روزنوشت - گفتن

گفتن

λεγειν

بعضی از ما -مردمِ این روزگار- خسته از شیء‌شدگیِ عمدتاً اقتصادیِ خودمان، یعنی خسته‌ از تبعیّت از احکام و هنجارهای روزمرّگی‌زیستی -امّا در فقد و نبودِ جسارت و شجاعتِ بیرون‌رفتن از چرخ‌دنده‌های ماشینِ این نوع زندگی-، تبدیل می‌شویم به فرآورده‌محورانی آماده‌خور که برای تسکینِ خواست‌های وجدانی‌مان، حباب از امواجِ دریا برمی‌چینیم.
خسته‌ایم و خواسته‌ای داریم و در بستری از ناآگاهی، آگاهی‌خواهیِ درون‌مان را صدقه‌خور می‌کنیم.
کتاب دست نمی‌گیریم و مهم‌تر از آن ذهنِ مطالعه‌گرا نداریم که اگر داشته باشیم، میله‌های نگه‌دارنده‌ی مترو و برگ‌های درختان و حالتِ پروازِ پرندگان هم چیزهایی برای آموختن و اندیشه‌ورزی دارند.
بعضی از ما -مردمِ این روزگار- صدای یک‌دیگر و بلکه صدای محیط را مدام رجع و پژواک می‌کنیم. مثلِ مردارخوارها حرف و جمله و خبر از دهانِ هم می‌دزدیم و صداهایی جویده‌شده را باز می‌جَویم تا دهانی دیگر از ما بربایدش.
ما غم‌انگیزیِ این حقیقت‌ایم که دل‌مشغولی‌ای جز آن‌چه برایمان ساخته‌اند نداریم. همان‌گونه که زاییده‌ شده‌ایم، می‌زی‌ایم و می‌زاییم تا بمیریم. ما ژنتیکِ تکرارِ گونه‌ای حیوان به نامِ انسان‌ایم. ژنریکی بازتولیدشونده از ازل تا ابد.
عادت و ترس دو عاملِ مهمِّ چراییِ ماست. دست‌گاهِ محاسبِ ورود و خروج، شجاعتِ بیرون‌زدن از دایره‌ی تکوین‌مان را اخته می‌کند. نمره اخته‌مان می‌کند. پول اخته‌مان می‌کند. دین اخته‌مان می‌کند. حکومت اخته‌مان می‌کند و فرهنگِ عمومی نیز اخته‌مان می‌کند.
بعضی از ما -مردمِ این روزگار- خواجگانِ اندیشه‌ایم و زایندگانِ جنبندگانی مثلِ خود که فقط نامِ انسان و وزنِ مغز را به دوش می‌کشند.

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این سؤال که «آیا هنرها (یا ورزش‌ها)ی رزمی در حالتِ مختلط (میکسد) که شاملِ دعوا یا مبارزه‌ست، توجیهِ اخلاقی دارند یا نه؟» برای من پیش آمده و ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد. برای رسیدن به پاسخِ این سؤال یا لااقل اندیشه‌ورزی‌کردنِ پیرامونِ سؤال، لازم است تا مقداری درباره‌ی سبک و سیاقِ این ورزش‌ها (تا جایی که مطّلع هستم) توضیح بدهم.
رشته‌ای که من مشغولش هستم (کیک‌بوکسینگ)، همان‌طور که از اسمش پیداست، یک هنرِ رزمیِ ترکیبی (از ضرباتِ پا و دست) است. آمادگیِ یک ورزش‌کارِ کیک‌بوکسینگ شاملِ این مراحل می‌شود: حرکاتِ کششی و انعطافی، تمریناتِ هوازی (سرعتی‌)، تمریناتِ قدرتی (که به تقویتِ ماهیچه‌های بدن می‌پردازد) و یادگیریِ انواعِ ضربه با پاها و دست‌ها.
این مراحل، عمده‌ی زمانِ هر جلسه‌ی تمرین در باشگاه را به خودش اختصاص می‌دهد. بسته به امکاناتِ باشگاه، در مرحله‌ی یادگیریِ ضرباتِ دست‌وپا، ممکن است شما تمرینات را با کیسه‌ها(ی بوکس) و میت‌ها انجام دهید، یا رودرروی یک ورزش‌کارِ دیگر به عنوانِ مبارزِ فرضی. برای ضرباتِ دست، حتماً از باندِ محافظِ( مچ و انگشتان) و روی آن دست‌کشِ بوکس استفاده می‌شود و محافظِ دندان‌ (لثه) هم استفاده می‌شود. در بعضی از رشته‌های رزمی مثلِ کونگ‌فو و...، از ساق‌بندِ پا هم استفاده می‌شود. امّا در کیک‌بوکسینگ به‌علّتِ این‌که یک رشته‌ی دعوایی‌تر و آزادتر است، سعی می‌شود تا از محافظ‌های کم‌تری استفاده شود تا آمادگیِ بدن برای دریافت و تحمّلِ ضربات بیش‌تر شود.
مسابقاتِ رسمیِ کیک‌بوکسینگ به چند صورت انجام می‌شود. مسابقاتِ نیمه‌آزاد (کنترلی) و مسابقاتِ (کاملاً) آزاد. در مسابقاتِ نیمه‌آزاد یا سمی‌فایتینگ، از کلاهِ ضربه‌گیر و بیضه‌‌بند و ساق‌بند استفاده می‌شود و بعضی از انواعِ ضربه خطا تشخیص داده می‌شوند و ممنوع‌اند. امّا در مسابقاتِ تمام‌فایت و آزاد، تقریباً هیچ محافظی وجود ندارد (به‌جز لثه و بیضه‌بند) اغلبِ ضربات مجازند و دومبارز می‌تواند لطمات و صدماتِ جدّی‌ای به‌هم وارد کنند. حتّا در بعضی‌ از مسابقات، یکی از دو مبارز می‌میرد. این‌چنین مسابقات در همه‌ی کشورها مجاز نیست و معروف‌ترینش تحتِ عنوانِ «یو.إف.سی.» در امریکا برگزار می‌شود و در جایی به اسمِ «قفس». مسابقه‌ی کم‌تر خشنِ دیگری هم هست به اسمِ «کِی‌.1» که در کشورهای بیش‌تری برگزار می‌شود و تلفاتِ جانی‌اش کم‌تر از یو.إف.سی. است.
ما در باشگاه که تمرین می‌کنیم، گاهی مربّی ازمان می‌خواهد که با هم مبارزه(ی تمرینی) کنیم. تنها محافظ‌هایی که استفاده می‌کنیم لثه و باند و دست‌کش‌ِ بوکس‌اند و حتّا بیضه‌بند هم نداریم. و مهم‌تر این‌که هیچ داور و ناظری هم تمرین‌مان را تماشا نمی‌کند. دونفر دونفر در گوشه‌گوشه‌ی باشگاه به مشغولِ مبارزه می‌شویم. گاهی هم خودِ مربّی با هرکدام‌مان به صورتِ جداگانه در رینگ مبارزه می‌کند تا فنون و تاکتیک‌هایی را آموزش دهد در قالبِ آن مبارزه. تجربه‌ی شخصیِ من در باشگاه، چیزی را به من آموخت و آن این‌که انسان‌ها در خوی و نیّت و تفکّر باهم متفاوت‌اند و اگر قانون نباشد، هرکاری ممکن است انجام پذیرد. مثلاً، گاهی من با یک مردِ 52ساله‌ که قبلاً بوکسور بوده مبارزه‌ی تمرینی می‌کنم. ضرباتِ دستِ خیلی خوب و سنگینی دارد، امّا پاهایش کند و ضعیف‌اند. برعکس، من ضرباتِ دستِ خوبی ندارم و ضرباتِ پایم قابلِ توجّه است. وقتی با او تمرین می‌کنم، مدام به مسائلی توجّه می‌کنم. مثلِ سن و سالِ او، هدفِ خودم از فعّالیت در یک رشته‌ی رزمی (که سلامتی و آمادگیِ ورزشیِ بدنم است) و این‌که محافظ ندارد و داوری ناظرمان نیست و... . چندجلسه‌ای که باهم تمرین می‌کردیم، متوجّه شدم که او این توجّهات را کم‌تر از من (لااقل به خودش) دارد و بی‌مهابا ضرباتِ دستش را روانه‌ی صورت و سرِ من می‌کند. برای این‌که آسیب نبینم، مجبور بودم استراتژی‌ام را عوض کنم. پس ضرباتِ پا را جدّی‌تر استفاده کردم و ضرباتِ دستم را هم با تمریناتِ ویژه‌ای شروع به قوی‌تر کردن کردم. نتیجه این شد که در یکی از جلسات، به ستوه آمد و گفت: «همه‌ش پای راستِ منو می‌زنی» (دردش گرفته بود) و بعدتر حتّا ضرباتِ چپ و راستِ دستم هم به سر و صورتش اصابت می‌کرد و آزارش داد. یا هم‌باشگاهیِ دیگری دارم که جوانی‌ست با آمادگیِ جسمانیِ بالا که قبلاً رشته‌ی موی‌تای را کار کرده و مهاجر است از گیلان. او هم مثلِ اکثرِ هم‌باشگاهی‌ها ضرباتِ پای ضعیفی دارد. (در باشگاه‌های ایران، اغلبِ ورزش‌کارانِ رزمی ضرباتِ پای ضعیفی دارند. چون برای دست‌یابی به ضرباتِ پای خوب و درست، باید حرکاتِ کششیِ فراوان و طولانی‌ای انجام دهند. امّا برای ضرباتِ دست، کافی‌ست اصلِ تکنیکِ ضربه را یاد بگیری و کمی به آن خشونت و قدرت اضافه کنی). شگردِ او در مبارزه این است که کاملاً در گارد فرو می‌رود تا چنددقیقه‌ای از مبارزه بگذرد و او احساس کند که حریفش خسته شده و بعد نفوذ می‌کند و چند ضربه‌ی دستِ سنگین می‌زند به قصدِ سر و صورت و گردن. او از هیچ ضربه‌ای فروگذار نمی‌کند. پنجاه‌درصدِ ضرباتِ دستش خطاست. یعنی به پشتِ سر و گیج‌گاه می‌زند. و فارغ از این‌که تو لثه در دهانت هست یا نه، به دهان و بینی هم ضربه می‌زند. این‌جور که من فهمیده‌ام، هدفش «لطمه»زدن به حریف است، نه نشاندنِ ضرباتِ متفاوت به بدنِ حریف و گرفتنِ امتیاز. درواقع برای ناک‌دانی و ناک‌اوت‌کردن ضربه می‌زند، نه برای بردنِ مسابقه. برای داشتنِ چنین نگاهی، علاوه بر این‌که باید خشونتِ زیادی در وجودت داشته باشی، باید به خیلی چیزها هم فکر نکنی و نادیده‌شان بگیری. یعنی به شرایطِ حریف و سلامتش و شرایطِ مسابقه. این‌که تمرینی‌ست یا مسابقه‌ای و آزاد است یا نیمه‌آزاد و چه محافظ‌هایی دارد و بعدتر هم به تبعاتِ مبارزه. یعنی باید کمی لایعقل و خشن باشی. راستش من نه می‌خواهم و نه می‌توانم چنین نگاهی داشته باشم. چون از ابتدا هم برای مسابقه‌دادن و «بُردن» و آسیب‌زدن (به خودم یا دیگری) پا به باشگاه نگذاشتم. من برای سلامتی و تناسبِ اندام و کمی افزایشِ قدرتِ بدنم رفتم باشگاه. و اگر هدفم هم این‌ها نبود، باز نمی‌توانستم هر آینه به شرایطِ خودم و حریف فکر نکنم و ملاحظاتی نداشته باشم. نمی‌توانستم مدام به اخلاقی‌بودن و نبودنِ کاری که انجام می‌دهم فکر نکنم. به این‌که اگر این ورزش است، مرزِ بینِ ورزش و غیرِورزش کجاست؟ فرقِ بینِ من با بازجویی که یک زندانی را شکنجه می‌کند در چیست؟ فرقِ من با هرکسی که به دیگری یا دیگران آسیب می‌زند در چه چیزهایی‌ست؟ این سؤال‌ها، مانع از این می‌شوند تا به «هر» قیمتی تن به شرایطِ حاکم بر باشگاه یا رشته‌ی ورزشی‌ام بدهم. یک خطِّ قرمزهایی برای من وجود دارد که نمی‌توانم از آن‌ها عبور کنم. سلامتِ خودم و دیگران اولویتِ اوّل و آخرِ من است و هرچیزی که بخواهد این را تحت‌الشّعاع قرار دهد و بستگی به انتخابِ من داشته باشد، از آن احتراز می‌کنم. حتّا اگر به این قیمت تمام شود که «ترسو» قلمداد شوم (که معمول است در فرهنگِ رشته‌های ورزشی به هرکسی که خوی مبارزه‌جویی نداشته باشد با چشمِ این‌که ترسوست بنگرند)؛ یا این‌که آسیب بیش‌تری ببینم، چون آسیبِ کم‌تری می‌خواهم برسانم. (بعضی‌اوقات نمی‌شود به مربّی بگویی من تمرین نمی‌کنم، و خبر هم نداری که حریفت چه‌جور خوی و افکاری دارد. بنابراین واردِ مبارزه‌ای می‌شوی و مجبوری ادامه‌اش بدهی. این‌جا اگر حریفت خوی وحشیانه‌ای داشته باشد، و اگر تو نخواهی که مثلِ او باشی، احتمالاً مجبوری کمی آسیب ببینی.)
به‌ هر صورت من فکر می‌کنم، فارغ از این‌که یک رشته‌ی ورزشی را انتخاب می‌کنیم، چیزی که مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن است، خودِ فرد و انتخاب‌ها و نیّاتش است. تقریباً می‌توان گفت که هیچ شرایطی نمی‌تواند آزادیِ انتخابِ اخلاقی را از انسان بگیرد. تو می‌توانی در همان‌ لحظه‌ای که از دیدِ حریف یا هم‌باشگاهی‌هایت متزلزل تلقّی می‌شوی چون ضرباتت بوی خون نمی‌دهند، سرسختانه و استوار، روی اصولِ اخلاقی‌ات ایستاده باشی و در حالِ دفاعِ جانانه از آن اصول باشی. و می‌توانی در عینِ قهرمانی و اقتدارِ چشم‌گیرت و تشویق‌های دیگران، تبدیل شده باشی به یک شکنجه‌گر یا جلّاد و حیوان. مرزِ بینِ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌نبودن، در درونِ هر فردی‌ست که مشخّص می‌شود و در بیرون و در انتخاب‌های او نمود پیدا می‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزومه‌ام را برای قلبم مرور می‌کنم. قلبم بعد از یک بررسیِ ساده و عمیق، استخدامم می‌کند.
کارم را شروع می‌کنم. درواقع کارم را شروع کرده‌ام. یعنی از مدّت‌ها پیش شروع کرده بودم. کارم «بودن» است.
شب‌ها می‌خوابم و روزها بعد از یک خوابِ کافی بیدار می‌شوم. (البتّه بعضی اوقات هم که لازم داشته باشم، شب‌ها بیدار می‌مانم و روز را دیرتر شروع می‌کنم). صبحانه می‌خورم و کارتِ بودنم را روی پاهایم می‌کشم. تأخیر، معنایی ندارد. کیفیّتِ بودن هم‌واره مهم‌تر از کمّیّتِ بودن است. پس مهم نیست که یک‌روز ساعتِ هفت، روز را شروع کنم، یا روزِ دیگری ده.
پشتِ میزِ آموختن می‌نشینم و فایلِ اهدافم را باز می‌کنم. راه‌ها و مسیرها و مهارت‌هایی هست که باید بیاموزم.
بعضی از روزها رئیسم -مغزم- جلسه برگزار می‌کند. باید بروم به اتاقِ جلساتِ فکرم و تأمّل کنم. گاهی با کتاب‌ها جلسه می‌گذارم، با مقاله‌ها، با آدم‌ها و تجربه‌هایشان. حتّا گاهی با طبیعت.
ظهرها غذا می‌خورم. کمی استراحت می‌کنم. حتّآ اگر بتوانم کمی می‌خوابم. وسطِ کار موسیقی گوش می‌دهم، چای می‌خورم. لذّت می‌برم. حراستِ اداره‌ی بودن، به پوششم کاری ندارد. وقتی لذّت می‌برم توبیخ نمی‌شوم.
هیچ‌وقت حرفِ هیچ رئیسی را به این دلیل که رئیس است و حیات و بقاءِ شغلم در دستانِ تصمیم‌گیریِ اوست، مقدّمِ بر تشخیصم قرار نمی‌دهم. همیشه می‌توانم به همه‌چیز و همه‌کس (که خودم هم مستثنای از آن نیستم) شک کنم. همیشه همه‌چیز می‌تواند درست‌تر و دقیق‌تر باشد و بشود. همیشه به آن‌چه که باور دارم و رسیده‌ام عمل می‌کنم. سازمانِ بودن، هیچ قاعده‌ای جز «آن‌چه را انجام بده که درست می‌دانی‌اش» ندارد.
گاهی که در مسیرِ بودنم کودکِ فقیر و فال‌فروش یا مرد و زنِ دست‌فروش و جوانِ بی‌کار می‌بینم، قلبم تیر می‌کشد و غصّه می‌خورم. در آن‌ها خانواده و ساختارِ اقتصادی-اجتماعی و نقشِ حاکمیّت را پررنگ می‌بینم. هیچ‌وقت هیچ جوانِ بی‌کاری را که سلامتِ عقلانی و جسمانیِ حدّاقلّی دارد، به‌خاطرِ بی‌کاربودنش مقصّر نمی‌دانم و شماتت نمی‌کنم. جامعه مقصّر است که او بی‌کار است. هیچ‌وقت کسی را که به هر قیمتی بودنش را مشغولِ به شغلی درآمدزا کرده، به صِرفِ حقوقی که می‌گیرد و درآمدی که دارد تحسین نمی‌کنم. بودنِ آدم‌ها را مهم‌تر از دارایی‌های آدم‌ها می‌دانم. بلکه دارایی‌های آدم‌ها را در پول و امکاناتِ مادّی‌شان نمی‌دانم. مارکِ لباس و فیشِ حقوقی و دکوراسیونِ داخلی و مدلِ ماشینِ آدم‌ها و مدرکِ تحصیلی‌شان برایم مهم‌تر از قلب و احساس و اخلاق‌شان نیست. رنجِ دیگری رنجِ من است. دیگری منم. هیچ فرقی بینِ من و آن خوش‌بختِ سوئدی یا آن بدبختِ خاورِمیانه‌ای و افریقایی نیست. هیچ فرقی بینِ من که با پاهایم راه می‌روم و آن‌که گران‌قیمت‌ترین ماشین را می‌راند نیست. هیچ فرقی بینِ من و آن‌که دزدی می‌کند نیست.
اوّل یا آخرِ هر ماه حقوق نمی‌گیرم. هروقت بتوانم پولی داشته باشم، خرجش می‌کنم. برای لذّت‌های خودم. برای لذّت‌های عزیزانم. پول، هدفِ زنده‌گی‌ام نیست. پول متأسّفانه ابزار و راهی‌ست برای خوش‌تر بودن. اگر می‌توانستم جهان را از نو بسازم، جوری می‌ساختمش که به پول و اقتصاد احتیاج نباشد. جوری که منابعش محدود نباشند و تناسبی بینِ نیازها و امکانات باشد. جوری که هیچ‌وقت هیچ‌ چیزی تویش کم نباشد و همه لذّت ببرند و هیچ رنجی در آن نباشد.
من بی‌کارم. امّا از بی‌کاری‌ام خجالت نمی‌کشم. از این‌که حقوق نمی‌گیرم شرمنده نیستم. از این‌که ماشین و خانه‌ی مستقل ندارم احساسِ حقارت نمی‌کنم. من بی‌کارم و ممکن است روزی از روزها از بی‌کاری فقیر بشوم و حتّا بمیرم. امّا مگر من آدمِ به‌تری از آن دانش‌مندانی که در طولِ تاریخِ بشر، شکنجه شده و مرده‌اند هستم؟ مگر من فرقی با آن‌هایی که در جنگ‌های جهان کشته شده‌اند دارم؟
من بی‌کارم، امّا سالمم. عقل دارم. اندیشه دارم. مهارت و تخصّصکی دارم. پس اگر بی‌کارم، مشکلِ من نیست. مشکلِ جامعه‌ست. مشکلِ تاریخ و جغرافیا و شرایطی‌ست که در آن قرار دارم. هیچ‌وقت در این شک نمی‌کنم که من مقصّرم. من بی‌کارم و مقصّر نیستم. همان‌طور که خیلی‌ها باکارند و مقصّرند.
من بی‌کارم و آبِ‌رو دارم. بی‌کارم و سربلندم. بی‌کارم و رنج می‌کشم و به خودم می‌بالم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه برام سؤال بود که چرا خوانندگانِ وبلاگم، این‌قدر علاقه‌مندِ وجه و دوره‌ی شعر و شاعریِ نوشته‌های من‌اند. حتّا به‌طورِ مصداقی برام عجیب بود که چرا معدود ترانه‌هایی که روی بلاگم گذاشته‌م و از نظرِ فنّی هم ضعیف‌اند (چون من ترانه‌ خیلی کم گفته‌م و ترانه‌سرا نیستم)، این‌قدر طرف‌دار دارند. («این‌قدر» در نسبت با بقیه‌ی موضوعاتِ بلاگم و نه الزاماً تعدادِ زیادی. درصدِ بالایی)
حالا پاسخی براش دارم. یک علّتی که طیف و کسری از ما (مثلاً مردمِ ایران)، شعر و ترانه و نوشته‌های گل‌وبلبل رو دوست‌تر داریم، اینه که احساساتی هستیم. ما این‌که کسی اشکامونو پاک کنه و خاکِ لباسمونو بتکونه و زخمانونو مرهم بذاره رو ترجیح می‌دیم به این‌که کسی علّتِ زخمی‌شدن‌هامونو بهمون نشون بده (ولو دستِ رحیمانه‌ای هم برای نوازش نداشته باشه). و شوربختی این‌جاست که فلسفه و حکمت و تحلیل رو هم در پوشش و ظاهرِ سمپاتی و ترحّم می‌پذیریم. یعنی اگر ترانه‌سرا یا شاعری پیدا بشه که شعر و ترانه رو ابزارِ منویاتِ حِکْمیِ خودش بکنه، یا به تعبیرِ اعم دل‌سوزی رو ابزارِ تعلیل و نصیحت، ما در اون موقِف پذیرش خواهیم داشت. و این اوجِ احساساتی‌گرایی و عادت به فریب‌خوردنه. چون دل‌سوزی و مهربانی و رومنس و تسامح و ترحّم یک ساحت‌اند و در جای خود مغتنم، و تعلیل و تفلسف و اندیشه‌ ساحتی دیگه. این دو نمی‌تونن در یک ارزش‌داوریِ غلط به‌هم ترجیح داده بشن و جای هم رو بگیرن.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب بعد از شیش راند مبارزه‌ی آزاد (امّا تمرینی) تو باشگاه، برای هر نشست و برخواستی همه‌ی بدنم تقریباً تیر می‌کشه از درد. چندجای پاهام کوفته و کبود و زخم شده‌ن و بندبندِ تنم به قولِ «گروس» زنده‌ شده (تو اون شعرش که می‌گه: به سلامتیِ زخم که پوست را زنده کرده است...).
حالا دارم به این فکر می‌کنم که من فقط دوتا مبارزه‌ی تمرینی کردم بعد از حدودِ چهل‌دقیقه نرمش و تمریناتِ مرتبط و در طولِ یک سیستمِ آموزشیِ ورزشیِ بلندمدّت که در اون‌ها قدرتِ دفاع و حمله‌ از ناحیه‌ی من با حریفم برابر بوده از نظرِ امکانِ برخورداری. یعنی یک‌چیزِ خیلی سوسولی. خودم رو یک‌لحظه گذاشتم جای همه‌ی اون‌هایی که در طولِ تاریخِ منازعاتِ بشر «شکنجه» شده‌ن. تو شکنجه، شرایطِ شکنجه‌گر و کسی که تحتِ شکنجه قرار گرفته برابر نیست. «انتخاب» به معنای معمولِ کلمه در میون نیست. تغذیه و شرایطِ جسمانیِ کسی که شکنجه می‌شه هم به‌خاطرِ فضای اسارت و زندان آماده‌ی تحمّلِ مرارت نیست و بعد از شکنجه هم ریکاوریِ تغذیه‌ای و پزشکی وجود نداره. واقعاً عجب ظلمِ عظیمیه. البتّه خودِ «کشتن» (یا کشته‌شدن) هم به همین‌ اندازه ظالمانه و تیره‌ست.
خوبه که فکر کنیم چه چیزی باعثِ پیدایش و رشد و استقرارِ یک نظامِ فکریِ مبتنی بر ستم و ظلم و زور و شکنجه می‌شه (البتّه اگر بشه اسمش رو نظامِ فکری گذاشت!)
به این فکر کنیم که چه شکلِ تلقّی‌ای از «هستی» باعث می‌شه شکنجه‌ و زورگویی به‌وجود بیاد. «کشتنِ دیگری» زائیده‌ی چه نوع ذهنیّتیه. و به این فکر کنیم که ما کجای تاریخِ بشر هستیم و چه نسبتی با نظامِ فکریِ مبتنی بر ظلم و شکنجه داریم.
غم‌انگیز و غیرت‌برانگیز نیست که همین لحظه‌ای که من دارم این کلمات رو می‌نویسم و تو داری اون‌هارو می‌خونی، عدّه‌ای در گوشه‌ای از جهانِ محدود و مشخّصِ ما، متحمّلِ شکنجه و تبعاتِ جنگ‌ و مواجهه‌ی بی‌رحمانه با مرگ‌اند؟ به‌تر نیست تأمّل کنیم که چه‌طور می‌شه از جنگ و شکنجه و ظلمِ جهان کاست؟ بیایید جنگ‌ و ظلم رو به‌عوضِ لعنت و نفرین، کمی فکر کنیم؛ تنها کمی فکر کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به این فکر می‌کنم که چرا کسرِ بزرگی از ما آدم‎ها علاقه به «غیب» داریم. منظورم از غیب یعنی هرچیزی که گفت‌وگو پیرامونش محتاج و متوقّفِ بر استدلال و اثبات نباشد. پاسخی که به ذهنم می‌رسد این است که «مدلِ غیب» زحمتِ کم‌تری از مدلِ استدلال‌ دارد. در مدلِ غیب‌گویانه می‌شود چیزی که نیست را برای اثباتِ چیزی که هست استفاده کرد و در قبالِ سؤال‌های محتملِ مخاطب، هیچ‌گونه احساسِ مسئولیّتی نکرد.
چیزی که مسلّم و مشخّص به‌نظرم می‌رسد این است که تعلیل و قضاوتِ بر مبنای «چیزی که نیست»، اغلب آسان‌تر از تعلیل و قضاوت براساسِ «چیزی که هست» است. به این دلیل که تعلیلِ بر مبنای «موجود» مستلزمِ شناخت و تحصیل و تفکّر و تواناییِ توضیح و استدلال و زبانِ منطقی‌ و روحِ جست‌وجوگری و تحقیق و در یک جمله تقبّلِ زحمات است. امّا تعلیل بر مبنای چیزی که نیست با صدورِ یک گزاره‌ی قطعیِ وحی‌‌گون یا سلیقه‌ای هم ممکن است. مثلِ این‌که من بگویم فلان شکستِ اقتصادیِ من ناشی از حسادت و چشم‌زدنِ دیگران است. این یک تعلیلِ بی‌زحمت و راحت و مبتنی بر وهم و غیب است. در حالی که می‌توانم همین شکستِ اقتصادی را با مطالعه و مرورِ رفتارِ اقتصادیِ خودم یا مؤلّفه‌های دخیل تحلیل و تعلیل کنم. می‌توانم دل‌دردِ امروزم را به تقویم و قمردرعقرب و افلاک و نجوم نسبت بدهم، یا این‌که کیفیّتِ تغذیه‌ی خودم را در چندروزِ اخیر به یاد بیاورم و یا به دکتر مراجعه کنم. می‌توانم رویشِ داعش را لعنت کنم، یا این‌که توضیح بدهم تروریزم و افراطی‌گری و قتلِ‌عامِ انسان‌ها چه‌گونه به‌وجود می‌آیند. و مثال‌های فراوانِ دیگر.
پس، تعلیل بر مبنای موجود سخت است و شجاعتی می‌طلبد که تعلیلِ بر مبنای غیاب در مقابلش راهِ آسان و راحتی‌ست. و ما آدم‌ها به میزانی که «پرسش‌گرِ» درونیِ باهوش و سخت‌گیر و بی‌رحمی نداشته باشیم، نمی‌توانیم نسبت به بیرون از خودمان و دیگرانسان‌ها آن‌طوری احساسِ مسئولیّت کنیم که از دایره‌ و مسیرِ استدلال و صداقت و واقع‌گرایی خارج نشویم. در حقیقت، ما با همان گفتمانِ درونیِ خودمان در جهانِ بیرون از خودمان زنده‌گی می‌کنیم. اگر جهانِ درونِ ما یک جهانِ هردمبیلِ باری‌به‌هرجهتِ غیرِمسئولِ دل‌خوش به نظرهای سلیقه‌ای و تأییدهای موهومِ خویش از خود باشد، در اجتماع هم چنین شخصیّتی خواهیم داشت.
و حالا به این فکر می‌کنم که چه جهانِ درخشان و زیبایی‌ست درونِ آن کسرِ کوچک‌؛ یعنی آن آدم‌هایی که عادت به اظهارِنظرهای مبتنی بر سلیقه و غیب ندارند. آدم‌هایی که بی‌شائبه خود را مسئولِ رفتارهای اجتماعیِ خویش می‌دانند و زنده‌گیِ پاکیزه و منظّمی دارند و مهم‌تر از آن ذهن و زبانی صادق و منصف و منطقی‌.
و این یادداشت را با احترام و علاقه تقدیم می‌کنم به شوهرعمّه‌ی خوبم که شمعی‌ست روشن؛ شمعی که روشنایی‌اش را به پیرامونش هم می‌بخشد. شمعی از هوش‌مندی و مسئولیّت‌پذیری و نظم و اراده. و چگونه این صفات در جایی جمع باشند و «اخلاق» آن‌جا نباشد؟ بله، شمعی از اخلاق.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من یه عمو دارم که سندرومِ داوْنه. یه روزی هادی (پسرعمّه‌م) زنگ زد و پرسید که واقعاً خونه‌ی ممرض (پسرداییم) نزدیکِ راه‌آهنه؟ (ظاهراً با عمومرتضی اون‌طرفا بود و اون بهش این‌طور گفته بود.) منم بهش گفتم که آره، بوده و چندوقتیه که البتّه تغییر کرده جاش یه‌خورده.
امشب موقعِ مسواک‌زدن یهو این ماجرا اومد تو ذهنم و به این فکر کردم که چه پدیده‌ی دراماتیکی‌اند بچّه‌های سندرومِ داون. عمومرتضی و امثالش تا یه آدمِ معمولی‌بودن یه قوّه‌ی تعقّل رو کم دارند فقط. در بعضی از مواقع حافظه‌شون به‌تر از آدمای معمولی کار می‌کنه. در این حد که عمومرتضای من که اصلاً بیرونی نیست هم یه کروکی و نقشه‌ی ذهنی از شهر تو حافظه‌ش داره و می‌تونه تشخیص بده جاهارو. و به عوض یا به‌تره بگم به تبعِ نداشتنِ هم‌این قوّه‌ی تعقّل، رذالت‌ها و بدی‌های آدم‌هارو هم ندارن. یه پارچه معصومیّت و تودل‌برویی‌اند. خوب و لطیف و خوش‌قلب و بی‌گره و کینه و مهربون و بچّه‌مسلک. واقعاً نمی‌شه دوست‌شون نداشته باشی یا ازشون بدت بیاد. لااقل عمومرتضای من که این‌طوریه. یادمم نمیاد تا حالا سندرومِ داونی رو تو زنده‌گیم دیده باشم که آزاری به کسی برسونه یا بدقلب و اخلاق باشه. لامصّب هرچی هست توی این صاب‌مُرده‌ی کلّه‌مونه. هم‌این فکرا و حساب‌کتابا و قصد و غرضاست که بَدِمون می‌کنه.
از مسواک‌زدنه که برمی‌گشتم دیدم از اتاقِ بابا صدای رادیو میاد. هم‌اون رادیویی که «رادیو صدای آشنا» هدیه داده بود بهم. که فقطم موجای ایرانو داره و خیلی ابتداییه و تنهاخوبیش اینه که پرتابله و باطریش شارژی. یهو برگشتم به سال‌ها قبل. یادِ رادیوگوش‌کردنای منظّمِ بابا رأسِ ساعتِ هشتِ شب افتادم با اون ضبط‌بزرگه. بی‌بی‌سی و یه سری رادیوی دیگه‌ که هیچ‌وقت ترک نمی‌شدن. و چه‌قدر بابا مهم بود واسه‌ش آدابِ رادیوگوش‌کردناش. فکر کردم به این‌که «زمان» چه‌قدر آدمارو تغییر می‌ده. یا نه، درستش اینه که بگم پیرشدن چه‌قدر باعثِ ریختنِ یال و کوپالِ آدم می‌شه. همه‌ش قصّه‌ی ضعفه. ناتوان‌ترشدن. پیرا هم شبیهِ بچّه‌هان. درواقع انگار هر ضعفی، هر نقصی، هر کم‌بودی می‌تونه آدمو مقداری به معصومیّت نزدیک کنه. معصومیّتْ یه‌جور ضعیف‌بودنه. بدی همیشه توی قوی‌بودناست. همیشه بغضم می‌گیره وقتی به معصوم‌های اطرافم فکر می‌کنم. به احوالات و دنیای بچّه‌ها، عمومرتضا و پیرها. کاشکی معصوم بودم منم. من که چیزی نیستم، ولی فکر می‌کنم حتّا اگه یه آدمِ باحال و کاردرستی‌ هم باشی، باز به معصوم‌نبودن نمی‌ارزه. منظورمم از معصومیّت تعریفِ خداباورانه و دینی نیست. مورالیتی اُوِر رِلیجِن، اخلاقِ فرادینی، یا اون‌جوری که سارتْر گفته: «نیکیِ ماقبلِ تجربی». خوب‌بودن، مهربون‌بودن، زلال‌بودن. وگرنه خیلی از ممنوعیّت‌های ادیان از نظرِ من نافیِ معصومیّتی که مدّنظر دارم نیست.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب هوس کردم از این پست‌های روزمرّه‌ی الکی بنویسم. موضوعِ یک‌خطّیش هم هست «هر کاری رو که زیاد انجام بدیم، یه‌جایی از وجودمون ذخیره می‌شه».
اوّل‌دوّمِ راه‌نمایی بود که اوّلین باشگاهِ عمرم رو رفتم. اسمش بود: «چُی‌ لی فوت» (یا کای لی فوت)؛ از زمره‌ی هنرهای رزمیِ چینی. تو ایرانش یک چیزِ الکی بود البتّه. هرچند که تمریناتش خوب بود. امّا فدراسیون و حساب‌کتابش خیلی دهن‌پرکن نبود. مربّیم پسرِ یکی از دوستای بابام بود. اصلاً اوّلش عکسِ اونو که روی پوسترِ کنارِ نون‌وایی دیده‌م توجّهم جلب شد و رفتم. خلاصه یه تعدادی بودیم. تقریباً دوسال‌ونیم رفتمش و آخرش مربّیه ول کرد باشگاه رو و هوا شدیم. چندماهِ آخر من بچّه‌هارو تمرین می‌دادم. علّتشم این بود که حرکاتِ کششی و هوازی و بدن‌سازی رو خوب بلد شده بودم تو اون مدّت. از بس که تو گوشم خونده بودن «پاهات بلنده، اگه خوب بالا بیاد کارِ حریف تمومه». شایدم به‌خاطرِ قدّم بود که بلندتر بودم از بقیه و می‌خورد که ارشد باشم.
یه‌بار رفتیم مسابقاتِ انتخابیِ تیمِ ملّی. نیمه‌کنترلی بود و ضربه به سر حتّا نشون‌دادنش هم خطا بود. پای فینال خوردم به یه پسره‌ که وزنش از من خیلی بیش‌تر بود. ترسیده بودم ازش. همون راندِ اوّل پامو کشیدم بالا و با یه راوْندبک‌کیک کوبوندم کنارِ سرش. یارو ناک‌اوت شد و منم دیس‌کوآلیفای و بازنده. تیمِ ملّی‌ هم پر.
بعد که اون باشگاه تعطیل شد، یه شیش‌ماه رفتم سوپرکنتاکت پیشِ یه مربّیِ دیگه. البتّه مربّی که نه، استاد. خیلی استادِ خوب و کاربلد و متواضعی بود. آقای بابک واقفی. سوپرکنتاکت یک رشته‌ی تولیدِ ایرانه که از نظرِ فنّی عینِ کیک‌بوکسینگه. یعنی هنرهای رزمیِ میکس. همه‌چیز آزاده توش. غیر از فنونِ گرفتن. که البتّه تو مسابقاتِ یو.اف.سی. گرفتن هم آزاده. از شانسِ بدِ من صاحبِ اون باشگاهه هم ورشکست شد و استادم رفت یه باشگاه که هم دور بود به خونه‌مون و هم شلوغ. باهانه جور شد که نرم. بعدترش هم خورد به درس و کنکور که کلّاً نرفتم. حالا الآن دوسه‌ماهه که دوباره دارم می‌رم پیشِ استادواقفی کیک‌بوکسینگ. بعد از تقریباً ده‌سال از آخرین باری که روی تاتامی بوده‌م. راستش رفتم که چربی‌های شیکمم آب شن و نَمیرم از بی‌ورزشی. حالا ولی موتورم روشن شده و می‌خوام فایتینگمو هم قوی کنم.
همه‌ی این روضه‌هارو خوندم که بگم بعدِ این‌همه‌سال دوری از ورزشِ رزمی، هنوز پاهام خوبن. یعنی الآن بعدِ این مدّت که دارم می‌رم، های‌کیکم عینِ قبلنه و صدوهشتادم تقریباً باز می‌شه پام. امشب یه نیم‌چه مبارزه‌ای کردم با یه پسره‌ی توپُر که بچّه‌ی فومن بود. از ضربه‌های پام می‌ترسید. خودش گفت بهم. با خودم فکر کردم دیدم مالِ تمریناتِ اون‌موقه‌هاست. اون‌همه حرکاتِ کششی و نرمش‌های طولانیِ اوّلِ باشگاه‌. نتیجه گرفتم هرکاری رو که «زیاد» انجام بدیم یه دوره‌ای، حتّا اگه ازش فاصله‌ی زیادی بگیریم، می‌مونه تومون.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک:
هرجور که تأمّل می‌کنم، علّتِ بسیاری از رفتارهای اجتماعی‌مان را هم‌آن قصّه‌ی میمون‌ها و موز و پارادایمِ منتسب به اینشتین می‌بینم. یعنی عقلِ تعطیل‌شده و زیستِ اخباری‌گونه و جهالتِ آهیخته و در کنارِ همه‌ی این عوامل (که هرکدام به تنهایی برای سقوطِ کشوری کافی‌‌اند)، حکومتی ایدئولوژیک و بسته، با بلاهتی سیستمیک و منتشر.
تک‌تک‌مان به چیزهایی معترضیم -یا به‌تر است بگویم از چیزهایی رنج می‌بریم که خود در ایجادِ آن نقشِ مؤثّر داریم. یعنی غریزه‌ و شناختِ حسّیک /یا «شناختِ ناشی از تجربه‌ی مغشوش» را داریم، امّا هسته‌های «سی‌‌پی‌یو»ی تشخیص‌مان به «شهودِ علمی» و «استدلال» راه نمی‌بَرَد. ترافیک و خودروی تک‌سرنشین می‌تواند مثالِ مبیّنی بر این معضل باشد. یعنی از ترافیکی بیزاریم که خودمان به‌وجودش می‌آوریم. و اگر از تک‌تکِ راکبینِ صاحبِ خودرو بپرسی، هزاران دلیل و توجیهِ جگرسوز و امرجنت می‌آورند برایت که اگر ماشین هم نداشتند، یک‌جوری قرض می‌کردی و حتماً ماشین را برایشان می‌خریدی. تقریباً در عمده‌ی معضلاتِ اجتماعی به هم‌این مدل عمل می‌کنیم. طوری که اگر یک‌نفر اوت بزند و زبانم لال «استدلالی» ببیند و آسیبی را شناسایی و تحلیل کند، چنان با چوب و چماق از خجالتش در می‌آییم که به بارِ دوّم و نفرِ بعدی نکشد. هم‌آن قصّه‌ی میمون‌های اینشتین. نویسنده‌ای در کتابی آورده بود: «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد»؛ وضعیّتی داریم و ملّتی هستیم که مؤمن‌هایش پیش‌کش، لاأدری‌ و لائیکش هم قالبی و منتظم و ترسو و مقلّداند.
دو:
«شهرِ زیبا»ی اصغرِ فرهادی را دیدم. برای بارِ دوّم بعد از چندسال. با فهمِ امروزم خیلی دوستش داشتم. در یک جمله یک مسئله‌ی کاملاً بدیهی را گوش‌زد می‌کرد علاوه بر همه‌ی سؤال‌ها و انتقاداتش؛ این‌که «حیات» از عشق هم مهم‌تر است. مؤدب سطری دارد مضموناً میانِ یکی از شعرهایش که «آن‌ها که داناتراند، پیش از زلزله می‌میرند». عجیب آقای اصغر فرهادی مسیرِ اضمحلالِ اخلاق را در جامعه‌ی ایران از خیلی پیش‌تر دیده و حتّا فیلمش را هم ساخته. آدم وحشتش می‌گیرد فیلمِ بعدیِ او را ببیند. که جای شکرش باقی‌ست فعلاً دوربینش حول و حوشِ پاریس می‌گردد.
سه:
این‌روزها سخت به بی‌سوادی‌ و بی‌مهارت‌ بودنم پی برده‌ام و دارم به قولِ ایرج‌خانِ جنّتیِ‌عطایی «دوباره‌گی» می‌کنم. تقویمم را برگردانده‌ام به سه‌چهار ساله‌گی، هنر و مهارت‌هایی که می‌بایست و نیاموخته‌ام را دارم تحصیل می‌کنم. ویرانه‌ایست که ویرانه‌ترش نمی‌خواهم. کوبیده‌ام که بسازم. یک‌جایی که واقعاً بشود تویش «زنده‌گی» کنم، نه این‌که ادایش را درآورم.
چهار:
همین.

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تا جایی که یادم می‌آید، اجازه‌ نداده‌ام کسی از من «دفاع» کند. یعنی از آن زمانی که کلاس‌اوّلی بودم و پسره‌ی کلاس‌پنجمیِ مدرسه‌مان به این خاطر که دایی‌ام مدیرِ مدرسه بود، گلویم را با دو دستش گرفت و داشت خفه‌ام می‌کرد و عوضِ گفتنِ قضیه به دایی، فردایش با آجر زدم به فک‌اش و در رفتم، تا دوّمِ راه‌نمایی که به‌خاطرِ شاگرداوّل و مرتّب و سوگلیِ معلّم‌ها بودن بچّه‌ها بهم می‌گفتن «پلیس‌مخفی» و حامدِ با ادّعای کاراته‌باز بودن را بعد از مدرسه با دست‌های خالی‌ام و بعد از یک‌سال مدارا و تحمّلِ تهمت جوری زدم که فردایش با سر و صورتِ زخمی و سرِ پایین آمد مدرسه، و تا همه‌ی لحظات و اوقات و مراحلی که در زنده‌گی‌ام چیزی پیش آمده که «دفاع» می‌طلبیده، از کسی استمداد نکرده‌ام. حتّا فراتر از این، اگر هم کسی خودجوش ازم دفاع کرده یا خواسته که بکند، با مخالفت و منعِ جدّیِ من مواجه شده. قائلِ به اینم که زبان و تواناییِ خودم به‌ترین مدافعِ من است و باید باشد. یا می‌توانم بایستم و مبارزه کنم و از خودم دفاع کنم، یا می‌ترسم و جا می‌زنم و فرار می‌کنم و یا این‌که مغلوب می‌شوم. علاقه‌ای ندارم کسی دست و زبانِ من بشود. ادّعا هم نمی‌کنم آدمِ شجاعی هستم. امّا این‌قدر شجاعت دارم که ترس‌هایم را با کسی قسمت نکنم و به پشت‌گرمیِ دفاعِ دیگری، جشنِ پیروزی نگیرم. دیدنِ خوش‌حالیِ کسی که طرفِ بحثم بود، از مشارکتِ هم‌سویش در بحث و جاخالی‌دادنش از ادامه‌ی گفت‌وگو به ذهنم رساند این قصّه را بنویسم. که لااقل بگویم سلیقه‌ی من، لحن و لهجه و مسلکِ من فرق دارد. از هم‌آن سنگی که به فکِ آن پسره‌ی کلاس‌پنجمی زدم فرق داشته.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه احساسِ مثبتی نسبت به شادی‌های جمعی داشته‌ام. حتّا به‌واسطه‌ی این احساس، آئین‌ها و بهانه‌هایی که شادیِ جمعی می‌آفرینند را هم بسیار دوست می‌داشته و دارم. مثلاً ماهِ رمضان یکی از این آئین‌هاست. تا جایی که در خاطرم هست، تصوّرِ نزدیک‌شدن به این ایّامْ حالِ خوشی در من ایجاد می‌کرده. یک حالِ خوشِ کاملاً روان‌شناختی و نه الزاماً اعتقادی. چندروزِ پیش یک ساندویچی خوردم که ریحان داشت. به محضِ این‌که طعمِ ریحانش رفت زیرِ زبانم، پرت شدم به همه‌ی افطارهای سال‌های پیش و شاد شدم از تصوّرِ این‌که ایّامِ افطاری‌خوری و دورِهمیِ رمضان نزدیک است. رمضان همیشه ایّامِ دل‌چسبی بوده‌است برایم. بیدارماندن‌های تا سحر (که البتّه بعد از دورانِ مدرسه توانستم تجربه‌اش کنم) و مشغول‌شدن به اموری مثلِ اینترنت و کتاب‌خواندن و بعد، سحری را خوردن و مثلِ خرس خوابیدنِ بعد از نمازِ صبح و بیدارشدن حوالیِ ظهر و از حدودِ ساعتِ چهار در جریانِ عطرِ غذاها و دسرهای افطاری قرار گرفتنِ شامّه و خریدِ اقلامِ موردِ نیاز برای افطار و اوجِ این فستیوال، سفره و میزِ افطاری با رنگ‌های مهیّج و وسوسه‌گرش و نان و پنیز و سبزی و خرما و چای و خوردن و ولو شدن یک‌ طرفی. انگار در رمضان آدم‌های همیشه‌جدّی، غم‌گین، عبوس، ناراحت و معمولی، یک تصمیمِ جمعی گرفته‌اند برای این‌که یک‌ماه را شاد و مهیّج زنده‌گی کنند. یک‌ماه رنگ واردِ زنده‌گی‌های خاکستری‌شان شود. و جالب این‌جاست که ابداً این احساس را نسبت به محرّم نداشته‌ام هیچ‌وقت. علی‌رغمِ این‌که تا هم‌این چندسالِ پیش مثلِ همه در مراسمِ محرّم شرکت می‌کردم، هیچ‌وقت شبیهِ خیلی‌ها نه دل‌تنگِ رسیدنِ محرّم بوده‌ام و نه از آن خوشم آمده. هیچ‎‌وقت چیزی دل‌تنگِ محرّمم نکرده. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم دلیلش این است که در محرّم اصلِ قصّه چیزِ شادی نیست. چیزی نیست که هم‌کناری و صمیمیّت و امید به زنده‌گی را در ما تزریق و تشدید کند.
یا احساسی که نسبت به ایّامِ جامِ جهانی و یورو دارم هم شبیه به ماهِ رمضان است. جامِ جهانی و یورو هم یک‌جور ایّامِ شادیِ جمعی‌ست. کل‌کل و کُری‌خوانی و پیش‌بینیِ نتایج و طرفِ یک تیمی را گرفتن و با خانواده بازی‌ها را دیدن و استرسِ بازی‌های فاینال و... از تصوّرِ نزدیک‌شدن به جامِ جهانی هم حالم خوش می‌شده همیشه. شاید هم یک دلیلش این باشد که جامِ جهانی همیشه حوالیِ خرداد برگزار می‌شد و خرداد در گفتمانِ محصّلی مساوی بود با آزادی از بندِ تکرارِ نظمِ پادگانیِ آموزش‌وپرورشِ ایران.
برنامه‌های شهیدی‌فرد (خصوصاً پارکِ ملّت) هم احساسِ مشابهی در من ایجاد می‌کرده. نزدیکِ شروعِ پارکِ ملّت که می‌شد، شعله‌ی سماور را زیاد می‌کردم و خرمایی و شیرینی‌ای برای کنارِ چای آماده می‌کردم و با بابا می‌نشستیم به دیدنِ برنامه. پارکِ ملّت اساساً برنامه‌ی شادی بود و رسماً موضعش را اعلام می‌کرد. به صراحت می‌گفت که قصدش آرامش‌‌ و امید بخشیدن به مردمی‌ست که صبح تا شب مشغولیّت داشته‌اند و حالا قرار است به استقبالِ استراحتِ آخرِ شب بروند. امّا هرگز نه به سمتِ سانتی‌مانتالیزم رفت و نه پوپولیزم و سطحی‌گریِ نسخه‌های جعلیِ این‌روزهای تله‌ویزیونِ سَبکِ دارابی و ضرغامی. موضعِ پارکِ ملّت دقیقاً به خاطرِ حضورِ شخصِ شهیدی‌فرد عمیقاً فرهنگی و اندیش‌مندانه و فرهیخته بود. احترام به هوش و شعورِ مخاطب، کاربلدی و تجربه‌ی پشتِ برنامه و استفاده از به‌ترین‌ها در تیم و پرهیز از تقلید و شعار و دروغ و ریا و کم‌فروشی، مانیفست‌های بدیهیِ شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش هستند. که البتّه مدیرانِ حمیق و دروغ‌گو و ریاکارِ تله‌ویزیون تابَش نیاوردند و ناسره‌ای چون شهیدی‌فرد را از قطارِ بنجلیزمِ حاکم بر رسانه‌شان زدودند و نسخه‌های جعلی و شطح‌گونی چون خسروی و جوادزاده و علیخانی را جای‌گزینِ لایق‌ترین برنامه‌سازِ تاریخِ رسانه‌داریِ این کشور کردند. البتّه جز از این می‌کردند جای اعجاب داشت. ضرغامی را چه به پارکِ ملّت؟ دارابی و فرجی را چه به شهیدی‌فرد؟ هم‌آن بِه که به جلالی و خسروی و اقران و امثال‌شان مشغول باشند. ما را هم نسبتی و امیدی با این «کاریکاتورِ رسانه» نیست.
خلاصه این‌که شادی‌های جمعی غنیمتِ محض‌اند از نظرِ من. و بهانه‌هایی که باعثِ شادیِ جمعی باشند هم. خوش‌حالم که افطاری‌های ریحان‌دار و جامِ جهانیِ ایران‌دار نزدیک‌اند و امیدوارم جشنِ رفتنِ ضرغامی و باشگاهِ خبرنگارانِ دروغ‌گو را با برگشتنِ شهیدی‌فرد و متانت و راست‌گویی به صفحه‌ی شیشه‌ای جشن بگیرم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی دلم یک‌جایی مثلِ کلیسا می‌خواهد. یک آپشنی مثلِ اتاقِ اعتراف. نه برای اعتراف، برای ریختنِ خودم روی داریه. یک‌جایی که کسی باشد همه‌ی حرف‌هایم را بشنود. همه‌ی خودم و زنده‌گی‌ام را برایش توضیح دهم. همه‌ی احساسات و افکارم را عریان و به‌تمامه برایش بگویم. دستِ آخر، وقتی خالیِ خالی شدم، عاقلانه نگاهم کند و بگوید چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. دلم یک رفیقِ روان‌شناس می‌خواهد. یک کسی که بداند زمینه‌ی سایکلاجیکالِ اندیشه‌ها و احساساتم چیست. اصلاً خطا و صواب را برایم مشخّص کند. آدم گاهی خسته می‌شود از خودش. از این‌که خودش همیشه برای خودش تصمیم بگیرد. از این‌که دستش سرِ زانوی تحلیل‌های خودش باشد. مگر «من» چه‌قدر می‌فهمم که بخواهم راه‌نمای خودم باشم؟ اصلاً از کجا معلوم آن‌ چیزی که از خودم می‌فهمم حقیقتاً آنی باشد که هستم؟ بالاخره این هم یک علم است. آدم‌هایی برای کسبِ چنین مهارتی سال‌ها درس می‌خوانند. امّا از طرفی روان‌شناسِ خوب هم هزینه‌اش بالاست. به دردِ آدمی مثلِ من -درویش‌مآب- نمی‌خورد. پس فعلاً باید قیدش را بزنم. البتّه ناشُکری نمی‌کنم. همیشه رفقایم بِه ز آنی بوده و هستند که استحقاقِ من اقتضاء می‌کرده. همیشه داشته‌ام کسانی را که در زمینه‌ای راه‌نمایم بوده‌اند، یا آن‌قدر باهوش و باتجربه بوده‌اند که بتوانم روی هم‌فکری‌شان حساب کنم. ولی یک کسی که روان‌شناس باشد به‌تر است. یک کسی که بتوانی سیر تا پیازِ حتّا جزئی‌ترین احساسات و افکارت را برایش تشریح کنی.
یک‌روزی که پول‌دار شوم می‌روم پیشِ یک روان‌شناسِ خوب. دوست دارم براساسِ تجربه‌اش در مطالعه‌ی مواردِ مشابه، بگوید جزءِ کدام‌ دسته‌ی فراوانی‌ام و چه عاقبتی در پیِ شخصیّتِ روانی‌ام هست. دوست دارم برایم مشخّص کند این‌که فلان عقیده‌ی خاص را دارم علّتش درک و تجربه‌ی شخصی و وضعیّتِ هورمون‌هایم است یا واقعاً آن عقیده زاییده‌ی یک روالِ منطقیِ ذهنی‌ست که طی کرده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی لحظاتی در زنده‌گیِ آدم پیش می‌آید که حسّی دیگرگون و فراموش‌ناشدنی در خاطرِ ما پیدا می‌کنند. انگار نوعی آنِ اثیری با خود دارند. کسی باغ‌چه‌ی دلت را بیل می‌زند مثلِ این‌که. امروز یکی از آن لحظات را تجربه کردم. سرِ کوچه منتظرِ تاکسی ایستاده بودم؛ تاکسی آمد و سوار شدم. به پیچِ خیابان نرسیده بود که متوجّهِ «عمومرتض» (هم‌آن عمویم که مبتلا به سندرومِ داون است و پیش‌تر چندباری درباره‌اش نوشته‌ام) شدم که ایستاده بود زیرِ نورِ بعدازظهر و به جایی در افق خیره شده بود. از پنجره برایش دست تکان دادم. چهره‌اش شبیه به کسی بود که نصفه‌نیمه متوجّه شده باشد و دوبه‌شک مانده‌ست که آشنایی دیده یا نه. هم‌آن‌جور که تاکسی در جهتِ آفتاب دور می‌شد، از شیشه‌ی عقب نگاهش را که نور رویش افتاده بود تماشا می‌کردم. عمومرتضی مثلِ بچّه‌هاست. معصوم و ساده و بی‌گناه و گرم و دوست‌داشتنی. همه‌ی قواعدِ دنیای بی‌دروغش خلاصه‌شده در باهمی و اجتماعِ فامیلی‌ست. البتّه به اندازه‌ی درک و امیالِ خودش اخم و قهر هم دارد، امّا نه از جنسِ اخم و قهرهای ما. اخمی که به لب‌خندی از چهره‌اش محو می‌شود و قهری که به مِهری از دلش. آن‌قدر ساده و بی‌محاسبه و دریغ مهربان است که آدم فقط می‌تواند اشک بریزد. دیده‌ای بچّه‌ها را چه‌قدر آغوش‌گرفتنی‌اند؟
امروز در آن لحظه‌ی به‌خصوص، نگاهِ عمو به سمتِ ابدیّت بود انگار. همه‌ی تهِ دلم خالی شد نمی‌دانم چه‌را. تابه‌حال پیش آمده با خودت بگویی «گورِ پدرِ دنیا، از همه‌ی عالَم هم‌آن یک لب‌خندی که بتوانم بنشانم بر چهره‌ی یکی از عزیزانم مرا بس؟» نگاهِ عمو آن‌قدر خالی‌ام کرد که دلم می‌خواست از تاکسی پیاده شوم و مسیر را برگردم و بروم تا غروبِ جهان در آغوشش بگیرم. دلم برای معصومیّتِ منم تنگ شده...

* مصرعی‌ست از «حافظ».

نوشته شده در جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به مناسبتِ (بیست‌وهفتمین) نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، دلایلِ رفتن و نرفتن به نمایش‌گاه را مرور می‌کنم. یا به عبارتِ به‌تر، فواید و هزینه‌های نمایش‌گاهِ کتابِ فعلی را برمی‌شمرم. از نظرِ من نمایش‌گاهِ کتابِ تهران این خوبی‌ها را دارد:

- یک جشن و گِردِ‌هم‌آییِ بزرگِ فرهنگی‌ست.
- امکانِ دست‌یابی به طیفِ گسترده‌ای از کتب، در زمانی کوتاه، در یک حدودِ مکانی را فراهم می‌آورد.
- عمد‌ه‌ی ناشرین و مؤلّفین تازه‌ترین کتبِ خود را اوّل‌بار در آن‌جا ارائه می‌دهند.
- فرصتِ دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌گان و ناشرین و دست‌اندرکارانِ حوزه‌ی نشر و نگارش در آن به‌وجود می‌آید.
- معمولاً کتاب‌های ارائه‌شده در نمایش‌گاه، از تحفیف‌های 10 الی 30 درصد برخوردارند.
- برای شهر و روستاهایی که از مرکز دورند و کتاب‌فروشی‌های مناسبی در آن‌ها پیدا نمی‌شود، یک اتّفاقِ خوب است در جهتِ دست‌رسی به کتب و مقصدِ خوبی‌ست برای اردوهای دانش‌آموزی و دانش‌جویی.

هم‌چنین این بدی‌ها را نیز:

- نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به هم‌آن اندازه که «نمایش»گاه است، «فروش»گاه هم هست. از این جهت فروشِ بی‌حدّوحصرِ کتابْ توسّطِ ناشرین در آن، عملاً دو حلقه‌‌ از زنجیره‌ی فروشِ کتاب را حذف می‌کند. «پخش» و «کتاب‌فروشی». آن هم با یک ضریبِ بالایی. یعنی اگر قرار باشد من با مراجعه به کتاب‌فروشیِ محلّه یا شهرم دو-سه کتابِ موردِ نیازم را خریداری کنم، معمولاً با مراجعه‌ به نمایش‌گاهِ کتاب، کتبِ شش‌ماه یا یک‌سال را خریداری می‌کنم. حالا حساب کنید شش‌ماه سودِ یک کتاب‌فروشی از یک خریدارِ کتاب را ضرب در آدم‌هایی که از نمایش‌گاه، کتاب می‌خرند.
- مکانِ فعلیِ برگزاری، هیچ ربطی به «نمایش‌گاه» و «کتاب» ندارد و مصلّاست و کارکِردِ اصلیِ آن برگزاریِ نماز و برنامه‌های مذهبی‌ست و دستِ بالا اگر هم قرار بوده باشد که کاربری‌های اقتصادی-فرهنگی هم داشته باشد، در صحن و شبستان و فضاهای اصلی‌اش نبوده، بلکه بخشی از رواق‌های جلوییِ آن برای ایجادِ یک بازارچه تعبیه شده است. نتیجتاً این‌که مکانِ مذکور اقتصائاتِ نمایش‌گاهی و کتابی را حتّا به صورتِ حدّاقلّی نیز ندارد. از معماریِ محلِّ احداثِ غرفه‌ها بگیر تا تهویه‌ی مطبوع و نور و امکاناتِ استراحتی-رفاهی و دست‌رسی و پارکینگ و...
- به دلیلِ اجتماعِ بی‌سابقه‌ی ناشرین و بالتّبع کتاب‌های با موضوعاتِ مختلف، مراجعین و بازدیدکننده‌گانِ نمایش‌گاه هم‌واره بیش‌تر از ظرفیت‌ِ جغرافیایی و مکانی و توانایی‌های سازمان‌دهی و مدیریتی و حراستی و رفاهیِ برگزارکننده‌گانِ آن است. اضافه کنید به این جمعیّتِ پیش‌فرض، اتوبوس‌‌اتوبوس جمعیّتِ دانش‌آموزی و دانش‌جوییِ خسته‌ی از شهرستان‌ها و استان‌های دیگرآمده را هم.
- راه‌های مواصلاتیِ نمایش‌گاهِ فعلیِ کتابِ تهران هم‌واره با دردِسر، ترافیک و اذیّت هم‌راه‌اند. از مترو -که برای سوار و پیاده‌شدن از آن در ایّامِ عادّیِ تهران هم ترافیکِ جمعیّتیِ گاه دیوانه‌کننده وجود دارد- بگیر تا ورودی‌های سواری و اتوبوس‌ها و... . منطقه‌ی عبّاس‌آبادِ تهران در ایّامِ نمایش‌گاهِ کتاب، به قولِ «هادی عامل» به غوغاکده‌ای تبدیل می‌شود. و چه‌قدرها که برای انجامِ کارهای روزمرّه و رسیدن به مقاصدِ هرروزه‌شان در این مناطق، از ترافیکِ علی‌حدّه‌ی این ایّام آسیب می‌بینند و به تعبیرِ من همه‌ی ما در دامن‌زدن به این روندِ پُرتنش و آسیب‌زا با شرکت‌کردن‌مان در نمایش‌گاه سهیم و شریکیم.
- و آخرین بدیِ نمایش‌گاهِ فعلی یک بدیِ اقتصادی‌ست که شاید خیلی لمس نشود و به چشم نیاید، امّا با یک محاسبه‌ی خیلی ساده می‌شود دریافت که چه‌قدر اهمّیّت دارد. به علّتِ کاستی‌های مکانی و انبوه‌بودنِ جمعیّتِ حاضر در نمایش‌گاه، نیازهای آشامیدنی و خوراکیِ بازدیدکننده‌گان هم افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر قرار باشد در یک بازدیدِ عادّی از یک نمایش‌گاهِ در ترازِ استاندارد، یک قوطیِ آب‌معدنی و یک شکلات مارا سرِحال نگه دارد، در نمایش‌گاهِ فعلی، یک وعده غذا به‌علاوه‌ی چندین آب‌معدنی و هرچه که بشود گیر آورد هم شاید کم باشد! بچّه که بودم، باری با عمویم به یکی از شهرهای اقتصادیِ اطرافِ دریای خزر رفته بودیم، هوا آن‌قدر گرم و شرجی و طاقت‌فرسا بود که دستِ کم دوسوّمِ پولی که با خود بُرده بودم صرفِ خریدِ آب و نهایتاً ساندویچی برای زنده‌ماندن شده بود. و آخرالأمر با نمک‌دانی به عنوانِ هدیه برای منزل و دریایی حسرت، آن بازار را ترک کرده بودم!
علی‌أیُّ‌حال با مقایسه‌ و بررسیِ خوبی‌ها و بدی‌های نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به این نتیجه‌ می‌رسم که تا وقتی نمایش‌گاه به این صورت و پیکر و کیفیّت برگزار می‌شود، نه‌تنها می‌توانم در آن شرکت نکنم، که برای خودم واجب می‌دانم احتراز از حضور در آن را؛ تا به اندازه‌ی یک‌نفر که منم، به آسیب‌های اجتماعیِ آن نیافزایم. خصوصاً وقتی که می‌بینم هیچ کتابی نیست که نتوانم بیرون از نمایش‌گاه/ یا از طریقِ جست‌وجو و خریدِ اینترنتی تهیّه کنم. و وقتی که می‌بینم و می‌فهمم که شغلِ کتاب‌فروشی در کشورِ ما، یک شغلِ فرهنگی-اقتصادی‌ست، و از رونق انداختنِ آن هم، جفا در حقِّ «فرهنگ و اقتصاد» است.
در کشوری که ساعاتِ مطالعه‌ و تأمّلاتِ مردم در حدّاقلِ ممکن است، دریغ‌کردنِ سودِ حاصل از فروشِ یک کتاب از کتاب‌فروشی‌ هم خطاست. چه رسد به این‌که مجموعه‌ی افرادِ خریدارِ کتاب از نمایش‌گاه، لااقل دوحلقه از زنجیره‌ی نجیب و سالمِ فروشِ کتاب را از شبکه‌ی فروش حذف می‌کنند. دوحلقه یعنی دو شغل، دو نان‌آور، دو سفره، دو خانواده... که گفت: زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است/ من از شلوغیِ بسیارِ ردِّپا بیزار...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بروزِ افراطی‌گری در هر جهت و سمت و زمینه و موضوعی، در بستری از بی‌قانونی یا ضعفِ اجرای قانون رُخ می‌دهد و امکان می‌یابد. قانونِ خوب و اجرای کامل، بلااستثناء و تضمین‌شده‌ی آن در هر جامعه و مجموعه‌ای، هرگونه افراطی‌گری را در سطحِ بسیار قابلِ توجّهی بی‌اثر می‌سازد. و مهم‌تر این‌که آدم‌ها خواه-ناخواه در چنین فضایی سوق پیدا می‌کنند به سمتِ «ابرازِ» نظر، به‌عوضِ «إعمالِ» نظر. و حدّ و حدودِ روابطِ اجتماعی را دیگر قانون است که تعریف می‌کند، نه سلائق و علائق و امیال و آرمان‌های آدم‌ها. هیچ‌ مدینه‌ای در هیچ‌کجای جهان از آسمان نازل نشده و با آرزوکردن و سخن‌رانی به‌دست نیامده‌ست. مدینه یعنی شهر، شهر یعنی مجموعه‌ای از سازه‌ها و انتظاماتِ هندسی و راه‌ها و مسیرها و سوادات و بیاضات و دیوارها و مناظر و نماها. مدینه را باید ساخت، فضائل را باید به اکتسابِ مدینه رساند. و مدینه‌ی فاضله هرجایی‌ست که ساخته‌شده‌تر (به معنای درست و متعارف و امتحان‌پس‌داده‌ی جهان باشد.) مدینه‌ی فاضله شعار نیست که به شعار دربیاید. شعوری می‌تواند مدینه‌ی فاضله را ایجاد کند که کارنامه‌ی سازنده‌گی‌اش قابلِ دفاع باشد. به تعبیرِ مرحومِ ابراهیمی «آن‌کس که زنده‌گیِ ساخته‌ای نداشته باشد، نمی‌تواند زنده‌گی‌ساز باشد».
فاطمیّه و محرّم و صفر و اردوهای راهیانِ نور و امثاله، وقتی می‌توانند انسان‌ساز باشند که تلقّیّاتِ شعاری و شعری و صِرفِ عزادارانه و احساساتی‌گرانه‌شان میل پیدا کنند به سمتِ معرفت‌های عملی و اخلاقِ عملی و انجامِ کاری -ولو برداشتنِ یک بطریِ آب‌معدنی از مثلاً صحنِ یادمانِ شهدای هویزه-. هیئت و پای‌گاهِ بسیجی که در رزومه‌اش کارهای عام‌المنفعه و مدیریتِ بحرانِ عمرانی و شهری نباشد، حتماً انسان‌ساز نخواهند بود و بلکه انسان‌سوز هستند.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محرومیّت‌زدایی با رفعِ کم‌سوادی و افزایشِ آگاهی‌های عمومی و بالارفتنِ دانشِ افرادِ جامعه محقّق می‌شود و مدنیّت یعنی وجودِ یک ساختارِ اجتماعیِ کاملاً مقنّن که به افراد اجازه ندهد ذرّه‌ای به حقوقِ هم تجاوز کنند، یا آزادی‌های یک‌دیگر را سلب نمایند و مثلِ این. در این روزها اگر در انتخابِ هدیه و عیدی به‌ یک‌دیگر مخیّر و مردّد شده‌اید، کتاب، کتاب‌هایی در حوزه‌های پرورشِ اندیشه و تقویّتِ قوّه‌ی تعقّل، گزینه‌ی خیر و نیکویی‌ست. حتّا تعارف‌کردنِ مقاله و نشریه و یادداشت‌هایی که کیفیّتِ اندیشیدن را در ما بهبود می‌بخشند نیز قدمِ خوبی‌ست در این جهت به‌عوضِ شیرینی و آجیل و میوه. لابه‌لای ئی‌میل‌هایی که از مطایبات و طنزهای تصویری را در بر می‌گیرند تا هشدارهای پزشکی، گاهی یک مقاله‌ در حوزه‌ی فکر و استدلال و تعقّل و اخلاق و فرهنگ هم می‌شود گنجاند.

سالی آرام و امن و توأم با سلامتی و آرامش، و هم توسعه‌ در فرهنگ و اقتصاد برای همه‌ی مردمِ ایران و خواننده‌گانِ این یادداشت و دوستان و آشنایانم آرزو می‌کنم. عیدتان مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از رفقا قریب به سالی‌ست که فراخوانِ مشارکت در امورِ خیریه‌ای را برایم ارسال می‌کند. قصّه‌های دردها و مشکلاتی که گاه‌گاه در این فراخوان‌ها می‌خوانم، استخوان‌سوز و اندوه‌بارند. قصّه‌های رسیدن به سرحدّاتِ تحمّلِ انسانی برابرِ انواعِ مشکل و بیماری و نداری و غصّه‌ها و رنج‌های تابعه‌اش. فراخوانِ امروزش را که می‌خواندم، با خودم فکر می‌کردم این قصّه و قصّه‌های مشابهِ این که بی‌شک در کشورِ ما ابداً کم نیستند و حتماً واقعی‌اند، حتّا صورت‌بندیِ نوشتاری‌اش هم دردناک و کشنده‌ست، چه برسد به این‌که خودت در چنین شرایطی قرار بگیری و تجربه‌اش کنی. و یک «چرا»ی بزرگ که همیشه در این موارد به ذهنِ آدمی رسوخ می‌کند؟ چه فرقی بینِ من -وقتی که کودک بوده‌ام- با آن پسرک و دخترکِ فال یا گل‌فروشِ لابه‌لای ماشین‌ها بوده؟ چه فرقی بینِ منِ جوانِ ٢۵ساله که آرامشی نسبی و معمولی دارم، با آن دیگر جوانِ ٢۵ساله‌ایست که فرزندِ پدرومادری معتاد است و در زندان به دنیا آمده‌ست و از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش بینِ دزد و قاچاق‌چی بوده تا هم‌این حالا؟ چه فرقی بینِ ما انسان‌هاست که مستحقِّ آن‌چه که داریم می‌کندمان و محروم‌مان از آن‌چه که نداریم؟ ممکن است کسی بگوید همّت و تلاش و اراده و زحمت و خواست و جنگ و جهادِ شخصی. سؤالِ من این است که یک کودکِ ١٠ساله با کودکِ ١٠ساله‌ی دیگر چه تفاوتی در اراده و خواست دارد؟ آیا به اختیارِ خودش است که باید شیشه‌ی ماشین‌ها را پاک کند؟ و آیا آن کودکِ خانواده‌ی ثروت‌مند، نتیجه‌ی زحماتِ خودش است که در کلاسِ فلان و بهمان می‌نشیند و از همه‌ی امکاناتِ روزِ جهان برخوردار است؟ آیا آن جوانی که از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش معتاد و قاچاق‌چی و دزد و شرور دیده فقط در اطرافش و پدرومادری نداشته که تربیتش کنند، برایش طبیعی‌ و سهل است که بشود استادِ دانش‌گاه، یا کارمند، یا مهندس و دکتر؟ جامعه‌ی ما به طرزِ فجیعی از نظرِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دچارِ اختلافاتِ طبقاتی‌ست. اختلافی که نه در سرمایه‌(داری)، که در اوّلیاتی مثلِ آموزش و بهداشت و معیشتِ در سطحِ نانِ شب وجود دارد. یعنی یکی نانش را به زور دارد و دیگری یک‌لحظه هم در زنده‌گی‌اش در قیدِ تنهاچیزی که نبوده نان است. من نمی‌گویم آنی که دارد ایرادی دارد. نه اتّفاقاً اصلاً مشکل او نیست. مشکل این سرِ اختلافِ طبقاتی‌ست. این‌که یک‌ عدّه اوّلیات را ندارند. وگرنه چه به‌تر که کسانی منتهیات را داشته باشند. والله این درست نیست و بر چنین جامعه‌ای لب‌خند حرام است!
داستانِ فراخوانِ امروزِ رفقای خیّرم را بخوانید. ببینید حتّا خواندنش گوشت را به تنِ آدم آب می‌کند. من از همه‌ی داشته‌های خودم که نمی‌گویم زیاد است، امّا در بسیاری موارد چیزهای لوکس و غیرِضروری‌ست (مثلِ هم‌این لپ‌تاپی که دارم با آن تایپ می‌کنم) پشیمانم و احساسِ عذاب می‌کنم وقتی در کشورِ من کسی و کسانی هستند که به‌واسطه‌ی چنین نیازهای حیاتی و ضروری و مهمّی در عذابِ ألیم‌اند.
«این خانواده با ماهی پانصدهزار تومان حقوقِ بازنشستگی پدر مرحومشان که آن هم بابت پرداخت کرایه خانه هزینه می شود گذران زندگی میکنند. بقیه زندگی شان از یارانه های نقدی اداره می شود. اخیرا در این همه گرفتاری؛ جهیزیه ناچیز تهیه شده برای دختر خانواده را دزدان به سرقت برده اند  و مادر خانواده از غصه این استیصال و درماندگی، شوکه شده و به حالت شوک عصبی در بستر بیماری افتاده و و حالت فلج موضعی پیدا کرده است. وعده رفتن به خانه بخت این دختر، ۲۲ بهمن بوده است که الان همه ارزوهای این دختر بر باد رفته است. در قبال درخواست تاخیر زمان عروسی مادر دختر‏، ظاهرا بعضی از خانواده داماد، خانواده دختر را به دروغگویی متهم کرده اند که اصلا چیزی برای جهیزیه نداشته اند که البته این دختر واقعا هم دیگر چیزی ندارد.»
ببینید، می‌شود با تصوّرِ این قصّه مُرد. در خاطراتِ برادرِ شهیدچمران می‌خواندم که شبی مصطفی تا صبح به منزل نیامد و صبح در بیمارستان پیدایش کردند. قصّه این بود که مصطفی آن‌وقت‌ها دانش‌جوی شریف بود. وضعِ مالیِ درستی هم نداشت. در مسیرِ دانش‌گاه کارتن‌خوابی بو که مصطفی هروقت اورا می‌دید دلش می‌خواست کمکش کند. شبی زمستانی، وقتی مصطفی چیزی برای کمک‌کردن به او نداشت، هم‌پای او در یک محفظه‌ی فلزّی (که شاید سطلِ زباله‌ای هم بوده) شب را سپری کرد. از آن‌جا که آن کارتن‌خواب بدنش به آن وضعیت عادت کرده بود، چیزیش نشد و مصطفی صبح کارش به بیمارستان کشید. یعنی گاهی حتّا اگر کمکی ازمان ساخته نیست، می‌توانیم غم‌گسارِ دردها و آلامِ هم باشیم. و البتّه من قائل نیستم کمکی ساخته نیست. ما باید به فهمِ عمومی کمک کنیم تا در مسئله‌ی تولیدِمثل عاقلانه‌تر عمل کنند و به حرکتِ کلّیِ ساختارهای‌مان به سمتِ روش‌های تجربه‌شده‌ی جهانِ مدرن هم کمک کنیم. دین و مقتضیاتِ سیاسی و نظامی و امنیتی را ارجحِ بر معیشت و حیات و رفاهِ انسان ندانیم. لااقل تا وقتی که به یک رفاهِ نسبی و حدّاقلّیِ عمومی نرسیده‌ایم، سراغِ آن چیزها نرویم.

عافیت کس نشان دهد؟ ندهد
وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
یک‌ نفس تا که یک نفس بزنم
-روزگارم زمان دهد؟ ندهد
در دلم غصّه‌ای گره‌گیر است
چرخْ تسکینِ آن دهد؟ ندهد
کس برای گره‌گشادنِ دل
غم‌گساری نشان دهد؟ ندهد
آخِر این بادبانِ آتش‌بار
بحر غم را کران دهد؟ ندهد
(خاقانی)

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در فیلمِ مؤثّر و اثیریِ Patch Adams (ساخته‌ی تام شادیاک، ١٩٩٨)، رابین ویلیامز (در نقشِ پچ) به دوستش ترومن (با بازیِ دنیل لاندن) جمله‌‎ای طلایی را می‌گوید؛ او می‌گوید:

".In all of God's creations, only human beings kill their own species"
(بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسانه که هم‌نوعانِ خودشو می‌کُشه.)

با خودم فکر می‌کردم که صدقیّتِ این جمله در رابطه با انسان را می‌شود به اکثرِ انواعِ کشتن تعمیم داد. مثلاً می‌شود گفت در بینِ مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که روح و قلبِ هم‌نوعِ خودش را می‌کُشد. یا احساسش را. بله، فقط این ما هستیم که در کشتنِ هم‌دیگر متبحّر و تواناییم. جز انسان چه موجودی را می‌شود سراغ گرفت که بتواند غرور، احساس، عواطف، عزّت و شخصیّتِ هم‌نوعش را موردِ تخاصم و تقاتل قرار دهد؟
و کشتنِ روح، احساس، علاقه، غرور و عزّتِ دیگری، حتّا از کشتنِ جسمِ او هم مهیب‌تر و فجیع‌تر می‌تواند باشد. فقط متأسّفانه چون خونی از قلب و جگرِ انسان به بیرون تراوش نمی‌کند، هیچ دادگاهی هم برای قاتلینِ روح و احساس وجود ندارد. و چون برای رنج و اندوهِ بشر هیچ واحدِ اندازه‌گیری‌ای و سنجه‌ای وجود ندارد، کسی نمی‌تواند رنجِ خود را به‌درستی بازگو کند یا اندوهِ دیگری را آن‌گونه که باید، درک.
فلذاست که «بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که هم‌نوعانِ خودش را می‌کُشد.»

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در جهان‌بینیِ مبتنی بر استدلال‌گرایی، درستیِ گزاره‌ها در یک فرآیندِ اقناعی به صورتِ مدلّل اثبات می‌شود. یعنی چیزی از پیش، پذیرفته نیست مگر این‌که آن‌چیز اثبات شده باشد، و چیزی نیز پذیرفته نمی‌شود، مگر این‌که به اثبات برسد.

یکی از تمرین‌های بهترزیستن هم‌واره سعی در جهتِ قضاوت‌های استدلالی‌ست. این‌که ما تمرین کنیم گزاره‌های‌مان را مبتنیِ بر یک‌/ یک‌سلسله دلیل صادر کنیم، کمک می‌کند تا هم قضاوت‌های دقیق‌تر و درست‌تری داشته باشیم و هم بتوانیم آن‌ها را موردِ ارزیابی قرار دهیم و در نهایت اگر لازم باشد، از آن‌ها دفاع کنیم.

در مدلِ استدلال‌گرایی، هرگونه پیش‌فرضی که مقدّمه‌ی آن پذیرشِ بی‌چون و چرای یک اصل یا گزاره‌ بوده باشد، مطرود است. بنابراین در جهان‌بینیِ استدلال‌گرایی نام‌ها، عناوین و امثالهم به‌تنهایی مؤثّر و تعیین‌کننده‌ی صحّتِ یک سخن یا مکتب نیستند. چیزی که در احادیثِ دینیِ ما هم به بیان‌های مختلفی به آن سفارش شده است. مثلِ «انظر إلى ماقال، ولاتنظر إلى من‌قال» (حضرت علی ع). روزی یکی از دوستانِ غزل‌سرای جوان، غزلی را تحتِ عنوانِ آخرین شعرش برایم ئی‌میل کرد و خواست که آن را نقد کنم. من هم نظرم را نسبت به آن نوشتم و برایش فرستادم. بعدتر گفت که آن غزل، سروده‌ی یک شاعرِ معروف است. بلافاصله به او گفتم: «نظرم هم‌آن است.» او نیز گفت که قصدِ فریبِ مرا نداشته و صرفاً می‌خواسته ببیند که آیا غزلِ آن شاعرِ معروف را هم کسی نقد می‌کند یا نه. ضمنِ این‌که به او گفتم برای این امتحان می‌بایست یکی از غزل‌های خودت را با اسمِ آن شاعرِ معروف برای نقد ارائه می‌دادی، به این مسئله فکر کردم که کم‌یابیِ نگاهِ مبتنی بر استدلال، و فراوانیِ قضاوت‌های غیرِاستدلالی موجبِ این شده‌اند که این جوان به صرافتِ امتحانِ این مسئله بیفتد. بارِ دیگری را به خاطر می‌آورم که با دوستی راجع‌به فیلم‌های آرونوفسکی صحبت می‌کردیم. من فیلمِ «مرثیه‌ برای یک رؤیا» را دیده بودم و دوست نداشتم و او سرسختانه از آن و از فیلم‌های دیگرِ این کارگردان دفاع می‌کرد و در اثباتِ مدّعایش گفت: «هم‌این‌که آرونوفسکی فیلمی را ساخته باشد، یعنی خوب است، حتّا اگر من آن فیلم را خوب نفهمم.»

به زعمِ من ظرفیّتی که از ادبیّات و کلمه در جهانِ معنا ایجاد می‌شود و تسرّی پیدا می‌کند، یکی از به‌ترین و اصلی‌ترین بسترهای تمرینِ استدلال‌گرایی‌ست. ما با ادبیّات یاد می‌گیریم که پارادوکسیکال تماشا کنیم. یعنی از وجوهِ مختلف و متنافرِ یک مسئله مداقّه کنیم. یعنی در حقیقتِ امر پارادوکسی وجود ندارد، امّا وقتی صِرفاً از یک بُعد به آن نگریسته شده باشد، پارادوکسیکال به‌نظر می‌رسد. ادبیّات با ویژه‌گی‌هایی نظیرِ توضیح، تبیین، تنقیح و استدلال کمک می‌کند دقیق‌ترین قرائت از یک مسئله را بتوان استنباط کرد و انتقال داد. وقتی که ادبیّات نباشد، ما نمی‌توانیم به لایه‌های عمیقِ معانی نظر کنیم و حالاتِ مختلفی از یک پدیده را متصوّر شویم و درنتیجه قرائت‌مان هم ساده و سطحی و تک‌بعدی خواهد شد. ادبیّات کمک می‌کند به حدّاکثرِ حالاتِ محتملِ یک معنی دست یابیم. و هر چیزِ مهمّی که از ابتدای آدمِ ابوالبشر تا زمانِ ما بقائی در جهان داشته، به‌وسیله‌ی ادبیات بوده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برادرِ عزیزم آقای رضا امیرخانی

درگذشتِ پدرِ گرامی‌تان را صمیمانه به شما و خانواده‌ی محترم تسلیّت عرض می‌کنم. از خداوندِ قدیر برای‌تان آرامش و صبر مسئلت دارم و روحِ عزیزِ مرحوم‌تان نیز غریقِ مراحمِ الهی باشد. +

نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مغازه‌داری را می‌شناسم که کارگرِ در جوانی بی‌کارشده‌ی کارخانه‌ای ورشکسته‌ست. روزی که بی‌کار شد، هم‌سر، دو فرزندِ کوچک و نوزادی داشت. مغازه‌ای کوچک کنارِ خانه‌اش مهیّا کرد و با حدّاقلِّ موجودیِ ممکن شروع کرد به خواروبارفروشی. حالا چندسالی از آن شروع می‌گذرد و مغازه پابرجاست و محتویاتش مفصّل‌تر شده و بچّه‌های جنابِ مغازه‌دار سروسامانی پیدا کرده‌اند و خودش هم میان‌سالی را رد کرده. ویژه‌گیِ این مغازه‌دار در این است که به‌هیچ‌وجه گران‌فروش نیست و تاحدّی ارزان‌فروش هم هست. یعنی نه‌تنها هیچ کالایی را گران‌تر از نرخِ تعیین‌ و درج‌شده نمی‌دهد، که هرجا ممکن باشد، اجناس را با حدّاقلِ سود و ارزان‌تر از قیمتِ تعیین‌ و چاپ‌شده روی آن‌ها هم می‌فروشد. همیشه وردِ زبانش این است که: «بسّه». می‌گوید سودش را می‌گیرد و راضی‌ست. سال‌هاست که با موتورسیکلتش می‌رود از عمده‌فروشی‌ها خرید می‌کند برای مغازه‌اش. شاید اگر مثلِ باقیِ مغازه‌دارها بعضی اجناسِ پُرطرف‌دار و ضروری مثلِ کارتِ شارژ، شیر و... را کمی‌ گران‌تر از نرخِ واقعی می‌داد، حالا ماشینی زیرِ پایش بود. امّا او به هم‌آن سودِ حدّاقلّی و قیمت‌های واقعی راضی‌ست. گاهی بعد از خرید از او، برای سلامتی‌‌اش و رونقِ کسب‌وکارش دعا می‌کنم و صدقه می‌دهم. در شرایطی که نظارتِ تضمین‌کننده‌ و الزام‌آوری بر مفاسدِ اقتصادیِ در سطوحِ خُرد (و هم شاید کلان) وجود ندارد در جامعه‌مان، وجودِ چنین انسانِ خودناظرِ خودساخته‌ی معتقدِ شریف و درست‌کار و باتقوایی، مثلِ گنج و گوهر است در دریایی از آلوده‌گی. این مطلب را نوشتم تا یادم بماند چنین آدمی را دیده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رفته بودم آب‌معدنیِ کوچیک بخرم. آبو از یخ‌چال برداشتم و حرکت کردم سمتِ پیش‌خون. مردِ جوونی که ظاهراً صاحبِ مغازه بود، یه پونصدیِ چسب‌خورده‌ی نیمه‌پاره رو به پسرِ نوجوونی که شاگردمغازه به نظر می‌رسید نشون داد و با عصبانیّت ازش پرسید: «اینو برای چی، عوضِ چی گرفته‌ی؟» پسرک‌ مِن‌مِن‌کنان گفت: «آب‌معدنی». مرد، پونصدیو جلوی چشمِ پسرک و ما پاره کرد و با عصبانیّت و پرخاشِ کلامیِ بیش‌تری ادامه داد: «مگه وقتی آب‌معدنی می‌خریم پولِ پاره می‌دیم که پولِ پاره می‌گیری؟ چن‌بار گفتم وقتی من نیستم چیزی نفروش! وقتی عُرضه نداری پولِ سالم بگیری نفروش! غلط کردی فروختی! گه خورده‌ی فروختی» پسرک حرکت کرد و رفت سمتِ انتهای مغازه تا از جلوی چشمِ ما دور شه. مرد با صدای بلندی ادامه داد: «وقتی هم‌اینارو جمع کردم و حقوق‌تو باهاشون دادم می‌فهمی!» و مقادیری هم فحش.

خیلی دلم می‌خواست تو همه‌ی اون لحظاتی که داشت به پسرک می‌تاخت، پُشتِ پسرک دربیام و چیزی بگم بهش. چون نه اون پونصدیه انصافاً اون‌قدر پاره بود و نه اصلاً ارزشش این‌قدری بود که بخواد اون پسربچّه رو این‌قدر له کنه جلوی چشمِ مشتری‌ها. امّا می‌دونستم که این‌کار فایده‌ای برای اون پسرک نداره و چه بسا باعث شه توهینِ بیش‌تری بهش بشه و حوصله هم نداشتم اون آدمِ نفهم بهم بگه که به من ربطی نداره. چون در اون‌صورت حتماً باهاش درگیر می‌شدم و وقتِ این‌کار هم نبود.

امّا حقیقتاً سؤالی ذهنمو درگیرِ خودش کرد و اون اینه که واقعاً اون پونصدیه پاره‌تر بود یا روحِ مردِ صاحبِ مغازه؟ و چه‌قدر دردناکه نیازی که باعث می‌شه پسربچّه‌ای با همه‌ی زلالیِ به اقتضاءِ سنّ و سالش بشه زیرِدست و شاگردِ یک هم‌چه آدمِ پُرگِرِه و داغونی. چه‌قدر زشته که از نیازِ کسی برای ارضاءِ عقده‌هامون استفاده کنیم و فکر کنیم با قدرت‌نمایی مقابلِ ضعیف و مظلوم، کسی هستیم. چه‌قدر انسان می‌تونه حقیر باشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندسالِ پیش بود که در مسابقاتِ جهانیِ والی‌بال، برای اوّلین‌بار چهره‌ی «خولیو ولاسکو» را در تله‌ویزیون دیدم؛ در بازیِ ایران مقابلِ آرژانتین. بازیِ فوق‌العاده حسّاسی به‌نظر می‌رسید و آرژانتین هم تیمی بسیار قوی. در تمامِ مدّتی که بچّه‌های ایران از حریف عقب بودند، ولاسکو با سکوت نظاره‌گرِ بازی بود و فقط در تایم‌آپ‌ها نکاتی را به شاگردانش تذکّر می‌داد. بخش‌هایی از بازی بود که استرسِ زیادی به منِ بیننده وارد می‌کرد و انتظار داشتم سرمربّیِ تیم از کوره در برود و یک داد سرِ بازی‌کنانش بزند تا به خودشان بیایند. امّا ولاسکو ساکت بود و آرام به نظر می‌رسید. تا این‌که موتورِ بچّه‌ها روشن شد و چندامتیازِ پشتِ هم گرفتند. بازی را به تساوی کشاندند. اوّلین امتیازِ برتری را که گرفتند، ولاسکو پرید و فریاد زد و مشتش را نشان داد. گویی منفجر شده باشد. این‌جا بود که فهمیدم او در تمامِ لحظاتی که من فکر می‌کردم آرام است، از درون بی‌قرار بوده و صبر کرده تا در جای مناسب واکنش نشان دهد که تأثیرِ مثبت داشته باشد واکنشش.

بعد از آن بازی، تقریباً سعی کرده‌ام مثلِ اکثرِ ایرانیان همه‌ی بازی‌های رسمی و مهمِّ والی‌بال‌مان را ببینم. این‌روزها هم پی‌گیرِ مسابقاتِ جامِ بینِ قارّه‌ای هستم. امروز صبح وقتی به‌ترین مدافعِ روی تورِ ما موسوی (بعد از مصدومیّتِ چندروزپیشِ غفور) مصدوم شد و سِتِ دوّم را با اختلافِ چشم‌گیر باختیم و ستِ سوّم را هم با پنج‌امتیاز عقب بودیم، تله‌ویزیون رو خاموش کردم و رفتم پیِ کارم. ناامیدِ محض بودم نسبت به این‌که بتوانیم حتّا یک ستِ دیگر هم از امریکا بگیریم. چه‌طور ممکن بود با نبودنِ دو بازی‌کنِ اصلی و ستاره‌مان و پاس و سرویس‌های ناامیدکننده‌ی معروف و آب‌شارهای بی‌فایده‌ی قائمی و محمودی به نتیجه برسیم؟ تشکّری چه‌گونه می‌توانست جای خالیِ دفاع‌های بی‌نقصِ موسوی را پُر کند؟ محال بود.

امّا در ناباوریِ محض، متوجّه شدم بازی را در ستِ پنجم بُرده‌ایم. تغییراتِ تیم و ترکیب را که نگاه می‌کردم، دیدم ولاسکو از همه‌ی توانش و راه‌بردهایش استفاده کرده. زرّینی‌ای که دیروز هرچه توپ آمده بود خراب کرده بود را در کنارِ مهدویِ باتجربه امّا همیشه‌ذخیره واردِ زمین کرده بود و شگفتی آفریده بود. رازِ ولاسکو چیست؟ از من اگر بپرسی، می‌گویم «صبر». ولاسکو پُرافتخارترین و باارزش‌ترین و مهم‌ترین مربّیِ والی‌بالِ جهان هست و خیلی از اشکالاتِ والی‌بالِ ما از جمله سرویس‌های پرشی و دریافت و دفاعِ روی تور را حل کرده است درست، امّا این‌ها رازِ اصلی و اصلِ رازِ ولاسکو نیست. چهره‌ی ولاسکو در لحظاتی که تیم عقب است و دیگر هیچ امیدی به پیروزی نیست دیدنی‌ست. بارها شده که بازیِ باخته را بُرده‌ایم. در هم‌این تورنمت دوبار مقابلِ ایتالیا و امریکا و در لیگِ جهانی مقابلِ کوبا این اتّفاق افتاد. ولاسکو مثلِ کسی که همه‌ی زنده‌گی‌اش والی‌بال است و هیچ راهی و چاره‌ای جز والی‌بال ندارد، با همه‌ی ایمانش تا آخرین ثانیه‌ و امتیازِ بازی می‌جنگد و از امتحان‌کردنِ هیچ راهی کوتاهی نمی‌ورزد. ولاسکو صبورانه می‌جنگد. شاید گزافه نباشد اگر او را تسلیم‌ناپذیرترین مربّیِ قرن بنامیم. درسِ بزرگِ ولاسکو برای من این است که تا آخرین رمق باید جنگید و هیچ‌وقت ناامید نباید شد. برد و باخت دوسوی همیشه‌گیِ یک رقابت‌اند. بُرد را باید به دست آورد و باخت هم یک ماجرای طبیعی‌ست که درس‌ها و تجربه‌های خوبی به ما می‌دهد برای تصحیحِ روند. ولاسکو با داشته‌هایش می‌جنگد، نه با رؤیاها و آرزوهایش. او از همه‌ی توان و ذخائرِ تیمش استفاده می‌کند. هیچ‌وقت سرِ رشته را رها نمی‌کند.

راستی، شنیده‌ام مسئولینِ رژیمِ جعلی و منحوسِ اسرائیل تهدیدهایی کرده‌اند. لازم است بگویم که این رژیمِ مبتنی بر تروریزم و قتل و غارت و بمب و موشک و جنگ و فحشا، هیچ جایی در جهانِ امروز و در بینِ قلوبِ مردمِ جهان ندارد و اگر مسئولینِ بعضی کشورها مثلِ امریکا و کشورهای عربی به او بهای زیادی می‌دهند، فقط و فقط به خاطرِ ثروت و فحشا و بده‌کاری‌هایشان به لابی‌ها و تجّارِ اسرائیلی‌ و یهودی‌ست. اسرائیل کریه‌ترین چهره‌ی ضدِّ بشریِ عصرِ ماست. برای مسئولینِ این رژیم جانِ انسان‌ها کم‌ترین ارزشی ندارد و با قرائتِ تروریستی‌شان از «حذف» خاورِمیانه را به ناامن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده‌اند. به تعبیرِ دکترظریف: «خطرِ افراط، تهدیدی جدّی برای همه‌گان در منطقه و سراسرِ جهان است»؛ امّا افراطی‌گریِ با قرائتِ صهیونیستی تهدید و خطر را پشتِ سر گذاشته و پهلو به شیطانیّت و دوزخ‌انگاری می‌زند. اسرائیل مذموم‌ترین قرائتِ جهان‌خواره‌گی و استکبار در روزگارِ ماست. و هولوکاست بهانه‌ایست برای ارضاءِ شهواتِ ابلیسیّه‌ی مسئولینِ این رژیم. اگر قرار بود هولوکاست فریادِ دادخواهیِ امّتی رنج‌کشیده و آواره و زخمی، علیهِ فاشیزم و استبداد باشد، صهیونیزم فاشیزمی‌ست که فجایع و جنایاتی هزاران‌برابر مخرّب‌تر و سبوعانه‌تر از هولوکاست در جهانِ امروز به‌وجود آورده است. چه‌گونه می‌توان به ظالمانه‌ترین شکلِ ممکن داعیه‌دارِ احقاقِ حقِّ مظلوم بود؟

اسرائیل و مسئولینِ نحس‌ و بدکاره‌اش بدانند که اگر قرار باشد روزی جنگی بینِ ایران و صهیونیزم دربگیرد، آن‌روز روزِ پایانِ آن‌هاست و این لکّه‌ی ننگِ تاریخی به سزای همه‌ی اعمالِ وحشیانه‌اش علیهِ همه‌ی مظلومان و آزاده‌گانِ جهان خواهد رسید. ما پیروِ مکتبِ دفاعِ مقدّسِ هشت‌ساله‌‌ایم و با اشتیاقی وصف‌ناشدنی به «شهادت»، صهیونیزم و همه‌ی حامیانش را تا آخرین نفر به درک خواهیم فرستاد.

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امروز به ذهنم رسید یک وصیّت‌نامه‌ی آن‌لاین بنویسم. اگر وصیّت‌نامه را دارای دو بخش بدانیم از نظرِ محتوایی (یعنی یک بخشِ حقیقیِ مبتنی بر وصیّت و نصیحت و یک بخشِ حقوقی)، شاید بشود در یک تقسیم‌بندیِ دیگر آن را به دو بخشِ عمومی و خصوصی هم تقسیم کرد. بخشِ خصوصی شاملِ درخواست‌ها و نصایح و سفارش به اداء دیون و مثلهم، و عمومی شاملِ این‌ها که به عنوانِ مثال من در این پست می‌نویسم:

- برای تشییعم کسی را مقیّد نکنید که از کار و زنده‌گی و دیارش بزند و حتماً برسد. هرچه زودتر انجام شود و خاک بنشیند رویم به‌تر است.

- کیفیّتِ مراسمِ تشییع را هم خیلی نظر دارم پیرامونش. ابداً و هرگز تشییعم در یک مسیرِ طولانی انجام نشود. هرگز راهی و مسیری و خیابانی مسدود نشود. در این حد اگر می‌توانستم، حرام اعلام می‌کردمش. یک مسیرِ پنجاه‌متری کافی‌ست. تأکید می‌کنم که هیچ خیابانی مسدود نشود و هیچ سروصدایی نباشد. احیاناً اگر کسی بی‌تابی و سروصدایی داشت بشود اگر کنترل و مدیریتش کرد و سوارِ ماشینش کرد ارجح است برایم. هم‌آن ذکرهای مرسومِ تشییع بی‌میکروفن و بلندگو گفته شود توسّطِ یک صدای خوش و رساتری. اگر شد حدیثی و آیه‌ای هم خوانده شود وسط‌هایش باز به‌تر است.

- ارزان‌ترین و دمِ دستی‌ترین قبرِ ممکن برایم انتخاب شود. یعنی اگر تخییری بود بینِ این یا آن قبر، این یا آن مکان، حتماً آن‌که ساده‌تر و ارزان‌تر است انتخاب شود. آن‌که دردِسری کم‌تری دارد و زمانِ کم‌تری می‌برد و در یک کلمه راحت‌تر است.

- مُهرِ جانمازم با من دفن شود.

- در موردِ مراسمِ سوّم و این‌ها إن‌قلتی ندارم با این‌که سوّم و هفتم هردو برگزار شود. با این‌که اسمِ مراسمم «سوّم و هفتم» باشد مشکل دارم. امّا سختش نکنید اصلاً. اطعام نداشته باشد. با حلوا و خرما و کیک و چای موافقم بسیار. حتماً در مسجد باشد. امّا میکروفن و بلندگو باید خاموشِ خاموش باشد. حتّا ذرّه‌ای علاقه ندارم که از میکروفنِ مسجد عنوانِ مراسم هم اعلام شود. من با میکروفن و بلندگو مشکل دارم. نمی‌بخشم زنده‌ها را اگر رعایتِ این حسّاسیّتم را نکنند. در جلسه‌ی سوّم، هفتم، چهلّم و احیاناً سال‌گرد، اگر مقدور بود یک روحانیِ روشن‌فکر و عالِم و خوش‌صحبتی باشد و حرف‌های عاقلانه و عمیق بزند. عوضِ قرآن‌ و فاتحه‌های کیلیویی، خوش‌حال‌ می‌شوم اگر دوخط از آیاتِ قرآن تفسیر شود یا یک خطبه‌ی نهج‌البلاغه شرح یا یک فراز از صحیفه ترجمه.

- اگر شرایطش بود و کسی حال و حوصله داشت، بدم نمی‌آید شیربرنج هم پخته شود برای سوّمم. دوست داشته‌ام همیشه.

- اگر کتابی از من منتشر شده بود، در چهلّمم به یک تعدادِ محدودی به اقوام و دوستان داده شود.

- کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام مُهرِ اسمم را دارند. لطفاً یک مُهرِ «اهداییِ مرحوم محمّد مهدوی‌اشرف» هم سفارش بدهید و ممهورشان کنید و بدهید به یک کتاب‌خانه‌ی عمومی. فقط بیوتن، نهج‌البلاغه(ی ترجمه‌ی مرحوم افتخارزاده)، قرآنِ(اهداییِ ملک‌فهد!)، صائب، کتاب‌های فاضل و یک عاشقانه‌ی آرام و مشق‌های خط‌نخورده‌(ی ابراهیم حقیقی از نشرِ مرکز) را مستثناء کنید و نگه دارید برای کاری.

- امّا آن کار: برای قبرم نه سنگِ عجیب و غریبی می‌خواهم، نه جای‌گاهی و تصویرِ حکّاکی‌شده و چیزی. یک سنگِ خیلی‌معمولی. رویش اگر شد ابیاتی از غزلِ «ابرِ دل‌تنگ»م را بنویسند و یک کتاب‌خانه‌ی خیلی کوچک و محدود کنارِ قبرم. بیوتن و نهج‌البلاغه و... (اگر منتشر شده بود،) کتاب‌ یا کتاب‌های خودم را بگذارید در آن. یک‌جوری ساخته شود که تحمّلِ باد و آفتاب و باران و برف را داشته باشد. کتاب‌ها مُهر داشته باشند و هرازگاهی چک شود که اگر برداشته شده بودند، جایگزین شود.

- دیگر این‌که اگر زمانِ مرگم شعرهایم و متن‌هایم را خودم منتشر نکرده بودم، بد نیست یک سروسامانی داده شود و منتشر شوند. در فایل‌های شخصی‌ام آن‌چه که باید منتشر شود به تاریخ و تفکیک موجود است. یعنی آن نسخه‌ی فاینالِ قبل از مرگم انتخاب شود در هر حوزه. برای انتشارشان ابداً پولی داده نشود. (من در زمانِ زنده‌بودنم پول ندادم برای‌ چاپ‌شان، بعد از مُردنم که دیگر جای خود دارد!) جلدش را هم هرکس خواست طرّاحی کند عیبی ندارد، فقط لطفاً با وُرد طرّاحی نشود، اُفت دارد آن دنیا هم کوزه‌گرِ آب‌خورده از کوزه‌شکسته بودن به‌نظرم!

- سلام به همه‌ی زنده‌ها برسانید و بخندید و بالاخره آدم می‌میرد دیگر. من خوش‌حالم یک کارهایی را کرده‌ام و حرف‌هایی را زده‌ام و مُرده‌ام. خوش‌حالم با نوشته‌هایم می‌توانم ادامه داشته باشم بعد از مرگم. از مطالبِ وب‌لاگم هم همیشه بک‌آپ گرفته‌ام. اگر روزی خدمات‌دهنده‌ی بلاگم مشکلی برایش پیش آمد، می‌شود با مراجعه به فایل‌های شخصی‌ام به این آرشیو دست‌رسی داشت.

- حرف‌های حقوقی و مرتبط به دیون و این‌ها را در بخشِ خصوصیِ وصیّت نوشته‌ام. نماز و روزه‌ی قضاء دارم، امّا هرگز نمی‌خواهم در این جهت برایم کاری بشود. آدم باید با گناهانش دفن شود. قرار نیست زحمتی که نکشیده‌ام را دیگران متحمّل شوند. قبول هم ندارم که اگر کسِ دیگری نمازم را بخواند و روزه‌ام را بگیرد، سود و فایده‌ای برایم خواهد داشت آن‌طرف. اساساً با هرچیزی که مُرده را تبدیل بکند به «وبال» برای باقی‌مانده‌گانش مشکل دارم. یک‌جوری نکنیم که به مُرده‌مان هم نخندند.

- فعلاً چیزِ دیگری به ذهنم نمی‌رسد. محلِّ قبرم را فقط روی گوگل‌ارث دقیق مشخّص کنید و یک‌جا بنویسید طول و عرض و آدرسش را که اگر فرداروزی جایش بزرگ‌راه ساختند، فراموش نشوم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی مسجد را به او دادند، مسجدی بود شبیه به اکثرِ مساجدِ ایران. کم‌مشتری، خمود، سرد، خلوت. هفت‌سالی مهمانِ آن مسجد بود. از اوّلین کارهایی که کرد این بود که مُکَبِّرها و مؤذّن‌های بدصدا را به هر طریقی بود عزل و معاف کرد. یکی از سرسخت‌ترین‌ها که پیرِمردی بود و اذانِ صبح می‌گفت، بعد از کلّی مقاومت، وقتی دید سمبه‌ی حاج‌آقا پُرزور است، قهر کرد و چندروزی مسجد نیامد. یک‌روز با ریش‌سفیدهای محل جعبه‌ای شیرینی دست گرفت و رفت به منزلِ پیرِمرد و دلش را به دست آورد. امّا هرگز نگذاشت صدای نازیبا و گوش‌خراشِ پیرِمرد دوباره نغمه‌ی بلندگوهای مسجدش شود. کارِ بعدی‌اش این بود که سفارش داد دورِ ستون‌های مسجد کتاب‌خانه بسازند. کتاب‌های مسجد را از اتاقکِ پشتِ مسجد درآورد و در آن قفسه‌ها چید و قیدِ «عضویّت» را برداشت. مطالعه‌ی آزاد و بی‌دردِسر را باب کرد در مسجدش. همه‌ی ایّامِ موالیدِ ائمّه در مسجدش جشن برقرار بود. از اهالی دعوت می‌کرد. عیدِ فطرها جلوی جمعیّت به بچّه‌های کوچکی که سعی کرده بودند برای روزه -ولو کلّه‌گنجشکی- جایزه می‌داد. جایزه‌اش اسباب‌بازی بود، نه کتابِ دینی یا جانماز و تسبیح و چادر. همیشه جوان‌ها را جلوی جمعیّت مورد تشویق و تفقّد قرار می‌داد. یک‌بار جوانکی که بعد از قبول شدنِ در دانش‌گاه از آن محل رفته بود، آمده بود نمازِ ظهر را. قاری بود. قاریِ مجلسیِ خیلی خوش‌صدایی بود. حاج‌آقا بعد از نماز، از او خواهش کرد که اگر وقت دارد به تلاوتی میهمان کند او و اهلِ مسجد را. جوانک قرائتِ قرّایی کرد. روی جوان را بوسید و در آغوشش گرفت و یک تراولِ پنجاه‌تومانی از قبایش درآورد و به جوانک داد. از کیفِ پولِ شخصی‌اش. موقوفه و نذر و خمس نبود.

سعی می‌کرد نیازهایش را در محل رفع و رجو کند. با همه‌ی کسبه‌ی محل آشنا بود. از سوپری تا صاف‌کاری همه می‌شناختندش و دوستش داشتند و سلام و احوالِ گرم و لب‌خند و خنده داشتند با او.

به متولّی‌های مسجدش سپرده بود حواس‌شان به ایتام و فقرا و بی‌جاها و کارتن‌خواب‌ها و بدکاره‌های محل باشد وقتِ نذری و اطعام. دوست داشت مسجدش شبانه‌روزی باشد. دوست داشت یک‌روز از هفته مسئولینِ کلانتریِ محل در مسجدِ او با اهالی گفت‌وگو کنند و اهالی گله و شکایت‌های‌شان را به گوشِ آن‌ها برسانند. خیلی آرزوها و برنامه‌ها و ایده‌ها داشت. امّا فرصت کوتاه بود. به اتّهامِ ضدِّ ولایتِ فقیه بودن زیرآبش را در امورِ مساجد زدند. الآن یک آخوندِ با بصیرت جایش را گرفته.

اهالیِ محل خیلی طومارها نوشتند و خواهش‌ها کردند. امّا از دستش کاری ساخته نبود. طلبه‌های ورشکسته‌ی امورِ مساجد اندازه‌ی عقل‌شان به یک استادِ روشن‌فکر و متفاوتِ حوزه نمی‌رسید. کوچک‌تر بودند از این‌که بفهمند یک هم‌چه اویی را. می‌گفت بعضی از مردم مرا که می‌بینند، می‌گویند بچّه‌های ما بعد از رفتنِ شما دیگر روزه نگرفتند.

مسجدش حقیقتاً شده بود خانه‌ی خدا. عطرِ محمّدی از سر و روی مسجدش می‌بارید. شرف‌المکانِ بالمکین.

هیچ‌وقت ابایی نداشت و ندارد از این‌که پشتِ سرِ یک روحانی بایستد به نماز. همیشه برای تلمّذ و دیدارِ یک عالِم یا مدرّسِ اخلاق شوق و ولع دارد. اتاقش یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ است که مقداری سقف دارد و کمی زمینِ زیرِپا و جایی برای میز و صندلی. هروقت کتابی یا نویسنده‌ای یا مقاله‌ای و سایتی خوب پیدا می‌کند، سهیمم می‌کند. رمان می‌خواند و نویسنده‌های مطرحِ جهان و ایران را حدوداً خوب می‌شناسد. آثارِ متفکّرینِ زنده را می‌خواند. هیچ‌وقت نشده که نتوانم حرفی را به او بزنم یا سؤالی را نتوانم بپرسم. لباسِ پیغمبر بر تنش سنگین نیست. او یک روحانی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شش‌سال گذشت و هنوز سوگ‌واره‌ای رساتر از این ابیاتِ «محمّدحسین نعمتی» نخوانده‌ام در رثایش:

«افسوسِ دریا» را نفهمیدیم، «روزِ مبادا» را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتنِ او شد -هرروزمان روزِ مبادا- نه!؟
 نامَردُمی‌ها مَرد را آزُرد، تا در فضای سردِ شب پژمرد
او بغضِ قیصربودنش را خورد، او نانِ قیصربودنش را نه!
شاید زمان ما را عوض کرده‌ست، این مَرد امّا هم‌چنان مَرد است
این مرد نامِ دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!
دل‌خسته از زندانِ در زندان، از جنگ با این دردِ بی‌درمان
مرگ آمد و این مردِ بی‌پایان، چیزی نگفت این‌بار حتّا «نه»!
صبحِ سه‌شنبه هشتمِ آبان، آغوشِ بازِ سیّد و سلمان
آغازِ «قیصر» بود یا پایان؟ پایانِ قیصر بود... امّا نه!

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ما ایرانی‌ها می‌گوییم «عقلِ مردم به چشم‌شان است»؛ مردمِ دیگرزبان‌های جهان هم حتماً تعابیری مشابهِ این -با کم و زیاد- دارند. چه‌را که مسئله‌ی «ظاهربینی» یک مسئله‌ی عمومیِ بشر محسوب می‌شود. امّا چه‌را؟ چه‌ می‌شود که ظاهربین می‌شویم و ظاهربینی می‌کنیم؟ به گمانِ من برای اکثرِ آدم‌ها پیش می‌آید مواقعی که ظاهربینی بر باطن‌بینی غلبه دارد در انسان. البتّه کم و زیاد است و ممکن است استثنائاتی هم وجود داشته باشد. یعنی باشند آدم‌هایی که بیش‌تر ظاهربین باشند یا کم‌تر و یا هم‌این‌طور مواردی که در همه‌ی مواقع ظاهربین‌اند یا اصلاً ظاهربین نیستند. امّا در چنین تحلیل‌هایی استثنائات را کنار می‌گذارند و با «عموم» کار دارند.

ظاهربینی یعنی قضاوت براساسِ ظواهر، محسوسات و ملموسات، وَ ندیدنِ بواطن و اعماق و ژرفاهای امور و مسائل و وقایع و رفتارها و... . یکی از مظاهر و مثال‌های ظاهربینی در روزگارِ ما، به نظرِ من توجّهِ زیادِ ما مردم به زنده‌گی‌های سلبریتی‌ها و مشاهیر و اهلِ هنر و ورزش است. (تعمّد دارم که خودم را ابداً استثناء نکنم در این مطلب، چون خودم را به وضوع درگیرِ این بیماری می‌بینم.)

مشاهیرِ هنری و ورزشی در همه‌جای جهان یک چنین موضعِ عمومی‌ای در برابرشان وجود دارد و هیچ این‌طور نیست که مختصِّ ما مردمِ ایران باشد این شقِّ از ظاهربینی.

برای این‌که از اعتدالْ در تحلیلِ یک مسئله‌ی اپیدمی و مبتلابه خارج نشوم، مقداری از میزانِ توجّهاتْ به احوالاتِ مشاهیر را «طبیعی» تلقّی می‌کنم و می‌گذارم به حسابِ اقتضائاتِ در چشم‌دید بودنِ آن‌ها. امّا فارغ از آن حدِّ مشترک و طبیعی، به گمانم بخشِ عمده‌ی توجّه و کنج‌کاویِ عمومی به زنده‌گی و احوالاتِ مشاهیر، طبیعی نیست و محصولِ ظاهربینی، غفلت و تربیت‌نشده‌بودنِ قوای ادراکی و تأمّلیِ ماست.

با مثالی روشن‌ می‌کنم این حرف را که چه میزان از این توجّه در نظرم طبیعی‌ست و از چه جایی به بعد، طبیعی نیست. مثلاً «علی کریمی» را درنظر بگیرید. او یک فوت‌بالیست است که هرکس یک‌بار دریبلش را دیده باشد، احتمالاً اسمِ او تا ابد در ذهنش باقی بماند. این‌که عمومِ مردمِ ایران علی کریمی را به عنوانِ یک فوت‌بالیستِ ملّی و مطرح بشناسند، به نظرم آن بخشِ طبیعیِ توجّه به مشاهیر است. امّا این‌که مدلِ ماشینِ علی کریمی چیست و هم‌سرش کیست و در فلان پارتی شرکت کرده یا نکرده و تصادف کرده پیشانی‌اش زخم برداشته یا نه، دیگر طبیعی نیست و به‌نظرم یک عارضه و بیماری‌ست. چه‌را که ما داریم به علی کریمی به عنوانِ یک فرد یا انسان توجّهِ خاص می‌کنیم. یک فرد از نزدیک به هشتادمیلیون‌نفر ایرانی مثلاً. این یعنی یک تمایزی در علی کریمی نسبت به بقیه‌ی ایرانی‌ها وجود دارد که او را برای ما مهم می‌کند تا این‌حد که خراش‌برداشتنش هم برای‌مان مهم شده است. آن وجهِ ممیّزه‌ی علی کریمی امّا چیست؟ فوت‌بالیستِ مطرح بودنش. آیا صِرفِ فوت‌بالیستِ مطرح بودنِ علی کریمی او را واجدِ این ارزش می‌کند که ما ذهن‌مان را درگیرِ او کنیم؟ او چه کاری برای بشریّت انجام داده که واجدِ چنین ارزشی شده؟ آیا چیزی کشف و اختراع کرده؟ آیا جانِ انسان‌هایی را نجات داده؟ آیا عمری را صرفِ کاری کرده که به دردِ آینده‌ی بشر بخورد؟ یا این‌که او فقط فوت‌بال بازی کرده -اصلاً بگو خوب بازی کرده- و پولش را گرفته و تشویقش را شنیده و رفته پیِ زنده‌گی‌اش؟ حالا جای علی کریمی بذار مرحومِ عسلِ بدیعی را. بگذار محسن چاوشی را. این‌ها چه کاری برای اعتلایِ زنده‌گیِ بشریّت انجام داده‌اند که تا این اندازه باید مهمّ‌شان کرده باشد در ذهنِ ما؟ آیا آیت‌الله رضیِ‌شیرازی برای مردمِ تهران مفیدِ فایده‌تر بوده یا الناز شاکردوست؟ آیا کاری که پروفسورسمیعی‌ کرده است مهم‌تر است یا آهنگی که محسن یگانه خوانده؟ آیا تأثیرِ فرهنگ‌ها و الوانی‌ها و پیرنیاها بیش‌تر بوده یا خواننده و بازیگر و فوت‌بالیست‌ها؟

من نمی‌گویم و انتظاری هم ندارم که به اندازه‌ی فرهاد مجیدی مرحوم ایرجِ افشار را بشناسیم و با آثارش و زنده‌گی‌اش آشنا باشیم یا آن‌گونه که ناصرخانِ حجازی را، آیت‌الله گلپایگانی را هم می‌شناختیم، امّا اگر دانش‌مندی و عالِمی و استادی زخم برداشت و ناخوش‌احوال شد و از میان‌مان رفت، نباید اهمّیّتی داشته باشد و اگر بازی‌گری و خواننده‌ای و فوت‌بالیستی اُوِردُز کرد و سرطان گرفت و مُرد، بشود همه‌ی آه و اندوه و مایه‌ی تأسّفِ ما؟

من می‌فهمم که سَبکِ شهرت و حتّا تأثیرگذاریِ یک اهلِ معرفت و علم، با سَبکِ شهرت و تأثیرگذاریِ یک هنرمند یا ورزش‌کار متفاوت است و آن‌یکی سروصدایی ندارد و جلوه‌ای عمومی و اثری مستقیم بر عمومِ مردم و طبیعتاً شناختی هم برایش در پی نخواهد داشت در بینِ افواه و این‌یکی ابتناءِ شهرتش بر تبلیغ است و در جراید بودن و سروصداداشتن و دیده‌شدن. امّا این دلیل نمی‌شود که ما نفهمیم مهم کدام است و اهم کدام. این‌که ما از مُردنِ یک دانش‌مند و پروفسور و عالِم غم‌مان نیست و از مرگِ یک هنرمند شعر می‌سُراییم و غم‌باد می‌گیریم مصیبت است!

انصافاً اگر در فیس‌بوک هانیه توسّلی به مطلب‌مان لایک بزند خوش‌حال‌تر می‌شویم یا اگر به فرضِ مثال دکتر سیروس شمیسا؟! این‌ها بیماری‌ست به‌نظرم. این‌که ما اهمّیّتِ این حوزه‌های تأثیرگذاری و فرقِ مؤثِّرین و مشاهیرِ جوامع‌مان را در این بزنگاه‌های احساسی نشناسیم. چون این خود مقدّمه‌ای و پایه‌ای می‌شود برای کم‌توجّهی به علم و معرفت و دانش در مقابلِ هنر و ورزش و سیاست مثلاً. و کافی‌ست این روند نهادینه شود در جامعه و به تربیت‌های‌مان رسوخ و نفوذ کند که می‌کند هم و از آینده‌ی چنین جامعه‌ای چه انتظاری‌ست که بوسیناها و صدراها و مولوی‌ها تولید کند؟!

ظاهربینی یعنی در مقابلِ باطنِ موجود، ما به ظاهر بسنده و اکتفا کنیم و باطن و ژرفا را نبینیم و برای‌مان مهم نباشد. وگرنه آن‌چه که به چشم و گوش می‌رسد و می‌بینیم و می‌شنویم را هیچ‌وقت نمی‌گویند ظاهربینی. امّا اگر «فقط» به آن‌چه که به گوش و چشم و محسوسات رسیده است بسنده کنیم و اکتفا، این ظاهربینی‌ست. در قرآن‌ هم البتّه فراوان نهی شده. با تعابیرِ مختلف و گاه نهیب‌گونه‌ای مثلِ «اکثراً نمی‌دانید!»، «نمی‌فهم‌اند!»، «درباره‌ی چیزی که احاطه و علم ندارید صحبت نکنید» و... .

باید کمی با خودمان بیش‌تر فکر کنیم و در یک فرصتی که به خودمان در خلوت می‌دهیم، حوزه‌ی تأثیرگذاریِ مشاهیرِ جامعه‌مان را رتبه‌بندی کنیم و به اندازه‌ی تأثیری که می‌گذارند، دوست‌شان بداریم و غم و شادی و فرح و ألم‌شان برای‌مان مهم باشد و بشود. این چیزی نیست که ذاتاً و فطرتاً انسان آن را آموخته باشد. خودمان باید حواس‌مان را جمع کنیم و به خود و دیگران نهیب بزنیم و یادآوری کنیم این چیزها را. این مطلب هم یادآوری و تذکّرِ کوچکی‌ست برای خودم و کسانی که می‌خوانندش.

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مؤثِّرترین و پُررنگ‌ترین خاطره‌ام از دایی‌علی‌رضا برمی‌گردد به آن صبحِ 5-6ساله‌گی در «بالاخونه»؛ به طبقه‌ی دوّمِ منزلِ حاج‌آقا می‌گفتیم بالاخونه. تا شش‌ساله‌گیِ من، آن‌جا ساکن بودیم. دایی ساکنِ مشهد بود و برای مسافرت می‌آمد. نشسته بود و نعلبکیِ چای‌اش را سر می‌کِشید. عادت داشت غوز کند و نعلبکی را تا چانه بالا بیاورد و هورت بِکِشد. ته‌مانده‌ی سیگاری هم دستش بود. من در عوالمِ بچّه‌گی کنج‌کاوانه خواستم بدانم سیگار چیست. یادم نیست، امّا احتمالاً خیلی به دستش خیره شدم که خواست بروم نزدیک‌تر و سیگار را داد بهم. گفت نَفَس بِکِشَش و کشیدم. سرفه امانم را بُرید. صورتم سرخ شد و دورِ خانه دویدم. خندید و گفت هم‌اینه. خوش‌حالی در چهره‌اش معلوم بود. انگار به هدفش رسیده بود. به هدفش رسیده بود، بیزار شدم از دود و سیگار تا این حد که تا هم‌این ربعِ قرن ساله‌گی در هیچ جمعِ دوستانه و فامیلی و روشن‌فکری و غیرش، لب به هیچ چیزِ دودزایی نزده‌ام. اصلاً انگار میلش را در من کشته باشند. میلش را دایی در من کشت. با هم‌آن ته‌مانده‌ی سیگارش. و حالا صبحِ آمدنِ من با صبحِ رفتنِ دایی یکی شده است. یادِ همه‌ی سفرهای مشهدی که منزلِ دایی جزءِلاینفکّش بود به‌خیر. این آخری‌ها امّا نرفتم زیاد. نه این‌که تعمّد داشته باشم. اصلاً مشهدِ چندروزه خیلی کم رفتم و جز پیشِ برادر و حرم نشد که به اقوام سری بزنم. ولی خودم هم می‌دانم که اصلاً توجیهِ خوبی نیست. فردا تشییعِ دایی‌ست و من به خاطرِ کارهایم نمی‌توانم بروم. دلم پیشِ حمید و هادی و ژاله‌خانم و راضیه‌ست امّا. خصوصاً حمید که نحیف‌ترینِ منزل‌شان هم بود. دایی سختی زیاد کشید. با چه‌رایش کاری ندارم، امّا داغ زیاد دید. کم‌ترینش دو فرزندی بود که در زلزله‌ی طبس از دست داد. به‌هرحال خون می‌کِشَد. هرچه‌قدر هم که دور باشی، باید بتوانی برای غمِ عزیزانت متأثّر شوی و بغض کنی. لطفِ خواننده‌گانِ این‌جاست اگر دایی را فرداشب در نماز ذکر کنند یا فاتحه‌ای نثارِ روحش. علی‌رضا حاتمی، فرزندِ یحیی.

* از فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تهران هیچ‌گاه در نظرِ من شهرِ «خوبـ»ـی نبوده است؛ زیرا در تعریفِ من از «شهرِ خوب» معیارهایی وجود دارد که تهران براساسِ آن معیارها نمره‌ی خوبی نمی‌گیرد. بخشی از این معیارها را به هم‌راهِ بعضی ویژه‌گی‌های مثبت و منفیِ تهران در ادامه برمی‌شمرم.

تاریخ

یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین معیارها در تعریفِ شهرِ خوب از نظرِ من «تاریخ» است. تاریخ و قدمت و اصالت. این‌ها را نزدیک به هم می‌بینم و خلاصه‌اش می‌کنم در تاریخ. شهرِ خوب باید شهرِ پیری باشد. یعنی شهری باشد که عمر داشته باشد. (چه‌را؟) به این دلیل که زمان، یکی از سخت‌‌گیرترین و به‌ترینِ سنگِ محک‌هاست برای سنجشِ ظرفیّت‌های یک شهر. شهری که از صافیِ زمان گذشته باشد و سرد و گرم‌های طبیعی و غیرِطبیعی را چشیده باشد و مانده باشد، ماناست. شهری که نسل پِیِ نسل آمده باشد و رفته باشد و شاهِ ظالم و ره‌برِ مستبد و وکیلِ خیرخواه و وزیرِ خائن و ائمّه‌ی جور و و هم عدل را به خود دیده باشد و مانده باشد، ماناست. از سوی دیگر شهری که قدمت و اصالت داشته باشد، خواه‌ناخواه قوانینی را نوشته یا نانوشته «زمان» برای مردمانش وضع کرده است. قوانینی که سینه‌به‌سینه و نَفَس‌به‌نَفَس و خانواده‌به‌خانواده منتقل می‌شود از والدین به فرزندان. چنین شهری «امن»تر است از شهری که قوانینش را بیش‌تر از تجربه‌ی گران‌قدر و آزموده‌شده‌ی بشری، عقل و فکر و تدبیر و علمِ بشر، یا حتّا اضلِّ از آن، مصالح و منافعِ سیاسی-اقتصادی یا حتّا امنیّتی-نظامیِ بشر وضع کرده باشد. مثالِ دمِ دست، شهرهایی‌ست که در دوره‌هایی از تاریخ، از هیچ به وجود آمده‌اند به خاطرِ این‌که دژِ دفاعیِ شهرهای و حکومت‌ها باشند. معمولِ پادشاهان بوده که اقوام و افرادِ خون‌ریز و یاغی و جنگاور را جمع می‌کردند در بیرونِ شهرهای مهم‌ترشان تا از آن‌ها دربرابرِ هجوم‌های خارجی محافظت کنند. آن شاه و حکومت‌ها می‌رفتند و آن اقوام می‌ماندند و آن دژِ دفاعی برای خودش می‌شد شهر. هنوز که هنوز است، جامعه‌شناسان می‌گویند آمارِ جرائم و جنایات در این شهرها بالاتر است و فراتر از آن، خیلی از مجرم‌های شهرهای دیگر هم از افرادِ آن شهرهای مذکور هستند.

مهاجرپذیریِ کم

یکی دیگر از معیارهای مهم برای شهرِ خوب در تعریفِ من، عدمِ اختلال در Migration Balance یک شهر است. (برای محاسبه‌ی نرخِ رشدِ جمعیّت در فرمولِ غیرِمسامحه‌ای، دانستنِ میزانِ موالید، مرگ‌ومیر و عددهای مهاجرپذیری و مهاجرفرستی لازم است و نرخِ رشد به همه‌ی این متغیّرها وابسته‌گی دارد.) نرخِ رشد، یا مثبت و منفی بودنش در یک شهر شاید چندان موضوعِ بااهمیتی محسوب نشود و در اسکیلِ کلّیِ جمعیتیِ کشور و نگاهِ کلانِ اقتصادی‌ست که اهمیت پیدا می‌کند. امّا برای یک شهر، شاید مهم‌تر از نرخِ رشد، میزانِ مهاجرپذیریِ شهر باشد. نرخِ خالصِ مهاجرت برابر است با خارجِ قسمتِ تفاضلِ درون‌کوچی و برون‌کوچی بر جمعیّتِ میانه‌ی سال در صد یا هزارنفر (Mg. n = I-E/P × 100). شهری که مهاجرپذیری‌ِ بالایی داشته باشد (مثلِ تهران)، فارغ از این‌که چه مقدار مهاجر به خارج از خودش می‌فرستد، هم‌واره با آسیب‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کند. زبانِ آمار شاید از منطقِ بالاتری برای اثباتِ این مدّعا برخوردار باشد. آمارهای جهانی نشان می‌دهند که اکثرِ مهاجرت‌ها (قریب به سه‌چهارم‌شان) با هدف‌های اقتصادی یا به علّت‌های اقتصادی انجام می‌شوند. از طرفی آمارها می‌گویند قریب به یک‌سوّمِ مهاجران در جغرافیای مقصد به مشاغلِ کاذب و ساده مشغول می‌شوند و در اکثرِ موارد مهاجرت با رفاهِ اجتماعی، بهداشت، امکاناتِ زیستی، آموزشی و امنیّت نسبتِ عکس دارد. تغییرِ ترکیبِ جمعیّتی و آشنانبودنِ مهاجرانِ داخل‌شده با قوانینِ تاریخ‌پدیدِ آن شهر و بی‌شناس‌نامه‌گی و قلمه‌ای‌بودنِ پیوندِ مهاجران، باعث می‌شود که شهرِ مهاجرپذیر با خطراتِ جدّیِ مدنی و معضلات و مشکلات و مسائلِ فرهنگی و اخلاقی دست‌به‌گریبان بشود.

ما وقتی در شهری قدم بزنیم که پرنده‌گانش هم شناس‌نامه داشته باشند و سابقه‌ای و ریشه‌ای و اگر پای چپ را راست بگذاری، احتمالِ این‌که کسی در آن‌طرفِ خیابان باشد که بشناسدت صفر نباشد در آن، هم‌این مسئله عاملِ بازدارنده‌‌ای می‌شود برای اهتراز از انجامِ تخلّفاتِ اجتماعی یا بروزِ رفتارهای ناهنجار و منجر به جرم. امّا وقتی شهریاران و حاکمان برای پدیده‌ی قدیم و صاحبِ تعریفی مثلِ «شهر»، دیواری قائل نباشند و به هم‌این دلیل کارهای چندانی برای کاهشِ میزانِ مهاجرپذیریِ شهر انجام ندهند، هیچ اعتباری به هیچ چیزِ آن شهر نخواهد بود و خوبی‌های آن شهر رفته‌رفته در دلِ سیاهی‌ها و بدی‌هایش هضم می‌شوند و رنگ می‌بازند.

بازار

معیارِ سوّمِ من در تعریفِ شهرِ خوب، «بازار» است. بازار نماد و نماینده‌ی رونقِ اقتصادی و حیات در شهرهاست. در موردِ فوایدِ وجودِ بازار در یک شهر می‌شود به اندازه‌ی چندین کتاب حرفِ شنیدنی و غیرِتکراری نوشت، بنابراین از هرگونه تطویل در تشریحِ وجوهِ مثبتِ بازار صرفِ نظر می‌کنم و فقط به هم‌این مسئله اشاره می‌کنم که در طولِ تاریخ، هرگاه، هرجا تمدّنی شکل گرفته است، در کنارِ آب بوده و بعد از به وجود آمدنِ مسئله‌ی دادوستد. همیشه مدرسه‌های علمیّه و مساجدِ اصلی در شهرهای ما، در کنار و در دلِ بازارها به وجود آمده‌اند. بازارها دهلیزها و شریان‌های اصلیِ حیاتِ یک شهر محسوب می‌شوند. شهرِ بی‌بازار، شهری مُرده و بی‌رونق و بی‌پیش‌رفت است. شهرِ بی‌بازار، شهری عقب‌مانده و پس‌رونده و مُردنی و تمام‌شدنی‌ست. شهرِ بی‌بازار، مثلِ میوه‌ی بی‌درخت، هم‌واره در معرضِ فساد و تباهی‌ست. شهرِ بی‌بازار همیشه دست‌به‌دهان و ناچار و زبون است و چون مُردارِ خاک‌نشده محلِّ استجماعِ انواع و اقسامِ مفاسد است.

معماریِ منطقی

دیگرمعیارِ تعریفِ من از شهرِ خوب به روحِ حاکم بر معماریِ آن برمی‌گردد. شهرِ خوب، شهری‌ست که بر معماریِ آن «منطق» حاکم باشد و نظمی -هرچند آشوب‌وار- در آن به چشم بخورد. آسمان و زمین و شمال و جنوب و مشرق و مغرب، نباید در سوادِ شهر گم شده باشند. معماریِ شهر نباید خسته‌کننده و هردمبیلی و متشتت باشد. شهرِ خوب، شهری‌ست که آدرس‌هایش دریافتنی باشند و خیابان‌ها و کوچه‌ها و معابرش پُر باشد از پیدایی و گفت‌وگو و بیان و امن و امان و ایستایی و ثبات. شهری را که نشود یاد گرفت، شهری که تاریکی‌هایش «نور» را رعایت نکرده باشند و بینِ سواد و بیاضش تناسبی و تعادلی برقرار نباشد، شهرِ خوبی نیست. شهری که یک اشتباه در مسیریابی در آن تو را ده‌ها کیلومتر از مقصد و مسیرِ درست دور کند، شهرِ خوبی نیست. شهری که آسمان و پرنده و درخت را مجبور باشی از ساختمان‌هایش تکدّی کنی، شهرِ خوبی نیست. شهری که مصلّی و برجش با هم کورسِ بلندی و زائدبوده‌گی گذاشته باشند، شهرِ خوبی نیست. شهرِ خوب، شهری‌ست که برای مردمش پیاده‌راه و نیم‌کت و درخت و سایه‌سار و آبِ روان داشته باشد.

امنیّت

معیارِ بعدی، «امنیّت» است به معنای عامِّ کلمه که البته به نوعی در دلِ بعضی از معیارهای ذکرشده‌ی قبل هم وجود دارد و با آن‌ها ارتباطاتِ وثیق دارد. امنیّت و مواظبت‌های قانونی و تنبیه و تشویق‌ها و چشمِ بیدارِ محافظ، یک معیارِ مهمِّ شهرِ خوب محسوب می‌گردند در تعریفِ من. امنیّت البته نه با نگاهِ پلیسی علیهِ مردم که با نگاهِ حفاظت از مردم برای زنده‌گیِ آرام و با نگاهِ پلیسی برای ضدِّمردم یا ضدِّحیاتِ آرام. روزی که پلیس‌های یک شهر، کنترلِ بی یا بدحجابیِ دختران را که شاید در تحریک‌آمیزترین صورت، مخلِّ آسایشِ روان و منافیِ دین‌داریِ بی‌دردِسرِ پسران باشد را «وظیفه» تلقّی کنند و ضدِّ امنیّت بدانند، روزِ پایانِ امنیّتِ یک شهر است. چون نه اسلام دینِ اجبار و اکراه و جزبشارت و جزإنذار و نهیِ از منکرِ بی‌شرایط است و نه امنیّت یعنی کنترلِ وضعیّتِ حجاب و عفاف در یک شهر. امنیّت یعنی هیچ‌کس نتواند حتّا یک بوقِ خارج از قواعدِ منطقی و مجازِ قانونی بزند و هیچ دزدی نتواند به فردی یا خانه‌ای یا دولتی و مجلسی بزند. امنیّت یعنی هیچ فروشنده و خدمات‌دهنده‌ای نتواند بیش‌تر از نرخِ مصوّب و مجاز و معلوم بگیرد و هیچ خریدار و خدمات‌گیرنده‌ای هم نتواند کم‌تر از آن مقدار بدهد. امنیّت یعنی ثبات. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه به اختلافِ در شأن و رفاه و منزلتِ اجتماعی منجر نشود. امنیّت یعنی بینِ آن واکسیِ خیابانِ ویلا با آن برج‌سازی که صفرهای جلوی عددِ قیمتِ ویلایش در کلاردشت را که چنددقیقه طول می‌کشد تا بشماری، فرقی نباشد در خدماتِ بهداشتی و آموزشی و رفاهی. امنیّت یعنی منزلتِ اجتماعی برای همه‌ی افرادِ جامعه، و زندان و جریمه و تنبیه و تحریم برای آن‌ها که منزلتِ اجتماعیِ دیگران را به هر طریقی نفی می‌کنند و خدشه‌دار. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه آری، امّا اختلافِ منزلت و رفاهِ عمومیِ اجتماعی خیر.

تفریح و تفرّج‌گاه

و آخرین معیارِ من در تعریفِ شهرِ خوب، وجودِ محل‌هایی مثلِ سینما، پارک، شهرِبازی، تئاتر، موزه، زمین‌ها و سالن‌های ورزشی، کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها و مراکزِ فرهنگی-هنری-ورزشی به اندازه‌ی کافی در شهر است. آن هم با به رسمیّت شناختنِ همه‌ی نیازهای معقول، انسانی و حیاتی و فطریِ همه‌ی شهروندان.

تهران...

تهران در مجموعِ این معیارها، بعضی را دارد و بعضی دیگر را کم‌تر دارد. مثلاً این آخری را دارد، امّا کُمِیتَش در معماری بدجوری می‌لنگد و امنیّت را در بعضِ موارد دارد و در بعضِ دیگرِ موارد ابداً ندارد. مهم‌تر از همه در مسئله‌ی برابری‌ِ منزلتِ اجتماعی و ترکیبِ جمعیّتیِ مقیم و مهاجر و جرائم و معضلاتِ ناشی از آن تقریباً جزءِ بدترین شهرهای کشور است. در کنارِ شهرهایی مثلِ کرج و تنکابن و قزوین و قوچان و بعضی شهرهای مرزی. یعنی مهاجرپذیریِ تهران تقریباً هیچ حدِّ یقی نداشته و به هر بهانه‌ای از هر جایی مهاجر پذیرفته و هرجور آدمی در این شهر وجود دارد. طوری که دیگر نمی‌توانی از روحِ کلّیِ حاکم بر شهر حرف بزنی و بگویی مثلاً مردمِ تهران چنان هستند و چنین نیستند. دیگر «مردمِ تهران» معنای بیرونی ندارد. مردمِ تهران یعنی مردمِ ساکن‌شده در تهران به علاوه‌ی مردمِ تهران و پُرواضح است که غشِّ در ترکیبِ جمعیّتی وقتی از یک حدّی بگذرد، نفیِ اصالتِ معنی می‌کند. این را بگذارید در کنارِ بی‌تاریخیِ ازلی و ذاتیِ خودِ تهران که به قولِ دکتر زیباکلام در کتابِ غریبِ آذری: «می‌شه به من بگی تهران دویست‌سال پیش کجا بوده، چی‌چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده. یک دِه‌کوره بوده که تا قبل از این‌که آقامحمّدخان آن را پای‌تخت کنه، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزدِ مورّخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. امّا تهرانی‌ها چی؟ اجدادِ ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلبِ بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمّدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نامِ تهران رحلِ اقامت بیافکند، آن‌ها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند، در پای‌تختِ بی‌نام و نشان و جدید نمانده و به مناطقِ خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولّد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مالِ بازارچه‌ی نایب‌السّلطنه، پدرش مالِ محلّه‌ی خانی‌آباد و خودش وسطِ بازارچه‌ی آب‌مَنگُل متولّد شده، یعنی قدیمی‌ترین محلّاتِ تهران.»

امّا یک حقیقتی یا به‌تر است بگویم واقعیّتی هم وجود دارد که به تنهایی و بی‌کمکِ دوستانم نمی‌توانستم آن را دربیابم. من آدم‌های مختلفی را می‌شناسم از اهالیِ تهران که شهرشان را دوست دارند و بیش‌تر از این‌که فقط شهرشان را به صِرفِ شهرشان بودن دوست داشته باشند، «تهران» را دوست دارند و متواتر شنیده‌ام که می‌گویند اگر بیش‌تر از یک‌هفته از تهران دور باشیم خُل می‌شویم و چِل می‌شویم و چنان و چنین. اوّلش پذیرشِ این حرف‌ها برای کسی مثلِ من سخت بود. برای منی که دیدنِ آن زنِ دست‌مال‌کاغذی‌فروشِ میدانِ هفتِ تیر که با دو کودکش همیشه کنجی نشسته، زانوهایم را بی‌رمق می‌کند و آن پسرکِ چسبِ زخم فروشِ راه‌روی شهروندِ آرژانتین برای مدّت‌ها پکرم کرده بود و بی‌تفاوتی‌های اجتماعیِ مردم به هم، به‌هم‌ام می‌ریزد همیشه. نمی‌توانستم بفهمم این جمله‌ی «من عاشقِ تهرانمِ» بعضی از دوستانم را. با خودم می‌گفتم ژست است. یک چیزی شنیده‌اند. چشم‌شان کور است. سخت و زمخت شده‌اند و مقادیرِ معتنابهی ناسزاهای درونی هم شاید نثارِ روحِ طلسم‌شده‌شان می‌کردم. امّا، بعدتر به این فکر کردم که مردمِ شهرهای ساحلی، تعاملِ با دریا را همیشه به‌تر از مردمِ شهرهای دیگر بلدند. مردمِ کوهستان خوب می‌دانند اخلاقِ کوه چیست و کویرنشینان نیز به‌تر از هرکسی می‌دانند الزامات و نبایدهای کویرنشینی را. پس، چه‌را اهالیِ تهران هم به‌تر از کسی مثلِ من بلد نباشند تهران‌نشینی را؟ بعد یادم آمد حرف‌های آن دوستم را که می‌گفت وقتی خسته و با دلِ گرفته دارم از دانش‌گاه برمی‌گردم و از بلندگوهای امام‌زاده‌صالح صدای اذان می‌شنوم همه‌ی خسته‌گی و غمِ دنیا را فراموش می‌کنم را. یادم آمد آن دوستِ دیگرم را که می‌گفت: «هنوز هم بینِ روحانیّونِ این شهر پیِ آدم‌های خوب می‌گردم و مسجدهای جدید را می‌آزمایم به امیدِ عالِمی و پیری کشف‌نشده». یادم آمد آن رفیقم را که پنج‌شنبه‌ها آویزان می‌رفت سیّدالکریم و فلافل می‌زد و سرِکِیف برمی‌گشت را. یادم آمد بچّه‌های حوزه‌ی آقامجتهدی را که شب‌های رمضان پخش می‌شدند در مجالسِ پایینِ شهر؛ چندتایی مسجدِ ارک و پای مناجاتِ حاج‌منصور و چندتایی حاج‌آقامجتبای مرحوم و چندتایی بُکاء و... . یادم آمد که بچّه‌های شهیدبهشتی چه ارادتِ ویژه‌ای دارند به کهف. یادم آمد که یک تهرانی چه‌قدر می‌تواند از دیدنِ چندیاکریم پشتِ پنجره‌اش لذّت ببرد و با دانه‌ریختنِ برای آن‌ها چه احساسِ خوبی پیدا می‌کند. یادم آمد «برف» و «باران» و «آسمان» در تهران چه‌قدر پدیده‌های عاشقانه و عزیزی هستند. یادم آمد همه‌ی این‌ها را و فهمیدم که تهران -هرچند که در تعریف و نگاهِ من و برای من شهرِ خوبی نیست- می‌تواند برای کسانی که آن را خوب می‌شناسند و با آن خو گرفته‌اند، شهری باشد با خوبی‌های فراوان و زیبایی‌های بسیار. شهری که جای زنده‌گی باشد و جای عاشقی.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از ضرغامی متنفّرم! یعنی از فعلش و قولش، از فکرِ کم‌داشته‌اش، از تحجّرش، از سطحی‌گری و پوپولیزمش، از تُنُکیِ اندیشه‌اش، از فقر و کم‌بضاعتیِ فرهنگی‌اش، از روستامَنِشی‌اش در مدیریت، از اکثرِ سریال‌ها و فیلم‌هایی که در زمانه‌ی مدیریتِ او ساخته شده، از همه‌ی بخش‌نامه و تصمیم‌های دورانِ مدیریتش، از معاونینش و از قول و فعلِ معاونینش، از ممنوع‌الکار و تصویر کردن‌های سلیقه‌ای و از کاردادن‌ها و پروژه‌بخشی‌های باند و حزبی‌اش. من از ضرغامی به اندازه‌ی تمامِ فریم‌های سریال‌های شبکه‌ی جِم و همه‌ی ادوارِ آکادمیِ گوگوش و تمام مستندها و وعده‌های خبریِ بی‌بی‌سیِ فارسی متنفّرم. از ضرغامی متنفّرم به اندازه‌ی همه‌ی شب‌هایی که شهیدی‌فرد می‌توانست مجری باشد و نبود. متنفّرم از ضرغامی به اندازه‌ی سهمِ تله‌ویزیونِ ایرانِ قبض‌های برقِ همه‌ی شهروندانِ کشور. از ضرغامی به اندازه‌ی ارتفاعِ ساختمانِ باشگاهِ خبرنگارانِ جوان ضرب‌در تمامِ دروغ‌ها، فریب‌ها، ریاکاری‌ها و نفاق‌های آدم‌های داخلِ آن ساختمان متنفّرم. متنفّرم و متنفّر می‌مانم از او تا آخرین لحظه‌ی عمرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پاراگرافِ زیر بخشی از سخنرانیِ «امام‌موسی صدر» است به مناسبتِ عیدِ غدیر در حدودِ چهل-پنجاه سالِ پیش، یعنی دهه‌ی هفتادِ قرنِ نوزدهِ میلادی؛ از کتابِ «انسانِ آسمان؛ جُستارهایی درباره‌ی امیرالمؤمنین ع» به ترجمه‌ی «احمد ناظم» از نشرِ مؤسّسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام‌موسی صدر.

وقتی این سطور را می‌خواندم، ذهنم خودبه‌خود متوجّهِ آقای دکتر «احمد توکّلی» شد. شخصیّتی که به زعمِ من مصداقِ بارزِ منتقدِ خیرخواه یا منتقدِ مؤمن است در نظامِ سیاسیِ ما. سلامت باشد سال‌های سال.

«وقتی حاکم از امورِ کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزدِ او راه می‌یابند و به ستایشِ او می‌پردازند و می‌گویند: حکومتِ تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به‌سر می‌برند و مشکلی ندارند. امّا خیرخواهانْ سختی‌هایی را که بر ملّت می‌گذرد، برای حاکم بازگو می‌کنند. وجودِ چاپلوسان و اطمینان‌دادنِ آنان به حاکم و هم‌چنین دوربودنِ حاکم از مردم سبب می‌شود که او سخنِ خیرخواهان و خردمندان را به سختی بپذیرد و به دروغ‌های چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهانِ دل‌سوز را از خود دور کند، زیرا آنان از او انتقاد می‌کنند و او انتقاد را برنمی‌تابد. ستایش و چرب‌زبانیِ فراوان، حاکم را به این خیال می‌اندازد که او واقعاً فرستاده‌ای از جانبِ خدا و صاحبِ رسالت و عنصری متمایز از دیگران است که برای نجاتِ ملّت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد، دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمی‌پذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش می‌سپارد، زیرا معیارِ حق و باطل برای او میزانِ محبّت‌ورزیدنِ انسان‌ها به اوست، نه شایسته‌گی و توان‌مندیِ آنان. کسی که او را دوست داشته باشد، عهده‌دارِ امور می‌شود و کسی که او را دوست نداشته باشد، از اداره‌ی امور دور نگه داشته می‌شود. و بدین‌ ترتیب مناصب از دستِ شایسته‌گان بیرون می‌آید و به دستِ چرب‌زبانان و چاپلوسان می‌افتد و در نتیجه جامعه ویران می‌شود.»

* عکس از khamenei.ir

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عکس از: curt Jones

ظلِّ آفتاب با دو پلاستیک میوه و تره‌بار که سنگین به‌نظر می‌رسیدند و عصای سفیدرنگی که زیرِ بغل زده بود، داشت می‌رفت. عصا، عصای کورها نبود، رگه‌هایی از قرمز داشت، ولی شبیهِ عصاهای پیری هم نبود. قدِّ کوتاه و شانه‌های درشتی داشت و پیر بود. دلم سوخت، به پلاستیکِ سبُکی که دستم بود نگاه کردم و خجالت کشیدم. خودم را گذاشتم جای پیرِمرد و یادم آمد چه‌قدر سخت است بارِ سنگین را با پلاستیک زیرِ آفتاب حمل کردن. ترحّم کردم و خواستم جای او باشم، حتّا دودل شدم که بروم بگویم تا یک مسیری کمکش کنم، بعد دیدم نزدیکِ خانه هستم و معلوم نیست راه‌مان یکی باشد و بی‌خودی تعارفی نکنم که کارِ خودم را سخت کند و پشیمان شوم.

(مدّتی‌ست دیدنِ وضعیّتِ پیری و ناتوانیِ آدم‌ها متأثّرم می‌کند؛ چندوقتِ پیش در سوپریِ محل پیرِمردی آمده بود و داشت با مغازه‌دار کل‌کل می‌کرد سرِ این‌که انگار پولی بیش‌تر داده بود و حالا برگشته بود که این را بگوید. خلاصه مغازه‌دار با اعتمادبه‌نفس و یقینِ بالایی برایش گفت که نه، زیاد نداده و بعد هم چاشنیِ جمله‌هایش به‌شوخی گفت آقای فلانی! پیری و هزار درد (یا دردِسر، خوب یادم نمانده). پیرِمرد هم در جواب، مکثی کرد و با حالتِ شکست‌خورده‌ای زیرِلب گفت من حواسم جمع‌ه... .

بعد از این‌که پیرِمرد رفت، رو به علی (مغازه‌دار) گفتم «این چه حرفی بود زدی؟ دُرُس نبود.» علی گفت «شوخی کردم باش». گفتم «بعضی‌چیزا چون واقعیّتن، شوخی‌‌شونم خوب نیس علی. تو اگه به من بگی پیر، ناراحت نمی‌شم، چون پیر نیستم واقعن. ولی وقتی به کسی می‌گی که واقعن پیره و در معرضِ انواع و اقسامِ ناتوانیا و ابتلائاتِ پیریه، خب طبعن ناراحت می‌شه، دلش میشکنه». علی گفت «راس می‌گی».)

اغماض کردم و سرعتم را بُردم بالا که حالا که قرار نیست کمکش کنم، لااقل نبینمش. ازش پیش افتادم و رسیدم به عرضِ خیابان. خواستم بروم آن‌طرف که دیدم صدا می‌کند که «وایسااا، وااااایسا باهم بریم». اوّل و در کسری از ثانیه نگرفتم منظورش را و بعد دوباره رنگِ عصایش در نظرم جان گرفت و متوجّه شدم ترسِ ردشدن دارد. موقعِ ردشدن گفت «من چشام نمی‌بینه»، چندبار هم گفت. شانه‌به‌شانه‌ی من واردِ کوچه شد، داشتم با خودم محاسبه می‌کردم که اگر نابینا باشد که نمی‌تواند مسیر را تشخیص بدهد، گفتم «کم‌بینائید، آره؟». گفت «آره، آدم که پیر بشه این‌جوری می‌شه». جمله‌ی کلیشه‌ایِ صدقه‌ی با منّت‌‌طوری دارم در این‌ مواقع که می‌گویم، گفتم «حالا باز نسلِ شماها که خیلی سلامت زنده‌گی و تغذیه کردید، معلوم نیس ماها چی بشیم». جمله‌ام تمام نشده بود که گفت «متولّدِ بیستم. ٧٢سالمه، قهرمانِ کشورم هستم». گفتم «چه رشته‌ای؟». گفت «کُشتی». مثلِ ابله‌ها نگاهی به گوشِ پُر و کول و شانه‌های پت و پهنش انداختم و گفتم «آره، معلومه راستی». گفت «اگه ورزش نبود که افتاده بودم». رسیدم به در خانه، موقعِ جُداشدن چندبار گفت «توی ماه‌رمضون می‌خوان برام مراسم بگیرن». منظورش مراسمِ تجلیل و این‌ها بود. گفتم «اِ؟ فامیلیِ شریف‌تون چیه؟». گفت «جبرئیلم».

ترحّم کرده بودم به پیرِمردی که -هرچند کم‌بینا- امّا ورزش‌کار بود. هیکلِ ٧٢ساله‌گی‌اش -هرچند پیر- امّا از الآنِ ٢۵ساله‌ی من هم ستبرتر بود.

و گاهی محمّدبودن خیلی سخت است، وقتی که خدا هنوز هم جبرئیل‌هایی می‌فرستد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی چیزها که شاید ذاتاً زیبا نباشند،‌ می‌توانند در شرایطی خاص، خاصیّتی دیگر پیدا کنند و شکلی و ظاهری و هم معنایی دیگر. «مرگ» از آن‌دسته چیزهایی‌ست که هنوز برای من زیبایی(هایش) کم‌تر از زشتی(هایش) است. امّا هم‌این مرگ، هم‌این مرگِ مذمومِ زشت را تحتِ شرایطی خاصْ می‌پسندم و زیبا می‌انگارم. مرگِ آگاهانه‌ی انتخابی، مرگی که داوطلبانه باشد و علّتش ازخودگذشته‌گی، ایثار، فداکاری، دفاع از ارزش و عزّت و نام و ناموس و خاک و خانه و وطن باشد، مرگِ عزیز و شریفی‌ست به نظرِ من. مرگی که از پسِ مسئولیّتی باشد، مرگی که «عاشقانه» باشد، این‌ها مرگ‌هایی زیبایند به نظرم.

مطلّع شدم «امید عبّاسی» فرمانده‌ی جوانِ ایست‌گاهِ ۶٨ آتش‌نشانیِ تهران و یکی از هم‌کارانش، بعد از نجاتِ مادرودختری از مهلکه‌ی آتش‌سوزیِ ساختمانی در شهرکِ شهید باقری، دچارِ دودزده‌گی و آسیب‌های بر اثرِ حرارتِ شدید شدند و فرمانده‌ی جوان بعد از مدّتِ کوتاهی مقاومت، دچارِ مرگِ مغزی شد و جانش را از دست داد. این‌که روضه‌های اینترنتیِ ماجرا چه‌قدر دقیق است و آیا علّتِ اصلیِ دودزده‌گیِ عبّاسی، دادنِ ماسک به دخترک بوده یا نه را نمی‌دانم. (هرچند که باتوجّه به طبقه‌ی دهم بودنِ واحدِ آتش‌گرفته و این‌که تعدادِ محروقینِ حادثه دونفر بوده‌ و فرمانده و هم‌کارش دچارِ دودزده‌گی‌ شده‌اند، می‌شود حدس زد که ماجرا هم‌این بوده و آن‌ها ماسک‌های‌شان را در اختیارِ مادر و دختر قرار داده‌اند). امّا مرگِ عاشقانه‌ی فرمانده‌ی جوان زیباتر شد با این‌که کلّیه‌ها و کبدش (تنها اعضاءِ سالِم باقی مانده‌ی بدنش) را طبقِ خواسته‌ی خودش و رضایتِ خانواده‌اش پیوند زدند به بیمارانی. این مرگ، مرگی عاشقانه و زیبا بود. این‌که حسبِ وظیفه و مسئولیّتت، کم نگذاری و تا پای جان کارَت را انجام بدهی و بسوزی و بمیری، این‌که با همه‌ی وجود بسوزی و آن مقدارِ باقی‌مانده را هم بگسلند و بدهند به انسان‌هایی دیگر. این‌که نه‌تنها نَفَسَت و جانت را فدای انسان‌هایی دیگر کرده باشی که اجزاءِ بدنت را هم بدهی برود یا بدهی و بروی.

آری، مرگِ عاشقانه زیباست و چه خوش گفت «صائب» که:

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت
تلاشِ مرگْ در ایّامِ زنده‌گانی کن
چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جان‌فشانی کن

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی‌شب‌ها مثلِ امشب، بدجوری حسّاسیّتِ بهاره‌ام عود می‌کند. نَفَسَم در حدِّ خفه‌گی گرفته است. انگار سنگ گذاشته باشند روی قفسه‌ی سینه‌ام. حالا شاید بدخوراکی هم کرده‌ باشم، نمی‌دانم. دو استکان چایِ «یاس» خوردم، این‌طور شدم. غرضم از نوشتنِ این چندخط امّا گزارشِ وضعیّتم نبود. من عاشقِ بهارم، این را چندباری در غم‌خاک هم نوشته‌ام. به‌طورِ کلّی از باران و برف و سرما و مثلهم بیزارم و دوست‌دارِ فصولِ گرمِ خدا. تابستان که جای خودش را دارد، مُرداد عزیزکرده‌ام هست و آن جای خودش، امّا بهار برای من معنیِ دیگری دارد. نمی‌دانم شاید «اعتدال»ش است که مرا عاشقش کرده. این نه‌‌گرم، نه‌سرد بودنش. بهار را با عالَمی عوض نمی‌کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که می‌ارزد به نَفَس‌تنگی‌اش؟ می‌ارزد واقعاً به این گاهی بدخوابیِ شب‌هایش؟ هم‌این‌جور داشتم برای خودم «می‌ارزد‌؟»های وجدان‌آزارده ردیف می‌کردم که یک صدای صریح و رسا و یقینی‌ای از درونم گفت: بله که می‌ارزد، خوب هم می‌ارزد. تو عاشقِ بهاری، حالا اگر بمیری هم نباید فرقی بکند برایت. وقتی پای عشق در میان است، دیگر این معادلات و سنجه‌ها و حساب و کتاب‌های دو-دوتا چهارتایی می‌روند کنار - باید بروند کنار.

و بله، من عاشقِ بهارم به هزارویک علّت. مدلّل، و نه از روی احساسِ صِرف یا جوزده‌گی‌های مرسوم. پس، نَفَس‌تنگی‌اش را هم به جان می‌خرم. هر بلای دیگری هم که بخواهد سرم بیاورد، باز هم عزّتش دست نمی‌خورد در خاطرم.

این‌طورها.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از اوّلِ راه‌نمایی تا اوّلِ دبیرستان هم‌کلاس بودیم؛ دوّم را به گمانم رفت تجربی، ولی هم‌مدرسه‌ بودیم هم‌چنان و «پیش‌» را هم باز در یک مدرسه. به صورتِ کلاسیکی پُر شَروشور بود. یعنی در عینِ ناآرامیِ ذاتی‌اش مشخّص بود عرضیّاتِ تربیتیِ درستی دارد. مؤدّب بود و تُند حرف می‌زد و صبح‌ها اغلب سرِ صبح‌گاه چیزی می‌خواند از این شعار و دعاها. لب‌خند را داشت همیشه. خوشش می‌آمد تکّه‌ای، کنایه‌ای، چیزی با لب‌خند بپّراند بهت و رد شود از کنارت. قدِّ کوتاهی داشت و مشتریِ ثابتِ کفش‌های بی‌مرگِ «ملّی» بود، از آن قهوه‌ای آج‌دارهای نیم‌بوت‌مانند. خودش هم مثلِ کفش‌هایش محکم بود. موقعِ فوت‌بال شلوار را می‌زد توی ساقِ جوراب و کارش تکل بود به انحاء مختلف. از این قدکوتاه‌محکم‌ها بود. پدرِ آرام و زحمت‌کشی هم داشت. خیلی‌وقت‌ها نشسته بودم در تاکسیِ نارنجی‌اش. وعظ می‌کرد ما را به سیر و سلوک خیلی. یک کتابی هم یک‌بار داده بود بهم پدرش.

این‌ها مشخّصاتی‌ست که از مرتضی به صورتِ ظاهری در خاطرم هست. دور شدیم بعدِ «پیش» از هم. اغلب‌مان. حالا دوروزی‌ست که متوجّه شده‌ام با جنگده‌ی فانتومِ اف-پنج خورده است به کوه. بعد از عماد و آرمان و احسان، حالا مرتضی هم دیگر نیست. کم‌کم تعدادِ مانده‌های‌مان دارد کم‌تر از رفته‌ها می‌شود. روحت شاد مرتضای پورحبیب. میهمانِ مراحمِ خاصّه‌ی خداوندی باشی إن‌شاءالله. خدا به خانواده‌ات، صبر و سکینه بدهد فراوان.

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کمک!

چندوقتِ پیش از یک سایتِ فروشِ وی.پی.ان. نرم‌افزارِ «پراکسی‌فایر» داون‌لود کردم و نصب. یک‌روزی با وی‌پی‌انه کار کرد و بعدش از کار افتاد. بی‌خیالش شدم و ری‌مووَش کردم. اینترنتم هم به تبعش ری‌موو شد! یعنی دست‌رسی‌ام از دست رفت. الآن فقط اگر فری‌گیت ران باشد می‌توانم از اینترنت استفاده کنم. فری‌گیت هم بدی‌اش (علاوه بر این‌که سرعت را می‌خورد) این است که چندوقتی‌ست اکثرِ سایت‌های ایرانی را باز نمی‌کند. از خبرگزاری‌ها بگیر تا هرجایی که آدم کار داشته باشد و... .

طبیعتاً همه‌ی آن‌چه که در این ده-پانزده‌ساله از اینترنت‌ستینگ و تنظیماتِ پراکسی و آی‌پی و غیره بلد بودم را چک و ری‌ست به پیش‌فرض کردم. فراتر از این، سرچ هم کردم کلّی. فیکسِرِ مایکروسافت و آپتیمایزرهای مختلف و برنامه‌های تعمیرِ رجیستری را هم آزمایش کردم و حتّا به صورتِ دستی هم پراکسی‌سرور را از رجیستری دیزیبل کردم؛ امّا نشد که نشد. هلپِ آن شرکته که ازش داون‌لود کرده بودم پراکسی‌فایر را هم می‌خواست از طریقِ ری‌موت و این بازی‌ها حلّش کند برام که راضی نشدم و قیدش را زدم. خلاصه بدجوری گیر کرده‌ام. گمان کنم یک‌چیزی را در رجیستری تغییر داده نامرد.

هاردمم نیم‌سوزطور است و بدسکتور دارد و نمی‌خواهم که فعلاً ویندوزم را هم تعویض کنم. اگر کسی واقعاً می‌داند که گیرِ کار کجاست و از چه راهی می‌شود حلّش کرد، بسم‌الله. فقط این را در نظر بگیرید که رفتن به اینترنت‌ و لن‌ستینگ و تنظیماتِ اَدوِنس و این‌ها توضیحِ واضحات است. اگر کسی وارد باشد، می‌شود با تحلیلِ این‌که مشکل با ران‌بودنِ فری‌گیت رفع می‌شود، به این رسید شاید که خرابی کجاست. آدرس و پورتِ فری‌گیت این‌هاست: 127.0.0.1 و 8580. ویندوزم هم سِوِن است.

مطلبِ مرتبط: +

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی بٍغض‌هایی هست در گلوی آدم که هیچ‌کارش نمی‌شود کرد. نه کُنجی هست در دست‌رست که بباری و اشکت مستورِ دیوارهایش باشد و نه هم‌دلی نزدیکت است که بگویی و بشنود و بفهمد. هم‌این‌جور ابرِ بی‌قرارِ بارانِ بیخِ گلویت را باید با خودت حمل کنی و حمل کنی و حمل کنی و هی نشتی‌هایش را با دست‌مال پاک کنی، تا شاید نهایتاً «زمان» این دریای بی‌آرام را از موج و تشویش بیندازد و قرار بگیری. گاهی باید بغضت را گم کنی. باید صدایش را نشنوی و نبینی‌اش.

من آدمِ نوشتنِ خصوصیّاتم برای عموم نیستم. کم‌تر می‌شود که دردها و غصّه‌ها و بغض‌هایم را علنی کنم. یا لااقل خیلی «رو» و فهمیدنیْ سرِ دست بگیرم‌شان و فریادشان بزنم. خیلی که بخواهم افشای سِرْ کنم، تئوریکش می‌کنم و در قالبِ یک نظر و نقد و موضوع و متنی فکرشدنی، مطرحش می‌کنم مثلاً در وب‌لاگ. آدمِ کددادن‌های بی‌مورد و به‌اشتراک‌گذاریِ بلاوجهِ درشت و ریزِ زنده‌گی‌ام با دیگران نیستم. همیشه‌ی خدا هم نقد می‌کنم این‌‌ را که بعضی‌ها مسائلِ خصوصیِ زنده‌گی‌‌ و درد و مصائب و گرفتاری‌های‌شان را این‌همه لو می‌دهند. به‌نظرم می‌رسد که لزومی ندارد ما عینِ مصائب‌مان را مطرح کنیم به صورتِ عمومی. وقتی پای مصادیق به نِک و ناله‌های‌مان باز می‌شود، وقتی درد و غم و ألم‌های موقّتی و زودگذرمان را بیان می‌کنیم، می‌مانند در ذهنِ مردم. بعد روزی می‌رسد که دیگر آن ألم نیست، امّا آن ذهنیّت باقی مانده است. حالا توضیحِ این ماجرا خودش طولانی‌ست، حرفِ من چیزِ دیگری‌ست و برای هم‌این به قولِ جلال «رها می‌کنم».

بغضی داشتم و دارم از جنسِ هم‌این توضیحاتِ بندِ اوّل. شرایطم هم جوری‌ست که مجالِ رهاکردنِ بغض را ندارم. هی این اشک و آب‌ریزشِ بینیِ نالوطی نشت می‌کند و من آثارش را محو می‌کنم. هی خودم را می‌زنم به فراموشی و موسیقی (تنها چیزی که در دست‌رسم هست فعلاً)، امّا باز دست‌مال‌لازم و چهاردیواری‌لازم می‌شوم. خلاصه بدوضعی‌ست. گفتم بنویسمش در وب‌لاگ که هم شاید کمی آرام شوم و هم ثبت شود تا شاید فرداروزی یادم بیندازد امشب را و غمم را بغضم را. ای داد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر قرار باشد برای هر مسلکی و روشیْ منتهایی وجود داشته باشد یا انتهایی را برای هر منش و روشِ (مثلاً) سیاسی تصوّر کرد و اگر «بداخلاقی» و «بی‌اخلاقی» را بشود منش و روش و مسلک برشمرد، انتهای بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی از نظرِ من هدمِ سیاسیِ قائلِ به این منش و روش است. یعنی آخرین پلّه‌ی نردبامِ بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی، نابودیِ سیاسیِ بالارونده‌ی از این نردِبام است.

بی‌دقّتی، سهل‌انگاری و لاقیدیِ اخلاقی در امرِ سیاست یا تحلیل‌های سیاسی، شکلی از بد یا بی‌اخلاقیِ سیاسی‌ست. بی‌توجّهی به رعایتِ اخلاقیّات و دقّت‌های اخلاقی در سیاست، عایده و فایده‌ای جز نابودیِ «اخلاق» (اوّلاً در خودمان و ثانیاً) در جامعه ندارد. این‌که در مقابلِ مخالف و غیرِ هم‌نظرمان از مقتضای انصاف بگذریم و خیلی اهلِ رعایت‌های اخلاقی نخواهیم که باشیم، یک‌جور بی‌اخلاقی‌ست. بی‌اخلاقی‌ای که شاید در کوتاه‌مدّت به نفع‌مان باشد و گریبانِ مخالف‌مان را بگیرد و مواضعِ ما را تقویّت کند، امّا در نهایت و در بلندمدّت حتماً دودِ آتشش به چشمِ خودمان خواهد رفت و سازوکارهای طبیعت آن را طیِ یک چرخه‌ی کاملاً منطقی علیهِ خودمان به‌کار خواهند بُرد.

وقتی من به صِرفِ این‌که نظرِ سیاسیِ کسی یا منش و روش و منهج و اصلاً حزب و اساسِ سیاسیِ کسی را قبول ندارم، «هر» شنیده و گفته و نوشته و رسیده‌ و شُبهه‌ای را پیرامونِ او می‌پذیرم و منتشر می‌کنم، من واردِ یک ماجرای غیرِاخلاقی شده‌ام. من یک فعلِ بی‌اخلاقانه مرتکب شده‌ام. این‌جا دیگر آن شخص و موضعش یا من و موضعم اهمّیّت نداریم؛ یعنی فارغ از سیاق و مصداق، این اخلاق است که دارد زیرِ پای اختلافِ سلیقه و عقیده‌ی من لِه می‌شود و فراموش. اخلاق یک احوالِ عمومی‌ست در من. اخلاق مثلِ اسم و فامیلی و شناس‌نامه است. وقتی من بی‌اخلاقی کنم در یک ماجرای سیاسی، وقتی من یک فعلِ بداخلاقانه‌ی سیاسی مرتکب بشوم، در محاسباتِ عالَم من یک آدمِ کم‌اخلاق یا بداخلاق محسوب می‌شوم.

وقتی من به صِرفِ این‌که فلان نظرِ سیاسیِ فلان شخص را قبول ندارم یا به صِرفِ این‌که از فلان سیاست‌مدار خوشم نمی‌آید، هرچیزی را راجع‌به او بپذریم، حتّا هر چیزِ غیرِمرتبط به حوزه‌ی سیاست و کارِ او را هم بپذیرم، یعنی هر تهمتِ غیرِسیاسی را هم بپذیرم در موردش، قطعاً فردایی خواهد بود که کسانی مشابهِ هم‌این رفتار را با من یا با شخصیّت‌های موردِ حبِّ من خواهند کرد. چه‌را؟ چون من با رفتارم پایه‌ی این کار را گذاشته‌ام و درواقع تأییدش کرده‌ام و ترویجش. من کمک کرده‌ام به تکثیرِ بی‌اخلاقی.

دوستی عزیز که در عرصه‌ی اخلاقِ فردی اتّفاقاً آدمِ تقریباً مقیّدِ به اخلاقیّاتی‌ست و معروف است به خوش‌خُلقیِ اجتماعی، می‌گفت من از ایکس شنیده‌ام که ایگرگ، حرفی را به زِد زده است. بعد من گفتم ویدئویی دارم از سخنرانیِ ایگرگ که در آن به صراحت در موردِ این گفته موضع‌گیری می‌کند و می‌گوید این درست نیست و به او نسبت داده‌اندش و خلافِ واقع است. بعد گفت من اگر ایگرگ جلوی رویم هم هزاربار قسم بخورد که یک چنین چیزی نبوده، باز حرفِ ایکس را قبول دارم. گفتم رفیق! اگر ایگرگ این‌قدر برایت بی‌اهمّیّت است و حقیر که قسمش را هم نمی‌پذیری مقابلِ ادّعای ایکس، پس اصلاً چه‌ اهمّیّتی دارد فعل و رفتارِ ایگرگ برایت در عالَمِ سیاست؟ بالاخره او برایت مهم است یا غیرِمهم؟ گفت شخصِ ایگرگ برای من مهم نیست، جای‌گاهِ حقوقیِ او برایم مهم است. این‌که رئیسِ فلان قوّه است و فلان حرف را زده اهمّیّت دارد برایم. گفتم رفیق! اگر فرضاً ایگرگ آن حرف را در یک مکالمه‌ی تلفنی به زِد زده باشد، آیا این اوی حقوقی بوده که آن حرف را زده یا اوی حقیقی؟ گفت حقوقی! گفت من اگر ایگرگ را در حالِ یک خلافِ شرع در خیابان ببینم، این اوی حقوقی‌ست که دارد آن خلافِ شرع را انجام می‌دهد نه اوی حقیقی. چیزی دیگر بهش نگفتم، ولی با خودم گفتم عجب شکافی هست بینِ تفکّرات‌مان. تو به صِرفِ شغلِ ایگرگ، داری شخصیّتِ حقیقیِ او را از بیخ و بُن نفی می‌کنی. یعنی اگر کسی شد رئیسِ یک قوّه، اصلاً شخصیّتِ حقیقی ندارد و هر فعلش در اجتماع از ناحیه‌ی جای‌گاهِ حقوقیِ اوست؟ این نگاه منصفانه و روشن‌بینانه و درست است؟

واقعاً ما به چه چیزی معتقد هستیم؟ بالاخره یک دینی، مسلکی، روشی چیزی باید داشته باشیم دیگر. خطِّ قرمزمان کجاست؟ چه‌طور ما از آزادی و برابری و رفاه و حقوقِ مظلومان و چنین چیزهایی صحبت می‌کنیم، در حالی که دچارِ یک چنین بداخلاقی یا بی‌اخلاقیِ عمیقی هستیم؟ چه‌طور می‌شود کسی از ظلم بدش بیاید، در حالی که خودش دارد به حق و حقیقت و انسانیّت و حقوقِ انسان‌هایی ظلم می‌کند؟ چه‌طور می‌شود انسان با نادرستی از درستی دم بزند؟

تا وقتی یاد نگیریم نقدداشتن با فحش‌دادن فرق می‌کند و به خاطرِ اختلافِ سلیقه و عقیده و نظر، لازم نیست هر شبهه‌ای را نسبت به طرفِ مقابل‌مان بپذیریم، ما انسانِ متمدّن، اخلاقی و روشن‌بین و روشن‌اندیشی نخواهیم بود. ما یک ساهلِ اخلاقی، یک لاقیدِ اخلاقی و یک بداخلاق خواهیم بود.

انتهای بداخلاقیِ سیاسی، نابودیِ بداخلاقِ سیاسی‌ست. هر لاقیدی‌ای که ما نسبت به اخلاقیّات در فضاهای سیاسی از خودمان بروز بدهیم، انگار که یک قدم در راستای تخریب و نابودیِ خودمان برداشته باشیم.

سعی کنیم فارغ از سلیقه و عقیده و نظرمان، در نقدکردنِ نظرات یا انسان‌ها، دچارِ بی‌انصافی و بداخلاقی نشویم. سعی کنیم از اهلِ دقّت باشیم و حسّاسیّت‌های‌ انسانی‌مان را کنار نگذاشته باشیم.

نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که یک عدّه بیایند از بینِ صحبت‌های منِ ره‌برِ یک حکومت یا جامعه دوتا کلمه یا جمله را بولد کنند و شعارش، خودش به تنهایی کارِ نمادین و سَبُکی بیش نیست، چه برسد به این‌که پارادایم عوض شود و من کم‌کم از پسِ سال‌ها پیامِ تبریکِ عید گفتن، دیگر از روی قصد و عمد طوری حرف بزنم که از دلش شعار و اسمِ سال دربیاید یا مستقیم بیایم و اسمی را بگویم. این دیگر به‌نظرم هجو اندر هجو است. خصوصاً وقتی این اسم از حالتِ شعاری دربیاید و یک حالتِ دستوری یا رجائی به خود بگیرد. «حماسه‌» اساساً دستوری یا پیش‌بینی‌پذیر نیست که بخواهیم شعارِ سال را بگذاریم «حماسه‌ی سیاسی» و ایضاً اقتصادی. بله، مردم دارند له می‌شوند، تحمّل باید بکنند، تحمّل می‌کنند، چه چاره‌ای جز تحمّل دارند یک عدّه؟، این‌ها قبول. طبیعتاً ما مشغولِ تحمّل و جهاد و مرارت و کلّاً اقتصادیم. امّا «حماسه‌ی اقتصادی» دیگر چه صیغه‌ایست؟ مملکت‌داری که «شعر» نیست آخر که اگر من بزکش کنم خوب بشود. حالا ما تحریم هستیم، تحتِ فشاریم، سیاست‌های اقتصادیِ دولت در دو دوره آتش به ذخائرِ ارزی‌مان زده، این‌ها همه واقعیّت است و شاید بخشیش هم حقّاً هیچ ربطی به ره‌بر و تصمیماتش نداشته باشد که معتقدم ندارد. مثلاً بی‌سیاستیِ تبدیلِ بی‌اندازه‌ی ارز به ریال و افزایشِ نقدینه‌گیِ غیرِمولّد در دست و بالِ مردم ربطی به ره‌بر ندارد. احمدی‌نژاد تلقّی‌اش از «عدالت» گداپروری یا وام‌خورکردنِ اقشارِ کم‌درآمد بوده. امّا چه کاری‌ست که شعارِ سال را بکنیم حماسه‌ی سیاسی و اقتصادی؟ مثلاً چون انتخابات در پیش است و «حضور» و «شرکتِ مردم» را مثلِ همیشه گنده‌اش می‌کنیم، باید اسمِ سال را بگذاریم حماسه‌ی سیاسی؟ خب از کجا معلوم حماسه بشود اصلاً؟ این‌جوری که خودمان را داریم متّهم می‌کنیم به نتیجه‌ی از پیش معلوم که؟ بالاخره انتخابات است و ممکن است درصدِ حضور بالا و پایین شود. این با قطعیّت نظردادن خودش یک ایرادِ محاسباتی دارد به نظرِ من. اگر هم شعار باشد و پیش‌بینی نباشد، به لحاظِ معنا و ذاتِ «حماسه» به‌نظرم پارادوکسیکال است. در موردِ اقتصاد هم این‌جور است از جهاتِ دیگری. سالِ دهن‌سرویسیِ اقتصادی، سالِ فلاکت، سالِ گرانی، سالِ رکودِ تجارتِ خارجی و... را چه‌را اسم می‌گذاریم حماسه‌ی اقتصادی؟ انگار نمی‌دانیم حماسه چیست یا اقتصاد!

من که کلّاً خیلی صفا نمی‌کنم با این برای سال اسم و شعار انتخاب‌کردن، امّا اگر قرار بود شعاری انتخاب شود، به‌نظرم به‌تر بود و هست که شعارمان کمی رنگ و بوی تشویق و ترغیب داشته باشد نه از روی قطعیّت صحبت کردن. بگوییم آقا مدارا کنیم، تأمّل کنیم، قانون‌مدار باشیم، فکر کنیم، تحمّل کنیم شرایطی اقتصادی را و سعی کنیم بفهمیم داریم هزینه‌ی چه چیزهایی را متحمّل می‌شویم و از این جنس حرف‌های ریش‌سپیدانه‌ی ره‌برانه. این خیلی به‌تر است. جُک هم نمی‌توانند بسازند خیلی از رویش.

من اسمِ سالِ گذشته را می‌گذارم سالِ تحریم، گرانی و رفتارهای فراقانونیِ مسئولینِ ارشدِ مملکت. خدا کند سالِ جدید، سالِ قانون‌مندی و تدبیر و دیپلماسیِ هوش‌مندانه در سطحِ جهان و رفاهِ اقتصادی باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من نه رفتارشناسم، نه جامعه‌شناس، نه روان‌شناس و نه فیلسوف؛ امّا به عنوانِ یک فرد و عضو از افراد و اعضای جامعه، براساسِ دریافت‌های حسّی و غیرِحسّی‌ام، گمان می‌کنم و به نظرم می‌رسد که بینِ ما متولّدینِ دهه‌ی شصت و متولّدینِ دهه‌ی هفتاد، «فاصله» بیش‌تر از یک دهه یا به تعبیرِ عامّش «نسل» است. یعنی فاصله‌ای که من بینِ خودمان با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد می‌بینم و حس می‌کنم، خیلی زیاد است. حتّا با این وجود که من متولّدِ اواخرِ دهه‌ی شصت هستم، باز هم این فاصله آن‌قدر هست که به‌نظرم بیاید.

این فاصله‌ای که منظورم است، یک‌چیزی‌ست در مایه‌های «دنیا»؛ یعنی دنیاهای‌مان فرق دارد انگار. جهان و به تبعِ آن جهان‌بینی‌مان بدجوری متفاوت است. خیلی به پسر و دختر و خوب و بد و حزب‌اللهی و غیرش بودن هم ربطی ندارد. در تربیتِ ما بچّه‌های شصتی (و نه الزاماً خودمان) چیزی بود به اسمِ «ملاحظه»، «احترام به سنّت»، «احترام به بزرگ و بزرگ‌تر»، «توجّه به احساسات و عواطف و احوالِ آدم‌ها» و... که من گاهی در تربیتِ بعضی از بچّه‌های خوش، یله و رهای متولّدِ دهه‌ی هفتاد نظیر یا مشابهش را نمی‌بینم. نه این‌که بخواهم بگویم ما خوبیم و آن‌ها بد، نه، اصلاً هم‌چه منظوری ندارم. آن‌ها هم ظرائف و دقائقی و «نو»ییّتی دارد تربیت‌ و ادب و فهم‌شان که ما نداشته و نداریم. قصدم ممیّزِ ارزشی قائل‌شدن نیست به هیچ وجه. از یک تفاوتِ بینِ جهانی صحبت می‌کنم. دهه‌ی ما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین ویژه‌گی‌اش «جنگ» بود. حالا یا درکِ متنِ جنگ یا هم‌سن‌های من که بچّه‌های قطع‌نامه‌ایم، بالاخره عنصری به اسمِ جنگ در شناس‌نامه‌ی تربیتی‌مان وجود داشت. تبعاتِ جنگ باعث شد ما خواه‌ناخواه با چیزهایی آشنا بشویم و چیزهایی در ما به‌وجود بیاید. شاید یکیش «طاقت» باشد، دیگرش «توجّه به غیر». این‌ها در بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، در خوب‌های‌شان هم حتّا، خیلی نمودِ بیش‌تر از اقتضاءِ انسان‌بودن ندارد. یعنی منظورم این است که آن حدّاقلی که طبیعتاً ما حسبِ انسان‌بودن می‌باید که بعضی چیزها را داشته باشیم را دارند. آن بخشِ اضافه‌تری که شاید در ما قهراً شکل گرفت را ندارند. خیلی یله، رها، آزاد و گاهی کم‌توجّهِ به غیر هستند.

گاهی احساس می‌کنم فاصله‌ای که بینِ ما (شصتی‌ها) با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد هست، بینِ دهه‌پنجاهی‌ها با ما نیست. هنوز که هنوز است به‌ترین دوستانِ من بچّه‌های (بزرگِ) دهه‌ی پنجاه‌اند. برادرانم اوّلین‌شان. حاج‌آقای وحیدی، حاج‌حمید، محسن، حاج‌مهدی، علی و خیلی‌های دیگر هم. یادم هست در اوّلین گعده‌ام با آقارضا امیرخانی سرِ جلدِ نفحات، هم‌این موضوع پیش کشیده شد و مشابهِ هم‌این حرف را به ایشان زدم. البته من تعریفی از بچّه‌های دهه‌ی پنجاه کردم و ایشان عللِ محتملی را ذکر کردند که تقریباً هم‌این چیزی بود که من درباره‌ی دهه‌ی خودمان گفتم، به‌اضافه‌ی این‌که بچّه‌های دهه‌ی پنجاه «انقلاب» را هم دیده‌اند. سال‌ها و اتّفاقات و ماجراها و آدم‌ها و رفاقت‌های انقلاب را.

زنده‌گی در هر شرایطِ سختی، معرفتی را نصیبِ آدم‌های آن شرایط می‌کند. معرفتی خاصِّ آن شرایط که از جنسِ حکمت و تجربه‌ی زنده‌گی‌ست. حتماً چیزی‌ست که به دردِ آدم می‌خورد. مثلاً آدم‌های اسیر (از هر گونه‌اش) معرفتی از سال‌های حصر و بند و سلّول می‌آموزند. آدم‌های در حالِ مبارزه، معرفتی، زنده‌گی در خواب‌گاه و روزهای سربازی معرفتی و... . خوب یا بد، «انقلاب» و «جنگ» معرفت‌هایی نصیبِ بچّه‌های دهه‌های پنجاه و شصت کرد که علاوه بر ایجادِ قرابت بینِ متولّدینِ این دودهه، چیزهایی نیز علاوه بر همه‌ی آن‌چه که همیشه «طبیعت» به هر نسل و دهه‌ای می‌دهد، به آن‌ها افزود. چه‌گونه می‌شود معرفتِ شرایط را تسرّی و انتقال داد؟ چه‌طور «مزه» و «ادویه»ی سال‌های انقلاب و جنگ را می‌شود با تربیت انتقال داد به بچّه‌های دهه‌ی هفتاد و بعدتر، هشتاد؟

من هیچ‌وقت از «اپل» و «گوگل» و تراکم و انفجارِ پلت‌فورم‌ها و گجت‌ها و سرعتِ سرسام‌آور و گیج‌کننده‌ی تولیدِ ابزارهای الکترونیک و عمدتاً ارتباطاتی نترسیده‌ام. معتقدم اگر علم پیش‌رفتی می‌کند و به چیزی دست‌ می‌یابد، این به کارِ همه‌ی نسل‌های بشر خواهد آمد. از مادربزرگِ هشتادوهشت-نُه‌ساله‌ی من بگیر تا فرزندِ در راهِ پسرعمّه‌ام. اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها می‌آیند تا امورِ زنده‌گیِ ما را تسهیل کنند، به سن و دهه‌ی ما هم کاری ندارند. امّا از یک چیزی خیلی می‌ترسم و آن عمیق‌شدن یا زیادشدنِ بیش از حدِّ طبیعیِ فاصله‌ی بینِ متولّدینِ دهه‌های مجاور است. تُنُک‌‌ و نازک‌شدنِ نخِ ارتباطی و کم‌شدنِ زبانِ مشترک. این‌ها خطرناکند از نظرِ من. این‌که من نتوانم دغدغه‌های از نظرِ من بی‌خیالانه‌ی رفیقِ دهه‌هفتادی‌ام را بفهمم و در ناخودآگاهم شماتتش کنم و او نگرانی‌ها و ملاحظات و ترس‌های مرا نفهمد و در ذهنش سرزنشم کند، این بد است. این‌روزها گاهی به این فکر می‌کنم و به این‌که فاصله‌ی هر نسل با نسلِ قبل و بعدش باید از منطقی پیروی کند. منطقی که حداقل و حداکثرها را بفهمد و رعایت کند. کارکِردِ این منطق این است که نگذارد حرفِ مشترکِ نسل‌ها کم‌تر از حداقل شود مثلاً. گاهی شرایطی، منطقِ فاصله‌های نسلی را به‌هم می‌ریزند. در این مورد شاید انقلاب و جنگ باعثش شد. بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، مثلِ انرژی‌های آزادشده‌ی یک فنرِ تحتِ فشار قرار گرفته، بعد از رهایی‌اند. شتابِ عبورِ آن‌ها از کنارِ بعضی چیزها شاید شتابِ لحظه‌ایِ بیرون از منطقِ فاصله‌ها باشد. امیدوارم اتّفاقِ دیگری نیفتد تا «زمان» بتواند به تعادل برساندش.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام؛
لازم دیدم  مختصراً چند کلام با شما در میان بگذارم؛

به نظرم شما یک تفکّر انقلابی دارید که پسندیده‏است. امّا متأسفانه گاهی نسبت به موضع یورش، علم کافی ندارید. یعنی شجاعت و طغیان شما بر آگاهی‏تان می‏چربد.
به هیچ وجه احمق نیستید امّا تهوّر پسندید. و گاه به خاطر تهوّر حاضرید به حماقت باج دهید. 
طغیان در برابر حق را به برّه‏وار پذیرفتن حق ترجیح می‏دهید.
این منش، هم در برخوردهایتان و هم تا حدودی به شکل کلان‏تر در موضع‏گیری‏های دیگرتان هست.
عدم خضوع در برابر نقد ختم مردانه‏گی نیست. میل به طغیان و تمرّد نباید سدّ راه حقیقت باشد. 
مرد باید بتواند برای پذیرفتن حق، روی غرورش هم پا بگذارد وگرنه سر از عناد و لجبازی در می‏آورد که این نهایت جهل و گمراهی‏ست.
مرد اگر برای حق، روی خودش پا نگذارد، یک‏باره چشم باز می‏کند، شگفتا که به بی‏غیرتی هم باج داده‏است!
اشتباه شما از نظر من در یک نقطه است، آن هم هنگامی که تعقّل را مساوی با تهوّر و تمرّد قرار می‏دهید. حق به خاطر حق بودنش است که قابل دفاع است. نه به خاطر طغیان‏گر یا رام بودنش!

نهج البلاغه خطبه 96 

اما وَ الَّذى نَفْسى بِیَدِهِ لَیَظْهَرَنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ، لَیْسَ لاَِنَّهُمْ اَوْلى بِالْحَقِّ مِنْکُمْ، وَلکِنْ لاِِسْراعِهِمْ اِلى باطِلِ صاحِبِهِمْ، وَ اِبْطائِکُمْ عَنْ حَقِّى
بدانید به خدایى که جانم در دست قدرت اوست که ارتش معاویه بر شما پیروز خواهند شد، نه به خاطر اینکه از شما به حق شایسته ترند، بلکه بدان خاطر که آنان در حرکت به سوى باطل زمامدارشان شتابانند و شما در برابر حق من سست و کند هستید.

آنچه من از این سطور می‏فهمم این است که جهل در هر دو سپاه وجود دارد امّا تهوّر یاران معاویه، قادر است پشت حقیقت را به زمین بکوبد! 

اما مطلب دوم: 

خطبه 56
او شما را به ناسزا گفتن به من و بیزارى از من فرمان مى‏دهد. در صورت اجبار بدگویى کنید، زیرا که مایه پاکى و علوّ درجه من و نجات شما خواهد بود. ولى از من بیزارى نجویید، زیرا من بر فطرت الهى به دنیا آمده ام

تا به حال در این سطور تعمّق کرده‏اید؟!  چرا می‏توان به حضرت ناسزا گفت اما برائت نجست؟! در حالی که به دشمنان نمی‏باید فحش داد ولی اظهار برائت کرد؟!
 من فکر می‏کنم شما عملا عکس این دستور رفتار می‏کنید.
یعنی در برخورد با احساسات غلط، جسورید اما در برائت جستن، اهل مسامحه.
نمی‏دانم شاید به "حربٌ لمن حاربکم" اعتراف ندارید! شاید ترجیح می‏دهید زیارت عاشورا نخوانید!
 شما به کسانی که در برخوردهای موضعی دچار اشتباه شده‏اند یا که از روی احساسات حرفی زده‏اند بیشتر می‏تازید و در برائت از آن‏ها که بی‏ابا خطا می‏روند گاهاً مسامحه می‏کنید.

اما...

خطبه 59 
پس از من خوارج را نکشید، چون کسى که حق را بجوید و اشتباه کند مانند کسى نیست که باطل را بخواهد و آن را بیابـد.

در نهایت امیدوارم کلماتم سبب خیر واقع شده
و از خداوند طلب هدایت دارم

والسلام علی من اتّبع الهدی
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

المیزانِ فارسی
نهج‌البلاغه(ی ترجمه‌ی دکتر افتخارزاده)
صحیفه‌ی سجّادیه‌
زبده‌ای از مفاتیح‌
آژانسِ شیشه‌ای
بیوتن
اشعارِ فاضل نظری
ابزاری برای نوشتن
دست‌مال‌ کاغذی
پتو
چای
آخرین سلکشنِ موسیقی‌ام
عینکم
و مدادنوکی‌ام

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گِلِ بدبو و آبی پَست را حسبِ حکمتی و امتحانی تشرّف بخشیده‌اند. اصلاً نه، کودکِ زبان‌بسته‌ی نِق‌نقوی بی‌سوادِ ضعیفِ شیرخواره‌ی آویزان به مادری، با تربیت و شب‌بیداریِ پدرومادر و هزار سرد و گرم را از سر گذراندن و مدرسه و کلاس رفتن، شده آقای مهندس، خانمِ دکتر، جناب آقای منتقد، سرکارخانمِ نویسنده. هزار اتّفاق در عالَم افتاده تا منِ مثلاً منتقدِ فیلم، منِ دارای نظرِ احتمالاً صائب در سینما بشوم «من». هزار اتّفاقِ ریز و درشت و غلط و درست. مخلوط و ممزوجی از سعی و اقبال و حادثه و تصادف و دمِ این را دیدن و سبیلِ آن را چرب کردن. هم‌این‌جور هزاراتّفاق در عالَم افتاده تا مثلاً بتن روی بتن و آجر روی آجر برود و برجِ میلاد ساخته بشود و روزگاری بشود محلّ برگزاری جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر. شش‌هفت‌هزار کارتِ شناسایی صادر شده برای ورود به آن برج و برای دیدنِ فیلم‌ها در ایّامِ جشن‌واره. یعنی «من» یک‌-شش‌هزارمِ حاضرینِ بالقوّه‌ی هم‌چه‌جایی هستم. یک‌-هزارمِ قلم‌به‌دست‌های سینمایی این مُلک. حالا من، هم‌این منی که شرحش رفت، با چه پشت‌وانه و دل‌گرمی و اعتمادبه‌نفسی‌ست که وقتی دوربینِ تله‌ویزیون می‌آید سمتم، وقتی گزارش‌گرِ برنامه‌ی سینماییِ تله‌ویزیون نظرم را درباره‌ی فیلمی که دیده‌ام ازم می‌پرسد، اخم به ابرو می‌اندازم و باد به غبغب و تمسخر به لحنم و می‌گویم: فیلم نبود، اَه، پوف و تعابیری نظیرِ این؟

اگر قبول کرده‌ام که منتقدِ سینمای این کشور باشم، اگر آی‌. دی. کارت گرفته‌ام، اگر رفته‌ام برجِ میلاد، حق ندارم راجع‌به فیلم‌ها نظراتِ گتره‌ای و اَه و پوفی بدهم. بدترن فیلمِ عالَم را هم که دیده باشم، موظّفم «نقد»ش کنم. نه کم و نه بیش. در نقد آزادم که نظرم را ابراز کنم، امّا حق ندارم اَه کنم.

بعضی‌های‌مان را «هوا» برداشته. فکر می‌کنیم این‌که دری به تخته‌ای خورده‌ است و من شده‌ام «من»، حق دارم هرجوری و هرمدلی که هورمون‌هایم اقتضاء کرد، هر شکلی و جوری که «دلم» خواست، با دیگران رفتار کنم. میلم اگر کشید نازِ ایکس را بکشم و حال اگر نکردم، ایگرگ را با خاک یک‌سان کنم. رزومه‌ی زِد اگر چرب بود احترامش کنم و جوری جوابش را بدهم، شناس‌نامه‌ی ایکس‌پرایم اگر انرژیِ مثبت بهم نداد، جوری.

لوسیم آقا، لوس. عقده کرده‌ایم انگار این‌که «من» شده‌ایم را. تلافی‌اش را سرِ آدم‌هایی که سراغ‌مان می‌آیند و کارشان به ما افتاده است درمی‌آوریم. نه احترامی، نه متانتی، نه تواضعی، نه وظیفه‌شناسی‌ای.

هنر نیست این‌که با چهارتا رفیقِ گرمابه و گلستان و کافه و کوه‌مان فقط گرم باشیم و با باقیِ آدم‌های این کره‌‌ی خاکی سگِ درِ جهنّم. هنر نیست این‌که فقط با هم‌سو و هم‌جهت و هم‌پیک و پیاله‌مان «تکلّم» کنیم و با بقیه‌ی آدم‌ها صحبتِ زورکیِ استبرائی. آقا منّتِ چه چیزی را داری سرِ چه کسی می‌گذاری؟ حواست هست؟ منّتِ حرف‌زدن با آدم‌ها را سرِ آدم‌ها؟ منّتِ گفت‌وگو را سر مواجهینت؟ منّتِ جسم و جانِ عاریه‌ی شصت‌هفتادساله‌ات را سرِ کسانی شبیه به خودت؟ بگو «به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» اگر نویسنده‌ای، منتقدی، قلم‌به‌دستی، کسی هستی، قبلش «آدم» باش. بعدش هم آدم باش. منتقدِ کتاب و سینما و سیاست و کذا و کذا بودن که آدم‌بودن نیست. آدم‌بودن به چیزِ دیگری‌ست. به «رفتار» است، به «ادب» است، به «تواضع»ست. اصلاً تواضع می‌دانی چیست؟ دیده‌ای تا حالا؟ بلدی از رویش بنویسی؟ فکر کرده‌ای می‌‌شود متواضع هم بود؟

با کسی نیستم، با خودمم. هرکس فکر می‌کند شبیه است، می‌توانم با او هم باشم. لوسیم. خیلی لوس. آدم یک‌وجب باشد، ولی جنم داشته باشد، مرام و معرفت و تواضع بفهمد، آدم باشد. این چه بی‌اخلاقی‌ایست که نسلِ ما آلوده‌اش شده و حواسش نیست؟ هوشنگ گل‌مکانی کهنه‌سوارِ عرصه‌ی سینماست، والله ندیده‌ام ازش هیچ مشابهِ این ژست‌هایی که در این چندروزه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دیده و شنیده‌ و خوانده‌ام از این نومنتقدهای اغلب زیرِ سی‌سال را تابه‌حال.

یارو همه‌ی کلاس‌ها و کارگاه‌ها و کافه‌ها و دست‌بوسی‌ها و دم‌دیدن‌های ممکن و موجود را رفته، بعد یک کتابِ کم از صدصفحه‌ی مجموعه‌داستان را از طریقِ هم‌آن اساتیدِ کذا منتشر کرده و در بعضی از هم‌آن خانه‌ها و کافه‌ها تقدیر شده، بعد جوری قیافه می‌آید که انگار سلینجر و همینگوی و استاندال کفش‌جفت‌کنِ خانه‌اش بوده‌اند. چهارتا قطعه ترانه گفته، یکی-دو ترک آهنگ خوانده، دوتا تله‌فیلمِ کنداکتورپُرکن بازی کرده، جوری چشم و ابرو می‌آید برای ملّت که انگار خواننده و بیننده و شنونده‌ی کارش کسانِ دیگری از کهکشان‌های دیگرند. پرویزِ پرستویی هم که باشی، سرِ سفره‌ی تماشا و تشویقِ هم‌این مردم مرزوقی و زیرِ منّتِ لطفِ هم‌این آدم‌هایی، چه برسد که تو مهدی سلوکی هم نیستی که لااقل ادّعا نمی‌کند براد پیت است و منّتی سرِ مردم نمی‌گذارد.

هوا برمان داشته آقا. وگرنه هم‌آن گِلِ بدبو و آبِ پستی هستیم که بوده‌ایم، هم‌آن نق‌نقوی ضعیفِ بی‌زبانِ کهنه‌پوشی که بادِ گلویش را هم نمی‌توانست خودش بزند. والّا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سمندِ زرد
راه می‌دهم به نفرِ بعدی‌ام که زودتر از من سوار شود. علّتِ ریایی‌اش خانمی‌ست که منتهی‌إلیهِ سمتِ چپِ صندلیِ عقب نشسته‌ است و علّتِ استکباری‌اش فرار از وسط قرارگرفتنم با این لِنگ‌های دراز! راننده دنده‌‌ را چاق می‌کند و راه می‌افتیم. خانمِ صندلیِ عقب از آقای راننده خواهش می‌کند پیچِ صدای رادیو را بگرداند و زیادش کند. زنِ سبدبه‌بغلِ صندلیِ جلو نگاهی به دستِ راننده و پیچِ رادیو می‌اندازد و بعد خیره می‌شود به جلو. خسته به نظر می‌رسد، هم خودش، هم لباس‌هایش و هم خیره‌شدنش به جلو.
مَردِ کناری‌ام کیفش را می‌جورد و ام.پی.تری. را در می‌آورد. یادِ «محسن‌حسامِ مظاهری» می‌افتم و فکر می‌کنم شاید خبرنگار باشد و می‌خواهد صدای‌مان را ضبط کند. تکانی به خودم می‌دهم و آماده‌ی نطق می‌شوم برای تاکسی‌نوشتِ بالقوّه‌ی مردِ کناری که درِ جاباتری را می‌دهد بالا، خالی‌ست. باز کیفش را می‌جورد و این‌بار یکی-دو باتریِ تری‌اِیِ غیرِریشارژبل را می‌یابد و بعد زیرِلب چیزی می‌گوید که مفهوم نیست. عادت ندارم در تاکسی با کسی هم‌کلام شوم، ولی موهای زرد و سرووضعِ نه‌چندان متعارفِ مرد قلقلکم می‌دهد و با لحنِ آدمی که مخاطبِ حرفی بوده و آن را نشنیده است، می‌پرسم: «چی شده؟!» می‌گوید: «هندزفریمو پیدا نکردم؛ بی‌خیهال.» (ام‌پی‌تری را می‌سُراند در جیبِ کیف. از "بیخیهالش" و رنگِ موهایش حدس می‌زنم ارمنی باشد.)
حواسم می‌رود به رادیو. خانم‌دکترِ مذهبی‌ای که استثنائاً «فرهمندپور» نیست، دارد با اعتمادبه‌نفس و لحنِ «این‌کاره‌ای» در موردِ اشتغالِ زنان و تغییرِ نگرش‌های دختران و نسبتِ منطقی‌ترِ خانم‌های نسلِ جوانِ امروز با مقوله‌ی اشتغال و ایجادِ تعادل بینِ وظیفه‌ی مادری و اشتغال و تحصیلاتِ تکمیلی و... صحبت می‌کند. لحظه‌ای فکر می‌کنم به این‌که خانمِ صندلیِ پُشتی با ظاهرِ نه‌چندان‌سفتش احتمالاً موضعِ مخالف دارد نسبت به صحبت‌های خانم‌دکتر و بعد نهیبی به خودم می‌زنم و حواسم را می‌دهم به صحبت‌ها. مجری خوب دارد شبهاتِ ممکنِ بحث را مطرح می‌کند و یک حالتِ چالشیِ خوبی گرفته گفت‌وگو. خانم‌دکتر وسطِ صحبت‌هایش به مجری می‌گوید: «می‌تونم از شما سؤالی بپرسم؟». مجری که انگار در موضعی مخالفِ او قرار دارد می‌گوید: «می‌تونم جواب ندم؟». خانم‌دکتر با لحنِ تیزی جواب می‌دهد: «ببخشید، ولی فکر می‌کنم پرسیدنِ سؤالِ بی‌جواب احمقانه باشه!». در دل غُری می‌زنم و می‌گویم آبِ‌رو نمی‌گذارند... مجری فضا را آرام می‌کند و می‌گوید: «اگر جوابش رو بدونم، جواب می‌دم، بفرمایید».
خانمِ صندلیِ جلویی هنوز چشم‌دوخته‌ی روبه‌روست. خانم‌دکتر دارد پرت می‌گوید. صدا برایم ضعیف می‌شود. کرایه‌ها را می‌دهیم. موقعِ پیاده‌شدن در را برای نفرِ بعدی نگه می‌دارم. خانمِ صندلیِ عقب بعد از او بی‌هوا خیز برمی‌دارد سمتِ در و نزدیک است که در با شتاب به صورتش بخورد که ارمنی و من می‌پریم سمتِ در و ارمنی در را برایش نگه می‌دارد و عذرخواهی می‌کند. خانمِ صندلیِ جلویی دور می‌شود. کوله را محکم می‌کنم و می‌روم سمتی.

پرایدِ زرد
خانمی دارد با راننده‌های خطّیِ ایست‌گاه صحبت می‌کند، انگار که مسافرِ خطِّ دیگری باشد. درِ جلو را باز می‌کنم و جاگیر می‌شوم روی صندلی. یکی-دو مرد هم بعد از من عقب می‌نشینند. هم‌آن خانم می‌آید کنارِ پنجره‌ام و می‌گوید: «می‌شه شما عقب بشینید؟». «بله»ای می‌گویم و سریع می‌روم پُشت. راننده اعصاب ندارد انگار. یک‌جا اوّل‌های راه مسیرش را سرِ دوراهی عوض می‌کند به سمتِ فرعی و از کوچه‌پس‌کوچه می‌رود. جای باندهای ماشین خالی‌ست و از صندوقِ عقب صدای تلق‌تولوق می‌آید. عصبی و هیجانی راننده‌گی می‌کند و شاید اعتیاد هم داشته باشد. آن‌قدر فرعی می‌رود که احساس می‌کنم دیگر شرق و غرب را گم کرده‌ام. عطرمشهدیِ تُندِ مردِ بغلی می‌خورد به دماغم. قیافه‌ی بربر دارد، افغانی یا مشهدیِ غلیظ باشد شاید. لحظه‌ای از این‌که بی‌مکث جایم را با آن خانم عوض کردم احساسِ رضایت می‌کنم. بعد به خودم نهیب می‌زنم: «نژادپرستِ ظاهربینِ پَست!». از خودم بدم می‌آید. راننده قاتی‌ست. چپ و راستش را گم کرده، سبقت و ترمز و لایی و راننده‌گیِ افتضاح. خودم را می‌گذارم جای آن خانم. فضا جورِ ناخوش‌آیندی مردانه‌ست. اگر بودم، سوار نمی‌شدم. در مکثِ پشتِ یک چراغ، راننده‌ی جوانی از سمتِ راست شاکی می‌شود و از پنجره‌ی سمتِ زن به راننده‌ی ما می‌گوید: «چته؟ حالت خوب نیست؟ چه‌را این‌جوری راننده‌گی می‌کنی؟». راننده اوّل خودش را به نشنیدن می‌زند، بعد با لحنِ قهوه‌خانه‌ایِ نامفهومی آهنگِ چندفحش را با دهنش درمی‌آورد. از آن‌ها «زززن باااااته، بروووو باززی‌تو کن» را می‌فهمم. عوضِ خانمِ صندلیِ جلو سختم می‌شود. نگرانم یک‌وقت حرفِ ناجوری زده شود که نشود جمعش کرد وسطِ مسیری. چراغ به دادمان می‌رسد و پسر پوزخندی می‌زند و می‌رویم. بعد از پیاده‌شدن، سه‌نفرِ عقبی هم‌زمان غُری می‌زنیم و نفرِ سمتِ چپی به خانمِ جلویی می‌گوید: «خانم کاش سوارِ این ماشین نمی‌شدید، سوار نشید وقتی راننده‌ متعادل به نظر نمی‌رسه.». من و بغلی تأیید می‌کنیم و زن می‌گوید: «نمی‌دونستم، نباید سوار می‌شدم.»

پژوی نقره‌ایِ شیشه‌دودی
از بس خم شدم و مقصد را گفتم و با حرکتِ سر «نه» شنیدم، باورم نمی‌شود تأییدِ راننده را. در را که باز می‌کنم محضِ محکم‌کاری مقصد را دوباره به صورتِ کامل می‌گویم که یک‌وقت مثلِ آن‌دفعه سر از بزرگ‌راهِ بیرونِ شهر درنیاورم. تمیزیِ ماشین و سرولباسِ راننده حالم را خوش می‌کند. ماشینش به مسافرکِش نمی‌ماند. شیشه‌ها دودی‌ست و داش‌بوردش یک‌ذرّه غبار هم ندارد. حتّا اگر دقیق شوی ردِّ دستمالی که ساعتی پیش رویش کشیده شده را هم می‌شود دید. شرف‌الشّمسِ دستِ راننده عیشم را تکمیل می‌کند. حس می‌کنم ماشینِ خوبی سوار شده‌ام. یکی-دو ترمز می‌زند امّا کسی از آدم‌های کنارِ خیابان هم‌مسیرِ ما نیست انگار. محضِ این‌که حرفی زده باشم به راننده می‌گویم: «فکر نمی‌کنن تاکسی باشید. شیشه‌هاتون دودیه. من عجله ندارم، مسافر بگیرید.» حرفم باعث می‌شود شیشه‌ی سمتِ مرا کمی پایین بدهد. بعد از گفتنِ جمله‌ی فکرنشده‌ام، سنگینیِ حضور و نگاهِ کسی را روی گردنم حس می‌کنم. لحظه‌ای برمی‌گردم عقب و می‌بینم خانمی پشتِ سرم نشسته و از حرفم خیط می‌شوم. مسافرِ دیگری گیرِ راننده نمی‌آید و می‌رویم. در راه دختری را سوار و پیاده می‌کند و بعد هم دو مرد را. خانمِ صندلیِ پُشتی که پیاده می‌شود پیچِ ضبط را می‌گرداند و یکی-دو تِرَک عقب و جلو می‌کند و روی یک آهنگِ شاد صدا را بلند می‌کند. نگاهم می‌افتد روی انگشترش. یکی از مردها را پیاده می‌کند. از آهنگی که پخش می‌شود خوشم می‌آید: «داری دل می‌زنی، دل می‌کَنی تو کم‌کم/ من بهت حق می‌دم، من حالتو می‌فهمم». روی نمایش‌گرِ ضبط نوشته: «Morteza». یکی-دو مصرع از ترانه و «مرتضی» و «دانلود» را در گوشی‌ درفت می‌کنم که از دستش ندهم. نمی‌دانم راننده چه می‌گوید که سرِ حرف را باز می‌کنم و از تمیزیِ ماشینش و سلیقه حرف می‌زنیم و سالِ تولیدِ ماشین و آخرهای مسیر قشنگیِ آهنگ را به رویش می‌آورم و صدا را کمی بلند می‌کند و می‌"پرسم: «کیه؟». کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «فک کنم مرتضی سرمدی باشه، آره، خوب می‌خونه.». چندروزِ بعد حینِ وارسیِ گوشی، چشمم به پیش‌نویسِ مذکور می‌افتد و گوگل می‌کنم و آلبومِ ««یکی هستِ» «مرتضی پاشایی» را داون‌لود می‌کنم. راضی‌ام خیلی و خوشم می‌آید از حسّ و حال و موسیقی و نوعِ خواندنش. روی ملودی خواندنش یادِ «یرّاحی» می‌اندازدم و صدا و نوعِ خواندنش یادِ «یگانه». با این تفاوت که خیلی به‌تر است از یگانه. خصوصاً مضامینِ ترانه‌هایش. سه‌تا از آهنگ‌هایش را الآن بیش‌تر از بیست‌بار است که دارم ریپیت می‌کنم. بهانه‌ای می‌شود برای به‌یادماندنِ راننده‌ی خوش‌سلیقه‌ی شرف‌الشّمس‌به‌دستی که در حضورِ خانم‌ها صدای پخشش را بلند نمی‌کرد.

 

نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من عاشقِ مغازه‌داری‌ام. عاشقِ فروشنده‌گی. عاشقِ فروشِ چیزهای خوردنی و مصرفی. خواروبار، شیرینی، آجیل‌، سوپرمارکت‌داری و شبیه به این. از بچّه‌گی که صبح‌های زود در راهِ مدرسه از جلوی عمده‌فروشی‌های خواروبار رد می‌شدم و بوی بیسکوییت و کیک و دست‌مال‌کاغذی و صابون و شکلات و همه‌ی چیزهای خوردنیِ خوش‌مزّه و غیرِخوردنیِ رنگ‌رنگ به دماغم می‌زد، عاشقِ مغازه‌داری بودم. یکی از فانتزی‌های همیشه‌ی من شاگردمغازه‌گی بوده و هست و خواهد بود. این‌که شاگردِ یک خواروبارفروشی یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم. دمِ عید باشد، مغازه‌ شلوغ شود، آدم‌ها غُل بخورند و بلولند و صدا به صدا نرسد. حاجیِ صاحبِ مغازه نشسته باشد آن بالا و کارها را سپرده باشد به ما شاگردها. من مسئولِ کشش باشم و یکی دیگر صندوق و آن دیگری بسته‌بندی و وه که چه صفایی دارد آن شلوغی و برو و بیا.

این‌که چه شد بعد از این‌همه سال ویرم گرفت درباره‌ی این حسرتِ همیشه‌ام بنویسم، شاید برگردد به خواندنِ داستانِ «عدلِ پدر و پسرِ» عبّاسِ معروفی از کتابِ «دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر». فضای داستان این آرزو را در دلِ من زنده کرد و بارِ دیگر یادم آورد که چه‌قدر دوست داشته و دارم که شاگردِ مغازه‌ی خواروبار یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم.

نکته‌ی خنده‌دارش این‌جاست که من اساساً هیچ ربطی به فروشنده‌گی ندارم. یعنی ذرّه‌بین که بگیری روی ذاتم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر حساب‌گری و آدمِ دودوتا چهارتا بودن و خرجِ متناسب با دخل داشتن و خرید و فروش و مثلهم به چشمت نخواهد خورد. نه من، که پدرم و پدرِ پدرم و احتمالاً پدرِ پدرِ پدرم هم اهلش نبوده‌اند. (به قولِ فاضل: پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند | من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم!) ولی خب آرزوست دیگر، کاری به واقع و شجره‌نامه و جنم و ماسبق ندارد. به قولِ مادربزرگ: «این کار، کارِ عشقه، ربطی به عقل نداره» (حالا شاید هم ورژنِ اصلی‌اش «ربطی به دین نداره» بوده باشد که توفیری نمی‌کند و من هم‌آن عقل را مُراد می‌کنم که بیش‌تر به کارم بیاید.)

من حتّا آن‌قدر اهلِ حساب و کتاب نیستم که وقتی کتابِ «بخور و نمیرِ» استر را خواندم، هم‌این‌جور هم‌ذات‌پنداری در من ایجاد می‌شد. (بخور و نمیر یا دست‌به‌دهان کتابِ اتوبیوگرافی‌مانندی‌ست که پل استر نوشته و در آن شکست‌های اقتصادی و شغلی‌اش در جوانی را شرح داده است.)

ولی خب، حقیقتِ امر این است که نه بخور و نمیرِ استر، نه دریارونده‌گانِ معروفی، هیچ‌کدام برآنم نداشتند که بیایم و پُستی بنویسم با این مضمون. چیزی که وسوسه‌ام کرد به نوشتنِ این پست، بیتی بود که از صائب خواندم و بدجوری به دلم نشست و حالم را خوش کرد. تصویر و تخیّلی که به تبعِ خواندنِ آن بیت برایم به وجود آمد، خیلی شیرین و لذیذ بود. دستانم را گره کردم زیرِ سرم و به سقفِ اتاقم چشم دوختم و خودم را در قامتِ یک مغازه‌دارِ متعهّدِ مردم‌دار تجسّم کردم و دلم خواست کاسبی باشم که همه به درستی می‌شناسندش و اهلِ زیروروکِشی نیست و جنسِ بد نمی‌دهد دستِ مردم. شرایطِ اقتصادیِ فعلی هم تسلیمِ دوز و کلک و غش نمی‌کندش و به هر سختی‌ای که شده سعی می‌کند رضایتِ مشتری را حفظ کند، تا رضایتِ خدا هم به تبعش جلب شود. صبح به صبح بسم‌الله‌گویان و بشّاش و سرزنده برود پشتِ دخل و جلوی مغازه را آبی بپاشد و لبِ تک‌و‌توک گل‌دان‌های مغازه‌‌اش را تر کند و پیچِ رادیو را بگرداند و جلوی مشتریِ اوّلش اقرار کند که دشتِ اوّل است و هم‌آن‌جا دعایی برای توسعه‌ی رزق به دل یا به زبانش براند و تا ٩ صبح لب‌خند از صورتش محو نشود و چشمش امانت‌دارِ نوامیسِ مردم باشد و با مردها گرم بگیرد و اگر مردی گرفته بود یا اخمی به ابرو داشت، حالی بپرسد و بخنداند و امین باشد و اهل و بامرام. اگر چندصباحی اوضاع جور بود و کارش رونقی و برکتی گرفت، با مردم غریبه نشود و رِندی نکند و اگر روزگار و شرایط بر وفقِ مُرادش پیش نرفت، رحم و انصاف و مروّت و صدق را کنار نگذارد و انسانیّتش را سرِ دست نگیرد و حراج نکند. دوست داشتم هم‌چه کاسبی باشم وقتی که خواندم: «هرچند تاجریم، فرومایه نیستیم | تا بر زیانِ خَلق گزینیم سودِ خویش».

راستی مگر جز این است که همه‌ی ما در هر کسوت و کاری که هستیم، به نوعی کاسبی می‌کنیم؟ چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم. می‌خریم و می‌فروشیم و متاعی هست میان‌مان و قولی و قراری. مگر جز این است که صبح‌به‌صبح کرکره‌ی دکانِ انسانیت‌مان را بالا می‌دهیم و می‌رویم پشتِ دخلِ رزق‌ و روزگار و مراودات‌‌مان باهم و به تبع‌اش ابتلائات‌مان آغاز می‌شوند؟

می‌شود جلوی مغازه‌ی شخصیّتِ اجتماعی‌مان آب بپاشیم و لبِ گل‌دان‌های مهربانی‌مان را تر کنیم و پیچِ رادیوی دل‌مان را بگردانیم و تنظیمش کنیم روی موجِ آسمان و لب‌خندِ گذشت و محبّت و اخلاق هدیه‌ی هم کنیم و امینِ نوامیسِ هم باشیم و منصف و مردم‌دار و اهلِ مروّت. می‌شود حینِ کارمندی و کارگری و استادی و راننده‌گی‌ و ریاست‌مان زیرورو نکِشیم و پای‌مردانه بر اصول و مرام‌های انسانی و الهی بمانیم و شرایط و مضائقِ اقتصادی به سجده‌ی بر مکر و دهاء و دغل واندارندمان و اعتقادمان این باشد که زنده‌گی دادوستدی‌ست هماره. دائم همه‌مان چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم و از هر دستی که بدهیم، از هم‌آن دست خواهیم گرفت. از دستی که بالای دست‌هاست.

بی‌شک اگر خودمان را عادت ندهیم به این‌که «گاهی به آسمان نگاه کنـ»١یم، قطعاً «دیگر آسمان را [هم] نخواهیم دید»٢. نه آسمان را که خدای صاحبِ ارض و سماء را هم نخواهیم دید. چه‌را که راهِ آسمان همیشه از زمینِ پیشِ پای‌مان می‌گذرد. از هم‌این امتحان‌های کوچک‌ و هرروزه‌ای که گرفتارشان هستیم. مغازه‌دار باشی یا مدیرِکل چه فرق؟ وقتی اهلِ صدق و انصاف و رحم و مروّت باشی، «شغل» می‌شود پلّه‌ای به سمتِ آسمان. می‌توانی اهلِ راستی و درستی باشی و به عزّتِ أعلی برسی، یا نادرستی کنی و به حضّتِ سفلی. شغلْ فرصتی‌ و محلّی‌ست برای خرج‌کردنِ انسانیّت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و عوضش آهن‌پاره‌ی سودِ حرام گرفت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و جنّت را خرید.

لازم نیست من جای تو بنشینم و تو جای من، لازم نیست ما جای آن مغازه‌دار بنشینیم و آن راننده و آن کاسب و مدیر و مسئول و رئیس و رئیس‌جمهور. هرکس در هرجایی که هست، من، تو، ما، همه‌مان در هر کار و شغل و کسوتی که قرار داریم، در هر شأنی از شئونِ اجتماع که هستیم، دائم در امتحانیم و ابتلاء. گاهی بد نیست عوضِ اعتراض به ناخوش‌انصافیِ هم، خوش‌انصافیِ خودمان را غبارروبی کنیم و گَردِ نشسته بر انسانیّتِ خودمان را بتکانیم. من لب‌خندی که سهم و وظیفه‌ی خودم هست را بزنم، اخمِ آن راننده هم إن‌شاءالله درست می‌شود. من نانِ سفره‌ی خودم را آلوده نکنم، نانِ سفره‌ی هم‌سایه‌ام هم إن‌شاءالله آلوده نخواهد بود. من تدریس خودم را خوب انجام بدهم، آن کارمندِ وزارتِ علوم و آن حراستی هم إن‌شاءالله کارشان را درست و خوب انجام خواهند داد. من پیچِ در و پنجره‌ی خانه‌های مردم را سفت ببندم، کفش‌شان را خوب واکس بزنم، میخم را کج نکوبم، إن‌شاءالله آن مکانیکِ ماشین هم حواسش به کارش خواهد بود و آن شاطر هم نانِ سوخته دستم نخواهد داد. من وقتِ مصاحبه، وقتِ پیاده‌کردنِ گفت‌وگو، پای هر کلیک و تیتر و درگ‌دراپ و کپی‌پیست‌ام خدا را و رضایتش را درنظر بگیرم، إن‌شاءالله آن پزشک هم به اندازه‌ی ویزیتش وقت خواهد گذاشت.

عجب خطابه‌ی شعاریِ پُرطمطراقِ بولدِ بی‌مزّه‌ای شد. به قولِ جلال: «رها کنم»...

١. «گاهی به آسمان نگاه کن» نامِ فیلمی‌ست از کمال تبریزی.
٢. «و دیگر آسمان را نخواهی دید» جمله‌ای‌ست که ترجیع‌بندوار در بیوتنِ رضا امیرخانی تکرار شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محمّدرضا نوجوان بود. ١۶سال بیش‌تر نداشت. مثلِ همه‌ی نوجوان‌های جنگ با دست‌کاریِ شناس‌نامه و اصرار و بسیجی‌گری رفته بود جبهه. نمی‌خواست جوانی‌اش را در بی‌خبری و مستیِ دوری از محبوب بگذراند. می‌خواست مرزوقِ غیرتش باشد و شد. شلمچه‌ی کربلای پنجِ بیست‌وسوّمِ دی‌ماهِ هزاروسیصدوشصت‌وپنج او را به آرزویش رساند.


سیاوش کاملِ مَردِ ٢٢ساله‌ای بود ورزش‌کار و جگردار. اهلِ کوه، اهلِ ایمان. فرمانده‌ی گروهانِ فجر و جانشینِ گردانِ حضرتِ علی‌اکبر (ع). دوست داشت مسلم صدایش کنند. عراقی‌ها اسمش را گذاشته بودند «مسلم‌سیاهِ سَرپُلی». سرش را می‌خواستند. محمّدرضا که رفت، او و ٢٣نفرِ دیگر از بچّه‌های گردان باهم عهد بستند که تا سرکوبِ متجاوز یا شهادتِ خود، دفاع از دین و میهن را فراموش نکنند. اکثرشان هم شهید شدند. سیاوش ١٨ فروردینِ ۶۶، در شرقِ بصره تسلیمِ اراده‌ی محبوب شد و برای همیشه مسلمِ شهیدِ کربلای هشت باقی ماند.


[مصاحبه‌ای کوتاه با شهید مسلم اسدی]+

خیلی عجیب است این معادله. عکس‌ها را که می‌بینی، صداها را که می‌شنوی، دست‌خط‌ها را که می‌خوانی و تاریخ را که ورق می‌زنی، گمان می‌کنی یک چنین فرماندهی باید حداقل ٣۵سال را داشته باشد. آخر نقلِ پروژه‌ی دانش‌جویی و کارِ فرهنگی که نیست. صحبتِ تانک و آر.پی.جی. و تک و پاتک و تیر و خون و خاک‌ریز و جنگ است. اگر نتوانی کارت را درست انجام بدهی، اوّل از همه با جان و خونِ خودت بازی کرده‌ای و بعد این‌که بخشی از سرنوشتِ یک کشور به صورتِ خیلی مستقیمی دستِ عملِ توست. این‌ها شوخی‌بردار نیست. نمی‌شود ٢٢ساله‌گی‌ات را پشتِ بی‌سیم و روی نقشه و زیرِ آتشِ دشمن محک بزنی. نمی‌شود نتوانی، باید بتوانی، باید بشود، باید بلد باشی و بجنگی و پیروز شوی. جنگ یعنی این. خیلی عجیب است این معادله. هرجور که نگاه می‌کنم، هرطور که حساب می‌کنم، آن‌چه اتّفاق افتاد، آن‌چه مسلم‌ها و محمّدرضاها کردند، هیچ‌جور با شناس‌نامه‌های‌شان جور نیست. از آن شناس‌نامه‌های بی‌خطّ و خش و خاک و تاخورده‌گی، از آن سالِ تولّدهای نزدیک به سالِ شهادت، از آن ریش و سبیل‌های تُنُک و پوست‌های چین‌نیفتاده‌، اصلاً انتظارِ آن رشادت‌ها و بزرگی‌ها را نمی‌شد داشت.


محمّدرضا که شهید شد، از مسلم خواستند چیزی قلمی کند و سکوت و بغضِ فروخورده‌اش را که اقتضاءِ فرماندهی بود، بشکند. با اکراه پذیرفت و این سطور را نوشت:

«از من خواستند که بنویسم. نمی‌دانم چه باید بنویسم. تصمیم گرفتم هرچه دلم از خدا می‌خواهد به‌رویِ کاغذ بیاورم.

خدایا، شهادت را نمی‌توان با جبهه‌آمدن به دست آورد، بل‌که با اخلاصِ در عمل به دست می‌آید. از تو اخلاصِ در عمل -بدونِ ریا، کبر، غرور، کینه، حسد و هرچه که مرا از تو دور می‌کند- می‌خواهم.

خدایا تو را به قلبِ پاک و خالصِ این عزیزان، قلبِ مرا به نورِ ایمان روشن کن و شهادت را نصیبم کن.»

محمّدرضا و مسلمِ اسدیِ‌رازی، دوشهیدِ خانواده‌ی اسدی‌اند که به فاصله‌ی کمی از هم به شهادت رسیدند. مُشتی نمونه‌ی خروار، البته با قواره‌های آن‌روز. من و ما، نسلی که سرما و گرمای چندانی نچشیده‌ایم هنوز، تا قیامِ قیامت زیرِ دِینِ خونِ این بچّه‌هاییم. ما مسئولِ آرزوها و امیالی هستیم که نسلِ مسلم و محمّدرضا چشم بستند به روی‌شان در راهِ هدفی بزرگ‌تر. آن‌ها انتخاب کردند راهِ «سخت» را در پیش بگیرند، بی‌هیچ چشم‌داشت و آرزو و مُزدی. هرچند که «شهید» با خدای خودش می‌آمیزد و خریدارش خداست، امّا صادقانه‌اش این است که این انتخاب، ابداً انتخابِ آسانی نبوده و نیست. آن هم برای یک تازه‌جوان. برای یک کسی که در اوجِ آرزومندی و توانایی و رؤیابافی قرار دارد. ما بی‌شک مسئولیم و مدیون. تا انتهای عمرمان...

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک مدیر یا مسئولِ استانی (دقّت نکردم کدام استان) در مصاحبه با خبرنگارِ اخبار، این جمله را به زبان آورد: «بعد از سفرِ پُر خیر و برکتِ مقامِ معظّمِ ره‌بری به استان...». سؤال این است که «خیر» و «برکت» در گفتمانِ «دین»ی که توی مسئولِ پفیوز دین‌دارش هستی، آیا یک امرِ بشری‌ست یا إلهی و فرابشری؟ پُرواضح است که توجّه‌ِ بودجه‌ای و مسئولینی به استانِ مذکور، بعد از سفرِ ره‌برِ کشور به آن‌جا بیش‌تر شده است. امّا آیا این یعنی «خیر و برکت»؟

خیر و برکت این‌قدر کوچک و حقیر شده‌اند یا توی مسئولِ پفیوز از ره‌برت یک فرابشر ساخته‌ای که خیر و برکت را متوقّفِ بر سفرِ او می‌بینی یا این‌که تملّق و چاپ‌لوسی و پفیوزی آن‌قدر ارزش شده در جامعه که توی پفیوز و حقیر و امثالِ تو مسئول و مدیرِ این مملکت شده‌ یا می‌شوند؟

دِ آخه لامصّبا حکومتِ «جور» و «ظلم» هم برای بقاء، به «عقل» و «عقلانیت» و کاربلدی و شایسته‌سالاری و واقع‌گرایی و تدبّر و مثلِ این محتاج است؛ شما با چه فرضی این کم‌ازآدم‌ها را مسئولِ این‌جا و آن‌جا می‌کنید؟

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سرود(ه‌ی) زیر کاری‌ست مؤثِّر، شنیدنی و البته مناقشه‌برانگیز از آقای خاصِّ قاریانِ قرآنِ کریمِ جهان «شیخ‌مشاری‌ بن‌راشدغریب محمّدبن رشیدالعفاسی» (معروف به مشاری‌العفاسی) که در سالِ ۲۰۱۲ در قالبِ آلبومِ «تراحِمی یاقلوب» منتشر شده است. مشهورِ آن‌چه که از گوگل و یوتیوب و نظیرهم دست‌گیرِ آدم می‌شود این است که این قاری و شیخِ خوش‌قریحه‌ی کویتی چیزی خوانده در حمایتِ مردمِ سوریه علیهِ دولتِ آن. عمده‌ی مونتاژها و فتوکلیپ‌هایی که روی آن انجام شده و برای آن ساخته شده هم با این مضمون هم‌راه است.

آشناییِ من با شیخ‌مشاری‌ به سالِ ۸۵ برمی‌گردد. دوستِ طلبه‌ام آقامهدی افضلی (که هرکجا هست خداوند سلامتش بدارد) طی اعتکافِ چندماهه‌اش در مکّه و کنارِ خانه‌ی خدا، دریافته بود که برخی از جوانانِ عربستانی در ماشین‌های مدل‌بالای‌شان عوضِ نانسی و حیفا و نوال و پاسکال، نوارِ قرائتِ شیخ‌مشاری را گوش می‌دهند گاه‌گاه. او هم نوارِ قرائتِ سوره‌ی «مائده» را برداشته بود و با خودش آورده بود ایران برای من. نوارِ سبزرنگی بود. برای مثلِ منی که قرائتِ قرآن را هیچ‌وقت حرفه‌ای دنبال نکرده بودم و واژه‌ی «ترتیل» در گوشم ممزوج شده بود با صدای آقای پرهیزگار، یک اغتنام و خوش‌مزّه‌گیِ ویژه‌ای داشت آن کاست و آن صوت و آهنگ و لحن.

آن‌روزها آن‌قدر آن نوار را گوش کرده بودم که سوره‌ی مائده را با همه‌ی مکث‌های مشاری حفظ شده بودم و گاهی با هم‌آن یک سوره جلوی رفقا و در محافلِ مسجدی‌مان پُزِ ترتیل‌خوانیِ شیک هم می‌دادم. جوانی بود و هزارجهل! علی‌أیّ‌حال شیخ‌مهدی ازم خواست کاست را کانورت کنم برایش به ام‌پی‌تری و بعدْ این مقدّمه‌ای شد برای این‌که آلبوم‌های أناشیدِ مشاری را هم پیدا کنیم و خلاصه رسیده بودیم به جایی که یک استودیوی خانه‌گی ساخته‌ بودیم و با شیخ‌مهدی کاور می‌کردیم أناشیدِ العفاسی و بعدتر دعاهای آقای فرهمندِ‌آزاد را و بعدترترش زده بودیم به کارِ تألیفی و... خلاصه دورانِ خوبی بود. این‌ها را نوشتم که بگویم از آن‌روز تا به حال آلوده‌ی مشاری‌ام یا مثبت‌تر اگر بخواهم بگویم فنِ او هستم و چه‌قدر که این‌جا و آن‌جا تبلیغش را نکرده‌ام و این‌روزها که دیگر هر تبلیغِ دوزاریِ تله‌ویزیون و رادیو هم گوشه‌ای از یک نشید و دعا و مناجاتش را کراپ کرده و چسبانده به آرم یا فراخوانِ مسابقه، چه‌قدر که حسِّ عاشق‌های معشوق‌ازدست‌داده را ندارم!

سرِ نوشتنِ «این جنگ واقعیّت دارد!» کامنت‌هایی داشتم از بعضی رفقا که اسد فلان است و بهمان و نمی‌شود و نباید از این سوریه مقابلِ تحوّل و انقلاب دفاع کرد. جواب دادم که من از حکومتِ سوریه یا اسد دفاع نمی‌کنم، بل‌که از سوریه (همه‌اش/ مردمش) دفاع می‌کنم. رفرنس می‌دادم به عراق و افغانستان و این‌که سوریه نباید عراقِ بعدی باشد و این‌که به گمانِ من وضعیّتِ فعلی -هرچه که هست- به‌تر است از وضعیّتی که امریکا و انگلیس و اسرائیل و ترکیه نقشه‌اش را کشیده‌اند. در نهایت هم بحث جدلی‌الطّرفینی می‌شد و نه آن‌ها زیرِ بارِ این‌که اگر سوریه سقوط کند عراقِ بعدی‌ست می‌رفتند و نه من می‌پذیرفتم این را که امریکا وضعِ مردمِ عراق و افغانستان را به‌تر کرده. آخر آزادی‌ای که عوضش امنیّتِ آدم گرفته شود که آزادی نیست؛ صدرحمت به اسارتِ امن!

روی مضمونِ این شعر و سابقه‌ی مشاری که دقیق می‌شوم، می‌بینم علی‌رغمِ برداشت‌های آزادی که در اینترنت از آن شده، مشاری آن را برای «ارتشِ آزادِ سوریه» نخوانده است. بل‌که آن را برای مردمِ بی‌سلاح و امنیّت‌ازدست‌داده‌ی سوریه خوانده که از شرق و غرب دشمنانی دندان تیز کرده‌اند برای‌شان. اگر کسی توانست اثبات کند که ارتشِ آزادِ سوریه مبارزه‌ی بی‌سلاح می‌کند، آن‌وقت من هم می‌پذیرم که این شعر علیهِ مواضعِ کسی مثلِ من است و هم‌سویی دارد با مثلاً آن دوستم که نظری متفاوت دارد با من. مشاری در بحبوحه‌ی جنگِ ۳۳روزه برای لبنان و غزّه کار خوانده بود. حسابش را بکنید یک شیخِ سُنّیِ پیش‌نمازِ کویتیِ پُرطرف‌دار در کشورهای عربی (خاصّه عربستان) که برای خودش شبکه‌ای تله‌ویزیونی دارد و وُدافون اسپانسرِ آلبوم‌هایش است، می‌آید در جنگِ بچّه‌شیعه‌های حزب‌الله با اسرائیل، «اللهمّ أصلح أحوال إخوانناالمنکوبین فی فلسطینِ و لبنان» می‌خواند و قنوت می‌گیرد به «أبدل خوفهم امنا، واکفهم بما شئت»! نه این‌که بخواهم بگویم در دعای یک مسلمان در حقِ مسلمانانی دیگر مقابلِ دشمنی از لون و جبهه و دینی دیگر اعجابی باشد، نه، اعجاب این‌جاست که او محافظه‌کاری را کنار می‌گذارد و پیهِ از دست دادنِ آن طرف‌دارانش که از گروه‌های تُندِ هم‌مذهبش هستند را به تن‌اش می‌مالد و به وظیفه‌ی دینی‌اش عمل می‌کند. یادم هست در بعضی از ادعیه‌ی مشاری ردِّپای فرازهایی از صحیفه‌ی حضرتِ سجّاد (ع) را هم پیدا کرده بودیم و یکی از گزاره‌های‌مان آن‌روزها این بود که شاید شیعه باشد و تقیّه می‌کند. امروز امّا می‌فهمم که او صِرفاً یک مسلمانِ کاردرست و شجاع است. یک سُنّیِ واقعی. یک شیخِ باتقوا. به‌ نظرِ من مشاری این کار را هم با هم‌آن نگاهِ سابق و قدیم‌اش خوانده.

در نزاعِ اسد و غربِ صهیونی، هرچند و هرمقدار هم که اسد در مردم‌سالاری کم گذاشته باشد و ظلم‌هایی کرده باشد در حقِّ مردمش، این «مردم» هستند که فدا می‌شوند و آواره و کشته و زخمی. ارتشِ آزاد پول و ویزاهایش را می‌گیرد و با سلاحِ خارجی شارژ می‌شود و کشته‌ای هم اگر بدهد، لااقل در جنگِ خودخواسته داده است. از آن‌طرف سرباز و ارتشیِ سوریه هم که کشته می‌شوند، در حینِ انجامِ وظیفه بوده و إن‌شاءالله که اجرِ شهید را دارند و قهرمانِ ملّی‌‌اند. امّا مردم، خصوصاً اقشارِ ضعیف‌تر، بی‌هیچ تقصیر و گناهی دارند فدا می‌شوند. فدای از نظرِ من قطعاً استکبار و جهان‌خواری و نقشه‌های شومِ غربِ صهیونی و متّحدینش در منطقه. «أبکی علی شام» را تقدیم می‌کنم به مظلومانِ بی‌سلاح و سبوعیّتِ سوری، به آن‌ها که در آتشِ طمعِ برخی از هم‌پرچمان‌شان دارند می‌سوزند. 

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

أبکی علی شام(الهوی)

کلمات: عبدالحسن طباطبائی
ألحان: مشاری‌العفاسی
توزیع: کریم شریف
آلبوم: تراحمی یاقلوب

أبکی على شام‌ِالهَوى بِعُیونِ مظلومٍ مُناضل
[اشک می‏ریزم بر شام ( یا سوریه‌ای) که دست‌خوش هوس‏ها گشته، با چشمانِ مظلومی که برای آزادی مبارزه می‏کند]

و أذوبُ فی ساحاتها بین‌المساجدِ والمنازل
[و در میانِ مساجد و خانه‏های شهر ذوب می‏گردم]

رَبّاهُ سَلِّم أهلَها وَاحمِ‌المَخارِجَ والمداخل
[خداوندا مردمانش را سلامت دار، (مسافرانِ) رفته و آمده را حفظ کن]

واحفَظ بلادَالمسلمینَ عن‌الیمائنِ والشَّمائل
[سرزمینِ مسلمانان را از شرق و غرب ایمن بدار]

مستضعفینَ فَمَن لَهُم یا ربِّ غیرُکَ فی‌النَّوازِل
[(این) مستضعفانی که در گذرِ حوادث جز تو کسی را ندارند]

مستمسکینَ بدینهم و دِمائُهُم عِطرُالجَنادل
[به دین‏شان پای‌بندند و سنگ‌فرش‏ها به خون‏شان عطرآگین است]

رَفَعُواالأکُفَّ تضَّرَعُوا عندالشدائدِ والزَّلازل
[در سختی و بلا دست‏های‌شان را بلند کردند و به درگاهت زاری کردند]

یا ربِّ صُن أعراضَهُم و نفوسَهُم مِن کُلِّ قاتل
[خدواندا تن‏ها و جان‏های‌شان را از هر قاتلی مصون بدار]

وَقَفُوا دُرُوعاً حُرَّةً دون‌َالبنادقِ والقنابل
[بی تیر و تفنگ جوان‌مردانه چون سپر ایستادند]

نامت عیونُ صغارِهِم واستیقَظَت نارُالمَعاول
[چشمانِ کودکان‏شان به خواب رفت و آتش تیشه‏ها برپا شد]

لاعاشَ قاتِلُهُم ولادامت له یوماً انامل
[زنده نباشد قاتل‏شان و کوتاه باد دست دشمنان(شان)]

و علیهِ أصبحَ حَوبةً دمعُ‌الثَّکالى والأرامل
[آهِ داغ‏دیده‏ها و اشکِ بیوه‏ها دامن‏گیر شده]

للهِ ربِّ‌المشتکى ربِّ‌الأواخرِ والأوائل
[شکایت پیشِ خدا می‏بریم، او که صاحبِ هر آغاز و پایانی‏ست]

واللهُ فوق‌َالمعتدی فوق‌َالأسِنَّةِ والسَّلاسل
[مسلّطِ بر متجاوزان است و نیرومندتر از هر تیغ و زنجیری]

و غداً یکونُ لِأُمّتی صَرحٌ تُزَیِّنُه‌ُالمشاعل
[و فردا برادران من در قصرهایی آراسته و نورانی خواهند بود]

و غداً إذا‌الحقّ‌ُاعْتَلى حتماً سیَزهقُ کلُّ باطل
[و آن‌روز که پرچمِ حق بالا برود، باطل را (به‌طورِ) حتم نابود می‌کند]

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه مبارزِ سیاسی، نه فعّالِ مدنی، نه داغ‌دیده و نه مال‌باخته به دولت و نظام. نه پیر است که انگِ نا و کهنه‌گی بخورد به افکارش، نه نوخط و بچّه‌سال که بگویی هنوز سردی و گرمی نچشیده است و تجربه‌ای ندارد. با همه‌ی سی‌وچندساله‌گی‌اش نشسته و از این‌که مطمئن است ایران با همه‌ی گروه‌های تروریستی در جهان مشارکت و معاونت دارد می‌گوید و این‌که هرجا را که امریکا لشکر کشیده آن‌جا امنیّت برقرار شده. آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مسئله‌ی «نقد» (یا نقدکردن) را شبیه می‌دانم به مسائلِ مکاسبِ مکروهه در اسلام؛ از این جهت که معامله‌ی موردِ شُبهه است و چندان علمی به حلیّت یا حرمتش وجود ندارد. منِ ناقد نمی‌دانم این نقدم چه نتیجه‌ای یا تأثیری خواهد داشت و باعثِ چه چیزهایی ممکن است بشود یا نشود. پس موردِ شبهه است و مکروه. امّا از طرفی جهانِ بی‌نقد، جهانِ بی‌منتقد، جهانِ بی‌ممیّزِ سره از ناسره و نیک از بد، چه فایده و ارج و ارزشی خواهد داشت؟ چنین جهانی یک جهانِ بی‌روح، بی‌پیش‌رفت و بی‌هرگونه‌به‌ترشدنی خواهد بود.

وقتی نقد می‌کنیم، باید بتوانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و نقاطِ قوّت و ضعف را باهم و در کنارِ هم ببینیم و بگوییم. نقد مثلِ چراغ‌‌انداختن به زوایای مختلفِ یک چاردیواری‌ِ تاریک یا ذرّه‌بین‌گرفتن روی سطوحِ مختلف و موجودِ یک شیء است. ذرّه‌بین یا چراغ صِرفاً آن‌چه هست را نشان می‌دهند؛ عوارض را، فرورفته‌گی‌ها و برآمده‌گی‌ها را، روشنی‌ها یا کِدِری‌ها. این‌گونه است که نقد درمی‌آید. البته این نقد به معنای خیلی عامّش است. نقدِ یک «اثر» کمی‌ متفاوت است با ذرّه‌بین‌گیریِ صِرفْ روی یک شیء یا چراغ‌انداختنِ معمولی به زوایای یک چاردیواریِ تاریک. ناقدِ «اثر» باید بتواند از اصول و ساختارها و قواعدِ حاکم بر جهانِ آن «گونه»‌ آگاهی داشته باشد. باید بفهمد آن ژانر یا آن حیطه را. باید زبانِ رایجِ متکلّمینِ کشوری که قرار است لشکرِ نقدش را به آن گسیل بدارد، به خوبی بفهمد و بشناسد. جز از این سو، یک ناقدْ باید هنرِ بیانِ مبتنی بر «عدل» هم داشته باشد. یعنی باید بتواند هر واژه و جمله و معنا و منظوری را در جای مقرّر و مناسبِ خودش به‌کار ببرد و بیان کند. یک ناقدِ خوب حتماً باید به تأثیرِ نقدش روی خواننده‌ یا شنونده‌ی نقد بیاندیشد. البته این به تأثیر و نتیجهْ اندیشیدن نه‌یعنی دست‌به‌عصا و محافظه‌کارانه نقدکردن؛ بل‌که یعنی جوری نقد نکنیم که اصلِ حرف‌مان (که شاید نقدِ واردی هم باشد)، شهیدِ تیر و ترکشِ یک آتشِ کاذب و گریخته از لوله‌ی تفنگِ سربازِ ناشیِ سپاهِ نقدمان بشود. ناقد نباید خواننده را با نقدش واردِ یک منازعه‌ی ذهنیِ کاذب و بی‌لازم بکند، بل‌که باید با او واردِ یک گفتمانِ اقناعیِ مبتنی بر بیانِ حقایق بشود و صواب‌تر است حتّا اگر بتواند گاهی امتیازهای کوچکی هم بدهد تا بتواند تصرّف و پیش‌رویِ بیش‌تری در ذهن و باورِ مخاطبش داشته باشد.

نقد میوه‌ی درختِ روشن‌فکری‌ست، یک ناقد با جهت‌داری و بی‌انصافی (یا ناخوش‌انصافی) نمی‌تواند نقدِ صحیحی انجام بدهد. از این جهت نقد یکی از سخت‌ترین کارهای عالَم است و کماکان معتقدم که شبیه است به مکاسبِ مکروهه‌ی اسلام. مکاسبِ مکروهه‌ و معامله‌های شبهه‌ناکی که تحتِ شرایطی می‌توانند از سایه‌ی کراهت درآیند و مباح شوند؛ و منتقد یا ناقد، کارش به هم‌این نازکی و سختی‌ست.

البته از آن‌طرف پذیرنده، شنونده یا خواننده‌ی نقد هم باید آماده‌گی‌هایی را در خودش در این جهت ایجاد کرده باشد یا بکند. به‌هرحال قرار نیست در یک متنِ انتقادی یا نگاهِ انتقادی حلوا پخش کنند و تعارف کنند. هرچند که نقد به معنای ایده‌آلیستی‌اش یعنی تمییزِ سره از ناسره و بیانِ نیکی‌ها و بدی‌ها به صورتِ توأمان. امّا واقعیّتِ امر این است که در زمانه‌ی ما یک متنِ انتقادی اگر بخواهد مساوات را رعایت کند، احتمالِ این‌که تأثیرِ کفّه و وجهِ نقّادانه‌اش مقهورِ کفّه و وجهِ غیرِنقّادانه‌اش بشود هم وجود دارد. به این دلیل که معمولِ متونِ نقّادانه یا نگاه‌های نقّادانه‌ این نیست و اگر بخواهیم خلاف‌آمدِ عادت نقد بکنیم، ممکن است با نگاه‌های معمولیِ غیرِنقّادانه اشتباه‌ گرفته شود نگاه و نقد‌مان و از این جهت تأثیرگذاری‌اش را از دست بدهد.

پذیرنده‌ی نقد باید بداند که برآیندِ نقدهای بیان‌شده یا نوشته‌شده اگر در تصحیحِ اشکال‌های او در آینده‌ی تولیدِ اثرش بتواند تأثیر بگذارد، به نفعِ اوست. حتّا اگر زبانِ نقدْ کمی تُند باشد یا ناخوش‌انصافی داشته باشد. به‌هرحال اصلِ امتیازدادن برای کسبِ توفیقاتِ بزرگ‌تر این‌جا و در این‌طرفِ معادله هم به نوعی دیگر صادق است.

در نهایت (به عنوانِ کسی که ساختارِ ذهنیِ بیش‌ترک منتقدی دارد) می‌توانم بگویم که «نقد»(کردن) یکی از سخت‌ترین آسان‌های عالَم است. توضیحِ این متناقض‌نما هم این است که سخت است، به دلیلِ آن‌چه که پیش‌تر بیان شد و آسان است چون «نقد» روی اثری ساخته یا تولیدشده دارد انجام می‌شود و هم‌واره تخریب یا نظردادن آسان‌تر است از ساختن و ایجادکردن و تولید و خلق. ما که نقد می‌کنیم، خودمان اگر قرار باشد به عنوانِ کننده‌ی یک کار یا سازنده‌ی یک اثر یا تولیدکننده‌ی یک فعل، آن فعل یا اثر را خلق و تولید بکنیم، ممکن است کارمان یک کارِ ضعیفی بشود در آن ژانر یا حیطه. چون تولیدِ اثر به‌هرحال سازوکارِ خودش را دارد و «تمرین» و «تجربه» می‌طلبد و علم و تئوریِ صِرف نیست. نقّادی هم شیرین است، هم تلخ. تلخ است چون ظریف است و به هزارویک‌علّت ممکن است باعثِ نتایجِ نادل‌خواسته‌ای بشود و شیرین است چون یک فهمی‌ست بالای فهم‌ها و نگاهی‌ست از نوکِ قلّه به دامنه‌ و کارِ هرکسی هم نیست (البته ابداً این قسمت را ناظر به خودم ننوشتم، من استثنائاً نه خوش‌فهمم، نه خوش‌نگاه نه خوش‌هیچ‌چیزِ دیگر هم).

---

این‌روزها دلم هوای دیدنِ دوباره‌ی سریالِ «سایه‌ی آفتاب» به کارگردانیِ آقای «آهنج» را کرده است. سریالی که گمان کنم اوایلِ دهه‌ی هشتاد از «شبکه‌ی سه» پخش می‌شد و «پژمان بازغی» و «حامد بهداد» جزء کاراکترهای اصلی‌اش بودند. چیزِ زیادی از سریال در خاطرم نمانده (چون احتمالاً آن‌زمان‌ درست‌ودرمان ندیده‌امش). به‌هرحال چیزی که ازش در خاطرم مانده یک فضای جنوبِ شهریِ خانواده‌گیِ رفاقتیِ فیلم‌های آقای کیمیایی‌ست. این‌روزها برای دیدنِ نشانه‌های وجود و حیاتِ بعضی از ارزش‌ها (چه در خودمان و چه در جامعه) باید نسبت به آثارِ از این دست حریص بود به گمانِ من. شخصاً «می‌گردم» پیِ اثری که بتواند مرا دعوت کند به صبر، استحکام، ایمان، تقوا، جوان‌مردی، مذهب، ناموس‌داری و خانواده‌مداری. فعلاً قسمتِ اوّلش را دیدم و تیتراژش را با صدای «علی‌رضا قربانی» و آهنگ‌سازیِ جنابِ «خلعتبری» و ترانه‌ی «افشین یداللهی» می‌گذارم این‌جا:

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

 
ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

از قلبِ تو می‌روید نبضِ غزلی تازه
پنهان شده‌ای در من، گم‌نامِ پُرآوازه!

تو سایه‌ی خورشیدی، تو بوسه‌ی در بحران
تو دلهره‌ای آرام، مهتاب‌ِ «تَر از باران»

آرامشِ طوفانی! می‌سازی و ویرانم
رسواییِ رازآلود! می‌پوشی و عریانم

من حادثه‌بر‌دوشم، من عشق نمی‌دانم
در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

من را «تو» به خود خواندی، معشوقه‌ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار، یک‌دم به ابد مانده

|دکترافشین یداللهی|
نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چند شبِ پیش در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی، جملاتِ خوش‌مزّه‌ای شنیدم از علی‌رضا دبیر (قهرمانِ سابقِ کشتیِ ایران و جهان) در پاسخ به این سؤالِ مجری که «برنامه‌ات برای آینده چیه؟ دکتر شدی، عضوِ شورای شهر شدی، بعدش چی؟». دبیر در پاسخ گفت: «نمی‌خوام به هر قیمتی باشم، از خدا می‌خوام هرجا باشم، اثرگذار باشم. دوست دارم حتّا اگر قراره کفش جفت کنم، خوب جفت کنم، مثلاً یه دستمال هم بِکِشم روش.»

خیلی خوشم آمد از این حرف و این نگاه و کاری هم ندارم که گوینده‌اش در عمل چه هست و چه نیست. خودِ این حرف به‌ تنهایی مثبت است و سازنده و صحیح. جدّیّت‌داشتن در کار همیشه جواب می‌دهد. یعنی آدم آن کاری که می‌خواهد انجام دهد یا آن کاری که سپرده‌اند بهش را جدّی بگیرد و درست، بل‌که درست‌تر انجامش بدهد. در همه‌ی عوالم و اقالیمِ مختلف این اصل صادق است به‌نظرم. نمی‌شود هنرمندی، اهلِ اندیشه‌ای، مولّدِ فکری، کسی را پیدا کرد که کارش را جدّی نگرفته باشد و توفیقی کسب کرده باشد. درواقع هیچ‌کس نیست که با شُل‌گرفتن و سرسری‌انجام‌دادنِ کاری بتواند باکیفیّت و خوب پیشش ببرد.

یادم هست عزیزِ بزرگ‌واری نصیحتم می‌کرد روزی در هم‌این باب که یک اثر یا تولیدِ خوب، قطعاً دیده، شنیده، خوانده و فهمیده می‌شود روزی در عالَم. می‌گفت حتّا اگر مؤلّفِ یک اثرِ خوب بمیرد و صدسال از مرگش بگذرد و در همه‌ی این مدّت اثرش و کارش دیده و فهمیده نشده باشد، بعد از آن صدسال، یک‌نفر بالاخره پیدا می‌شود و بیلی برمی‌دارد و خاک‌ها را کنار می‌زند و آن اثرِ خوب را می‌بیند و می‌فهمد و می‌فهماند. می‌گفت همه‌ی تلاشِ انسان باید در جهتِ خَلقِ جدّیِ یک اثرِ حقیقتاً خوب باشد.

من همیشه گاهی که صحبتی می‌شود راجع‌به ایده‌آل‌گرایی، می‌گویم و تأکید می‌کنم که ایده‌آل‌گرایی طبیعی‌ترین روی‌کردی‌ست که باید «انسان» داشته باشد و اساساً «انسانیّت» بی‌ایده‌آل‌گرایی محقّق نمی‌شود به نظرم. چون ایده‌آل‌گرایی یعنی انجامِ امور به صحیح‌ترین شکلِ ممکن و ما معتقدیم که انسانیّت هم یعنی درست‌کارانه‌ترین شکلِ زیستن. پس انسانیّت اقتضائش ایده‌آل‌گرایی‌ست و جز از این مسیر، ممکن نیست.

صائب یک بیتی دارد که می‌گوید: «ز آهِ خود مشو نومید اگر صدقِ طلب داری/ که تیرِ راست خواهد خورد روزی بر نشان آخر». «تیرِ راست» درحقیقت هم‌آن اثرِ ایده‌آلیستی‌ایست که خَلق یا تولید می‌شود و «صدقِ طلب» هم باید چیزی از جنسِ نوعِ نگاه یا نیّت باشد. به تعبیری شاید صدقِ طلب هم‌آن ایده‌آل‌گرایی باشد که البته به‌نظرم تعبیرِ کامل‌تری‌ست از ایده‌آل‌گرایی و هم وطنی‌تر. حتّا به‌نظرم از نیّت هم فراتر و کامل‌تر و دقیق‌تر است این تعبیر. چون صائب اگر می‌خواست، می‌توانست بگوید «صدقِ نیّت»؛ یعنی از شاعرِ قَدَر و مضمون‌شناسی مثلِ صائب خیلی بعید است که مثلاً به اقتضاء وزن چیزی را پرانده باشد. صدقِ طلب عمل‌گرایی‌اش از صدقِ نیّت بیش‌تر است و یک «حرکتِ» نهفته‌ای هم درونش مستتر است. یعنی یک مرحله بعدتر از صدقِ نیّت است و صدقِ نیّت را هم به دلیلِ سازوکارِ تبعی‌اش در خود دارد.

پس نتیجه می‌گیرم که باید با صدقِ طلب، یعنی با نیّتی صادقانه حرکت و سعی کرد به سمتِ هرچه‌ درست‌تر انجام‌دادنِ کاری که قرار است انجام بشود در عالَم. نگاه باید این باشد. جهت و میل و سمت باید این باشد. کار را باید جدّی گرفت و این البته بعد از انتخابِ کارِ درست است. یعنی اوّل باید «شناخت» پیدا کرد و صدق یا تصدیق هم که طبقِ فرمایشِ امیرالمؤمنین «کمالِ معرفت» است. بعد از شناخت باید با صدقِ طلب راست‌ترین تیرِ موجود در چنته‌ی توان را در کمان نهاد و بی‌واهمه‌ی به هدف نشستن، به نیّتِ به هدف نشاندن، آن تیر را، آن اثر یا آن تولید را رها کرد در عالَم.

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اشتباهی را در یکی از خبرهای مندرج در بخشِ «فرهنگ و ادبِ» خبرگزاریِ مهر دیدم و خواستم که درستش را بهشان اطّلاع بدهم. رفتم در قسمتِ «تماس با ما» و ئی‌میلِ بخشِ مربوطه، یعنی culture@mehrnews.com را کپی کردم و ئی‌میل را فرستادم. به طرفة‌العینی با ریپلایِ «میلِر-دیمِن» و ارورِ دلیوری مواجه شدم که معنی‌اش درست‌نبودنِ آدرسِ مقصد یا سرورِ آدرسِ مقصد است. ناامید نشدم و دوباره به سایتِ خبرگزاریِ مِهر برگشتم و از منوی سایت «برگه‌ی نظرخواهی» را انتخاب کردم تا این‌بار در فیلدِ تعبیه‌شده‌ی سایت بنویسم پیغامم را. نوشتم و باز هم با پیغامِ خطا مواجه شدم.

خیلی (نا)جالب است که یک خبرگزاری (که اساسش بر کارِ اینترنتی‌ست) این‌جور راه‌های ارتباطی‌اش با مخاطبْ مسدود، مخروب یا مجعول باشد. یعنی چه که ئی‌میلِ نوشته‌شده در سایت درست نیست؟! چه‌طور هم‌چه چیزی را برای خودشان توجیه کرده‌اند؟ خیلی مضحک است واقعاً؛ در تمپلیتِ سایت امکانِ «کامنت» که درج نشده برای هر خبر، برگه‌ی نظرخواهی‌ که الکی‌ست، ئی‌میل هم که این‌جور. واقعاً نوبرند این سازمان‌تبلیغاتی‌ها!

* مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان (از سعدی)

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من به خاطرِ حادثه‌ی آتش‌سوزی در مدرسه‌ی روستای شین‌آبادِ پیران‌شهر، جاری‌شدنِ سیل و طغیانِ آبِ رودخانه‌ در بهشهر، تصادفِ اتوبوسِ حاملِ دخترانِ بروجنی در بازگشت از اردوی راهیانِ نور و زلزله‌ی اهر و ورزقان که هرکدام چندین کشته و زخمی هم داشته، هیچ مسئولی را مقصّر و مجرم نمی‌دانم. چه‌را که دوست ندارم آخرتِ خودم را برای دنیای دیگران بفروشم.

وقتی شاهدِ عینیِ سانحه و حادثه‌ای نبوده‌ام، وقتی پدر و مادر و مسئولینِ اردو مصاحبه‌هایی کرده‌اند که نشان می‌دهد نه اجبار و طمعِ نُمره وجود داشته برای سفرِ راهیانِ نور و نه اهمال و قصوری در معاینه‌ی فنّیِ ماشین یا برگزاریِ اردو و ساعتِ حرکت و...، وقتی بخش‌نامه‌های وزارتِ آموزش و پرورش حاکی از این است که بخاریِ کلاسِ آن مدرسه استاندارد و مجاز بوده و هیچ خبری و مقاله‌ای و اعتراضی مبنی بر خلافِ قانون عمل شدن در آن کلاسِ درس و آن مدرسه در جراید نبوده تا پیش از آن حادثه، وقتی می‌دانم سیلْ یک بلای طبیعی‌ست و بعضی از مردم خودشان در قطع و قاچاقِ درختان شرکت داشته‌ و دارند و بعضی از خودِ مردم فواصلِ حریمِ قانونیِ درّه و رود را رعایت نکرده‌اند در ساخت‌وساز و خاک‌برداریِ غیرِمجازِ کوره‌های آجرپزیِ خودِ بعضی از مردمی که خانه‌‌های‌شان در سیل از بین رفت را به چشم دیده‌ام و می‌دانم که باران از آسمان می‌بارد و زلزله دلائلی درون‌زمینی، اقلیمی و فصلی دارد؛ می‌فهمم که نباید به آخرتِ خودم به هم‌این ساده‌گی‌ها چوبِ حراج بزنم و بفروشمش. آن هم اگر قرار باشد بفروشمش برای دنیای اعتراض‌ها و نقلِ قول‌ها و یک‌کلاغ چهل‌کلاغ‌های آدم‌هایی که نه می‌شناسم‌شان و نه به صداقت‌شان اعتماد دارم و نه لااقل مسئولند. به طریقِ اولی آخرتم را نمی‌فروشم به دنیای چندسایت و شبکه‌ی معلوم‌الحال که نه دنیای‌شان معلوم است و نه آخرت‌شان، نه دل‌شان به حالِ کشته‌گان و آسیب‌دیده‌گانِ این حوادث و وقایع سوخته و نه کاری به مجرمین و مقصّرینِ مصداقیِ یک حادثه دارند و صِرفاً به هر دلیلی زیرِ سؤال بردنِ مسئولینِ یک کشور برای‌شان ملاک و مایز است.

بله، متأسّفانه من این‌قدرها کارنامه‌ی دنیاییِ درخشان، خوب و قابلِ دفاع (در محضرِ إلهی‌ای) ندارم که بخواهم جرم و سیّئه‌ی دیگری از این لون و سنخ هم به آن بیفزایم و عوضِ هر اعتراض و مطالبه‌گریِ با مدلِ «شنیدم، می‌گویمِ»ی، سعی می‌کنم به این سخنِ مولی علی بیاندیشم که «إعقلواالخبر إذا سمعتموه، عقلَ رعایةٍ لا عقل روایة؛ فإنَّ رُواة‌العلمِ کثیر و رُعاتِه قلیل». بله، سعی می‌کنم هم‌سنگِ اقلیّتِ عاقلانِ اهلِ رعایت اخبار را بشنوم و درک کنم، نه چون اکثریّتِ کم‌تأمّلی که برای گفتنْ حجّتی و معیاری جز این‌که «شنیدم» یا «خواندم» ندارند.

قصوری اگر هست و جرمی و جریره‌ای در جایی (که حتماً هست)، آن مسئولِ مجرم و مقصّر و مجرور، یا آن بخش از سازمان و نهاد و ارگانْ که کاستی دارد و اهمالْ را باید گزارش کنیم (همه‌مان) و اعتراض و برخورد. اگر وجودِ بخاریِ نفتی در کلاسِ درس، جرم است و خلافِ قانون، همه‌ی کلاس‌های درسی را که در کشور می‌شناسیم بخاریِ نفتی دارند، معرّفی کنیم و بگوییم طبقِ این بند از فلان قانون، دارد آن‌جا کم‌کاری می‌شود یا جرمی هست و قصوری.

اگر اردوی راهیانِ نور (به فرض) اجباری‌ست و اگر بچه‌ها نروند، نمره‌ی درسِ آماده‌گیِ دفاعی‌شان کم می‌شود، به دَرَکَ! به عنوانِ والدینِ آن‌ها نگذاریم بروند و اصلاً تجدید شوند و مشروط (از مرگ و زنده‌گی که مهم‌تر نیست). بالاخره مدرسه دادگاه که نیست بیایند با دست‌بند و غُل و زنجیرْ بچّه‌ها‌ی‌مان را از خانه ببرند بیرون. همه‌ی پدرومادرها متّحد شویم علیهِ این قانونِ غلط و اعتراض کنیم.

اگر در شهرهای‌مان قصوری و فسادی رخ داده از ناحیه‌ی مسئولی که می‌تواند عواقبِ بدی داشته باشد، بسم‌الله، طومار بنویسیم و استشهاد جمع کنیم و آن فساد را گزارش کنیم. یا لااقل در سایت و وب‌لاگ‌های‌مان بنویسیم و به چهارتا خبرگزاری بدهیم که آقا طبقِ این مستندات، فلان‌جا فلان‌فساد دارد انجام می‌شود. حداقلّش این است که اگر در آن ناحیه و موضع اتفاقی افتاد، یک سند وجود خواهد داشت مبنی بر این‌که ما اعتراض‌مان را کرده بودیم قبلش.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را پدرومادرهای دخترانِ بروجنی با هیچ سایتی مصاحبه نمی‌کنند و نمی‌گویند مثلاً رضایت‌نامه را امضاء نکرده‌اند و سفر اجباری بوده است یا اگر اجباری هم نبوده اغوائی بوده یا جوری بوده که در نهایت و نتیجه به اجبار می‌انجامیده؟! چه‌را وب‌لاگ‌نویسِ بهشهری‌ای در وب‌لاگش راجع‌به تخریبی که منجر به سیل بشود، یا تخلّفی که بتواند سیل بیافریند ننوشته بوده است قبل از وقوعِ سیل؟

چه‌را هیچ مهندسِ (لااقل) اپوزوسیونِ تبریزی و اهری و ورزقانی‌ای در هیچ مصاحبه‌ای با هیچ رسانه‌ی مخالفِ نظامی، قبل از زلزله نگفته بوده که مثلاً خانه‌های اهر و ورزقان این استانداردها را ندارند و در این امر مثلاً شهرداریِ اهر مقصّر است، یا طبقِ فلان قانون، وزارتِ مسکن اهمال‌کاری دارد مثلاً؟ چه‌را هم‌این حالا هیچ مهندس و دکتر و آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهر و ورزقانی‌ای یک مقاله‌ی مستدلّی با اسناد و مدارک و عکس نمی‌نویسد برای خبرگزاری‌ها که مثلاً فلان جرم یا فلان کم‌کاری دارد می‌شود در اهر و ورزقان؟

چه‌را حمید عجمیِ معلّی‌نویس از دَرّوسِ تهران فقط غصّه‌ی اهری‌ها را می‌خورد؟ یعنی دل‌سوزتر و انسان‌تر و نگران‌تر از حمیدِ عجمی در خودِ آذربایجان و اهر و ورزقان و تبریز و آن اکناف و اطراف یافت می‌نشود واقعاً؟! آیا فقط فیس‌بوک است که اجازه می‌دهد ما علیهِ نظام و در حمایت از زلزله‌زده‌ها بنویسیم درش؟ مثلاً اگر یک مهندس یا استادِ دانش‌گاهِ تبریزی بخواهد مقاله بنویسد راجع‌به کم‌کاریِ مسئولین یا فلان اشتباهِ مدیریتی یا استراتژیکی در اهر و ورزقان، خبرآن‌لاین و تاب‌ناک و فردانیوز و الف و کمثلهم منتشر نمی‌کنند؟ اصلاً یک مقاله بنویسد در وب‌لاگش، مستند و مستدل.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را ما برای اهر و ورزقان شعر می‌نویسیم، مقاله امّا نه؟ چه‌را بی‌بی‌سی خبرِ سوخته‌شدنِ یک پیرزنِ ٩٠ساله در آتش‌سوزیِ یک چادر در ورزقان را گزارش می‌دهد، امّا مثلاً هیچ پزشکِ ورزقانی‌ای تا حالا در وبلاگش ننوشته که مثلاً وضعیتِ چادرها این ایراد را دارد، این هم مدرکش و باعثش هم طبقِ فلان تعهّدِ جهانی یا بهمان قانونِ داخلی، این نهاد و آن ارگان است.

چه‌را برای دخترهای بروجنی روضه بلدیم بخوانیم، امّا هیچ بروجنی‌ای مثلاً یک دی‌وی‌کم یا دوربین‌دیجیتال یا حتّا گوشیِ موبایلش را برنداشته برود درِ تک‌تکِ خانه‌ی بچّه‌ها را بزند و از پدرومادرها فیلم بگیرد که مثلاً ما رضایت‌نامه را امضاء نکرده بودیم یا مجبور شدیم امضاء کنیم و بعد این فیلم را بگذارد روی وب‌لاگش یا یوتیوب؟

مثلاً من الآن می‌گویم و می‌نویسم در وب‌لاگم که جوِّ تمامِ ترمینال‌های مسافربریِ اتوبوسیِ کشور (حداقل چنداستان و شهری که من به چشم دیده‌ام و آن‌قدری بوده‌اند که تعمیمش بدهم به کلِّ کشور) مفسدانه و مبتنیِ بر تزویر و دروغ و حق‌خوری و جرم است و مملو است از کثافت‌کاری و کثافت‌ها!

من در وب‌لاگم می‌نویسم که بازرسانِ وزارتِ راه قطعاً فاسد و رشوه‌بگیرند که این‌همه جرم و دروغ و کثافتْ در روزِ روشن دارد اتّفاق می‌افتد و کسی جواب‌گو نیست.

من در وب‌لاگم می‌نویسم که سازمانِ تعزیراتِ حکومتیِ ما قطعاً در نظارتِ سطحِ شهرستان (سوپرمارکت‌ها و دیگرجاها) اهمال و فساد دارد و مأمورینش فاسدند و شریکِ دزد و رشوه‌بگیر.

من تأکید می‌کنم که «هر» اتّفاقِ بزرگ و عجیب و فسادانگیزی اگر در بخشِ حمل و نقل در این کشور بیفتد، برای من تعجّب‌برانگیز و غیرِقابلِ پیش‌بینی نبوده و نیست و نخواهد بود، مادامی که وضعِ نظارت و بازرسی این‌گونه باشد. مادامی که یک مشت معتاد و سیگاری و چشم‌چران و دخترباز و بی‌ناموس و بی‌غیرت راننده‌ و شاگرد‌راننده و بلیط‌فروش و تعاونی‌دارِ این مملکتند.

من تأکید می‌کنم که دزدی‌ای اگر در سطحِ مغازه‌داری در این کشور رخ بدهد، برای من امرِ جدید و غیرِقابلِ باور و غیرِقابلِ پیش‌بینی‌ای نبوده و نیست، چه‌را که به وضوح فسادِ دست‌گاهِ ناظرِ بر آن را دارم می‌بینم. به روشنی شریکِ فساد بودنِ مأمورانِ تعزیرات و ضعیف‌بودنِ امرِ نظارت و بازرسی را دارم می‌بینم.

با نوشتنِ این دوبند و این اذعانات، حجّت را تمام کرده‌ام بر خودم و چیزی بر گردنم نیست. اگر خلافِ واقع و «حق» و حقیقت گفته باشم، که خب گناهش پای خودم است و آن دنیا قطعاً در مؤاخذه‌ای که صورت می‌گیرد باید پاسخ‌گو باشم. امّا اگر درست و حق گفته و نوشته باشم، لااقلّش این است که اگر فرداروزی هر اتّفاقی مرتبط با این پیش‌بینی‌های من بیفتد، من از محق‌های اعتراض هستم و اجازه دارم مقصّرین را مؤاخذه کنم به نوبه‌ی خودم.

از خواننده‌گانِ این سطور هم می‌خواهم که به حرف‌هایم فکر کنند و سعی کنند و سعیکنیم این‌گونه باشیم و عمل کنیم. إن‌شاءالله که از رست‌گارانِ دنیا و آخرت باشیم.

نمونه‌ی یک اعتراضِ غیرِهیجانی: بچّه‌های شین‌آباد؛ کامران نجف‌زاده

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیا «تعارف‌»کردن کارِ بدی‌ست؟

به‌نظرم این سؤال را باید با سؤال پاسخ داد یا این‌که با یک جوابِ کوتاه و توضیحی در ادامه پاسخش را داد. تعارف‌ بماهو تعارف نه می‌تواند چیزِ بدی باشد، نه چیزِ خوبی. باید تعارف را تقسیم‌بندی کرد. تعارف اگر در حدِّ یک «بفرمایید» باشد پیرامونِ ماحضر و موجود، ایرادی و عیبی ندارد. اگر صادقانه باشد و از صمیمِ قلب باشد، عیبی ندارد. امّا اگر صادقانه نباشد، یا اگر به‌ هر دلیلی موجبِ تعذّب و تأذّیِ میهمان و مخاطب گردد، مذموم است و خوب نیست و بد است. تعارف اگر بخواهد میهمان را محدود و مجبور کند، بد است. تعارف اگر موصلِ این معنا باشد که منِ میزبان نگاهِ فاکتوری به آن‌چه که شمای میهمان میل می‌کنید دارم، مذموم است. حتّا اگر نیّتْ مثبت باشد و صادقانه. تعارف باید صدقیّت داشته باشد و به هر دلیلی موجبِ اذیّتِ تعارف‌شونده نگردد و کِنِسی و خسّتِ میزبان را نشان ندهد، بل‌که تعارفِ سالم آن است که باعثِ راحتی و آرامشِ میهمان بشود و نشانه‌ی سفره‌داری و سخاوت و کریمیِ میزبان باشد. مثلاً خاطرم هست در کتابِ «آداب‌المضیفین و زادالآکلین» که شرحِ مفصّل و مستوفای ریزِ آدابِ میهمان‌داری و میزبانی‌ست (از نشرِ میراثِ مکتوب)، خوانده بودم که به‌تر این است میزبان از میهمان سؤال نکند «می‌خوری یا نه؟» بل‌که در صورتِ توان (اگر گزینه‌ی دیگری هم هست) مخیّرش کند بینِ دو یا چندچیز و اگر گزینه‌ی دیگری نیست، بی‌که بپرسد می‌خوری یا نه هم‌آن را بیاورد جلو.

تعارف اگر بخواهد انجام پذیرد، باید یک هنری درش باشد لااقل. هنرِ صادقانه‌ی کریمانه‌ی از ناحیه‌ی سخاوت، نه هنر به معنای فنّ و ترفند و دهاء. خلاصه این‌که تعارف از آن محلِّ مناقشه‌های عجیب و غریب است در فرهنگِ ما ایرانی‌جماعت که خیلی هم سعی نداریم حلّش کنیم یا تغییری در آن ایجاد کنیم. به ذهنم رسید چیزکی راجع‌ به آن بنویسم، شاید بهانه‌ای بشود برای خودم و خواننده‌گانِ این بلاگ در جهتِ بیش‌تر اندیشیدن به این عادت و خصلت و زدودنِ بدی‌ها از آن و افزودنِ نیکی‌ها به آن.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای یکی از مطالبِ بلاگِ «همشهری‌داستان» (در آستانه) کامنت گذاشتم، کامنتِ انتقادی. تازه آن‌هم با لحنِ لیّن و خیلی محافظه‌کارانه و محترمانه که آقا/ خانم وقتی سرمقاله می‌نویسید در حبِّ عزاداری و عاشورا و به قولِ خودتان تراژدی؛ به‌تر است، صواب است، پسندیده است که از افعالِ «فرد» استفاده کنید، نه افعالِ «جمع». عُلقه و نظرتان را تعمیم ندهید به همه.

کامنتم را تأیید که نکردند هیچ، کامنتِ کسی که تمجید کرده بود را تأیید کردند 24ساعت بعد از کامنتِ من! (یعنی امکان ندارد آن کامنت را ندیده باشند و توجیهاتی مثلِ این). این اوّلین‌بار نیست البته که در این بلاگ‌ هم‌چه ماجرایی را می‌بینم (قبلاً هم پیش آمده بود).

نشریه‌ را که مدّت‌هاست نمی‌خریدم، این بلاگ را سابس‌کرایپ کرده بودم در گوگل‌ریدر و گه‌گاه می‌خواندم که مِن‌بعد این را هم آن‌سابس می‌کنم و انگار می‌کنم که داستان با رفتنِ قنواتی مُرد!‏ انصافاً هم مُرد! این‌همه پُزِ روشن‌فکری و دبدبه و کبکبه راه بیندازد آدم با پولِ بیت‌المال از حسابِ شهرداری و بعد طاقتِ یک کامنتِ انتقادیِ نرم و ملایم را هم نداشته باشد؟ نوبر است والا! خودتان را قاب کنید بزنید تنگِ دیوار یا روی جلدِ مجلّه‌تان!‏

گفتم این‌جا بنویسم شرحِ این واقعه را که حتماً ضدِّتبلیغ بشود. حیفِ پولی که آدم بخواهد بدهد بالای مجلّه‌ای که سردبیرش (یا هرکَسَش که کامنت‌های آن بلاگ را مدیریت می‌:کند) از یک نظرِ انتقادیِ کوچک واهمه دارد و سانسورش می‌کند. داستانی‌های مملکت که این باشند، وای به حالِ سیاسی‌های‌مان!!!

گل گفت پورمحمّدیِ رئیسِ سابقِ شبکه‌ی سه در موردِ فضای حاکم بر صداوسیما که کار به جایی رسیده که مسئولِ حراستِ فلان فروش‌گاهِ شهرِری موردِ وثوق‌تر است نزدِ مدیران از مدیرِ کارکشته‌ی سال‌ها برای فرهنگ و رسانه زحمت کشیده! هم‌این است! متأسّفانه قالیباف هم‌این است و مملکت هم‌این. یک مُشت آدمِ تُنُک‌فکرِ هم‌شهری‌بازِ رانت‌خوارِ چاپ‌لوسِ متزوّرِ کم‌بضاعت گرفته‌اند سرتاپای مناصبِ این کشور را. دلم نمی‌سوخت اگر صِرفاً جای‌گاه‌های سیاسی و اجرایی را اشغال کرده بودند. دلم نمی‌سوخت اگر مدیرِ کل بودند. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تا فیهاخالدونِ تصمیم‌گیری‌های فرهنگی و هنری رسوخ کرده‌اند این جنس آدم‌ها. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم کم‌تر از کفِ روی آب‌هایی مثلِ خسروی و جوادزاده می‌تازند با پولِ بیت‌المال در تلویزیون و شهیدی‌فردها منفک شده‌اند بالکل از رسانه. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تیمِ سردارانِ ماکیاولیزم -آشنا و دهباشی- راست‌راست مستندِ دهائیِ مکّارانه‌ی بر محملی از دروغ می‌سازند و با چندتا آگهیِ کودکانه‌ی فحشِ به احمدی‌نژاد جا باز می‌کنند بینِ بازی‌گرهای ساده‌لوح و اکثراً سبز تا پوششی باشد برای کارهای‌شان و از آن‌طرف پروژه می‌گیرند پشتِ پروژه و دروغ‌دروغ سریالِ «راستش را بگو» می‌سازند با پولِ سازمانیِ ضرغامی. دلم می‌سوزد از این‌همه شارلاتانیزمِ امنیتی‌چی‌های‌ بعد از 88 قدرت‌مندترشده‌ی عمدتاً کوته‌فکری که رشته‌های این انقلابِ 30ساله را 3ساله پنبه کردند. دلم می‌سوزد از این غربتِ عجیب، از این‌که نه ماکیاولیِ انقلابی بخواهی باشی و نه تیشه‌به‌دستِ خودروشن‌فکرپندارِ ریشه‌ی انقلاب را هدف گرفته!

دلم می‌سوزد از این‌که هم گروهِ خونم و دینم و اسلامم با این امنیتی‌چی‌های ماکیاولیستی‌اندیشه یکی نیست و هم با «من‌وتو»ببین‌های بهانه‌گیرِ دشمنِ هرچه که رنگی از انقلاب و اسلام و دین و نظام و مذهب دارد.

دلم می‌سوزد از این‌که قزوه و مؤدب این‌جور آئینی‌چیِ غلیظِ مناسبتی‌بگو شده‌اند و شمسِ لنگرودی با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و قه‌قاه می‌زند به «دینِ» پدرِ آیت‌اللهش و نداندا می‌کند. دلم می‌سوزد از این‌که عجمی و نظرآهاری سبزند! از این‌که روزبه بمانی ترانه‌گوی گوگوش شده و عبدالجبّارِ کاکایی چندسالی‌ست که مثلِ دختربچّه‌های نُنُر نقِ سیاسی می‌زند و ترانه‌ی پولی می‌گوید. دلم می‌سوزد از جلسه‌ی ره‌بر با شاعرهای آئینی و از این‌که برقعی شده گنده‌ی گونه‌ی من‌درآوردی‌ای از شعر به اسمِ شعرِ آئینی و عاشورایی.

دلم می‌سوزد از این‌همه آدم‌های سیاه‌وسفید و باینری و الّاکلنگی و کنتراستی که دوره‌ی‌مان کرده‌اند. از این‌که شجریان عوضِ چه‌چه غُرغُر می‌کند و حاج‌منصور عوضِ مناجات کُری می‌خواند.

ضمناً: الان باز راه نیفتند اهالیِ این دودسته کامنت بگذارند برایم و نظرِ مخالف‌شان را اعلام کنند. من این پُست را برای آن‌هایی نوشته‌ام که دقیقاً مثلِ خودم فکر می‌کنند و دقیقاً دل‌شان از هم‌این موارد دارد می‌سوزد. کاری به بقیه ندارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نظرِ من آقای «علی‌رضا پناهیان» روی منبر وعظ یا سخنرانی نمی‌کند، بل‌که «بازی‌گری» می‌کند. او مفاهیم، لغات، عبارات، تعاریف و مهم‌تر از همه «دین» را به استخدامِ اهدافِ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش درمی‌آورد و جوری این‌ها را مانندِ خمیر در کلامش ورز می‌دهد که الزاماً به آن‌چه که می‌خواسته است، برسد. این‌‌که اهدافش چه هستند و چه نیستند جای بررسی و تحلیلِ مصداقی دارد و در حیطه‌ی عِلم و اطّلاعِ بنده از منابرِ ایشان نیست؛ ولی هم‌این‌قدر را می‌فهمم که ایشان نگاهش به دین ابزاری‌ست. یعنی دین را ابزار و وسیله‌ی بیانِ اهدافش قرار می‌دهد، در صورتی که این روند و این مکانیزم باید عکسِ این شکل باشد. یعنی باید مفاهیم و اهداف و لغات و تعاریف و کلامْ در خدمت و ابزارِ دین یا معرفت یا امرِ حق قرار بگیرند.

او قصد دارد رادیکالیزمِ متصّل و هم‌آهنگ با برخی از ارگان و نهادهایش را در قالب و شکلی از سخنرانی و وعظ گسترش دهد بینِ آن‌ها که مستعدِّ این نوع افراطی‌گری هستند. این‌جور که من می‌فهمم او موفقیت را در افراطی‌گری و غلظت می‌بیند و به شدّت هم از حمایتِ برخی نهادها دل‌گرم است. دورادور از برخی سفرها و بودجه‌هایی که در اختیار دارد هم آگاهم. دوباره تکرار می‌کنم: جنابِ آقای علی‌رضا پناهیان به زعمِ بنده روی منبر بازی‌گری می‌کند. به هم‌این دلیل دوستان، آشنایان و مردم را از منبرِ او به شدّت برحذر می‌دارم. هرکس نگرانِ ایمان و تقوا و فطرتش است را بیم می‌دهم از منبرِ هم‌چه کسی. باشد که رستگار باشیم.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزگاری بود که اینترنت در این مُلک «فیلتر» نداشت. اواخرِ دهه‌ی ٧٠ و اوایلِ دهه‌ی ٨٠بود. عمده‌ی استفاده‌ام از اینترنت محدود می‌شد به بلاگ‌نویسیِ فوقِ‌ مبتدیانه و گشت و گذار در سایت‌های بازی‌های «سگا» و بعدتر «پلی‌استیشن» و ئی‌میل. کمی که گذشت «اورکات» آمد و بازارِ کامیونیتی و این‌ها گرم شد و مدّتی حسابی مشغولِ این پدیده‌ی عجیب و جدید بودم. فیلتر را اوّل‌بار حینِ اورکات مزمزه کردم. اورکات جزءِ اوّلین مواردِ فیلترینگ در طولِ تاریخِ اینترنتِ ایران است. فیلترِ اورکات برای ماها مساوی بود با مرگِ اورکات. چون اینترنتِ دایل‌آپ خودش سرعتِ مورچه‌ای داشت، با پورت و پراکسی که دیگر تبدیل می‌شد به مورچه به توانِ دو. خلاصه این فیلترینگ جوری پرید وسطِ اورکاتیدنِ ما که کلّاً هوای اورکات از سرمان افتاد و شرکتِ ارائه‌دهنده‌ی اورکات هم بعدها ورشکست شد و گوگل خریدش. (بعد از اورکات گزگ و یاهو٣۶٠ و های‌فایو و نسخه‌ی ایرانیزه‌ی نهادهای امنیتی -کلوب- به وجود آمدند که هیچ‌کدام آن‌چنان که باید نگرفتند جای اورکات را تا بعدتر که گوگل‌ریدر و فیس‌بوک آمدند.)


تا چندسالِ پیش عمده‌ترین راهِ دورزدنِ فیلترینگ هم‌آن پراکسی بود و نهایتاً سایت‌های واسطِ پراکسی و گاهی «دی.ان.اس.» و «روتر» هم. امّا با آمدنِ اینترنتِ پهن‌باند کم‌کم سروکلّه‌ی «وی.پی.ان.»ها پیدا شد و پراکسی‌ها و سایت‌های ارائه‌دهنده‌‌ی‌شان از رونق افتادند و فیلترشکن‌های نرم‌افزاری هم توسّطِ کشورهای مختلف نوشته و منتشر شدند در محیطِ اینترنت. آلتراسورف، فری‌گیت، یور-فریدِم، تور-بروزر، هات‌اسپات‌شیلد، پاف، اِی.اُ.اِل.، پرواز، جی‌پَس، آلترا-وی.اُ.اِی.، جی-تونل، فری-نِت، آپرا و...

مشکلِ اصلیِ استفاده از نرم‌افزارهای رایگانِ فیلترشکن این است که اوّلاً همیشه درست کار نمی‌کنند و معمولاً در آپ‌دیت مشکل دارند و یا این‌که شناسایی می‌شوند و از کارایی می‌افتند. وی‌پی‌ان هم که از سالِ ٨٨ رونق و عمومیتِ بیش‌تری در ایران پیدا کرده است، یک مشکلِ بزرگ دارد. وی‌پی‌ان به دلیلِ اتصالِ مجازی‌اش یک راهِ عبور از فیلترِ «ناامن» محسوب می‌شود (یا به عبارتِ دقیق‌تر به شدّت استعدادِ محلِّ سوءاستفاده قرارگرفتن دارد). احتمالِ سوءاستفاده‌های مانیتوری و کنترلی از طریقِ وی‌پی‌ان برای نهادهای امنیتیِ داخلی و خارجی و هم‌چنین سوءاستفاده‌کننده‌های مالی و متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی کاملاً وجود دارد. بحرانِ استفاده از وی‌پی‌ان یک بحرانِ کاملاً جدّی‌ست برای مردمِ عادّی. چون از یک‌طرف نه می‌توانند از آن‌ استفاده نکنند (به عنوانِ سریع‌ترین و تضمینی‌ترین راهِ عبور از فیلتر) و از طرفی هم نمی‌دانند این وی‌پی‌انی که استفاده می‌کنند آیا حقیقتاً یک «کالا»ی ارائه‌شده از سوی یک شرکتِ کامپیوتریِ صِرف است، یا ابزارِ سوءِاستفاده‌ی نهادهای امنیتی و ضدّامنیتی و یا ابزارِ سوءاستفاده‌ی متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی و دزدها! مثلاً خودِ من حدودِ دوسال است که از وی‌پی‌انی استفاده می‌کنم. عمدتاً اکانت‌های یک‌ماهه یا سه‌ماهه از این شرکت می‌خریدم. آخرین‌بار اکانتم یک‌روز زودتر از موعد منقضی شد و این را با ئی‌میل گزارش دادم به ارائه‌دهنده‌اش. پاسخی که دریافت کردم این بود:

«واقعا براتون متاسفم. فکر میکنید ما نشستیم پشت سیستم یکی یکی اکانت ها رو چک میکنیم؟ نه دوست عزیز سیستم خودکار این کار رو انجام میده. شما هم بهتره دفعه بعد از ما خرید نکنید. روز خوش»

که با این پاسخ اگر تا قبلش فقط کمی احتمال می‌دادم ممکن است این شرکت از اطلاعاتم سوءاستفاده کند، الآن مطمئن هستم که استفاده کرده و یک آب هم رویش خورده! یک‌بار هم یادم است که در یک بازه‌ی زمانی وقتی با کارت‌های شتاب خریدِ اینترنتی یا پرداختِ اینترنتی داشتم (در حالِ اتّصال به وی‌پی‌ان)، علی‌رغمِ این‌که موقعِ تایپِ رمزها از صفحه‌کلیدِ سایت استفاده کردم، هر سه کارتم بلاک شد (به علّتِ ورودِ بیش از سه‌بارِ رمز) و مجبور شدم رمزهای‌شان را از طریقِ اِی.تی.اِم. تغییر دهم. تازه این کفِ سوءِاستفاده‌های احتمالی از طریقِ وی‌پی‌ان است. تجاوز به حریمِ خصوصی سطحِ بعدی‌ست و سوءِاستفاده‌ی امنیتی یا ضدِّامنیتیِ سرویس‌های داخلی و خارجی سطحِ بعد. این است بحرانِ فیلترینگ و عبور از فیلترینگ در ایران و برای مردمِ ایران. این حرف را یک آدمی دارد می‌زند که به نظام معتقد است و روحیه‌ی کاملاً ضدِّاستکباری دارد و فعالیتِ سیاسیِ علیهِ مصالحِ کشور ندارد و قرار هم نیست که داشته باشد. فیلترینگ برای منِ بچه‌مذهبی‌ هم هزینه‌بردار است، چه رسد به کسانی که هم‌سوی با من و ما نیستند و البته که شهروندِ این کشورند و حقوقِ شهروندیِ در حیطه‌ی قانون و براساسِ قانون دارند و حقِّ استفاده از اینترنتِ امن و آزاد و آزادیِ بیانِ در حدودِ قانونِ اساسی و انسانی نیز دارند. این که همه را به یک چوب برانیم و از موضعِ «دور» برخوردِ عام کنیم با امرِ استفاده از اینترنت به‌نظرم جالب و صواب و درست نیست. الآن جان و ناموس و اطلاعاتِ حریمی و مالیِ مردم در خطرِ سوء‌استفاده قرار دارد، اگر به فرضِ مثال قرار بوده با اینترنتِ بی‌فیلتر مصالحِ نظام و اشخاص به خطر بیفتد. الآن دانش‌جوها، پژوهش‌گرها و اهلِ عِلم و هنر و فرهنگ برای استفاده از بعضی پای‌گاه‌های علمی و تخصصی و یا دایرة‌المعارف‌های مرتبط به حوزه‌ی تخصصی‌شان مجبورند علاوه بر هزینه‌ی اشتراکِ اینترنت و مالیاتِ بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری، یک هزینه‌ی اضافه‌تری هم برای فیلترشکن بپردازند و این عادلانه نیست. کاش این حرف‌ها به گوشِ یک مسئولِ واقعی برسد. یک مسئولی که «امنیت» را فقط با قرائتِ خاصِّ خودش نبیند و فراتر از آن عِلم و فرهنگ و هنر را هم با مؤلفه‌های صِرفاً امنیتی تحلیل نکند.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هیچ‌وقت کوه‌نوردِ خوش‌پایی نبوده‌ام. شاید به این برگردد که بیش‌تر اهلِ رسیدنم تا پیمودن. اهلِ تصوّر و خیال، نه اهلِ رفتن و تلاش. من حتّا هم‌این مسافرت‌های معمولیِ بینِ شهری و در حدِّ واجب را هم اغلب دوست‌ داشته‌ام دکمه‌ای می‌بود که می‌زدم و می‌رسیدم به مقصد. حوصله‌ی «مسیر» را ندارم، دوست دارم همیشه سرِ اصلِ مطلب پیاده شوم و باشم.

اوایلِ دهه‌ی هشتاد بود اگر اشتباه نکنم که برادرم درسش تمام شده بود و تازه افتاده بود به سفر و کوه‌نوردی. عضوِ یک گروهِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای شده بود و هربار که می‌آمد خانه چیزهای جذّابی از وسایلِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای هم‌راهش بود؛ از کوله و کیسه‌خواب بگیر تا عصا و پوتین‌های مخصوص و دست‌کشِ پنج‌انگشتی، یومار، باتوم، کلنگ و جوراب‌های پشمی و یخ‌شکن‌های مخصوصِ پوتین و گاه پوستری از یک قلّه‌ی هفت‌هشت‌هزارمتری و تب‌خال‌ها و خشکی‌های دورِ لب‌ و... چه پروژه‌ای داشتیم هربار قبل از صعودش سرِ آب‌کردنِ پیهِ گوسفند برای درزهای پوتین که لای برف‌ها نفوذناپذیر شوند! یادش به‌خیر...

یادم هست که یکی از تابستان‌های هم‌آن سال‌ها مرا هم‌پای خودش کرده بود در تمرینِ هرروزه‌اش قبل از صعود به دماوند روی سینه‌کِشِ ۴۵دقیقه‌ایِ فَکِستِلِ بهشهر. تصوّر کن منِ بچّه‌سال با آن جُثّه‌ی ١٣ساله‌ام و کفش‌های کتانیِ معمولی‌ام هرروز گُلِ گرما و شرجیِ بهشهر آن مسیرِ ۴۵دقیقه‌ایِ ٧٠درجه را یک‌نَفَس هم‌راهش می‌رفتم بالا. روزی نبود که تهوّع نگیرم و پشیمان نشوم از این حماقتم. منتها آدمی‌زاد است دیگر. فردایش دوباره روز از نو، روزی از نو، حماقت از نو! می‌رفتم دوباره آن جهنّم را بالا!

این‌سال‌ها هم هنوز هم‌این‌جورم. هیچ‌وقت کوه‌پیمای خوبی نبوده و نیستم، امّا اگر گروهی یا دوستانی کوهی را بهم تعارف کنند، اوّل دودل می‌شوم و بعد می‌روم. در طولِ مسیر کأنّه کنیزِ کف‌گیرخورده‌ی مُلّاباقر غُر هم زیاد می‌زنم البته، ولی خب هرجور شده می‌روم تا تهش را. تابه‌حال کوهِ بالای ٣٢٠٠متر هم نرفته‌ام. اغلب هم‌این پایین‌ها سیر کرده‌ام. یک هم‌چین ناکوه‌نوردی هستم.


امّا هستند کسانی در هم‌این مملکت که سال‌شان تحویل نمی‌شود اگر قلّه‌ی بالای هفت و هشت‌هزار نزنند، روزشان شب نمی‌شود اگر در دل آرزوی کِی‌توو و اِوِرِست نداشته باشند و در سر فکرِ صعودِ جدید نپرورانند. «مهدی عمیدیِ‌آهنگ» یکی از آن‌هاست. مهدی تنها صعودکننده‌ی بی‌اکسیژنِ ایرانی به اِوِرِست (بلندترین قلّه‌ی جهان با ارتفاعِ ٨٨۴٨متر) است. تنها صعودکننده‌ی بی‌ کپسولِ اکسیژن به اِوِرِست در جهان در سالِ ٢٠١١ و یکی از تنها ۶٠نفر صعودکننده‌ی بی‌اکسیژن به اِوِرِست در همه‌ی جهان. (از این ۶٠نفر، ٢٠نفر جان‌شان را از دست داده‌اند و ٢٠نفر هم نقصِ عضوِ دائم پیدا کرده‌اند امّا مهدی به سلامت این کار را انجام داد). او هم‌چنین در کارنامه‌اش صعود به لوتسه (چهارمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨۴١۶متر)، پوبدا (سخت‌ترین قلّه‌ی پامیر با ٧۴٣٩متر)، دائولوگیری (هفتمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨١۶٧متر)، اسپانتیک، خانتنگری، منگلیک‌سار، نوشاخ، موستاق‌اتا، لنین، ماناسلو، ایلندپیک و... (همه بالای ۶ و ٧هزارمتر) را دارد.


مهدی عمیدی در آخرین صعودش به مون‌بلانِ فرانسه مفقود شده است و گروه‌های تجسّسِ منطقه از پیداکردنش ناامید شده‌ و اعلامِ توقّفِ عملیّاتِ جست‌وجو کرده‌اند. این چندهزاره‌نوردِ جسورِ مشهدی که اغلبِ صعودهایش را به‌تنهایی انجام می‌داده، حالا یک جایی میانِ برف‌ها آرام گرفته احتمالاً و همه‌ی فعل‌های فوق درباره‌ی او را باید از «است» به «بود» تغییر داد. به هم‌این ساده‌گی!

اغلبِ چندهزاره‌نوردهای جهان عاقبت در یکی از مقصدهای چندهزارمتری‌شان آرام می‌گیرند. گویی این یک رسمِ نانوشته باشد میانِ آن‌ها؛ آن‌قدر می‌روند تا بالاخره جایی میانِ برف و بهمن برای ابد پاگیر شوند. یادِ همه‌ی بلندنوردانِ جهان و ایران، خصوصاً مهدی عمیدیِ‌آهنگِ مشهدی گرامی. هرچند که هنوز در دل امیدوارم خبرِ برگشتن و پیداشدنش را از فیدِ بلاگ‌های دوستانش بخوانم... هرکجا هست خدایا...

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

|عکس از: مِهرین فرید|

روی صندلیِ عقبِ پراید نشسته بودم و کوله‌ام روی زانوهایم بود. راننده جلوی پای دختری ترمز زد و دختر «چارراه» را گفته‌نگفته درِ ماشین را باز کرد و نشست. راننده چندباری پُرسید «کدام چارراه؟!» و دختر که ای‌یرفون به گوشش بود، جوابی نداد و راننده زیرِلب غُری زد و راهش را گرفت و رفتیم. چندمتر جلوتر خانمِ دیگری سوار شد و من مثلِ همه‌ی سمتِ‌ چپِ‌ صندلی‌ِ عقبِ‌ تاکسیْ ‎نشسته‌های عالَمْ خزیدم به منتهی‌إلیهِ سمتِ چپ؛ دختر هم درحالی‌که دستش را گذاشته بود روی جیبِ کاپشنمْ بعد از من خودش را کشید این‌ورتر.
نه من چاقم، نه دختر چاق بود. ولی جوری خودش را سُرانده بود سمتِ من که بدنش کاملاً تماس پیدا کرد با سمتِ راستِ بدنِ من. خودم را بیش‌تر کشیدم سمتِ در و کوله را محکم کردم روی پاهایم تا راحت‌تر بتوانم خودم را جمع‌شده نگه دارم. حواسم به قطراتِ بارانِ روی شیشه‌ی سمتِ چپ بود که حس کردم چیزی شبیه به نگاه دارد رویم سنگینی می‌کند. دخترِ هندزفری‌به‌گوش چندثانیه‌ای خیره شده بود به من و یک‌هو با صدای بلندی گفت: «روانی!»
اوّل خواستم چیزی نگویم و سرم را برگردانم سمتِ شیشه، امّا وقتی راننده و مَردِ مسافرِ صندلیِ جلو سرشان را با تعجّب برگرداندند عقب و نگاه‌شان -که گویای متّهم‌دانستنم بود- افتاد بهم، جوری که آن‌ها متوجّه شوند، با صدای تقریباً بلندی گفتم: «این‌که خودمو می‌کشم سمتِ در تا راحت باشید روانی‌بودنه؟ اگه خودمو ول می‌کردم عاقل‌بودن بود؟!». پیرِمردِ راننده از جلو با صدای بلندی گفت: «نه، معلومه که نه!» و زیرِلب غُرغُری کرد که: «این‌همه می‌پرسم کدوم چارراه جواب نمی‌ده، بعد هزارچی به این بنده‌ی خدا می‌گه»؛ حتّا نیش‌تُرمزی هم کرد و به دختر گفت: «اگه می‌خواید پیاده شید.» دختر امّا مثلِ همه‌ی دفعاتِ قبل، خودش را زده بود به هندزفری و نشنیدن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زمان یعنی مرثیه‌ی زیستن...
(بیوتن، رضا امیرخانی)

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک پیش‌نهادِ موسیقایی برای «زنگِ بیداریِ» تلفنِ هم‌راه. به گمانم اگر این آهنگ را به‌عنوانِ زنگِ بیداری تنظیم کنید، دیگر هیچ‌وقت خواب نمانید. ترانه‌ی آهنگِ «تصویرِ رؤیا» از آلبومِ «معجزه‌ی خاموش» -به خواننده‌گیِ «داریوش اقبالی»- را «روزبه بمانی» سروده است و «مهدی یراحی» آهنگش را ساخته و «به‌روز صفّاریان» آن را تنظیم کرده است.

|♪ ♫ ♩|

[لینکِ کمکیِ اوّل] [لینکِ کمکیِ دوّم]

شب از مه‌تاب سر می‌ره، تمامِ ماه تو آبه
شبیهِ عکسِ یک رؤیاست، تو خوابیدی، جهان خوابه

زمین دورِ تو می‌گرده، زمان دستِ تو افتاده
تماشا کن سکوتِ تو، عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل و مه‌تاب و لب‌خندی
شب از جایی شروع می‌شه که تو چشماتو می‌بندی
نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

♪ ♫ ♩ | [لینکِ کمکی] + [لینکِ کمکی]

احساساتِ درونِ آدمی این‌طور نیست که اتّفاقِ شگرف و عجیبی حتماً باید بیفتد که به سراغِ انسان بیایند. هرچند که هیچ حسّی در وجودِ انسان بی‌علّت و دلیل رسوخ نمی‌کند و ایجاد نمی‌شود. امّا فهمِ علل و دلائل همیشه در حیطه‌ی عِلم و اطّلاعِ انسان نیست؛ بنابراین هستند مواقعی که حس‌هایی -بی‌که بدانی چه‌را و از کجا- در تو به‌وجود می‌آید. گاه آن‌قدر حزین و اسف‌ناکند که منفعلت می‌کنند و بی‌توان و حرکت و گاهی نیز آن‌قدر شورانگیز و پُربهجتند که به حرکت درت‌می‌آورند و تاب و توانت را صدچندان می‌کنند.

آهنگِ «من خزونم»* بهانه‌ی این پُست و تصویر و حسِّ خوب و خوش‌آیندِ من است در صبحِ ابرآفتابیِ پاییزِ جمعه‌ی ام‌روز. آهنگی که نه نامِ خواننده‌اش را می‌دانم و نه نشانی از ترانه‌سرایش توانسته‌ام بیابم. راستش معنای خیلی عمیق و شعریّتِ خاصّی هم ندارد ترانه‌اش، امّا موسیقی و شعر خوب نشسته‌اند به‌هم و به صدای خواننده و این هم‌آهنگی به جانِ آدم رسوخ می‌کند. عکسِ فوق را هم قدیم‌ها گرفته بودم و این‌جا به دردم خورد. امیدوارم از این آهنگ مثلِ من لذّت ببرید.

* «عنوان» یکی از مصاریعِ ترانه‌ی آهنگِ فوق‌الذّکر است.

* به لطفِ یکی از دوستان مشخّصاتِ آهنگ را متوجّه شدم. آهنگِ «من خزونم»؛ با ترانه‌ی خانمِ «فلورا تاجیکی» توسّطِ جنابِ «حسین صفامنش» اجرا شده است.

نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندوقتِ پیش با تعدادی از مردهای فامیل رفته بودیم به یک منطقه‌ی ییلاقیِ مرتفع برای کوه‌نوردی و تفریح. محلِّ استقرارمان جای آرام و باصفایی بود و بساطِ خور و خواب و گعده هم حسابی فراهم. بعد از سال‌ها یک جمعِ درست و حسابیِ فامیلی شده بودیم و برای این مهم، تدارکِ خوبی هم دیده بودند مسئولینِ تفریح. متأسّفانه خانواده‌ی فامیلیِ ما هم مثلِ خیلی از خانواده‌های دیگر، با گسترش‌یافتنِ تعداد و تغییرِ نسل‌ها، دچارِ نوعی از «هم‌گریزی» و دوری شده. در زمانِ بچّه‌گیِ من، ما آن‌قدر در گردش و تفریح خوش‌تعداد بودیم که با مینی‌بوس می‌رفتیم این‌طرف و آن‌طرف و عکس‌هایی از آن‌زمان‌ها باقی‌ست که نظائرش حتّا با گسترشِ کمّیِ فامیل، ثبت و ایجاد نشده است تابه‌حال. این آفتی‌ست که گریبان‌گیرِ خیلی از خانواده‌ها شده و ابداً موافق نیستم که یک چیزِ طبیعی و در عینِ حال «درست» است. چون خیلی‌چیزها هستند که بروزشان طبیعی‌ست، امّا الزاماً درست نیستند و ما باید تلاش کنیم در جهتِ ترمیمِ آن‌ها. ولی کسری از ما آدم‌ها طبیعی‌بودنِ وجودِ یک آسیب را مساوی با پذیرشِ آن آسیب می‌دانیم و پذیرش هم مقدّمه‌ی کاری‌نکردن می‌شود در اغلبِ موارد.

خلاصه ما مَردهای فامیل همّت کردیم و بعد از سال‌ها یک تعدادِ تقریباً قابلِ‌ توجّهی (البته با سنجه‌ی این‌روزگار) رفتیم به یک سفرِ تفریحیِ چندروزه. ترکیبِ سِنّی‌مان هم این‌طور بود که ۴نفر بزرگ‌تر بودند (پدرهای خانواده‌ها)، ۵نفر ایستاده بر آستانه‌ی جوانی (یعنی بینِ ۳۵‌سال تا ۴۵ساله) و یک‌نفر هم کوچک (یعنی من).

از نظرِ شغلی-تحصیلی در جمع‌مان یک روحانیِ (قریبِ به اجتهاد که بس‌یار خوش‌فکر، خوش‌فهم و منطقی‌ست)، دو-سه‌نفر بازنشسته‌ی فرهنگی و کارمند، دونفر مهندس (شاغل در مشاغلی غیرِمرتبط با حوزه‌ی تخصص)، یک وکیل، یک تحصیل‌کرده‌ی تاریخ (که البته بیش‌تر در کارِ جغرافیاست و کارهای تجاری و ساختمانی انجام می‌دهد)، یک پاس‌دارِ (شاغل در جهادوخودکفایی) و من بودیم (که کم‌سوادترینِ جمع محسوب می‌شدم.)

بعد از استقرار و گرم‌ و عادّی‌شدنِ فضا برای جمع، بساطِ گعده و شوخیِ آن ۴-۵نفرِ ایستاده بر آستانه‌ی جوانی شروع شد و انصافاً هم یکی از لذائذِ مغتنمِ فامیلِ ما و این سفر، هم‌این گرمیِ روابطِ آن‌هاست که علی‌رغمِ گذرِ زمان و تغییر و تحلیلِ همه‌ی آن لذّت‌های قدیمی، این یکی هنوز دست‌نخورده باقی مانده و بماند هم به لطفِ خدا. نسلی که خوب بلدند هم شوخی کنند و به سروکلّه‌ی هم بزنند و در عینِ حال «رفیق» بمانند و چیزی به رفاقت‌شان خدشه وارد نکند.

بااین‌حال، ما «منظِّمِ باد»ی هم داشتیم در جمع‌مان که با رعایتِ ادب و متانت و با زیرکی می‌‌توانست اوّلا نبضِ فضا و احوالِ جمع را بشناسد و در دست بگیرد و ثانیاً هرجا لازم شد در آن تغییری ایجاد کند و این منظِّمِ باد کسی نبود جز آن تحصیل‌کرده‌ی تاریخ که روزگاری معلّم هم بوده و مدیرِ دبیرستان و انسانی مقیّد و محکم (به لحاظِ معتقداتِ شخصی) و هم کمی بزرگ‌تر از آن ایستاده بر آستانه‌ی جوانی‌ها و البته کوچک‌تر از بزرگ‌ترها. درواقع یک کاراکترِ خیلی مناسب برای هم‌آن روی‌کردی که خودش هم داشت. پُلِ ارتباطیِ جمعْ بودن.

یکی از کارهای خوبی که او در این سفرِ تفریحی پایه‌گذاری کرد، دعاکردنِ بعد از خوردنِ غذا بود. این‌گونه که هرکس با صدای بلند یک دعایی بخواند و بقیه هم دعا کنند برای استجابتِ آن دعا. روزِ اوّل بعد از صَرفِ غذا و رفتنِ زیرِ کرسی، دوباره بابِ گعده و شوخی باز شد و فضا جوانانه شد! کمی که این شوخی‌ها غلیظ شد و به تکرار رسید، دوباره آن معلّمِ سابق و منظِّم فعلی، با زیرکی و آرامی و بی‌که به کسی بی‌احترامی کند فضا را تغییر داد. چه‌گونه؟ با پرسیدنِ یک سؤالِ اندیشه‌ای-اعتقادی از روحانیِ جمع. جوری هم پرسید که بقیه در صورتِ تمایل بتوانند در بحث شرکت کنند. (خودش بعدها می‌گفت تعمدّاً رفتم در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به حاج‌آقا نشستم تا برای پرسیدن مجبور شوم سؤالم را با صدای بلند بپرسم و این‌گونه همه در فضا قرار بگیرند.) سؤالش (اگر درست در خاطرم مانده باشد) این بود: آیا «عصمت» خدادادی‌ست و ائمّه معصوم به دنیا می‌آیند؟

او سؤالش را با آرامش و وقارِ خاصّی قدم‌به‌قدم تکمیل می‌کرد و تقریباً قانع هم نمی‌شد! علاوه بر روحانیِ جمع، من و برادرم هم واردِ بحث شده بودیم و هرکدام باتوجه به دانسته‌های خودمان پاسخی می‌دادیم به سؤال‌های مقدارمقدارِ او. یک ویژه‌گیِ مثبتِ او در پرسیدن این بود که مشخّصاً سعی در نپذیرفتن، عناد و بدسگالی نداشت و اگر هم اغراضِ سیاسی در منتهای نظرش وجود داشت (که بعدتر خودش گفت داشت)، سؤالش حقیقتاً سؤال بود و اگر حرفِ منطقی‌ای می‌شنید، پذیرشِ نسبی را داشت لااقل. روحانیِ محترم و عالِمِ جمعِ ما هم آرام و منطقی آن‌چه می‌دانست بیان کرد و برادرم هم از زعم و زبانِ خودش و شاید مبتنیِ بر آن‌چه در سال‌های بعد از دانش‌گاه از دروسِ حوزه خوانده بود، توضیحاتی داد. من هم با سوادِ نداشته‌ام، سؤال را در ذهنِ خودم شبیه‌سازی کردم به دانسته‌های پراکنده‌ و کمم. سؤالِ تکمیل‌شده‌ی معلّم این بود که اگر عصمتِ ائمه خدادادی‌ست و معصوم به دنیا آمده‌اند، چه فضیلت و هنری بر آن‌هاست معصوم‌بودن‌شان؟

پیش‌تر از پاسخِ من، روحانیِ جمعْ مسئله‌ی جالبی را مطرح کرده بود درباره‌ی تفاوتِ «فضیلت» و «سرمایه» که از نظرِ من منطقی بود امّا معلّم را قانع نکرده بود خیلی. من یادِ یکی از صحبت‌های «رضا امیرخانی» افتادم در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی. مجری بعد از معرّفیِ امیرخانی برای بیننده‌گان و خواندنِ رزومه‌اش، گفته بود: «فکر می‌کنم شما نمونه‌ی یک نخبه هستید.» امیرخانی در جواب گفته بود: «این لغت به نظرِ من جزءِ لغاتی‌ست که دیگر معنای تحت‌اللفظی‌اش جواب نمی‌دهد. زیاد کار کشیده‌ایم از لغتِ نخبه و من خودم هم دیگر نمی‌دانم نخبه یعنی چه؟ اگر نخبه آن معانی‌ای را داراست که در آئین‌نامه‌ها به آن اطلاق می‌کنند، شاید باشیم، شاید هم نباشیم! ولی به گمانم می‌رسد که با این لغت ما خیلی زیاد بازی کرده‌ایم و متأسّفانه با کسانی که این عنوان را داشته‌اند هم زیاد بازی کرده‌ایم. ام‌روز ما همه می‌دانیم که نخبه‌گی یک جریانِ رسانه‌ای‌ست. چیزی‌ست که یک‌سالی طرف را درگیر می‌کند و این‌روزها شنیده‌ام که وضع به‌تر هم شده، یک حقوقی هم به آن‌ها می‌دهیم!» مجری پرسید: «حقوق می‌دهند به نخبه‌ها؟!» امیرخانی ادامه داد: «بله، من هم شنیده‌ام در جاهایی یادِ بچه‌ها می‌دهیم که به عوضِ موفقیّتی که حالا در یک مسابقه داشته‌اید، می‌توانید بدونِ این‌که کار بکنید، پولی را از سهمِ نفتِ مردم بگیرید، که نتیجه‌ی آن هم بی‌ارج‌شدنِ کار است...» و مهم‌ترین قسمتِ صحبتِ امیرخانی که من در پاسخ به معلّم از آن استفاده کردم این‌جا بود که: «تعریفِ نخبه به‌نظرم می‌رسد باید تعریفی باشد که در زنده‌گی جواب بدهد. تعریفِ نخبه یک تعریفِ اثباتی نیست، بل‌که یک تعریفِ ثبوتی‌ست. تعریفی‌ست که باید در طولِ زمان خودش را نشان بدهد. نمی‌شود بگوییم در این لحظه این آدم نخبه شد. نخبه‌شدن چیزی‌ست که در طولِ زمان، طبقِ یک آزمونِ دائم و مستمر می‌شود درباره‌ی آن حرف زد.»

من هم به معلّم گفتم طبقِ این مثال (یعنی سؤالِ مجری و صحبتِ امیرخانی)، من عصمت‌داشتنِ ائمه (علیهم‌السّلام) را تشبیه می‌کنم در بعضی از ویژه‌گی‌هایش به نخبه‌گی. عصمت‌  از ناحیه‌ی خداوند به آن‌ها داده شده، امّا این‌جور نیست که سِمَت و منصب باشد برای ایشان که در یک زمانی داده شده و از آن به بعد آن‌ها معصوم شده‌اند. معصومیت یک آزمونِ مستمر است. ما در صحیفه‌ی سجّادیه می‌خوانیم که «أللهم و إنّهٌ لاوَفاء‌لی بالتّوبةِ إلّا بِعِصمَتِک و لااستمساکَ‌بی عن‌الخطایا إلّا عن قوَّتِک؛ فَقَوِّنی بقوّةِ کافیة و تولَّنی بعصمةِ مانعه!» یعنی: «خدایا، بازگشتِ من از گناهْ پای‌دار نخواهد ماند مگر این‌که تو مرا نگاه داری؛ و از خطاها باز نتوانم ایستاد، مگر این‌که تو مرا نیرو دهی. پس با نیرویی کفایت‌کننده مرا توانایی دِه، و با عصمتی بازدارنده از گناه، یاری‌ام فرما.» خب این دعا مأثورِ از ناحیه‌ی معصوم (علیه‌السّلام) است (یعنی در عینِ عصمت این دعا را عرضه داشته‌اند به خداوند). پس عصمت، در عینِ این‌که موهبتی‌ست از ناحیه‌ی خداوند به بنده‌گانِ برگزیده‌اش یعنی ائمه (ع)، یک سِمَت نیست و این‌طور نیست که به‌واسطه‌ی عصمت مصونِ از گناه مانده باشند. بل‌که آن‌ها هم دائماً در معرضِ آزمون‌ها و ابتلائات قرار داشته‌اند و چه‌قدر دقیق بود صحبتِ روحانیِ جمع‌مان مبنی بر تفاوتِ سرمایه و فضیلت که گفته بود عصمت مانندِ استعدادِ تحصیلی و هوش، قطعاً یک سرمایه می‌تواند باشد برای دارنده‌اش، ولی یک فضیلت نه. در ادامه من یک مثالِ دیگر هم از انتصاباتِ مدیریتی زدم. به معلّم گفتم شما رئیسِ یک شرکتِ معظم هستید. یکی از سِمَت‌های مدیریتیِ زیرمجموعه‌ی شما یک‌سالی هست که «مدیر» ندارد و درعوض کسی سرپرستِ آن کرسی است. شما بعد از یک‌سال، آن سرپرست را مدیرِ هم‌آن سِمَت می‌کنید. مدیرشدن در عینِ این‌که یک مقامِ داده‌شده از ناحیه‌ی شما به اوست، امّا این‌جور نیست که یک بی‌لیاقت را از صِفر، واجدِ لیاقتِ مدیریتی کرده باشد. آن سرپرست، در آن یک‌سال لیاقتِ خودش را در سرپرستیِ آن منصب نشان داده و شما حَسَبِ آن لیاقتِ قدیم و مستمر است که این سِمَت را به او می‌دهید.

بعدتر معلّم پرسید آیا پرونده‌ی عصمت با ائمه (ع) بسته شده و آیا می‌شود کسی الآن ادعای عصمت کند و...؟ (که خودش چون پرهیز داشت از این‌که بحث به سیاست کشیده شود، فیصله‌اش داد و نشستیم به خوردنِ خربزه و چای و شیرینی. همه‌ی۱۰-۱۱نفرمان.)

---

تجربه‌ی خیلی مثبتی بود برایم این سفر و حضور در جمعِ اقوامِ نَسَبی و سببی‌ای که حالا بعد از سال‌ها گوشت و خون‌مان با هم یکی شده است. در این جمع، پدر وَ ما سه‌برادر از خانواده‌ی ما بودیم، یک عمو، دوشوهرعمّه، یک پسرعمّه و دو دامادِ عمّه هم. انصافاً سفرِ خوبی بود و چیزهای فراوانی در آن برای یادگرفتنِ کسی مثلِ من وجود داشت. در آخرِ سفر، معلّم یا منظِّم که دامادِ عمّه‌‌ام است، مرا کشید کنار و گفت: «باید ببخشی مرا، در این جمع به خاطرِ این‌که سنِّ شما از بقیه کم‌تر بود، راحت‌تر و بیش‌تر از شما کار کشیدیم...» و با این حرف متانت و ادب و فهمش را یک‌بارِ دیگر هم ثابت کرد. چه‌را که خودِ او بود که اتفاقاً بیش‌تر از هرکسِ دیگری در این سفر زحمت کشید و کار کرد.

در این سفر، علاوه بر خور و خواب و گعده و شوخی و هم‌نشینی، ما یک پیاده‌رویِ طولانی و حسابی، زیارتِ یک امام‌زاده و صعود به یکی از کوه‌های دامنه‌ی شمالیِ البرز (۴برار) را هم داشتیم (که البته به پیش‌نهادِ معلّمِ تاریخْ دست بُردیم به جغرافیای منطقه و تبدیلش کردیم به ۵برار!)

تصاویری از این سفر:

* «عنوان» بخشی‌ست از مصرعِ یکی از ابیاتِ «محمّدسعید میرزایی».‏

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجّه: زبانِ این مطلبْ محاوره‌ است.

محلّه‌ی کودکی‌هام مرکزِ شهر بود و پشتِ بازارِ اصلیِ شهر. 3-4تا از قنّادی‌های اصلی هم تو اون منطقه قرار داشتند. حتّا دقیق‌تر اگر بخوام بگم، خونه‌ی یکی-دوتا از قنّادها که کارگاهِ شیرینی‌پزی‌شون هم بود، تو کوچه‌ی ما بود. یک گاری‌های مخصوصی داشتند با طبقاتِ فلزّی که شیرینی‌های داغ رو با سینیِ فر می‌ذاشتند توی اون و می‌بُردند فروش‌گاه. ما طبقه‌ی دوّم بودیم و به‌ کوچک‌ترین نسیمی بوی شیرینی‌های گرم می‌اومد سراغ‌مون. از هم‌اون‌وقت من عاشقِ بوی شیرینی شدم.
تو اون زمان‌ها مثلِ الآن شیرینی‌خریدن یک امرِ رایجِ دمِ‌دستیِ عصرونه‌ای نبود. حداقل توی خونواده‌ی ما نبود. مادرها مستقل‌تر عمل می‌کردند. فِرِ شیرینی‌پزی رونقِ بیش‌تری داشت و نون‌‌ْقندی‌های خونه‌گی شیرینیِ همیشه‌ی ما بود. اگر هم گاهی شیرینیِ بیرونی می‌[خوردیم، محدود بود به زبون و کیک‌یزدی. شاید به‌ هم‌این دلیل بود که وقتی بزرگ‌تر شدیم، خودمون رو با کیک‌یزدی خفه می‌کردیم. عقده‌ها یا ولع‌های پاسخ‌داده‌نشده‌ی بچّه‌گی‌هامون باعثش بود.
این‌روزها که دست‌رسیِ راحت‌تری به شیرینی دارم و تقریباً فاصله‌ی بینِ خواستن و تونستن برداشته شده و به محضِ اراده می‌شه شیرینی خورد، باز هم امّا بوی شیرینی رو بیش‌تر از خودش دوست دارم. شیرینی -دانمارکی هم که باشه- نهایتاً 5تاش سیر و دل‌زده‌م می‌کنه، امّا بوش هیچ‌وقت باعثِ دل‌زده‌گی و سیریم نمی‌شه. بوی شیرینی برای من مساویه با گاری‌های کارگاهِ شیرینی‌پزیِ منصور و جعفری و خاک‌پور.
نسبت به کتاب‌خوندن هم ولع و حسّ‌وحالِ مشابهی دارم. گاهی میلِ شدیدم به کتاب‌خونی باعث می‌شه توی خیالم یه برنامه‌ریزیِ حسااابی بکنم برای خوندنِ پُشتِ همِ چندتا کتاب. مثلاً می‌گم الآن فلان‌کتابِ ابوتراب‌ِ خسروی رو تموم می‌کنم، پُشتش چندتا غزلِ صائب و بعدش یکی-دوتا رمان و چندتا کتاب درباره‌ی ادبیات و... امّا در عمل باتوجّه به وقتی که خوندنِ هرکتاب می‌گیره، هم‌اون هبوطِ بعد از شیرینیِ پنجم اتّفاق می‌افته. هرچند که میلِ به کتاب‌خونی درست مثلِ بوی شیرینی هیچ‌وقت دل‌زده‌م نمی‌کنه و موتورِ محرّکه‌ی کتاب‌های بعدی می‌شه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهادت می‌دهم که جز «الله» خدایی نیست و «محمّد» فرستاده‌ی (برگزیده‌ی) اوست و «علی» ولیّ‌اش. من ام‌روز دوباره و از نو تسلیمِ اسلامِ محمّدی‌ می‌شوم. ام‌روز صحیفه‌ی سجّادِ این خاندان مسلمانم کرده دوباره. بس که همه‌چیز در این مناجات درست نشسته سرِ جای خودش. هم عقل است، هم عشق. وَه که چه زیباست. چه‌قدر ژرف است بحرِ این عبارات. ببینید چه‌قدر «جان» است:

«خدایا، سه‌چیز مرا باز می‌دارد از این‌که خواسته‌ی خود را با تو در میان گذارم؛ و یک‌چیز مرا بر آن وا می‌دارد:
فرمانی که داده‌ای و من در عمل به آن کُندی کرده‌ام، کاری که مرا از آن بازداشته‌ای و من به انجام‌دادنِ آن شتاب ورزیده‌ام، نعمتی که به من ارزانی داشته‌ای و من در سپاسِ آن کوتاهی نموده‌ام، سه‌چیزی هستند که مرا باز می‌دارند.
اما بخشش و نیکیِ بس‌یارِ تو به کسی‌که رویْ به درگاهت آورده و با خوش‌بینی به سوی تو آید، مرا به گفتنِ خواسته‌ام بر می‌انگیزد؛ چه‌را که هر احسانِ تو بخششِ بس‌یار است، و هر نعمتِ تو نعمتی بی‌سابقه.»

خودمانیِ این فراز یعنی دلایلِ شرم‌کردن و به تو پناه‌نیاوردنِ من بیش‌ترند از دلایلِ به تو پناه‌آوردن. امّا، آن‌قدر مهربانی، آن‌قدر خوب و بزرگ‌واری و آن یک دلیل امیدوارم می‌کند که باز هم با همه‌ی این تفاسیر و با همه‌ی ناسپاسی‌هایم از تو به تو پناه می‌آورم. تو مستغنیِ از منی، من محتاجِ توام. جز تو کسی را ندارم. جز تو مأوایی و کهفی ندارم تا التجاء بَرَم و امانم باشد. فقط تویی، فقط تو را دارم. بدِ بدم و تو خوبِ خوب، امّا باز هم می‌آیم سراغِ خودت، می‌افتم به پای خودت. أشهد أن‌ لاإله إلّاالله...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خسته و بی‌رمغ عرضِ خیابان را رد می‌کنم. تشنه و گرسنه و آفتاب‌زده. آن‌طرفِ 4راه شلوغ است. اول گمان می‌کنم شاید تصادفی شده باشد مثلِ همه‌ی تصادف‌های معمولیِ در ترافیک. امّا انگار دعواست. شاید دعوای بعد از تصادف. ویرم می‌گیرد بروم نزدیک‌تر ببینم چه خبر است روزِ اولِ ماهِ مبارکی!

این‌جور که به‌نظر می‌رسد از تصادف خبری نیست. راننده‌ی پژوی شخصیِ مسافرکش و دوجوان با لباسِ نظام (که لباسِ سربازیِ غیرِوظیفه‌ی ارتش است به‌گمانم) مشاجره‌ی شدیدِ لفظی دارند و از جمله‌های بُریده‌ی یکی از دوجوان متوجه می‌شوم دعوا بر سرِ کرایه‌‌ای‌ست که انگار راننده بیش‌تر طلب‌ کرده و جوان دارد می‌گوید من همیشه این مسیر را فلان‌قدر می‌روم. راننده آرام‌تر است و یکی از دوجوان به شدت پرخاش‌جو به‌نظر می‌رسد و معترض. کار بالا می‌گیرد و آن جوانِ عصبانی زیپِ دهانش را می‌گشاید و شروع می‌کند به فحّاشی. آن هم از بدترینِ انواعش! خلاصه جوان که می‌بیند دور و برش شلوغ‌تر هم شده صدا را می‌برد بالا و فحّاشی را رکیک‌تر و مشمئزکننده‌تر ادامه می‌دهد. راننده با این‌که هیکلش دوبرابرِ جوان است آرام‌ است و میلی به زدوخورد و فحّاشی ندارد. حتا یک فحش هم از او نمی‌شنوم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای با گوشی‌های‌شان یواشکی فیلم‌برداری می‌کنند و می‌خندند و «ایول‌ایول» می‌گویند. باقیِ مردم یا بی‌خیال‌ند یا دارند جوانِ فحّاش را آرام و دور می‌کنند. حواسِ کسی به راننده نیست. جوری با آن جوانِ فحّاش برخورد می‌کنند که انگار صاحب‌مجلس است و داغ‌دیده. دوش و بالش را می‌مالند. با رفتارشان به او حق می‌دهند و کاری می‌کنند که او با اقتدارِ بیش‌تری فحّاشی کند. با حمایت‌شان از او برای فحش‌هایش حاشیه‌ی امن می‌سازند. می‌روم جلوتر. نگاهم می‌افتد به درونِ ماشین. می‌بینم یک دخترخانمی آرام روی صندلیِ عقبِ ماشین نشسته است و سرش را انداخته پایین. چندلحظه خیره می‌شوم به زمین. یک نَفَسِ عمیق می‌کشم. از آن‌ها که قفسه‌ی سینه باد می‌شود و بازدمش داغ است. کوله را آرام از روی دوشم درمی‌آورم و می‌گذارم کنارِ پیاده‌رو. چیزی در من دارد شکل می‌گیرد. جوانِ پرخاش‌گر دارد به درِ سمتِ راننده‌ی ماشین لگد می‌زند و تهدید می‌کند که اگر بماند فلان می‌کند و همه‌ی این‌ها با رکیک‌ترین الفاظِ ممکن دارند بیان می‌شوند و تحقیرکننده‌اند و فجیع. راننده از بس تحقیر شده سعی می‌کند حمله کند به جوان که مردمِ دورِ جوان نمی‌گذارند و با حمایت‌شان از جوان کمک می‌کنند که او باز هم به فحّاشیِ رکیکش ادامه بدهد از دور. از کوله فاصله می‌گیرم و با ردکردنِ جمعیت می‌روم سمتِ جوان. جوری که سینه‌به‌سینه می‌شوم باهاش. مثلِ خودم لاغر است امّا چندسانتی کوتاه‌تر است ازم. به من نگاه نمی‌کند. فکر می‌کند جزءِ هم‌آن مردمِ دل‌داری‌ده‌ هستم که آمده‌ام تسلّایش بدهم. یک لحظه که می‌رود بینِ فحّاشی‌اش نَفَس بگیرد دست می‌اندازم دورِ یقه‌ی لباسِ فُرمش و صدایم را تا آن حدّی که می‌شود فریاد می‌کنم و می‌گویم ساکت شو! دهنتو ببند! ساکت باش! چیه این‌قدر فحش می‌دی؟ عُرضه داری بزن تو گوشش. فحش نده. ناموس می‌فهمی یعنی چی عوضی؟ ببند دهنتو. ببند دهنتو. ببندش...

جوان وا می‌رود. نه از این‌که ترسیده باشد که شاید هم واقعاً ترسیده، امّا احساس می‌کنم بیش‌تر از این‌که انتظارش را نداشته یکی آن‌وسط به او گیر بدهد، وارفته. آدم‌های دوروبرش با تعجب نگاهم می‌کنند. ساکت‌ند. بعد از چندثانیه یکی‌یکی حرفِ مرا تکرار می‌کنند. آن‌قدر شلوغ می‌شود که جوان می‌ترسد حتا کلمه‌ای دیگر به زبان بیاورد و مثلاً جوابِ مرا بدهد. مردُم هلش می‌دهند سمتِ خیابان. جوانِ فحّاش راه را می‌گیرد و با دوستش می‌روند. سربرمی‌گردانم راننده را ببینم. می‌بینم او هم دنده را چاق کرده و دارد حرکت می‌کند. کوله را برمی‌دارم. گرسنه و تشنه و آفتاب‌زده به راهم ادامه می‌دهم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای دارند از ویدئویی که چه‌قدر بگیر می‌شود اگر برود روی یوتوب حرف می‌زنند و می‌خندند...

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

احادیث و روایات و تعابیرِ مختلفی از تناسبِ «باران» و امرِ «رحمتِ إلهی» شنیده و خوانده‌ایم. یا حتا فارغ از این وجه، زیاد اتفاق افتاده که حین و بعد از بارشِ باران احساسِ لطافت و سَبُکی کرده‌ایم. این احساس، حتماً حسِّ درست و صادقانه‌ای‌ست و الزاماً منحصر به آدم‌های معتقدِ به دین و احادیث هم نیست. به‌هرحال «آب» پاک و زلال است و باریدنِ آن از آسمان که خودش مظهرِ پاکی‌‌ست، می‌تواند حسِّ پاک‌شدن و زلال‌شدن به آدم بدهد. شاید بشود احساسِ بعد از استحمام را از جهتی به آن شبیه دانست.

حضرت سجّاد (ع) در دعای سوّمِ «صحیفه» تعبیری دارند که به دلم نشسته و می‌خواهم این دل‌نشینی را با شما شریک شوم. در این دعا ایشان به تفکیکِ وظیفه و احوال، فرشته‌گانِ إلهی را نام می‌برند و از خداوند می‌خواهند که بر آنان درود فرستد. یک‌دسته از فرشته‌گانی که ایشان نام می‌برند «الهَابِطینَ مَعَ قَطْرالْمَطَرِ إِذَا نَزَل»ند. یعنی «آنان‌که با دانه‌های باران به زمین می‌آیند»؛ و چه رؤیایی و زیباست این فرض و این تصوّر که هنگامه‌ی ریزشِ باران عدّه‌ای فرشته‌ از آسمان بر زمین هبوط می‌کنند و بی‌جهت نیست که لطافت و سَبُکی زمین و اهلِ آن را فرامی‌گیرد وقتِ باران. با این تعبیر به‌نوعی «بازشدنِ درِ رحمتِ إلهی در وقتِ باران» هم تفسیر و توجیه می‌شود.

به‌هر‌روی بارانِ بعدی التماسِ دعا!

* بخشی از این ترانه.

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سالِ تحصیلیِ ۸۳-۸۴ بود که حنجره‌های ۱۶-۱۷ساله‌ی‌مان را سوارِ مینی‌بوسِ زهواردرررفته‌ی کرایه‌ایِ دبیرستانِ شاهد کرده بودیم و هِلِکّ‌وهِلِک می‌رفتیم سمتِ اردوگاهِ فرهنگی-تفریحیِ بادله برای شرکت در مرحله‌ی کشوریِ مسابقاتِ سرود. ۱۰نفری بودیم به‌گمانم. مهدی و حسن و سیداحمد و مَمّد و پویا و من و عماد و بقیه‌ای که در خاطرم نمانده اسم‌شان. رفتیم و سرودمان را اجرا کردیم و بعدش رهای‌مان کردند در فضای اردوگاه تا آدمِ خودمان باشیم. سومین سرگرمیِ دسته‌جمعیِ همه‌ی پسرهای عالَم بعد از فوت‌بال و والی‌بال قطعاً «زو» بود آن‌‌زمان‌ها و آن‌جا نیز نه توپِ فوت‌بالی بود و نه تورِ والی‌بال و ما هم هیچ قصد نداشتیم قطعیت‌ها را نقض کنیم!

دستِ دوّمِ زو بود که عماد پنجه انداخت و پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام که نخی بود و خوش‌اتو و خنک را درید. از زیرِ دکمه‌ی دوّم تا بالای دکمه‌ی آخر اُریب پاره شد. شاید عمرش را کرده بود آن پیرهنِ خوش‌اتوی نخیِ دوست‌داشتنی‌ام و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌اش بسته شود.

سالِ تحصیلیِ ۸۱-۸۲ بود که در فُرمِ گزینشِ دبیرستان کار در کتاب‌خانه را تیک زده بودم و آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تاریک را سپرده بودند به ما. ما یعنی مرتضا و حدّاد که سال‌بالایی بودند و بعدتر من و حمید. پویا و عماد هم‌کلاسِ مرتضا و حدّاد بودند و همه‌ی زنگِ تفریح‌ها مهمانِ آن اتاق. در هم‌آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تَنگ و کوچک بود که همه‌ی زنگ‌ِ تفریح‌های آن‌سال را بی‌استثناء عماد با رقص و سرمستی واردِ اتاق شده بود. کُلِّ خروجیِ ۳۰ساله‌ی بعدِ انقلابِ لس‌آنجلس را رقصیده بود عماد در آن اتاق و ما چه‌قدر که نخندیدیم بهش. حرفِ هرچیزی که می‌شد عماد یاد ترانه‌ای می‌افتاد و با رقصِ مسخره‌اش می‌خواندش. در هم‌آن اتاقِ موقّتِ زیرپله‌ی نمورِ تَنگ و تاریک و کوچک که من بودم و حمید و پویا و حدّاد و مرتضا.

سالِ ۸۴ بود که خبرِ مرگِ جوانکی موتورسوار را شنیدم. جوانکی که شنیدنِ اسمش در کنارِ سترگ‌واژه‌ای چون «مرگ» تَنگ و نمور و منقبض و معذّبم کرد. عماد، عمادِ کرامتیِ هم‌گروهِ سرودِ هم‌راهِ همه‌ی زنگِ تفریح‌های آن سالِ مدرسه‌ی شاهد و رقصنده‌ی یقه‌ی پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام را در زو دریده. هم‌او که می‌خنداندمان و حالا باید گریه می‌کردیم برایش.

چه نحس‌سالی بود آن سال. همه‌ی گریه‌های عالَم را پویا کرده بود در مجلسِ عماد و هرچه سوره و آیه که نازل شده بود را هم ممّد پشتِ میکروفن خواند و خواند و خواند و خواند. آن‌قدر که صدایش فالش شد و آقای اسکندری، مربّیِ سرود کشیدش کنار و به بقیه گفت ادامه دهند. و ام‌روز یادِ تو افتاده‌ام عمادِ کرامتی. رفیقِ آوازخوانِ سرمستم. هنوز آن پیرهنی که دریدی را دارم. هنوز می‌رقصد یادت در خاطراتم رفیق. رفیقِ در ۱۸ساله‌گی‌ مانده‌ام. شاید عمرت تمام شده بود و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌ات بسته شود، شاید...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 نمی‌دانم می‌دانید چه‌قدر لذت دارد عزتِ دوست و چه کِیفی دارد وقتی یک رفیق، یک دوست، یک آشنای مهربان که زلفی با او گره زده‌اید، به توفیقی و ترفیعی می‌رسد یا نه؟ دوستِ خوبم آقامحمّدمهدی سیّار که آوازه‌ی شاعری‌اش -به فضلِ خدا- در بینِ اهلِ فرهنگ و اهالیِ ادب پیچیده و توفیق‌های ادبی و شعری را یکی بعد از دیگری کسب کرده و هم‌واره دارد کسب می‌کند، یکی از این دوست‌هاست. دوستِ خوبی که سابقه‌ی دوستی‌مان مثلِ ترشیِ سیر، حالا به شیرینیِ ۷ساله‌گی رسیده است. او شاعرِ کتاب‌های «بی‌خوابیِ عمیق» و «حق‌السّکوت» است و یکی از دومدوّنِ کتابِ «دادخواست» و هم‌چنین استادِ ادبیات و محصّلِ دکتریِ فلسفه و فضل‌هایی بس‌یارتر و دیگرتر هم دارد.

همه‌ی این‌ موفقیت‌ها باید خوش‌حالم کند که کرده و می‌کند. هربار اسمِ او را جایی می‌بینم و می‌شنوم و می‌خوانم ذوقی کودکانه باید بَرَم دارد و لب‌ریز شوم از شوق که شده‌ام و می‌شوم اغلب. هربار که جایزه‌ای و عنوانی را می‌برد یا کتابش درمی‌آید باید احساسِ غرور و تعلّق کنم و بگویم «دوستِ من است‌ها!» که همیشه در دل گفته‌ام و می‌گویم مِن‌بعد هم. امّا سِوای همه‌ی این ذوق‌ها و شوق‌ها، مسئله‌ای که چندوقتِ پیش خیلی خوش‌حالم کرد و انگار که دوبال روی دوش‌هایم درآورد، ترانه‌ای بود که با صدای حقیقتاً زیبای آقای «علی چراغی» و آهنگ‌سازی و تنظیمِ جنابِ «هادی آزرم» شنیدم. شعرِ این کار را محمّدمهدی سروده و به سفارشِ «دفترِ مطالعاتِ فرهنگیِ جبهه‌ی انقلابِ اسلامی» (نشریه‌ی راه) یا هم‌آن «وحیدجلیلی» ساخته شده است. قبل‌ترک هم البته تعدادی آهنگ با شعرهای مهدی و بعضی از شاعرانِ دیگر به سفارشِ این دفتر ساخته شده بود، امّا انصافاً به این زیبایی و تأثیرگذاری نبودند. آهنگِ «سلامِ خداوند» به مناسبتِ حلولِ بهارِ ۱۳۹۱ ساخته شده و کاملاً هدف‌دار و مضمون‌دار و مهم‌تر از آن زیباست. هربار که در خلوت گوشش می‌دهم کیفورتر می‌شوم از زیباییِ موسیقایی و معنای عزیز و عمیقش. حتم دارم مهدی از سرِ اخلاص این را سروده و باقیِ هم‌کارانش نیز این‌طورحالی داشته‌اند وقتِ خواندن و ساختنِ این موسیقی. وگرنه بعید می‌دانم می‌توانست چنین حسّی را لااقل به من یکی منتقل کند.

مهدیِ عزیز! نه به خاطرِ رفاقتِ ۷ساله‌مان که همه‌اش لطف و استادی بوده از ناحیه‌ی تو و آموختن و مزاحمت بوده از طرفِ من و نه به خاطرِ صفای زاهدشهری‌ات و دکتریِ فلسفه‌ات و این‌که پارسال به جرگه‌ی متأهّل‌ها پیوسته‌ای و نه به خاطرِ شاعرِ فصل و صاحبِ عنوانِ کتابِ سال بودنت و نه حتا به خاطرِ غزل‌های نابت که به خاطرِ هم‌این یک ترانه‌ی تأثیرگذار و خوش‌مضمونت دوستت دارم. قیصرِ مایی داداش! ♪ ♫ ♩

 سلام ای بهارانِ از ره رسیده

چه گل‌ها که در پیش‌وازت دمیده

سلام ای که باران و لب‌خند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست

بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!

چه گل‌های سرخی‌ست در آستینت
چه سروی‌ست هم‌سفره‌ی هفت‌سینت

نترسیده‌ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک‌به‌یک شاخه‌ها را

ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را

بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان
نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من آدمِ بهارم! این را ام‌شب متوجه شدم. یعنی با بهار یا در بهار یا به‌واسطه‌ی بهار دچارِ نوعی از سرخوشی، مستانه‌گی و یک‌جور اکتیویزمِ تولیدگرایانه شده‌ام. (این «یا»هایی که قطار کرده‌ام را هم جدیداً از «محمّدرضا بایرامی» یاد گرفته‌ام. از کتاب‌هایش یعنی. مدلِ نوشتنِ اوست اگر اشتباه نکنم.)

از اردی‌بهشت موتورم روشن شد. شاید اگر نبود شلوغی‌های فروردین، از هم‌آن فردای سال‌تحویل هم روشن می‌شد. ولی به‌هررو اردی‌بهشت ماهِ خوبی بود برایم از نظرِ حجمِ فعالیتِ مثبت و انجامِ کارهایی که دوست‌شان داشته‌ام. هم‌چنین این حس و احوال تا خرداد هم ادامه پیدا کرده و به یک معنا به اوجِ خودش هم رسیده.

تا قبل از این، گمانم این بود که آدمِ تابستانم. یعنی به حسبِ ذاتِ سرمایی‌ام و هم ماهِ تولّدم که گلِ گرماست و ایّامِ خُرماپزان، تصوّر و تلقّی‌ام از خودم این بود که من یک تابستانیِ اصیل و به تمامِ معنایم. امّا این تصور ام‌سال و با این تحرّکی که در درونِ من رُخ داده و هی دارد می‌دهد (از نظرِ پرداختن به کارهایی که دوست‌شان دارم،) نقض شد.

فرضیه‌ی دومی هم البته هست که کمی غم‌گنانه‌ست و به ادبیاتِ من بیش‌تر می‌آید! گاهی خودم شوخی می‌کنم با خودم و می‌گویم از کجا می‌دانی؟ شاید تحرّکِ قبل از احتضار باشد. شاید داری می‌میری و خودت خبر نداری و طبیعت و جسمت خبردار شده‌اند. حالا البته این فرضیه صحّت داشته باشد یا نه فرقی در اصلِ این گزاره نمی‌کند که «مرگ» فاصله‌ای با زنده‌گی ندارد و بی‌خبر می‌آید و نمی‌دانیم کِی است. چندوقتِ پیش بلاگِ یک خانمِ کوه‌نوردی که در یک صعودِ جهانی سقوط کرده بود و مرحوم شده بود را می‌خواندم. آخرین پُستش شعرمانندی بود. کامنت‌های پُست تأیید نشده بودند و لینکِ اخبارِ کنارِ بلاگش هم آپ‌دیتِ هم‌آن تاریخ‌ها بود. یعنی ایشان مرحوم شده بود و آن بلاگ دیگر هیچ‌وقت به‌روز نشده بود بعد از آن حادثه، چون کسی طبعاً رمزش را نداشت و نخواسته بود که داشته باشد. خُلاصه غمِ عجیبی به دلم ریخت و هم شادی‌ای البته. غم از اصلِ ماجرا و شادی از این‌که چه خوب که محل و محملی داشته‌ام و در آن نوشته‌ام در سال‌هایی از زنده‌گی‌ام. حالا مرگ هروقت و ساعت و لحظه و آنی که سراغم بیاید و بگیرد این جانِ عاریتی را، این نوشته‌ها هستند و باقی خواهند بود به فضلِ خدا و البته سرورهای میزبانِ بلاگ. این حسْ برادرخوانده یا به عبارتِ دقیق‌تر نوه‌‌ی هم‌آن حسّی‌ست که احتمالاً نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌کرده دارند. (نمی‌گویم هرکه در زنده‌گی‌اش کاری انجام می‌دهد و اثری از خودش باقی می‌گذارد این حس را دارد، چون همه‌ی کارها از جنسِ کلمه و کلام و اندیشه و صحبت نیستند. وقتی اندیشه‌ات را می‌نویسی یا به هر طریقی منتشر می‌کنی، تو با طبیعت و عالَم واردِ گفتمان شده‌ای و چیزی تولید کرده‌ای که شاید ارزشِ افزوده‌اش با همه‌ی اقرانش متفاوت باشد که هست). این اتفاق -هرجور که نگاهش می‌کنم- خوش‌مزّه‌ می‌آید به مذاقم.

بگذریم از غم و مرگ؛ من آدمِ بهارم. نه از آن‌ها که راه می‌افتند با شکوفه‌ها و گل و گیاهان صفا می‌کنند. نه، من صِرفاً آدمِ بهارم. درست مثلِ خودِ طبیعت. در اتاقم هم که هستم نوعی از شکوفایی در من اتفاق افتاده انگار. یعنی نوعِ لذتی که من از بهار دارم این فصل و ام‌سال تجربه می‌کنم، کارکِردی شبیه به خودِ طبیعت دارد. یعنی من هم مثلِ بهارنارنج‌ها احساسِ عطر و محصول و میوه می‌کنم در خودم. من هم مثلِ گل‌ها رنگ و طراوت دارم انگار. من از این سنخ آدمِ بهارم.

صائبِ عزیز در موردِ بهار تصویرِ ثابتی را بارها به زبان‌های مختلفی مثلِ این‌که «تا در ایّامِ خزان از زردرویی وارَهی/ در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را»، سروده و تمثیل کرده. بارها گفته در بهار باید کار را یک‌سره کرد و این بهار است که تکلیفِ خزانِ آدم را مشخص می‌کند و چه‌قدر هم راست گفته حقیقتاً. چون حیات -هم‌اینی که ما علی‌رغمِ هبوط- در آن به‌سر می‌بریم، یک‌جور «بهار» است برای خودش. بهاری که در آن باید تکلیفِ خزانی یا بهاری‌بودنِ نهایی و غایی‌مان را مشخص و معلوم کنیم. بهاری که با سرعتِ هرچه‌ تمام‌تر در حالِ گذر و رفتن است. یک تصویری هم دارد فاضل نظری در یکی از شعرهایش که شاید موصلِ هم‌این معنا باشد به نحوی. پایانِ این مطلبم غزلِ فاضل باشد و این‌که الحمدلله لجمیعِ نعمه و از آن جمله هم‌این حیات و بهار و عُمر و فرصتی که هرچند کوتاه است و در گذار، امّا مغتنم است و مستوفی برای آن‌که بخواهد بهره‌اش را ببرد که «تو» بخواه از آن شمار باشم و باشیم...

تصوّر کن بهاری را که از دستِ تو خواهد رفت
خَمِ گیسوی یاری را که از دستِ تو خواهد رفت

شبی در پیچِ زلفِ موج در موجت تماشا کن
نسیمِ بی‌قراری را که از دستِ تو خواهد رفت

مزن تیرِ خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دستِ تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه‌ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دستِ تو خواهد رفت!

به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به «حلق» آویز داری را که از دستِ تو خواهد رفت

|فاضل نظری|

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز اولین روزِ (کمی جدّی‌تر) گرمِ سالِ جدید بود و هوا بوی نرم و خوش‌خوشیِ گرمای آخرِ خُرداد/ اولِ تیر را داشت و این برای مثلِ منی که طبع‌م با آفتاب آشتی‌تر است، یعنی لذت. لذتِ سرایتِ عطرِ بهارْ در مشامم و زیرِ پوستم.
بوی بهارنارنج و خُلقِ آرامِ طبیعتِ سبزِ این‌جا، نخواهی هم مستت می‌کند، چه رسد به این‌که نشسته باشی به صائب‌خوانی و برسی به ترکیبی چون «حُسنِ بی‌قید» و مدام فکر کنی به ظرافت و کنایه‌ی مستترش و باز برگردی چندصفحه قبل و «شانه در هر عقده‌ی زلفِ تو ایمان تازه کرد» را بخوانی و حسّی غریب بگیردت و خیالت را پر دهی به تاریخ و بروی هم‌عصرِ مُلّاصدرای مردی در تبعیدِ مرحوم ابراهیمی بشوی و هم‌آن‌جا لابه‌لای حرف‌های صدرالدّین‌محمّد ایمان تازه کنی و مست باشی و محتاج و چون او غریب و اصلاً چه حکمتِ متعالیه‌ای بالاتر از بهار و حُسنِ بی‌قید و سرِ زُلفِ پریشانْ که گفت: هذه سبیلی و «سبیل» نیست جز طریقِ هدایت و هدایت یعنی گم‌راهِ عالَم شدن و چه گم‌راه‌کننده‌ای دل‌رُباتر از عشق و هم‌این‌جور مشغولِ ممکنات و ماهیّات و متخیّلات باشی و یک‌ آن به خودت بیایی و ببینی کُلّی وقت گذشته و صائب از قرنِ یازده رندانه قه‌قاه می‌زند و حَسَنه‌هایی که برایش منظور کرده‌اند را چُرتکه انداخته و درشت بارش کنی که «شیخ! حسابی درت روی پاشنه‌ی اقبال چرخیده که این‌جا و آن‌جا از مرفّهینِ بی‌دردی» و خودت از این افکار خنده‌‌ی صدادارت بگیرد و سکوتِ شب را بشکنی و همه‌ی این‌ها را زیرِ سرِ بهار بدانی و همه‌ی این‌ها را از الطافِ خدای بهارآفرین ببینی و شُکرش کنی به دل و یادِ بیت‌هایی از مهدی بیفتی و ذوق کنی که بالاخره بهار شد و فصلِ این بیت‌ها رسید و باز می‌توانی روزی پنجاه‌مرتبه زیرِ لب بخوانی‌شان که:

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردی‌بهشتی می‌رسد از راه

بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گلِ داوودی از هر سنگ، حُسنِ یوسف از هر چاه

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«متخصّصانِ متعهّدِ توسعه که به تأمینِ غذای گرسنه‌گان و زدودنِ فقر علاقه دارند، اغلب نسبت به آن‌چه به نظرشان تمرکزِ نابه‌هنگام بر فرهنگِ جهانیِ سرشار از محرومیت‌های مادّیِ گوناگون است، شکیبایی به خرج نمی‌دهند. شما چه‌گونه می‌توانید (آن‌طور که این استدلال مطرح می‌شود) درباره‌ی فرهنگ صحبت کنید... درحالی‌که مردم مقهورِ گرسنه‌گی یا سوءتغذیه یا بیماری‌هایی هستند که به آسانی قابلِ پیش‌گیری‌ست؟ نمی‌توان انگیزشِ پشتِ این انتقاد را نادیده گرفت، ولی دیدگاهِ تصنّعاً تفکیک‌گرا -و مرحله‌نگر- از پیش‌رفتْ غیرِواقعی و ناپای‌دار است. هم‌آن‌طور که آدام اسمیت گفت، حتّا اقتصاد هم نمی‌تواند بدونِ درکِ نقشِ «احساساتِ اخلاقی» کار کند، و جملاتِ بدبینانه‌ی برتولت برشت در اُپرای سه‌پولی، «اول غذا، بعد اخلاقیات» بیش‌تر بیانی از روی یأس است تا حمایت از یک اولویت.»/ فرهنگ، آزادی و استقلال؛ نوشته‌ی آمارتیاسن

از مردمِ کشوری که مسئولینِ آن موظف می‌شوند طرح‌های تعدیل و کنترلِ جمعیت را بعد از این‌که جمعیت به 150میلیون‌نفر رسید اجرایی کنند، نمی‌توان انتظار داشت در مترو با آرامش کتاب بخوانند و سرانه‌ی مطالعه‌شان با کسرِ دقایقِ نماز و دعا و قرآن (تازه اگر بخوانند) به حداقلِ نُرم و نرخ‌های جهانی میل کند و از کشوری که مردمش مطالعه نکنند هم نمی‌توان انتظارِ اندیشه و اخلاق داشت. هزارهزار هم که نمایش‌گاهِ بین‌المللی و بل بین‌السیّاره‌ای راه بیاندازیم و کیلوکیلو هم اگر بُن و کارت و یارانه‌ی خریدِ کتاب پخش کنیم، باز هم‌ تغییری در سرانه‌‌ی مطالعه و به تَبَعِ آن وضعِ اندیشه و فهم و اخلاقِ مردم حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. این عکس‌ها ربطی به ما ندارد. ما سوئد نیستیم!

عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خوابِ خوبی نداشته‌ام و آثارِ شروعِ سردرد را در پیشانی‌ام حس می‌کنم. مهدی تماس می‌گیرد که اگر کاری ندارم برویم بیرون. می‌پرسم کجا و او مقصد را نامعلوم جلوه می‌دهد. قبول می‌کنم و هم‌پا می‌شویم. دورِ کوتاهی در شهر می‌زنیم و می‌رویم جاده‌ی کمربندی و مسیرِ غرب (یعنی ساری) را انتخاب می‌کنیم برای گشتِ بی‌مقصدمان.

مهدی مهندسِ عمران است و اغلب چشم‌ش پِی ساختمان‌ها و اسکلت‌های نیمه‌ساخته و شهرک‌ها و این‌هاست. از طرفی به اقتضاء شغل‌ش سرش همیشه در حساب و کتاب و پروژه و قرارداد است و غالبِ اوقاتی که با او هم‌مسیر شده‌ام یک‌جای بحث‌مان به کار و کارفرما و پول و مثلِ این کشیده شده. هرچند که نابلدیِ من همیشه باعث می‌شود بحث‌های‌مان تغییرِ محتواء پیدا کنند و به اجتماع و رفتار و فرهنگ و کمثلهم برسیم.

این‌بار درموردِ خانواده و نقشِ تربیتِ فرزندان در آینده‌ی اجتماع صحبت می‌کنیم. او از تجربیات‌ و خاطرات‌ش (در فرزندداری) می‌گوید و من از آرمان و اعتقاد و تحلیلم. مهدی معتقد است زنده‌گی روندِ تکرارشونده‌ای‌ست که نباید از آن فرار کرد و عقب ماند و من معتقدم تا جایی باید هم‌لگامِ سرعت و شتابِ این روندِ تکرارشونده شد که از خود و اصولِ انسانی‌مان بازنمانیم. تقریباً هردو موافقیم که هر تغییرِ اجتماعیِ شالوده‌شکنانه هزینه‌هایی دارد و هزینه‌ی اصلاحِ ساختارهای معیوب، گذشتن از بعضی نیازهای فردی‌ست و جلوی رودِ خروشانِ ساختارها و روش‌های نادرستِ زنده‌گی را جز با ایجادِ سدّ و کم‌کردنِ شتابْ نمی‌توان گرفت.

نرسیده به نکاء یکی از بُریده‌گی‌ها را می‌پیچد و مسیرِ فرعی را تا روستای «پیله‌کوه» از توابعِ میان‌درود ادامه می‌دهد. این‌گونه معنای مقصدِ نامعلومِ یک مهندس را هم می‌فهمم! روستای خلوت و خوش‌منظره‌ و آرامی‌ست. نزدیکِ غروب است و مِهِ دل‌چسبی هم شروع شده. با یکی از اهالی سلام و احوال می‌کنیم و مهدی با آن نگاهِ همیشه‌کنج‌کاوش سوالاتی راجع‌به شیوه‌های دام‌داری و قیمتِ علوفه و دوقلوزایی و تعدادِ بز و گاوها و فروشِ گوسفند از چوپان می‌پرسد و من هم برای این‌که کم نیاورده باشم سوالاتی بی‌ربط در موردِ مسیرهای فرعی و روستاهای دیگر و جوِ سیاسی-اعتقادیِ روستا و احوالِ مردم می‌پرسم.

حالا دیگر سردردِ من و مِهِ روستا هردو بیش‌تر شده‌اند و قصدِ برگشتن کرده‌ایم. مهدی موقعِ برگشت راجع‌به پروژه‌ی کذاییِ «رویان» و کارفرمای نااهل‌ش و این‌که آیا طلب‌م را وصول کرده‌ام یا نه می‌پرسد و نمی‌دانم از کجا بحث‌مان کشیده می‌شود به آسمان‌خراش‌های آنتونیو ترانووا و نیویورک و بیوتن و نویسنده‌گی و او.

ام‌روزْ روزِ دیگری‌ست. یاسین (برادرزاده‌‌ام) روبیک‌ش را پُکانده و رنگِ سرِ بعضی از مکعب‌های کوچک‌ش کنده شد. خوش‌بختانه قابلِ ترمیم است و مادرش تُندتُند رنگ‌ها را هم‌این‌جور بی‌هوا در جاهای خالی جاگذاری می‌کند. عصر که همه -از جمله خودِ یاسین- خواب بودند روبیک را پنهانی برداشتم و همه‌ی رنگ‌هایی که می‌شد را با کاترِ کوچک‌م درآوردم که از ابتدا (طبقِ الگوریتمی که گوگل نشانم داده بود) بچینم‌شان. چون اگر هم‌این‌جور باقی می‌ماندند تا ابد هم نمی‌شد حل‌ش کرد.

عاقبت کاتر کار دستم می‌دهد و سرِ سبّابه‌ی چپ‌م را می‌بُرم تا هزینه‌ی عموبودن را کمی بیش‌تر از پیش درک کنم! بالاخره هر ساختن و تعمیری هزینه‌ای دارد. روبیکِ از روی قاعده چیده‌شده را کنارِ یاسین می‌گذارم و صائب می‌خوانم:

شدم خراب که ایمن شوم، ندانستم
که گنجْ بهرِ خراج احتیاج خواهد بود!

باز در فکر فرو می‌روم. به این فکر می‌کنم که نسلِ مهدی (یعنی بچه‌های دهه‌ی پنجاه) نسلِ خوبی هستند. نه از این‌ جهت که کم‌توقع تربیت شده‌اند یا انسان‌های قانع‌تر و به‌تری هستند و فرزندانِ کوشاتر و قدرِ پدر و مادردان‌تری بوده‌اند. این‌ها را می‌گویم چون بارها از زبانِ خودشان اظهاراتی شبیه به این را شنیده‌ام. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه نسلِ خوبی‌ند -فقط و فقط- از این جهات که فرصتِ تصمیم‌گیری‌شان کم‌تر از ما بوده برای انتخابِ اپروچ‌ها و این مسئله ریسک‌پذیری‌شان را بالا بُرده و کمی هم به این دلیل که مهم‌ترین تحولات و اتفاقاتِ اجتماعیِ ایران در سی‌ساله‌ی اخیر (یعنی انقلاب و جنگ) را بعضاً از نزدیک لمس کرده‌اند. این تجربه باعث می‌شود که قدرِ آرامشِ فعلی را بیش‌تر از ما بدانند.

معتقدم اگر قرار است تحولی در فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی رُخ دهد، این تغییر و تحول مبدأش «خانواده» است. درواقع فرصت و استعدادِ تربیتِ نسل که در اختیارِ والدین قرار دارد به‌ترین امکان برای ایجادِ تغییر در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی‌ست. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه به این دلیل که سنّتی‌تر و سنواتی‌تر از نسلِ ما (بچه‌های دهه‌ی شصت) ازدواج کرده‌اند و اغلب صاحبِ فرزند یا فرزندان شده‌اند، می‌توانند پُل خوبی بینِ گذشته و آینده محسوب گردند. آن‌ها اگر کمی دقت و حسّاسیتِ بیش‌تری خرج دهند، نسلِ آینده‌ی ایران را از گزندِ بس‌یاری از بلایای اخلاقی و فرهنگی مصون می‌کنند. اما به هم‌این نسبت اگر آن دقتِ لازم را مبذول نکنند می‌توانند آینده را هم مثلِ ام‌روز یا بدتر از ام‌روز کنند. درواقع رشته‌ی اُمیدِ آینده‌ی این کشور شاید یک‌سرش در دستِ پدر و مادرانی باشد که فرزندان‌شان در آستانه‌ی سنینِ بلوغ و فهم و تمیز و تصمیم قرار دارند. هم می‌شود از بچه‌های جدید چمران و باقری ساخت، هم هیتلر و قذافی و مجاهدِ خلق و نوبورژوا و اکس‌خور و بی‌ملّیت و غیرت. امیدوارم که عاقلانه عاقل‌های دل‌سوزی برای فردای کشورمان تربیت کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندثانیه‌ای که از بالای شیشه نگاه‌ش می‌کنم متوجهِ حضورِ یک‌‌ و هشتادو‌چهار سانتی‌‌‌متری‌ام می‌شود و چشم می‌دوزد به چشم‌م که یعنی بله؟ (اساساً با فلسفه‌ی این شیشه‌های سوراخ‌داری که جلوی‌شان صندلی نیست مشکل دارم. یعنی چه که آدم خَم شود و از بینِ چند دایره‌ی کوچک حرف‌ش را بزند؟) بله؟ی دوم‌ش صدای غرولندِ درونی‌ را محو می‌کند. یادداشتِ پُست‌چی را نشان‌ش می‌دهم و می‌گویم «شماره‌اش را نداری؟» با سَر اشاره می‌کند به هم‌کاران‌ش و می‌گوید «از آن‌ها بپُر...» حرف‌ش را قطع می‌کنم و می‌گویم «گفته‌اند نمی‌دانیم. اگر لطف کنید و شماره‌ی هم‌راه‌ش را بدهید ممنون می‌شوم. راه‌م دور استـ...» می‌گوید «شماره‌اش را دارم اما نمی‌توانم بدهم.» ادامه می‌دهد که «هم‌این حالاها باید پیدایش شود.» هم‌این‌جور که دارم سر تکان می‌دهم عقب‌عقب می‌روم و روی یکی از صندلی‌های جلوی دیوار می‌نشینم. کسری از ثانیه تصمیم می‌گیرم جایم را عوض کنم و روی صندلیِ دیگری بنشینم تا مجبور نباشیم «چشم تو چشم» شویم که مبادا هم‌این حوصله‌اش را سَر بِبَرد و بگوید آقا بلند شو برو. اما بعد که به هم‌‌کارانِ خانمِ کابین‌های کناری‌اش نگاه می‌کنم، ترجیح می‌دهم چشم‌م به هم‌او که مثلِ خودم ریشی بر صورت دارد و نگاهم را هیچ‌جوره به استعمار نمی‌گیرد باقی بماند؛ حتا اگر به قیمتِ سررفتنِ حوصله‌اش تمام شود!

صدایم می‌کند و انگار که مناقشاتِ درونی‌ام را شنیده باشد، می‌گوید: «ام‌روز خیلی سرش شلوغ بود. بعید است بیاید اداره. به‌تر است بروی فردا صبح بیایی بسته‌ات را بگیری.» آهانِ سردی می‌گویم و تشکر و خداحافظی را هم بعدش. راه‌م را از هم‌آن سمتی که آمده‌ بودم می‌گیرم و دیلاق و دمغ برمی‌گردم منزل.

صبح است و زلف‌ها را به‌زور می‌چپانم زیرِ کلاهِ کامواییِ طوسی‌رنگِ بابا که یک روزِ بارانی قرض گرفته بودم ازش. آفتابْ بدجور خودنمایی می‌کند و من اصلاً تمایلی ندارم سنگینیِ نگاه‌های کوچکِ مردُمِ شهرم را روی موهای بلندم احساس کنم. کلاهِ بابا را تا روی گوش‌‌ها و ابرو پایین می‌کشم و ادامه‌ی موهای پُشتی را می‌اندازم در یقه‌ی پولیور. نزدیکِ درِ خانه که می‌شوم صدای موتورش به گوشم می‌رسد. پنجاه‌درصدِ ماجرا را حدس می‌زنم و برای این‌که حقیقت داشته باشد در را بی‌درنگ باز می‌کنم و سلام‌م می‌خورد به بسته‌ای که روی دست گرفته. می‌گویم «این هم‌آن دی‌روزیه‌ست؟» با لب‌خند سری تکان می‌دهد و دوانگشتِ دستِ چپ‌ش را به عقب خم می‌کند و دنده را جا می‌اندازد و گازش را می‌گیرد و می‌رود.

برای این‌که شرمنده‌ی خودم نشوم بسته را می‌گذارم توی صندوقِ پُست و می‌روم بیرون. در راهْ یک کارِ کوچکِ عقب‌مانده برای خودم می‌تراشم و با تجربه‌ی قوچانی و آزرم برمی‌گردم منزل.


دی‌روز که تلاش‌م برای احیاء بسته‌ی به پُست‌ برگشته‌ام بی‌نتیجه مانده بود خیلی کُفری بودم. هم‌آن‌جور زیرِ لب تا برسم منزل با بیماریِ هلندی دست‌به‌یقه بودم و از خجالتِ خصوصی‌سازیِ کاریکاتوری و وابسته‌گیِ بودجه‌ای و فعالیتِ مولّدِ بی‌سرمایه درآمدم. خاصّه که موقعِ خروج از اداره‌ی پُست، صدای عشوه و خواهشِ خانمی که کارِ غیرِقانونی از کارمندِ احتمالا شُل‌دل مطالبه می‌کرد هم به گوش‌م رسیده بود. همه‌چیز دست به دستِ هم داده بود تا ساختار و سیستم را فاسد بدانم و می‌دانستم.

ام‌روز وقتی آفتاب بعد از مدت‌ها صریح می‌تابید و موهایم را زیرِ کلاهِ پدرم مخفی کرده بودم تا از شرّ نگاه‌های متعجبِ غریبه و آشنا در امان بمانم اما اتفاقِ دیگری افتاد. پُست‌چیِ جوانِ محلّه‌ جوان‌مردی کرده بود و برای بارِ دوم -بی‌که وظیفه داشته باشد- آمده بود درِ منزل و بسته را به مقصد تحویل داده بود. ام‌روز، روزِ امیدوارکننده‌ای بود...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کاری به تقویم نداری،
زمان برای تو یعنی فاصله‌ی بینِ دو باهم‌بودن، دو عید، دو مهمانی، دو لب‌خند؛

بهشت را وقتی فهمیدم که بهای عمیق‌ترین شادی‌هایت
کم‌ترین کارهایی بود که گاهی از دست‌مان برمی‌آمد؛
سریع‌الرّضاتر از تو فقط خدا را دیده‌ام انسانِ بیش‌تر...

آن‌قدر خوبی که به نبودنت فکر هم نمی‌شود کرد!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبح‌به‌صبح چهل دقیقه مانده به اذان، به مدتِ 5 دقیقه شروع می‌کند به خواندن. البته روزهای باران و طوفان نشنیده‌ام بخواند یا شاید هم می‌خواند و صدایش به گوشِ من نمی‌رسد. مشخصا اما وقتی که هوا خوب است، حالِ او هم مثلِ همه‌ی خلائقِ خدا به‌تر است و میلِ به خواندن‌ش هم بیش‌تر.

نسبت به خروس‌ها که بی‌محل هم می‌خوانند و اصلا اعتباری به ساعاتِ خواندن‌شان نیست و دوی نیمه‌شب هم اگر ویرشان بگیرد می‌زنند زیرِ صدا، بلبل واقعا موجودِ لطیف، دوست‌داشتنی، وقت‌شناس و متمدّنی‌ست از این جهت. طراوت و شادابی‌ای که در صدای بلبل هست، در هیچ ملودی و موسیقیِ مصنوعی‌ای نیست.

هیچ‌وقت آدمِ با زنگِ ساعت بیدارشدن نبوده‌ام. یعنی نه‌ این‌که این تجربه‌ی همه‌گانی را نداشته باشم که برعکس، بس‌یاربار بوده که با زنگ و الارم و اسنوز بیدار شده‌ام. آن‌وقت‌ها که کوچک‌تر بودم و از این ساعت‌های تویین-بِلی بود، با آن‌ها و بعدتر که هی بزرگ‌تر شدیم و ساعت‌ها آب رفتند و کوچک شدند هم باز با انواعِ دیگرشان و تا حالا و انواعِ موسیقی‌هایی که می‌شود تنظیم کرد برای الارمِ گوشی.

اما با همه‌ی این احوال، هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که با صدای زنگِ ساعت چست و چالاک از جایم بپّرم و احساس کنم ام‌روز می‌توانم دنیا را تغییر دهم. حتا اگر به قاعده و اندازه هم خوابیده باشم و به قولِ معروف خواب‌م کامل شده باشد، باز هم صدای ساعت یک‌جور حرفِ زور است برایم و دل‌م می‌خواهد از لجِ او هم که شده تمرّد کنم و قدرِ غلتی هم شده بی‌محلّی کنم بهش. اساسا فلسفه‌ی اسنوز یعنی هم‌این. یعنی بزن به درِ بی‌خیالی تا جان‌ش بالا بیاید.

صدای بلبل امّا از لونِ دیگری‌ست. اگر تمامِ شب را هم بیدار بوده باشم، باز هم شنیدنِ صدای بلبل برایم هم‌معنیِ شروعِ روز با به‌ترین احوال و خوش‌ترینِ حالات است. دل‌م می‌خواهد بروم نانِ تازه بگیرم برای صبحانه و هی گمان کنم ام‌روز قرار است یک اتفاقِ خوبی بیفتد و ام‌روز، روزی‌ست برای به انجام رساندنِ کارهای نکرده و نصفه‌مانده‌ی گذشته. صدای بلبل برای من مساوی‌ست با یک‌جور احوالِ بهاری. کأنه شرطی شده‌ باشم؛ این صدا می‌بَرَدَم به اردی‌بهشت و خرداد و هم‌آن طراوت و احساس را در من ایجاد می‌کند. خیلی زیرِپوستی و به قولِ صائب سَبُک‌روح.

پی‌نوشت: این مطلب خیلی نتیجه‌گیری و این‌ها ندارد؛ صِرفا بیانِ تجربه‌ای‌ست.
* «عنوان» را از صائب وام گرفته‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صائب می‌خواندم؛ حیف‌م آمد این تعبیر و درواقع نصیحتِ زیبای او را تبلیغ نکنم:

هرکه صائب! آب زد بر آتشِ خشم و غضب
چون خلیل‌الله در آتشْ گلستان دیده است

پی‌نوشت: عصبانیت از آن امتحان‌های ابراهیمیِ سخت و اخلاقیِ زنده‌گیِ اجتماعی‌ست. خاصّه در جوامعی که فضای سنگینِ قضاوت و هیجان وجود داشته باشد و اختلافاتِ فرهنگی، سیاسی و اعتقادی هم کم‌وبیش بینِ مردمان‌ش باشد. صائب نویدِ این را داده که اگر خشم‌وغضب را کنترل کنیم، کأنه آتشی را بر ابراهیمِ وجودمان گلستان کرده‌ باشیم. با دعای شما إن‌شاءالله که بتوانم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خطبه‌ای هست در نهج‌البلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنة‌الله- که وی را اول‌ خودخواهِ عالم معرفی می‌کند و انسان‌ را از بزرگ‌منشی و خودخواهی برحذر می‌دارد. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژه‌گی‌های مطلقِ خداوند برمی‌شمرد و بر کسانی که در این دو ویژه‌گی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین می‌فرستد و تصریح می‌کند که خداوند با سنجه‌ای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکه‌ی مقرّب‌ش شد.

حضرت این‌طور استدلال کرده‌اند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشت‌ش را برتر از انسان می‌دید و متعصّبِ بر اصالت‌ش بود و...).

نکته‌ی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این‌ ریشه‌یابی راجع‌به عدمِ سجده‌ی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سوره‌ی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان من‌آلکافرین) این مسئله‌ست که حضرت می‌فرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهان‌ها و پوشیده‌ها انسان را (به‌طورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنی‌ش چشم‌ها را می‌ربود و بدل از گِلْ از گُلی می‌آفرید خوش‌ عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردن‌ها خود‌به‌خود برای سجده‌اش شُل می‌شد و می‌افتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریده‌گان‌ش را به بعضی چیزها که اصل و ریشه‌اش را نمی‌دانند بیازماید و بر این آزمون سه‌فایده و هدف است: جداساختنِ آن‌ها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردن‌کشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.

این‌ها را که می‌خوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمنده‌ی خدا و خودم می‌شدم و می‌شوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کرده‌ام می‌افتم، یادِ خودبزرگ‌بینی‌ها و بددِلی‌ها و قضاوت‌هایی که براساسِ جهل‌م به ندانسته‌ها و تعصب‌م به دانسته‌های غلط کرده‌ام و اصلا به این فکر نکرده‌ام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالی‌م نشده...

حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بوده‌اند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطبات‌شان عبادالله را توصیه کرده‌اند به تقوای الهی. وقتی به عمده‌ی مشکلات‌م و مشکلات‌مان فکر می‌کنم و به این‌که چاره‌ی این‌همه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجه‌ی اولیه و آخریه‌ای نمی‌رسم مگر تقوا. تقوای به‌ خاطرِ خداوند درست‌ترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پای‌مان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا می‌شود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کم‌تر پیش می‌آیند. چشم که می‌گردانم در تاریخِ معاصرمان، می‌بینم که اکثرِ الگوها و انسان‌های وارسته و شهداء‌مان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بوده‌اند.

دایی‌م نقل می‌کرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگ‌وار می‌گفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمت‌گزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتاب‌خانه‌ای راه بیندازم برای بچه‌ها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگه‌دنیا دکترای یک رشته‌ی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشته‌اند این صحبت را می‌کرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی می‌توانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایش‌گاه و دانش‌گاه. کاری که شاید از از سربازِ بی‌سوادی هم برمی‌آمد. اما نگاهِ چمران‌ها به عالم و آدم‌ها شبیهِ نگاه‌های من و مثلِ من‌ها نبود و نیست. این عقلِ یک‌دل‌شده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آن‌ها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقت‌شان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرف‌های خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشته‌ها و شیطان. شاگرداول‌های دنیا شدند و حق‌شان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفره‌ی خداوندند و بالانشین‌های جنّات.

هِـــــــی... یادِ همه‌ی شهداء و علماء گرامی...

این آهنگ از «حامی» با ترانه‌ی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگ‌سازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم می‌پسندم:

طبلِ ماهُ می­کوبن، گُر می­گیرن شقایقا
می­زنن به سینه­ی دریایِ آتیش قایقا

موجا قَد می­کشن و تعزیه‌خونِ باد می­شن
عاشقایِ کربلا یکی‌یکی زیاد می­شن

نخلا می­چرخن و توفانِ جنون پا می­گیره
صدای نی­لبکِ تفنگا بالا می­گیره

دسته­ی سینه­زنا هورُ چراغون می­کنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون می­کنن

طبلِ ماهُ می­کوبن، نعشایِ بی­سر می­آرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر می­آرن

شهیدایِ تشنه‌رو ماه و ستاره آب می­دن
نخلایِ شکسته‌رو مشکایِ پاره آب می­دن

صدایِ گریه میاد فرشته­ها گوش می­کنن
چراغِ خیمه­ی آسمونُ خاموش می­کنن

نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کم­کم آسمون رنگِ مناره­ها شده

کاروان می­ره ولی ستاره­ها جا می­مونن
شب میاد فرشته­ها کنارِ نعشا می­مونن

شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از این‌جا نمونده راهِ دوری تا خدا

آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم می‌شه
نوبتِ عاشقیه ستاره­ها تموم می­شه

یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وب‌لاگ‌نویسی برای من یک کارِ بی‌هدف و فایده نیست. البته نه از ابتدا که به مرورِ زمان به این فکر، نیت، نگاه و ایده رسیده‌ام و حالا که سنینِ ابتداییِ بلوغِ نوشتنْ را می‌گذرانم، از این‌که می‌توانم باهدف بنویسم خرسندم.

یکی از اهداف‌‌م برای نوشتن و به‌طورِ اخص وب‌لاگ‌نویسی آرشیوی‌ست که از نظرات‌م در بستری از زمان باقی می‌ماند. این آرشیو چه در قیدِ حیات باشم و چه نباشم إن‌شاءالله به‌درد خواهد خورد. هم برای خودم و هم إن‌شاءالله برای دیگران. هدفِ دیگرم این است که یک‌دوره بتوان‌م همه‌ی آن‌چه در ذهن دارم را قلمی کنم. درواقع آراء‌م را بنویسم. این نیز تا این‌جای کار برایم فوایدِ زیادی داشته که مهم‌ترین‌ش باز هم‌آن رصدِ خودم در مصیر (به معنای چه‌گونه‌گی، شدن و تحول) است.

هرازچندی در کنارِ نوشته‌هایم دوست دارم علاقه‌مندی‌هایم را هم بنویسم. پیش‌تر یکی-دوباری این‌کار را انجام داده‌ام. دوباره می‌خواهم لیستِ برخی از خوش‌آیندهایم را در اندیشه، دین، فرهنگ و هنر بنویسم:

دین:

قرآن (را ماهِ مبارکِ ام‌سال فرصت کردم کم‌تر از نصفِ ترجمه‌‌اش را به ترتیبِ نزول و با رجوعِ موردی به ترجمه‌‌ی تفسیرِ المیزان بخوانم. بعدتر این خوانش ادامه پیدا کرد و هم‌چنان هم ادامه دارد. در موردِ نصِ مصحفِ شریف، نظرِ توصیه‌گونه‌ای ندارم ولی هم‌این‌قدر می‌فهمم که خواندن‌ش برای شهروندانِ حکومتِ اسلامی و خاصّه مسلمانان حتما امری لازم است. خواندنِ تفسیرِ المیزان هم لذتی مضاعف دارد؛ خاصّه اگر ذره‌علاقه‌ای به زبانِ استخوان‌دارِ عربی درمیان باشد.)

نهج‌البلاغه (از آن لذت‌هایی بود که اگر تجربه نمی‌کردم خیلی بد می‌شد. این کتاب، این حقیقتا منهج، این نگاه، این ایدئولوژی، این جهان‌بینی، روش و تمدّن فوق‌العاده عجیب است. نهج‌البلاغه اثباتِ حقانیتِ سیره‌ی ائمه‌ست. واقعا هرکه نخواند، هرکه بیش‌تر و بیش‌تر نخواند، ضرر کرده، خیلی خیلی خیلی زیاد ضرر کرده. این کتاب را با سه‌ترجمه به‌صورتِ هم‌زمان خواندم. ترجمه‌ی اصلی‌ای که با آن جلو می‌رفتم ترجمه‌ی دکترمحمودرضا افتخارزاده بود به نشرِ روزگار و ادبیاتی محکم، سلیس، فاخر و ترجمه‌ای حقّا دقیق داشت. ترجمه‌ی مرحومان شهیدی و دشتی را هم به‌صورتِ کمکی خواندم.)

شعرِ کلاسیکِ فارسی:

حافظ، صائب (البته تعدادِ اشعارش زیاد و کمی خسته‌کننده‌ست ولی خوش‌مضمون)، قیصر امین‌پور، فاضل نظری و علی‌رضا بدیع.

شعرِ غیرِکلاسیکِ فارسی (شاملِ انواعِ قوالب):

گروس عبدالملکیان.

نویسنده‌ی زنده‌ی ادبیاتِ داستانی و غیرِداستانیِ غیرِ علوم‌انسانی:

رضا امیرخانی، عرفان نظرآهاری و مصطفی مستور.

گرافیک:

کوروش پارسانژاد، مسعود نجابتی، مجید زارع (خیلی‌های دیگر هم هستند که الآن حضورِ ذهن ندارم؛ مجید زارع جوان است و طبعا به این دلیل نوشتم که خلاق، خوش‌فکر و إن‌شاءالله خوش‌آینده‌ست).

موسیقی‌سازِ ایرانی:

مجید انتظامی، محمدرضا علی‌قُلی (برای آلبومِ خیلی دور، خیلی نزدیک)، فریبرز لاچینی (برای چندتا از آهنگ‌هاش).

موسیقی‌سازِ غیرِایرانی:

یان تی‌یرسن، گروهِ نایت‌نویز، کلنتْ منسل و جسی کوک.

خواننده‌ی ایرانی:

محمدرضا و همایون شجریان، شهرام ناظری، سالار عقیلی، علی‌رضا قربانی، حمید حامی، غلام‌علی کویتی‌پور (تخصصا خواننده نیست ولی برای آلبوم‌های خاموش و غریبانه) و امیر کریمی.

خواننده‌ی غیرِایرانی:

[بیب]

اهلِ سیاست:

شهیدان بهشتی، مطهری، مرحوم ابوترابی و شهیدچمران، آقای خامنه‌ای (خودِ تنهای منهای اکثرِ دور و بری‌هاش، خودِ نیمه‌ی ماهِ مبارک‌ش، خودِ مشروط و تنهایش را...)، غلام‌حسین محسنیِ‌اژه‌ای، محمدجواد لاریجانی، دکترکامران باقریِ‌لنکرانی، آقای شمخانی.

اهلِ رسانه (تلویزیون و رادیو):

دکترمرتضی حیدری و محمدرضا شهیدی‌فرد.

سینما:

ابراهیم حاتمی‌کیا (مگر می‌شود آژانس و یوسف و کرخه را نبینم و فقط نامه‌ی به معززی‌نیاش را ملاک قرار دهم؟!)، پرویز پرستویی، بهرام توکلی، شهاب حسینی، رضا میرکریمی و رضا کیانیان.

مکان‌های فرهنگی:

سینما آزادی، فروش‌گاهِ مرکزیِ شهرِکتاب، خیابانِ کریم‌خانِ زند، کتاب‌فروشیِ سوره‌ی مهر و کهف‌الشهداء.

هم‌این.

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تفاوتِ شبکه‌های اجتماعی را می‌توان به‌صورتِ مُخَلَّصْ از جملاتِ مشوّقِ ایجادِ پست‌شان فهمید:

گوگل‌ریدر (خدابیامرز): «پُست اِ نوت» یا «نوت این ریدِر».
فیس‌بوک: «وات‌ز آن یور مایند؟»
توییتر: «وات‌ز هَپن‌ینگ؟»
گوگل‌پلاس: «شِیر وات‌ز نیو...»

و این‌ میان طبیعتا بُرد با کسی‌ست که بیش‌تر بتواند آن‌چه اینان می‌خواهند نباشد! یعنی یا کُلا عضو نشود و یا اگر بنابه‌ خواست و نیازی مجبور  به عضویت شد، سعی کند پارادایمْ را عوض کند و فضا را به سمت و سویی دیگر ببرد یا لااقل سواریِ مجانیِ کم‌تری بدهد. و یک تفاوتِ ماهویِ دیگر را هم از این مقایسه می‌توان متوجه شد و آن چیزی نیست جز هوش‌مندیِ شرکتِ گوگل که سعی نکرده با پرسشی صریح مخاطب‌ش را مواجه کند. بل‌که سعی کرده با امکانِ اشتراکی که در اختیارِ او قرار می‌دهد به پاسخ‌ یا نیازش برسد.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو هم‌سایه‌گی‌مون ازدواج‌-پارتی‌ای برپاست. میکروفن‌چیِ مجلس گاه‌گاه حرف‌های جالبی می‌زنه که وسطِ رخوت و یک‌نواختیِ مالیِ ریماند و شیرینیِ بیش از حدّ غزلیاتِ صائب، باعثِ خنده‌ و مسرّت‌م شده. مثلا هم‌این چنددقیقه پیش گفت: «هرکی ام‌شب قشنگ برقصه، کارتِ شارژِ ایران‌سل بهش می‌دیم». البته با این وضعِ اقتصاد و اختلاس و افتلاسی که هست، بعید نیست اگر سرِ کیسه رو شُل کنه و پاداش‌ش رو به مثلا شارژِ ای.دی.اس.ال. ارتقاء بده، بنده هم احساسِ بشکن و بالابندازیت پیدا کنم!

یک‌باری هم گفت چراغ‌ها رو خاموش کردم، نگرانِ فیلم‌برداری نباشید، بیاید وسط! یکی نیست بگه بنده‌ی خدا ملت روزِ روشن و تو غیرِ مجلس و پارتی‌ش معلوم نیست چه‌کار می‌کنند و سر از کجا در می‌آرن، حالا شما از ترسِ چهارتا گوشیِ دومگای پنج‌تا رقاص و رقاصه چراغِ مجلسِ بشکن و بالابنداز رو خاموش می‌کنی که دست تو کارت زیاد نشه و کادرِ دوربینِ اچ.دی‌.ت نویزِ اضافی نداشته باشه و خودت تو فیلم نیفتی، یا دل‌ت خیلی برای ناموسِ مردم سوخته که دارن جلوت شلنگ-تخته می‌ندازن؟!

البته بیوتنی اگر نگاه کنیم، عرقِ رقصِ مجلسِ لهو و طرب، سازوکاری شبیه به گریه‌های محرمِ هیئات داره. تو خاموشی به‌تر می‌شه اشک ریخت. از کجا معلوم که نشه به‌ترم عرق ریخت؟ البته مگه غیر از اینه که رقص برای دیده‌شدنه و اشک برای دیده‌نشدن؟ این درست که اشکِ یکی مثلِ من قطعا برای دیده‌شدنه، ولی اشکِ خیلی‌ها نه... اما کیه که برای دیده‌نشدن برقصه؟

نمی‌دونم، نمی‌دونم رقصِ سوزی صورتِ مثالیِ چندتا از نمازای کدومای ماست و اشکِ بی‌سوزِ من مثلِ عرقِ رقصِ چندتا از بچه‌های پارکینگِ کناری. صائب می‌گه: «بُوَد ده روزِ سالی موسمِ این دانه‌افشانی/ ز غفلت مگذران بی‌گریه ایامِ محرم را». لابد تو میکروفن‌چیِ مجلسِ محرم بودن هم خیری بوده که صائب انتخاب‌ش کرده. اون زمان که بعیده تورم بوده باشه و حتما خیری بوده. بگذریم. چنددقیقه‌ایه که مجلس هم آروم شده و رقصنده‌ها دارن شام می‌خورن. من‌م برم اُملتِ مشتی‌مو بخورم که خربزه آبه و حالِ دل خراب...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ایران یعنی همه‌ی ایران! همه‌ی وجب‌به‌وجبِ خاک‌ش و همه‌ی مردم‌ش. از چابهار و زابل و زاهدان و تایباد و فریمان و کاشمر تا مشهد و گرگان و بندترکمن و علی‌آباد و رشت و بابل و بهشهر و اردبیل و تبریز و زنجان و ری و خرم‌آباد. اصفهان، شیراز، بوشهر، همه‌ی خوزستانِ عزیزم از شلنگ‌آبادش تا توپ‌چی و جفال و مالحه و طویبه و هویزه و بستان‌ و تا خودِ شوش و ایلام. تا همه‌ی هزارجریباتِ همه‌ی ارتفاعات‌ش، تا همه‌ی سُفلی و اولیاها و کُلا و آبادهای تنگِ همه‌ی روستاهاش. ایران با همه‌ی تاریخ و جغرافیاش از خانه‌ی محصورِ موسوی و کروبی شروع می‌شود تا چندخیابان آن‌طرف‌تر بیت و تا خودِ پنجاه‌تومنیِ دانش‌گاه و تا همه‌ی جوی‌های در دستِ احداثِ ولی‌عصر و تا همه‌ی کلاغ‌های تجریش و تا کوچه‌ی مهدی‌قصاب و تا بستنیِ اکبرمشدی و تا حموم‌قبله و تا سبیلِ الواتِ آب‌منگُل و تا اُزگل و زعفرانیه و شهرکِ قدس و ژاندارمری. ایران یعنی همه‌ی ایران. همه‌ی ایران یعنی همه‌ی منابعِ مولدِ انرژی‌های صلح‌آمیزِ ایران و پاش بکشد تا همه‌ی موشک‌ها و تا همه‌ی کلاهک‌های هسته‌ای‌ش هم. تأسیساتِ هسته‌ایِ ایران یعنی سینه‌ی من. گفتم گرا دست‌تان باشد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داشتم با اسم‌ش بازی می‌کردم و با لحنی که انگار دارم صداش می‌کنم می‌گفتم: «دُرساعت چنده؟ درسانفرانسیسکو، درسالاد می‌خوری؟ درسارافون پوشیدی؟» که یه‌هو به بولیزش اشاره کرد و گفت: «نَ‌نَه؛ ایــن‌که سارافون نیس.» گفتم: «پس سارافون کدومه؟» گفت: «تو کتابای مُفتَلِخ، یه نی‌نی‌هایی هستن که سارافون دارن»...


درسای دو‌ونیم‌ساله از باهوش‌ترین و خوش‌حافظه‌ترین بچه‌هاییه که تا حالا دیدم. معمولا سعی می‌کنه از هر آدمی که دیده یه موردِ به‌خصوصی رو یادش بمونه و اگر دوباره اون آدم رو دید به اون مورد اشاره کنه. این‌روزها عمده‌ی آرزوی درساکوچولو داشتنِ یه چتره که باتوجه به سن و سال‌ش پدر و مادرش هنوز صلاح نمی‌دونن که داشته باشه.

بهانه‌ی نوشتنِ این خاطره شعری بود از شاعرِ هم‌وطن «سوکیاس هاکوب کورِکجیان [معروف به واراند]» در کتابِ «پاییزِ در پرواز»، منتشرشده از نشرِ چشمه. فرازی از اون شعر که منو یادِ این خاطره انداخت رو می‌نویسم:

«کودکی با چترِ نارنجی
چون پاک‌ترین رؤیایِ من،
با قدم‌های کوچکِ خود
گام می‌زند

عصرگاهان است و
باران
‏‏نرم می‌بارد.»

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«داداش!
گرفتاری که ناراحتی ندارد...
گرفتاری مالِ عشق است، مالِ رفاقت است...
فرمود البَلاءُ للولاء...» +
-
بُریده‌ای از فصلِ «زبان»؛ رُمانِ «بیوتن»/ رضا امیرخانی

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 

«حالا که دوباره نامه‌ام را می‌خواندم، یادم آمد که تای وطن دسته دارد، اما من بدونِ دسته نوشتم‌ش. البته شاید هم وتنِ من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرم‌ش... برای هم‌این درست‌ش نکردم!»
-
بُریده‌ای از فصلِ «ژنتیک»؛ رُمانِ «بیوتن»/ رضا امیرخانی

 

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این من‏‌م در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیرِ مشترک، ای خودِ فراترم

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی‌شود
خوب می‌شناسم‌ت در خودم که بنگرم

این تویی، خودِ تویی، در پسِ نقابِ من
ای مسیحِ مهربان، زیرِ نامِ قیصرم

قوم و خویشِ من همه، از قبیله‌ی غم‌ند
«عشق» خواهرِ من است، «درد» هم برادرم

سال‌ها دویده‌ام از پیِ خودم، ولی
تا به «خود» رسیده‌ام، دیده‌ام که دیگرم

در‌به‌در به هر طرف، بی‌نشان و بی‌هدف
گم شدم چو کودکی در هوای مادرم

راستی چه کرده‌ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیزِ دیگری‌ست، من به فکرِ دیگرم

پی‌نوشت۱: شاعر: مرحوم قیصر امین‌پور.
پی‌نوشت۲: عکس را بی‌هوا از دستِ دوستی گرفته‌ام.

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درختی از درخت‌های جنگل‌های شمال هست که بهش می‌گن اَنجیلی. جُدا از مدخلی که تو ویکی‌پدیا براش ایجاد شده یا اطلاعاتی که از گوگل‌کردن می‌شه راجع بهش فهمید، ویژه‌گی‌ای در این درخت هست که اهلِ جنگل و مردمِ منطقه معمولا باورش دارن. اون‌ها می‌گن انجیلی زودتر از باقیِ درخت‌ها پاییز می‌کنه؛ این اصطلاحِ خودِ اون‌هاست. درواقع انجیلی با برگ‌های پُرپُشت‌ش زودتر و بیش‌تر از باقیِ درخت‌ها به استقبالِ پاییز می‌ره. کأنه پاییز آتیشیه که این درخت به دلِ اون آتیش می‌زنه و باکی از قرمز و زردش نداره.


فکر می‌کنم ما آدم‌ها شباهاتِ زیادی به درخت‌ها داریم. زنده‌گی پُر از تکرارِ بهار و پاییزهاست و ما مقهورِ گردشِ ایام‌یم و گرفتارِ عمر. گاهی که طاقت‌فرساییِ عشق رو به جون می‌خریم احوالی شبیه به حال و روزِ این درخت پیدا می‌کنیم. عشق مبدأ و منشأ و وسیله‌ی تحول‌ و زیبایی می‌شه و کسی از دلِ سوخته و حالِ پریشونِ اونی که مبتلاشه خبر نداره.

زنده‌گی بی‌عشق -مثِ خوابِ زمستونِ جنگل- آروم و خاکستری‌ و بی‌دغدغه‌ست. «بهار» فرصتیه واسه دوباره امتحان کردن و بیدار و تازه‌شدن و «تابستون» و بلندای روزاش امتحانی واسه محکِ صبوری‌ و «پاییز» اول و آخرِ قصه‌ست. عشق پاییزیه که زمانُ می‌کُشه و خاطره‌ها رو با خودش می‌بره و یه روزی که دیره هردو رو بهت برمی‌گردونه. یه روزی که تو گذشته‌ت مثل‌ش نبوده و می‌دونستی که میاد. میاد و آینده‌ت و ازت می‌گیره و گذشته‌تُ بهت برمی‌گردونه.

پاییز تو همه‌ی جنگل اتفاق می‌افته و گریزی ازش نیست اما بعضی از درخت‌ها هستند که خودشون به دلِ پاییز می‌زنن. اون درختا برای مردم معیارِ پاییزن و قاصدِ اومدن‌ش. زیبایی یعنی تو گذشته‌ت اون‌قدر عاشق بوده باشی که آینده‌ت پُر از عطر و رنگ و صداهایی باشه که برت گردونه به گذشته، به روزایی که آگاهانه می‌سوختی و می‌جنگیدی و باور کرده بودی که رفتن از رسیدن به‌تره و آخرِ راه قرار نیست مدالی برای برنده یا بازنده‌شدن تو مسابقه‌ی زنده‌گی‌ بهت بدن یا ازت دریغ کنن. پس، آینده هم‌این الآنیه که می‌شه عاشق بود و به دلِ پاییز زد. مثِ ماهی‌گیری که قُلاب‌شُ نه به خاطرِ صید که به خاطرِ دل‌ش به رود می‌زنه. جنگلی که بشه پاییزُ ازش فهمید، جنگلِ به‌تری نیست؟ +

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای تکمیلِ بخشی از یک تحقیقِ شخصی تعدادی سوال طرح کرده‌م. پاسخِ شما به اون‌ها می‌تونه برام خیلی مفید باشه. اگر خوننده‌ی وب‌لاگ‌م هستید لطفا پاسخ‌هاتون رو دریغ نکنید. حتا اگر خواستید بی‌نام و نشون یا به صورتِ خصوصی کامنت بذارید. حتاتر اگر لازم دونستید، توضیح بدید و بحث کنید. در نهایت اما پاسخِ سوال‌ها رو بدید. ممنون.

1) در معابر و اماکنِ عمومی و در سطحِ شهرتون چه‌ اندازه با مواردِ «اهانت» (به‌طورِ عام) و فحّاشی/ فحّاشیِ ناموسی (به‌طورِ خاص) مواجه می‌شید؟ [این اهانت‌ها چه خدای نکرده به شما بوده باشه و چه به دیگری، مشمولِ منظورِ پرسش می‌شه]

الف) کم (یک‌بار در ماه)
ب) زیاد (بیش‌تر از دو یا سه‌بار در ماه)
ج) نظری ندارم


2) روندِ رشدِ اهانت بینِ افرادِ جامعه (در معابر و اماکنِ عمومی) رو چه‌طور تلقی می‌کنید؟

الف) رو به کاهش
ب) رو به افزایش
ج) تغییری حس نمی‌کنم
د) نظری ندارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داشتم «نوت‌ز فرام اَن اپرنتِشِپِ» جومپا لاهیری رو به‌ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت تو «داستان» همشهریِ مردادماه می‌خوندم که یک فکرِ غریبی به سرم زد. صفحه‌ی دوم-سومِ این نوشته یک عکس از سه‌ساله‌گیِ لاهیری تو بغلِ پدر و مادرش بود که پدر و مادرش جوون‌ بودن و داشتن می‌خندیدن و جومپا رووش به یه سمتِ دیگه‌ بود. جوونیِ پدر و مادرِ لاهیری منُ برد به بچه‌گی‌های خودم و سندهای تصویری‌م از اون ایام. من نهایتا پنج‌تا عکس از بازه‌ی هیچ تا چاهار-پنج‌ساله‌گی‌م دارم. باقی -هرچه هست- یا برمی‌گرده به تولدِ دل‌خوش‌کنکیِ چاهارساله‌گی‌م که درواقع تولدِ یازده‌ساله‌گیِ خواهرم بوده، یا به بانداژِ سرِ شکسته‌م تو هم‌اون ایام و سوژه‌شدن برای نیکون یا پرکتیکای (دقیق یادم نیست) گلِ گردنِ دخترعمه‌م و یا به دوتا عکسِ خیلی‌فلو از یاشیکای نوشین -دخترخاله‌م- وسطِ گزنه‌ها و هرزه‌گُلای باغِ آقا.

اما اعجابِ این قصه این‌جاست که از مشابهِ این سن و سالِ باقیِ برادرها و خواهرم عکس‌های غیرِآتلیه‌ایِ بالنّسبه بیش‌تری هست، اون هم با توجه به این‌که سال‌های گذشته‌تری بودن و بالتبع امکانات و دوربین‌های کم‌تری هم دمِ دستِ آدما.

حالا نمی‌دونم جنگ و حال و احوال‌ش پدر و مادرمُ بی‌دل و دماغ کرده بوده که ازم عکس کم‌تر گرفتن، یا آخری‌بودن و تکراری‌بودن و نونبودن و کِیف‌نداشتنِ بچه‌ی چاهارم و این‌جور چیزها، یا مثلا نبودنِ دوربین و مقارنه‌ی زهره و مریخ و جداییِ زاویه‌ایِ ماه و مشتری و این‌جور محسناتِ معنویه!

دل‌م برای اون بازه‌م تنگ شده، پس‌فردا اگه چیزی بشم صفحه‌ی دوم-سومِ مقاله‌ی قصه‌ی زنده‌گی‌م باید تایپوگرافی کار کنن! چه آینده‌ی غم‌انگیزی‌ه بی‌خبریِ یه آدم از چه‌شکلی و چه‌احوالی بودنِ دو-سه‌سالی از زنده‌گیِ گذشته‌ش، اون‌م دو-سه‌سالِ نوباوه‌گی‌ و نوپایی‌ش. دل‌م برای خودم کباب‌ه اصن.

* «تیتر» رو از «ما چه‌گونه ما شدیمِ» آقای زیباکلام در جهتِ پروارِ منیّت وام گرفته‌م!

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برادرزاده‌م -یاسین- هروقت مرتکبِ اشتباه یا کارِ بدی می‌شه و ازش می‌پرسم تو این کارُ کردی؟ می‌گه: «نه، من نکردم!». بعد که بلافاصله می‌پرسم پس کی این‌کارُ کرد؟ (با توجه به این‌که برادرِ هم‌سن‌ و سالِ شیطونی داره) می‌گه: «من کردم». این دیالوگ بارها و بارها تکرار شده و این بچه در عالمِ بچه‌گی‌ش -هردفعه- هم دوست نداشته بگه «من کارِ بدی رو مرتکب شدم» و هم هیچ‌وقت بلد نبوده کاری رو که کرده بوده بندازدش گردنِ کسی دیگه و راست‌شُ نگه.

گاهی به این فکر می‌کنم که بچه‌ها خیلی به فطرت و خدا نزدیک‌ند؛ پُرَند از ساده‌گی و بی‌آلایشی و روبودن. شاید برای هم‌اینه که دوست داریم بهشون ابرازِ احساسات کنیم و از بودنِ باهاشون (به‌جز اون وقتایی که با سونامی برابری می‌کنن) لذت می‌بریم. إن‌شاءالله جامعه‌مون پُر شه از راستی و صداقت و روبودن. و البته هر رندی می‌دونه که قاتلِ ساده‌گی و صداقتِ بچه‌ها اینه که بهشون سخت بگیری و درواقع از صداقت‌شون سوءاستفاده کنی و دعواشون کنی. قطعا اگر این اتفاق بیفته هم‌اون بچه از دفعه‌ی بعدی دیگه راست‌شُ نمی‌گه...

شعرِ زیبایی داره مرحوم قیصر امین‌پور که می‌گه:

امّا
با این همه
تقصیرِ من نبود
که با این همه...
با این‌ همه امیدِ قبولی
در امتحانِ ساده‌ی تو رد شدم؛
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیرِ هیچ‌کس نیست،
از خوبیِ تو بود
که من
بد شدم!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سیزدهِ اوت «روزِ جهانیِ چپ‌دست‌ها» نام‌گذاری شده. از طرفی تقدیر بر این بوده که دوازدهِ اوت (بیست‌ویکمِ مرداد) روزِ جهانیِ تولدِ من باشه!! این دو اتفاقِ مبارک(!) باعث شد که کمی اول تعجب کنم و بعدتر کمی بخندم و کم‌کم خوش‌م بیاد از این تقارن. به هر حال در این بلبشویِ عالم وقتی دوروزِ پشتِ سرِ هم به‌نوعی هرکدوم به تو ربطِ مستقیم و غیرمستقیم پیدا می‌کنند خیلی احساسِ خوبی بهت دست می‌ده.

راجع به چپ‌دست‌ها و روزِ جهانی‌شون سرچ کردم و ویکی‌پدیا خوندم. چیزای جالبی نوشته بود. اسامیِ چپ‌دست‌های مشهور رو که می‌خوندم این به ذهن‌م رسید که واقعا اگر چپ‌دست‌ها نبودند دنیا چه احوالی داشت الآن و آیا هیچ اتفاقِ مهمی توش افتاده بود اصن؟! جدی می‌گم؛ یه نیگاه به اسامی‌شون بندازید:

افلاطون، ارسطو، اینشتین، داوینچی، نیوتن، بتهوون، باخ، آنژ، پیکاسو، شیکسپیر، نیچه، گاندی، چاپلین، کارُل، بنکلی، مک‌لوهان، کیدمن!، جولی!، دنیرو، ناپلئون، رافائل، رامبرانت، رئیس‌جمهورای امریکا به‌جز بوشِ پسر و یکی دیگه همه!، نتانیاهو!، هانس کریستین اندرسن، تولستوی، بری، توآین، ولز، اِمینم!، فیفتی-سِنت!، موتزارت، پلانت، ژرژ مایکل و...

نوشته شده در شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که مسئله‌ی «ناسزاگویی در شعر» ذهن‌م را درگیرِ خودش کرده است (این مُرادی که از معنای ناسزا متصورم با گله و شکایت یا کنایه متفاوت است.) بعضی از دوستان در اشعارشان -از هر قالبی- به‌نوعی به معشوق بد و بی‌راه می‌گویند یا گاه دیده‌ام حتا نفرین‌ش می‌کنند و تقصیرها را خیلی صریح بر گردنِ او می‌اندازند.

این اتفاق یا گونه‌ی محادثه یا بینش و جهان‌بینی را اما در اشعارِ بزرگان و خوش‌سُرایان‌مان کم‌تر دیده‌ و خوانده‌ام. مثلا حافظ که نمونه‌ی متکاملی از یک غزل‌سُراست عمده‌ی شکایت و گله‌ای که از معشوق می‌کند از ناحیه‌ی «پایین به بالا»ست و به‌نوعی به خودِ او و قصورش و تقدیرش بازمی‌گردد. یا در نهایتِ امر با یک رندیِ کم‌مانند و شاعرانه‌ای اشاره‌ای به سختی و سنگیِ معشوق می‌کند. مثلا آن‌جا که می‌گوید: «گفتم مگر به گریه دل‌ش مهربان کنم/ چون سخت بود در دلِ سنگ‌ش اثر نکرد» که این نمونه‌ی بارزِ یک گله‌ی بی‌ بد و بی‌راهِ شاعرانه است از حافظ در مقامِ عاشق و خطاب به معشوق. یا باز آن‌جایی که می‌گوید: «سیلِ سرشکِ ما ز دل‌ش کین به‌در نبُرد/ در سنگِ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد». یا جای دیگری که تصریح می‌کند و یادی می‌کند از او که وقتِ سفر یادش نکرده است و دلِ غم‌دیده‌اش را به وداعی هم حتا شاد نکرده. می‌بینید؟ در همه‌ی این انواعِ مثال مسئله‌ی «خضوع» مشهود است. خضوعی و احترامی که باعث می‌شود عاشق حرمتِ معشوق را حفظ کند، حتا اگر این معشوق سخت و سنگ باشد یا گذاشته باشد و رفته باشد، آن هم بی‌وداع!

این خوی و خصلتِ حافظ در عاشقی که به قولِ عزیزی ناشی از مسئولیت‌پذیری و برآمده از زنده‌گیِ واقعیِ او با آدم‌ها بوده و نه صرفا شعری مخلوقِ انتزاعِ یک آدمِ منزوی از جامعه‌ی در خانه‌نشسته‌ی مثلِ من بدخُلق، یعنی «صداقت». بله صداقت. حافظ در اشعارش صادق است. چه‌را؟ چون اگر در یک غزل معشوقه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند که: «من چه گویم که تو را نازکیِ طبعِ لطیف/ تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد!» نیک می‌داند که اگر در شعری و غزلی و حالی و احوالی دیگر گله‌ای هم خواست از او بکند، ادب و ادبیات و شکل و نحو و گونه‌ی این گله «به اقتضای» آن نازکیِ طبعِ لطیف باید از جنسِ «اهانت» و «هتکِ حرمت» و «نفرین» و «ناسزا» نباشد. به ضرسِ قاطع می‌توان گفت که اگر این صداقت و این فهم در اشعارِ او نبود، هیچ‌وقت ما به سراغِ دفترِ او نمی‌رفتیم و این‌همه برای‌مان آرامش‌بخش و تفأل‌برانگیز نبود.

نمونه‌های این نگرشِ خضوعی در اشعارِ حافظ خیلی زیاد است و دوست دارم تا هرجا که ذهن‌م یاری می‌کند از آن‌ها مثال بزنم اما طبعا ذهنِ کم‌مایه و قاصرم خیلی جواب‌گو نباشد. یک نمونه‌ای که باز می‌توانم اشاره کنم این بیتِ مشهور است که می‌گوید: «هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست/ ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست». یا آن‌جایی که این جهان‌بینی را فریاد می‌زند و می‌گوید: «میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فراق/ ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست» که یعنی عشق اگر «عشق» باشد آدم را فداکار می‌کند و اهلِ گذشت؛ چیزی که شاید در کسری از زنده‌گی‌های حالاهای ماها رو به‌ زوال و کم‌رنگی‌ست. زنده‌گی‌هایِ عاشق‌هایی که اسید می‌پاشند و زخم می‌زنند و «خطرناک»ند، زنده‌گی‌هایِ شاعرهایی که بر تختِ سلطانیِ عشق نشسته‌اند و خدا را بنده نیستند و طوری شعر می‌سرایند که همه‌ی قصور متوجهِ او که نیست می‌شود و معشوق یک آدمِ نامردِ از خدا بی‌خبری‌ تصویر می‌شود که نه «دل» داشته و نه دین. عشق‌هایی که آدم‌هاش را سخت و تلخ می‌کند...

البته سیاه‌نمایی نباید کرد و قِلَتِ مخرجِ این کسر نباید ما را از توجه به بزرگیِ صورتِ زیبای شعرِ شعرای اصیل‌سُرامان باز بدارد. قیصرها و حسینی‌ها و مشیری و ابتهاج‌ها و طیفِ بعدی شاعرهای جوان‌ترِ معاصر را باید دید. از این میان چندتایی شاعر را نزدیک‌تر می‌بینم به آن فضا و احوال. کسانی مثلِ آقایان فاضل نظری، علی‌رضا بدیع، محمدمهدی سیار، محمود حبیبی‌کسبی و خیلِ دیگری از شعرا که در قوالبِ مختلف شعر می‌سرایند. باز از این میان شعرِ فاضل را کمی ظریف‌تر و شُسته‌رُفته‌تر و صبورتر دیده‌ام؛ آن‌جا که می‌گوید: «از تو هم دل کندَم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَند چیست؟» یا باز جای دیگری که می‌گوید: «چشم‌ت به چشمِ ما و دل‌ت پیشِ دیگری‌ست/ جای گلایه نیست که این رسمِ دل‌بری‌ست». یا آن‌‌جا که به‌نظرم حدّ اعلای عاشقی‌ست و صبرِ عاشق را متذکر می‌شود که: «سیلیِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست/ صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم» و مثال‌های دیگری که می‌توان یافت...

جان و نهایتِ کلام و عرض‌م می‌خواستم این باشد که هنر به معنای عام و عمیق‌ش که شاملِ همه‌ی گونه‌ها حتا ادبیات می‌شود، وقتی هنرتر است و اصیل و اعلا که ویژه‌گی‌های «انسانی» در آن موج بزند. پاکی و درست‌کاری و خیانت‌نکردن و صبرِ بر مصائب و پای رفاقت ماندن و نظیرهم همه از فطریاتِ انسان‌ند و لازمه‌ی زیستِ سالمِ او. یا حتا بی‌خویشی و خضوع و خشوع و خود را ناچیز شمردن و قصور را از ناحیه‌ی خود دیدن و مسائلی مثلِ این. پس نمی‌شود از عشق گفت و جز این بود یا از عشق نوشت و جز این را نوشت. مثلِ این می‌ماند که ما بخواهیم از جنگل بگوییم و اسمِ درخت را نیاوریم یا آسمان را بخواهیم آبی نکشیم. مگر می‌شود از معشوق سرود و بدش خواند؟ مگر می‌شود دل‌ ببازی و به دل‌دارت بد بگویی؟ نه، گمان نمی‌کنم بشود. یعنی نه این‌که نشودها، می‌شود اما مثلِ هم‌آن عاشقی که اهلِ لطم و زخم بود یا آن مجنونی که اسید می‌پاشید می‌زند توی ذوق. شعر و ادبیات و هنر هم هم‌این‌ند دیگر. پرتره‌ی معشوق را که نمی‌شود سیاه کشید و بعد قربان‌صدقه‌اش رفت، می‌شود؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از زمانی که (احتمالا!) عقل‌رس شدم و «احساس‌کردن» را در خودم احساس کردم و «فهمیدن» را فهمیدم و «دریافتن» را دریافتم، به یاد می‌آورم که از «جَو» می‌گریختم و از سرعتِ فهم‌ناشدنیِ اجتماع بیم داشتم. یادم هست این احساس نزدیکِ ماه‌های محرم و رمضان یا عیدِ نوروز در من شدت می‌گرفت.

از این‌که یک‌هو آدم‌های دور و برم خرقه تُهی می‌کردند و قالب‌های هرروزه‌شان را یک‌روزه یا یک‌شبه می‌خواستند عوض کنند و رنگی دیگر بگیرند حسِ خوبی بهم دست نمی‌داد. نه این‌که بخواهم بگویم من با آن‌ها فرقی داشته‌ام یا خدای ناکرده قضاوتی راجع‌به‌شان کنم؛ منظورم این است که این تغییر یا محاط‌شدنِ در محیط برایم چندان دل‌چسب و واقعی نبوده هیچ‌گاه. این‌که عید و عاشورا و لیالیِ قدر بخواهند کاتالیزورِ ما شوند برای این‌که جوری شویم که یک‌سال حداقل به‌ظاهر نخواسته‌ایم «آن» باشیم و گاه حتا خلافِ قواعدِ آن حرکت کرده‌ایم را. این‌ها نه‌تنها برایم غیرقابلِ باور که غیرعقلانی هم بوده. نه از این جهت که «تغییر» ناممکن است و در این ایامِ خاص قابلیتِ تغییر بیش‌تر نیست و شرایط مهیای کسبِ فیوضات نیست و انسان با پرهیز از ارتکابِ حرام در مسجد یا در ماهِ رمضان مستعدِ کسبِ معارف نمی‌شود، بل‌که منظورم این است که «تغییر» لباس نیست که بشود پوشیدش و شکل‌ش شد. کسبِ فیض به هم‌این نون و ماستی‌ها نیست که با یک روزه‌ی خشک و خالی بشود به‌دست‌ش آورد. این‌ها اولا جوری که من می‌فهم‌م می‌طلبد که انسان با شناخت و اعتقاد برود به سمت‌ش و دوما «جهد» و تداوم داشته باشد. کجای عالم است که بی‌عسر بشود یسر داشت که این‌جا بشود؟ کجای عالم بی‌گذراندنِ تحصیلاتِ تکمیلی و تلمذ به آدم دکترا می‌دهند که در این دست‌گاه بدهند؟

عمده‌ی مشکلِ ایرانِ ام‌روزِ ما به زعمِ من تعطیل‌کردنِ «عقل» است. عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم سینه‌زنِ امام‌حسین، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم روزه‌دارِ فوقِ مقربِ سوپرمذهبی، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم آن آدمِ لارژی که شبِ عیدی هم‌راهِ یک موجی از آدم‌های مصرف‌زده‌ می‌افتد توی بازار و تا می‌تواند خرید می‌کند و بعد می‌نشیند و یک‌سال به هزینه‌هاش و احیانا قرض‌هاش و بدهی‌هاش فکر می‌کند. خب چه‌را؟ مگر ما از ضبطِ صوت و ماشینِ لباس‌شویی و چرخ‌های اتومبیل کم‌تریم که با فشردنِ یک دکمه یا پدال از حرکت می‌ایستند و جلوی شتاب را می‌گیرند؟ چه‌را دکمه‌ی استاپ‌مان را گم کرده‌ایم؟ چه‌را ترمز نمی‌کنیم؟ چه‌را فکر می‌کنیم 28شعبان یا دومِ رمضان تفاوتِ ماهویِ چندانی دارند و به‌محضِ ورود به ماهِ رمضان ملائکه‌ دوره‌مان می‌کنند که گوشتِ بدن‌مان را تبرک ببرند برای عرشیان که آن‌ها هم لابد دارند از سوءهاضمه می‌میرند. یا چه‌را فکر می‌کنیم به محضِ این‌که محرم شد مسجد باید بشود خانه‌ی اول‌مان و از توی پلوی مسجد در آن ایام الوهیتِ خاصی قرار است دربیاید که اگر نخوریم نوعِ خاصی از هپاتیت می‌گیریم و اگر این اکسیر را بخوریم می‌شویم عمار و زهیر و حر و برای دست‌یازیدن به این مهماتِ مهمل فقرا و گرسنه‌گانِ حقیقیِ جامعه را فراموش می‌کنیم و گاه از سر و کولِ هم بالا می‌رویم برای گرفتنِ یک بشقاب برنجِ حالا کمی‌ معطرتر از مواقعِ عادی؟

البته لازم است این‌جا به‌جهتِ دفعِ دخل مقدر موضعِ خودم را روشن کنم. من نه با اقامه‌ی عزای سیدالشهداء (روحی فداه) غریبه‌ام و مشکلی دارم و نه با اجرای مناسکِ ماهِ خوب و پربرکتی چون رمضان. البته با خریدِ عید هم‌چنان مخالف‌م و زیباپوشی و پاکیزه‌پوشی و تمیزی را نه مختص به یک ماه و محدود به چندروزِ خاص که متعلقِ به همه‌ی ایام و آنات می‌دانم و نه البته باز مصرف‌زده‌گی‌ را. از طرفی هیچ‌وقت ابله نیستم که همه‌ی عزادارانِ حسینی را «ناآگاه» و «جوزده» بدانم و همه‌ی روزه‌داران را «تحتِ تأثیرقرارگرفته». این‌ها که می‌نویسم مربوط به آن بخشی از اقلیتِ جامعه است که اسم‌ش و فقط اسم‌ش «اکثریت» است!

به‌نظرِ من، ما ایرانی‌ها عمده‌ی مشکلات‌مان از این نقصِ بزرگ یعنی تعطیل کردنِ عقل ناشی می‌شود. حالا البته گاهی تبلیغاتِ غلطِ بیرونی یا القائاتِ ناصحیح یا تبلیغِ نسخه‌های تقلبیِ بعضی حقایق هم مؤثر بوده‌اند در «این‌گونه» شدن‌مان.

مثلا نظارتِ ضعیفِ وزارتِ ارشاد و نهادهای مرتبط و مرجع بر روندِ بی‌رویه و سرطان‌وارِ نشرِ کتاب‌های منافیِ «اسلامِ علمایی» و «اسلامِ جواهری» که نتیجه‌اش چیزی جز بی‌دین‌کردن و منحرف‌کردنِ مردم از اصلِ اسلام نیست یا مثلا عمل‌کردِ خیلی ضعیف و ناامیدکننده‌ی صداوسیما در ترویجِ معارفِ حقیقی و اخلاقِ اجتماعیِ اسلام و برعکس ترویجِ سوپرموفقِ آن جناب(!) در برپاییِ اسلامِ «کلیدِ اسراری» و عدالت‌گستریِ «جومونگی» یا به‌طورِ کلی سریالی یا حتا مهجوریت و انزوای خودِ حوزه‌ی علمیه در جامعه و این‌که ما «مجتهد» بینِ مردم کم داریم و سوالاتِ مردم بی‌جواب مانده و رساله‌ها بی‌کار مانده‌اند و فقه آن‌طور که باید پویایی ندارد و... هم مؤثرند.

چاره‌ی کار اما باز دستِ خودِ ماست. خودِ ما مردم. این ماییم که باید در نهایت خوب و بد را بشناسیم و سره را از ناسره تشخیص دهیم. تقوا چیزی جز هم‌آن ترمزِ اتومبیل یا دکمه‌ی استاپ نیست. تقوا یعنی هیچ‌وقت هیچ‌ جَوی یا موجی نگیردمان و همیشه یک قدم جلوتر باشیم از آن چیزی که ممکن است از بیرون بخواهد بهمان القاء شود. رمضان یک ماه است اما ما همیشه‌ی سال میهمانِ زمینِ خداییم. روزه اگر اخلاقی‌مان نکند که اصلا «روزه» نیست. این را با حسابِ دو-دوتا چهارتای بچه‌دبستانی‌ها هم می‌شود فهمید. وقتی می‌فرماید روزه برای من است و جزای این روزه من -خودم- هستم یا خودم -رأسا- جزای این روزه را می‌دهم باید اهمیت‌ش را فهمید دیگر. وگرنه نخوردن و نیاشامیدن که آدم را خدالازم و خدا را آدم‌لازم نمی‌کند...

باید ذوائق‌مان را حساس کنیم به عطر و طعمِ خوشِ خوبی و انسانیت و اخلاق. سلیقه‌مان را ببریم بالا. سخت‌گیر شویم در اخلاقیات و رعایتِ ادب. اگر بچه داریم سعی کنیم برای به‌ترشدنِ فردای جامعه‌ی آن بچه آینه‌های نامکدر و به‌تری باشیم این یکی-دو روزه را. اسلامی که من می‌فهمم علی‌الأصول نمی‌بایست مسلم و مسلمان‌ش را منزوی کند. دلیلِ این‌که گاهی گوشه و کنار می‌بینیم اسلام یا مسلم یا مذهبی منزوی و منفور می‌شوند کارهایِ غلطِ مثلِ من‌هاست. شمای نوعی اگر می‌توانید این تصوارتِ غلط را با رعایتِ تمام‌قامتِ اخلاق و ادب در جامعه و هرجا که دست‌تان می‌رسد تصحیح کنید و کاری کنید آدمِ مذهبی بشود الگوی آدمِ مهربانِ اجتماعیِ خوب که همه به ادب و انسانیت می‌شناسندش، دریغ نکنید. حقِ اسلام را باید یک‌طوری اداء کرد دیگر...

فردا که آفتاب طلوع کند شروعِ دوباره‌ی یکی از هم‌این ایامِ خاص است. رمضان. ماهی که ماهِ خدا می‌دانندش. آن‌طور که گفته‌اند و به‌نظر می‌رسد بزمی‌ست و سفره‌ای و نظری‌ از سرِ لطف به ما آدم‌ها. قرار است یک ماه تمرین کنیم برای یک عمر. قرار است خوب‌بودن را مرور کنیم. دست از طعام و دنائت و دروغ بکشیم و قناعت کنیم و خدایی باشیم و انسانی رفتار کنیم. اما خب، این تمرین صرفا یک تمرین است. قرار نیست همیشه رمضان باشد در عینِ حال که قرار است همه‌ی عمر و همه‌ی سال انسان باشیم و درست‌کار و منیع و این مهم بی‌که به وزن و ارزش و اعتبارِ انسان‌بودن و درست‌بودن اعتقاد نداشته باشیم محقق نمی‌شود.

درواقع نه تلویزیون و برنامه‌هاش می‌توانند از ما انسان بسازند و نه رمضان و سحر و افطار و روزه‌هاش. این‌ها تلنگرند. تداوم‌ش بسته‌ی باور و اراده‌ و همتِ خودِ ماست. بسته‌ی باورمان به نیک‌بودن و درستی و خوب‌بودن. باشد که «این» باشیم.

یک کارِ خوبی را خبرگزاریِ «خبرآن‌لاین» و «سام» مرتکب شده‌اند که حقیقتا جای تقدیر دارد. این کارِ خوب از این قرار است که این دوستان برای این ماه منابعِ مطالعاتی‌ای را معرفی کرده‌اند و به اقتضای فضا و احوالاتی که مردم در این ماه می‌توانند داشته باشند کتاب‌هایی معرفی کرده‌اند که بیش‌تر سمت و سوی معرفتی دارند. به تأسیِ از این اقدامِ شایسته من هم تصمیم گرفته‌ام در حدِ بضاعتِ مزجاة و شناختِ اندکم چندکتاب و مدیا و مکانِ پیش‌نهادی معرفی کنم برای این ایام. البته با نگاه و تصوری که خودم از این ماه و آنات‌ش دارم که شاید خیلی شبیه به تصوراتِ تلویزیون از ماهِ رمضان نباشد!


چند کتاب:

- قرائتِ قرآن به‌ترتیبِ نزولِ آیات (ترجیحا با ترجمه‌ی آیت‌الله مکارم‌شیرازی) +
- قرائتِ نهج‌البلاغه (ترجیحا ترجمه‌ی دکترشهیدی یا دکترافتخارزاده)
- زبده‌ای از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان یا صحیفه‌ی سجادیه (حتما با ترجمه)؛ [نمونه‌ای که بنده دارم خوب به‌نظر می‌رسد. ترجمه‌‌ای‌ست از کریم زمانی به نشرِ اطلاعات.]
- دیوانِ حافظ (یک‌بار از اول تا آخر)
- «تلاوتِ احسن» (آموزشِ تجوید؛ ساده و کاربردی)/ کریم دولتی/ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. (کتابِ خیلی خوبی برای همه‌ی ماهایی که نماز و قرآن می‌خوانیم.)
- بیوتن (رمان)/ رضا امیرخانی/ نشرِ علم
- من‌شور (شعر)/ محمود حبیبی‌کسبی/ انتشاراتِ سوره‌ی مهر
- آسمانی‌ترین مهربانی/ سیدمهدی شجاعی/ کتابِ نیستان
- مقدمه‌ای بر انقلابِ اسلامی/ دکترصادق زیباکلام/ انتشاراتِ روزنه
- مردی در تبعیدِ ابدی/ نادر ابراهیمی/ انتشاراتِ روزبهان
- «ناس و فلق» (تفسیرِ قرآن)/ امام موسی صدر/ به‌ ترجمه‌ی مهدی فرخیان و نشرِ مؤسسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام موسی صدر
- مجله‌ی داستانِ همشهری/ شماره‌های خرداد، تیر و مرداد
---

چند سایت:

- ارمیا/ رضا امیرخانی (بخشِ سرلوحه‌ها یا یادداشت‌هایش را از دست ندهید)
- نورونار/ عرفان نظرآهاری (پادکستِ کلاسِ مثنوی‌ش را از دست ندهید)
- خانه‌ی کتابِ اشا
---

چند برنامه‌ی تلویزیونی:

- پارکِ ملت (یک‌شنبه تا چهارشنبه)/ شب‌ها/ شبکه‌ی اول
- کتابِ چهار/ شبکه‌ی چهار (برخی عصرها)
---

چندمکان:

- شهرکتابِ مرکز (شریعتیِ جنوب؛ نبشِ کوچه‌ی کلاته)
- خیابان‌های منتهی به مسجدِ ارگ/ نیمه‌شب‌های ماهِ مبارک/ نوای حزن‌انگیزِ افتتاح و ابوحمزه... (فقط سعی کنید نیم‌ساعتِ اول‌ش نرسید!!)
- گاهی بهشتِ زهرا یا کهف‌الشهداء/ تنها و فارغ از هیاهوهای شهرِ دود جواب می‌دهد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌روزای گرمِ تابستون یا تاب‌‌ستون یا تب‌ستون شده‌م باغبون یا باغ‌بونِ درختا و گلا و سبزیای حیاط. باغ‌بونی پُر از حسّای قشنگی‌ه که تا تجربه‌ش نکنی نمی‌تونی درک‌ش کنی. وقتی صُب به صُب یا عصر به عصر می‌ری تا نتیجه‌ی صبر و تلاشِ روزِ قبل‌تُ تو آب‌دادنِ به اونا تماشا کنی حس‌شُ نمی‌شه با هیچ‌چیِ دیگه‌ی این دنیا مقایسه کرد. یه‌جورایی یه حسِّ خیس و ساکت و آرومی‌ه. یا وقتایی که داری سعی می‌کنی نقشِ بارونُ بازی کنی و آبُ طوری روی گلا بپاشی که شبیهِ باریدنِ یه بارونِ حساااااابی باشه. بعضی‌موقع‌هام دیوونه می‌شی و سیل راه می‌ندازی!!

ام‌روز داشتم به عمرِ گلای حیاط‌مون فکر می‌کردم. من از بس از بچه‌گی تو این کارا تنبل و منزوی بودم اصن نمی‌دونم که اسماشون چیه؛ اما یه خصوصیتِ لعنتی‌ای دارن این گلای حیاط که خیلی نامردیه. ام‌روزُ می‌گفتم؛ داشتم به این فک می‌کردم که گلای حیاطِ ما مثِ نرم‌افزارای ترایل و فیری می‌مونن. هنوز درنیومده می‌رن که پژمرده و پرپر شن. اصن دوومی ندارن، خیلی زود اکسپایر می‌شن. ظاهرا هیچ کِرَک و پَچی هم واسه‌شون نیست، نامردای بی‌معرفت، حیفِ اون‌همه آبی که ظلِّ گرما به جای این‌که زیرِ کولر بشینم و چایِ کاکوتی و کیکِ هویج بخورم ریختم پای شما!

نعناع و ریحوونای باغ‌چه خیلی قد کشیده‌ن و فردا می‌خوام یه‌کم ازشون بچین‌م و با پنیر و گردو تو صبحونه‌م بخورم ولی هنوز بلد نیستم چه‌طوری باید پاک‌شون کنم و بشورم‌شون و یا ضدعفونی‌شون کنم که ایدز و وبا و هپاتیتِ نوعِ وی نگیرم. شانس که نداریم، می‌ریم ثواب کنیم کباب می‌شیم. تازه از کجا معلوم لای ریحوونا علف نباشه. من که بلد نیستم، جای ریحوون و نعناع علف می‌خورم می‌افتم می‌میرم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه سربازِ زند و نه شورشیِ افغان و نه مبارزِ ترکمن و نه هیچ یاغی و غارت‌گر و ره‌زنی در هیچ دوره‌ای از تاریخ نتوانست نابودت کند. به رغمِ همه‌ی این ناملایمات ماندی، ماندی و نامِ نامیه‌ات بهشهرِ شناس‌نامه‌های‌مان شد تا همیشه یادمان باشد تو اشرف‌البلادِ ایران‌زمین بوده‌ای و پای‌تختِ آب و آرامش و آبادی. دستِ نامرادِ زمان اما چندسالی‌ست که ترمه و اسلیمی و کاشی و کاخ‌ت را سپرده دستِ ناآگاهان. ناآگاهانی که روزبه‌روز خسته‌تر و شکسته‌ترت کردند، گنج‌هات را به غارت دادند و رواق و ستون‌های مهندسی‌شده‌ات را به گِل و نا نشاندند و تاریخ‌ت را با وجبِ تیر و تفنگ به دستِ این نهاد و آن ارگان سپردند تا از تو چیزی جز خرابی و تعطیلی و فقر -به همه معناهای کلمه- باقی نماند.

بهشهرم، می‌دانم نفس‌ت گرفته و می‌دانم امیدت ناامید شده. می‌دانم خسته‌ای از این‌همه نافهمی که بعد از این‌همه سال گرمی و سردی چشیدن به راحتیِ خوردنِ لیوانی آب دارد همه‌ی فرهنگ و هنر و اقتصادت را به باد می‌دهد. چیت‌سازی‌ت که روزی قلبِ اولِ اقتصادِ منطقه بود را به خرابه‌ای مبدل کرده‌اند از در و دیوار که گویی یاغیانِ تشنه‌‌ی پول‌ش به تیرآهن‌هایش هم رحم نکرده‌اند!

کاخِ صفی‌آبادت را که شهرِ زیبایی‌ست بالای کوه تبدیل کرده‌اند به مقرِ نهادهایی که اگر اسم‌شان را هم بخواهم تایپ کنم سر و کارم با کرام‌الکاتبین خواهد بود.

باغِ شاه‌ت را نه پارکِ «ملت» که کرده‌اند ساختمانِ شهرداری و شورای شهرِ یک مشت آدمی که ذره‌ای به فکرِ خودشان هم نیستند، چه رسد به فکرِ مردمِ شهرشان.

عباس‌آبادت را زباله‌دانِ تاریخ و جغرافیا کرده‌اند بس که گنج ازش دزدیده‌اند و بس که ستون‌هاش را تخریب کرده‌اند و بس که طبیعت‌ش را به دستِ هم‌آن نهادهای فوق‌الذکرِ «اسم‌شان را نبر» و توریست‌های بی‌فرهنگِ مولدِ آشغال و کثیفی سپرده‌اند.

میان‌کاله‌ات را که ارزشِ جهانی دارد و مقصدِ کوچِ گونه‌های نادرِ پرنده‌گان است و شبه‌جزیره‌ای‌ست فوق‌العاده زیبا و عجیب، آرام‌آرام کرده‌اند «خلیجِ گرگان» تا فرداروز که بابلی‌ها به قصدِ غارتِ انارهایش خواستند چنددرختِ باقی‌مانده‌اش را هم بخشکانند، دربانی ترکمن‌چهره و مشهدی‌لهجه جلوشان را بگیرد و بگوید ورود ممنوع! این‌جا در قُرُقِ استانِ گلستان است و بس!

خیابانِ اصلی‌ت را که چشم‌اندازِ بکری بوده از کوه به سمتِ دریا، از خدابی‌خبرانی در لباسِ شهردار و شهرداری یک شب تا صبح تبدیل‌ش کردند به خنده‌دارترین بلوارِ هشت‌متریِ جهان تا دست‌فروش‌های از کار بی‌کارشده‌ی چیت‌سازی و هزارجریبی‌ها و پاسندی‌های به شهر هجوم‌آورده کنارش بساط کنند و خرابی و فقر را لباسِ این شهر کنند تا آبرویش بیش از پیش جلوی میهمانانش برود.

شهرم، شهرِ قدیم و فاخرِ پدرم، شهرِ عالِم‌پرور و فرهیخته‌‌زای پدرِ پدرم و پدرانِ پدرم، بهشهر، بهشهرِ خسته از نافهمی‌، بهشهرِ مخروبه‌ی ملول از غارت‌ و تنگ‌چشمی و کوته‌نظری، تو خواهی ماند. حتا اگر به اسمِ مهدیِ موعود بلندگوهای مسجدِ محل «دهاتی»ِ بدلهجه بخوانند و اسمِ هم‌سایه‌آزاری‌شان را بگذارند «دین‌داری». حتا اگر نماینده‌ی مجلس‌ت یک‌بار هم در خیابان‌هایت قدم نزده باشد و حتاتر اگر که همه‌ی نهادهای امنیتی و دولتی را در به‌ترین مناطق‌ت جاگیر کنند و یکی یک ورود ممنوع بزنند تنگ‌ش و بال و پرِ مردم‌ت را بچینند که آن‌طرف‌ها نپّرند! تو خواهی ماند بهشهرم، چونان که تا به الآن مانده‌ای. این بی‌فرهنگی‌ها و بی‌فکری‌ها و خودخواهی‌های جاهلانه دوام نخواهد آورد. آرام باش شهرم، دل‌م روشن است به آن روزی که پرنده‌هات اجازه‌ی پرواز داشته باشند و کودکان‌ت اجازه‌ی شادی و مردمان‌ت حریمِ امنِ منزه از نعره‌ی بلندگوهای همیشه در اذان و قرآن و مرثیه و مولودی و چاووشی...

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی فکر می‌کنم درختِ تنها که درخت نیست، وقتی که این‌همه فصل‌ها و پرنده‌ها و آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و همیشه در نهایت این تنهایی‌ بوده که مانده. وقتی که رفیقی پایت نمانده، وقتی که شانه و تکیه‌گاه حسرت و دریغ شده‌اند به دل‌ت.

چاره‌ای نیست، تنها هستی و باید روی پای خودت بایستی، با همه‌ی سختی‌ش. در این میان اما یک چیزی، یک صدای خیلی خفیفی که نمی‌دانی چیست از لابه‌لای ذهن‌ت می‌شنوی که انگار با خودش یک حسِ نم‌ناک و زلالی دارد. مثلِ وقت‌هایی که باران تمام شده و چکه‌چکه قطراتِ مانده از آن، از این‌طرف و آن‌طرف می‌افتد پایین. این حس و این صدا درست هم‌آن حال را تداعی می‌کند، خلسه‌ی پاکِ بعد از باران را. در هم‌این حس و حال یک‌هو سر و کله‌ی تمامِ چیزهایی که دوست‌شان داشته‌ای و داری پیدا می‌شود. غزل‌ها، کتاب‌ها، خاطره‌ها، عطرها و صداها. یک وحدتِ عجیبی شکل می‌گیرد که من اسم‌ش را می‌گذارم وحدتِ غم و غم‌گینی، وحدتِ اندوه‌ناکی یا چیزی شبیه به این‌ها.

کم‌کم سر و کله‌ی «تو» پیدا می‌شود، درست وقتی که باور کرده‌ام تنهایم و هیچ رفیقی نیست. باور کن لذتِ خاصی دارد. یک‌جور غمی که نمی‌دانم باید بخواهم‌ش یا نخواهم. معمولا این‌جور وقت‌ها خیلی موجودِ بی‌دفاعی می‌شوم. پناه می‌برم به همه‌ی آن چیزهایی که عقل احتمالا از درک‌شان عاجز می‌ماند. گاهی به یک آیه از تو که بوی مهربانی بدهد یا جمله‌ای خاص از نهج‌البلاغه که بی‌اجتناب‌بودنِ تنهایی را متذکر شود. دوباره باران شروع می‌کند به باریدن و این‌بار کمی هم تندتر. تصمیم گرفته‌ام غرق شوم و می‌شوم. این دریا همه‌ی وسعت‌ش از آنِ توست. بحرِ بی‌منتهای تنهایی را می‌گویم، بحرِ اندوه و بی‌کسی، بی‌رفیقی.

حالِ بازنده‌ای را دارم که چیزی برای از دست دادن ندارد. حالِ فقیری که فقر یله‌اش کرده. حالِ عاشقی که جنونِ عشق به بیابان‌ش کشانده و حالِ مسافری که به راه خو گرفته و دل از مقصد بُریده. دل‌م را می‌سپارم به تو و این قطره‌ها تا هرکجا که می‌خواهی و می‌خواهند ببرندش. همه‌ی دل‌م را می‌بارم، همه‌ی تنهایی‌ و بی‌برگی‌م را. بی‌پناهِ بی‌پناه‌م. غم‌گینِ غم‌گین، اندوه‌گین‌تر از همیشه، آسیب‌پذیر‌تر از اطفالِ یک‌روزه، به نسیمی بندتر از شقایق‌های اولِ بهار و بی‌وزن‌تر از قاصدک‌ها و بی‌بال‌تر از درخت‌ها...

نیستی و هستی. این‌که کجایی را نمی‌دانم اما حس می‌کنم هستی. یعنی اصلا نمی‌شود نباشی. آخرِ این‌همه تنهایی اگر تو هم نباشی که فایده‌ای ندارد. پس باید باشی. یک جایی لابه‌لای هم‌این قطره‌ها و تنهایی‌ها. به‌گمان‌م سرِ رشته‌ی غم را گرفته‌ای دست‌ت و منتظری تا جگر کنیم و اندوه را به جان بخریم و بیاییم تا آن‌جایی که می‌خواهی. نمی‌دانم کجاست و چه‌را آدرس‌ش این‌همه دیر و دور و سخت است. اما می‌دانم که بعضی‌ها این راه را رفته‌اند. به پا یا سر و دل‌ش را هنوز خوب نمی‌دانم، اما می‌دانم عاشق بوده‌اند، از آن قماربازهاش...

* «تیتر» مصرعی‌ست از بیتی؛ سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انسان‌دوستی، صلح، حقوقِ بشر و آزادی‌ به قرائتِ امریکا می‌شود موشکِ هدایت‌شونده‌ی کروز و رزم‌ناوِ ضدهواییِ یو.اس.اس. وینسِنس (سی.‌جی. فورتی-ناین) و گرای ایرباسِ اِی. تری‌هاندرِد به شناسه‌ی پروازیِ سیکس-فیفتی-فایو (متعلق به ایران‌ایر) و تصدیقِ ویل راجرزِ فرمانده برای انهدامِ اف-چهاردهی ساخته‌گی‌...

حقوقِ بشرِ امریکایی!‏

حالا هرچه‌قدر هم که «او با ما» به زبانِ فارسیِ مهربانانه‌اش صحبت کند و از سعدی و صلح بخواند، باز هم چونان دیوید کارلسون با صدای بلند تعجب می‌کنیم و با صدای بلندتری یادِ جملاتِ اوبامای دیگری به نامِ بوش (پدر) می‌افتیم و به لهجه‌ی فصیحی که بفهمد به یادش می‌آوریم که «بنی‌آدم تنها در صورتی که امریکا بخواهد اعضای یک‌دیگرند» چون بعد از تکه‌تکه‌شدنِ اعضایِ بدنِ 290مسافرِ ایرباس بود که پرزیدنت اوبامای آن زمانِ امریکا گفت: «آی ویل نِوِر اِپالوجایز فور دِ یونایتد-اسدِیدز آو اَمِریکا، آی دُنت کِیر وات دِ فَکت‌ز آر!»؛ حالا چه‌طور و چه‌گونه و با چه اُمیدی و کجای دل‌مان بگذاریم این بی‌قراریِ بی‌ حد و حصر، فراوان و انسان‌دوستانه‌ی جملاتِ بوشِ گنده را؟!

نه جنابِ ایالاتِ متحده‌ی پرزیدنت‌های سیاه و سفیدِ کاخِ همیشه روسیاه، این فیلم‌ها و ژست‌ها و لهجه‌ها روی ما تأثیری نمی‌گذارد. (حداقل روی من) ما دل‌مان هنوز هم از آن شلیکِ ناجوان‌مردانه خون است و ریه‌هامان از سرفه‌های سردشت و حلبچه درد می‌کند.

قسم به خونِ مظلوم که سرخ‌ترینِ رنگ‌ها را دارد و قسم به غیرتِ ماهی‌های خلیجِ فارس که شعورشان به‌خاطرِ ارتزاق از شورِ اشک‌های چشمانِ نوزادان و کودکانِ آن پرواز از بس‌یاری اوباماها و آلبرایت‌ها و بوش و بیلی‌ها بالاتر است، یک لحظه‌ هم به خودمان اجازه نخواهیم داد راجع به دموکراسی‌ و مردم‌سالاری‌گرایی و انسان‌دوستی و آزادی‌خواهی و صلح‌طلبیِ دیکتاتورترین و ظالم‌ترین و قاتل‌ترین حکومتِ حالِ حاضرِ جهان دچارِ تشکیک و خَلطِ مبحث شویم. هرچند که این جبهه و جناح هم تعریفی نداشته باشد و پشتِ مردهایش زیرِ بارِ بی‌عدالتی‌ دوتا شده باشد و سقفِ آسمانِ آزادی کوتاه باشد و صبر و سعه‌ی مسئولان‌ش کم و مردم‌سالاری آرزو...

-

پی‌نوشت: این مطلب را به بهانه‌ی دل‌م که با یادآوری آن وقعه‌ی ناجوان‌مردانه گرفته بود نوشتم. این هواپیما با همه‌ی پرنده‌هایش به آسمانِ بالاتری پرید و حدودِ یک‌ماهِ بعدش من به زمین آمدم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داییِ گرامی‌ام نسبت به این نوشته لطف داشته‌اند و شعری قلمی کرده‌اند. به امیدِ این‌که بعد از سال‌ها دوباره دیدارشان نصیب‌م شود، شعرشان را با افتخار بازنشر می‌دهم.

 

تنهایی از مقولهٔ خوابی‌ست بی‌‌رؤیا
تنهایی باغِ بی‌‌ درخت نیست
...
تنهایی درختِ بی‌ باغ است.

باران تخیلی‌ست که در ذهنِ باد است.
حنجرهٔ بی‌ آوازِ قناری‌ها،
خروس‌هایِ به خواب رفته
و قمری‌هایِ خاکستری
که بر فرازِ گنبد‌ها و گل‌دسته‌ها
-بی‌‌اعتنا در پروازند
تنهایی را می‌شناسند

شهریار - ۹ تیر 
نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |