برای خوب بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

می‌خواهم پیرامونِ موضوعِ «بخشش» از منظری روان‌شناختی-اجتماعی مطالبی را بیان کنم. برای ورود به بحثْ اجمالاً دربابِ معنای لغویِ بخشش، می‌توان حدودی از واژگانی نظیرِ عطا، انعام، هبه، جود، عفو و گذشت را برشمرد. روان‌شناسان معتقدند ماهیّتِ بخشش ریشه در «دل‌سوزی» دارد؛ و دل‌سوزی به تعبیرِ اسپینوزا «ألمی‌ست هم‌راه با تصوّرِ شرّی که به کسی که او را همانندِ خود تخیّل می‌کنیم رسیده باشد». به زبانی ساده‌تر: ماهیتِ بخشش، باور به جمله‌ی «شاید من به‌جای او بودم» است. «ویلهلم دیلتای» گفته: «فهمیدن، یعنی بازیافتنِ من در تو».
بخشش رابطه‌ی تنگاتنگی با مدارا و پشیمانی دارد. از این جهت با مدارا در ارتباط است چون رفتاری‌ست با دیگری؛ به تعبیرِ اسپینوزا از انواعِ کرامت. یعنی از زمره‌ی رفتاری که انسان «به حکمِ عقل» به دیگری یاری می‌رساند. و با پشیمانی مرتبط است چون المِ ناشی از فعلی که به اختیارِ خود انجام پذیرفته است، انسان را به سمتِ طلبِ بخشش سوق می‌دهد. بخشیدن و بخشیده‌شدن و به صورتِ کلّی بخشش، امری اجتماعی و عقلانی‌ست. و امرِ عقلانی امری اخلاقی نیز هست. پس بخشش با حوزه‌های اجتماع، اخلاق و روان مرتبط است. در سویه‌ی اجتماعیِ بخشش، مسائلی نظیرِ حقوق هم مطرح‌اند. بخشش در شکلِ بخشایشی و عفوگونه، مسئله‌ای حقوقی‌ست. وقتی جرم، خطا، ظلم یا ستمی از فرد یا افرادی نسبت به فرد یا افرادی دیگر رخ می‌دهد، محملی برای طرحِ مسئله‌ی بخشش ایجاد می‌شود. بخشش گاهی چیزی را به کسی دادن و گاهی گذشتن از یک فعل و رفتار است.
از آن‌جا که به‌نظر می‌رسد انسان هیچ‌وقت علمِ کامل به همه‌ی مسائلِ پیرامونی‌اش نمی‌تواند داشته باشد، تصوّرِ انسانِ بی‌خطا و اشتباه تصوّری دور از واقع است. بنابراین اگر قرار باشد گذشتن از خطا و اشتباه به‌عنوانِ یک اصل در روابطِ اجتماعی لحاظ نشود، طبیعتاً نادیده‌گرفتنِ یکی از بدیهی‌ترین واقعیّت‌ها و ویژگی‌های انسان است و از آن‌جا که همه در خواصِّ انسانی نهایتاً مانندِ هم‌اند، هیچ کیفیّتی از زندگیِ اجتماعی را نمی‌توان متصوّر شد که در آن بخشش وجود نداشته باشد. پس بخشش از ضروریّاتِ زندگیِ اجتماعی‌ست. از زمره‌ی کرامات است و در ظاهر عطاکردن به دیگری، امّا در باطن، حکم و اضطراری عقلانی‌ست. برای این‌که بتوان در کنارِ دیگری یا دیگران زندگی کرد، باید بتوان از خطای آن‌ها درگذشت.
بخشش در دست‌گاهِ الاهیاتیِ ادیانِ توحیدی، توصیه‌ای اخلاقی مشابهِ باقیِ توصیه‌های اخلاقی‌ست. یعنی درنهایت ربط داده می‌شود به قدرتِ الاه. یعنی از امکانِ ترس (یا فوبیای) دین استفاده می‌شود برای تبیین و ترویجِ بخشش به‌مثابهِ یک فضیلتِ اخلاقی. یعنی نه این‌که بخشش در ادیان، ناظر به اجتماع و اخلاق و روان نباشد؛ هست، امّا برای اخذِ نتیجه، یعنی برای این‌که انسان‌ها «ببخشند»، خدا واسطه‌ی ایقانیِ این عمل می‌گردد. در سوره‌ی مائده‌ی قرآن نوشته شده: «مَن تابَ مِن بَعْدِ ظُلمِهِ وأَصلَحَ فَإِنَّ‌اللّهَ یَتوبُ‌عَلَیْه، إِنَّ‌اللّهَ غَفورٌ رحیم». هم‌چنین در سوره‌ی شوری نوشته شده: «فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى‌اللَّهِ» (پس هرکه گذشت کند و آشتی ورزد، مزدش با خداست). یا در حدیثی منقول از پیام‌برِ اسلام آمده: «تجاوزوا عن ذنوب‌النّاس یدفع‌ُالله عنکم بذلک عذاب‌النّار» (از گناهان مردم (یا یک‌دیگر) درگذرید، تا خداوند بدین سبب عذابِ دوزخ را از شما دور گرداند). یا در سخنِ دیگری منصوب به امام‌‌علی آمده: «شرّالنّاسِ مَن لایعفو عن‌الزلّة ولا یستر‌العورة» (بدترینِ مردم کسی‌ست که لغزش را نمی‌بخشد و عیب و خطا را نمی‌پوشاند). یا در حدیثِ دیگری از امام‌صادق آمده: «ثلاث مِن مکارم‌الدّنیا والآخرة: تعفو عمّن ظلمک، وتَصِلُ مَن قطعک، وتحلم إذا جهل علیک.» (سه‌چیز از خصلت‌های ارزشمندِ دنیا و آخرت است: بخشودنِ کسی که به تو ستم کرده است، پیوستن به کسی که از تو بریده است و بردباری‌ورزیدن هرگاه نسبت به تو رفتارِ جاهلانه‌ای شود). یا باز در حدیثِ دیگری از پیام‌برِ اسلام آمده: «من عفا عن مظلمة أبدله‌الله بها عزّا فی‌الدّنیا والآخرة.» (هرکه از ستمی که در حقِّ او شده گذشت کند، خداوند به‌جای آن در دنیا و آخرت به او عزت بخشد). در عهدینِ عتیق و جدید و به‌خصوص مسیحیت شاید به‌مراتب از اسلام هم بیش‌تر پیرامونِ بخشش و بخشیدن سفارش شده باشد. چیزی که مسلّم به‌نظر می‌رسد این است که فهمِ لزومِ بخشش در ادیان، یک فهمِ طبیعی و اجتماعی و عقلانی و مِن حیث ضرورت بوده، امّا برای اطمینان از رعایتِ آن از سوی مردم، حواله داده شده است به قدرتِ قراردادی-ایمانیِ خدا. خدا بخشش را دوست دارد، خدا می‌بخشد، خدا بخشنده را دوست دارد، خدا پشیمان را دوست دارد، خدا پاداشِ بخشیدن را خودش می‌دهد و... . بنابراین باید بخشید، همان‌گونه که باید اخلاق‌مدار بود، چون از نظرِ «خدا» خوب است. استفاده از جایگاهِ خدا برای ترویجِ فضیلتِ بخشش که حکمی عقلانی برای زندگیِ اجتماعی‌ست، راه‌بردِ حکمایِ واضعِ ادیان بوده. این سوی معادله که یک فضیلتِ اخلاقی (و عقلانی) ترویج می‌شود و به هم‌گراییِ انسان‌ها و کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی می‌افزاید مثبت است، امّا یک ایرادی که حواله‌‌کردنِ علّة‌العلل و ریشه‌ی رفتارهای اخلاقی به رضایتِ خدا دارد این است که ممکن است آن فضیلت آن‌طوری که باید «درونی» نشود در فرد. «به‌خاطرِ» خداوند بخشیدن با بخشیدن ناشی از حکمی عقلانی تفاوتش در این است که مبنای اوّلی چیزی بیرون از «خودِ» فرد است و مبنای دوّمی خودِ او. و چون از نظرِ روانی و انتولوژیک انسان با «خود»ش (بیشتر) است تا با خدا (به‌عنوانِ یک غیرِخود)، ممکن است در جایی قدرتِ تشخیصِ چرایی و چگونگیِ رفتارِ اخلاقی را نتواند پیدا کند. ولی در شِقِّ دیگر که «خود» مبنای رفتارِ اخلاقی‌ست، علی‌رغمِ این‌که ممکن است از شدّت و پای‌بندی فرد به رفتارِ اخلاقی کاسته شده باشد نسبت به حالتِ «به‌خاطرِ خدا»، ولی می‌توان مطمئن بود که فرد در تشخیصِ لزومِ رفتارِ اخلاقی صادقانه‌تر و مدلّل‌تر خواهد بود. اخلاق در کانتکستِ دین مثلِ یک‌جور دوپینگِ ورزشی‌ست. یعنی در سمتِ ایجابی نتیجه‌ی مثبتی دارد، امّا اگر پای محاسبه و استدلال به میان بیاید، ممکن است اوضاع به‌هم بریزد و فرد نتواند تحلیلِ خوبی از چراییِ رفتارهایش ارائه دهد و این‌جاست که «داعش» می‌تواند سر بلند کند و مولوی‌شدن نمی‌تواند بازتولید و مدل بشود. بخششِ مدلّل و مبتنی بر «خود» یا مبتنی بر حکمِ عقلانی، بخششِ آگاه (conscious) است و بخششِ الاهیاتی-دینی و مبتنی بر غیرِخود یا حکمِ شرعی، بخششِ ناآگاه (unconscious) یا «نه‌به‌تمامه‌-آگاه» است.
امّا ضرورتِ عقلانیِ بخشش چیست؟ مثلِ اکثرِ مسائلِ بشری قصّه از زمانی شروع شده که انسان اجتماعی‌شدن را برگزیده است. در تعامل و هم‌زیستی با دیگری/ دیگران به‌هیچ‌وجه نمی‌توان بدونِ رواداری و مدارا و بخشش موفّق بود. انسان به‌حسبِ عدمِ علمش به «همه‌»ی پدیده‌ها و امورِ عالَم، همیشه ممکن است خطا کند و اصلاً در بسیاری از موارد خطاکردن پایه‌ و مسیرِ رسیدن به درست است. و خطاکردن در زندگیِ اجتماعی ممکن است دیگری یا دیگران را برنجاند یا حقوقی را از آنان سلب کند. اگر قرار باشد مطلقاً بخششی وجود نداشته باشد، انسان‌ها نمی‌توانند به حیاتِ اجتماعی‌شان ادامه دهند چون شبانه‌روز باید در مناقشه و فکرِ انتقام‌جویی از یک‌دیگر باشند و چه بسا هیچ‌کس زنده نماند! بنابراین بخشش یک اضطرار و حکمِ عقلانی‌ست برای «زندگی‌کردن». از طرفی برای این‌که بتوانیم طرح و برنامه‌های شخصی‌مان را به‌راحتی پی بگیریم، باید بتوانیم ذهن و روانِ آرامی داشته باشیم و بخشش، فرصت و آرامشی را مهیّا می‌کند تا انسان به کارهایش برسد. از دیگرجهت وقتی همه‌ی انسان‌ها در «نوع» مانندِ هم‌اند و علّتِ تفاوت‌هایشان اموری نظیرِ آموزش و تربیت و امکانات و شرایطِ جسمیِ متفاوت است، پس دلیلی ندارد که از ذاتِ انسانیِ خطاکار به‌خاطرِ خطایش رنجیده و دل‌خور یا عصبانی بشویم. هر خطایی که از سوی هرکسی سر می‌زند دلیل و علّتی دارد. آن دلیل و علّت یا می‌تواند مرتفع شود و یا این‌که می‌تواند شناخته و مدیریت شود. در هردو صورت می‌دانیم که آن «دلیل» موجبِ بروزِ خطا در فردِ موردِ نظر شده‌اند. تنها صورتی که می‌شود از فرد به‌خاطرِ خطایش دل‌آزرده شد و ماند و نبخشیدش، وقتی‌ست که فرد متوجّهِ خطایش بشود و از آن اظهارِ پشیمانی نکند یا آن را تکرار کند. کسی که پشیمان نیست را می‌توان نبخشید. پس عدمِ‌پشیمانی می‌تواند جوازی عقلانی و اخلاقی برای نبخشیدنِ فردِ خاطی باشد. امّا در غیر از این صورت، اخلاقاً و عقلاً می‌توان دیگری یا دیگران را بخشید. چون اوّلاً زندگیِ اجتماعی «آینده»ای دارد و نمی‌توان از آن آینده صرفِ‌نظر کرد و مدام واردِ مناقشه شد با دیگران و ثانیاً هر خطا و اشتباهی دلیلی دارد و همه‌ی ما می‌توانیم در شرایطِ مشابهِ یک‌دیگر قرار بگیریم یا گرفته باشیم و همین خطا از ما سر بزند یا نزند. یعنی هیچ انسانی ذاتاً برتر یا به‌تر یا اخلاق‌مدارتر یا عاقل‌تر یا متمدّن‌تر یا قانون‌مندتر از دیگری نیست و تفاوت‌ها در آموزش‌ها، برخورداری‌ها، تربیت‌ها، محیطِ فرهنگی و نهایتاً شرایطِ جسمانی‌ست. پس می‌شود با در نظر گرفتنِ این‌که همه‌ی ما انتولوژیکاً برابریم، دل‌سوزی و هم‌دلیِ بیش‌تری با خاطی پیدا کنیم و بفهمیم که خطای او ناظر به عرضیاتی‌ست که چه بسا از اختیار او بیرون بوده است. در یک کلام «اخلاق» ویژگیِ انتولوژیکیِ دازاین (یا انسان) و حقیقیِ اگزیستانسِ او نیست، عَرَضِ اختیاریِ عقلِ آگاهِ اوست.
امّا در نهایت نتیجه‌ی اخلاقی‌ای که من می‌خواهم از طرحِ این مسئله که شاید بدیهی نیز به‌نظر می‌رسیده بگیرم این است که «نبخشیدن» فعلی و رفتاری متناسب با مقتضیات و واقعیّاتِ زندگیِ فعلیِ انسانی نیست. بشر مدّت‌هاست که اجتماعی شده است و بعید به‌نظر می‌رسد تا مدّت‌هایی دیگر از این شکلِ زیستن خارج شود یا بتواند خارج شود. نبخشیدن عاقلانه نیست، چون به یکی از مهم‌ترین واقعیّت‌های زندگیِ فرد بی‌اعتناست. نبخشیدن روابط را می‌شکند و شکستن و تقطیعِ روابط، رفتاری مبتنی بر غیرِاجتماعی‌زیستن است. نبخشیدن منفعتی برای زندگیِ اجتماعی ندارد. نبخشیدن به بهتر‌شدنِ کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی که زندگیِ فرد را هم می‌سازد کمکی نمی‌کند. و نبخشیدن هوش‌مندانه، زیرکانه یا محصولِ بیش‌تر فهمیدن نیست. نبخشیدن از نشناختنِ هستی‌شناسانه‌ی انسان ناشی می‌شود. نبخشیدن، عصبانی‌ماندن از اگزیستانسِ نوعِ بشر است. و در آخر نبخشیدن منصفانه و هم‌دلانه و اخلاق‌مدارانه نیست، چون پیش‌فرضِ نبخشیدن این است که «مطمئنّاً من به‌جای او نبوده، نیستم و نخواهم بود».

نوشته شده در پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی با خودم فکر می‌کنم که این‌همه نامهربانی را از کجا می‌آوریم؟ منشأ و ریشه‌ی بی‌انصافی‌های ما در کجاست؟ تنفّر چه‌گونه در ما پدید می‌آید و زیاد می‌شود؟ گاهی احساس می‌کنم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که به سمتِ نامهربان‌تر شدن پیش می‌رود. به سمتِ وارونگی‌سالاریِ ارزشی.
به‌نظرم باید برگردیم به مفاهیمِ ارزش و ضدِّارزش و نیک و بد. اصلاً نیک چیست؟ بد چیست؟ ارزش یعنی چه؟ ضدِّارزش یعنی چه؟
با معانیِ لغوی‌شان کاری ندارم. خاستگاهِ این مفاهیم را باید جُست. در زمینه‌ی فکری‌ای که من به آن باور دارم، «زبان» تقدّمِ تاریخی دارد نسبت به هرگونه دستورالعمل، شریعت و مکتبی. یعنی ابتدا زبانِ ارتباط برقرار کردن با دیگری به‌وجود آمده و بعد هر دین و دیسیپلین و قاعده‌ و قانونی. اجدادِ ما ابتدا باهم ارتباط برقرار کرده‌اند و بعد برای تعاملات‌شان قاعده و قانون وضع کرده‌اند. بنابراین خوب و بد و ارزش و ضدِّارزش، از این نظر مفاهیمی قراردادی‌اند. یعنی بینِ فردِ آ و فردِ ب قرارداد شده است که چه چیزی خوب باشد و چه چیزی بد. یا در میانِ یک رمه و قبیله نیز. و هرچه یک قانون و قرارداد توانسته باشد شمولِ بیش‌تری در بینِ انسان‌های بیش‌تری پیدا کند، بیش‌تر به سمتِ بداهت و پیش‌فرض‌شدن حرکت کرده. و اکثرِ این قوانین و قراردادها یا حتّا همه‌شان با تکاملِ عقلِ انسان تکامل یافته‌اند. شاید روزی پوستِ انسانی دیگر را کندن و از دندان‌هایش گردن‌بند درست‌کردن افتخار و ارزش محسوب می‌شده و امروز مراقبت از جانِ انسان‌های دیگر. بنابراین خوب‌ و بدها که به آن‌ها «اخلاق» یا هنجارهای اخلاقی می‌گوییم، مفاهیمی قراردادی‌اند. امّا آیا این مفاهیم و قوانینِ قراردادی می‌توانند به‌واسطه‌ یا برای چیزهای ثابتی پدید آمده باشند؟ پاسخِ من این است که بله. مثلاً نیازِ گرسنگی یک چیزِ ثابتی‌ست برای نوعِ انسان. و این فرض که غذاخوردن خوب است (یعنی رفعِ نیازِ گرسنگی) به‌عنوانِ یک قرارداد، برای آن به‌وجود آمده است.
پس یکی از چیزهایی که هنجارهای اخلاقی را به‌وجود آورده، مکانیزمِ پاسخ به نیاز است. به تعبیرِ دقیق‌تر بخشِ مهمّی یا شاید همه‌ی اخلاقیات پیرامونِ تحوّلاتِ کمالیِ انسان -اعم از جسمی و فکری- پدید آمده‌اند. یعنی انسان‌ها به مرورِ زمان هرآن‌چیزی را که می‌توانسته نیازِ نوعِ انسان را بیش‌تر رفع کند و لذّت و آرامشِ بیش‌تری به او ببخشد و رنجش را کم‌تر کند، خوب نام نهاده‌اند و هرچیزی که عکسِ این روند را باعث می‌شده بد. امّا همان‌طور که گفتم با تکاملِ عقلِ انسان، تلقّیِ او از بیش‌تر و کم‌تر یا کیفیّتِ مکانیزمِ رفعِ نیاز هم تکامل یافته است. و در این روندِ تکاملی، زندگیِ اجتماعی نقشِ مهمّی ایفا کرده است. یعنی هرچه انسان بیش‌تر اجتماعی شد، به رفعِ نیازهایش هم مسالمت‌آمیزتر نگاه کرد. طبیعی‌ست؛ روزی شما فقط گرسنگیِ خود را می‌شناسید و می‌دانید که باید با اوّلین غذای ممکن شکم‌تان را سیر کنید، روزی باید بر سرِ به دست آوردنِ همان غذا با دیگری یا دیگران رقابت کنید و روزی نه‌تنها باید نیازهای‌تان را رفع کنید، که باید جان‌تان را هم در نزاعِ متبوع حفظ کنید و روزی دیگر نه‌تنها باید نیازتان را رفع کنید که باید نسبت به دوستان‌تان پاسخ‌گو باشید که از چه شیوه‌ای آن نیاز را رفع کرده‌اید، چون ممکن‌ است تبعاتِ آن رفعِ نیاز، ألم‌های بیش‌تری را به گروه و قبیله‌ی شما وارد سازد.
بشر تاریخِ پُرفراز و نشیبی را پشتِ سر گذاشته است. سرشار از بالاوپایین‌شدن‌ها و تجربه‌کردن‌ها. عدّه‌ای زودتر به فهمِ هنجارهای اخلاقِ اجتماعی رسیده‌اند و عدّه‌ای دیرتر. برخی آن را فهمیدند، امّا تا عملی‌اش کنند ناگزیر بودند که جنگ‌های خونینی را تجربه کنند و برخی نیز از قلّه‌ی فهمِ آن به سمتِ کوه‌پایه‌های بدویّتِ پیش از آن حرکت کردند و مدام این جابه‌جاییِ مرزهای اخلاقی در عملِ انسان به چشم می‌خورد. امّا با همه‌ی این تحوّلات و تفاوت‌ها، امروز تقریباً اکثریّتِ بشر نیازهای مهم‌ترِ خود را می‌شناسند و عقلانیّتِ مسالمت‌آمیزِ جامع‌نگرِ مقتضیِ رفعِ آن را هم اگر در عمل هم نتوانند پیاده کنند، لااقل در نظر می‌شناسند.
امروز در بخشِ اعظمِ اروپا و بعد از پشتِ سر گذاشتنِ دورانِ تیره‌ی قرونِ وُسطی و جنگ‌های خونینِ اوّل و دوّم، مردم می‌دانند که دروغ به نفعِ عقلِ بلندمدّتِ یک عضو از اجتماع نیست و دزدی لذّتی کوتاه‌مدّت و رنجی مضاعف در بلندمدّت دارد و خشونت آسیبی‌ست که به خودمان وارد می‌کنیم و نه فقط دیگری. امّا هیچ‌وقت نمی‌توان مطمئن بود که مردم این مفاهیم را آن‌گونه‌ای فهمیده‌اند که هیچ‌وقت از رعایتِ آن عدول نکنند. بنابراین یک قانونِ مدنیِ بسیار سخت‌گیر و منضبط بر آن‌ها نظارت می‌کند تا مردم مدام یادشان باشد که نه باید و نه می‌توانند دست از پا خطا کنند و اگر فردی به هر دلیلی خواست بیرون از دایره‌ی عقلانیّتِ اخلاقِ اجتماعی رفتار کند، قانون با آن برخورد می‌کند تا آسیبی به دیگران وارد نشود. البتّه حتّا با وجودِ چنین قانونی هم هیچ‌وقت تضمینِ صددرصدی برای هم‌زیستیِ کاملاً مسالمت‌آمیزِ مردم با هم وجود ندارد. بالاخره انسان هرچه‌قدر هم که محدود و معقول باشد، امّا در نهایت آزاد است و قانون نمی‌تواند همه‌ی جزئیاتِ زندگی‌ها را پوشش دهد. ولی به‌طورِ نسبی می‌توان گفت در بخشِ اعظمی از اروپای فعلی، هنجارهای اخلاقیِ با نرخِ مطلوبی رعایت می‌شود و اکثریّتِ مردم نیازهای مهم‌ترِ خویش و حقوق‌شان را می‌شناسند و عقلانیّتِ نسبتاً خوبی در میان‌شان رواج دارد. به تعبیرِ خلاصه‌تر می‌توان گفت آن‌جا ارزش‌ها بیش‌تر از ضدِّارزش‌ها حکومت می‌کنند و نیکی بر بدی نسبتاً تفوّق دارد.
در کشورِ ما متأسّفانه گاهی احساس می‌شود که ضدِّارزش‌ها هستند که تفوّق و سالاری دارند بر ارزش‌ها. گویی عقلانیّتِ حاکم بر اکثریّت یا عموم، یک‌نوع عقلانیّتِ دمِ‌دستی و کوتاه‌مدّت است. انگار وسعت و مقیاسِ اجتماعی‌بودنی که فرض می‌کنیم در مناسبات و رفتارهای‌مان، کمی تقلیل پیدا کرده به قوم و قبیله و رمه و خانواده و حتّا من‌مان. گاهی احساس می‌کنم به سمتِ بدویّتِ عقلِ انسانِ نخستین در حرکتیم. دروغ و دزدی و نفاق و ریا که بماند، گاهی خصم و خشونت‌هایی در قلب‌ها و ذهن‌هایمان نسبت به دیگری می‌پروریم که مشابهش را فقط در اجدادِ پیش از تاریخ‌مان می‌توان سراغ گرفت. مهربانی هیچ خصوصیّتِ ویژه‌ای نیست جز این‌که فرض کنیم آن دیگری هم انسان است. انسانی مثلِ ما. انصاف، چیزی نیست جز این‌که احتمال بدهیم آن دیگری خودِ من است در دیروزِ فردایم.
امّا افسوس، افسوس که به جایی رسیده‌ایم که عقلانیّت‌مان کوچک شده است. فقط امروزمان را می‌بینیم. قوانین و حکومت‌‌مان عادت‌مان داده‌اند که خود را متعلّق به اجتماعِ کوچکی بدانیم. خط و مرز کشیدن‌های دینی و سیاسی و فرهنگی، عوایدی جز کوچک‌کردنِ محیطِ دایره‌ی عقلانیّتِ اجتماعی‌مان نداشته و ندارد و نخواهد داشت. نمی‌شود به انسانی که یاد گرفته بینِ «من» و «دیگری» تمایز قائل شود، آموخت که حیاتِ دیگری حیاتِ توست. نمی‌شود به کسی که تمرین کرده تفاوت‌ها را پررنگ کند، یاد داد که اشتراکات را در نظر بگیرد. هرروز از کنارِ هم رد می‌شویم و به جان و مالِ هم تشنه‌ایم. تنفّرهایی را با خود حمل می‌کنیم که فقط منتظرِ یک بهانه‌اند تا خودی نشان بدهند. تبدیل شده‌ایم به انسان‌هایی که برای‌شان مهم نیست یک‌نفر جلوی چشم‌شان پرپر بشود یا ظلم و رنجی را متحمّل شود. تمامِ هدف‌مان این است که خودمان آرام باشیم. که ای کاش واقعاً یاد گرفته بودیم آرامش را در لحظه و آن و اکنون و امروزِ خودمان نبینیم و آرامش را عمیقاً و در تداوم طالب باشیم. آرامشِ من در بی‌انصافی و بی‌مروّتی و پیروزی در نزاعِ اکنونم با دیگری نیست، آرامشم در این است که با دیگری‌های بی‌شمارتری بتوانم رفتارهای مسالمت‌آمیزتر، صادقانه‌تر و مهربانانه‌تری داشته باشم. آرامشِ من در این است که دیگری را انسانی ببینم در نوع، برابر با خودم. انسانی که نیازها و حقوقی مشابه با من دارد. انسانی که اگر هم آموزش و امکانات و برخورداری‌هایی متفاوت از من، او را در شرایطی متفاوت از من قرار داده، معنایش این نیست که در انسانیّت و مهربانی و عشق هم واجد و لایقِ تبعیض و نابرابری باشد و بدانمش. ای کاش می‌دانستیم که آرامشِ من در تلاشی‌ست که برای حرکت به سمتِ برابریِ بیش‌ترِ انسان‌ها می‌کنم. دیگرخواهی همان خودخواهی‌ست؛ و هرچه خودی که می‌شناسیم اجتماعی‌تر، عقلانی‌تر، آگاه‌تر و دوراندیش‌تر باشد، انسانی دیگرخواه‌تر خواهیم بود در عمل.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 مهربان نباشیم. (البتّه مهربانی از نتایجِ تبعیِ اخلاقی‌بودن است، امّا اگر مهربان نباشیم، قطعاً اخلاقی هم نیستیم.)
کم‌ و بی‌سواد باشیم و بمانیم و هر مقدار که می‌شود سعی داشته باشیم به سوادمان افزوده نشود. متأسّفانه سواد، شرطِ لازم (و نه کافیِ) اخلاقی‌بودن است.
اگر علی‌رغمِ تلاش‌ها و امتناع‌مان از اخلاقی‌بودن، هم‌چنان در جادّه‌ی اخلاق حرکت می‌کنیم، می‌توانیم به سمتِ گردنه‌ی شهرت سرعت‌مان را زیاد کنیم. در اغلبِ موارد جواب می‌دهد.
هیجانی باشیم و تصمیم‌های کوتاه‌مدّت‌تر و نقض‌شدنی‌ بگیریم.
جایی که سکوت و انکار و تغافل به تحکیمِ روابط و پیوندها می‌انجامد، حتماً ساکت نباشیم و جایی که گفت‌وگو و به زبان آمدن، باعثِ نجاتِ حیات یا یک امر و مسئله‌ی حیاتی می‌گردد، سکوت کنیم.
سخن‌چینی آبِ روی آتش است. خصوصاً اگر پیش‌تر گریدِ غیبت، حسادت و تنفّر را هم اخذ کرده باشیم.
خسیس باشیم. خسّت، به‌خوبی نافی و ناقض و مانعِ اخلاقی‌بودن است.
پرخاش‌گر باشیم. اصلاً تو گویی دسیبل‌براخلاق واحدِ این ماجراست.
متواضع نباشیم. به هیچ وجه.
تکبّر، غرور، تعصّب و جهل، تأثیراتِ مشابه و مفیدی در این راستا می‌گذارند.
برای درک و فهم و إشعار، وقت و انرژی صرف نکنیم. («چه کاریه؟»)
بی‌نظم باشیم. -چه‌را که متأسّفانه نظم از مؤلّفه‌های اخلاق است.
در ایران زنده‌گی کنیم و محلِّ ارتزاق‌مان شغلی باشد وابسته‌ی جیبِ مردم.
در ایران زنده‌گی کنیم و شاغل در شغلی اداری و در تکافوی ارتقاءِ رتبه‌ و جای‌گاه.
در ایران زنده‌گی کنیم و پزشکِ فوقِ تخصّص باشیم و تمامِ ایّامِ هفته (غیر از پنج‌شنبه و جمعه که وقتِ صفا و عشق و حال است) را برویم مطبْ بیمار ویزیت کنیم از چهارِ بعدازظهر تا دوازدهِ شب و صبح‌ها هم بیمارستان عمل داشته باشیم. اگر بتوانیم چندبیمار را باهم ویزیت کنیم و زنگی را هم در مطب تعبیه کنیم که موقعِ ویزیتِ یک‌سری بیمار، سریِ بعدیِ بیماران را هم فراخوان کنیم نورٌعلی‌نور است.
در ایران زنده‌گی کنیم و پلیسِ راه‌نمایی‌وراننده‌گیِ شاذّ و استثناءِ از اکثریّتی نباشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و پلیسِ ناجای معمول و تیپیکالی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و بازجوی نهادهای امنیّتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و کارمندِ واحدِ ضمانت و گارانتیِ هر شرکتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و مسئولیّتی دولتی-حکومتی داشته باشیم که اقتضاء می‌کند هرازگاهی پشتِ تریبون صحبت کنیم و مواضع‌مان را اعلام و بیعت‌ها را نیز تجدید.
در ایران زنده‌گی کنیم و کارمندِ اداره‌ی کتابِ وزارتِ ارشاد در بخشِ ممیّزی و مجوّزها باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و رئیسِ صداوسیما یا معاونش یا مدیرِ یکی از شبکه‌هایش یا ناظرِ پخش و مسئولِ ممیّزی‌‌اش و مجریِ اخبارش و خبرنگارش و... باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و مدیر، کارمند، بلیط‌فروش، دادزن، راننده، شاگردراننده و در نهایت اتوبوسِ یک شرکتِ مسافربریِ بینِ‌شهری باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و بازرسِ سازمانِ تعزیراتِ حکومتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و تولیدکننده‌ی خودرو باشیم. لیزینگ و استاندارد و فروش و خدمات هم ایضاً.
در ایران زنده‌گی کنیم و ناشرِ دولتی یا مدیرمسئولِ یک نشریه‌ با بودجه‌ی کاملاً دولتی-حکومتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و... ممم، به گمانم همین کافی‌ست که در ایران زنده‌گی کنیم.

نوشته شده در جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از رفقا قریب به سالی‌ست که فراخوانِ مشارکت در امورِ خیریه‌ای را برایم ارسال می‌کند. قصّه‌های دردها و مشکلاتی که گاه‌گاه در این فراخوان‌ها می‌خوانم، استخوان‌سوز و اندوه‌بارند. قصّه‌های رسیدن به سرحدّاتِ تحمّلِ انسانی برابرِ انواعِ مشکل و بیماری و نداری و غصّه‌ها و رنج‌های تابعه‌اش. فراخوانِ امروزش را که می‌خواندم، با خودم فکر می‌کردم این قصّه و قصّه‌های مشابهِ این که بی‌شک در کشورِ ما ابداً کم نیستند و حتماً واقعی‌اند، حتّا صورت‌بندیِ نوشتاری‌اش هم دردناک و کشنده‌ست، چه برسد به این‌که خودت در چنین شرایطی قرار بگیری و تجربه‌اش کنی. و یک «چرا»ی بزرگ که همیشه در این موارد به ذهنِ آدمی رسوخ می‌کند؟ چه فرقی بینِ من -وقتی که کودک بوده‌ام- با آن پسرک و دخترکِ فال یا گل‌فروشِ لابه‌لای ماشین‌ها بوده؟ چه فرقی بینِ منِ جوانِ ٢۵ساله که آرامشی نسبی و معمولی دارم، با آن دیگر جوانِ ٢۵ساله‌ایست که فرزندِ پدرومادری معتاد است و در زندان به دنیا آمده‌ست و از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش بینِ دزد و قاچاق‌چی بوده تا هم‌این حالا؟ چه فرقی بینِ ما انسان‌هاست که مستحقِّ آن‌چه که داریم می‌کندمان و محروم‌مان از آن‌چه که نداریم؟ ممکن است کسی بگوید همّت و تلاش و اراده و زحمت و خواست و جنگ و جهادِ شخصی. سؤالِ من این است که یک کودکِ ١٠ساله با کودکِ ١٠ساله‌ی دیگر چه تفاوتی در اراده و خواست دارد؟ آیا به اختیارِ خودش است که باید شیشه‌ی ماشین‌ها را پاک کند؟ و آیا آن کودکِ خانواده‌ی ثروت‌مند، نتیجه‌ی زحماتِ خودش است که در کلاسِ فلان و بهمان می‌نشیند و از همه‌ی امکاناتِ روزِ جهان برخوردار است؟ آیا آن جوانی که از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش معتاد و قاچاق‌چی و دزد و شرور دیده فقط در اطرافش و پدرومادری نداشته که تربیتش کنند، برایش طبیعی‌ و سهل است که بشود استادِ دانش‌گاه، یا کارمند، یا مهندس و دکتر؟ جامعه‌ی ما به طرزِ فجیعی از نظرِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دچارِ اختلافاتِ طبقاتی‌ست. اختلافی که نه در سرمایه‌(داری)، که در اوّلیاتی مثلِ آموزش و بهداشت و معیشتِ در سطحِ نانِ شب وجود دارد. یعنی یکی نانش را به زور دارد و دیگری یک‌لحظه هم در زنده‌گی‌اش در قیدِ تنهاچیزی که نبوده نان است. من نمی‌گویم آنی که دارد ایرادی دارد. نه اتّفاقاً اصلاً مشکل او نیست. مشکل این سرِ اختلافِ طبقاتی‌ست. این‌که یک‌ عدّه اوّلیات را ندارند. وگرنه چه به‌تر که کسانی منتهیات را داشته باشند. والله این درست نیست و بر چنین جامعه‌ای لب‌خند حرام است!
داستانِ فراخوانِ امروزِ رفقای خیّرم را بخوانید. ببینید حتّا خواندنش گوشت را به تنِ آدم آب می‌کند. من از همه‌ی داشته‌های خودم که نمی‌گویم زیاد است، امّا در بسیاری موارد چیزهای لوکس و غیرِضروری‌ست (مثلِ هم‌این لپ‌تاپی که دارم با آن تایپ می‌کنم) پشیمانم و احساسِ عذاب می‌کنم وقتی در کشورِ من کسی و کسانی هستند که به‌واسطه‌ی چنین نیازهای حیاتی و ضروری و مهمّی در عذابِ ألیم‌اند.
«این خانواده با ماهی پانصدهزار تومان حقوقِ بازنشستگی پدر مرحومشان که آن هم بابت پرداخت کرایه خانه هزینه می شود گذران زندگی میکنند. بقیه زندگی شان از یارانه های نقدی اداره می شود. اخیرا در این همه گرفتاری؛ جهیزیه ناچیز تهیه شده برای دختر خانواده را دزدان به سرقت برده اند  و مادر خانواده از غصه این استیصال و درماندگی، شوکه شده و به حالت شوک عصبی در بستر بیماری افتاده و و حالت فلج موضعی پیدا کرده است. وعده رفتن به خانه بخت این دختر، ۲۲ بهمن بوده است که الان همه ارزوهای این دختر بر باد رفته است. در قبال درخواست تاخیر زمان عروسی مادر دختر‏، ظاهرا بعضی از خانواده داماد، خانواده دختر را به دروغگویی متهم کرده اند که اصلا چیزی برای جهیزیه نداشته اند که البته این دختر واقعا هم دیگر چیزی ندارد.»
ببینید، می‌شود با تصوّرِ این قصّه مُرد. در خاطراتِ برادرِ شهیدچمران می‌خواندم که شبی مصطفی تا صبح به منزل نیامد و صبح در بیمارستان پیدایش کردند. قصّه این بود که مصطفی آن‌وقت‌ها دانش‌جوی شریف بود. وضعِ مالیِ درستی هم نداشت. در مسیرِ دانش‌گاه کارتن‌خوابی بو که مصطفی هروقت اورا می‌دید دلش می‌خواست کمکش کند. شبی زمستانی، وقتی مصطفی چیزی برای کمک‌کردن به او نداشت، هم‌پای او در یک محفظه‌ی فلزّی (که شاید سطلِ زباله‌ای هم بوده) شب را سپری کرد. از آن‌جا که آن کارتن‌خواب بدنش به آن وضعیت عادت کرده بود، چیزیش نشد و مصطفی صبح کارش به بیمارستان کشید. یعنی گاهی حتّا اگر کمکی ازمان ساخته نیست، می‌توانیم غم‌گسارِ دردها و آلامِ هم باشیم. و البتّه من قائل نیستم کمکی ساخته نیست. ما باید به فهمِ عمومی کمک کنیم تا در مسئله‌ی تولیدِمثل عاقلانه‌تر عمل کنند و به حرکتِ کلّیِ ساختارهای‌مان به سمتِ روش‌های تجربه‌شده‌ی جهانِ مدرن هم کمک کنیم. دین و مقتضیاتِ سیاسی و نظامی و امنیتی را ارجحِ بر معیشت و حیات و رفاهِ انسان ندانیم. لااقل تا وقتی که به یک رفاهِ نسبی و حدّاقلّیِ عمومی نرسیده‌ایم، سراغِ آن چیزها نرویم.

عافیت کس نشان دهد؟ ندهد
وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
یک‌ نفس تا که یک نفس بزنم
-روزگارم زمان دهد؟ ندهد
در دلم غصّه‌ای گره‌گیر است
چرخْ تسکینِ آن دهد؟ ندهد
کس برای گره‌گشادنِ دل
غم‌گساری نشان دهد؟ ندهد
آخِر این بادبانِ آتش‌بار
بحر غم را کران دهد؟ ندهد
(خاقانی)

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در فیلمِ مؤثّر و اثیریِ Patch Adams (ساخته‌ی تام شادیاک، ١٩٩٨)، رابین ویلیامز (در نقشِ پچ) به دوستش ترومن (با بازیِ دنیل لاندن) جمله‌‎ای طلایی را می‌گوید؛ او می‌گوید:

".In all of God's creations, only human beings kill their own species"
(بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسانه که هم‌نوعانِ خودشو می‌کُشه.)

با خودم فکر می‌کردم که صدقیّتِ این جمله در رابطه با انسان را می‌شود به اکثرِ انواعِ کشتن تعمیم داد. مثلاً می‌شود گفت در بینِ مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که روح و قلبِ هم‌نوعِ خودش را می‌کُشد. یا احساسش را. بله، فقط این ما هستیم که در کشتنِ هم‌دیگر متبحّر و تواناییم. جز انسان چه موجودی را می‌شود سراغ گرفت که بتواند غرور، احساس، عواطف، عزّت و شخصیّتِ هم‌نوعش را موردِ تخاصم و تقاتل قرار دهد؟
و کشتنِ روح، احساس، علاقه، غرور و عزّتِ دیگری، حتّا از کشتنِ جسمِ او هم مهیب‌تر و فجیع‌تر می‌تواند باشد. فقط متأسّفانه چون خونی از قلب و جگرِ انسان به بیرون تراوش نمی‌کند، هیچ دادگاهی هم برای قاتلینِ روح و احساس وجود ندارد. و چون برای رنج و اندوهِ بشر هیچ واحدِ اندازه‌گیری‌ای و سنجه‌ای وجود ندارد، کسی نمی‌تواند رنجِ خود را به‌درستی بازگو کند یا اندوهِ دیگری را آن‌گونه که باید، درک.
فلذاست که «بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که هم‌نوعانِ خودش را می‌کُشد.»

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مغازه‌داری را می‌شناسم که کارگرِ در جوانی بی‌کارشده‌ی کارخانه‌ای ورشکسته‌ست. روزی که بی‌کار شد، هم‌سر، دو فرزندِ کوچک و نوزادی داشت. مغازه‌ای کوچک کنارِ خانه‌اش مهیّا کرد و با حدّاقلِّ موجودیِ ممکن شروع کرد به خواروبارفروشی. حالا چندسالی از آن شروع می‌گذرد و مغازه پابرجاست و محتویاتش مفصّل‌تر شده و بچّه‌های جنابِ مغازه‌دار سروسامانی پیدا کرده‌اند و خودش هم میان‌سالی را رد کرده. ویژه‌گیِ این مغازه‌دار در این است که به‌هیچ‌وجه گران‌فروش نیست و تاحدّی ارزان‌فروش هم هست. یعنی نه‌تنها هیچ کالایی را گران‌تر از نرخِ تعیین‌ و درج‌شده نمی‌دهد، که هرجا ممکن باشد، اجناس را با حدّاقلِ سود و ارزان‌تر از قیمتِ تعیین‌ و چاپ‌شده روی آن‌ها هم می‌فروشد. همیشه وردِ زبانش این است که: «بسّه». می‌گوید سودش را می‌گیرد و راضی‌ست. سال‌هاست که با موتورسیکلتش می‌رود از عمده‌فروشی‌ها خرید می‌کند برای مغازه‌اش. شاید اگر مثلِ باقیِ مغازه‌دارها بعضی اجناسِ پُرطرف‌دار و ضروری مثلِ کارتِ شارژ، شیر و... را کمی‌ گران‌تر از نرخِ واقعی می‌داد، حالا ماشینی زیرِ پایش بود. امّا او به هم‌آن سودِ حدّاقلّی و قیمت‌های واقعی راضی‌ست. گاهی بعد از خرید از او، برای سلامتی‌‌اش و رونقِ کسب‌وکارش دعا می‌کنم و صدقه می‌دهم. در شرایطی که نظارتِ تضمین‌کننده‌ و الزام‌آوری بر مفاسدِ اقتصادیِ در سطوحِ خُرد (و هم شاید کلان) وجود ندارد در جامعه‌مان، وجودِ چنین انسانِ خودناظرِ خودساخته‌ی معتقدِ شریف و درست‌کار و باتقوایی، مثلِ گنج و گوهر است در دریایی از آلوده‌گی. این مطلب را نوشتم تا یادم بماند چنین آدمی را دیده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی مسجد را به او دادند، مسجدی بود شبیه به اکثرِ مساجدِ ایران. کم‌مشتری، خمود، سرد، خلوت. هفت‌سالی مهمانِ آن مسجد بود. از اوّلین کارهایی که کرد این بود که مُکَبِّرها و مؤذّن‌های بدصدا را به هر طریقی بود عزل و معاف کرد. یکی از سرسخت‌ترین‌ها که پیرِمردی بود و اذانِ صبح می‌گفت، بعد از کلّی مقاومت، وقتی دید سمبه‌ی حاج‌آقا پُرزور است، قهر کرد و چندروزی مسجد نیامد. یک‌روز با ریش‌سفیدهای محل جعبه‌ای شیرینی دست گرفت و رفت به منزلِ پیرِمرد و دلش را به دست آورد. امّا هرگز نگذاشت صدای نازیبا و گوش‌خراشِ پیرِمرد دوباره نغمه‌ی بلندگوهای مسجدش شود. کارِ بعدی‌اش این بود که سفارش داد دورِ ستون‌های مسجد کتاب‌خانه بسازند. کتاب‌های مسجد را از اتاقکِ پشتِ مسجد درآورد و در آن قفسه‌ها چید و قیدِ «عضویّت» را برداشت. مطالعه‌ی آزاد و بی‌دردِسر را باب کرد در مسجدش. همه‌ی ایّامِ موالیدِ ائمّه در مسجدش جشن برقرار بود. از اهالی دعوت می‌کرد. عیدِ فطرها جلوی جمعیّت به بچّه‌های کوچکی که سعی کرده بودند برای روزه -ولو کلّه‌گنجشکی- جایزه می‌داد. جایزه‌اش اسباب‌بازی بود، نه کتابِ دینی یا جانماز و تسبیح و چادر. همیشه جوان‌ها را جلوی جمعیّت مورد تشویق و تفقّد قرار می‌داد. یک‌بار جوانکی که بعد از قبول شدنِ در دانش‌گاه از آن محل رفته بود، آمده بود نمازِ ظهر را. قاری بود. قاریِ مجلسیِ خیلی خوش‌صدایی بود. حاج‌آقا بعد از نماز، از او خواهش کرد که اگر وقت دارد به تلاوتی میهمان کند او و اهلِ مسجد را. جوانک قرائتِ قرّایی کرد. روی جوان را بوسید و در آغوشش گرفت و یک تراولِ پنجاه‌تومانی از قبایش درآورد و به جوانک داد. از کیفِ پولِ شخصی‌اش. موقوفه و نذر و خمس نبود.

سعی می‌کرد نیازهایش را در محل رفع و رجو کند. با همه‌ی کسبه‌ی محل آشنا بود. از سوپری تا صاف‌کاری همه می‌شناختندش و دوستش داشتند و سلام و احوالِ گرم و لب‌خند و خنده داشتند با او.

به متولّی‌های مسجدش سپرده بود حواس‌شان به ایتام و فقرا و بی‌جاها و کارتن‌خواب‌ها و بدکاره‌های محل باشد وقتِ نذری و اطعام. دوست داشت مسجدش شبانه‌روزی باشد. دوست داشت یک‌روز از هفته مسئولینِ کلانتریِ محل در مسجدِ او با اهالی گفت‌وگو کنند و اهالی گله و شکایت‌های‌شان را به گوشِ آن‌ها برسانند. خیلی آرزوها و برنامه‌ها و ایده‌ها داشت. امّا فرصت کوتاه بود. به اتّهامِ ضدِّ ولایتِ فقیه بودن زیرآبش را در امورِ مساجد زدند. الآن یک آخوندِ با بصیرت جایش را گرفته.

اهالیِ محل خیلی طومارها نوشتند و خواهش‌ها کردند. امّا از دستش کاری ساخته نبود. طلبه‌های ورشکسته‌ی امورِ مساجد اندازه‌ی عقل‌شان به یک استادِ روشن‌فکر و متفاوتِ حوزه نمی‌رسید. کوچک‌تر بودند از این‌که بفهمند یک هم‌چه اویی را. می‌گفت بعضی از مردم مرا که می‌بینند، می‌گویند بچّه‌های ما بعد از رفتنِ شما دیگر روزه نگرفتند.

مسجدش حقیقتاً شده بود خانه‌ی خدا. عطرِ محمّدی از سر و روی مسجدش می‌بارید. شرف‌المکانِ بالمکین.

هیچ‌وقت ابایی نداشت و ندارد از این‌که پشتِ سرِ یک روحانی بایستد به نماز. همیشه برای تلمّذ و دیدارِ یک عالِم یا مدرّسِ اخلاق شوق و ولع دارد. اتاقش یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ است که مقداری سقف دارد و کمی زمینِ زیرِپا و جایی برای میز و صندلی. هروقت کتابی یا نویسنده‌ای یا مقاله‌ای و سایتی خوب پیدا می‌کند، سهیمم می‌کند. رمان می‌خواند و نویسنده‌های مطرحِ جهان و ایران را حدوداً خوب می‌شناسد. آثارِ متفکّرینِ زنده را می‌خواند. هیچ‌وقت نشده که نتوانم حرفی را به او بزنم یا سؤالی را نتوانم بپرسم. لباسِ پیغمبر بر تنش سنگین نیست. او یک روحانی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بچّه‌ها را نباید با حبّ و بغض بزرگ کرد و پرورش داد و تربیت کرد. نمی‌گویم با حبّ و بغض به دنیا نیاوریم چون نمی‌شود، بالاخره پدر و مادر مواردِ محبوب و مغضوبی دارند، نمی‌شود انسان از جمعیّتِ حبّ و بغض‌هایش به‌تمامه فاصله بگیرد و تَرک‌ِشان کند. پس با آن مقداری که در حوزه‌ی ژنتیک و وراثت تعریف می‌شود، کاری ندارم. امّا از دقیقه‌ی اوّلِ تولّد تا حدودِ سنِّ تشخیص و تمییز؛ نباید بچّه‌ها را پیش‌تر از این‌که چیزی را بفهمند، نسبت به آن چیز دچارِ حب یا بغض کرد. در فیلمِ «زنده‌گیِ پای» (علی‌رغمِ این‌که ابداً فیلمِ خوش‌ساختی نبود و فیلم‌نامه‌اش هم ضعف‌های بسیاری داشت) یک صحنه و گفت‌وگوی طلایی وجود دارد میانِ پدر، مادر و دو فرزندشان. مادر و پسرِ کوچک‌تر تعلّقاتِ مذهبی دارند و پسرک در سنِ ده-دوازده‌ساله‌گی چنددینِ مختلف را می‌گرود تا به دینِ به‌تر برسد. پدرِ خانواده لائیک است، امّا منطقی‌ست و خیرخواه. بعد از چندجمله‌ای که میان‌شان ردّوبدل می‌شود، پدر به پسرک می‌گوید:

I'd much rather have you believe in something I don't agree with rather than have you accept everything blindly. And that begins with thinking rationally.

(بیش‌تر ترجیح می‌دم به چیزی اعتقاد داشته باشی که من باهاش مخالفم، تا این‌که یه چیزی رو کورکورانه انتخاب کنی. و [برای این‌کار] باید عاقلانه فکر کنی.)

این درست است. این‌که پدرومادر درباره‌ی مسیر و ریشه‌ها و اصول با فرزندان‌شان گفت‌وگو کنند و شیوه‌ی انتخابِ صحیح و پیدایشِ حبّ و بغض را برای آن‌ها توضیح بدهند، نه این‌که بچّه‌ی پشتِ لب سبز نشده را نسبت به چیزی که خودشان در طولِ زنده‌گی -با هزار فراز و نشیب و آزمون و خطا و تجربه- به آن رسیده‌اند، دچارِ نفرت و محبّت کنند. این از کم‌صبری و آینده‌نگرنبودنِ پدر و مادرهاست که گمان می‌کنند اگر چیزی را که خودشان به آن رسیده‌اند، حتماً و به هر قیمتی به فرزندان‌شان منتقل نکنند، فرزندان از کف خواهند رفت و سرنوشت‌شان قهقهرا خواهد بود. قهقرا و ضلال، اتّفاقاً این است که فرزندان‌مان را نسبت به مسائلی که هنوز فهم و درک و تجربه‌ی منحصربه‌فردِ شناختی‌ای از آن‌ها ندارند، دچارِ موضع و حب و بغض کنیم.

در کشورِ ما در زمینه‌ی مسائلِ مرتبط به اعتقادات و عکسِ آن، زیاد این تربیت‌های هیجانی، نابُردبارانه و کوته‌اندیشانه به چشم می‌خورد. ما یک سردارِ شجاع و کاربلدی در فامیلِ دورمان داریم که در حوزه‌ی کارِ خودش موفّق محسوب می‌شود و شاید جزءِ چندنفر انگشت‌شمار نیروهایی باشد که نظام دارد از آن‌ها در حوزه‌ی مرتبط به تخصّصش بهره می‌برد. پسری دارد این سردار که ما در زمانِ نوجوانی رفیق بودیم و فوت‌بال‌ بازی می‌کردیم باهم. پسرِ خیلی مؤدّب و دوست‌داشتنی‌ا‌ی بود، امّا شر. از آن‌ها که از دیوارِ راست بالا می‌رفتند. هرچه بزرگ‌تر شدیم شرارتش بیش‌تر نمایان شد. مثلاً ماشینِ پدرش را برمی‌داشت و با سرعتِ مهیبی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرِ کوچکِ ما ویراژ می‌داد و ترمزهای گوش‌خراش می‌کِشید و از این کارهای آدرنالین‌ترشّح‌کن. بزرگ‌تر که شد، فضای بسیج و هیئت و جبهه و جنگ و جنوب، با قرائتِ «شور» برش غالب شد. ایرادی هم نداشت این فضا اگر مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی‌شد و تخلّفی انجام نمی‌گرفت. یکی از این چراغ‌های گردانِ پلیس تهیّه کرده بود و گاهی که لازم می‌شد (به تشخیصِ خودش!) می‌گذاشت بالاسرِ ماشین و خدا می‌داند که با آن چندنفر را ترساند یا چه کارهایی که نکرد. خلاصه یعنی فضاهای بسیجی‌گری‌اش گاهی‌وقت‌ها حقیقتاً مخلِّ امنیّتِ مردم بود و باعثِ اذیّت و آزار می‌شد و تخلّفاتِ از قانون را به هم‌راه داشت. خب این نمونه‌ایست از یک تربیتِ حبّ و بغض‌آمیزِ مذهبی. این بچّه‌ای که دوروز در جبهه نجنگیده و در عمرش با شهیدی فالوده نخورده و با هیچ دشمنِ واقعی‌ای مبارزه نکرده، چه‌را باید جوری رفتار کند که انگار یک سردارِ پنجاه‌ساله‌ی شیمیاییِ جنگ است؟ (یادم هست گاهی بینِ شوخی و جدّی -آن‌روزهایی که خادمِ مناطقِ راهیانِ نور شده بود-ادای شیمیایی‌ها را هم در می‌آورد و من در چشمانش برقِ حسرتِ این‌که چه‌را یک راویِ حقیقیِ جنگ نیست را می‌دیدم.) آفت و آسیبِ این تربیت این است که بچّه‌بسیجی‌های با این مدل تربیت‌شده‌ی ما در جایی که فضا هیجانی بشود و احتیاج به تشخیصِ منطقی باشد، خودشان را همّت و خرّازی تلقّی می‌کنند و مثلاً آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی را صدّام، و گمان می‌کنند این آن‌ها بوده‌اند که انقلاب کرده‌اند و جنگیده‌اند و جنگ را مدیریت کرده‌اند و اگر نبودند چه بلایی که سرِ نظام و انقلاب نمی‌آمد و مثلاً شخصیّتی مثلِ آیت‌الله هاشمی یک عنصرِ نفوذیِ انگلیس است در بدنه‌ی انقلاب که از روی بی‌بصیرتیِ مردم دودوره رئیس‌جمهور بوده و حسبِ تصادف در شورای انقلاب بوده و دستِ چپ یا راستِ امام.

بله، یکی از اصلی‌ترین دلایلِ هیجانی‌بودنِ بخشی از نسلِ جوانِ انقلاب، متأسّفانه بی‌دقّتیِ والدین‌شان است در تربیتِ صحیحِ به‌دور از حبّ و بغض. پدرومادرها دین را با حبّ و بغض اشتباه گرفتند و گمان کردند خط و مشی داشتن یعنی حب و بغض داشتن. بصیرت داشتن یعنی قربان و صدقه‌ی چشم و ابرو و ریش و چهره‌ی آیت‌الله خامنه‌ای رفتن. وگرنه جوانکِ ٢٠ساله‌ی ترمِ چهارِ دانش‌گاه که ده‌دقیقه هم با آقا مراوده‌ی فکری-کلامی نداشته و خاطره و رفاقتی با او ندارد که نباید مثلِ طوطی تا عکسِ ره‌برش را دید زیرش کامنت بگذارد: جمالِ چهره‌ی تو حجّتِ موجّهِ ماست!

بنده‌ی خدا اگر معنای «جمال» و «چهره» و «حجّت» و «موجّه» را هرکدام به تنهایی بدانی، هیچ‌وقت چنین چیزی را نمی‌نویسی و نمی‌گویی. جمالِ چهره‌ی کسی، وقتی حجّتِ موجّهِ کسِ دیگری می‌شود که چیزی بینِ آن دو باشد که آن چیز هیچ‌وقت با خواندنِ چهارتا سایت و مقاله و نشستن پای منبرِ پناهیان و نقلِ خاطره‌های ساخته‌گی و مسموم از آقایان حسن‌زاده و بهاءالدّینی و امثالهم به دست نمی‌آید. اگر آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی می‌گویند: «ایشان پیشوا هستند و من پیرو» این علاوه بر این‌که تواضع و فهم و سیاست‌مداری و دل‌سوزی و هوشِ آقای هاشمی را می‌رساند، عمقی به قدمتِ همه‌ی خاطراتِ مشترکِ بینِ این دو شخصیّت دارد. برای من، این جمله‌ی آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی (هزاری هم که بگویند فتنه‌گردان است و فلان و بهمان و ردِّ صلاحیّتش کنند)، بسیارواقعی‌تر است از ارادت‌های مصنوعی و اشک و شعریِ جوان‌هایی که شانه‌های مغرور و زانوانِ جسورشان یک‌روز هم تحمّلِ وزنِ مشکلاتِ یک نظام را ندارد و از حکومت و ولیّ و فقیه، فقط حبِّ به مولایش را دارند و فحشِ به معاندش را.

عکسِ این ماجرا هم هست؛ یعنی در بی‌اعتقادی و فضاهای ضدِّمذهبی و ضدِّانقلابی هم پدرومادرهای متعلّق به آن دسته‌های فکری، متأسّفانه عینِ هم‌این تربیت را دارند گاهی. نسبت‌ها هم تقریباً برابر است، یعنی به میزانی که افراطیِ در این سمت داریم، افراطیِ در آن سمت هم داریم. دختر یا پسری که هنوز به سنِّ بلوغ نرسیده را جوری نسبت به دین، خدا، پیغمبر، نماز، روزه، انقلاب، عالِمِ دین، ره‌برِ نظام، مسئولین و هرچه که بوی معنویّت و الوهیّت و -حتّا پایین‌تر انقلاب- دارد، دچارِ موضع و تنفّر می‌کنند که آن بچّه مسیری جز شکلِ پدرومادرش شدن برایش متصوّر نیست. معنویّات و مذهب و نظامِ اسلامی و ریشو و چادری و حزب‌اللهی و مؤمن و نمازخوان و روزه‌دار می‌شوند ضدِّ ارزش و جائز‌الإهانه، مشروب و پارتی و عریانی و بی‌عفّتی و بی‌حیایی و ولنگاریزم و فحشاء و ارتباطاتِ نامشروع می‌شوند ارزش و تمدّن و انسانیّت! وگرنه چه‌را نسبت به کسی که هیچ شناختی از او ندارند، جز یک ظاهرِ اهلِ شریعت و مذهب، تنّفر دارند و به خودشان اجازه می‌دهند به بادِ ناسزا بگیرند این افراد را و اصلاً فراتر از این، وقتی هم که شناختند و فهمیدند ایمانی دارد و دینی، چه‌را باید به او و اعتقاداتش اهانت کنند؟ این چیزی جز هم‌آن تربیتِ حبّ و بغض‌آلودِ پدرومادر نیست. بچّه‌ها را پیش از این‌که خودشان تجربه‌ای کسب کنند و به شناختی برسند، موضع‌دار کرده‌اند و از چیزهایی برحذر داشته‌اند و به چیزهای دیگری سوق داده‌اند.

از نظرِ من این‌ها خطاست؛ این‌که حبّ و بغض‌های‌مان را به بچّه‌های‌مان منتقل کنیم، عوضِ این‌که با آن‌ها درباره‌ی مسیر و منهج و راه و روش، مثلِ یک پدیده‌ی علمی گفت‌وگو کنیم و اجازه بدهیم که خودشان انتخاب کنند به کدام سمت بروند و چه گرایشی داشته باشند. مگر ما خودمان در زنده‌گی تغییر نکرده و نمی‌کنیم؟ مگر از اشتباهات‌مان پند نگرفته و نمی‌گیریم؟ امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «عقلْ به خاطرِ سپردنِ تجربه‌هاست». خب آن بچّه هم حقِّ انتخاب و اشتباه دارد و چه بسا آن چیزی که خودش با پند و آزمون و خطا بیاموزد، خیلی بیش‌تر به کارش بیاید تا آن‌چه که در شرایطِ ایزوله‌ی خانه به او دیکته و تزریق شده است. باید اجازه بدهیم فرزندان‌مان خودشان تجاربِ مخصوص به خودشان را کسب کنند و براساسِ آن تجربه‌ها، تشخیص‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و حّب و بغض‌های مخصوص به خودشان را هم. بگذاریم اگر قرار است کسی به دین علاقه‌مند باشد و به نظام و انقلاب، این علاقه‌مندی از مسیرِ منطق و آرامش و فهم و درک و استدلال و روشن‌بینی در او آرام‌آرام پدید بیاید، نه از طریقِ یک نصیحتِ چهارساعته‌ی بعدازظهرِ جمعه و یک جلسه پای منبرِ فلان طلبه نشستن و غلیظ شدن. بگذاریم اگر قرار است فرزندِ ما (به فرضِ آن‌ها که مثلاً چنین باورهایی دارند و فرضِ من با آن‌ها یکی نیست،) روشن‌فکر و آزاداندیش باشد و متحجّر نباشد، خودش به این دیدگاه برسد و با قشری‌گری و انزوای از جامعه و تجربه‌ی مراوده با قشرِ عظیمی از مردم را نداشتن، به آن حدِّ از روشن‌فکری نرسد! آخر روشن‌فکری‌ای که از دلِ پارتی و شبکه‌های ماه‌واره‌ای و مجالسِ خانواده‌گی بیرون بیاید که روشن‌فکری نیست. روشن‌فکرِ حقیقی آن است که معیارش حقیقت باشد و حق‌ترین را از طریقِ تجربه و درک و مشاهده‌ی بقیّه‌ی حق‌های مدّعی و مفروض برگزیده باشد. روشن‌فکر اویی‌ست که بدونِ اهانتِ به اعتقادِ دیگری، به اعتقادِ به زعمِ خودش درست‌ترِ خودش صِرفاً می‌بالد و عمل می‌کند و اگر هم نقدی نسبت به دیگراعتقادات دارد، بدونِ اهانتِ به آن‌ها و اعتقادات‌شان و متّکیِ به استدلال و منطق، از اعتقادِ خودش دفاع کند و ایرادِ اعتقادِ مقابل را بگیرد. وگرنه که از این روشن‌فکرهای قلّابی در ایران حدودِ هفتادمیلیون‌نفر داریم!

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عکس از: curt Jones

ظلِّ آفتاب با دو پلاستیک میوه و تره‌بار که سنگین به‌نظر می‌رسیدند و عصای سفیدرنگی که زیرِ بغل زده بود، داشت می‌رفت. عصا، عصای کورها نبود، رگه‌هایی از قرمز داشت، ولی شبیهِ عصاهای پیری هم نبود. قدِّ کوتاه و شانه‌های درشتی داشت و پیر بود. دلم سوخت، به پلاستیکِ سبُکی که دستم بود نگاه کردم و خجالت کشیدم. خودم را گذاشتم جای پیرِمرد و یادم آمد چه‌قدر سخت است بارِ سنگین را با پلاستیک زیرِ آفتاب حمل کردن. ترحّم کردم و خواستم جای او باشم، حتّا دودل شدم که بروم بگویم تا یک مسیری کمکش کنم، بعد دیدم نزدیکِ خانه هستم و معلوم نیست راه‌مان یکی باشد و بی‌خودی تعارفی نکنم که کارِ خودم را سخت کند و پشیمان شوم.

(مدّتی‌ست دیدنِ وضعیّتِ پیری و ناتوانیِ آدم‌ها متأثّرم می‌کند؛ چندوقتِ پیش در سوپریِ محل پیرِمردی آمده بود و داشت با مغازه‌دار کل‌کل می‌کرد سرِ این‌که انگار پولی بیش‌تر داده بود و حالا برگشته بود که این را بگوید. خلاصه مغازه‌دار با اعتمادبه‌نفس و یقینِ بالایی برایش گفت که نه، زیاد نداده و بعد هم چاشنیِ جمله‌هایش به‌شوخی گفت آقای فلانی! پیری و هزار درد (یا دردِسر، خوب یادم نمانده). پیرِمرد هم در جواب، مکثی کرد و با حالتِ شکست‌خورده‌ای زیرِلب گفت من حواسم جمع‌ه... .

بعد از این‌که پیرِمرد رفت، رو به علی (مغازه‌دار) گفتم «این چه حرفی بود زدی؟ دُرُس نبود.» علی گفت «شوخی کردم باش». گفتم «بعضی‌چیزا چون واقعیّتن، شوخی‌‌شونم خوب نیس علی. تو اگه به من بگی پیر، ناراحت نمی‌شم، چون پیر نیستم واقعن. ولی وقتی به کسی می‌گی که واقعن پیره و در معرضِ انواع و اقسامِ ناتوانیا و ابتلائاتِ پیریه، خب طبعن ناراحت می‌شه، دلش میشکنه». علی گفت «راس می‌گی».)

اغماض کردم و سرعتم را بُردم بالا که حالا که قرار نیست کمکش کنم، لااقل نبینمش. ازش پیش افتادم و رسیدم به عرضِ خیابان. خواستم بروم آن‌طرف که دیدم صدا می‌کند که «وایسااا، وااااایسا باهم بریم». اوّل و در کسری از ثانیه نگرفتم منظورش را و بعد دوباره رنگِ عصایش در نظرم جان گرفت و متوجّه شدم ترسِ ردشدن دارد. موقعِ ردشدن گفت «من چشام نمی‌بینه»، چندبار هم گفت. شانه‌به‌شانه‌ی من واردِ کوچه شد، داشتم با خودم محاسبه می‌کردم که اگر نابینا باشد که نمی‌تواند مسیر را تشخیص بدهد، گفتم «کم‌بینائید، آره؟». گفت «آره، آدم که پیر بشه این‌جوری می‌شه». جمله‌ی کلیشه‌ایِ صدقه‌ی با منّت‌‌طوری دارم در این‌ مواقع که می‌گویم، گفتم «حالا باز نسلِ شماها که خیلی سلامت زنده‌گی و تغذیه کردید، معلوم نیس ماها چی بشیم». جمله‌ام تمام نشده بود که گفت «متولّدِ بیستم. ٧٢سالمه، قهرمانِ کشورم هستم». گفتم «چه رشته‌ای؟». گفت «کُشتی». مثلِ ابله‌ها نگاهی به گوشِ پُر و کول و شانه‌های پت و پهنش انداختم و گفتم «آره، معلومه راستی». گفت «اگه ورزش نبود که افتاده بودم». رسیدم به در خانه، موقعِ جُداشدن چندبار گفت «توی ماه‌رمضون می‌خوان برام مراسم بگیرن». منظورش مراسمِ تجلیل و این‌ها بود. گفتم «اِ؟ فامیلیِ شریف‌تون چیه؟». گفت «جبرئیلم».

ترحّم کرده بودم به پیرِمردی که -هرچند کم‌بینا- امّا ورزش‌کار بود. هیکلِ ٧٢ساله‌گی‌اش -هرچند پیر- امّا از الآنِ ٢۵ساله‌ی من هم ستبرتر بود.

و گاهی محمّدبودن خیلی سخت است، وقتی که خدا هنوز هم جبرئیل‌هایی می‌فرستد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی چیزها که شاید ذاتاً زیبا نباشند،‌ می‌توانند در شرایطی خاص، خاصیّتی دیگر پیدا کنند و شکلی و ظاهری و هم معنایی دیگر. «مرگ» از آن‌دسته چیزهایی‌ست که هنوز برای من زیبایی(هایش) کم‌تر از زشتی(هایش) است. امّا هم‌این مرگ، هم‌این مرگِ مذمومِ زشت را تحتِ شرایطی خاصْ می‌پسندم و زیبا می‌انگارم. مرگِ آگاهانه‌ی انتخابی، مرگی که داوطلبانه باشد و علّتش ازخودگذشته‌گی، ایثار، فداکاری، دفاع از ارزش و عزّت و نام و ناموس و خاک و خانه و وطن باشد، مرگِ عزیز و شریفی‌ست به نظرِ من. مرگی که از پسِ مسئولیّتی باشد، مرگی که «عاشقانه» باشد، این‌ها مرگ‌هایی زیبایند به نظرم.

مطلّع شدم «امید عبّاسی» فرمانده‌ی جوانِ ایست‌گاهِ ۶٨ آتش‌نشانیِ تهران و یکی از هم‌کارانش، بعد از نجاتِ مادرودختری از مهلکه‌ی آتش‌سوزیِ ساختمانی در شهرکِ شهید باقری، دچارِ دودزده‌گی و آسیب‌های بر اثرِ حرارتِ شدید شدند و فرمانده‌ی جوان بعد از مدّتِ کوتاهی مقاومت، دچارِ مرگِ مغزی شد و جانش را از دست داد. این‌که روضه‌های اینترنتیِ ماجرا چه‌قدر دقیق است و آیا علّتِ اصلیِ دودزده‌گیِ عبّاسی، دادنِ ماسک به دخترک بوده یا نه را نمی‌دانم. (هرچند که باتوجّه به طبقه‌ی دهم بودنِ واحدِ آتش‌گرفته و این‌که تعدادِ محروقینِ حادثه دونفر بوده‌ و فرمانده و هم‌کارش دچارِ دودزده‌گی‌ شده‌اند، می‌شود حدس زد که ماجرا هم‌این بوده و آن‌ها ماسک‌های‌شان را در اختیارِ مادر و دختر قرار داده‌اند). امّا مرگِ عاشقانه‌ی فرمانده‌ی جوان زیباتر شد با این‌که کلّیه‌ها و کبدش (تنها اعضاءِ سالِم باقی مانده‌ی بدنش) را طبقِ خواسته‌ی خودش و رضایتِ خانواده‌اش پیوند زدند به بیمارانی. این مرگ، مرگی عاشقانه و زیبا بود. این‌که حسبِ وظیفه و مسئولیّتت، کم نگذاری و تا پای جان کارَت را انجام بدهی و بسوزی و بمیری، این‌که با همه‌ی وجود بسوزی و آن مقدارِ باقی‌مانده را هم بگسلند و بدهند به انسان‌هایی دیگر. این‌که نه‌تنها نَفَسَت و جانت را فدای انسان‌هایی دیگر کرده باشی که اجزاءِ بدنت را هم بدهی برود یا بدهی و بروی.

آری، مرگِ عاشقانه زیباست و چه خوش گفت «صائب» که:

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت
تلاشِ مرگْ در ایّامِ زنده‌گانی کن
چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جان‌فشانی کن

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گِلِ بدبو و آبی پَست را حسبِ حکمتی و امتحانی تشرّف بخشیده‌اند. اصلاً نه، کودکِ زبان‌بسته‌ی نِق‌نقوی بی‌سوادِ ضعیفِ شیرخواره‌ی آویزان به مادری، با تربیت و شب‌بیداریِ پدرومادر و هزار سرد و گرم را از سر گذراندن و مدرسه و کلاس رفتن، شده آقای مهندس، خانمِ دکتر، جناب آقای منتقد، سرکارخانمِ نویسنده. هزار اتّفاق در عالَم افتاده تا منِ مثلاً منتقدِ فیلم، منِ دارای نظرِ احتمالاً صائب در سینما بشوم «من». هزار اتّفاقِ ریز و درشت و غلط و درست. مخلوط و ممزوجی از سعی و اقبال و حادثه و تصادف و دمِ این را دیدن و سبیلِ آن را چرب کردن. هم‌این‌جور هزاراتّفاق در عالَم افتاده تا مثلاً بتن روی بتن و آجر روی آجر برود و برجِ میلاد ساخته بشود و روزگاری بشود محلّ برگزاری جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر. شش‌هفت‌هزار کارتِ شناسایی صادر شده برای ورود به آن برج و برای دیدنِ فیلم‌ها در ایّامِ جشن‌واره. یعنی «من» یک‌-شش‌هزارمِ حاضرینِ بالقوّه‌ی هم‌چه‌جایی هستم. یک‌-هزارمِ قلم‌به‌دست‌های سینمایی این مُلک. حالا من، هم‌این منی که شرحش رفت، با چه پشت‌وانه و دل‌گرمی و اعتمادبه‌نفسی‌ست که وقتی دوربینِ تله‌ویزیون می‌آید سمتم، وقتی گزارش‌گرِ برنامه‌ی سینماییِ تله‌ویزیون نظرم را درباره‌ی فیلمی که دیده‌ام ازم می‌پرسد، اخم به ابرو می‌اندازم و باد به غبغب و تمسخر به لحنم و می‌گویم: فیلم نبود، اَه، پوف و تعابیری نظیرِ این؟

اگر قبول کرده‌ام که منتقدِ سینمای این کشور باشم، اگر آی‌. دی. کارت گرفته‌ام، اگر رفته‌ام برجِ میلاد، حق ندارم راجع‌به فیلم‌ها نظراتِ گتره‌ای و اَه و پوفی بدهم. بدترن فیلمِ عالَم را هم که دیده باشم، موظّفم «نقد»ش کنم. نه کم و نه بیش. در نقد آزادم که نظرم را ابراز کنم، امّا حق ندارم اَه کنم.

بعضی‌های‌مان را «هوا» برداشته. فکر می‌کنیم این‌که دری به تخته‌ای خورده‌ است و من شده‌ام «من»، حق دارم هرجوری و هرمدلی که هورمون‌هایم اقتضاء کرد، هر شکلی و جوری که «دلم» خواست، با دیگران رفتار کنم. میلم اگر کشید نازِ ایکس را بکشم و حال اگر نکردم، ایگرگ را با خاک یک‌سان کنم. رزومه‌ی زِد اگر چرب بود احترامش کنم و جوری جوابش را بدهم، شناس‌نامه‌ی ایکس‌پرایم اگر انرژیِ مثبت بهم نداد، جوری.

لوسیم آقا، لوس. عقده کرده‌ایم انگار این‌که «من» شده‌ایم را. تلافی‌اش را سرِ آدم‌هایی که سراغ‌مان می‌آیند و کارشان به ما افتاده است درمی‌آوریم. نه احترامی، نه متانتی، نه تواضعی، نه وظیفه‌شناسی‌ای.

هنر نیست این‌که با چهارتا رفیقِ گرمابه و گلستان و کافه و کوه‌مان فقط گرم باشیم و با باقیِ آدم‌های این کره‌‌ی خاکی سگِ درِ جهنّم. هنر نیست این‌که فقط با هم‌سو و هم‌جهت و هم‌پیک و پیاله‌مان «تکلّم» کنیم و با بقیه‌ی آدم‌ها صحبتِ زورکیِ استبرائی. آقا منّتِ چه چیزی را داری سرِ چه کسی می‌گذاری؟ حواست هست؟ منّتِ حرف‌زدن با آدم‌ها را سرِ آدم‌ها؟ منّتِ گفت‌وگو را سر مواجهینت؟ منّتِ جسم و جانِ عاریه‌ی شصت‌هفتادساله‌ات را سرِ کسانی شبیه به خودت؟ بگو «به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» اگر نویسنده‌ای، منتقدی، قلم‌به‌دستی، کسی هستی، قبلش «آدم» باش. بعدش هم آدم باش. منتقدِ کتاب و سینما و سیاست و کذا و کذا بودن که آدم‌بودن نیست. آدم‌بودن به چیزِ دیگری‌ست. به «رفتار» است، به «ادب» است، به «تواضع»ست. اصلاً تواضع می‌دانی چیست؟ دیده‌ای تا حالا؟ بلدی از رویش بنویسی؟ فکر کرده‌ای می‌‌شود متواضع هم بود؟

با کسی نیستم، با خودمم. هرکس فکر می‌کند شبیه است، می‌توانم با او هم باشم. لوسیم. خیلی لوس. آدم یک‌وجب باشد، ولی جنم داشته باشد، مرام و معرفت و تواضع بفهمد، آدم باشد. این چه بی‌اخلاقی‌ایست که نسلِ ما آلوده‌اش شده و حواسش نیست؟ هوشنگ گل‌مکانی کهنه‌سوارِ عرصه‌ی سینماست، والله ندیده‌ام ازش هیچ مشابهِ این ژست‌هایی که در این چندروزه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دیده و شنیده‌ و خوانده‌ام از این نومنتقدهای اغلب زیرِ سی‌سال را تابه‌حال.

یارو همه‌ی کلاس‌ها و کارگاه‌ها و کافه‌ها و دست‌بوسی‌ها و دم‌دیدن‌های ممکن و موجود را رفته، بعد یک کتابِ کم از صدصفحه‌ی مجموعه‌داستان را از طریقِ هم‌آن اساتیدِ کذا منتشر کرده و در بعضی از هم‌آن خانه‌ها و کافه‌ها تقدیر شده، بعد جوری قیافه می‌آید که انگار سلینجر و همینگوی و استاندال کفش‌جفت‌کنِ خانه‌اش بوده‌اند. چهارتا قطعه ترانه گفته، یکی-دو ترک آهنگ خوانده، دوتا تله‌فیلمِ کنداکتورپُرکن بازی کرده، جوری چشم و ابرو می‌آید برای ملّت که انگار خواننده و بیننده و شنونده‌ی کارش کسانِ دیگری از کهکشان‌های دیگرند. پرویزِ پرستویی هم که باشی، سرِ سفره‌ی تماشا و تشویقِ هم‌این مردم مرزوقی و زیرِ منّتِ لطفِ هم‌این آدم‌هایی، چه برسد که تو مهدی سلوکی هم نیستی که لااقل ادّعا نمی‌کند براد پیت است و منّتی سرِ مردم نمی‌گذارد.

هوا برمان داشته آقا. وگرنه هم‌آن گِلِ بدبو و آبِ پستی هستیم که بوده‌ایم، هم‌آن نق‌نقوی ضعیفِ بی‌زبانِ کهنه‌پوشی که بادِ گلویش را هم نمی‌توانست خودش بزند. والّا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من عاشقِ مغازه‌داری‌ام. عاشقِ فروشنده‌گی. عاشقِ فروشِ چیزهای خوردنی و مصرفی. خواروبار، شیرینی، آجیل‌، سوپرمارکت‌داری و شبیه به این. از بچّه‌گی که صبح‌های زود در راهِ مدرسه از جلوی عمده‌فروشی‌های خواروبار رد می‌شدم و بوی بیسکوییت و کیک و دست‌مال‌کاغذی و صابون و شکلات و همه‌ی چیزهای خوردنیِ خوش‌مزّه و غیرِخوردنیِ رنگ‌رنگ به دماغم می‌زد، عاشقِ مغازه‌داری بودم. یکی از فانتزی‌های همیشه‌ی من شاگردمغازه‌گی بوده و هست و خواهد بود. این‌که شاگردِ یک خواروبارفروشی یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم. دمِ عید باشد، مغازه‌ شلوغ شود، آدم‌ها غُل بخورند و بلولند و صدا به صدا نرسد. حاجیِ صاحبِ مغازه نشسته باشد آن بالا و کارها را سپرده باشد به ما شاگردها. من مسئولِ کشش باشم و یکی دیگر صندوق و آن دیگری بسته‌بندی و وه که چه صفایی دارد آن شلوغی و برو و بیا.

این‌که چه شد بعد از این‌همه سال ویرم گرفت درباره‌ی این حسرتِ همیشه‌ام بنویسم، شاید برگردد به خواندنِ داستانِ «عدلِ پدر و پسرِ» عبّاسِ معروفی از کتابِ «دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر». فضای داستان این آرزو را در دلِ من زنده کرد و بارِ دیگر یادم آورد که چه‌قدر دوست داشته و دارم که شاگردِ مغازه‌ی خواروبار یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم.

نکته‌ی خنده‌دارش این‌جاست که من اساساً هیچ ربطی به فروشنده‌گی ندارم. یعنی ذرّه‌بین که بگیری روی ذاتم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر حساب‌گری و آدمِ دودوتا چهارتا بودن و خرجِ متناسب با دخل داشتن و خرید و فروش و مثلهم به چشمت نخواهد خورد. نه من، که پدرم و پدرِ پدرم و احتمالاً پدرِ پدرِ پدرم هم اهلش نبوده‌اند. (به قولِ فاضل: پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند | من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم!) ولی خب آرزوست دیگر، کاری به واقع و شجره‌نامه و جنم و ماسبق ندارد. به قولِ مادربزرگ: «این کار، کارِ عشقه، ربطی به عقل نداره» (حالا شاید هم ورژنِ اصلی‌اش «ربطی به دین نداره» بوده باشد که توفیری نمی‌کند و من هم‌آن عقل را مُراد می‌کنم که بیش‌تر به کارم بیاید.)

من حتّا آن‌قدر اهلِ حساب و کتاب نیستم که وقتی کتابِ «بخور و نمیرِ» استر را خواندم، هم‌این‌جور هم‌ذات‌پنداری در من ایجاد می‌شد. (بخور و نمیر یا دست‌به‌دهان کتابِ اتوبیوگرافی‌مانندی‌ست که پل استر نوشته و در آن شکست‌های اقتصادی و شغلی‌اش در جوانی را شرح داده است.)

ولی خب، حقیقتِ امر این است که نه بخور و نمیرِ استر، نه دریارونده‌گانِ معروفی، هیچ‌کدام برآنم نداشتند که بیایم و پُستی بنویسم با این مضمون. چیزی که وسوسه‌ام کرد به نوشتنِ این پست، بیتی بود که از صائب خواندم و بدجوری به دلم نشست و حالم را خوش کرد. تصویر و تخیّلی که به تبعِ خواندنِ آن بیت برایم به وجود آمد، خیلی شیرین و لذیذ بود. دستانم را گره کردم زیرِ سرم و به سقفِ اتاقم چشم دوختم و خودم را در قامتِ یک مغازه‌دارِ متعهّدِ مردم‌دار تجسّم کردم و دلم خواست کاسبی باشم که همه به درستی می‌شناسندش و اهلِ زیروروکِشی نیست و جنسِ بد نمی‌دهد دستِ مردم. شرایطِ اقتصادیِ فعلی هم تسلیمِ دوز و کلک و غش نمی‌کندش و به هر سختی‌ای که شده سعی می‌کند رضایتِ مشتری را حفظ کند، تا رضایتِ خدا هم به تبعش جلب شود. صبح به صبح بسم‌الله‌گویان و بشّاش و سرزنده برود پشتِ دخل و جلوی مغازه را آبی بپاشد و لبِ تک‌و‌توک گل‌دان‌های مغازه‌‌اش را تر کند و پیچِ رادیو را بگرداند و جلوی مشتریِ اوّلش اقرار کند که دشتِ اوّل است و هم‌آن‌جا دعایی برای توسعه‌ی رزق به دل یا به زبانش براند و تا ٩ صبح لب‌خند از صورتش محو نشود و چشمش امانت‌دارِ نوامیسِ مردم باشد و با مردها گرم بگیرد و اگر مردی گرفته بود یا اخمی به ابرو داشت، حالی بپرسد و بخنداند و امین باشد و اهل و بامرام. اگر چندصباحی اوضاع جور بود و کارش رونقی و برکتی گرفت، با مردم غریبه نشود و رِندی نکند و اگر روزگار و شرایط بر وفقِ مُرادش پیش نرفت، رحم و انصاف و مروّت و صدق را کنار نگذارد و انسانیّتش را سرِ دست نگیرد و حراج نکند. دوست داشتم هم‌چه کاسبی باشم وقتی که خواندم: «هرچند تاجریم، فرومایه نیستیم | تا بر زیانِ خَلق گزینیم سودِ خویش».

راستی مگر جز این است که همه‌ی ما در هر کسوت و کاری که هستیم، به نوعی کاسبی می‌کنیم؟ چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم. می‌خریم و می‌فروشیم و متاعی هست میان‌مان و قولی و قراری. مگر جز این است که صبح‌به‌صبح کرکره‌ی دکانِ انسانیت‌مان را بالا می‌دهیم و می‌رویم پشتِ دخلِ رزق‌ و روزگار و مراودات‌‌مان باهم و به تبع‌اش ابتلائات‌مان آغاز می‌شوند؟

می‌شود جلوی مغازه‌ی شخصیّتِ اجتماعی‌مان آب بپاشیم و لبِ گل‌دان‌های مهربانی‌مان را تر کنیم و پیچِ رادیوی دل‌مان را بگردانیم و تنظیمش کنیم روی موجِ آسمان و لب‌خندِ گذشت و محبّت و اخلاق هدیه‌ی هم کنیم و امینِ نوامیسِ هم باشیم و منصف و مردم‌دار و اهلِ مروّت. می‌شود حینِ کارمندی و کارگری و استادی و راننده‌گی‌ و ریاست‌مان زیرورو نکِشیم و پای‌مردانه بر اصول و مرام‌های انسانی و الهی بمانیم و شرایط و مضائقِ اقتصادی به سجده‌ی بر مکر و دهاء و دغل واندارندمان و اعتقادمان این باشد که زنده‌گی دادوستدی‌ست هماره. دائم همه‌مان چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم و از هر دستی که بدهیم، از هم‌آن دست خواهیم گرفت. از دستی که بالای دست‌هاست.

بی‌شک اگر خودمان را عادت ندهیم به این‌که «گاهی به آسمان نگاه کنـ»١یم، قطعاً «دیگر آسمان را [هم] نخواهیم دید»٢. نه آسمان را که خدای صاحبِ ارض و سماء را هم نخواهیم دید. چه‌را که راهِ آسمان همیشه از زمینِ پیشِ پای‌مان می‌گذرد. از هم‌این امتحان‌های کوچک‌ و هرروزه‌ای که گرفتارشان هستیم. مغازه‌دار باشی یا مدیرِکل چه فرق؟ وقتی اهلِ صدق و انصاف و رحم و مروّت باشی، «شغل» می‌شود پلّه‌ای به سمتِ آسمان. می‌توانی اهلِ راستی و درستی باشی و به عزّتِ أعلی برسی، یا نادرستی کنی و به حضّتِ سفلی. شغلْ فرصتی‌ و محلّی‌ست برای خرج‌کردنِ انسانیّت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و عوضش آهن‌پاره‌ی سودِ حرام گرفت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و جنّت را خرید.

لازم نیست من جای تو بنشینم و تو جای من، لازم نیست ما جای آن مغازه‌دار بنشینیم و آن راننده و آن کاسب و مدیر و مسئول و رئیس و رئیس‌جمهور. هرکس در هرجایی که هست، من، تو، ما، همه‌مان در هر کار و شغل و کسوتی که قرار داریم، در هر شأنی از شئونِ اجتماع که هستیم، دائم در امتحانیم و ابتلاء. گاهی بد نیست عوضِ اعتراض به ناخوش‌انصافیِ هم، خوش‌انصافیِ خودمان را غبارروبی کنیم و گَردِ نشسته بر انسانیّتِ خودمان را بتکانیم. من لب‌خندی که سهم و وظیفه‌ی خودم هست را بزنم، اخمِ آن راننده هم إن‌شاءالله درست می‌شود. من نانِ سفره‌ی خودم را آلوده نکنم، نانِ سفره‌ی هم‌سایه‌ام هم إن‌شاءالله آلوده نخواهد بود. من تدریس خودم را خوب انجام بدهم، آن کارمندِ وزارتِ علوم و آن حراستی هم إن‌شاءالله کارشان را درست و خوب انجام خواهند داد. من پیچِ در و پنجره‌ی خانه‌های مردم را سفت ببندم، کفش‌شان را خوب واکس بزنم، میخم را کج نکوبم، إن‌شاءالله آن مکانیکِ ماشین هم حواسش به کارش خواهد بود و آن شاطر هم نانِ سوخته دستم نخواهد داد. من وقتِ مصاحبه، وقتِ پیاده‌کردنِ گفت‌وگو، پای هر کلیک و تیتر و درگ‌دراپ و کپی‌پیست‌ام خدا را و رضایتش را درنظر بگیرم، إن‌شاءالله آن پزشک هم به اندازه‌ی ویزیتش وقت خواهد گذاشت.

عجب خطابه‌ی شعاریِ پُرطمطراقِ بولدِ بی‌مزّه‌ای شد. به قولِ جلال: «رها کنم»...

١. «گاهی به آسمان نگاه کن» نامِ فیلمی‌ست از کمال تبریزی.
٢. «و دیگر آسمان را نخواهی دید» جمله‌ای‌ست که ترجیع‌بندوار در بیوتنِ رضا امیرخانی تکرار شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محمّدرضا نوجوان بود. ١۶سال بیش‌تر نداشت. مثلِ همه‌ی نوجوان‌های جنگ با دست‌کاریِ شناس‌نامه و اصرار و بسیجی‌گری رفته بود جبهه. نمی‌خواست جوانی‌اش را در بی‌خبری و مستیِ دوری از محبوب بگذراند. می‌خواست مرزوقِ غیرتش باشد و شد. شلمچه‌ی کربلای پنجِ بیست‌وسوّمِ دی‌ماهِ هزاروسیصدوشصت‌وپنج او را به آرزویش رساند.


سیاوش کاملِ مَردِ ٢٢ساله‌ای بود ورزش‌کار و جگردار. اهلِ کوه، اهلِ ایمان. فرمانده‌ی گروهانِ فجر و جانشینِ گردانِ حضرتِ علی‌اکبر (ع). دوست داشت مسلم صدایش کنند. عراقی‌ها اسمش را گذاشته بودند «مسلم‌سیاهِ سَرپُلی». سرش را می‌خواستند. محمّدرضا که رفت، او و ٢٣نفرِ دیگر از بچّه‌های گردان باهم عهد بستند که تا سرکوبِ متجاوز یا شهادتِ خود، دفاع از دین و میهن را فراموش نکنند. اکثرشان هم شهید شدند. سیاوش ١٨ فروردینِ ۶۶، در شرقِ بصره تسلیمِ اراده‌ی محبوب شد و برای همیشه مسلمِ شهیدِ کربلای هشت باقی ماند.


[مصاحبه‌ای کوتاه با شهید مسلم اسدی]+

خیلی عجیب است این معادله. عکس‌ها را که می‌بینی، صداها را که می‌شنوی، دست‌خط‌ها را که می‌خوانی و تاریخ را که ورق می‌زنی، گمان می‌کنی یک چنین فرماندهی باید حداقل ٣۵سال را داشته باشد. آخر نقلِ پروژه‌ی دانش‌جویی و کارِ فرهنگی که نیست. صحبتِ تانک و آر.پی.جی. و تک و پاتک و تیر و خون و خاک‌ریز و جنگ است. اگر نتوانی کارت را درست انجام بدهی، اوّل از همه با جان و خونِ خودت بازی کرده‌ای و بعد این‌که بخشی از سرنوشتِ یک کشور به صورتِ خیلی مستقیمی دستِ عملِ توست. این‌ها شوخی‌بردار نیست. نمی‌شود ٢٢ساله‌گی‌ات را پشتِ بی‌سیم و روی نقشه و زیرِ آتشِ دشمن محک بزنی. نمی‌شود نتوانی، باید بتوانی، باید بشود، باید بلد باشی و بجنگی و پیروز شوی. جنگ یعنی این. خیلی عجیب است این معادله. هرجور که نگاه می‌کنم، هرطور که حساب می‌کنم، آن‌چه اتّفاق افتاد، آن‌چه مسلم‌ها و محمّدرضاها کردند، هیچ‌جور با شناس‌نامه‌های‌شان جور نیست. از آن شناس‌نامه‌های بی‌خطّ و خش و خاک و تاخورده‌گی، از آن سالِ تولّدهای نزدیک به سالِ شهادت، از آن ریش و سبیل‌های تُنُک و پوست‌های چین‌نیفتاده‌، اصلاً انتظارِ آن رشادت‌ها و بزرگی‌ها را نمی‌شد داشت.


محمّدرضا که شهید شد، از مسلم خواستند چیزی قلمی کند و سکوت و بغضِ فروخورده‌اش را که اقتضاءِ فرماندهی بود، بشکند. با اکراه پذیرفت و این سطور را نوشت:

«از من خواستند که بنویسم. نمی‌دانم چه باید بنویسم. تصمیم گرفتم هرچه دلم از خدا می‌خواهد به‌رویِ کاغذ بیاورم.

خدایا، شهادت را نمی‌توان با جبهه‌آمدن به دست آورد، بل‌که با اخلاصِ در عمل به دست می‌آید. از تو اخلاصِ در عمل -بدونِ ریا، کبر، غرور، کینه، حسد و هرچه که مرا از تو دور می‌کند- می‌خواهم.

خدایا تو را به قلبِ پاک و خالصِ این عزیزان، قلبِ مرا به نورِ ایمان روشن کن و شهادت را نصیبم کن.»

محمّدرضا و مسلمِ اسدیِ‌رازی، دوشهیدِ خانواده‌ی اسدی‌اند که به فاصله‌ی کمی از هم به شهادت رسیدند. مُشتی نمونه‌ی خروار، البته با قواره‌های آن‌روز. من و ما، نسلی که سرما و گرمای چندانی نچشیده‌ایم هنوز، تا قیامِ قیامت زیرِ دِینِ خونِ این بچّه‌هاییم. ما مسئولِ آرزوها و امیالی هستیم که نسلِ مسلم و محمّدرضا چشم بستند به روی‌شان در راهِ هدفی بزرگ‌تر. آن‌ها انتخاب کردند راهِ «سخت» را در پیش بگیرند، بی‌هیچ چشم‌داشت و آرزو و مُزدی. هرچند که «شهید» با خدای خودش می‌آمیزد و خریدارش خداست، امّا صادقانه‌اش این است که این انتخاب، ابداً انتخابِ آسانی نبوده و نیست. آن هم برای یک تازه‌جوان. برای یک کسی که در اوجِ آرزومندی و توانایی و رؤیابافی قرار دارد. ما بی‌شک مسئولیم و مدیون. تا انتهای عمرمان...

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چند شبِ پیش در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی، جملاتِ خوش‌مزّه‌ای شنیدم از علی‌رضا دبیر (قهرمانِ سابقِ کشتیِ ایران و جهان) در پاسخ به این سؤالِ مجری که «برنامه‌ات برای آینده چیه؟ دکتر شدی، عضوِ شورای شهر شدی، بعدش چی؟». دبیر در پاسخ گفت: «نمی‌خوام به هر قیمتی باشم، از خدا می‌خوام هرجا باشم، اثرگذار باشم. دوست دارم حتّا اگر قراره کفش جفت کنم، خوب جفت کنم، مثلاً یه دستمال هم بِکِشم روش.»

خیلی خوشم آمد از این حرف و این نگاه و کاری هم ندارم که گوینده‌اش در عمل چه هست و چه نیست. خودِ این حرف به‌ تنهایی مثبت است و سازنده و صحیح. جدّیّت‌داشتن در کار همیشه جواب می‌دهد. یعنی آدم آن کاری که می‌خواهد انجام دهد یا آن کاری که سپرده‌اند بهش را جدّی بگیرد و درست، بل‌که درست‌تر انجامش بدهد. در همه‌ی عوالم و اقالیمِ مختلف این اصل صادق است به‌نظرم. نمی‌شود هنرمندی، اهلِ اندیشه‌ای، مولّدِ فکری، کسی را پیدا کرد که کارش را جدّی نگرفته باشد و توفیقی کسب کرده باشد. درواقع هیچ‌کس نیست که با شُل‌گرفتن و سرسری‌انجام‌دادنِ کاری بتواند باکیفیّت و خوب پیشش ببرد.

یادم هست عزیزِ بزرگ‌واری نصیحتم می‌کرد روزی در هم‌این باب که یک اثر یا تولیدِ خوب، قطعاً دیده، شنیده، خوانده و فهمیده می‌شود روزی در عالَم. می‌گفت حتّا اگر مؤلّفِ یک اثرِ خوب بمیرد و صدسال از مرگش بگذرد و در همه‌ی این مدّت اثرش و کارش دیده و فهمیده نشده باشد، بعد از آن صدسال، یک‌نفر بالاخره پیدا می‌شود و بیلی برمی‌دارد و خاک‌ها را کنار می‌زند و آن اثرِ خوب را می‌بیند و می‌فهمد و می‌فهماند. می‌گفت همه‌ی تلاشِ انسان باید در جهتِ خَلقِ جدّیِ یک اثرِ حقیقتاً خوب باشد.

من همیشه گاهی که صحبتی می‌شود راجع‌به ایده‌آل‌گرایی، می‌گویم و تأکید می‌کنم که ایده‌آل‌گرایی طبیعی‌ترین روی‌کردی‌ست که باید «انسان» داشته باشد و اساساً «انسانیّت» بی‌ایده‌آل‌گرایی محقّق نمی‌شود به نظرم. چون ایده‌آل‌گرایی یعنی انجامِ امور به صحیح‌ترین شکلِ ممکن و ما معتقدیم که انسانیّت هم یعنی درست‌کارانه‌ترین شکلِ زیستن. پس انسانیّت اقتضائش ایده‌آل‌گرایی‌ست و جز از این مسیر، ممکن نیست.

صائب یک بیتی دارد که می‌گوید: «ز آهِ خود مشو نومید اگر صدقِ طلب داری/ که تیرِ راست خواهد خورد روزی بر نشان آخر». «تیرِ راست» درحقیقت هم‌آن اثرِ ایده‌آلیستی‌ایست که خَلق یا تولید می‌شود و «صدقِ طلب» هم باید چیزی از جنسِ نوعِ نگاه یا نیّت باشد. به تعبیری شاید صدقِ طلب هم‌آن ایده‌آل‌گرایی باشد که البته به‌نظرم تعبیرِ کامل‌تری‌ست از ایده‌آل‌گرایی و هم وطنی‌تر. حتّا به‌نظرم از نیّت هم فراتر و کامل‌تر و دقیق‌تر است این تعبیر. چون صائب اگر می‌خواست، می‌توانست بگوید «صدقِ نیّت»؛ یعنی از شاعرِ قَدَر و مضمون‌شناسی مثلِ صائب خیلی بعید است که مثلاً به اقتضاء وزن چیزی را پرانده باشد. صدقِ طلب عمل‌گرایی‌اش از صدقِ نیّت بیش‌تر است و یک «حرکتِ» نهفته‌ای هم درونش مستتر است. یعنی یک مرحله بعدتر از صدقِ نیّت است و صدقِ نیّت را هم به دلیلِ سازوکارِ تبعی‌اش در خود دارد.

پس نتیجه می‌گیرم که باید با صدقِ طلب، یعنی با نیّتی صادقانه حرکت و سعی کرد به سمتِ هرچه‌ درست‌تر انجام‌دادنِ کاری که قرار است انجام بشود در عالَم. نگاه باید این باشد. جهت و میل و سمت باید این باشد. کار را باید جدّی گرفت و این البته بعد از انتخابِ کارِ درست است. یعنی اوّل باید «شناخت» پیدا کرد و صدق یا تصدیق هم که طبقِ فرمایشِ امیرالمؤمنین «کمالِ معرفت» است. بعد از شناخت باید با صدقِ طلب راست‌ترین تیرِ موجود در چنته‌ی توان را در کمان نهاد و بی‌واهمه‌ی به هدف نشستن، به نیّتِ به هدف نشاندن، آن تیر را، آن اثر یا آن تولید را رها کرد در عالَم.

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من به خاطرِ حادثه‌ی آتش‌سوزی در مدرسه‌ی روستای شین‌آبادِ پیران‌شهر، جاری‌شدنِ سیل و طغیانِ آبِ رودخانه‌ در بهشهر، تصادفِ اتوبوسِ حاملِ دخترانِ بروجنی در بازگشت از اردوی راهیانِ نور و زلزله‌ی اهر و ورزقان که هرکدام چندین کشته و زخمی هم داشته، هیچ مسئولی را مقصّر و مجرم نمی‌دانم. چه‌را که دوست ندارم آخرتِ خودم را برای دنیای دیگران بفروشم.

وقتی شاهدِ عینیِ سانحه و حادثه‌ای نبوده‌ام، وقتی پدر و مادر و مسئولینِ اردو مصاحبه‌هایی کرده‌اند که نشان می‌دهد نه اجبار و طمعِ نُمره وجود داشته برای سفرِ راهیانِ نور و نه اهمال و قصوری در معاینه‌ی فنّیِ ماشین یا برگزاریِ اردو و ساعتِ حرکت و...، وقتی بخش‌نامه‌های وزارتِ آموزش و پرورش حاکی از این است که بخاریِ کلاسِ آن مدرسه استاندارد و مجاز بوده و هیچ خبری و مقاله‌ای و اعتراضی مبنی بر خلافِ قانون عمل شدن در آن کلاسِ درس و آن مدرسه در جراید نبوده تا پیش از آن حادثه، وقتی می‌دانم سیلْ یک بلای طبیعی‌ست و بعضی از مردم خودشان در قطع و قاچاقِ درختان شرکت داشته‌ و دارند و بعضی از خودِ مردم فواصلِ حریمِ قانونیِ درّه و رود را رعایت نکرده‌اند در ساخت‌وساز و خاک‌برداریِ غیرِمجازِ کوره‌های آجرپزیِ خودِ بعضی از مردمی که خانه‌‌های‌شان در سیل از بین رفت را به چشم دیده‌ام و می‌دانم که باران از آسمان می‌بارد و زلزله دلائلی درون‌زمینی، اقلیمی و فصلی دارد؛ می‌فهمم که نباید به آخرتِ خودم به هم‌این ساده‌گی‌ها چوبِ حراج بزنم و بفروشمش. آن هم اگر قرار باشد بفروشمش برای دنیای اعتراض‌ها و نقلِ قول‌ها و یک‌کلاغ چهل‌کلاغ‌های آدم‌هایی که نه می‌شناسم‌شان و نه به صداقت‌شان اعتماد دارم و نه لااقل مسئولند. به طریقِ اولی آخرتم را نمی‌فروشم به دنیای چندسایت و شبکه‌ی معلوم‌الحال که نه دنیای‌شان معلوم است و نه آخرت‌شان، نه دل‌شان به حالِ کشته‌گان و آسیب‌دیده‌گانِ این حوادث و وقایع سوخته و نه کاری به مجرمین و مقصّرینِ مصداقیِ یک حادثه دارند و صِرفاً به هر دلیلی زیرِ سؤال بردنِ مسئولینِ یک کشور برای‌شان ملاک و مایز است.

بله، متأسّفانه من این‌قدرها کارنامه‌ی دنیاییِ درخشان، خوب و قابلِ دفاع (در محضرِ إلهی‌ای) ندارم که بخواهم جرم و سیّئه‌ی دیگری از این لون و سنخ هم به آن بیفزایم و عوضِ هر اعتراض و مطالبه‌گریِ با مدلِ «شنیدم، می‌گویمِ»ی، سعی می‌کنم به این سخنِ مولی علی بیاندیشم که «إعقلواالخبر إذا سمعتموه، عقلَ رعایةٍ لا عقل روایة؛ فإنَّ رُواة‌العلمِ کثیر و رُعاتِه قلیل». بله، سعی می‌کنم هم‌سنگِ اقلیّتِ عاقلانِ اهلِ رعایت اخبار را بشنوم و درک کنم، نه چون اکثریّتِ کم‌تأمّلی که برای گفتنْ حجّتی و معیاری جز این‌که «شنیدم» یا «خواندم» ندارند.

قصوری اگر هست و جرمی و جریره‌ای در جایی (که حتماً هست)، آن مسئولِ مجرم و مقصّر و مجرور، یا آن بخش از سازمان و نهاد و ارگانْ که کاستی دارد و اهمالْ را باید گزارش کنیم (همه‌مان) و اعتراض و برخورد. اگر وجودِ بخاریِ نفتی در کلاسِ درس، جرم است و خلافِ قانون، همه‌ی کلاس‌های درسی را که در کشور می‌شناسیم بخاریِ نفتی دارند، معرّفی کنیم و بگوییم طبقِ این بند از فلان قانون، دارد آن‌جا کم‌کاری می‌شود یا جرمی هست و قصوری.

اگر اردوی راهیانِ نور (به فرض) اجباری‌ست و اگر بچه‌ها نروند، نمره‌ی درسِ آماده‌گیِ دفاعی‌شان کم می‌شود، به دَرَکَ! به عنوانِ والدینِ آن‌ها نگذاریم بروند و اصلاً تجدید شوند و مشروط (از مرگ و زنده‌گی که مهم‌تر نیست). بالاخره مدرسه دادگاه که نیست بیایند با دست‌بند و غُل و زنجیرْ بچّه‌ها‌ی‌مان را از خانه ببرند بیرون. همه‌ی پدرومادرها متّحد شویم علیهِ این قانونِ غلط و اعتراض کنیم.

اگر در شهرهای‌مان قصوری و فسادی رخ داده از ناحیه‌ی مسئولی که می‌تواند عواقبِ بدی داشته باشد، بسم‌الله، طومار بنویسیم و استشهاد جمع کنیم و آن فساد را گزارش کنیم. یا لااقل در سایت و وب‌لاگ‌های‌مان بنویسیم و به چهارتا خبرگزاری بدهیم که آقا طبقِ این مستندات، فلان‌جا فلان‌فساد دارد انجام می‌شود. حداقلّش این است که اگر در آن ناحیه و موضع اتفاقی افتاد، یک سند وجود خواهد داشت مبنی بر این‌که ما اعتراض‌مان را کرده بودیم قبلش.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را پدرومادرهای دخترانِ بروجنی با هیچ سایتی مصاحبه نمی‌کنند و نمی‌گویند مثلاً رضایت‌نامه را امضاء نکرده‌اند و سفر اجباری بوده است یا اگر اجباری هم نبوده اغوائی بوده یا جوری بوده که در نهایت و نتیجه به اجبار می‌انجامیده؟! چه‌را وب‌لاگ‌نویسِ بهشهری‌ای در وب‌لاگش راجع‌به تخریبی که منجر به سیل بشود، یا تخلّفی که بتواند سیل بیافریند ننوشته بوده است قبل از وقوعِ سیل؟

چه‌را هیچ مهندسِ (لااقل) اپوزوسیونِ تبریزی و اهری و ورزقانی‌ای در هیچ مصاحبه‌ای با هیچ رسانه‌ی مخالفِ نظامی، قبل از زلزله نگفته بوده که مثلاً خانه‌های اهر و ورزقان این استانداردها را ندارند و در این امر مثلاً شهرداریِ اهر مقصّر است، یا طبقِ فلان قانون، وزارتِ مسکن اهمال‌کاری دارد مثلاً؟ چه‌را هم‌این حالا هیچ مهندس و دکتر و آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهر و ورزقانی‌ای یک مقاله‌ی مستدلّی با اسناد و مدارک و عکس نمی‌نویسد برای خبرگزاری‌ها که مثلاً فلان جرم یا فلان کم‌کاری دارد می‌شود در اهر و ورزقان؟

چه‌را حمید عجمیِ معلّی‌نویس از دَرّوسِ تهران فقط غصّه‌ی اهری‌ها را می‌خورد؟ یعنی دل‌سوزتر و انسان‌تر و نگران‌تر از حمیدِ عجمی در خودِ آذربایجان و اهر و ورزقان و تبریز و آن اکناف و اطراف یافت می‌نشود واقعاً؟! آیا فقط فیس‌بوک است که اجازه می‌دهد ما علیهِ نظام و در حمایت از زلزله‌زده‌ها بنویسیم درش؟ مثلاً اگر یک مهندس یا استادِ دانش‌گاهِ تبریزی بخواهد مقاله بنویسد راجع‌به کم‌کاریِ مسئولین یا فلان اشتباهِ مدیریتی یا استراتژیکی در اهر و ورزقان، خبرآن‌لاین و تاب‌ناک و فردانیوز و الف و کمثلهم منتشر نمی‌کنند؟ اصلاً یک مقاله بنویسد در وب‌لاگش، مستند و مستدل.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را ما برای اهر و ورزقان شعر می‌نویسیم، مقاله امّا نه؟ چه‌را بی‌بی‌سی خبرِ سوخته‌شدنِ یک پیرزنِ ٩٠ساله در آتش‌سوزیِ یک چادر در ورزقان را گزارش می‌دهد، امّا مثلاً هیچ پزشکِ ورزقانی‌ای تا حالا در وبلاگش ننوشته که مثلاً وضعیتِ چادرها این ایراد را دارد، این هم مدرکش و باعثش هم طبقِ فلان تعهّدِ جهانی یا بهمان قانونِ داخلی، این نهاد و آن ارگان است.

چه‌را برای دخترهای بروجنی روضه بلدیم بخوانیم، امّا هیچ بروجنی‌ای مثلاً یک دی‌وی‌کم یا دوربین‌دیجیتال یا حتّا گوشیِ موبایلش را برنداشته برود درِ تک‌تکِ خانه‌ی بچّه‌ها را بزند و از پدرومادرها فیلم بگیرد که مثلاً ما رضایت‌نامه را امضاء نکرده بودیم یا مجبور شدیم امضاء کنیم و بعد این فیلم را بگذارد روی وب‌لاگش یا یوتیوب؟

مثلاً من الآن می‌گویم و می‌نویسم در وب‌لاگم که جوِّ تمامِ ترمینال‌های مسافربریِ اتوبوسیِ کشور (حداقل چنداستان و شهری که من به چشم دیده‌ام و آن‌قدری بوده‌اند که تعمیمش بدهم به کلِّ کشور) مفسدانه و مبتنیِ بر تزویر و دروغ و حق‌خوری و جرم است و مملو است از کثافت‌کاری و کثافت‌ها!

من در وب‌لاگم می‌نویسم که بازرسانِ وزارتِ راه قطعاً فاسد و رشوه‌بگیرند که این‌همه جرم و دروغ و کثافتْ در روزِ روشن دارد اتّفاق می‌افتد و کسی جواب‌گو نیست.

من در وب‌لاگم می‌نویسم که سازمانِ تعزیراتِ حکومتیِ ما قطعاً در نظارتِ سطحِ شهرستان (سوپرمارکت‌ها و دیگرجاها) اهمال و فساد دارد و مأمورینش فاسدند و شریکِ دزد و رشوه‌بگیر.

من تأکید می‌کنم که «هر» اتّفاقِ بزرگ و عجیب و فسادانگیزی اگر در بخشِ حمل و نقل در این کشور بیفتد، برای من تعجّب‌برانگیز و غیرِقابلِ پیش‌بینی نبوده و نیست و نخواهد بود، مادامی که وضعِ نظارت و بازرسی این‌گونه باشد. مادامی که یک مشت معتاد و سیگاری و چشم‌چران و دخترباز و بی‌ناموس و بی‌غیرت راننده‌ و شاگرد‌راننده و بلیط‌فروش و تعاونی‌دارِ این مملکتند.

من تأکید می‌کنم که دزدی‌ای اگر در سطحِ مغازه‌داری در این کشور رخ بدهد، برای من امرِ جدید و غیرِقابلِ باور و غیرِقابلِ پیش‌بینی‌ای نبوده و نیست، چه‌را که به وضوح فسادِ دست‌گاهِ ناظرِ بر آن را دارم می‌بینم. به روشنی شریکِ فساد بودنِ مأمورانِ تعزیرات و ضعیف‌بودنِ امرِ نظارت و بازرسی را دارم می‌بینم.

با نوشتنِ این دوبند و این اذعانات، حجّت را تمام کرده‌ام بر خودم و چیزی بر گردنم نیست. اگر خلافِ واقع و «حق» و حقیقت گفته باشم، که خب گناهش پای خودم است و آن دنیا قطعاً در مؤاخذه‌ای که صورت می‌گیرد باید پاسخ‌گو باشم. امّا اگر درست و حق گفته و نوشته باشم، لااقلّش این است که اگر فرداروزی هر اتّفاقی مرتبط با این پیش‌بینی‌های من بیفتد، من از محق‌های اعتراض هستم و اجازه دارم مقصّرین را مؤاخذه کنم به نوبه‌ی خودم.

از خواننده‌گانِ این سطور هم می‌خواهم که به حرف‌هایم فکر کنند و سعی کنند و سعیکنیم این‌گونه باشیم و عمل کنیم. إن‌شاءالله که از رست‌گارانِ دنیا و آخرت باشیم.

نمونه‌ی یک اعتراضِ غیرِهیجانی: بچّه‌های شین‌آباد؛ کامران نجف‌زاده

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در بازدیدی که از مناطقِ زلزله‌زده‌ داشتم، یک گروهِ جوان با ظاهر و لهجه‌ای غریب توجّهم را جلب کردند. رفتم نزدیکِ تیم‌شان که مشغولِ کمک‌رسانی و ساخت‌وساز بودند و با چندنفر از آن‌ها هم‌کلام شدم. متوجّه شدم عرب‌زبان هستند و اهلِ خوزستان. کمی تعجّب کردم؛ چون در آن ساعاتْ هنوز حتّا بچّه‌های خودِ استان‌ و شهرهای اطراف هم نتوانسته بودند به صورتِ گسترده خودشان را برسانند به مناطقِ زلزله‌زده‌ی اهر و ورزقان. داشتم از آن‌ها می‌پرسیدم که شما چه‌طور این‌قدر زود خودتان را رساندید و چه‌را آمدید و... که چندنفر که از بقیّه جسورتر بودند، سینه ستبر کردند و با فارسیِ محکمی که به عربی می‌زد، گفتند: «٣٢سالِ پیش، وقتی که دشتِ آزاده‌گان سقوط کرد و سوسنگرد و بستان و حمیدیه افتاد دستِ عراق، یه عدّه مَرد از جاهای مختلف اومدن و از ناموسِ ما دفاع کردن و شهرهای مارو آزاد کردن. اون‌روز کسی از اون‌ها نپرسید چه‌طور اومدید و چه‌را اومدید. اون‌روز حسن شفیع‌زاده‌ها و علی تَجَلّایی‌ها به خودشون نگفتن که مای آذربایجانی رو چه به دشتِ آزاده‌گان. ما اون‌روز و اون مَردها رو ندیدیم، امّا خواستیم کارِ بزرگِ اون‌‌ها رو ام‌روز تو مقیاسِ کوچیکِ خودمون تقلید کنیم...»

|به نقل از «سردارعلی‌اکبر پورجمشیدیان» (فرمانده‌ی سپاهِ عاشورای آذربایجانِ‌شرقی)|

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

|عکس از: مِهرین فرید|

روی صندلیِ عقبِ پراید نشسته بودم و کوله‌ام روی زانوهایم بود. راننده جلوی پای دختری ترمز زد و دختر «چارراه» را گفته‌نگفته درِ ماشین را باز کرد و نشست. راننده چندباری پُرسید «کدام چارراه؟!» و دختر که ای‌یرفون به گوشش بود، جوابی نداد و راننده زیرِلب غُری زد و راهش را گرفت و رفتیم. چندمتر جلوتر خانمِ دیگری سوار شد و من مثلِ همه‌ی سمتِ‌ چپِ‌ صندلی‌ِ عقبِ‌ تاکسیْ ‎نشسته‌های عالَمْ خزیدم به منتهی‌إلیهِ سمتِ چپ؛ دختر هم درحالی‌که دستش را گذاشته بود روی جیبِ کاپشنمْ بعد از من خودش را کشید این‌ورتر.
نه من چاقم، نه دختر چاق بود. ولی جوری خودش را سُرانده بود سمتِ من که بدنش کاملاً تماس پیدا کرد با سمتِ راستِ بدنِ من. خودم را بیش‌تر کشیدم سمتِ در و کوله را محکم کردم روی پاهایم تا راحت‌تر بتوانم خودم را جمع‌شده نگه دارم. حواسم به قطراتِ بارانِ روی شیشه‌ی سمتِ چپ بود که حس کردم چیزی شبیه به نگاه دارد رویم سنگینی می‌کند. دخترِ هندزفری‌به‌گوش چندثانیه‌ای خیره شده بود به من و یک‌هو با صدای بلندی گفت: «روانی!»
اوّل خواستم چیزی نگویم و سرم را برگردانم سمتِ شیشه، امّا وقتی راننده و مَردِ مسافرِ صندلیِ جلو سرشان را با تعجّب برگرداندند عقب و نگاه‌شان -که گویای متّهم‌دانستنم بود- افتاد بهم، جوری که آن‌ها متوجّه شوند، با صدای تقریباً بلندی گفتم: «این‌که خودمو می‌کشم سمتِ در تا راحت باشید روانی‌بودنه؟ اگه خودمو ول می‌کردم عاقل‌بودن بود؟!». پیرِمردِ راننده از جلو با صدای بلندی گفت: «نه، معلومه که نه!» و زیرِلب غُرغُری کرد که: «این‌همه می‌پرسم کدوم چارراه جواب نمی‌ده، بعد هزارچی به این بنده‌ی خدا می‌گه»؛ حتّا نیش‌تُرمزی هم کرد و به دختر گفت: «اگه می‌خواید پیاده شید.» دختر امّا مثلِ همه‌ی دفعاتِ قبل، خودش را زده بود به هندزفری و نشنیدن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صائب می‌خواندم؛ حیف‌م آمد این تعبیر و درواقع نصیحتِ زیبای او را تبلیغ نکنم:

هرکه صائب! آب زد بر آتشِ خشم و غضب
چون خلیل‌الله در آتشْ گلستان دیده است

پی‌نوشت: عصبانیت از آن امتحان‌های ابراهیمیِ سخت و اخلاقیِ زنده‌گیِ اجتماعی‌ست. خاصّه در جوامعی که فضای سنگینِ قضاوت و هیجان وجود داشته باشد و اختلافاتِ فرهنگی، سیاسی و اعتقادی هم کم‌وبیش بینِ مردمان‌ش باشد. صائب نویدِ این را داده که اگر خشم‌وغضب را کنترل کنیم، کأنه آتشی را بر ابراهیمِ وجودمان گلستان کرده‌ باشیم. با دعای شما إن‌شاءالله که بتوانم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خطبه‌ای هست در نهج‌البلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنة‌الله- که وی را اول‌ خودخواهِ عالم معرفی می‌کند و انسان‌ را از بزرگ‌منشی و خودخواهی برحذر می‌دارد. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژه‌گی‌های مطلقِ خداوند برمی‌شمرد و بر کسانی که در این دو ویژه‌گی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین می‌فرستد و تصریح می‌کند که خداوند با سنجه‌ای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکه‌ی مقرّب‌ش شد.

حضرت این‌طور استدلال کرده‌اند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشت‌ش را برتر از انسان می‌دید و متعصّبِ بر اصالت‌ش بود و...).

نکته‌ی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این‌ ریشه‌یابی راجع‌به عدمِ سجده‌ی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سوره‌ی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان من‌آلکافرین) این مسئله‌ست که حضرت می‌فرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهان‌ها و پوشیده‌ها انسان را (به‌طورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنی‌ش چشم‌ها را می‌ربود و بدل از گِلْ از گُلی می‌آفرید خوش‌ عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردن‌ها خود‌به‌خود برای سجده‌اش شُل می‌شد و می‌افتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریده‌گان‌ش را به بعضی چیزها که اصل و ریشه‌اش را نمی‌دانند بیازماید و بر این آزمون سه‌فایده و هدف است: جداساختنِ آن‌ها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردن‌کشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.

این‌ها را که می‌خوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمنده‌ی خدا و خودم می‌شدم و می‌شوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کرده‌ام می‌افتم، یادِ خودبزرگ‌بینی‌ها و بددِلی‌ها و قضاوت‌هایی که براساسِ جهل‌م به ندانسته‌ها و تعصب‌م به دانسته‌های غلط کرده‌ام و اصلا به این فکر نکرده‌ام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالی‌م نشده...

حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بوده‌اند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطبات‌شان عبادالله را توصیه کرده‌اند به تقوای الهی. وقتی به عمده‌ی مشکلات‌م و مشکلات‌مان فکر می‌کنم و به این‌که چاره‌ی این‌همه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجه‌ی اولیه و آخریه‌ای نمی‌رسم مگر تقوا. تقوای به‌ خاطرِ خداوند درست‌ترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پای‌مان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا می‌شود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کم‌تر پیش می‌آیند. چشم که می‌گردانم در تاریخِ معاصرمان، می‌بینم که اکثرِ الگوها و انسان‌های وارسته و شهداء‌مان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بوده‌اند.

دایی‌م نقل می‌کرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگ‌وار می‌گفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمت‌گزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتاب‌خانه‌ای راه بیندازم برای بچه‌ها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگه‌دنیا دکترای یک رشته‌ی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشته‌اند این صحبت را می‌کرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی می‌توانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایش‌گاه و دانش‌گاه. کاری که شاید از از سربازِ بی‌سوادی هم برمی‌آمد. اما نگاهِ چمران‌ها به عالم و آدم‌ها شبیهِ نگاه‌های من و مثلِ من‌ها نبود و نیست. این عقلِ یک‌دل‌شده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آن‌ها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقت‌شان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرف‌های خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشته‌ها و شیطان. شاگرداول‌های دنیا شدند و حق‌شان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفره‌ی خداوندند و بالانشین‌های جنّات.

هِـــــــی... یادِ همه‌ی شهداء و علماء گرامی...

این آهنگ از «حامی» با ترانه‌ی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگ‌سازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم می‌پسندم:

طبلِ ماهُ می­کوبن، گُر می­گیرن شقایقا
می­زنن به سینه­ی دریایِ آتیش قایقا

موجا قَد می­کشن و تعزیه‌خونِ باد می­شن
عاشقایِ کربلا یکی‌یکی زیاد می­شن

نخلا می­چرخن و توفانِ جنون پا می­گیره
صدای نی­لبکِ تفنگا بالا می­گیره

دسته­ی سینه­زنا هورُ چراغون می­کنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون می­کنن

طبلِ ماهُ می­کوبن، نعشایِ بی­سر می­آرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر می­آرن

شهیدایِ تشنه‌رو ماه و ستاره آب می­دن
نخلایِ شکسته‌رو مشکایِ پاره آب می­دن

صدایِ گریه میاد فرشته­ها گوش می­کنن
چراغِ خیمه­ی آسمونُ خاموش می­کنن

نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کم­کم آسمون رنگِ مناره­ها شده

کاروان می­ره ولی ستاره­ها جا می­مونن
شب میاد فرشته­ها کنارِ نعشا می­مونن

شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از این‌جا نمونده راهِ دوری تا خدا

آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم می‌شه
نوبتِ عاشقیه ستاره­ها تموم می­شه

یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از بخش‌های مؤثرِ قصه‌ی «یوسف» از زبانِ قرآن، آن‌جایی‌ست که برادران‌ش دوم‌بار آمده‌اند تا عزیز از سرِ رحم و بخشش، پیمانه‌شان را پُر کند و احتمالا از خطای برادرشان هم درگذرد. یوسف که حالا مدت‌هاست به عزت رسیده و در مقامِ تصمیم‌گیری و بخشش قرار گرفته، خیلی «راضی» به‌نظر می‌رسد. علامه‌ طباطبایی این‌‌طور تعبیر کرده‌اند که وقتی برادران سخن‌شان را با «یا أیهاالعزیز» آغاز می‌کنند و با «إن‌اللهَ یجزِی‌المتصدّقین» ختم، و این‌میان -هرچه گفته‌اند از کمیِ بضاعت بوده و اظهارِ تذلل- این نحو از سوال، دشوارترین و ناگوارترینِ سؤالات است و موقف، موقفِ کسانی‌ست که بی‌داشتنِ استحقاق و با سوءسابقه استرحام می‌کنند.

اما راجع‌به رضایتِ یوسف و درسِ بزرگی که در آن هست، علامه می‌گویند بعد از این مخاطبه بود که کلمه‌ی الهی تمام شد و درواقع آن وعده‌ که «به‌زودی یوسف و برادرش را بلند و سایرِ فرزندانِ یعقوب را به‌خاطرِ ظلم‌شان خوار می‌کند» محقق گردید و چون وعده محقق و کلمه تمام شد، یوسف به‌خودش اجازه‌ی معرفی داد و به‌نوعی گله کرد و آن‌ها را موردِ سوال و عتاب قرار داد و حتا علتِ این ظلم‌شان را که «جهل» بود بهشان گوش‌زد کرد و باز به تعبیرِ علامه با این‌کارش راهِ اعتذار را به آن‌ها آموخت.

این صبرِ یوسف در برابرِ مسیرِ تحققِ وعده‌ی الهی، این مقامِ رضاء، این ‌دل‌بزرگی و توکل، این تحمل و تاب خیلی چیزِ مشکلی‌ست. انگار کن در کودکی همه‌ی نصیب‌ت از محبتِ پدر بشود مرورِ خاطراتی در قعرِ چاه و بعد برده‌ی بازارِ یوسف‌نافهمی شوی و در اوجِ غربت بفروشندت و کم‌کم، ذره‌ذره، ماجرا‌به‌ماجرا و تدبیر‌به‌تدبیر یوسف شده باشی و در اوجِ شکوفاییِ جوانی‌ت با تهمتی به زندان بیافتی و آن مرارات را تحمل کنی و حالا که بعد از عمری نه از سرِ شانس، که از سرِ لیاقت «عزیز» شده‌ای و می‌توانی عزت‌ت را به رُخِ آن‌ها که بدین روزت انداخته‌اند بکشی، نَکِشی و بی‌عقده و عصبانیت در برابرِ وعده‌ی خدا کُرنش کنی و صبر کنی تا واو به واوِ وعده‌ی خدایت محقق شود و جاری. این صبر و دل‌پاکی باورکردنی هست و نیست...

بارها و بارها از چهره‌ی ظاهرِ یوسف گفته‌ایم و در برابرِ زلیخایش قرار داده‌ایم، ولی حقیقتا چهره‌ی ظاهر چیست در برابرِ چهره‌ی باطن‌ش؟ زیباییِ این رضاء، این منتظرِ تحققِ حرف‌های خدا بودن کجا و زیباییِ چشم و ابرو و صورت و پوست؟ زیباییِ ظاهر که دستِ ما نیست، قابلِ بازتولیدشدن و تربیت نیست، اما واقعا تنزّهِ درون و تربیتِ قلب دستِ ماست. هر قلبی -اگر خدا بخواهد- می‌تواند قلبِ به‌تر و دیگری باشد و بشود اما ظاهر را خدا یک‌بار تعیین کرده برای‌مان و خیلی دستِ ما نیست مقبولِ خواطر افتادن‌ش، که البته آن هم تا حدودِ بس‌یار زیادی ارتباطِ وثیق با خلوصِ باطن دارد که به‌تر از من می‌دانید و در این مجال نگنجد.

---

خدایا؛ خدای وعده‌های محقق، خدای کلمه‌های تمام، خدای یوسف‌های عزیز، خدای جبرانِ هر جهل و خدای پیمانه‌های پُر و خدای قلب‌های از سرِ ایمان راضی؛ من، چاهِ قصه‌ی یوسف‌م و تو خدای این عالم. قلب و درونِ من -همه‌اش- سیاهی‌ست و این برای تو و عالم روشن است. تو یوسف را از حضیضِ مکرِ برادرهاش به حدّی از عزت رساندی که قصه‌اش أحسنِ قصص شد و زبان به زبان چرخید و تا ما و تا همیشه ماند و خواهدماند.

یوسف اگر یوسف شد، از برهانی بود که در راهِ تو می‌دید و از ایمانی بود که به تو داشت. من چه کنم که هم کورم و هم بی‌ایمان؟ من چه کنم که نه تأویلِ خوابِ برادرهایم هستم و نه کالای گرانِ بازارِ ارزان‌فروش‌ها و نه اسبابِ تحققِ کلمه‌ات، آن‌سان که یوسف بود؟ من حسرتِ محضِ این قصه‌ام و فراموش‌ترین قسمتِ ماجرا. چاه‌م، وسیله‌ی کوچکِ تو برای بزرگ‌ترشدنِ تنهایی‌های یوسف‌ت. مرا عطای کدام برادرِ یوسف‌شده پُر خواهد کرد که کیل خلق‌م کردی و این‌گونه تنها مانده‌ام در کنعان‌ت؟

خدایا، خدای وعده‌های محقق، خدای تدبیرهای کامل، خودت دربرم گیر و از خودت پُرم کن و عوضِ این‌همه سیاهی که در دل‌م هست، نورِ خودت را بر دل‌م بتابان که سخت محتاجِ توام. محتاجِ توام قصه‌گوی قصه‌سازِ صاحب‌عزت. محتاجِ توام و خلقِ توام. این ظن که مخلوق‌ت را تنها و بی‌هیچ و گُم و گم‌راه رها کنی بر تو نیست، این امید اما که عزیزم کنی در دل‌م هست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واژه‌ی «گناه» در ادب و ادبیاتِ فارسی شاملِ یک طیفِ وسیعی از معناست؛ از ذنب و جُرم و جناه و جنایت گرفته تا اثم و تقصیر و معصیت و تا حتا سهو و اشتباه و خطا. این توسعِ معنایی از این جهت که مفهومی گریبان‌گیرِ انسان یا مبتلابهِ او را دربرمی‌گیرد، به‌شدت این قابلیت را دارد که دست‌مایه‌ی مضمون‌آفرینی و تصویرسازی قرار گیرد. درواقع این‌گونه می‌توان گفت که گناه و گناه‌کاری و معانیِ ذیلِ آن یکی از مسائلِ مستحدث، اصلی و اساسیِ انسان از ابتدای آدمِ ابوالبشر (علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) تا انتهای هم‌این ام‌روز و فردای من و شما بوده‌ و است و خواهد بود. یک جزء لاینفکِ متونِ ادبی و یک بخشِ غیرقابلِ انکار از احکامِ موردِ بحثِ ادیان و نِحَل و اندیشه‌ورزی‌ و هنرها نیز.

ادیانِ مختلف از مناظرِ مختلفی به مسئله‌ی گناه و عصیان نگریسته‌اند. این مناظرِ مختلف گاه هم‌سویی و تناظرِ وثیقی داشته‌اند و گاه تفاوت‌ها و تضاد و تناقض‌هایی نیز. آن چیزی که در این مطلب می‌خواهم به آن بپردازم اما هیچ‌کدامِ این مسائل نیست. به نظرِ بنده این واژه یا مفهوم، فارغ از آن‌چه در متون و احکام به آن‌ها اشاره شده، در حیطه‌ی شعر و ادبِ فارسی بس‌یار قابلِ تعمق، بررسی‌، تحلیل و بازخوانی‌ست. خاصّه که استفاده از این مفهوم در زنده‌گیِ روزمره‌ی ما پُربسامد و کاربرد است و شاید بعضی‌مان مثلِ بنده کج‌سلیقه‌گی‌ها یا اشتباهاتی هم در نسبت‌دادنِ آن به دیگری یا نسبت‌ندادنِ به خودمان داشته باشیم.

در این‌جا و به عنوانِ نمونه می‌خواهم به چند «گونه»‌ی موردِ پسندم از به‌کارگیریِ این واژه یا مفهوم در اشعارِ حافظ و تعدادی از شُعرای معاصر اشاره کنم و کمی راجع به آن‌ها توضیح بدهم. این انواعی که به عنوانِ نمونه انتخاب کرده‌ام قطعا همه‌ی آن چیزی که هست نیست. در حالِ حاضر بنده به اشعارِ قُدما دست‌رسی نداشته‌ام و از طرفی سواد و احاطه‌ای هم به جریاناتِ شعری ندارم. قصه این‌طور شروع شد که یک‌روز میانِ تورق دیوانِ شیخِ شیراز -حافظ- متوجهِ نگاهِ متفاوتِ او به این واژه و معنا شدم و بعدتر که مزمزه‌اش کردم، احساس کردم جای پرداختن و تبلیغ دارد و می‌شود درموردش نوشت.

اگر به زلفِ سیاهِ تو دستِ ما نرسد
گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست

در این‌جا حافظ در مقامِ عاشق، پریشانیِ بخت و کوتاهیِ دست‌ش را گناهانی از ناحیه‌ی خویش در عدمِ دست‌یابی به میل، مقصود یا معشوق برشمرده است. این نوعِ نگاه یا زاویه‌ی دید در حقیقت یک نگرشِ خضوعیِ همیشه‌گی در مغازله‌های اوست و در بس‌یاری از شعرهایش روی آن تأکید ورزیده است. اگر کمی بیش‌تر تأمل کنیم و در این مورد دقیق شویم درمی‌یابیم که این نگاهِ مبتنی بر دوست‌داشتن، محبت و خضوعِ جهانِ شعرهای حافظ، به‌ترین موضعی‌ست که یک عاشق می‌تواند در برابرِ معشوق‌ش اتخاذ کند. پاسخِ بدی را با خوبی دادن و جز از زیبایی ندیدن و ابتلا را طبیعتِ عشق دانستن و به هر دلیلی «نرسیدن» را نشانه‌ای از قصورِ خود دانستن، همه و همه یعنی یک فهمِ درست از ماجرای عشق. این عشق می‌تواند نسبت به هر معشوقی باشد. معشوق‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما قاعده‌ی عشق هیچ‌گاه متفاوت نیست. اقتضاء این قاعده هم‌این نگاهی‌ست که حافظ در بیتِ فوق به آن اشاره کرده است.

روی‌کردِ دیگری که به مسئله‌ی گناه در غزل‌های حافظ به چشم می‌خورد، روی‌کردِ «رجاء»یی‌ست. یعنی حافظ قالب‌های موجود و تعاریفِ مرسوم و متعارف از گناه و گناه‌کاری که بیش‌تر مبتنیِ بر عقوبت و جزا و بهشت و جهنم است را برهم می‌زند و یک نگاهِ مبتنی بر بخشش و عفو و رجاء را بارها و بارها در اشعارش تأکید می‌کند. روی‌کردی که البته مستندِ به قرآن و سنت نیز هست. البته این رجاء وجهِ «مستوره‌»ی ابیاتی‌ست که انتخاب کرده‌ام و در ظاهرِ امر ما با کنایات و اشاراتی رندانه روبه‌رو‌ایم که بهمان یادآوری می‌کند گناه در شرایطی خاص می‌تواند موجبِ حرمان و حسرت و عقوبت نباشد و دلیلِ این اتفاق، یا تفاوتِ این صنف از گناه با اصنافِ دیگرش در این است که گاهی گناه جنبه‌ی عیّاری و جوان‌مردی پیدا می‌کند و گناه‌کار آدمی اخلاقی‌ست و قصدِ سوء و خیانت و بدی ندارد؛ نه به خود، نه به دیگری و نه به خدای خود. از این نمونه می‌توان به مواردِ ذیل اشاره کرد:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

در این مورد حافظ گناهی که از رساندنِ نفع به دیگری باشد را موجبِ ترس و عقوبت نمی‌داند. البته می‌توان گفت که او در این‌جا نگاهی به معنای لغویِ واژه‌ی گناه هم داشته است و لزوما گناهِ منظورِ نظرِ او گناه از نظرِ دین یا یک متدِ خاصِ زنده‌گیِ بشری نیست.

می‌خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
به‌تر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در این مورد حافظ گناه را دسته‌بندی می‌کند و از گناهِ بزرگ‌تری به اسمِ روی و ریا صحبت به میان می‌آورد. یعنی روی‌کردی اخلاقی که شراب‌خواریِ بی‌ادعا و سر و صدا را به طورِ کنایی قابلِ تحمل‌تر از طاعت و عبادتِ از روی ریا می‌داند. درواقع در این فقره حافظ به نقد یا حتا فراتر از آن به مذمتِ طاعات و عباداتِ غیرِزاهدانه و از روی ظاهرفریبی پرداخته است. چیزی که خیلی غریب و مبتنیِ بر غیرِ آن‌چه که اصلِ دین هم خواسته است نیست. این نگاه را پیش‌تر با تأکیداتی مشابه و حتا تُندتر و نهیبی‌تر از آن‌چه حافظ سروده است در برخی خطبات و حکماتِ نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین دیده‌ام.

حافظ اگر سجده‌ی تو کرد، مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد!

حافظ در جوابِ آن‌ها که ملامت‌گرِ عشاق‌ند، کافرِ عشق را بی‌گناه می‌خواند و می‌داند. باز هم روی‌کردی اخلاقی و این‌بار نه شاید صرفا رجاء که استدلالی هم پشتِ این نهیب و اشاره‌ی حافظانه نهفته‌ است. البته مخاطبِ این بیت صنم یا خودِ معشوق و آن‌که عاشق چونان پیچکی به پای او می‌پیچد است. تصویری که حافظ از عاشق ارائه می‌دهد نماد و نمایه‌ی انسانی بی‌آزار و بی‌خطر است که جز از محراب و مسیرِ عشق، سر بر آستانِ دیگری نمی‌ساید و نمی‌خواهد بساید. عاشق‌های غزل‌های حافظ شهروندهایی اهلِ تعدی و تجاوز به حقوقِ دیگری و سخت و سنگ نیستند. اهلِ کُرنش‌ند و آرام و رام.

کمالِ سِرّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

حافظ «عیب‌نکردن» و خُرده‌نگرفتن را از سوی مفتی و محتسب «هنر» می‌داند و راه‌کاری هم برای این موضوع ارائه داده است، آن راه‌کار محبت است! سرّی که اغلب فراموش‌ش می‌کنیم...

یک گونه‌ی سومی هم اما در اشعارِ حافظ نسبت به مسئله‌ی گناه وجود دارد و آن نگاهِ مناجاتی یا استدعاییِ اوست. مثلا آن‌جا که می‌گوید:

لنگرِ حلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کرم غرقِ گناه آمده‌ایم

در این‌جا صحبت از «لنگرِ حلم» و «کشتیِ توفیق» و «بحرِ کرم» است. حافظ باز هم این‌جا خودش را ذره‌ترین و غرق‌ترین فرض کرده است و استدعای حلم و صبر و عفو دارد. یا آن‌جا که می‌گوید:

منم که بی‌تو نفس می‌کشم، زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذرِ گناه؟

حافظ خودش را در مقابلِ گناهِ نفس‌کشیدنِ بی‌معشوق، بی‌عذر می‌بیند و عاقبت را حواله می‌دهد به عفوِ هم‌او. می‌بینید؟ آن جهان‌بینیِ خضوعیِ حافظ در این هم قابلِ رؤیت است. یک‌جور خالی‌دستی و بی‌چیزی در مقابلِ دریایی از دارایی، در مقابلِ عظمتی از عفو، شکوهی از بخشش و بخشایش. مثالِ آخرم از حافظ این بیت باشد بی هیچ توضیحِ اضافه‌ای:

هرچند ما بَدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناهِ گدا بگو...

این‌جا هم حافظ تمنای کرائم می‌کند و اذعان به بدیِ خویش دارد و بزرگی را از درِ خانه‌ی معشوق و از ناحیه‌ی او می‌طلبد. البته هیچ‌گاه دربِ خانه‌ی معشوق را از جایش در نمی‌آورد یا این‌که تمنایش حالتِ اجبار و اصرارِ از سرِ زور و توقع ندارد. گویی «رعایتِ اخلاق در عشق» اصلی نانوشته است که حافظ همیشه در شعرهایش بدان مؤمن بوده.

در پایان می‌خواهم به نمونه‌های متنوع‌تر و ام‌روزی‌ترِ هم‌این نوعِ نگاهِ اصیل و زیبا در اشعارِ برخی شعرای هم‌عصر و نسل‌مان اشاره کنم.

فاضل نظری:

خوش‌بخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیش‌گاهِ لطفِ تو اقرار کرده است

تنها گناهِ ما طمعِ بخششِ تو بود
ما را کرامتِ تو گنه‌کار کرده است
-

هرکس گذشت از نظرت در دل‌ت نشست
تنها گناهِ آینه‌ها زودباوری‌ست
-

ای نبخشوده گناهِ پدرم -آدم- را
به گناهانِ نبخشوده قسم، دل‌تنگ‌م
-

تا دلِ پرهیزگارم را نبینم توبه‌کار
با شعف خود را در آغوشِ گناه انداختم
-

تو «زیبا»یی و زیبایی در این‌جا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مُرداب، ماه این‌جا
-

مرحوم نجمه زارع:

دارند پیله‌های دل‌م درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم -عاری از گناه-
-

محمدرضا طاهری:

نگاه می‌کنم از نو به راهِ طی‌شده تا خاک، از بهشتِ برین
گناه می‌کنم از نو، مرا دوباره هم‌آن‌گونه عاشقانه ببین
-

علی‌رضا بدیع:

مباش در پیِ کتمان که این گناهِ تو نیست
که عشق می‌رسد از راه و دل‌به‌خواهِ تو نیست
-

عفو فرمودی غلامِ روسیاهِ خویش را
گرچه خود هرگز نمی‌بخشد گناهِ خویش را
-

محمدکاظم کاظمی:

نَمی ز دیده نمی‌جوشد، اگرچه باز دل‌م تنگ است
گناهِ دیده‌ی مسکین نیست، کمیتِ عاطفه‌ها لنگ است

-

امیدوارم عاشقانی از این سنخ و صنف و آدم‌هایی آرام و اخلاقی باشیم. همه‌ی این عالم شهرِ عشق است و شهروندِ شهرِ عشق نباید مهربان نباشد، نباید محبت را سرلوحه‌ی حرف‌ها و کارهایش قرار ندهد. برای هم دعا کنیم که یک چنین آدم‌هایی بشویم و باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرگاه با پدیده‌ای، خبری، نقلِ قولی یا واقعه‌ای مواجه می‌شویم، فارغ از این‌که اصلِ این خبر یا واقعه چیست و چه اهمیتی دارد، این‌که به عنوانِ شنونده یا شخصی که در امری واقع شده یا جزئی که در محیطی از اخبار و اطلاعاتِ گوناگون محاط شده چه‌طور با آن خبر، واقعه یا نقلِ قول «مواجهه» می‌کنیم هم اهمیت دارد. (البته مسئله‌ای نیست که بتوان به طورِ مطلق برای آن ارزش‌گذاری کرد اما به نظرم گاهی شاید اهمیتی فراتر از حتا خودِ اصلِ خبر هم دارد.)

اگر عقل و قلب را به عنوانِ نمادهای ادراکیِ انسان بپذیریم، حتما به این مسئله هم اذعان خواهیم داشت که «قلب» نمادِ ادراکِ احساسی‌ست و «عقل» نمادِ ادراکِ استدلالی. به عبارتِ دقیق‌تر قلب اهلِ هم‌گونی و هم‌ذات‌پنداری و محلِ درکِ عواطف است و عقل بازدارنده‌ای‌‌ست که اهلِ استدلالِ استنتاجی‌‌ست و واقع‌نگری‌ و محلِ منطق. به هم‌این دلیل نه از قلب می‌توان انتظار داشت دست از وظایف‌ش بکشد و عاقلانه به مسائل بنگرد و نه از عقل می‌توان انتظار داشت عاقلی را کنار بگذارد و با دیدی غیرمنطقی و کسوتی احساسی به مسائل بنگرد.

یکی از ویژه‌گی‌های خوبِ عقل و قلب تربیت‌پذیریِ آن‌هاست. درواقع این هر دو خاستگاه به شدت قابلیتِ خوب و بد شدن یا منیع و دنی شدن دارند. عقل را می‌توان چون کوهی استوار به تمامِ آن‌چه که فعلیت‌ش است رساند و قلب را می‌توان چون دریایی عظیم و عمیق گرداند که وسعت‌ش لایتناهی باشد یا برعکس گاهی می‌توان عقل را آن‌قدر حقیر کرد و کوچک نگه داشت که منطق از آن رخت بربندد و ساده‌ترین حقایقِ مبرهن را هم نبیند و قلب را آن‌چنان سخت و سنگ کرد که قساوت‌ش را با دریاها هم نتوان اندازه گرفت، و این اوجِ زیبایی‌ست!

به ‌این دلیل زیباست که متبلورِ آزادی و اختیارِ انسان‌ها در انتخابِ آن‌چه که می‌خواهند بشوند یا آن‌چه که می‌باشند است. این‌که انسان‌ها باتوجه به رفتار و اعمال‌شان و انتخاب‌های‌شان رشدِ مثبت و منفی می‌کنند عینِ حیات و عدالت است و عدالت هم زیباست.

انسان به عنوانِ موجودی که به این دو سلاح (عقل و قلب) مسلح است موظف می‌باشد که از آن‌ها به نحوِ احسن استفاده کند. یعنی بداند که کجا و به چه اندازه باید از قلب‌ش مدد بگیرد و کجا و به چه اندازه باید از عقل‌ش یاری بجوید. متعادل کردنِ این دو قوه یا دو سلاح وظیفه‌ی حتمیِ ماست و بی‌شک مایه‌ی سعادت‌مان خواهد بود.

اما از دنیای وظایف که کمی فاصله بگیریم و به دنیای واقعی‌ترِ خودمان برگردیم متوجه می‌شویم که انسان‌ها -همه‌گی‌مان- در میزانِ استفاده از این دو قوه بینِ خوف و رجاء قرار داریم و به درجاتِ مختلفی توانسته‌ایم ازشان بهره‌برداری کنیم. اما وجودِ این واقعیت (مثلِ واقعیتِ ارتفاعِ بلندِ یک کوه) به هیچ‌وجه مانعِ حرکت به سوی قله نباید باشد. فتحِ قله مهم است اما این‌که در این مسیرِ پرخطر و طولانی چه‌قدر به سمتِ قله حرکت کرده‌ایم هم اهمیت دارد. خاصه که هیچ‌وقت معلوم نمی‌شود چه کسی خودِ قله را فتح کرده و همه به نحوی در مسیرِ رسیدن به آن قرار داریم.

برای عقل و قلب هم‌آن‌طور که شیطان یا دشمنِ درونی‌ای به اسمِ نفس و نفسانیت در انسان وجود دارد، شیاطین یا دشمن‌های بیرونی‌ای هم در دنیای پیرامونِ انسان قرار دارند که قصدشان ره‌زنی‌ست با این تفاوت که دشمنِ درونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ یک انسان و مقلوب کردنِ یک شخص ره می‌زند و دشمن‌های بیرونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ دنیا و مجموعه‌ای از انسان‌ها ره می‌زنند. در مقابلِ هردوی این شیاطین باید آگاه بود و ایستاده‌گی کرد. تهذبِ نفس مسئله‌ای درونی‌ست که اثراتی بیرونی هم می‌تواند داشته باشد و باید در جهتِ آن تلاش کرد. اما در مقابلِ دشمنِ بیرونیِ عقل و قلب باید چه‌کار کرد؟ چه موضعی باید داشت؟ چه‌طور باید خطوات و همزاتِ آن‌ها را دفع کرد؟ چه‌طور باید مغلوبِ شگردهاشان نشد؟

پاسخِ این سوال‌ها نه در علمِ من است و نه در ساحتِ این بحث. اما مسئله‌ای که اهمیت‌ش مرا بر آن داشت تا این مطلب را قلمی کنم این بود که گاهی در گوشه و کنار دیده‌ام بعضی‌هامان در مقابلِ این خطوات سلاح‌هامان را خلع و فراموش کرده‌ایم و آسیب‌پذیر شده‌ایم. مخصوصا سلاحِ عقل و عاقلی را در مقابلِ اخبار و وقایع.

در ماجرای انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ 88 و وقایع و اتفاقاتِ بعد از آن عمده‌ی فقر و ضعفِ ما (در هر دو جناح) دست‌کشیدن از قوه‌ی عقل بود. در نهج‌البلاغه‌ و سیره‌ی امیرالمؤمنین اهمیتِ عقل‌کردنِ وقایع و اخبار را به خوبی می‌توان مشاهده کرد. به طورِ مثال آن‌جا که می‌فرمایند «اعقلوا الخبر إذا سمعتموه، عقل رعایة لا عقل روایة؛ فإن رواة‌العلم کثیر و رعاة قلیل!» در موردِ بس‌یاری‌مان می‌تواند مصداق داشته باشد. آن ایام و حتا هم‌این حالا هر شبهه و شایعه‌ای و خبری و نقلی که به نفع‌مان و علیه آن کسانی که بهشان نقد و انتقاد داریم باشد را می‌پذیریم و متأسفانه جزء آن عده‌ی کثیری می‌شویم که اخبار را عقل نمی‌کنند، آن هم عقلِ اهلِ رعایت، عقلِ استدلالیِ استنتاجی، عقلِ آگاه، عقلِ بیدارِ منصف، عقلِ عادل و برعکس هر خبری که رسید را روایت می‌کنیم و یک‌کلاغ را چهل‌کلاغ می‌کنیم و یک شایعه را دوشایعه. یا آن‌جا که می‌فرمایند «مِن عقل‌الرجلِ أن لایتلکم بجمیعِ ما أحاط به علمه» که باز می‌تواند مصداقِ حالِ خیلی از بزرگان و مسئولین‌مان باشد که گاهی جلوی ابرازِ عقاید و نظرات‌شان را نمی‌گیرند و گاهی با یک جمله‌ی کوچک چه آتشی که در خرمنِ احساساتِ برانگیخته‌ی مردم نمی‌اندازند! یا این‌که فرموده‌اند «عنوان‌العقل مداراة‌الناس» که می‌توانست و می‌تواند سرلوحه‌ی برخورد و رفتارِ مسئولینِ ما با مردم باشد. یا آن‌جا که نهیب می‌زند «ذکّ عقلک بالأدب...» که چه دُرِ گران‌بهایی‌ست این «ادب». نمی‌گویم نایاب چون هنوز هم یافت می‌شود. اما در این سال‌های اخیر و مخصوصا بعد از انتخابات و وقایعِ بعدش و بیش‌تر در کلامِ بعضی از آن‌ها که مخالف یا منتقدِ نظام یا مسئولین بوده‌اند مشاهده‌اش کرده‌ام. البته گاهی در کلام یا نوشتارِ مخالفینِ «مخالفینِ نظام» هم بی‌ادبی دیده‌ام اما با بسامدی کم‌تر از آن‌ها که مخالفِ نظام‌ند و این هم منطق و دلیلِ روشنی دارد. مخالفی که در اقلیت (چه به لحاظِ کمی و چه به لحاظِ قدرت) باشد و کسی که احساس کند حق‌ش را خورده‌اند (حالا به هر دلیلِ موجه یا غیرموجهی مثلِ تقلب در انتخابات) «عصبانی» می‌شود و کسی که عصبانی‌ست عقل‌ش می‌خوابد و کسی که عقل‌ش بخوابد تکلیف‌ش روشن است. عقل نباید بخوابد، عقل باید بیدار باشد، در هر شرایطی. راه‌ش ساده‌ست، عقل با رعایتِ ادب بیدار می‌شود. از این موارد در نهج‌البلاغه و سخنانِ امیرالمؤمنین فراوان یافت می‌شود. این‌ها تمهیدات و تجربیات و آموزش‌های لیدرِ تیم است برای زدنِ قله. مادامی که در مسیرِ رسیدن به قله نباشیم، به قله هم نخواهیم رسید.

ما انسان‌ها نه تنها در مسائلِ سیاسی که در مسائلِ اجتماعی، اخلاقی و حتا خانواده‌گی و شخصی هم باید از قوای عقل و قلب و مخصوصا عقل به درستی استفاده کنیم. در روابط‌مان سعی کنیم آن چیزی که قلب درک می‌کند را معیارِ تصمیم‌گیری قرار ندهیم. قلب هرچه‌قدر هم که سلیم و منزه و هوش‌یار باشد، باز به جامعیتِ عقل نمی‌تواند همه‌ی جوانبِ یک مسئله یا اتفاق را بررسی کند و حتا ببیند. لازم نیست قلب را فراموش کنیم یا روی آن پا بگذاریم، برعکس باید خیلی هم از آن کار بکشیم، منتها نباید قلب بنشیند بر مسندِ عقل و تصمیمِ آخر را او بگیرد.

یا در مسائلِ اخلاقی سعی کنیم در استفاده از این دوسلاح متعادلانه رفتار کنیم. نه آن‌قدر عاقلانه که احساسات فراموش گردند و قلب‌ها برنجند و نه آن‌قدر احساسی و عاطفی که در قضاوت و برخورد دچارِ خطا و اشتباه شویم.

در خوش‌آمدن‌ها و نیامدن‌هامان پیِ دلیل بگردیم و سعی کنیم برای انتخاب‌های‌مان استدلال داشته باشیم و اگر نداشتیم به درستی‌شان شک کنیم و کمی جدی‌تر به آن‌ها بنگریم و اگر معلوم شد که اشتباه می‌کرده‌ایم جرأتِ برگشت و بازتصمیم داشته باشیم. این را بدانیم که دنیا هیچ‌گاه بزرگ‌تر از آن‌چه در تصور و درونِ ماست نمی‌تواند باشد، پس مقهورِ بزرگی‌ش نشویم و موضع‌ منطقی و استدلالی‌مان را از دست ندهیم. اگر فرداروزی موجی از باطل آمد که همه‌ی دنیا هم‌راه‌ش بود ما آن سدّی باشیم که جلوی باطل می‌ایستد و اگر سخنِ حق و حقیقتی با ظاهری نزار و کسوتی مستهلک و طرف‌دارانی اندک و در اقلیتِ تام زده شد، آن را بپذیریم و منتشرش کنیم. این نه شعار است، نه لزوما تدین و نه سیاست و مفاهیمی قریب به این. این تنها آن چیزی‌ست که انسان باید باشد. رفتارِ انسانی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش.

خدایا، خدای عظیم و عزیز، خدای همه‌روز و همه‌وقت و همه‌جا؛ تو به قبل و بعدِ ما، به همه‌ی آن چیزی که اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد آگاهی. تو می‌دانی که سرنوشتِ ما چه خواهد بود، تو مقدِّرِ مایی و هم راه‌نمای‌مان. ما قله را می‌فهمیم و سختیِ گام‌برداشتن در این مسیر را هم باور داریم اما بنابر اول‌وظیفه‌ی هر انسانی می‌خواهیم در این مسیر و بر این منهج باشیم؛ بی لطف و دست‌گیریِ تو ممکن نیست. از تو می‌خواهم هم‌آن‌گونه که انسان‌م آفریده‌ای انسان‌م نیز بمیرانی. این البته مستلزمِ تلاشی‌ست از سمتِ خودم، تو اما لطف‌ت را لحظه‌‌ای هم دریغ مدار...

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدت‌ها بود که از عدمِ صداقت در ارائه‌ی خدمات توسطِ شرکتِ‌ میزبانِ اینترنت‌م ناراضی بودم؛ بعد از بارها تذکر به ایشان و ناامیدی از تغییر در روندِ مشتری‌مداری‌شان، تصمیم گرفتم شرکتِ دیگری را انتخاب کنم. به شرکتی خدماتی که نماینده‌گیِ شرکتِ «آریا‌رسانا‌تدبیر(شاتل)» را بر عهده داشت مراجعه کردم. شرایط را خواندم و به جز یکی دو مورد با بقیه‌ی مفادِ آن موافق بودم و آن یکی دو مورد را هم به مفاد اضافه کردیم و قرارداد را امضاء کردم.

در ابتدای شروعِ قراردادم با شرکتِ شاتل، اولین سوالی که در ذهن‌م ایجاد شد، هزینه‌ی اولیه‌ی گزافی بود که این شرکت اخذ می‌کرد. (با توجه به این‌که عملیاتِ کانفیگِ مودم و راه‌اندازیِ اینترنت را خودم انجام می‌دادم، هزینه‌ای که شاتل برای بارِ اول دریافت می‌کرد، بس‌یار بیش‌تر از مواردِ مشابه در شرکت‌های دیگر بود) شرکتِ نماینده‌ی شاتل در پاسخ به این سوال گفت که این هزینه‌ درواقع هم‌آن هزینه‌ی آبونمان است که به عوضِ یک‌بار اخذ، دیگر در فاکتورهای ماهانه قید نمی‌شود. پذیرفتم و این ماده را به متنِ قرارداد اضافه کردیم و هزینه را پرداختم (گرچه که باز هم دوهزارتومان بیش‌تر از آن‌چیزی که قرار بود پرداخت کردم و دیگر روی‌م هم نشد علت‌ش را بپرسم!).

اکانتی که دریافت کرده بودم اینترنتِ ای‌.دی.اس.ال با نرخِ «یک‌مگابیت در ثانیه» [بیت پِر سِکِند] بود با محدودیتِ داون‌لود که این محدودیت از ساعتِ یکِ شب تا هشتِ صبح برداشته می‌شد. سرعتِ اینترنت راضی‌کننده بود و طبقِ آن‌چه که باید و به گواهِ نرم‌افزارِ مدیریتِ داون‌لودم و سایت‌های محاسبِ داون‌لود و آپ‌لود، ١٢٨کیلوبایت در ثانیه داون‌لود داشتم که رقمِ درستی بود. امّا طولی نکشید که این رضایت جای خودش را به تحیر و بعدتر نارضایتی داد. به محضِ این‌که ساعت از یکِ بام‌داد گذشت، سرعتِ داون‌لود به نصفِ این رقم نزول کرد. یعنی در به‌ترین شرایط ۵٠کیلوبایت داون‌لود و در بدترین شرایط ١۶کِی و این به زبانِ دیگر یعنی اینترنتِ یک‌مگابیتی‌م شده بود کم‌تر از ۵١٢کیلوبیت در به‌ترین و ١٢٨کیلوبیت در بدترین شرایط!

در قدمِ اول به شرکتِ شاتل ای‌میل زدم و پاسخِ ناامیدکننده‌ای دریافت کردم. مثلِ خیلی از شرکت‌های دیگر با پاسخِ از پیش نوشته‌شده‌ای مواجه شدم که در آن مخاطب را یک بی‌سوادِ غیرِمطلع فرض کرده بودند که فرقِ بیت و بایت را نمی‌داند و تفاوتِ پهنای باند و سرعت را هم! امّا اجازه ندادم ناامیدی بر من غلبه کند و زود مأیوس شوم. می‌خواستم خوش‌بین باشم. دوباره ای‌میلی زدم و این‌بار با لحنی کمی جدی‌تر. پاسخِ درخوری دریافت نکردم...

چندروز از شروعِ قراردادم با شاتل می‌گذشت که یک‌هو از طریقِ اس‌ام‌اس مطلع شدم پیش‌فاکتورِ ماهِ بعد آماده شده است! سری به صفحه‌ام در سایتِ شاتل زدم. مبلغی که درج شده بود کمی بیش‌تر از متنِ قرارداد بود. یعنی چیزی در حدودِ هم‌آن آبونمانی که باقیِ شرکت‌ها هم دریافت می‌کنند و شاتل عوض‌ش «هفده‌هزارتومان» در بارِ اول دریافت کرده بود را جمع کرده بودند با مبلغِ هزینه‌ی اصلی! کمی تأمل کردم و این مبلغِ تجمیع شده را بالا و پایین کردم. مبلغِ اضافه‌شده برابر بود با جمعِ مالیات بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری. ولی آیا واقعاً این قرارداد مشمولِ قانونِ مالیات بر ارزشِ افزوده می‌شود؟ اشتراکِ اینترنتِ خانه‌گی با توجه به بودجه‌ای که سالانه برای آن تخصیص پیدا می‌کند آیا باز هم جزء مواردِ مشمولِ این مالیات محسوب می‌گردد؟ جدای از این مسئله، منِ نوعی که فقط برای یک ماه قرارداد بسته‌ام با این شرکت، چه‌را باید مبلغِ هفده‌هزارتومان آبونمان پرداخت کنم؟ مگر آبونمانِ خطوطِ دایری‌شده برای اینترنت چیزی حدودِ «هزارتومان» نیست؟ این قیمتِ هفده‌برابری چه توجیه‌ی دارد؟

فردا تصمیم دارم به شرکتِ نماینده‌ی آریارساناتدبیر بروم و علتِ این ماجرا را جویا شوم و به احتمالِ زیاد (اگر پاسخِ قانع‌کننده و منطقی‌ای دریافت نکردم) قراردادم را فسخ کنم و به فکرِ پیداکردنِ یک میزبانِ جدید باشم. گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و چندلحظه‌ای کتابِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» را زمین می‌گذارم و به برخوردِ فردای‌م با مسئولِ شرکتِ نماینده‌ی شاتل فکر می‌کنم. به پاسخ‌های احتمالیِ او هم فکر می‌کنم. سعی می‌کنم مفروضات‌م مثبت باشند. احتمالاً دلیلِ قانع‌کننده‌ای ارائه می‌شود و من از این جهل در می‌آیم. حتماً اشتباه کرده‌ام و رازی در این هزینه‌ی اضافه‌شده در فاکتور موجود است که نمی‌دانم. راستی قضیه‌ی سرعتِ داون‌لود چه؟ آن هم إن‌شاءالله گربه است؟ پاسخی در مقابلِ خودم نمی‌یابم. جورِ دیگری به ماجرا نگاه می‌کنم. خودم را می‌گذارم جای مسئولِ شرکتِ نماینده‌گیِ شاتل. جوانی هستم که از این راه امرارِ معاش می‌کنم. سعی‌م بر این است که مشتری از خدماتِ شرکت‌مان راضی باشد و از آن‌طرف سعیِ مضاعفی دارم برای ادامه‌ی هم‌کاری‌م با شرکتِ معظمِ شاتل که اعتباری‌ست برای‌م. شاید در دل به معضلاتِ این‌چنینی آگاه باشم. شاید من هم راضی نباشم به وجودِ چنین مشکلاتی برای مخاطب. ولی اگر اعتراضی کنم موقعیتِ شغلی‌م خدشه‌دار شود. یا شاید حتا قبلاً تذکر داده باشم و تغییری ایجاد نشده باشد و تذکرِ بیش‌تر خوش‌آیندِ شرکتِ شاتل و به صلاحِ شرکتِ من نباشد و اگر کارم را از دست بدهم مشکلِ معیشتی پیدا کنم و این بعدتر مشکلاتِ بیش‌تری را برای من، خانواده‌ام و جامعه به‌وجود خواهد آورد. پس سکوت کنم و کج‌دار و مریز شرایط را تحمل کنم تا شاید بعدتر حل شوند؟

سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و به آن‌ها حق بدهم. امّا آیا مگر من تا به حال در شرایطِ مشابه‌ی نبوده‌ام؟ مگر هم‌این من دوبار دو موقعیتِ خوبِ شغلی را به خاطرِ اعتراض به شرایطی که «حق» نمی‌دانستم‌ش از دست ندادم؟ مگر من دچارِ بحرانِ مالی نشدم؟ مگر من طعمِ بی‌کاری را نچشیده‌ام؟ اصلاً آیا قرار است همیشه برای تغییرِ شرایطِ ظلم جزئی از آن بشوم؟ چه کسی و با کدام استدلال گفته که مقابلِ ظلم یا ناحقی باید مدارا و سکوت کرد تا شاید بشود در بسترِ زمان حل‌ش کرد؟ آیا این وسط نادیده‌گرفتنِ حقوقی که تضییع می‌شود درست است؟ انسانیت چه حکم می‌کند؟ از کجا معلوم فردایی وجود داشته باشد و من زنده باشم تا بتوانم شرایط را نرم‌نرم و در بسترِ زمان تغییر دهم؟ از کجا معلوم که رفتارِ این سازمان مطابقِ پیش‌بینی‌های من پیش برود و به من اجازه‌ی اظهارِ نظر و دخالت بدهد؟

انگار نمی‌شود. هرچه‌قدر می‌خواهم خودم را آرام کنم فایده‌ای ندارد. این مورد و مواردِ مشابهِ دیگرش آن‌قدر این روزها تکرار می‌شوند که دیگر روحِ عصیان‌گر و عدالت‌طلب‌م کُرنش را برنمی‌تابد و در نزاعِ خودم با خودم طرفِ شاکی را می‌گیرد و متأسفانه ادله‌ی قوی‌ای هم دارد.

به راستی برای مقابله با ظلم چه باید کرد؟ جزئی از آن باید شد؟ آن را پذیرفت و در مقابل‌ش سکوت کرد و امیدوار بود که بشود روزی از میان برداشت‌ش؟ کوتاه باید آمد؟ آیا حفظِ موقعیتِ شغلی و شرایطِ مطلوبِ «من» بر حقیقتی که به آن ایمان دارم رجحان دارد؟ آیا ادارات و سازمان‌ها و حتا شرکت‌های خصوصی و نیمه‌خصوصیِ ما مذبحِ حقایق‌ند؟ چه‌را و با چه دلیلِ انسانی باید جلوی ظلم ایستاده‌گی نکرد؟ می‌ارزد نانی که جلوی زن و فرزندمان می‌گذاریم طعمِ فرومایه‌گی و محافظه‌کاریِ نشئت گرفته از ترس بدهد؟ این‌ها سوال‌هایی‌ست که حتماً برای خیلی‌های‌مان ایجاد شده یا می‌شود. امیدوارم بتوانیم پاسخ‌هایی درخورِ ارائه در روزی که اسرار هویدا می‌شود برای‌شان داشته باشیم. روزی که من و ما رنگ می‌بازند و فقط وجهِ او و راهِ اوست که باقی می‌ماند...

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بهانه باید داشت...

بچه‌تر که بودم -سال‌های دبستان- مترصدِ این بودم که معلم‌مون سوالی بپرسه تا دست‌مو بالا ببرم و جواب بدم و اون خوش‌ش بیاد. زنگِ نقاشی -بس که معلم‌شو دوست داشتم- به آب و آتیش می‌زدم تا کاری کنم که به چشم‌ش بیام. یادِ اون‌روزا به‌خیر، چه بهانه‌های دمِ دستیِ خوب و شیرینی داشتم...

این‌روزها امّا که خوب‌ بودن رو نابلدتر شدم و بی‌بهانه‌ترم، دل‌م به دیدن و پیدا کردنِ «خوبی» توی رفتارِ خوب‌ها گرمه. می‌گردم تا خوب‌های هر جمع و گروهی رو پیدا کنم و خوبی‌های خودآگاه و ناخودآگاهِ رفتارهاشونو کشف و پیدا کنم و لذت ببرم ازشون. مثالِ ساده‌ش هم‌این سریالِ نه خیلی خوش‌ساختِ «ستایش» که از شبکه‌ی سوم داره پخش می‌شه‌ست. من یکی این سریال رو نه به خاطرِ فیلم‌نامه‌ش و نه خطِ سِیرِشو و نه تعلیق‌هاش و نه کارگردانی‌ش که فقط و فقط برای بازیِ خوبِ یه آدمِ خوب می‌بینم. «مهدی پاک‌دل» که بهانه‌ی خوبِ این پستِ وب‌لاگ‌م شده، اون‌قدر نقش‌ش رو دل‌نشین بازی می‌کنه که دل‌م می‌خواست یه فلش وصل می‌کردم به تلویزیون‌مونو و قسمت‌های آینده‌ی سریالو داون‌لود می‌کردم از صداوسیما!

نمی‌دونم خوبه یا بد، امّا معمولا برای دیدنِ تلویزیون پیِ دلیل می‌گردم. این دلیل می‌تونه گعده‌های کوتاه و دل‌نشینِ ادبیِ عرفانِ نظرآهاری، کاربلدیِ عادلِ فردوسی‌پور، خوش‌مشربیِ دمِ صبحِ محمدرضا شهیدی‌فر، این‌کاره بودن و فهمِ مرتضی حیدری، خودش بودن و کاراکتر داشتنِ لهجه‌ی گرمِ محمّدِ صالح‌علا یا بازیِ خالص و صمیمیِ مهدیِ پاک‌دل باشه. ای کاش آقای ضرغامی ادله‌ی بیش‌تری دراختیارم قرار می‌داد...

دل‌خوشی مقوله‌ی خیلی سهم‌ناکی نیست. دل‌خوشی می‌تونه صفوفِ چندمترساعتیِ سینماها تو ایامِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر باشه، دل‌خوشی می‌تونه قدم‌ زدن توی شبِ یکی از خیابونای قشنگ و کم/ بی‌ماشینِ هم‌این تهران باشه. دل‌خوشی می‌تونه ترافیکِ کتاب‌بازها برای دیدنِ کتاب‌های تازه توی نمایش‌گاهِ کتاب باشه، دل‌خوشی می‌تونه آرامشِ امنِ سینماآزادی وسطِ شلوغیِ شهرِ دود باشه، دل‌خوشی می‌تونه خنده‌ی تو، خنده‌ی من، باشه... ای کاش مسئولای مملکت‌مون اهلِ دلیل بودن و دل‌خوشیِ مردم براشون بیش‌تر مهم بود. ای کاش...

مهدیِ پاک‌دل مثِ اسمِ فامیل‌ش انسانِ محترم و دوست‌داشتنی‌ای به‌نظر می‌رسه. توی یکی‌دوساعتِ گذشته سری به گالریِ عکس‌ها و طرح‌های گرافیکی‌ش زدم. عکس‌نوشت‌هاش نشون می‌داد دلِ مهربون و خوش‌فهم‌ی داره و ازین بابت خیلی خوش‌حال‌م.

بازیِ خوبِ مهدی توی سریالِ نه چندان خوش‌ساختِ ستایش این رو به من متذکر شد که برای «خوب بودن» لازم نیست جزئی از یک کُلِ خوب باشی، بل‌که می‌تونی تنها جزءِ خوبِ یک کُل باشی. این‌که توی هر کسوت و نقشی که هستیم، بتونیم به‌ترین‌ش باشیم. این البته کارِ مهم و بزرگ و سختیه، ولی همه‌مون خوب می‌دونیم که محال نیست.

چندروزِ پیش، «سافیا» بودم. دفترِ «مجیدِ زارع» گرافیستِ خوش‌فکر و دوستِ محترم‌م. مجید می‌گفت محمد، اگه کاری و پروژه‌ای رو قبول می‌کنیم و در عوض‌ش مزدی رو دریافت می‌کنیم، باید براش «زحمت» بکشیم. نباید کم‌کاری کنیم. خودِ مجید هم انصافاً نمونه‌ی بارزِ کسیه که برای کارش زحمت‌ها می‌کشه. حرف‌ش خیلی درست بود و به‌ دل‌م نشست و یه‌جورایی تلنگر بود برام. کاش‌کی بتونم بفهم‌م این حرف رو...

از خوش‌حالی‌هام می‌گفتم و از دل‌خوشی‌هام. از پیدا کردنِ دلیل‌های خوبِ خدا. آدم‌های دوست‌داشتنی و عزیزِ دور و برم. دوست داشتم می‌تونستم اسمِ تک‌تک‌شونو این‌جا تایپ کنم و بگم که چه‌را دوست‌شون دارم. حیف که نه مجال‌ش هست و نه شاید صلاح‌ش...

خدایا؛

خدای خوبِ دلیل‌ساز. خدای خوبی‌ساز. خدای خوش‌دلی‌ها و خوش‌حالی‌ها و شادی‌ها. تو بزرگ‌ترین بهانه‌می برای «بودن». اولِ اول و آخرِ آخرِ هر خوب و خوبی‌ای نشونه‌های حضورِ توئه که دل‌گرم و دل‌خوش‌م می‌کنه به تماشا و به ادامه‌ی راه. تویی که دلیلِ هر اتفاقِ خوش‌آیندی، تویی که نازِ نفس‌ت رو می‌دَمی به روحِ هر چیزِ خوب و زیبایی؛ با تو از خوب‌هات می‌گم. از خوبیِ خوب‌هات می‌نویسم و شُکرت می‌کنم به بودن‌شون و به خلقت‌شون. به راه‌ی که رفتن و می‌رن و تو راه‌نماشونی.

من، منِ همیشه‌مردود. منِ ذخیره‌نشینِ بازنده‌ی نابلدت. منِ بی‌هیچ‌چیِ به تو اُمیدوار رو هم می‌تونی هدایت کنی؟ می‌تونی دست‌مو بگیری و شبیهِ خوب‌هات کنی؟ می‌تونی از اینی که هستم تغییرم بدی؟ می‌تونی کمک‌م کنی سعی کنم عوض شم؟

خدای خوب‌م؛ بهانه‌هام رو بهم برگردون. بهانه‌های روزهای خوب و شیرینِ کلاس‌های نقاشی‌م رو. می‌خوام به چشم‌های قشنگ‌ت بیام، دریاب‌م...

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زیبایی و خوبی به نظرِ من مفاهیمِ نسبی‌ای نیستن. یعنی این‌که امری رو «خوب» می‌دونیم که به فطرتِ ما نزدیک‌تر باشه و روح‌ِ انسانی‌مون با اون مطابقتِ بیش‌تری داشته باشه. و هم‌این‌طور چیزی یا کسی یا اتفاقی رو «زیبا» می‌دونیم و می‌بینیم که حقیقتاً حسّ مطلوب و خوش‌آیندی از دیدن‌ش در خودمون احساس کنیم. البته زیبایی و خوبی شعباتِ مختلفی دارند که حتماً قبول دارم در اون‌ها «سلیقه» دخیل خواهد بود و تشخیص‌ها به سمتِ نسبی‌ شدن پیش می‌ره.

بس‌یاری از اوقات زیبایی‌ها و خوبی‌هایی رو انکار می‌کنیم که شاید خودمون هم در «دل» آگاه باشیم به خوب بودن و زیبا بودن‌شون. نمی‌خوام در موردِ این‌که «چی» می‌شه که ما این‌طور می‌شیم بنویسم. قسمتِ موردِ نظرِ من برای طرحِ‌ بحث هم‌این انکاره‌ست. این‌که همه‌ی ما یک‌جاهایی در زنده‌گی‌مون چشم‌هامون رو به روی زیبایی‌ها و خوبی‌هایی می‌بندیم و در واقع انکارشون می‌کنیم. اگر زیبایی و خوبی رو به عنوانِ مصادیقی از حقیقت فرض کنیم، می‌تونیم بگیم در غالبِ اوقاتی که این حقایق رو انکار می‌کنیم در واقع اون‌ها رو فدای مصلحتی کردیم. این مصلحت طبیعتاً هر چیزِ خیر و شرّی می‌تونه باشه. می‌تونه نفعی اجتماعی یا انتفاعی شخصی باشه. می‌تونه جلوگیری از به وجود اومدنِ یک ضررِ بزرگ یا کوچیک بوده باشه و خیلی چیزهای دیگه...

قطعاً در مواردی که این مصلحت‌سنجی و انکارِ حقیقت (نادیده گرفتنِ زیبایی و خوبی) برای هدفی انسانی و متعالی بوده باشه، صواب و لازمه. امّا اگر غیر از این باشه چی؟ اگر ما چشم‌هامون رو به روی زیبایی‌ها و خوبی‌ها و حقایقِ دیگه‌ای ببندیم و دلیلی جز خواست و تشخیص و نفعِ شخصی نداشته باشیم چی؟ اگه سهل کنیم و خطا کنیم و راه رو اشتباه بریم چی؟ باز هم کارِ صوابی مرتکب شدیم؟ ضرری رو متوجهِ خودمون و دیگران نکردیم؟

بذارید یه مثالی بزنم. چندسالِ پیش شاید اولِ دبیرستان بودم. اون وقت‌ها متأثرِ از فضای مذهبی‌ِ هیئت‌مون و گروه‌های دوستانه‌م که محدود بودند، یادمه نگاه‌م به دنیا و زنده‌گی متفاوتِ‌ با اینی که الآن هست بود از جهاتی. فکر می‌کردم دنیای خوبی‌ها خلاصه شده در بهشتیه که فقط ما می‌بینیم و تصور می‌کنیم. فکر می‌کردم حتا لباس‌ پوشیدنی خدایی‌تره که شکلِ لباس پوشیدنِ ما باشه و مواردی شبیه به این...

سال‌ها گذشت و دنیام بزرگ‌تر شد و دیدم به دنیا و اطراف‌ش تغییر کرد. یک‌باری پسرِ نوجوونی رو توی خیابونی دیدم. موهاش رو طوری آرایش کرده بود که خیلی جلبِ توجه می‌کرد. با حال و هوای مونده از سال‌های دور تا دیدم پوزخندی پیشِ خودم زدم. یک‌هو دل‌م خواست بیش‌تر تماشاش کنم و دقت کنم به چهره‌ش و نوعِ‌ آرایش‌ش. بیش‌تر که دقت کردم دیدم این نوعِ آرایش باعثِ زشتی‌ش نشده که برعکس باعثِ آراسته‌گی‌ش هم شده. زیبا بود. به هم‌این ساده‌گی. بعد هی به خودم گفتم زیباست، زیباست، زیباست؛ منتها به هر دلیلی «تو»ی محمّد نمی‌پسندی یا نمی‌تونی یا نمی‌خوای مثلِ اون بپوشی و مثلِ اون باشی. این نخواستن یا نتونستن یا حتا نپسندیدنِ تو «دلیل» بر زیبا نبودنِ اون نیست.

این یه مثال از هزاران مثالیه که می‌شد زد. مواردِ بس‌یارِ دیگه‌ای هست که شاید هنوز متوجه‌ِ اشتباه‌م در قضاوت و در کتمانِ زیبایی و انکارِ خوبی نشده باشم.

جرأتِ اعتراف یا اقرار اصلیه که ماها نباید فراموش‌ش کنیم. باید بتونیم مثلِ یک انسانِ بی‌طرف -بر اساسِ فطریات‌مون و اون چیزی که فهم می‌کنیم- اول خوب هر پدیده‌ای رو اعتراف و اقرار کنیم و بعد دست به قضاوت در موردش بزنیم. نه این‌که از هم‌اون اول هر چیزی رو با محکِ دل‌خواست‌هامون تعریف کنیم و از فیلترِ خوش‌آیندهامون بگذرونیم‌ش.‌‌‌ من با این «پیش‌فرضی» نگاه کردنِ به مسائل خیلی مشکل دارم و معتقدم عمده‌ی مشکلاتِ‌ اخلاقیِ ما در جامعه از سوءتفاهم‌هایی نشأت می‌گیره که مستقیم یا غیرِ مستقیم با قضاوت‌های ما ارتباط دارند.

من باید یاد بگیرم که جرأتِ اعتراف و اقرار داشته باشم. باید بفهم‌م که ممکنه اشتباه کرده باشم. باید به خودم گوش‌زد کنم که آهای، مردک! این خدمتی که ارائه کردی، این محصولی که تولید کردی، این قولی که نقل کردی، این فعلی که مرتکب شدی، این حرفی که منتشر کردی، این کلامی که صادر کردی و خیلی چیزهای دیگه، از اون‌ سطحی که باید پایین‌تر بوده یا حداقل می‌تونه باشه. ممکنه کم‌کاری کرده باشی. ممکنه مایه نذاشته باشی. ممکنه درست نبوده باشه و هزاران ممکنِ معقول و مفروضِ دیگه.

به نظرم اگر بتونم و بتونیم جرأتِ اعتراف رو در خودمون تمرین و تقویت کنیم، خیلی از مشکلات‌مون حل یا کم‌رنگ می‌شه. زیبایی‌ها و خوبی‌ها رو اگر واقعاً می‌فهم‌یم فدای مصلحت‌ها نکنیم (حداقل در مرحله‌ی بیان). از اون‌طرف عیب‌ها و نقائص رو هم خیلی بی‌پیرایه و سالم و بی کم و کاست بگیم. هردوش رو باید گفت. این‌ها چیزهایی نیست که با فدای مصلحت کردن‌شون خیری به ما و به جامعه‌مون برسه.

خدایا؛ خدای عیب‌پوشِ بینای بیدار. خدای واقف. خدای خوبی‌ها و زیبایی‌ها. من، منِ کم‌ترین‌ت که خودم و خودت خوب می‌دونیم چه خبره، پر از عیب و اشکالاتی‌م که ممکنه به خودم و به اطرافیان‌م و مهم‌تر از همه به جامعه‌م آسیب برسونه. نقائصی در من هست که اگر درست نشن، در آینده دچارِ مشکل‌م می‌کنن و این خوب نیست.

محضرِ تو امن‌ترین آغوشیه که می‌شه بی‌پیرایه و ترس، همه‌ی حقایقِ تلخ و شیرین رو اعتراف و اقرار کرد. اعتراف می‌کنم و اقرار می‌کنم و سر به شونه‌ی صبر و بخشش‌ت می‌ذارم و فقیرانه و عاجزانه ازت می‌خوام کمک‌م کنی. دست‌مو بگیری و نقص‌هامو مثِ گرد و غباری از تنِ روح‌م و دیواره‌های دل‌م بتکونی و بهم بگی برگرد. برگرد به دنیا و حالا شرافت‌مندانه زنده‌گی کن. حالا سبک‌بار و سبک‌بال باش و خوب و پاک و زیبا زنده‌گی کن...

من به زیباییِ تحققِ این رؤیاست که زنده‌م، ناامیدم نکن خدام...

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌وقت‌هایی هم شاید لازم باشد آدم انتقاد را بپذیرد یا حداقل شک بکند به درستیِ خودش و تشخیص‌ش و نوشته‌اش. گرچه که انتقادپذیری و این‌جور سوسول‌بازی‌ها دأب‌م نبوده امّا می‌خواهم یک‌بار هم که شده پذیرایش باشم. سه‌نفر از دوستانِ دل‌سوز و بزرگ‌وارم نقدهایی به پُستِ «برای خوب‌نبودن...» داشتند. گمان می‌کنم شاید در تشخیص و تحلیل جانبِ انصاف را رعایت نکردم که این دوستانِ خوب‌م را رنجانده است این پُست.

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«إنّما بُعِثتُ علی تمامِ مَحاسِنَ‌الأخلاق»*

نه این‌که پانزده‌سال زودتر به دنیا نیامده باشد یا مشهور نباشد و معروف هم؛ نه حتا این‌که سطحِ علم و درک و فهم و سواد و شعورش بس‌یار بالاتر نباشد، که همه‌ی این‌ها بود و همه‌ی این‌ها را داشت. امّا بزرگ بود. بزرگ‌تر از پانزده‌سال اختلافِ سنّی‌مان و بس‌یارتر از شماره‌گانِ ده‌دوازده کتابِ پرفروش‌ش و علم‌ش و سوادش و محفوظات‌ش...

بزرگ بود چون مُدام کوچکی می‌کرد. یک‌بار حینِ صحبتِ دوستانه‌ای از دهان‌م پرید که: «آن‌جا گفتید...»، خیلی آرام و بی‌صدا - طوری که فقط با لب‌خوانی می‌شد تشخیص‌ش داد - گفت: «عرض کردم»... عرض نکردم؟ بزرگ بود... بزرگ‌وار بود...

* وَ ما یَمْنَعُکَ أنْ تُحِبَّ أنْ تَعیشَ حَمیدا وَ تَموتَ سَعیدا و اِنّما بُعِثْتُ عَلى تَمامِ مَحاسِنَ الأخْلاقِ/ حضرتِ رسول (سلام‌الله‌علیه‌و‌آله)/ مجمع‌الزوائد، ج 8، ص 23

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بس‌یاری از خصلت‌های منفی، رفتارهای زشت و رذایلِ اخلاقی‌ای که در خودم موج می‌زند را به محضِ این‌که ذره‌ای در دیگری می‌بینم به ستوه می‌آیم و فریاد می‌زنم و محکوم‌ش می‌کنم. انگار نه انگار که آن خصلت یا خُلقِ زشت در من نیز به وفور یافت می‌شود. به راستی کاش چشمان‌م کور نبودند و غفلت مانع از دیدنِ حقیقت نمی‌شد و به خود نیز نقّادانه و مسئولانه می‌نگریستم.

خدای عزیزم، کمک‌م کن آنی شوم که تو می‌پسندی...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌بودن «ملّیت» ملاک نیست!

از گزارشِ ضعیفِ جوادِ خیابانی که بگذریم، دنیای فوت‌بال با وجودِ اینترنت خیلی شیرین‌تر از گذشته‌ شده. خاصه وقتی که می‌شه با یه سرچِ کوچیک جبرانِ حرف‌های نزده و اطلاعاتِ نداده و نصفه و نیمه داده‌ی آقایانِ گزارش‌گر را کرد.

توی بازیِ ام‌شبِ ایران و کُره بازی‌کُنی بود که بیش از همه‌ی بازی‌کنان توجه‌م رو به خودش جلب کرد و اون کسی نبود جُز «چا دو-ری» دیفِنس/هاف بکِ شماره‌ی بیست‌ودوی تیمِ کره‌ی جنوبی. چیزی که باعث شد چا دو-ری توجه‌م رو به خودش جلب کنه تشویقِ یک‌صدای تماشاگرانِ کره‌ای بود وقتی که چا دو-ری پا به توپ می‌شد. هرچه‌قدر منتظر موندم تا جوادِ خیابانی علتِ تشویق رو بگه خبری نشد و جواد هم‌چنان به تعریف و تمجیدهای خیالی‌ش از بازیِ خوبِ بچه‌های خودمون مشغول بود. تنها اشاره‌ای که جواد کرد این بود که بابای این بنده‌خدا هم روزگاری بازی‌کنِ تیمِ ملی بوده، هم‌این!

به نوعِ بازیِ چا دو-ری دقتِ بیش‌تری کردم. بازی‌کنِ قدرتی-سرعتی‌ای بود که از گوشِ راست نفوذهای مرگ‌آسایی می‌کرد. اما قضیه جالب‌تر شد وقتی که چا دو-ری یه حرکتِ جوان‌مردانه‌ی خیلی عجیب رو انجام داد و اون هم وقتی بود که موقعِ حمله‌ی تیمِ کره که فرصتِ خیلی خوبی بود، چا دو-ری در مقامِ سانترِ توپ قرار داشت که وقتی متوجه شد بازی‌کنِ ما مصدوم روی زمین افتاده توپ رو به بیرون زد. (از این جهت این حرکت خارقِ عادت بود که بازی‌کنِ ما در جریانِ بازی و خیلی اتفاقی و غیرمنتظره نیم‌چه مصدومکی شد و افتاد و رسم بر اینه که این‌جور وقت‌ها بازی ادامه داشته باشه، اما چون کُره در حالِ حمله بود و بازی‌کنِ ‌ما مدافع، چا دو-ری نامردی نکرد و توپ رو به بیرون زد).

بعد از بازی هم دیدم که چا دو-ری دستِ یکی دوتا از بازی‌کنای مارو گرفت و آروم‌شون کرد. این اخلاق و این جوون‌مردی اصلا به اون قیافه و اون بازی نمی‌خورد. «چا دو‌-ری» رو سرچ کردم و بیوگرافی و زنده‌گی‌نامه‌شو خوندم و متوجهِ قضایا شدم. چا‌ دو‌-ری درآمدشو خرجِ نیازمندهای کشورش می‌کنه و به هم‌این جهت مردمِ کُره خیلی به‌ش علاقه‌مندن. ضمنِ این‌که پسرِ اسطوره‌ی فوت‌بالِ کُره و اولین لژیونرِ کره توی اروپاست (برخلافِ اشاره‌ی اشتباهِ جوادِ ‌خیابانی که پدرش رو صرفا یک بازی‌کنِ کره‌ای دونسته بود، پدرِ چا دو-ری قهرمانِ بی‌ چون و چرای فوت‌بالِ کره محسوب می‌شه). چا دو-ری غیر از کره‌ای به زبون‌های آلمانی و هلندی هم مسلطه و سال‌هاست که توی اروپا بازی می‌کنه. به جهتِ فیزیکی‌بودنِ نوعِ‌ بازی‌ش به‌ش القابِ جالبی دادند. که البته اصلی‌ترین لقب‌ش «چابومِ ٢ یا سان آو چا بوم»ئه چون پدرش معروف بوده به چا بوم. اما القابِ دیگه‌ش ایناست:

چامیناتور (ترمیناتور)، چاوِتار (اَوِتار) و آتوبان (که خودش هم‌این اتوبان رو دوست‌تر داره).

عکس‌های زیر صحتِ ادعای فوق مبنی بر جوون‌مرد بودنِ این بازی‌کن رو اثبات می‌کنه:

چابوم داره می‌ره تا بازی‌کنِ مارو از زمین بلند کنه.

مثلِ این‌که خلعت‌بری هم جوون‌مردیِ چا دو-ری رو فهمیده.

اما گذشته از این حرف‌ها فوت‌بالِ ما به کجا رفته؟ بازی‌کنای ما توی کدوم عوالم سیر می‌کنند؟ هم‌این دوره بازی‌های جامِ ملت‌های آسیا رو هم اگر خوب نگاه کرده باشید، باید یادتون بیاد صحنه‌هایی رو که بازی‌کنای ما وقتی داور به نفعِ حریف سوت زده، توپ رو با خودشون حمل کردن و با تأخیر دادن‌ش به بازی‌کنای حریف یا مثلا انداختن‌ش سه‌متر اون‌طرف‌تر که حتا بعضا بازی‌کنایی مثلِ غلام‌رضا رضایی - که بازی‌کنِ‌ِ زحمت‌کش و دونده‌یی هم هست - بابتِ این‌جور حرکت‌ها کارت هم گرفتن. دیگه گُلِ بازی‌کنای ما به لحاظِ اخلاق و کلاسِ کاری آندو تیموریان محسوب می‌شه که هرچند از نظرِ فیزیکال کمی خشن و برخوردیه اما اخلاق‌ش حسابی انگلیسیه و عینِ رفتارِ ارامنه‌ی همه‌جای ایران با محبت و خوش‌اخلاقه. اما متأسفانه هم‌این آندو هم ام‌شب مقابلِ کره خطایی روش انجام شد کنارِ خطِ طولی. مربیِ کره اومد جلوی صحنه که حرفی بزنه. مشخصا می‌خواست بگه که دوتا بازی‌کن بعد از برخورد درگیر نشن. آندو یه‌هو قاتی کرد و با دست‌ش مربیِ کره رو هول داد که یعنی تو چه حقی داری اومدی این‌جا و به من دست می‌زنی؟ که کارتِ‌زرد هم گرفت از داور بابتِ این حرکت‌ش. بعد هم‌این آندو تا آخرِ بازی خیلی مؤدب و دست‌به‌عصا و جنتلمن بازی کرد. واقعا چه‌را؟ چه اتفاقی توی کشورِ‌ِ ما و توی فدراسیونِ ما و توی فوت‌بالِ ما و توی اردوی تیمِ ملی‌مون و توی رخت‌کن‌مون می‌افته که بازی‌‌کن‌هامون این‌قدر بی‌توجه‌ند نسبت به اخلاق ورزشی؟ اخلاقی که روزگاری مهم‌ترین رکنِ ورزشِ این مملکت از هر نوع‌ش بود و هنوز هم توی جهان هم‌این‌طوره.

چه‌را هر بار باید بترسیم از این‌که بازی‌کن‌هامون به خاطرِ هیچ و پوچ از داور آیا کارت بگیرن یا نه؟ چه‌را استرس و اضطراب و رخوت توی ساقِ بچه‌هامون موج می‌زنه؟ چه‌را قبل و بعدِ گُل باید نوعِ بازی‌مون متفاوت باشه از این جهت که اگر گُل رو خودمون زده باشیم بیش‌تر حمله می‌کنیم چون جو می‌گیردمون و باورمون می‌شه که گُل هم می‌شه زد و وقتی هم گُل رو خورده باشیم باز برای دقایقی بیش‌تر حمله می‌کنیم تا مثلا نبازیم!

یعنی واقعا آنالیزِ روانیِ بیست‌وسه‌تا بازی‌کن این‌قدر برای کشوری که ده‌هامیلیون‌دلار فقطِ خرجِ سرمربیِ فوت‌بالشه هزینه‌برداره که باعث می‌شه از فایده‌ش که قطعا ثبات و سربلندیِ تیم و بچه‌هامونه صرفِ نظر کنیم؟

چه‌را چهارتا روان‌شناسِ حسابی نمی‌آریم یک‌سال روی بچه‌ها کار کنن و ببین‌ن درداشون چیه؟ مشکل و گیر و گرفت‌شون کجاست؟

بخخدا این بچه‌ها اگر روحیه‌ی درستی داشته باشن حریف ندارن تو آسیا. این ادعا نیست. به اندازه‌ی خودم اون‌قدر از فوت‌بال تجربه دارم که از نوعِ‌ بازیِ بچه‌ها بفهم‌م که استعدادشون چه‌قدره و بالقوه چه پتانسیلی برای بُرد دارن!

امیدوارم یه جایی یه کسی که مسئوله این حرف‌ها رو بفهمه و آستین‌هاشو بالا بزنه و برای این فوت‌بال قدمی اساسی برداره. امیدوارم که این روندِ‌ بزن‌درروییِ آمارمحورِ مبتنی بر ادعای سطحی‌نگر، هم از فوت‌بال و هم از همه‌جای این کشور رخت ببنده و بذاره که این تنِ خسته از نافهمی، قدری نفس بکشه تا شاید روزی دوباره جون بگیره و بشه اونی که بوده... به اُمیدِ اون روز صبر می‌کنم و لب‌خند می‌زنم و برای همه‌ی چا دو-ری‌های همه‌ی تیم‌های جهان آرزوی موفقیت دارم.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی هم نکاتِ ‌خوبی داره که نشون می‌ده قطبی حتما آنالیزورِ قوی‌ای بوده و هست و قطعاتر زحمتِ‌ زیادی هم برای تیمِ ملی کشیده و من صعودِ تیمِ ملی با سه بُرد (مقتدرانه‌ترین صعود در مرحله‌ی اول) رو مرهونِ‌ زحماتِ‌ اون می‌دونم. می‌تونید از لینکِ‌ زیر مصاحبه‌شو بخونید.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی با کره

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ساعتِ سه‌ونیم شرقِ تهران قرار گذاشته بودیم که بریم شمال. یک‌ربع به سه از محلِ کار با چندتا از هم‌کاران زدیم بیرون. رسیدیم به میدونِ حضرتِ ولی‌عصر. مسیرِ من رسالت بود و مسیرِ اون‌ها ولایت (شرکت در راه‌پیمایی نهم دی). بعد از یک‌ساعت که ایستادم ماشینِ خطّیِ رسالت رسید. می‌گفت نمی‌دونین چه خبره از هفتِ تیر تا این‌جا. توی مسیر هم‌این‌جور که راننده از ترافیک می‌گفت اتوبوس‌های بنزِ قدیمی‌ای رو دیدم که مسافرهای مختلفی از اقشارِ مختلف داشتند و غالباً هم از شهرهای اطرافِ تهران اومده بودند (این رو از پارچه‌نوشته‌های جلوی اتوبوس‌ها فهمیدم). نزدیکِ هفتِ تیر که شدیم گروه‌های مختلفی رو دیدم که کاوِرهای بسیج پوشیده بودند. غالباً هم موتورسوار. جوِّ حاکمِ توی تاکسی اعتراضِ به نظام و دولت بود. برای این‌که تعدیلی ایجاد بشه، برگشتم و به مسافرهای پشتی که خیلی عصبانی بودند گفتم: این‌طور که برداشت می‌کنید نیست. این‌ها لزوماً نماینده‌ی انقلاب نیستند. بچه‌های انقلاب حق‌النّاس حالی‌شونه. این‌ها که می‌بینید یا تابع‌ند یا غیرِ مطلع. مثلا ببینید: هم‌این جمعیتِ موتورسواری که روی کاورهاشون عکسِ امام‌ رو چسبوندن. میان‌گینِ سنّی این‌ها به شونزده هم نمی‌رسه. خُب یعنی هنوز گواهی‌نامه ندارند. این‌ها عکسِ امام به سینه‌شونه و عکسِ حرفِ امام عمل می‌کنند که گفته بود: خلافِ قانون، خلافِ شرعه!

هم‌این‌طور که داشتم اینارو می‌گفتم با دست اشاره‌ای به جمعیت‌شون کردم. یک‌هو یکی از هم‌این جوجه‌خروس‌ها رگِ گردنی شد و شروع کرد به فحاشی و کُری خوندن که اگه مردی بیا بیرون تا نشون‌ت بدم خائن! منافق! عوضی و...

جوّ حاکمِ توی تاکسی شده بود سکوت؛ حالا دیگه اونا منو دل‌داری می‌دادن!!!

تو جاده‌ی شمال بودیم که از طرفِ خبرگزاری بُرنا برای برادرم مسیج اومد. تیترِ صحبت‌های سخنرانِ راه‌پیمایی نهِ دی - آقای علم‌الهدی - بود که گفته بود: سرانِ فتنه محارب محسوب می‌شن و حکمِ محارب معلومه...

نُهِ دی برای من یک مرز محسوب می‌شه. مرزِ محرزی با تفکرِ «هدف وسیله را توجیه می‌کند». نُهِ دی به زعمِ من فصلِ تمایزِ انقلابی‌بودن به قرائتِ هیئات و انقلابی‌بودن به قرائتِ منطق و مکتب و عدالته. نُهِ دی برای من نه یک افتخار که یک شکست محسوب می‌شه. نُهِ دی روزی بود که پسرِکِ جوانی با کاورِ بسیج و عکسِ امام بدونِ گواهی‌نامه توی خیابون‌های تهران - علاوه بر ایجادِ ترافیک - برای یک شهروند خط‌ونشون کشید و ناسزا نثارش کرد. نُهِ دی برای من حقی بود که از مردم توی خیابون‌ها ضایع شد تا توی ترافیک بمون‌ن. نُهِ دی مثالِ بارزِ یک رفتارِ صداوسیمایی و هیجانی بود که عقلانیت در اون خیلی جایی نداشت. نُهِ دی هرچند که بعدها به مدد برنامه‌ی هیجانی، تند و افراطیِ «دی‌روز، ام‌روز، فردا» و قلمِ سخیفِ نویسنده‌ی وب‌لاگِ «قطعه‌ی 26» سعی شد که یک اتفاقِ مهم محسوب بشه، اما برای من روزی بود مثلِ شنبه‌ی بعد از انتخابات!

من از قصه‌ی کوفه و مردم‌ش یاد گرفتم که کثرتِ جمعیت ملاکِ درست‌ی برای تشخیصِ هم‌راهی مردم نیست. حق و حقیقت زلال‌تر از اون هستند که بخوایم برای تثبیت‌شون از سنجه‌های آماری و هیجانی کمک بگیریم. حق اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم مقابل‌ش وایستن باز هم پیروزه چون پیروزی مختصِّ ذاتِ حقه و باطل اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم‌راهی‌ش کنند باز هم بازنده‌ست چون ذاتِ باطل با شکست عجینه. من اگر به آقای احمدی‌نژاد رأی دادم، بنابه دلایلی بینِ چهار کاندیدای محترم انتخاب‌ش کردم و پای انتخاب‌م هم وایستادم. چه دی‌روز و چه ‌ام‌روز. چه وقتی بینِ اقوام و دوستان و عزیزان‌م محکوم شدم به دُگم‌بودن و جزم‌اندیشی و تندروی و افراط، چه وقتی جوّ حاکم علیه میرحسینِ موسوی بود و رأی به احمدی‌نژاد نشانه‌ی بصیرت محسوب می‌شد. اما این‌که انتخابِ من از بینِ چهار کاندیدای محترم آقای احمدی‌نژاد بوده و یا این‌که به نگاهِ فرهنگی و روشنِ آقای خامنه‌ای علاقه‌مندم دلیل نمی‌شه هرچه که اون‌ها تأیید کردند بپسندم یا هرچیزی که موردِ وثوقِ اون‌ها بود موردِ وثوقِ من هم باشه. من به نقاطِ مثبتِ کارنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد نسبت به نقاطِ مثبتِ چهار کاندیدای محترمِ دیگه رأی دادم نه به اشتباهات‌ش و کارها و حرف‌های ناصحیح‌ش. من با آقای موسوی اختلافِ ایدئولوژیک داشتم اما این ابداً دلیل نمی‌شه که به ایشون بی‌احترامی کنم و خوبی‌هاش رو زیرِ سوال ببرم و به دوست‌داران‌ و علاقه‌مندان‌ش فحش بدم. همه‌ی فتنه‌ی کشورِ ما فراموش‌کردنِ هم‌این نکته‌ست که دنیا «صفر یا صد» نیست و این وسط ملاحظاتِ دیگه‌ای هم وجود داره. من به انقلاب و آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ش علاقه‌مندم اما دستِ کسانی که سلیقه و نظری دیگرگونِ از من دارند می‌بوسم. دستِ هرکس که اعتلای کشورم براش حقیقتاً اهمیت داره رو.

نه؛ راه‌پیمایی نهمِ دی‌ماه ابداً برای من یک خاطره‌ی خوش نیست. چه‌را که در اون‌روز حقوقی از شهروندانِ نظامِ اسلامی تضییع شد و راه‌پیمایی‌ای که در اون حقی از شهروندِ مسلمونی با اسمِ اسلام و انقلاب تضییع بشه موردِ تأییدِ من نیست. حداقل اسلامی که من مسلمون‌شم به من آموخته که یک قطره خون هم باعثِ نجاستِ یک تشتِ آب می‌شه. اسلامی که من می‌شناسم اجازه نمی‌ده که برای تبلیغِ شعائرش از راه‌های غیرِحلال و منفعت‌جویانه اقدام کنیم. اسلامِ امام‌حسینی‌ای که من می‌شناسم همه‌ی حرف‌ش اینه که «حق پی‌روز است» چه بُکُشی و چه بکشندت. چه بمانی و چه نمانی. چه تنها باشی و چه نباشی. حق منزه‌تر از اونه که برای اثبات‌ش بخوایم از پله‌ی گناه بالا بریم؛ و تضییعِ حق‌الناس گناهه. فحاشی گناهه. دروغ‌بستن گناهه. تهمت زدن گناهه. بردنِ آبرو گناهه. محکوم کردن در دادگاهی غیر از عدلیه‌ی اسلامی گناهه. نسبت‌دادن القابی مثلِ منافق به کسانی که از نظرِ شرع مسلمان و از نظرِ قانون شهروندِ حکومتِ اسلامی محسوب می‌شن گناهه...

و این قصه مادامی که ما کربلای باطنِ خودمونو درنیابیم و تو عاشورای درون‌مون یزیدی باشیم ادامه خواهد داشت. چه پرچمِ سبز دست‌مون باشه، چه پرچمِ سبز و سپید و سُرخ...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌ نبودن...

نزدیک به بیست‌روزِ پیش سازمانی (شرکتی) خصوصی باید خدمتی رو در قبالِ هزینه‌ای که کرده بودم بهم ارائه می‌داد. یک‌ هفته بعد از تخلفِ وعده، با سیستمِ ارتباطاتِ مردمیِ سازمان تماس گرفتم و مشکل رو مطرح کردم. اپراتور با پوزخند گفت: معمولاً ده‌روز طول می‌کشه تا این خدمت ارائه شه. خیلی عجله نکنید!!!

روزِ دهم گذشت و خبری نشد. روزِ پونزدهم از طریقِ سایتِ شرکت با بخشِ مدیریتی‌شون تماس گرفتم و مشکل رو توضیح دادم. مدیرِ مربوطه با لحنِ مؤدبانه‌ای دوباره شماره‌ی سامانه‌ی ارتباطاتِ مردمی‌شون رو داد و گفت که باید از اون طریق پی‌گیری کنید. به ادب‌ش اعتماد کردم و با سامانه تماس گرفتم. وقتی مشکل رو مطرح کردم یک شماره‌ی دیگه بهم دادند. با شماره‌ی بعدی تماس گرفتم و باز یک شماره‌ی دیگه. کسی گوشی رو برنداشت. دوباره به واحدِ قبلی زنگ زدم و گفتم کسی جواب نداد. اپراتورِ جدید شماره‌ی جدیدتری داد. تماس گرفتم و خانمی گوشی رو برداشت و گفت باید با فلان شماره -خانمِ دیگری- تماس بگیرم. تماس گرفتم و یک ‌ساعتِ تمام اشغال بود. بعد هم آزاد شد و دیگه هم کسی گوشی رو برنداشت!!!

حالا بیست‌روز از موعدِ ارائه‌ی خدمت در قبالِ هزینه‌ای که کردم گذشته. هزینه‌ای که خیلی کم هم نبوده. یعنی باید چه کنم؟ از این سازمانِ خصوصی که شاید از به‌ترین سازمان‌های خصوصی‌مونه شکایت کنم؟ از خیزِ هزینه و خدمت بگذرم؟ بی‌خیال شم؟ لعنت و نفرین کنم به بودن در کشوری که امنیت و آرامش و رفاه و صداقت ازش رخت‌بربستن؟ فحش بدم؟ اعتمادمو از دست بدم؟ سعی کنم فراموش کنم؟ ساکت باشم؟ چه کنم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هم‌الآن شبکه‌ی دومِ صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران برنامه‌ی عزاداری روزِ ٢۴ آذرماهِ ٨٩ - در حسینه‌ی چیذر - رو با مرثیه‌خونیِ آقای محمودِ کریمی نشون داد. عینِ نوحه‌ا‌‌ی که ایشون خوند رو این‌جا می‌نویسم:

من‌م تشنه و تو دریا/ من‌م مجنون و تو لیلا/ من‌م بنده و تو مولا!
ابلفضل آقامه/ ابلفضل آقامه

-

هم‌این آقا دوسه ‌سالِ پیش شعری خوند و به صورتِ گسترده پخش شد که در اون می‌گفت:

یاد اون شلاقایی که می‌زنن روی تنم/ که بگو خدات کیه؟/ قبله‌ت کجاست؟/ خدات کیه؟/ چیه کتاب‌تُ؟ اسمِ پیمبرتو بگو/ کمکم کن نمونه/ جوابم توی گلوم/ تو سوال اولی بگم علی/ دیگه هرچی که بگن، بگم حسین/ من قبلتک؟ حسین/ من دینک؟ حسین/ من قبلتک؟ حسین/ من امامک؟ حسین/ من کتابک؟ حسین/ دینم حسین/ روحم حسین/ خونم حسین/ عشقم حسین/ اول  حسین/ آخر حسین/ قبله حسین/ مکه حسین/ صفا حسین/ زمزم حسین/ دینم، دینم، زینب و حسینه/ قبله‌م، قبله‌م، بین‌الحرمینه...

(بماند که کُلی اغلاطِ ظاهری هم دارد این شعر! مثلِ «من کتابک؟» و...)

-

حالا آقای ضرغامی برود دوربین بگذارد در مجالسِ هیئات و روز و شب و نصفِ شب و دمِ صبح و غروب و عصر و سحر، هزار وعده پخش کندشان تا ببینیم نسلِ بعدی «زده» و «افراطی» و «تفریطی» می‌شوند یا اهلِ منطق و اعتدال و انقلاب و دین و خدا و پیغمبر و انسانیت و اخلاق و امام حسین!

واقعاً «حسین» و «ابوالفضل» سینه‌زن و افراطی و اهلِ شور می‌خواهند؟ اگر این‌طور است من هم‌این‌جا اعلام می‌کنم که سینه‌زنِ این‌طور حسینی نخواهم بود و هیچ‌وقت چون‌این شورِ بی‌شعوری را هم‌راهی نخواهم کرد.

دینِ من نتیجه‌گرا نیست، وظیفه‌گراست اما نتیجه در آن از شاید هر دینِ دیگری مهم‌تر است. حسین کشته‌ی راهِ اسلام بود و تسلیم در برابرِ حقیقتِ خدا. دینی که حسین کشته‌ی اوست قرار است اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین منویّات را در جهان نشر دهد. دینی که حسین کشته‌ی اقامه‌ی اوست به مؤمنین‌ش می‌آموزد با هم مهربان باشند. برای هم‌دیگر و با نیتِ نزدیکی به خداوند فداکاری و ایثار کنند. از خواسته‌های خود بگذرند تا خواسته‌ی کسی دیگر برآورده شود. دروغ نگویند. تهمت نزنند. غیبت نکنند. از هم بگذرند و بگذارند حساب‌ها را ارحم‌الراحمین بررسی کند. بگذارید راحت‌تر بگویم:

دینی که من می‌خواهم مؤمنِ بدان باشم و فکر می‌کنم حسین معلّمِ آن بود نه اهلِ افراط و تحجّر است، نه اهلِ تفریط و تنوّرِ بیش از حد. نه از بی‌بندوباری ظاهری و باطنی به اسمِ آزادی و اختیار و دموکراسی دم می‌زند و نه به بسته‌بودن و خشکی و دگماتیسم و کوته‌نظری و جزم‌اندیشی به اسمِ اصول‌گرایی و بصیرت و تدیّن دامن!

دینِ اسلامِ اصیل و نابِ حضرتِ رسول (صلوات‌الله‌علیه‌وآله) دینِ رأفت و مهربانی و گشاده‌رویی و گشاده‌دستی و وسعتِ نظر است. دینِ اعتدال در بیانِ نظر و نقلِ قول و خبر است. دینِ رعایتِ تقوا و عدل در قضاوت است. دینِ دوستی و محبت و عشق است. دینِ زیبایی‌ست. دینِ عطوفت است. دینِ خوبی‌هاست. دینِ عقلانیت و تفکر و هوشیاری و اختیار است. دینِ بیداری‌ست.

امّا انصافاً از گذشته تا به حال (در این چندساله‌ی اخیر) چه‌قدر این خصوصیات در جامعه‌ی ما بیش‌تر که نه، ثبات داشته است؟ چه‌قدر خوبی‌ها و انسانیت‌ها و اخلاقیات بیش‌تر که نه، نزول نکرده است؟ چه‌قدر دزدی و دروغ‌گویی و نامردی و ناامنی و پدرسوخته‌گی کم‌تر شده؟ چه‌قدر آرامش بیش‌تر شده است؟ چه‌قدر اُمید و رفاه (نه به معنای سرمایه‌داری‌ش که به معنای اصح و ادقِ انسانی و حلال) رشد کرده است؟ چه‌قدر برادری و اعتماد و اتکاء بیش‌تر شده؟

نه؛ من قطعاً میانه‌ای با حسینِ متداولِ هیئات نمی‌خواهم داشته باشم و قطعاًتر با اسلامِ هیئات و صدالبته قطعاًتر با انقلابی‌گری به قرائتِ هیئات که انقلاب و اسلام در نگاهِ من به ترجمه‌ی کسانی مثلِ شهیدمطهری و شهیدبهشتی و مرحوم عبدالله والی و حتا از معاصرین حجه‌الاسلام‌دکترسیدمحمدمهدی میرباقری نزدیک‌تر است...

با وامی از شاعرِ معاصر فاضل نظری از خدای خودم می‌خواهم:

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نکاتی در بابِ خوب‌ نبودن!

اول

این‌طور مرسوم بوده که همیشه به انگلیس و رسانه‌های تابعه‌اش اطلاق شده «روباه» و با عباراتی نظیرِ این توصیف شده‌اند. علت هم این بوده که آن‌ها روی‌کردشان بولد و بزرگ جلوه دادنِ ضعف‌ها و نقائصِ کشورهایی چون ایران بوده است. همیشه نقد کرده‌اند و اشتباهات‌مان را در بوق کرده‌اند و شاید بس‌یاری جاها هم اصلاً اشتباه و نقص و ضعفی نبوده و آن‌ها بوده‌اند که تلاش کرده‌اند برای چالش‌سازی و بحران‌آفرینی.

این‌روزها روی‌کردِ جمهوری اسلامی ایران و رسانه‌های تابعه‌اش مثلِ صداوسیما این است که مسئله‌ی درگیری دانش‌جویان با پلیسِ انگلیس را بولد و بزرگ جلوه دهند. به‌طورِ مثال آقای حیاتی گوینده ی اخبارِ ساعتِ 14 به آقای فلاح - نماینده ی واحدِ مرکزی خبر در لندن - می‌گوید: اسماعیل ام‌روز چه خبر از درگیری پلیس و دانش‌جویان؟

وقتی برای حسین (سلّم‌الله) سیاه می‌پوشیم و عزاداری می‌کنیم یعنی اعلامِ انزجار و ناراحتی. یعنی اعلامِ تنفر از روحیه‌ی حق‌ناطلبی. یعنی اعلامِ برائت از «رسیدن به هدف به هر قیمت». یعنی هدف وسیله را توجیه نمی‌کند! یعنی العاقل یکفیه‌الإشاره...

دوم

خاطره‌ای از منوچهرِ متکی که برای همیشه در ذهن‌م خواهد ماند:

خاطره‌ای که شاید رسانه‌ها به آن توجهِ چندانی نکردند امّا قطعا در تاریخِ دیپلوماتیکِ این کشور بعدها از آن خواهند گفت. در اجلاسی که منوچهر متکّی و خانمِ رایس به نماینده‌گی از ایران و امریکا حضور داشتند (فکر کنم شرم‌الشیخ) ضیافتِ شامی به میزبانیِ فکر کنم مصر برپا شده بود. در هم‌این اثنی خانم رایس با آقای متّکی روبه‌رو شد. به طعنه گفت: برویم که شاید شیرینیِ این ضیافت از تلخی روابطِ ما و شما بکاهد. آقای متکی هم به زبانِ انگلیسی جواب داد که: در روسیه زمستان بستنی می‌خورند. به این دلیل که دمای هوا سردتر از دمای بستنی‌ست!

سوم

این‌روزها همه از برکناری منوچهرِ متّکی و سرپرستی آقای دکتر صالحی می‌گویند. این‌روزها فارغ از این هیاهوها جریانی نامطبوع ولی بس‌یار متبوع حولِ شخصیتِ دکترسعید جلیلی تبلیغاتِ بس‌یار می‌کنند. جریانی که درگیری پلیسِ انگلیس با دانش‌جویان برای‌شان مهم‌تر است از احوالِ مردمانِ بشاگرد و شادگان و زابل. از ولی‌نعمتانِ بلندطبعِ این انقلاب...

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهلِ جهنّم فرق دارند

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حبل‌المتینِ در کنارِ هم زیستن!

اول

گرافیکِ کتابی برعهده‌ام بود. فرمتِ کار به اینفوگرافی پهلو می‌زد و صفحه‌آرایی‌لازم بود. در این سه‌چهار سال عمرِ طراحی آن‌چون‌آن در زمینه‌ی صفحه‌آرایی خودآزمایی نکرده بودم. مگر معدوددفعاتی که برای دانش‌گاه نشریه بسته بودم یا بروشوری برای انجمن زده بودم. کار جدی و مهمی بود و نویسنده‌اش هم از معروفیتی برخوردار. به زعمِ خودم نمی‌بایست آن پروژه را محلِ خودآزمایی‌م در صفحه‌آرایی کتاب قرار می‌دادم. به هم‌این روی تصمیم گرفتم جلد را بزنم و صفحه‌آرایی را بسپرم به دوستِ طراحی که کارش را بس‌یار می‌پسندیدم. به دلیلی که برایم نامکشوف ماند آن دوست بعد از قبول کردنِ کار، کمی بدقولی کرد و کار را به سامان و ما را به نتیجه نرساند!

با شرم و قبضِ بس‌یاری ماجرا را برای نویسنده شرح دادم. وقت ضیق بود و کار خیلی عقب افتاده بود. از هر لحاظ مقصر بودم و هیچ توجیهی وجود نداشت (نویسنده از اول‌ش هم با این‌که کار را به دیگری بسپریم موافق نبود و می‌گفت: خودت جگر کن و انجام‌ش بده). خودم را آماده کرده بودم برای این‌که شماتت‌م کند و حتا حق داشت که کار را به دیگری بسپرد. آماده بودم که حداقل بگوید: دیدی حق با من بود! دیدی اشتباه می‌کردی!

اما خلافِ همه‌ی حدس‌هایم او لب‌خندی زد و گفت: خوش‌حال شدم محمد... گفت: تو یک چیزی رو متوجه نشدی. این‌که من پیِ کارِ گرافیکیِ اعلا نبودم که اگر این‌گونه بود با رزومه‌ی تو واردِ تعامل می‌شدم نه با خودت. می‌خواستم با تو کار کنم!

او نه تنها خلافِ همه‌ی انتظارات و حدس‌های عقلانی و منطقیِ من رفتار کرده بود که از یک چالش یک فرصت ساخته بود. تصمیم گرفتم کار را خودم انجام دهم. خوب هم انجام دهم، حتا اگر اسماعیل‌ِ عمرِ کاری‌م باشد...

 

دوم

پاییزِ هشتادوهفت به مدتِ یکی‌دوماه در یکی از شهرهای شمال مشغولِ کار شدم. کاری مرتبط با شهرسازی و عمران. قهراً حجمِ سفرهای بینِ شهری‌م کمی بیش‌تر از قبل شده بود. در یکی از این سفرها وضعیتِ مزاج‎‌م به‌شدت به‌هم ریخت. مابینِ راه در ساری توقف کردم. حال‌م خیلی ناخوش بود. یادم آمد که دخترعمویم در آن شهر دانش‌جوست و شنیده بودم که در آن نزدیکی‌ها با رفقایش خانه‌ی دانش‌جویی دارد. تماس گرفتم و گفتم این‌جا جوب پیدا نمی‌شود. امکان‌ش هست از سرویسِ خانه‌ی شما استفاده کنم؟ شرمنده شد و گفت: نه و آدرسِ کلینیکی وابسته به سپاه را داد که در آن حوالی بود. کمی ناراحت شدم و در دل غرولندی کردم و رفتم. بعد از چنددقیقه دیدم دخترعمو چادرِ کلینیک را سر کرده و با نگرانی احوال‌م را از پزشک می‌پرسد. تعجب کردم. انتظار نداشتم بعد از آن جوابِ منفی بیاید آن‌جا و حاضر شود تغییرِ پوششِ اجباری کلینیک را هم قبول کند... شرمنده شدم و در دل گفتم: خدایا، من اگر بودم حاضر می‌شدم برای خبرگیری از احوالِ یک دوست یا فامیل از دل‌خواستی شخصی بگذرم و تن به جبری چون‌این دهم...

 

سوم

مرد و زنِ معمری کنارم نشسته بودند. خیلی شیک‌پوش و سرِحال و خوش‌مشرب بودند. از آن‌ها که انگار در زنده‌گی هیچ غصه‌ای نداشته‌اند. مهمان‌دار که پکِ پذیرایی را آورد مرد گفت: برای ما لطفاً دوتا سیب بیارید. قرمز و سفیدش هم خیلی مهم نیست. مهمان‌دار گفت: فقط‌ هشت‌میوه داریم! مرد خندید و گفت: دخترم، منظورم میوه‌ی سیب است. مهمان‌دار عذرخواهی کرد و گفت: شرمنده، نداریم. تو دل‌م گفتم: هم‌این‌ «مرفهای بی‌دردِ تو هواپیما پیِ سیب‌»ند که خونِ مردمِ فقیرو توی شیشه کردن‌ها. بعد مرد رو به من کرد و گفت: شما بسیجی‌ای؟ گفتم: نه. گفت: پس ریش و اینا. خندیدم و گفتم: دقیق‌تر بنگر این غبار از آینه نیست...

مرد خوش‌ش اومد و گفت: فردا همه‌ی بسیجی‌ها دارن میان تهران. اظهارِ بی‌اطلاعی کردم و باز هم لب‌خندی زدم (مشخص بود که باور نکرده جوابِ منفی‌م رو). ازم پرسید از دشتِ ناز تا خزرشهر چه‌قدر راهه؟ دقیق نمی‌دونستم و تخمینی گفتم. اما کمی نگران بود چون پروازِ شب بود و اون‌ها هم نابلد. از مهمان‌دار اجازه گرفتم و گوشیمو آف‌لاین روشن کردم. مپ رو آوردم و با کمکِ نقشه‌های گوگل مسافت رو حساب کردم و بهش نشون دادم. تشکر کرد و با لحنِ مهربونی گفت: پسرم، ما در فلان‌شهر ویلا داریم. آدرسِ تهران‌ش را هم داد و دعوت کرد ازم. اهلِ زعفرانیه بود. گفتم: اتفاقا در آن شهری که ویلا دارید مدتی کار کرده‌ام. ویلای‌تان کجاست؟ گفت شهرکِ فلان. گفتم چه جالب خودم نقشه‌ی اون‌جا رو تصحیح کردم و ممیزی‌ش کردم. رو کرد به خانوم‌ش و گفت: به‌به، پس زیرِ سرِ آقا بود اون جریمه‌ی صدمیلیونی‌ای که دادیم! بعد خندید و گفت: البته حق بود. (خیلی تعجب کردم از حرف‌ش و لعنت فرستادم به خودم و قضاوت‌م) بعد صحبت از بنیادِ پهلوی/ علوی و فعالیت‌های زورگویانه‌ش خاصه توی شهرهای شمالی شد و به نیویورک و منهتن و فیفث‌اونیو و علوی‌دِپارتمنت و تحریمِ امریکا کشید. تقریباً در همه‌ی اون بحث‌ها اتفاقِ نظر داشتیم. اون‌قدر که ریش و کیش فراموش شدند و سفر کوتاه شد و احساس کردم چه‌قدر بینِ ماها اشتراک وجود داره...

-

این سه خاطره رو نوشتم که بگم به نظرِ من اشتراکِ ما آدما در سیاست و چیزهایی شبیه به این نیست. سیاست، دین، فرهنگ و گزاره‌هایی این‌چون‌این خیلی با نوعِ قرائت ما از اون‌ها ارتباطاتِ وثیق دارند. پس نباید خیلی ملاکِ هم‌بسته‌گی یا عدمِ هم‌بسته‌گی قرار بگیرند. البته می‌دونم وجودِ کلمه‌ی دین در این دوخطِ بالا باعثِ گاردگرفتنِ بعضی‌ها می‌شه اما منظورِ من از دین هم‌اون روش و متدِ خداپرستیه و نه لزوماً خداپرستی و غیرپرستی. ملاک و معیارِ ارتباطِ ماها باید چیزی مثلِ اخلاق باشه. چیزی که زبانِ مشترکِ همه‌ی فرهنگ‌ها و ملت‌هاست. اخلاق گزاره‌ای عمیق و تمدن‌سازه که به‌شدت پتانسیلِ محلِ اشتراک و اتفاق قرار گرفتن داره.

خدایا، تکلیفِ کسی مثلِ من مشخصه. خیلی عقب‌م از پای‌بندی به این اخلاقِ نازنین. اما می‌دونم که برای زیستن در جامعه‌ی ام‌روز و فردا احتیاجِ مبرم دارم به‌ش. پس، از تو که توانایی و دانا خواهش می‌کنم متخلق‌م کنی به اون اخلاقی که باعث شه بتونم با همه‌ی انسان‌ها ارتباط برقرار کنم و مؤدب‌م کنی به اون ادبی که وادارم کنه معیارهام انسانی‌تر و عمیق‌تر و پایاتر بشن و باشن.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ملاک، شاخص، مایز، معیار، محک، جهان‌بینی و بینش؛ این‌ها تقریباً همه‌گی‌شان در متنِ زیر به مراتب موصِلِ یک مفهوم‌ند. مبنا، مبنای ایدوئولوژیک.

انسان‌ موجودِ مختار و معقولی‌ست و از این جهت در طولِ زنده‌گی و در شئون و سطوحِ مختلف با شرایطی مواجه می‌شود که یا باید تصمیمی اتخاذ کند و یا این‌که انتخابی داشته باشد یا حتا مخالفت و موافقت کند. پیش‌نیازِ موافقت و مخالفت یا تصمیم‌گیری و انتخاب، داشتنِ مبنایی ایدئولوژیک است. مبنای ایدئولوژیک یعنی شاکله‌ای ذهنی که انسان بتواند براساس ملاکات و اصولِ آن، «موضع» اتخاذ کند.

عرب به کسی که بر پای شتر عقال می‌نهد تا در بیابان عصیان نکند، «معتقل» می‌گوید. بازدارنده‌‌ای که در درونِ انسان از سرکشی و انحراف بازمی‌داردش هم‏آ‏ن نقشِ اعتقالی را داراست. ارزشِ مبنای ایدئولوژیک هم‌این‌جا مشخص می‌شود. چون هرچه این بازدارنده‌گی براساس شاخصی منطقی‌تر و معیاری اصولی‌تر انجام پذیرد، ارزش‌مندتر است.

زنده‌گی بدونِ داشتنِ معیار و مبنا آن‌چنان لطفی ندارد. به نظرم هرکس باید تلاش کند تا هر روز و هر لحظه فاصله‌اش با اصل و اصول را کم‌تر کند. زنده‌گی مثلِ قدم‌زدن در مِه می‌ماند. شاخص‌ها راه‌نماهای انسان‌ند برای گام‌ برداشتن در این مسیرِ مه‌آلود. هرچه این شاخص‌ها و معیارها محکم‌تر و قابلِ دفاع‌تر و منطقی‌تر باشند، نورِ این چراغِ راه‌نما مسافتِ بیش‌تری را جلوی پای انسان روشن می‌سازد...

-

خدایا، من مسافرم. مسافرِ دنیا. مسافری گم‌گشته و خسته از مِه و مسافت. مسافری مغموم و مانده و ملول. مسافری که چشمانی کم‌سو دارد...

خدای بزرگ و عزیزم، تو نور و راه‌نما و نقشه‌ی راه‌ی. کمک‌م کن، چشمِ من باش. عقلِ من باش. معیار و ملاک و شاخص و مبنای من باش. دستِ دل‌م را بگیر و آرام‌آرام از این مسیرِ مردافکن بگذران‌م. به لُطفِ تو امیدوارم لطیف‌م...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اول

بنا بر عادتِ معهودِ عصرها بساطِ چای را مهیا کرده بودم. چای‌م معمولاً غیرِ قندپهلوست و غالباً با خرما، کیک، بیسکوییت یا چیزهای شیرینی چون‌این میل‌ش می‌‌‌کنم.‌ آن‌روز چیزِ خاصی برای هم‌راهِ چای خوردن نداشتم جز بیسکوییتِ کوچکی که در خانه موجود بود. از هم‌این «رنگارنگ‌ها» که قدیم «کارملّا»یش را می‌خوردیم و لفافی دیگرگونه داشت. متأسفانه کیفیتِ خیلی پایینی داشت. هم به لحاظِ مزه و هم به لحاظِ بسته‌بندی و شکلِ ارائه.

راست‌ش نمی‌دانم چه بلایی بر سرِ آن کارملّای نوستالژیکِ کودکی‌هامان آمده است اما به طورِ قطع و یقین می‌توانم بگویم شرکتِ مذکور بویی از مدیریتِ کیفیت و کنترل کیفیت نبرده است و بعید می‌دانم اصلاً از نظرِ IsoTs موردِ تأیید باشد. در مقابل شرکت‌هایی ایتایایی و آلمانی می‌شناسم که معمولا از محصولات‌شان استفاده می‌کنم برای عصرانه‌هام. شرکتِ «لواکر» و شرکتِ «بالسن» که ویِفِر و بیسکوییت‌های بیت را تولید می‌کنند. هردو هم طعم و مزه‌ی بس‌یار خوبی دارند، هم کیفیت و هم بسته‌بندیِ بس‌یار خوبی. یعنی آدم کاملاً احساس می‌کند که به ذائقه و بصرش احترام گذاشته شده است. یک مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود. روی بسته‌بندی وِیفرهای لواکر یک مثلثِ راه‌نما گذاشته شده که از این‌جا باز کنید و وقتی که شما لفاف را از آن‌جا باز کنید به به‌ترین شکلِ ممکن می‌توانید به آن دست‌رسی پیدا کرده و آن را مصرف کنید (کلی فسفر سوزاندم و دریافتم بهینه‌ترین شکلِ مصرفِ بیسکوییت هم‌آن است که از آن‌جا باز شود).

دوم

چندسالِ پیش در اینترنت برای یکی از دوستان دنبالِ دوربینِ دیجیتال با برندی خاص می‌گشتم. بالاخره بعد از کمی جست‌و‌جو سایتِ شرکت را یافتم و به آن ای‌میل زدم و مشخصاتِ دوربین‌‌ها و قیمت را پرسیدم. مدیرِ فروشِ شرکت به ای‌میل‌م پاسخ داد و عذرخواهی کرد و گفت که شرکتِ انگلیسی دیگر دوربین تولید نمی‌کند و باید با نماینده‌ی آلمانی‌شان مکاتبه کنم و ای‌میل و آدرسِ سایتِ آن‌ها را به من داد.

سوم

یادم است در سال‌هایی از جوانی فعالیت‌هایی در راستای حمایت از فلسطین انجام می‌دادم. یکی از آن فعالیت‌ها که هنوز هم مهم و کارگشا می‌دانم‌ش مبارزه با ترویجِ کمپانی‌های مالتی‌دامستیک بود. لیستی تهیه کرده بودم از آن کمپانی‌ها و چندجایی نمایش‌گاه گذاشته بودم. یک‌بار با خودم گفتم این‌همه فعالیتِ سلبی و تنزیهی کمی ایجاب و اثبات هم می‌طلبد. برای تنظیمِ باد هم که شده به همه‌ی کمپانی‌های معروفِ نوشابه‌سازی و شکلات‌سازی و تولیدِ قهوه‌ی کشور که معروفیتی دارند ای‌میل زدم و پیش‌نهاداتی دادم. گفتم نیّتِ ما جوان‌ها خیر است. قصد نداریم مردم را از محصولی محروم کنیم. می‌خواهیم دستِ صهیونیسم را از کشورمان کوتاه کنیم. این‌کار می‌طلبد که بدیل‌های شایسته‌ای برای طبعِ مردم در کشور وجود داشته باشد. ما کلی پیش‌نهادِ خلّاقانه داریم برای شما. حاضریم کلّی هم‌کاری کنیم... اما دریغ! دریغ از یکی از آن‌ها که پاسخ دهد...

آخر

فرهنگ احتیاج به بستر دارد. بسترِ فرهنگ وقتی موجود نباشد، او رخت بر می‌بندد و می‌رود. تربیتِ مبتنی بر فرهنگ در هر ساحتی مهم است. فرهنگ به معنای عامِ کلمه همه‌ی معانیِ خوب را متبادر می‌سازد. وقتی کسی ملبسِ به لباسِ فرهنگ می‌باشد خواه ناخواه ملزمِ به رعایتِ رفتاری‌ست که آن فرهنگ را خدشه‌دار نسازد. اما خدا نکند که به فرهنگ بی‌توجهی شود. یعنی نخواهیم که فرهنگی باشیم...

در صنعت، تجارت، دادوستد و خیلی چیزهای دیگری در کشورمان این «فرهنگ» دارد کم‌رنگ می‌شود. بس‌یاری بنگاهِ اقتصادی دیده‌ام که صِرفِ داشتنِ متقاضی مجاب‌شان کرده که به کیفیتِ تولید یا خدمت‌شان ارج ننهند. این قطعاً بدترینِ اتفاقِ ممکن برای یک بازار است. من این اتفاق را محصولِ یک سال و دوسال نمی‌بینم. متأسفانه ما در سال‌های بعد از انقلاب آن‌قدر درگیرِ مشکلاتی مثلِ جنگ و سیاستِ منهای فرهنگ شده‌ایم که وقتی برای ترویجِ و تزریقِ فرهنگ در خانواده‌ها پیدا نکرده‌ایم. بعد نسلِ بچه‌هایی که در این بی‌فرهنگی و بی‌خلاقیتی بزرگ شده‌اند از آب و گِل درمی‌آیند و می‌شوند مسئولانِ فردای مملکت در این‌جا و آن‌جا. مدارس و دانش‌گاه‌های‌مان هم که اهتمامی برای ترمیمِ فرهنگ نورزیده‌اند. حالا هم مسئولانی داریم که به طورِ پیش‌فرض علاقه‌ای به فرهنگ و خلاقیت ندارند مگر دری خورده باشد به تخته‌ای و تصادفاً آن مسئول علاقه‌مندِ به فرهنگ باشد و بعضی چیزها مثلِ خلاقیت، احترامِ به مخاطب، مسئولیت‌پذیری، فهم و به‌کارگیری جوان‌ در ذهن‌ش وزن داشته باشند...

-

خدایا، فکر می‌کنم قرار این است که من به عنوانِ یک انسان همیشه تو را در مقابلِ خودم ببینم و خودم را هم با تو تنها. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این‌که پیشِ تو آبرو داشته باشم باید خیلی کارها کنم. کمک‌م کن و بهم یاد بده که چه‌طوری باید باشم که به چشمِ تو خوش بیام. بهم یاد بده که چه‌طوری با مردم‌م رفتار کنم. اگر روزی و جایی مسئولیتی داشتم یا در حالِ ارائه‌ی خدمت و تولیدی بودم که مخاطبان و متقاضیانی داشتم، حتماً حواس‌ت بهم باشه که تو رو فراموش نکنم. با اشاره و بی‌اشاره بهم یادآوری کن که مسئول‌م پیشِ تو و وجدان‌م. دست‌مو بگیر و نگذار که منحرف شم. نگذار فراموش کنم که فردایی هم هست.

خدایا، این انقلاب و این کشور رو دوست دارم و آینده‌ش برام مهمه. خیلی انتقاد دارم به خیلی جاها اما تهِ ته‌ش دوست دارم که به قدرِ یک‌ ارزن هم که شده برای پیش‌رفتِ کشورم کاری انجام بدم. خدایا بستری رو برام فراهم کن که بتونم برای ترمیمِ فرهنگِ مجروحِ کشورم تلاش کنم.

خدای عزیزم، نه فراموش‌م کن و نه اجازه بده که فراموش‌ت کنم...

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مهم‌ترین قطعه‌ی یک رایانه پردازش‌گرِ آن است. از این جهت که اصلِ فعالیتِ یک رایانه براساسِ قواعد و پروتکل‌هایی‌ست که آن پروتکل‌ها در آی‌سی‌های پردازنده رفت‌آمد دارند و پرداخت می‌گردند.

ذهنِ آدم‌ها مانندِ پروسسورها مدام در حالِ اندیشه‌ورزی و پردازش است. همان‌گونه که پردازنده‌ها براساسِ قابلیت‌ها و شاخص‌هاشان متمایز می‌شوند، اذهانِ آدم‌ها هم براساسِ اندیشه‌ها، تصمیم و انتخاب‌ها و در نهایت اعمال متمایز می‌گردند.

به‌شخصه در زنده‌گی همیشه از مصاحبت و مجالست با آدم‌های اهلِ ثقالتِ رفتاری و ذهنی بیش‌تر، لذت برده‌ام. همیشه خواسته‌ام در مسیرِ وزشِ نسیمِ منطق و فهم و اندیشه‌ی آن‌ها قرار گیرم. این‌جور آدم‌ها چند شاخصِ بارزِ رفتاری دارند؛ یک‌جور پروای پیش‌فرض از عریان واردِ هر مسئله و هر بحثی شدن در رفتارِ آنان وجود دارد. انگار از این‌که محاطِ موضوعی باشند اجتناب می‌کنند و لازمه‌ی ورودشان به هر بحثی فهمِ محیطیِ آن بحث است. این خیلی ارزش‌مند است زیرا باعث می‌شود دامنه‌ی تغییراتِ لحظه‌ای آنان کم شود و میزانِ تأثیرپذیری‌شان از محیط و وقایع - خصوصا وقایعِ هیجانی - به سمتِ حقیقت میل کند.

-

خدایا مانندِ کسی که لبِ ساحل می‌نشیند و به وسعت و زیبایی دریا می‌نگرد همیشه از دیدنِ رفتار و برخوردِ آدم‌های منطقی و محترم لذت برده‌ام. از این‌که نمی‌لرزند به هر بادی. از این‌که تکیه‌گاه‌ِ دیگران‌ند. از این‌که از امتحان‌های بزرگ سربلند بیرون می‌آیند و از...

خدایا، هرچه‌قدر هم که فاصله باشد بینِ من و آن‌ها باز دلِ من به بزرگی و رحمتِ تو گرم است. از تو می‌خواهم کمک‌م کنی و وزن و منطقِ افکارم را بالا ببری و مرا از زمره‌ی باوقارهایت قرار دهی...

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تنهایی را همیشه جدا از مناقشه‌ی تن‌ها دیده‌ام. کُلاً برای تنی و ناتنی تعاریفِ دیگری دارم. بس‌یاری اوقات بوده که ظاهراً تنها نبوده‌ام چون تن‌هایی بوده‌اند اما باطناً تنهایی را حس کرده‌ام چون آن تن‌ها، تنها بخشِ فیزیکی و محیطی را از تنهایی درآورده بودند.

تنهایی به لحاظِ فکری اتفاقِ قهری مابعدِ ایدئولوژی داشتن و سوال داشتن است. «بودن» اگر پله‌ی اولِ زنده‌گی باشد، «چه‌گونه بودن» قطعاً پله‌ی بالاتر است. وقتی انسان از پله‌ی اول به سمتِ پله‌ی دوم گام برمی‌دارد یعنی از پله‌ی اول یا سطحِ اول فاصله گرفته است. حالا به میزانی که هرکس برای رسیدن به پاسخِ سوالِ «چه‌گونه بودن» سعیِ سلیم کند و تلاش داشته باشد، باز این فاصله افتادن به مراتب تکرار می‌شود.

به‌نظرم زنده‌گی بی‌سوال و بی‌تحلیل آن‌چون‌آن لطفی ندارد. راحت گذشتن از کنارِ مسائلی که می‌توان از بسترِ اندیشه گذراند‌شان خیانتی‌ست که انسان نسبت به آینده‌ی خودش و محیط‌ِ اجتماعی‌ش مرتکب می‌شود.

انسانِ اهلِ اندیشه و تکاپوی ذهنی نه تنها باید به تنهایی فکر کند، بل‌که باید برای آن تمهید داشته باشد. باید بتواند آن را پیش‌بینی و هضم کند تا به‌تواند برای پیمودنِ دیگرپله‌ها از آن به سلامت عبور کند.

هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم آن سخنِ «عرفان نظرآهاری» را که گفت: تنهایی، تنها دارایی انسان‌هاست...

-

خدایا! تنهایی حقیقی تو را نداشتن و تو را نیافتن و تو را ندیدن است...

خدای مهربان‌م، درکِ حضورِ لطیفِ تو برای شامه‌ی کورِ من سخت است. چیدنِ میوه‌های حقیقت برای دستانِ کوتاهِ من سخت است، اما تو می‌توانی از سبدِ بخشنده‌گی‌ت میوه‌ی «فهم» عطایم کنی. من به خوانِ خدایی‌ت امیدوارانه دل‌بسته‌ام...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجه‌داشتن همیشه مسئله‌ی مهمّی بوده برام. یکی از ملاکاتِ من برای ارتباط با آدم‌ها، اهلِ توجه بودنِ اون‌هاست. به‌نظرم آدم‌هایی که اهلِ توجهِ به نکات و ریزه‌کاری‌ها و اشارات هستند اولاً آدم‌های تیز و باهوشی هستند و دوماً از سلامتِ بیش‌تری برخوردارند.

دلیل‌م هم اینه که برای سلامتِ رفتاری تعریفِ ویژه‌ای قائل‌م که بخشی از اون تعریف به متوجه بودن برمی‌گرده. آدمِ سالم از نظر رفتارهای اجتماعی، قطعاً و قهراً باید توجه داشته باشه به اطراف و اکناف‌ش. به دور و بری‌هاش. به مسائل و پدیده‌ها. باید کنایات و اشارات رو خوب درک کنه. اصلاً اگر این‌طور نباشه دچارِ مشکل می‌شه.

بزرگ‌ترین دلیلِ من برای این‌که می‌گم انسان باید اهلِ توجه و تدقیق باشه اینه که خدا به عنوانِ خالق و راه‌نمای ماها خودش بیش‌ترین توجه و دقت رو در اعمالِ ما داره. ما هم اگر بخوایم با خدا تعامل داشته باشیم باید اهلِ توجه و تدقیقِ در محاسبه باشیم، وگرنه کلاه‌مون پسِ معرکه‌ست...

-

خدایا! بنده‌گانِ خوب و دل‌نشینِ تو، علاوه‌ی بر همه‌ی خوبی‌هایی که دارند، اهلِ محاسبه و توجه و دقت‌ند. پدیده‌ها، مسائل و آدم‌ها رو با دقت و ظرافت می‌بینن. برای هم‌این هم زنده‌گی در کنارِ اون‌ها لذت‌بخشه و دوستی با اون‌ها شیرین و خاطره‌انگیز. خدایا، من علاوه‌ بر همه‌ی کاستی‌ها و ضعف‌هام عیبِ بزرگِ کم‌توجه‌بودن رو هم دارم. اما دوست ندارم که این‌جوری باشم و بمونم؛ پس تو، تو که خودت بزرگ‌ترین متوجهِ عالمی، به حقِ ظرافتی که تو نگاه‌ت به ما بنده‌ها هست، کمک‌م کن و منو هم از اهالیِ توجه و دقت و ظرافت قرار بده. مهربونِ من حتم دارم وقتی کسی ازت چیزی بخواد دریغ نمی‌کنی...

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

افراط، تفریط و تعادل...

این سه همیشه با انسان هم‌راه‌ند. همیشه برای هرکدام‌مان پیش می‌آید مواقعی که دچارِ افراط و تفریط می‌شویم. چه در ساحتِ نظری و چه در ساحتِ عملی. چه در قضاوت‌ها و نیت‌ها و پنداشته‌ها و چه در اعمال و رفتار و کردارمان.

زنده‌گیِ انسان شبیهِ راننده‌گی در جاده‌ست. جاده اگر صاف و هم‌وار هم باشد، باز فرمان به این‌طرف و آن‌طرف منحرف می‌گردد. یعنی نمی‌توان افراط و تفریط را نادیده گرفت و گفت که اصلا وجود ندارند. نه، افراط و تفریط به زعمِ من همیشه هم‌راهِ انسان‌ند. اما مسئله‌ی حائزِ اهمیت این است که ما چه‌گونه فرمان را در دست می‌گیریم و چه‌طور می‌رانیم؟

تن به افراط می‌دهیم یا اهلِ تفریط می‌شویم؟ یا این‌که به سلامت در جاده‌ی تعادل خواهیم راند؟

-

خدایا! به رغمِ همه‌ی پیش‌رفت‌هایی که بشر داشته است، هنوز خطرِ عدول از اخلاقیات به چشم می‌خورد. هنوز در قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌ها و نقلِ قول‌ها و اهداف، افراط و تفریط هست. تحجر و تنورِ بیش‌ از حد هست. خدایا شیرینیِ تعادل و حرکت در مسیرِ عدل و انصاف و ایمان را به ما بچشان. ما راننده‌گانِ خیلی خوبی نیستیم. اگر نباشد راه‌نمایی‌های تو، خیلی زود منحرف می‌شویم. هوای ما را داشته باش و در کنفِ حمایت‌ت بپذیرمان و یاری‌مان کن تا از اهالیِ عدالت بشویم و باشیم و بمانیم...

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرده‌ی اول

شرکتی دلال رفته بود و با هزار لابی قیمتِ گزافی داده بود به مؤسسه‌ای معروف که طراحی و اجرای غرفه‌ی آن مطبوعه را در نمایش‌گاهِ مطبوعات برعهده گیرد. مدتی بود با آن مؤسسه به عنوانِ مشاورِ هنری هم‌کاری می‌کردم. طبیعتاً بخشی از کار بر گردنِ من بود. از من نظر خواستند و شرکتی دیگر را پیش‌نهاد دادم. با شرکتِ موردِ نظرم آشناییِ کامل داشتم. پیش‌تر کارهای خلاقانه‌اش را دیده بودم و خاطره‌ی خوشی از هم‌کاریِ با آن‌ها داشتم. مدیرِ پایین‌دست حَسَبِ لطف‌ش اعتماد کرد و از من خواست تا به شرکتِ جدید بگویم اتود بزنند.

پرده‌ی دوم

من و مدیرعاملِ شرکت و اتود و مدیرِ پایین‌دست رفتیم پیشِ مدیرِ میانی (معاونِ فرهنگی) تا در صورتِ تأیید قرارداد ببندیم. معاونِ فرهنگی رفتارِ چندانِ مناسبی نداشت و به من گفت: نکند با شرکتِ جدید نسبتی داری؟ گفتم: نه! بعد یک‌بارِ دیگر به مدیرعاملِ شرکتِ مذکور گفت: هر دو لاغر و قدبلند هستید، نکند فامیل‌ید؟

از طرفِ دیگر کارمندانِ مؤسسه‌ شایعه کرده بودند که من در شرکتِ جدید ذی‌نفع‌م!

پرده‌ی سوم

اتود پذیرفته شد. از قبل قرار بر این بود که قرارداد را من با هر دو طرف ببندم. اما هرچه فکر کردم دیدم من کاره‌ای نیستم. قرارداد را امضا نکردم و متن را تغییر دادیم و خودِ شرکت مستقیماً با مؤسسه قرارداد بست.

پرده‌ی چهارم

مدیرِ ارشدِ مؤسسه برآوردِ هزینه را نپذیرفته بود و زیرِ بار نمی‌رفت. هزینه را تاحدی کم کردیم و مدیرِ ارشدِ مؤسسه پذیرفت. دوباره همه‌ی تیرها روانه‌ی من شد. مدیرِ پایین‌دست می‌گفت: من از خودم پیشِ مدیرِ ارشد مایه گذاشتم. فقط و فقط به خاطرِ تو. چه دفاعی داری از این شرکت؟ فردا اگر نتوانست کار را خوب دربیاورد تو مقصری. گفتم: من هیچ دفاعی ندارم جز «اعتماد». من به هنر و تخصصِ شرکت معتمدم. هم‌این...

پرده‌ی پنجم

معاونِ مطبوعاتی و مسئولینِ دولتی حسبِ این‌که با مؤسسه‌ از نظرِ مشیِ سیاسی و مدیریتی مشکل داشتند، پلانِ غرفه را چندروز مانده به نمایش‌گاه تغییر دادند. حینِ اجرا هم دو روز برق را در اختیارِمان قرار نداده بودند. دوازده‌ساعت مانده به افتتاحیه از طرفِ مؤسسه با من تماس گرفتند و با حالتِ پرخاش‌گرانه و توهین‌آمیزی گفتند این شرکتِ شما اجرای غرفه‌ی دیگری را قبول کرده است. کار را نمی‌رساند. اصلا تنبل‌ند. کار نمی‌کنند. شصت‌درصدِ کار مانده است و... پرسیدم این‌ها را از کجا می‌گویید؟ پاسخ دادند: شنیده‌ام! گفتم: من به شنیده‌ها کاری ندارم. معتمدم و معتقدم کار را می‌رسانند. حرفِ دیگری هم نیست. خداحافظ!

پرده‌ی ششم

ناظرِ پروژه بودم و از طرفی واسطه‌ی بینِ مؤسسه و شرکت. مدیرعاملِ شرکت بیست‌و‌چهارساعته بالاسرِ کار بود و به هم‌این جهت کارهای محتوایی را من با کارمندانِ شرکت هم‌آهنگ می‌کردم. مؤسسه هم طبقِ معمولِ همه‌ی مؤسساتِ بزرگ ان‌قلت‌ها و خرده‌فرمایشات و کارهای دقیقه‌نودیِ بس‌یاری داشت. طراحِ شرکت از کوره در رفت و به من گفت: فلانی تو چه‌را خودت هیچ کاری نمی‌کنی؟ تو ترسویی. تو فراری‌ای. تو اصلا کجایی...

پرده‌ی هفتم

کار تقریبا تکمیل بود که مدیرِ میانی (معاون فرهنگی) آمد مصلی. کار را دید و چند خرده‌فرمایش فرمود. مدیرِ پایین‌دست بدونِ مکثی همه‌ی تقصیرها را انداخت بر گردنِ من و گفت: من گفته‌ام و فلانی فراموش کرده است...

دو روز از همه‌چیزم کندم و با همه‌ی کراهتی که در وجودم بود رفتم بالاسرِ کار تا پایانِ کار را ببینم و خاطرم جمع باشد و دِینی بر گردن‌م نمانده باشد. دوروزِ سخت و طاقت‌فرسا...

کار تمام شده بود و همه خوش‌حال بودند. کارمندانِ مؤسسه با لباس‌های فرم در غرفه‌ی زیبای‌شان جلوه‌ها می‌کردند! لب‌خند داشتند و بوی ادکلن می‌دادند. یکی یک‌دانه آی‌دی کارت گِلِ گردن‌شان بود و سرشان پیشِ مردم و مسئولین بلند بود. هم به خاطرِ خروجی‌های خوبِ مؤسسه‌شان و هم به خاطرِ این‌که یکی از سه‌ غرفه‌ی بزرگ و زیبای نمایش‌گاه را داشتند. مدیرعاملِ شرکت و من خسته و خاکی بودیم. بوی عرق هم می‌دادیم شاید. لباسِ فرم و آی‌دی کارت نداشتیم. اما تهِ دل‌مان رضایتی بود. تهِ دلِ او رضایت بود چون کارش را خوب انجام داده بود و تهِ دلِ من رضایت بود چون پاسخِ اعتمادم را گرفته بودم. چون وقتِ شنیدنِ حرف‌های ناپسندِ این و آن فقط و فقط دل‌م به آن اعتماد خوش بود. خوش‌حال بودم که اعتمادم بی‌جا نبود... هر دو مانندِ فرزندی غرفه را می‌نگریستیم...

-

خدایا! در زنده‌گی آدم‌هایی را گاه دیده‌ام که همیشه بالاتر از انتظارم ظاهر شده‌اند. آدم‌هایی موثق و محکم. آدم‌هایی قابلِ دفاع و قابلِ تفاخر. مدیرعاملِ شرکتِ فوق‌الذکر از آن‌ آدم‌هاست. اگر نبود او و استواری‌ش قطعا کاری از دستِ کوتاهِ من ساخته نبود. قطعا همه‌ی حرف‌های آن کارمندان و مدیران درست از آب در می‌آمد. قطعا دستانِ من خالی بود...

خدایا بعضی آدم‌ها را انگار ساخته‌ای که ستون و تکیه‌گاه باشند. محلِ اعتماد باشند. به راستی چه خوب و دل‌نشین است ارتباطِ با آن‌ها...

خدایا از تو می‌خواهم مرا محلِ اطمینان و اعتمادِ دوستان‌ و اطرافیان‌م قرار دهی. تو می‌توانی حتا اگر من نتوان‌م...

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه می‌شه با «پیش‌فرض» به مسائل، پدیده‌ها و آدم‌ها نگاه کرد. اما تفاوتِ یک آدمِ خوب و یک آدمِ خوب‌تر گاهی در اینه که آدمِ خوب‌تر بی‌واسطه و بی‌پیش‌فرض به مسائل و آدم‌ها نگاه می‌کنه. مزیتِ «بی‌پیش‌فرض به مسائل نگریستن» بر «با پیش‌فرض  به مسائل نگریستن» اینه که احتمالِ اشتباه در برداشت یا قضاوت در حالتِ اول کم‌تر می‌شه.

بی‌پیش‌فرض در مسائل غورکردن به ما این امکان رو می‌ده که اون مسئله، پدیده یا حتا آدم رو خوب تجزیه و تحلیل کنیم و با محکِ حق و حقیقت بسنجیم و منصفانه‌ترین تصمیم رو در موردش بگیریم.

همیشه مشی و سلکِ رفتاریِ آدم‌های بی‌پیش‌فرض و آزاده قابلِ دفاع‌تر و منطقی‌تر از آدم‌های دیگه‌ست. همیشه به اون‌ها بیش‌تر می‌شه اعتماد و اتکاء کرد؛ چون اقوال‌شون برخواسته از منطق و استدلالی منصفانه‌ست نه آمیخته با پیش‌فرض‌هایی ایدئولوژیک...

-

خدایا کمک‌مون کن که در وهله‌ی اول پیش‌فرض‌های اشتباه‌مون رو بشناسیم و با تأمل اون‌ها رو تصحیح کنیم و در مرحله‌ی بعد اون‌ها رو به حداقل‌هایی پای‌دار و مستحکم مثلِ ثقلین تقلیل بدیم. خدایا منطق و تدبر و استدلال و فهمِ مارو خودت راه‌بری کن. بذار همیشه توی دامنِ خودت بمونیم...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تفاوتِ آدم‌ها در انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌هاشونه. آدم‌ها تصمیم‌هاشون رو براساسِ فهم‌شون از مسائل اتخاذ می‌کنن. رضا امیرخانی می‌گفت: «زنده‌گی یعنی پیداکردنِ مرزهای آدم با اطرافیان‌ش»؛ به‌نظرم حرفِ خیلی درستیه. ماها وقتی تصمیمی می‌گیریم، موضعِ خودمون رو هم مشخص می‌کنیم. تصمیم‌گیری خیلی مهمه.

آدما باید مثلِ فیلتر عمل کنن. حواسِ ما ورودی‌های این فیلترند. ما مسائلِ مختلف رو می‌بینیم. بعد پردازش می‌کنیم و خروجی‌مون می‌شه تصمیمِ ما، حرفِ ما، موضعِ ما...

چه به‌تر که این فیلتر خیلی قوی و منطبقِ بر حقیقت رفتار کنه. یعنی شاخصی داشته باشیم به اسمِ حقیقت و هر مسئله‌ای رو با سنجه‌ی اون پردازش کنیم و در نهایت تصمیم‌گیری کنیم که موضعِ شخصیِ ما نسبت به اون مسئله‌ی خاص چی باید باشه.

-

خدایا، قطعا ما آدم‌ها بر اساسِ فهم و علم‌هامون در درجاتِ مختلفی از حقیقت‌بینی قرار داریم. اول از هرچیز فهم و بینشِ ما رو نسبت به درکِ حقیقت، تا جایی که می‌شه بالا ببر. دوم هم این‌که کمک‌مون کن تا تصمیم‌‌هامونو به به‌ترینِ انحاء اتخاذ کنیم.

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای کنارِ هم زنده‌گی کردن اعتماد لازمه. برای اعتمادکردن هم شناخت لازمه. ما آدما باید هم‌دیگه رو خوب بشناسیم تا بتونیم خوب اعتماد کنیم. اعتماد باید محکم و پولادین باشه تا به ادنی‌ باد و طوفانی نلرزه و زیرِ سوال نره. این‌جور نباشه که ماها بعد از کُلی که گذشته، تازه مثلِ غریبه‌ها هم رو بررسی کنیم و بخوایم بشناسیم و سرحدِ اعتمادمونو توی دست بگیریم و هی مرزش رو جابه‌جا کنیم.

تداوم ارتباط با اعتماد مقدوره. اعتماد نباید به ‌راحتی دست‌خوشِ حوادث و پیش‌آمدها بشه. پس باید شناختِ جامع، منطقی و منصفانه‌ای وجود داشته باشه...

-

خدایا به ما توان و درکی بده که همیشه با چشم‌هایی باز و منصف و حقیقت‌بین به مسائل، پدیده‌ها و آدم‌های دور و برمون نگاه کنیم. خوب بشناسیم و محکم اعتماد کنیم و وفادار و محکم‌تر پای اعتماد و اعتقادمون بمونیم که اگر این‌طور باشیم، دنیامون بهشت می‌شه...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوجور می‌شه مهمونی رفت:

یک) از قبل (یک‌ یا چندروز؛ جوری که فرصتِ آماده‌شدن برای پذیرایی رو داشته باشه) به صاحب‌خونه خبر بدیم و هم‌آهنگ کنیم و بریم.

دو) طبقِ یکی از شقوقِ ذیل سرزده بریم:

- [بریم دمِ در و زنگو فشار بدیم!]

- [وقتی به صاحب‌خونه خبر بدیم که فرصتِ آماده‌شدن برای پذیرایی رو نداشته باشه؛ مثلا بگیم: سرِ کوچه‌ایم، داشتیم رد می‌شدیم، تا یک‌ساعت دیگه اون‌جاییم و...]

-

پی‌نوشت: خدایا به ما توفیق بده که بتونیم مثلِ حالتِ اول رفتار کنیم. چون اگر دین و دین‌داری‌ای باشه، جز از مسیرِ حالتِ اول نمی‌گذره...

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |