تأمّلی در اوضاعِ مملکت - گفتن

گفتن

λεγειν

نویسندهٔ محبوب و دوست عزیزم رضا امیرخانی یادداشتی نوشته است از تجربهٔ ۴ شب حضورش در منطقه‌ای از مناطق درگیری داعش در عراق. این یادداشت را از چند زاویه می‌توان ارزیابی کرد: یکی از وجه نویسندگی ایشان است که این گزارش یا روایت ذیل آن کاملاً موجه است و بلکه مستحسن. نویسنده‌ای که خَلقِ موقعیت کند و فضاهای متفاوت را تجربه کند، به تعبیر خود رضا (متأثر از قرآن) مثل زنبوری‌ست که تلخی چشیده تا شهد و شیرینی تولید کند. یک وجه اعتقادی و مذهبی هم دارد که شخصی‌ست و سفرش زیارت داشته و شاید شهادت هم بدش نمی‌آمد که داشته باشد. به آن نیز کاری ندارم و محترم است. اما وجه آخر، وجه تحلیلی این گزارش است. که لُب و خلاصهٔ آن این است: اختلافات مذهی را مراقب باشیم، به‌خصوص اگر به اختلافات قومی و نژادی هم منضم شود. می‌گوید: «هر که در ایران می‌خواهد کار خیر کند، صاف بلند شود و برود در مناطقِ اهلِ سنت.». من با این وجه از این یادداشت کار دارم.
رضا امیرخانی در این یادداشت می‌گوید نزاع مذهبی مهم است و هم‌کناری مذهبی از آن مهم‌تر. مثال‌هایی از عراق می‌آورد تا بگوید در مسئولیت فرقی نمی‌کند بین داعش و شیعه. همه باید مراقب برهم‌نخوردن نظم مذهبی و رواداری باشند تا «امیر نخوابند و اسیر بلند شوند». چون داعش سریع است و نزاع اعتقادی زود به نقطهٔ جوش می‌رسد. راه حل این مسئله را هم گفتگو می‌داند که در این زمینه با او موافقم.
اما من فکر می‌کنم یک اشتباه در نگاه کلان دارد این یادداشت. وقتی مشکلات یک جامعه یا کشور را می‌خواهیم بررسی کنیم، باید آن‌ها را به ترتیب اثرات و آسیب‌های منفی‌شان که سازندهٔ اهمیت‌شان است مرتب کنیم. همین الآن اگر تعداد کشته‌های جنگ ۸سالهٔ ایران را با تعداد کشته‌های حمل‌ونقل و راه و جاده در ایران مقایسه کنیم، احتمالاً با نتیجهٔ غریبی مواجه می‌شویم. آن‌وقت چطور می‌توان جنگ را لزوماً بداثرتر از مشکلات ترافیکی و خودروسازی دانست؟! چطور می‌توان نقص ایمنی پراید را ندید و سرعت تویوتای داعش را دید؟
امیرخانی به‌درستی اردوهای راهیان نور را در مقابل بی‌توجهی به مناطق سنی‌نشین ایران قرار می‌دهد. اما کاش اردوهای راهیان نور را در مقابل هزینه‌های ساختیِ حرم آقای خمینی که دوستش دارد هم قرار می‌داد. یک‌روزی دوستی مخالف آقای روحانی به پیامک تبریک نوروز «رئیس‌جمهور» نقد داشت که از بیت‌المال چه هزینهٔ مثلاً بلاوجهی شده است و... . بر فرض این‌که اثرات مثبت آن تبریک را صفر در نظر بگیریم و هزینه‌اش را بیش از فایده‌اش بدانیم، همان دوست -حسب اعتقاداتش- هیچ‌وقت نسبت به کارهای تبلیغی‌ای که برای آقای خامنه‌ای انجام می‌شود واکنش و نقدی نداشته است. از جمله بنرهای زیادی که از تصویر و سخنان او در نقطه‌نقطهٔ شهر و روستا و کوه و بیایان‌های این سرزمین پهناور نصب می‌شود. خطر داعشی‌شدن فضای مملکت را دیدن و (نه خطر و تهدید، که) به‌فعلیت‌رسیدگی این‌همه اختلاف طبقاتی و شیوع فقر را ندیدن، پذیرفتنی نیست برایم.
آنقدری که من می‌دانم، جیش‌النصر و انصارالفرقان ۲ گروه فعال مسلح در بلوچستان ایران‌اند (در کنار برخی دیگر. البته چندروزی بعد از حمله به مجلس، به انصارالفرقان حملات گسترده‌ای صورت گرفت). عمدتاً مسائل اقتصادی و اقلیم سخت در کنار خشم اعتقادی باعث فعالیت این‌هاست. مردمان بلوچستان اهل دین، اهل علم و اهل کارند. مردمانی غیور و فداکار و دیگرخواه. بلوچ‌ها در موقع اختلاف از بیگانه کار نمی‌گیرند. این‌ها خصوصیاتی‌ست که اگر صداوسیما روی آن‌ها تمرکز و تبلیغ کند، نقش مهمی در اطفاء و کنترل خشم و تنفرهای قومی و اعتقادی درون نظام می‌تواند ایفاء کند. نقشی کنشگرانه‌تر و داهیانه‌تر. اما به‌نظرم قضاوتی ناقص است دیدن بلوچستان و ندیدنِ تهران. به‌نظر من خروجی‌های دارالعلوم زاهدان و مدرسهٔ حقانی و مؤسسهٔ امام‌خمینی قم و دانشگاه امام‌صادق تهران را باید باهم تحلیل کرد. اگر تحصیل در آن حوزهٔ علمیهٔ مکی می‌تواند کنشگر اعتقادی با درجهٔ بالای حساسیت و رواداری حداقلی تربیت کند، مدرسهٔ حقانی و دانشگاه امام‌صادق هم توانسته این کار را انجام دهد! اگر برهم‌خوردن نظم چندفرهنگی و اختلال در پراکنش مذهبی می‌تواند خطرآفرین باشد، برهم‌خوردن نظم اقتصادی و بی‌عدالتی اجتماعی و بی‌توجهی سیاسی به‌طریق اولیٰ می‌توانند مملکتی و مردمی را مستعد فروپاشی و نزاع‌های مختلف کنند. اصلاً همان بلوچستان را در نظر بگیریم. اگر در منطقه‌ای خوش آب و هوا و برخوردار و معتدل زندگی می‌کردند، آیا حساسیت اعتقادی‌شان این اندازه به نبرد تسلیحاتی می‌رسید؟ آیا جوانی که شغل و درآمدی شایسته داشته باشد، آستانهٔ تحمل اعتقادی‌اش این اندازه پایین می‌آید؟
من فکر می‌کنم اتفاقاً داعش مهم نیست. یعنی وقتی فردی بلند می‌شود می‌رود در منطقهٔ درگیری با داعش و روایتی از خطرات و تبعات آن مکتوب می‌کند، پیش‌فرضش این است که مشکلات دیگری در این سرزمین وجود ندارد و الآن باید به این مشکل توجه کرد یا توجه بیشتری کرد.
روزی به یکی از شعرایی که مثنوی انتقادی «میثم مطیعی» (همان مداح منتقد دولت) در عید فطر را نوشته بود، گفتم اگر بنای‌تان دلسوزی و کنشگری و رفتاری علوی‌ست، چرا راجع‌به طلاق و تدلیس شعر نمی‌گویید؟ چرا راجع‌به دکل گمشدهٔ نفت و هدررفت منابع و منافع ملی در اهمال‌ها و بی‌تجربگی‌ها و به‌کارگیری صغار در مناصب تأثیرگذار شعر نمی‌گویید؟ چرا شیوع بی‌اخلاقی، چرا بی‌توجهی به عالِم و حکیم را در شعر نمی‌آورید؟ چرا نتیجه‌گراییِ اخلاقی را نقد نمی‌کنید؟ چرا انتظار دارید مردم پژو سوار نشوند و توتال نفت‌شان را استخراج نکند و فلان شرکت اروپایی پل‌ها و جاده‌هایشان را نسازد، درحالی‌که پراید و ایران‌خودرو و قرارگاه خاتم، اولیات استاندارد و کیفیت را هم رعایت نمی‌کنند؟ چرا مردم شِورِلی و رنولت سوار نشوند، وقتی سران قوا و رهبر مملکت بی‌إم‌و و بنز ضدگلولهٔ آخرین‌سیستم سوار می‌شوند تا جان‌شان محفوظ باشد؟! جامعیتِ رویکرد انتقادی‌ست که به آن عدالت می‌بخشد نه صرفاً خلاقانه‌بودن آن. این پیش‌فرض که نزاع عقیدتی و مذهبیِ منجر به داعشی‌شدن، مهم‌ترین یا حتیٰ جزء مهم‌ترین مسائل مملکت است را نمی‌توانم بپذیرم. چون در نابسامانی‌های مملکت زندگی می‌کنم. در فشل‌بودن بازار و بازرگانی، در بوروکراسی پیچاپیچ و اشعری‌گری سیستمی و اداری و تحقیر ارباب رجوع و اختلاف طبقاتی وحشتناک و کیفیت پایینِ هرآنچه که جمهوری اسلامی دارد تولید می‌کند و... من چطور در مملکتی که خردترین و ساده‌ترین کالاهای روزمره را با دزدی و غش و قلب و تدلیس و بی‌نظارتی، به بدترین کیفیت ممکن تولید می‌کند، می‌توانم تصور کنم اختلافات مذهبی مهم‌تر از چیزهای دیگر است؟ وقتی بعد از ۳۸ سال از حکومت اسلامی آقای خمینی، پراید را با مواد بازیافتی و حداقل ایمنی تولید می‌کنند، چطور می‌توانم در پی حمایت از دانش‌آموزان و مردم سوریه و عراق باشم که از ترکیه عقب نمانم در رقابت استعمارِ فرهنگی؟! آن‌چیزی که یک مملکت را دچار فروپاشی می‌کند و کرده است، بی‌کیفیتی و بی‌عدالتی و اختلاف طبقاتی و فقر و فساد و بی‌اخلاقی‌ست. نه تیر و توپ و آتشِ جنگِ ظاهر.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از نظرِ من رأی‌نیاوردنِ «سعید جلیلی» در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ پیشِ‌رو بسیار مهم‌تر است از رأی‌آوردنِ آقای «هاشمیِ‌رفسنجانی». سعید جلیلی ادامه‌ی شتاب‌دارِ روندِ نزولی و روبه‌سقوطِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران است از نظرِ مدیریتی، اقتصادی و دیپلماتیک (یا سیاسی). جلیلی نماینده‌ی فهمِ اشتباه از انقلابی‌گری‌ست. جلیلی یک مُهره‌ی سیاسیِ خام و کارنابلد است. جلیلی کلیدِ قطعِ دیالوگِ ایران با جهان است. جلیلی یک عرصه‌نشناسِ سیاسی‌ست. یکی کسی که حسبِ هرچیزی جز صلاحیّت در یک موضعِ دیپلماتیکِ حسّاس قرار گرفته است و تصوّرِ درستی از مختصّاتِ موقعیّتش ندارد و متوجّهِ اهمّیّتِ جای‌گاهش و کارهایش نیست. یک چنین شخصی ابداً برای ریاست‌جمهوری گزینه‌ی حتّا قابلِ تأمّلی هم نیست، چه رسد به «مناسب».

از طرفی شخصاً هیچ‌وقت نظرِ مثبتی نسبت به آقای هاشمی نداشته‌ام. نه این‌که نظرِ خیلی منفی‌ای داشته باشم مثلِ آن نظری که راجع‌به جلیلی دارم، امّا متفاوت دیده‌ام همیشه پسندهای خودم را با منهج و رفتار و جهانِ ایشان. آقای هاشمی هیچ‌وقت یک سیاست‌مدارِ آرمانیِ من نیست، آن‌گونه که مثلاً «دکترعلی لاریجانی» با نسبت و درصدِ قابلِ توجّهی بینِ سیاست‌مدارانِ فعلیِ کشور، هست. روی هم‌این حساب‌ها، خیلی سعی نکرده‌ام دقیق شوم روی ایشان و رفتارهای سیاسی‌شان را مطالعه کنم و جزء شوم در افعال‌شان. امّا چیزی که برایم مسلّم است، این است که به ایشان بی‌اعتماد نیستم. می‌دانم که ایشان اهلِ خیانتِ حتّا ناآگاهانه هم به انقلاب و کشور نیست. آقای هاشمی به انقلاب و نظام احتیاجی ندارد و با همه‌ی ناروایی‌هایی که در حقِّ خود و خانواده‌اش شده است، مانده است و صحنه‌ی سیاسی را ترک نکرده است. بلد هم نیستم مثلِ آن فحّاشِ ریشوی ری‌، این‌قدر بابصیرت باشم که مکّاریّت و دهاءِ ایشان را ببینم و به ناموس و حریمش تعدّیِ کلامی و رفتاری و حتّا فکری بکنم.

از طرفی‌تر، با این‌که نظرم به آقای «قالیباف» منفی‌ست و او را هم به نوعی یک «پایانِ مدیریت» تلقّی می‌کنم و دولتش را یک دولتِ گفتمانِ‌بین‌المللی‌باخته می‌دانم و شک ندارم که هیچ توفیقی در عرصه‌ی جهانی نخواهد داشت و اساساً خیلی آدمِ فکورِ دارای ذهنِ منسجم نمی‌دانمش، باز هم سَبُک و سنگین که می‌کنم، می‌بینم اگر قالیباف هم ۴سال رئیس‌جمهور بشود، باز ترجیح دارد بر جلیلی.

مِن‌حیث‌المجموع (به نظرِ من) رئیس‌جمهوری که می‌توانست به صورتِ متعادلی حالِ ایران را به‌تر کند (چه در عرصه‌ی داخلی و چه خصوصاً در عرصه‌ی بین‌المللی)، به‌طورِ قطع کسی نبود جز آقای لاریجانی که متأسّفانه شرکت نکرد در انتخابات. در فقدانِ او خیلی گزینه‌ی جامع‌الأطراف و قابلِ اعتمادی نمی‌بینم بینِ این سی-چهل‌ رجلِ سیاسی. آقای ولایتی خوب است، امّا در «مدیریت» امتحان‌پس‌داده نیست. آقای هاشمی خوب است، امّا «امّا و اگر» پیرامونِ ایشان زیاد خواهد بود. «سن» حقیقتاً یک مسئله‌ی مهم است، «اطرافیانِ ایشان» یک مسئله‌ی مهم است و... . قالیباف هم ضعف‌های عظیمی دارد در عینِ این‌که مدیرِ اجراییِ خوش‌فکر، فعّال، خلّاق، جسور و خوبی‌ست. قالیباف فکور نیست. ذهنِ متعلّق به خود یا به عبارتِ دقیق‌تر شخصیّتِ فردیِ مستقل ندارد. در عرصه‌ی بین‌المللی رسماً دستش خالی‌ست و چیزی برای ارائه ندارد. گفت‌وگو بینِ دولتِ او و کشورهای منطقه نمی‌تواند بیش‌تر از عُرف‌های دیپلماتیک شکل بگیرد. یک ایرادِ بسیاربزرگِ او که شِبهِ‌فساد است، انتصاب‌های او و قرائتِ او از شایسته‌سالاری‌ست. او یک ناسیونالیستِ افراطیِ آشناگراست. یعنی رسماً کابینه‌ی او، خراسانی خواهند بود! ولی فقط و فقط به دلیلِ این‌که کارفرما و مدیرِ اجراییِ خوبی‌ست، ضررش کم‌تر است از کسی مثلِ جلیلی.

مشکلِ جلیلی این است که فهمش اشتباه‌ست از دین تقریباً به یک معنا. جلیلی عالِم‌ندیده‌ست. مثلِ خیلی از افراطیّونِ مذهبیِ تحصیل‌کرده‌ی دیگر. بنای فکری-مذهبیِ جلیلی و امثالش در یک فضا و بسترِ سیاسی شکل گرفته است و این بزرگ‌ترین علّتِ افراط‌شان است. وگرنه انسان‌های بد و منفی و فاسدی نیستند. امّا رفتارشان و تصمیم‌های‌شان به «فساد» منجر می‌شود. جلیلی‌ها نمی‌توانند دیالوگ داشته باشند با مثلاً یک حکومتِ سکولار. باز البتّه صدرحمت به «وحید». فضاهای ژورنالیستی و دست‌به‌قلم‌بودن باعث شده ورژنِ اصلاح‌شده‌تری باشد از برادرش. جلیلی نماینده و نمادِ اسلامِ به بن‌بست‌رسیده‌ی راه‌کارندارِ بازنده در رقابتِ مجعولِ سنّت و مدرنیته‌ست. جلیلی به دردِ دنیای امروز نمی‌خورد. جلیلی‌ها به دردِ دنیای امروز نمی‌خورند و دلیلِ این مسئله به نظرِ من بااغماض هم‌آن بی‌عِلمیِ به معنای عالِم‌ندیده‌گی‌ست. مثلاً شاخص و معیار و دلیلِ من برای این ادّعا می‌تواند آقای «رحیم‌پورِ ازغدی» باشد. هیچ‌کس نیست که بگوید وحید و سعید جلیلی یا امثالِ ایشان از آقای رحیم‌پور بابصیرت‌تر، انقلابی‌تر، انقلاب و دین‌شناس‌تر و عاشورایی و حسینی‌تر هستند. امّا چه شده که آقای رحیم‌پورِ ازغدی (علی‌رغمِ نزدیکیِ بسیارزیادِ طیفِ جلیلی به او)، متفاوت است با آن‌ها و این تفاوت روشن هم هست؟ پاسخِ من این است که حسن رحیم‌پور یک فردِ عالِمِ عالِمِ واقعی دیده‌ است. آقای رحیم‌پور علمِ دینی‌اش را در یک فضای سیاسی و بل سیاست‌زده به دست نیاورده است. او در یک فضای آرام و صالح و منطقیِ دینی (حوزه)، علمِ اسلام را خوانده است. علمِ حقیقی مانع از جهالت و افراط و تفریطِ انسان می‌شود به تعبیرِ امیرالمؤمنین. یک دلیلِ این‌که اهلِ مصباح در این مملکت هیچ‌وقت روی اعتدال را نخواهند دید، این است که از بدنه‌ی آرام و منطقی و بااصالتِ حوزه‌ی علمیّه با آن سابقه‌ی عظیم کنده و جُدا شده‌اند و رفته‌اند در یک مؤسّسه‌ی بسته به لحاظِ سیاسی. فضاهای سیاسی و بسته و بی‌تاریخ، همیشه اذهانِ محصّل‌های‌شان را بسته تربیت می‌کنند.

به هر صورت تأکید می‌کنم که رأی‌نیاوردنِ آقای جلیلی از اهمّیّتِ بیش‌تری برخوردار است تا رأی‌آوردنِ آقای هاشمی یا حتّا قالیباف. گمان هم نمی‌کنم اگر فِتَنی در کار نباشد، «مردم» این‌بار هم بخواهند یک احمدی‌نژادِ دیگر را آزمایش و مزمزه کنند. احمدی‌نژادی که خیلی محدودتر و قشری‌تر و بسته‌تر و وابسته‌تر و کم‌توانایی‌تر هم هست.

در موردِ آقای هاشمی هم یک علامت‌سؤالِ بزرگ دارم برای بعد از رأی‌آوردنش که مانع از این می‌شود که بخواهم به او رأی بدهم. البتّه حتماً مطالعه می‌کنم در این مدّت سابقه و برنامه‌های ایشان را.

فعلاً اگر بینِ گزینه‌های حاضر و احتمالی بخواهم یک رأیِ ایجابی داشته باشم، او آقای ولایتی‌ست. کسی که در عینِ این‌که توانایی‌های چندانی در کارِ اجرایی ندارد، حتم دارم و تقریباً مطمئنّم که اشتباهاتِ بزرگ و منجر به فساد هم نداشته و ندارد و نخواهد داشت. فعلاً هم‌این.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دیشب یکی از بچّه‌های قدیمیِ دفترِ تحکیم یک جُک پیامک کرد در موردِ مذاکراتِ هسته‌ایِ ایران که به نوعی شاید به سعید جلیلی برمی‌گشت. یعنی در عینِ این‌که جلیلی را به سخره نگرفته بود، موضوعِ اصلی جُکْ جلیلی بود. صبح، دبیرِ اسبقِ یکی از مهم‌ترین تشکّل‌های دانش‌جوییِ اصول‌گرا در این چندساله‌ی اخیر پیامکِ دیگری فرستاد با این مضمون که هرکس برای تبلیغاتِ جلیلی داوطلب است، اعلامِ آماده‌گی کند. به فاصله‌ی شاید شش‌ساعت.

علّتِ این کنتراست، نه دموکرات‌بودنِ من است و نه پلورال‌بودنِ فضای سیاسی؛ علّتش مافیایی‌بودنِ سیاستِ این‌روزهای این مملکت است و دست‌های پُشتِ پرده‌‌ی آگاه به اتّفاقاتِ صبحِ فردا.

دوستانی دارم در ستادِ آقای قالیباف که از سالِ ٨۴ گرایش داشته‌اند به او و در ٨٨کاندیدایی برای خود انتخاب کرده‌اند و حالا دوباره رفته‌اند در ستادِ جنابِ قالیباف. یکی‌شان سالِ ٨٨ در ستادِ دانش‌جوییِ آقای موسوی بود ابتدا و بعدتر که خیلی تنورِ فتنه داغ شد، کشید کنار و مواضعِ «آقا»یی گرفت. جالب این‌جا بود که از ٨٨ عمده‌ی انرژی‌اش و انرژی‌شان را صرف کردند برای بی‌بصیرت و ساکتِ فتنه و مفسدِ سیاسی و اقتصادی جلوه‌دادنِ آقای لاریجانی. کم‌کم که بحثِ جریانِ انحرافی بولد شد و اعلامِ برائت کردن از احمدی‌نژاد به رسایی و زاکانی و کمثلهم هم کشیده شد، از هر سه طعنه‌ای که به لاریجانی می‌زدند، یکی به احمدی‌نژاد هم می‌زدند. یعنی شما دقّت کنید، یکی که٨۴ قالیبافی بوده و ٨٨ ابتدا میرحسینی شده و بعد فاصله گرفته و آقایی شده، آن‌قدر آقایی شده که علی لاریجانی از دایره‌ی بصیرتش افتاده بیرون.

از یک‌طرفِ دیگر، طیفِ اصلاح‌طلب‌ها (تندروترهاشان) هم کینه‌ی لاریجانی را بدجوری به دل دارند سرِ کنفرانسِ برلین و آن برنامه‌ی زمانِ ریاستِ صداوسیمایش علیهِ اصلاحات. خارجی‌ها هم به خاطرِ مواضعِ صریح و روشنِ ضدِّاستکباریِ لاریجانی هیچ‌جوره رویش حساب نمی‌کنند. یعنی حتّا آن‌قدری که گاه روی احمد توکّلی مانور می‌دهند سرِ انتقاد از دولت، هیچ‌وقت نسبت به لاریجانی این‌جور نبوده‌اند. بعد از بگومگوی یک‌شنبه‌ی مجلس هم اگر مجبور به مخابره‌ی اخبار نبودند، شاید خیلی روی لاریجانی مانور نمی‌دادند. می‌دانند آخر آبی از او گرم نمی‌شود برای‌شان و لاریجانی آدمِ ساده و سهلی نیست که بشود هر سرمایه‌گذاری‌ای رویش کرد. لااقل این تحلیلِ من است.

سؤالی که از آن دوستِ قالیبافی‌ام دارم این است که تو چه‌طور علی لاریجانی را بی‌بصیرت و ساکت و زاویه‌دار با خطِّ امام و انقلاب و ره‌بر تلقّی می‌کنی، امّا حامیِ قالیبافی هستی که یک‌سوّمِ رأی‌دهنده‌گانِ به موسوی الآن مردّداند روی او و خیلی از هم‌آن راه‌پیمانانِ بعد از انتخاباتِ تهران که «وِر ایز ما وُت» از دهان‌شان نمی‌افتاد، الآن رویش حسابِ ویژه‌ باز کرده‌اند. واقعاً چه‌طور و با چه سنجه‌ی معقول و معیارداری‌ست که مشاور و هم‌راهِ بی‌دریغِ این ده‌ساله‌ی ره‌بر در تحلیل‌های سیاسی و ناجی و واسطه‌ی ایران در مسائلِ سیاستِ خارجی و منطقه‌ی خاورِمیانه می‌شود بی‌بصیرت، و خلبانِ بعضی از پروازهای ره‌بر می‌شود گزینه‌ی اصلح؟! واقعاً چه معیاری برای این حمایت‌ها و برائت‌ها وجود دارد؟ این‌همه فحش و فضیحت و جار و جنجال و دوستِ ما را گرفته‌اید و علی لاریجانی خطِّ قرمزِ نظام است و کذا و کذا راه انداخته‌اید در کشور با یک چنین سابقه‌ی توزردی که درونش معاشرتِ با ستادِ موسوی است؟! من نمی‌گویم حامیِ موسوی‌بودن بد و جُرم است یا چه و چه، امّا لااقل وقتی یک چنین سابقه‌ای دارید، دم از «بصیرت» نزنید!

از یک طرفِ دیگر، مؤسّسه‌ی امام‌خمینی (مؤسسه‌ی تحتِ مدیریتِ آقای مصباح) با تمامِ قوا در این چندساله در هر چیزی که می‌شد افراط کرد، فعّالیّت داشت، مِن‌جمله هم‌این تخریبِ آقای لاریجانی و آقای هاشمی و بقیه‌ی معقول‌های نظام. می‌گویم معقول‌های نظام چون دقیقاً علّتِ این تخریب‌ها هم‌این «عقل» و «عقلانیّت» است. بارها گفته‌ام که مؤسّسه‌ی مصباح با «عقلانیّتِ دینی» مشکل دارد، نه حتّا با علی لاریجانی و درواقع با علی لاریجانی‌ها مشکل دارد، چون مروّج و مدافعِ عقلانیّتِ دینی و افعالِ فاخرِ سیاسی، ذیلِ موازین و اصولِ انقلابی‌اند.

خلاصه بدجوری غریب افتاده است آقای لاریجانیِ ما. البته این غربت، غربتِ عقل است و هزینه‌های داشتنِ استقلال و عقلانیّت. هرکس که اهلِ معیار باشد و تفقّهِ عقلانیِ امور، اغلب تنها می‌افتد، چون اکثراً آدم‌ها اهلِ محاسبه‌ی سره و ناسره‌ی اخبار و امور و اهلِ تمییزهای عقلانی نیستند در مسائلِ اجتماعی و سیاسی.

امیدوار هستم هنوز هم به حضورِ آقای لاریجانی یا کسی از جنسِ او در عرصه‌ی رقابتِ انتخاباتیِ آینده. مملکتِ ما با کسانی چون آقایانِ جلیلی و قالیباف مشکلاتش حل نمی‌شود. حالا اگر از آن ائتلافِ سه‌نفره آقای ولایتی بیاید بیرون شاید یک‌مقداری مناسب‌تر باشد از آن دونفرِ دیگر. ولی قالیباف اصلاً. آقای جلیلی هم که اساساً این‌کاره نیستند. بقیه هم که خُرده‌کاندیدا هستند. تا ببینیم چه می‌شود.

نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر -وقتی اوّلین تحرّکاتِ (به زعمِ من) سازمان‌دهی‌شده علیهِ رئیسِ دست‌گاهِ قضا در فضای مطبوعاتی و رسانه‌ایِ کشور واقع می‌شد- پیش‌بینی کردم ره‌بر برای دورِ دوّمْ ایشان را ابقاء نمی‌کند در این سِمَت. با این دلیل که این جریانِ سازمان‌دهی‌شده‌‌ی نزدیک به بسیج و جبهه‌ی پای‌داری (یا مؤسسه‌ی مصباح)، فضای رسانه‌ای را جوری بر ره‌بر ضیق می‌کنند که او آخرالأمر قیدِ تشخیصِ شخصی، مصالحِ درنظر گرفته‌شده و وجوهِ مثبتی که احیاناً و احتمالاً در ایشان دیده است را خواهد زد و برای فیصله‌دادن به هجمه‌ی رسانه‌ایِ این طیف‌ها (که اتّفاقاً خیلی طیف‌های مهمّی هم هستند از نظرِ ره‌بر و به‌هیچ‌وجه دوست ندارد آن‌ها را از خودش برنجاند و معمولاً کم‌تر از آن‌ها انتقاد می‌کند و در نسبتِ با آن‌ها محافظه‌کاریِ بیش‌تری دارد)، سراغِ گزینه‌های دیگری خواهد رفت. چون به‌هرحال برادرِ بزرگ‌ترِ رئیس‌ِ قوّه‌ی قضائیه (یعنی دکترعلی لاریجانی) قدمتِ بیش‌تری در فضای سیاسیِ کشور دارد و خواه‌ناخواه حضورش چشم‌گیر و غیرِقابلِ انصراف و انقطاع است؛ بنابراین فقط با عدمِ ابقاء برادرِ کوچک‌تر و غیرِسیاسی‌ست که می‌شود فضای به‌وجود آورده‌شده توسّطِ گروه‌هایی که ذکرش رفت را خنثا و تعدیل کرد.

شخصاً با انتخابِ آیت‌الله صادق لاریجانی برای سِمَتِ ریاستِ قوّه‌ی قضائیه مخالف بودم. نه از این جهت که دوبرادر رئیسِ دوقوّه از سه‌قوّه‌ی کشور می‌شوند و حضورِ پُرقدرتِ سیاسیِ یک خانواده در نظامِ ایران اتّفاق می‌افتد و از این خزعبلاتِ پیشااندیشه‌ای که عمده‌ی افرادِ آن طیف‌ها درگیرش بوده و هستند. مخالف بودم چون ایشان را خوب می‌شناسم. آیت‌الله لاریجانی به شدّت باهوش، فاضل، به‌روز، متواضع، قابلِ اتّکاء به لحاظِ عِلمی و قابلِ اعتماد به لحاظِ روحانیّتی هستند. یعنی آن زیِّ طلبه‌گی و حالِ خداگونه‌ای که اقتضاءِ روحانیّت هست را هم دارند. امّا آیا برای ریاستِ قوّه‌ی قضائیه فقط این ویژه‌گی‌ها کافی‌ بود یا هست؟ از نظرِ من قطعاً خیر. در کشورِ ما قوّه‌ی قضائیه یکی از آن قوایی‌ست که به‌شدّت حاشیه‌خیز است و مستعدِّ طعمه‌ی فتنه‌ها شدن. یک عدّه در این کشور هستند که بای‌دیفالت رئیسِ قوّه‌ی قضائیه را -هرکسی که باشد- متّهم می‌کنند به «زمین‌خواری» و «بی‌عدالتی» و نظیرِ این. چه‌را؟ چون منافعِ خودشان یا منافعِ گرداننده‌گان و مدیران‌شان ایجاب می‌کند که هم‌چه تهمت‌هایی به این قوّه و مسئولانِ ارشدش بزنند. چه‌را؟ چون یکی از وظایفِ اصلیِ قوّه‌ی قضائیه دقیقاً در تنازع و تضاد با اصلی‌ترین فعّالیتِ آن‌ها یعنی مسئله‌ی «فسادِ مالی»ست. وقتی قوّه‌ای وظیفه‌ی اصلی‌اش مبارزه با تجارتِ بزرگ و البته غیرِقانونیِ عدّه‌ای باشد، طبیعی‌ست که بخواهند آن قوّه را با حربه‌هایی این‌چنین وادار به سکوت یا انصرافِ از خدمت کنند. از این جهت رئیسِ دست‌گاهِ قضا علاوه بر همه‌ی ویژه‌گی‌ها و وجوهِ عِلمی و فقهی و تزکیه‌ای، باید یک قدرتِ قدیم و ماقبلِ ریاست هم داشته باشد. به زبانِ ساده‌تر رئیسِ قوّه‌ی قضائیه‌ باید یک روحانیِ شبه‌ِ مرجع باشد. دفتری داشته باشد و دستکی و دبدبه‌ای و کبکبه‌ای. باید «طرف‌دار» داشته باشد و قدمت.

جوانی و بی‌طرف‌داریِ آقای شیخ‌صادق لاریجانی که اقتضاء سن و سال و احوالاتِ عِلمیِ ایشان است، مناسبِ ریاست بر چنین قوّه‌ی پُربدخواهی نیست در کشورِ ما. به‌نظرِ من ره‌بر در انتخابِ ایشان دچارِ یک‌نوع بی‌تدبیری یا رجل‌نابینی‌زده‌گی شدند. شاید هم خواستند این‌بار با انتصابِ یک «جوان» شرایط را بسنجند. به‌هرروی این انتخاب، به نظرِ من انتخابِ اصّحی نبود. من اگر جای ره‌بر بودم، آیت‌الله لاریجانی را رئیسِ دانش‌گاهِ تهران می‌کردم یا سِمتی در این ردیف و پایه و جهت به او می‌دادم.

امّا طیف‌های فوق‌الذّکر چه‌را علیهِ ایشان یا علیهِ ریاستِ دوبرادر بر دوقوّه جنجال راه می‌اندازند و فعّالیتِ سازمان‌دهی‌شده می‌کنند؟ پاسخِ من به این سؤال چندسطح یا لایه دارد. یکی از لایه‌های درونی و مستترِ پاسخی که برای این سؤال دارم، هم‌آن است که پیش‌تر گفته‌ام. یعنی مخالفت با رئیسِ قوّه‌ی قضائیه بماهو رئیسِ قوّه‌ی قضائیه. یک‌عدّه بی‌شک از این منظر و جهت علیهِ ایشان تبلیغاتِ منفی می‌کنند. این عدّه پیاده‌نظامِ رسانه‌ایِ زیادی در کشور ندارند، امّا پول‌های خیلی خوبی دارند و می‌توانند برای وصول به اهداف‌شان خیلی خوب مخفیانه خرج کنند. یک عدّه‌ی دیگری هم هستند که حساب و کتاب‌های سیاسی دارند با مثلاً دکترعلی لاریجانی. با شخصیّتِ مستقل و معقولِ او در بالاترین سطحِ سیاسیِ کشور و نزدیکیِ دکترلاریجانی به ره‌بر که قطعاً یکی از ده‌نفر مهم‌ترین افرادِ ره‌بر است در این ده‌ساله‌ی اخیر، برای‌شان سخت است و مانعِ پیش‌رفت‌شان. این عدّه حسبِ منویّات و اغراضِ سیاسی‌شان است که با بودنِ دوبرادر بر مساندِ دوقوّه از سه‌قوّه‌ی کشور مشکل دارند. امّا پُرنفرترین و پُرپیاده‌ترین گروهِ مخالفانِ برادرانِ لاریجانی، «ایرانی»های ایران‌اند. یعنی چه؟ یعنی عوام. یعنی عمومِ مردمِ کشورِ ما و عمومِ افکارِ کشورِ ما.

ذهنِ ایرانی یک ذهنِ عموماً اهلِ اندیشه‌ای نیست. فرهنگِ عمومیِ کشورِ ما از سالیانِ دور تابه‌حال یک فرهنگِ مبتنی بر فکر، اندیشه، تعمّق و سردیِ فکورانه نبوده است. گل‌درشت‌ترین ویژه‌گیِ ایرانی که ما را در تمامِ جهان متمایز می‌کند و عمده‌ی تفاخرِ ملّیّتیِ ما را هم به خودش اختصاص داده است، «گرما»ی ماست. ما همیشه گفته و می‌گوییم و گفته‌اند درباره‌ی‌مان که «ایرانی گرم است»، «ایرانی صمیمی‌ست»، «ایرانی مهمان‌نواز» است و الخ. تربیت‌های خانواده‌گیِ ما هم در همه‌ی سالیانِ گذشته برآیندش تربیت با یک چنین نگاه و نگرشی بوده است. ایرانی در تحلیلِ مسائلِ مختلف، عمدتاً یک احساسِ پیشاعقلی یا رمانتیسمِ ماقبلِ تعقّل دارد. ما یاد نگرفته‌ایم که در مواجهه‌ی با مسائلِ مختلف و گونه‌گون، خصوصاً در مواجهه با مسائل و اتّفاقاتِ جدید، اوّل و پیش از هر واکنشی «تأمّل» کنیم. قصدم بازکردنِ یک بحثِ جامعه‌شناختی نیست. این بحث خیلی مفصّل است و مطرح‌کردنش به صورتِ مشروح اقتضائاتِ دیگری می‌طلبد. امّا هم‌این‌قدری که با مطلبِ من ارتباط دارد باید بگویم که ما ریاستِ دوبرابر بر دوقوّه از سه‌قوّه‌ی سیاسی و مدیریتیِ کشور را از یک چنین منظری نگاه می‌کنیم. هم‌این‌که دوبرادر رئیسِ دوقوّه باشند برای ما کافی‌ست که «نپذیریم» این مسئله را و مشکل داشته باشیم با آن؛ بی‌که در یک فضای منطقی و متأمّلانه و آرام، فکت‌های موضوع را بررسی کنیم و با معیار و سنجه‌های درست و حقیقی در موردش اتّخاذِ موضع کنیم.

از نظرِ من نه دوبرادر در یک کشورِ هفتادوپنج‌میلیونی که اگر یک مقایسه‌ی سالم و درست و جامع صورت گرفته باشد و همه‌ی مؤلّفه‌های لازم برای ایفاء یک سِمَتِ سیاسی و اجرایی در نظر گرفته شده باشد، نُه‌برادر از ده‌فرزندِ یک خانواده در یک کشورِ هفت‌صدوپنجاه‌میلیونی هم می‌توانند اصلی‌ترین سِمَت‌های سیاسیِ یک نظام را برعهده داشته باشند و این ابداً معنایش حکومتِ خاندانی و ملوک‌الطّوایفی و الیگارشی و کمثلهم نیست. این معنایش دقیقاً شایسته‌سالاری‌ست و در یک فرآیندِ شایسته‌سالارانه قطعاً مهم‌ترین مؤلّفه، شایسته‌گی‌ و صلاحیّت است، نه چیزهای دیگری مثلِ نامِ خانواده‌گی و شکل و شمایل و جغرافیا و... (دفعِ دخلِ مقدّر: البته گرفتاریِ ما در کشور این نیست که مدیرانِ شایسته‌سالارنگری داریم و مردمِ عوام! گرفتاریِ ما این است که اتّفاقاً مدیرانِ عوام و تنبل و غیرِشایسته‌سالارنگری داریم که روی انتخاب‌های عمدتاً دوستانه، فامیلانه، سیاسی، هم‌شهری‌گرانه و الیگارشیک‌شان برچسبِ شایسته‌سالاری و انتخابِ از روی شناخت و اعتماد و «ما با هم کار کرده‌ایم» و... می‌گذارند.)

نتیجه این‌که شخصاً علی‌رغمِ علاقه‌‌ام به آیت‌الله لاریجانی به خاطرِ ویژه‌گی‌های فوق‌العاده کم‌یابِ عِلمی‌شان در این روزگار و در قشرِ روحانی، با انتخابِ ایشان برای ریاستِ قوّه‌ی قضائیه توسّطِ ره‌بر مخالف بودم. این‌جور قحط‌الرّجالی‌دیدنِ مملکت، عایده‌ای جز واردکردنِ صدمه و آسیب به مملکت و دست‌گاه‌ها ندارد. مشابهِ این نگاهِ قحط‌الرّجالیِ صدمه‌زننده را در ابقاءِ آقای ضرغامی هم دیده‌ایم. به این فکر نمی‌کنیم که با ابقاء یک مسئولِ نصفه‌نیمه و کوچک‌عیار در جایی مثلِ صداوسیما، بی‌خودی آن سِمَت را داریم بزرگ و مهم می‌کنیم و این تفکّر را القاء می‌کنیم برای آن شخص و در فضای کلّیِ مسئولینیِ کشور که «هیچ» آدمِ لایق و شایسته‌ای وجود ندارد. چشمِ دل باز کن که «جان» بینی! یعنی لایق‌تر از ضرغامی برای ریاستِ تنهارسانه‌ی ملّیِ این کشور در این مملکت وجود ندارد؟ یا آن‌قدر مصالح را بزرگ کرده‌ایم که هر گزینه‌ی متخصّص و شایسته‌ای دارد با انگی و برچسبی می‌رود کنار؟ این خوب است؟ این‌که گزینه‌های خوب را هرکدام به دلیلی غیرِاصلی حذف کنیم و یک گزینه‌ی أکلِ میته‌ای را به خاطرِ حرف‌شنوی و مثلاً موردِ وثوق بودن و امتحان‌پس‌داده‌گی بگذاریم در آن سِمَت؟

از طرفی خوب می‌دانم و می‌فهمم و می‌بینم که آن طیف‌های فوق‌الذّکر، خواسته‌ناخواسته دست به دستِ هم داده‌اند و در تخریبِ برادرانِ لاریجانی هم‌صدا و هم‌جهت و هم‌سو شده‌اند.

از «مردم» و «عوام» هیچ انتظاری نیست و سخت معتقدم که عوام نه‌یعنی شهرستانی‌ها و روستایی‌ها و بی‌مسئولیت‌ها و اجلاس و همایش‌ندیده‌ها و مثلِ این. عوام یعنی آن‌هایی که فکرِ عوامانه دارند. عوام می‌توانند ژورنالیست باشند، استادِ دانش‌گاه باشند، روحانی باشند، دانش‌جو باشند، رسانه و تریبون‌دار باشند و هرکسِ دیگری. عوام را از فکر و قوّه‌ی تأمّل و تحلیل باشد شناخت، نه از شکل و ظاهر و رزومه. بله، از عوام انتظاری نیست. ما نمی‌توانیم دانش‌جویی که سی‌سال تربیت شده که عوامانه فکر کند را تغییر بدهیم. او باید عوامی‌اش را با خودش حمل کند تا نسلِ بعد از خودش. شاید در نسلِ بعد اتّفاقی و تغییری رخ بدهد. امّا می‌شود برخی از خواص، برخی از مسئولین و مؤثّرین و مهم‌ها، عوام را هم‌سوی خودشان بکنند برای مقاطعی. به خواننده‌گانِ این مطلب پیش‌نهاد می‌کنم بعد از تأمّل در حرف‌های گفته‌شده در این مطلب، اگر مسئول و مؤثر و از خواص‌اند، سعی کنند برای آرام‌کردنِ فضای جامعه، نه در این مسئله و مورد که در همه‌ی مسائل و مواردِ دیگر هم حرف‌ بزنند با مردم، با دوروبری‌ها و با عوامی که می‌شناسند. سکوتِ اهلِ فهم، ادامه‌ی نافهمیِ غیرِ اهلِ فهم را هم‌راه خواهد داشت. تاریخ ما را قضاوت خواهد کرد و ما هم‌واره مسئولیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از امروز شروع به نوشتنِ سلسله‌مطالبی با عنوانِ «تأمّلی در اوضاعِ مملکت» خواهم کرد. این مطالب تحلیل‌ و تأمّل‎هایی هستند پیرامونِ مهم‌ترین مسائلِ روزِ کشور از نگاهِ نویسنده‌ی این بلاگ. طبیعتاً تمرکزِ اصلی‌ روی سیاست و فرهنگ خواهد بود و به اقتضاءِ شرایط و نیاز، در دیگرحوزه‌ها هم قلم زده خواهد شد. برای شروع، به‌ بهانه‌ی منازعه‌ی رؤسای قوای مجریه و مقنّنه در مجلس (و تبعاتش)، چیزی خواهم نوشت درباره‌ی این‌که در این چندساله چه بلایی سرِ فرهنگ و مدیریتِ کشور آمده است.

این‌روزها که دیگر دولت و ماکزیمم‌دوره‌ی ممکنِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد در سراشیبیِ پایان قرار دارد و خوش‌بین‌ترین و رادیکال‌ترین طرف‌دارانِ احمدی‌نژاد هم به نوعی دل کنده‌اند از او و بعضاً دل سپرده‌اند به کاندیداهای مطرح‌شده برای دوره‌ی بعد، این‌روزها که احمدی‌نژاد و مشایی و قضایای جریانِ انحرافی و ورودِ سپاه و بیت به بررسیِ جریانِ مزبور و قهرِ احمدی‌نژاد سرِ ابقاءِ وزیرِ اطّلاعات چیزی برای طرف‌داری از او باقی نگذاشته در ضمائرِ طرف‌دارانِ دوآتشه‌اش، این‌روزها که دیگر سینه‌چاکانِ حامیِ او هم از مضائقِ اقتصادی و کم‌تدبیری‌های تیمِ اقتصادیِ دولت رنج می‌برند و انگِ بزرگ‌ترین اختلاسِ تاریخِ انقلابِ اسلامی بر پیشانیِ دولت نشسته و این‌روزها که دیگر ره‌بر هم تعریفِ چندانی از دولت نمی‌کند، عمده‌ی دوستان، آشنایان، مخاطبانِ بلاگ و گاهی ناهم‌عقیده‌هایم از من می‌پرسند یا دوست دارند بپرسند که «حالا چه می‌گویی؟»، «حالا حرفِ تو چیست؟»، «موضعِ تو چیست؟»، «دیدی ما راست می‌گفتیم؟» و...

در وهله‌ی اوّل می‌توان گفت که سؤالِ طبیعی‌ایست. به‌هرحال من سالِ ٨٨ به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام و علاوه بر رأی، زیرِ بارِ ادعای «تقلّب» هم نرفته‌ام و به قولِ معروف قرص و محکم پای رأیم و نظرم و نتیجه‌ی انتخابات ایستاده‌گی کردم.

از طرفی آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند که از عقلانیّت و اصالت‌منشی و افعال و افکار و سخنانِ فاخرِ سیاسیِ کسی مثلِ «علی لاریجانی» هم خوشم می‌آید و دوست دارم رئیس‌جمهورِ بعدیِ ایران کسی از سنخ و جنسِ او باشد.

در یک نگاهِ اوّلیه شاید این فکت‌ها پارادوکسیکال به نظر بیایند و این برای من خوش‌آیند و خوب است. از این جهت «خوب» است که مرا وادار به «توضیح» می‌کند و اقتضاءِ توضیح، وجودِ دلیل در ادعاست و استدلال هم بی‌اندیشه موجود نخواهد بود. بنابراین من برای توضیح‌دادنِ علائق و نظراتم «مجبور» خواهم بود که اندیشه داشته باشم و اندیشه بی تأمّل و مطالعه به بار نخواهد نشست و هرچیزی که مرا به سمتِ اندیشه‌گری و اندیشه‌ورزی و احیاناً مطالعه سوق بدهد، خوش‌حالم می‌کند.

من در سالِ ٨۴ که اوّلین حضورم در انتخاباتِ ریاست‌جمهوری را تجربه می‌کردم، در دورِ اوّل به آقای دکترعلی لاریجانی رأی دادم و در دورِ دوّم به آقای احمدی‌نژاد. رأیِ دوره‌ی اوّلم آگاهانه‌تر بود و رأیِ دورِ دوّم سیاسی‌تر (به این معنا که مقداری از رأیم برای انتخاب‌نشدنِ آقای هاشمی بود و مقداریش هم برای رأی‌آوردنِ احمدی‌نژاد).

بعد از رأی‌آوردن و رئیس‌جمهورشدنِ احمدی‌نژاد، از رأیم راضی‌تر شدم؛ به دودلیل: یکی اقدامات، شعارها، منش و روشِ خودِ احمدی‌نژاد و توجّهش به اکثریّتِ جمعیّتیِ ایران (قشرِ متوسّط) که به نظرم نگاهِ واقع‌گرایانه‌تر و منطقی‌ترِ او را می‌رساند (بعد از 8 سال نگاهِ قشری و اقلیّت‌نگرِ آقای خاتمی که عمده‌ی دغدغه‌هایش خلاصه شده بود در آزادیِ بیان و گفت‌وگوی تمدّن‌ها) و دودیگر به دلیلِ این‌که کنارِ مخالفینِ او قرار نگرفته بودم. چه‌را که عمده‌ی مخالفینِ احمدی‌نژاد یا موافقینِ دیگرکاندیداها مثلِ معین و آقای هاشمی، از هم‌آن روزهای اوّلِ بعد از انتخابات، سخریّه، اهانت، جُک‌سازی و فحّاشیِ نسبت به احمدی‌نژاد و شخصیّتش را آغاز کردند و سطحِ «نقد» را تنزّل دادند به جُک و فحش و تخریب در این مملکت. به‌هیچ‌وجه دوست نداشتم هم‌رأی و هم‌نظرِ کسانی باشم که به وضوح کاری غیرِاخلاقی، غیرِانسانی و غیرِشرعی مرتکب می‌شدند (از نظرم).

عینِ ۴سالِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد هم تقریباً مشکلِ عجیب و غریبی با او نداشتم. از اوّلین‌نفرهایی بودم که در این مملکت سخنانِ بلاوجه و بی‌منطق و شاذِّ مشایی را در هم‌آن روزهای اوّل تشخیص دادم و مقاله‌ای نوشتم تحتِ عنوانِ «مشیِ مشایی» و خطرِ حضورِ او را در دولت گوش‌زد کردم (که با گوگل‌کردن پیدا می‌شود و تاریخش ادّعایم را اثبات می‌کند). خیلی طبیعی به برخی از تصمیم‌گیری‌ها، طرح‌ها و اقدامات و سخنانِ او انتقاد هم داشتم. مثلِ اقدامش در تغییرِ ساعتِ کاریِ بانک‌ها، تهوّر و افراطش در کلنگ‌زدنِ پروژه‌های عمرانی، تبدیلِ بیش از حدِّ ارز به ریال و وام‌های صدقه‌وار و شیوه‌ی بودجه‌بندی و زیاده‌روی در سفرهای استانی و برگزاریِ همایشِ هولوکاست و...

سالِ ٨٧ خودم را زدم به تجاهل. یعنی سعی کردم بی پیش‌ذهن و پیش‌فرض، رقبای آقای احمدی‌نژاد (خصوصاً آقای موسوی به عنوانِ مهم‌ترین رقیب) را بررسی کنم و در یک فرآیندِ مقایسه‌ایِ معقول، منتخبم را از میانِ کاندیداهای مطرح و موجود، انتخاب کنم. مناظره‌ی اوّلِ احمدی‌نژاد و موسوی را دقیقاً با هم‌این نگاه نشستم و دیدم. کاملاً خالی‌الذّهن و بی‌تعلّق. امّا نه بی‌معیار و بی‌شاخص. رئوسِ کلّیِ صحبت‌های آقای موسوی در مناظره به مذاقم خوش نیامد، نظرش راجع‌به اسرائیل، فلسطین، حزب‌الله و اتّهام‌هایی که به دولت وارد کرد -همه و همه- برایم حکمِ این را داشت که آقای موسوی نمی‌تواند کاندیدا یا متفکّر یا آدمِ سیاسیِ موردِ علاقه‌ی من باشد. هرچند که در هم‌آن مناظره عدولِ از اخلاقِ احمدی‌نژاد را هم اصلاً نپسندیدم و شیوه‌ی جدلی‌اش در بحث را هم یک بی‌اخلاقیِ مسلّم تلقّی کردم. امّا با همه‌ی این حرف‌ها، برآیندِ آن‌ مناظره‌ها به هم‌راهِ یک تحلیلِ هزینه‌فایده طبقِ معیارها و اصولی که داشتم، به این نتیجه رساندم که هنوز رأیِ من در این چندنفر، آقای احمدی‌نژاد است و این رأی، ابداً رأیِ بینِ بد و بدتر «بد» را انتخاب‌کردن یا به قولِ معروف دفعِ أفسد به فاسد نبود؛ بل‌که رأی به ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه‌ی کاریِ آقای احمدی‌نژاد و اصول و موازینش، در نسبت و مقایسه با ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه، اصول و موازینِ باقیِ کاندیداها بود. یعنی چه بسا اگر احمدی‌نژاد جزءِ کاندیداها نبود و مثلاً ما 3 کاندیدا داشتیم، به یکی از آن 3نفر رأی می‌دادم. هم‌آن‌جور که اگر کسی مثلِ آقای لاریجانی جزءِ کاندیداها بود، قطعاً به احمدی‌نژاد رأی نمی‌دادم و این نه این‌که خصوصیّتِ من باشد، که منطق و اقتضاء «انتخاب» است. ما در یک فرآیندِ انتخابی، اصولی داریم و معیارهایی و در مرحله‌ی بررسی، موارد را با آن اصول و شاخص‌ها سنجش می‌کنیم و در نهایت در فقره‌ای مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، رأی‌مان را برخاسته از جمیعِ جهات، به یک‌نفر می‌دهیم. حالا بعضی‌ها یا بعضی‌شرایط جوری‌ست که آدم‌ها انتخاب‌شان حداقلّی و سلبی‌ست (دفعِ أفسد به فاسد) و بعضی‌ آدم‌ها یا بعضی‌‌شرایط جوری هستند که انتخابْ بینِ خوب‌تر و خوب است و حداکثری و ایجابی و رأیِ من در ٨٨ از این نوع بود.

در موردِ روزهای حین و بعد از انتخابات (باتوجّه به این‌که پیش‌تر در هم‌این‌جا به فراخور نظراتم را به صورتِ مکفی نوشته‌ام)، توضیحِ مبسوط و مشروطی نمی‌دهم جز از این‌که فضای پیرامونِ آقای موسوی (چه قبل و چه بعد از انتخابات) یک فضای هیجان‌زده‌ی تقریباً اکستریمی بود. خوب یادم هست آن‌روزهای تهران را که مجبور بودم برای رفتن از زرتشت به ازگل چیزی حدودِ ٢ الی ٣ ساعت در راه باشم و از زرتشت اگر می‌خواستم بروم انقلاب باید پیاده می‌رفتم و فاصله‌ی پنجاه‌تومنیِ دانشگاه تا پاساژِ نبوّت چه غوغایی که نبود و چندشب مجبور شدم از انقلاب تا سرِ توحید را پیاده بروم تا برسم به نوّاب و یا آن شب را که ۵ بعدازظهر از انقلاب راه افتادم و با موتورگرفتن و دیدنِ عزرائیل به چشم و ارتکابِ انواع و اقسامِ خلاف‌های مرسوم و معقول و غیرِمرسوم و غیرِمعقول و غیرِممکن توسّطِ راکب، ساعتِ ٩ شب رسیدم به فلکه‌ی دوّمِ تهران‌پارس و شامِ منزلِ برادرم یخ شد و شرمنده شدم... یک وندالیسمِ محض بود آن‌روزهای تهران و در این قضیّه بی‌شک (به عنوانِ یک شاهدِ عینی اذعان می‌کنم که) آقای موسوی و ستاد و طرف‌دارانش سهمِ عمده را ایفاء می‌کردند. محلِّ کارِ من آن‌روزها خیابانِ نوربخش در زرتشت بود؛ یکی از ساختمان‌های ستادیِ آقای موسوی هم در آن خیابان بود. هرروز بعدازظهر عدّه‌ای آن‌جا جمع می‌شدند و با کف‌زدن و پاکوبی راه می‌افتادند سمتِ انقلاب. در انقلاب گروه‌ها به‌هم می‌پیوستند و شعار می‌دادند و می‌زدند و می‌رقصیدند. خب، این‌کار مالِ ما نبود، مالِ ایران نبود. آقای موسوی این‌جا را با یونان و اوکراین و فرانسه اشتباه گرفته بود ظاهراً. او طرف‌دارانش را به تعقّل و تأمّل و آرامش دعوت نمی‌کرد و از این فضای به‌وجود آورده‌ توسّطِ ستادش، کاملاً هم راضی بود.

سخت معتقدم هرچیزی که تأمّلِ ما را در فضاهای جدّیِ زنده‌گی‌مان بگیرد و هیجان را جای‌گزینش کند، مخلّ و مضرِّ اخلاق است و آسیب‌زننده. حب باشد یا بغض، شادیِ بیش از حد باشد یا غضبِ شدید و عصبانیّت، حسِّ انتقام باشد یا تعصّب و حمیّتِ کور. هرچیزی، هرچیزی که در یک فضای جدّی سالبِ تأمّل و باعثِ هیجان بشود، مضر است و مفسده دارد. انسان قطعاً به تخلیّه‌ی قوای هیجانی و هیجان‌زده‌گی احتیاج دارد. امّا در جای خودش. ما باید برای تخلیّه‌ی هیجان‌مان فکر کنیم و مسیر و مجرا و محلّی پیدا کنیم برایش. مسئولین هم باید فکر کنند البته. خصوصاً برای قشرِ جوان. امّا اگر جامعه چندان برای این موضوع فکر نکرده باشد و محمل و محل تعبیه نکرده باشد، آیا ما باید جوان‌ها را، مردم را، انسان را سوق بدهیم به سمتِ وندالیسم؟ تشویق کنیم به هیجان؟ به بی‌تأمّلی؟ آن هم در یک جای جدّی و یک فضای شهری؟ در یک موقعیّتِ مهم و خطیری مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری؟

به‌هرروی انتخابات و حواشیِ بعدش، با هر مشقّتی که بود، تمام شد. از این‌طرف نظام اشتباهاتی کرد در مدیریتِ فضای بعد از انتخابات. نگاهش این نبود که تشنّج را کم کند. خصوصاً ظاهر و پوسته‌ی نظام. رسانه‌ها و بالأخص رسانه‌ی ملّی، صداوسیما. می‌شد خیلی آرام‌تر، به‌تر و منطقی با مردم راست گفت. صریح گفت. مردم را آتشی‌تر نکرد. این‌که می‌گویم مردم منظورم این نیست که ٧٠میلیون مردمِ ایران مقابلِ چندصدنفر مسئولین. منظورم آن‌دسته از مردم است که به نتیجه معترض بودند. هم‌آن سیزده‌چهارده‌میلیونِ آقای موسوی (خانه‌پُر). سپاه وارد شد، نهادهای امنیتی وارد شدند. خب، قدرت‌شان زیاد بود و ابزار و امکاناتِ خوبی هم داشتند. توانستند خوب اوضاع را کنترل کنند. ولی از طرفی قرائت‌شان یک قرائتِ فرهنگی‌ای نبود. قرائتِ ریش‌سفیدانه‌ی دل‌سوزانه‌ی پدرانه‌ای نبود. می‌زدند قطع و قلع و قمع می‌کردند، می‌گرفتند، می‌بستند، شنود می‌کردند، تهدید و ارعاب می‌کردند و... نگاه‌شان ماکیاولیستی بود. فکر می‌کردند در راهِ انقلاب و اسلام و حقیقت، می‌شود هرکاری کرد، هر مسیری رفت، از هر پلّه‌ای و نردبانی بالا رفت. امّا خب این‌جور نبود. ما اجازه نداریم برای تحقّقِ حق، برای اقامه‌ی حق، برای نیلِ به حق، هرکاری کنیم. ما باید تقوا داشته باشیم. ما باید وظیفه‌گرا باشیم. نباید به‌هرقیمت به منظور و هدف‌مان برسیم. دهاء با تقوا جمع نمی‌شود به گفته‌ی مولی.

خلاصه یک چنین وضعی به وجود آمد در مملکت. از ترس بود بیش‌ترش. یک آدم‌هایی آن بالا ترسیدند از «چه خواهد شد اگر»ها، ترسیدند از این‌که اگر راست بگوییم با مردم، اگر صراحت داشته باشیم، اگر رو بازی کنیم و حرف بزنیم و گفت‌وگو کنیم، دشمن با فضای هیجانی‌اش پیروزِ منازعه شود. در صورتی که واقعیّت این‌جور نیست. حق و حقیقت، یک زبانِ نافذی دارند. یک تأثیرِ عمیقی دارند. حقیقت برای اثبات به هیجان محتاج نیست. حقیقت نرم‌نرمک معلوم می‌شود. ممکن است یک هزینه‌هایی هم حتماً این وسط داده شود. ولی خب این طبیعتِ حقیقت است. اصلاً اگر آن هزینه‌ها نباشند، حقیقت به درستی محقق نمی‌شود.

کم‌کم این‌جور شد که مسئولینِ بالاتر، مسئولینِ پایین‌دستیِ خودشان را وقتِ عزل و ابقا و انتخاب، با این سنجه‌ی جدید عزل و ابقاء و انتخاب کردند. کم‌کم ترسوها، بی‌صراحت‌ها، زبانِ گفت‌وگو ندارها، کم‌تأمّل‌ها، چاپلوس‌ها، بله‌قربان‌گوها، هم‌آن‌جور که فرمودندگوها، ماکیاولی‌ترها، کوچک‌ترها، بی‌اصالت‌ها و البته امنیتی‌ترها آمدند روی کار. گویی شاخص‌های مدیریتی یک‌باره تغییر کردند. حالا عُرضه و توان و تخصّص، جایش را داد به چاپلوسی و بی‌عقلی و تملّق. چه‌را؟ چون اهلِ عقل و تأمّل‌، حسبِ هم‌آن عقل و تأمّل و اصالتِ فکری‌شان، نسبت به مسائلِ مختلف یک نظرِ یک‌سانِ شبیه به هم یا شبیه به دستورالعمل‌ها که ندارند الزاماً. برای خودشان هر مسئله‌ای را حلّاجی و تحلیل می‌کنند. معیار دارند برای خودشان. این‌که صِرفاً آقا گفته باشد ایگرگ مساویِ افِ‌ایکس برای‌شان ملاکِ درستیِ معادله نیست. این‌جور نیست که قبل از تعقّل، تعبّد داشته باشند. تولّایی هم اگر دارند سعی می‌کنند وجهه‌ی معقول داشته باشد. یا این‌که اهلِ سؤال و إن‌قلت و اشکالند به‌هرحال و این به مذاقِ مدیرهای بالادستیِ جدید خوش نمی‌آمد. آدم‌های امنیتی، آدم‌های نظامی، آدم‎های حفاظتی و مثلِ این، آدمِ بله‌قربان‌گویی‌اند. آدمِ «چشم»اند. آدمِ جان‌فداکردن و وصیّت‌نامه‌ در جیب‌اند. اقتضاءِ مشاغل‌شان هم هست و اتّفاقاً این خیلی هم در آن مشاغل چیزِ درستی‌ست. ولی یک «مدیر» نباید این خصوصیّات را داشته باشد. ولو در جمهوریِ اسلامی، اصلاً من ادّعا می‌کنم آدم کارگزارِ علی (ع) هم اگر باشد، نباید صرفاً بله‌قربان‌گو باشد. کارگزارِ علی جدای از محافظِ علی‌ست. ما اگر فرقِ محافظ و کارگزارِ علی را نفهمیم، فرقِ تقوا و بی‌تقوایی را هم نمی‌فهمیم. والله فرقِ معاویه و علی را هم نمی‌فهمیم!

نرم‌نرمک صداوسیما را این‌ طیف آدم‌ها گرفتند؛ از صدر تا ذیل! سازمان‌ها را، وزارت‌خانه‌ها را و هرجا که خلاصه رنگ و بویی از بودجه‌ی نظام داشت را. در جاهای تخصّصی‌تر مثلِ علومِ پزشکی و فنّی شاید کم‌تر. چون به‌هرحال آن‌جا یک قیدِ اضافه‌ای بود مثلِ فوقِ تخصّصِ فلان گرایش را داشتن و خب هرکسی فوقِ تخصّص ندارد. ولی سِمَت‌های معمولی‌ترِ مدیریتی و فرهنگی را اغلب این‌جور آدم‌ها گرفتند. چون مدیریت از آن‌ چیزهایی‌ست که در جمهوریِ اسلامی تقریباً بی‌تخصّص هم می‌شود. آدم یک موبایل داشته باشد و چنددست کت‌وشلوار شاید کافی باشد. قدیم‌ها «ریش» هم لازم بود، بعد از 88 اوضاع جوری آشفته شد و جوری «نفر» کم آوردیم برای مدیریت که بی‌ریش هم قبول بود. فقط موضع‌گیری‌ات در «فتنه» با ما یکی باشد، کراوات هم زدی، زدی!

کناررفتن و منزوی‌شدنِ دل‌سوزها این‌طور شروع شد. خیلی‌ها بودند و هستند که سبز نبودند یا موافقِ تقلّب و وندالیسم نبودند، امّا فکرِ مستقلّی داشتند. جورِ دیگری از مثلاً ضرغامی فکر می‌کردند، طورِ دیگری اوضاع را می‌دیدند، هم‌سوی مثلاً با دوروبری‌های پاسدارِ ره‌بر نبودند، ولی بالاخره آدمِ نظام بودند و هستند. حزب‌اللهیِ انقلابیِ اصولیِ اهلِ حق بودند. ما این‌ها را منزوی کردیم. نه‌ تنها منزوی کردیم، بل‌که جای‌شان آدم‌هایی را آوردیم سرِکار که حسابی بتوانند آن‌ها را بسوزانند. یک آدمِ خوش‌فکرِ معقولِ اهلِ تأمّلِ بی‌هیجانِ انقلاب‌دوستِ شُهداییِ جبهه‌ایِ محکم را به صِرفِ استقلالِ فکری‌اش گذاشتیم کنار، جایش یک آدمِ هیجانیِ بی‌تأمّلِ بله‌قربان‌گوی همه‌کاره‌ی کم‌اخلاقِ سستِ کارنابلدِ مزوّرِ چاپلوس گذاشتیم. یعنی خنجر را از پشت فرو کردیم تا دسته، یکی دو دور هم چرخاندیم در سینه. انگارکن حاج‌کاظمِ آژانس را بگذاری کنار، جایش مثلاً آن دلقکی که لباسِ «مبارک» را پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود بیاوری. نه حتّا سلحشور، نه حتّا احمدِ کوهی و نه حتّا اصغر و موتوری‌ها را. دقیقاً هم‌آن معتادِ نان به نرخِ روز خورِ دزد را!

این معامله‌ای بود که تازه ما با «خودی»ها کردیم. غیرِخودی‌ها و سبزها و اصلاح‌طلب‌ها و بچّه‌های مخالفِ نظام که بل هم اضل! اگر خودی‌ها را بُریدیم و کَندیم، غیرِخودی‌ها را محصور و محدود و منقطع کردیم. با آن‌ها معامله‌ی بدتری شد. و قسمتِ سخت و بد و تراژیکِ ماجرا این‌جا بود که تمییزِ «خودی»ها از مسئولینِ ترسوی جدید، برای غیرِخودی‌ها سخت بود. آن زن‌وشوهری که بلیطِ حاج‌کاظم و عبّاس را مسئولِ آژانس فروخته بود به آن‌ها، عبّاس و سلحشور و کاظم و اصغر و موتوری و همه و همه را یکی می‌بینند. این طبیعی‌ست. منتها دست‌شان به کی می‌رسد؟ به مسئولِ امنیتیِ بالادست؟ به مسئولِ پایین‌دستیِ مخ‌تعطیلِ جیب‌پُر؟ نه، دست‌شان به یقه‌ی حاج‌کاظم و کاپشنِ عبّاس می‌رسد. آن‌وقت است که تازه روضه واردِ مقتل می‌شود. حالا تو بیا و برای مخالفِ نظام بگو و اثبات کن که طرف‌دارِ «حق»ی امّا نه از هر طریقی و به هر قیمتی. بیا و اثبات کن پای نظام ایستاده‌ای، امّا نه پای حصرِ موسوی و کروبی. بیا و اثبات کن آدمِ ارزش‌هایی، امّا نه ارزشی که بخواهد از راهِ تضییعِ حقوقِ دیگران -ولو مخالفِ نظام- به دست بیاید. مگر متوجّه می‌شوند؟ حق هم دارند. خیلی هم حق دارند. اثباتِ بعضی چیزها خیلی سخت است. به قولِ شهیدبهشتی یک‌وظیفه برای ماست، یک‌وظیفه هم برای خدا. وظیفه‌ی ما ایمان‌داشتن است و وظیفه‌ی خدا دفاع (إن‌الله یدافع عن‌الذین آمنوا)؛ ما وظیفه‌ی خودمان را باید خوب انجام بدهیم، خدا قطعاً وظیفه‌ی خودش را خوب انجام خواهد داد.

یک دفعِ دخلِ مقدّری هم باید بکنم: ممکن است (یعنی تقریباً حتم دارم) یک عدّه می‌گویند بله، اعلامِ برائت که کارِ سختی نیست. شما آن وقتی که منافع‌تان ایجاب می‌کرد، از چیزهایی دفاع کردید و حالا که دیگر منافع‌تان مجاب نمی‌شود، اعلامِ برائت می‌کنید تا مثلاً چه و چه. باید بگویم اگر قرار بر انتخابِ «آسان» مقابلِ «سخت» بود، شخصاً در بحبوحه‌ی انتخابات، آن‌وقتی که همه‌ی دوروبری‌ها و دوستان و عزیزانم نظری دیگرگونه داشتند اکثراً و بحث‌های‌مان محلِّ جدایی و نزاع و اختلاف شده بود و ما در اقلیّتِ محض بودیم و دفاع از نظام و کیانِ انتخابات، جائزالفحش‌مان کرده بود، باید «آسان» را انتخاب می‌کردیم، نه امروز که زیرِ سؤال بردنِ بعضی چیزها کارِ هر «رسایی»ای هم شده است و نظرِ مخالفِ نظام داشتن اتّفاقاً دیگر آن‌قدرها هم هیجان‌انگیز و نشانه‌ی حق‌طلبی نیست بینِ خودِ سبزها حتّا. ما در آن گرماگرمِ فقط بگو «تقلّب» تا بگوییم که اهلِ حقّی، پای آن‌چه که فکر کردیم حق است، ایستادیم و مقابلِ آن‌چه که فهم کردیم باطل است، تمام‌قامت و با همه‌ی آبِ‌روی‌مان ایستادیم. اگر امروز دارم از یک جریانِ تُنُک و بی‌اصالت و ترسوی متملّق، اعلامِ شکایت و برائت می‌کنم، دلیلش قدرت‌مندترشدنِ آن‌هاست و این‌که تقریباً اکثرِ صندلی‌های مدیریتی را دیگر گرفته‌اند. وگرنه من از هم‌آن روزهای سالِ اوّل هم با هرنوع رفتارِ ماکیاولیستی مخالف بودم. کسی بود آن‌روزها که مقالاتِ تُند می‌نوشت علیهِ جنبشِ سبز و ره‌برانش. غروب مقاله می‌نوشت برای نشریه‌ی بسیجِ دانش‌گاه‌، رفقا شب ئی‌میلش می‌کردند و فردا منتشر می‌شد. هم‌آن شبانه ریپلای می‌زدم بهشان که توهینِ به کرّوبی و موسوی خلافِ حق است و حرام. ما اجازه نداریم انسان‌ها را سخریّه کنیم. کِی؟ قبل از انتخابات، حینِ انتخابات، بعد از انتخابات. در شبکه‌های اجتماعی پای عکسِ سبزها، پای اسم و تصویرِ آقای موسوی می‌زدند «جلبکِ سبز»؛ به قیمتِ فحش‌خوردن و منافق‌ خطاب شدن می‌ایستادم جلوش. هم‌آن روزهای اوّل. یک‌سال گذشت تا کم‌کم بعضی‌ها فهمیدند آن نویسنده تُند است. دوسال گذشت تا همه ازش اعلامِ برائت کردند!

ایّامِ رحلتِ امام از تله‌ویزیون دیدم وقتی سیّدحسن می‌رود پشتِ تریبون شعار می‌دهند. نوه‌ی صاحب‌مجلس را نمی‌گذاشتند حرف بزند. هم‌آن وقت پست زدم توی بلاگ که اعلامِ برائت می‌کنم از این جریان، از این عدّه و عُدّه. کی بودند آن‌ها؟ هم‌این‌ها که الآن مدیرند و مسئول این‌جا و آن‌جا. بله، متأسّفانه قیمتِ مدیرشدن در نظامِ ما بعد از ٨٨ شده عملِ خوارجی‌وار. شده فحش و فضیحتِ به مخالف. شده با شعارِ حق اهانت کردن و قربان‌صدقه‌ی ره‌بر رفتن قبل و بعد از هر حرفی و کلامی. ما سیبِ کدام درختِ ممنوعه را چیدیم که این‌قدر هبوط کردیم؟ غبارِ کدام غفلت نشست به سر و روی‌مان که این‌قدر ارزان شدیم؟ عذابِ چیست این‌که می‌کِشیم؟ نمی‌دانم...

باز هم دفعِ دخلِ مقدّر: الآن دوباره یک عدّه از غیرِخودی‌ها با خواندنِ این سطور و این دردِدلِ دوخطِّ آخرِ پاراگرافِ بالا، دل‌شان می‌خواهد بگویند «عذابِ تفکّرات و تحجّرِ خودتونو دارید می‌کشید، عذابِ گناهایی که کردید، آدمایی که کفِ خیابون کشتید، عذابِ دفاع‌تون از نظامی که دستش به خونِ دوستای ما آلوده‌ست» و مثلِ این. باید بگویم عزیزِ هم‌وطن، هم‌شهری، هم‌ولایتی، هم‌پرچم، هم‌خط، هم‌زبان، هم‌نژاد! تمییز بده، هیجانت را چنددقیقه بگذار کنار و تمییز بده. ما پای نظام ایستادیم و ایستاده‌ایم و می‌ایستیم، منتها پای «حق»، نه پای اباطیل. پای منطق، پای استدلال، پای تأمّل و وضوح و روشنی و ایمان و قلبِ پاک و خالص. پای حرفی که بی‌عصبانیّت زده شده باشد، نه پای بیانیه‌های از بای بسم‌الله تا تای تمّت ادّعا و تهمتِ بی‌مدرک. از آن‌طرف پای ری‌اکشنِ هر مسئولِ نمی‌دانم چه عقیده‌ایِ جانمازآب‌نکشیده‌ی سرتاسرِ نظام که نایستاده‌ایم. چه‌را دفاع از امرِ حق را مساویِ دفاع از هر کارِ ریز و درشتی که از هر مسئولی در این مملکت سر زده و می‌زند و ممکن است بزند، می‌بینید؟

اگر فلان‌ شلوارِ‌بسیجی‌‌پوشیده‌ی دهن‌نشُسته‌ی بی‌غیرتِ پست‌فطرتی، در حریمِ مسجدِ شاه‌عبدالعظیم، به ناموسِ من و تو، به ناموسِ یکی از ارکانِ این انقلاب، به یک خانمِ در حریمِ امنِ جامعه‌ی اسلامی، فحّاشی و اهانت کرد که معنایش این نیست که دفاعِ من و امثالِ من از نظام یا قبول‌نکردنِ تقلّبِ ادعایی، مساوی‌ست با هم‌دهنیِ با آن بددهن. من رفیقی دارم که شب تا صبح به خاطرِ آن فحّاشی خوابش نبُرده و خونْ خونش را خورده و بعدها آن اتّفاق تأثیرِ بزرگی گذاشته در کارش که چون اجازه ندارم نمی‌توانم بگویم. در عینِ حالی که یک من ریش دارد و پای نظام ایستاده و می‌ایستد.

والله آن نظامی که ما یاد گرفته‌ایم و تقلید می‌کنیم از شهدای‌مان که پایش بایستیم، نه کاری به عقیده‌ی تو دارد، نه به شال و روسری و مانتوی خواهرت، نه به گردشِ مالیِ عفّت‌باخته‌های از روی ناچاری یا از روی هرچیزِ دیگرِ شهر و کشورمان. ما مدافعِ نظامِ مدلِ آژانسِ حاتمی‌کیا و زیرِ نورِ ماهِ میرکریمی‌ایم، نه قّلاده‌ای و طالبی‌ای و ده‌نمکی‌ای. خونِ تو، شادیِ تو، سعادتِ تو و دل‌خوشیِ تو، با دفاعِ ما از «حق» تنافی ندارد. برادران و خواهران و ناموسِ ما فقط در فیضیّه و معصومیّه و جامعة‌الزّهرا نیستند، ارمنی‌های میدانِ مادر و کریم‌خان و سنّی‌های بندرِ ترکمن و بلوچ‌ها و کردها و کلیمی‌ها و آشوری‌ها و مسیحی‌های این کشور هم خواهر و مادر و برادر و پدرِ ما هستند. ما امورِ عالَم را تقسیم می‌کنیم به «حق» و «باطل». می‌دانیم که هرجا حق نباشد، باطل است، هرجا وجود نباشد، عدم و هرجا خیر نباشد، شر. ما این را می‌گوییم، گفت‌وگو می‌کنیم، تبلیغ می‌کنیم، می‌جنگیم برایش و جان می‌دهیم در راهش. امّا نمی‌کُشیم کسی که به ما حمله نکرده است را. معتقدیم اژدهای امرِ حق، به اذن و فضلِ خدا، آن‌قدر نافذ و عظیم و مهیب هست که هر مار و تمساحِ سحره‌ی اباطیل را هضمِ خودش کند. در مقامِ گفت‌وگو و استدلال. بی‌هیجان و بی‌شلوغ‌کاری. این منطقِ دین و ایمان و سیاستی‌ست که سنگش را به سینه می‌زنیم. ولی چه کنیم؟ چه کنیم که افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و افراط، تفریط می‌زاید و تفریط، افراط و مهم‌تر از آن، مسئولینِ ارشدِ نظام‌مان، آلوده‌ی مصلحت و گاهی بی‌تدبیری شده‌اند و متوسّل شده‌اند به سحره‌ای هم‌قامتِ سحره‌ی فراعنه‌ی زمان. چه کنیم که دستِ ما کوتاه است و قدرت‌مان را گرفته‌اند و صندلی‌ها را از زیرمان کشیده‌اند؟ چه کنیم که به استقلالِ فکریِ یک اهلِ عقل اعتماد نمی‌کنند هم‌سنگرهای‌مان؟ چه کنیم با این ضرغامی‌ها و دارابی‌ها و رسایی‌ها و وزیر و وکیل‌های بزدل‌مان که به هر فکرِ مستقلِّ خودی دارند برچسبِ «ساکت» و «بی‌بصیرت» و «الیگارشی» و «مفسدِ اقتصادی» می‌زنند؟

لااقل هم‌آن‌قدری که ما شما را می‌فهمیم، شما هم ما را بفهمید. تمییز بدهید. کمی تأمّل کنید. همه را به یک چشم نبینید. سره را از ناسره جُدا کنید. آن‌همه ادّعای روشن‌فکری بالاخره یک‌جایی نباید به کارِ شما بیاید؟ تا کِی گتره‌ای دیدنِ جبهه‌ی مقابل و سرتاپا یک کرباس دیدن را می‌خواهید ادامه بدهید؟

علی‌أیّ‌حال اوضاعِ فرهنگیِ مملکت اوضاعِ خوبی نیست. یک وخامتِ ساختاری و مدیریتی‌ای در نظام حاکم شده که از هر بی‌اخلاقی‌ای خطرناک‌تر است. به شدّت معتقدم جامعه‌ای اخلاقی نمی‌شود، مگر این‌که قبلش مقنّن شده باشد سفت و سخت. قانون هم یعنی یک الزام و بایدی که اگر ازش عدول کنیم یا تخلّف کنیم ازش، جریمه می‌شویم. جریمه‌هایی که به اقتضاءِ اهمیّتِ آن قانون در پیکره‌ی کلّیِ نظام کم و زیاد باید باشد. هیچ جامعه‌ای با «شعار» اخلاقی نمی‌شود، حتّا جامعه‌ی امیرالمؤمنین یا امامِ زمان. حضرت هم تلقّی‌شان از اخلاقی‌شدنِ جامعه این‌جور بود به گمانِ من. چون هیچ‌گاه مخاطبین و مردم و مستمعین‌شان را مجبور نکردند به اخلاق یا نگفتند «باید» اخلاق را رعایت کنید. بل‌که همیشه توصیه و دعوت کردند به اخلاق. در کنارش برای نظام یک ساختارِ قوی تعبیه کردند. کارگزارانِ علی مالک‌ها و ابوذرها و مقدادها بودند. معتمدترین‌های زمان. معتمدترین‌های یک معصوم. امّا حضرت به این بسنده و اکتفا نکردند. حضرت برای کارگزارش بازرس گذاشت، برای بازرس جاسوس! چه‌را؟ آیا به مالک اعتماد نداشت؟ می‌شود آدم به چشمش و دستش اعتماد نداشته باشد؟ نه، قصّه، قصّه‌ی اعتمادداشتن و اعتمادنداشتن نبود. حضرت می‌دانستند که سازوکارِ حکومت‌داری جُدای از روابطِ شخصی و اعتمادهای شخصی‌ست. «مقام» و «قدرت» وسوسه‌برانگیزند و انسان را در معرضِ خطا و سهو و انحراف قرار می‌دهند. پس کارگزار باید بازرس داشته باشد و به هم‌این نسبت بازرس هم جاسوس. حالا بیا تعزیراتِ ما را سیر کن! فکر می‌کنید بی‌دلیل است که این‌همه تخلّف داریم در جای‌جایِ مملکت؟ ما علی را هم نفهمیده‌ایم!

علاوه بر ضعفِ در بازرسی، اصلی را فرعی کردن و مصلحت‌گرایی و سیاسی‌بازی و ترس هم بلای دیگرِ ساختارِ مدیریتِ ماست که ذکرش رفت. این مصالح بی‌چاره کرده‌اند ما و مردمِ ما را. چون مصلحت نیست، این گزارشِ اخبار را این‌جوری برویم، چون مصلحت نیست، فلان مسئله را نگوییم، چون مصلحت نیست، فعلاً گندِ فسادِ فلان مدیر یا مسئول را درنیاوریم، چون مصلحت نیست، انتقاد نکنیم، چون مصلحت نیست اِل، چون مصلحت نیست بِل!

من از رأیِ به احمدی‌نژادم هیچ‌گاه پشیمان نیستم چون «انتخاب»ش کرده‌ام و این انتخاب آگاهانه بوده و در آن زمان قطعاً به‌ترین انتخابِ من بوده. احمدی‌نژاد از آن آدم‌هایی‌ست که وقتی تصمیمی می‌گیرد و کسی را قبول داشته باشد، اگر همه‌ی عالَم هم استناد کنند به مثلاً مفسده‌آمیز یا غلط‌بودنِ آن تصمیم یا فاسد‌بودنِ آن مسئولِ منصوب، باز هم از تصمیمش و نظرش برنمی‌گردد. یک‌جور انتقادناپذیری که در بینِ مسئولین و ما ایرانی‌ها بعضاً کم هم نیست. به‌هرحال خصلتِ خیلی خوبی نیست. چون انسان باید برای طرف‌داری یا عدمِ طرف‌داری‌اش و برای هر تصمیمش معیار داشته باشد و این‌که من یک روزی این تصمیم را گرفته‌ام پس تا آخرِ دنیا پای تصمیمم یا انتخابم می‌ایستم که حرفِ حق و درستی نیست. آدم باید به اقتضاءِ شرایط تصمیم‌های جدید بگیرد. کمااین‌که اگر الآن انتخاباتی برگزار شود بینِ احمدی‌نژاد و کاندیداهای دیگر، قطعاً من به صِرفِ این‌که 3سالِ پیش به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام دوباره نمی‌گویم فقط و فقط احمدی‌نژاد. باز هم بررسی می‌کنم کاندیداها را با فکت‌های جدید. اتّفاقِ دیروزِ مجلس را از این جنس می‌بینم و تقریباً همه‌ی جنجال‌های احمدی‌نژاد را هم. او را یک آدمِ دارای فکرِ خطرناک نمی‌پندارم، آن‌جوری که بعضی از دوروبری‌های ره‌بر را و آدم‌های بی‌اصل و اصالتِ چاپلوسِ بزدلِ فعلاً مدیر و مسئولِ مملکت را. احمدی‌نژاد هرچه باشد، چاپلوس و بزدل نیست. کسانی که از راه‌بُردِ خلافِ اخلاق و غیرِمتعارفِ احمدی‌نژاد در مجلس لهِ مواضعِ دستوری و بخش‌نامه‌ای‌شان که هم‌واره تخریبِ عقل و عقلانیت و عاقل‌هاست استفاده کردند، از احمدی‌نژاد قطعاً خطرناک‌ترند. کسانی که دیروز را بهانه کردند برای فحشِ دوباره‌ی به لاریجانی و برای تخریبِ وجهه‌ی عاقل و مستقلِ او از احمدی‌نژاد صدهابرابر خطرناک‌ترند. احمدی‌نژاد اگر شیخوخیّت ندارد و از معلّمی و استان‌داری و شهرداری به ریاست‌جمهوری رسیده، آن‌ها از گالش‌پوشی و کیسه‌کشی به کاسه‌لیسی و مقام‌های امنیتی و صندلی و میز رسیده‌اند. احمدی‌نژاد شجاعتش مانع از این می‌شود که بله‌قربان‌گوی ماکیاولیک بشود. امّا آن‌ها که حاضرند چفیه‌ی ره‌بر را به عنوانِ یک متدِ عِلمیِ درمانِ سرطان واردِ تکستِ درسیِ دانش‌گاه کنند، آن‌ها که بالای منبر داستانِ کربلا را هرسال جوری تحریفِ به رأی می‌کنند که شبیه‌تر باشد به بخش‌نامه‌ها و تصمیماتِ درون‌سازمانی‌شان، آن‌ها که اگر مافوق 8 صبح بهشان بگوید الآن شب است، آیه‌ی قرآن می‌آورند که الآن شب است، آن‌ها خیلی خیلی خیلی بیش‌تر از احمدی‌نژاد خطرناکند. احمدی‌نژاد کم از یک‌سالِ دیگر می‌رود و تمام می‌شود. امّا بعضی‌ها هستند که به این زودی‌ها نه قصدِ رفتن دارند و نه می‌شود دست‌شان را از این‌سوی و آن‌سوی مملکت کوتاه کرد. فکری برای آن‌ها باید کرد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |