رسانه - گفتن

گفتن

λεγειν

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه احساسِ مثبتی نسبت به شادی‌های جمعی داشته‌ام. حتّا به‌واسطه‌ی این احساس، آئین‌ها و بهانه‌هایی که شادیِ جمعی می‌آفرینند را هم بسیار دوست می‌داشته و دارم. مثلاً ماهِ رمضان یکی از این آئین‌هاست. تا جایی که در خاطرم هست، تصوّرِ نزدیک‌شدن به این ایّامْ حالِ خوشی در من ایجاد می‌کرده. یک حالِ خوشِ کاملاً روان‌شناختی و نه الزاماً اعتقادی. چندروزِ پیش یک ساندویچی خوردم که ریحان داشت. به محضِ این‌که طعمِ ریحانش رفت زیرِ زبانم، پرت شدم به همه‌ی افطارهای سال‌های پیش و شاد شدم از تصوّرِ این‌که ایّامِ افطاری‌خوری و دورِهمیِ رمضان نزدیک است. رمضان همیشه ایّامِ دل‌چسبی بوده‌است برایم. بیدارماندن‌های تا سحر (که البتّه بعد از دورانِ مدرسه توانستم تجربه‌اش کنم) و مشغول‌شدن به اموری مثلِ اینترنت و کتاب‌خواندن و بعد، سحری را خوردن و مثلِ خرس خوابیدنِ بعد از نمازِ صبح و بیدارشدن حوالیِ ظهر و از حدودِ ساعتِ چهار در جریانِ عطرِ غذاها و دسرهای افطاری قرار گرفتنِ شامّه و خریدِ اقلامِ موردِ نیاز برای افطار و اوجِ این فستیوال، سفره و میزِ افطاری با رنگ‌های مهیّج و وسوسه‌گرش و نان و پنیز و سبزی و خرما و چای و خوردن و ولو شدن یک‌ طرفی. انگار در رمضان آدم‌های همیشه‌جدّی، غم‌گین، عبوس، ناراحت و معمولی، یک تصمیمِ جمعی گرفته‌اند برای این‌که یک‌ماه را شاد و مهیّج زنده‌گی کنند. یک‌ماه رنگ واردِ زنده‌گی‌های خاکستری‌شان شود. و جالب این‌جاست که ابداً این احساس را نسبت به محرّم نداشته‌ام هیچ‌وقت. علی‌رغمِ این‌که تا هم‌این چندسالِ پیش مثلِ همه در مراسمِ محرّم شرکت می‌کردم، هیچ‌وقت شبیهِ خیلی‌ها نه دل‌تنگِ رسیدنِ محرّم بوده‌ام و نه از آن خوشم آمده. هیچ‎‌وقت چیزی دل‌تنگِ محرّمم نکرده. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم دلیلش این است که در محرّم اصلِ قصّه چیزِ شادی نیست. چیزی نیست که هم‌کناری و صمیمیّت و امید به زنده‌گی را در ما تزریق و تشدید کند.
یا احساسی که نسبت به ایّامِ جامِ جهانی و یورو دارم هم شبیه به ماهِ رمضان است. جامِ جهانی و یورو هم یک‌جور ایّامِ شادیِ جمعی‌ست. کل‌کل و کُری‌خوانی و پیش‌بینیِ نتایج و طرفِ یک تیمی را گرفتن و با خانواده بازی‌ها را دیدن و استرسِ بازی‌های فاینال و... از تصوّرِ نزدیک‌شدن به جامِ جهانی هم حالم خوش می‌شده همیشه. شاید هم یک دلیلش این باشد که جامِ جهانی همیشه حوالیِ خرداد برگزار می‌شد و خرداد در گفتمانِ محصّلی مساوی بود با آزادی از بندِ تکرارِ نظمِ پادگانیِ آموزش‌وپرورشِ ایران.
برنامه‌های شهیدی‌فرد (خصوصاً پارکِ ملّت) هم احساسِ مشابهی در من ایجاد می‌کرده. نزدیکِ شروعِ پارکِ ملّت که می‌شد، شعله‌ی سماور را زیاد می‌کردم و خرمایی و شیرینی‌ای برای کنارِ چای آماده می‌کردم و با بابا می‌نشستیم به دیدنِ برنامه. پارکِ ملّت اساساً برنامه‌ی شادی بود و رسماً موضعش را اعلام می‌کرد. به صراحت می‌گفت که قصدش آرامش‌‌ و امید بخشیدن به مردمی‌ست که صبح تا شب مشغولیّت داشته‌اند و حالا قرار است به استقبالِ استراحتِ آخرِ شب بروند. امّا هرگز نه به سمتِ سانتی‌مانتالیزم رفت و نه پوپولیزم و سطحی‌گریِ نسخه‌های جعلیِ این‌روزهای تله‌ویزیونِ سَبکِ دارابی و ضرغامی. موضعِ پارکِ ملّت دقیقاً به خاطرِ حضورِ شخصِ شهیدی‌فرد عمیقاً فرهنگی و اندیش‌مندانه و فرهیخته بود. احترام به هوش و شعورِ مخاطب، کاربلدی و تجربه‌ی پشتِ برنامه و استفاده از به‌ترین‌ها در تیم و پرهیز از تقلید و شعار و دروغ و ریا و کم‌فروشی، مانیفست‌های بدیهیِ شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش هستند. که البتّه مدیرانِ حمیق و دروغ‌گو و ریاکارِ تله‌ویزیون تابَش نیاوردند و ناسره‌ای چون شهیدی‌فرد را از قطارِ بنجلیزمِ حاکم بر رسانه‌شان زدودند و نسخه‌های جعلی و شطح‌گونی چون خسروی و جوادزاده و علیخانی را جای‌گزینِ لایق‌ترین برنامه‌سازِ تاریخِ رسانه‌داریِ این کشور کردند. البتّه جز از این می‌کردند جای اعجاب داشت. ضرغامی را چه به پارکِ ملّت؟ دارابی و فرجی را چه به شهیدی‌فرد؟ هم‌آن بِه که به جلالی و خسروی و اقران و امثال‌شان مشغول باشند. ما را هم نسبتی و امیدی با این «کاریکاتورِ رسانه» نیست.
خلاصه این‌که شادی‌های جمعی غنیمتِ محض‌اند از نظرِ من. و بهانه‌هایی که باعثِ شادیِ جمعی باشند هم. خوش‌حالم که افطاری‌های ریحان‌دار و جامِ جهانیِ ایران‌دار نزدیک‌اند و امیدوارم جشنِ رفتنِ ضرغامی و باشگاهِ خبرنگارانِ دروغ‌گو را با برگشتنِ شهیدی‌فرد و متانت و راست‌گویی به صفحه‌ی شیشه‌ای جشن بگیرم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کم‌تر کسی را می‌شناسم که سریالِ «مدارِ صفردرجه» (ساخته‌ی حسن فتحی) را دیده باشد و در خاطراتش به‌عنوانِ یکی از سریال‌های خوبِ ایرانی مانا نشده باشد. برای من هم این‌چنین بوده. بعد از سال‌ها دی.وی.دی.ِ این سریال را تهیّه کردم و از ابتدا تا انتها با تأمّل دیدمش. حقیقتاً یکی از به‌ترین سریال‌های ایرانی‌ست که تابه‌حال ساخته شده. خصوصاً فازِ اوّلش که می‌شود قسمت‌های ایران و فرانسه (قبل از مراجعتِ حبیب به ایران). فازِ دوّم مقداری کش‌دار شد و اضافاتِ هنری داشت و هم‌چنین از نظرِ من کمی اغراق در مرگ‌ومیر هم داشت که از آن کیفیّتِ نیمه‌ی نخستِ سریال می‌انداختش. نقطه‌ی قوّتِ مدار از نظرِ من قصّه‌ی آن است که یک قصّه‌ی سرِحال و جان‌داری‌ست که به‌ خوبی می‌تواند بارِ سریال را به دوش بکشد و کم نیاورد. در درجه‌ی بعد، اندیشه‌ی فیلم‌نامه و بعد از این‌ها شخصیت‌پردازی و در نهایت بازی‌ها. شخصیت‌پردازی‌هایش به‌قدری خوب و سوهان‌خورده بود که مرا یادِ رمان‌های درخشانِ اروپای شرقی-اسکاندیناوی می‌انداخت. شاید دلیلش تخصّصِ تحصیلیِ نویسنده‌کارگردانِ مجموعه باشد که روان‌شناسی‌ست. الآن که چندروز از دیدنِ آخرین قسمتِ سریال می‌گذرد، هنوز فکر می‌کنم آدم‌های قصّه بخشی از زنده‌گی‌ام بوده‌اند و جای خالی‌شان را احساس می‌کنم.
ویژه‌گیِ بارز و خاصِّ دیگرِ مدار از نظرِ من، توجّهِ هنرمندانه و لطیفِ آن به مسئله‌ی خانواده و عشق است. محبّت و رأفت و رفتارِ رحیمانه‌ی میانِ اعضای خانواده‌ی پارسا به‌شدّت زیباست و آموختنی. از طرفی دوربین و قصّه‌ی مدارِ صفردرجه، آدم‌ها را قضاوت نمی‌کند، مگر این‌که علّتِ رفتارهایشان را به ما نشان بدهد؛ و از این جهت یک نگاهِ رحیمانه‌ی کلّی هم در بسترِ داستان جریان دارد که آن را نرم و دل‌چسب می‌کند. چیزی که ویژه‌گیِ رمان‌های برجسته‌ی جهان است آن‌قدری که من خوانده‌ام و ابداً ربطی به تراژیک‌ و سیاه‌بودن یا نبودنِ قصّه هم ندارد.
در مجموع مدارِ صفردرجه یکی از ادبی‌ترین و زیباترین سریال‌های ایرانی‌ست و اگر این‌گونه سریال‌ها در دست‌رسِ مردم باشد و بیش‌تر ساخته شود، گمان نمی‌کنم میل و رغبتی برای دیدنِ سریال‌های امریکایی و ترکیه‌ای در بینِ مردم‌مان باقی بماند. هرچند که چون تابه‌حال سریال‌های خارجی را (غیر از آن‌چه که از تله‌ویزیون پخش شده) ندیده‌ام، قصد ندارم هیچ‌گونه نگاهِ تخطئه‌ای و قضاوت‌گون به آن‌ها داشته باشم. امّا این را می‌توانم با صراحت بگویم که چیزی از جنسِ مدارِ صفردرجه قطعاً سنخیّتِ بیش‌تری با فرهنگِ کشورِ ما دارد و مضارِّ احتمالیِ آن‌ سریال‌ها را از نظرِ فرهنگی-تربیتی ندارد (یا: کم‌تر دارد).
امیدوارم مسئولینِ امر، امکانات و اعتمادشان را در اختیارِ کسانی چون حسن فتحی قرار دهند و با فضاندادن به نسخه‌های جعلی و سطحیِ این‌چنین مؤلّفین، علاجِ خیلی از وقایعی را که خودشان را هم آزار داده است، قبل از وقوع کنند!

* عنوانِ شعری‌ست از «سعدی گل‌بیانی».

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واقعاً دوست‌ دارم روزی از ضرغامی بپرسم چه‌طور به این حدِّ از بلاهت در رسانه‌داری رسیده‌ است که هر آشغالی را به خوردِ ملّت می‌دهد؟ سریال‌های دوزاریِ سیما که هر نوباوه‌ای می‌تواند تشخیص بدهد چه‌قدر از نظرِ متن و کارگردانی ضعیف و پیش‌کیفیّت هستند، در لابه‌لای موضوعاتِ تخیّلی و مستهلک و بنجل‌شان، مدّتی‌ست که اشاراتی به مافیا و مفاسدِ اقتصادی می‌کنند. در همه‌ی موارد هم این مافیای اقتصادی، آدم‌های بد و بی‌دین و ایمان و لائیکِ قصّه‌ها هستند. حال این‌که یک ایرانیِ با ضریبِ هوشیِ بالای نود، در این سال‌ها به خوبی دریافته که عمده‌ی مفاسدِ اقتصادیِ اخیر در ایران، ذیلِ مفاسدِ سیاسی تعریف می‌شوند و اگر نگوییم صدی‌نود محصولِ سوءاستفاده‌های آدم‌های امنیّتی‌ یا مرتبط به نهادهای امنیّتی‌اند، لااقل می‌توانیم بگوییم سویه‌ای مسئولینی و رانت‌جویانه دارند.
وُکَلایی‌تر اگر بخواهم توضیح بدهم، با یک تحلیلِ دبستانی می‌شود گفت این سریال‌ها و این جریانِ رسانه‌ای که اصرار دارد تفکّرِ «مافیای قدرت و ثروت» را هم‌چنان در جامعه زنده نگه دارد، یا دارد دستِ پیش را می‌گیرد پس نیفتد، و یا این‌که می‌خواهد سرنخ‌های اصلی را گم کند و آماده‌گی‌ِ ذهنیِ جامعه در پذیرشِ مفسدِ اقتصادی بودنِ جریان‌های آلترناتیو و کاذب را بالا ببرد تا نسبت به جریانِ اصلیِ متخلّف، عدمِ پذیرش به‌وجود بیاید. وگرنه در این سال‌ها آن‌قدر نهادهای غیرِخصوصی به فضای بیمارِ اقتصادِ محتضرِ ما ورودِ میلیون‌دلاری کرده‌اند که بشود به ضرسِ قاطع گفت هیچ فعّالِ مافیاییِ اقتصادی در بخشِ خصوصی وجود ندارد به آن معنای متعارفِ جهانی‌اش و هرچه هست، بینِ خودی‌هاست. حال این‌که چه‌قدر از این ماجرا گیرِ یک رسانه می‌آید، چیزی‌ست که ارگان‌های قضایی و حقوقیِ ما باید بررسی‌اش کنند.
موردِ دیگری که اخیراً در فضای رسانه‌ای سروصدایی به‌پا کرد، مصاحبه‌ی مجعولی بود که هفته‌نامه‌ی پنجره منتشر کرد برای زدنِ دولت. هم‌آن روزِ اوّلی که این مصاحبه درآمد و فرازهایی از آن را خواندم، خیلی سریع به یکی از دوستان گفتم که مصاحبه جعلی‌ست و هدفش نه امنیّتِ ملّی‌ست و نه تضعیفِ اسکارِ فرهادی و خدشه وارد کردن به خودِ فرهادی. یک فکرِ امنیّتیِ پیر این‌جور تحلیل کرده که استفاده‌ی ابزاری از کسی مثلِ فرهادی، برای جدّی جلوه‌دادنِ ماجرا خوب است و پای او را به مصاحبه‌ی جعلی باز کرده‌اند. ولی همه‌ی قصّه زدنِ بازوی فرهنگیِ دولتِ روحانی‌ست. و این فقط از یک فکرِ امنیّتیِ پیر و ماکیاولیک برمی‌آید. و من کسی جز حسن عبّاسی را در این زمینه‌ی خاص متبحّر نمی‌دانم. سریال‌های خارجی حوزه‌ی تخصّصیِ حسن عبّاسی و دکترین‌های شخمنینالِ اوست. درواقع بعد از انتشارِ این مصاحبه‌ی مجعول، باید گفت: زاکانی، عبّاسی، پیوندتان مبارک!
من حیث المجموع، به نظرم می‌رسد دولت و قوّه‌ی قضائیه در قبالِ مردم و اذهانِ عمومی مسئول و موظّف‌اند به روشن‌گری و اکتشافِ کذب و صدق‌بودنِ این‌جور حرکات و اگر کذب‌بودنِ آن‌ها مشخّص شد (که در فقره‌ اخیر شده است)، باید متخلّفین و مشوّشینِ اذهانِ عمومی مطابقِ قانون به سزا و جزای عمل‌شان برسند تا این‌گونه حرکات در فضای رسانه‌ای و فرهنگیِ کشور تکرار نشود.

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از ضرغامی متنفّرم! یعنی از فعلش و قولش، از فکرِ کم‌داشته‌اش، از تحجّرش، از سطحی‌گری و پوپولیزمش، از تُنُکیِ اندیشه‌اش، از فقر و کم‌بضاعتیِ فرهنگی‌اش، از روستامَنِشی‌اش در مدیریت، از اکثرِ سریال‌ها و فیلم‌هایی که در زمانه‌ی مدیریتِ او ساخته شده، از همه‌ی بخش‌نامه و تصمیم‌های دورانِ مدیریتش، از معاونینش و از قول و فعلِ معاونینش، از ممنوع‌الکار و تصویر کردن‌های سلیقه‌ای و از کاردادن‌ها و پروژه‌بخشی‌های باند و حزبی‌اش. من از ضرغامی به اندازه‌ی تمامِ فریم‌های سریال‌های شبکه‌ی جِم و همه‌ی ادوارِ آکادمیِ گوگوش و تمام مستندها و وعده‌های خبریِ بی‌بی‌سیِ فارسی متنفّرم. از ضرغامی متنفّرم به اندازه‌ی همه‌ی شب‌هایی که شهیدی‌فرد می‌توانست مجری باشد و نبود. متنفّرم از ضرغامی به اندازه‌ی سهمِ تله‌ویزیونِ ایرانِ قبض‌های برقِ همه‌ی شهروندانِ کشور. از ضرغامی به اندازه‌ی ارتفاعِ ساختمانِ باشگاهِ خبرنگارانِ جوان ضرب‌در تمامِ دروغ‌ها، فریب‌ها، ریاکاری‌ها و نفاق‌های آدم‌های داخلِ آن ساختمان متنفّرم. متنفّرم و متنفّر می‌مانم از او تا آخرین لحظه‌ی عمرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از «تهدید علیهِ بشریّت» خواندنِ «اسرائیل» توسّطِ اردوغان، مقام‌های ارشدِ امریکا، اسرائیل، انگلیس و سازمانِ ملل نسبت به این صحبتِ نخست‌وزیرِ ترکیه واکنشِ منفی نشان دادند و به آن ایراد گرفتند. حتّا سناریوی تهدیدِ ترکیه را هم در پیش گرفتند. مثلاً مطرح کردند که ممکن است این صحبت‌های اردوغان به ضررِ ترکیه تمام شود و باعث شود روابطِ بین‌المللیِ ترکیه، خصوصاً روابطش با اتّحادیه‌ی اروپا و کشورهای اروپایی دچارِ خدشه شود.

شبکه‌ی «بی‌بی‌سی» که مهم‌ترین رسانه‌ی خاندانِ سلطنتیِ انگلیس و به تبعِ آن ام.آی.سیکس و وزارتِ دفاعِ انگلیس است هم از این قافله عقب نماند و به تهدید و ارعابِ نامحسوسِ ترکیه دامن زد. ذیلِ هم‌این رویّه، بی‌بی‌سیِ فارسی گزارشِ آرشیوی‌ای پخش کرد از «نفیسه کوه‌نورد» (کارمندِ ایرانی-تُرک‌اش) درباره‌ی «مادرانِ شنبه». مادرانِ مفقودالأثرهای حکومتِ ترکیه که بعد از کودتایی در سال‌ها پیش، از فرزندان‌شان خبری نیست هنوز. گزارش پیرامونِ «ننه‌برفو» پیرترینِ این مادرها بود که حالا دیگر مُرده است. گزارش جان می‌داد برای منزجر و متنفّرشدن از حکومتِ ترکیه.

با خودم فکر می‌کردم «نادر» و «ناجیه» (مجری‌های خبرِ بی‌بی‌سی) که لب‌خندی به لب‌ دارند و مجریِ چنین خبر و شبکه‌ای هستند، چه‌ فکری می‌کنند؟ آخر رابطه‌ی انگلیس و ترکیه در این دوسالِ اخیر خیلی صمیمی شده بود. سالِ ٢٠١١ برادریِ فرهنگی امضاء کردند و باید می‌دیدید که به عنوانِ نمونه هم‌این بی‌بی‌سیِ فارسی چه‌ها که نکرد برای ترکیه. تقریباً روزی نبود در این دوسال که بی‌بی‌سیِ فارسی به بهانه‌ای، چیزی در منقبتِ ترکیه پخش نکند. یا موسیقی‌ و خواننده‌گان و ساحل و کافه‌هایش را تبلیغ می‌کرد، یا غذاهایش را و طبیعتش را. به هر نحوی خلاصه دستِ انگلیس از طریقِ بی‌بی‌سی می‌رفت دورِ گردنِ ترکیه. خیلی محسوس و مشخّص. بعد من با خودم فکر کردم که اعتبارِ چنین برادری و دوستی‌ای چه‌قدر کم و شیشه‌ای و شکننده بوده که با یک موضع‌گیریِ رسانه‌ایِ یک نخست‌وزیرِ اسلام‌گرای لائیک‌طورِ سکولارمسلک، برهم خورده است و از بین رفته. چه‌قدر بی‌عمق و سطحی بوده آن‌همه تبلیغ و دست دورِ گردن اندازی و از ترکیه بهشت ساختنِ بی‌بی‌سی. یا به این فکر کردم که چه‌قدر ضعیف و حرف‌گوش‌کن‌اند این کشورهای پُرادّعای خود صاحبِ جهان بدان در مقابلِ یک رژیمِ نصفه‌نیمه‌ی کوچک، و «پول» و ماأدریک پول!

این‌جور حرکت‌های ناشیانه‌ی رسانه‌های انگلیسی و امریکایی خوب نشان می‌دهد که منبعِ مالیِ اصلیِ فعّالیت‌های این رسانه‌ها کجاست و کیست. سرِ انتخاباتِ اسرائیل هم این هُل‌بازی را درآورد بی‌بی‌سی. «فرناز» را فرستادند خطِّ مقدّم و هرروز و هردقیقه گزارش می‌دادند انتخاباتِ آن یک وجب ادّعا را. اضلاعِ این مثلّثِ صهیونی بدجوری نامتساوی‌ست. یک اسرائیل هست که رأسِ مالیِ این مثلّث است و بقیه‌ی رئوس و اضلاع، برده‌ی پول و ثروتِ آنند. اسرائیل پول دارد و رسانه ندارد، پول دارد و «نفر» ندارد، پول دارد و ابزار و امکانات ندارد. درواقع اسرائیل با پولش رسانه‌های امریکا و انگلیس و چه بسا ره‌برانِ امریکا و انگلیس را اجیر و اجاره می‌کند.

از بحثِ اصلی خارج نشوم؛ داشتم به این فکر می‌کردم که بالاخره این «نادر» و «ناجیه» یک‌ذرّه هم اگر بخواهند «انسان» باشند، سخت باید بگذرد بهشان این‌همه تلوّنِ مزاجِ ماکیاولیکِ محلِّ کارشان. خدای نکرده قرار است با پولِ حقوق‌شان نان بخورند، همبرگر و پیتزا بخورند. آدم چه‌طور از گلویش پایین می‌رود هم‌چه پولِ کثیفِ بی‌معرفتی؟

بعد باز که بیش‌تر فکر کردم، این سؤالِ کلّی‌تر برایم به‌وجود آمد که چه‌ می‌شود که بی‌اخلاقی در شرایطی برای آدم «بی‌اخلاقی» نیست دیگر؟ چه می‌شود که آدم می‌تواند تحمّل و مدارا کند بی‌اخلاقی را؟ اگر «نفهمیدن» باشد، بالاخره حدِّ یقف دارد. آدم یک‌روزی خلاصه متوجّه می‌شود حقیقتِ ماجرا را. پس بی‌اطّلاعی و نفهمیدن و ندانستن منتفی‌ست. تقریباً دو-سه گزینه‌ی دیگر می‌ماند فقط. یکی «اجبار» که باز این هم تقریباً در عصر و روزگارِ ما بعید است. کسی این مجری‌ها را اسیر نکرده. طبیعتاً با «میل» مشغولِ کارشان هستند. البتّه اجبارِ مالی می‌تواند باشد. یکی دیگر هم کینه‌‌ی شتری و حماقتِ فکری‌ست که به بی‌اخلاقی تبدیل می‌شود. چه‌را راهِ دور برویم؟ کم ندیده‌ایم شبیه به این نوع از بی‌اخلاقی را در هم‌این مملکت هم. از چپ و راست و اصولی و بی‌اصول، از ولایی و سبز، داشته‌ایم و داریم همیشه آدم‌های تندرو و افراطی‌ای را که فکر می‌کنند چون به چیزی معتقدند و باوری دارند، باید بزنند طرفِ مقابل را با خاک یک‌سال کنند و حتماً خوبی‌های او را انکار کنند و کتمان. یا این‌که به فحش و فضیحت بکشند طرف را، چون که شبیه‌شان نیست. یا هرچیزی که دمِ دستِ دهان‌شان بود را نسبت بدهند بهش. خیلی راحت تهمت بزنند و حرف‌های بی‌پایه و اساس را درباره‌ی او بپذیرند و منتشر کنند.

بله، این‌جوری می‌شود که بی‌اخلاقی دیگر «بی‌اخلاقی» نیست. غیر خدا در قرآن که متواتر آیه‌های با این مضمون بیان کرده است (مثلِ لا یجرمنّکم شنئان قوم...)، حضرتِ علی (قربانش شوم) هم هزاروخُرده‌ای سالِ پیش گفته‌اند حبِّ شیء انسان را کور و کر می‌کند یا محبِّ مُفرِط و گوینده‌ی مُبغِض را از اهلِ هلاک دانسته‌اند. خب این‌ها را برای ما گفته‌اند دیگر. از روی هوا و خیال هم نگفته‌اند، از روی «واقعیّت» گفته‌اند. یعنی تجربه کرده‌اند، دیده‌اند، فکر کرده‌اند و بعد یک چنین جمله‌ی بی‌زمانِ هزاروخُرده‌ای سال بعد هنوز مصداق‌داری را مطرح کرده‌اند. حالا یک‌عدّه مثلِ نادر و ناجیه و فرناز و بعضی دیگر که اساساً خیلی تمایلی به حضرتِ علی و قرآن و مثلِ این ندارند و خیلی اهلِ بهشت و جهنّم و عقوبت و نار و جنّت هم ممکن است نباشند را کاری نداریم. امّا ما که می‌خواهیم بهشتی بشویم، ما که به قیامت و معاد باور داریم، ما که در مراثیِ امامان‌مان سوگ‌واری می‌کنیم و در موالیدشان شادی، آیا ما هم نباید به سخنان‌شان حسّاس باشیم؟ آیا ما نباید فکر کنیم به این جملات‌شان؟ چه‌طور احادیثِ گل‌وبلبلی و غیرِگل‌وبلبلیِ دیگرشان را می‌خوانیم و منتشر می‌کنیم و فکر می‌کنیم بهشان، این‌ها سخنِ ایشان نیست؟ این‌ها به دردِ ما نمی‌خورد؟ نباید به این‌ها عمل کرد؟ حالا من طرف‌دارِ ایکسم، آیا این به من مجوّز می‌دهد که به ایگرگ و زِد توهین کنم یا چیزی را بهشان نسبت بدهم که شنیده‌ی ضعیف و سستی‌ست؟ آیا به صِرفِ این‌که من مخالفِ کسی هستم و موافقِ کسی، می‌توانم نسبت به سند و منبع و مدرک و اتقانِ اخبارِ پیرامون‌شان هم مسامحه کنم؟ (له و علیه هم فرقی نمی‌کند انصافاً). آیا نباید طبقِ گفته‌ی امیرالمؤمنین «خبر» را مثلِ انسان‌های اهلِ رعایت ابتدا «عقل» کنم؟ آیا نباید سعی کنم شبیه نباشم به انسان‌هایی که اهلِ رعایت نیستند، بل‌که اهلِ روایت‌اند؟ آیا باید بشنوم و قبول کنم؟ بشنوم و بپذیرم؟ بشنوم و نقل کنم؟ بشنوم و حکم صادر کنم؟ به ناجیه و نادر و فرناز و سیاوش و پونه نمی‌شود این‌ها را گفت، به خودمان که می‌توانیم، می‌شود. نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اشتباهی را در یکی از خبرهای مندرج در بخشِ «فرهنگ و ادبِ» خبرگزاریِ مهر دیدم و خواستم که درستش را بهشان اطّلاع بدهم. رفتم در قسمتِ «تماس با ما» و ئی‌میلِ بخشِ مربوطه، یعنی culture@mehrnews.com را کپی کردم و ئی‌میل را فرستادم. به طرفة‌العینی با ریپلایِ «میلِر-دیمِن» و ارورِ دلیوری مواجه شدم که معنی‌اش درست‌نبودنِ آدرسِ مقصد یا سرورِ آدرسِ مقصد است. ناامید نشدم و دوباره به سایتِ خبرگزاریِ مِهر برگشتم و از منوی سایت «برگه‌ی نظرخواهی» را انتخاب کردم تا این‌بار در فیلدِ تعبیه‌شده‌ی سایت بنویسم پیغامم را. نوشتم و باز هم با پیغامِ خطا مواجه شدم.

خیلی (نا)جالب است که یک خبرگزاری (که اساسش بر کارِ اینترنتی‌ست) این‌جور راه‌های ارتباطی‌اش با مخاطبْ مسدود، مخروب یا مجعول باشد. یعنی چه که ئی‌میلِ نوشته‌شده در سایت درست نیست؟! چه‌طور هم‌چه چیزی را برای خودشان توجیه کرده‌اند؟ خیلی مضحک است واقعاً؛ در تمپلیتِ سایت امکانِ «کامنت» که درج نشده برای هر خبر، برگه‌ی نظرخواهی‌ که الکی‌ست، ئی‌میل هم که این‌جور. واقعاً نوبرند این سازمان‌تبلیغاتی‌ها!

* مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان (از سعدی)

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوانِ این جنگ واقعیّت دارد!‏
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای یکی از مطالبِ بلاگِ «همشهری‌داستان» (در آستانه) کامنت گذاشتم، کامنتِ انتقادی. تازه آن‌هم با لحنِ لیّن و خیلی محافظه‌کارانه و محترمانه که آقا/ خانم وقتی سرمقاله می‌نویسید در حبِّ عزاداری و عاشورا و به قولِ خودتان تراژدی؛ به‌تر است، صواب است، پسندیده است که از افعالِ «فرد» استفاده کنید، نه افعالِ «جمع». عُلقه و نظرتان را تعمیم ندهید به همه.

کامنتم را تأیید که نکردند هیچ، کامنتِ کسی که تمجید کرده بود را تأیید کردند 24ساعت بعد از کامنتِ من! (یعنی امکان ندارد آن کامنت را ندیده باشند و توجیهاتی مثلِ این). این اوّلین‌بار نیست البته که در این بلاگ‌ هم‌چه ماجرایی را می‌بینم (قبلاً هم پیش آمده بود).

نشریه‌ را که مدّت‌هاست نمی‌خریدم، این بلاگ را سابس‌کرایپ کرده بودم در گوگل‌ریدر و گه‌گاه می‌خواندم که مِن‌بعد این را هم آن‌سابس می‌کنم و انگار می‌کنم که داستان با رفتنِ قنواتی مُرد!‏ انصافاً هم مُرد! این‌همه پُزِ روشن‌فکری و دبدبه و کبکبه راه بیندازد آدم با پولِ بیت‌المال از حسابِ شهرداری و بعد طاقتِ یک کامنتِ انتقادیِ نرم و ملایم را هم نداشته باشد؟ نوبر است والا! خودتان را قاب کنید بزنید تنگِ دیوار یا روی جلدِ مجلّه‌تان!‏

گفتم این‌جا بنویسم شرحِ این واقعه را که حتماً ضدِّتبلیغ بشود. حیفِ پولی که آدم بخواهد بدهد بالای مجلّه‌ای که سردبیرش (یا هرکَسَش که کامنت‌های آن بلاگ را مدیریت می‌:کند) از یک نظرِ انتقادیِ کوچک واهمه دارد و سانسورش می‌کند. داستانی‌های مملکت که این باشند، وای به حالِ سیاسی‌های‌مان!!!

گل گفت پورمحمّدیِ رئیسِ سابقِ شبکه‌ی سه در موردِ فضای حاکم بر صداوسیما که کار به جایی رسیده که مسئولِ حراستِ فلان فروش‌گاهِ شهرِری موردِ وثوق‌تر است نزدِ مدیران از مدیرِ کارکشته‌ی سال‌ها برای فرهنگ و رسانه زحمت کشیده! هم‌این است! متأسّفانه قالیباف هم‌این است و مملکت هم‌این. یک مُشت آدمِ تُنُک‌فکرِ هم‌شهری‌بازِ رانت‌خوارِ چاپ‌لوسِ متزوّرِ کم‌بضاعت گرفته‌اند سرتاپای مناصبِ این کشور را. دلم نمی‌سوخت اگر صِرفاً جای‌گاه‌های سیاسی و اجرایی را اشغال کرده بودند. دلم نمی‌سوخت اگر مدیرِ کل بودند. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تا فیهاخالدونِ تصمیم‌گیری‌های فرهنگی و هنری رسوخ کرده‌اند این جنس آدم‌ها. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم کم‌تر از کفِ روی آب‌هایی مثلِ خسروی و جوادزاده می‌تازند با پولِ بیت‌المال در تلویزیون و شهیدی‌فردها منفک شده‌اند بالکل از رسانه. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تیمِ سردارانِ ماکیاولیزم -آشنا و دهباشی- راست‌راست مستندِ دهائیِ مکّارانه‌ی بر محملی از دروغ می‌سازند و با چندتا آگهیِ کودکانه‌ی فحشِ به احمدی‌نژاد جا باز می‌کنند بینِ بازی‌گرهای ساده‌لوح و اکثراً سبز تا پوششی باشد برای کارهای‌شان و از آن‌طرف پروژه می‌گیرند پشتِ پروژه و دروغ‌دروغ سریالِ «راستش را بگو» می‌سازند با پولِ سازمانیِ ضرغامی. دلم می‌سوزد از این‌همه شارلاتانیزمِ امنیتی‌چی‌های‌ بعد از 88 قدرت‌مندترشده‌ی عمدتاً کوته‌فکری که رشته‌های این انقلابِ 30ساله را 3ساله پنبه کردند. دلم می‌سوزد از این غربتِ عجیب، از این‌که نه ماکیاولیِ انقلابی بخواهی باشی و نه تیشه‌به‌دستِ خودروشن‌فکرپندارِ ریشه‌ی انقلاب را هدف گرفته!

دلم می‌سوزد از این‌که هم گروهِ خونم و دینم و اسلامم با این امنیتی‌چی‌های ماکیاولیستی‌اندیشه یکی نیست و هم با «من‌وتو»ببین‌های بهانه‌گیرِ دشمنِ هرچه که رنگی از انقلاب و اسلام و دین و نظام و مذهب دارد.

دلم می‌سوزد از این‌که قزوه و مؤدب این‌جور آئینی‌چیِ غلیظِ مناسبتی‌بگو شده‌اند و شمسِ لنگرودی با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و قه‌قاه می‌زند به «دینِ» پدرِ آیت‌اللهش و نداندا می‌کند. دلم می‌سوزد از این‌که عجمی و نظرآهاری سبزند! از این‌که روزبه بمانی ترانه‌گوی گوگوش شده و عبدالجبّارِ کاکایی چندسالی‌ست که مثلِ دختربچّه‌های نُنُر نقِ سیاسی می‌زند و ترانه‌ی پولی می‌گوید. دلم می‌سوزد از جلسه‌ی ره‌بر با شاعرهای آئینی و از این‌که برقعی شده گنده‌ی گونه‌ی من‌درآوردی‌ای از شعر به اسمِ شعرِ آئینی و عاشورایی.

دلم می‌سوزد از این‌همه آدم‌های سیاه‌وسفید و باینری و الّاکلنگی و کنتراستی که دوره‌ی‌مان کرده‌اند. از این‌که شجریان عوضِ چه‌چه غُرغُر می‌کند و حاج‌منصور عوضِ مناجات کُری می‌خواند.

ضمناً: الان باز راه نیفتند اهالیِ این دودسته کامنت بگذارند برایم و نظرِ مخالف‌شان را اعلام کنند. من این پُست را برای آن‌هایی نوشته‌ام که دقیقاً مثلِ خودم فکر می‌کنند و دقیقاً دل‌شان از هم‌این موارد دارد می‌سوزد. کاری به بقیه ندارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «انتهای خیابانِ هشتم» را دیدم. داستانِ یک‌خطّیِ فیلم قصّه‌ی برادری‌ست که برای دفاع از خواهر و دوستِ خواهرش در یک مزاحمتِ خیابانی مرتکبِ قتلِ عمد شده و محکوم به قصاص است. خواهر، نام‌زدِ خواهر و دوستانِ آن‌ها در تلاشند تا به هر قیمت و طریقی که شده دیه‌ی مقتول یا به تعبیری نرخی که خانواده‌ی مقتول برای «رضایت» تعیین کرده‌اند را بپردازند. آن‌ها علاوه بر فروشِ اموال و قرض، همه‌گی به‌نوعی دست به «خلاف» می‌زنند تا پول را تهیه کنند. یکی مبارزه‌ی آزاد و غیرِقانونیِ خیابانی انجام می‌دهد و فرزندش را می‌فروشد، یکی قمار می‌کند و خواهرِ محکوم به قصاص هم قصد دارد در ابتدا کلّیه‌اش و بعدتر خودش را بفروشد!!

فیلم تلویحاً می‌خواهد مجازاتِ قصاص را نقد کند و با زبانِ بی‌زبانی بگوید که یک هم‌چه مجازاتی باعثِ چه خلاف‌های دیگری ممکن است بشود. امّا عملاً مزخرفی بیش نیست. مزخرف است، چون «قتل» را کوچک می‌بیند و «قصاص» را بزرگ. چون قتل را حق می‌داند و «قصاص» را ناحق. انگار آن آدمی که کشته شده «سگ» بوده مثلاً و این آدمِ قاتلی که نتوانسته عصبانیتش را کنترل کند و زده روزِ روشن یک‌نفر را -ولو مزاحمِ ناموس- کُشته خیلی انسان است. آن‌قدر انسان است که یک پدری حاضر می‌شود دختربچه‌اش را به یک زنِ بدکاره بفروشد و یک خانمِ جوان خودش را به بدکارهای دیگری از جنسِ مذکّر!

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون «پدرِ» دختری که قرار است خودش را برای آزادیِ برادرش بفروشد یک حضورِ دکوری و منفعل دارد و مجنونِ لالی‌ست که فقط با آزادشدنِ پسرش بلد است بخندد و هیچ حسّی نسبت به دخترش ندارد.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون یک آدمِ «معتقد» در این فیلم نیست که به این آدم‌ها بگوید در «قصاص» حیات و خیر و برکتِ بیش‌تری هست از «به هر قیمتی آزادکردنِ کسی که قتلِ عمد مرتکب شده».

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون به دینِ ماکیاولی نوشته و ساخته شده و هدف، وسیله را در آن توجیه می‌کند و «حق» یک مفهومِ مستحیل و مشکّکی‌ست در آن و هرکس برای خودش یک‌جور می‌بیند حق را.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون بر مبنایی از فمنیزم ساخته شده. یک دخترِ جوان برای خودش تصمیم می‌گیرد، می‌بُرد، می‌دوزد، می‌فروشد و مردانِ پیرامونِ او یا لال و احمق و مریض و تعطیلند و یا هم اگر غیرت دارند، غیرت‌شان خرکی‌ست و باز خودِ آن غیرت بر مبنایی از باطل استوار است و نوش‌داروی بعد از مرگِ سهراب است.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون نماینده‌ی ذهنِ بیمار و سیاه‌بینِ کارگردان و نویسنده‌ی آن است که تهران‌زده‌گی در آن موج می‌زند. آن هم نه همه‌ی تهران، بل‌که یک بخشِ کوچکی از سیاهی‌های تهران. طبیعی‌ست، بخشِ عظیمی از جامعه‌ی بازی‌گری و سینمای ما مسائلِ مبتلابهِ خودشان را بلدند فقط تصویر کنند که عمدتاً از این چند موضوع خارج نیست: طلاق، خیانت، عشق‌های مثلثی، دروغ، بی‌دینی، بی‌دینی، بی‌دینی...

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون «ایمان» هیچ جایی در آن ندارد. انگار که این فیلم در یک جامعه‌ی کاملاً لائیک ساخته شده. انتهای خیابانِ هشتم مزخرف‌ترین فیلمی‌ست که اخیراً دیده‌ام. فیلمِ آدم‌های بی‌بندوبار و بی‌تأمّل و اصالت.

انتهای خیابانِ هشتم مسئله‌ی یک قشرِ خیلی‌خیلی‌کوچکی از بخشی از جامعه‌ست. انتهای خیابانِ هشتم‌ها امّا همه‌ی سینمای ایران را دارند اشغال می‌کنند و این بزرگ‌ترین خیانتی‌ست که نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران می‌تواند در حقِّ دین و انقلاب و انسانیت و نهادِ خانواده مرتکب شود. مادامی که قرائتِ سطحی و رادیکالیِ از دین حاکم باشد بر نهادها و ارگان‌های ما، خروجی‌ها یا افراطی خواهند بود (مانندِ اخراجی‌ها، خصوصی و...) یا تفریطی (مانندِ هم‌این انتهای خیابانِ هشتم و سعادت‌آباد و کمثلهم). مادامی که رئیسِ صداوسیمای این مملکت آدمِ کم‌تأمّل و رادیکالی چون ضرغامی باشد، خروجیِ این تلویزیون یا اجرای سال‌تحویلِ نام‌داری-علی‌خانی و حسنی-بختیاری خواهد بود، یا بخش‌نامه‌ی تفکیکِ جنسیتیِ مجریان و تعطیلیِ پارکِ ملّت و رشدِ سرطانیِ منافق‌های باشگاهِ خبرنگارانِ جوان!

مسئولِ هدمِ اعتدال‌گرایی در این مملکت کسی و کسانی نیستند جز آن‌هایی که تسامح می‌کنند در انتخابِ مسئولین و مدیران برای مساند. این آدم‌های امنیّتیِ سیاست‌زده‌ی دین‌نشناسِ متحجّر، دقیقاً یکی از عللِ اصلیِ وجودِ چنین نگاه‌های تفریطی‌ هستند در این کشور. آقای جمهوریِ اسلامیِ ایران چه‌را درست نمی‌شوی؟ چه‌را نمی‌فهمی؟ چه‌را نمی‌خواهی بفهمی؟ مگر قرآنِ شما با قرآنِ ما فرق دارد؟ مگر قرآنِ شما غلبه‌ی فئه‌ی قلیل بر فئه‌ی کثیر به اذنِ خدا را ندارد؟ والله علی هم اگر می‌خواست دل به افراطیونِ کثیر ببندد و آن‌ها کارگزارانش باشند، ابن‌عبّاس‌ها و مالک و مقدادها مهجور و منزوی می‌شدند و جایی در حکومتش نداشتند و حکومتش طولانی می‌شد و همه‌چیز گل‌وبلبل می‌بود و شهید هم نمی‌شد در محرابِ نمازش! والله حفظِ حکومتِ اسلامی از هر طریق عینِ قرائتِ معاویه و یزید است از اسلام. این‌ها را منِ بی‌سواد که نباید به شما بگویم آقای جمهوریِ اسلامی؛ این‌ها را ما پای صحبت‌های خودِ شماها یاد گرفته‌ایم.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است و مزخرفیّات تمام نمی‌شوند، مادامی که اسلامِ خوارج بخواهد دینِ رسمیِ مسئولینِ این کشور باشد و اعتدال‌گرایی منفورترین و مذبوح‌ترین شقِّ از تأمّل نزدِ طرفینِ این دعوای زرگری و متقارن. این جهل، این جهلِ عمیق کِی می‌خواهد تمام شود؟ این افراط و تفریط کِی می‌میرد؟ آقای امنیّت، آقای سیاست، لطفاً از فرهنگ و هنر و دین بِکِش بیرون. تا شما باشید تفریطی‌ها هم خواهند بود، بس‌یار پُربسامد و پُررنگ هم خواهند بود. هوووفف...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی عرصه‌ی رقابتِ انسان‌ها با یک‌دیگر نیست. هر انسانی خلقتی و به تبعِ آن تولّدی و مرگی مختصِّ به خود دارد. زنده‌گیِ یک فرد، فرصتی‌ست که او در اختیار دارد برای گذراندن. «مرگ» یک مسئله‌ی ناگزیر و حتمی‌ست و قطعاً اتفاق می‌افتد. انسان‌ها به دلیلِ خلقت‌ها، تولّدها، مرگ‌ها و فرصت‌های متفاوت‌شان از هم، زیست‌های متفاوتی هم دارند. هیچ دو انسانی در زمین با هم برابر نیستند در تولّد، مرگ، فرصتِ حیات و خلقت. یعنی این‌گونه نیست که همه‌ی این‌ها در دوانسانِ متفاوت بر هم منطبق شود. اگر مثلاً تولّدها منطبق باشند، مرگ‌ها منطبق نیستند، اگر مرگ‌ها منطبق باشند، تولّدها و اگر این دو منطبق باشند، فرصت و اگر بر فرضِ محال هرسه امرِ تولّد، فرصتِ حیات و مرگ منطبق باشند، خلقت‌ها منطبق نیست. هر انسانی می‌آید و کارِ خودش را می‌کند و تأثیرِ فرضیِ خودش را بر زمین و در عالَم می‌گذارد و می‌رود.

انسان‌ مادامی که خودش را در رقابتِ با دیگری و دیگران ببیند، نمی‌تواند کارِ مختصِّ به خودش را درست انجام دهد. «فضای رقابت» امکانِ خلّاقیّت را از فرد می‌گیرد و عمده‌ی انرژیِ او را صرفِ پیروزی در رقابتی کاذب می‌کند. در رقابت‌های ورزشی نبرد بر سرِ ثانیه‌هاست و زمان ارزشِ زیادی دارد، حتا گاه بیش‌تر از توانایی‌ها و مهارت‌های ورزش‌کار. امّا زنده‌گی یک رقابتِ ورزشی نیست. یک انسان در طولِ زنده‌گی‌اش در رقابتِ با دیگری نیست. تنها رقابتی که شاید بتوان برای یک انسان فرض کرد -با ارفاق- رقابتِ او با خودش می‌تواند باشد.

وقتی ما خودمان را در فضاهای رقابتی با دیگران فرض (یا به تعبیرِ من اسیر) می‌کنیم، خواه‌ناخواه یک احوالِ هیجانی و مبتنیِ بر سرعت بر ما غالب می‌شود و «سرعت» عمدتاً با دقّت نسبتِ عکس دارد. جدای از این، ممکن است در اثرِ شکست‌های کاذب دچارِ یأس و ناامیدی و انفعال شویم و درواقع بی‌حرکت بمانیم. یا این‌که خودمان را ببازیم و سعی کنیم رفتارهای دیگران را تقلید کنیم. در همه‌ی این حالات ما از آن چیزی که فرضِ وجودی و خلقت‌مان بوده است فاصله گرفته‌ایم و نتیجتاً نمی‌توانیم آن کارِ کارستان را در عالَم انجام دهیم. کارِ کارستان یعنی بازکردنِ گرهی ناگشوده به دستِ خودمان. گرهی که هیچ‌کسِ دیگری در عالَم سراغِ آن نرفته و بازش نکرده. برخی به جای گره از «سؤال» استفاده کرده‌اند و فعلِ انسان را به «یافتنِ پاسخ» تعبیر کرده‌اند و آن جوابی که در این مسیر ایجاد می‌شود را هم‌آن کارِ کارستان نامیده‌اند.

در این جهانِ ۷میلیاردنفری طبیعی‌ست که به‌تر و بالاتر از من، من‌های دیگری وجود دارد. با این حساب اگر من بخواهم خودم را در رقابتِ با عالَم فرض کنم، اگر ۲۰۰۰نفر را هم پشتِ سر بگذارم و اگر ۵۰۰نفر باعث شوند من خودم را بالا بکشم، قطعاً ۱۰۰۰نفر هم خواهند بود که با توانایی‌های از من به‌ترشان مرا ناامید، مأیوس و سرخورده کنند. این مسئله در درازمدّت «رضایتِ درونی» را در من کم می‌کند و رفته‌رفته به صفر میلش می‌دهد. تاحدّی که من خودباوری‌ام را از دست می‌دهم و می‌شوم یک انسانِ تماماً مأیوس یا تماماً تقلید. بنابراین هرچه انسان خودش را کم‌تر در فضاهای رقابتی اسیر کند، رضایتِ درونی‌اش دست‌نخورده‌تر و سالم‌تر باقی می‌ماند.

من اگر خودم را بخواهم مثال بزنم شاید مسئله را بتوانم شفّاف‌تر توضیح بدهم. من می‌توانستم از نظرِ تحصیلی در دانش‌گاهِ صنعتیِ شریف مهندسیِ برق بخوانم، از نظرِ شغلی در فلان سازمان استخدامِ رسمی باشم، از نظرِ اقتصادی در یک وضعیتِ به‌تری باشم، به عنوانِ یک علاقه‌مندِ به ادبیات و شعر می‌توانستم فلان شاعرِ برجسته و نویسنده‌ی نامی باشم و الی آخر. هزاران می‌توانستمِ خیلی‌خوب برای کسی در شرایطِ من وجود دارد. امّا متأسفانه یا (از نظرِ من خوش‌‌بختانه) در عینِ این‌که من همه‌ی آن خوبی‌ها را می‌فهمم و اذعان دارم به خوب‌تر بودن‌شان و سعی می‌کنم با تمرین من هم خوبی در نوعِ خودم و متنافرِ از آن‌ها باشم، در خودم هیچ احساسِ رقابتی ندارم نسبت به آن‌ شرایطِ مفروض. البته معنای این حرف این نیست که من تنبلی و کم‌همّتی‌ام را بخواهم توجیه کنم و بیاندازم گردنِ این ماجرا. بحث سرِ فرض‌ است و فکر. من در فکرم، در درونم احساسِ رقابتی با آن‌هایی که به‌تر و بالاتر از من هستند ندارم. به این دلیل که اوّلاً خودم را «تنها» می‌بینم در عالَم. نه این‌که تنها «خودم» را ببینم، بل‌که خودم را تنها فرض می‌کنم در زمینِ خدا و زنده‌گی‌ام را مسیری می‌بینم که فقط خودم در آن مشغولِ رفتن هستم. گاه سینه‌خیزم در این مسیر، گاه آهسته‌رو و گاهی در حالِ دویدن. ضمنِ این‌که خودم را در بندِ قیوداتِ زمانی هم اسیر نمی‌بینم. احساس نمی‌کنم دارد دیر می‌شود. زمان را محیطِ بر خودم نمی‌بینم، بل‌که خودم را محیطِ بر زمان می‌بینم و زمان یک چیزِ تحتِ مدیریتِ من است نه بالعکس. این نوعِ نگاه به من اجازه می‌دهد که رضایتِ درونیِ مطلوب و بالایی داشته باشم و بالابودنِ رضایتِ درونی کمک می‌کند تا خلّاقیّتم پرورش پیدا کند و بتوانم بروم سراغِ حل‌کردنِ معمّای هستی‌ام و برای پرسشی پاسخ باشم که کسِ دیگری جز من پاسخِ آن پرسش نیست. البته این‌که چه‌قدر در این مسئله و در این مسیر موفق باشم بسته به همّت و اراده‌ی خودم و مهم‌تر از آن و پیش‌تر از آن فضلِ خداوند است. یعنی این‌طور نیست که رضایتِ درونی الزاماً ما را به جوابی که باید برساند، ولی قطعاً جوابِ پرسشِ هستیِ انسان جز از مسیرِ تقویتِ رضایتِ درونی محقق نمی‌شود.

به‌نظرم یکی از معضلاتِ زنده‌گی‌های ما علاوه بر کم‌تأمّلی که به‌نظرم بزرگ‌ترین بیماریِ زمانه‌ی ماست، کم‌بودِ رضایتِ درونی و تبعاتش است. مثلاً یک تهیه‌کننده-مجریِ تله‌ویزیونی، به فرضِ مثال «خسروی» را در نظر بگیرید که می‌آید و به تقلید از «شهیدی‌فرد» برنامه‌ای می‌سازد برای شبکه‌ی دو تحتِ عنوانِ «زنده‌باد زنده‌گی». اوّلین کاری که او در برنامه‌اش می‌کند ول‌خرجی‌ست؛ برای این‌که فکر می‌کند «پارکِ ملّتِ» شهیدی‌فرد را پول بود که پارکِ ملّت کرد. در صورتی که پول یک ابزار برای برنامه‌سازی‌ست. بعد می‌آید دکوری می‌سازد مشابهِ دکورِ پارکِ ملّت (باز هم با هزینه‌ای بالاتر) و آیتم به آیتم پارکِ ملّت را تکرار و تقلید می‌کند. حتا زمانِ پخشِ برنامه را هم عینِ پارکِ ملّت ۱۱ونیمِ شب به بعد قرار می‌دهد و درست مثلِ ان برنامه تا ۴شنبه‌ هم فقط پخشش می‌کند. امّا زنده‌باد زنده‌گی پارکِ ملّت نمی‌شود. می‌دانید چه‌را؟ چون خسروی، شهیدی‌فرد نیست. به هم‌این ساده‌گی.

پارکِ ملّت یا «مردمِ ایران سلام» یا هر برنامه‌ی دیگری که اگر در آینده محمّدرضای شهیدی‌فرد برای سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران بسازد، پاسخ‌های شخصِ او برای سؤال‌هایی‌ست که در عالَم برای او و مختصِّ به او وجود دارد. پس اصلاً قرار نیست هیچ مجریِ دیگری عینِ او باشد و هیچ برنامه‌ی دیگری مثلِ برنامه‌ی او دربیاید. این اشتباه را مدیرانِ صداوسیما در موردِ «فرزاد حسنی» هم چندین‌بار مرتکب شدند. بعد از مصاحبه با «سردار رادان»، «امیرحسین مدرّس» را گذاشتند جای فرزادحسنی در «کوله‌پشتی» و کوله‌پشتی به سرعت مخاطبینش را از دست داد. برنامه‌ی زنده‌ی دمِ افطارِ شبکه‌سه را بعد از یک‌بار اجرا، از حسنی گرفتند و دادند به «علیخانی»؛ او هم سعی کرد ادای حسنی را دربیاورد، امّا مثلِ مدرّس موفق نبود و نشد و نگرفت. چندسال علیخانی را هی گنده کردند و آوردند در این برنامه و آن برنامه تقدیر کردند ازش تا مثلاً جای حسنی را بگیرد و خلأ او را پُر کند. تا این‌که با یک مسئله‌ی حراستی مجبور شدند علیخانی را بالکل کنار بگذارند! بعد از او پروژه‌ی «ضیاء» را شروع کردند که بس‌یار ضعیف‌تر و بدتر از هردوی علیخانی و مدرّس هم هست، چه رسد به حسنی! طبیعتاً سرنوشتی بدتر از مجریانِ سَلَف برای او نیز تکرار خواهد شد.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ صداوسیمای مستهلک و مضمحلِ «ضرغامی» هم‌این گاف‌های تشخیصی-مدیریتی‌ست. انگار یک مشت آدم‌آهنی و رباتِ بی‌مغزْ مدیر و معاونِ این صداوسیما هستند که از خودشان هیچ فکر و تأمّلی ندارند و همه‌چیز را باید با آزمون و خطا (آن هم هزاربار) تست کنند تا بفهمند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. تازه در اغلبِ موارد هم خودشان به نتیجه نمی‌رسند، بل‌که مراجعِ بالاتر به نتیجه می‌رسانندشان! و جالب این‌جاست که یکی نیست بپرسد که اگر «فرزاد حسنی» بد است، چه‌را مجریانِ جای‌گزینش را می‌سعیانید که مثلِ او و شبیه به او باشند؟ اگر شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش بد است، چه‌را فوراً کپی می‌کنیدش؟ با خودتان صادق باشید. اگر یک مجری را می‌اندازید بیرون، مدلش را تکرار نکنید لااقل. 

این مثال‌ها را زدم که بگویم آن مجریان و برنامه‌سازانی که راضی می‌شوند بروند جای هم‌کارانِ مؤلّف‌ و ایده‌پردازشان برنامه اجرا کنند، آدم‌هایی هستند با رضایتِ درونی‌هایی به شدّت پایین. یعنی مدرّس اگر رضایتِ درونیِ پایینی نداشت، هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد برود جای حسنی در کوله‌پشتی. یا اگر علیخانی احساسِ ضعف و کم‌بود نمی‌کرد، نمی‌رفت «ماه‌عسل» و «جزرومد» را اجرا کند. هم‌این‌طور جنابِ خسروی هم با این موی سفید، اگر رضایتِ درونیِ مطلوبی داشت، این‌قدر سعی نمی‌کرد کپی برابرِ اصلِ پارکِ ملّت باشد!

امّا جالب این‌جاست که در عالَم هرکسی سرِجای خودش است و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و اغلبِ آدم‌ها در حدِّ خودشان توانایی‌ دارند و کارهایی بلدند. منتها توانایی‌ها در انسان‌ها به صورتِ بالقوّه قرار دارند و وقتی به فعلیت می‌رسند که انسان در موضعِ خلقتیِ خودش قرار داشته باشد. یعنی امیرحسین مدرّس توانا است، اگر و فقط اگر در جای خودش باشد. امّا هم‌این او اگر در جای فرزاد حسنی قرار بگیرد، دیگر استعدادهای بالقوّه‌اش تمام و کمال به فعلیت نمی‌رسند، چون او در جای کسِ دیگری قرار گرفته. این قانونِ لایتغیّر و سنّتِ محکم و نقض‌ناشدنیِ طبیعت است.

بنابراین اگر بخواهم نتیجه‌گیری‌ام را به صورتِ خلاصه از این بحث بیان کنم باید بگویم کههر انسانی یک خلقتِ جداست در عالَم و حسبِ این خلقتِ مجزّا، مسیرِ رشد و تعالیِ مجزّایی هم دارد و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و نمی‌گیردتلاشِ ما باید در جهتِ به فعلیت رساندنِ توانایی‌های منحصربه‌فردمان در مسیرِ منحصربه‌فردمان باشد. تنها در این صورت است که بازده به حداکثر می‌رسد. رضایتِ درونی یک مسئله‌ی مهمّی‌ست که حالتِ تلقینی و روانی دارد. انسان نباید خودش را در ورطه‌های رقابتی و هیجانی اسیر کند، چون در این‌ صورت عمده‌ی انرژی‌اش صرفِ رقابت و سرعت می‌شود و دقت و کیفیتش را از دست می‌دهد و از کارِ اصلی‌اش بازمی‌ماند. به قولِ «حجة‌الإسلام سعید رجحان» زمان طلا نیست، بل‌که این انسان است که طلاست. این را نباید فراموش کرد. تلقین و تکرارِ این اصل کمک می‌کند تا انسان کم‌تر اسیرِ سرعت و هیجان شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه:

پیش‌تر راجع‌به برنامه‌ی تلویزیونیِ «پارکِ ملّت» مطالبی را نوشته‌ام. (+،+،+) این برنامه یکی از برنامه‌های به اصطلاح ترکیبیِ تلویزیون بوده که در گروهِ اجتماعیِ شبکه‌ی اوّلِ سیما به مدتِ 8ماه در سالِ 90 پخش ‌می‌شده است. تهیه‌کننده و مجریِ این برنامه‌ی شبانه، جنابِ محمّدرضا شهیدی‌فرد بوده‌اند. ایشان فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی کارگردانی از دانش‌گاهِ تهران است. او پیش‌تر از پارکِ ملّت، سابقه‌ی اجرا و برنامه‌سازی در صداوسیمای مرکزِ خراسان، رادیوهای مختلفِ سراسری و تلویزیون را داشته است. برنامه‌های او اغلب موفق به معنای واقعیِ کلمه بوده‌اند. یعنی مخاطبانِ اصلیِ برنامه‌های او که مردم هستند، در اکثرِ موارد با او و برنامه‌اش ایاغ شده‌اند و زلف گره زده‌اند و او همیشه جزءِ برنامه‌سازانِ خوش‌مخاطبِ این سال‌های تلویزیون بوده. علاوه بر این‌ها، او و گروه‌ش همیشه نوآوری‌ها و فتوحاتی هم در زمینه‌های فنّی و محتوایی داشته‌اند. در زمینه‌ی ساختِ فتوکلیپ، ویدئوگرافیک، مستندسازی، شکل و شیوه‌ی اجرا و غیره، او همیشه پیش‌تاز و نوآور بوده و باقیِ برنامه‌سازان معمولاً بعد از او به سراغِ تجربه‌شده‌های او رفته‌اند.

بیانِ مسئله:

برنامه‌ی پارکِ ملّت که آخرین برنامه‌ی تلویزیونیِ این تهیه‌کننده-مجری بوده است، به دلایلی که هیچ‌گاه از سوی مسئولین به صورتِ قطعی برای مخاطبان روشن نشده، قبل از این‌که به سرانجام برسد قطع و درواقع تعطیل شد. یعنی یکی از شب‌های اسفندماهِ سالِ 90، آقای شهیدی‌فرد بعد از بسم‌الله و سلام و احوالِ اولِ برنامه اعلام کردند که این آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت است؛ درحالی‌که در برنامه‌ی شبِ قبل او نویدِ تغییراتی در برنامه -به سمتِ به‌ترشدن- را در سالِ جدید (91) به مخاطبانش داده بود و حرفی از تعطیلی و این‌ها نبود. این یعنی ایشان -که خود استخدامِ رسمیِ صداوسیماست- و بیش‌ از 20 سال است که با این سازمان هم‌کاری دارد و علاوه بر اجرا، تهیه‌کننده‌گیِ این برنامه را هم به عهده داشته، تا یک‌شب قبل از تعطیلی اطلاعی از این تصمیم نداشته و این دستور در فاصله‌ی کم‌تر از 24ساعت صادر و اجرا شده!

این مقدّمه و شرحِ همه‌ی آن‌چیزی بوده که ما (مخاطبان) به صورتِ قطعی و علنی مشاهده کرده‌ و می‌دانیم. این‌که عللِ اتخاذِ این تصمیم چه بوده و نبوده را ما نمی‌دانیم، چون کسی از مسئولین تابه‌حال به صورتِ رسمی اعلام نکرده است. خودِ ایشان هم اهلِ مصاحبه نیستند زیاد و صحبتی در این مورد تابه‌حال نکرده‌اند. حدس و گمان‌های در این زمینه را هم در مطالبِ قبلی‌ام به‌طورِ مفصّل نوشته‌ام. امّا حالا آن چیزی که مسئله‌ی «اهم» تلقّی می‌شود برایم، چه‌راییِ این تعطیلی و علت‌‌های آن نیست، بل‌که برای بنده به عنوانِ یک مخاطب، مدافع و مبلّغِ جدّیِ این برنامه، مهم‌ترین چیز فقدانِ این برنامه و برنامه‌سازِ خوش‌کارنامه در بینِ برنامه‌ها و برنامه‌سازهای سیما و احساسِ کم‌بودی‌ست که می‌کنم. در راستای این احساسِ فقدان و البته نیاز، می‌خواهم تمامِ تلاشم را بکنم که این برنامه و برنامه‌ساز دوباره به صفحه‌ی تلویزیون برگردند. برای این تلاش هم حجج و ادلّه‌ای دارم که در ادامه عرض خواهم کرد.

علّت‌های ایجابی:

یک) پارکِ ملّت از معدود برنامه‌های پیش‌تولیددارِ سیما بوده و مستندهای فراوانی از طریقِ آن پخش می‌شده. درواقع آقای شهیدی‌فرد در قامتِ یک تهیه‌کننده یا برنامه‌ساز، یک‌جور کارآفرینی در برنامه‌اش مرتکب شده بود. او با بعضی از مستندسازان قرارهایی داشت و حسبِ آن قرار یا قراردادها به آن‌ها سفارشِ ساختِ مستندهایی برای برنامه می‌داد. در عینِ حال او قراردادِ دیگری با صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران هم داشته و طبقِ آن قرارداد عوضِ محتوایی که تولید می‌کرده است مبالغی را مثلِ همه‌ی برنامه‌سازها دریافت می‌کرده. از قِبَلِ آن مبالغ حق‌الزّحمه‌ی مستندسازان را به آن‌ها پرداخت می‌کرده و درواقع با این‌گردشِ مالی او یک واسطه‌ی اقتصادی محسوب می‌شده و پارکِ ملت به نوعی یک بنگاهِ اقتصادیِ فرهنگی-هنری هم بوده است. نکته‌ی مهم در این مورد این است که دیگربرنامه‌سازانِ برنامه‌های ترکیبیِ تلویزیون هم قراردادِ مشابهی با رسانه‌ی ملّی امضاء کرده و می‌کنند امّا خودشان کم‌تر قرارداد می‌بندند. خاصّه با مستندسازان. یعنی کم‌تر و در بعضی موارد اصلاً پیش‌تولید ندارند و خیلی اوقات در حینِ پخشِ برنامه هم چیزِ تولیدیِ قابلِ توجهی ندارند و آن پول عمدتاً صرفِ هزینه‌های جاریِ برنامه‌سازی‌شان می‌شود. شهیدی‌فرد با این‌کار سه حُسن مرتکب می‌شده. یکی تولیدِ محتوا و درواقع تألیفِ فرهنگی-هنری، دودیگر جریان‌بخشیدن به چرخه‌ی اقتصادی و سه استفاده از پتانسیل‌ها و استعدادهای موجود امّا بلااستفاده‌ی جامعه‌ی هنری. در واقع کارِ او به نوعی ایجادِ شغل هم بوده.

دو) پارکِ ملّت از ابتدا نگاهی امیدوار، اخلاق‌گرا و آسیب‌شناسانه به مسائلِ اجتماعی را پی گرفت و عمده‌ی قسمت‌هایش به این مسائل معطوف شد. پارکِ ملّت آسیب‌ها را فقط شناسایی و مطرح نمی‌کرد، بل‌که راه‌کار هم ارائه می‌داد و درواقع اگر دردی را احساس و بیان می‌کرد، بلافاصله درباره‌ی راه و روشِ درمانِ آن درد هم مباحثی را مطرح می‌کرد. برنامه‌ی پارکِ ملت تلاشِ بس‌یاری برای احیاءِ فضای تلائم، آرامش، برادری و هم‌دلی در جامعه داشت. این برنامه حتا برای شادی‌های مردم -از هر سنّ و سالی- هم فکر کرده بود و هم‌واره مبلّغِ روحیّاتِ شاد، امیدوار، باطراوت و البته فکور و منطقی و اخلاقی بود. این برای جامعه‌ی ایران که مشقّات و مشکلاتِ فراوانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را لمس و تجربه می‌کند خیلی مفید و بااهمیت و مغتنم است. از این نظر هم وجودِ پارکِ ملت موجبِ فایده و نفع بود.

سه) پارکِ ملّت با کیفیتِ بالای محتوایش و هم‌این نگره‌های اخلاقی‌ای که در موردِ دوم عرض شد، توانسته بود بس‌یاری از مخاطبانِ قهرکرده با تلویزیون را دوباره به رسانه‌ی ملّی برگرداند و درواقع یک‌جور محفلِ آشتی‌کنان محسوب می‌شد برای صداوسیما.

چهار) پارکِ ملّت به علتِ ایجادِ فضای محترم، متشخص، منطقی، غیرِبه‌فرموده و اخلاقی‌ در گفت‌وگوهایش (از ناحیه‌ی مجری‌اش) موردِ اقبالِ خواص قرار گرفت و باعث شد بس‌یاری از اساتید، کارشناسان، متخصصین و هنرمندانی که در این چندساله‌ی اخیر به دلائلی با صداوسیما و برنامه‌هایش قهر کرده بودند دوباره به این رسانه اعتماد کنند و بیایند در آنتنِ زنده‌ی رسانه‌ی ملّی با مردم صحبتِ چهره‌به‌چهره کنند. این اتفاقِ مبارک خود زمینه‌سازِ اعتماد و حضورِ بس‌یاری دیگر از هنرمندان و اهالیِ فرهنگ در این برنامه شد و هم این‌که این برنامه را در بینِ عامّه‌ی مردم عزیزتر و قابلِ توجه‌تر کرد و درواقع مخاطبِ تلویزیون و شبکه‌ی اولِ سیما را افزایش داد.

دلایلِ سلبی:

یک) واقعیتِ امر این است که ما در جهان و جامعه‌ای زنده‌گی می‌کنیم که مشکلاتِ فراوانِ فرهنگی گریبان‌گیرِ ما و مردمِ ماست. بعضی از این مشکلات ناشی از وضعِ معایش و اقتصادِ ماست، بعضی دیگر ناشی از جمعیتِ زیاد و بعضی دیگر ناشی از گسل‌های اعتقادی و قومی و مقدارِ فراوانی هم ناشی از تبلیغاتِ سوء و هجمه و هزینه‌های دشمنانِ این کشور و انقلاب و نظام. در این موردِ آخری سرمایه‌گذاری‌های فراوانی در جهان شده و رسانه‌های کشورهای مخالفِ عزت و استقلالِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، تلاشِ بس‌یاری می‌کنند برای جذبِ مخاطب به هر نحو و قیمتی و هم‌آن‌جوری که امیرالمؤمنین فرموده‌اند وقتی که تقوا نباشد خیلی کارها می‌شود کرد و در کانتکست و قواره‌ی دنیایی موفق هم بود. شبکه‌هایی نظیرِ «بی.بی.سی. فارسی»، «من‌وتو» و «فارسی‌وان» که اغلب توسطِ انگلیس حمایت می‌شوند به شدت علیهِ فرهنگ، اخلاقیات، دین و تمامیتِ سیاسیِ ایران فعّال‌ند از این جمله‌اند.

بی‌.بی.سی. فارسی یک شبکه‌ی بی‌تبلیغِ بازرگانی‌ست که از طرفِ بی.بی.سی. جهانی ساپورتِ فنّی و از طرفِ دولتِ انگلیس ساپورتِ مالی می‌شود. اهمِّ فعالیتِ این شبکه پیرامون اخبار و تحلیل‌های سیاسی‌ای‌ست که در ایران کم‌تر به آن‌ها پرداخته می‌شود. در کنارِ این‌ها برنامه‌هایی هم در زمینه‌های فنّاوری، موسیقی، فرهنگ، اقتصاد و مسائلی از این دست دارد که بعضی‌شان برای ایجادِ اعتماد و دل‌بسته‌گی پخش می‌شوند و بعضی دیگر با نگاهِ نقد یا بعضاً تخریب و گاه حتا تغییرِ پارادایم‌های فرهنگی و اعتقادیِ مردم.

من‌وتو یک شبکه‌ی عام‌تر است (به لحاظِ محتوا) نسبت به بی‌.بی.سی. و نوعاً برنامه‌هایش جوری‌ست که بتواند مخاطبِ غیرِفرهیخته را جذبِ خودش بکند. هرچند که گاهی مخاطبانِ فرهیخته را هم توانسته جذبِ خودش و برنامه‌هایش بکند. به لحاظِ محتوا احتیاطِ کم‌تری نسبت به بی.بی.سی. در من‌وتو هست. یعنی برنامه‌های آن کمی عریان‌تر و غربی‌ترند و مستقیم‌تر فرهنگِ غربی را تبلیغ می‌کند.

فارسی‌وان هم یک شبکه‌ی صهیونیستیِ تمام‌عیار است که دقیقاً طبقِ پروتکل‌های یهود ساخته شده و جالب این است که صاحبِ اصلیِ این شبکه هم یک صهیونیستِ مشهورِ استرالیایی‌ست. فارسی‌وان تماماً سریال و فیلمِ دوبله‌شده پخش می‌کند و جامعه‌ی هدف‌ش بیش‌تر زنان، دختران و خانواده‌هاست. فارسی‌وان تمام‌قد تبلیغِ «روابط» است. آن هم روابطِ لاقید و متعدّیِ خطوطِ قرمز. فارسی‌وان یک‌جور پورنوی لفظی‌-محتوایی‌ست که فقط ظاهری بالنسبه موجّه دارد.

با این توضیحات وظیفه، اهمیت و نقشِ صداوسیما به عنوانِ تنها تلویزیونِ موجود در کشور کاملاً مشخص است. رسانه‌ی ملّی حالا نه‌تنها باید با خودِ ایده‌آل‌ش برای جذبِ مخاطب بجنگد که باید با حداقل سه‌شبکه‌ی فول‌امکاناتِ پُرمحتوای انگلیس و صهیونیزمِ جهانی که مخاطبانِ خاصِ خودشان را هم دارند بجنگد برای پس‌گرفتنِ مخاطبان‌ش. در چنین شرایطی است که پارکِ ملت می‌آید و اقشارِ فرهیخته و حتا عامّه‌ی مردم را جذبِ خودش می‌کند. آن هم نه با زلم‌زیمبوها و جینگیل‌مستون‌های مرسوم و نخ‌نمای بعضی از برنامه‌های سطحی‌ِ تلویزیون که از راهِ اعتمادسازی، فهم، منطق، استدلال، اخلاق و دین. پارکِ ملت گاهی کاملاً مستقیم در نقشِ یک عالِمِ رسانه‌ایِ دین‌محور مخاطبان‌ش را نصیحت می‌کرد، به وقت‌ش اگر لازم بود تشر می‌زد و انتقاد می‌کرد و در نهایت مثل و مقلّدِ از همه‌ی علمای بزرگ‌وارِ دین که احترام‌شان بر همه‌ی ما واجب است، راه‌نمایی می‌کرد و راه‌کار ارائه می‌داد. پارکِ ملّت توانسته بود مخاطبِ «پرگارِ» بی.بی.سی. که یکی از خاص‌ترین برنامه‌های آن شبکه‌ به لحاظِ محتواست را کم‌کم جذبِ مباحثِ خودش بکند. پارکِ ملت مغتنم‌ترین فرصتِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران برای سربلندکردنِ دوباره بینِ رقبای خارجی‌اش بود درجذبِ آن دسته از مخاطبانی که مدت‌هاست از آن روی برگردانده‌اند. از طرفی یک‌جور بیمه و ضمان هم محسوب می‌شد. یعنی باعثِ تقویتِ پی‌وندِ مخاطبانِ سست‌پی‌وندترِ با رسانه‌ی ملّی بود و بیمِ این‌که این عدّه ریزش کنند به سمتِ هات‌برد و یوتل‌ست و نایل‌ست را کاهش می‌داد.

دو) پارکِ ملّت به این دلیل که نگاهی صریح، صادق و انتقادی داشت به اشتباهاتِ دولت و مسئولین، معضلاتِ اجتماعی و هم به این دلیل که توانسته بود مشاهیر، اساتید و فرهیخته‌گانِ فرهنگی-هنریِ مطرودِ صداوسیما را به این رسانه بیاورد، یک‌جور نقشِ تسکینی هم داشت برای عدّه‌ای. به‌هرحال ما در این کشور اختلاف‎های سیاسی هم داریم و در دو-سه‌سالِ گذشته این اختلافات نمودِ بیش‌تری هم پیدا کرده‌اند. پارکِ ملّت با مطرح‌کردنِ بی‌سانسورِ واقعیات و عدمِ مصلحت‌سنجی‌های افراطی و اگزجره‌ی معمولِ صداوسیما توانسته بود نقشی سوپاپ‌گونه ایفاء کند و صدای اعتراضِ آن دسته از مردم که از بعضی مسائل ناراحت و ناراضی بودند و هستند هم باشد (که این علاوه‌ی بر انقلابی و آرمان‌گرابودن‌ش بوده است). این کارکرد یعنی ایجادِ آرامش در جامعه. بله، پارکِ ملّت گامِ بلندی بود در راستای وحدتِ ملّیِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران. زحمت‌کشانِ فرهنگِ این کشور آمدند در این برنامه و بی‌پیرایه و پرده دردِدل‌های‌شان را مطرح کردند و مجریِ محترمِ برنامه به قولِ خودش گاه عقب نشست و گاه کمی آمد جلو و هرجا موافق بود تعظیم و تواضع کرد و هرجا که جای مخالفت بود عوضِ 80میلیون ایرانی مخالفت‌ش را مطرح کرد و یک مناظره‌ی منطقیِ بااخلاقِ اسلامی را ارائه داد. پارکِ ملت خیلی در این زمینه موفق و عادل بود. آمدنِ کسانی چون سیّدمهدی شجاعی، هوشنگ مرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا امیرخانی، سیّدرضا میرکریمی، حسین معززی‌نیا، علی مطهری، عماد افروغ، دکترلاریجانی، دکترمسعود پزشکیان و مصطفی کواکبیان در کنارِ کسانی چون دکترغلام‌علی حدادعادل، مرتضی آقاتهرانی، زاکانی، حسین شریعت‌مداری (2بار)، مسعود ده‌نمکی، ابوالقاسم طالبی (2بار)، مهرداد بذرپاش، پرویزِ شیخ‌طادی (2بار) و جوادِ شمقدری در این برنامه گواهِ این اعتدال است.

نتیجه‌گیری:

به نظرِ من پارکِ ملت تحقیقاً به این دلایلی که عرض کردم (و هر آدمِ عاقلی هم می‌فهمد که چه‌قدر بااهمیت‌ند) باید دوباره به تلویزیون برگردد. تجربه نشان داده محمّدرضا شهیدی‌فرد یک شخصیتِ منحصر‌به‌فرد و متمایزی در برنامه‌سازی و اجراست و این تصورِ غلطی‌ست اگر مدیرانِ سازمانِ صداوسیما گمان کنند می‌توانند او را کپی، تقلید و تکرار کنند. ما باید بفهمیم که «فهم» و مهم‌تر از آن «خوش‌فهمی» یک مسئله‌ی مسری‌ای نیست که بتوان از او گرفت و به دیگری سرایت و انتقال داد. بزرگ‌ترین خصیصه‌ی جنابِ شهیدی‌فرد هم‌این فهم و خوش‌فهمیِ اوست و البته توانایی‌های بس‌یارِ فنّی و تخصصیِ‌اش که در خلالِ سال‌ها تجربه و تلاش به دست آمده‌اند.

هیچ حجتی بالاتر از تقویتِ روحیه‌ی وحدتِ ملی و احیاءِ اخلاقیات و جذبِ مخاطب برای مدیرانِ صداوسیما نباید وجود داشته باشد. این‌که آقای افروغ آمد در یک برنامه انتقادهایی کرد یا این‌که جنابِ شهیدی یک انتقادهای درون‌سازمانی‌ای در فلان جلسه مطرح کرد و از محملِ انتقادهای او انتقادهای احیاناً درست و غلطی هم مطرح شد، نمی‌تواند دلیلی برای به تعطیلی‌کشاندنِ این برنامه‌ی بس‌یار مفید باشد. اگر دکترافروغ یک‌بار آمد و انتقادات‌ش را گفت، آقای شریعت‌مداری هم دوبار آمد و نظریات‌ش را گفت. اگر حاتمی‌کیا و میرکریمی آمدند، ده‌نمکی و طالبی و شیخ‌طادی و نظیرهم نیز آمدند. نباید از انصاف و حق گذشت. تلویزیون متعلقِ به 80میلیون ایرانی‌ست. نمی‌شود فقط برای 40میلیون برنامه‌ ساخت و کارشناس آورد که!

یک پیش‌نهاد هم به دوست‌دارانِ پارکِ ملت و کسانی که وسع‌شان می‌رسد دارم:

سروش‌سیما مرکزِ عرضه‌ی برنامه‌های پخش‌شده از شبکه‌های صداوسیماست. اگر تاریخِ پخشِ برنامه‌ای را به آن بدهید، با صرفِ هزینه‌ی نه‌چندان زیادی تلفنی هم می‌توانید برنامه‌ی موردِ نظرتان را دریافت کنید. از هرکسی که دوست‌دارِ این برنامه‌ست و بیننده‌ی آن بوده یا هرکسی که تعلقاتی فرهنگی دارد و اهلِ کیف‌کردن‌های فرهنگی‌ست تقاضا می‌کنم مراجعه‌ی حضوری، تلفنی یا سایتی داشته باشد به مرکزِ سروش‌سیما و بخواهد که برنامه‌ی پارکِ ملت را برایش رایت کنند روی دی‌وی‌دی. بازه‌ی زمانی‌ای که پارکِ ملت پخش می‌شده از دهمِ مردادماهِ 1390 هست تا اواخرِ اسفندماهِ 90. پارکِ ملت به‌جز ایّامِ تعطیل، دهه‌ی اولِ محرّم و لیالیِ قدر، همه‌ی یک‌شنبه‌ تا چهارشنبه‌های این بازه پخش شده است.

از همه‌ی مخاطبانِ خاموش و روشنِ وب‌لاگم، از همه‌ی دوستان و اقوام و آشنایانم، از همه‌ی آن‌هایی که از منِ روسیاه یا قلمِ روسیاه‌ترم متنفر و منزجرند و هرکسی که به نوعی و طریقی ممکن است این مطلب را بخواند خواهش می‌کنم به هر طریقی که می‌تواند به برگشتنِ پارکِ ملت کمک کند. اگر از دست‌تان برمی‌آید و مسئولی را در گوشه‌ای از این مملکت یا در صداوسیما می‌شناسید بسم‌الله. این مطلب را پرینت یا ای‌میل کنید برای‌شان. اگر سایتی و وبلاگی و خبرگزاری‌ای دارید در بازنشرِ این مطلب کمک کنید یا خودتان به خواهشِ بنده مطلبی در این زمینه بنویسید و نظرتان را منعکس کنید (که قطعاً یک دست صدا ندارد). اگر حتا نظرتان مخالفِ بنده‌ست هم باز خوش‌حال می‌شوم بنویسید و با هم مباحثه‌ای داشته باشیم. اگر وسع‌تان می‌رسد و امکانش برای‌تان فراهم هست لطفاً در خریدنِ آرشیوِ پارکِ ملت از سروش‌سیما دریغ نفرمایید. سروش‌سیما وابسته به صداوسیماست و قطعاً میزانِ درخواست‌ها را انعکاس می‌دهد به مدیرانِ سازمان و من هم از این طرف سعی می‌کنم به گوشِ مسئولین برسانم که یک چنین فضایی را ایجاد کرده‌ایم و پیام‌ و خواسته‌مان چیست. اگر آقای شهیدی‌فرد را از نزدیک‌تر می‌شناسید و به او دست‌رسی دارید صدای خواهشِ مرا به او برسانید و بخواهید که او هم اگر صلاح است تلاشی کند برای این‌که دوباره هم‌سایه‌ی تلویزیونیِ ما بشود. خلاصه هرجور که می‌شود کمک کنید. البته اگر با حرف‌های بنده موافقید.

گفت: «بزرگ» اوست که بر خاکْ هم‌چو سایه‌ی ابر/ چنان رود که دلِ مور را نیازارد/ تو برخلافِ بَدان تخمِ نیک‌نامی کار/ که هرکس آن دِرُوَد در جهان که «می‌کارد» (صائب). شهیدی‌فرد بی‌شک یک تولیدکننده‌ی فرهنگی‌ست. در سالِ حمایت از کار و سرمایه و تولیدِ ملّی حیف است او را در تلویزیون‌مان نداشته باشیم. وظیفه‌ی ما مردم هم در قبالِ او و صداقت‌ش این است که بخواهیم او برای‌مان برنامه بسازد. تلویزیون متعلقِ به مخاطبان‌ش است نه مدیران‌ش.

---

مشخصاتِ ارتباطیِ مرکزِ سروش‌سیما:

تهران، خیابانِ شهیدناطقِ‌نوری، بینِ خیابان‌های پاسداران و قبا، مجمعِ بوستانِ کتاب، واحدِ سروش‌سیما. تلفن: 22881860 (ده‌خط یعنی احتمالاً الی 70) | ای‌میل: info@soroush-media.tv | سایت: www.soroush-media.tv یا www.iransima.ir

---

نوتِ نویسنده‌ی مطرحِ انقلاب -رضا امیرخانی- بر مطلبی که در سوگِ تعطیلیِ پارکِ ملّت نوشته شد.

بازتابِ حضورِ رضا امیرخانی در برنامه‌ی پارکِ ملت در فضای اینترنت.

داون‌لودِ ویدئوی آخرین سلامِ شهیدی‌فرد در آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت که تلخی‌اش را با شیرینی پاسخ داد!

تماشای هم‌این ویدئو در یوتوب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم به رسمِ مکدّرانِ این روزگار، نه «بسم‌الله» داشته باشد نامه‌ام نه «سلام»؛ امّا با خودم گفتم این هم دور از شعورِ مسلمانی‌ست و هم دونِ شأنِ انسانی. پس: بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم، سلام...

چهارسالِ پیش بود؛ کارتُن «شکارچیانِ اژدها» [ِDragon Hunters] از شبکه‌ی دو پخش می‌شد. اتفاقا بهار بود و در بعدازظهرِ یکی از روزها تصادفاً شبکه‌ی دو را ‌می‌دیدم و محتوای دیالوگ‌های آن کارتُن توجه‌م را به خودش جلب کرده بود. وحید یامین‌پور یادم داده بود که در این‌جور مواقع (که چیزِ مشکوک یا عجیبی می‌بینم) قبل از هرچیز تاریخ و ساعت و شبکه را یادداشت کنم تا بشود از آرشیوِ سازمان یا سروش‌‌سیما آن برنامه را به عنوانِ مدرک تهیه کرد. 5 خردادِ 87 دیالوگ‌های کارتُنِ صهیونیستیِ زرسالارانه‌ی شکارچیانِ اژدها را دیدم و کم از یک هفته بعد دی‌وی‌دیِ برنامه‌کودکِ آن روز را از سروش تهیه کردم و دوروزِ بعدش من و مصطفی حوالیِ پاستور داشتیم دنبالِ ساختمانِ «شورای نظارت بر صداوسیما» می‌گشتیم و یک عالَم دردِدل بُرده بودیم تا بشنوند شاید. هم‌آن روزها بودند دوستانی که می‌گفتند تلاش‌تان بی‌هوده‌ست و این صداوسیما را دیگر نمی‌شود کاری کرد و صهیونیزم تا مغزِ استخوان‌ش رسوخ کرده و دل‌تان خوش است و... امّا سفارشِ اسلام چیزِ دیگری بود. ما از بزرگ‌ترهای‌مان یاد گرفته بودیم از دور قضاوت نکنیم. ما پُر از امید بودیم.

گفت‌وگوی آن‌روزمان با یکی از کارشناسانِ آن شورا خیلی گرم نشد. نکات‌مان را شنیده-نشنیده جواب‌های آماده‌اش را تحویل‌مان داد و گفت بررسی می‌کنند و برای تکمیلِ دل‌سر‌دی اشاره کرد به کوهی از تخلّفاتِ صداوسیما که بارها تذکر داده‌اند امّا عمل نشده. مثلاً راجع‌به قانونِ منعِ تبلیغِ اجناسِ خارجی با ما صحبت کرد و پُشتِ گوش اندازی‌های فراوانِ صداوسیما در این مسئله و مواردی دیگر از این دست.

هرچند که بخشی از امیدمان را آن‌روز از دست دادیم امّا باز هم ناامید نبودیم آن‌گونه که بعضی از دوستان‌مان بودند. گمان‌مان این بود که در چنان سازمانِ عریض و طویل و مُعظمی، حتماً یک چنین تخلفاتی رُخ می‌دهد و این را نباید به حسابِ همه‌ی مجموعه گذاشت. فکر می‌کردیم آن کارشناسِ شورای نظارت حسبِ شغل‌ش فقط کمی مأیوس بوده و نباید یأسِ شغلیِ یک‌نفر را به حسابِ یک سازمان نوشت و هم‌چنان امید داشتیم این تذکراتِ کوچک و بعضاً بزرگ‌مان شنیده شود.

این مقدّمه را نوشتم تا بگویم جنابِ آقای مهندس ضرغامی، ریاستِ محترمِ سازمانِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران، اگر این بنده ام‌روز نامه‌ی سرگشوده می‌خواهد بنویسد خدمت‌تان، از سال‌ها پیش نامه‌ها و نکته‌ها و تذکر و اعتراض‌های سربسته‌اش را به هرجایی که از دست‌ش برمی‌آمده بُرده. اول از همه هم نزدِ خودتان و هم‌کاران‌تان.


محمّدرضا شهیدی‌فرد را پیش از «مردمِ ایران سلام» با برنامه‌هایی نظیرِ «تا هشت و نیم» می‌شناختم. مردمِ ایران سلام باعث شد که خیلی ملموس‌تر و بیش‌تر با او و نگاه و دأب‌ش آشنا شوم. طولی نکشید که برنامه‌ی اولِ صبح‌ش فضای برنامه‌های صبحانه‌ی سیما را تغییر داد. مردمِ ایران سلام چیزی از جنسِ «صبح به‌خیر ایران» و حرکاتِ موزونِ شبکه‌ی سه -که نمی‌دانم اسم‌ش چیست- نبود. شهیدی‌فرد با برنامه‌اش به‌طورِ خیلی‌ملموسی برای مخاطب ارزش قائل بود. چیزی که در اکثرِ قریب به اتفاقِ برنامه‌های آن‌زمانِ لااقل «سیما» وجود نداشت. شهیدی بلدِ کار بود. یعنی زیبایی‌شناسی می‌دانست، اقتضائاتِ اولِ صبحی را رعایت می‌کرد. یک فهمِ پویایی در بخش‌های مختلفِ برنامه و اجرای او بود که مخاطب را جذبِ تلویزیون می‌کرد.

دیری نپایید که برنامه‌سازانِ گروه‌های اجتماعیِ شبکه‌های مختلف شروع کردند به دست‌بُردن در دکورهای برنامه‌شان و کم‌کم کلیپ‌های شبیهِ «مردمِ ایران سلام» ساختند و بعد هم کنداکتور را شبیه‌ش کردند. چیزی که باعث شد شهیدی احساس کند به تکرار رسیده است و باید برنامه‌اش را تعطیل کند و دوسال برود در محاقِ رادیوگفت‌وگو و دفترش در حوالیِ سعادت‌آباد. شهیدی رفت و خسروی آمد، شهیدی رفت و ابراهیم‌پور آمد، شهیدی رفت و جوادزاده آمد، شهیدی رفت و محمّدی و شهرامِ شکیبا آمدند، امّا شبکه‌ی دو، شبکه‌دوی مردمِ ایران نشد که نشد. و جالب یا ناجالب این‌جاست که نفهمیدند دوستان‌تان که رازِ شهیدی در دکور و کنداکتور و فتوکلیپ‌هایش نبود؛ رازِ شهیدی در شیوه‌ی تهیه‌کننده‌گی‌اش نبود، رازِ شهیدی در اجرایش نبود، رازِ شهیدی در قیافه و گفتمان‌ش نبود، رازِ شهیدی «خود»ش بود. ما این «خود» را خیلی وقت‌ها با ظواهر اشتباه می‌گیریم. شهیدی مثلِ هر آدمِ عاقل، خوب و باتخصصِ دیگری خودش رازِ خودش بود. مثلِ بهشتی، چمران، باقری و خیلی از دیگران که رفتند یا هستند و شاید روزی دیگر نباشند...


بی‌شهیدی‌بودنِ سیما و ما دوسالی طول کشید. یک‌هو در یک تابستانِ عزیز از سالِ 90 او برگشت. این‌بار آخرِ شب و با «پارکِ ملت». برنامه‌ای که شروع‌ش خیلی ژله‌وار بود به لحاظِ فُرم، دکور و اجرا، امّا کُلّی پیش‌تولید و مستند داشت. مستندهایی که شهیدی و دوستان‌ش در هم‌این یکی‌-دوساله برای‌مان ضبط کرده بودند که بدانیم آن محاق، چندان هم محاق نبوده و سیمرغ را اگر یک سر بُرند، هزار سرِ دیگر در آستین دارد.


به‌هررو پارکِ ملت دلیلِ آشتیِ من و خیلی‌های دیگر با تلویزیون شد. دوباره در دقایقِ نزدیک به شروعِ برنامه دل‌دل می‌کردم و روزهای تعطیل غصّه می‌خوردم و شب‌هایی که فرصتِ دیدن‌ش را نداشتم گویی یک چیزی را از دست داده بودم. رازِ شهیدی این بود. چیزی را به مخاطب می‌داد که هیچ‌جای دیگری نمی‌توانست به دست‌ش بیاورد. ذائقه‌شناسِ متبحّری‌ بود این آقای شهیدی‌فرد.

از هم‌آن روزهای اول که پارکِ ملت شروع شد شهیدی مخاطب را درگیرِ برنامه‌اش کرد. اولاً استدیو و دکورش جادار بود و هرازچندی یک عده از مردم را به بهانه‌ای می‌آورد تنگِ بوم و دوربین‌ها و می‌نشست به گفت‌وگو با آن‌ها. ثانیاً از مردم خواسته بود با هر دوربینی که دمِ دست‌شان هست ویدئو ضبط کنند و برای‌شان بفرستند. هرچند که استقبالِ ماها از این ایده‌ی نو خیلی جدّی نشد امّا خیلی تر و تازه و جدید بود این کار. خودم دوبار انتقادهایم را عوضِ اس.ام.اس. و ای‌میل ری‌کورد کردم و فرستادم برای‌شان.


شهیدی خواسته و صدای مخاطب را می‌شنید. وقتی از مردم تقاضای پیامک می‌کرد، پُز نمی‌داد که چندتا پیامک برای‌شان آمده و از چیِ‌شان تعریف کرده‌اند؛ بل‌که می‌ایستاد خیلی مؤدب و چشم در چشمِ مردم انتقادهای‌شان را می‌خواند و اگر وارد بود متواضعانه اعلامِ پذیرش می‌کرد و یا اگر هم غیرِمنصفانه بود با صداقت توضیح می‌داد یا گاه پیامکی در تضادِ با آن می‌خواند برای تنظیمِ بادِ مخاطبانِ افراطی و تفریطی. رازِ شهیدی خودش بود. نه حتا شیوه‌ی پیامک‌خواندنش!


خیلی‌ها آمدند «پارکِ ملّت»؛ مثلا سیّدمهدیِ شجاعی و دغدغه‌هایش و موهای یک‌دست سپیدش؛ آقای قصّه‌های مجید -هوشنگِ مُرادی‌ِ‌کرمانی- آمد و صداقت‌ش و لهجه‌اش؛ ابراهیم، ابراهیمِ حاتمی‌کیا آمد و بغض‌هایش، غصّه‌هایش، کرخه و یوسف و آژانس‌ش؛ سیّدرضای میرکریمی آمد و دردِدل‌هایش، رضا امیرخانی آمد و کتاب‌هایش و خیلی‌های دیگری هم آمدند. هرهفته حجة‌الإسلام شهابِ مُرادی می‌‌آمد و آدابِ اخلاقی‌زنده‌گی‌کردنِ خانواده‌‌گی را یادمان می‌داد، دکتر یزدانی می‌آمد و دریای معلوماتِ اجتماعی و اقتصادی‌اش را قُلُپ‌قُلُپ به خوردمان می‌داد. این میان دکترعمادِ افروغ هم آمد و یک‌سومِ انتقادهای همیشه‌گی‌اش -که ابایی هم ندارد از بیان‌شان در برنامه‌های تلویزیونی- را گفت. خوب یادم هست که چندروز قبل از برنامه‌ی شهیدی، هم‌آن انتقادها را ضرب‌در سه و شاید به توانِ سه در «زاویه»ی شبکه‌ی چهار هم گفته بود و به هیچ‌کس هم برنخورده بود!

یک‌جوری برخورد شد با آن برنامه و آن حرف‌ها که انگار دکترافروغ از مریخ آمده‌اند و اصولِ دین را برده‌اند زیرِ سوال. حال این‌که کتاب‌های ایشان را سوره‌ی مهرِ حوزه‌هنریِ سازمان‌تبلیغاتی که رئیس‌ش را ره‌بر انتخاب می‌کند منتشر کرده و چندسالِ قبل‌ش رئیسِ کمیسیونِ فرهنگیِ مجلسِ اصول‌گرا بوده و دکترایش را هم از دانش‌گاهِ تربیت‌مدرسِ خودمان اخذ کرده بوده و هم‌آن‌جاها هم تدریس می‌کرده. یک آدمِ محرمی آمد انتقادهایی از درونِ خانواده در شبکه‌ی اولِ سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران و نه در بی.بی.سی.‌فارسی بیان کرد. انقلاب زیرِ سوال رفت؟ نظام تغییرِ ماهیت داد؟ چه شد؟ چه شد که موجِ اهانت و پیامک گسیل شد به سمتِ پارکِ ملت؟ این جریانی که از قم شروع شد مطمئنید که صلاح و صوابِ نظام را می‌خواست؟ شک دارم آقای ضرغامی، شک دارم...

بهانه‌ی دومی که دلیلِ موجّهِ مسئولینِ صداوسیما برای به تعطیلی‌کشاندنِ پارکِ ملت بعد از کُلّی مهمان‌های به‌فرموده‌ی سیاسی در ایامِ انتخابات شد، صحبت‌های جنابِ شهیدی‌فرد در جلسه‌ی مجریان با معاونتِ سیما بود. صحبت‌هایی که شهیدی نمی‌‌خواست بگوید و دیر آمد که نگوید وبه اصرار خواستند برود پشتِ تریبون و بگوید. صحبت‌هایی که هم‌راه شد با گوشه و کنایه و حمایتِ فرزاد حسنی (که ادبیات‌ش را همه می‌شناسیم و چیزِ عجیبی نیست) و یکی دو مجری و برنامه‌سازِ درجه‌دوی تلویزیون. واقعاً به‌نظرتان محمّدرضای شهیدی‌فرد سناریو نوشته بود برای آن اتفاق و آیا در دینِ شما اگر دیگرانی از بسترِ حرف‌های به اجبار و با بی‌میلی زده‌شده‌ی یک‌نفر استفاده یا سوءاستفاده کنند و انتقادهای غیرِمنصفانه‌شان را بیان کنند، آن شخص مقصّر است؟ این‌جا نباید گفت بأیّ ذنبٍ قتلت؟!


آقای ضرغامی، دلِ ما برای پارکِ ملت تنگ شده. برای شهیدی‌‌فرد تنگ شده، برای خودِ خودِ خودِ شهیدی‌فرد که رازش «خود»ش است تنگ شده. اگر واقعاً دل‌سوزِ نظام‌ید و می‌خواهید مردم بی.بی.سی. نبینند شهیدی‌فرد را با دل‌جویی برگردانید به صداوسیما. هیچ‌کس جای او را نخواهد گرفت. هیچ برنامه‌ای برنامه‌ی او نخواهد شد. باور کنید.

والسّلام

محمّدِ مهدوی‌اشرف/ کوچک‌ترینِ مردمِ ایران

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این یک نوشتارِ غیرِعلمی‌ست!

آدم‌ها ضرائبِ هوشیِ متفاوتی دارند. یا به عبارتِ دقیق‌تر بهره‌های متفاوتی از هوش‌شان می‌برند. این‌که چه اتفاقی می‌افتد و چه‌قدرش ذاتی‌ست و چه‌ مقدارش تربیتی و آموزشی و اکتسابی را نمی‌دانم. این را می‌دانم که «فهم» با هوش نسبتِ مستقیمی دارد؛ یعنی نمی‌شود به لحاظِ هوشی در سطحِ نازلی باشی امّا خوش‌فهم باشی. (دَ.دَ.مُ: پُرواضح است که این قضیه دوشرطی نیست!)

بعضی از آدم‌ها آن‌قدر بهره‌ی هوشیِ پایینی دارند که می‌توان گفت فقط سطح و غشاء و وزنی از حماقت را روزانه روی گردن‌شان حمل می‌کنند و عملاً مغز و عقلی دست‌نخورده و خمود دارند. نمی‌توانند درست را از نادرست، خوب را از بد، صلاح و صواب را از غیرِ آن «تشخیص» بدهند. در یک کلام نمی‌فهمند!

این آدم‌ها به لحاظِ تحصیلی (لااقل در ایران) می‌توانند دو تا دکتری داشته باشند، به لحاظِ شغلی مدیر و رئیس باشند و به لحاظِ اجتماعی «مهم» تلقّی شوند؛ امّا در واقعِ امرْ «چیز»ی نیستند جز یک مُشت شوخیِ بی‌معنا و مفهوم‌ که ظواهری آراسته دارند. تفاوتِ احمقِ شریف و امیرکبیر با احمقِ دانش‌گاه‌آزادِ علی‌آباد تنها در عنوانِ دانش‌گاه‌های‌شان است. بل‌که حتا صِرفا در موقعیتِ جغرافیاییِ دانش‌گاه‌ها. احمق‌هایی که به لحاظِ شغلی و اجتماعی جای‌گاهِ مرغوبی دارند معمولا تنها تفاوت‌شان با احمق‌های بی‌جای‌گاه و رتبه و شأن در این است که خوب بلدند در جمعِ کارمندانِ زیرِدست سخنرانی و در جمعِ مدیرانِ بالادست تملّق کنند.

دشمنِ احمق هم‌آن‌جور که معروف هم هست فایده‌ی بیش‌تری از دوستِ احمق دارد. یعنی اساسا در یک نبرد یا رقابتِ بی‌فایده‌گی-بی‌فایده‌گی، وقتی این بی‌فایده‌گی در جبهه‌ی مقابل باشد قهرا سودی برای جبهه‌ی ما ایجاد می‌کند که همانا حماقتِ دشمن است و می‌شود از این فرصت استفاده کرد.

تحلیلِ ذهنی اولین چیزی‌ست که احمق‌ها از آن بی‌نصیب‌ند. حماقت مثلِ شیطان می‌ماند. برایت این‌جور وانمود می‌کند که تو خیلی تحلیلِ درست و خوبی از شرایط داری و دیگرانی که احیاناً نظرِ تو را رد می‌کنند یا سیاست‌زده‌اند، یا بی‌دین، یا معاند یا... در صورتی‌ که ذهنِ محلّلِ واقعی، فقط مقهورِ «تحلیلِ به‌تر» می‌شود. یعنی اگر در مواجهه‌ی با دیگران، تحلیلی یا منطق و استدلالی بالاتر و عمیق‌تر از تحلیل و منطق و استدلالِ خودش دید، نسبت به آن کُرنش می‌کند و می‌پذیرد که اشتباه می‌کرده یا خوب نمی‌فهمیده.

حماقت و هیجانْ مُسری‌، تکثیر و تقویت‌شدنی‌ند. در صورتی که تحلیل، منطق و عقلانیت آموختنی یا آموزش‌دادنی هستند. استدلال کاربُنی نمی‌شود، در صورتی که هیجان و حماقت را به شدت می‌توان تقلید و کُپی کرد.

وقتی احمق‌ها قدرت‌مند می‌شود و صاحب‌منصب، فقط احمق‌ها را در جمع‌شان می‌پذیرند. چون فقط احمق‌هایی مثلِ خودشان هستند که می‌توانند تملّق‌شان را بکنند و نگویند بالای چشمِ نظرتان ابروست. یک رئیسِ احمق زیرِدستی‌ای که بخواهد إن‌قلت داشته باشد را نمی‌پذیرد. احمق‌ها سیستمِ موفق را سیستمِ مشارکتی و حمایتی نمی‌دانند و حتما در دسته‌بندیِ لیکِرت جزء مدل‌های یک تا سه قرار می‌گیرند.

احمق‌ها معمولا یک اصلِ بدیهی را نمی‌بینند و مدام در فرع‌هایی که برای خودشان اصل تلقّی کرده‌اند دست و پا می‌زنند و به نتیجه هم نمی‌رسند و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمند که علتِ عدمِ توفیق‌شان چیست. حماقت انسان را کور می‌کند.

در سیستمی که مبتنیِ بر حماقت (غیرِعقلانیت) شکل گرفته، هزینه بیش‌تر از فایده‌ست و اولین واکنشی که مدیرانِ سیستم‌های حمیق از خودشان بروز می‌دهند توسل به آمارهای متوهّمانه و دروغی‌ست. گزارشِ کار از اولینِ ابزارهای مدیرانِ سیستم‌های احمق برای اغواء دیگران است. مدیرانِ سیستم‌های احمق معمولا خودشان از خودشان تقدیر می‌کنند. آن هم برای نیل به هدفی که محقق نشده یا برای چیزی که اساسا «هدف» نیست و آن‌ها این‌طور وانمود می‌کنند که هدف است. سیستم‌های احمق بعد از مدتی دچارِ یک‌ نوع انزوای رفتاری می‌شوند که در بدترین حالت با قدرت‌مندی هم‌راه می‌شود و یک سیستمِ منزویِ قدرت‌مند، دیکتاتور می‌شود.


برنامه‌ی «پارکِ ملت» به تهیه‌کننده‌گی و اجرای آقای محمّدرضا شهیدی‌فرد که فردِ عاقل و محترم و متین و فهمیده‌ و باهوشی‌ست، بعد از حضورِ جنابِ آقای دکترعمادِ افروغ که باز هم فردِ باهوش و فهمیده و مؤمن و عالِمی‌ست تحتِ فشارِ قوّه‌ی قاهره‌ی جمعیتِ احمق‌ها قرار می‌گیرد. به این علت که در یک سیستمِ احمق سمت و سویی عاقلانه دارد. اخلاق و عقلانیت و آرامش و صبر، کلیدواژه‌گانِ اصلیِ گفتمانِ پارکِ ملت است و این‌ها مواردی نیست که موردِ وثوقِ اذهانِ دچارِ حمق باشد.


مهمانانِ اصلیِ برنامه‌ی پارکِ ملت مردُم‌ند و نخبه‌گانی هم که به این برنامه دعوت می‌شود از جنسِ مردُم و نیاز و خواسته و میل و نظرِ‌ آنان هستند. نگاهی به این ترکیب بکنید: سیدمهدی شجاعی، هوشنگ مُرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا میرکریمی، رضا امیرخانی، جمعِ کثیری از اهالیِ فرهنگ و هنر و خودِ مردُم. تازه این ترکیب حتما ترکیبی‌ست که ممیزی و پخشِ سازمانِ صداوسیما آنان را تأیید می‌کند و اجازه می‌دهد که در این برنامه حضور پیدا کنند. یعنی هیچ‌کدام دگراندیش و مخالف هم نیستند. امّا سیستمِ مبتنی بر غیرِعقلانیتی مثلِ سازمانِ مذکور، هم‌این‌ها را هم برنمی‌تابد. فضا را برای ادامه‌ی کارِ کسی مثلِ شهیدی‌فرد که آرام‌ترین و اهلِ مداراترین تهیه‌کننده-مجریِ برنامه‌های ترکیبی-اجتماعیِ سیماست آن‌قدر ضیق و تنگ و سخت می‌کنند که می‌توانی تغییرِ محسوس و عجیبی را در لحنِ این آدمِ جبهه‌بوده‌ی، تحصیل‌کرده‌ی بافرهنگ و عاقل و متین به‌راحتی ببینی (بعد از برنامه‌ی آقای دکترعمادِ افروغ).

صداوسیما دلش می‌خواهد برنامه‌هایش در طولِ سال این ترکیب را تکرار کنند: حسین شریعت‌مداری، حسن عباسی، فرج‌الله سلحشور، مسعود ده‌نمکی، رسایی، فاطمی‌نیا، محسن اسماعیلی، حدادِ عادل، جدیدترها روح‌الأمینی، زاکانی و کمثلهم فکر. هر ترکیبی جز این آدم‌ها دقیقا به این علت که از أحرارند و احتمال دارد حسبِ افکارِ آزادشان انتقادهایی داشته باشند، جزء مغضوبین و لاتقربواها محسوب می‌گردند. مگر در شرایطی که کسی مثلِ شهیدی‌فرد پیدا شود و از «خود»ش هزینه کند و این آدم‌ها را بیاورد و بعد خودش هم‌راهِ این‌ها تمام شود. کافی‌ست یکی از این آدم‌ها مثلِ افروغ یک‌ذره زیرک نباشد و رعایتِ حالِ میزبان را نکند و همه حرف‌هایش را یک‌جا بزند. هم‌این عدمِ زیرکی در مراعاتِ حال و شرایطِ میزبان کافی‌ست تا بهانه دستِ احمق‌ها بیفتد برای حمله به پارکِ ملت.

شهیدی‌فرد تمام می‌شود. شهیدی‌فرد تمام شد! آخرین جرعه‌ی عقلانیتِ صداوسیما تمام شد! آخرین کسی که می‌شد به ماه‌واره، اینترنت، کتاب و خواب ترجیح‌ش بدهی تمام شد. صداوسیما الآن یک‌دست‌تر می‌تواند پولِ بیت‌المال را دود کند. باشگاهِ خبرنگارانِ جوان که کلونیِ نوظاهرفریب‌های سیاسیِ صداوسیماست حالا راحت‌تر می‌تواند همه‌جا را بگیرد. گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری را از دکترحیدری گرفتند. مردمِ ایران سلام را از شهیدی‌فردِ دوسال‌پیش گرفتند، دوقدم مانده به صبح را از صالح‌علاء گرفتند، نود را هم از فردوسی‌پور دیر یا زود می‌گیرند و سیستم خالص می‌شود در جهتِ کُندذهنی و حماقتِ هرچه بیش‌تر.

عیبی ندارد؛ ما هم چوبِ دوسرنجس. نه دلِ دل‌کندن از این مُلک را داریم و نه جنمِ دولّاشدن برای مدیرهای دوزاریِ متملّقِ متملّق‌خواه. من از فرطِ بی‌کاری و بی‌شغلی و بی‌درآمدی به کارتُن‌خوابی هم بیفتم حاضر نیستم حرفِ زورِ مدیری که مدیرشدن‌ش از راهی جز صلاحیت و شایسته‌گی بوده را بپذیرم. من بلد نیستم برای نان مثلِ سگ کفشِ زورگوییِ آدم‌های احمق را لیس بزنم. بلد نیستم آن‌قدر انقلابی و اصول‌گرا باشم که مقامِ معظّمِ ره‌بری از دهنم نیفتد و آن‌قدر منتقد بشوم که خودم و انقلابم و خونِ شهداء و این راه و آرمان و انصاف را قِی کنم و مملکتم را بفروشم به کسی که خیرخواه‌ش نیست. من به عنوانِ چوبی دوسرنجس فقط نگاه می‌کنم. فقط می‌نشینم و نگاه می‌کنم. می‌نشینم و فروریختنِ این سقف، این خانه، این امن‌گاهی که قرار بود محلِ اتفاق و اجتماعِ «همه»ی ما باشد را نگاه می‌کنم.

مدت‌هاست زلزله‌های جهان را رصد می‌کنم. صبح به صبح و شب به شب و هروقت که دستم به اینترنت برسد یکی از اولین‌ کارهایی که می‌کنم رصدِ آخرین زلزله‌های جهان است. آن‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند همیشه برای‌شان سوال بوده که چه‌را چنین کارِ غیرِواجب و عجیبی را انجام می‌دهم. شاید بی‌راه و دروغ نباشد اگر بگویم زلزله‌ها را نگاه می‌کنم تا چشمم و ذهنم عادت کند به زلزله‌ی بزرگی که ریزریز دارد اتفاق می‌افتد. ثباتی که روی هیجان و حماقت و بی‌عقلی و بی‌مُدارایی و کوته‌نظری ایجاد شود، مثلِ زنده‌گی روی گسلِ فعال می‌ماند. هرلحظه امکانِ ریزش هست. این دینامیتی‌ست که خودمان کار گذاشته‌ایم و روز‌به‌روز هم به حجمِ انفجاری‌اش می‌افزاییم. اگر روزی رسید که این سیل خانه‌های‌مان را بُرد، تعجب نباید بکنیم از این‌که زیرِ این آسمانِ صاف و آفتابی باران کجا بود که سیل‌ش ما را بُرد! سیل علتِ اصلی‌اش باران نیست، تخریبِ جنگل‌ها و قطعِ درختان است!

واللهِ لو أُعطیتُ‌الأقالیمَ‌السّبعة بما تحتَ أفلاکها علی أن أعصی‌الله فی نملةٍ أسلُبُها جلب شعیرةٍ، مافعلتُه! (إن‌شاءالله)

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تفاوتِ شبکه‌های اجتماعی را می‌توان به‌صورتِ مُخَلَّصْ از جملاتِ مشوّقِ ایجادِ پست‌شان فهمید:

گوگل‌ریدر (خدابیامرز): «پُست اِ نوت» یا «نوت این ریدِر».
فیس‌بوک: «وات‌ز آن یور مایند؟»
توییتر: «وات‌ز هَپن‌ینگ؟»
گوگل‌پلاس: «شِیر وات‌ز نیو...»

و این‌ میان طبیعتا بُرد با کسی‌ست که بیش‌تر بتواند آن‌چه اینان می‌خواهند نباشد! یعنی یا کُلا عضو نشود و یا اگر بنابه‌ خواست و نیازی مجبور  به عضویت شد، سعی کند پارادایمْ را عوض کند و فضا را به سمت و سویی دیگر ببرد یا لااقل سواریِ مجانیِ کم‌تری بدهد. و یک تفاوتِ ماهویِ دیگر را هم از این مقایسه می‌توان متوجه شد و آن چیزی نیست جز هوش‌مندیِ شرکتِ گوگل که سعی نکرده با پرسشی صریح مخاطب‌ش را مواجه کند. بل‌که سعی کرده با امکانِ اشتراکی که در اختیارِ او قرار می‌دهد به پاسخ‌ یا نیازش برسد.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«جداییِ نادر از سیمین» عنوانِ فیلمی‌ست که جایزه‌های مختلفی را از جشن‌واره‌ها و نهادهای مختلفِ سینمایی (در سالِ جاری) در ایران و جهان بُرده است. فیلمِ خوش‌ساختِ «اصغر فرهادی» با اقبالِ زیادی در جهان روبه‌رو شده و علاوه بر فستیوال‌های رسمی، توانسته نظرِ منتقدینِ جدیِ فیلم را هم به خودش اختصاص دهد و در لیستِ پنج‌، ده، بیست‌ و پنجاه و صدتاییِ به‌ترین فیلم‌های اغلبِ آنان قرار گیرد.

فرهادی با زبانِ ایجاز و اشاره‌ و ریتمی معقول (نه کُند، نه تُند) فیلم‌ش را پیش بُرده و درامِ اجتماعی‌ش را پرداخت کرده است. فیلم در نهایت با تعلیقی به‌جا و مناسب به اتمام می‌رسد. دلیلِ این تناسب هم این است که تقریبا قبل از رسیدن به آن تعلیق، موضوعِ اصلیِ فیلم و پایان‌ش را می‌شود متوجه شد و درواقع منظورِ کارگردان فدای این تعلیق نشده است. این از ویژه‌گی‌های خیلی مثبتِ این فیلم است.

نادر، سیمین و ترمه اعضای یک خانواده‌ی چهارنفره‌اند که قرار است احتمالا از هم بپاشد. سیمین هم‌سرِ نادر است و مادرِ ترمه؛ او می‌خواهد از کشورش برود. مقدماتِ تحققِ این تصمیم را فراهم کرده و ویزای اقامت در کشورِ دیگری را برای خودش و خانواده‌اش گرفته.

محدودیتِ زمانیِ اقدام برای اقامت و فرصتی که دارد از دست می‌رود، پدرِ دچارِ آلزایمرِ نادر که با آن‌ها زنده‌گی می‌کند و نادر نمی‌تواند تنهایش بگذارد و نهایتا ترمه‌ای که متعلق به هردوی نادر و سیمین است -همه و همه- باعث شده‌اند کارِ این زن و شوهر به دادگاهِ طلاق بکشد. فیلم (بعد از تیتراژ که دست‌گاهِ فتوکپیِ دادگاه را نشان می‌دهد،) از جلسه‌ی دادگاه شروع می‌شود و توافقی که سیمین برای از ایران رفتن محتاجِ آن است و دلیلِ محکمه‌پسندی که برای جداشدن از نادر نمی‌تواند ارائه دهد. فیلم از امضاء اتمامِ جلسه‌ی بی‌نتیجه‌ی دادگاه واردِ بُرِشی از زنده‌گیِ این خانواده می‌شود.

راه‌پله‌ی خانه‌ی نادر و پیانوی سیمین که کارگرانِ حمل و نقل در حالِ پایین‌بُردن‌ش هستند، نشان می‌‌دهد که سیمین‌ تصمیم‌ش را برای جدایی گرفته است. صحنه‌ی بعدی (یعنی بستنِ چمدان) تأییدِ هم‌این مسئله‌ست. از طرفی انگار نادر هم خودش را برای این جُدایی از قبل آماده کرده؛ سیمین زنی را برای پرستاری از پدرِ نادر و رتق و فتقِ کارهای منزل -در نبودِ خودش- پیدا کرده و نادر دارد با او راجع‌به جزئیاتِ کار و هزینه صحبت‌ می‌کند.

تا این‌جا فیلم می‌خواهد یک تفاوتِ بارز بینِ سیمین و نادر را به بیننده نشان دهد. در دادگاه نادرْ سیمین را متهم می‌کند به این‌که بدونِ درنظرگرفتنِ شرایطْ قصدِ خروج گرفته و سیمین می‌گوید این (یعنی تصمیم برای رفتن) کاری بوده که با هم شروع کرده‌ایم. سیمین دوست ندارد دخترش در ایران بزرگ شود و آن را مهم‌ترین علت برای رفتن ذکر می‌کند. گویی سیمین دلیلی بر ماندن نمی‌بیند و هم‌این را از نادر هم انتظار دارد و از او می‌پرسد «یک دلیل برای ماندن بگو.» نادر می‌گوید «مثلا یکی‌ش پدرم» که سیمین می‌گوید «پدرت آلزایمر دارد و کسی را نمی‌شناسد. او نمی‌فهمد، پس برای او چه فرقی می‌کند؟» نادر می‌گوید «من پسرش‌م، من که می‌فهم‌م.»

فیلم نادر را مسئولیت‌پذیر و محکم نشان می‌دهد و سیمین را شکننده و نامقاوم. در سکانسی دیگر می‌بینیم که سیمین برابرِ غرولندِ کارگرانِ حمل‌ونقل و مبلغِ اضافه‌ای که طلب می‌کنند، کوتاه می‌آید و زیرِ بارِ پرداختِ هزینه‌ی اضافی می‌رود و این پول را از روی پولی که از کشوی اتاق درآورده می‌پردازد اما نادر در جوابِ پرستار که حقوقِ ماهیانه‌ی پیش‌نهادیِ نادر را کم می‌داند، کوتاه نمی‌آید و می‌گوید این در توانِ من است، تصمیم با خودتان.

در ادامه‌ی فیلم به زبان‌های دیگری باز روی این تفاوتِ کلیدیِ نادر و سیمین دست گذاشته می‌شود. نادر می‌خواهد ترمه را قوی بار بیاورد و طوری تربیت کند که بتواند در جامعه از حق‌ش دفاع کند (صحنه‌ی پمپِ بنزین). یا آن‌جا که نادر دارد از ترمه معنای دیگر و بعد فارسیِ عباراتی را می‌پرسد:

-متعبّد؟

-عبادت‌کننده، شُکرگزار

-بادیه؟

-بادِ تُند (نادر تصحیح می‌کند: بیابان!)

- نهضت؟

-جنبش

-(زنگ به صدا در می‌آید) زنگ؟

-راضیه‌خانم (نادر: نه‌خیر، ترمه: شوهرش، نادر: بله)

-ماکت؟

-نمونک

-کمپوت؟

-خوش‌آب

-گارانتی؟

-تضمین، ضمانت (نادر: این‌که عربیه، معادلِ فارسی؟ ترمه: خانم‌مون گفته. نادر: دیگه این جمله رو به من نگی‌ها! چیزی که غلطه، غلطه. هرکی می‌خواد بگه، هرجا هم می‌خوان نوشته باشن. برای گارانتی هم بنویسـ... ترمه: چیزِ دیگه بنویسم نمره‌مو کم می‌کنن. نادر: عیب نداره بابا، بذار کم کنن. بنویس: پُشت‌وانه و ترمه تکرار می‌کند: پُشت‌وانه...)

نادر به جزئیات و اطرافیان‌ش توجه می‌کند، سعی می‌کند از حق‌ش کوتاه نیاید، مقابلِ اشتباه بایستد و این را به دخترش هم یاد دهد. سیمین اما برای پیش‌بُردنِ کارهایش گاهی همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید (مثلا به خانمی که برای کارهای منزل پیدا کرده نگفته خودش در منزل نیست و این برای آن زن ظاهرا نکته‌ی مهمی بوده). سیمین برای گرفتنِ حق‌ش پافشاری نمی‌کند، کوتاه می‌آید و سعی می‌کند از کنارِ مسائلِ این‌چنینی عبور کند و مهم‌تر این‌که دخترش را هم مثلِ خودش تربیت کند و بِبَرد.

فیلم از این تفاوتِ عمده سخن می‌گوید. از مسئولیت‌پذیربودن و نبودن، از مبارزه‌کردن و نکردن، از ایستادن و فرار، از راست‌گفتن و راست‌نگفتن. علاوه بر این نکته‌ی اصلی، فیلم می‌خواهد به مخاطب بگوید یک دروغ یا تساهل برای یک مسئله‌ی کوچک، می‌تواند باعثِ ایجادِ مشکلاتِ بزرگی در آینده شود (مثلا پولی که سیمین در مقابلِ طلبِ زورِ کارگرانِ حمل‌ونقل از کشو برداشت و بعدتر زمینه‌ی بروزِ مشکلاتِ بزرگی شد).

همه‌ی افرادِ فیلم -از نادر گرفته تا سیمین و ترمه و زنِ پرستار و شوهرش- به اقتضائاتی در جاهایی یا صراحتا دروغ می‌گویند، یا گاهی همه‌ی راست را نمی‌گویند. بعضی‌ مثلِ سیمین راحت‌تر، بعضی مثلِ نادر سخت‌تر و بعضی از روی سهو و بعضی برای دوست‌داشتنِ دیگری و بعضی به‌خاطرِ مشکلاتی که ممکن است از راست‌گفتن برای‌شان به‌وجود بیاید.

این موضوعِ اصلیِ فیلم و درواقع تمِ اصلیِ داستان بود. جُدا از این موضوعِ اصلی اما جزئیاتی هم به‌اشاره در فیلم گنجانده شده که حتما حائزِ اهمیت است و به‌نظرم در اقبالِ عمومی و جهانیِ این فیلم هم مؤثر بوده. مثلا در اوایلِ فیلم نادر را می‌بینیم که با ترمه فوت‌بال‌دستی بازی می‌کند. دخترِ کوچکِ خانمی که در منزل کار می‌کند به ترمه کمک می‌کند و نادر دستانِ پدرش را به کمکِ خودش گرفته. ترمه یک‌جایی دسته‌ی مربوط به رنگِ مقابل (تیمِ نادر) را می‌گیرد و به سمیه می‌گوید: «عیب نداره، تقلب کن!» بعدتر ترمه از پدربزرگ‌ش می‌پرسد: «آقاجون شما طرف‌دارِ کی‌این؟» که نادر جواب می‌دهد: «آقاجون مربیه، رو نیم‌کت نشسته!» این سکانس اشاره‌ای سیاسی دارد به اوضاعِ مملکت و نقشِ ره‌بر در منازعاتِ سیاسی بینِ دوجناح که البته ادعای من است و برداشت‌م از فیلم و روی آن هم پافشاری می‌کنم. یا ترکیبِ کلماتی که نادر به ترمه دیکته می‌گوید هم اشاره‌ای سیاسی-اجتماعی‌ست. متعبد، بادیه، نهضت، به جنبش که می‌رسد تصویرِ دیشِ ماه‌واره را می‌بینیم!!

از دیگر نکاتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم می‌توان به آن‌جایی اشاره کرد که در منزلِ مادریِ سیمین، نادر دارد با مادرخانم‌ش صحبت می‌کند و دورتر کسی دارد رسیورِ ماه‌واره را تنظیم می‌کند. آن شخص می‌گوید: «خانم نمی‌گیره این چندتارو، پارازیت روشه شدید!»

یا در دادسرا هنگامی که مادربزرگ دارد از ترمه تاریخ می‌پرسد. ترمه می‌گوید در زمانِ ساسانیان جامعه به دو طبقه‌ی اشراف و عادی تقسیم می‌شده که مادربزرگ بدل از «عادی» می‌گوید: معمولی.

این‌ها همه اشاراتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم است برای مخاطب، مخصوصا مخاطبی که با ذهنیتی خارجی این فیلم را می‌بیند. چون بعضی مسائل واقعیاتِ جوامع‌ند اما آدم‌هایی که درونِ آن جوامع زنده‌گی می‌کنند گاهی از سرِ اغماض یا گاهی از سرِ ملیت‌گرایی و وطن‌پرستی یا حتا مسائلِ سیاسی، سعی می‌کنند مشکلات‌شان را بپوشانند و فریاد نزنند. فرهادی اما در فیلم‌ش خیلی زیرِپوستی و ظریف تصویری از ایران ارائه می‌دهد که در جهان ایران را بیش‌تر به آن می‌شناسند. سانسور، عقب‌مانده‌گی، دودسته‌گی، قانون‌های قضاییِ ناکارآمد و ایراددار و جنبشِ اعتراضی مدنی.

در جای دیگری از فیلم، نادر به ترمه که از او خواسته بود برود و راست‌ش را در دادسرا بگوید، می‌گوید: «بابا قانون این‌چیزا حالی‌ش نیست، می‌گه یا می‌دونستی، یا نمی‌دونستی!». این یعنی در قانون چیزی به اسمِ صداقت تعبیه نشده و قانون همه را دروغ‌گو فرض کرده و اخلاقی وجود ندارد یا به عبارتِ دقیق‌تر قانون تخفیفی برای راست‌گویی قائل نیست. مکالمه‌ی نادر، خانمِ پرستار و شوهرش با آقای قاضی (بازپرس) در دادسرا هم نشانه‌ی این مدعاست. قاضی فقط در پیِ کشفِ صحت یا عدمِ صحتِ گفته‌ها از طریقِ «اقرار» یا شهادتِ شهود است و اعتنایی به توضیحات و خواهش‌ها نمی‌کند. مثلا آن‌جایی که قرارِ بازداشتِ نادر صادر شده، دادگاه هیچ‌ توجهی به این‌که پدر و دخترِ نادر باید شب را تنها باشند نمی‌کند و فقط «وثیقه» را می‌شناسد. این‌ها البته نقائصِ قانونیِ ما هست ولی الزاما همه‌ی تصویرِ جامعه‌ی ما نیست و این‌طور نیست که در جوامعِ دیگر هیچ نقصِ قانونی‌ای وجود نداشته باشد.

به‌هرروی، جداییِ نادر از سیمین در زُمره‌ی فیلم‌های خوب و خوش‌ساخت است و این انکارکردنی نیست. نه فرهادی را باید حذف کرد و نه فیلم‌های او را به چوبِ سیاست راند. حتا اگر فرهادی دیگراندیش باشد و طرف‌دارِ اصلاحاتِ مدنی و جنبشِ اعتراضیِ سالِ 88، باز هم بودنِ او و فیلم‌های او برای نظام و کشور ارزش‌مند است و لازم. فرهادی باید باشد و فیلم بسازد و حرف‌هایش را بزند، حاتمی‌کیا و دیگران هم باید باشند و بسازند و حرف‌های‌شان را بزنند. نه اُسکار و کن و برلین و سی‌مرغ الزاما چیزی به ارزش‌های یک فیلمِ خوب می‌افزایند و نه نداشتنِ این‌ها چیزی از ارزش‌های یک فیلمِ خوب کم می‌کنند. طبیعی‌ست جهان، ایرانی را بیش‌تر می‌پسندد که به ذائقه‌ی خودش و تعریفِ خودش نزدیک‌تر باشد و از این‌رو فیلمِ ایرانی‌ای را هم به‌تر می‌داند که به آن فضا نزدیک‌تر باشد. یعنی آکادمیِ اُسکار هیچ‌وقت به ذهن‌‌ش خطور نمی‌کند که «آژانسِ شیشه‌ای» هم می‌تواند فیلمِ خوبی باشد اما راجع‌به جدایی لااقل این ریسک را کرده.

تفاوتِ حاتمی‌کیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفی‌ست. این اصلا اعجاب‌انگیز نیست اگر جهان معروفی را تحویل بگیرد و امیرخانی را نه. اصلا قصه، قصه‌ی دیگری‌ست. زبان‌ها مختلف‌ند و جهان‌ها مختلف. هیچ‌کس جای هیچ‌کسِ دیگری را نگرفته، حتا اگر خودِ آن اشخاص هم ندانند، در دو دنیای مختلف‌ند. من برای معروفی احترام قائل‌م اما بیوتن کتابِ من است، هم‌چنین برای فرهادی احترام قائل‌م اما آژانس فیلم‌م است. موفقیتِ فرهادی -به‌عنوانِ یک هم‌وطن- آرزویم است اما بوی پیراهنِ یوسف‌م را با هیچ عطر و ادکلنی عوض نخواهم کرد إن‌شاءالله.

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نوستالژی یا نقصان؟

هربار که چشم‌م به پاکتِ لوحِ فشرده‌ی آرشیوِ ۳ساله‌ی مطالبِ [سایتِ] «لوح» می‌افتد دل‌م هُرّی می‌ریزد پایین و بعد به اندک فاصله‌ای از آن می‌گیرد. می‌گیرد چون در این چندساله مثلِ لوح و مثلِ این سی.دی. و مثلِ آن اتفاقات کم‌تر داشته‌ایم یا اصلا نداشته‌ایم.

می‌گیرد چون هنوز هم برای لذت‌بردن از یک مجموعه‌ی فرهنگی و ادبیِ الکترونیکی باید رجوع کنم به آرشیوی که هرچند قابلِ اعتنا و غنی‌ست اما دیگر دارد تاریخ‌‌مصرفِ برخی مطالب‌ش می‌گذرد و اصلا اقتضای زمانِ حال و نیازِ حالا شاید چیزِ دیگری باشد...

متأسفانه هرقدر که چشم می‌گردانم و ماوس و اسکرول خرجِ اینترنت می‌کنم، نمونه‌ی ام‌روزیِ دندان‌گیری نمی‌یابم که ارضائم کند. یکی را می‌بینی که محتوای خوبی دارد اما قالب و سر و شکلِ درست و حسابی ندارد. یکی دیگر قالب و سر و شکل و امکاناتِ خیلی خوبی دارد اما محتوای درخوری ندارد. یکی دیگر را می‌بینی که این هردو را دارد اما اصلا به‌روز نمی‌شود و درواقع یک قبرستانِ شیکِ فرهنگی‌ست. یک طیفِ وسیعی هم از سایتک‌های سیاسی وجود دارند که در این دوساله با کودِ بودجه‌ی جنگِ نرم و فتنه مثلِ قارچ روییده‌اند و محلِ لذتِ از ما به‌ترانند!

کدام مجموعه‌ی فرهنگی؟!

این معضل متأسفانه فقط محدود به سایت و منابع الکترونیکی نیست. یعنی منِ جوان با این‌همه فقر و ولعِ فرهنگی که در خودم حس می‌کنم، هیچ دپارتمانِ ادبی و فرهنگیِ نسبتا کاملی نمی‌توانم پیدا کنم که پاسخ‌گوی مجموعه‌ی نیازهای حداقلیِ فرهنگی‌م باشد.

شهرداری و مؤسسات و سازمان‌های تابعه‌اش سازِ خودشان را می‌زنند. یک‌روز می‌افتند به سیاست‌بازی و فتنه و انتخابات و بصیرت و جنگِ نرم و مسائلِ این‌چنینی و محضِ دل‌خوشیِ بیت و آقا کارهایی را انجام می‌دهند که هیچ سنخیتی با مثلا سازمانِ فرهنگی-هنری‌ ندارد و یک‌روزِ دیگر خیلی خوب و شایسته می‌افتند به تولیدِ مجله با تیم‌ها و بچه‌هایی کاربلد و باز یک‌روزِ دیگر مسئولِ ایگرکِ تهرانی جایش را به مسئولِ ایکسِ مشهدی می‌دهد و هم‌آن بچه‌ها درو می‌شوند و یک تیمِ دیگر جای‌گزین می‌شود و کُلی هزینه‌های بی‌خودی صرفِ این فرصت‌هایی می‌شود که در اثنای این جابه‌جایی‌های در اغلبِ موارد نالازم و سلیقه‌ای سوخته‌اند.

حوزه‌ی هنری و سوره که مثلا در حیطه‌ی ادب و هنر یا به قولِ خودشان اندیشه و هنرِ انقلابِ اسلامی تخصصی‌تر باید عمل کنند و با فراغِ بالِ بیش‌تری قرار است وقع بنهند به این مسائل، یک‌روز درگیرِ بیزنسِ «دا» و دغدغه‌های سوپرمارکتی‌‌شان می‌شوند و یک‌روز همه‌ی وقت‌شان را صرفِ شعرِ آئینی و آن‌چه در آن جلسه گفته شد و این‌جور خزعبلاتِ من‌درآوردی می‌کنند و از آن‌طرف دامنه‌ی کاری‌ و حلقه‌های ارتباطی‌شان این‌قدر تنگ و بسته و اُلیگارشی‌ند که هیچ جوانی جرأت نمی‌کند به اطرافِ خیابانِ سمیّه هم نزدیک شود و خیالِ این‌که او هم می‌تواند آجری بلند کند را باید از سرش بیرون کند که این فضا سخت به‌فرموده و سفارشی‌ به نظر می‌رسد.

تلویزیون هم که اوضاع‌ش از همه‌ی این موارد بی‌ریخت‌تر است و به قولِ فوت‌بالی‌ها در آفساید بودنش را کوتی و جوادِ خیابانی هم با چشمانِ غیرمسلح می‌توانند تشخیص دهند و اگر گه‌گاه یکه‌تازی‌های کسانی مثلِ شهیدی‌فرد و ضابطیان و صالح‌علاء نباشد که حقا هیچ رغبتی به دیدنش باقی نمی‌ماند.

معضلِ اصلی چیست؟

ام‌روزِ عمده‌ی معضلی که منِ جوان لمس‌ش می‌کنم این است که برای داشتنِ مجموعه‌ی لذت‌های حلالِ فرهنگی، ادبی یا هنری‌م در کنارِ هم، باید خودم دست به کار شوم و ذره‌ذره و جزءبه‌جزء از این‌ور و آن‌ور پیداشان کنم و این وسط اهمّ انرژی‌م برای این کاوشِ فرسایش‌گر تلف می‌شود و شاید خیلی‌هاشان را هم هیچ‌گاه نتوانم به دست آورم و این به جهتِ اتلافِ وقت و عمر و هزینه‌ اصلا خوب نیست.

یعنی اگر چندتا مثلِ شهرکتابِ مرکز، سینماآزادی، ساختمانِ گروهِ مجلاتِ همشهری، فروش‌گاه و انجمنِ قلمِ زمانِ امیرخانی، کتاب‌فروشی‌های سوره و نشرِ معارف، کافه‌ها و تئاترها و پاتوق‌های فرهنگی در شهرها می‌بود و امکانِ رفت و آمد به آن‌ها برای‌ جوان‌ها -از هر سلیقه‌ای و با هر جنسیتی- وجود می‌داشت و در چرخه‌ی تولیدِ محتوای‌شان می‌توانستند دخالتِ فاعلانه کنند، قطعا روحی آرام‌تر و قانع‌تر می‌داشتند و به خیلی کارهای دیگرشان می‌توانستند به‌تر برسند و این نیازِ فطریِ حق و حقیقی مثلِ یک دُمل و کورک یا نسخه‌ی وارداتیِ مضحک در آن پارکِ آب و آتش نمی‌زد توی ذوق!!

مجموعه‌ی فرهنگیِ خوب یعنی چی؟

بزرگ‌ترین ویژه‌گیِ یک مجموعه‌ی فرهنگی-هنریِ موفق به نظرِ من وجودِ «فهم» و «عقلانیت» در اونه. یعنی اگر یک روزی انجمنِ قلم و حوزه‌ی هنری به همتِ رضا امیرخانی و دوستانِ دیگری سایتی مثلِ لوح می‌سازند و موفق هم هستند، دلیلِ این توفیق یک چیزی هست که خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست. به این دلیل می‌گویم خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست که هم‌این مجموعه‌ها و هم‌این امکانات و حتا هم‌این آدم‌ها و حتاتر هم‌این سایت(!) بعد از امیرخانی نتوانستند این توفیق را حتا «یک»روز هم حفظ کنند!

ویژه‌گیِ مدیرِ فرهنگیِ خوب

اما این ویژه‌گیِ خاص در مدیریتِ رضا امیرخانی چه بوده است؟ پاسخِ من به عنوانِ کسی که شانسِ آشنابودن با آن مجموعه و آن دوستان و آقای امیرخانی در آن روزگار را نداشته و بعدتر کمی با ایشان آشنایی پیدا کرده، شاید خیلی دقیق و مستدلّ و مستندِ به واقعیات نباشد اما از طرفی شاید خیلی پرت و بی‌ربط هم نباشد.

در این مدتی که من آقای امیرخانی را کمی از نزدیک‌تر شناختم، خصلت‌ها و خصوصیاتِ متفاوت و مختلفی را در ایشان دیدم. مثلِ هر انسانی ایشان هم خصوصیاتی دارند مختصِ به خودشان که اصلا قصدِ ورودِ به برشمردنِ آن‌ها یا قضاوت در موردشان را ندارم. اما یک ویژه‌گیِ جالبِ آقای امیرخانی به نظرِ من این است که برای «عقل» ارزش و وزن قائل‌‌ است و درواقع عقل را در تصمیم‌گیری‌ها و کارهایش تعطیل نکرده. بارها دیده‌، شنیده یا خوانده‌ام که ایشان در شرایط و موقعیت‌های مختلفی قرار گرفته و حرف‌هایی را زده یا تصمیماتی گرفته که نشان‌دهنده‌ی این مسئله‌ست که این آدم آن موقعیتِ خاص را از فیلترِ عقلِ خودش گذرانده است.


یعنی اگر روزی جریانی خاص، او را تحتِ فشارِ اعلامِ موضعِ انتخاباتی قرار داد، او سکوت کرد و سعی کرد تحتِ تأثیرِ قوه‌ی قهریه‌ی آن جریانِ مزبور قرار نگیرد. فرداروز اگر جانستانِ کابلستانی نوشت و در آن خیلی صریح موضعِ انقلابیِ خودش یا سلیقه‌ی اعتقادی‌ش را فریاد زد هم باز از این نترسید که با این اعلامِ موضع ممکن است جریانِ روشن‌فکری کتاب‌ش را نخرد یا باز روزِ دیگری اگر نشریه‌ای منتقدِ به دولت با او مصاحبه‌ای کرد و در آن مصاحبه حرف‌های سیاسی‌ای ردّ و بدل شد، او حرف‌های خودش را زد و جوری مسائل را تشریح کرد که در واقعیت هم به آن معتقد بوده است.

می‌خواهم بگویم مخرجِ مشترکِ همه‌ی این صورت‌های مختلف این است که رضا امیرخانی اهلِ عقل‌کردنِ مسائل است و آدمی‌ست که اگر عقل‌ش چیزی را -درست یا غلط- تشخیص داد به آن عمل می‌کند و سعیِ مذبوحی در رعایتِ مصالحِ من‌درآوردیِ نظام و خوش‌آیند و بدآیند‌های این و آن و توجیه‌هایی مثلِ آدم‌های شیفته‌ی قدرت ندارد. این ویژه‌گی برای یک جوان خیلی دل‌چسب است. این دقیقا هم‌آن روی‌کردی‌ست که باعثِ خلق و تولید می‌شود و رغبت ایجاد می‌کند در کار و متأسفانه هم‌آن ویژه‌گی‌ای‌ست که در اغلبِ سازمان‌ها و مؤسساتِ ما و مدیران‌شان یافت‌می‌نشود!

مدیرِ فرهنگیِ پوسیده!

مدیری را در مسندی فرهنگی می‌شناسم که جوان است اما وقتی در پروژه‌ای و کاری مسئله‌ی بدیهی‌ای را برایش توضیح می‌دهی و درستی‌ش را می‌پذیرد، یک‌جوری عمل نکردنِ به آن امرِ بدیهیِ پذیرفته را براساسِ مذاقِ مدیرِ بالادست توجیه می‌کند که اگر ظاهرِ جوان‌ش را ندیده باشی گمان می‌کنی یک پیرمردِ هشتاد-نودساله‌ی دُگمِ از همه‌جا بی‌خبر دارد برایت توجیه می‌بافد! نطفه‌ی این‌چنین مدیری در رحمِ مادری به اسمِ ناشایسته‌سالاری بسته شده و قابله‌ای به اسمِ معیارهای کاذب و به‌فرموده به این‌جایش رسانده‌ است. آن مدیرِ بالادست‌ش هم به هم‌این ترتیب و باز آن رئیس یا مدیرِکُلی که آن مدیرِ بالادست یا معاونِ پایین‌دست را انتخاب کرده نیز به هم‌این منوال.

نمونه‌های موفق

محمدرضا شهیدی‌فرد یکی دیگر از هم‌این آدم‌هایی‌ست که در کارش اهلِ عاقلی‌ست. تجربه‌ی موفقِ برنامه‌ی «مردمِ ایران سلام» را شاید همه‌مان به یاد داشته باشیم.

برنامه‌ای که پارادایمِ برنامه‌های اولِ صبحِ سیما را تغییر داد. او و تیم‌ش به‌کُلی فضای کِسِل و تکراری و زردِ برنامه‌های صبحانه را عوض کردند. مردمِ ایران سلام اولین برنامه‌ای بود که به سمتِ مواجهه‌ی تخصصی با موضوعات رفت و برای هر بخش یک مجریِ متخصص تعریف کرد.

یا از آن‌طرف اولین برنامه‌ای بود که سراغِ موشن‌-گرافیک و فتو-کلیپ و این‌جور تنوع‌های روزِ رسانه‌ها در اُردرِ جهانی رفت و کلیپ‌ها و مستندهایش سر و قالب و شکلِ جدید داشتند. اما فضا را بر او -درست مانندِ امیرخانی در انجمنِ قلم- آن‌قدر تنگ کردند که یکی-دوسالی از سیما رفت و به کارهای دیگرش مشغول شد و درعوض تلویزیون پُر شد از نسخه‌های بدلیِ شبیه به برنامه‌ی او با کیفیت‌هایی در اغلبِ موارد افتضاح؛ درست مثلِ لوح بعد از امیرخانی...


ویژه‌گیِ خاصِ شهیدی‌فردها و امیرخانی‌ها و خیلی‌های دیگر که مدیران و آدم‌های موفقِ این کشور در حیطه‌های فرهنگی‌ند و جوان‌ها به آن‌ها و خروجی‌هاشان رغبت دارند لزوما ابزار و امکاناتی که در اختیارشان هست نیست. یا مثلا تیمی که دارند. همه‌ی این‌ها هست اما در حقیقت یک چیزی بالاتر و مقدمِ بر همه‌ی این‌ها در خودِ آن‌هاست که آن‌ها را متفاوت کرده. آن ویژه‌گی به نظرِ من تعقلِ بی‌طرفانه‌ی آن‌هاست. کسی که «منصفانه» عاقل باشد قطعا هم تیمِ متخصص و خوبی برای خودش دست و پا خواهد کرد و هم خروجی‌های خوب خواهد داشت و هم خیلی موفقیت‌های دیگری هم در این مسیر کسب خواهد کرد.

چه‌را چنین مدیریت یا مدیرانی موفق‌ند؟

به این دلیلِ واضح که آدمِ عاقلِ منصف هیچ‌وقت یک حق و حقیقتی را که درک کرده است فدای مصلحت‌ش نمی‌کند. شاید سعی کند توازن و تعادلی بینِ مصالح و حقایق برقرار کند اما قطعا هیچ‌وقت زیرِ بارِ زورِ مصالح نمی‌رود. آن هم در کشوری که دچارِ مصلحت‌زده‌گی‌ست. کسی هم که حقیقت یا تخصص یا آن‌چه که درست‌تر است را فدای چیزهای زائدی مثلِ مصالح و سلائق و منویات و کمثلهم نکند، قطعا کارش متفاوت خواهد بود. قطعا برنامه‌اش یا سایت‌ش یا مجموعه‌ی فرهنگی‌ش، مجله‌اش، فیلم‌ش یا محصول‌ش پرطرف‌دار خواهد شد. چون کارِ خوب بُرد دارد و دیده می‌شود. حقیقت معلوم می‌شود.

معتقدم جامعه به سمت و سوی خوبی حرکت نمی‌کند...

به این دلیل که اقتصادِ کشورِ ما متّکیِ به منابع است و وقتی که چنین است هیچ مؤسسه‌ی خصوصی‌ای یارای رقابت با بودجه‌ی نفتی و دولتی را ندارد و از آن‌طرف چون پول و قدرت در دستِ آدم‌هایی‌ست که اغلب «منصفِ عاقل» نیستند و گمان می‌کنند تشخیص‌شان به‌ترین تشخیصِ عالم است، بودجه‌شان را در اختیارِ مدیران و برنامه‌سازان و مجموعه‌هایی قرار می‌دهند که بیش‌تر شکل و شبیهِ آن‌ها حرف بزنند و این چرخه‌ی باطل مادامی که پولِ نفت باقی باشد برقرار است. به هم‌این دلیلِ فوق و فهمی که نیست و عقلانیتی که تعطیل شده و انصافی که فراموش شده، اوضاعِ کشور از نظرِ محصولات و تولیداتِ فرهنگی بس‌یار وخیم است. بچه‌های اهلِ تخصص و فهمیده‌ترها تحتِ فشارند و منزوی شده‌اند. شهرستانی‌ها فی‌الواقع «هیچی» ندارند و کِی باشد که آب و آتش‌ها و خَزبازی‌های دیگری در همه‌ی شهرهامان تکرار شود. احوالِ فرهنگِ مملکت و روزگارِ ما جوان‌ها هیچ خوب نیست...

در نهایت؟

آرزو می‌کنم که عاقلی اپیدمی شود و فهم مسری باشد و جامعه‌مان به سمت و سوی دیگری برود جز از اینی که الآن هست. آرزو می‌کنم آن‌هایی که آن بالاها یک حقیقتی را می‌بینند خیلی خطی به آن حقیقتی که دیده‌اند نیندیشند و به راه‌های محقق‌شدنِ حقایق کمی زمینی‌تر و ایرانی‌تر نگاه کنند. البته این واقع‌گرایی فقط در صورتی امکان‌پذیر است که واقعیات را «ببینی» وگرنه واقعیاتِ گزارش‌ها و آدم‌های چاپلوسی که جای‌گاه‌شان را مدیونِ سرکوبِ حقیقت‌ند که ارزشی ندارد.

پیش‌نهاد:

برنامه‌ی پارکِ ملتِ محمدرضا شهیدی‌فرد و تیم‌ش دارد هر هفته یک‌شنبه تا چهارشنبه از شبکه‌ی اولِ سیما پخش می‌شود؛ به دیدن‌ش می‌ارزد. شهیدی‌فرد برخلافِ کُلیتِ آن‌چه از سیما پخش می‌شود برای مخاطب‌ش احترام قائل است و به راستی به تکریمِ ارباب رجوع باور دارد و این باور در همه‌جای خودش و برنامه‌اش مشهود است.

شهرکتابِ مرکز هم دارد خوب کار می‌کند، بی‌که ادعایی داشته باشد. این‌ها را باید هی به‌هم بگوییم. مثلِ آن سکانسِ فیلمِ «راهِ برگشت» که در صحرای مغولستان شخصیتِ اصلیِ فیلم -یانوش- به اِد هریس امیدواری می‌داد برای زنده‌ماندن و ادامه‌دادنِ راه. درست با هم‌آن صلابت و بیم و اُمید و انگیزه و ایمان...

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دی‌شب حدودای ساعتِ 9شب نشسته بودم به کاری و تلویزیون هم روشن بود. یه تله‌فیلم‌مانندی هم داشت ازش پخش می‌شد. از اینا که خیلی روح ندارند و فیلم‌برداری‌شون یه نوعِ خاص‌یه و آدمُ یاد تئاتر می‌ندازه. مردی رو نشون می‌داد که از بی‌اخلاقی و گرونی و این‌ها رنج می‌بره. دستاش پُر از خریدِ منزل‌ بود و رفته بود اتوشویی تا لباساشو بگیره. هزینه‌ی شست‌وشو و اتوی لباساش شده بوده دوازده‌هزارتومن، این آقا که از همه‌چی شاکی بوده یه غرولُندی از گرونی می‌کنه و یه پولِ کم‌تری می‌ذاره رو پیش‌خون و می‌ره!

تا برسه خونه هم‌این‌طور توی اجتماع بداخلاقی می‌کنه و براش مشکل پیش میاد. درِ خونه هم که می‌رسه اشتباهاً کلیدِ پارکینگُ می‌ندازه تو قفلِ در و کلید می‌شکنه. خلاصه خانوم‌ش میاد و قفل‌ساز میارن و می‌رن توی خونه. تو خونه هم بداخلاقی‌هاشو ادامه می‌ده تا این‌که پسرِ کوچولوش از نوشتنِ مشق خسته می‌شه و میاد به باباهه می‌گه باهام بازی می‌کنی؟ باباهه که داشته روزنامه می‌خونده می‌پرسه چه بازی‌ای؟ بچه‌هه می‌گه اسم‌-فامیل؛ بابا که حوصله نداشته می‌گه ای ناقلا تو که از نوشتن خسته شده بودی! خلاصه بچه‌هه غم‌گین می‌شه و باباهه هم واسه این‌که اونو از سرِ خودش واکنه دو-سه برگ از روزنامه‌شو پاره می‌کنه و می‌گه برو اینو مثِ پازل درست‌ش کن و هروقت درست کردی بیا تا من‌ به عنوانِ جایزه ببرم‌ت پارک با همه‌ی مخلفاتی که دوست داری! پیتزا و بستنی و...

بچه‌هه هم خوش‌حال می‌شه و می‌ره و بعدِ یه مدتی برمی‌گرده. باباهه می‌بینه روزنامه‌هه عینِ اول‌شه؛ تعجب می‌کنه (چون خیلی پاره پوره کرده بودتش). به پسرش می‌گه حتما مامان کمک‌ت کرد! مامان‌ه می‌گه نه، من چه‌طور می‌خواستم کمک‌ش کنم؟ من توی آش‌پزخونه بودم. باباهه روزنامه‌رو ورانداز می‌کنه و می‌بینه وسطِ روزنامه‌هه یه عکسِ بزرگِ نقشه‌ی جهان هست. به پسرش می‌گه تو نقشه‌ی جهان بلدی؟ بچه‌هه می‌گه نه! باباهه می‌گه ای کلک، پس چه‌طور درست‌ش کردی، دیدی گفتم مامان کمک‌ت کرد!

پسرک روزنامه رو برمی‌گردونه و پشت‌ش رو نشون می‌ده که تصویرِ یه آدم‌برفیِ بزرگ بوده. می‌گه «بابایی، من این آدمه رو درست‌ش کردم، جهان خودش درست شد...»

-

«تلنگر» می‌تونه از هر سمتی و سویی و شخصی و واقعه‌ای به ذهن و روح و دلِ آدما زده شه، تلنگر می‌تونه بزرگ باشه یا کوچیک، زود باشه یا دیر، تلخ یا شیرین. تلنگر یه اشاره‌ست، یه حرکت، یه بلند شو و به خودت نگاه کن، یه ببین کجای عالم نشستی، یه آینه‌ی صادق که تورو به خودت نشون می‌ده، یه پیغام از کسی که دوست‌ت داره و تنهات نمی‌ذاره... تلنگر می‌تونه مجموعه‌ی چنداپیزودی‌ه «محمد دُرمنش» راجع‌ به موضوعاتِ اخلاقی-اجتماعی به سفارشِ گروهِ اجتماعی شبکه‌ی اول هم باشه. خداروشکر صداوسیما گاهی از این‌جور خلاف‌آمدِ عادت‌های خوب هم مرتکب می‌شه! نمی‌دونم باقیِ اپیزودهاش هم مثلِ این یکی تعلیقِ به این زیبایی دارند یا نه، اما قطعا اگر فرصت کنم می‌بینم‌ش و قطعاتر اسمِ محمد دُرمنش رو فراموش نمی‌کنم.

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

١

سالِ هشتاد-هشتادویک بود به‌گمان‌م. با حسین رفته بودیم کافی‌نت. تعریف‌م از کامپیوتر و اینترنت خلاصه می‌شد در فیفا و فیلم و گاه‌گاهی ناپرهیزی ای‌میل برای دایی‌ها. حسین همیشه بلدتر بود و پیش‌رفته‌تر. یک‌بار قبلاً مشهد، -خانه‌شان که بودم- برای‌م یک اکانت ساخته بود در سایتی که نمی‌دانستم چه بود. حالا دوباره آن سایت را باز کرده بود و یوزر و پس‌ش را زده بود. گفت «این وب‌لاگ‌ه محمد، توش می‌شه نوشت!» و این اول‌ین وب‌لاگ‌م شد به سالِ هشتاد و به یادگار از حسین پسرعمه‌ی حالا چندسال ندیده‌ام تحتِ میزبانیِ بلاگر. کُدِ فتالیتی‌های مارتال کُمبت می‌نوشتم توش و بد و بی‌راه به سازنده‌های فیفا نودوهفت می‌گفتم که چه‌را سرِ سیو کردنِ کاپ ارور می‌دهد و از این‌جور افاضاتِ تأملیِ نئوفیلسوفکانه!

بعدترک فاصله افتاد و اسم و آدرس‌ها را فراموش کردم و از نو وب‌لاگی ساختم این‌بار به میزبانیِ پرشین‌بلاگ که هم‌این پیور-کامندر باشد. اواخرِ دوره‌ی اصلاحات بود و فضای روشن‌فکریِ مجلات حلقه‌هایی درست کرده بود از نویسنده‌گان و خواننده‌گان‌ که بهانه‌های کوچک‌ترِ غیرسیاسی‌شان هم‌این وب‌لاگ‌نویسی بود و جشن‌های خیریه. آن‌روزها می‌نوشتم برای این‌که کسی نخوانَدَم! یادش به‌خیر چه بروبیایی داشتیم...

نه آر.اس.اس. می‌شناختم و نه فید؛ گوگل هم هنوز این سوسول‌بازی‌ها را عمومی نکرده بود. سیاهه‌ای داشتم از آدرسِ سایت و وب‌لاگ‌هایی که می‌خواندم. از فنزِ رئالِ مادرید در آن بود تا بچه‌های پرشین‌بلاگ و تا وب‌لاگ‌های هم‌آن جریانِ مزبور و رفقای چلچراغی و ممرض و حسین. خیلی جمع و جور و تشریفاتی که اگر نبود کامنت‌بازی‌های وب‌لاگی‌مان خیلی بی‌روح‌تر هم می‌بود.

٢

اِل. اُ. یو. اچ؛ کنترل‌اینتر! به‌روز بود. ادبی بود. مالِ ما بود. زبانِ جوان را می‌فهمید. آدم‌هاش دغدغه داشتند. پر و پیمان بود. بابا بالاسرش بود! همه‌ی این‌ها بود و یک چیزِ دیگر هم بود. زیبا بود! به همه‌ی معناهایی که سوادمان می‌کشید. با سرلوحه‌ی روزش هم اگر حال نمی‌کردیم می‌شد وقت گذراند باهاش. سردرد نمی‌گرفتی از رنگِ بک‌ش و از هندسه‌ی مؤمنِ به آشوب‌ش. قاعده داشت برای خودش. خانه‌مان بود. لوح بود!

آن زمان که هیچ گرافیستِ تحتِ وبی عقل‌ش به کاغذِ گراف نمی‌رسید و تکسچرهای کاغذی این‌جور مُد نشده بود، کامیارِ کاوندی تاشِ قهوه‌ای می‌زد روی بکِ کِرِم و اسم‌ش می‌شد سایتِ لوح. آن‌زمان که اهلِ ادب درگیرِ تیراژ کتاب‌ها و موضوعاتِ کلیشه‌ایِ داستان‌هاشان بودند، رضا امیرخانی یک مشت نویسنده و شاعرِ ریز و درشت را جمع کرده بود در لانه‌ی وسیعِ حواصیل و ما صبح‌به‌صبح یا شب‌به‌شب سر می‌زدیم به لوح تا نوشته‌های هم‌این لشوشِ ویلانِ حوزه‌هنری را بلع کنیم.

٣

رضا جنسِ نیازِ مخاطب را می‌شناخت. فرهنگ را می‌فهمید. جوان را درک می‌کرد. مدیر بود اما نه از آن‌ها که بترسی نان‌ت را ببُرد یا له‌ت کند که چه‌را حرف می‌زنی و نقد می‌کنی و اصلاً هستی. خودش خودکار سه‌کیلومتر جلوتر از حرف‌های ناگفته‌ی تو بود. می‌دانست اگر ام‌روز غالبِ لوح بوی نا گرفته نباید دست به قالب‌ش ببرد. جشن‌واره برگزار می‌کرد تا این نیاز برآورده شود. فرداروز اگر سرلوحه دلِ مخاطب را می‌زد بخشِ شعرش را قوی‌تر می‌کرد و اگر شعر به تکرار می‌افتاد طنز کار می‌کرد و الی آخر.

جشن‌واره‌ی «سلام بر نصرالله» برگزار کرده بود با ادعاهایی خوب و جوایزی خوب‌تر. برای بخشِ نثرِ ادبی‌ش یک‌روزه وب‌لاگی زدم و از آرشیوِ نوشته‌های درِ پیتی‌ام چند پستِ مرتبط با موضوع آپ کردم. بی‌کیفیتِ بی‌کیفیت. یک دروغِ شاخ‌دار که خودم هم حالاها ازش خنده‌ام می‌گیرد. یک‌روز که از بیرون آمدم خواهرم گفت از دبیرخانه‌ی جشن‌واره‌ی سلام بر نصرالله تماس گرفته‌اند و گفته‌اند وب‌لاگِ محمدآقا در بخشِ نثرِ ادبی کاندیدا شده، خوش‌حال می‌شویم در اختتامیه تشریف داشته باشند. پوزخندی زدم و گفتم خالی‌بندیه. من اونو واسه‌ی خنده فرستادم! خودم هم حاضر نیستم دوباره بخونم‌ش! نشان به آن نشان ده‌روزِ بعد پاکتِ بزرگی را پست آورده بود حاویِ جوایز و یادگاری‌های جشن‌واره و لوحِ تقدیری منقش به امضای آقایان رسولی و امیرخانی. اول‌ین لوحی بود که در عمرم قاب‌ش کردم. چه‌را؟ به یک دلیلِ خیلی ساده اما مهم. چون متن‌ش «متن» بود. هنوز هم که هنوز است از آن ماء می‌نوشم گاه‌گاهی...

۴

لوحِ مالِ ما بود. مالِ نسلی که شیمیایی به دنیا آمده بود و اسیر. درست که جنگ به ما نرسید اما آثارش مانده بود. تا حرف می‌زدیم نفس‌مان می‌گرفت. خودمان هم اگر مقاومت می‌کردیم باز دستی جلو می‌آمد و می‌گفت: هیس! نوبتِ شما نشده! لوح بینِ آن‌همه دست، نَفَس بود برای ما. زنگِ تفریحی بینِ یک‌ ربع زنده‌گی و نود دقیقه حساب!

این روزها مُد شده نویسنده‌ را به یکی از کتاب‌هایش بشناسی. به رضا که می‌رسد حزب‌اللهی‌ها داستانِ سیستان را می‌شناسند و اهلِ داستان منِ او را و دانشگاهی‌ها نشت را و مجانین بیوتن را و سوخته‌ها ازبه را و این اواخر هم منتقدترها نفحات را و فرداروز احتمالا اهلِ فرهنگ جانستان را. من اما راست‌ش را بخواهی به حسابِ خودم رضا را باید به سرلوحه‌ها بشناسم. نه حتا به سرلوحه‌ها که به لوح، به هم‌آن لشوشِ ویلانِ حوزه. به خانه‌مان. به تاش‌های کامیار و به آن هدیه و جاسوئیچی و آن تقدیرنام‌چه‌ی جشن‌واره‌ای که دروغ‌دروغ در آن شرکت کردم و راست‌راست پذیرفته شدم.

۵

حالا اما مدت‌هاست که نه از گرافیکِ کامیار بر قالبِ لوح خبری‌ست و نه از آن همه شور و شوق و جوانی که در نوعِ نویسنده‌گان و شعرایش بود و نه حتا از مدیری که مرضای نسلِ ما باشد و «رضا» باشد. حالا تنها دل‌خوشی‌م آرشیوِ سه‌ساله‌ی آن‌روزهاست و تمهیدِ اِی.پی‌.آیِ گوگل در گوگل‌ریدر و سرلوحه‌های رضا که قطره‌چکانی نوشته می‌شوند و جسته‌گریخته شعر و نوشته‌های هم‌آن بچه‌ها که بعضی‌شان هنوز وب‌لاگ می‌نویسند.

۶

نسلِ ما همیشه شیمیایی بوده و هست و خواهد بود. جان‌باز نیستیم که بیش‌تر جان‌باخته‌ایم. البت اگر نَفَس را معادلِ جان بگیری و مثلِ خیلی از مسئولین دوزیست نباشی و خودت را وفق نداده باشی با این سیستمِ مریضِ منزوی‌کنِ ضدِفرهنگِ غیرشایسته‌سالارِ سوپرانقلابی!

٧

این مطلب را اول‌ش قرار نبود قلمی کنم. به هوای آن روزها رفته بودم سایتِ لوح و لودنشده بسته بودم‌ش مبادا قالب‌ش حال‌م را بگیرد. دمغ بودم از این‌همه نافهمی و بی‌جایی که تصادفی پکِ آرشیوِ سه‌ساله‌ی لوح را گوشه‌ی تاق‌چه دیدم. تاش‌های قهوه‌ایِ طرحِ روی پک را که دیدم، نوستالژی داشت خفه‌ام می‌کرد. دیدم علی‌رغمِ همه‌ی یتیمی‌ها هنوز با خاطراتِ آن روزها می‌شود لحظاتی خوش بود و از بدِ حادثه این خراب‌شده‌‌‌ی وب‌لاگ را هم هنوز دارم برای نوشتن و خالی شدن. گفتم بنویسم تا یک جایی از تاریخ‌ بماند گواهِ تنهاییِ نسلِ ما، نسلِ از نطفه اسیر!

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هنوز پیش نیومده که بتونم حتا یک قسمتِ کامل هم از «مختارنامه» ببینم. اما حتم دارم وقتی برای اثری زحمت کشیده شده باشه و هزینه‌های مادی و معنوی پرداخت شده باشه، قطعاً اثرِ قابلِ تأمل و خوبیه. خاصه وقتی با میرباقری و کارنامه‌ش آشنا باشی.


با همه‌ی این حرف‌ها و حتا اگر مختارنامه به‌ترین سریالِ تاریخی‌مذهبیِ سیما هم باشه، باز منزهِ از ضعف‌های طبیعی و مرسوم نیست. چندوقتیه که در عرصه‌ی رسانه (مجازی و غیرمجازی) در موردِ این سریال جریان‌هایی به‌راه افتاده. جمعِ اندکی ناقدند و جمعِ اکثری تعریف می‌کنند. شقِ جدیدش که صداوسیما در متنِ به‌راه‌افتادنِ آن «نقش» ایفا کرده است، انتخابِ دیالوگ‌هایی از آن و بولدکردنِ آن‌هاست. مثلاً انگارکن از دلِ دیالوگ‌هاش عباراتی چون: فتنه، بصیرت، حجتیه، خواص و... بکشی بیرون!

این اتفاق در موردِ سریالِ یوسف هم بود. در مُلکِ سلیمان هم تاحدودی بود. منتها تفاوتِ آن‌ها با مختار به گمان‌م این بود که در فیلم‌نامه‌ی آن‌ها برای جذبِ بودجه و خودشیرینی و... عباراتی مثلِ :دانه‌درشت‌ها و بصیرت و فتنه نگاشته شده بود و در مختارنامه نه. (البته این نظرِ من است و هرکسی می‌تواند نپذیرد). حداقل با سابقه‌ای که از میرباقری سراغ دارم نه!

آقا این جریان خطرناک است!

از بچه‌حزب‌اللهی‌های ناب و تیز که چشم و گوش‌شان بازتر است و تعصب‌شان کم‌تر و منطق‌شان بی‌طرف‌تر خواهش‌مندم حواس‌شان جمع باشد. دامن نزنند به این جریان!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدمه

گفت‌و‌گو با «حسین مهکام» از این جهت که او مسلطِ بر کلمه‌ و کلام است، سخت و از این جهت که خوش‌صحبت و منطقی‌ست، آسان و شیرین است. حسین در این سال‌ها لباس‌های مختلفی را بر تنِ حضورِ پویا و خلاقانه‌اش در عرصه‌های فرهنگی، ادبی و هنری پوشانده است. گاهی در کسوتِ یک نویسنده داستان نوشته است، گاهی بازنویس یا نویسنده‌ی فیلم‌نامه بوده، گاهی حتی خود دست به دوربین شده و فیلم و نمایش ساخته و گاهی شاعری نیز کرده است. و البته علاوه‌ی بر این‌ها در این جشن‌واره‌ی دفاعِ مقدس و آن تئاترِ دینی و آن دیگر جشن‌واره و مسابقه و قس علی هذا گاهی در مقامِ مسئول و بررَس و منتخِب و داور و گاهی در کسوتِ یک شرکت‌کننده حضورِ فعال داشته است. همه‌ی این‌ها یعنی او زیستِ درستی را مطابقِ حیاتِ فرهنگیِ موردِ نظرش برگزیده است. وجودِ کسانی چون او در جامعه همان‌قدر مهم و لازم است که وجودِ دریا و جنگل و باران و کوه برای تداومِ حیاتِ طبیعت. یعنی چرخِ حیاتِ طیبه‌ی فرهنگیِ یک جامعه بی‌حضورِ جوانانی چون حسینِ مهکام که به‌خوبی می‌دانند باید «کار» کنند و در عینِ حال غور و شهود داشته باشند و اهلِ تحلیل باشند و اندیشه، به‌درستی نمی‌چرخد. نگاهی به کارنامه‌ی حسینِ مهکام که چند کتابِ داستان، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه‌، شعر، کارگردانیِ تئاتر و حتی فیلم در آن به چشم می‌خورد، گواهِ این مدعاست که او هیچ‌گاه متوقفِ بر یک ساحت نبوده است و اهلِ جسارت و ورودِ به اقالیمِ مختلفِ ادبی، فرهنگی و هنری بوده است. اقلِ لطف و حُسنِ گفت‌و‌گو با حسینِ مهکام، گذرانِ دوساعتِ شیرین از بعدازظهرِ نوزدهمِ ماهِ مبارکِ رمضان بود که قطعاً به احیایِ حرف‌های درست و دل‎‌سوزانه‌ای در حوزه‌ی هنر و ادبیاتِ دفاعِ مقدس انجامید...

محمد مهدوی‌اشرف

-

متنِ مصاحبه:

به‌عنوانِ شروع، آقای مهکام نظرِ شما راجع‌به عبارتِ «سینمایِ دفاعِ مقدس» چیست؟

-

بنده اساسا با مضاف‌ٌإلیه‌هایی که برای سینما و تئاتر گذاشته می‌شوند مشکل دارم. علتِ این مشکل هم این است که وقتی این مضافٌ إلیه را به آن «مُضاف» اضافه می‌کنیم، قیودی برای آن مضاف متصور می‌شویم که بیش‌تر از حدِ خودِ آن مضاف است! یعنی وقتی می‌گوییم سینمایِ دفاعِ مقدس، این یک تقسیم‌بندیِ موضوعی ا‌ست اما داخلِ این مضاف‌إلیه ناخودآگاه یک حد و رسمِ تحمیلی نیز اتفاق می‌افتد. بنابراین به‌صورتِ تئوریک این عبارت را قبول دارم اما به‌لحاظِ مصداقی با آن مشکلاتی دارم. مثلِ تئاترِ دینی یا سینمایِ معناگرا. وقتی یک اثرِ هنری را در پوشه‌ای Categorize می‌کنیم، اگر جهتِ شناس‌نامه‌ای داشته باشد، می‌پذیرم اما اگر جهتِ تحمیلِ یک‌سری ایده‌های مدیریتی صورت پذیرفته باشد، خیر.

-

و سابقه نشان داده که کدام جهت بیش‌تر اتفاق افتاده است؟

-

در سینما؟

-

بله

-

سابقه نشان داده است که جز عده‌ای که تلاش کرده‌اند خودشان باشند، نگاهِ مدیریتی خیلی باعثِ دفع بوده است تا جذب و خیلی آسیب رسانده به این عرصه. اگر آثارِ هنری در حیطه‌ی دفاعِ مقدس چه در ادبیات و چه در سینما توانسته‌اند جایی در دلِ مردم باز کنند، به خاطرِ قدرتِ هنریِ مؤلف‌شان بوده است، نه به این خاطر که زیرمجموعه‌ی این نگاهِ مدیریتی بوده‌اند. مدیران تا توانسته‌اند بر سرِ راهِ این اتفاقِ خلاقه سنگ انداخته‌اند.

-

شما قائل هستید که «دفاعِ مقدسی نوشتن» بیش‌تر یک علاقه‌ی ذاتی و شخصی است تا پدیده‌ای قابلِ آموزش و اکتساب؟

-

دقیقا. اثرِ هنری تجلیِ اندیشه‌ی هنرمند است. یعنی نویسنده اثرش را حسبِ علاقه و اشراف‌ش به آن حیطه می‌نویسد و می‌شود اثری در فضایِ دفاعِ مقدس. اما وقتی اثر تألیف شد آن را تقسیم‌بندی می‌کنیم نه این‌که بشود به او بگوییم تو موظفی بروی و در این حیطه کار کنی. ضمنِ این‌که همیشه یک تالیِ فاسدی وجود داشته است. مثلا یک نویسنده یا یک کارگردان یا هرکسی که کاری هنری انجام می‌دهد، چند اثر در این حیطه دارد. وقتی تصمیم می‌گیرد که در اثرِ بعدی‌ش راهِ دیگری برود یا حرف‌ش را دیگرگونه بزند، متهم‌ش می‌کنیم که چه‌را از آن مضاف‌إلیه خارج شده‌ای؟ در حالی که او تصمیم گرفته از این پوشه بیرون رود و در فولدرِ دیگری کار کند و این به این معنا نیست که او ترکِ فضای عقیدتی‌ش را کرده است. بنابراین آن مضاف‌إلیه‌ها بیش‌تر از این‌که تأثیری  شناس‌نامه‌ای داشته باشند، باعثِ محدود‌کردنِ هنرمند می‌شوند. چه از جانبِ مخاطب و چه از جانبِ مدیران.

-

علتِ این‌که برخی در این فضا می‌توانند خودشان باشند و اثرشان را فارغ از حد و حصرهای مدیریتی و مطابقِ اعتقاد و علاقه‌ی خودشان بنویسند چیست؟ مثلا ژانرِ دفاعِ مقدس را در نظر بگیرید، پیش‌نیازِ تولیدِ یک اثرِ ماندگار در این حوزه چیست؟

-

قطعا درکِ فضای دفاعِ مقدس یکی از عواملِ مؤثر است. اما درک نه لزوما به معنای فیزیکی. یعنی یک هنرمند می‌تواند بی‌آن‌که رنگِ خاکِ جبهه را هم حتا دیده باشد، اثری بنویسد که ماندگار شود. البته مسلماً تجربه‌های فیزیکیِ آن فضا قابلِ تکرار نیستند، مثل هر اتفاقِ بکرِ دیگری. بنابر جمیعِ مختصاتِ جنگ، آن فضا قابلِ تکرار نیست. یعنی آن اندازه مرگ و زندگی را در کنارِ هم تنیدن، آن هم با لعابی اعتقادی بعید است که قابلِ تکرار باشد.

-

چه‌طور می‌شود کسی که به تعبیرِ شما رنگِ خاکِ جبهه را هم ندیده‌ است، اثری ماندگار خلق ‌کند در این حوزه؟

-

به نظرِ من دو چیز موجبِ این اتفاق می‌شود. یکی علاقه‌ای که از سرِ صداقت است و نه هیچ چیزِ دیگری. یعنی به آن فضا علاقه دارم، فقط چون علاقه دارم! چون انسان وقتی به چیزی علاقه‌ی صادقانه داشته باشد آن را می‌یابد. یعنی حتا اگر در آن فضا وجود نداشته باشد، سنسورهای روح‌ش آن فضا را لمس می‌کنند. و این شهود در ادبیاتِ انسان جاری می‌شود. دوم این‌که جدای از صداقت باید آرت‌یست بود. آرت‌یست نه لزوماً به مفهومِ فن. نه به مفهومِ تکنولوژیک‌ش. بل‌که به این معنا که کلمه و تصویر در چنگ‌ت باشد. یعنی اشرافِ هنری داشته باشی و این دو مهم وقتی باهم اتفاق می‌افتند، چنین اثری می‌تواند به وجود بیاید. در ضمن کسی که در این فضا کار می‌کند قطعا نمی‌تواند غریبه‌ی صددرصد باشد. ممکن است خاکِ جبهه را ندیده باشد، اما حتما دل‌ش جایی زلفی گره زده است. من به این می‌گویم علاقه‌ی صادقانه. بر همین اساس به راحتی می‌توان آثارِ دفاعِ مقدسی را از هم تفکیک کرد. به‌طورِ مثال سالی شاید صد رمان در حیطه‌ی دفاعِ مقدس نوشته می‌شود اعم از تاریخِ شفاهی و غیرِ شفاعی، تخیل و غیرِ تخیل و الخ. اما از بینِ این آثار تنها شاید پنج اثرِ ماندگار بیرون بیاید که به دل بنشیند. در سینما هم هرچند آمارِ تولیداتِ عرصه‌ی دفاعِ مقدس تنزل داشته اما باز با نسبتی مشابه همین ‌گونه‌ست. به نظرِ بنده علتِ ماندگاریِ یک اثر این است که خالقِ آن اثر یک جایی گامِ درستی برداشته است و مخاطب آن گام را می‌بیند. چون «آرت» با همه‌ی ویترینِ زیبایش بسیار بی‌رحم است و هرگونه بی‌صداقتی را به سرعت جلوه می‌دهد و مخاطب را دور می‌کند.

-

 اگر بخواهیم بپذیریم که درکِ فیزیکیِ فضای جبهه لزوما ملاکِ درکِ حقیقیِ آن فضا نیست، پس باید قائل باشیم که اصالتی در میان است از سنخِ جهان‌بینی و اندیشه که فیلم‌ساز یا نویسنده را جذبِ خودش می‌کند. چه تعریفی برای این جهان‌بینی یا تفکر وجود دارد؟ آیا قابلِ تعلیم و تعلم است؟

-

بله، یک جهان‌بینی‌ست. این جهان‌بینی به‌نظرِ من قابلِ آموزش نیست. چون این بذر برای کاشته‌شدن محتاجِ زمینی‌ست که خاکِ حاصل‌خیزی داشته باشد و آن خاکِ حاصل‌خیز قلبِ کسی‌ست که در این عرصه فعالیت می‌کند. یعنی حتی اگر کسی با نگاهی آسیب‌شناسانه نیز به این فضا نگاه کند، باز چون قلب‌ش زمینِ حاصل‌خیزی بوده است، تماشاگر یا خواننده را با خودش هم‌راه می‌سازد. و این چیزی نیست که بشود در کلاس و کارگاه آموزش داد یا آموخت.

-

در بابِ تفاوتِ آثارِ ماندگار و غیرِ ماندگارِ عرصه‌ی دفاعِ مقدس؛ به نظر می‌رسد ظاهری‌ترین تفاوتِ باطنیِ این آثار از هم، تفاوت در نشان‌دادنِ فضای ارزشی‌ِ جبهه‌ست. یعنی برخی این ارزش را در سر و شکلِ جبهه دیده‌اند و برخی دیگر در نسج‌نسجِ وجودِ آدم‌های قصه. این دسته‌ی دوم به‌نظرم ماندگارتر و حقیقی‌تر دریافته‌اند اصلِ مطلب را. نظرِ شما چیست؟

-

نکته‌ی مغفول این است که جوهرِ یک رزمنده‌ی واقعی در هر زمان و مکانی که باشد یک لهجه دارد. لعاب‌ش یک چیز است. ولی عَرَضیات‌ش به‌لحاظِ فضاهای متفاوت، مختلف خواهد بود. به همین دلیل در سینما یا رُمان، هرچه که این پرداخت درونی‌تر و بطئی‌تر باشد، یعنی به باطنِ رزمنده بیش‌تر توجه شده باشد تا سلحشوری‌های ظاهری و اگر سلحشوری‌ای هم بوده، به‌نحوی تجلیِ آن اتفاقِ درونی و اعتقادی نمایش داده شده باشد، اثر ماندگارتر شده است. ولی زمانی که به صرفِ اتفاقاتِ جنگی و «اکت» پرداخته‌ایم، دچارِ مشکل شده‌ایم. شکلِ دیگری هم اخیراً مُد شده است و آن هجوِ این فضاست، مثل کار آقای ده‌نمکی، که بنده معتقدم بزرگ‌ترین خیانتِ به این عرصه است.

-

فکر نمی‌کنید گرایشِ به هجو در حوزه‌ی سینمای دفاعِ مقدس زاییده‌ی بدپرداختنِ به حقیقتِ این فضاست؟ یعنی افراطِ در مقدس‌ نشان‌دادنِ فضایِ جبهه و جنگ باعثِ این تفریط نشده است؟

-

بله، ما زنده‌گی را از دفاعِ مقدس حذف کردیم. یعنی این فرمایشِ مرحومِ آوینی که: «بهشت ارزانیِ عقل‌اندیشان»  را غلط تعبیر کردیم. یعنی تقدسِ این فضا را با کنارکشیدنِ آدم‌ها از حیطه‌ی زنده‌گی تصویر کردیم. و چون زنده‌گی را حذف کردیم، نگاه‌مان به این فضا غیرِ واقعی شد. به عنوانِ مثال فیلمِ «آژانسِ شیشه‌ای» را درنظر بگیرید. «اصغر» را یادتان هست؟ آن تفکری که اصغر سمبُلِ آن است، امتدادش سینمایِ دفاعِ مقدسی می‌شود که به دلِ مخاطب نخواهد نشست. ولی تفکرِ «حاج‌کاظم» می‌تواند بشود سینمایِ دفاعِ مقدسی که دوست‌ش داریم. دیالوگِ زیبایی دارد حاج‌کاظم در آژانس که می‌گوید: «اون موتورا جاده می‌خوان، من اصلا از این نمایش خوش‌م نمی‌آد... دودِ اون موتوریا امثالِ من و عباسو خفه می‌کنه، لطف کنن تشریف ببرن.../ من! خیبری‌م! اهلِ نِی، هور، آب! خیبری ساکته، دود نداره، سوز داره...». این یک سلوک است. ما این سلوک را حذف کرده‌ایم.

-

آیا فقط در سینما به چنین معضلی دچار گشته‌ایم؟

-

خیر، در همه‌ی رشته‌ها تقریبا. در تئاتر که وضع خیلی خراب است. یعنی جز یکی‌دوتا نمایش‌نامه‌ی خوب در حوزه‌ی دفاعِ مقدس اصلا اثرِ خوب نداریم. در ادبیات هم به‌جز آثارِ بزرگ‌وارانی مثلِ آقاسیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، محمدرضا بایرامی و احمد دهقان، بس‌یاری از آثار قابلِ تأمل نیستند. به این دلیل که یک آدم، وقتی سلحشور‌بودن‌ش به‌طورِ کامل دیده می‌شود که تو به عنوانِ نویسنده یا خالقِ اثر اختیار را از او سلب نکرده باشی. و اختیار مختصِ زنده‌گی‌ست. یعنی شخصیتِ اصلیِ یک داستانِ مرتبط با حوزه‌ی دفاعِ مقدس، بتواند «خوب» نباشد. بتواند «بد» باشد و این نه‌یعنی هزل. این یعنی واقعیت، یعنی انتخاب، یعنی زنده‌گی...

-

چرا از این واقعیت و زنده‌گی فاصله گرفته‌ایم؟

-

به خاطرِ این‌که آدم‌های بازمانده از جنگ روز‌به‌روز بیش‌تر در این دو دسته‌ای که عرض خواهم کرد جای می‌گیرند: یا به شدت منزوی می‌شوند و گُم‌نام (به این دلیل که احساس می‌کنند از اسمِ دفاعِ مقدس سوءاستفاده‌هایی شده است) و یا عده‌ای‌شان دچارِ میز شده‌اند و بعد از جنگ اختیاراتی داشته‌اند که پارادایمِ روزمره‌ی زنده‌گی‌شان را عوض کرده است و جز نوستالوژیِ آن فضا چیزی برای‌شان باقی نمانده است؛ البته اگر مانده باشد! یعنی گرفتارِ مدیریت و اقتصاد شده‌اند. شاید خیلی هم خدمت کنند، اما روحِ دفاعِ مقدسی حتی با مدیریتِ صادقانه‌ی خدمت‌گزار هم یک‌جاهایی در تعارض است! یعنی تقیداتِ میزِ مدیریت حتا اگر خرجِ خدمتِ به مردم شده باشد، باز کمی با جنسِ تقیداتِ دفاعِ مقدس متفاوت است و لهجه‌ای دیگرگونه دارد. این شاید حرفِ تلخی باشد البته!

-

شاید هم بیانِ یک واقعیت باشد... با نگاهِ «جنگی که هست» اگر بنگریم، چه فرق می‌کند جبهه‌ی جنگ خاک‌ریزهای جنوبِ غربِ کشور باشد یا پشتِ یک میز و بر سرِ اتخاذِ یک تصمیم یا مثلا در به نحوِ احسن به‌انجام رسانیدنِ وظیفه‌ی نویسنده‌گی و فیلم‌سازی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس؟

-

این حرف دل‌نشین است از این جهت که آیا واقعیتِ جنگ صِرفِ یک گلوله‌ی گداخته‌ است یا یک نفسِ گداخته؟ همان‌گونه که دین به آن جهادِ اکبر اطلاق کرده است، قطعا جبهه‌ی انتخاب و تصمیم‌گیری، جبهه‌ی سخت‌تری‌ است. ولی ما از «درام» صحبت می‌کنیم. از داستان. و از چیزی که پتانسیلِ نشان‌دادنِ تناقضِ مرگ و زنده‌گی را بیش‌تر در خودش دارد. به‌طورِ مثال من قبول دارم که نویسنده‌گی یا فیلم‌سازی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس با حفظِ شرایطِ اصیلِ آن فضا و رعایتِ صداقت، کارِ بس‌یار مشکلی‌ است. جلوی خیلی چیزها ایستادن، از خیلی امکاناتِ دولتی استفاده ‌نکردن و حرفِ دل را زدن و مسائلی چون‌این که در حیطه‌ی رُمان می‌شود «بیوتن» یا در حیطه‌ی فیلم می‌شود «آژانسِ شیشه‌ای». این جهاد است. اما در داستانِ همان رمان‌نویس یا فیلم‌نامه‌نویسِ عزیز، در عینِ این‌که بخشی از جهادِ شخصیت‌ها در ام‌روزه، در حاشیه و در «پس از جنگ» تصویر شده است، عقبه همان عقبه‌ی گلوله‌ی مذاب است. چون به اعتقادِ من چیزی که چگالیِ درام را زیاد می‌کند، تقابلِ دوقطبیِ نمایشِ مرگ و زنده‌گی‌ست. جهادِ با نفس یا جهادِ با موانع در مسیرهایِ فرهنگی و هنری، هر چه‌قدر هم که سخت باشند، لزوما حیاتِ فیزیکیِ شما را تهدید نمی‌کنند. ولی گلوله‌ی مذاب حیاتِ فیزیکیِ شما را تهدید می‌کند و تهدیدِ حیاتِ فیزیکی یعنی از دست دادنِ سال‌های پس از جوانی. از دست دادنِ عشق، زن، بچه، دانش‌گاه و بس‌یاری دیگر از اعتبارات و این به‌نظرِ من برای قصه‌پردازی محملِ دراماتیک‌تری‌ست.

-

آکادمیِ اُسکار سالِ پیش فیلمِ «دِ هارت لاکر» را به‌عنوانِ به‌ترین فیلم برگزید. فیلمی شاید به‌زعمِ کاخِ سفید، در ژانرِ حمله‌ی مقدس! فارغ از این‌که این فیلم ذیلِ چه هدفی ساخته شده، توانسته است به‌خوبی مصائب و ابتلائاتِ واقعیِ نیروهای امریکایی در عراق را به‌نمایش بگذارد. ولی فیلم‌های ما در نشان‌دادنِ مصائبِ واقعیِ رزمنده‌های دفاعِ مقدس دچارِ مشکل‌ند. بعد از گذشتِ بیش‌تر از بیست‌سال! چه‌را؟

-

جنگِ امریکا در عراق، یک جنگِ کاملا استراتژیک است که روی‌کردِ اعتقادی در آن وجود ندارد. اگر هم روی‌کردِ اعتقادی‌ای وجود داشته باشد، روی‌کردِ اعتقادِ جمعیِ مردمِ امریکا نیست. برای دفاع از یک حُریتی نیست. جنگِ ما با عراق تفاوت‌های جدی‌ای با آن جنگ داشته است. اولا این‌که جنگِ ما دفاع بوده است. ثانیا این‌که یک اتفاقِ اعتقادی در این جنگ افتاده است که به‌نظرِ من برمی‌گردد به نزدیکیِ جنگ به انقلابِ اسلامی‌مان. ما احساس کرده بودیم که یک چیزِ باارزشی را که به زحمت به‌دست آورده‌ایم، دارند از ما می‌گیرند. آن‌هم با جنگ و خون‌ریزی و قُلدری. حالا در یک هم‌چه مقوله‌ای که خصیصه‌ی دفاع و تقدس را در دلِ خود دارد، انجامِ یک کارِ دراماتیک بس‌یار سخت‌تر است از کارِ خانمِ کاترین بیگلو. چون خانمِ بیگلو با یک عده انسان روبروست که نه دغدغه‌ی دفاع از سرزمین‌شان را دارند و نه دغدغه‌ی تقدس. بل‌که فقط دل‌تنگیِ نسبت به کشورشان را شاید داشته باشند. یا دغدغه‌های انسانیِ هر انسانی که قابلِ احترام است. اما حیطه‌ی انسان‌بودنِ آن‌ها محدودِ به صِرفِ انسان بودن است، نه بیش‌تر. بقیه‌ی اتفاق، استراتژیک و تکنولوژیک است. بنابراین وقتی خانمِ بیگلو سراغِ این ژانر می‌رود، اگر تکنولوژیِ خوبی در اختیارش باشد و اگر فیلم‌نامه‌ی خوبی هم داشته باشد، می‌تواند فیلمِ خوبی بسازد، حتی اگر مثلِ «غلافِ تمام‌فلزیِ» کوبریک، بحثِ سنگینِ اندیش‌مندانه‌ای هم نداشته باشد. اما ما اساساً با مشکلِ مضاعفی روبرو بوده‌ایم. با دفاعی که صِرفاً دفاع از سرزمین نیست. دفاع از اتفاقی‌ست به اسمِ «انقلاب» که دوسال قبل از جنگ به انجام رسیده است. این مسئله کفه‌ی اعتقاد را سنگین‌تر می‌کند.

-

شاید هم به این دلیل که با انسان‌هایی مواجه هستیم که علاوه‌ی بر انسان‌بودن، باید انسانیت‌شان را هم در خلالِ جنگ حفظ کنند.

-

بله، احسنت. این ویژه‌گی، کارِ آرت‌یست و شناختِ این فضا را بس‌یار سخت‌تر می‌کند. دروغ‌گفتنِ در آن هم بیش‌تر بولد می‌شود. یعنی اگر خانم بیگلو در فیلم‌ش دروغ بگوید، ممکن است دیرتر متوجه شویم تا وقتی کارگردانی راجع‌به دفاعِ مقدس در فیلم‌ش دروغی می‌گوید. می‌خواهم بگویم دفاعِ مقدسِ ما اثری شبیه به کاغذِ PH دارد. یعنی وقتی این کاغذ را به اثری هنری در عرصه‌ی ادبیات، تئاتر یا سینما بزنیم، دُزِ حقیقی‌بودن‌ش را به ما نشان می‌دهد. و این کاغذِ PH در دلِ مخاطب قرار دارد. و این دلِ مخاطب اصلا بحثی کمّ‌ی نیست. مثلا فیلمِ «خاکسترِ سبزِ» آقای حاتمی‌کیا را درنظر بگیرید که مخاطبانِ به لحاظِ کمّ‌ی بس‌یار اندکی داشت. این فیلم به‌نظرِ من یکی از ماندگارترین آثار در حیطه‌ی دفاعِ مقدس است. حتی اگر جنگِ ما نباشد و جنگِ بوسنی باشد. چون اثری‌ست که یک مقوله‌ی جدیِ انسانی مثلِ «ولایت» را ولو خیلی سمبولیک به‌نمایش می‌گذارد. آن هم با صداقت. چون آقای حاتمی‌کیا نه دغدغه‌ی میز داشت و نه قدرت. اتفاقاً وقتی آن فیلم را ساخت، بس‌یاری موردِ نوازش قرار گرفت! سال‌ها اما باید بگذرد تا مشخص شود که این فیلم حرفِ دیگری داشته است و حقانیت‌ش مشخص شود. با همین استدلال اگر فیلمی «هشت‌میلیارد» فروش داشته باشد دلیل بر درست‌ حرکت کردن‌ش در مسیرِ سینمایِ اصیلِ دفاعِ مقدس نیست!

-

بله، مجلاتِ زرد هم گاهی پرفروش‌ند!

شما در عرصه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی فعالیتِ حرفه‌ای دارید. در این عرصه وضعِ ژانرِ دفاعِ مقدس چه‌گونه‌ است؟ آیا امیدی می‌توان داشت؟

-

شاید جالب باشد برای‌تان، بنده در جشن‌واره‌ی فیلمِ دفاعِ مقدسی که در پیش است عضوِ هیئتِ انتخاب بودم در بخشِ فیلم‌های کوتاه. صدوهفتاد فیلم‌نامه خواندیم. از این صدوهفتاد فیلم‌نامه حداقل صدوده الی صدوبیست فیلم‌نامه موضوع‌شان راجع‌به مادرانِ منتظر یا هم‌سرانِ منتظر بود. درواقع آدمِ اصلیِ اتفاقِ دفاعِ مقدس از فیلم‌نامه حذف بود. یعنی کسی منتظرِ او بود که برگردد و او برنمی‌گشت. این نشان می‌دهد که ما تصویرِ درستی از حیاتِ ام‌روزین یا حتی دی‌روزینِ انسانی که رفته و در این فضا جنگیده بلد نیستیم به نسل‌مان ارائه دهیم. به هم‌این دلیل برای این‌که این تقدسِ ذهنی دست نخورد، سعی می‌کنیم کاراکترِ رزمنده یا شهید را نشان ندهیم. یعنی مادر، هم‌سر یا فرزندِ منتظر را نشان می‌دهیم، ولی دریغ از این‌که حتی در آخرِ فیلم هم تصویری از خودِ رزمنده ببینیم. فیلم‌نامه‌هایی غالباً با آه و اشک و سوز و گداز.

-

درواقع ما موسی‌های خوبی نبودیم برای امت‌مان و خدایِ «شبان» را نشان‌شان دادیم. این ما البته برمی‌گردد به هنرمندان و نویسنده‌گان!

-

دقیقا! و قدرِ فیلم‌نامه‌ای مثلِ «بیداریِ رؤیاها»ی محمدرضا گوهری این‌جاست که مشخص می‌شود. یک فیلم‌نامه‌ی واقعی و طبیعی از زنده‌گی‌ِ یک رزمنده که آقای باشه‌آهنگر آن را ساخته است. کارِ محمدرضا در رفتن به سراغِ موضوعِ خاصِ این فیلم‌نامه خیلی جسارت و شجاعت می‌خواست و بس‌یار قابلِ تحسین و تقدیر است. یعنی اگر فیلم‌نامه‌نویس بلد باشد که ضمنِ ازبین‌نبردنِ تقدس، زنده‌گی را نشان دهد، کارِ بزرگی را انجام داده است و این نیازِ ام‌روزِ سینمایِ دفاعِ مقدسِ ماست. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، این تقدس وقتی ارزش پیدا می‌کند که قدرتِ انتخابِ بینِ خوب‌بودن و خوب‌نبودن را به کاراکتر بدهیم. وگرنه کسی که رویِ برجِ عاجی مصون از خطا و اشتباه نشسته باشد که تقدس‌ش ارزش ندارد. تقدس وقتی ارزش پیدا می‌کند که از دلِ زنده‌گیِ طبیعی و عادیِ جامعه که پُر از گناه و آلوده‌گی‌ست بیرون بیاید.

-

معمولاً هروقت افراط و تفریط می‌شود، تعادل سر بلند می‌کند. در عرصه‌ی تولیداتِ هنریِ دفاعِ مقدس، به‌غایت افراط و تفریط در شکلِ نمایشِ آن فضا داشته‌ایم. آیا باید خوش‌بین بود به آینده‌ای متعادل؟

-

بله. چون نسلِ جدیدی که دارد واردِ این فضا می‌شود، یا اصلا معتقدِ به این فضا نیست یا اگر هست، خیلی قوی و مستقلِ از هیاهوها و سلیقه‌های مدیریتی معتقد است. البته آینده‌ی یک پدیده به عواملِ مختلفی بسته‌گی دارد، از جمله فراوانی. یعنی آیا نسلِ بعد حَسَبِ این‌که جنسِ اعتقادش مستحکم‌تر و مستقل‌تر از ماست، می‌تواند تعدادِ بیش‌تری را جلبِ خود کند یا به دلیلِ این‌که حفظِ اعتقاد در فضای پُر از «ریا» یا «منهایِ اعتقادِ» جامعه سخت است، منزوی می‌شود؟ نمی‌دانم. پیش‌بینیِ جامعه‌شناسانه و سختی‌ست. ولی چیزی که به‌ ضرسِ قاطع می‌توانم بگویم این است که صداقت در نسلِ آینده‌ی علاقه‌مندانِ به حوزه‌ی دفاعِ مقدس بیش‌تر خواهد بود.

-

برای نسلِ آینده چه‌کاری باید انجام دهیم؟

-

باید با آن‌ها صادق باشیم. یعنی بنده که پیراهنِ زهد را بر سرِ شلوارِ تقوا می‌اندازم و یقه‌ی پرهیزگاری را تا حدِ خفه‌شدن می‌بندم، باید حواسم باشد که با این رفتارم چه جفایی در حقِ نسلِ آینده می‌کنم. یعنی اگر عُرضه‌ی پیراهنِ زهد و شلوارِ تقوا و دکمه‌ی پرهیزگاری را نداشتم، چه به‌تر که این‌کار را نکنم. نکته‌ی دیگر هم این است که من اساساً با این «ظاهر» نمی‌توانم با این نسل مواجه شوم. من با کشیدنِ «ولاَ الضّالّین» تا دمِ درِ اتاقِ مدیرکل‌م نمی‌توانم با این نسل مواجه شوم. من باید به گونه‌ی دیگری با این نسل مواجهه کنم. و این شکلِ دیگرگونه به دلیلِ سخت‌گیربودنِ این نسل، سخت است! باید حواسم جمع باشد. حرفی که به او می‌زنم باید صادقانه باشد، ولو اشتباه! چون او آدمی‌ست که قدرتِ تشخیصِ من را دارد و اگر بداند که من یک انسانِ صادقِ دارایِ اشتباهم، با من راحت‌تر راه می‌آید تا بداند که من یک انسانِ دروغ‌گویِ سرشار از فضیلت‌ِ ظاهری هستم.

-

شما خوش‌بین هستید نسبت به این اتفاق که نسلِ آینده ارتباطِ خوبی با نسلِ انقلاب و دفاعِ مقدس برقرار کند؟

-

واقعیت این است که اگر روزگاری عده‌ای جان‌شان را بر کفِ دست گرفتند و به دلیلِ اعتقادشان رفتند برای مبارزه و نگاه‌شان این بود که سیاستِ پشتِ این ماجرا یک سیاستِ دینی است، نسلِ موجود چنین عقبه و اطمینانی ندارد. به دلیلِ این‌که هر انقلابی پس از گذشتِ ربعِ قرنی دچارِ تغییراتی می‌شود، لهجه‌هایی در آن عوض می‌شوند و روی‌کردهایِ جدیدی به‌وجود می‌آیند و آدم‌های انقلابی صاحبِ حق می‌شوند و این صاحبِ حق شدن برخی از خلوص‌ها را از آن‌ها می‌گیرد. به‌طورِ مثال مدیران را درنظر بگیرید. مدیرانِ زمانِ انقلاب خیلی خالص‌تر از برخی مدیرانِ فعلیِ ما بوده‌اند و این در شرایطی‌ست که برخی از این مدیران همان مدیرانِ زمانِ انقلاب‌ند که گذرِ زمان و سهم‌خواهی لهجه‌ی مدیریتِ آن‌ها را عوض کرده است. بنابراین توقعی که از این نسل داریم، طبیعتا نمی‌تواند توقعی باشد که از به‌ جبهه رفته‌های آن نسل داشته‌ایم. و یکی دیگر از علت‌های اصلیِ این اتفاق، کم‌رنگ‌شدنِ گفتمانِ امام(ره) در جامعه‌ است. برخی مدیرانِ ما به‌شدت در پیِ این هستند که Discourse امام را در جامعه کم‌رنگ کنند. چون مهم‌ترین خصیصه‌ی گفتمانِ امام صداقت بوده است. این گزاره‌ی فکری برای کسی که دانش‌گاه و زن و فرزند را رها می‌کند و می‌رود جبهه، گزاره‌ی قابلِ اعتمادی است. اما حالا اگر بپذیریم که جهادی در پیش داریم و یا در حین‌ِ آن به‌سر می‌بریم و آن هم یک جهادِ فرهنگی‌ست و از این نسل انتظار داریم که با همه‌ی سخت‌گیری‌ش برود و بجنگد، توقعِ بالایی است.

-

چه‌را؟

-

چون مدیرِ جان‌باز یا جبهه‌رفته‌ی ما دچارِ استحاله شده است و این یعنی جوانِ نسلِ ام‌روز دیگر نمی‌تواند به آن پشتوانه‌ی Discursive اعتماد و اطمینان داشته باشد. این نسل، نسلِ خیلی تنهایی است. پس سخت‌گیر هم می‌شود.

-

شما از چند نویسنده‌‌ی رمان نام بردید که کتاب‌های موفقی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس در کارنامه‌شان دارند. آقایان دهقان، بایرامی و امیرخانی. آیا از آثارِ این نویسنده‌گان تابه‌حال فیلم‌نامه‌ای اقتباس شده است و متعاقباً آیا فیلمی ساخته شده است؟

-

یا نبوده و یا اگر بوده، اقتباسِ شایسته‌ای نبوده است.

-

با این حساب فکر می‌کنم قابلِ اعتناترین اقتباس را آقای پوراحمد در فیلمِ «اتوبوسِ شب» از کتابِ «داستان‌هایِ شهرِ جنگی»ِ آقای حبیب احمدزاده انجام داده باشد.

-

بله، همین‌طور است.

-

شما به‌عنوانِ یک فیلم‌نامه‌نویس، متهمِ ردیفِ اول محسوب می‌شوید. چه‌را این‌قدر مقوله‌ی اقتباس غریب مانده است در این حوزه؟

-

حرفِ درستی‌ است. ما متهمِ ردیفِ اول‌یم... واقعیت این است که فیلم‌نامه‌نویسانِ ما سراغِ اتفاقاتِ خوبی که در ادبیاتِ داستانی می‌افتد نمی‌روند. یکی مثلِ من هم که اساساً با مقوله‌ی اقتباس میانه‌ای ندارد.

-

این‌که گفتید سراغِ اتفاقاتِ خوبِ داستان‌ها نمی‌روند یعنی گزینشِ درستی ندارند یا کلا سراغِ اقتباس نمی‌روند؟

-

یعنی این‌که یا اثرِ مقتبس اثرِ قوی‌ای نبوده است و یا این‌که داستانی که از آن اقتباس صورت گرفته است، داستانِ قوی‌ای نبوده است. نکته‌ی دیگر هم این است که عمومِ کارگردان‌های ما اغلب شناختِ درستی از ادبیاتِ داستانی ندارند و یا اگر هم داشته باشند، خیلی شناختِ سطحی‌ای‌ است. یعنی خیلی شناختی از «ادبیتِ» ادبیاتِ داستانی ندارند. ادبیاتِ داستانی در همه‌جای دنیا دارد به سمتِ یک رشته‌ی تخصصی‌شدن پیش می‌رود. مثلِ پزشکی. یعنی اگر کسی در دهه‌ی چهلِ شمسی داستان می‌‌نوشت، آن داستان یک تریبونِ اجتماعی‌سیاسی بود. اما ام‌روزه دغدغه‌ی اولِ ادبیاتِ داستانی، ادبیت است. یعنی ادبیاتِ داستانی دیگر صرفاً یک ابزار نیست و چون صرفاً ابزار نیست، مخاطب‌ش نیز مخاطبِ ادبیات‌دوستی خواهد بود. از طرفِ دیگر سینما در بسترِ دفاعِ مقدس به‌شدت تلاش می‌کند که مخاطبِ وسیع‌تری را جذبِ خودش بکند. بنابراین با ادبیات به شکلِ تخصصی‌ش غریبه می‌شود. یعنی برای فیلم‌ساز مجالی باقی نمی‌ماند که ادبیات را صرفاً به‌خاطرِ ادبیات پی‌بگیرد. او بیش‌تر درپیِ یک داستانِ دوخطی می‌گردد. نکته‌ی دیگر هم این است که متولیانِ عرصه‌ی سینمایِ دفاعِ مقدس غالبا خطوطِ قرمزی که در بعضی از داستان‌ها و رُمان‌های دفاعِ مقدس به‌درستی و به زیبایی شکسته می‌شوند را برنمی‌تاب‌ند.

-

و اگر این خط‌ شکنی را از رمانِ دفاعِ مقدس حذف کنیم، اثر مُثله می‌شود؟

-

دقیقا. به‌طورِ مثال شما اگر تحول زنِ اصلیِ رمانِ «طوفان دیگری در راه است» آقاسیدمهدی شجاعی و یا «آقای گاورنمنت» را از رمانِ بیوتن حذف بکنید، یکی از ستون‌های داستان را از گفتمانِ این دو بزرگوار برداشته‌اید. ولی هیچ ارگانی در حیطه‌ی دفاعِ مقدس حاضر نیست که این تخطی را مرتکب شود و بانیِ ساخته‌شدنِ فیلمِ این داستان‌ها شود. بنابراین انفصالِ میانِ ادبیات بماهو ادبیات با مقوله‌ی سینما، یکی از علت‌های اصلیِ غربتِ آثارِ ماندگار در حوزه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی می‌باشد. ما کارگردان‌های زیادی نداریم که رمان‌خوانِ حرفه‌ای باشند و ادبیات را خوب بشناسند، مثلِ آقای مهرجویی.

-

در این بین به‌نظرِ شما به عنوانِ یک امرِ صواب و یک فضیلتِ ادبی، آیا لزومی دارد که نویسنده‌گانِ کلاسیکِ ما خودشان واردِ فضای فیلم‌نامه‌نویسی شوند و بارِ اقتباس را از دوشِ فیلم‌نامه‌نویسان تا حدودی بردارند؟

-

اگر این اتفاق بیفتد خیلی خوب است.

-

یا مثلا دانش‌گاه‌ها نگاهِ میان‌رشته‌ای را تقویت کنند و به قولِ شما فیلم‌نامه‌نویسانِ ما کمی سطحِ ادبیتِ ادبیات‌شان را بالا ببرند و ما دیگر یک فیلم‌نامه‌نویس را یک نویسنده‌ی دارایِ هویتِ ادبی بدانیم؟

-

بله، اتفاقا فیلم‌سازانی که فیلم‌نامه‌نویسانِ ادیب‌تری هستند، همیشه موفق‌تر بوده‌اند. مثلاً «ناصرِ تقوایی» یک فیلم‌نامه‌نویسِ درجه‌یک محسوب می‌شود، حتی اگر تعدادِ فیلم‌هایی که ساخته است از تعدادِ انگشتانِ یک دست هم فراتر نرود. او یک فیلم‌نامه‌نویسِ چیره‌دست است، چون ادبیات دارد. چون داستان را می‌شناسد. بنابراین گسلِ میانِ ادبیات به شکلِ تخصصی‌ و فیلم‌سازی یکی از معضلاتِ اصلیِ این حوزه‌ست.

-

عمده‌ی تقصیرِ در پدیدآمدنِ این گسل بر گردنِ کدام صنف است؟

-

قطعا صنفِ سینماگران و فیلم‌نامه‌نویسان.

-

شما به‌غیر از فیلم‌های «آدم»، «بیست» و «هیچ» فیلم‌نامه‌ی بلندِ دیگری هم دارید که ساخته شده باشد؟

-

فیلمِ بلند خیر.

-

در حوزه‌ی دفاعِ مقدس فیلم‌نامه‌ای ننوشته‌اید؟

-

نگارشِ یک فیلم‌نامه را با آقای حاتمی‌کیا شروع کرده بودم که ایشان مشغولِ ساختنِ فیلمِ «بانویِ شهرِ ما» شدند و إن‌شاءالله ادامه‌ی آن کار می‌ماند برای بعد از اتمامِ پروژه‌ی فیلمِ ایشان یا هر زمانی که بر ناصیه‌مان باشد.

-

شما چند کتاب نوشته‌اید که برخی‌شان داستان‌های کوتاه‌ند و فکر می‌کنم یکی یا دوتای‌شان فیلم‌نامه. یکی از کتاب‌های‌تان هم کتابِ سالِ جشن‌واره‌ی «شهیدحبیب غنی‌پور» شده بود. کدام کتاب‌تان بوده‌ست؟

-

کتابِ «عبور از بودن».

-

مرتبطِ با حوزه‌ی دفاعِ مقدس است؟

-

یکی از داستان‌ها به‌طورِ صریح در این حیطه ا‌ست و سه‌داستان هم به‌طورِ غیرِ مستقیم مرتبط‌ند.

-

این داستان‌ها پتانسیلِ فیلم‌شدن دارند؟

-

بله. سه‌تا از این داستان‌ها را خودِ بنده تبدیل به یک فیلم‌نامه کردم به‌نامِ «خانه» که قرار بود به تهیه‌کننده‌گیِ مؤسسه‌ی شهیدآوینی بسازم‌شان که متأسفانه یا خوش‌بختانه به جایی نرسید.

-

در آخر برای شما، ادبیات و سینمایِ دفاعِ مقدس، توأمان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم. ممنون از این‌که در این گفت‌و‌گو شرکت کردید.

-

خواهش می‌کنم. من هم برای فردایِ فرهنگ، هنر و ادبیات‌مان آرزوی موفقیت دارم و از شما که خاطره‌ی یکی از به‌ترین مصاحبه‌ها را در من حک کردید متشکرم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عهدکی نانوشته بسته بودم با خودم که تا می‌توانم سریال‌های تلویزیون و به طریقِ اولی غیرِ تلویزیون(!) را نبینم، گرچه که غیرِ تلویزیونی‌هاش را اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم ببینم...

دلیلِ این پیمانِ شخصی هم عدمِ کیفیتِ سریال‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی‌مان در این چندساله بوده است. این‌که همیشه کاریکاتوری از شخصیت‌ها را نشان‌مان داده بودند. این‌که با هیچ کیل و سنجه‌ای نمی‌شد شخصیت‌های سریال‌ها را آدم‌های واقعیِ جامعه برشمرد و خیلی چیزهای دیگر که نه مجالِ گفتن‌ش هست و نه گوشِ شنیدن‌ش...

دوسه‌شبی‌ست که سریالِ «در مسیرِ زاینده‌رود» را دارم از شبکه‌ی اول تماشا می‌کنم. یک‌چیزِ این سریال هست که پای‌بندم کرده. درواقع یک شخصیتِ این سریال. آن هم کسی نیست جز پسرِ پهلوانِ خانواده‌ی مُسیب، «حَج‌بهزاد»!


پهلوانِ ورزش‌کنارگذاشته‌ای که حالا معمر شده و درگیرِ زنده‌گی و کار است. اما روحیه‌ی پهلوانی و انسانیت هنوز ماننده‌ی یک جوانِ تازه‌نفس در او وجود دارد. و چه ساختارشکن و ماه و واقعی پرداخت شده این کاراکتر توسطِ «علی‌رضا نادری»ِ عزیز و چه خوب بازی‌ش کرده «مهدی سلطانی».


شخصیتِ از نظرِ من دوست‌داشتنیِ حج‌بهزاد در این سریال، این خصوصیات را دارد: پهلوان و جوان‌مرد و بامرام است، انسان است، محکم و باخداست، مهربان است، دهن‌بین نیست، توکلِ به خدا دارد، احساساتی به معنای این‌که چشم‌ش را به روی حقایق ببندد نیست، پرتلاش و قانع است، دنیادیده و پرتجربه و آینده‌نگر است و...


چه‌را این شخصیت خوب پرداخت شده و چه‌را ساختارشکن است؟

چون حج‌بهزاد یک آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهلِ «علم و فرهنگ» به معنای متعارف‌ش نیست. چون حج‌بهزاد ادعایی ندارد اما زنده‌گی‌کردن و خوب‌بودن ملکه‌ی رفتارِ اوست. چون آدمِ کفِ جامعه‌ست اما انسانیت بالمعنی‌الأعلی در رفتارِ او به چشم می‌خورد. و این یعنی «حسنِ فتحی» خوب دریافته است جایِ خالیِ شخصیت‌پردازیِ «واقعی» در سریال‌ها و فیلم‌ها را...


آقای فتحیِ عزیز، علی‌رضا نادریِ گرامی، مهدیِ سلطانیِ هنرمند؛ شاید قسمت‌های دیگرِ سریال‌تان را نبینم، یا اصلا این روال به هم بخورد و کیفیت‌ها بالا و پایین شود اما بدانید، برای هم‌این یکی‌دوقسمتی که امیدوارانه مرا پایِ این جعبه‌ی حالا دیگر از جادو افتاده‌ی آقای ضرغامی نشاندید، ازتان متشکرم. به اندازه‌ی همه‌ی کاراکترهای فانتزیِ همه‌ی سریال‌های این چندساله که آبروی رسانه‌ی ملی را بخشیده‌اند به «فارسی‌وان» و «دی‌وی‌دی» و غیره از شما متشکرم. امیدوارم همیشه موفق باشید و پهلوان و هم‌این‌جور واقعی و خوب.

یاعلی مدد

-

مرتبط

در مسیرِ زاینده‌رود مثلِ زنده‌گی‌ست/ مصاحبه‌ی مهر با مهدی سلطانی

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ضرب‌المثلی دارند مازندرانی‌ها که در مواقعِ بروزِ تعارفاتِ بی‌جا به کار می‌برندش. عبارتِ «نخوامبه نخوامبه جه بَتِرسین» (از نمی‌خوام نمی‌خوام‌ش باید ترسید!) را به آن‌کسانی نسبت می‌دهند که حرف و عمل‌شان در نهایت هم‌خوانی ندارد و عاقبتِ ناخوش‌آیندی بر آن تعارف متصور است. این ضرب‌المثل بهانه‌ی خوبی‌ست تا به مسئله‌ی فیلم‌نامه‌نویسی به‌عنوانِ پدیده‌ای میان‌رشته‌ای با نگاهی کاملا! غیرِحرفه‌ای بپردازم.

نزاعِ غنا و فقر بیش‌ترین جلوه را در مسائلِ مادی دارد و بیش‌ترین اهمیت را در فرهنگ. آن‌گونه که برخی از کشورهای استعمارگر برای تحتِ سلطه نگاه‌داشتنِ مستعمرات‌شان، آن‌ها را درگیرِ نزاعِ پُرجلوه‌ی فقر و غنای مادی می‌کنند تا همیشه در عرصه‌ی فرهنگ، فقیر و وابسته باقی بمانند. استعمارگرِ باهوش‌تر برای این‌که خیال‌ش از بابتِ فرهنگِ مستعمره راحت باشد، علاوه بر درگیرکردنِ مستعمره به مستحدثاتِ دسته‌دومی‌ای چون تجارت، صادرات و واردات، بورس و حتا مسائلِ سیاسی، کاریکاتوری از فرهنگ را هم به خوردِ مستعمره می‌دهد تا روزی برسد که آن مستعمره‌ جرثومه‌ای فرهنگی به قدمتِ مثلا دوهزارسال داشته باشد و عملا طفلِ شیرخواری باشد سوار بر کالسکه‌ی فرهنگِ وارداتی.

بالیدن به پیشینیانِ فرهیخته، بی‌تردید امری‌ست محترم و صواب اما فرعی و مستحب، ولی بال‌ و پردادن به فرهیخته‌گانِ جوان و اهالیِ ادب و هنرِ هم‌عصر، امری‌ست شاید پیشِ پا افتاده ولی اصلی و واجب. شاید هم واجبِ خودکفایی! و تغافلِ از این امرِ واجب، عقوبتی دارد به ژرفای استهلاکِ فرهنگ. استهلاکی سهم‌گین که به مرورِ زمان پوسته‌ای از ظواهرِ فرهنگی می‌سازد که جای‌نشینِ اصلِ فرهنگ می‌گردند و آن‌وقت است که میلیاردها صرفِ همایش و نمایش و جشن‌واره و جایزه می‌گردد اما تأثیری نمی‌گذارد و جرثومه‌ی پوشالیِ ظواهرِ فرهنگی نیز‌ نفس‌نفس به رحمتِ ایزدی خواهد پیوست.

در عرصه‌ی ادبیات بماهو ادبیات نیز چنین است. ما به‌طورِ مثال ادبیاتِ نمایشی را درنظر می‌گیریم. وقتی همه‌ی داشتِ ما در عرصه‌ی ادبیات، شه‌نامه و مثنوی و کمثلهم جلوه داده شود، ادبیاتِ پویا و زنده‌ی معاصر مستهلک می‌گردد. وقتی ادبیاتِ معاصر مهجور و مستهلک گردید، شناختی از آن در بینِ افواه شکل نخواهد گرفت و دیگر چه انتظاری که دانش‌جوی ادبیاتِ نمایشی یا فیلم‌نامه‌نویس رغبتی برای اقتباس از آن داشته باشد. او برای فیلم‌نامه‌نوشتن یا سراغِ ادبیاتِ وارداتی می‌رود که نمونه‌اش همین تئاترهای روی صحنه‌ است و یا خود دست به قلم می‌شود که نتیجه‌اش همین فیلم‌های گیشه و سیمای ماست که از هر دویست فیلم یکی یا دوتای‌شان حرفی برای گفتن دارند و بقیه واردِ چرخه‌ی اکرانِ اتوبوسی و پخشِ نوروزی و نیم‌روزی می‌شوند!

یکی از مهم‌ترین اشکالاتی که به‌نظرم گریبان‌گیرِ فیلم‌نامه‌نویسانِ ما می‌باشد این است که آن‌ها بیش‌تر فیلم‌ساز و کارگردان هستند تا نویسنده. علتِ تکرارنشدن و در اقلیت‌بودنِ کسانی چون علی حاتمی، مجید مجیدی و کمال تبریزی نیز همین مسئله‌ست. اگر بپذیریم که فیلم‌سازِ خوب کم داریم باید بگوییم که فیلم‌نامه‌نویسِ خوب خیلی‌کم داریم. فیلم‌نامه‌نویسانِ ما غالبا در ایده‌پردازی مشکلِ عدیده‌ای ندارند اما بزرگ‌ترین مشکلِ آن‌ها عدمِ قالب‌سازیِ صحیح و هنرمندانه برای بیانِ آن ایده‌هاست و دقیق‌تر این‌که از ادبیاتِ نگارشیِ فراخورِ آن ایده برخوردار نیستند یا حداقل خیلی کم برخوردارند. فیلم‌نامه‌نویس یا باید نویسنده‌ای دست‌به‌قلم باشد و یا باید دست‌ش در دستِ نویسنده‌ا‌ی صاحب‌قلم‌ باشد. اما متأسفانه غالبِ فیلم‌نامه‌نویسانِ ما تربیت شده‌اند تا کپی‌کارانِ زبده‌ای باشند.

حکایتِ ما حکایتِ آن صاحب‌خانه‌ی ثروت‌مندی‌ست که خود می‌رود در خانه‌ی کسی دیگر مستأجری می‌کند. غنای ادبی ما در عرصه‌ی نویسنده‌گانِ معاصر آن‌قدر هست که لازم نباشد تاریخِ اجرای رومئو و ژولیت و هملت را برای n+1اُمین بار روی پوسترهای خیابانِ انقلاب و مجموعه‌ی تئاترِ شهر بخوانیم! واقعا تا‌به‌حال چند فیلم و نمایش از روی آثارِ فاخرِ نویسنده‌گانِ معاصر ساخته شده است؟ مثلا چند فیلم را به‌خاطر داریم که از روی کتاب‌های آلِ‌احمد و دولت‌آبادی و نظایرِ این‌ها ساخته شده باشند؟ اصلا چه‌را این‌قدر دور می‌رویم؛ این‌همه کتابِ ارزش‌مند و تأثیرگذار در عرصه‌ی دفاعِ مقدس داریم که به چاپِ بالای ده رسیده‌اند و بعضی‌شان نیز به مددِ تبلیغات فراگیرتر شده‌اند. حالا چنددرصد که نه، چندتا از فیلم‌های دفاعِ مقدسیِ ما از روی این آثار نوشته شده‌اند؟ نتیجه این می‌شود که فیلم‌های دفاعِ مقدسی‌مان آن‌قدر به ملودرامِ فانتزیِ هندی یا کمدیِ چاله‌میدانی می‌پردازند که فاتحه‌ی هرچه تراژدی‌ست خوانده می‌شود. مثلا کارگردانی با سوابقِ ژورنالیستی و رادیکالیته در عرصه‌ی سیاست، می‌آید و فیلمی می‌سازد با دیالوگ‌هایی تهی از ادبیات و بعدتر ادعا می‌کند که پرفروش‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران را ساخته است و ولعِ ساختنِ سه‌گانه پیدا می‌کند و پارا فراتر هم شاید بگذارد و مثلا کتابی بنویسد با همان عنوانِ سه‌گانه‌اش و کتاب‌ش به‌مددِ وزارت‌خانه‌ی محترم، کتابِ سال شود و الخ... این اتفاق زاییده‌ی غربتِ آثارِ فاخرِ نویسنده‌گانِ معاصر در سینما و تلویزیون و نمایشِ ماست. مثالِ دیگر شاید فیلم‌سازی باشد که به اذعانِ خودش پربیننده‌ترین سریالِ سالِ گذشته را برای سیما ساخته است و اثرش از زمره‌ی آثارِ فاخر (تو بخوان پرهزینه!) است. کار به جایی می‌رسد که سریال‌سازِ سیما ادعای تشخیصِ تفسیرِ ادق و اصح می‌کند از بینِ تفاسیرِ قرآن و نظرِ اجتهادی می‌دهد در موردِ روایات که مثلا کدام روایت به نظرِ شیعه نزدیک‌تر است و کدام دورتر و ابدانِ رُواتِ حدیث خاصه کُلینیِ مرحوم را در قبر می‌لرزاند و فاتحه‌ی کفایه و درایه را باهم می‌خواند و یک لیوان آب هم روی‌ش که متأسفانه این هم زاییده‌ی شکافِ بینِ ادبیاتِ معاصر و سینما و تلویزیون است.

راهِ درمانِ این جرثومه‌ی بیمار، آن‌گونه که به نظرِ بنده می‌رسد، در وهله‌ی اول استفاده از آثار نویسنده‌گانِ معاصرِ داخلی توسطِ فیلم‌نامه‌نویسان است که البته این، راه‌کاری‌ست مقطعی و برای برون‌رفت از فضای بحرانیِ فعلی. اما برای تغییرِ پارادایمِ حاکم در فضای فیلم‌نامه‌نویسی، ماننده‌ی هر دیگرتغییرِ ماهویِ فرهنگ، باید از نظامِ تربیتی و آموزشی شروع کرد. یعنی در نظامِ آموزشیِ مدارس، انسجام و هم‌بسته‌گیِ بیش‌تری بینِ دروسِ ادبیاتِ فارسی و زبانِ فارسی برقرار گردد و انشاء و املاء از حالتِ فانتزی درآیند و این پیچیده‌ی ادبی‌فرهنگی شکلِ علمی‌تر و جدی‌تری به خود بگیرد و در نگاهِ دانش‌آموز به یک ارزش مبدل گردد. سرِ این رشته را بگیر و برس به دانشکده‌های هنر و ادبیات و فقدانِ نگاهِ میان‌رشته‌ای به عرصه‌ی نگارشِ فیلم‌نامه. اگر این نگاه در دانشگاه‌های ما معمول نگردد، نمی‌شود انتظار داشت که ادبیات‌خوانده‌ی ما فیلم‌نامه‌نویس و نمایش‌خوانده‌ی ما ادیب گردند! علاوه بر این‌ها راه‌بردهای مختلفی نیز می‌توانند به تسرّعِ این جریان کمک کنند؛ مثلا در جشن‌واره‌ای مثلِ فجر می‌توان امتیازی را برای فیلم‌نامه‌های مقتبس از روی ادبیاتِ معاصر درنظر گرفت و یا این‌که در هیئتِ داوران در قسمتِ فیلم‌نامه‌نویسی از یک یا دو نویسنده‌ برای داوری استفاده کرد و الخ...

در نهایت به ذکرِ این نکته بسنده می‌کنم که نیت، نگاه و درونیاتِ یک نویسنده یا فیلم‌نامه‌نویس شاید مهم‌ترینِ تأثیر را در ماندگاریِ یک فیلم داشته باشند. این‌که بعد از سال‌ها هنوز هم دیالوگ‌های ارزش‌مندِ مرحوم حاتمی بر ضمیرِ ذهن و جبینِ قلب‌هامان نقش بسته‌ست، چیزی جز دل‌نوشته‌بودن فیلم‌نامه‌های او نیست. یا مثلا وقتی فیلمی از کمالِ تبریزی می‌بینیم، امکان ندارد چند دیالوگِ ارزش‌مند با پتانسیل‌های بالای احساسی بر خاطرمان نقش نبندد. امیدوارم فیلم‌نامه‌نویسانِ ما – خاصه جوانان – این راهِ مبارک را بشناسند و ادامه دهند تا آینده‌ی سینمای ما، قربانیِ کم‌کاریِ ایشان در عرصه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی نگردد و این خواستِ فرهنگی را نادیده نگیرند، هرچند که اهتمامِ سیاست‌گذارانِ بنشسته بر مسندِ فرهنگ، بر "نخواستن" باشد...

-

این مقاله در شماره‌ی ۴٢۶ نشریه‌ی «سینمارسانه» نشر یافته است.

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

... «ارمیا محوِ جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدیِ اعرابِ مسلمانِ نیویورک است. چندنفر بادی‌گاردِ امریکایی ایستاده‌اند و مهمانان را راه‌نمایی می‌کنند. بعضی مهمان‌ها معترض هستند که بایستی بروند روی میزهای نقره‌ای. گارد جلوِ آن‌ها را می‌گیرد. از جیب‌شان فیشِ پرداختی حقِ عضویتِ بالاتر را در می‌آورند و نشان می‌دهند و گارد عاقبت اجازه می‌دهد تا بروند دورِ آخرین میزِ نقره‌ای بنشینند. دمِ درِ وردیِ تالار دوباره شلوغ می‌شود. ارمیا گردن می‌کشد. باز هم کسی داد و بی‌داد می‌کند که باید برود به سمتِ میزهای طلایی. عاقبت ارمیا از بینِ گاردهای گردن‌کلفتِ امریکایی چهره‌ی خشی را می‌بیند. خشی فراکِ بلندی پوشیده است. جیسن ارمیا را رها می‌کند و می‌رود سراغی گاردها.

-   داکتر کشی امشب این‌جا بعد از افطار لکچر می‌دهند. ایشان را بگذارید بیایند روی میزِ اولی. کنارِ خودِ الحاج عبدالغنی می‌نشینند. البته صندلیِ معمولی برای‌شان بگذارید.

-    چرا صندلیِ معمولی؟!

-   خشی جان! می‌خواستی از پانصد دلارِ لکچرت، دویست‌تا را به کلوپ بدهی...»

این‌ها سطرهایی‌ست از رمانِ "بی‌و‌تن"، نوشته‌ی رضا امیرخانی. رمانی که فضاسازی‌های منحصر‌به‌فردش اگر ممزوجِ با دکوپاژهای هنرمندانه‌‌ی یک کارگردانِ کاردرست شود، بس‌یاری قابلیتِ فیلم‌شدن دارد. این کتاب دربردارنده‌ی احوالاتِ بیرونی و درونیِ یک رزمنده‌ی عاشقِ خمینی‌ست که بعد از جنگ و احساسِ ناهم‌گونی که با جامعه پیدا می‌کند درگیرِ عشقی گنگ می‌شود و سفری به امریکا می‌کند و حوادثی برای‌ش پیش می‌آید...

-

این مرقومه را به بهانه‌ی دیدنِ فیلمِ برگزیده‌ی هشتادودومین جشن‌واره‌ی آکادمیِ اُسکار- دِ هارت‌ لاکر-  می‌نویسم. فیلمی که احساسِ غربتِ ارمیای رُمانِ بی‌و‌تن را برای‌م تداعی کرد. این فیلم ماجرای گذرِ روزهای یک تیمِ خنثی‌سازیِ بمب‌های خیابانی‌ست که در دلِ ارتشِ امریکا فعالیت می‌کند. ماجرای سه‌سرباز از این تیم و مصائب و مساعبِ آن‌ها!

این تیم در عراق و پیش‌تر افغانستان هم نظایری داشته است و دارای سربازانی توان‌مند، باهوش و دلیر است که باید جان‌برکف به سراغِ بمب‌ها بروند و با ساختاری تعریف‌شده (شناساییِ محلِ بمب توسطِ نیروهای امنیتی، شناساییِ دقیق‌ترِ بمب به‌وسیله‌ی ربات ‌و در نهایت خنثی‌سازی توسطِ یکی از ورزیده‌ترین نیروها و با یونی‌فرمِ مخصوصِ ضدِ ترکش) آن‌ها را خنثی کنند.

فیلم با تصویری از رباتِ شناساگر و هنگامِ اجرای یک عملیاتِ خنثی‌سازی که منجر به کشتهشدنِ متخصصِ خنثی‌سازی می‌شود آغاز می‌گردد. تصویری که "بول" به‌عنوانِ نویسنده‌ی فیلم‌نامه (او پاییز 2004 را به‌ هم‌راهیِ یکی از این تیم‌ها در عراق گذرانده است) و بگیلو به‌عنوانِ کارگردان برای ابتدای فیلم در ذهنِ بیننده نقش می‌بندند این است که یک عملیاتِ تروریستی در عراق توسطِ مسلمانان در حالِ انجام‌شدن است و این در حالی‌ست که صدای اذانِ ظهر هم به‌گوش می‌رسد.(اکثرِ عملیات‌های بمب‌گذاری در این فیلم هم‌راه با پخشِ اذان است!) جالب این‌که یکی از بمب‌ها را که اتفاقا این گروه قادر به خنثی‌کردن‌ش نمی‌شوند و منفجر می‌شود را یک عراقیِ مسلمان و خانواده‌دار به خودش بسته و بعد پشیمان شده و خواسته که خنثای‌ش کنند. اما بمب زمان‌سنج دارد و با قفل‌های متعددِ فولادِ فرآوری‌شده بسته شده است. این عراقیِ مسلمان، هنگامِ انفجارِ بمب به خواندنِ شهادتین و "یاربی! یاربی!" می‌پردازد که تأییدی باشد بر اسلامِ او.

این فیلم به‌فرموده و سفارشی به نظر می‌رسد و این درحالی‌ست که بول و بگیلو هردو در مصاحبه‌های‌شان اذعان داشته‌اند که این فیلم، شرحِ زنده‌گیِ دراماتیکِ سربازانِ تیمِ خنثی‌ساز به‌دور از جریاناتِ سیاسیِ جنگ است و واقعیاتی‌ست که عینا دیده شده ولی عملا هیچ کجای این فیلم نقدی بر ناامنیِ محصولِ حضور و تجاوزِ ارتشِ امریکا در عراق به‌چشم نمی‌خورد، به‌جز آن‌جایی که یک جوانِ دیوانه‌ی عراقی با ماشین قصدِ زیرگرفتنِ سربازانِ امریکایی را دارد و سربازانِ امریکایی این سوژه را "حاجی" می‌خوانند، در حالی که اصلا معلوم نیست این عبارتِ حاجی از کجای این واقع‌بینی و بی‌طرفی برخواسته است، عبارتی که دیگر تا انتهای فیلم یک‌بار هم تکرار نمی‌شود تا بگوییم لفظِ معمولِ سربازانِ امریکایی است. آن‌جا شخصیتِ اصلیِ فیلم (جرمی رنر) که اولین حضورِ شجاعانه‌ی خود را به نمایش می‌گذارد بعد از مواجهه و به‌ذلت‌کشاندنِ آن جوانِ عراقی، وقتی که دیگرنیروهای امریکایی آن جوان را ضرب و شتم می‌کنند، دیالوگی دارد که می‌گوید:

Well, if he wasn’t an insurgent, he sure the hell is now

بدین‌ مضمون که: خب، اگه تا الآنم شورشی نبود، من‌بعد یه جهنمی (شورشی) خواهد شد

تصویری که بگیلو در این فیلم ارائه می‌دهد خیلی سفارشی و یک‌طرفه‌ست. مثلا تصور کنید عراقی‌ها در این فیلم کثیف و تنبل و تروریست نشان داده می‌شوند و امریکایی‌ها انسان‌دوست؛ به‌طورِ مثال یک‌بار که عملیاتی در حالِ به‌وقوع پیوستن است، نفربرِ تیمِ خنثی‌ساز در ترافیکِ شهر گیر می‌افتد و با سنگ به شیشه‌ی ماشین‌های شخصیِ عراقی‌ها می‌زند و سربازانِ امریکایی بلند فریاد می‌زنند "امشی" و کارگردان در پیِ این است که نشان دهد این سربازان برای انسانیت عجله دارند و عراقی‌ها خون‌سرد هستند.

روی هم رفته علتِ اسکارگرفتنِ این فیلم چیزی شبیهِ نوبلِ صلح‌گرفتنِ اوباماست که بسیار آدم را متأثر می‌کند که چه کم‌کاریم و گاهی چه‌قدر آب به آسیابِ امریکایی می‌ریزیم که هیچ در خودشیفته‌گی کم نمی‌آورد و ما بی‌که بدانیم جز بازی‌گرانی سیاهی‌لشکر برای او نیستیم. این فیلم در اُردن ساخته شده و بازی‌گرانش غالبا عراقی‌های آواره و تشنه‌ی پول و شهرت هستند و چه سخیف است آدم برای فیلمی بازی کند که حیثیت، اعتقاد و انسانیت و ملیتش را زیرِ سوال ببرد، خواه این بازی‌گری در عرصه‌ی هالی‌وود باشد و خواه در عرصه‌ی سیاست!

-

با دیدنِ این فیلم متوجه شدم ما ابدا سربازانِ خوبی برای خمینی نبودیم و نیستیم، زیرا ارتشِ امریکا سرتاسرِ جهان را پُر کرده‌ست و ما حتا هنوز در ابدانِ خویش نیز مغلوبیم و بی‌وطن!

گروه‌بان‌های ارتشِ امریکا تا علی و نجفِ اشرفش پیش رفته‌اند و ما هنوز در خمِ کوچه‌ی یک "یاعلیِ" مردانه‌ زمین‌گیرِ ویزای توفیقیم!

قصه‌ی غربتِ ما دراماتیک‌تر از این هم می‌شود؛ آن‌وقتی که جرمی رنر به افتخارِ بازی در مقابلِ غربتِ ما کاندیدای به‌ترینِ بازی‌گرِ اسکار شد و آکادمیِ اسکار شش‌جایزه‌ی ناقابلش را به‌خاطرِ به‌تصویرکشیدنِ غربتِ ما به فیلمِ هارت لاکر تقدیم کرد. کترین بگیلو قطعا بیش‌تر از ما فیلم‌های روایتِ فتحِ مرتضا را دیده است. آری حتما همین‌طور است، چون فیلم‌های اوریجینال و های‌دیفِنِشِن هالی‌وود حرفی برای گفتن ندارند که لایقِ اسکارشان کند؛ بی‌شک این غربتِ ما بوده که از صدای مرتضا به فیلمِ بگیلو تسری پیدا کرده و هیئتِ ژوریِ اسکار را کیفور کرده است. اما این‌بار مختصاتِ قصه کمی فرق می‌کرده است. روایتِ فتحِ بگیلو، قصه‌ی سربازهای مغلوب و غریبِ خمینی‌ست که خاکِ  فکه را با "تاید" و "اَریل" شسته‌اند و از "بنتونِ" میرداماد یک‌دست کت و شلوار خریده‌اند و صبح به صبح می‌روند اداره تا مجوزِ فیلم‌های هالی‌وودیِ سینمای دفاعِ مقدس را امضا کنند و لابد بر فصل‌های خمینی‌وارِ کتاب‌ها خطوطِ قرمزِ ممیزی بکشند. قصه‌ی بگیلو داستانِ فتحِ ذائقه‌ی سربازانِ خمینی‌ توسطِ مارک‌هاست، وگرنه اسکار را به چهارتا اسپشال‌افکت و تِرَوِلینگ و میکس و مونتاژ که نمی‌دهند. این‌ها را اصغرپریمیِر و ممد ای‌دیوسِ خودمان هم بلدند!

قصه‌ای که بگیلو به تصویرش کشید، تصویرِ غربتِ سربازهای فاتحِ فتح‌المبین و فرماندهانِ دی‌روزِ خیابان‌های خرم‌شهر است. من هم اگر بودم اسکار را به بگیلو و نوبلِ صلح را به اوباما می‌دادم. حداقل آن‌ها غربتِ صدای مرتضا و عظمتِ انقلابِ خمینی را خوب فهمیده‌اند...

ما سربازانِ خوبی برای اسلامِ انقلابیِ خمینی نبودیم و نیستیم، ولی اوباما و بگیلو بی‌شک افسرانِ خوبی برای ارتشِ اسلامِ امریکا هستند که تا دست‌فروش‌های تهران و اس‌ام‌اس‌های ما و بیانیه‌های انتخاباتی و پسا‌انتخاباتی‌مان نیز آمده‌اند...

این‌روزها بگیلو همت را بیش‌تر از ما می‌شناسد و با کارِ مضاعف، اسکارهای بیش‌تری را از آنِ خود می‌کند و شاید سالِ نود، سالِ "اسلامِ بیش‌تر و روحیه‌ی انقلابیِ مضاعف" باشد و از همین الآن اوباما دارد برای ویدئوی تبریکِ سالِ نود، صحیفه‌ی امام را از بر می‌کند و شاید هم چندبیتی از دیوانِ امام بخواند برای ما؛ ما اما از همین الآن به فکرِ شعارهای راه‌پیماییِ بیست‌و‌دومِ خرداد و تذبیحِ شعائرِ قدسیِ غزه و لبنان با زبانِ روزه‌ایم...

می‌ترسم اما که سربازهای تیمِ خنثی‌سازِ ارتشِ بگیلو تا خیابان‌های غیرتِ بچه‌های انقلاب پیش بیایند و اسکارِ بعدیِ بگیلو را برای فتحِ جماران به گروهانِ "براوو" بدهند و ما هم‌چنان درگیرِ سیزنِ انُمِ سریال لاست باشیم و هیچ‌وقت هم خودمان را پیدا نکنیم و در خمِ کوچه‌ی یاعلی فراموش‌مان شده باشد که سی‌ویک سالِ پیش انقلاب شده است یا چهل‌و‌یک سال؟!

می‌ترسم امیرخانی رمانِ جدیدش را با الگوبرداری از اسلامِ خمینی بنویسد و ممیزه‌ی آن وزارت‌خانه‌ی محترم روی‌ش خطِ قرمز بکشد و جایزه‌ی کتابِ انقلابی‌َش را بدهد به کتابِ "خاطراتِ شیرینِ انقلابی که بود" و جایزه‌ی شهیدحبیب هم به خاطرِ نداشتنِ اسپانسر رفته باشد پیشِ خودِ حبیب...

من از اسکارِ بعدیِ ارتشِ امریکا می‌ترسم. من از بگیلو که به‌تر از من و ما خمینی و آوینی را می‌شناسد می‌ترسم. من از بیانیه‌های انتخاباتی و پساانتخاباتیِ بچه‌های "انقلابی که بود"، می‌ترسم. من از صحیفه‌ی نور می‎‌ترسم که مبادا اوباما با همه‌ی سیاهی‌َش آن را از بر کرده باشد. من از همتِ مضاعفِ کاخِ سفید برای شناختنِ چمران و باکری و کاظمی و صیاد می‌ترسم. من از تاید و اَریل و نسکافه و بنتون و کلوین‌کلِین و نوکیا می‌ترسم که مبادا مارا خنثی! کرده باشند...

من از ممنوعیتِ فصل‌های خمینی‌وارِ کتاب‌های بچه‌های "انقلابی که هست" می‌ترسم و از این‌که نسکافه‌ ذائقه‌ی مدیرانِ رسانه‌ی ملی را عوض کرده باشد و طعمِ خونِ کودکانِ فلسطینی را از پسِ آن نفهمند هم!

از همه‌ی این‌ها می‌ترسم اما...

رمانِ امیرخانی و صدای آوینی و اسلامِ خمینی، از خواب بیدارم می‌کنند و آرام‌م می‌کنند و دستِ نوازش بر سرم می‌کشند و از بینِ این‌همه خوف، رجای واثق بر قلبم می‌نهند که هنوز هم اسلامِ ناب حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اگر...

-

پی‌نوشت:

- منتشرشده در ماه‌نامه‌ی فرهنگی‌هنری سینما‌رسانه، شماره‌ی چهاردوچهار

- از سرکارِ خانمِ جراح‌لایق ویراستارِ ماه‌نامه‌ی فرهنگی‌هنریِ "سینمارسانه" سپاس‌گزارم که مزیدِ بر اصلاح به اثلاهِ نوشتارِ این قلم‌شکسته نیز پرداختند و خواننده‌گانِ فخیمِ نشریه را از شرورِ خوانشِ دل‌نوشته‌های صریحِ حقیر نجات دادند... فأخذ!!!               

 

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پس‌نوشت (متن الحاقیِ امروز، چهارشنبه):

الآن چیزی حدودِ شانزده‌ساعت است که گوگل؛ ای‌میل و هرگونه دست‌رسی به نامه‌ها و مکالمات‌م را محدود کرده است و برایم می‌نویسد: وی‌و دیتکتِد سوسپسیوز اکتیویتی آن یور گوگل‌اکانت! و من هنوز نمی‌‌توانم به‌طورِ مستند و مستدل شرح دهم که چه ارتباطی بینِ فرینگ و اسرائیل و گوگل است و لابد فعالیت مشکوکِ این‌باکسم هم فایلِ چهل‌کیلو‌بایتیِ هشدارباشِ استفاده از فرینگ است که برای چهارتا بچه‌مسلمانِ باغیرت فرستاده‌ام و... تو چه می‌دانی ای گوگل این‌را‌که اگر مقابل دین ما بایستید...

-

چه‌را روان‌شناسی می‌شویم؟

نوکیا در گوشی‌های سریِ جدیدش، تعدادی نرم‌افزارِ مبتنی بر وب را به‌صورتِ رایگان ارائه داده است که عبارت‌ند از: های‌فایو، یوتیوب، فیس‌بوک، مای‌اسپیس، آمازون و فرِنداستر.

نوکیا، اینتل و موتورولا، سالِ پیش اولین تی‌وی‌ موبایلِ متفاوتِ جهان را مشترکاً ارائه کرده‌اند.

نوکیا و اینتل به‌زودی سیستم‌عاملِ موبایل‌شان را رونمایی خواهند کرد.

نرم‌افزاری هست رایگان و زیبا و مفید برای گوشی‌های موبایل به‌اسمِ اسنپ‌تو که به‌مثابه یک فیدریدر عمل کرده و تعدادی پایگاهِ اینترنتی را برای موبایل‌دارانِ آن‌لاین نمایش می‌دهد که برخی از آن سایت‌ها عبارت‌ند از: جی‌میل، گوگل، ویکی‌پدیا، گاردین، بی‌بی‌سی، رویترز، لندن‌تیوب، گوگل‌ریدر، توئیتر، مای‌اسپیس، فیس‌بوک، فرنداستر و...

گوگل به‌عنوان بزرگ‌ترین کمپانی ارائه‌دهنده‌ی موتورجستجوگر، جمهوری اسلامی ایران رو تحریم کرده و اجازه‌ی دان‌لود نرم‌افزارهاش رو به یوزرهای ایرانی نمی‌ده اما همین گوگل، نه‌ماه پیش نسخه‌ی آزمایشی و هشت‌ماه پیش نسخه‌ی نهایی مترجم (Translator) و پی‌نگلیش‌خوان (Transliterator) خودش رو ارائه کرد و جالب این‌که در این خدمات اصلا! ایران رو تحریم نکرده...

 

و اما "فرینگ"!

فرینگ، کمپانی‌ای که به‌ترین، سریع‌ترین، کم‌حجم‌ترین، کامل‌ترین، رایگان‌ترین و زیباترین گجتِ ارتباطیِ موبایل را در جهان را ارائه می‌دهد. با شعارِ بشردوستانه‌ی! "ایت‌ز فرینگینگ فریدِم"...

فرینگ نرم‌افزاری‌ست منحصر به‌فرد!

فردی که با اسمِ واقعیِ! "بوز زیلبرمن"، پنجاه‌و‌سه + یک دامین (آدرس اینترنتی) را ثبت کرده و مدیریت هم می‌کند و خیلی هم اهل خیر و انسانیت است و بسیاری برای حقوق بشر دل‌سوخته است!

البته آقای زیلبرمن رو در خانه با اسمِ مستعارِ "موساد" صدا می‌زنن...

البته‌تر آقای زیلبرمن به‌اتفاق خانواده یعنی بچه‌های تیمِ انفورماتیکِ موساد در خیابانِ پنجاه‌و‌سومِ "یِهودا آناسی" (یهودا هاناسی) و در شهرِ "رمت آشارون" (رمت هاشارون)  زنده‌گی می‌کنند که حَسبِ اتفاق، این شهر در اسرائیل و در کنار تل‌آویو واقع شده است.

اواخر ژوئنِ سالِ 2004 آقای زیلبرمن و خانواده! به‌فکرِ راه‌اندازیِ پایگاهِ اینترنتیِ فرینگ می‌افتن و محضِ خنده و شادی و انسان‌دوستی! نرم‌افزارِ چت برای موبایل رو به‌صورتِ رایگان روی اون سایت ارائه می‌دن.

البته این‌که فرینگ به چه معناست و آیا این‌که فرینگ همون دیفینیشنه یا نه و یا این‌که این فرینگ با اون سریالِ صهیونیستیِ فرینگ که در جهان سر و صدای زیادی کرده ارتباطی داره یا نه، شاید خیلی مهم نباشه وقتی دی‌اس‌ال‌سرورهای فرینگ توسط دو پرووایدرِ سکیور (خدمات‌دهِ امن) در اسرائیل ساپورت می‌شن...

بنیان‌گذار و مدیرعامل فرینگ کسی نیست جز "اَوی شتر"، مدیرِ سابقِ شرکتِ "ایم آی‌سی‌کیو" که رسما سرویسِ ارتباطیِ موساد محسوب می‌شده!

اوی شتر چندوقت پیش مصاحبه‌ای کرده که فیلمِ آن در سایتِ انسان‌دوستانه‌ی یوتیوب موجود است و در اون مصاحبه اذعان داشته که ما با نرم‌افزارمون با دشمانِ ایدئولوژیکِ فرهنگ در کشورهایی مانند ایران مبارزه خواهیم کرد و این امکان رو فراهم کرد که معترضینِ به نتایج انتخابات در ایران بتونن به‌راحتی و بی‌فیلتر و تقریبا رایگان به سایت‌های جی‌میل (گوگل‌تاک)، توئیتر، فیس‌بوک، یاهو، آی‌سی‌کیو، ام‌اس‌ان و... متصل شده و توئیت و خبر و صدا و فیلم! ارسال کنند. و جالب این‌که با استفاده از فرینگ می‌شه توسطِ تکنولوژی اسکایپ به‌صورتِ ارزان و سریع مکالماتِ صوتی با سرتاسر جهان داشت...

مکالماتِ فرینگ براساس وُیپ _ وُیس آن اینترنت پروتکل _ (مکالمات صوتی مبتنی بر پروتکل‌های اینترنتی؛ آی‌پی) می‌باشد که توسط شرکتی در لندن حمایتِ فنی می‌شود و فرینگ این امکان را فراهم کرده که این اتفاق براساس قراردادی که فرینگ با آن شرکت انگلیسی بسته به‌صورت رایگان انجام پذیرد!

هزینه‌ی این قرارداد به‌قدری بالا بوده که شرکتِ جاسوسیِ "نیم‌باز" که شرکتی‌ست هلندی و آن‌هم برای چت و گفتگوی رایگان موبایل تحت پروتکل‌های اینترنتی‌ست از عهده‌ی آن برنیامده و در این رقابت از فرینگ شکست خورده است!

 

اما، چه‌گونه‌گیِ عمل‌کرد فرینگ!

فرینگ به سه‌صورت دان‌لود و نصب می‌گردد. اولین و راحت‌ترین راه، رفتن به سایتِ فرینگ و انتخابِ کشور و وارد‌کردنِ شماره‌ی تلفنِ هم‌راه و ای‌میل است که بلافاصله (چیزی حدود یک‌و‌نیم‌ثانیه) یک اس‌ام‌اس از طریقِ سرورِ ناشناسِ فرینگ که یا در اسرائیل و یا در انگلیس واقع است به تلفن شما ارسال می‌شود که لینک دان‌لودِ نرم‌افزار در اون قرار داره و باکلیک‌کردن روی اون لینک، فرینگ به‌راحتی برروی گوشی شما نصب می‌شه.

راهِ دوم اینه که از طریقِ وپِ تلفنِ هم‌راه به سایتِ فرینگ برید و روی گزینه‌ی دان‌لود کلیک کنید.

و راهِ سوم هم اینه که فایلِ نصبِ نرم‌افزار رو روی کامپیوتر دان‌لود کنید.

در مرحله‌ی بعد، فرینگ به‌صورتِ آتوماتیک و با اولویت‌بندیِ جالبی به‌دنبالِ سرویس‌های اینترنتیِ مرتبط با گوشیِ شما می‌گرده. اول سعی می‌کنه اینترنت‌های پرسرعت‌تر یعنی وی‌لن (وایرلس) و بعد جی‌پی‌آر‌اس (اینترنت سیم‌کارت) رو پیدا کنه. بعد از پیداکردنِ اینترنت، فرینگ تمامِ ادرس‌بوک (شماره‌های) حافظه‌ی گوشیِ شمارو به‌عنوانِ پیش‌نهاد برای دعوت به فرینگ بارگذاری می‌کنه در محیطِ نرم‌افزار. شما  به‌وسیله‌ی فرینگ می‌تونید به سیزده سرویسِ ارتباطیِ جهانی متصل بشید و آن‌لاین بمونید و تقریبا هزینه‌ای هم پرداخت نکنید. فرینگ قابلیتِ ارسالِ صوت و تصویر و فیلم رو هم داره!

نکته‌ی جالبِ دیگه این‌که باتوجه به این‌که فرینگ کشورِ شمارو می‌دونه (خودتون در ابتدا اسم کشور رو وارد لیست کردید)، حتا اگر در نرم‌افزارِ فرینگ لاگ‌این هم نباشید، ساعتِ نیمه‌شبِ کشورِ شما (که احتمالا شما خواب هستید) این نرم‌افزار خودش رو لاگ‌این کرده و احتمالا اطلاعاتی رو از گوشیِ شما به سرورهاش ارسال می‌کنه. حالا می‌شه فهمید چه‌را کمپانیِ فرینگ حاضر شده اون هزینه‌ی سرسام‌آور رو بابتِ تبادلِ اطلاعات به انگلیس بپردازه، چون اگر قرار بود کاربر بابتِ اتصال و استفاده از فرینگ هزینه‌ی جی‌پی‌آ‌راس بپردازه، صبح بعد از بیدارشدن متوجه می‌شد که طی عملیاتِ نیمه‌شبانه‌ی جاسوسیِ فرینگ، کلی از اعتبارِ اینترنتش کاسته شده و این کاربر رو به جاسوسی‌بودنِ فرینگ مشکوک می‌کرد، ولی وقتی فرینگ رایگان اطلاعات رد و بدل می‌کنه چه کسی متوجه می‌شه که چه فایلی و با چه فرمت و حجمی از گوشیش به جایی منتقل شده یا نه؟!

 

حرفِ آخر، سخنِ اول

این‌که چه ارتباطاتی بینِ نوکیا و اینتل و موتورولا و گوگل و فیس‌بوک و ام‌اس‌ان و توئیتر و فرینگ و اسرائیل و یوتیوب و انگلیس وجود داره رو شاید نشه به‌طورِ شفاف و مستند و مستدل تشریح کرد، اما خیلی ساده می‌شه فهمید که اسرائیل، امریکا و انگلیس و هلند، خیلی تلاش می‌کنند که به اطلاعاتِ اجتماعیِ مردمانِ کشورهایی نظیرِ ایران دست‌رسی داشته باشند. احداثِ شبکه‌های اجتماعی‌ای مانند اورکات و گزگ و فیس‌بوک و توئیتر، گواهِ محکمی بر این مدعاست...

مسئله‌ی ساده‌ای‌ست عزیزانِ من؛ اگر ما خوب روان‌شناسی و شناسایی بشیم و روحیات و خلقیاتِ اجتماعی و ارتباطی‌مون شناخته بشه، خیلی راحت‌تر می‌تونیم تحتِ تأثیرِ امواج! و التهابات و بازی‌های رسانه‌ای قرار بگیریم و به‌طورِ حتم، مسئله‌ی پیچیده‌ی قبل و بعد از انتخاباتِ جمهوری اسلامی ایران، زاییده‌ی همین اسناد و آرشیوِ روان‌شناسانه‌ی سرویس‌های جاسوسیِ غرب از ما بود. از انتخابِ رنگِ سبز به‌عنوانِ نمادِ شرکت در انتخابات بگیر تا جنبش سبز و الله و اکبر و یاحسین و نه‌غزه و لبنان و هزار چیز دیگری که ممکن است به‌وجود بیاید!

و ما غافلیم نسبت به آن‌چه بر ما محیط گشته...

ولی

فرموده است: و لله جنودالسموات والأرض...

و چه می‌فهمند زیلبرمن و موساد و رفقای‌شان، این را که مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ضرغامی از بی‌مشکل‌بودنِ نستله و تبلیغات‌ش می‌گوید!

رامین از فلان‌بودنِ لوگوی روزنامه‌ی "تهرانِ امروز"

و مشایی از بهمان‌بودنِ بازتعریفِ حجاب و دیانت و توحیدِ پساآخرالزمانی‌ش؛

-

عمری جزیره بودیم، اما نه بینِ دریا

ما را احاطه کردند، این برکه‌های جاهل

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در راستای اغتنامِ فرص و این‌ها بعد از یک‌دقیقه سکوت*، سوالی را مطرح می‌کنم که انتظار دارم از بازدیدکننده‌های محترم که در پاسخِ به آن مشارکت فرمایند:

ضرغامی‌ها فرصت هستند یا چالش؟!

*رییس رسانه ملی در مورد پخش آگهی بازرگانی شرکت نستله که شایعاتی مبنی بر وابستگی آن به رژیم صهیونیستی وجود دارد، گفت:‌ هرگونه احتمال وابستگی شرکت های بازرگانی به مراکزی که از نظر ما خطوط قرمز محسوب می شوند، از مراجع ذیصلاح کسب نظر می شود.
وی خاطر نشان کرد: در این مورد نیز از وزارت اطلاعات استعلام شد و رسما بلامانع بودن تبلیغ این کالا را اعلام کردند و طبیعی است دستگاه رسمی مثل رسانه ملی به نظرات رسمی دستگاه های مسئول توجه می کند تا شایعات مختلف.

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

(برای صحیح دیدن نیم فاصله ها از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده کنید)

محمدصالح مفتاح

 

دیدار دانشجویان با رهبری رمضان 1429

روز و سال دقیق تولدش را نمی­دانم. محل تولدش را هم ایضا؛ اما شیرازی­ست و دانشجوی سال ششم کارشناسی­ارشد پیوسته­ی معارف اسلامی و حقوق با گرایش عمومی در دانشگاه امام صادق(سلم الله).

آشنایی من و او از یک دیوار شروع شد!

دوسه سال پیش بود، تخریب دیواره­های مسجدالاقصی، دوستی را کشانده بود به دانشگاه امام صادق(ع). بنا داشتند مقابل دفتر شرکت نِسِل(Nestle) ، تحصن آرام برگزار کنند و برای تکمیل مستندات­شان کمی اطلاعات می­خواستند. این شد که اول­بار من و محمدصالح باهم صحبت کردیم.

بعدتر این ارتباط دامنه­­ی بیشتری یافت. جلوی سازمان تبلیغات اسلامی تحصن آرامی شکل گرفته بود برای اعتراض به تعطیلی ماهنامه­ی سوره به سردبیری وحید جلیلی؛ آن­جا عکس می­گرفتم، محمدصالح جزء محورهای اصلی آن تحصن نیز بود. در تحصن نیمه­آرام جلوی کاخ دادگستری هم در کنار محمدصالح بودم و عکس می­گرفتم!

ضمن برگزاری اولین نمایشگاه رسانه­های دیجیتال، فرصتی شد تا مدت بیش­تری را با او بگذرانم و کمی خودمانی­تر ببینم­اش. یادش به خیر، اولین باری که جدی با او به بحث نشستم، آن روزها بود. علاوه بر مسائل سیاسی و خاصه مستحدثات حوزه­ی جهان اسلام و بیداری اسلامی، در مباحث تخصصی رشته­ی خودش _ حقوق _ هم حرف­های شنیدنی­ای داشت. در آن نمایشگاه یک پایش غرفه­ی مجمع وبلاگ­نویسان مسلمان بود و پای دیگرش غرفه­ی خبرگزاری امت­نیوز که خود مدیریت آن را بر عهده داشت و دارد و بالتبع خوش به حال غرفه وسطی­ها!

مفتاح روحیات خاص خودش را دارد. خوش­کلام است و در استخدام کلمات گرچه عالی نیست، اما موفق می­دانم­اش در بین هم­نسل­هایمان! با ادبیات و مباحث روز آشنایی خوبی دارد. عقبه­ی مطالعاتی­اش مناسب است. ذاتا کار اجرایی کن است. از حقوق و کارشناسی ارشدش که بگذریم، آدم فرهنگی­ای­ست، آن هم با گرایش رسانه!

آدم فعالی هم هست، در آن هیئت داوری و این شورای مرکزی و آن­دیگر شورای سردبیری و این نشست و آن جلسه، زیاد حضور دارد. بچه­ی پرمغزی­ست، از آن­هایی که رزومه­اش یک وجب روغن فرهنگی دارد!

شاید برخی بیاندیشند که مدیرمسئول نشریه­ی صبا، کمی زیاد وقت می­گذارد برای دغدغه­های فرهنگی­اش، اما من نظری متفاوت دارم. نه محمدصالح، که هرکه آرمانی دارد و آینده­ی آرمانش برایش مهم است، باید آینده­ی خودش را ضمن و ذیل آرمانش ببیند، نه این­که آرمانش را ذیل و ضمن خودش و منفک از زندگی­اش!

محمدصالح مفتاح، جوانی­ست پویا و جویا و دل­نشین و امروزین، با تمام کاستی­هایی که می­تواند داشته باشد. از استعدادهای فرهنگی­اش خوب استفاده می­کند. قلم سلیسی دارد و افکار منسجمی و در یک کلام: آرمان­خواه است!

خواندن وبلاگش را شدیدا توصیه می­کنم، البته امیدوارم بیشتر از پیش به­روزش کند!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبح طلایی

جمعه 31 خرداد 87، شبکه­ ی دوم، رسانه­ ی ملّی؛ حوالی 10 صبح، برنامه­ ی کودک و نوجوان، کارتون شکارچیان اژدها(Dragon Hunters). در این انیمیشن که مجموعاً 26 قسمت 3 ریالی و 1 قسمت بلند به­ صورت فیلم دارد و در فضایی از کهکشان و سیارات دیگر رخ می ­دهد، دو کاراکتر اصلی و ثابت کارتون، شکارچیان اژدها هستند.

در سرتاسر این کارتون از عباراتی هم­ چون امضای قرارداد و پول و کشتن صحبت به میان می ­آید. جالب این­ که در قسمتی از این انیمیشن کاراکتر "کریستو" بعد از توفیقدر نابودی اژدها به دیگر کاراکتر اصلی کارتون می­ گوید: پیش به سوی شهرت و ثروت و ماجرایی دیگه!

در قسمت دیگری از این کارتون، همان کاراکتر کریستو به مردم فقیر روستایی که از شرّ اژدها به آن ­ها پناه برده ­اند می ­گوید: «ما به عنوان شکارچی اژدها در خدمتتون هستیم، اما از ما انتظار کار مجانی رو نداشته باشید، بازی احساسی شما فایده نخواهد داشت» و رو به رفیقش می­ کند و می ­گوید: «بریم برای یه قرارداد نون و آب دار، بزرگ ­ترین معامله ­ی قرن در انتظار ماست» و در مورد دریافت یک کوه طلا مابه ­ازاء کشتن اژدها صحبت می ­کند و می­ گوید: «یه کوووووووووووه طلا، بیش­ تر از اون چیزی که توی عمرمون دیده باشیم!»

آخر من نمی­ دانم کارتون کودکان را چه به امضای قرارداد، قرارداد نون و آب ­دار، پول زیاد، کشتن و دشمن ستیزی، شهرت، ثروت، بازی احساسی و بزرگ ­ترین معامله ­ی قرن؛ شما می­ دانید؟!!!

امیدوارم زرسالاران و زراندوزان جهان و ایران و کهکشان و سیارات دیگر به اهداف و منویات­ شان رسیده باشند. البته با این چشم ناظر تیزبین[1] که بر رسانه ­ی ملی حاکم است، حتماً خواهند رسید!

عصرخاکستری

عصر جمعه 31 خرداد 87، شبکه ­ی 1ول رسانه­ ی ملی، فیلمی داستانی به ­نمایش گذاشت که نام آن "پروانه در آتش" بود. در مورد این یک فقره غیرتم اجازه نمی ­دهد روضه­ ی مکشوف بخوانم و شرح ماوقع را آن­ طور که بود، بیان کنم. اما به همین نکته­ ی اجمالی بسنده می­ کنم که شخصیت اصلی روایت، دختری ایرانی به اسم پروانه بود که در جریان جنگ شوهرش را گم می­کند و برای یافتن آن به عراق می­ رود، ولی با مردی عراقی آشنا می­ شود و مرد عراقی به دختر داستان اظهار علاقه و عشق می­کند و ... پس از این استظهار...

شب قهوه ­ای

جمعه 31 خرداد87، شبکه­ ی 1ول رسانه ­ی ملی، ساعت حوالی 10 شب. 3ریالی یزدی در حال پخش است. در سرتاسر این 3ریال 3کانسی نمی ­توان یافت که در آن نسوان محترمه و مبتذله­ و به قول ادبیات خود 3ریال مفتخره، وجود نداشته باشند. آرایش نسوان این 3ریال را فقط در بالاشهر تهران ماننده می­ توان یافت. بیش­ تر نسوان این 3ریال در زیرِ مانتوهای تنگ و چسبان­ شان، دامن می­ پوشند! (پسرها می ­دانند چه می­ گویم...)

و اما اکثر شخصیت ­های مرد 3ریال هم همه ­گی عاشق پیشه ­اند و دنبال فراش و تجدید فراش. از پیرمرد بزرگ فامیل گرفته تا عمو نادر و دایی ناصر و پسرخاله نوروز و بابا غلام!

بابا رسانه­ ی ملی نخواستیم!!!



[1]اعتراضم نسبت به پخش انیمیشن شکارچیان اژدها را به مسوولان پی ­گیری این ­گونه اعتراضات در رسانه ­­ی ملی رساندم و آن­ها پس از یک هفته در جواب گفتند: ما تذکر دادیم اما چیز مهمی هم نبوده است!

نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یوم جانگ

دی­گر گیر­دادن من به صدا­و­سی­ما تسلسلی شده ­است و ماننده ­ی برنامه ­های خودشان 3ریال شده.

دی­شب هنگامه ­ی دیدن خبر 20:30 بودم که مادر و خاله ­ی مکرمه گیر دادند که باید 3ریال امپراطور دریا را ببینند و لاجرم شبکه باید عوض شود واگرنه عقوبت ارضی و سماعی مارا نصیب می ­شود. خواسته – ناخواسته امرشان را نصب العین قرار دادیم و با حالتی از خشم و چشم شبکه ­ی جعبه ­ی جادو را یک عدد ارتقا دادیم، کانه معلم دیفرانسیل دبیرستان ­مان این یک خط را نوشتم!

همین ­طور ماننده ­ی خواب­گرد­ها نشسته بودیم و 3ریال تماشا می ­کردیم که چشم ما دید آن­چه نباید می ­دید و آن ­هم 3کانسی از 3ریال بود که شخصیت اول منفی برای گرفتن انتقام از شخصیت اول مثبت تصمیم می ­گیرد برود در معبدی و PhD بگیرد تا با نیروی علم و توانایی 30یا30، رقیبش را از میان بردارد. چیزی که قابل تعمق بود تغییر ناگهانی پوشش آن کاراکتر منفی بود. این شخصیت اول منفی داستان، بعد از اخذ این تصمیم خطیر، لباسش را کلهم اجمعین تغییر می ­دهد و جامه ­ی آدمی ­زاد به تن می ­کند به ­علاوه ­ی یک کلاه شیک؛ قابل تعمق تر از آن ­تغییر، این ­کلاه بود.

کلاهی با مشبک ­هایی که 3­تاره­ ی داوود بودند... حالا وسط یک 3ریال کره ­ای، روی سر کاراکتر اصلی منفی که تازه قرار است باهوش بشود و برود PhD بگیرد تا با نیروی فکرش رقیبش که شخصیت اول مثبت 3ریال است را از میان بردارد، کلاهی با مشبک ­هایی کانه 3تاره ­ی داوود چه می ­کند، الله اعلم!

سکوت می ­کنیم!

آقای مهندس ضرغامی چهار­ساله ­گی ­تان در صدا­و­سی­ما مبارک

اسم کاراکتری که کلاه 3تاره داوودی بر سر داشت در 3ریال: یوم جانگ

اسم واقعی کاراکتری که کلاه 3­تاره داوودی بر سر داشت: سانگ ایل گوک

تاریخ تولد : 1 اکتبر 1971
سن : 36 سال
قد : 185 سانتی­متر
وزن : 85 کیلو
خانواده : مادرش نیز هنرپیشه است ( کیم ایول دانگ)
تحصیلات : فارغ التحصیل از دانشگاه چانگجو

مجموعه های تلویزیونی :

Lobbyist (SBS, 2007)
Jumong (MBC, 2006)
Sea God (KBS, 2004)
Terms of Endearment (KBS, 2004)
Desert Spring (MBC, 2003)
Bodyguard (KBS, 2003)
All About Eve (cameo) (MBC 2001)

فیلم های سینمایی :

The Art of Seduction (2005)
Red Eye (2004)

جوایز برنده شده :

2006 MBC Drama Awards: Daesang Award
2006 MBC Drama Awards: Top Excellence Award
2005 KBS Acting Awards: Best Actor
2002 KBS Acting Awards: Best New Actor

جالبه که بدونید هیچ کدوم از بازیگران سریال امپراطور دریا هم چین جوایزی رو نبردند و مطمئنا" می شه سانگ ایل گوک (به نقش یوم جانگ) رو به ترین و قوی ترین بازیگر این ٣ریال دونست.

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجه شما را به متنی که در صفحه ی "تعریف" سایت رسمی شبکه ی دوم سیمای جمهوری اسلامی ایران آمده است جلب می کنم:

شبکه دو سیما شبکه ای است که برای طرح، فضا سازی وپاسخگویی به نیازهای فرهنگی بارویکرد ارشاد،اطلاع رسانی وآموزش، به تهیه وپخش برنامه درساختارهای مختلف اقدام می کند.

دیزنی کارتون شبکه ی دوم

جالب است بدانید دیروز یعنی ۱شنبه 5 خرداد 87، ساعت 16/45 الی 17 عصر، از شبکه ی دوم سیما در برنامه ی کودک و نوجوان کارتونی پخش شد که شخصیت های آن حیوانات بودند. اسم یکی از دو شخصیت اصلی داستان "کریستو" بود. این دو کاراکتر بنا بر مشکلاتی که برای شان بوجود آمده است، تصمیم می گیرند محل اسکان خودشان که هتلی بوده است را ترک کنند. زین روی سوار بر ماشین پرنده ی خود می شوند و آن محل را ترک می گویند. در راه کریستو به دیگر کاراکتر اصلی می گوید:

« می دانم که ناراحتی و غم گین، اما ناامید و ناراحت نه باش، بالاخره روزی ما هم جایی را پیدا می کنیم که به توانیم به آن به گوییم خانه، سرزمین موعودی که به توانیم در آن فرمان روایی کنیم. » جالب تر این که در سرتاسر این کارتون انیمیشینی، بارها این جمله که متشکل از سرزمین موعود و فرمان روایی ست تکرار می شود و هرکجا که این دو کاراکتر اصلی پا می گذارند به مردم آن ها یا به تر است بگویم حیوانات آن جا کمک می کنند و در عوض مردم آن جاها آنها را بیرون می کنند و باهاشان رابطه ی خوبی برقرار نمی کنند...

این مقدمات بالا را گفتم تا بحث م منتج به این بند شود که:

هر آدم صرفا بالغی می تواند به فهمد که این دیالوگ، دیالوگ کارتون ی برای کودکان نیست و فراتر از گفتگوی بین دو کاراکتر حیوان ی ست که قرار است برادر و خواهر کوچولوهای ما یا فرزندان مان را سرگرم کند؛ حالا اگر نه فهمند سرزمین موعود و فرمان روایی جهانی مطابق منویات چه کسانی در جهان است هم جرمی مرتکب نشده اند!!!

همین!

انشاءالله نادوستان ما(حداقل من!) در شبکه ی دوم سیما، با این چشم ناظر تیزبین شان حتما که نه مطمئنا می توانند با روی کرد ارشادی نیازهای فرهنگی را پاسخ گو باشند...

یا حق

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

للحق

"کنفرانس بین المللی برند"

با خبر شدیم کنفرانسی تحت عنوان « کنفرانس بین المللی برند » یا "Int'l Brand Conference" با رویکرد جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی قرار است طی روزهای 19 و 20 دی ماه 1386 مصادف با اول محرم الحرام 1429 و January 200810 در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیما برگزار گردد.

این کنفرانس دومین کنفرانس برند می باشد(اولین کنفرانس برند در بهمن ماه 85 برگزار گردیده است) که با همکاری گروه پژوهشی رهیافت (مؤسسه بانتا)وشرکت مشاوران نوآوران داتیک (اینوویت)،با حمایت و پشتیبانی وزارت صنایع و معادن، سازمان توسعه تجارت، سازمانمدیریت صنعتی و اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، هم چنین مشارکت تنی چند از مدیرانو صاحبان صنایع برگزار خواهد شد.

به گفته برگزار کنندگان، این کنفرانس با رویکردی علمی و پژوهشی به بررسی جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی می پردازد و در نظر دارد به اهداف ذیل دست یابد:

1. توسعه و ترویج دانش مدیریت برند
2 . ترغیب سازمان‌ها به تدوین استراتژی‌ مدیریت برند به عنوان عاملی استراتژیک در حیات سازمانها
3 .معرفی جایگاه و نقش برند در توسعه بازار
4 . جلب توجه قانونگذاران به قوانین و مقررات در پیشبرد برندهای ایرانی

حامیان دولتی کنفرانس:

وزارت صنایع و معادن، وزارت بازرگانی، سازمان توسعه و تجارت، اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، انجمن بازاریابی ایران و سازمان مدیریت صنعتی

حامیان علمی کنفرانس:

دانشگاه الزهراء(س) و دانشگاه آزاد اسلامی

حامیان تجاری کنفرانس:

همراه اول، بوتان، مهرام، سایپا

دبیر علمی همایش: دکتر میر احمد امیر شاهی (عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا)

و مهم ترین بخش هر کنفرانس، سخنرانان بین المللی:

سخنران اول

Kevin Lane Keller - استاد بازاریابی دانشکدهمدیریت  Tuck

بیوگرافی:

کارشناسی اقتصاد و ریاضیات از دانشگاه هنر و علوم Cornell

کارشناسی ارشد بازاریابی از مدرسه ی صنعتی و دکترای بازاریابی را از دانشگاه Duke دریافت کرده است.

این پروفسور تجارت، یکی از مبرزین امر تجارت و نامگذاری(برندینگ) در دنیا محسوب می گردد. مدرّس مدرسه ی تجارت و بازاریابی Tuck در کالج Dartmouthمی باشد.

سوابق تدریس:

دانشکده ی بازاریابی دانشگاه دارت موس

دانشگاه دیوک

دانشکده ی بازاریابی و تجارت دانشگاه کارولینای شمالی

دانشگاه استنفورد

دانشگاه والز جنوبی

دانشگاه کالیفورنیا، برکلی

مشاور بازاریابی بانک آمریکا در سن فرانسیسکو

فعالیت های صنعتی:

"مشاور، حامی و سازنده ی بسیاری از برند های کمپانی های بزرگ و کوچک در جهان بوده است. او معتقد است یک برند تنها نام یا لوگو نیست، بل که مناسباتی است بین مصرف کننده گان و تولید کنندگان برای برقراری ارتباط."

مشاور و سازنده ی برند های:

Coca-Cola *

Disney *

Intel *

Starbucks *

Nivea

Ford

Accentor

Allstate

 American Express

 Blue Cross Blue Shield

 Campbell Soup

 Exxon Mobile

  General Mills

 Goodyear

 Kodak

 Levi Strauss

 Mayo Clinic

 Miller Brewing

 Nordstrom

 Procter Gamble

 Shell Oil

 Unilever

Young & Rubicam

مشاور خبرگزاری ها و مطبوعات:

New York Times

USA TODAY

Los Angeles Times

Boston Globe

Chicago Tribune

Wall Street Journal

Newsweek

Time *

Business 2.0

Advertising Age

Brand week

NPR

مؤلف کتاب: " Strategic Brand Management"

نویسنده همراه Philip Kotler در کتاب " Marketing Management"

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |