آب‌وهوای معتدل و بس‌یار مطبوعش، در طولِ تاریخ هم‌واره موردِ توجّهِ گردش‌گران،  دل‌باخته‌گانِ طبیعت و شاهان و خوانینِ محلّی بوده است. وجودِ کاخ‌های متعدّد در این شهر، گواهی‌ بر این مدّعاست.

بهشهر در طولِ تاریخ نام‌های مختلفی از جمله «کبودجامه»، «پنج‌هزاره»، «نامیه»، «تمیشه»، «قره‌طغان»، «خرگوران» و «اشرف» داشته است. طبقِ اسنادِ تاریخیْ این ناحیه در سالِ ۱۰۲۱هجریِ‌قمری توسّطِ شاه‌عبّاسِ اوّل خریداری شده و از آن پس بوده که نامِ «اشرف» یا «اشرف‌البلاد» گرفته است؛ یعنی شریف‌ترینِ شهرها.

«میرزاغلام‌حسین‌خانِ أفضل‌المَلِکِ‌مستوفی» (متخلّصِ به المعی، مترجم، مورّخ و ادیبِ عصرِ قاجاریه) در کتابِ «س‍ف‍رِ م‍ازن‍دران‌ و وق‍ای‍عِ‌ م‍ش‍روطه‌» (معروف به رکن‌الأسفار) وجهِ تسمیه‌ی دیگری را هم برای اشرف ذکر می‌کند. او معتقد است زمانی که شاه‌عبّاس این شهر را به صورتِ مدرن و امروزی بنا نهاد، پاره‌ای از درباریان گفتند «هنا أشرفُ مِن فَرَح‌آباد» (که نامِ دیگراستراحت‌گاهِ تابستانه‌ی شاه‌عبّاس بوده) و هم‌این کلمه به مذاقِ شاه خوش آمد و به عنوانِ نامِ این شهر برگزیدش. (بخشِ مربوطِ به بهشهر یا اشرف که به صورتِ مجزّا در این سفرنامه آمده، در انتهای مقاله به صورتِ تکمله آورده شده است.)

یکی دیگر از دلایلِ توجّهِ بس‌یارِ شاه‌عبّاس به این منطقه (علاوه بر ویژه‌گی‌های طبیعی و جغرافیاییِ آن)، این بوده که مادرِ شاه‌عبّاسِ اوّل (یعنی خیرالنّساء‌بیگم، هم‌سرِ شاه‌محمّدِ خدابنده) اهلِ این شهر بوده است. او که ملقّب بوده به «مهدِعُلیا» برآمده از خاندان‌های ایرانیِ «طبرستان» بوده و پدرش از بزرگانِ سلسله‌ی مرعشیان به شمار می‌رفته و ازدواجِ او با «خدابنده» برای برقراریِ ارتباط بیش‌تر بینِ دو کشورِ طبرستان (یعنی خاندانِ مرعشیان) و ایران (یعنی خاندانِ صفوی) بوده است.

پس از به قدرت رسیدنِ شاه‌عبّاسِ یکم، وی با این بهانه که جانشینِ مقتدری در میانِ شاه‌زاده‌گانِ مرعشی وجود ندارد، خود را به عنوانِ شاهنشاهِ تبرستان و وارثِ قلمروِ مرعشیان دانست. سپس بس‌یاری از شهرهای این دیار را آباد کرد و دو شهرِ اشرف و فرح‌آبادِ (ساری) را پای‌تختِ تفریحی و تابستانیِ خویش قرار داد.

«اسکندربیکِ ترکمانِ‌منشی» (مورّخِ صفوی) در کتابِ «عالَم‌آرای عبّاسی‌»اش درباره‌ی بنای این شهر می‌نویسد: «باغ‌ها و عمارتِ عالی از قبیلِ کاخ، حمّام، تالارها و بیوتاتْ توسّطِ استادانِ چیره‌دست ساخته شده است.»

ابنیه‌ی تاریخی و دیدنی‌های طبیعی

از جمله دیدنی‌های این شهرستان می‌توان به مجموعه‌ی تاریخیِ سدِ عبّاس‌آباد (شاملِ جنگل، دریاچه، قصر، حمّام و برج‌های تاریخی)، مجموعه‌ی باغِ صفوی (یا باغِ شاه)، عمارت چهل‌ستون (یا پارکِ ملّتِ فعلی)، بنای تاریخیِ چشمه‌عمارت، کاخِ صفی‌آباد، کاخِ صاحب‌الزّمان، امام‌زاده‌عبداللهِ سفیدچاه، شبه‌جزیره‌ی میانکاله، خانه‌ی قدیمیِ احمد‌علی‌خانِ هزارجریبی، حسینیه‌ی شیخ‌علی‌زاده، عمارتِ افغان‌نژادِ قره‌تپّه، غارهای التپّه، هوتو و کمربند (با قدمتِ هفتادهزارسال و شاملِ نشانه‌هایی از دورانِ یخچال، عهدِ آهن، نوسنگی و آغازِ پارینه‌سنگی)، روستاهای کِنِت، التپّه و تروجن (شهیدآباد)، برجِ آرام‌گاهیِ امیرکمال‌الدّین در روستای کوهستان، آتش‌کده و بقعه‌ی بابلکانیِ روستای آسیاب‌سَر، پناه‌گاه حیاتِ وحشِ میانکاله، سنگِ‌چشمه‌ی گلوگاه، آبشار زنگت، آبشارِ سنگِ نو، چشمه‌ی پلنگ‌خِیْل، ارتفاعاتِ فَکِسْتِل، دریای چهارفصل، جنگلِ پاسَنْد، تپّه‌همایون، تالاب و منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی زاغمرز، آتش‌کده‌ی کوسان  و سایت‌موزه و تپّه‌ی تاریخیِ گوهرتپّه (به عنوانِ شاخصِ مطالعاتِ پیش از تاریخِ منطقه) اشاره کرد.

سوغات

از خوردنی‌ها و سوغاتی‌های این شهر می‌توان به انارهای شیرین و تُرش، رُبِّ انار، نارنگی، پرتقال، تخمه‌ی آفتاب‌گردان، آغوزحِلوا (یا حلوای گردویی)، پُشتِ‌زیک (نوعی شیرینیِ کنجدی)، نَسیری (نوعی شیرینیِ برنجی مخصوصِ شبِ یلدا)، کُماج، قَتِلمه و فرنی (مخصوصِ ماهِ مبارکِ رمضان)، تُرشی‌آش، دوغَلیه، اکبرجوجه و... اشاره کرد که البته توصیه می‌شود شبِ چلّه (یلدا) را حتماً در خانه‌ی یک بهشهری تجربه کنید. اکثرِ این خوردنی‌ها در آن شبِ به‌خصوص صَرف می‌شوند!

زبان

مردم بهشهر به زبانِ مازندرانی (مازنی، مازرونی یا طبری) گفت‌وگو می‌کنند که نامِ یکی از زبان‌های ایرانی و از زیرشاخه‌های زبان‌های کاسپین (Caspian languages) در شاخه‌ی شمالِ‌غربیِ خانواده‌ی زبان‌های ایرانی‌ست و هم البته به زبانِ فارسیِ معیار. زبانِ مازندرانی زبانی نحوی بوده و واژه‌گان در آن صَرف نمی‌شوند.

دانش‌گاه‌ها و مراکزِ آموزشِ عالی

بهشهر دارای ۶ مرکزِ آموزشِ عالیِ دانش‌گاهی‌ست: دانش‌گاهِ علم‌وصنعت (واحدِ بهشهر)، دانش‌گاهِ پیامِ‌ نور، دانش‌گاهِ آزادِ اسلامی، دانش‌کده‌ی فنّیِ امام‌خمینی، دانش‌گاهِ غیرِانتفاعیِ تمیشان و دانش‌گاهِ جامعِ علمی-کاربردی.

مشاهیر و بزرگان

بهشهر به موازاتِ سابقه‌ی عظیمِ تمدّنی و تاریخی‌اش هم‌واره موطنِ بزرگان، مشاهیر، اهلِ علم و فرهنگ، مجتهدین و عالِمانِ دینی بوده است. از علما و مشاهیرِ بزرگِ این شهر می‌توان به آیت‌الله سیّدمحسن نبویِ‌اشرفی (مرجعِ تقلید و هم‌ترازِ با آیت‌الله بروجردی)، ملّامحمّد اشرفی (معروف به مقدّسِ اشرفی، از شاگردانِ برجسته‌ی مرحوم آخوندِ خراسانی، هم‌مباحثه‌ی مرحوم آیت‌الله بروجردی و صاحبِ کتاب‌های: اسرارالشّهاده، شعائرالإسلام فی مسائل‌الحلال‌والحرام، المزار، مصباح‌الهدی فی شرحِ عروه‌الوثقی، دورالقواعد فی غررالفراید، حیاتِ جاوید، تفسیرِ سوره‌ی قدر و...)، آیت‌الله محمّد کوهستانی (استادِ حوزه‌ی علمیّه و عارفِ نامی)، شهیدسیّدعبدالکریم هاشمی‌نژاد (از مبارزینِ برجسته‌ی انقلاب و صاحبِ کتاب‌های: مناظره‌ی دکتر و پیر، درسی که حسین به انسان‌ها آموخت، مسائلِ عصرِ ما، ره‌برانِ راستین، هستی‌بخش و...)، شیخ‌مهدی شاهرودی، شیخ‌محمّد شاهرودی (مهدوی‌اشرف)، سیّدحسین‌علی نبوی‌اشرفی، سیّدمهدی نبویِ‌اشرفی، شیخ‌ابوالقاسم رحمانیِ‌خلیلی، شیخ‌ابوالحسن ایازی، سیّدحبیب‌الله برهانی، سردارانِ شهید حبیب‌الله افتخاریان (معروف به ابوعمّار، فرماندهِ سپاهِ مریوان) و حسین‌علی مهرزادی، مرحوم دکتررمضان امیدی (جرّاحِ حاذق و طبیبِ خیّر)، دکترعبّاس‌علی امیدیِ‌اشرفی (متخصّصِ پاتولوژی و استاد دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ مشهد)، مرحوم دکترعلی‌زاده‌ی شائق، مرحوم دکتریحیی امامی (پزشک، جامعه‌شناس و از پیش‌گامانِ علم‌سنجیِ ایران، مؤلّفِ کتاب‌ِ سی‌سال تولیدِ جهانیِ علمِ ایران و مترجمِ کتاب‌های: پیدایشِ کلینیک، دیرینه‌شناسی و ادراکِ پزشکی، علمِ علم و تأمّل‌پذیری، نکاتِ اساسی در روان‌درمانی، مهندسیِ ژنتیک و آینده‌ی سرشتِ انسان: تأمّلی در مسائلِ اخلاقی، حقوقی و فلسفیِ شبیه‌سازیِ انسان، نظم اشیاء: دیرینه‌شناسیِ علومِ انسانی و...)، مهندس موسی‌خان اشرفی، دکترمحمّدجواد لاریجانی (ریاضی‌دان، سیاست‌مدار، دبیرِ ستادِ حقوقِ بشرِ قوّه‌ی قضائیه و مدیرِ پژوهش‌گاهِ دانش‌های بنیادی)، دکترعلی لاریجانی (سیاست‌مدار و رئیسِ مجلسِ شورای اسلامی)، آیت‌الله صادق لاریجانی (مدرّسِ فقه و فلسفه، رئیسِ قوّه‌ی قضائیه، عضوِ فقیهِ شورای نگهبان و از اعضای مجلسِ خبرگانِ ره‌بری)، دکترفاضل لاریجانی، دکتر باقر لاریجانی (رئیسِ دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ تهران)، دکتراحمد توکّلی (اقتصاددان و نماینده‌ی مجلسِ شورای اسلامی)، پرفسور علی یخکشی (پدرِ دانشِ محیطِ زیستِ ایران)، پرفسور حسن بادکوبه‌ای (دکترای مهندسیِ محیطِ زیست، استادِ نشنال‌یونیورسیتیِ امریکا)، دکترسیّدمسعودِ نبوی‌ (متخصّصِ مغزواعصاب و فلوشیپِ ام.اس.)، منصور خورشیدی (دبیرِ ادبیّات، شاعر و منتقدِ شعر حجم)، زهیر توکّلی (شاعر، پژوهش‌گرِ متونِ عرفانی، روزنامه‌نگار، منتقدِ ادبی و دبیرِ ادبیات) و... اشاره کرد.

راه‌های رسیدن به بهشهر

  • بهشهر از جادّه‌ی فیروزکوه (خروجیِ شرقِ تهران) در ۳۳۴کیلومتریِ پای‌تخت قرار دارد. یعنی مسیرِ تهران، رودهن، دماوند، فیروزکوه، زیراب، شیرگاه، قائم‌شهر، ساری، نکا و بهشهر. (البته از جادّه‌ی کوهستانیِ هَراز هم می‌شود به بهشهر رسید. یعنی مسیرِ شهرهای تهران، رودهن، آمل، بابل، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.)
  • جادّه‌ی دیگری که به بهشهر می‌رسد جادّه‌ی کناره‌ای‌ست. از این جادّه بهشهر در۴۱۷کیلومتریِ رشت قرار دارد. یعنیِ مسیرِ رشت، لاهیجان، لنگرود، رامسر، تنکابن، نشتارود، سلمان‌شهر، چالوس، نور، محمودآباد، آمل، بابل، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.
  • از سمنان هم می‌شود به بهشهر رسید. بهشهر در ۲۲۷کیلومتریِ سمنان قرار دارد. از مسیرِ سمنان، مهدی‌شهر، شهمیرزاد، زیراب، شیرگاه، قائم‌شهر، ساری، نکا، بهشهر.
  • از سمتِ شرق (استانِ گلستان) هم می‌شود به بهشهر رسید. به‌طورِ مثال بهشهر در ۶۴۹کیلومتریِ مشهد قرار دارد. یعنی مسیرِ مشهد، چناران، قوچان، فاروج، شیروان، بجنورد، مینودشت، آزادشهر، علی‌آبادِ کتول، گرگان، کردکوی، گلوگاه، بهشهر.
  • بهشهر در ۵۳کیلومتریِ ساری (مرکزِ استانِ مازندران) و ۸۵کیلومتریِ گرگان (مرکزِ استانِ گلستان) قرار دارد.

کتاب‌هایی که اطّلاعاتِ مفیدی راجع‌به بهشهر دارند

  • از اشرف‎‌البلاد (بهشهر) تا شهرِ فرشته‌ها (قونیه)؛ (مصوّر) توسّطِ «امّ‌کلثوم رضایی» از نشرِ «شلفین».
  • باغ در بهشت (راجع‌به عبّاس‌آبادِ بهشهر)؛ نوشته‌ی «عبدالوهّاب موسوی‌نسب» از نشرِ «گنجینه‌ی هنر».
  • بهشهر (اشرف‌البلاد)؛ نوشته‌ی «علی‌بابا عسکری» از نشرِ «شرکتِ سهامیِ ایران‌چاپ».
  • پژوهش در نامِ آبادی‌های شهرستان‌های گلوگاه و بهشهر؛ نوشته‌ی «مختار عظیمی» از نشرِ «زعیم».
  • ریحان‌آباد نگینِ دیارِ کبودجامه‌گان (درباره‌ی روستای ریحان‌آبادِ بهشهر)؛ نوشته‌ی «غلام‌رضا حبیبی» از نشرِ «ارنواز».
  • س‍ی‍م‍ای‌ ج‍غ‍راف‍ی‍ای‍ی‌ِ ه‍زارج‍ری‍بِ‌ ب‍ه‍ش‍ه‍ر (مصوّر)؛ توسّطِ «علی‌اصغر ریاحی» از نشرِ «مؤسّسه‌ی فرهنگیِ آینده‌گان».
  • جاذبه‌های توریستی بهشهر‏‫؛ نوشته‌ی «سیّدعلی نبوی» از نشرِ «اشرف‌البلاد».

سایت‌هایی که اطّلاعاتِ مفیدی راجع‌به بهشهر دارند:

http://fbh.ir (سایتِ رسمیِ فرمان‌داریِ شهرستانِ بهشهر)

http://www.behshahrcity.ir (پای‌گاهِ اطّلاع‌رسانیِ شهرداریِ بهشهر)

http://www.behshahriha.ir (انجمنِ مجازیِ شهرستانِ بهشهر)

http://www.damoontour.com (سایتی مفید برای علاقه‌مندانِ به گردش‌گری)

http://www.morvaridhotelsadra.com (برای اقامت در ساحلِ بهشهر)

http://www.akbarjoojeh.com اکبرجوجه!


سفرِ مازندران و وقایعِ مشروطه؛ رکن‌الأسفار

تألیفِ «میرزاغلام‌حسین أفضل‌الملکِ مستوفی»

فصلِ ۴/ اشرف/ صفحاتِ ۸۵و۸۶:

«اشرف از شهرهای جدیدِ مازندران است. از احداثاتِ شاه‌عبّاس است. اوّل فرح‌آباد –که کنون مالِ حاجی محمّدتقی شاهرودی و حاجی محمّدعلی تاجرِ شال (یا شالی)‌فروش ساکنینِ طهران است و از کامران‌میرزای نایب‌السّلطنه پسرِ ناصرالدّین‌شاه خریده‌اند- خیلی آباد و بندرگاهِ عمومی بوده است که الآن صدکُرور آجرِ قدیم بیش‌تر آن‌جا ریخته‌ است که به دهاتِ اطراف می‌برند؛ این بندرگاه خراب می‌شود و طغیانِ آب خرابش می‌سازد [و آن‌گاه] شاه‌عبّاس بنای اشرف را می‌گذارد و مردُم می‌گویند: «هنا أشرفُ مِن فرح‌آباد»، لهذا موسوم به اشرف می‌شود. اشرف شهری گرم‌سیر است. علاوه بر مُرکّبات، انارِ خوب آن‌جا عمل می‌آید که در ساری و بارفروش به‌عمل نمی‌آید. علماء نامی از آن‌جا بیرون آمده است؛ از آن‌جمله مرحوم حاجی‌مُلّامحمّد اشرفی‌ست که در دوره‌ی ناصری در بارفروش ساکن بود، نفاذِ حُکمش در مازندران و خراسان به حدِّ کمال بوده است. ریاستِ عامّه و اقتدارِ تامّه در آن دوره در ایران منحصر به مرحوم حاجی‌مُلّاعلی کنی (مجتهدِ نافذ‌الحکمِ ساکنِ طهران) و حاجی مُلّامحمّد اشرفی بود.

بینِ طلّاب در فضیلتِ این دونفر اختلاف بود، ولی حقْ این بود که مرحوم حاجی ملّاعلی کنی أعلم و ارشد و سیاسی بود و حاجی ملّامحمّد اشرفی علاوه بر عِلم، أتقی و أزهد بود و به سیاستِ دولتی نمی‌پرداخت و کناره‌جویی داشت.

ملّامحسن فیضِ‌مازندرانی یکی از طلّاب بود و با من آشنایی داشت، چندشبی در منزلِ من به‌سر بُرد. مشارٌإلیه درباره‌ی حاجی ملّامحمّد اشرفی غلو داشت و با طلّاب مشاجره می‌نمود. روزی در مدرسه‌ی مَروی بود و طلّاب که مریدانِ مرحوم حاجی ملّاعلی مجتهد بودند، خواستند سؤالی از او کنند و بهانه گیرند و کتک زنند. از او پرسیدند که حاجی ملّاعلی أعلم و أفضل است یا حاجی ملّامحمّد اشرفی؟ ملّامحسن دید که اگر حاجی ملّامحمّد اشرفی را أعلم و أفضل گوید، او را کتک می‌زنند و اگر حاجی ملّاعلی را أفضل و أعلم خوانَد طبعش به این کار راضی نمی‌شود، جواب داد: «من نمی‌توانم بینِ این دو مجتهدِ بزرگ ممیّز شوم، امّا هم‌این‌قدر در حدیث دیده‌ام که علی علیه‌السّلام مکرّر گفته است أنا عبدو فی عبیدِ محمّدٍ!» طلّاب از جوابِ او حیرت کرده، به او پرخاش نکردند.

خلاصه –در این سنه‌ی هزاروسیصدوسی‌ودو، دوسه‌تن از علماء زاهد در اشرف هستند که یکی از ایشان شیخ‌مرتضی نام دارد.

اشرف را خانوار از چهارصد متجاوز است. دکاکین زیاد دارد. خُمسِ شهرِ آمل شهریت دارد. از توابعِ اشرف رستم‌کلا می‌باشد، بس‌یار آباد و باجمعیّت است. قریه‌ی دیگر موسوم به گرجی‌محلّه است که شاه‌عبّاس اهلِ گرجستان را که جزءِ ایران بود و قفقاز جزء آن است، به این‌جا آورده و مسکن داده است. قریه‌ی گلوگاه و قریه‌ی کلباد (با کافِ فارسیِ مضموم) در دوطرفِ اشرف واقع شده، مردمِ جنگیِ خون‌ریز دارد و کلباد سمتِ بندرجز است.

قبل از اسلام آتش‌کده‌ی کوسان در اشرف بوده، «باو»ابنِ‌شاپور که حاکمِ اصطخر و عراقِ عجم و آذربایجان بود، بعد از خسروپرویز قبولِ خدمتِ پوراندخت نکرده به مازندران آمد، در آتش‌کده‌ی کوسان در حوالیِ اشرفِ مازندران معتکف شده، أعیانِ طبرستان او را از آتش‌کده بیرون آورده پادشاهِ خود ساختند. بعد از پانزده‌سال سلطنت، باو به دستِ یکی از موالیِ خود موسوم به «ولاش» کشته و سرخاب‌نام‌پسرِ صغیری از او بماند. به تقویتِ مردمِ سوادکوه این طفل به سلطنت رسید و قاتلِ پدر را کشت و طایفه‌ی باو از آن‌وقت موسوم به «مَلِکُ‌الجبال» گشتند.

سابقاً دورِ اشرف خندق داشت، اکنون پُر شده و زراعت می‌کنند و اشرف بزرگ‌تر از حالیه بوده است، به‌طوری‌که کنون مسجدِ آن‌ که شاه‌عبّاس ساخته، پهلوی‌دروازه است و آن‌وقت وسطِ شهر بوده است. اشرف تا بارفروش هیجده‌فرسخ مسافت دارد.

یکی از عماراتِ شاه‌عبّاس در بالای تپّه، طرفِ غربیِ شهر است که به صفی‌آباد موسوم است. در وسطِ شهر باغی‌ست موسوم به باغِ چهل‌ستون. در وسطِ آن عمارتی‌ست مشتمل بر یک تالار که در دوطرفِ آن اطاق‌ها ساخته شده و ستون‌های خوبی در دوطرفِ تالار است. گویند از بناهای شاه‌عبّاس است، ولی معروف است که نادرشاه این تالار را ساخته است، لکن نادرشاه مجالِ این کارها را نداشت. از اسمِ چهل‌ستون و سایرِ دلایل این بنا از شاه‌عبّاس است که آن‌جا را به چهل‌ستونِ اصفهان نامیده است. از عماراتِ صفویّه چندین عمارتِ مخروبه در این‌جا دیده می‌شود.

آبِ اهالی از چشمه‌سار است و از آبِ رودخانه نیست که به‌واسطه‌ی گذشتن از مزارعِ شلتوک‌کاری باعثِ مرض شود. اهلِ اشرف صحّتِ مزاج و سرخیِ صورت‌شان به‌تر از سایرِ اماکنِ مازندران است. میانکاله از توابعِ اشرف است. انارهای خودروی جنگلی از آن‌جا به‌عمل می‌آید. ربِّ انارِ اشرف که معروف است، از حاصلِ آن‌جا است. پنبه و ابریشم در این‌جا به‌عمل می‌آید.

از مساجدِ معروفِ این‌جا یکی مسجدجامع است که در عهدِ صفویه ساخته شده، یکی مسجدِ نصیرخان است. آب‌انبارِ بزرگی نزدیکِ عمارتِ شاه‌عبّاس است که در شدّتِ گرما آب که از آن‌جا برای خوردن بیرون می‌آورند خنک و گوارا است.»

 گِردآوری و صحّت‌سنجی: محمّد مهدوی‌اشرف

۲آبان۱۳۹۱

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سینمای ایران این‌روزها با مشکلاتی روبه‌روست. مشکلاتی که در وهله‌ی نخست مضائقی را برای سرمایه‌گذاران و سازنده‌گانِ فیلم به‌وجود آورده و رفته‌رفته نَفَسِ باقیِ واگن‌های این قطار را هم خواهد گرفت.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران در یک کلمه «اکران» است. امّا این حقیقتاً ظاهری‌ترین و سطحی‌ترین نگاهی‌ست که می‌توان به این مشکل داشت. قصّهْ این است که سالِ گذشته جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر یک جشن‌واره‌ی بیش‌تر کمّی بود و در آن تعدادِ زیادی فیلمِ زیرِمتوسّط به رقابتِ باهم پرداختند و کسری از فیلم‌ها هم شاید قابلِ تأمّل بودند. جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر درواقع بودجه‌ی سالِ آینده‌ی سینمای ایران است و کارگردان‌ها فیلم‌های‌شان را جوری می‌سازند که برسد به جشن‌واره و بعد از آن و با توجّه به احوالاتِ فیلم‌ها در جشن‌واره، کم‌کم اکرانِ جدید شروع می‌شود.

سینمای ایران یک سینمای نزدیک به «کاملاً دولتی‌»ست. سینما یعنی سازوکارهای ساخت، ممیّزی و مجوّز، اکران و پخشِ بعد از اکران. وزارتِ ارشاد بخشِ اهمِّ این فرآیند را برعهده دارد و در کنارِ آن حوزه‌هنریِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی هم دستی در فیلم‌سازی و بیش‌تر از آن نمایشِ فیلم‌ها دارد. اکثرِ فیلم‌ها با سرمایه‌ی دولتی و تهیّه‌کننده‌ی اسمی ساخته می‌شوند و شاید بخشِ اندکی از فیلم‌ها هم سرمایه‌گذارِ خصوصی یا نیمه‌خصوصی داشته باشند.

مشکلِ فعلیِ سینمای ایران در یک چشم‌اندازِ کُلّی مشکلِ همه‌ی بخش‌های فرهنگی و هم حتا غیرِفرهنگیِ کشور در این سال‌های اخیر است. مشکلِ سینمای ایران «ترس» یا به تعبیرِ دوستی «جُبن» است. ترسی که با توفیقاتِ جهانیِ «جداییِ نادر از سیمین» (تنها فیلمِ ایرانی که جایزه‌ی اسکار را دریافت کرده) کلید خورد. درواقع مسئولینِ سینماییِ کشور، بعد از جوایزِ فیلمِ آقای فرهادی دچارِ یک‌جور رادیکالیزم یا افراط‌گرایی شدند. رادیکالیزمی مقابلِ شاید شیطنتِ خارجی‌ها و رسانه‌های‌ مخالفِ نظام. جداییِ نادر از سیمین فیلمی بوده که از وزارتِ ارشاد مجوّزِ ساخت و پروانه‌ی نمایش دریافت کرده و در جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شرکت کرده و جایزه بُرده و بعد از آن بوده که توفیقاتِ جهانی به‌دست آورده. امّا جوری با این فیلم و توفیقاتش برخورد شد که انگار مجوّزی نداشته و از دستِ ممیّزینِ ارشاد در رفته است! (درحالی‌که واقعیّتِ امر این نیست و حتا در فرآیندِ ساخت، ممیّزیِ در ممیّزی هم شده و مدّتی هم ساختش متوقّف بوده و بعد دوباره مجوّزِ ادامه‌ی ساخت دریافت کرده است!)

توفیقاتِ جهانیِ «جدایی» باعث شد نورِ چراغ‌قوّه‌ی دست‌گاه‌های امنیّتی بیفتد به چهره‌ی سینما؛ گویی که تازه متوجّه شده باشند سینمایی هم هست و اهمیّتی هم دارد این مدیوم. از دست‌گاه‌های امنیّتی هم نمی‌شود انتظارِ «فهمِ فرهنگی» داشت. یعنی اگر قرار باشد آن‌ها فهمِ فرهنگی و هنری داشته باشند پس چه کسی در این مملکت فهمِ نظامی و امنیّتی داشته باشد؟ اتّفاقاً اگر یک آدمِ امنیّتی بخواهد نگاهِ فرهنگی داشته باشد باید تعجّب کرد و تاحدّی نگران شد. چون ممکن است از کارِ اصلی‌اش که بس‌یار هم پُراهمیّت و لازم و خطیر است، بازبماند.

علی‌أیّ‌حال جریانِ امنیّتی رسوخ و نفوذ و إعمالِ قدرتش در سینما با جشن‌واره‌ی فجرِ سالِ گذشته آغاز یا بیش‌تر و رسمی شد. دبیریِ جشن‌واره را سپردند به یک جوانِ ریش‌تیغیِ نزدیک به روایتِ فتح و احتمالاً از خانواده‌ی شهدا. در هیئتِ داوران قدرتِ قرائتِ حسنِ عبّاسیزم بیش‌تر از دوره‌های پیش شده بود و ابوالقاسم طالبی مانندِ دوره‌های پیش جزءِ هیئتِ داوران بود؛ ولی این‌بار احتمالاً با قدرتی بیش‌تر و با یک فیلم! تعدادِ فیلم‌های درِ پیتی که موضوعاتی مثلِ جنگ و بسیج و نظیرهم را تحتِ پوشش قرار داده بودند، زیاد بود و خبری از «فرمانده‌»ی سینمای جنگ یعنی «ابراهیم حاتمی‌کیا» هم نبود و این فیلم‌ها را کسانی چون سهیلی و شیخ‌طادی و کمثلهم ساخته بودند. کارگردانِ فیلمِ اوّلِ جشن‌واره طرّاحِ صحنه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا بود؛ خودِ این مسئله یکی از فاکتورهایی‌ست که قواره‌ی جشن‌واره را نشان می‌دهد. (دفعِ دخلِ مقدّر: یک عدّه الآن فیگور می‌گیرند که مگر فرهادی دست‌یارِ نویسنده‌گی و نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی حاتمی‌کیا نبود؟ در پاسخ باید بگویم بله که بود، امّا نویسنده‌ی فیلم‌نامه کجا و طرّاحِ صحنه کجا!)

به‌هررو دبیرِ ریش‌تیغیِ موردِ وثوقِ دست‌گاه‌های امنیّتی، هرروز در رسانه‌ها پُزِ نظم و تعدادِ فیلم‌های جشن‌واره‌ی پارسال را می‌داد و طبقِ معمولِ ادبیّاتِ دولتِ نهم و دهم از پسوندِ «ترین» تنگِ خیلی از مناسبات و ادّعاهایش استفاده می‌کرد. البته ناگفته نماند که جریانِ روشن‌فکری هم تعدادی فیلم در جشن‌واره داشت؛ منتها آن‌ها هم از جهتِ دیگری دچارِ آفتِ «جدایی» شده بودند. توفیقِ جدایی باعث شده بود «مَعادی» کارگردان شود و «مهرجویی» بزند به خطِّ «جدایی‌سازی» با رنگِ نارنجی و «مانی حقیقی» هم حس کند که شاید بتواند فیلمی بسازد به قصدِ جوایزِ خارجی و مسیری شبیه به مسیرِ فرهادی را طی کند. خصوصاً که فرهادی زبان هم بلد نبود و حقیقی بلد بود و اگر می‌رفت برلین و اسکار، کم نمی‌آورد پشتِ میکروفن. منتها بخت‌ یارش نبود و فقط توانست سری به هندوستان بزند. بگذریم.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران، اتّفاقاتِ دی‌روزش است. اتّفاقاتِ دی‌روز یعنی «حسّاس»شدنِ نهادهای امنیّتی و نظامی روی سینما و حسّاس‌شدنِ نهادهای امنیّتی روی هرچیز یعنی ورودِ آن‌ها به آن چیز یا به آن حوزه و تقریباً هیچ خطِّ قرمز و محدودیّتی هم برای نهادهای امنیّتی وجود ندارد برای رسیدن به اهداف‌شان؛ خصوصاً بعد از ماجرای «بعد از انتخابات» که نظام در تنگ‌نایی قرار گرفت و احساسِ خطر کرد. بعد از آن تقریباً نفوذِ اهالیِ امنیّت به همه‌جا چندبرابر و پُردامنه شد.

یک بخشِ کوچکی از مشکلاتِ ام‌روزِ سینمای ایران هم در «تزویر»، «نفاق» و «چاپ‌لوسیِ» مسئولینِ غیرِامنیّتیِ مساندِ فرهنگی‌ست. از سازمان‌تبلیغات و حوزه‌هنری بگیر تا شهرداری و غیره. مسئولانِ ترسوی دنبالِ منافعِ این روزگار، برای آن‌که خودی نشان دهند و خوش بیایند در چشمِ مسئولینِ رده‌ بالاتر و نزدیک به بیت و حتّا خودِ بیت، کارهایی می‌کنند که گمان می‌کنند موردِ تأیید و وثوق و خوش‌آیندِ آن‌هاست. از آن‌جایی که فعلاً رده‌های بالاتر را نگاه‌های امنیّتی اداره می‌کنند، چاپ‌لوسیِ مسئولینِ غیرِامنیّتی ناگزیر در جهتِ اهدافِ آن‌ها قرار می‌گیرد و اتّفاقی که برای اکرانِ برخی فیلم‌ها در سینماهای تحتِ مدیریتِ حوزه‌هنری دارد می‌افتد و افتاده از این جهت است. مشابهِ این اتّفاق مدّت‌هاست که در شهرداریِ تهران و نهادهای زیرمجموعه‌اش هم افتاده است. حالا البته آقای قالیباف لااقل شرفش بر مسئولینِ حوزه و سازمان‌تبلیغات این است که خودش ذاتاً نظامی‌ست و برگشته به اصلش!!

جریانِ کم‌سواد و هنر و تخصّصِ سینمای ایران که همانا جریانِ «شریفی‌نیا» باشد هم کمافی‌السّابق فیلم‌های اتوبوسی‌اش را می‌سازد. فیلم‌هایی که مستهجنِ محتوایی‌اند به لحاظِ متریال، ولی به‌خاطرِ چهارتا سکانسِ منافقانه و هم لابیِ سازنده‌گان‌شان با مسئولینِ امنیّتیِ فرهنگ، مجوّز می‌گیرند و ساخته می‌شوند و جیبِ سازنده‌گان‌شان را از پولِ بیت‌المال پُر می‌کنند. چندتایی هم هرسال فیلمِ روشن‌فکریِ واقعی ساخته می‌شود که می‌توانم به آن «سینمای خاص» یا سینمای «اقلیّت» اطلاق کنم. سینمایی که ذاتاً مقابلِ «سینمای یالطیف» قرار دارد. سینمای یالطیف هم تعبیری‌ست که شخصاً به سینمای کارگردان‌هایی نظیرِ ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، کمال تبریزی، رضا میرکریمی و... اطلاق کرده‌ام (به این دلیلِ ساده که اکثرِ فیلم‌های این کارگردان‌ها با ذکرِ یالطیف آغاز می‌شود). کارگردان‌هایی که با ارزش‌های اعتقادی و مردمیِ این دیار عمیقاً زلف گره زده‌اند و دل‌سوزند و نسبتِ وثیقی دارند هنوز با اخلاق و فطرت و انسانیّت و دین. از این جهت اگر فضا برای هردوی این سینماها باز باشد برای ساختِ فیلم، هیچ ایرادی نیست در بودنِ این فیلم‌ها. منظورم فیلم‌های روشن‌فکری یا حتّا گاه اروتیک و غیرِاخلاق‌مدار است. منتها غصّه یا قصّه این‌جاست که کارگردان‌های سینمای یالطیف شرایطِ ساختِ فیلم‌هایی که دوست دارند و حرف‌هایی که دل‌شان می‌خواهد بزنند را ندارند چون آن نگاهِ امنیّتی نمی‌تواند دل‌سوزی‌شان را از لابه‌لای انتقادات‌شان درک کند (درست شبیه به آن عدمِ درکی که کاراکترِ سلحشور در فیلمِ آژانسِ شیشه‌ای نسبت به حاج‌کاظم دچارش بود). آن‌ها (کارگردان‌های سینمای یالطیف) هم اهلِ این‌که «هر» فیلمی بسازند نیستند؛ بنابراین کم‌کار می‌شوند و می‌روند در انزوا. بعد، این بالانس به‌هم می‌خورد و جریانِ روشن‌فکری که حالا بعد از سال‌ها قِلِقِ مجوّرگیری را هم یاد گرفته، فیلم‌هایش را می‌سازد؛ حتّا اگر شده زخمی و ذبح‌شده و زیرِ تیغِ سانسور رفته. بعد ناگهان دل‌سوزان و جامعه‌ی بی‌خبر از همه‌جا می‌بینند که چندفیلمِ در تضادِّ ذاتی با ارزش و اخلاق و خانواده روی پرده است. اعتراض‌ها شروع می‌شود و حوزه‌هنری و آن مسئولینِ چاپ‌لوس هم که کاسه‌ی داغ‌تر از آش، می‌زنند دخلِ اکران را درمی‌آورند و از قدرت‌شان سوء‌استفاده می‌کنند. این‌جوری می‌شود که هم ارزش‌ها و کارگردان‌های حقیقتاً ارزش‌گرا منزوی می‌شوند و هم حقوقِ جریانِ روشن‌فکری به‌ناحق تضییع می‌شود و مسئولینِ چاپ‌لوس آخرت‌شان را به دنیای چند تهیه‌کننده و فیلم‌سازی که علی‌الظّاهر صنمِ چندانی هم با معتقداتِ آخرتی ندارند می‌فروشند. خسرالدّنیاوالآخره که می‌گویند دقیقاً هم‌این وضع است.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران شاید در یک کلمه «اکران» باشد، امّا در حقیقتِ امر غمی‌ست که هرکجای این وطن را که ام‌روز دست می‌گذاری، به چشم می‌آید و لمس می‌شود. مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران و فرهنگِ ایران و تقریباً همه‌ی نهادهای دولتی و غیرِخصوصیِ ایران ورودِ با یدِ باسطه‌ی اهالیِ امنیّت (یعنی آدم‌های غیرِتخصّصی) در حوزه‌هایی‌ست که مسئولیّتِ در آن حوزه‌ها در اصل و ذات، سلسله‌مراتبی و تخصّصی و شایسته‌سالارانه است. سنجه‌های مدیریتیِ ام‌روز، از آن‌جا که غیرِتخصّصی هستند و فرعی، بس‌یاربس‌یار حُقّه‌پذیرند و چه لعبتی وسوسه‌انگیزتر از مدیریت و مسئولیت برای حُقّه‌بازها و اهالیِ مکر و دغل؟ ام‌روز ما رسیده‌ایم به جایی که با یک «مقامِ معظّمِ ره‌بری فرمودند» و لفظِ «فتنه» را با اشمئزاز بیان کردن و «امام‌خامنه‌ای»‌گفتن و «مرگ بر منتقدِ نظام»‌فکربودن می‌شود با مدرکِ «سیکل» فرمان‌دار شد و با «دیپلم» مدیرِکل و با «لیسانس» معاونِ وزیر و با فوقِ لیسانس، دکتر! غصّه و گرفتاریِ ام‌روزِ مملکتِ ما این است که اصغر فرهادی صهیونیست است و ابراهیم حاتمی‌کیا بی‌بصیرت و کمال تبریزی چپِ اصلاح‌طلبِ ضدِّنظامِ موسوی‌چی و ده‌نمکی رکورددارِ فروشِ سینمای بعد از انقلاب! گرفتاریِ ام‌روزِ ما این است که نشرِ «چشمه» تعلیق است و «سوره‌ی مِهر» ناشرِ اندیشه و هنرِ انقلاب! مشکلِ ام‌روزِ این کشور این است که «پرویز پرستویی» بی‌کار است و «امین حیایی»ها و شریفی‌نیاها می‌شوند سوگلیِ نهادهای امنیّتی! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «لوح» (ابتکارِ بی‌بدیلِ رضا امیرخانی) به فنا می‌رود و «محمّدرضا سرشار»ها مجلّه درمی‌آورند پُشتِ مجلّه. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «محمّدرضا عبدالملکیان» (پدرِ شعرِ سپیدِ ممتازِ معاصرِ ایران، گروس!) برای خیالاتِ در سرش هم باید در دادگاه و روزنامه پاسخ‌گو باشد و «علی‌محمّد مؤدب» (شاعرِ کتابِ دروغ‌های!) «شهرستانِ ادب» دایر کرده است. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که رؤسای محترمِ قوای مقنّنه و قضائیه‌مان باید به جریانِ به‌راه‌افتاده توسّطِ نهادهای امنیّتی که پوسته‌ای از «تریبون» و «رسانه» دارد پاسخ‌گو باشند، مبادا هژمونیِ لاریجانی‌ها در این مملکت باعث شود «عقلانیّت» و «استحکامِ اندیشه» و «استقلالِ فکری» مُسری شود! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که فرقِ بینِ «دل‌سوز» و «چاپ‌لوس» و «معاند» معلوم نیست و هرکه بخواهد «منافق» نباشد، لاجرم ضدّیتِ با ارزش‌ها دارد و مغضوب‌تر است حتا از آن ذاتا در ضدّیّت‌ها! مشکلِ ام‌روزِ ما منم که حرف می‌زنم و می‌نویسم و بلد نیستم بریزم توی خودم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که چه‌را نرخِ برابریِ ارزهای خارجی با ریال، در حالِ افزایش است و ارزشِ ریال مداوماً کاهش پیدا می‌کند، علّت‌های مختلفی دارد و تبعاتِ مختلفی هم. آن‌چه که ما بیش‌تر می‌گوییم و می‌فهمیم امّا «گران‌شدنِ دلار» و «کاهشِ ارزشِ ریال» است.

اقتصادِ ایران به پُلی می‌ماند که از چندجهت با بحران و فشار روبه‌روست. در مهندسی و ساخت این پُل هم‌واره ایرادها و نقائصی وجود داشته و دارد، از طرفی نگه‌داریِ این پُل هم قواعدی داشته و اصولی که رعایت نشده و نگه‌دارنده‌گانِ موقّتی‌اش یک نگاهِ باثباتِ بلندمدّتِ واقع‌گرایانه‌ای نداشته‌اند (اغلب) به ظرفیّت‌‌ها و چالش‌های آن و در آخر هم این پُل موردِ حمله‌ و هجومِ دشمن قرار گرفته است. این غیرِاقتصادی‌ترین تصویری‌ست که می‌توانم از سابقه، سیر و وضعیّتِ فعلیِ اقتصادِ ایران ارائه دهم. اقتصادِ ایران در حالِ حاضر در وضعیتِ ماقبلِ بحرانِ نهایی قرار دارد. بحرانِ نهایی یعنی آن زمانی که تَرَک‌ها و پیچ‌ومُهره‌های شُل و اشتباهاتِ مهندسی خودشان را حسابی نشان می‌دهند و اوّلین موشک‌ها هم به سطحِ پُل اصابت می‌کنند. فعلاً ما در مرحله‌ی ریختنِ سنگ‌ریزه‌ها از گوشه و کنارِ پُل قرار داریم. بله، اگر واقعیّات را درنظر نگیریم و همه نخواهیم که با حفظِ موازین و اصول، پُل سقوط نکند، وضعیّت از این هم بدتر خواهد شد!

امّا چه‌را چنین شد؟

سیاست‌های اقتصادیِ کشورِ ما (خاصّه بانکِ مرکزی در فقره‌ی مذکور) هم‌واره با اشتباهاتی هم‌راه بوده است. به‌صورتِ مُخَلّص اگر بخواهم بگویم «عدمِ شفّافیّت و واقع‌گراییِ اقتصادی» در تقریباً همه‌ی ادوار، گریبان‌گیرِ سیاست‌های ارزیِ بانکِ مرکزی بوده است. پایین‌نگه‌داشتنِ کاذب و مصنوعیِ قیمتِ دلار (یعنی اتّخاذِ سیاست‌های تعادلی) از طریقِ تزریق یا عرضه‌ی دلارهای نفتی یکی از آن اشتباهاتی بوده که وضعیّتِ فعلی ناشی از آن است. ثباتِ بازارِ ارز به هر قیمت (که باتوجّه به واقعیّت‌های اقتصادِ ما در شرایطِ فعلی، یعنی عرضه‌ی دلارهای نفتی با قیمتِ پایین)، منجر به افزایشِ جهشیِ قیمتِ دلار می‌شود که شده. اگر نرخِ دلار به ریال را در یک‌سالِ گذشته بخواهیم روی نمودار ترسیم کنیم، خواهیم دید که هم‌واره افزایش داشته است؛ فقط در برهه‌هایی به‌صورتِ خیلی مقطعی ثبات یا کاهش داشته. آن ثبات و کاهش محصولِ تزریقِ دلارهای نفتی و سیاست‌های (به زعمِ من) غیرواقع‌گرایانه‌ی بانکِ مرکزی بوده، چه‌را که هربار بعد از آن ثبات یا بعضاً کاهشِ مقطعی، اندازه‌ی افزایش بیش‌تر شده و پرشِ نمودار جهشی شده است. این یعنی آن ثبات «واقعی» نبوده. وقتی ما تعادلِ کاذب در بازارِ ارز ایجاد کنیم، درواقع یک‌جور ثباتِ شکننده به‌جود آورده‌ایم. در این شرایطِ ثباتِ شکننده، عدّه‌ای اقدام به خرید و فروش یا سرمایه‌گذاری می‌کنند باتوجّه به آن شرایطِ ثبات. بعد که کنترلِ بازارِ ارز دوباره از دستِ ما خارج شود، التهابِ جامپی ایجاد می‌شود. یعنی برای بازارِ ارز، واقعیّت‌های قیمتی از گران‌بودنِ ارز هم اهمیّتِ بیش‌تری دارند. درست مثلِ هم‌آن پُل. ما مردم، تصمیم‌گیرانِ بازار و سیاست‌مداران -همه- مسئولِ شرایطِ فعلی هستیم، چون همه در حالِ ارتزاق و زنده‌گی در شرایطِ فعلی‌ایم. هم‌آن‌طور که نگه‌داران، محافظان و مردمِ عادّی از پُل استفاده می‌کنند. وقتی پُل ایرادی داشته باشد، مثلاً همه بدانیم که یکی از پایه‌های پُل وضعیتِ وخیم‌تری دارد، با تدبیر و هم‌یاری از آن سمتِ پُل عبور نمی‌کنیم. امّا اگر نگه‌داران و مطّلعینِ وضعیتِ پُل به مردم نگویند که آن پایه ضعیف است و با سیمان بخواهند پایه‌ی معیوب را به صورتِ غیرِمهندسی ترمیم کنند، طبیعی‌ست که مردم ندانسته باعثِ تخریبِ هرچه‌زودترِ پُل می‌شوند. پایین‌نگه‌داشتنِ قیمتِ دلار از طریقِ تزریقِ دلارهای نفتی، یک‌جور لاپوشانیِ اقتصادی‌ بوده در یک‌ساله‌ی اخیر.

یکی دیگر از علّت‌های رسیدن به شرایطِ فعلی که مختصِّ دولتِ احمدی‌نژاد است، افزایشِ نقدینه‌گی‌ست. دولت در سال‌های گذشته مقدارِ زیادی از درآمد‌های ارزیِ حاصل از محلِّ فروشِ نفت را به ریال تبدیل کرده است و مقدارِ زیادی از آن را هم به صورتِ وام در اختیارِ مردم قرار داده است. خصوصاً وام‌های خوداشتغالی با بهره‌های کم که بیش‌تر از این‌که ایجادِ «شغل» کرده باشد، به دردِ زخم‌های زنده‌گی‌های مردم خورده و پروسه‌ی بازپرداخت را بر عهده‌ی‌شان گذاشته و عملاً عرصه‌های کلانِ تولیدی را فلج کرده به سمتِ سرمایه‌های کوچکِ مصرفی. افزایشِ نقدینه‌گی در جامعه وقتی فرآیندِ خصوصی‌سازی درست انجام نشده باشد و عرصه‌های مولّد خالی مانده باشند و امکانِ بروز پیدا نکنند یعنی سمِّ مهلکِ اقتصاد. یعنی یک بیماری. اضافه کنید به این بیماری کامل‌اجرانشدنِ طرحِ حذفِ سوبسیدها را هم که بخشی از آن نیز حمایت از سرمایه‌ها و مشاغلِ مولّد بوده است.

یکی دیگر از علّت‌های به‌وجودآمدنِ شرایطِ فعلی قطعاً تحریم‌هاست. استحکامِ ایران بر مواضعِ سیاسی‌اش و پای‌فشاری بر برنامه‌ی هسته‌ای و از آن‌طرف فشارِ امریکا بر سازمانِ ملل در تصویبِ قطع‌نامه‌ها علیهِ ایران و فشار به کشورها، مؤسّسات و بانک‌ها در تحریمِ ایران، همه و همه باعث شدند تجارتِ خارجیِ ایران دچارِ بحرانِ شدید شود و عملاً تولید مختل شود. افزایشِ قیمتِ موادِّ اولیه و دست‌گاه‌های صنعتی باتوجّه به افزایشِ نرخِ برابریِ دلار به ریال و محدودشدنِ فروشِ نفت و... یک مشکلِ اساسی و بزرگ ایجاد کرده که البته کنترل‌ناشدنی و مدیریت‌ناشدنی نیست و پیش‌نهادهای خوبی در این زمینه از طرفِ اقتصاددانانِ خیرخواه و واقع‌بین مطرح شده است که دولت می‌تواند آن‌ها را موردِ بررسی قرار دهد.

امّا آخرین و از جهتی مهم‌ترین و ملموس‌ترین علّتِ افزایشِ چشم‌گیر و نوسانِ ملتهبِ بازارِ ارز، «انتظارِ افزایشِ نرخِ ارز» است. ما مردم و بعضاً فعّالانِ بازار و اقتصاد، باتوجّه به علّت‌های فوق و شرایطِ فعلی، انتظارمان از آینده‌ی بازار و اقتصاد، یک انتظارِ مأیوسانه و توأم با نگرانی‌ست. این انتظارِ توأم با تشویش و نگرانی باعث می‌شود سعی کنیم برای حفظِ سرمایه‌هامان در این شرایطِ بی‌ثباتیِ نرخِ برابری، آن‌ را تبدیل کنیم به ارزهای خارجی و این یعنی افزایشِ تقاضا و افزایشِ تقاضا منجر به التهابِ بیش‌تر و افزایشِ نرخِ برابریِ بیش‌تر می‌شود خودش.


تک‌تکِ ما مردمِ ایران (از مسئولین گرفته تا ما مردمِ عادّی) باید تکلیف‌مان با خودمان و موضع‌مان مشخّص باشد. این پُل، این اقتصاد این ایرادها و نقائص را دارد. بخشِ عظیمی از ایرادهای این پُل مسبوقِ به سوابق است و قدیمی‌ست و بخشی از آن هم در حیطه‌ی اختیارات و تصمیماتِ مسئولینِ فعلیِ بانکِ مرکزی و اقتصاد قرار دارد. ممکن است که نه، حتماً مسئولینِ فعلیِ اقتصاد یا نگه‌دارنده‌گانِ موقّتیِ این پُل، عدمِ صداقت‌هایی داشته‌اند و شفّاف نبوده‌اند در بعضی از مواقع. کارهایی بوده دانسته یا بعضاً ندانسته نباید مرتکب می‌شدند و شدند و می‌توانستند کارهایی را نیز انجام دهند برای مدیریتِ شرایط که ندادند. چیزی که همه‌ی‌مان می‌دانیم این است که فروریختنِ پُل آسیبی‌ست که زیانش گریبان‌گیرِ همه‌ی ما می‌شود. دودِ آتشِ بحرانِ نهاییِ اقتصاد قطعاً به چشمِ همه‌ی ما خواهد رفت. باید تصمیم بگیریم. می‌خواهیم پُل را حفظ کنیم، حفظِ واقعیِ بلندمدّت یا این‌که می‌خواهیم خودمان خراب‌ترش کنیم؟ تکلیف و موضع‌مان با اصول و معتقدات‌مان و مواضع‌مان نسبت به دشمنی که دشمنی‌اش برای همه‌ی اهلِ عبرت و بصیرت و ایمان و تقوا محرز و مشخّص است، روشن است یا هنوز درگیرِ جهلِ ابتدائیِ «شاید امریکا خیرِ ما را می‌خواهد» هستیم؟ اگر هنوز دچارِ این سؤال و از نظرِ من جهل هستیم که حرفی نیست، هرکه می‌خواهد هرکاری بکند، بکند؛ امّا برای تخریبِ این پُل باید از روی جسم و جسدِ کسانی مثلِ من رد شود قبل از هرچیزی. من مدافعِ عدمِ سقوط و تخریبِ پُل هستم، امّا نه از طریقِ تسلیمِ موقعیّت به دشمنم. من تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین فشنگ، تا آخرین ریالِ تهِ جیب و تا آخرین توان از پُل دفاع می‌کنم. این پُل یک‌روز هم بیش‌تر پُل بماند، یک‌روز است. یک‌روز ایستاده‌گیِ بیش‌ترِ این پُل یعنی یک‌روز استفاده از مهمّات و توانِ تسلیحاتی/ اقتصادیِ دشمنِ من. از طرفی برای عدمِ تخریبِ پُل باید نگاهِ عالِمانه و بلندمدّت و شفّاف و صادقانه داشت و در این جهت هم تلاشم را می‌کنم. دادی اگر هست سرِ مسئولِ ناآگاه یا بدخواه می‌زنم و در عینِ حال حواسم هست که از آن سمتِ پُل که پایه‌ی لرزانی دارد هم رد نشوم. سعی می‌کنم اگر فعّالِ اقتصادی هستم در مصرفِ ارز صرفه‌جویی کنم و به‌شخصه تشویشِ بازارِ ارز را زیاد نکنم. مغضوب‌ترین و منفورترینِ انسان‌ها ار نظرِ من آن‌هایی هستند که از آبِ گِل‌آلودِ بحران و احتیاج‌ و نیاز ماهیِ سود می‌گیرند. من نمی‌خواهم از این سنخ و صنف باشم و در عینِ حال تلاش می‌کنم دوستانم، نزدیکانم، خویشان و عزیزانم هم از این قِسم و دسته نباشند. هرکه دارد سرِ هم‌راهیِ ما بسم‌الله!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+،+

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «انتهای خیابانِ هشتم» را دیدم. داستانِ یک‌خطّیِ فیلم قصّه‌ی برادری‌ست که برای دفاع از خواهر و دوستِ خواهرش در یک مزاحمتِ خیابانی مرتکبِ قتلِ عمد شده و محکوم به قصاص است. خواهر، نام‌زدِ خواهر و دوستانِ آن‌ها در تلاشند تا به هر قیمت و طریقی که شده دیه‌ی مقتول یا به تعبیری نرخی که خانواده‌ی مقتول برای «رضایت» تعیین کرده‌اند را بپردازند. آن‌ها علاوه بر فروشِ اموال و قرض، همه‌گی به‌نوعی دست به «خلاف» می‌زنند تا پول را تهیه کنند. یکی مبارزه‌ی آزاد و غیرِقانونیِ خیابانی انجام می‌دهد و فرزندش را می‌فروشد، یکی قمار می‌کند و خواهرِ محکوم به قصاص هم قصد دارد در ابتدا کلّیه‌اش و بعدتر خودش را بفروشد!!

فیلم تلویحاً می‌خواهد مجازاتِ قصاص را نقد کند و با زبانِ بی‌زبانی بگوید که یک هم‌چه مجازاتی باعثِ چه خلاف‌های دیگری ممکن است بشود. امّا عملاً مزخرفی بیش نیست. مزخرف است، چون «قتل» را کوچک می‌بیند و «قصاص» را بزرگ. چون قتل را حق می‌داند و «قصاص» را ناحق. انگار آن آدمی که کشته شده «سگ» بوده مثلاً و این آدمِ قاتلی که نتوانسته عصبانیتش را کنترل کند و زده روزِ روشن یک‌نفر را -ولو مزاحمِ ناموس- کُشته خیلی انسان است. آن‌قدر انسان است که یک پدری حاضر می‌شود دختربچه‌اش را به یک زنِ بدکاره بفروشد و یک خانمِ جوان خودش را به بدکارهای دیگری از جنسِ مذکّر!

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون «پدرِ» دختری که قرار است خودش را برای آزادیِ برادرش بفروشد یک حضورِ دکوری و منفعل دارد و مجنونِ لالی‌ست که فقط با آزادشدنِ پسرش بلد است بخندد و هیچ حسّی نسبت به دخترش ندارد.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون یک آدمِ «معتقد» در این فیلم نیست که به این آدم‌ها بگوید در «قصاص» حیات و خیر و برکتِ بیش‌تری هست از «به هر قیمتی آزادکردنِ کسی که قتلِ عمد مرتکب شده».

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون به دینِ ماکیاولی نوشته و ساخته شده و هدف، وسیله را در آن توجیه می‌کند و «حق» یک مفهومِ مستحیل و مشکّکی‌ست در آن و هرکس برای خودش یک‌جور می‌بیند حق را.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون بر مبنایی از فمنیزم ساخته شده. یک دخترِ جوان برای خودش تصمیم می‌گیرد، می‌بُرد، می‌دوزد، می‌فروشد و مردانِ پیرامونِ او یا لال و احمق و مریض و تعطیلند و یا هم اگر غیرت دارند، غیرت‌شان خرکی‌ست و باز خودِ آن غیرت بر مبنایی از باطل استوار است و نوش‌داروی بعد از مرگِ سهراب است.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون نماینده‌ی ذهنِ بیمار و سیاه‌بینِ کارگردان و نویسنده‌ی آن است که تهران‌زده‌گی در آن موج می‌زند. آن هم نه همه‌ی تهران، بل‌که یک بخشِ کوچکی از سیاهی‌های تهران. طبیعی‌ست، بخشِ عظیمی از جامعه‌ی بازی‌گری و سینمای ما مسائلِ مبتلابهِ خودشان را بلدند فقط تصویر کنند که عمدتاً از این چند موضوع خارج نیست: طلاق، خیانت، عشق‌های مثلثی، دروغ، بی‌دینی، بی‌دینی، بی‌دینی...

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون «ایمان» هیچ جایی در آن ندارد. انگار که این فیلم در یک جامعه‌ی کاملاً لائیک ساخته شده. انتهای خیابانِ هشتم مزخرف‌ترین فیلمی‌ست که اخیراً دیده‌ام. فیلمِ آدم‌های بی‌بندوبار و بی‌تأمّل و اصالت.

انتهای خیابانِ هشتم مسئله‌ی یک قشرِ خیلی‌خیلی‌کوچکی از بخشی از جامعه‌ست. انتهای خیابانِ هشتم‌ها امّا همه‌ی سینمای ایران را دارند اشغال می‌کنند و این بزرگ‌ترین خیانتی‌ست که نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران می‌تواند در حقِّ دین و انقلاب و انسانیت و نهادِ خانواده مرتکب شود. مادامی که قرائتِ سطحی و رادیکالیِ از دین حاکم باشد بر نهادها و ارگان‌های ما، خروجی‌ها یا افراطی خواهند بود (مانندِ اخراجی‌ها، خصوصی و...) یا تفریطی (مانندِ هم‌این انتهای خیابانِ هشتم و سعادت‌آباد و کمثلهم). مادامی که رئیسِ صداوسیمای این مملکت آدمِ کم‌تأمّل و رادیکالی چون ضرغامی باشد، خروجیِ این تلویزیون یا اجرای سال‌تحویلِ نام‌داری-علی‌خانی و حسنی-بختیاری خواهد بود، یا بخش‌نامه‌ی تفکیکِ جنسیتیِ مجریان و تعطیلیِ پارکِ ملّت و رشدِ سرطانیِ منافق‌های باشگاهِ خبرنگارانِ جوان!

مسئولِ هدمِ اعتدال‌گرایی در این مملکت کسی و کسانی نیستند جز آن‌هایی که تسامح می‌کنند در انتخابِ مسئولین و مدیران برای مساند. این آدم‌های امنیّتیِ سیاست‌زده‌ی دین‌نشناسِ متحجّر، دقیقاً یکی از عللِ اصلیِ وجودِ چنین نگاه‌های تفریطی‌ هستند در این کشور. آقای جمهوریِ اسلامیِ ایران چه‌را درست نمی‌شوی؟ چه‌را نمی‌فهمی؟ چه‌را نمی‌خواهی بفهمی؟ مگر قرآنِ شما با قرآنِ ما فرق دارد؟ مگر قرآنِ شما غلبه‌ی فئه‌ی قلیل بر فئه‌ی کثیر به اذنِ خدا را ندارد؟ والله علی هم اگر می‌خواست دل به افراطیونِ کثیر ببندد و آن‌ها کارگزارانش باشند، ابن‌عبّاس‌ها و مالک و مقدادها مهجور و منزوی می‌شدند و جایی در حکومتش نداشتند و حکومتش طولانی می‌شد و همه‌چیز گل‌وبلبل می‌بود و شهید هم نمی‌شد در محرابِ نمازش! والله حفظِ حکومتِ اسلامی از هر طریق عینِ قرائتِ معاویه و یزید است از اسلام. این‌ها را منِ بی‌سواد که نباید به شما بگویم آقای جمهوریِ اسلامی؛ این‌ها را ما پای صحبت‌های خودِ شماها یاد گرفته‌ایم.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است و مزخرفیّات تمام نمی‌شوند، مادامی که اسلامِ خوارج بخواهد دینِ رسمیِ مسئولینِ این کشور باشد و اعتدال‌گرایی منفورترین و مذبوح‌ترین شقِّ از تأمّل نزدِ طرفینِ این دعوای زرگری و متقارن. این جهل، این جهلِ عمیق کِی می‌خواهد تمام شود؟ این افراط و تفریط کِی می‌میرد؟ آقای امنیّت، آقای سیاست، لطفاً از فرهنگ و هنر و دین بِکِش بیرون. تا شما باشید تفریطی‌ها هم خواهند بود، بس‌یار پُربسامد و پُررنگ هم خواهند بود. هوووفف...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه

هیجان‌های‌مان را که کنار بگذاریم، راحت‌تر و واقعی‌تر می‌توانیم حرف‌ها و نظرات‌مان را -هرچه که هست، مثبت یا منفی- ابراز و اظهار کنیم. این نظرات می‌تواند خطاب به هم‌دیگر یا راجع‌به هم‌دیگر باشد و یا در موردِ مسائل و پدیده‌های مختلف. (انسان راجع‌به هرچه که می‌بیند، می‌شنود و می‌فهمد، می‌تواند «نظر» داشته باشد.)

هرجا، هروقت، درباره‌ی هر موضوع و مسئله‌ای اگر تُند شویم و افراط به‌خرج دهیم و نظرهای مطلق و بحث‌ناشدنی صادر کنیم و راهِ گفت‌وگو را ببندیم، حتماً دچارِ خطا و اشتباه شده‌ایم. به ذهنِ من این‌طور می‌رسد که هیچ امرِ منطقی‌ای در عالَم نیست که نشود درباره‌ی آن گفت‌وگو کرد. حتا تعبّدیات و یقینیّات را هم می‌شود گفت‌وگو کرد. گفت‌وگو به معنای رد یا نقد یا قبول یا معانیِ دیگری در این ردیف و از این قبیل نیست. گرچه که می‌تواند این‌ها را باعث شود.

یک سؤالِ اساسی از آن‌هایی که راهِ گفت‌وگو را در هر مسئله‌ای می‌بندند این است که اگر واقعاً شما به حاقِّ حقیقتِ آن مسئله یا معتقده‌ی ذهنی‌تان یا هرچه که هست، مطمئنّید، چه‌را نمی‌گذارید سؤال‌ها مطرح شوند، حرف‌ها زده شوند و گفت‌وگو شکل بگیرد و در نهایت شما با منطق و استدلال آن حقیقت را اثبات کنید و مگر غیرِ این است که ارج و ارزشِ آن پدیده، مورد یا مسئله (هرچه که هست) با از آب و امتحانِ سؤالات گذشتن بیش‌تر می‌شود؟!

دوستِ من، شما یک مسئله‌ای یا یک آدمی را قبول داری؛ بس‌یار خب، خیلی هم خوب. چه‌را در مقابلِ سوالی که نسبت به آن مسئله یا آن پدیده یا آن شخص مطرح می‌شود سد می‌گذاری و با گزاره‌های مطلق و تُندت جوری وانمود می‌کنی که هر سوالی در این زمینه مساویِ با جهلِ مطلق و مرکّب است و جاهل باید برود بمیرد؟ آیا دلیلِ این رفتارِ فرافکنانه چیزی جز از «ترس» است؟ ترسِ از برملاشدنِ حقیقت و افتادنِ تشتِ رسوایی یا کم‌اطلاعی و بی‌علمیِ خودت یا ضعیف و سطحی‌بودنِ اعتقادت یا وارد بودنِ نقص به معتقده‌ات و آن به فرضِ مثال شخص؟

یکی از تجربیاتِ شخصی‌ام در این موارد هم‌واره در مسائلِ سیاسی بوده است. یعنی در مستحدثاتِ سیاسی زیاد آدم‌ها را دچارِ افراط و تفریط دیده‌ام که البته واضح است که خودم هم مستثنای از «آدم‌ها» نیستم (هرچند که سعی کرده‌ام همیشه جانبِ احتیاط و اعتدال را نگه دارم و شاهدِ این مدعا کیفیتِ مخالفت‌هایی بوده که با نظریاتم شده از جناحین). مثلاً سالِ 88 هروقت جایی بحثی مرتبط به انتخاباتِ ریاست‌جمهوری می‌شده و اگر (قبل از انتخابات) سؤال می‌پرسیدند که رأی‌ت به کیست؟ به محضِ این‌که می‌گفتم «احمدی‌نژاد» (تُندهای ضدِّ او) سریع با عباراتی تحقیرآمیز و الحانی ناخوش‌آیند این رأی را مسخره می‌کردند و به تبع‌ش من را نیز. انگار جُذام دارم مثلاً. شاید باورتان نشود هم‌این چندروزِ پیش (سه‌سال بعد از برگزاریِ انتخابات!) یک‌نفر از رأی‌م پرسید و وقتی گفتم احمدی‌نژاد گفت «باورم نمی‌شه اصلاً کسی که به احمدی‌نژاد رأی داده باشه هم وجود داره». یا هم‌آن روزها کسی به من گفت «من از یه چوپون انتظار داشتم رأی‌ش این باشه ولی از تو نه». از آن‌طرف افراطی‌های احمدی‌نژادی -هرجا می‌دیدم‌شان- از بی‌دینی و بی‌غیرتی و به نوعی آدم‌نبودنِ موسوی‌چی‌ها صحبت می‌کردند و اگر مثلاً هم‌رأی‌‌شان نبودی، این انحرافِ بزرگ و بی‌بصیرتیِ عظیم را جوری ریشه‌یابی می‌کردند که آباء و اجدادت برسد به قابیل!

یا بعضی‌ها هستند که آقای خامنه‌ای را می‌پرستند. اصلاً این‌جور تربیت شده‌اند انگار. مثلاً برادرانِ شاغل در برخی ارگان‌های نظامی یا در این چندساله‌ی اخیر کارمندها و اداری‌ها و مدیر و معاون‌های سازمان‌های بزرگ یا دانش‌جوهای بسیجیِ سیاسی از این جنس‌‌ است نگاه‌شان. فکر می‌کنند ولایت یک‌جور تعلقِ غیرِعقلیِ فوت‌بالی‌ست و هرچه بیش‌تر هورا و فریاد بکشند و عشق و محبت‌شان را اظهار کنند، ولایت‌مدارترند و اساساً میانه‌ای با تعقل نمی‌خواهند داشته باشند انگار و در مواجهه‌ی با غیرِهم‌فکر هم به صورتِ اگزجره‌ای اشدّائی‌ند و دیگرستیز.

از آن‌طرف هم عدّه‌ای هستند که کُلّا با ناسزا و اهانت به ایشان روزگار می‌گذارنند و نظری جز «فحش» ندارند راجع‌به ایشان. یا فحش می‌دهند یا ساکت‌ند. دریغ از یک جمله نقد حتا! نسبت به احمدی‌نژاد هم این نوعِ نگاه را زیاد دیده‌ام البته. از اولی که رئیس‌جمهور شد به شکل و ظاهرش توهین کردند تا هم‌این ام‌روز. واقعاً دریغ از یک نیم‌خط نقد. البته به این دلیل که تعدادِ منتقدینِ جدّی و درستِ احمدی‌نژاد به علتِ اشتباهاتش رفته‌رفته زیاد شد، به هم‌این نسبت اهانتِ به او هم کم‌تر از قبل شد یا به عبارتِ دقیق‌تر اهاناتِ به او لابه‌لای انتقادهای فراوانِ کُلِ جامعه گم شد. اما نسبت به آقای خامنه‌ای هنوز این تفکرِ «همه و هیچ» وجود دارد تاحدودی به‌نظرم. البته ره‌بر یک مثال است فقط. هرچیزی که رنگ و بوی مذهبِ یک‌ذره فعّال‌تر و موضع‌دارتر و به یک معنا سیاسی‌تر داشته باشد مشمولِ هم‌این برخوردها می‌گردد.

به‌نظرم اگر هیجان‌های‌مان را کنار بگذاریم و درست عکسِ آن‌هایی که حزبِ بادند و مواضعِ باری‌‌به‌هرجهت دارند، اهلِ انتخاب‌های شخصی باشیم و مواضعِ شخصی و صریح و روشنی داشته باشیم و به قولِ دوستی عزیز مرز‌های فکری‌مان را -آن‌جوری که حقیقتاً هست- پیدا کنیم، حالتِ به‌تری پیش می‌آید. تفکّرِ قالبی هیچ‌وقت جواب نداده. پیش‌فرض‌داشتن و با پیش‌ذهنیّات به مواجهه‌ی امور رفتن در اغلبِ مواقع محکوم به فناست. ما باید سعی کنیم در هر مسئله و موردی یا راجع‌به هر پدیده و آدمی (اگر مسئول و معروف هست مثلاً) خودمان نظرِ واقعیِ تحلیلیِ مبتنی بر حقایقِ نقدگونه داشته باشیم، نه این‌که برچسبی و به قولِ آن دوستِ عزیز بولتنی رفتار کنیم.

چه خوب می‌شود اگر واقعاً این‌گونه‌تر باشیم. بی‌هیجان و افراط و تفریط نسبت به هر مسئله‌ای واقعاً بحث کنیم و ادله ارائه دهیم و فکر کنیم و فکرشده نظر بدهیم و اگر کسی نسبت به معتقدات‌مان حرفی زد و سوالی پرسید سرکوب و منکوبش نکنیم. حیف نیست کسی اعتقادت را زیرِ سوال ببرد و تو با همه‌ی وجودت و با علم و اطلاعت اعتقادت را اثبات کنی؟ واقعاً چه لذتی بالاتر از بحث پیرامونِ اعتقادات در عالَم وجود دارد؟ من یکی که عاشقِ یک چنین بحث‌هایی هستم.

متن

این مقدّمه را نوشتم که در نهایت یک فایل بگذارم این‌جا. فایلی موسیقایی و کلیپ‌مانند که از بخشی از صحبت‌های آیت‌الله خامنه‌ای (ره‌برمان) در مراسمِ سال‌گردِ امام‌خمینی درست کرده‌ام. کلیپِ «عزّت» به‌هیچ‌وجه حرفه‌ای نیست البته، امّا از یک کِیف و تصدیقِ قلبی ناشی شده است. من صحبت‌های ایشان راجع‌به عزت را خیلی پسندیدم و گمان می‌کنم حرف‌های من است. من نسبت به ایشان نه حالتِ تعبّد و تعشق دارم و نه دأبِ توهین و قهر و روی تُرش کردن و مثلِ این. به ایشان انتقادهای مختلفی داشته و دارم و خیلی اوقات هم از بعضی نظرات‌شان جوری بهره برده‌ام که احساس کرده‌ام از روحانیونِ در قیدِ حیات، جزء خوش‌فکرترین‌ها و خوش‌فهم‌ترین‌های‌شان هستند که حتماً هم هستند. از جنبه‌ی ره‌بری هم برایم محترم‌ند و اساساً آدمِ غیوری هستم نسبت به کشورم و هم به شدّت مخالفِ بی‌‌عزتِ نفسی و کرنش‌های الکی مقابلِ مستکبرینِ عالَم -هرکسانی که می‌خواهند باشند-. [داون‌لودِ کلیپِ عزت]

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«روشن‌فکری» در جامعه‌ی ما تقریباً بارِ مفهومی-معناییِ اصلی و اولیه‌اش را از دست داده و به تعبیری از آن چیزی که در حقیقتِ امر بوده و می‌بایست که باشد، فاصله گرفته است. روشن‌فکری به مفهومِ انبیائیِ کلمه -که اصلی‌ترین معنای آن هم هست- یعنی نوری از جنسِ اندیشه بر تاریکیِ فکریِ یک جامعه تاباندن یا آن‌گونه که دکترعمادِ افروغ گفته‌اند: «زبانِ بی‌زبان‌ها» و «مدافعِ حقوقِ حقیقیِ مردُم»‌ بودن.

ما مسلمانان به عنوانِ یکی از جمعیاتِ خداپرست و الهی‌گرای عالَم معتقدیم که قاطبه‌ی انبیاءِ الهی حتماً کاری روشن‌فکرانه انجام داده‌اند و برترین روشن‌فکرِ از جمعیتِ انبیاءِ الهی هم پیام‌برِ عزیزِ اسلام -حضرتِ محمّدِ مصطفی (ص)- بوده‌اند. پس روشن‌فکری -آن‌گونه که من فکر می‌کنم- کسوتی‌ست بر قامتِ جهان‌بینیِ یک اهلِ اندیشه که با به قولِ دکترافروغ «خدازُدایی» در تناقضِ ذاتی‌ست. روشن‌فکر نمی‌تواند خداگرا نباشد، چون روشن‌فکری بی‌خداگرایی چیزی جز انکارِ حقیقت نیست و انکارِ حقیقت اصلی‌ترین دشمنِ روشن‌فکری‌ست و منکرِ حقیقت در مقابلِ روشن‌فکر قرار دارد.

کسی که خداگرا باشد نمی‌تواند در قضاوت‌ها در پیِ انصاف و عدالت نباشد و گوش‌هایی شنوا و چشمانی بینا در مقابلِ حرف‌های بیان‌نشده و مسائلِ جدید نداشته باشد. به این دلیل که ممکن است او در تشخیص دچارِ اشتباه شده باشد و سخنی که بر او وارد می‌شود حقیقتِ جدیدی را نشان بدهد و او را از اشتباه برهاند. پس روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- هم می‌گوید و هم می‌شنود. روشن‌فکر کسی‌ست که با حقیقت و صداقت و آرامش و انصاف در ستیزه نیست. او مهربانانه به عالَم می‌نگرد تا متصفِ به صفاتِ خداوندیِ خویش باشد، نه شقاوت‌مندانه و ددمنشانه -آن‌گونه که شیطان- نماد و نماینده‌ی آن است.

ملموس‌‌تر اگر بخواهم این مفهوم را تشریح کنم باید بگویم روشن‌فکر در یک فضای ذهنیِ «چالشی-انتقادی» قرار دارد نسبت به خرافات، هنجارها و سنت‌های غلط؛ به این دلیلِ اصلی که او تشنه‌ی حقیقت است و در پیِ دست‌یابی به حقایقِ امور. از این رو روشن‌فکر با ظلمت‌ها ستیزه می‌کند تا به نورِ بیش‌تری دست پیدا کند و تا گره‌های کور را بتواند باز کند. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- اهلِ ایجادِ گره‌های کور نیست و سعی می‌کند باعثِ تخفیفِ نور و به تبعِ آن تقویتِ ظُلَم نباشد.

فیفا در قواعدِ داوری (در مبحثِ خطاها) انواعِ گوناگونی از خطا یا بازیِ خطرناک را برمی‌شمرد که کفِ آن بعضی از انواعِ چلنج است و سقفِ آن شاید «میکینگ آن‌اسپورتینگ جسچر». از این مثال می‌خواهم استفاده کنم و بگویم کارِ روشن‌فکر نوعی از چلنج است که نه تنها به خطا نمی‌انجامد، بل‌که به «نتیجه‌ی به‌تر» می‌انجامد. یعنی «چالش» هدفِ روشن‌فکر نیست، بل‌که ابزارِ اوست برای نیلِ به حقیقت. از این رو روشن‌‌فکر نمی‌تواند دچارِ ماکیاولیسمِ اندیشه هم باشد. یعنی حتا اهدافِ خداگرایانه و نیک‌اندیشانه‌ی او، باعثِ این نمی‌شوند که بخواهد از «هر» طریق و وسیله‌ای به اهدافش برسد. روشن‌فکر در انتخابِ مسیرِ رسیدن به حقیقت، اهلِ وسواس و دقت و خداگونه‌گی‌ست و آن‌گونه که امیرالمؤمنین فرموده‌اند «دین» و «تقوا» موانعِ او برای استفاده از «دهاء» و «حیله»اند.

امّا «روشن‌فکر» معصوم هم نیست. یعنی اشتباه می‌کند و اساساً وجودِ اشتباه در یک کارِ تشخیصی امرِ‌ی‌ست پذیرفته‌شده و بدیهی. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- خودش هم می‌داند که ممکن است اشتباه کند و از این جهت دگم نیست. روشن‌فکر حتماً اندیشه‌ای استوار دارد؛ چون معتقدات، اصول و گزاره‌هایش را از فیلترهای بس‌یار سخت‌گیرانه‌ای گذرانده و با «اندیشه» به اصولش رسیده؛ امّا این استواریِ اندیشه باعثِ این نیست که اگر سخنِ درست‌تری بشنود نپذیرد و به انکارِ حقیقت یا اضلِّ از آن «منازعه»‌ بپردازد.

حسبِ این‌که «روشن‌فکر معصوم نیست» ما هم باید با نظریاتِ او در این قالب مواجهه کنیم. نه این‌که انتظار داشته باشیم او مثلِ یک امامِ معصوم یا پیام‌برِ الهی «هرچه» می‌گوید و می‌نویسد درست باشد و منطبق بر حق و حقیقت. البته باید از او انتظارِ حقیقت‌گویی داشت امّا اگر خلافِ آن اتفاق افتاد، نباید بگوییم او مرتد است یا به قهقرا رفته و به این وسیله به تخریبِ وجهه‌ی روشن‌فکریِ او بپردازیم. در چنین حالتی ما یا خودمان هم اهلِ اندیشه و روشن‌فکری هستیم و نظرمان را در ردِّ نظرِ او بیان می‌کنیم و یا این‌که روشن‌فکر نیستیم و از نظریاتِ روشن‌فکرِ دیگری در ردِّ نظرِ او استفاده می‌کنیم. یعنی به‌ترین برخورد با نظرِ اشتباهِ یک روشن‌فکر، برخوردِ روشن‌فکرانه‌ست. برخوردِ روشن‌فکرانه هم یعنی در هم‌آن فضای روشن‌فکری‌ پاسخِ یک نظرِ غلط را دادن یا با یک نظرِ درست هم‌سو شدن. برخوردِ روشن‌فکری قهری و سلبی نیست، بل‌که عالمانه و موجبانه‌ست.

امّا روشن‌فکریِ غلطی که در جامعه‌ی ما -خاصّه در این سال‌ها- رواج و رونق پیدا کرده بیش‌تر یک‌جور ماکیاولیسم و روحیه‌ی اعتراض است. درواقع در این گونه‌ی مجعول و مغلوطِ روشن‌فکری، هدفِ «روشن‌فکرِ جاعل» هم‌واره وسیله‌ها هستند. یعنی او «برای اعتراض» است که اعتراض می‌کند نه برای رسیدن به حقیقت. اگر مناقشه، چالش یا مخالفتی با یک مسئله‌ای می‌کند لزوماً در پیِ بازشدنِ گره‌ها نیست، بل‌که حتا در بس‌یاری از موارد او دنبالِ ایجادِ گره‌های کور هم هست و چه بسا «مناقشه بماهو مناقشه» برای او موضوعیت داشته باشد.

در جهانی که خداپرستی و معنویت مسئله‌ی اصلیِ انسان‌ها نیست، خدازُدایانه روشن‌فکری کردن هم می‌شود «روشن‌فکری». یعنی مسیحیانِ عالَم مادامی که دین را ابزاری برای اداء و انجامِ تشریفاتِ تدفین و تزویج بدانند و تمسّک‌شان به کتابِ الهی‌شان یک‌شنبه به یک‌شنبه و پیش از غذاخوردن فقط بخواهد باشد، امیدی نمی‌توان به روشن‌فکری‌شان داشت. مگر استثنائاتی که گاهی ظهور می‌کنند. البته این بیم برای ما مسلمانان هم هست. یعنی ما هم مادامی که دین را محدودِ به ماه‌های محرّم و رمضان، مسجد و اعیاد و مناسکِ اسلامی بدانیم و رجوع‌مان به قرآن و نهج‌البلاغه رجوعی عالمانه و اندیش‌مندانه نباشد، گرفتارِ هم‌این بلایا خواهیم بود. خداگرایی یک امرِ پرورشی، تربیتی و تمرینی‌ست. یعنی انسان هرچه کم‌تر در فضای خداگرایانه تنفّس کند، احتمالِ این‌که خداگرایی هم از یادش برود بیش‌تر است. مخصوصاً که الآن ارتباطاتِ جهانی هم بس‌یار سهل شده‌اند و «سرعت» جایش را به دقت داده و جهانِ جدید انسان‌ها را نه تنها وادارِ به تعمق و دقتِ در امورِ نمی‌کند، بل‌که از آن‌ها می‌خواهد سطحی و گذرا با مسائلِ پیرامون‌شان موجهه کنند. گویی آرامش‌داشتن و تحلیلِ مسائل امرِ مذمومی باشد و برعکس، تحلیل‌نکردن و سطحی‌نگری صواب.

جهانِ نیچه‌ای (به عنوانِ یکی از مظاهرِ برجسته‌ی روشن‌فکریِ خدازدایانه) انسان را به سمتِ برنتابیدنِ حقیقت سوق می‌دهد و از او می‌خواهد الهیات را فراموش کند و جهان را خاکستری ببیند و برای آن برنامه‌ریزی کند. ثروت و قدرتِ جهان هم به کمکِ مبلغانِ این دیدگاه می‌آیند و چون خداگرا نیستند، به راحتی می‌توانند «از هر روشی» دینِ خدافراموشانه‌شان را ترویج کنند در جهان. فیلم‌ها، کتاب‌ها، تصویرها و جوایزِ هنری و غیرِهنری به راحتی تحتِ سلطه‌ی این دیدگاه قرار می‌گیرند و انسانِ تربیت‌نشده‌ی آماده‌ی پذیرشِ هر امرِ جدید را، جذبِ خودشان می‌کنند. کم‌کم روشن‌فکرهای مجعول زیاد می‌شوند و روشن‌فکری می‌شود امری دمِ دستی و در سطحِ نازل که از هر بازی‌گر و بقّالی هم برمی‌آید. قصدِ بنده البته توهین به مشاغلِ محترمِ «بازی‌گری» و «بقّالی» نیست، بل‌که از تفاوتِ روشن‌فکری با این مشاغل صحبت می‌کنم.

اخیراً در صفحه‌ی گوگلِ یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی، خبری راجع‌به سلام‌رساندنِ شخصیتِ اصلیِ فیلمِ «دیکتاتور» به آقای احمدی‌نژاد خواندم+. با کمی جست‌وجو متوجه شدم اخیراً فیلمی انگلیسی با عنوانِ «دیکتاتور» ساخته شده که ظاهراً علیهِ معمر قذافی‌ست امّا در لفافه می‌خواهد به زعمِ خودش دیکتاتورهای بزرگِ جهان را هم به سخره بگیرد. از جمله کارهای تبلیغاتیِ این فیلم سایتِ هفت‌زبانه‌ی آن است و این‌که یکی از زبان‌های سایت فارسی‌ست و هم بخشِ لینک‌های سایت که به سایتِ رئیس‌جمهورِ ایران لینک داده و مسائلی از این دست که چون فیلم را ندیده‌ام اطلاعاتِ بیش‌تری هم راجع‌به آن ندارم.

امّا فارغ از خودِ فیلم، برایم خیلی جالب است که یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی که ادعای تسلط به چندزبانِ زنده‌ی دنیا را دارد و خودش را خیلی «جدید» می‌پندارد و در جشن‌واره‌های خارجی (در قامتِ شرکت‌کننده یا داور) شرکت می‌کند و حرف‌های بعضاً سیاسی هم می‌زند، چه‌طور به این حدِّ از سیاه‌اندیشی می‌رسد که رئیس‌جمهورِ کشورش و به یک معنا کشورش را دیکتاتور می‌داند و خودش را روشن‌فکر و در مقابل نسبت به امریکا خاضع و خاشع است و عاشقِ بی‌حجابی و در عینِ حال فرت و فرت در ایران فیلم بازی می‌کند و پول به جیب می‌زند. صدرحمت به شهره آغداشلوها که اصلاً این‌جا نیستند و ادعایی هم ندارند در این زمینه و ظاهر و باطن‌شان یکی‌ست!

تکلیفِ قذافی هم روشن است. او یک آدمِ هوس‌بازِ متوهّمِ اتفاقاً دوستِ غرب بود که هیچ ربطی به اسلام هم نداشت. قذافی نماینده‌ی اسلام نبود؛ بل‌که دقیقاً مثلِ القاعده و بن‌لادن ابزارِ دستِ غرب برای نشان‌دادنِ چهره‌ای بنیادگرا و تروریست از «مسلمان» در جهان بود. امریکا و صهیونیزم -دقیقاً به این دلیل که- در یک فضای روشن‌فکریِ حقیقی و مناظره‌گونه حرفی مقابلِ تفکرِ اسلامی و متفکرانِ مسلمان نداشته و ندارند و نخواهند داشت، شروع کردند به تخریبِ چهره و وجهه‌ی اسلام در جهان از طریقِ بولدساختنِ دست‌ساخته‌های‌شان یا تمرکز روی بعضی مواردِ تبلیغاتی که می‌توانست در جهان چهره‌ی اسلام را مخدوش جلوه بدهد.+

متأسفانه باید اذعان داشت که در این زمینه موفق هم بوده‌اند تا حدودِ زیادی. یعنی از دو وجه به نتایجِ موردِ نظرشان رسیده‌اند. یکی این‌که توانسته‌اند از طریقِ سلطه‌ی رسانه‌ای‌شان جهان را در الکلِ یک «غفلتِ مدرن» نگه دارند و دوم هم این‌که توانسته‌اند تا حدودِ زیادی جهان‌بینیِ خدازدایانه‌‌ی ماکیاولیستی‌شان را هم ترویج کنند در جهان. امریکا و صهیونیزم و به معنای عام‌تر «غرب»، از طرقِ مختلفی از جمله سوءاستفاده از قدرتِ نظامی و ایجادِ رعب در کشورهای کم‌قوت و تهدیدِ آن‌ها به اتحاد و به تبعِ آن بزرگ‌ترکردنِ دامنه‌ی قدرت‌شان، پیش‌رفت‌های تکنولوژیک و صدورِ فرهنگ‌شان از طریقِ صادراتِ محصولاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، تبلیغاتِ رسانه‌ای از طریقِ شبکه‌های ماه‌واره‌ای، فیلم‌ها، ویدئوموسیقی‌ها و اینترنت و تحتِ تحریم و انزوا قراردادنِ تفکراتِ مخالف‌ و هم ترویجِ فحشاء توانسته‌اند جهان‌بینی‌ِ کورشان را در جهان منتشر کنند. تا جایی که این‌روزها هر بچه‌ی پشت لب سبزشده و نابالغی هم به معنویات و خداگرایی نقد دارد و هر بی‌اندیشه‌ای به راحتی به خودش اجازه می‌دهد راجع‌به مسائلِ اندیشه‌ایِ اسلامی و الهی نظر بدهد.

درواقع کاری که امریکا و صهیونیزم خیلی برای تحققِ آن تلاش کردند و تاحدودی موفق هم بوده‌اند، «بی‌اصالت‌کردنِ اصول» و «اصالت‌بخشیدن به فروع و حواشی» بوده است. هرگوشه‌ی این جهان و جهان‌بینی را که نگاه کنید می‌بینید این دو اتفاق رُخ داده و برای آن تلاش شده. مثلاً ترویجِ «هم‌جنس‌گرایی» که در این چندساله خیلی روی آن مانور داده‌اند کشورهای غربی را ببینید. «اصل» این بوده و هست که انسان‌ها باید از جنسیت‌های متفاوت به‌هم سکینه و آرامش پیدا کنند، آن هم از راهِ سالم و درستش. امّا غرب می‌آید روی چیزی جز از آن سرمایه‌گذاری می‌کند و یکی پس از دیگری خطوطِ قرمز را درمی‌نوردد و هتّاکی‌اش را تبدیل به قانون و قاعده می‌کند. پارسال شبکه‌ی تلویزیونیِ «بی‌.بی‌.سی. فارسی» اخبارش را برای چنددقیقه قطع کرد تا سخنرانیِ اوباما –رئیس‌جمهورِ امریکا- راجع‌به برداشته‌شدنِ منعِ ازدواجِ هم‌جنس‌گرایان در ارتشِ امریکا را به صورتِ زنده پخش و ترجمه‌ی هم‌زمان کند. یا هم‌این رئیس‌جمهورِ امریکا -که خیلی‌ از خودروشن‌فکرپندارهای جهان و حتا کشورمان او را نمادِ پرستیژ و روشن‌فکری و صلح و حقوقِ بشر می‌دانند- اخیراً برای تبلیغاتِ دوره‌ی دومِ ریاست‌جمهوری‌اش باز از حقوقِ هم‌جنس‌گراها صحبت کرده؛ تا جایی که یک نشریه‌ی معروفِ امریکایی او را «اولین رئیس‌جمهورِ هم‌جنس‌بازِ تاریخِ امریکا» خواند!

در ذیلِ هم‌این دیدگاه «فشن» می‌آید و می‌نشیند جای «لباس» به معنای پوششِ کلمه تا مزون‌ها و کمپانی‌ها که اغلب صاحبانی مشترک و محدود هم دارند تأمین شوند و هم روحیه‌ی مصرف‌گرایی یا مصرف‌زده‌گی تبدیل به یک خُلق یا عادت شود برای مردمِ جهان. «برند» و «مارک» هم به هم‌این ترتیب می‌آیند و «فست‌فود» هم بدل از «طعام» و نوشیدنی‌های گازدار و طعم‌دار و اثردار(!) هم می‌آیند. به هرکدامِ از این‌ها که با دقت نگاه کنید می‌بینید که در اکثرِ آن‌ها «نیازِ اصلی» و درواقع «رفعِ احتیاج» جایش را به تنوع‌طلبی و زیاده‌خواهی و مصرف‌زده‌گی داده است. یعنی یک امرِ اصلی، فرعی شده و یک فرعْ تبدیلِ به اصل شده.

پی‌روِ هم‌این دیدگاه امریکا با همه‌ی شرارت‌هایش در جهان و همه‌ی استکباری که در لشکرکشی‌های فراوانش و کُشت و کشتارش در گوشه‌گوشه‌ی جهان انجام داده است، می‌شود مهدِ دموکراسی و آزادی و حقوق‌ِ بشر و صلح. از آن سو کشوری مثلِ ایران که زیرِ بارِ این‌همه تحریم‌ها و تهدیدها توانسته مقاومت کند و به فضلِ خدا و به برکتِ خونِ شهدایش و غیرتِ مردمش ایستاده است می‌شود «محورِ شرارت» و «دولتِ سرکش» و حامیِ تروریزم و خزعبلاتی از این سنخ.

امریکا هواپیمای مسافربریِ ایران را با ناوِ جنگی‌اش در روزِ روشن با خاک یک‌سان می‌کند و آن‌وقت ایران می‌شود حامیِ ترور! امریکا به بهانه‌ی دست‌گیریِ صدام و کشفِ سلاح‌های خطرناکِ او که روزی خود یا هم‌پیمانانِ او به صدام فروخته‌اند، لشکرش را گسیل می‌کند به عراق و تا می‌تواند غارت می‌کند و امنیتِ منطقه را به‌هم می‌زند و انواع و اقسامِ تجاوز و تعرضات را انجام می‌دهد، امّا اوباما جایزه‌ی صلحِ نوبل می‌گیرد!

امریکا نیروهایش را می‌برد افغانستان و آن‌جا هم تا می‌تواند به بهانه‌ی مقابله با القاعده و یافتنِ بن‌لادن هر جنایتی که دلش می‌خواهد مرتکب می‌شود و در نهایت جوری وانمود می‌کند که انگار فرشته‌ی نجاتِ افغانستان بوده. انگار کسی نمی‌داند که تروریست‌های بین‌المللی از کجا فرمان می‌گیرند و بن‌لادن بازی‌گرِ شماره‌ی چندِ امریکا بوده!

این است قصّه‌ی پُرغصه‌ و از جهتی مضحکِ جهانِ ما. هرچه بیش‌تر دچارِ ظلمتِ فکری باشی، روشن‌فکرتری و هرچه بیش‌تر بتوانی اصلیات را فرعی و فرعیات را اصلی کنی، به‌روزتر و آزاداندیش‌تری! گویی انسان‌ها یادشان رفته که آسمانی هم هست و مشروعیت‌شان را از آن باید بگیرند نه از زمینِ زیرِ پای‌شان! درست طبقِ فرمایشاتِ ائمه‌ی این دین یعنی نیچه و ماکیاولی!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه:

پیش‌تر راجع‌به برنامه‌ی تلویزیونیِ «پارکِ ملّت» مطالبی را نوشته‌ام. (+،+،+) این برنامه یکی از برنامه‌های به اصطلاح ترکیبیِ تلویزیون بوده که در گروهِ اجتماعیِ شبکه‌ی اوّلِ سیما به مدتِ 8ماه در سالِ 90 پخش ‌می‌شده است. تهیه‌کننده و مجریِ این برنامه‌ی شبانه، جنابِ محمّدرضا شهیدی‌فرد بوده‌اند. ایشان فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی کارگردانی از دانش‌گاهِ تهران است. او پیش‌تر از پارکِ ملّت، سابقه‌ی اجرا و برنامه‌سازی در صداوسیمای مرکزِ خراسان، رادیوهای مختلفِ سراسری و تلویزیون را داشته است. برنامه‌های او اغلب موفق به معنای واقعیِ کلمه بوده‌اند. یعنی مخاطبانِ اصلیِ برنامه‌های او که مردم هستند، در اکثرِ موارد با او و برنامه‌اش ایاغ شده‌اند و زلف گره زده‌اند و او همیشه جزءِ برنامه‌سازانِ خوش‌مخاطبِ این سال‌های تلویزیون بوده. علاوه بر این‌ها، او و گروه‌ش همیشه نوآوری‌ها و فتوحاتی هم در زمینه‌های فنّی و محتوایی داشته‌اند. در زمینه‌ی ساختِ فتوکلیپ، ویدئوگرافیک، مستندسازی، شکل و شیوه‌ی اجرا و غیره، او همیشه پیش‌تاز و نوآور بوده و باقیِ برنامه‌سازان معمولاً بعد از او به سراغِ تجربه‌شده‌های او رفته‌اند.

بیانِ مسئله:

برنامه‌ی پارکِ ملّت که آخرین برنامه‌ی تلویزیونیِ این تهیه‌کننده-مجری بوده است، به دلایلی که هیچ‌گاه از سوی مسئولین به صورتِ قطعی برای مخاطبان روشن نشده، قبل از این‌که به سرانجام برسد قطع و درواقع تعطیل شد. یعنی یکی از شب‌های اسفندماهِ سالِ 90، آقای شهیدی‌فرد بعد از بسم‌الله و سلام و احوالِ اولِ برنامه اعلام کردند که این آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت است؛ درحالی‌که در برنامه‌ی شبِ قبل او نویدِ تغییراتی در برنامه -به سمتِ به‌ترشدن- را در سالِ جدید (91) به مخاطبانش داده بود و حرفی از تعطیلی و این‌ها نبود. این یعنی ایشان -که خود استخدامِ رسمیِ صداوسیماست- و بیش‌ از 20 سال است که با این سازمان هم‌کاری دارد و علاوه بر اجرا، تهیه‌کننده‌گیِ این برنامه را هم به عهده داشته، تا یک‌شب قبل از تعطیلی اطلاعی از این تصمیم نداشته و این دستور در فاصله‌ی کم‌تر از 24ساعت صادر و اجرا شده!

این مقدّمه و شرحِ همه‌ی آن‌چیزی بوده که ما (مخاطبان) به صورتِ قطعی و علنی مشاهده کرده‌ و می‌دانیم. این‌که عللِ اتخاذِ این تصمیم چه بوده و نبوده را ما نمی‌دانیم، چون کسی از مسئولین تابه‌حال به صورتِ رسمی اعلام نکرده است. خودِ ایشان هم اهلِ مصاحبه نیستند زیاد و صحبتی در این مورد تابه‌حال نکرده‌اند. حدس و گمان‌های در این زمینه را هم در مطالبِ قبلی‌ام به‌طورِ مفصّل نوشته‌ام. امّا حالا آن چیزی که مسئله‌ی «اهم» تلقّی می‌شود برایم، چه‌راییِ این تعطیلی و علت‌‌های آن نیست، بل‌که برای بنده به عنوانِ یک مخاطب، مدافع و مبلّغِ جدّیِ این برنامه، مهم‌ترین چیز فقدانِ این برنامه و برنامه‌سازِ خوش‌کارنامه در بینِ برنامه‌ها و برنامه‌سازهای سیما و احساسِ کم‌بودی‌ست که می‌کنم. در راستای این احساسِ فقدان و البته نیاز، می‌خواهم تمامِ تلاشم را بکنم که این برنامه و برنامه‌ساز دوباره به صفحه‌ی تلویزیون برگردند. برای این تلاش هم حجج و ادلّه‌ای دارم که در ادامه عرض خواهم کرد.

علّت‌های ایجابی:

یک) پارکِ ملّت از معدود برنامه‌های پیش‌تولیددارِ سیما بوده و مستندهای فراوانی از طریقِ آن پخش می‌شده. درواقع آقای شهیدی‌فرد در قامتِ یک تهیه‌کننده یا برنامه‌ساز، یک‌جور کارآفرینی در برنامه‌اش مرتکب شده بود. او با بعضی از مستندسازان قرارهایی داشت و حسبِ آن قرار یا قراردادها به آن‌ها سفارشِ ساختِ مستندهایی برای برنامه می‌داد. در عینِ حال او قراردادِ دیگری با صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران هم داشته و طبقِ آن قرارداد عوضِ محتوایی که تولید می‌کرده است مبالغی را مثلِ همه‌ی برنامه‌سازها دریافت می‌کرده. از قِبَلِ آن مبالغ حق‌الزّحمه‌ی مستندسازان را به آن‌ها پرداخت می‌کرده و درواقع با این‌گردشِ مالی او یک واسطه‌ی اقتصادی محسوب می‌شده و پارکِ ملت به نوعی یک بنگاهِ اقتصادیِ فرهنگی-هنری هم بوده است. نکته‌ی مهم در این مورد این است که دیگربرنامه‌سازانِ برنامه‌های ترکیبیِ تلویزیون هم قراردادِ مشابهی با رسانه‌ی ملّی امضاء کرده و می‌کنند امّا خودشان کم‌تر قرارداد می‌بندند. خاصّه با مستندسازان. یعنی کم‌تر و در بعضی موارد اصلاً پیش‌تولید ندارند و خیلی اوقات در حینِ پخشِ برنامه هم چیزِ تولیدیِ قابلِ توجهی ندارند و آن پول عمدتاً صرفِ هزینه‌های جاریِ برنامه‌سازی‌شان می‌شود. شهیدی‌فرد با این‌کار سه حُسن مرتکب می‌شده. یکی تولیدِ محتوا و درواقع تألیفِ فرهنگی-هنری، دودیگر جریان‌بخشیدن به چرخه‌ی اقتصادی و سه استفاده از پتانسیل‌ها و استعدادهای موجود امّا بلااستفاده‌ی جامعه‌ی هنری. در واقع کارِ او به نوعی ایجادِ شغل هم بوده.

دو) پارکِ ملّت از ابتدا نگاهی امیدوار، اخلاق‌گرا و آسیب‌شناسانه به مسائلِ اجتماعی را پی گرفت و عمده‌ی قسمت‌هایش به این مسائل معطوف شد. پارکِ ملّت آسیب‌ها را فقط شناسایی و مطرح نمی‌کرد، بل‌که راه‌کار هم ارائه می‌داد و درواقع اگر دردی را احساس و بیان می‌کرد، بلافاصله درباره‌ی راه و روشِ درمانِ آن درد هم مباحثی را مطرح می‌کرد. برنامه‌ی پارکِ ملت تلاشِ بس‌یاری برای احیاءِ فضای تلائم، آرامش، برادری و هم‌دلی در جامعه داشت. این برنامه حتا برای شادی‌های مردم -از هر سنّ و سالی- هم فکر کرده بود و هم‌واره مبلّغِ روحیّاتِ شاد، امیدوار، باطراوت و البته فکور و منطقی و اخلاقی بود. این برای جامعه‌ی ایران که مشقّات و مشکلاتِ فراوانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را لمس و تجربه می‌کند خیلی مفید و بااهمیت و مغتنم است. از این نظر هم وجودِ پارکِ ملت موجبِ فایده و نفع بود.

سه) پارکِ ملّت با کیفیتِ بالای محتوایش و هم‌این نگره‌های اخلاقی‌ای که در موردِ دوم عرض شد، توانسته بود بس‌یاری از مخاطبانِ قهرکرده با تلویزیون را دوباره به رسانه‌ی ملّی برگرداند و درواقع یک‌جور محفلِ آشتی‌کنان محسوب می‌شد برای صداوسیما.

چهار) پارکِ ملّت به علتِ ایجادِ فضای محترم، متشخص، منطقی، غیرِبه‌فرموده و اخلاقی‌ در گفت‌وگوهایش (از ناحیه‌ی مجری‌اش) موردِ اقبالِ خواص قرار گرفت و باعث شد بس‌یاری از اساتید، کارشناسان، متخصصین و هنرمندانی که در این چندساله‌ی اخیر به دلائلی با صداوسیما و برنامه‌هایش قهر کرده بودند دوباره به این رسانه اعتماد کنند و بیایند در آنتنِ زنده‌ی رسانه‌ی ملّی با مردم صحبتِ چهره‌به‌چهره کنند. این اتفاقِ مبارک خود زمینه‌سازِ اعتماد و حضورِ بس‌یاری دیگر از هنرمندان و اهالیِ فرهنگ در این برنامه شد و هم این‌که این برنامه را در بینِ عامّه‌ی مردم عزیزتر و قابلِ توجه‌تر کرد و درواقع مخاطبِ تلویزیون و شبکه‌ی اولِ سیما را افزایش داد.

دلایلِ سلبی:

یک) واقعیتِ امر این است که ما در جهان و جامعه‌ای زنده‌گی می‌کنیم که مشکلاتِ فراوانِ فرهنگی گریبان‌گیرِ ما و مردمِ ماست. بعضی از این مشکلات ناشی از وضعِ معایش و اقتصادِ ماست، بعضی دیگر ناشی از جمعیتِ زیاد و بعضی دیگر ناشی از گسل‌های اعتقادی و قومی و مقدارِ فراوانی هم ناشی از تبلیغاتِ سوء و هجمه و هزینه‌های دشمنانِ این کشور و انقلاب و نظام. در این موردِ آخری سرمایه‌گذاری‌های فراوانی در جهان شده و رسانه‌های کشورهای مخالفِ عزت و استقلالِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، تلاشِ بس‌یاری می‌کنند برای جذبِ مخاطب به هر نحو و قیمتی و هم‌آن‌جوری که امیرالمؤمنین فرموده‌اند وقتی که تقوا نباشد خیلی کارها می‌شود کرد و در کانتکست و قواره‌ی دنیایی موفق هم بود. شبکه‌هایی نظیرِ «بی.بی.سی. فارسی»، «من‌وتو» و «فارسی‌وان» که اغلب توسطِ انگلیس حمایت می‌شوند به شدت علیهِ فرهنگ، اخلاقیات، دین و تمامیتِ سیاسیِ ایران فعّال‌ند از این جمله‌اند.

بی‌.بی.سی. فارسی یک شبکه‌ی بی‌تبلیغِ بازرگانی‌ست که از طرفِ بی.بی.سی. جهانی ساپورتِ فنّی و از طرفِ دولتِ انگلیس ساپورتِ مالی می‌شود. اهمِّ فعالیتِ این شبکه پیرامون اخبار و تحلیل‌های سیاسی‌ای‌ست که در ایران کم‌تر به آن‌ها پرداخته می‌شود. در کنارِ این‌ها برنامه‌هایی هم در زمینه‌های فنّاوری، موسیقی، فرهنگ، اقتصاد و مسائلی از این دست دارد که بعضی‌شان برای ایجادِ اعتماد و دل‌بسته‌گی پخش می‌شوند و بعضی دیگر با نگاهِ نقد یا بعضاً تخریب و گاه حتا تغییرِ پارادایم‌های فرهنگی و اعتقادیِ مردم.

من‌وتو یک شبکه‌ی عام‌تر است (به لحاظِ محتوا) نسبت به بی‌.بی.سی. و نوعاً برنامه‌هایش جوری‌ست که بتواند مخاطبِ غیرِفرهیخته را جذبِ خودش بکند. هرچند که گاهی مخاطبانِ فرهیخته را هم توانسته جذبِ خودش و برنامه‌هایش بکند. به لحاظِ محتوا احتیاطِ کم‌تری نسبت به بی.بی.سی. در من‌وتو هست. یعنی برنامه‌های آن کمی عریان‌تر و غربی‌ترند و مستقیم‌تر فرهنگِ غربی را تبلیغ می‌کند.

فارسی‌وان هم یک شبکه‌ی صهیونیستیِ تمام‌عیار است که دقیقاً طبقِ پروتکل‌های یهود ساخته شده و جالب این است که صاحبِ اصلیِ این شبکه هم یک صهیونیستِ مشهورِ استرالیایی‌ست. فارسی‌وان تماماً سریال و فیلمِ دوبله‌شده پخش می‌کند و جامعه‌ی هدف‌ش بیش‌تر زنان، دختران و خانواده‌هاست. فارسی‌وان تمام‌قد تبلیغِ «روابط» است. آن هم روابطِ لاقید و متعدّیِ خطوطِ قرمز. فارسی‌وان یک‌جور پورنوی لفظی‌-محتوایی‌ست که فقط ظاهری بالنسبه موجّه دارد.

با این توضیحات وظیفه، اهمیت و نقشِ صداوسیما به عنوانِ تنها تلویزیونِ موجود در کشور کاملاً مشخص است. رسانه‌ی ملّی حالا نه‌تنها باید با خودِ ایده‌آل‌ش برای جذبِ مخاطب بجنگد که باید با حداقل سه‌شبکه‌ی فول‌امکاناتِ پُرمحتوای انگلیس و صهیونیزمِ جهانی که مخاطبانِ خاصِ خودشان را هم دارند بجنگد برای پس‌گرفتنِ مخاطبان‌ش. در چنین شرایطی است که پارکِ ملت می‌آید و اقشارِ فرهیخته و حتا عامّه‌ی مردم را جذبِ خودش می‌کند. آن هم نه با زلم‌زیمبوها و جینگیل‌مستون‌های مرسوم و نخ‌نمای بعضی از برنامه‌های سطحی‌ِ تلویزیون که از راهِ اعتمادسازی، فهم، منطق، استدلال، اخلاق و دین. پارکِ ملت گاهی کاملاً مستقیم در نقشِ یک عالِمِ رسانه‌ایِ دین‌محور مخاطبان‌ش را نصیحت می‌کرد، به وقت‌ش اگر لازم بود تشر می‌زد و انتقاد می‌کرد و در نهایت مثل و مقلّدِ از همه‌ی علمای بزرگ‌وارِ دین که احترام‌شان بر همه‌ی ما واجب است، راه‌نمایی می‌کرد و راه‌کار ارائه می‌داد. پارکِ ملّت توانسته بود مخاطبِ «پرگارِ» بی.بی.سی. که یکی از خاص‌ترین برنامه‌های آن شبکه‌ به لحاظِ محتواست را کم‌کم جذبِ مباحثِ خودش بکند. پارکِ ملت مغتنم‌ترین فرصتِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران برای سربلندکردنِ دوباره بینِ رقبای خارجی‌اش بود درجذبِ آن دسته از مخاطبانی که مدت‌هاست از آن روی برگردانده‌اند. از طرفی یک‌جور بیمه و ضمان هم محسوب می‌شد. یعنی باعثِ تقویتِ پی‌وندِ مخاطبانِ سست‌پی‌وندترِ با رسانه‌ی ملّی بود و بیمِ این‌که این عدّه ریزش کنند به سمتِ هات‌برد و یوتل‌ست و نایل‌ست را کاهش می‌داد.

دو) پارکِ ملّت به این دلیل که نگاهی صریح، صادق و انتقادی داشت به اشتباهاتِ دولت و مسئولین، معضلاتِ اجتماعی و هم به این دلیل که توانسته بود مشاهیر، اساتید و فرهیخته‌گانِ فرهنگی-هنریِ مطرودِ صداوسیما را به این رسانه بیاورد، یک‌جور نقشِ تسکینی هم داشت برای عدّه‌ای. به‌هرحال ما در این کشور اختلاف‎های سیاسی هم داریم و در دو-سه‌سالِ گذشته این اختلافات نمودِ بیش‌تری هم پیدا کرده‌اند. پارکِ ملّت با مطرح‌کردنِ بی‌سانسورِ واقعیات و عدمِ مصلحت‌سنجی‌های افراطی و اگزجره‌ی معمولِ صداوسیما توانسته بود نقشی سوپاپ‌گونه ایفاء کند و صدای اعتراضِ آن دسته از مردم که از بعضی مسائل ناراحت و ناراضی بودند و هستند هم باشد (که این علاوه‌ی بر انقلابی و آرمان‌گرابودن‌ش بوده است). این کارکرد یعنی ایجادِ آرامش در جامعه. بله، پارکِ ملّت گامِ بلندی بود در راستای وحدتِ ملّیِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران. زحمت‌کشانِ فرهنگِ این کشور آمدند در این برنامه و بی‌پیرایه و پرده دردِدل‌های‌شان را مطرح کردند و مجریِ محترمِ برنامه به قولِ خودش گاه عقب نشست و گاه کمی آمد جلو و هرجا موافق بود تعظیم و تواضع کرد و هرجا که جای مخالفت بود عوضِ 80میلیون ایرانی مخالفت‌ش را مطرح کرد و یک مناظره‌ی منطقیِ بااخلاقِ اسلامی را ارائه داد. پارکِ ملت خیلی در این زمینه موفق و عادل بود. آمدنِ کسانی چون سیّدمهدی شجاعی، هوشنگ مرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا امیرخانی، سیّدرضا میرکریمی، حسین معززی‌نیا، علی مطهری، عماد افروغ، دکترلاریجانی، دکترمسعود پزشکیان و مصطفی کواکبیان در کنارِ کسانی چون دکترغلام‌علی حدادعادل، مرتضی آقاتهرانی، زاکانی، حسین شریعت‌مداری (2بار)، مسعود ده‌نمکی، ابوالقاسم طالبی (2بار)، مهرداد بذرپاش، پرویزِ شیخ‌طادی (2بار) و جوادِ شمقدری در این برنامه گواهِ این اعتدال است.

نتیجه‌گیری:

به نظرِ من پارکِ ملت تحقیقاً به این دلایلی که عرض کردم (و هر آدمِ عاقلی هم می‌فهمد که چه‌قدر بااهمیت‌ند) باید دوباره به تلویزیون برگردد. تجربه نشان داده محمّدرضا شهیدی‌فرد یک شخصیتِ منحصر‌به‌فرد و متمایزی در برنامه‌سازی و اجراست و این تصورِ غلطی‌ست اگر مدیرانِ سازمانِ صداوسیما گمان کنند می‌توانند او را کپی، تقلید و تکرار کنند. ما باید بفهمیم که «فهم» و مهم‌تر از آن «خوش‌فهمی» یک مسئله‌ی مسری‌ای نیست که بتوان از او گرفت و به دیگری سرایت و انتقال داد. بزرگ‌ترین خصیصه‌ی جنابِ شهیدی‌فرد هم‌این فهم و خوش‌فهمیِ اوست و البته توانایی‌های بس‌یارِ فنّی و تخصصیِ‌اش که در خلالِ سال‌ها تجربه و تلاش به دست آمده‌اند.

هیچ حجتی بالاتر از تقویتِ روحیه‌ی وحدتِ ملی و احیاءِ اخلاقیات و جذبِ مخاطب برای مدیرانِ صداوسیما نباید وجود داشته باشد. این‌که آقای افروغ آمد در یک برنامه انتقادهایی کرد یا این‌که جنابِ شهیدی یک انتقادهای درون‌سازمانی‌ای در فلان جلسه مطرح کرد و از محملِ انتقادهای او انتقادهای احیاناً درست و غلطی هم مطرح شد، نمی‌تواند دلیلی برای به تعطیلی‌کشاندنِ این برنامه‌ی بس‌یار مفید باشد. اگر دکترافروغ یک‌بار آمد و انتقادات‌ش را گفت، آقای شریعت‌مداری هم دوبار آمد و نظریات‌ش را گفت. اگر حاتمی‌کیا و میرکریمی آمدند، ده‌نمکی و طالبی و شیخ‌طادی و نظیرهم نیز آمدند. نباید از انصاف و حق گذشت. تلویزیون متعلقِ به 80میلیون ایرانی‌ست. نمی‌شود فقط برای 40میلیون برنامه‌ ساخت و کارشناس آورد که!

یک پیش‌نهاد هم به دوست‌دارانِ پارکِ ملت و کسانی که وسع‌شان می‌رسد دارم:

سروش‌سیما مرکزِ عرضه‌ی برنامه‌های پخش‌شده از شبکه‌های صداوسیماست. اگر تاریخِ پخشِ برنامه‌ای را به آن بدهید، با صرفِ هزینه‌ی نه‌چندان زیادی تلفنی هم می‌توانید برنامه‌ی موردِ نظرتان را دریافت کنید. از هرکسی که دوست‌دارِ این برنامه‌ست و بیننده‌ی آن بوده یا هرکسی که تعلقاتی فرهنگی دارد و اهلِ کیف‌کردن‌های فرهنگی‌ست تقاضا می‌کنم مراجعه‌ی حضوری، تلفنی یا سایتی داشته باشد به مرکزِ سروش‌سیما و بخواهد که برنامه‌ی پارکِ ملت را برایش رایت کنند روی دی‌وی‌دی. بازه‌ی زمانی‌ای که پارکِ ملت پخش می‌شده از دهمِ مردادماهِ 1390 هست تا اواخرِ اسفندماهِ 90. پارکِ ملت به‌جز ایّامِ تعطیل، دهه‌ی اولِ محرّم و لیالیِ قدر، همه‌ی یک‌شنبه‌ تا چهارشنبه‌های این بازه پخش شده است.

از همه‌ی مخاطبانِ خاموش و روشنِ وب‌لاگم، از همه‌ی دوستان و اقوام و آشنایانم، از همه‌ی آن‌هایی که از منِ روسیاه یا قلمِ روسیاه‌ترم متنفر و منزجرند و هرکسی که به نوعی و طریقی ممکن است این مطلب را بخواند خواهش می‌کنم به هر طریقی که می‌تواند به برگشتنِ پارکِ ملت کمک کند. اگر از دست‌تان برمی‌آید و مسئولی را در گوشه‌ای از این مملکت یا در صداوسیما می‌شناسید بسم‌الله. این مطلب را پرینت یا ای‌میل کنید برای‌شان. اگر سایتی و وبلاگی و خبرگزاری‌ای دارید در بازنشرِ این مطلب کمک کنید یا خودتان به خواهشِ بنده مطلبی در این زمینه بنویسید و نظرتان را منعکس کنید (که قطعاً یک دست صدا ندارد). اگر حتا نظرتان مخالفِ بنده‌ست هم باز خوش‌حال می‌شوم بنویسید و با هم مباحثه‌ای داشته باشیم. اگر وسع‌تان می‌رسد و امکانش برای‌تان فراهم هست لطفاً در خریدنِ آرشیوِ پارکِ ملت از سروش‌سیما دریغ نفرمایید. سروش‌سیما وابسته به صداوسیماست و قطعاً میزانِ درخواست‌ها را انعکاس می‌دهد به مدیرانِ سازمان و من هم از این طرف سعی می‌کنم به گوشِ مسئولین برسانم که یک چنین فضایی را ایجاد کرده‌ایم و پیام‌ و خواسته‌مان چیست. اگر آقای شهیدی‌فرد را از نزدیک‌تر می‌شناسید و به او دست‌رسی دارید صدای خواهشِ مرا به او برسانید و بخواهید که او هم اگر صلاح است تلاشی کند برای این‌که دوباره هم‌سایه‌ی تلویزیونیِ ما بشود. خلاصه هرجور که می‌شود کمک کنید. البته اگر با حرف‌های بنده موافقید.

گفت: «بزرگ» اوست که بر خاکْ هم‌چو سایه‌ی ابر/ چنان رود که دلِ مور را نیازارد/ تو برخلافِ بَدان تخمِ نیک‌نامی کار/ که هرکس آن دِرُوَد در جهان که «می‌کارد» (صائب). شهیدی‌فرد بی‌شک یک تولیدکننده‌ی فرهنگی‌ست. در سالِ حمایت از کار و سرمایه و تولیدِ ملّی حیف است او را در تلویزیون‌مان نداشته باشیم. وظیفه‌ی ما مردم هم در قبالِ او و صداقت‌ش این است که بخواهیم او برای‌مان برنامه بسازد. تلویزیون متعلقِ به مخاطبان‌ش است نه مدیران‌ش.

---

مشخصاتِ ارتباطیِ مرکزِ سروش‌سیما:

تهران، خیابانِ شهیدناطقِ‌نوری، بینِ خیابان‌های پاسداران و قبا، مجمعِ بوستانِ کتاب، واحدِ سروش‌سیما. تلفن: 22881860 (ده‌خط یعنی احتمالاً الی 70) | ای‌میل: info@soroush-media.tv | سایت: www.soroush-media.tv یا www.iransima.ir

---

نوتِ نویسنده‌ی مطرحِ انقلاب -رضا امیرخانی- بر مطلبی که در سوگِ تعطیلیِ پارکِ ملّت نوشته شد.

بازتابِ حضورِ رضا امیرخانی در برنامه‌ی پارکِ ملت در فضای اینترنت.

داون‌لودِ ویدئوی آخرین سلامِ شهیدی‌فرد در آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت که تلخی‌اش را با شیرینی پاسخ داد!

تماشای هم‌این ویدئو در یوتوب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم به رسمِ مکدّرانِ این روزگار، نه «بسم‌الله» داشته باشد نامه‌ام نه «سلام»؛ امّا با خودم گفتم این هم دور از شعورِ مسلمانی‌ست و هم دونِ شأنِ انسانی. پس: بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم، سلام...

چهارسالِ پیش بود؛ کارتُن «شکارچیانِ اژدها» [ِDragon Hunters] از شبکه‌ی دو پخش می‌شد. اتفاقا بهار بود و در بعدازظهرِ یکی از روزها تصادفاً شبکه‌ی دو را ‌می‌دیدم و محتوای دیالوگ‌های آن کارتُن توجه‌م را به خودش جلب کرده بود. وحید یامین‌پور یادم داده بود که در این‌جور مواقع (که چیزِ مشکوک یا عجیبی می‌بینم) قبل از هرچیز تاریخ و ساعت و شبکه را یادداشت کنم تا بشود از آرشیوِ سازمان یا سروش‌‌سیما آن برنامه را به عنوانِ مدرک تهیه کرد. 5 خردادِ 87 دیالوگ‌های کارتُنِ صهیونیستیِ زرسالارانه‌ی شکارچیانِ اژدها را دیدم و کم از یک هفته بعد دی‌وی‌دیِ برنامه‌کودکِ آن روز را از سروش تهیه کردم و دوروزِ بعدش من و مصطفی حوالیِ پاستور داشتیم دنبالِ ساختمانِ «شورای نظارت بر صداوسیما» می‌گشتیم و یک عالَم دردِدل بُرده بودیم تا بشنوند شاید. هم‌آن روزها بودند دوستانی که می‌گفتند تلاش‌تان بی‌هوده‌ست و این صداوسیما را دیگر نمی‌شود کاری کرد و صهیونیزم تا مغزِ استخوان‌ش رسوخ کرده و دل‌تان خوش است و... امّا سفارشِ اسلام چیزِ دیگری بود. ما از بزرگ‌ترهای‌مان یاد گرفته بودیم از دور قضاوت نکنیم. ما پُر از امید بودیم.

گفت‌وگوی آن‌روزمان با یکی از کارشناسانِ آن شورا خیلی گرم نشد. نکات‌مان را شنیده-نشنیده جواب‌های آماده‌اش را تحویل‌مان داد و گفت بررسی می‌کنند و برای تکمیلِ دل‌سر‌دی اشاره کرد به کوهی از تخلّفاتِ صداوسیما که بارها تذکر داده‌اند امّا عمل نشده. مثلاً راجع‌به قانونِ منعِ تبلیغِ اجناسِ خارجی با ما صحبت کرد و پُشتِ گوش اندازی‌های فراوانِ صداوسیما در این مسئله و مواردی دیگر از این دست.

هرچند که بخشی از امیدمان را آن‌روز از دست دادیم امّا باز هم ناامید نبودیم آن‌گونه که بعضی از دوستان‌مان بودند. گمان‌مان این بود که در چنان سازمانِ عریض و طویل و مُعظمی، حتماً یک چنین تخلفاتی رُخ می‌دهد و این را نباید به حسابِ همه‌ی مجموعه گذاشت. فکر می‌کردیم آن کارشناسِ شورای نظارت حسبِ شغل‌ش فقط کمی مأیوس بوده و نباید یأسِ شغلیِ یک‌نفر را به حسابِ یک سازمان نوشت و هم‌چنان امید داشتیم این تذکراتِ کوچک و بعضاً بزرگ‌مان شنیده شود.

این مقدّمه را نوشتم تا بگویم جنابِ آقای مهندس ضرغامی، ریاستِ محترمِ سازمانِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران، اگر این بنده ام‌روز نامه‌ی سرگشوده می‌خواهد بنویسد خدمت‌تان، از سال‌ها پیش نامه‌ها و نکته‌ها و تذکر و اعتراض‌های سربسته‌اش را به هرجایی که از دست‌ش برمی‌آمده بُرده. اول از همه هم نزدِ خودتان و هم‌کاران‌تان.


محمّدرضا شهیدی‌فرد را پیش از «مردمِ ایران سلام» با برنامه‌هایی نظیرِ «تا هشت و نیم» می‌شناختم. مردمِ ایران سلام باعث شد که خیلی ملموس‌تر و بیش‌تر با او و نگاه و دأب‌ش آشنا شوم. طولی نکشید که برنامه‌ی اولِ صبح‌ش فضای برنامه‌های صبحانه‌ی سیما را تغییر داد. مردمِ ایران سلام چیزی از جنسِ «صبح به‌خیر ایران» و حرکاتِ موزونِ شبکه‌ی سه -که نمی‌دانم اسم‌ش چیست- نبود. شهیدی‌فرد با برنامه‌اش به‌طورِ خیلی‌ملموسی برای مخاطب ارزش قائل بود. چیزی که در اکثرِ قریب به اتفاقِ برنامه‌های آن‌زمانِ لااقل «سیما» وجود نداشت. شهیدی بلدِ کار بود. یعنی زیبایی‌شناسی می‌دانست، اقتضائاتِ اولِ صبحی را رعایت می‌کرد. یک فهمِ پویایی در بخش‌های مختلفِ برنامه و اجرای او بود که مخاطب را جذبِ تلویزیون می‌کرد.

دیری نپایید که برنامه‌سازانِ گروه‌های اجتماعیِ شبکه‌های مختلف شروع کردند به دست‌بُردن در دکورهای برنامه‌شان و کم‌کم کلیپ‌های شبیهِ «مردمِ ایران سلام» ساختند و بعد هم کنداکتور را شبیه‌ش کردند. چیزی که باعث شد شهیدی احساس کند به تکرار رسیده است و باید برنامه‌اش را تعطیل کند و دوسال برود در محاقِ رادیوگفت‌وگو و دفترش در حوالیِ سعادت‌آباد. شهیدی رفت و خسروی آمد، شهیدی رفت و ابراهیم‌پور آمد، شهیدی رفت و جوادزاده آمد، شهیدی رفت و محمّدی و شهرامِ شکیبا آمدند، امّا شبکه‌ی دو، شبکه‌دوی مردمِ ایران نشد که نشد. و جالب یا ناجالب این‌جاست که نفهمیدند دوستان‌تان که رازِ شهیدی در دکور و کنداکتور و فتوکلیپ‌هایش نبود؛ رازِ شهیدی در شیوه‌ی تهیه‌کننده‌گی‌اش نبود، رازِ شهیدی در اجرایش نبود، رازِ شهیدی در قیافه و گفتمان‌ش نبود، رازِ شهیدی «خود»ش بود. ما این «خود» را خیلی وقت‌ها با ظواهر اشتباه می‌گیریم. شهیدی مثلِ هر آدمِ عاقل، خوب و باتخصصِ دیگری خودش رازِ خودش بود. مثلِ بهشتی، چمران، باقری و خیلی از دیگران که رفتند یا هستند و شاید روزی دیگر نباشند...


بی‌شهیدی‌بودنِ سیما و ما دوسالی طول کشید. یک‌هو در یک تابستانِ عزیز از سالِ 90 او برگشت. این‌بار آخرِ شب و با «پارکِ ملت». برنامه‌ای که شروع‌ش خیلی ژله‌وار بود به لحاظِ فُرم، دکور و اجرا، امّا کُلّی پیش‌تولید و مستند داشت. مستندهایی که شهیدی و دوستان‌ش در هم‌این یکی‌-دوساله برای‌مان ضبط کرده بودند که بدانیم آن محاق، چندان هم محاق نبوده و سیمرغ را اگر یک سر بُرند، هزار سرِ دیگر در آستین دارد.


به‌هررو پارکِ ملت دلیلِ آشتیِ من و خیلی‌های دیگر با تلویزیون شد. دوباره در دقایقِ نزدیک به شروعِ برنامه دل‌دل می‌کردم و روزهای تعطیل غصّه می‌خوردم و شب‌هایی که فرصتِ دیدن‌ش را نداشتم گویی یک چیزی را از دست داده بودم. رازِ شهیدی این بود. چیزی را به مخاطب می‌داد که هیچ‌جای دیگری نمی‌توانست به دست‌ش بیاورد. ذائقه‌شناسِ متبحّری‌ بود این آقای شهیدی‌فرد.

از هم‌آن روزهای اول که پارکِ ملت شروع شد شهیدی مخاطب را درگیرِ برنامه‌اش کرد. اولاً استدیو و دکورش جادار بود و هرازچندی یک عده از مردم را به بهانه‌ای می‌آورد تنگِ بوم و دوربین‌ها و می‌نشست به گفت‌وگو با آن‌ها. ثانیاً از مردم خواسته بود با هر دوربینی که دمِ دست‌شان هست ویدئو ضبط کنند و برای‌شان بفرستند. هرچند که استقبالِ ماها از این ایده‌ی نو خیلی جدّی نشد امّا خیلی تر و تازه و جدید بود این کار. خودم دوبار انتقادهایم را عوضِ اس.ام.اس. و ای‌میل ری‌کورد کردم و فرستادم برای‌شان.


شهیدی خواسته و صدای مخاطب را می‌شنید. وقتی از مردم تقاضای پیامک می‌کرد، پُز نمی‌داد که چندتا پیامک برای‌شان آمده و از چیِ‌شان تعریف کرده‌اند؛ بل‌که می‌ایستاد خیلی مؤدب و چشم در چشمِ مردم انتقادهای‌شان را می‌خواند و اگر وارد بود متواضعانه اعلامِ پذیرش می‌کرد و یا اگر هم غیرِمنصفانه بود با صداقت توضیح می‌داد یا گاه پیامکی در تضادِ با آن می‌خواند برای تنظیمِ بادِ مخاطبانِ افراطی و تفریطی. رازِ شهیدی خودش بود. نه حتا شیوه‌ی پیامک‌خواندنش!


خیلی‌ها آمدند «پارکِ ملّت»؛ مثلا سیّدمهدیِ شجاعی و دغدغه‌هایش و موهای یک‌دست سپیدش؛ آقای قصّه‌های مجید -هوشنگِ مُرادی‌ِ‌کرمانی- آمد و صداقت‌ش و لهجه‌اش؛ ابراهیم، ابراهیمِ حاتمی‌کیا آمد و بغض‌هایش، غصّه‌هایش، کرخه و یوسف و آژانس‌ش؛ سیّدرضای میرکریمی آمد و دردِدل‌هایش، رضا امیرخانی آمد و کتاب‌هایش و خیلی‌های دیگری هم آمدند. هرهفته حجة‌الإسلام شهابِ مُرادی می‌‌آمد و آدابِ اخلاقی‌زنده‌گی‌کردنِ خانواده‌‌گی را یادمان می‌داد، دکتر یزدانی می‌آمد و دریای معلوماتِ اجتماعی و اقتصادی‌اش را قُلُپ‌قُلُپ به خوردمان می‌داد. این میان دکترعمادِ افروغ هم آمد و یک‌سومِ انتقادهای همیشه‌گی‌اش -که ابایی هم ندارد از بیان‌شان در برنامه‌های تلویزیونی- را گفت. خوب یادم هست که چندروز قبل از برنامه‌ی شهیدی، هم‌آن انتقادها را ضرب‌در سه و شاید به توانِ سه در «زاویه»ی شبکه‌ی چهار هم گفته بود و به هیچ‌کس هم برنخورده بود!

یک‌جوری برخورد شد با آن برنامه و آن حرف‌ها که انگار دکترافروغ از مریخ آمده‌اند و اصولِ دین را برده‌اند زیرِ سوال. حال این‌که کتاب‌های ایشان را سوره‌ی مهرِ حوزه‌هنریِ سازمان‌تبلیغاتی که رئیس‌ش را ره‌بر انتخاب می‌کند منتشر کرده و چندسالِ قبل‌ش رئیسِ کمیسیونِ فرهنگیِ مجلسِ اصول‌گرا بوده و دکترایش را هم از دانش‌گاهِ تربیت‌مدرسِ خودمان اخذ کرده بوده و هم‌آن‌جاها هم تدریس می‌کرده. یک آدمِ محرمی آمد انتقادهایی از درونِ خانواده در شبکه‌ی اولِ سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران و نه در بی.بی.سی.‌فارسی بیان کرد. انقلاب زیرِ سوال رفت؟ نظام تغییرِ ماهیت داد؟ چه شد؟ چه شد که موجِ اهانت و پیامک گسیل شد به سمتِ پارکِ ملت؟ این جریانی که از قم شروع شد مطمئنید که صلاح و صوابِ نظام را می‌خواست؟ شک دارم آقای ضرغامی، شک دارم...

بهانه‌ی دومی که دلیلِ موجّهِ مسئولینِ صداوسیما برای به تعطیلی‌کشاندنِ پارکِ ملت بعد از کُلّی مهمان‌های به‌فرموده‌ی سیاسی در ایامِ انتخابات شد، صحبت‌های جنابِ شهیدی‌فرد در جلسه‌ی مجریان با معاونتِ سیما بود. صحبت‌هایی که شهیدی نمی‌‌خواست بگوید و دیر آمد که نگوید وبه اصرار خواستند برود پشتِ تریبون و بگوید. صحبت‌هایی که هم‌راه شد با گوشه و کنایه و حمایتِ فرزاد حسنی (که ادبیات‌ش را همه می‌شناسیم و چیزِ عجیبی نیست) و یکی دو مجری و برنامه‌سازِ درجه‌دوی تلویزیون. واقعاً به‌نظرتان محمّدرضای شهیدی‌فرد سناریو نوشته بود برای آن اتفاق و آیا در دینِ شما اگر دیگرانی از بسترِ حرف‌های به اجبار و با بی‌میلی زده‌شده‌ی یک‌نفر استفاده یا سوءاستفاده کنند و انتقادهای غیرِمنصفانه‌شان را بیان کنند، آن شخص مقصّر است؟ این‌جا نباید گفت بأیّ ذنبٍ قتلت؟!


آقای ضرغامی، دلِ ما برای پارکِ ملت تنگ شده. برای شهیدی‌‌فرد تنگ شده، برای خودِ خودِ خودِ شهیدی‌فرد که رازش «خود»ش است تنگ شده. اگر واقعاً دل‌سوزِ نظام‌ید و می‌خواهید مردم بی.بی.سی. نبینند شهیدی‌فرد را با دل‌جویی برگردانید به صداوسیما. هیچ‌کس جای او را نخواهد گرفت. هیچ برنامه‌ای برنامه‌ی او نخواهد شد. باور کنید.

والسّلام

محمّدِ مهدوی‌اشرف/ کوچک‌ترینِ مردمِ ایران

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امریکا به عنوانِ یکی از قدرت‌های جهان (برخلافِ ژاپن و اروپا)، از نرخِ رشدِ جمعیتِ بالایی به نسبتِ منابع و زیرساخت‌هایش برخوردار است. در سالِ 2004 متوسطِ مصرفِ روزانه‌ی نفتِ امریکا 20.4میلیون بشکه در روز بوده و این درحالی‌ست که در هم‌آن سال چین (به عنوانِ پُرجمعیت‌ترین کشورِ جهان) تنها 6.5میلیون بُشکه مصرف می‌کرده است.

در 1950 جمعیتِ امریکا 150 میلیون‌نفر بوده است، در 2000، 281 میلیون و اپریلِ 2012 حدودِ 315 میلیون. از طرفی در 12 سالِ گذشته متوسّطِ PGR امریکا هیچ‌گاه کم‌تر از 0.92 درصد نبوده و پیش‌بینی می‌شود در 2050 جمعیتِ این کشور از 400 میلیون‌نفر هم تجاوز کند و در 2100 به بیش از 1 میلیاردنفر برسد. حالا حساب کنید یک چنین کشوری با معضلی به این بزرگی که داعیه‌ی چندفرهنگی‌بودن دارد و هم‌چنان هم مهاجرپذیر است (جزء 10تای اول)، چه‌گونه و از چه راهی می‌تواند کسریات‌ش را جبران و احتیاجات‌ش را تأمین کند؟ پاسخِ این پرسش (با نگاهی به کارنامه‌ی 60ساله‌ی اخیرِ امریکا در جهان) ساده‌ست: با لشگرکشی و گسیلِ ارتش به کشورهای ضعیف، مستعدِّ تنش و البته دارای منابع و ثروت‌های طبیعیِ جهان.

ساده‌گی‌ست اگر شروعِ مشکلاتِ ایران و امریکا را قطعِ یدِ او از منابعِ نفت و گازِ این مملکت ندانیم و شروعِ این اختلافِ عمیق را صِرفاً ایدئولوژیک و اعتقادی بدانیم (هرچند که انقلابِ اسلامی به عنوانِ دلیلِ اصلیِ این قطعِ ید خودش فی‌نفسه یک اتفاقِ ایدئولوژیک بود). امّا با گذشتِ زمان و ایستاده‌گیِ ایرانِ جدید مقابلِ تهدیداتِ مستقیم و غیرِمستقیمِ امریکا در منطقه و رشد و پیش‌رفتِ ایران در زمینه‌های تکنولوژیک و دست‌یابی به فن‌آوریِ غنی‌سازیِ اورانیوم حالا دیگر دشمنی و مشکلِ امریکا با ایران فقط جنگ بر سرِ نفت و منابع نیست. امریکا در مواجهه با ایران باید یک چشم‌ش به اهدافِ اقتصادی‌اش باشد و چشمِ دیگرش به میزانِ نفوذ و سرایتِ روحیه‌ی مقاومت و استقلالی که ایران بنیان‌گذارش بوده و کم‌کم به خیلی از کشورها یا مردمِ کشورهای دیگر هم رسیده. امریکا چاره‌ای جز دشمنی با ایران ندارد. درواقع این هجمه‌ها و تهدیدهای بین‌المللی که هرازگاه علیهِ ایران راه می‌افتد از روی استیصال و ترس است نه آن‌چه که معمولاً اظهار می‌شود، یعنی جلوگیری از خطرِ ایرانِ هسته‌ای. مدلِ مقاومتیِ ایران اگر نه بیش‌تر از ایرانِ هسته‌ای، لااقل به اندازه‌ی ایرانِ هسته‌ای امریکا را می‌ترساند. امریکا اشغال‌گری‌ِ بی‌صدای مخالف‌ش را تهدیدشده می‌بیند نه جهانِ آرامِ آرمیده در صلح و صفای حقوقِ بشری را. از این رو پسندیده‌ است ما مردُمِ ایران (از هر طیفِ فکری که هستیم) اگر منتقد یا مخالفِ سیاست‌های داخلی یا مدیریتِ فعلیِ کشورمانیم، پای امریکا را به این معادلاتِ درونی باز نکنیم و اعتراض به ساختارهای معیوبِ داخلی و اصلاحات را بهانه‌ای برای قدرت‌مندکردنِ دشمنِ خارجی نسازیم. مطمئن باشید بعد از ایجادِ رابطه و نفوذِ امریکا به خاکِ ایران، اولین هواپیمای امریکایی که در فرودگاهِ بین‌المللیِ تهران می‌نشیند نظامی خواهد بود. پسندیده نیست استقلالِ کشوری که این‌همه خون بالای ایستاده‌گی‌اش مقابلِ عربده‌های دیپلماتیک و غیرِدیپلماتیکِ یک دژخیمِ وحشیِ مستکبر پرداخته، با سطحی‌نگریِ مردمانش در تحلیلِ مسائلِ گذرا هدر رود. مشکلات‌مان را خودمان باید حل کنیم نه منفعت‌جوی خارجی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این یک نوشتارِ غیرِعلمی‌ست!

آدم‌ها ضرائبِ هوشیِ متفاوتی دارند. یا به عبارتِ دقیق‌تر بهره‌های متفاوتی از هوش‌شان می‌برند. این‌که چه اتفاقی می‌افتد و چه‌قدرش ذاتی‌ست و چه‌ مقدارش تربیتی و آموزشی و اکتسابی را نمی‌دانم. این را می‌دانم که «فهم» با هوش نسبتِ مستقیمی دارد؛ یعنی نمی‌شود به لحاظِ هوشی در سطحِ نازلی باشی امّا خوش‌فهم باشی. (دَ.دَ.مُ: پُرواضح است که این قضیه دوشرطی نیست!)

بعضی از آدم‌ها آن‌قدر بهره‌ی هوشیِ پایینی دارند که می‌توان گفت فقط سطح و غشاء و وزنی از حماقت را روزانه روی گردن‌شان حمل می‌کنند و عملاً مغز و عقلی دست‌نخورده و خمود دارند. نمی‌توانند درست را از نادرست، خوب را از بد، صلاح و صواب را از غیرِ آن «تشخیص» بدهند. در یک کلام نمی‌فهمند!

این آدم‌ها به لحاظِ تحصیلی (لااقل در ایران) می‌توانند دو تا دکتری داشته باشند، به لحاظِ شغلی مدیر و رئیس باشند و به لحاظِ اجتماعی «مهم» تلقّی شوند؛ امّا در واقعِ امرْ «چیز»ی نیستند جز یک مُشت شوخیِ بی‌معنا و مفهوم‌ که ظواهری آراسته دارند. تفاوتِ احمقِ شریف و امیرکبیر با احمقِ دانش‌گاه‌آزادِ علی‌آباد تنها در عنوانِ دانش‌گاه‌های‌شان است. بل‌که حتا صِرفا در موقعیتِ جغرافیاییِ دانش‌گاه‌ها. احمق‌هایی که به لحاظِ شغلی و اجتماعی جای‌گاهِ مرغوبی دارند معمولا تنها تفاوت‌شان با احمق‌های بی‌جای‌گاه و رتبه و شأن در این است که خوب بلدند در جمعِ کارمندانِ زیرِدست سخنرانی و در جمعِ مدیرانِ بالادست تملّق کنند.

دشمنِ احمق هم‌آن‌جور که معروف هم هست فایده‌ی بیش‌تری از دوستِ احمق دارد. یعنی اساسا در یک نبرد یا رقابتِ بی‌فایده‌گی-بی‌فایده‌گی، وقتی این بی‌فایده‌گی در جبهه‌ی مقابل باشد قهرا سودی برای جبهه‌ی ما ایجاد می‌کند که همانا حماقتِ دشمن است و می‌شود از این فرصت استفاده کرد.

تحلیلِ ذهنی اولین چیزی‌ست که احمق‌ها از آن بی‌نصیب‌ند. حماقت مثلِ شیطان می‌ماند. برایت این‌جور وانمود می‌کند که تو خیلی تحلیلِ درست و خوبی از شرایط داری و دیگرانی که احیاناً نظرِ تو را رد می‌کنند یا سیاست‌زده‌اند، یا بی‌دین، یا معاند یا... در صورتی‌ که ذهنِ محلّلِ واقعی، فقط مقهورِ «تحلیلِ به‌تر» می‌شود. یعنی اگر در مواجهه‌ی با دیگران، تحلیلی یا منطق و استدلالی بالاتر و عمیق‌تر از تحلیل و منطق و استدلالِ خودش دید، نسبت به آن کُرنش می‌کند و می‌پذیرد که اشتباه می‌کرده یا خوب نمی‌فهمیده.

حماقت و هیجانْ مُسری‌، تکثیر و تقویت‌شدنی‌ند. در صورتی که تحلیل، منطق و عقلانیت آموختنی یا آموزش‌دادنی هستند. استدلال کاربُنی نمی‌شود، در صورتی که هیجان و حماقت را به شدت می‌توان تقلید و کُپی کرد.

وقتی احمق‌ها قدرت‌مند می‌شود و صاحب‌منصب، فقط احمق‌ها را در جمع‌شان می‌پذیرند. چون فقط احمق‌هایی مثلِ خودشان هستند که می‌توانند تملّق‌شان را بکنند و نگویند بالای چشمِ نظرتان ابروست. یک رئیسِ احمق زیرِدستی‌ای که بخواهد إن‌قلت داشته باشد را نمی‌پذیرد. احمق‌ها سیستمِ موفق را سیستمِ مشارکتی و حمایتی نمی‌دانند و حتما در دسته‌بندیِ لیکِرت جزء مدل‌های یک تا سه قرار می‌گیرند.

احمق‌ها معمولا یک اصلِ بدیهی را نمی‌بینند و مدام در فرع‌هایی که برای خودشان اصل تلقّی کرده‌اند دست و پا می‌زنند و به نتیجه هم نمی‌رسند و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمند که علتِ عدمِ توفیق‌شان چیست. حماقت انسان را کور می‌کند.

در سیستمی که مبتنیِ بر حماقت (غیرِعقلانیت) شکل گرفته، هزینه بیش‌تر از فایده‌ست و اولین واکنشی که مدیرانِ سیستم‌های حمیق از خودشان بروز می‌دهند توسل به آمارهای متوهّمانه و دروغی‌ست. گزارشِ کار از اولینِ ابزارهای مدیرانِ سیستم‌های احمق برای اغواء دیگران است. مدیرانِ سیستم‌های احمق معمولا خودشان از خودشان تقدیر می‌کنند. آن هم برای نیل به هدفی که محقق نشده یا برای چیزی که اساسا «هدف» نیست و آن‌ها این‌طور وانمود می‌کنند که هدف است. سیستم‌های احمق بعد از مدتی دچارِ یک‌ نوع انزوای رفتاری می‌شوند که در بدترین حالت با قدرت‌مندی هم‌راه می‌شود و یک سیستمِ منزویِ قدرت‌مند، دیکتاتور می‌شود.


برنامه‌ی «پارکِ ملت» به تهیه‌کننده‌گی و اجرای آقای محمّدرضا شهیدی‌فرد که فردِ عاقل و محترم و متین و فهمیده‌ و باهوشی‌ست، بعد از حضورِ جنابِ آقای دکترعمادِ افروغ که باز هم فردِ باهوش و فهمیده و مؤمن و عالِمی‌ست تحتِ فشارِ قوّه‌ی قاهره‌ی جمعیتِ احمق‌ها قرار می‌گیرد. به این علت که در یک سیستمِ احمق سمت و سویی عاقلانه دارد. اخلاق و عقلانیت و آرامش و صبر، کلیدواژه‌گانِ اصلیِ گفتمانِ پارکِ ملت است و این‌ها مواردی نیست که موردِ وثوقِ اذهانِ دچارِ حمق باشد.


مهمانانِ اصلیِ برنامه‌ی پارکِ ملت مردُم‌ند و نخبه‌گانی هم که به این برنامه دعوت می‌شود از جنسِ مردُم و نیاز و خواسته و میل و نظرِ‌ آنان هستند. نگاهی به این ترکیب بکنید: سیدمهدی شجاعی، هوشنگ مُرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا میرکریمی، رضا امیرخانی، جمعِ کثیری از اهالیِ فرهنگ و هنر و خودِ مردُم. تازه این ترکیب حتما ترکیبی‌ست که ممیزی و پخشِ سازمانِ صداوسیما آنان را تأیید می‌کند و اجازه می‌دهد که در این برنامه حضور پیدا کنند. یعنی هیچ‌کدام دگراندیش و مخالف هم نیستند. امّا سیستمِ مبتنی بر غیرِعقلانیتی مثلِ سازمانِ مذکور، هم‌این‌ها را هم برنمی‌تابد. فضا را برای ادامه‌ی کارِ کسی مثلِ شهیدی‌فرد که آرام‌ترین و اهلِ مداراترین تهیه‌کننده-مجریِ برنامه‌های ترکیبی-اجتماعیِ سیماست آن‌قدر ضیق و تنگ و سخت می‌کنند که می‌توانی تغییرِ محسوس و عجیبی را در لحنِ این آدمِ جبهه‌بوده‌ی، تحصیل‌کرده‌ی بافرهنگ و عاقل و متین به‌راحتی ببینی (بعد از برنامه‌ی آقای دکترعمادِ افروغ).

صداوسیما دلش می‌خواهد برنامه‌هایش در طولِ سال این ترکیب را تکرار کنند: حسین شریعت‌مداری، حسن عباسی، فرج‌الله سلحشور، مسعود ده‌نمکی، رسایی، فاطمی‌نیا، محسن اسماعیلی، حدادِ عادل، جدیدترها روح‌الأمینی، زاکانی و کمثلهم فکر. هر ترکیبی جز این آدم‌ها دقیقا به این علت که از أحرارند و احتمال دارد حسبِ افکارِ آزادشان انتقادهایی داشته باشند، جزء مغضوبین و لاتقربواها محسوب می‌گردند. مگر در شرایطی که کسی مثلِ شهیدی‌فرد پیدا شود و از «خود»ش هزینه کند و این آدم‌ها را بیاورد و بعد خودش هم‌راهِ این‌ها تمام شود. کافی‌ست یکی از این آدم‌ها مثلِ افروغ یک‌ذره زیرک نباشد و رعایتِ حالِ میزبان را نکند و همه حرف‌هایش را یک‌جا بزند. هم‌این عدمِ زیرکی در مراعاتِ حال و شرایطِ میزبان کافی‌ست تا بهانه دستِ احمق‌ها بیفتد برای حمله به پارکِ ملت.

شهیدی‌فرد تمام می‌شود. شهیدی‌فرد تمام شد! آخرین جرعه‌ی عقلانیتِ صداوسیما تمام شد! آخرین کسی که می‌شد به ماه‌واره، اینترنت، کتاب و خواب ترجیح‌ش بدهی تمام شد. صداوسیما الآن یک‌دست‌تر می‌تواند پولِ بیت‌المال را دود کند. باشگاهِ خبرنگارانِ جوان که کلونیِ نوظاهرفریب‌های سیاسیِ صداوسیماست حالا راحت‌تر می‌تواند همه‌جا را بگیرد. گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری را از دکترحیدری گرفتند. مردمِ ایران سلام را از شهیدی‌فردِ دوسال‌پیش گرفتند، دوقدم مانده به صبح را از صالح‌علاء گرفتند، نود را هم از فردوسی‌پور دیر یا زود می‌گیرند و سیستم خالص می‌شود در جهتِ کُندذهنی و حماقتِ هرچه بیش‌تر.

عیبی ندارد؛ ما هم چوبِ دوسرنجس. نه دلِ دل‌کندن از این مُلک را داریم و نه جنمِ دولّاشدن برای مدیرهای دوزاریِ متملّقِ متملّق‌خواه. من از فرطِ بی‌کاری و بی‌شغلی و بی‌درآمدی به کارتُن‌خوابی هم بیفتم حاضر نیستم حرفِ زورِ مدیری که مدیرشدن‌ش از راهی جز صلاحیت و شایسته‌گی بوده را بپذیرم. من بلد نیستم برای نان مثلِ سگ کفشِ زورگوییِ آدم‌های احمق را لیس بزنم. بلد نیستم آن‌قدر انقلابی و اصول‌گرا باشم که مقامِ معظّمِ ره‌بری از دهنم نیفتد و آن‌قدر منتقد بشوم که خودم و انقلابم و خونِ شهداء و این راه و آرمان و انصاف را قِی کنم و مملکتم را بفروشم به کسی که خیرخواه‌ش نیست. من به عنوانِ چوبی دوسرنجس فقط نگاه می‌کنم. فقط می‌نشینم و نگاه می‌کنم. می‌نشینم و فروریختنِ این سقف، این خانه، این امن‌گاهی که قرار بود محلِ اتفاق و اجتماعِ «همه»ی ما باشد را نگاه می‌کنم.

مدت‌هاست زلزله‌های جهان را رصد می‌کنم. صبح به صبح و شب به شب و هروقت که دستم به اینترنت برسد یکی از اولین‌ کارهایی که می‌کنم رصدِ آخرین زلزله‌های جهان است. آن‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند همیشه برای‌شان سوال بوده که چه‌را چنین کارِ غیرِواجب و عجیبی را انجام می‌دهم. شاید بی‌راه و دروغ نباشد اگر بگویم زلزله‌ها را نگاه می‌کنم تا چشمم و ذهنم عادت کند به زلزله‌ی بزرگی که ریزریز دارد اتفاق می‌افتد. ثباتی که روی هیجان و حماقت و بی‌عقلی و بی‌مُدارایی و کوته‌نظری ایجاد شود، مثلِ زنده‌گی روی گسلِ فعال می‌ماند. هرلحظه امکانِ ریزش هست. این دینامیتی‌ست که خودمان کار گذاشته‌ایم و روز‌به‌روز هم به حجمِ انفجاری‌اش می‌افزاییم. اگر روزی رسید که این سیل خانه‌های‌مان را بُرد، تعجب نباید بکنیم از این‌که زیرِ این آسمانِ صاف و آفتابی باران کجا بود که سیل‌ش ما را بُرد! سیل علتِ اصلی‌اش باران نیست، تخریبِ جنگل‌ها و قطعِ درختان است!

واللهِ لو أُعطیتُ‌الأقالیمَ‌السّبعة بما تحتَ أفلاکها علی أن أعصی‌الله فی نملةٍ أسلُبُها جلب شعیرةٍ، مافعلتُه! (إن‌شاءالله)

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای فرار از موسیقی‌بازی‌های کلیشه‌ای و بی‌کیفیتِ صداوسیما در روزِ پیروزیِ انقلاب، پناه بردم به مرورِ صفحاتی از کتابِ «جانستانِ کابلستان» که در قرائت‌های پیشین نتوانسته بودم خیلی درک‌ش کنم. این‌بار اما با ذهنیتی پرسش‌گر ناشی از خواندنِ مقاله‌ی «پشتِ پرده‌ی ترورِ اسلامی چیست؟» این سطور را خواندم و عجیب پاسخِ شبهاتی‌ بود که بعد از خواندنِ آن مقاله می‌توانست در ذهنِ یک آدمِ ناآشنا با انقلاب ایجاد شود. به‌تر دیدم حالا که هم سال‌گردِ پیروزیِ انقلاب است و هم خودم اهمیتِ این حرف‌ها را احتمالا فهمیده‌ام، چندخطی از کتاب را در وب‌لاگ بنویسم تا شاید به دردِ خواننده‌گان بخورد. کتاب را اگر فرصت کردید بخرید و بخوانید. انتشاراتِ افق، (حدودا) 6هزارتومان و رضا امیرخانی مشخصاتِ نشر هستند.

«وهابیت، آموزه‌های مدارسِ دیوبندی و آن‌چه ملامحمدعمر را می‌سازد، ریشه در سنت دارد، اما القاعده، رفتارهای کورِ تروریستی، استفاده از تکنولوژی روزآمد برای اهدافِ ناجوان‌مردانه‌ و آن‌چه اسامه‌بن‌لادن را می‌سازد (آن زمانی که کتاب نوشته شده هنوز فیلمِ کشتنِ بن‌لادن ساخته نشده بوده!)، ریشه در مدرنیته دارد. این دوگانه‌گی چه‌گونه آینده‌ای را برای این جنبش رقم خواهد زد؟
اتفاقا با آن‌چه ریشه در مدرنیته دارد، مذاکره و مجادله و حتا مخاصمه، راحت است و سهل. گرفتاری در مباحثه‌ی با طالبِ دیوبندی و وهابی است که دل در گروِ سنتِ ناپسندیده‌ی خود دارد.
سال‌هاست که مطمئن‌م ما بایستی تفاوتِ سیدحسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم. و همین یعنی تفاوتِ ما با ایشان؛ تفاوتِ پی‌روانِ ولایتِ فقیه با پی‌روانِ القاعده.
آیا ما نیز گرفتارِ همین مشکل هستیم؟ ریشه در سنت‌های غیرعقلانی و تنه در دنیای مدرن؟ ریشه در عقایدِ شریعت‌محورِ سنتی و تنه در کشاکشِ حکم‌رانی در دنیای مدرن؟
من هرگز انقلابِ اسلامی را پدیده‌ای سنتی یا حتا سنت‌گرا نمی‌دانم. انقلابِ اسلامی ایران، یک پدیده‌ی عمیقا مدرن است. و برای همین این دوگانه‌گی در ذاتِ انقلابِ اسلامی وجود ندارد و باز به همین دلیلِ مدرن بودنِ انقلابِ اسلامی، اساسا پروتستانیزمِ شیعی بی‌معنا است. (کاملا به خلافِ نظرِ موافقانِ افراطی که انقلاب را بازگشت به سنت می‌نامند و عملا راه را برای مخالفانِ افراطی طرف‌دارِ پروتستانیزمِ شیعی هم‌وار می‌کنند.)
امام خمینی، چرا پدیده‌ای به نامِ جمهوری اسلامی را طرح می‌کند؟ و در چه شرایطی آن را مطرح می‌کند؟ آیا می‌توان پذیرفت که هیچ عالمِ شیعی تقربی به موضوعِ حکومتِ دینی نداشته است؟
به گمانِ من، در حکومتِ سنتی، ذاتِ حکومت، ممزوج است با رفتارهایی خشن. مصلحت حکم می‌کند که سلطان چشم در بیاورد و گوش ببرد و شانه سوراخ کند تا عین باشد و سمع باشد و ذوالاکتاف. سلطان چاره‌ای ندارد تا برای گرفتنِ خراج، از اخلاقیات بکاهد و بر مبلغ افزاید. و در این میان، عالمِ دینی، شیرین‌عقل نیست که دین را پی‌وند بزند به چنین سلطنتِ وحشیانه‌ای. پس کارِ قیصر را به قیصر وا می‌گذارند و همین که گاه‌گاهی برای دنیا و آخرتِ بنده‌گان کاری کنند، می‌شود اهمِ تکالیفِ اجتماعی! کار که خیلی گره بخورد، دستِ اجانب که خیلی رو شود، تحریمِ تنباکو و فتوای جهاد و از این دست می‌شود بالاترین قسمتِ اجتماعی فقه.
اما حضرتِ امام سید روح‌الله خمینی، که از نوجوانی گرفتارِ صحنِ مجلس شورای ملی می‌شود و مدرس و بعدتر کاشانی را تجربه می‌کند، ره‌یافتی دیگرگون می‌یابد. وی کشف می‌کند در دنیای مدرن، امکانِ وقوعِ حکومتِ دینی را. پس، حکومتِ دینی ما چیزی است پس از رنسانس در جانِ روحانیت و نه پیش از آن. و همین باعث می‌شود تا امام، عمر بگذارد برای براندازی سلطنت. به خلافِ علمای ماضی و حتا روشن‌فکران که هیچ‌کدام طرحی خارج از سلطنت، دستِ بالا سلطنتِ مشروطه در ذهن نداشتند. پس انقلابِ اسلامی ایران، اساسا پدیده‌ای است مدرن و در دنیای مدرن معنا می‌یابد. فقط کمی بیاندیشیم که چرا امام خمینی بعد از تبعیدِ عراق و دوره‌ی نهضت‌سازی، به گزینه‌ی پاریس -‌در مقابلِ گزینه‌های شرقی- برای ادامه‌ی تبعید اعتراض نمی‌کند. کمی بیاندیشیم که چرا امام در نوفل‌لوشاتو، روزی چند ساعت را برای مصاحبه‌های پرشمارش وقت می‌گذارد؟ مگر نه این که رسانه، مهم‌ترین سلاح و سرمایه است در دنیای مدرن؟ ابزارِ او برای مبارزه چیست؟ چرا او با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت می‌کند و مبارزه‌ی فرهنگی و مردمی را مهم‌ترین راه اسقاطِ سلطنت پهلوی –به عنوانِ کارگزارِ امریکا- می‌داند؟ در زمانِ او نوارِ کاست، به عنوانِ مدیومِ انتقالِ پیام، آیا مدرن‌ترین ابزار نیست؟ به یاد بیاوریم که پیش از انتشارِ نوارهای سخن‌رانی امام، در خانه‌ی بسیاری از متدینان حتا دست‌گاهِ پخش‌وضبطِ‌صوت وجود نداشته است. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که انقلابِ اسلامی با شناخت اقتضائاتِ دنیای مدرن و استفاده‌ی از آن‌ها به پیروزی می‌رسد... فتامل...»

|بخشی از فصلِ «زائرِ زار و نزارِ مزار» از کتابِ «جانستانِ کابلستان»|

نوشته‌ی رضا امیرخانی

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«جداییِ نادر از سیمین» عنوانِ فیلمی‌ست که جایزه‌های مختلفی را از جشن‌واره‌ها و نهادهای مختلفِ سینمایی (در سالِ جاری) در ایران و جهان بُرده است. فیلمِ خوش‌ساختِ «اصغر فرهادی» با اقبالِ زیادی در جهان روبه‌رو شده و علاوه بر فستیوال‌های رسمی، توانسته نظرِ منتقدینِ جدیِ فیلم را هم به خودش اختصاص دهد و در لیستِ پنج‌، ده، بیست‌ و پنجاه و صدتاییِ به‌ترین فیلم‌های اغلبِ آنان قرار گیرد.

فرهادی با زبانِ ایجاز و اشاره‌ و ریتمی معقول (نه کُند، نه تُند) فیلم‌ش را پیش بُرده و درامِ اجتماعی‌ش را پرداخت کرده است. فیلم در نهایت با تعلیقی به‌جا و مناسب به اتمام می‌رسد. دلیلِ این تناسب هم این است که تقریبا قبل از رسیدن به آن تعلیق، موضوعِ اصلیِ فیلم و پایان‌ش را می‌شود متوجه شد و درواقع منظورِ کارگردان فدای این تعلیق نشده است. این از ویژه‌گی‌های خیلی مثبتِ این فیلم است.

نادر، سیمین و ترمه اعضای یک خانواده‌ی چهارنفره‌اند که قرار است احتمالا از هم بپاشد. سیمین هم‌سرِ نادر است و مادرِ ترمه؛ او می‌خواهد از کشورش برود. مقدماتِ تحققِ این تصمیم را فراهم کرده و ویزای اقامت در کشورِ دیگری را برای خودش و خانواده‌اش گرفته.

محدودیتِ زمانیِ اقدام برای اقامت و فرصتی که دارد از دست می‌رود، پدرِ دچارِ آلزایمرِ نادر که با آن‌ها زنده‌گی می‌کند و نادر نمی‌تواند تنهایش بگذارد و نهایتا ترمه‌ای که متعلق به هردوی نادر و سیمین است -همه و همه- باعث شده‌اند کارِ این زن و شوهر به دادگاهِ طلاق بکشد. فیلم (بعد از تیتراژ که دست‌گاهِ فتوکپیِ دادگاه را نشان می‌دهد،) از جلسه‌ی دادگاه شروع می‌شود و توافقی که سیمین برای از ایران رفتن محتاجِ آن است و دلیلِ محکمه‌پسندی که برای جداشدن از نادر نمی‌تواند ارائه دهد. فیلم از امضاء اتمامِ جلسه‌ی بی‌نتیجه‌ی دادگاه واردِ بُرِشی از زنده‌گیِ این خانواده می‌شود.

راه‌پله‌ی خانه‌ی نادر و پیانوی سیمین که کارگرانِ حمل و نقل در حالِ پایین‌بُردن‌ش هستند، نشان می‌‌دهد که سیمین‌ تصمیم‌ش را برای جدایی گرفته است. صحنه‌ی بعدی (یعنی بستنِ چمدان) تأییدِ هم‌این مسئله‌ست. از طرفی انگار نادر هم خودش را برای این جُدایی از قبل آماده کرده؛ سیمین زنی را برای پرستاری از پدرِ نادر و رتق و فتقِ کارهای منزل -در نبودِ خودش- پیدا کرده و نادر دارد با او راجع‌به جزئیاتِ کار و هزینه صحبت‌ می‌کند.

تا این‌جا فیلم می‌خواهد یک تفاوتِ بارز بینِ سیمین و نادر را به بیننده نشان دهد. در دادگاه نادرْ سیمین را متهم می‌کند به این‌که بدونِ درنظرگرفتنِ شرایطْ قصدِ خروج گرفته و سیمین می‌گوید این (یعنی تصمیم برای رفتن) کاری بوده که با هم شروع کرده‌ایم. سیمین دوست ندارد دخترش در ایران بزرگ شود و آن را مهم‌ترین علت برای رفتن ذکر می‌کند. گویی سیمین دلیلی بر ماندن نمی‌بیند و هم‌این را از نادر هم انتظار دارد و از او می‌پرسد «یک دلیل برای ماندن بگو.» نادر می‌گوید «مثلا یکی‌ش پدرم» که سیمین می‌گوید «پدرت آلزایمر دارد و کسی را نمی‌شناسد. او نمی‌فهمد، پس برای او چه فرقی می‌کند؟» نادر می‌گوید «من پسرش‌م، من که می‌فهم‌م.»

فیلم نادر را مسئولیت‌پذیر و محکم نشان می‌دهد و سیمین را شکننده و نامقاوم. در سکانسی دیگر می‌بینیم که سیمین برابرِ غرولندِ کارگرانِ حمل‌ونقل و مبلغِ اضافه‌ای که طلب می‌کنند، کوتاه می‌آید و زیرِ بارِ پرداختِ هزینه‌ی اضافی می‌رود و این پول را از روی پولی که از کشوی اتاق درآورده می‌پردازد اما نادر در جوابِ پرستار که حقوقِ ماهیانه‌ی پیش‌نهادیِ نادر را کم می‌داند، کوتاه نمی‌آید و می‌گوید این در توانِ من است، تصمیم با خودتان.

در ادامه‌ی فیلم به زبان‌های دیگری باز روی این تفاوتِ کلیدیِ نادر و سیمین دست گذاشته می‌شود. نادر می‌خواهد ترمه را قوی بار بیاورد و طوری تربیت کند که بتواند در جامعه از حق‌ش دفاع کند (صحنه‌ی پمپِ بنزین). یا آن‌جا که نادر دارد از ترمه معنای دیگر و بعد فارسیِ عباراتی را می‌پرسد:

-متعبّد؟

-عبادت‌کننده، شُکرگزار

-بادیه؟

-بادِ تُند (نادر تصحیح می‌کند: بیابان!)

- نهضت؟

-جنبش

-(زنگ به صدا در می‌آید) زنگ؟

-راضیه‌خانم (نادر: نه‌خیر، ترمه: شوهرش، نادر: بله)

-ماکت؟

-نمونک

-کمپوت؟

-خوش‌آب

-گارانتی؟

-تضمین، ضمانت (نادر: این‌که عربیه، معادلِ فارسی؟ ترمه: خانم‌مون گفته. نادر: دیگه این جمله رو به من نگی‌ها! چیزی که غلطه، غلطه. هرکی می‌خواد بگه، هرجا هم می‌خوان نوشته باشن. برای گارانتی هم بنویسـ... ترمه: چیزِ دیگه بنویسم نمره‌مو کم می‌کنن. نادر: عیب نداره بابا، بذار کم کنن. بنویس: پُشت‌وانه و ترمه تکرار می‌کند: پُشت‌وانه...)

نادر به جزئیات و اطرافیان‌ش توجه می‌کند، سعی می‌کند از حق‌ش کوتاه نیاید، مقابلِ اشتباه بایستد و این را به دخترش هم یاد دهد. سیمین اما برای پیش‌بُردنِ کارهایش گاهی همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید (مثلا به خانمی که برای کارهای منزل پیدا کرده نگفته خودش در منزل نیست و این برای آن زن ظاهرا نکته‌ی مهمی بوده). سیمین برای گرفتنِ حق‌ش پافشاری نمی‌کند، کوتاه می‌آید و سعی می‌کند از کنارِ مسائلِ این‌چنینی عبور کند و مهم‌تر این‌که دخترش را هم مثلِ خودش تربیت کند و بِبَرد.

فیلم از این تفاوتِ عمده سخن می‌گوید. از مسئولیت‌پذیربودن و نبودن، از مبارزه‌کردن و نکردن، از ایستادن و فرار، از راست‌گفتن و راست‌نگفتن. علاوه بر این نکته‌ی اصلی، فیلم می‌خواهد به مخاطب بگوید یک دروغ یا تساهل برای یک مسئله‌ی کوچک، می‌تواند باعثِ ایجادِ مشکلاتِ بزرگی در آینده شود (مثلا پولی که سیمین در مقابلِ طلبِ زورِ کارگرانِ حمل‌ونقل از کشو برداشت و بعدتر زمینه‌ی بروزِ مشکلاتِ بزرگی شد).

همه‌ی افرادِ فیلم -از نادر گرفته تا سیمین و ترمه و زنِ پرستار و شوهرش- به اقتضائاتی در جاهایی یا صراحتا دروغ می‌گویند، یا گاهی همه‌ی راست را نمی‌گویند. بعضی‌ مثلِ سیمین راحت‌تر، بعضی مثلِ نادر سخت‌تر و بعضی از روی سهو و بعضی برای دوست‌داشتنِ دیگری و بعضی به‌خاطرِ مشکلاتی که ممکن است از راست‌گفتن برای‌شان به‌وجود بیاید.

این موضوعِ اصلیِ فیلم و درواقع تمِ اصلیِ داستان بود. جُدا از این موضوعِ اصلی اما جزئیاتی هم به‌اشاره در فیلم گنجانده شده که حتما حائزِ اهمیت است و به‌نظرم در اقبالِ عمومی و جهانیِ این فیلم هم مؤثر بوده. مثلا در اوایلِ فیلم نادر را می‌بینیم که با ترمه فوت‌بال‌دستی بازی می‌کند. دخترِ کوچکِ خانمی که در منزل کار می‌کند به ترمه کمک می‌کند و نادر دستانِ پدرش را به کمکِ خودش گرفته. ترمه یک‌جایی دسته‌ی مربوط به رنگِ مقابل (تیمِ نادر) را می‌گیرد و به سمیه می‌گوید: «عیب نداره، تقلب کن!» بعدتر ترمه از پدربزرگ‌ش می‌پرسد: «آقاجون شما طرف‌دارِ کی‌این؟» که نادر جواب می‌دهد: «آقاجون مربیه، رو نیم‌کت نشسته!» این سکانس اشاره‌ای سیاسی دارد به اوضاعِ مملکت و نقشِ ره‌بر در منازعاتِ سیاسی بینِ دوجناح که البته ادعای من است و برداشت‌م از فیلم و روی آن هم پافشاری می‌کنم. یا ترکیبِ کلماتی که نادر به ترمه دیکته می‌گوید هم اشاره‌ای سیاسی-اجتماعی‌ست. متعبد، بادیه، نهضت، به جنبش که می‌رسد تصویرِ دیشِ ماه‌واره را می‌بینیم!!

از دیگر نکاتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم می‌توان به آن‌جایی اشاره کرد که در منزلِ مادریِ سیمین، نادر دارد با مادرخانم‌ش صحبت می‌کند و دورتر کسی دارد رسیورِ ماه‌واره را تنظیم می‌کند. آن شخص می‌گوید: «خانم نمی‌گیره این چندتارو، پارازیت روشه شدید!»

یا در دادسرا هنگامی که مادربزرگ دارد از ترمه تاریخ می‌پرسد. ترمه می‌گوید در زمانِ ساسانیان جامعه به دو طبقه‌ی اشراف و عادی تقسیم می‌شده که مادربزرگ بدل از «عادی» می‌گوید: معمولی.

این‌ها همه اشاراتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم است برای مخاطب، مخصوصا مخاطبی که با ذهنیتی خارجی این فیلم را می‌بیند. چون بعضی مسائل واقعیاتِ جوامع‌ند اما آدم‌هایی که درونِ آن جوامع زنده‌گی می‌کنند گاهی از سرِ اغماض یا گاهی از سرِ ملیت‌گرایی و وطن‌پرستی یا حتا مسائلِ سیاسی، سعی می‌کنند مشکلات‌شان را بپوشانند و فریاد نزنند. فرهادی اما در فیلم‌ش خیلی زیرِپوستی و ظریف تصویری از ایران ارائه می‌دهد که در جهان ایران را بیش‌تر به آن می‌شناسند. سانسور، عقب‌مانده‌گی، دودسته‌گی، قانون‌های قضاییِ ناکارآمد و ایراددار و جنبشِ اعتراضی مدنی.

در جای دیگری از فیلم، نادر به ترمه که از او خواسته بود برود و راست‌ش را در دادسرا بگوید، می‌گوید: «بابا قانون این‌چیزا حالی‌ش نیست، می‌گه یا می‌دونستی، یا نمی‌دونستی!». این یعنی در قانون چیزی به اسمِ صداقت تعبیه نشده و قانون همه را دروغ‌گو فرض کرده و اخلاقی وجود ندارد یا به عبارتِ دقیق‌تر قانون تخفیفی برای راست‌گویی قائل نیست. مکالمه‌ی نادر، خانمِ پرستار و شوهرش با آقای قاضی (بازپرس) در دادسرا هم نشانه‌ی این مدعاست. قاضی فقط در پیِ کشفِ صحت یا عدمِ صحتِ گفته‌ها از طریقِ «اقرار» یا شهادتِ شهود است و اعتنایی به توضیحات و خواهش‌ها نمی‌کند. مثلا آن‌جایی که قرارِ بازداشتِ نادر صادر شده، دادگاه هیچ‌ توجهی به این‌که پدر و دخترِ نادر باید شب را تنها باشند نمی‌کند و فقط «وثیقه» را می‌شناسد. این‌ها البته نقائصِ قانونیِ ما هست ولی الزاما همه‌ی تصویرِ جامعه‌ی ما نیست و این‌طور نیست که در جوامعِ دیگر هیچ نقصِ قانونی‌ای وجود نداشته باشد.

به‌هرروی، جداییِ نادر از سیمین در زُمره‌ی فیلم‌های خوب و خوش‌ساخت است و این انکارکردنی نیست. نه فرهادی را باید حذف کرد و نه فیلم‌های او را به چوبِ سیاست راند. حتا اگر فرهادی دیگراندیش باشد و طرف‌دارِ اصلاحاتِ مدنی و جنبشِ اعتراضیِ سالِ 88، باز هم بودنِ او و فیلم‌های او برای نظام و کشور ارزش‌مند است و لازم. فرهادی باید باشد و فیلم بسازد و حرف‌هایش را بزند، حاتمی‌کیا و دیگران هم باید باشند و بسازند و حرف‌های‌شان را بزنند. نه اُسکار و کن و برلین و سی‌مرغ الزاما چیزی به ارزش‌های یک فیلمِ خوب می‌افزایند و نه نداشتنِ این‌ها چیزی از ارزش‌های یک فیلمِ خوب کم می‌کنند. طبیعی‌ست جهان، ایرانی را بیش‌تر می‌پسندد که به ذائقه‌ی خودش و تعریفِ خودش نزدیک‌تر باشد و از این‌رو فیلمِ ایرانی‌ای را هم به‌تر می‌داند که به آن فضا نزدیک‌تر باشد. یعنی آکادمیِ اُسکار هیچ‌وقت به ذهن‌‌ش خطور نمی‌کند که «آژانسِ شیشه‌ای» هم می‌تواند فیلمِ خوبی باشد اما راجع‌به جدایی لااقل این ریسک را کرده.

تفاوتِ حاتمی‌کیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفی‌ست. این اصلا اعجاب‌انگیز نیست اگر جهان معروفی را تحویل بگیرد و امیرخانی را نه. اصلا قصه، قصه‌ی دیگری‌ست. زبان‌ها مختلف‌ند و جهان‌ها مختلف. هیچ‌کس جای هیچ‌کسِ دیگری را نگرفته، حتا اگر خودِ آن اشخاص هم ندانند، در دو دنیای مختلف‌ند. من برای معروفی احترام قائل‌م اما بیوتن کتابِ من است، هم‌چنین برای فرهادی احترام قائل‌م اما آژانس فیلم‌م است. موفقیتِ فرهادی -به‌عنوانِ یک هم‌وطن- آرزویم است اما بوی پیراهنِ یوسف‌م را با هیچ عطر و ادکلنی عوض نخواهم کرد إن‌شاءالله.

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که برخی از حزب‌اللهی‌های اینترنت کمپینِ حمایت از آقای سلیمانی در برابرِ تهدیدِ ترورِ ایشان -از ناحیه‌ی اسرائیل- را راه انداخته‌اند. در ذیلِ این جریان، بعضی‌ها تصاویرِ پروفایل و نیک‌نِیم‌هاشان در شبکاتِ اجتماعی را به عکس و اسمِ سرلشگر سلیمانی تغییر داده‌اند و بعضی دیگر در قالبِ جملاتِ شعاریِ استیتس‌ها -بدل از سردار- شهادت‌طلبی کرده‌اند و بعضی کُری خوانده‌اند و عده‌ای تهدیدِ متقابل کرده‌اند و بچه‌های گرافیست طرح زده‌اند و الخ. +و+و+و+

بنده به‌عنوانِ یک عنصرِ اجتماع و آدمِ این جامعه، با این صنف حرکات موافق‌م و قائل‌م که این جریانات و کُری‌خواندن‌ها و حمایات، حتما باید وجود داشته باشند و این طبیعتِ جامعه‌ست و اتفاقا از نظرِ دشمنان و رسانه‌های خارجی هم مهم است که ما نسبت به این‌سنخ تهدید‌ات چه واکنشی نشان می‌دهیم. اما از لحاظِ سلیقه‌ی شخصی در فقره‌ی اخیر، موافق‌تر بودم اگر رفقا و رسانه‌ها اقدامِ مناسب‌تر و مؤثرتری در جهتِ تهدیدِ بزرگ‌تر انجام می‌دادند. تهدیدی که در آن ادعا شده بود گزینه‌ی مواجهه‌ی نظامی برای مقابله با «تهدیدِ هسته‌ای ایران» انتخاب خواهد شد.

ادعا و تهدیدی که طبقِ شیوه‌ی مألوف و مرسومِ کشورهای مستکبر، اول خیلی صریح مطرح می‌شود و بعدتر تلویحا تکذیب می‌شود و یا تحلیل‌گرهای وابسته به آن کشورها ردّش می‌کنند که مثلا کشورِ مخاطبِ تهدید، نتواند متوجه شود تهدید چه‌قدر جدی‌ست و بالتبع تحلیلِ درستی هم نتواند از فضا پیدا کند. در یک کلام یعنی تاکتیکِ غبارآلوده‌ کردنِ فضای تحلیل و گرفتنِ قدرتِ پیش‌بینی از کشورِ موردِ تهدید واقع شده.

پیش‌تر در راستای این سلیقه و  رجحانِ شخصی، مطلبِ «I'm one of the Iranian Nuclear Threats» را در هم‌این مجال و موقعیت -برای ثبت در تاریخ- نوشتم و تلویحا اعلام کردم که از نظرِ من ترورِ آزادی‌های مشروع و حقوقِ مسلّمِ یک ملت و کشور، بس‌یار مهم‌تر از تهدیدِ ترورِ یکی از سردارانِ آن ملت و مملکت است. در عینِ حال که آن هم در جای‌گاهِ خودش واجدِ اهمیت است و باید بدان پرداخته شود.

اخیرا و در پیِ سفرِ آقای دکترمحمدجواد لاریجانی به امریکا و مناظره‌ای که در برنامه‌ی«مورنینگ-جو»ی تلویزیونِ ام.‌اس.‌‌ان.‌بی.‌سی. با دکترریچارد هاس -رئیسِ شورای روابطِ خارجیِ امریکا- انجام داد، خبرها و واکنش‌هایی در رسانه‌های دنیا انعکاس پیدا کرد که در رسانه‌های داخلی از آن‌چنان بازخوردی برخوردار نبود. علتِ اصلیِ آن هم ضعف در ترجمه و پوششِ شبکه‌های انگلیسی‌زبان، توسطِ بنگاه‌های خبریِ ما بود که معمولا دعوای یک وکیل و وزیر با هم یا عکس‌های شخصیِ یک بازی‌گرِ رده-چندمی با شلوارک در یک سفرِ خارجی، برای‌شان از اهمیتِ بیش‌تری برخوردار است تا چنین مناظره‌ی مهمی که بگذریم!

به نظرِ بنده و براساسِ تحلیل و شناختی که از ذائقه‌ی امریکا و اسرائیل دارم، وجودِ کسی مثلِ دکترلاریجانی خیلی آزاردهنده‌تر و مهم‌تر از کسانی چون سردارقاسمی‌هاست که هم سردوشی‌شان روی دوش‌شان مشخص و معلوم است و هم خاست‌گاهِ فکری و تحلیلی‌شان خیلی رو و قابلِ حدس (هرچند هم که سوابقِ حتما ارزش‌مندی از رشادات و سلحشوری‌های ایشان در دست باشد و بدانم و بدانید).

به زبانِ ساده‌تر: از نظرِ امریکا هزینه‌ی وجودِ کسی مثلِ محمدجواد لاریجانی بس‌یار بیش‌تر از یک سردارِ شناخته‌شده‌ی سپاه برای آن‌هاست. این را به این دلیل می‌گویم که ما الآن در عصرِ تحلیلِ مواضع و تشخیصِ موقعیات و شرایطِ مختلف قرار داریم نه عصرِ اقداماتِ نظامیِ مبتنی بر شخص و سلحشوری‌های قائم‌به‌فرد و رشادت‌های فرمانده‌محور. یعنی باتوجه به پیش‌رفت‌های تکنولوژیکِ صنایعِ نظامی و ماه‌واره‌ای و وجودِ رسانه‌های مختلف و امکانِ استفاده از این پتانسیلِ فرهنگی، نقشِ پیام‌برگونه‌ و کاریزماتیکِ یک سردارِ سپاه که پیش‌تر در زمانِ دفاعِ 8ساله‌‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم، خیلی نقشِ مؤثرِ پُررنگِ حیاتی‌ای نیست. کمااین‌که خودِ نیروهای مسلّحِ ما هم به این مسئله واقف‌ند؛ دوره‌های بصیرتی که برای کادرِ سپاه هرازچندی برگزار می‌گردد، شاهدِ این مدعاست. یعنی نیروهای نظامی به‌درستی تصمیم گرفته‌اند تأثیری که یک فرمانده‌ با یک خطابه یا سخنرانیِ شورانگیز قبل از یک عملیات، به‌صورتِ دفعی و مقطعی روی نیروها می‌گذاشت را در بستری از زمان و به‌مرور در نیروهایشان نهادینه کنند. این یعنی سرمایه‌گذاری برای یک هدفِ بلندمدت که بس‌یار هم درست است به‌نظرم.

اما برای پاسخ به این سوالِ احتمالی که چه‌را وجودِ کسی چون محمدجواد لاریجانی برای امریکا هزینه‌ساز است باید گفت علتِ اصلی، ویژه‌گی‌های شخصیتیِ ذاتی و تحصیلیِ ایشان است. شناختی که ایشان از قواعدِ دیپلُماتیک و مسائلِ مرتبط به سیاستِ خارجی و خاصّه میزِ امریکا -به دلیلِ سابقه‌ی وزارتِ خارجه و باتوجه به تحصیل در آن‌جا- دارند، وقوفی که به مسائلِ حقوقِ بشری و درواقع گاف‌‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس دارند، احاطه‌ به زبانِ انگلیسی و اطلاعاتِ روزآمدتری که نسبت به باقیِ مسئولین -هم به دلیلِ تسلط به زبانِ انگلیسی و هم به دلیلِ قرابت با فضای اینترنت- دارند، ذهنِ ریاضی و پویای ایشان در تحلیلِ موقعیاتِ مختلف و در نهایت اتصال‌شان به حوزه‌ی علمیه و بدنه‌ی مذهبی و مکتبیِ نظام، همه و همه باعث شده‌اند تا ایشان به یک تحلیل‌گرِ طرازِ اولِ مسائلِ سیاسی و حقوقی تبدیل شوند. نه در ایران که در همه‌ی جهان.

کافی‌ست سرچی در اینترنت بکنید و اخبار و اطلاعاتِ مرتبط با ایشان را به‌طورِ گذری بخوانید و ویدئوی مصاحبه‌های معاریفِ معاصرِ سیاسیِ رسانه‌های بزرگِ جهان با ایشان را ببینید و بشنوید.

اغواگری و تکرارِ ادعا و ارجاع به مواردِ کوچکِ حقوقی و دست‌گذاشتن روی احکامِ مسلّم دینی-جزائی و مقایسه‌ با ویترین‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس، همیشه از شگردهای رسانه‌ها و مجری‌های برنامه‌های مختلفِ سیاسیِ آن‌ها بوده و هست و احتمالا خواهد بود؛ جواد لاریجانی اما در چند مصاحبه‌ی اخیری که از ایشان با پی‌‌یرس مُرگان، خانمِ امان‌پور، فرید ذکریا، چارلی رُز و هم‌این مناظره‌ی مورنینگ-جو با هاس دیده‌ام، به ضرسِ قاطع می‌توان گفت تقریبا به‌هیچ‌وجه تحتِ تأثیرِ این قوای اغواگر قرار نگرفته و اصطلاحا وانداده است و برعکس مخاطبین و مناظرین‌ش را بی‌قرار کرده و به تکاپو انداخته.

این ویژه‌گی‌ ابدا موردِ علاقه و پذیرشِ امریکا نیست. آن‌ها تحلیل‌گرِ بیدارِ آشنا به مسائلِ داخلی‌شان را برنمی‌تاب‌ند. منتها هوشِ سیاسی‌شان ایجاب می‌کند که هیچ‌وقت چیزی در راستای ترور و تهدیدِ چنین شخصیت‌هایی نگویند و درعوض تا می‌توانند قاسمی‌ها را تحریم و ترورِ زبانی کنند.
جواد لاریجانی برای شهیدشدن علاوه بر توفیقِ الهی دوچیز کم دارد. یکی جای‌گاهِ مسئولینیِ عام که سال‌ها پیش و در خلالِ مسائلی متزلزل شد و یکی پای‌گاهِ مردمی که متأسفانه تقریبا هیچ‌کدام از برادرانِ لاریجانی به‌جز کمی آقاصادق از آن برخوردار نیستند. اولی را خودِ ایشان یکی-دوسالی‌ست که دارد به‌بود می‌بخشد و می‌توان به استردادِ آن امیدوار بود، اما دومی چیزی نیست که به این ساده‌گی بتوان به‌دست‌ش آورد. البته اگر سنجه‌ها زمینی باشند باید خوش‌حال باشم از این‌که این دومی احتمالا هرگز محقق نمی‌شود!!

به‌هر‌روی شخصا از صحبت‌های محمدجواد لاریجانی در مسائلِ سیاستِ خارجی (خاصّه امریکا) بس‌یار آموخته‌ام و می‌آموزم. وجودِ کسانی مثلِ او برای دست‌گاهِ دیپلماسی و حقوقیِ یک مملکت خیلی مفید خواهد بود و بی‌اغراق اُردرِ تحلیل‌ها را ارتقاء خواهد بخشید. امیدوارم قاطبه‌ی مسئولینِ مملکت بتوانند هوش‌مندی و اشرافِ او در تحلیلِ مسائل را پیدا کنند و در نهایت دعا می‌کنم اگر موردِ پذیرش و رضاء خداوند بود، ایشان به به‌ترینِ جای‌گاه‌ها نزدِ او برسد.

* برگرفته شده از فیلمی با هم‌این عنوان.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ایران یعنی همه‌ی ایران! همه‌ی وجب‌به‌وجبِ خاک‌ش و همه‌ی مردم‌ش. از چابهار و زابل و زاهدان و تایباد و فریمان و کاشمر تا مشهد و گرگان و بندترکمن و علی‌آباد و رشت و بابل و بهشهر و اردبیل و تبریز و زنجان و ری و خرم‌آباد. اصفهان، شیراز، بوشهر، همه‌ی خوزستانِ عزیزم از شلنگ‌آبادش تا توپ‌چی و جفال و مالحه و طویبه و هویزه و بستان‌ و تا خودِ شوش و ایلام. تا همه‌ی هزارجریباتِ همه‌ی ارتفاعات‌ش، تا همه‌ی سُفلی و اولیاها و کُلا و آبادهای تنگِ همه‌ی روستاهاش. ایران با همه‌ی تاریخ و جغرافیاش از خانه‌ی محصورِ موسوی و کروبی شروع می‌شود تا چندخیابان آن‌طرف‌تر بیت و تا خودِ پنجاه‌تومنیِ دانش‌گاه و تا همه‌ی جوی‌های در دستِ احداثِ ولی‌عصر و تا همه‌ی کلاغ‌های تجریش و تا کوچه‌ی مهدی‌قصاب و تا بستنیِ اکبرمشدی و تا حموم‌قبله و تا سبیلِ الواتِ آب‌منگُل و تا اُزگل و زعفرانیه و شهرکِ قدس و ژاندارمری. ایران یعنی همه‌ی ایران. همه‌ی ایران یعنی همه‌ی منابعِ مولدِ انرژی‌های صلح‌آمیزِ ایران و پاش بکشد تا همه‌ی موشک‌ها و تا همه‌ی کلاهک‌های هسته‌ای‌ش هم. تأسیساتِ هسته‌ایِ ایران یعنی سینه‌ی من. گفتم گرا دست‌تان باشد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا، اگر در این روزها و شب‌ها قدری و منزلتی قرار داده‌ای و از سرِ لطف‌تر به دعاهامان می‌نگری و کریمانه‌تر پاسخ‌شان می‌دهی، از تو برای کشورم و وطن‌م و خاک‌م و سرزمین‌م شادی و آرامش و سلامت می‌خواهم و آرزو می‌کنم بینِ مردمان‌ش -از هر سلیقه و عقیده‌ای که هستند- مهربانی و احسان و تلائم و جوان‌مردی برقرار باشد. هم‌این!

* «تیتر» مصرعی‌ست سروده‌ی حافظ.

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انسان‌دوستی، صلح، حقوقِ بشر و آزادی‌ به قرائتِ امریکا می‌شود موشکِ هدایت‌شونده‌ی کروز و رزم‌ناوِ ضدهواییِ یو.اس.اس. وینسِنس (سی.‌جی. فورتی-ناین) و گرای ایرباسِ اِی. تری‌هاندرِد به شناسه‌ی پروازیِ سیکس-فیفتی-فایو (متعلق به ایران‌ایر) و تصدیقِ ویل راجرزِ فرمانده برای انهدامِ اف-چهاردهی ساخته‌گی‌...

حقوقِ بشرِ امریکایی!‏

حالا هرچه‌قدر هم که «او با ما» به زبانِ فارسیِ مهربانانه‌اش صحبت کند و از سعدی و صلح بخواند، باز هم چونان دیوید کارلسون با صدای بلند تعجب می‌کنیم و با صدای بلندتری یادِ جملاتِ اوبامای دیگری به نامِ بوش (پدر) می‌افتیم و به لهجه‌ی فصیحی که بفهمد به یادش می‌آوریم که «بنی‌آدم تنها در صورتی که امریکا بخواهد اعضای یک‌دیگرند» چون بعد از تکه‌تکه‌شدنِ اعضایِ بدنِ 290مسافرِ ایرباس بود که پرزیدنت اوبامای آن زمانِ امریکا گفت: «آی ویل نِوِر اِپالوجایز فور دِ یونایتد-اسدِیدز آو اَمِریکا، آی دُنت کِیر وات دِ فَکت‌ز آر!»؛ حالا چه‌طور و چه‌گونه و با چه اُمیدی و کجای دل‌مان بگذاریم این بی‌قراریِ بی‌ حد و حصر، فراوان و انسان‌دوستانه‌ی جملاتِ بوشِ گنده را؟!

نه جنابِ ایالاتِ متحده‌ی پرزیدنت‌های سیاه و سفیدِ کاخِ همیشه روسیاه، این فیلم‌ها و ژست‌ها و لهجه‌ها روی ما تأثیری نمی‌گذارد. (حداقل روی من) ما دل‌مان هنوز هم از آن شلیکِ ناجوان‌مردانه خون است و ریه‌هامان از سرفه‌های سردشت و حلبچه درد می‌کند.

قسم به خونِ مظلوم که سرخ‌ترینِ رنگ‌ها را دارد و قسم به غیرتِ ماهی‌های خلیجِ فارس که شعورشان به‌خاطرِ ارتزاق از شورِ اشک‌های چشمانِ نوزادان و کودکانِ آن پرواز از بس‌یاری اوباماها و آلبرایت‌ها و بوش و بیلی‌ها بالاتر است، یک لحظه‌ هم به خودمان اجازه نخواهیم داد راجع به دموکراسی‌ و مردم‌سالاری‌گرایی و انسان‌دوستی و آزادی‌خواهی و صلح‌طلبیِ دیکتاتورترین و ظالم‌ترین و قاتل‌ترین حکومتِ حالِ حاضرِ جهان دچارِ تشکیک و خَلطِ مبحث شویم. هرچند که این جبهه و جناح هم تعریفی نداشته باشد و پشتِ مردهایش زیرِ بارِ بی‌عدالتی‌ دوتا شده باشد و سقفِ آسمانِ آزادی کوتاه باشد و صبر و سعه‌ی مسئولان‌ش کم و مردم‌سالاری آرزو...

-

پی‌نوشت: این مطلب را به بهانه‌ی دل‌م که با یادآوری آن وقعه‌ی ناجوان‌مردانه گرفته بود نوشتم. این هواپیما با همه‌ی پرنده‌هایش به آسمانِ بالاتری پرید و حدودِ یک‌ماهِ بعدش من به زمین آمدم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی الگوهای مطلوبیت و رجحان و به تبعِ آن‌ها رفتارِ اقتصادیِ مردمِ یک جامعه از اخلاق‌گرایی و صداقت (در معاملات و مبادلات) به بی‌توجهی‌های اخلاقی و عدمِ صداقت تغییر پیدا می‌کند، این دیگر یک عمل‌کردِ اقتصادیِ صِرف یا یک فراگردِ فرهنگیِ در برهه‌ای خاص از زمان به وجود آمده نیست. بروز و رواجِ بی‌صداقتی در یک اقتصاد یعنی وجودِ امکانِ وقوعِ بی‌صداقتی و وجودِ این امکان یعنی ضعفِ نهادهای نظارتی و بازدارنده. این ضعف که حتما غفلت نیست معنایی جز فسادِ بالادستی ندارد و شاید هم چیزی‌ست فراتر از آن. در چنین شرایطی جامعه ماهیتِ هیولاییِ یک جرثومه‌ی رو به اضمحلال را پیدا می‌کند که پُر است از قوانینِ غیرمنسجم، ناقص و کم‌ضمانت. تبلیغ تبدیل می‌شود به یک دروغِ شاخ‌دار و مشتری نیز به انسانی مجبور. اعتماد جایش را به بی‌اعتمادی می‌دهد و پول و ثروت می‌شوند ارج و ارزشِ انسان‌ها. دیگر اولیاتِ رفاه و امنیت هم محقق نمی‌شوند الا به تمکن و تمکن رفاه را برای متمکن به ارمغان می‌آورد اما به هزینه‌ای بس‌یار گزاف. تولیدکننده و سرمایه‌گذارِ باشرف ورشکست و منزوی می‌شوند و سرمایه‌گذاری محلی می‌شود برای عقده‌گشاییِ بی‌صفت‌ها. بی‌صفتی در تولید، بی‌کیفیتی در محصول و کالای تولیدی یا خدماتِ ارائه‌شده را به وجود می‌آورد و این خوی ناجوان‌مردانه آرام‌آرام چونان موریانه‌ای جائع به همه‌جای اقتصاد تسرّی پیدا می‌کند. آن‌ها که می‌توانند می‌روند و آن‌ها که می‌مانند یا متحملِ مشقّاتِ زیستن در چنین شرایطی می‌شوند و یا اساساً آگاهی‌ای نسبت به وضعیت‌شان ندارند. عده‌ای آستین بالا می‌زنند و همت می‌کنند تا شرایط را تغییر دهند یا حداقل آن بخشی که مرتبط با آن‌هاست را پاک نگه دارند یا ترمیم کنند. عده‌ای دیگر مبارزه می‌کنند و هزینه‌ می‌دهند تا شاید اصلاحاتی صورت بگیرد. هیولای قدرت‌مندِ فساد اما قوی‌تر از همه‌ی این دیگران است...

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سردیِ دی هم که باشی باز
تار و پودم رنگِ مُرداد است!

پ.ن. اول: به ایران و به انسان، بابتِ داغ‌هایی که این‌روزها می‌بینند...
پ.ن. دوم: عکس را با گوشی گرفته‌ام؛ زمستان 88

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ساعتِ سه‌ونیم شرقِ تهران قرار گذاشته بودیم که بریم شمال. یک‌ربع به سه از محلِ کار با چندتا از هم‌کاران زدیم بیرون. رسیدیم به میدونِ حضرتِ ولی‌عصر. مسیرِ من رسالت بود و مسیرِ اون‌ها ولایت (شرکت در راه‌پیمایی نهم دی). بعد از یک‌ساعت که ایستادم ماشینِ خطّیِ رسالت رسید. می‌گفت نمی‌دونین چه خبره از هفتِ تیر تا این‌جا. توی مسیر هم‌این‌جور که راننده از ترافیک می‌گفت اتوبوس‌های بنزِ قدیمی‌ای رو دیدم که مسافرهای مختلفی از اقشارِ مختلف داشتند و غالباً هم از شهرهای اطرافِ تهران اومده بودند (این رو از پارچه‌نوشته‌های جلوی اتوبوس‌ها فهمیدم). نزدیکِ هفتِ تیر که شدیم گروه‌های مختلفی رو دیدم که کاوِرهای بسیج پوشیده بودند. غالباً هم موتورسوار. جوِّ حاکمِ توی تاکسی اعتراضِ به نظام و دولت بود. برای این‌که تعدیلی ایجاد بشه، برگشتم و به مسافرهای پشتی که خیلی عصبانی بودند گفتم: این‌طور که برداشت می‌کنید نیست. این‌ها لزوماً نماینده‌ی انقلاب نیستند. بچه‌های انقلاب حق‌النّاس حالی‌شونه. این‌ها که می‌بینید یا تابع‌ند یا غیرِ مطلع. مثلا ببینید: هم‌این جمعیتِ موتورسواری که روی کاورهاشون عکسِ امام‌ رو چسبوندن. میان‌گینِ سنّی این‌ها به شونزده هم نمی‌رسه. خُب یعنی هنوز گواهی‌نامه ندارند. این‌ها عکسِ امام به سینه‌شونه و عکسِ حرفِ امام عمل می‌کنند که گفته بود: خلافِ قانون، خلافِ شرعه!

هم‌این‌طور که داشتم اینارو می‌گفتم با دست اشاره‌ای به جمعیت‌شون کردم. یک‌هو یکی از هم‌این جوجه‌خروس‌ها رگِ گردنی شد و شروع کرد به فحاشی و کُری خوندن که اگه مردی بیا بیرون تا نشون‌ت بدم خائن! منافق! عوضی و...

جوّ حاکمِ توی تاکسی شده بود سکوت؛ حالا دیگه اونا منو دل‌داری می‌دادن!!!

تو جاده‌ی شمال بودیم که از طرفِ خبرگزاری بُرنا برای برادرم مسیج اومد. تیترِ صحبت‌های سخنرانِ راه‌پیمایی نهِ دی - آقای علم‌الهدی - بود که گفته بود: سرانِ فتنه محارب محسوب می‌شن و حکمِ محارب معلومه...

نُهِ دی برای من یک مرز محسوب می‌شه. مرزِ محرزی با تفکرِ «هدف وسیله را توجیه می‌کند». نُهِ دی به زعمِ من فصلِ تمایزِ انقلابی‌بودن به قرائتِ هیئات و انقلابی‌بودن به قرائتِ منطق و مکتب و عدالته. نُهِ دی برای من نه یک افتخار که یک شکست محسوب می‌شه. نُهِ دی روزی بود که پسرِکِ جوانی با کاورِ بسیج و عکسِ امام بدونِ گواهی‌نامه توی خیابون‌های تهران - علاوه بر ایجادِ ترافیک - برای یک شهروند خط‌ونشون کشید و ناسزا نثارش کرد. نُهِ دی برای من حقی بود که از مردم توی خیابون‌ها ضایع شد تا توی ترافیک بمون‌ن. نُهِ دی مثالِ بارزِ یک رفتارِ صداوسیمایی و هیجانی بود که عقلانیت در اون خیلی جایی نداشت. نُهِ دی هرچند که بعدها به مدد برنامه‌ی هیجانی، تند و افراطیِ «دی‌روز، ام‌روز، فردا» و قلمِ سخیفِ نویسنده‌ی وب‌لاگِ «قطعه‌ی 26» سعی شد که یک اتفاقِ مهم محسوب بشه، اما برای من روزی بود مثلِ شنبه‌ی بعد از انتخابات!

من از قصه‌ی کوفه و مردم‌ش یاد گرفتم که کثرتِ جمعیت ملاکِ درست‌ی برای تشخیصِ هم‌راهی مردم نیست. حق و حقیقت زلال‌تر از اون هستند که بخوایم برای تثبیت‌شون از سنجه‌های آماری و هیجانی کمک بگیریم. حق اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم مقابل‌ش وایستن باز هم پیروزه چون پیروزی مختصِّ ذاتِ حقه و باطل اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم‌راهی‌ش کنند باز هم بازنده‌ست چون ذاتِ باطل با شکست عجینه. من اگر به آقای احمدی‌نژاد رأی دادم، بنابه دلایلی بینِ چهار کاندیدای محترم انتخاب‌ش کردم و پای انتخاب‌م هم وایستادم. چه دی‌روز و چه ‌ام‌روز. چه وقتی بینِ اقوام و دوستان و عزیزان‌م محکوم شدم به دُگم‌بودن و جزم‌اندیشی و تندروی و افراط، چه وقتی جوّ حاکم علیه میرحسینِ موسوی بود و رأی به احمدی‌نژاد نشانه‌ی بصیرت محسوب می‌شد. اما این‌که انتخابِ من از بینِ چهار کاندیدای محترم آقای احمدی‌نژاد بوده و یا این‌که به نگاهِ فرهنگی و روشنِ آقای خامنه‌ای علاقه‌مندم دلیل نمی‌شه هرچه که اون‌ها تأیید کردند بپسندم یا هرچیزی که موردِ وثوقِ اون‌ها بود موردِ وثوقِ من هم باشه. من به نقاطِ مثبتِ کارنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد نسبت به نقاطِ مثبتِ چهار کاندیدای محترمِ دیگه رأی دادم نه به اشتباهات‌ش و کارها و حرف‌های ناصحیح‌ش. من با آقای موسوی اختلافِ ایدئولوژیک داشتم اما این ابداً دلیل نمی‌شه که به ایشون بی‌احترامی کنم و خوبی‌هاش رو زیرِ سوال ببرم و به دوست‌داران‌ و علاقه‌مندان‌ش فحش بدم. همه‌ی فتنه‌ی کشورِ ما فراموش‌کردنِ هم‌این نکته‌ست که دنیا «صفر یا صد» نیست و این وسط ملاحظاتِ دیگه‌ای هم وجود داره. من به انقلاب و آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ش علاقه‌مندم اما دستِ کسانی که سلیقه و نظری دیگرگونِ از من دارند می‌بوسم. دستِ هرکس که اعتلای کشورم براش حقیقتاً اهمیت داره رو.

نه؛ راه‌پیمایی نهمِ دی‌ماه ابداً برای من یک خاطره‌ی خوش نیست. چه‌را که در اون‌روز حقوقی از شهروندانِ نظامِ اسلامی تضییع شد و راه‌پیمایی‌ای که در اون حقی از شهروندِ مسلمونی با اسمِ اسلام و انقلاب تضییع بشه موردِ تأییدِ من نیست. حداقل اسلامی که من مسلمون‌شم به من آموخته که یک قطره خون هم باعثِ نجاستِ یک تشتِ آب می‌شه. اسلامی که من می‌شناسم اجازه نمی‌ده که برای تبلیغِ شعائرش از راه‌های غیرِحلال و منفعت‌جویانه اقدام کنیم. اسلامِ امام‌حسینی‌ای که من می‌شناسم همه‌ی حرف‌ش اینه که «حق پی‌روز است» چه بُکُشی و چه بکشندت. چه بمانی و چه نمانی. چه تنها باشی و چه نباشی. حق منزه‌تر از اونه که برای اثبات‌ش بخوایم از پله‌ی گناه بالا بریم؛ و تضییعِ حق‌الناس گناهه. فحاشی گناهه. دروغ‌بستن گناهه. تهمت زدن گناهه. بردنِ آبرو گناهه. محکوم کردن در دادگاهی غیر از عدلیه‌ی اسلامی گناهه. نسبت‌دادن القابی مثلِ منافق به کسانی که از نظرِ شرع مسلمان و از نظرِ قانون شهروندِ حکومتِ اسلامی محسوب می‌شن گناهه...

و این قصه مادامی که ما کربلای باطنِ خودمونو درنیابیم و تو عاشورای درون‌مون یزیدی باشیم ادامه خواهد داشت. چه پرچمِ سبز دست‌مون باشه، چه پرچمِ سبز و سپید و سُرخ...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نکاتی در بابِ خوب‌ نبودن!

اول

این‌طور مرسوم بوده که همیشه به انگلیس و رسانه‌های تابعه‌اش اطلاق شده «روباه» و با عباراتی نظیرِ این توصیف شده‌اند. علت هم این بوده که آن‌ها روی‌کردشان بولد و بزرگ جلوه دادنِ ضعف‌ها و نقائصِ کشورهایی چون ایران بوده است. همیشه نقد کرده‌اند و اشتباهات‌مان را در بوق کرده‌اند و شاید بس‌یاری جاها هم اصلاً اشتباه و نقص و ضعفی نبوده و آن‌ها بوده‌اند که تلاش کرده‌اند برای چالش‌سازی و بحران‌آفرینی.

این‌روزها روی‌کردِ جمهوری اسلامی ایران و رسانه‌های تابعه‌اش مثلِ صداوسیما این است که مسئله‌ی درگیری دانش‌جویان با پلیسِ انگلیس را بولد و بزرگ جلوه دهند. به‌طورِ مثال آقای حیاتی گوینده ی اخبارِ ساعتِ 14 به آقای فلاح - نماینده ی واحدِ مرکزی خبر در لندن - می‌گوید: اسماعیل ام‌روز چه خبر از درگیری پلیس و دانش‌جویان؟

وقتی برای حسین (سلّم‌الله) سیاه می‌پوشیم و عزاداری می‌کنیم یعنی اعلامِ انزجار و ناراحتی. یعنی اعلامِ تنفر از روحیه‌ی حق‌ناطلبی. یعنی اعلامِ برائت از «رسیدن به هدف به هر قیمت». یعنی هدف وسیله را توجیه نمی‌کند! یعنی العاقل یکفیه‌الإشاره...

دوم

خاطره‌ای از منوچهرِ متکی که برای همیشه در ذهن‌م خواهد ماند:

خاطره‌ای که شاید رسانه‌ها به آن توجهِ چندانی نکردند امّا قطعا در تاریخِ دیپلوماتیکِ این کشور بعدها از آن خواهند گفت. در اجلاسی که منوچهر متکّی و خانمِ رایس به نماینده‌گی از ایران و امریکا حضور داشتند (فکر کنم شرم‌الشیخ) ضیافتِ شامی به میزبانیِ فکر کنم مصر برپا شده بود. در هم‌این اثنی خانم رایس با آقای متّکی روبه‌رو شد. به طعنه گفت: برویم که شاید شیرینیِ این ضیافت از تلخی روابطِ ما و شما بکاهد. آقای متکی هم به زبانِ انگلیسی جواب داد که: در روسیه زمستان بستنی می‌خورند. به این دلیل که دمای هوا سردتر از دمای بستنی‌ست!

سوم

این‌روزها همه از برکناری منوچهرِ متّکی و سرپرستی آقای دکتر صالحی می‌گویند. این‌روزها فارغ از این هیاهوها جریانی نامطبوع ولی بس‌یار متبوع حولِ شخصیتِ دکترسعید جلیلی تبلیغاتِ بس‌یار می‌کنند. جریانی که درگیری پلیسِ انگلیس با دانش‌جویان برای‌شان مهم‌تر است از احوالِ مردمانِ بشاگرد و شادگان و زابل. از ولی‌نعمتانِ بلندطبعِ این انقلاب...

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهلِ جهنّم فرق دارند

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تمامِ مسیرِ جاده‌های مازندران را پُر کرده‌اند از بنر‌های خوش‌آمد‌گویی به رئیس‌جمهور و حتا تبلیغِ پیرامونِ شخصِ ایشان! حتا بعضی‌جاها روی بیلبورد‌های تبلیغاتیِ شرکت‌ها بنر چسبانده‌اند. صرفِ نظر از حقوقی که از آن شرکت‌ها بابتِ دیده‌نشدنِ چندروزه‌ی تبلیغ‌شان تضییع می‌گردد، سوالِ اساسی این است:

آیا این تبلیغات و چاپلوسی‌های فوق‌العاده گسترده، ذره‌ای با روحِ عدالت‌خواهی و اسلامِ انقلابی سازگار است؟ این‌همه هزینه برای یک سفرِ استانی که معلوم نیست هدف‌ِ غایی‌ش رسیده‌گی به محرومان است یا شرکت در مراسمِ سال‌گرد وزیرِ اسبق، معقول و منطقی و شرعی‌ست؟

جالب است هنوز مصوباتِ سفرهای پیشین اجرا نشده‌اند؛ دوباره کوهی از مصوبه سرازیر می‌شود به ادارات و سازمان‌ها...

عدل را گفته‌اند وضع کل شیء فی موضعه و اعطاء کل ذی‌حق حقه...

این‌جا انگار چیزی سرِ جای خودش نیست آقای رئیس‌جمهور...

-

این‌روزها دل‌تنگِ نثرِ امیرخانی‌م؛ آن‌جا که:

«مردم نه فریفته‌ی قدرت می‌شوند و نه گرفتارِ هیبت. محبت از دروازه‌های بزرگ قدرت، دل را فتح نمی‌کند، بل از پنجره‌های کوچکِ ضریحِ خدمت متواضعانه گذر می‌کند، مانند هرم گرما که سیاه زمستان از زیر کرسی مادربزرگ بیرون می‌زند...»
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این پُست بعد از مدتی بنابر مصلحت‌هایی حذف گردید.

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کلیشه‌ای در ادبیاتِ مدیریتی و دولتیِ کشورِ ما -اعم از مکتوب و محاوره- وجود دارد با عنوان: «منویات مقامِ معظمِ ره‌بری» یا اصلا خودِ عبارتِ «مقام معظم ره‌بری».

روزبه‌روز این عبارت در ادبیاتِ مدیرانِ کشورِ ما برجسته‌تر و نچسب‌تر دیده می‌شود. یعنی یک متخصصی در یک رشته‌ی خاصی مثلِ معماری، گرافیک، مکانیک و... می‌آید و می‌گوید: طبقِ منویاتِ مقامِ معظمِ ره‌بری ما مثلا در مکانیک فلان کردیم!

این اتفاق اصلا خوش‌آیند و خوش‌عاقبت نیست. چون قطعا منویه‌ی خودِ ره‌بر هم چیزی جز این است. یک متخصص باید در تخصص‌ش آدمِ درست و پاکاری باشد. حالا طبقِ منویاتِ ره‌بر بود یا نبود اصلا محلی از اعراب ندارد. خوب و درست و متخصص و کاربلدبودن جزءِ منویاتِ انسانیت است و خصیصه‌ای خدائی‌ست. انسان هم باید در چشمِ خداوند خوش نشیند نه در چشمِ بنده‌ی خداوند!

تصمیم گرفته‌ام من‌بعد از این عبارت به‌ هیچ روی استفاده نکنم. هرچند که برای ره‌برم ارزش قائل‌م و ارشاداتِ او را راه‌نمایِ خودم و دیگران می‌دانم، ولی در تخصص باید متخصص بود و در کار باید انسان بود. فارغ از منویاتِ ایشان یا غیرِ ایشان. مقامِ معظم خطاب کردن را هم درست نمی‌دانم. نهایتِ ارادت‌م را هم خلاصه می‌کنم در «آقا» و بس!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شرک یعنی مدیرِ میانی برای خوش‌نشستنِ پروژه به مذاقِ مدیرِ ارشد، خودش را دوردوزی‌لازم(!) می‌کند...

شرک یعنی ساختارِ مزخرف و بندِ تنبونیِ ادارات و سازمان‌های ما که مدیرمحور و رئیس‌محورند...

شرک یعنی...

آقای مدیر! تو فقط مدیرِ میز و سه‌نفر و نصفی کارمندت هستی، لطفا حدت را بفهم و پایت رو از روی حلقومِ طرح‌های ما بردار!

گاهی فکر می‌کنم کاش راهی برای آویختنِ بعضی از آدم‌ها از دار یا زدنِ سرشان با گیوتین بود...

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

الف) میدانِ انقلابی که بود
ب) میدانِ انقلابی که هست
ج) میدانِ انقلابی که خواهد بود...
د) میدانِ انقلابی که می‌خواهند باشد!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«یا ایها الناس لولا کراهیة‌الغدر، کنت من ادهی‌الناس!»
ای مردم، اگر زشتیِ نیرنگ نبود، من از همه‌ی مردم زیرک‌تر بودم

علی علیه‌السلام/ کافی، محمدبن‌یعقوب‌ کلینی، ج 2، ص 33.

--

برادران، خواهران، عزیزان!

امروز کشور به «اتحاد کلمه» خیلى نیازمند است. بنده مخالفم با سخنى و حرکتى و نوشتارى که - حتى اگر با انگیزه‌ى درست و با انگیزه‌ى صادقانه است - موجب شقاق و شکاف می‌شود؛ بنده موافق نیستم. اگر کسى نظر من را می‌خواهد بداند، نظر من این است که عرض کردم! ما بایستى انسجام را ایجاد کنیم. ما بایستى تلائم را در مجموعه‌ى این ظرفیت عظیم به وجود بیاوریم.

-

ره‌بر/ دیدار با اعضاى بسیجىِ‌ هیئت علمىِ دانشگاه‌ها/ دومِ تیرِ هشتادونه

-

پی‌نوشت: نسیمِ نسیان گاه‌ی آن‌چنان پرده می‌شود چشم‌هامان را که فراموش‌ می‌کنیم «راه را از چاه» و «سره را از ناسره» برای‌مان مشخص کرده است. ما ولایت‌مدارهای خوبی نیستیم. ما حزب‌اللهی‌های خوبی نیستیم. ما انقلابی‌های خوبی نیستیم...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دانش‌جویانی که در اجتماعِ اعتراضی در بهارستان، می‌خواستند مجلس را به توپ به‌بندند، چه‌ نسبتی بینِ مطالباتِ خودشان و سخنان و اشاراتِ ره‌بر می‌بینند؟!

-

پی‌نوشت: یک‌چیزی نوشته بودم آن قدیم‌ها در بابِ نخبه...

از این لینک به‌صورتِ غیرمستقیم می‌توانید دان‌لودش کنید:

کلیک کنید

-

در صورتی که موفق به دان‌لود نشدید، بهم ای‌میل بزنید

mohamad.mahdavi@gmail.com

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

طبقِ آخرین خبرها
جامِ جهانی را القاعده
و غزه را جامعه‌ی جهانی علی‌القاعده!
به حمامِ خون بدل خواهند کرد
این ‌جام که قرار بود در افریقای جنوبی برگزار گردد،
بنابر تصمیماتِ رئیس‌جمهورِ سیاهِ کاخِ سفید
در سواحلِ غربی برگزار می‌شود.
این‌ جام را برزیل نخواهد برد،
چراکه به قطع‌نامه رأیِ مثبت نداده است
در این جام مارادونا هم گلی به سرِ آرژانتین نخواهد زد
چون با رئیس‌جمهورِ ایران مراوداتی داشته است!
این جام نه به مرکل که جی‌هشت را ول کرده و رفته غزه خواهد رسید
و نه به برلوسکنی که با دوست‌دخترِ جدیدش که هم‌سرِ قدیمِ سارکوزی‌ست به دیدن‌ش رفته!
این جام را بچه‌های غزه خواهند بُرد،
بس‌که شهدای‌شان گُل کرده‌اند!
حتا اگر اسرائیل دروازه‌بان‎‌شان را هم سوراخ‌سوراخ کرده باشد!

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عملِ زشت و کاملا! بی‌اخلاقانه‌ای که هنگامِ صحبتِ سیدحسن خمینی در مجلسِ سال‌گردِ امام‌خمینی‌(ره) رخ داد، هیچ توجیهی برنمی‌دارد و بی‌اخلاقیِ محض و بی‌ادبی به‌معنای کاملِ کلمه‌ست. من آن را تقبیح می‌‌کنم و مرزِ خودم را به عنوانِ یک اصول‌گرای حامیِ نظام، از آن‌ها و از آن نگرشی که موجبِ بروزِ این عملِ زشت شده است با صراحت مشخص می‌نمایم.

جملاتی از ره‌برِ عزیز در نماز‌جمعه‌ی روزِ سال‌گردِ امام:

«ممکن است ما با یکى مخالف باشیم، دشمن باشیم؛ درباره‌ى او چه‌گونه قضاوت می‌کنید؟ اگر قضاوت شما درباره‌ى آن کسى که با او مخالفید و با او دشمنید، غیر از آن چیزى باشد که در واقع وجود دارد، این تعدى از جاده‌ى تقواست. آیه‌ى شریفه‌اى که اول عرض کردم، تکرار می‌کنم: «یا ایّها الّذین امنوا اتّقوا اللَّه و قولوا قولا سدیدا». قول سدید، یعنى استوار و درست؛ اینجورى حرف بزنیم. من می‌خواهم عرض بکنم به جوانان عزیزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، که حرف می‌زنند، می‌نویسند، اقدام میکنند؛ کاملاً رعایت کنید. این‌جور نباشد که مخالفت با یک کسى، ما را وادار کند که نسبت به آن کس از جاده‌ى حق تعدى کنیم، تجاوز کنیم، ظلم کنیم؛ نه، ظلم نباید کرد. به هیچ کس نباید ظلم کرد

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اصول‌گرایی که با تنگ‌نظری، هر منتقدِ نظام را دشمن و بیرون‌ازین‌جرگه و خائن و بی‌دین تلقی می‌کند، اگر حَسَبِ تقدیر اصلاح‌طلب شود، به سرتاپای نظام ناسزا می‌گوید و اصلاح‌طلب‌ی که با بی‌منطقی و عدمِ انصاف و عصبانیت، به نظام و هرکه با نظام هست فحش می‌دهد، اگر حسبِ روزگار اصول‌گرا شود، هرکه فداییِ نظام نباشد را دشمن و خائن می‌شمارد!

-

پی‌نوشتِ یک:

قرائاتِ افراطی و رادیکالیته نسبت به هر اعتقادی - ولو حق - سرانجامی جز تفریطِ از دیگرسوی و سوقِ به قهقرا ندارد!

پی‌نوشتِ دو:

زمان و صبر، حقانیتِ اهالیِ حق را مشخص خواهند کرد، حتا اگر بس‌یاری سخت آید...

نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کارِ اصلیِ من کدومه؟
کمک به مردم یا حفظِ قرآن؟
شعار نده بچه، خدمتِ به مردم کارِ تو نیست؛ پاشو بریم
من تو مسابقات قرآن شرکت نمی‌کنم
بله؟
من تو مسابقات شرکت نمی‌کنم
اصن من دلم نمی‌خواد قرآن حفظ کنم
حاج‌آقا شما یه چیزی بش بگید
آقای فضلی ان‌قدر گیر نده به این جوونا
آخه بهشت که زورکی نمی‌شه عزیزِ برادر
اون‌قدر فشار میاری که از اون‌ورِ جهنم می‌زنه بیرون
-
مارمولک/ کمال تبریزی
-
پی‌نوشت:

"مارمولک" و "یک تکه نان" دو شاه‌کارِ کمالِ تبریزی‌ند که زیباترین فیلم‌هایی هستند که در عمرم دیده‌ام. من بر دستانِ کمالِ تبریزی حتما بوسه خواهم زد، حتا اگر به میرحسینِ موسوی رأی داده باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حال‌م به‌هم می‌خورد از سیاست‌های کُل‌ی!

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که آدم آخرکِ فصلی که خزان است برسد به وصلی که بهار است، لابد خوب است و لابدتر اگر بسوزاند بدی‌ها و زشتی‌ها و پلشتی‌هاش را، در آتشِ اسپندانه‌ی محبت و عشق، زیباست و لابدترترک اگر اسپند و زمستانِ کینه‌ها و دشمنی‌ها و غیبت‌ها و تنگ‌نظری‌ها و بدبینی‌هاش را هم به بهارِ زیبابینی و زیبااندیشی و مهر و صفا بدل کند، نیکوست...

اما چه کنیم که ما مردمانِ حباب‌اندیشِ کف‌باوری هستیم که نمادها و یادها را می‌پرستیم و وجود و خود و خویشِ فرایند‌ها و پدیده‌‌ها و انسان‌‌ها را اما نه!

-

حاضریم هزار محترق و بماهو محترق را بسوزانیم و ذره‌یی از خصایل و خصایص نانیکوی‌مان را اما نه.

به هرچه که بوی ظاهر و رنگِ صورت دارد مؤمنیم و به خدای مهربانی که سریرِ ظریفِ بودن‌ش را فقط به رنگِ جسم و بویِ ظاهر نیالوده‌ست اما نه!

از سبزینه‌گیِ جنبش‌های توئیتری، خون‌آبه‌های سرخِ رگ‌های جوانانِ غیورِ وطن را خواستاریم و از سرخیِ باحلاوتِ اسلامِ ناب، بند و بست و حصر و حد را، و دریغ که لطافتِ سبزِ بااصالتِ دوستی و نجابتِ سرخ و شیرینِ عدالت‌خواهی را گم کرده‌ایم پیشِ پای سبز و سرخ‌‌خواهی‌‌های صرفا دیپلماتیک‌مان!

سوخته‌ایم پای خصم و خشم‌های بی‌دلیل و بی‌بدیل و احساسی‌مان و خوش‌حالیم که سبزی و سرخیِ انسانیت‌مان را ذبح کرده‌ایم پای این آتش و آن شعله و باشادی می‌خوانیم که زردیِ من از تو و سرخیِ تو از من؛ که حاشا نه آن است و نه این که بیش‌تر و پیش‌تر این است و آن!

یک‌سال هرچه بوی شبهه داشته و رنگِ شک پذیرفته‌ایم و تاخته‌ایم به هرچه‌ که بوی نقد داشته و بسته‌ایم هردهان و دهانه‌ای را که بوی اعتراض داشته و با کمالِ تعجب انتظار داریم با این چشم و گوش‌های به‌هرباطل‌ عادت‌کرده‌‌مان، حقیقتِ شکوفایی و طراوتِ بهار را هم نیوشا باشیم و دریغ و افسوس که همه‌ی زیباییِ بهار به این است که ظرافتِ بودن‌ش را به بیناییِ هرچشم و شنواییِ هرگوش و گویاییِ هرزبان نیالوده‌ست و ما خموشانِ هماره و هنوزِ محروم از بهارانیم...

یک‌سال سوخته‌ایم پای منازعه‌ی ناکسان و فراموش‌مان شده‌ست مناظره‌ی بلبل و گل در محضرِ بهار را...

به هزار ترفند و تلخ‌ند و سخره و کنایت و اشارت که هرکدام‌شان هرچیزی داشته الا صداقت، خواسته‌ایم تا نابود کنیم هرآن‌چه‌که ما نیست را و از یاد برده‌ایم سوگندِ آدم و لب‌خندِ خدا را که برو فرزندم، بر زمینم مهر جاری کن و صدق و احسان و عشق...

آدم نبوده‌ایم آن‌گونه که حوایی باشد برای‌مان و حوا نبوده‌ایم آن‌سان که آدمی باشد درخورمان...

سال‌هاست سه‌شنبه‌ای که چهارشنبه‌سوری‌ست، به امیدِ شکوفاییِ نهالِ عشق از قلبِ خاک و گردگرفته‌ی انسانی که انسان نیست، آتشِ غربله به‌پا می‌کند و اسپندِ خزانیِ کینه‌های او را می‌سپارد به فروردینِ بهاریِ محبت، اما حیف که همیشه خرداد‌های ما، سویِ مُردادیِ عشق‌نهادِ مارا ناجوان‌مردانه دیگرگون رقم زده‌ست...

دعا کنیم تا این اسپند، آخرین خزانی باشد که بهارِ انسانیتِ ما به خود خواهد دید...


بمنه و کرمه

محمد مهدوی‌اشرف

27 اسپند 88

-

پی‌نوشت:

این‌که معلوم نیست این نوشته سوی نقدش به کدامین حزب و جهت است، اصلِ سوی راقم است و بس و برمی‌گردد به برگشتنِ روزگار و سهلیِ آن...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پس‌نوشت (متن الحاقیِ امروز، چهارشنبه):

الآن چیزی حدودِ شانزده‌ساعت است که گوگل؛ ای‌میل و هرگونه دست‌رسی به نامه‌ها و مکالمات‌م را محدود کرده است و برایم می‌نویسد: وی‌و دیتکتِد سوسپسیوز اکتیویتی آن یور گوگل‌اکانت! و من هنوز نمی‌‌توانم به‌طورِ مستند و مستدل شرح دهم که چه ارتباطی بینِ فرینگ و اسرائیل و گوگل است و لابد فعالیت مشکوکِ این‌باکسم هم فایلِ چهل‌کیلو‌بایتیِ هشدارباشِ استفاده از فرینگ است که برای چهارتا بچه‌مسلمانِ باغیرت فرستاده‌ام و... تو چه می‌دانی ای گوگل این‌را‌که اگر مقابل دین ما بایستید...

-

چه‌را روان‌شناسی می‌شویم؟

نوکیا در گوشی‌های سریِ جدیدش، تعدادی نرم‌افزارِ مبتنی بر وب را به‌صورتِ رایگان ارائه داده است که عبارت‌ند از: های‌فایو، یوتیوب، فیس‌بوک، مای‌اسپیس، آمازون و فرِنداستر.

نوکیا، اینتل و موتورولا، سالِ پیش اولین تی‌وی‌ موبایلِ متفاوتِ جهان را مشترکاً ارائه کرده‌اند.

نوکیا و اینتل به‌زودی سیستم‌عاملِ موبایل‌شان را رونمایی خواهند کرد.

نرم‌افزاری هست رایگان و زیبا و مفید برای گوشی‌های موبایل به‌اسمِ اسنپ‌تو که به‌مثابه یک فیدریدر عمل کرده و تعدادی پایگاهِ اینترنتی را برای موبایل‌دارانِ آن‌لاین نمایش می‌دهد که برخی از آن سایت‌ها عبارت‌ند از: جی‌میل، گوگل، ویکی‌پدیا، گاردین، بی‌بی‌سی، رویترز، لندن‌تیوب، گوگل‌ریدر، توئیتر، مای‌اسپیس، فیس‌بوک، فرنداستر و...

گوگل به‌عنوان بزرگ‌ترین کمپانی ارائه‌دهنده‌ی موتورجستجوگر، جمهوری اسلامی ایران رو تحریم کرده و اجازه‌ی دان‌لود نرم‌افزارهاش رو به یوزرهای ایرانی نمی‌ده اما همین گوگل، نه‌ماه پیش نسخه‌ی آزمایشی و هشت‌ماه پیش نسخه‌ی نهایی مترجم (Translator) و پی‌نگلیش‌خوان (Transliterator) خودش رو ارائه کرد و جالب این‌که در این خدمات اصلا! ایران رو تحریم نکرده...

 

و اما "فرینگ"!

فرینگ، کمپانی‌ای که به‌ترین، سریع‌ترین، کم‌حجم‌ترین، کامل‌ترین، رایگان‌ترین و زیباترین گجتِ ارتباطیِ موبایل را در جهان را ارائه می‌دهد. با شعارِ بشردوستانه‌ی! "ایت‌ز فرینگینگ فریدِم"...

فرینگ نرم‌افزاری‌ست منحصر به‌فرد!

فردی که با اسمِ واقعیِ! "بوز زیلبرمن"، پنجاه‌و‌سه + یک دامین (آدرس اینترنتی) را ثبت کرده و مدیریت هم می‌کند و خیلی هم اهل خیر و انسانیت است و بسیاری برای حقوق بشر دل‌سوخته است!

البته آقای زیلبرمن رو در خانه با اسمِ مستعارِ "موساد" صدا می‌زنن...

البته‌تر آقای زیلبرمن به‌اتفاق خانواده یعنی بچه‌های تیمِ انفورماتیکِ موساد در خیابانِ پنجاه‌و‌سومِ "یِهودا آناسی" (یهودا هاناسی) و در شهرِ "رمت آشارون" (رمت هاشارون)  زنده‌گی می‌کنند که حَسبِ اتفاق، این شهر در اسرائیل و در کنار تل‌آویو واقع شده است.

اواخر ژوئنِ سالِ 2004 آقای زیلبرمن و خانواده! به‌فکرِ راه‌اندازیِ پایگاهِ اینترنتیِ فرینگ می‌افتن و محضِ خنده و شادی و انسان‌دوستی! نرم‌افزارِ چت برای موبایل رو به‌صورتِ رایگان روی اون سایت ارائه می‌دن.

البته این‌که فرینگ به چه معناست و آیا این‌که فرینگ همون دیفینیشنه یا نه و یا این‌که این فرینگ با اون سریالِ صهیونیستیِ فرینگ که در جهان سر و صدای زیادی کرده ارتباطی داره یا نه، شاید خیلی مهم نباشه وقتی دی‌اس‌ال‌سرورهای فرینگ توسط دو پرووایدرِ سکیور (خدمات‌دهِ امن) در اسرائیل ساپورت می‌شن...

بنیان‌گذار و مدیرعامل فرینگ کسی نیست جز "اَوی شتر"، مدیرِ سابقِ شرکتِ "ایم آی‌سی‌کیو" که رسما سرویسِ ارتباطیِ موساد محسوب می‌شده!

اوی شتر چندوقت پیش مصاحبه‌ای کرده که فیلمِ آن در سایتِ انسان‌دوستانه‌ی یوتیوب موجود است و در اون مصاحبه اذعان داشته که ما با نرم‌افزارمون با دشمانِ ایدئولوژیکِ فرهنگ در کشورهایی مانند ایران مبارزه خواهیم کرد و این امکان رو فراهم کرد که معترضینِ به نتایج انتخابات در ایران بتونن به‌راحتی و بی‌فیلتر و تقریبا رایگان به سایت‌های جی‌میل (گوگل‌تاک)، توئیتر، فیس‌بوک، یاهو، آی‌سی‌کیو، ام‌اس‌ان و... متصل شده و توئیت و خبر و صدا و فیلم! ارسال کنند. و جالب این‌که با استفاده از فرینگ می‌شه توسطِ تکنولوژی اسکایپ به‌صورتِ ارزان و سریع مکالماتِ صوتی با سرتاسر جهان داشت...

مکالماتِ فرینگ براساس وُیپ _ وُیس آن اینترنت پروتکل _ (مکالمات صوتی مبتنی بر پروتکل‌های اینترنتی؛ آی‌پی) می‌باشد که توسط شرکتی در لندن حمایتِ فنی می‌شود و فرینگ این امکان را فراهم کرده که این اتفاق براساس قراردادی که فرینگ با آن شرکت انگلیسی بسته به‌صورت رایگان انجام پذیرد!

هزینه‌ی این قرارداد به‌قدری بالا بوده که شرکتِ جاسوسیِ "نیم‌باز" که شرکتی‌ست هلندی و آن‌هم برای چت و گفتگوی رایگان موبایل تحت پروتکل‌های اینترنتی‌ست از عهده‌ی آن برنیامده و در این رقابت از فرینگ شکست خورده است!

 

اما، چه‌گونه‌گیِ عمل‌کرد فرینگ!

فرینگ به سه‌صورت دان‌لود و نصب می‌گردد. اولین و راحت‌ترین راه، رفتن به سایتِ فرینگ و انتخابِ کشور و وارد‌کردنِ شماره‌ی تلفنِ هم‌راه و ای‌میل است که بلافاصله (چیزی حدود یک‌و‌نیم‌ثانیه) یک اس‌ام‌اس از طریقِ سرورِ ناشناسِ فرینگ که یا در اسرائیل و یا در انگلیس واقع است به تلفن شما ارسال می‌شود که لینک دان‌لودِ نرم‌افزار در اون قرار داره و باکلیک‌کردن روی اون لینک، فرینگ به‌راحتی برروی گوشی شما نصب می‌شه.

راهِ دوم اینه که از طریقِ وپِ تلفنِ هم‌راه به سایتِ فرینگ برید و روی گزینه‌ی دان‌لود کلیک کنید.

و راهِ سوم هم اینه که فایلِ نصبِ نرم‌افزار رو روی کامپیوتر دان‌لود کنید.

در مرحله‌ی بعد، فرینگ به‌صورتِ آتوماتیک و با اولویت‌بندیِ جالبی به‌دنبالِ سرویس‌های اینترنتیِ مرتبط با گوشیِ شما می‌گرده. اول سعی می‌کنه اینترنت‌های پرسرعت‌تر یعنی وی‌لن (وایرلس) و بعد جی‌پی‌آر‌اس (اینترنت سیم‌کارت) رو پیدا کنه. بعد از پیداکردنِ اینترنت، فرینگ تمامِ ادرس‌بوک (شماره‌های) حافظه‌ی گوشیِ شمارو به‌عنوانِ پیش‌نهاد برای دعوت به فرینگ بارگذاری می‌کنه در محیطِ نرم‌افزار. شما  به‌وسیله‌ی فرینگ می‌تونید به سیزده سرویسِ ارتباطیِ جهانی متصل بشید و آن‌لاین بمونید و تقریبا هزینه‌ای هم پرداخت نکنید. فرینگ قابلیتِ ارسالِ صوت و تصویر و فیلم رو هم داره!

نکته‌ی جالبِ دیگه این‌که باتوجه به این‌که فرینگ کشورِ شمارو می‌دونه (خودتون در ابتدا اسم کشور رو وارد لیست کردید)، حتا اگر در نرم‌افزارِ فرینگ لاگ‌این هم نباشید، ساعتِ نیمه‌شبِ کشورِ شما (که احتمالا شما خواب هستید) این نرم‌افزار خودش رو لاگ‌این کرده و احتمالا اطلاعاتی رو از گوشیِ شما به سرورهاش ارسال می‌کنه. حالا می‌شه فهمید چه‌را کمپانیِ فرینگ حاضر شده اون هزینه‌ی سرسام‌آور رو بابتِ تبادلِ اطلاعات به انگلیس بپردازه، چون اگر قرار بود کاربر بابتِ اتصال و استفاده از فرینگ هزینه‌ی جی‌پی‌آ‌راس بپردازه، صبح بعد از بیدارشدن متوجه می‌شد که طی عملیاتِ نیمه‌شبانه‌ی جاسوسیِ فرینگ، کلی از اعتبارِ اینترنتش کاسته شده و این کاربر رو به جاسوسی‌بودنِ فرینگ مشکوک می‌کرد، ولی وقتی فرینگ رایگان اطلاعات رد و بدل می‌کنه چه کسی متوجه می‌شه که چه فایلی و با چه فرمت و حجمی از گوشیش به جایی منتقل شده یا نه؟!

 

حرفِ آخر، سخنِ اول

این‌که چه ارتباطاتی بینِ نوکیا و اینتل و موتورولا و گوگل و فیس‌بوک و ام‌اس‌ان و توئیتر و فرینگ و اسرائیل و یوتیوب و انگلیس وجود داره رو شاید نشه به‌طورِ شفاف و مستند و مستدل تشریح کرد، اما خیلی ساده می‌شه فهمید که اسرائیل، امریکا و انگلیس و هلند، خیلی تلاش می‌کنند که به اطلاعاتِ اجتماعیِ مردمانِ کشورهایی نظیرِ ایران دست‌رسی داشته باشند. احداثِ شبکه‌های اجتماعی‌ای مانند اورکات و گزگ و فیس‌بوک و توئیتر، گواهِ محکمی بر این مدعاست...

مسئله‌ی ساده‌ای‌ست عزیزانِ من؛ اگر ما خوب روان‌شناسی و شناسایی بشیم و روحیات و خلقیاتِ اجتماعی و ارتباطی‌مون شناخته بشه، خیلی راحت‌تر می‌تونیم تحتِ تأثیرِ امواج! و التهابات و بازی‌های رسانه‌ای قرار بگیریم و به‌طورِ حتم، مسئله‌ی پیچیده‌ی قبل و بعد از انتخاباتِ جمهوری اسلامی ایران، زاییده‌ی همین اسناد و آرشیوِ روان‌شناسانه‌ی سرویس‌های جاسوسیِ غرب از ما بود. از انتخابِ رنگِ سبز به‌عنوانِ نمادِ شرکت در انتخابات بگیر تا جنبش سبز و الله و اکبر و یاحسین و نه‌غزه و لبنان و هزار چیز دیگری که ممکن است به‌وجود بیاید!

و ما غافلیم نسبت به آن‌چه بر ما محیط گشته...

ولی

فرموده است: و لله جنودالسموات والأرض...

و چه می‌فهمند زیلبرمن و موساد و رفقای‌شان، این را که مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

این‌روزها، عجیب عرصه‌ی امتحان است!

گاهی از این‌وری، گاهی از اون‌وری!

آدم باید مراقب باشد، مراقبِ خودش، مراقبِ حرف‌هاش، مراقبِ نوشته‌هاش، مراقبِ نقلِ‌قول‌هاش و...

در همین راستا، دو وبلاگ‌نویس که ارزشی محسوب می‌گردند دومطلب در وبلاگ‌هاشان نوشته‌اند که بسیاری جای تأسف دارد!

اولی

دومی

-

این روزها نمی‌دونم از دردِ اشتباه و نادانیِ که بنالم!!!

نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تقطیعِ اس‌ام‌اس، موبایل، جی‌میل؛

تنافی دارد

با انسانیت!

حق‌الناس است این‌ها!

-

ادامه اگر پیدا کند این بی‌روشی و بی‌تدبیری، آن‌چنان تند و صریح و شورانگیز در هر رسانه و هرپاره‌کاغذ و هرجایی که بتوانم خواهم نوشت و گفت که به ستوه آیید و آیم!

-

تمت

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ضرغامی از بی‌مشکل‌بودنِ نستله و تبلیغات‌ش می‌گوید!

رامین از فلان‌بودنِ لوگوی روزنامه‌ی "تهرانِ امروز"

و مشایی از بهمان‌بودنِ بازتعریفِ حجاب و دیانت و توحیدِ پساآخرالزمانی‌ش؛

-

عمری جزیره بودیم، اما نه بینِ دریا

ما را احاطه کردند، این برکه‌های جاهل

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در راستای اغتنامِ فرص و این‌ها بعد از یک‌دقیقه سکوت*، سوالی را مطرح می‌کنم که انتظار دارم از بازدیدکننده‌های محترم که در پاسخِ به آن مشارکت فرمایند:

ضرغامی‌ها فرصت هستند یا چالش؟!

*رییس رسانه ملی در مورد پخش آگهی بازرگانی شرکت نستله که شایعاتی مبنی بر وابستگی آن به رژیم صهیونیستی وجود دارد، گفت:‌ هرگونه احتمال وابستگی شرکت های بازرگانی به مراکزی که از نظر ما خطوط قرمز محسوب می شوند، از مراجع ذیصلاح کسب نظر می شود.
وی خاطر نشان کرد: در این مورد نیز از وزارت اطلاعات استعلام شد و رسما بلامانع بودن تبلیغ این کالا را اعلام کردند و طبیعی است دستگاه رسمی مثل رسانه ملی به نظرات رسمی دستگاه های مسئول توجه می کند تا شایعات مختلف.

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دی‌روز پیامکی فرستادم برای برخی دوستان که از نوشته‌های قدیم‌م یافتم‌اش. پیامک، سوالی بود پیرامونِِ پدیده‌ی رسانه و خاصه رسانه‌های جمعی و اجتماعی و به‌طورِِ اخص مثلا رسانه‌ی ملی و این‌که آیا به‌راستی ذاتِ رسانه در تقابلِِ با دین است و یا رسانه ابزار است، و ابزارها در اختیارِِ مضامین‌اند و مفاهیم؟!

در این مدتِ پنج‌ساله‌ی مدیریتیِِ جنابِِ ضرغامی، بسیاری انتقادِ مکتوب و مکتوم داشته‌ام به رسانه‌ی ملی و تغافلی که بینِِ افواهِ مردمان نشر می‌دهد و سوتی‌ها و گاف‌های زیادی که حداقل خودم، به‌عنوانِ کسی که خیلی کم‌تر از خیلی! می‌نشینم پای جعبه‌ی جادو، به دوچشم دیده‌ام!

-

من:

دینی‌بودنِِ رسانه، تبدیلِِ وسیله به هدف است یا تعاملی‌ست دوسویه بینِِ ماهیتِ مستقلِِ رسانه و مفاهیمِ دینی؟

-

محمد خندان:

شأنِ ابزاری، وجهی از عالم‌مندیِ انسان است. اگر عالمِ دینی شکل گرفته باشد، اشیاء و ابزارها هم رنگ و بوی دین می‌گیرند. منتها کجاست جهانِ دینی؟

-

من به محمد:

جهانِ غیرِ دینی ممکن نیست!

و به تبعِ آن، عالم و عالمِ غیرِ دینی! ( اولی به فتحِ لام و دومی به کسر)، اما شئونِ غیرشان ممکنه!

رسانه در صورتی که فرار از حکومتِ خدا امکان ندارد، نارساناست!

یعنی هست، اما ابتر! کأنه نیست. نظرتون؟

-

محمد خندان:

مقصودم از جهان( عالم)، معنیِ پدیدارشناختیِ آن در تفکرِ هایدگر بود.

-

من به محمد:

تقلید در رسانه‌داریِ سکولار و نشر و به تبعِ آن رشدِ سکولاریزم، در تقابلِ با رشدِ ارزش‌های اخلاقی است. اقتضائاتِ اقتصادی در جهانی‌شدن، هدفِ هوس‌ناکِ رسانه‌هاست که منبعث از مقتضیاتِ مدرنیسم است. در موردِ معنای رسانه‌ی دینی چه نظری دارید؟

-

محمد:

رسانه در چارچوبِ مناسباتِ کلی و تاریخ‌مندی که بر آن احاطه دارد، واجدِ اقتضائاتِ خاصی می‌شود. اگر کسانی بخواهند در قالبِ برنامه‌ی توسعه، مناسباتِ مدرن را برقرار کنند و هم‌هنگام، رسانه‌ی دینی نیز داشته باشند، تمنای محال دارند!

-

میرزای سدهی:

در نگاهِ چه طیفی؟

خیلی فرق می‌کند!

-

من به میرزا:

نظرِ خودت

-

میرزا:

دوگانه‌ای که ساختی حصر ندارد. شقوقِ دیگری متصور است. ماهیتِ مستقل و خنثی نداریم! تکنولوژی ماهیتِ خویش را هم‌راه دارد! باید وسیله را شناخت، اقتضائاتش را فهیمد، بعد مظروفی مطابق‌ِ ظرف ساخت. پس مستقل نیست که کلاً رام باشد و مطیعِ مظروف!

اقتضائاتِ خویش را القا می‌کند، گرچه می‌توان در همان چارچوب حداکثر‌استفاده را نمود برای هدفِ دینی کمی تغییرِ مقتضیاتِ وسیله و کمی شکلِ آن، اقتضائات‌دادن به ماهیتِ دینیِ هدف!

-

این بحث به‌روز می‌گردد. شما هم در این مبحث نظرتان را بفرمایید. مطالبژ کامنت‌دونی هم به این‌جا اضافه می‌گردد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

عید مبارک!

الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هدانا الله و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین...

همان­طور که همیشه گفته­ام و می­گویم، هیچ خبط و خطایی را و هیچ سهو و تسامحی را از کارگزاران اجرایی برنمی­تابم و اگر لازم باشد واکنش نشان می­دهم و با صدق نیت و تسریع در پذیرفتن خطا که تأکید رهبری نیز بوده است، انتقادم را خواهم کرد.

به این روی، لازم می­دانم چند نکته را از رئیس جمهور محترم پرسش نمایم:

اول

به قول خودتان مرقومه­ی مقام معظم رهبری را در تاریخ 27 تیر دریافت کرده­اید و 2 مرداد در نامه­ای به ایشان خبر از قبول استعفای جناب مشایی داده­اید. این Delay با چه دلیلی توجیه می­پذیرد؟ این­که بعد از 27 تیر، جناب مشایی و نیز خودتان  در مصاحبه­هایی گفته­اید، ایشان متعهد­ هستند و قس علی هذا و می­مانند و ... یا این­که آن بلا را سر جلسه­ی هیئت دولت و وزرای معترض آوردید، نشانه­ی چیست؟ این­که آرزومند دوران عزت مقام عظمای ولایت­اید؟ یا اینکه خیلی ولایت­پذیر هستید؟

دوم

پاسخگو باشید که چرا با توجه به گاف­های سیاسی و اعتقادی جناب مشایی، علی­رغم میل باطنی آن جناب، شما پست معاونت اولی را با اصرار به ایشان داده­اید؟

سوم

شما به آقای مشایی گفته­اید ایشان را "انسانی خود ساخته، مومن و دلباخته حضرت ولی عصر(عج) و با تعهدی عمیق و آگاهانه به خط نورانی ولایت و مبانی جدی اسلامی و خدمتگزاری توانمند و صدیق به ملت الهی و عزیز ایران می­شناسم"؛ خب این یعنی خواسته­ی رهبری برای ملغی شدن معاونت ایشان، ربطی به این اوصافی که به آقای مشایی نسبت داده­اید ندارد، خب پس برای چه مسئله­ای بوده؟ لطفا آن را بگویید!

چهارم

باز در نامه­ی خود به جناب مشایی، گفته­اید: "طی یک هفته اخیر نیز امیدوار بودم که با رفع برخی تبلیغات منفی، فشارها و جوسازی­های بعضی رسانه­ها و جریان­های سیاسی، دولت بتواند از خدمات شما در جایگاه معاون اولی برخوردار بماند"؛ منظورتان از تبلیغات منفی و جوسازی­های رسانه­ای و جریان­های سیاسی، همان نامه­ی 27 تیر مقام معظم رهبری و مثلا سایت khamenei.ir ­است؟

امیدوار بوده­اید خلاف شرع و قانون و خواسته­ی رهبری، دولت بتواند از خدمات جناب مشایی در جایگاه معاون اولی برخوردار بماند؟؟

می­توانید بگویید طبق استناد به کدام اصل قانون اساسی این رجا را داشته­اید؟!

پنجم

در نامه­تان به رهبری فرموده­اید ایام عزت مستدام، لطفا بگویید منظورتان از ایام عزت چیست؟ یعنی این ایام، روزهای عزت است؟ و این­که یعنی عزت مربوط به ایام و روزهاست و مثلا ممکن است بعضی روزها بیاید که آدم عزت نداشته باشد؟ و این یعنی دعا می­کنید مقام معظم رهبری روزهایی نیاید که عزت نداشته باشند؟ تعریف­تان از تعزز و تذلل چیست؟ و بگویید عزت از ناحیه­ی کیست؟

ششم

جناب مشایی گفته­اند فشارها ملاحظه کرده­اند که با توجه به مسئولیت­های سنگین اداره کشور برای­ ایشان سنگین بوده؛ این یعنی "کشور را ایشان اداره می­کردند؟(با لحنی که این حرف را به محسن رضایی زده­اید بخوانید!)"

...

مرز محرز من با اشخاص، نسبت مستقیمی با ابتنا و اعتنای آن شخص به حق و حقیقت و عقل به معنای حقیقی­اش دارد که فرمود: کلّما حکم به العقل حکم به الشرع...

پرونده مشایی بسته شد، اما مشاییسم نه!

در همین رابطه بخوانید:

وزیر ویژه، بازرس وِیژه می شود!؛ کردان بازرس ویژه احمدی نژاد شد!!!

مشایی رئیسِ رئیس جمهور شد؛ نگفتم مشاییسم ادامه دارد؟!

نامه مشایی به رئیس جمهور

نامه رئیس جمهور به مشایی

تمام نامه ها در سایت الف

بازنشر نامه در سایت رهبری

تصویر نامه رهبری در سایت خامنه ای [دات] آی آر

مطلبی از دوست خوبم محمدصالح مفتاح در آذرباد؛ مشایی یک اصلاح طلب است

مطالب دیگری از راقم فوق در وبلاگ قدیمش

لکه ننگ دولت نهم؛ وبلاگ بیداری

مجید بذرافکن و اینبار توضیحی در تکمله جراحی قلب باز حزب الله و مشاییسم

آقای رئیس جمهور، به کجا چنین شتابان؟؛ در آرشیو همین قلم

مشی مشایی یک؛ در آرشیو همین قلم

مشی مشایی دو؛ در آرشیو همین قلم + مقاله طولانی ام در باب گفته های مشایی

حسین رنجبران در این رابطه نوشته است

حامد طالبی و حق گلایه هاش از احمدی نژاد

برکنار یا درکنار؛ مصطفی آهنگر

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«ولایت در منشأ یعنی طراوت پس از باران!

بارانی­ام...»

و أنا ولی لک... بریءٌ من عدوک...

...

تفکیک قوا در جمهوری اسلامی ایران، تکنیکی­ست که از جهت قانونی در این مقطع پذیرفته شده و همه­ی افراد باید در چهارچوب آن با ویژگی­های خاص خودش عمل نمایند. اما مبنای ولایت فقیه یک تکنیک نیست، بل­که تنها شیوه­ی مشروع حکومت از نظر شیعه در عصر غیبت است. پس از نظر شأنی اصل ولایت فقیه بر اصل تفکیک قوا تقدم دارد.

روزهایی فراموش­ناشدنی برای آیندگان...

 

متن نامه ی رهبری به رئیس جمهور برای عزل مشایی

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

کمامسبوق برای درست دیدن مرقومه(نیم­فاصله­ها) از مرورگر IE استفاده کنید... (مگر خودم پچی، کرکی، وصله­ای، چیزی بر فایرفاکس گرامی بنویسم، از جوانان این مرز و بوم که خبری نشد!)

خواب ناز این جهان را ناگهان برهم زده­ست

سرخی لب­های سیبی که دهان بر هم زده­ست(خاک)

کوچک شده­ام...

آن­قدر که به ریگی کف رود می­مانم...

سال­هاست در اعتکافم

چاهم کاروان­خور نیست

تکلیف زلیخا بخت تیره­ی من است

            و سهم من اشک­های علی...

گفت: تکلیف علی چه؟ چاه؟!

گفتم: تکلیف علی روشن است... تکلیف علی روشنی­ست...

                        الله نورالسماوات و الارض(1)...

                                                علی ممسوس در ذات خداست(2)...

گفتم: نپرس تکلیف زهرا چه!

گفت: چرا؟

گفتم: صبت علیّ مصائب لو أنها، صبت علی الایام صرن لیالی(3)...

...

در باب انتخابات و حوادث متعاقبش:

در کتابی به اسم قرآن، سوره­ای هست به نام هود

این سوره را آیات بسیاری­ست؛ از آن جمله آیات 25 الی 28:

برگردان(4): جز الله را نپرستید؛ زیرا بر شما از عذاب روز دردناکی می­ترسم. اشراف کافر قومش گفتند: ما تورا جز بشری هم­چون خودمان نمی­بینیم؛ و کسانی را که از تو پیروی کرده­اند، جز گروهی اراذل ساده­لوح، مشاهده نمی­کنیم؛ و برای شما فضیلتی نسبت به خود نمی­بینیم؛ بلکه شما را دروغگو تصور می­کنیم. (نوح) گفت: ای قوم من! به من خبر دهید اگر من دلیل روشنی از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتی به من داده باشد - و بر شما مخفی مانده - (آیا باز هم رسالت مرا انکار می­کنید؟) آیا ما می­توانیم شما را به پذیرش این دلیل روشن مجبور سازیم، با اینکه شما کراهت دارید؟!

وه که چه حکیمانه­ست این جمله که: او که خوابیده را می­شود بیدار کرد، اما او که خود را به خواب زده نه!

وقتی استدلالت با تمام ادله و اسباب و درجات منطقی­اش، با خودت کامپلکس زیر رادیکال و سوال می­روید، وقتی «هرچه بگویی و هرچه­قدر لفظ زیبا بیاوری و هرچه توجیه کنی(5)»، پذیرفته نشود(چون قلب(!) نمی­پذیرد)، ساده­لوحانه و سفیهانه­ست اگر دلیل این عدم رضایت را کژی و کاستی روا شده و عدالت روا نشده بدانی، ساده­لوحانه­ست اگر دلیلش را چیزی جز «ملئت بطونکم من الحرام(6)»و «شغلت ابصارکم به ماهواره(7)» بدانی...

دیروز پندارم این بود:

پرداختن به پدیده­ای خاص، چیزی جز خاص­پرداختن به آن پدیده­ست

امروز می­پندارم:

گاهی هم نپرداختن به آن پدیده...

...

1) خداوند نور آسمان­ها و زمین است...

2) علیٌّ ممسوسٌ فی ذات الله(حدیثی نبوی)

3) از ناحیه­ی بانو فاطمه(سلام خداوند بر او) با این مضمون که: آن­چنان بر من مصیبت­ها اصابت کرد، که اگر به روزها اصابت می­کرد، ماننده­ی شب­ها تیره و تار می­گشتند...

4) مترجم آیت­الله مکارم

5) در ایام انتخابات نویسنده­ای ارجمند که ماننده کم دارد و بسیار دوست می­دارمش و گرامی­ست برایم در گفتگویی تلفنی، بعد از این­که متوجه شد به چه کسی رأی خواهم داد، این را گفت!

6) خطاب حضرت اشک سیدالشهداء به مخالفان در مقابل­اش در کربلا

7) تعبیری انتزاعاً - درونی و امروزی، از آن خطاب دیروز مولا...(با وجود اعتقاد به انحصاری دانستن تمامیت رایتز آن گفتار به حضرت سیدالشهداء)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 برای بهتر دیدن مطالب(نیم فاصله ها) التزام بر استفاده از مرورگر اینترنت اکسپلورر می باشد، مگر جوانان این مرز و بوم که دستی بر اپن سورس و کرک و پچ دارند، فکری به حال فایر فاکس عزیز بکنند!

می­گفت: چشمانت را ببند؛ حالا بگو چه می­بینی؟

گفت: هیچ چیز!

دیگر­بار به خنده گفت: هیچ­چیز همه­چیز است و همه­چیز هیچ­چیز...

کما و سابقُهُ این هم گذشت... بر شما، بر آن­ها، بر... بر من اما نه!

داغی دل­کاه و بغضی جان­گیر قرین روحم گشته است که نه تاب شرح آن دارم و نه صبر و صدر حفظ آن.

شاید، آن­روز که با رجای وصول، دل بر باد سپردم تا به او برسد، شاید؛ شاید نمی­پنداشتم روزی دردی، دلم را آزرده سازد و خاطر عزیز او را مکدر سازم و با شرم­ساری عرض کنم: به داد دلم برس!

آخر ما قرار و مداری داشتیم، هرکه نداند، او که می­داند، ما، او... و لاینالک منی ضجیج... و لا شکوی... پس چه شد؟ ضجه­ام بر آسمان رفت و ناله­ام بر آستان....

راقم قرار بود این­ها را نگوید اما نفس نگذاشت... نفس آمره­ی به عشق...

تقدیم به او که گفت: بنفسی أنت من مغیب لم یخل منا...

 تبریکِ پیروزی 85 درصدی میزان را به حضرتش تعریضاً تقدیم می­دارم. هم­چنین رأی 13­میلیونی مهندس موسوی و آراء 1­میلیونی دکترمحسن رضایی و حجت­الاسلام کروبی را و ... نگرد، نیست؛ تبریک نمی­گویم به احمدی­نژاد...

پسربچه­ی شاگرد اول مدرسه­ی راهنمایی دانش، اول­بار که راه­ خانه را گم کرد و رفت ستاد سیدمحمد خاتمی و تقویم گرفت، یادش نبود پشت تقویم شعری نوشته... شعر را که خواند، چیزی از آن نفهمید، سیاق و سبک شعر فرق می­کرد با قیصرگونه­های دفتر و کتاب­های آن سال­هاش... درود بر 3 سید فاطمی، خمینی و خامنه­ای، خاتمی(رحمت و ظل  را فاکتور می­گیرم به اقتضای وزنی شعر، بل هم...)

آن­روزها بودند پیرانی که می­گفتند سیادت و شیخوخیت را و بودند جوانانی که می­گفتند زیبایی صورت را از ادله­ی رأی به آقای خاتمی.

آن­روزها سعی کردم راهنمایی و اولای شاگردی­اش را به اولی و اُخرای راه­زن و راه­نما و تقویم و رأیی که نمی­توانستم بدهم، نفروشم!

این­روزها اما آن پسربچه­، راه­نمایی برگزید که صد بل هزار راه­زن و راه­نما پیش تار مویی از گیسوی پریشانش لُنگ می­اندازند... اما، همان پسر­بچه، پسرکان و دخترکان و مردان و زنانی را می­بیند که اولی و اُخرای هر خوبی و زیبایی­ای را داده­اند تا اس­ام­اس بخوانند و بخندند و فوروارد کنند، تا بگویند ما هم بله، تا بگویند ما هم این رنگی، ما هم زرنگی. هر انسانیت و اخلاق­مداری و فرهنگ و احترام به حقوق شهروندی را داده­اند تا یک مشت شعار داشته باشند. تا رنگشان دیده شود. تا همه ببینند قافیه­ی لَنگ شعرهای بی­قیصر و قافیه­شان را و این­­ها دل پسرک را درد آورده­ست...

این­روزها پسرک که کاف کوچکی­اش را ارجح می­دارد بر دال مردانگی­ای که آن به آن دست­خوشِ "نا" می­شود، دست در دست راه­نمایی دارد که ظل و رحمت و بل هم اکثر، کم که نه، اقلی­ست پیش پای درایتش!

و فقط به احترام تار مویی از درایت راه­برش که دل­بری و تفقه و هوشیاری گوشه­ای از بزرگی­اش است، می­نویسد...

زین­روی پسرک احساس تکلیف کرده­­ست و دارد قلم می­زد در ساحت و شأنی که هیچ دوست نمی­دارد، اما...

حدوداً یک ماه به تمامه سرم به لاک خودم بود. یک ماه بحّاث نبودم، یک ماه خاکستری بودم و ساده و یونیک!

قصد هم نداشتم جایی فوران کنم و بگویم همه­ی آن چیزهایی را که در این یک ماه دیده بودم و شنیده بودم و نگفته بودم. بنا را بر سکوت نهاده بودم، کاری به کژی دیوار هم نداشتم.

گذشت تا از بدِ روزگار شدم بازرس وزارت کشور در یکی از شعب اخذ رأی. طبق معمولِ همه­ی این سنخ کارها، از چند فیلتر درون و برون سازمانی گذارنده شدم و عهدی و قرار و قولی که عدول از اخلاق نکنم، قانون و انصاف و عدل و ایمان را ارجح دارم بر هر خوب و بدی که می­پندارم. هرچه هستم و هرکه مقبولم است، تا پشت در شعبه، داخل که شدم منم و خدا؛ البته چشم­های درون و برون سازمانی هم بی­تأثیر نیستند، آدم حساب کار دستش می­آید!

هر شعبه­ی اخذ رأی، علاوه بر صندوق و ابزار پلمپ، 5 برگه­ی صورتجلسه، چند نیروی حفاظتی نیروی انتظامی، رئیس، نایب­رئیس، چند منشیِ معتمد اجرایی، نماینده­ی فرماندار یا بخشدار، ناظر هیئت نظارت بر انتخابات(شورای نگهبان) و بازرس وزارت کشور نیز دارد. ناظر و بازرس کارهاشان معطوفاً از سلک و جنس مراقبه و محافظه است. صبح قبل از شروع عملیات اخذ رأی، 5 برگه­ی صورتجلسه مبنی بر سلامت ابزارها و فضا و صحت پلمپ صندوق توسط بست­های سریال­دار که شماره­هاشان در صورتجلسات قید می­گردد، از ناحیه­ی حاضرین به تمامه امضا می­گردد و بسم­ا...

در تمام طول عملیات اخذ رأی فرآیند رجوع، کنترل، ثبت و اخذ از ناحیه­ی مردم و با راه­نمایی مجریان انجام می­پذیرد. بعد از هشتمین دوره­ی انتخابات مجلس شورای اسلامی برای دومین­بار از یک سیستم رایانه­ای برخط و منصوب به برنامه­ی تمهیدیه­ی وزارت کشور، برای ثبت شماره­ی ملی یا سریال شناسنامه استفاده می­شد که مزیت این­کار این است که در هرلحظه می­توان گفت که حضور در انتخابات چه­قدر است. مثلا 22:30 دقیقه­ی جمعه­شب می­شد گفت حدود 39 میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده­اند و بعد از ثبت فرم 22 در الگوریتم برنامه حتا می­شد گفت که حدودا چه کسی چه مقدار رأی دارد، البته قابل اکتفا و استناد قانونی نیست!

22:30 که فرمان بستن در شعبه به ما داده شد و نیروهای حفاظتی در جایگاه­های خود قرار گرفتند، در حضور تمام افرادی که قبلاً ذکر کردم، پلمپ صندوق باز گردید. اول تعرفه­های استفاده شده از طریق ته­چک­ها شمرده شد تا اگر تناقظی بین تعرفه­های استفاده شده و تعداد آراء در صندوق بود، طبق دستور عملیات مربوطه اعمال گردد. بعد رأی­ها شمرده می­شد که همه­ی ما ناظر آن بودیم. مهم­ترین بخش قضیه صورتجلسات 5برگی یا همان فرم 22 بود که باید تمام اطلاعات در فیلدها و باکس­های آن درج می­گردید توسط نماینده­ی فرماندار یا بخشدار. این­کار انجام گردید. حالا نوبت ورود اطلاعات به برنامه­ی برخط وزارت کشور بود. این برنامه همان محتویات فرم­های 22 یا صورتجلسات بود. خوبی­اش این بود که اگر فیلدی با فیلد دیگر تناقضی داشت، الگوریتم برنامه اشکال می­کرد و از ثبت و ذخیره و ارسال آن خودداری. به هر روی این نیز گذشت. رأی­های شمرده شده و تعرفه­های استفاده شده و نشده و الباقی ابزارها، همگی به همراه تعدادی از فرم­ها و صورتجلسات در صندوق قرار گرفت و در حضور همه­ی ما درب صندوق مجدداً پلمپ گردید. نمونه­ای از فرم 22 به ناظر شورای نگهبان و رئیس شعبه نیز داده شد و بازرس نیز همه­ی این­ها را تحت مرقومه­ای به اسم گزارش لحاظ می­کرد.

صندوق و محتویاتش و گزارش­های درون و برون سازمانی می­رفت فرمانداری یا بخشداری و در اتاق قرنطینه و ماحصل الگوریتم و فیلدهای پرشده نیز وزارت کشور!

همه خوب می­دانیم در هر عملیاتی که نیروی انسانی در آن نقشی ایفا می­کند تخطی به سهو یا خدای نکرده به عمد محتمل است. اما با شرحی که دادم و علی الخصوص برنامه­ی برخط و اعلی­الخصوص حضور نماینده­های کاندیداها که از قلم انداخته بودم­شان که در همه­ی این فرآیندها ناظر بوده­اند، اگر نگویم احتمال خطا قلیل است، فقط می­توانم بگویم اقل است!!!

اقل در تراز 39میلیون یعنی زیر میلیون، اقل در قیاس 24 به 13 اعنی زیر یک ششمِ اختلاف آراء!

اصلا بگذار خودمانی­تر بگویم. آقای بشارتی را اگر نمی­شناسید بروید بشناسد؛ ایشان وزیر کشور کابینه­ی دوم آقای هاشمی بودند و بسیار راست مآب. در آن دوره که همه می­گفتند نظام و سیستم با ناطق است و بشارتی نیز وزیر کشور، هیچ­کس اشکال نکرد چرا از صندوق جناب بشارتی آقای خاتمی با آن رأی عظمی بیرون آمد. موسوی لاری، وزیر کشور دولت دوم خاتمی که بچه­های کوی خوب می­شناسندش(!)، ایشان حسابی اصلاح­طلب بودند. از صندوق ایشان هم احمدی­نژاد بیرون آمد، آن هم در شرایطی که تمام آمارها و نظرسنجی­ها و افکارسنجی­ها معین را اول نشان می­داد!

اصلا یکی نیست بگوید اگر صحت انتخابات و امانت­داری مسئولان را قبول نداشتی چرا کاندیدا شدی و یک ماه تمام داد زدی و شعار دادی و تبلیغات کردی! خب نمی­آمدی عزیزم!!!

این­ها را گفتم تا مشخص شود روسیاهی همیشه می­ماند بر زغال، حتا اگر زغالش مخملی باشد!

نکته­ای هم با آنهایی که روزگاری دانش­آموز و دانش­جو بوده­اند:

همه­ی ما وقتی در دوران تحصیلی نمره­ی مطلوبی می­گرفتیم، نتیجه­ی زحمات خودمان و تلاش بی­وقفه­مان بود؛ اما اگر قدر اپسیلونی همین نمره نامطلوب می­شد، از مهمان نا­خوانده­­ی همسایه­ بغلی تا معلم و میخ میز و شرایط نامناسب جوی و چاپ افست مخدوش کتاب درسی و کسالت صعب­العلاج شب امتحان، همه و همه مقصر بودند تا نمره­ی ما آنی که به می­بایست، نشود! نه این­که ما مثلا 20 نگرفته باشیم!

حالا قضیه همین است؛ اگر 13 و 24 را ریسورت کنیم، اعیان و اظهر خواهیم دید تعریف و تمجید برخی را از نظام و وزارت کشور گل و شورای نگهبان بلبل و حضور حداکثری قند و صدا و سیمای نبات و نیروی انتظامی همیشه در صحنه و مردمی که ای جااااااانم...

و لا ینالک منی ضجیج...

بیا

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای­خدا

الا­لَعنه­الله­علی­القوم­الصهیونیسم!

 

کسی می­گفت: «در بین نوارهای خوش­آهنگ، چه خوش است آهنگ نوار غزه...»

اگر همه­ی تاریخ و تقویمِ شیعه را بنگری، هیچ ١٠­روزی را نمی­یابی که شیعه این­گونه عاشقانه، اِبراز اعتقاد و مذهب کند و همه­ی آن اِبرازها را اگر دیده­ور شوی و دلِ تمامِ آن ذرات و عَبَرات را هم که بشکافی، حتا اگر از کارناوال­ها هم سراغ گیری و حتا­تر از فشن­ها و باربی­ها و...، چیزی جز ارادت محض و مُمَحّضینِ در ارادت نمی­یابی!(این را به ضرس قاطعه و آن را به اعتقاد راسخه معروض می­دارم)

دلیلش هم روشن است:

حتا خدا در اول والفجر و مریم­اش

سوگند خورده ا­ست به ماهِ محرم­اش

اما بعد؛ این شجره­ی متوسله به اباعبدالله را چه شده­ست که تمیز و تفکیک قائل شده بین عاشورای ارضِ کرب و بلا و عاشورای ارضِ غصه و غزه؟

اگر لشکر ابوسفیان بر کاروان و سپاه اهل­ِبیت نبی خدا(صلوات­الله­علیه­و­آله) تاخت و کُشت و غارت کرد، حالا لشکر ابن­ِصهیون، بر بیت و اهل­ِبیتِ رسولِ خدا، توأمان تاخته­ست. اگر آن مشت یاغیِ از خدا بی­خبر، بر حضرت و سربازانش(علیه­و­علیهم­السلام) می­تازیدند و غارت می­کردند و سَر می­بریدند، این خروار یاغیِ از خدا و دنیا بی­خبر، بر زنان و کودکان می­تازند، منتها دیگر چیزی برای غارت نمانده است و اف­16 سری نگذاشته تا...

درود و سلام و عشق بر لبان تشنه­ات عشقِ خدا، که خطاب آن روزت را که گفتی «ملأت بطونکم من­الحرام» را که نشنیدیم هیچ، اشکم­هایمان را هم به حرام آلوده ساختیم که امروز نه می­خواهیم و نه می­توانیم مقابل تو شمشیر نکشیم!

ساده­لوحانه­ست اگر بگوییم یک مشت فارغ­التحصیل تجدیدیِ(!) کالج­های نظامی و روسپی­خانه­های تل­آویو و مسکو، امروز آتش­زنه­ی نسلی شده­اند در غزه؛ بل می­توان گفت: امروز هرکه پارادایمِ ذهنی­اش ایجاب می­کند: «کالای با کیفیت برتر، برای زندگی بهتر»، دارد نسلی را به آتش می­کشد در غزه و هرجای دیگری که می­شود روزی غزه باشد!

شاید انگشت­شمار باشند شیوخِ نفت­نشینی که ولد ز...هایشان را نبرده باشند دیزنی­لند، و نخورده باشند، مک­دونالد با طعمِ باربی - رقاصه­های شانزه­لیزه و منهتن.

شاید هم انگشت­شمار باشند کسانی که می­گویند: «ان جاهدوا فینا...» و نمی­خورند و نمی­خَرند 4­تکه کالا را و می­خَرند، دین و اُخری را!

امروز نمی­شود تمیز داد، سیاست­بازانِ فرصت­طلبِ اهلِ ریا را میانِ شورِ حسینی و شَرر­های لبیک به پیام رهبر(روح­و­جانم­فدای­او­باد)، ولی 24 اسفند 86، وقتی اولین پیام ایشان برای غزه (قبل از تعطیلات نوروزی و انتخابات) بایکوت خبری و رسانه­ای شد، می­توانستیم بشناسیم به­هنگام­ترین امیرانِ دیپلماتیک و دیپلمات­ترین امیرانِ به­هنگام را!

اگر نسلِ عزالدین و صلاح­الدین و عما­دمغنیه را اف­16، به خون و خاک کشیده­ست، نسلِ ما را دیانتِ سلیقه­ایِ متنافر از سیاست و سیاستِ متنفر از سلیقه­ی دیانت، در نطفه کشته­ست، تازه چیزی هم که رنگ ندارد، خونِ جگری­ست که پیر و راهبر می­خورد و موی سپید می­کند و ما فریاد می ­کشیم که اهل کوفه نیستیم... غافل از این­که اهل کوفه هم همین نظر را داشتند!

روضه خواندن اول و آخر نمی­شناسد، می­شود آنی گریز زد به نهرِ علقمه و آنی به نحرِ ابدانِ مطهرِ شهدا، گاهی می­شود در خرابه­های بی شامِ غزه دنبال کفشِ حنانه بود و گاهی در شامِ ولیمه­ی زیارتِ کودکستان­های غزه، دنبال پای حنانه...

خدایا رحمت واسعه­ات، آن دُردانه­ای که بی­منتقم نخواهد ماند را همیشه و هنوز نصیب­مان بدار...

 

والّعنه­الدائمه­علی­القوم­الصهیونیسم

محمد مهدوی اشرف

نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یا آه چهارمین سال ریاست جمهوری احمدی نژاد است صبح نزدیک است راستی خادم جمهورم، نستله و کوکا و قس علی هذا تحریم شده اند یا...؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله

پرشین کما فی السابق خراب است و مجبورم فایل پی دی اف مقاله را برای دانلود بگذارم.

در نگارش مقاله تشتت و پراکنده گی هست و آن هم دلایل بسیاری از جمله مراسم سال حاج آقا و ... را دارد که مهمترین آن، انقص بودن خودم هست. بعضی ها تذکر داده اند که بعضی جاهای مقاله از نظر استناد ممکن است ایراد داشته باشد. گرچه خهیلی دقت کردم صحت مطالب مطلوب باشد اما ممکن هست اشتباه هم کرده باشم.

بخوانید و مرا از زکاتش بی نصیب نگذارید

http://m0h4mm4d.persiangig.com/weblog/Mashy_E_Mashaaei.pdf

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبح طلایی

جمعه 31 خرداد 87، شبکه­ ی دوم، رسانه­ ی ملّی؛ حوالی 10 صبح، برنامه­ ی کودک و نوجوان، کارتون شکارچیان اژدها(Dragon Hunters). در این انیمیشن که مجموعاً 26 قسمت 3 ریالی و 1 قسمت بلند به­ صورت فیلم دارد و در فضایی از کهکشان و سیارات دیگر رخ می ­دهد، دو کاراکتر اصلی و ثابت کارتون، شکارچیان اژدها هستند.

در سرتاسر این کارتون از عباراتی هم­ چون امضای قرارداد و پول و کشتن صحبت به میان می ­آید. جالب این­ که در قسمتی از این انیمیشن کاراکتر "کریستو" بعد از توفیقدر نابودی اژدها به دیگر کاراکتر اصلی کارتون می­ گوید: پیش به سوی شهرت و ثروت و ماجرایی دیگه!

در قسمت دیگری از این کارتون، همان کاراکتر کریستو به مردم فقیر روستایی که از شرّ اژدها به آن ­ها پناه برده ­اند می ­گوید: «ما به عنوان شکارچی اژدها در خدمتتون هستیم، اما از ما انتظار کار مجانی رو نداشته باشید، بازی احساسی شما فایده نخواهد داشت» و رو به رفیقش می­ کند و می ­گوید: «بریم برای یه قرارداد نون و آب دار، بزرگ ­ترین معامله ­ی قرن در انتظار ماست» و در مورد دریافت یک کوه طلا مابه ­ازاء کشتن اژدها صحبت می ­کند و می­ گوید: «یه کوووووووووووه طلا، بیش­ تر از اون چیزی که توی عمرمون دیده باشیم!»

آخر من نمی­ دانم کارتون کودکان را چه به امضای قرارداد، قرارداد نون و آب ­دار، پول زیاد، کشتن و دشمن ستیزی، شهرت، ثروت، بازی احساسی و بزرگ ­ترین معامله ­ی قرن؛ شما می­ دانید؟!!!

امیدوارم زرسالاران و زراندوزان جهان و ایران و کهکشان و سیارات دیگر به اهداف و منویات­ شان رسیده باشند. البته با این چشم ناظر تیزبین[1] که بر رسانه ­ی ملی حاکم است، حتماً خواهند رسید!

عصرخاکستری

عصر جمعه 31 خرداد 87، شبکه ­ی 1ول رسانه­ ی ملی، فیلمی داستانی به ­نمایش گذاشت که نام آن "پروانه در آتش" بود. در مورد این یک فقره غیرتم اجازه نمی ­دهد روضه­ ی مکشوف بخوانم و شرح ماوقع را آن­ طور که بود، بیان کنم. اما به همین نکته­ ی اجمالی بسنده می­ کنم که شخصیت اصلی روایت، دختری ایرانی به اسم پروانه بود که در جریان جنگ شوهرش را گم می­کند و برای یافتن آن به عراق می­ رود، ولی با مردی عراقی آشنا می­ شود و مرد عراقی به دختر داستان اظهار علاقه و عشق می­کند و ... پس از این استظهار...

شب قهوه ­ای

جمعه 31 خرداد87، شبکه­ ی 1ول رسانه ­ی ملی، ساعت حوالی 10 شب. 3ریالی یزدی در حال پخش است. در سرتاسر این 3ریال 3کانسی نمی ­توان یافت که در آن نسوان محترمه و مبتذله­ و به قول ادبیات خود 3ریال مفتخره، وجود نداشته باشند. آرایش نسوان این 3ریال را فقط در بالاشهر تهران ماننده می­ توان یافت. بیش­ تر نسوان این 3ریال در زیرِ مانتوهای تنگ و چسبان­ شان، دامن می­ پوشند! (پسرها می ­دانند چه می­ گویم...)

و اما اکثر شخصیت ­های مرد 3ریال هم همه ­گی عاشق پیشه ­اند و دنبال فراش و تجدید فراش. از پیرمرد بزرگ فامیل گرفته تا عمو نادر و دایی ناصر و پسرخاله نوروز و بابا غلام!

بابا رسانه­ ی ملی نخواستیم!!!



[1]اعتراضم نسبت به پخش انیمیشن شکارچیان اژدها را به مسوولان پی ­گیری این ­گونه اعتراضات در رسانه ­­ی ملی رساندم و آن­ها پس از یک هفته در جواب گفتند: ما تذکر دادیم اما چیز مهمی هم نبوده است!

نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله

این جا خانه ی ماست، آنها این جا از جان ما چه می خواهند؟

ناجی العلی

مگر مقاله ی دکتر عبدالله شهبزی در مورد ذ مالتی دامستیک کمپانیز *را نخوانده اید؟ 

تا کی؟

خدایا تو خود شاهد باش و تو خود عاقبت مارا خیر گردان...

----------

* The MultiDomestic Companies (کمپانی های جهان وطنی؛ شل)

معاون وزارت نفت گفته است احتمال هم کاری و بستن قرارداد با کمپانی های شل و رپسول قطعی شده است...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آقای رئیس جمهور!

دکتر محمود احمدی نژاد در جمع طلاب حوزه های علیمه ی مشهد

اظهارات اخیری که جناب رئیس جمهور در مشهد ایراد کرده اند - در جمع طلاب حوزه های علمیه -  مرا آشفت!

گرچه چیز جدیدی نبود، اما همین را بگویم که آقای رئیس جمهور دارید اشتباه می کنید...

اظهارات چند نماینده ی روحانی مجلس در این باره 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اصلح احوال اخواننا المنکوببین فی فلسطین و لبنان
اللهم بدل خوفهم امنا



اینجا(ایران)، خانه ی ما(مردم ایران) است. چه کسی به آنها(شرکت های حامی صهیونیسم) اجازه ی ورود داده است؟!...



دومین همایش تخصصی تحریم شرکت های حامی صهیونیسم و صهیونیسم و رسانه برگزار می گردد.
با حضور حجت الاسلام و المسلمین دری نجف آبادی(دادستان کل کشور) و تنی چند از نمایندگان، اساتید و فرهیختگان کشوری حوزه و دانشگاه.

سخنران: دکتر کوشکی
زمان: دوشنبه 23 اردیبهشت 87، ساعت 15 الی 20
مکان: تهران، دانشگاه تهران، دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی، تالار فردوسی

شرکت برای عموم بلامانع می باشد!

نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم
یا ایها الذین آمنو لا تتخذوا الیهود و النصری اولیاء بعضهم ببعض
اللهم عجل لولیک الفرج

همایش دو روزه تحریم شرکت های حامی اسرائیل و رژیم صهیونیستی


زمان: دوشنبه 16 اردیبهشت 87، ساعت 15 تا 20
مکان: تهران، دانشگاه تهران، سالن فردوسی
همراه با سخنرانی، پخش و نقد فیلم، هدایای فرهنگی
سخنران: آقای شمس الدین رحمانی

زمان: دوشنبه، 23 اردیبهشت 87، ساعت 15 تا 20
مکان: تهران، دانشگاه تهران، سالن فردوسی
همراه با سخنرانی و هدایای فرهنگی
سخنرانان: دکتر حسن عباسی، دکتر کوشکی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
یک روزنامه مصری فاش کرد ، علی رغم مخالفت برخی از گروه ها و احزاب سیاسی ، صادرات گاز طبیعی مصر به رژیم صهیونیستی از دیروز جمعه آغاز شده است .

به گزارش فارس ، روزنامه المصری الیوم ضمن اعلام این خبر به نقل از شرکت الکتریک اسراییل افزود : صادرات گاز مصر به اسراییل از طریق خط لوله زیر دریا انجام می شود .
شرکت الکتریک اسراییل طی اوت 2005 میلادی قراردادی را با یک شرکت مصری به امضا رساند که بر اساس آن مصر سالیانه 7/1 میلیارد متر مکعب گاز به مدت 15 سال به اسراییل صادر خواهد کرد . مصر نخستین کشور عربی است که در سال 1979 میلادی قرارداد صلح با رژیم صهیونیستی امضا کرد . اسراییل تقریبا کل نیازهای نفت و گاز خود را از طریق واردات تامین می کند .

حالا دیگر نمی دانم وظیفه ی ما چیست؟
شرم کنیم که در شرم الشیخ نشسته ایم یا اینکه همه ی اینها خواب های امریکاست، در پیشگویی های نا محتوم حوادث اخر الزمانی خوانده ام که از نشانه های ان، تسلط کفر بر 5 رود بزرگ جهان است:
نیل(مصر)، دجله و فرات(عراق)، صیهوون و جیحون(ایران)... خدا کند که بیایی، خدا کند که وقتی می آیی شرم گین نباشیم...
خدا کند که بیایی 
نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 

اسفندیار رحیم مشایی

 

چند وقتی می شود که اسفندیار رحیم مشایی ذهنم را مشغول کرده است. هر از چندگاهی کارهایی انجام می دهد یا حرف هایی می زند که البته خیلی از آنها درست هستند، اما این حرف ها بوی خوبی نمی دهند. جناب معاون رئیس جمهور که ایشان را با چند مؤلفه ی معروف می شناسیم که فقط یکی از آنها پیشنهاد تعبیه ی جایگاه خانم ها در ورزشگاه ها بوده و یکی از آنها شایعه ی بودن در مراسم ضیافت و سیاحت ترکیه بوده، اخیراً در یکی دو سخنرانی حرف هایی زده که به قول معروف آقایون علما اگر حواسشان نباشد می ترسم ادعای اجتهاد هم بکند!

رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ذیل حرفهایی که در مورد شاد بودن دین اسلام و غلط بودن 80 روز سیاه پوشیدن که بعضاً هم حرفهای درستی هستند، در مورد اینکه عده ای مطرح می کنند که موضوع ساخت سرویس های بهداشتی در بین راه های کشور دارای اهمیت نیست، گفت: «کسی که اهمیت دستشویی را نمی فهمد، یا گداست یا عاشق!»

وی گفته رادیو و تلویزیون وقتی ایام عزا می شود گروه معارف آن سخت، فعال می شوند اما در ایام شادی این کار را به گروه اجتماعی محول می کنند، یعنی گروه معارف رادیو و تلویزیون نمی تواند فضای شادی را مدیریت کند. این اشکال دارد، این اهانت به اسلام است...، این را صریحاً می گویم هرکه می خواهد بدش بیاید!

جناب معاون رئیس جمهور ضمن سخنرانی از موضع قدرت و ضمن ایراد اشکال به سیاست های ضرغامی تعریفی از شادی منظور نظر خودش را ارائه نداد.

رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در مراسم تودیع و معارفه معاون سرمایه‌گذاری این سازمان که در محل هتل لاله تهران برگزار شد،: گفت: «این انحراف است که کسی زیبایی را در فرار از انسان‌ها جستجو می‌کند. این عرفان نیست که در اتاقی باشد که بوی گل یاس بدهد. آن وقت یک زن دید کارش تمام شود اگر ما حق هستیم چرا باید در مواجهه با دیگران بترسیم و ورود یک گردشگر خارجی به کشور ما را به هراس بیندازد. هنوز فکر می‌کنند روسری یک ذره تکان خورد همه چی خرابه، این توهمه این دروغه»

مشایی افزود: « زیبایی وسیله شیطان نمی شود این منطق، خیلی وارونه است.منجلاب وسیله شیطان است، سیاهی، فقر، زشتی، پلشتی و پلیدی وسیله شیطان است. در زیبایی و علم باید خدا را جستجو کرد در قدرت باید خدا را جستجو کرد، عرفان این است. البته معنایش این نیست که از فردا هر کسی در خیابان این طرف و آن طرف را نگاه کند و بگوید که من عرفان دارم.»

در جواب حرفهای درست و غلط ایشان عرض می کنم که انسان فی نفسه زیبایی را دوست دارد و جذب آن می شود. چون خداوند گرایش به زیبایی را در وجود ما قرار داده، صدای زیبا، سخن زیبا، طرح زیبا، نقش زیبا، بنای زیبا، شعر زیبا، متن زیبا چون آهنربا ما را به خود جذب می کند. به همین دلیل است که خداوند کتاب خود را با زیباترین سبک نازل فرموده است. علاوه بر محتوا، ادبیات قرآن، انتخاب واژگان و سبکِ قرار گرفتن جملات آنقدر زیباست که حتی دشمن را به گوش دادن وادار می کند. حتماً شنیده اید که سردمداران شرک، کسانی مثل ابوسفیان از تاریکی شب استفاده کرده و پشت خانه پیامبر(ص) پنهان می شدند تا آیه های زیبای قرآن را با صدای زیبای آن حضرت بشنوند.

آقای مشایی، اما نباید غافل باشیم که شیطان هم از این ابزار استفاده می کند. سخن زیبا، ادبیات زیبا، وسیله ی کار شیطان نیز هست. قرآن می فرماید: در کنار هر پیامبری شیطان هایی جنی و انسی حضور دارند تا مردم را با سخنان زیبا اغفال کرده و فریب دهند. " وکذلک جعلنا لکلِ نبیٍّ عدوّاً شیاطین الإنس و الجن یوحی بعضهم إلی بعض زخرف القول غرورا" (112 انعام)

در تاریخ می خوانیم که هنرمندانی از ایران وارد مدینه شده و مسلمانان را دور خود جمع کرده بودند. داستان رستم و افراسیاب را برای آنان تعریف می کردند و آرام آرام، جمعی را از مسجد به محافل قصه خوانی می کشاندند. باید هوشیار باشیم فریب زیبایی سخن را نخوریم بلکه به محتوای سخن بیندیشیم.

شیطان گناه را زیبا جلوه می دهد، آنگاه پیشنهاد می دهد. مثل غذای مسمومی که ظاهرش خوشرنگ و خوش طعم است، اما عامل نابودی انسان می شود. " و زیّن لهم الشیطان اعمالهم فصدّهم عن السبیل..."(38 عنکبوت) «شیطان کارهایشان را برایشان زینت داده بلافاصله آن ها را از راه(درست) بازداشت»

آقای مشایی خطوات شیطان همیشه در کنار ماست و همیشه مترصد ربودن دین ما می باشد. اگر شما به خوبی دین اسلام را فهم می کنید و می گویید: دین اسلام دین شادی ست، این را هم فراموش نکنید که همین شادی و زیبایی می تواند فتنه بیافریند، کما اینکه در ترکیه آفرید، یا در مورد اختلاط بانوان و آقایان در ورزشگاه ها، یا نه در همین تهران و در جشن یک ماه پیش که جناب رئیس جمهور را با خود همراه ساخته بودید، حدس می زنم آن روزها پسر جناب رئیس جمهور و دختر جناب عالی شیرینی هم خورده بودند، اصلا شاید شیرینی همان جشن زیر زبان شان خوش آمده بود...

امیدوارم خداوند عاقبت ما را به خیر کند و از شر شیطان مصون و محفوظ بدارد!!!

اظهارات جدید مشایی درباره عرفان و زیبایی

 اسفندیار رحیم مشایی: کسی که اهمیت دستشویی را نمی‌فهمیده یا گدا بوده یا عاشق!

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

للحق

قصد نداشتم تا سفرنامه ی مناطق جنگی ام را آماده نکرده ام مطلبی در وبلاگم بنویسم، اما مسئله یی سخت مرا آزار می داد و نمی توانستم از کنار آن خیلی آسان بگذرم. بعد از پخش سریال های نوروزی سیما، مثل همیشه فرهنگ آسیب پذیر ما پذیرای انواع و اقسام جوک ها و پیامک های مختلف با مضامین آن سریال ها گشت و ما نیز مسبوق به سابقه بی حتا آنی تأمل و تعمق آنها را برای هم ارسال کردیم، درریغ از ذره یی فکر!

از میان آنها جوکی بود با مضمون اینکه ریاست جمهوری محترم ایران در چند سال آینده اعترافاتی می کند به اینکه کسی نبوده است و اشتباهی رئیس جمهور شده و استاندار و شهردار نبوده و استاد دانشگاه نبوده!

چندی بعد کاریکاتوری را در سایت پرشین کارتون از جناب آقای حیدری دیدم که سخت ناراحتم کرده است و بسیار برای کاریکاتوریست آن که سابقه ی جالبی هم دارد افسوس خوردم.

کاریکاتور دقیقا مطابق همان جوکی بود که مرقوم گردید. بد نیست سابقه ی جناب آقای حیدری را به نقل از سایت پرشین کارتون با هم بخوانیم:

هادی حیدری متولد 1356 – تهران
فارغ التحصیل کارشناسی نقاشی از دانشکده هنر و معماری
آغاز فعالیت مطبوعاتی از 1373 با موسسه "گل آقا"
موسس سایت کاریکاتوری "هادی تونز"(پرشین کارتون)
تالیف کتاب :" ادبیات کاریکاتور ایران در عصر اصلاحات" – انتشارات روزنه
دبیر سرویس طرح و کاریکاتور روزنامه های : مشارکت – نوروز و اقبال
همکاری به عنوان کاریکاتوریست با روزنامه های: جامعه – نشاط – عصر آزادگان – آفتاب امروز- هفته نامه عصرما
مدیر هنری روزنامه های "وقایع اتفاقیه " و" اقبال"
مدیر هنری و دبیر سرویس طرح و کاریکاتور روزنامه "اعتماد ملی"
داور بخش کاریکاتور یازدهمین جشنواره مطبوعات ایران
داور بخش کاریکاتور دوازدهمین جشنواره مطبوعات ایران
داور بخش کاریکاتور سومین جشنواره مطبوعات شهری
کسب رتبه دوم از دومین جشنواره نشریات دانشجوئی
داور بخش کاریکاتور سومین جشنواره نشریات دانشجوئی
عضو فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران (آی – اف – جی)

این هم ایمیل ایشان
hadiheidari2000@yahoo.com

من به عنوان یک شهروند ایرانی مسلمان به هیچ وجه این بد اخلاقی را از جانب جناب هادی حیدری نمی پذریم و کاریکاتور ایشان را مضحک می دانم و خود ایشان را تحریم می کنم چرا که معتقدم اینان همان هایی هستند که مصداق انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون(105 نحل) شمرده می شوند و از دوستان هم سنگر خودم می خواهم که به پا خیزند و در دفاع از کیان مردی از مردان مرد خدا حرفی بزنند.

به این روی، از دوستان بزرگوارم محمد صالح فتاح(وبلاگ پاسخگوییدکتر وحید یامین پور(وبلاگ کافه اندیشه) و علی الله یاری پور(تاربلاگ ایلیا) می خواهم در این خیزش تنهایم نگذارند.

لینک کاریکاتور موهن به جناب رئیس جمهور محترم

لینک مشخصات هادی حیدری کاریکاتوریست اهانت کننده در سایت پرشین کارتون

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

للحق

"کنفرانس بین المللی برند"

با خبر شدیم کنفرانسی تحت عنوان « کنفرانس بین المللی برند » یا "Int'l Brand Conference" با رویکرد جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی قرار است طی روزهای 19 و 20 دی ماه 1386 مصادف با اول محرم الحرام 1429 و January 200810 در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیما برگزار گردد.

این کنفرانس دومین کنفرانس برند می باشد(اولین کنفرانس برند در بهمن ماه 85 برگزار گردیده است) که با همکاری گروه پژوهشی رهیافت (مؤسسه بانتا)وشرکت مشاوران نوآوران داتیک (اینوویت)،با حمایت و پشتیبانی وزارت صنایع و معادن، سازمان توسعه تجارت، سازمانمدیریت صنعتی و اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، هم چنین مشارکت تنی چند از مدیرانو صاحبان صنایع برگزار خواهد شد.

به گفته برگزار کنندگان، این کنفرانس با رویکردی علمی و پژوهشی به بررسی جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی می پردازد و در نظر دارد به اهداف ذیل دست یابد:

1. توسعه و ترویج دانش مدیریت برند
2 . ترغیب سازمان‌ها به تدوین استراتژی‌ مدیریت برند به عنوان عاملی استراتژیک در حیات سازمانها
3 .معرفی جایگاه و نقش برند در توسعه بازار
4 . جلب توجه قانونگذاران به قوانین و مقررات در پیشبرد برندهای ایرانی

حامیان دولتی کنفرانس:

وزارت صنایع و معادن، وزارت بازرگانی، سازمان توسعه و تجارت، اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، انجمن بازاریابی ایران و سازمان مدیریت صنعتی

حامیان علمی کنفرانس:

دانشگاه الزهراء(س) و دانشگاه آزاد اسلامی

حامیان تجاری کنفرانس:

همراه اول، بوتان، مهرام، سایپا

دبیر علمی همایش: دکتر میر احمد امیر شاهی (عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا)

و مهم ترین بخش هر کنفرانس، سخنرانان بین المللی:

سخنران اول

Kevin Lane Keller - استاد بازاریابی دانشکدهمدیریت  Tuck

بیوگرافی:

کارشناسی اقتصاد و ریاضیات از دانشگاه هنر و علوم Cornell

کارشناسی ارشد بازاریابی از مدرسه ی صنعتی و دکترای بازاریابی را از دانشگاه Duke دریافت کرده است.

این پروفسور تجارت، یکی از مبرزین امر تجارت و نامگذاری(برندینگ) در دنیا محسوب می گردد. مدرّس مدرسه ی تجارت و بازاریابی Tuck در کالج Dartmouthمی باشد.

سوابق تدریس:

دانشکده ی بازاریابی دانشگاه دارت موس

دانشگاه دیوک

دانشکده ی بازاریابی و تجارت دانشگاه کارولینای شمالی

دانشگاه استنفورد

دانشگاه والز جنوبی

دانشگاه کالیفورنیا، برکلی

مشاور بازاریابی بانک آمریکا در سن فرانسیسکو

فعالیت های صنعتی:

"مشاور، حامی و سازنده ی بسیاری از برند های کمپانی های بزرگ و کوچک در جهان بوده است. او معتقد است یک برند تنها نام یا لوگو نیست، بل که مناسباتی است بین مصرف کننده گان و تولید کنندگان برای برقراری ارتباط."

مشاور و سازنده ی برند های:

Coca-Cola *

Disney *

Intel *

Starbucks *

Nivea

Ford

Accentor

Allstate

 American Express

 Blue Cross Blue Shield

 Campbell Soup

 Exxon Mobile

  General Mills

 Goodyear

 Kodak

 Levi Strauss

 Mayo Clinic

 Miller Brewing

 Nordstrom

 Procter Gamble

 Shell Oil

 Unilever

Young & Rubicam

مشاور خبرگزاری ها و مطبوعات:

New York Times

USA TODAY

Los Angeles Times

Boston Globe

Chicago Tribune

Wall Street Journal

Newsweek

Time *

Business 2.0

Advertising Age

Brand week

NPR

مؤلف کتاب: " Strategic Brand Management"

نویسنده همراه Philip Kotler در کتاب " Marketing Management"

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |