ترانه - گفتن

گفتن

λεγειν

عاشقان

آهنگ‌ساز: مهرداد دل‌نوازی
خواننده: وحید تاج
دست‌گاه: همایون
شاعر: اسماعیل امینی
شیوه‌ی اجرا: ارکستر
فرم: تصنیف (باکلام)
ناشر: آرشیو معاونتِ سیما(ی جمهوریِ اسلامیِ ایران)
 
♪ ♫ ♩
 
از کجا آمدی ای نسیمِ سحر؟
شادمان، دل‌گشا، خنده‌رو، خوش‌خبر
آمدی از سرِ کوی خوبان اگر
یک‌دم از کوچه‌ی بی‌قراران گذر
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
 
ای نسیمِ سحر از کجا آمدی؟
خرّم و دل‌کش و دل‌ربا آمدی
 غنچه‌ها خنده‌برلب ز دیدارِ تو
گویی از کوی آن آشنا آمدی
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
 
صبحِ بیداریِ بی‌دلان را ببین
عرشیانِ سَبُک‌بالِ خلوت‌نشین
شُهره در آسمان‌ها، غریبِ زمین
توشه برگیر از محفلی این‌چنین
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«دنیای این روزای من»۱ اینه:
با خاطراتت اشک می‌ریزم
«غم‌گین چو پاییزم»۲ می‌خونم تا
یادم نره «شعری غم‌انگیز»م

من با تمومِ بادها قهرم
عطرِ نَفَس‌هاتو نمی‌آرن
ابرای شهرت رو نمی‌بخشم
رو شهرِ من چون‌که نمی‌بارن

این‌ قصّه‌ی تلخیّه‌ که انگار
از یادِ تو رفته‌م به آسونی
بی‌تو نمی‌تونم بمونم من
بی‌من ولی تو خوب می‌تونی...

هرروز چندتا ذکر می‌خونم
تا حافظت باشه خدا بازم
نفرین تو قلبِ داغ‌دارم نیست
حتا اگه غم‌گینه آوازم...

تو بورس‌بازیای این‌روزا
هرکی منو می‌بینه می‌خنده
چون نرخِ ارزا رو نمی‌دونم
از من نمی‌پرسن دلت چنده؟

از مردمِ این‌روزها خسته‌م
تو زنده‌گی‌شون عاشقی مُرده
هرروز چشماشون پیِ اینه
که تو چه کاری سود کی بُرده!

«دنیای این روزای من» اینه:
با خاطراتت اشک می‌ریزم
«غم‌گین چو پاییزم» می‌خونم تا
یادم نره «شعری غم‌انگیز»م...  ♪ ♫ ♩

۱. بخشی از ترانه‌ای سروده‌ی «روزبه بمانی».
۲. بخشی از ترانه‌ای سروده‌ی «تورج نگهبان». 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دارم از عاشقی دیوونه می‌شم
نمی‌دونی چه سخته بی‌قراری
نمی‌دونی و عیبی هم نداره
تو کوهِ صبری، تقصیری نداری

می‌گن وقتی داره بارون می‌باره
درِ رحمت به رومون باز می‌شه
دعا حتا اگه «فریاد» باشه
به گوشِ آسمون «آواز» می‌شه

دعا کردم اگه تقدیرم اینه
که از قربانیای «صبر» باشم
بمیرم، روحمو از من بگیرن
تو بارونای بعدی ابر باشم

ببارم غصّه‌هامو دونه‌دونه
رو سقفِ خونه‌ای که توش هستی
ندونی عاشقت چن‌‌وقته مُرده
بدونم پیشِ محبوبت نشستی

ندونی این‌که می‌باره یه‌عمری
برای تو دلش بی‌تاب بوده
مثِ مُرداب هر شب تو خیالاش
دلش دیوونه‌ی مه‌تاب بوده

من از دنیای بی‌چشمات خسته‌م
نمی‌خوام بی‌حضورت زنده باشم
دعا کردم تو این بارونِ رحمت
که ابر و بارونِ آینده باشم...
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |