اقتصاد - گفتن

گفتن

λεγειν

نویسندهٔ محبوب و دوست عزیزم رضا امیرخانی یادداشتی نوشته است از تجربهٔ ۴ شب حضورش در منطقه‌ای از مناطق درگیری داعش در عراق. این یادداشت را از چند زاویه می‌توان ارزیابی کرد: یکی از وجه نویسندگی ایشان است که این گزارش یا روایت ذیل آن کاملاً موجه است و بلکه مستحسن. نویسنده‌ای که خَلقِ موقعیت کند و فضاهای متفاوت را تجربه کند، به تعبیر خود رضا (متأثر از قرآن) مثل زنبوری‌ست که تلخی چشیده تا شهد و شیرینی تولید کند. یک وجه اعتقادی و مذهبی هم دارد که شخصی‌ست و سفرش زیارت داشته و شاید شهادت هم بدش نمی‌آمد که داشته باشد. به آن نیز کاری ندارم و محترم است. اما وجه آخر، وجه تحلیلی این گزارش است. که لُب و خلاصهٔ آن این است: اختلافات مذهی را مراقب باشیم، به‌خصوص اگر به اختلافات قومی و نژادی هم منضم شود. می‌گوید: «هر که در ایران می‌خواهد کار خیر کند، صاف بلند شود و برود در مناطقِ اهلِ سنت.». من با این وجه از این یادداشت کار دارم.
رضا امیرخانی در این یادداشت می‌گوید نزاع مذهبی مهم است و هم‌کناری مذهبی از آن مهم‌تر. مثال‌هایی از عراق می‌آورد تا بگوید در مسئولیت فرقی نمی‌کند بین داعش و شیعه. همه باید مراقب برهم‌نخوردن نظم مذهبی و رواداری باشند تا «امیر نخوابند و اسیر بلند شوند». چون داعش سریع است و نزاع اعتقادی زود به نقطهٔ جوش می‌رسد. راه حل این مسئله را هم گفتگو می‌داند که در این زمینه با او موافقم.
اما من فکر می‌کنم یک اشتباه در نگاه کلان دارد این یادداشت. وقتی مشکلات یک جامعه یا کشور را می‌خواهیم بررسی کنیم، باید آن‌ها را به ترتیب اثرات و آسیب‌های منفی‌شان که سازندهٔ اهمیت‌شان است مرتب کنیم. همین الآن اگر تعداد کشته‌های جنگ ۸سالهٔ ایران را با تعداد کشته‌های حمل‌ونقل و راه و جاده در ایران مقایسه کنیم، احتمالاً با نتیجهٔ غریبی مواجه می‌شویم. آن‌وقت چطور می‌توان جنگ را لزوماً بداثرتر از مشکلات ترافیکی و خودروسازی دانست؟! چطور می‌توان نقص ایمنی پراید را ندید و سرعت تویوتای داعش را دید؟
امیرخانی به‌درستی اردوهای راهیان نور را در مقابل بی‌توجهی به مناطق سنی‌نشین ایران قرار می‌دهد. اما کاش اردوهای راهیان نور را در مقابل هزینه‌های ساختیِ حرم آقای خمینی که دوستش دارد هم قرار می‌داد. یک‌روزی دوستی مخالف آقای روحانی به پیامک تبریک نوروز «رئیس‌جمهور» نقد داشت که از بیت‌المال چه هزینهٔ مثلاً بلاوجهی شده است و... . بر فرض این‌که اثرات مثبت آن تبریک را صفر در نظر بگیریم و هزینه‌اش را بیش از فایده‌اش بدانیم، همان دوست -حسب اعتقاداتش- هیچ‌وقت نسبت به کارهای تبلیغی‌ای که برای آقای خامنه‌ای انجام می‌شود واکنش و نقدی نداشته است. از جمله بنرهای زیادی که از تصویر و سخنان او در نقطه‌نقطهٔ شهر و روستا و کوه و بیایان‌های این سرزمین پهناور نصب می‌شود. خطر داعشی‌شدن فضای مملکت را دیدن و (نه خطر و تهدید، که) به‌فعلیت‌رسیدگی این‌همه اختلاف طبقاتی و شیوع فقر را ندیدن، پذیرفتنی نیست برایم.
آنقدری که من می‌دانم، جیش‌النصر و انصارالفرقان ۲ گروه فعال مسلح در بلوچستان ایران‌اند (در کنار برخی دیگر. البته چندروزی بعد از حمله به مجلس، به انصارالفرقان حملات گسترده‌ای صورت گرفت). عمدتاً مسائل اقتصادی و اقلیم سخت در کنار خشم اعتقادی باعث فعالیت این‌هاست. مردمان بلوچستان اهل دین، اهل علم و اهل کارند. مردمانی غیور و فداکار و دیگرخواه. بلوچ‌ها در موقع اختلاف از بیگانه کار نمی‌گیرند. این‌ها خصوصیاتی‌ست که اگر صداوسیما روی آن‌ها تمرکز و تبلیغ کند، نقش مهمی در اطفاء و کنترل خشم و تنفرهای قومی و اعتقادی درون نظام می‌تواند ایفاء کند. نقشی کنشگرانه‌تر و داهیانه‌تر. اما به‌نظرم قضاوتی ناقص است دیدن بلوچستان و ندیدنِ تهران. به‌نظر من خروجی‌های دارالعلوم زاهدان و مدرسهٔ حقانی و مؤسسهٔ امام‌خمینی قم و دانشگاه امام‌صادق تهران را باید باهم تحلیل کرد. اگر تحصیل در آن حوزهٔ علمیهٔ مکی می‌تواند کنشگر اعتقادی با درجهٔ بالای حساسیت و رواداری حداقلی تربیت کند، مدرسهٔ حقانی و دانشگاه امام‌صادق هم توانسته این کار را انجام دهد! اگر برهم‌خوردن نظم چندفرهنگی و اختلال در پراکنش مذهبی می‌تواند خطرآفرین باشد، برهم‌خوردن نظم اقتصادی و بی‌عدالتی اجتماعی و بی‌توجهی سیاسی به‌طریق اولیٰ می‌توانند مملکتی و مردمی را مستعد فروپاشی و نزاع‌های مختلف کنند. اصلاً همان بلوچستان را در نظر بگیریم. اگر در منطقه‌ای خوش آب و هوا و برخوردار و معتدل زندگی می‌کردند، آیا حساسیت اعتقادی‌شان این اندازه به نبرد تسلیحاتی می‌رسید؟ آیا جوانی که شغل و درآمدی شایسته داشته باشد، آستانهٔ تحمل اعتقادی‌اش این اندازه پایین می‌آید؟
من فکر می‌کنم اتفاقاً داعش مهم نیست. یعنی وقتی فردی بلند می‌شود می‌رود در منطقهٔ درگیری با داعش و روایتی از خطرات و تبعات آن مکتوب می‌کند، پیش‌فرضش این است که مشکلات دیگری در این سرزمین وجود ندارد و الآن باید به این مشکل توجه کرد یا توجه بیشتری کرد.
روزی به یکی از شعرایی که مثنوی انتقادی «میثم مطیعی» (همان مداح منتقد دولت) در عید فطر را نوشته بود، گفتم اگر بنای‌تان دلسوزی و کنشگری و رفتاری علوی‌ست، چرا راجع‌به طلاق و تدلیس شعر نمی‌گویید؟ چرا راجع‌به دکل گمشدهٔ نفت و هدررفت منابع و منافع ملی در اهمال‌ها و بی‌تجربگی‌ها و به‌کارگیری صغار در مناصب تأثیرگذار شعر نمی‌گویید؟ چرا شیوع بی‌اخلاقی، چرا بی‌توجهی به عالِم و حکیم را در شعر نمی‌آورید؟ چرا نتیجه‌گراییِ اخلاقی را نقد نمی‌کنید؟ چرا انتظار دارید مردم پژو سوار نشوند و توتال نفت‌شان را استخراج نکند و فلان شرکت اروپایی پل‌ها و جاده‌هایشان را نسازد، درحالی‌که پراید و ایران‌خودرو و قرارگاه خاتم، اولیات استاندارد و کیفیت را هم رعایت نمی‌کنند؟ چرا مردم شِورِلی و رنولت سوار نشوند، وقتی سران قوا و رهبر مملکت بی‌إم‌و و بنز ضدگلولهٔ آخرین‌سیستم سوار می‌شوند تا جان‌شان محفوظ باشد؟! جامعیتِ رویکرد انتقادی‌ست که به آن عدالت می‌بخشد نه صرفاً خلاقانه‌بودن آن. این پیش‌فرض که نزاع عقیدتی و مذهبیِ منجر به داعشی‌شدن، مهم‌ترین یا حتیٰ جزء مهم‌ترین مسائل مملکت است را نمی‌توانم بپذیرم. چون در نابسامانی‌های مملکت زندگی می‌کنم. در فشل‌بودن بازار و بازرگانی، در بوروکراسی پیچاپیچ و اشعری‌گری سیستمی و اداری و تحقیر ارباب رجوع و اختلاف طبقاتی وحشتناک و کیفیت پایینِ هرآنچه که جمهوری اسلامی دارد تولید می‌کند و... من چطور در مملکتی که خردترین و ساده‌ترین کالاهای روزمره را با دزدی و غش و قلب و تدلیس و بی‌نظارتی، به بدترین کیفیت ممکن تولید می‌کند، می‌توانم تصور کنم اختلافات مذهبی مهم‌تر از چیزهای دیگر است؟ وقتی بعد از ۳۸ سال از حکومت اسلامی آقای خمینی، پراید را با مواد بازیافتی و حداقل ایمنی تولید می‌کنند، چطور می‌توانم در پی حمایت از دانش‌آموزان و مردم سوریه و عراق باشم که از ترکیه عقب نمانم در رقابت استعمارِ فرهنگی؟! آن‌چیزی که یک مملکت را دچار فروپاشی می‌کند و کرده است، بی‌کیفیتی و بی‌عدالتی و اختلاف طبقاتی و فقر و فساد و بی‌اخلاقی‌ست. نه تیر و توپ و آتشِ جنگِ ظاهر.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزومه‌ام را برای قلبم مرور می‌کنم. قلبم بعد از یک بررسیِ ساده و عمیق، استخدامم می‌کند.
کارم را شروع می‌کنم. درواقع کارم را شروع کرده‌ام. یعنی از مدّت‌ها پیش شروع کرده بودم. کارم «بودن» است.
شب‌ها می‌خوابم و روزها بعد از یک خوابِ کافی بیدار می‌شوم. (البتّه بعضی اوقات هم که لازم داشته باشم، شب‌ها بیدار می‌مانم و روز را دیرتر شروع می‌کنم). صبحانه می‌خورم و کارتِ بودنم را روی پاهایم می‌کشم. تأخیر، معنایی ندارد. کیفیّتِ بودن هم‌واره مهم‌تر از کمّیّتِ بودن است. پس مهم نیست که یک‌روز ساعتِ هفت، روز را شروع کنم، یا روزِ دیگری ده.
پشتِ میزِ آموختن می‌نشینم و فایلِ اهدافم را باز می‌کنم. راه‌ها و مسیرها و مهارت‌هایی هست که باید بیاموزم.
بعضی از روزها رئیسم -مغزم- جلسه برگزار می‌کند. باید بروم به اتاقِ جلساتِ فکرم و تأمّل کنم. گاهی با کتاب‌ها جلسه می‌گذارم، با مقاله‌ها، با آدم‌ها و تجربه‌هایشان. حتّا گاهی با طبیعت.
ظهرها غذا می‌خورم. کمی استراحت می‌کنم. حتّآ اگر بتوانم کمی می‌خوابم. وسطِ کار موسیقی گوش می‌دهم، چای می‌خورم. لذّت می‌برم. حراستِ اداره‌ی بودن، به پوششم کاری ندارد. وقتی لذّت می‌برم توبیخ نمی‌شوم.
هیچ‌وقت حرفِ هیچ رئیسی را به این دلیل که رئیس است و حیات و بقاءِ شغلم در دستانِ تصمیم‌گیریِ اوست، مقدّمِ بر تشخیصم قرار نمی‌دهم. همیشه می‌توانم به همه‌چیز و همه‌کس (که خودم هم مستثنای از آن نیستم) شک کنم. همیشه همه‌چیز می‌تواند درست‌تر و دقیق‌تر باشد و بشود. همیشه به آن‌چه که باور دارم و رسیده‌ام عمل می‌کنم. سازمانِ بودن، هیچ قاعده‌ای جز «آن‌چه را انجام بده که درست می‌دانی‌اش» ندارد.
گاهی که در مسیرِ بودنم کودکِ فقیر و فال‌فروش یا مرد و زنِ دست‌فروش و جوانِ بی‌کار می‌بینم، قلبم تیر می‌کشد و غصّه می‌خورم. در آن‌ها خانواده و ساختارِ اقتصادی-اجتماعی و نقشِ حاکمیّت را پررنگ می‌بینم. هیچ‌وقت هیچ جوانِ بی‌کاری را که سلامتِ عقلانی و جسمانیِ حدّاقلّی دارد، به‌خاطرِ بی‌کاربودنش مقصّر نمی‌دانم و شماتت نمی‌کنم. جامعه مقصّر است که او بی‌کار است. هیچ‌وقت کسی را که به هر قیمتی بودنش را مشغولِ به شغلی درآمدزا کرده، به صِرفِ حقوقی که می‌گیرد و درآمدی که دارد تحسین نمی‌کنم. بودنِ آدم‌ها را مهم‌تر از دارایی‌های آدم‌ها می‌دانم. بلکه دارایی‌های آدم‌ها را در پول و امکاناتِ مادّی‌شان نمی‌دانم. مارکِ لباس و فیشِ حقوقی و دکوراسیونِ داخلی و مدلِ ماشینِ آدم‌ها و مدرکِ تحصیلی‌شان برایم مهم‌تر از قلب و احساس و اخلاق‌شان نیست. رنجِ دیگری رنجِ من است. دیگری منم. هیچ فرقی بینِ من و آن خوش‌بختِ سوئدی یا آن بدبختِ خاورِمیانه‌ای و افریقایی نیست. هیچ فرقی بینِ من که با پاهایم راه می‌روم و آن‌که گران‌قیمت‌ترین ماشین را می‌راند نیست. هیچ فرقی بینِ من و آن‌که دزدی می‌کند نیست.
اوّل یا آخرِ هر ماه حقوق نمی‌گیرم. هروقت بتوانم پولی داشته باشم، خرجش می‌کنم. برای لذّت‌های خودم. برای لذّت‌های عزیزانم. پول، هدفِ زنده‌گی‌ام نیست. پول متأسّفانه ابزار و راهی‌ست برای خوش‌تر بودن. اگر می‌توانستم جهان را از نو بسازم، جوری می‌ساختمش که به پول و اقتصاد احتیاج نباشد. جوری که منابعش محدود نباشند و تناسبی بینِ نیازها و امکانات باشد. جوری که هیچ‌وقت هیچ‌ چیزی تویش کم نباشد و همه لذّت ببرند و هیچ رنجی در آن نباشد.
من بی‌کارم. امّا از بی‌کاری‌ام خجالت نمی‌کشم. از این‌که حقوق نمی‌گیرم شرمنده نیستم. از این‌که ماشین و خانه‌ی مستقل ندارم احساسِ حقارت نمی‌کنم. من بی‌کارم و ممکن است روزی از روزها از بی‌کاری فقیر بشوم و حتّا بمیرم. امّا مگر من آدمِ به‌تری از آن دانش‌مندانی که در طولِ تاریخِ بشر، شکنجه شده و مرده‌اند هستم؟ مگر من فرقی با آن‌هایی که در جنگ‌های جهان کشته شده‌اند دارم؟
من بی‌کارم، امّا سالمم. عقل دارم. اندیشه دارم. مهارت و تخصّصکی دارم. پس اگر بی‌کارم، مشکلِ من نیست. مشکلِ جامعه‌ست. مشکلِ تاریخ و جغرافیا و شرایطی‌ست که در آن قرار دارم. هیچ‌وقت در این شک نمی‌کنم که من مقصّرم. من بی‌کارم و مقصّر نیستم. همان‌طور که خیلی‌ها باکارند و مقصّرند.
من بی‌کارم و آبِ‌رو دارم. بی‌کارم و سربلندم. بی‌کارم و رنج می‌کشم و به خودم می‌بالم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به پیش‌نهاد و امرِ دوستی، می‌خواهم درباره‌ی موضوعی که سابقاً به آن فکر کرده‌ام چندجمله‌ای بنویسم. یعنی در بابِ «تشرّفِ تن‌فروشیِ روسپی بر دین‌فروشیِ روحانی». امّا این موضوعی نیست که بتوان به راحتی و با این جهت‌گیری پیرامونش چیزِ درخورِ تأمّلی نوشت. چه‌را که برای اثبات و تبیینِ تشرّفِ چیزی بر چیزِ دیگر، باید «قیاس» صورت بپذیرد و برای قیاس به اصل و فرع و حکم و علّت نیاز است و امرِ جامعِ بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی -حتّا به فرضِ اثباتِ حرمتِ دین‌فروشی- به‌واسطه‌ی قاعده‌ی «إذا إنتفی‌الموضوع، إنتفی‌الحکم»، نمی‌تواند به اجرای حکمِ اصل در فرع بیانجامد و به طریقِ اولی به رجحانِ تن‌فروشی بر دین‌فروشی. به زبانِ ساده‌تر یعنی وقتی‌که مبنای مشترکی در تعریف و تعیینِ حرمت و حلّیّتِ مسائل نباشد، نمی‌شود قیاسِ صحیحی داشت و «ارزش‌داوری» مانع از اعتدال در بیانِ نتیجه‌ی مقایسه می‌شود. بنابراین با صرفِ نظر از قیاس و ساختنِ دوگانی بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی، نظرم را پیرامونِ تن‌فروشی می‌نویسم و به شرطِ اثباتِ ضدِّارزش‌نبودنِ این کار، خواهم نوشت که از چه کارهایی شریف‌تر است، یا لئامت و حقارتِ کم‌تری دارد.
تن‌فروشی را اگر در کانتکستِ دین بخواهیم موردِ بررسی قرار بدهیم و آن‌چیزی که به صیغه تعبیر می‌شود را متفاوتِ از آن بدانیم، گمان می‌کنم عمومِ فقها حکم به حرمتِ آن داده‌اند و صحبتی باقی نمی‌ماند. و اگر در انظار و افکارِ عمومی در نظر بگیریم، در هیچ‌ رتبه‌بندی‌ای جزءِ ١٠٠ شغلِ برتر و مطلوب قرار نگرفته و حتّا در کشورهایی که منعِ قانونی ندارد هم هنوز مردم به چشمِ یک کارِ غیرِقانونی به آن می‌نگرند. امّا اگر به‌عنوانِ یک بازارِ منطبق بر قواعدِ عرضه‌ و تقاضا و از دیدِ اقتصادی به آن نگاه کنیم، یکی از مارکت‌های پُررونقِ جهان محسوب می‌شود. و البتّه باز هم در اکثرِ کشورهایی که این مارکت وجود دارد، یک بازارِ یک‌دست و الزاماً قانونی‌ای نیست. روسپیانِ مدل‌بالا درآمد و شرایطِ متفاوتی از خیابان‌روهای عادّی و شاغلینِ تیپیکالِ این بازار دارند. امّا رفته‌رفته و به عللِ پزشکی و سلامت، سمت و سوی تقاضای این مارکت هم دارد مثلِ اغلبِ بازارها به سمتِ قانونی‌ترشدن و فضای رقابتی و مراجعه به ارائه‌دهنده‌های معتبرتر به‌عوضِ قدم‌زنانِ خیابانی و امثالهم سوق پیدا می‌کند. یعنی مراجعه به خدمات‌دهنده‌هایی قانونی که حقِّ بیمه و مالیات پرداخت می‌کنند و گران‌تر‌ند و در عوض، کالا و خدمات‌شان را تضمین می‌کنند.
حالا اگر کمی بیش‌تر واردِ بحث شویم و واقعی‌تر به این مسئله نگاه کنیم، دو «نیاز» به‌طورِ کلّی باعثِ شکل‌گیری و ایجاد و بروزِ تن‌فروشی به‌عنوانِ یک شغل یا بازار می‌گردد. یکی تقاضای خریدارانِ این خدمات و نیازی که به چنین امکانی در بعضی از افراد و بنابراین در جامعه وجود دارد. و دیگری نیازِ اقتصادیِ طرفِ دیگرِ این معامله که به‌هرحال در هر جامعه‌ای -هرچند هم مترقّی- بی‌کاری و نداشتنِ شغل یکی از تهدیدات و پدیده‌های مرسوم است و هر کاری که بتواند درآمدزایی داشته باشد، به چشمِ امکان و فرصت دیده می‌شود و تن‌فروشی هم از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین اگر بیرون از انکارِ نگاهِ برآمده از دین بایستیم، کاملاً واضح است که در هر کشوری تن‌فروشی ایجاد می‌شود. و در کشورِ ما هم این بازار یا شغل وجود دارد. امّا کاملاً غیرِقانونی. و به تبعِ غیرِقانونی و غیرِشرعی بودن و فضای فرهنگیِ حاکم بر کشور، غیرِاخلاقی.
طبقِ بررسی‌های انجام‌شده‌ی محقّقانِ بازار، تن‌فروشی علی‌رغمِ ظاهرِ پرطمطراق و تصوّری که از آن در بینِ افواه وجود دارد، به صورتِ یک شغل، کارِ خطیر و مشکلی‌ست. جدا از مهارت‌هایی که شاغلِ به این شغل باید داشته باشد، سلامتِ جسمانی و مراقبت‌های پزشکی که به صورتِ مداوم باید انجام و آزمایش شوند، عمل‌های جرّاحیِ پلاستیک، ورزش، لباس‌های متنوّع و غیره، این شغلِ به ظاهر آسان را به شغلی سخت و حتّا پرهزینه تبدیل می‌کنند. و یکی از مهم‌ترین عللی که این شغل را سطحِ پایین نگه می‌دارد نزدِ مردم، هم‌این مخاطرات و هزینه‌های تبعیِ آن است. تن‌فروشی پیش از آن‌که یک منبعِ درآمدِ آسان باشد و کام‌جوییِ فردِ به این کار مبادرت ورزیده را در پی داشته باشد، بازی بر سرِ سلامتیِ جسمانی و روانی‌ست. یک بازیِ کاملاً خطرناک که در کشور و جامعه‌ای مثلِ جامعه‌ی ایران، خطرناک‌تر هم خواهد بود. چه‌را که به‌علّتِ غیرِقانونی بودن، نظارت و مراقبتی هم از این بازار و قشری که در آن مشغول هستند وجود ندارد و هیچ نهادی مسئولیّتِ مستقیمِ آن‌ها را بر عهده ندارد و از حقوق‌شان دفاع نمی‌کند. درواقع تن‌فروشی در کشورِ ما شغلی‌ست در ردیفِ قاچاق و دزدی و فروشِ موادِّ مخدّر.
در فهمِ شخصیِ من، جامعه‌ی ٨٠میلیونیِ ایران هیچ‌گاه از تن‌فروشی به عنوانِ یک بازار بی‌نیاز نخواهد بود. حتّا اگر ارتباطِ دختر و پسر یک مسئله‌ی حل‌شده باشد و مشکلِ ازدواج و اشتغال برای قشرِ جوان وجود نداشته باشد و همه در رفاهِ اقتصادی و امنیّتِ روانی و آسایش زنده‌گی کنند و شغل و بیمه و درآمد و خانه داشته باشند. و مادام که نیاز و تقاضا و عرضه و در یک کلام «بازار» وجود داشته باشد، باید قانون و قاعده‌ و نظارت هم بر آن بازار باشد. تا تبعاتِ منفیِ آن بازار به حدّاقلِّ ممکن برسد. این عاقلانه‌ترین راهِ کنترلِ این مسئله‌ست از نظرِ من. واقع‌بینی. با واقع‌بینی و مدیریت می‌شود صدماتِ وارده از هر خطری را به حدّاقل رساند.
امّا چه‌را فکر می‌کنم که در جامعه‌ی ما تن‌فروشی -با همه‌ی این اوصاف- شرفِ بیش‌تری دارد نسبت به برخی مشاغلِ با مقبولیّت و وجاهتِ عمومی؟ تن‌فروشی، تلاشِ یک زن -با همه‌ی لطافت‌ها، آرزوها، احساسات، امیدها، رؤیاها و غرورش- است برای گذرانِ امور و کسبِ درآمد از طریقِ در معرض گذاشتن و چوبِ حراج زدن به تن‌اش. تنی که همه‌ی داراییِ یک انسان، خصوصاً یک انسانِ با جنسیّتِ مؤنّث است. تنی که با آن زنده‌گی می‌کند. تن‌فروشی به مخاطره انداختنِ ارادیِ تن است. دست و پنجه نرم‌کردن با انواع و اقسامِ تهدیدهاست. و کسی که در چنین جامعه‌ای و با همه‌ی این خطرات، به آن مبادرت می‌ورزد، یک انسانِ به مرزِ استیصال و ناچاری رسیده‌ست. وگرنه آن‌که هدفش کام‌جویی و لذّت‌خواهی باشد، هیچ‌گاه تن‌فروشی نمی‌کند، تن‌گزینی می‌کند. و در مقابلِ چنین اقدامِ جسورانه و فداکارانه‌ای، مشاغلی هستند که علی‌رغمِ ظاهرِ صالح و پُرافتخار و قابلِ دفاع‌شان، باطنی دارند سرشار از دنائت. سرشار از دروغ و دزدی و بی‌مروّتی و آدم‌فروشی و ریا و بی‌صفتی. تن‌فروش، جسمش را در معرضِ خطر قرار می‌دهد تا زنده‌گی‌اش تأمین شود. تا غذا، سقف، امنیّت و جانی برای ادامه‌ی حیات داشته باشد. امّا او که به اسمِ اعتقاد، به اسمِ مذهب، به اسمِ تدیّن و تازه‌گی‌ها (در برخی سازمان‌ها) غیرت، با معیشت و حیاتِ جمعی از انسان‌ها بازی می‌کند و چوبِ حراج می‌زند به بقاء اقتصادی و اجتماعیِ اقشاری مثلِ هنرمندانِ عرصه‌ی موسیقی و با ریاکارانه‌ترین زهدِ ممکن رفتار می‌کند و در باطنِ امر چیزی جز حساب‌های بانکی و اموالِ شخصی‌ و لذّت‌های شخصی‌ مدّنظرش نیست، نه‌تنها خودش را در حاشیه‌ی امن قرار داده و دیگران را به مرز و محدوده‌ی مخاطرات کشانده، که با دروغ‌هایش حقوقِ صدها و هزاران‌نفر را تضییع کرده است. حال چه‌گونه آن تن‌فروشِ غیورِ درست‌کار را که برای منافعِ خودش و احتمالاً خانواده‌اش جانِ خودش را به خطر انداخته، شریف‌تر از دین‌ و زهدفروشی ندانم که آجرهای برجِ منافعش از استخوان و گوشت و رنجِ انسان‌های دیگر است؟ چه‌گونه صداقت را شریف‌تر از دروغ و معرفت را برتر از جهالت ندانم؟ چه‌گونه در روزگاری که بسیاری ماه به ماه رنگِ گوشت و مرغ و ماهی و میوه را نمی‌بینند، فداکاریِ مادر و خواهر و زنی را برای زنده‌ماندنِ خود و خانواده، برتر از بی‌صفتی و ناجوان‌مردیِ مسئولی ندانم که برای ترفیعِ درجات و مقاماتِ شخصی -با یک تصمیمی که حتّا ده‌دقیقه هم به آن باورِ عمیقِ قلبی و التزامِ شخصی ندارد- زنده‌گیِ اقتصادی و اجتماعی و روانیِ مردمانی را مختل می‌کند و به بندِ عبایش هم نیست؟
آری، تن‌فروشی افتخار ندارد. پُز ندارد. وجاهت و طمطراق ندارد. آبِ‌رومند نیست. اخلاقی نیست، زیبا نیست، های‌إند و باکلاس نیست، بیمه و فیشِ حقوقی و تسهیلات و وام ندارد. امّا نمی‌توانم بگویم شریف نیست. نمی‌توانم بگویم جوان‌مردانه و غیورانه و شجاعانه نیست. پس به سلامتیِ تن‌فروش که به اسمِ لذّت، لذّت نبرد و به اسمِ بی‌اخلاقی «بی‌اخلاقی» نکرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اصلاَ قصّه، قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست.
تاریخِ ملل را که مطالعه می‌کنی، منصفانه‌ترین قضاوتی که حقْ اقتضاء می‌کند داشته باشی، این است که در عمده‌ی موارد «قدرت» در دستِ نااهلان و زورگویان و ظالمان و تندروها بوده. امّا این‌که چه چیزی باعث می‌شده عنانِ ثروت و قدرتْ انحصاریِ این گروه از آدم‌ها باشد، فقط این نبوده که آن‌ها اهلِ زدوبند و فریب و امثالِ این جرائرِ رفتاری بوده‌اند، بلکه بخشِ مهمّی از این اتّفاق، ناشی از «اشتباهاتِ» خودِ مردم در فهم، شناخت، تصمیم‌گیری  و انتخاب بوده. یعنی بشر در بیش‌ترِ مواقع از آن‌ چیزی رنج کشیده که مستقیم یا غیرِمستقیم «خود» بر سرِ خود آورده است. و این فرمول در همه‌ی تاریخ صادق بوده و زمانه‌ی ما هم فارغ و مجزّای از اعصارِ پیشینی و اقوامِ ماقبلِ خودش نیست. در عصرِ ما هم افسارِ بزرگ‌ترین بنگاه‌های اقتصادی و مهم‌ترین مراجعِ سیاسی در دستِ عناصر و تفکّراتی‌ست که استحقاقِ «انسانیِ» این مراجع و عناوین را ندارند.
به زبانِ امروز یعنی افتادن در دامِ این اشتباهِ تاریخی که گمان کنیم امریکا و انگلیس به فکرِ مردم کشورهای جهان (خصوصاً مردمِ کشورهای پُرمنابع و توسعه‌نیافته) هستند، خطایی بس بزرگ است. هیچ‌کجای رزومه‌ی تاریخیِ این دوکشور (لااقل در صدساله‌ی اخیر) نشان از این ندارد که آ‌ن‌ها لطفی توانسته باشند به کشوری جهانِ سوّمی کرده باشند غیر از به ارمغان آوردنِ استعمار و استثمار و خرابی و جنگ‌زده‌گی و ناامنی. امّا جهانِ امروز و مناسباتش هم به گونه‌ای نیست که بشود با زیستِ تک‌سلّولیِ اقتصادی و سیاسی در آن، به جایی رسید. جهانِ امروز -بی‌اعتنا به مرزهای جغرافیایی- مرزهای جدیدی برای تعامل و ارتباط تعریف کرده است. تعاملی پویا و هرروزه بینِ اقوام و مللِ مختلف. مثلاً شما با یک کانکشنِ پهن‌باندِ لوإسپید و نوشتنِ آدرسِ سایتِ موردِ نظرتان در أدرس‌بارِ مرورگرِ فایرفاکس، در آنِ واحد از تهران به امریکا و از آن‌جا به سوئد می‌روید و اگر سرِ راه با استفاده از وی.پی.ان. سری به توکیو، کانادا یا اطرافِ خیابانِ پیروزیِ خودمان نزنید، به سلامت در باندِ فرودگاهِ لپ‌تاپِ چینیِ خود لندینگ می‌کنید. اصلاً چه‌را این‌قدر راهِ دور برویم؟ شما به‌عنوانِ یک مسئولِ رده‌اوّلِ کشورتان مشغولِ سخن‌رانی دربابِ توانِ داخلی و نیروی درون‌زا و تهییجِ روحیه‌ی خودباوری و إنذاز پیرامونِ گره‌نزدنِ نیازمندی‌های کشور به مذاکراتِ بین‌المللی هستید، صدای شما با مایکروفُنِ آلمانی و به کمکِ اکولایزرِ انگلیسی و دوربینِ ژاپنی ضبط می‌شود و از طریقِ بی.‌تی.اس.های زیمنس یا نوکیا مخابره می‌شود و با کیبوردِ لپ‌تاپ‌های دِل پیاده می‌شود و مسئولِ تحریریه‌ی سایت‌تان با آی‌.پدش آن را بازخوانی می‌کند و نهایتاً روی سایت‌تان که هاستش را از سرورهای یک شرکتِ آلمانی اجاره کرده‌اند، به ضمیمه‌ی یک پوستر که گرافیست‌تان با ایلوستریتر و فتوشاپِ شرکتِ ادابی طرّاحی‌اش کرده آپ‌لود می‌شود. حدِّ استقلالِ اقتصادی در جهانِ امروز هم‌این‌قدر است.
حالا در چنین جهانی که شما با هر منهج و دیدگاهی آلوده‌‌ یا درگیر یا مشمولِ اقتضائاتِ جهان‌محلیّتِ آن هستید، سَبکِ شما در تعامل با این واقعیّت و موقعیّتی که از پسِ نسبت‌تان با این روند برای خود ایجاد و احصاء می‌کنید، خیلی اهمّیّت دارد. شما می‌توانید با اخم و انقباض و عدمِ واقع‌بینی، ارتباط‌تان را با شبکه‌ی تصمیم‌سازیِ اقتصادی و سیاسیِ جهانی به حدّاقلِّ ممکن برسانید و نارضاییِ عمومی را در داخلِ کشورتان بالا ببرید و تجارت‌تان را با مشکل مواجه کنید و اقتصادتان را به مرزِ فلاکت و بحران برسانید، یا این‌که در عینِ حفظِ روحیّه و تفکّرِ استقلال و خودباوری، با اتّکاء به نرخِ رضایتِ عمومیِ داخلیِ بالا و منابعِ سرشار و وجهه‌ی بین‌المللی‌‌ای که در روندِ تصمیم‌سازیِ جهانی کسب کرده‌اید، ابتکارِ عمل را در دست بگیرید و در صحنه حضورِ فعّال داشته باشید. البتّه برای نیل به چنین موقعیّتی حتماً باید کم‌تر شعارهای «مرگ بر» از تریبون‌هایتان پخش شود.
درواقع قصّه، اصلاً قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی احتراز از افتادن به ورطه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست. چه‌گونه‌ عزّتی‌ست که شمارا از تعاملِ هم‌راه با کیاست -امّا با الدرم‌بلدرمِ کم‌تر- با جهان بازمی‌دارد، امّا ابایی از این‌که به سرافکنده‌گی، فلاکت، فقر و اضمحلالِ اقتصادی بیفتید، ندارد؟ و این درحالی‌ست که مفرّی از جهان‌محلّیّتِ اقتصادی و فرهنگی برایتان متصوّر نیست، مگر این‌که کوچ کنید به اعصارِ ماقبلِ تمدّن یا به سیم‌خاردارهای یک پادگانِ هشتادمیلیونیِ نظامی. که خدارا هزاران‌مرتبه شُکر، جامعه‌ی ایرانی نه قابلیّتِ پیش‌روی به سمتِ چنین چیزی را دارد و نه گمان می‌کنم چنین میلی در مسئولین و مراجعِ مذهبی‌مان وجود داشته باشد.
حال که گریزی از هم‌بسته‌گیِ اقتصادی و فرهنگیِ جهانی نیست، به‌تر نیست تصمیم‌ساز و فعّال باشیم تا (صِرفاً در کلام) مستقل، امّا در حقیقت منزوی و منفعل؟ آیا به‌تر نیست کمی در شعارها و قرائت‌هایمان -که وحیِ مُنزَل نیستند- تعدیل ایجاد کنیم و کیفیّتِ عمومیِ زنده‌گی را بالاتر ببریم و به استقلال و خودباوری دیگرگونه نگاه کنیم و اندیشه‌هایمان را به آن‌چه که در واقعِ امر دارد بر ما و بر همه‌ی مللِ جهان إعمال می‌شود نزدیک کنیم؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به مناسبتِ (بیست‌وهفتمین) نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، دلایلِ رفتن و نرفتن به نمایش‌گاه را مرور می‌کنم. یا به عبارتِ به‌تر، فواید و هزینه‌های نمایش‌گاهِ کتابِ فعلی را برمی‌شمرم. از نظرِ من نمایش‌گاهِ کتابِ تهران این خوبی‌ها را دارد:

- یک جشن و گِردِ‌هم‌آییِ بزرگِ فرهنگی‌ست.
- امکانِ دست‌یابی به طیفِ گسترده‌ای از کتب، در زمانی کوتاه، در یک حدودِ مکانی را فراهم می‌آورد.
- عمد‌ه‌ی ناشرین و مؤلّفین تازه‌ترین کتبِ خود را اوّل‌بار در آن‌جا ارائه می‌دهند.
- فرصتِ دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌گان و ناشرین و دست‌اندرکارانِ حوزه‌ی نشر و نگارش در آن به‌وجود می‌آید.
- معمولاً کتاب‌های ارائه‌شده در نمایش‌گاه، از تحفیف‌های 10 الی 30 درصد برخوردارند.
- برای شهر و روستاهایی که از مرکز دورند و کتاب‌فروشی‌های مناسبی در آن‌ها پیدا نمی‌شود، یک اتّفاقِ خوب است در جهتِ دست‌رسی به کتب و مقصدِ خوبی‌ست برای اردوهای دانش‌آموزی و دانش‌جویی.

هم‌چنین این بدی‌ها را نیز:

- نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به هم‌آن اندازه که «نمایش»گاه است، «فروش»گاه هم هست. از این جهت فروشِ بی‌حدّوحصرِ کتابْ توسّطِ ناشرین در آن، عملاً دو حلقه‌‌ از زنجیره‌ی فروشِ کتاب را حذف می‌کند. «پخش» و «کتاب‌فروشی». آن هم با یک ضریبِ بالایی. یعنی اگر قرار باشد من با مراجعه به کتاب‌فروشیِ محلّه یا شهرم دو-سه کتابِ موردِ نیازم را خریداری کنم، معمولاً با مراجعه‌ به نمایش‌گاهِ کتاب، کتبِ شش‌ماه یا یک‌سال را خریداری می‌کنم. حالا حساب کنید شش‌ماه سودِ یک کتاب‌فروشی از یک خریدارِ کتاب را ضرب در آدم‌هایی که از نمایش‌گاه، کتاب می‌خرند.
- مکانِ فعلیِ برگزاری، هیچ ربطی به «نمایش‌گاه» و «کتاب» ندارد و مصلّاست و کارکِردِ اصلیِ آن برگزاریِ نماز و برنامه‌های مذهبی‌ست و دستِ بالا اگر هم قرار بوده باشد که کاربری‌های اقتصادی-فرهنگی هم داشته باشد، در صحن و شبستان و فضاهای اصلی‌اش نبوده، بلکه بخشی از رواق‌های جلوییِ آن برای ایجادِ یک بازارچه تعبیه شده است. نتیجتاً این‌که مکانِ مذکور اقتصائاتِ نمایش‌گاهی و کتابی را حتّا به صورتِ حدّاقلّی نیز ندارد. از معماریِ محلِّ احداثِ غرفه‌ها بگیر تا تهویه‌ی مطبوع و نور و امکاناتِ استراحتی-رفاهی و دست‌رسی و پارکینگ و...
- به دلیلِ اجتماعِ بی‌سابقه‌ی ناشرین و بالتّبع کتاب‌های با موضوعاتِ مختلف، مراجعین و بازدیدکننده‌گانِ نمایش‌گاه هم‌واره بیش‌تر از ظرفیت‌ِ جغرافیایی و مکانی و توانایی‌های سازمان‌دهی و مدیریتی و حراستی و رفاهیِ برگزارکننده‌گانِ آن است. اضافه کنید به این جمعیّتِ پیش‌فرض، اتوبوس‌‌اتوبوس جمعیّتِ دانش‌آموزی و دانش‌جوییِ خسته‌ی از شهرستان‌ها و استان‌های دیگرآمده را هم.
- راه‌های مواصلاتیِ نمایش‌گاهِ فعلیِ کتابِ تهران هم‌واره با دردِسر، ترافیک و اذیّت هم‌راه‌اند. از مترو -که برای سوار و پیاده‌شدن از آن در ایّامِ عادّیِ تهران هم ترافیکِ جمعیّتیِ گاه دیوانه‌کننده وجود دارد- بگیر تا ورودی‌های سواری و اتوبوس‌ها و... . منطقه‌ی عبّاس‌آبادِ تهران در ایّامِ نمایش‌گاهِ کتاب، به قولِ «هادی عامل» به غوغاکده‌ای تبدیل می‌شود. و چه‌قدرها که برای انجامِ کارهای روزمرّه و رسیدن به مقاصدِ هرروزه‌شان در این مناطق، از ترافیکِ علی‌حدّه‌ی این ایّام آسیب می‌بینند و به تعبیرِ من همه‌ی ما در دامن‌زدن به این روندِ پُرتنش و آسیب‌زا با شرکت‌کردن‌مان در نمایش‌گاه سهیم و شریکیم.
- و آخرین بدیِ نمایش‌گاهِ فعلی یک بدیِ اقتصادی‌ست که شاید خیلی لمس نشود و به چشم نیاید، امّا با یک محاسبه‌ی خیلی ساده می‌شود دریافت که چه‌قدر اهمّیّت دارد. به علّتِ کاستی‌های مکانی و انبوه‌بودنِ جمعیّتِ حاضر در نمایش‌گاه، نیازهای آشامیدنی و خوراکیِ بازدیدکننده‌گان هم افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر قرار باشد در یک بازدیدِ عادّی از یک نمایش‌گاهِ در ترازِ استاندارد، یک قوطیِ آب‌معدنی و یک شکلات مارا سرِحال نگه دارد، در نمایش‌گاهِ فعلی، یک وعده غذا به‌علاوه‌ی چندین آب‌معدنی و هرچه که بشود گیر آورد هم شاید کم باشد! بچّه که بودم، باری با عمویم به یکی از شهرهای اقتصادیِ اطرافِ دریای خزر رفته بودیم، هوا آن‌قدر گرم و شرجی و طاقت‌فرسا بود که دستِ کم دوسوّمِ پولی که با خود بُرده بودم صرفِ خریدِ آب و نهایتاً ساندویچی برای زنده‌ماندن شده بود. و آخرالأمر با نمک‌دانی به عنوانِ هدیه برای منزل و دریایی حسرت، آن بازار را ترک کرده بودم!
علی‌أیُّ‌حال با مقایسه‌ و بررسیِ خوبی‌ها و بدی‌های نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به این نتیجه‌ می‌رسم که تا وقتی نمایش‌گاه به این صورت و پیکر و کیفیّت برگزار می‌شود، نه‌تنها می‌توانم در آن شرکت نکنم، که برای خودم واجب می‌دانم احتراز از حضور در آن را؛ تا به اندازه‌ی یک‌نفر که منم، به آسیب‌های اجتماعیِ آن نیافزایم. خصوصاً وقتی که می‌بینم هیچ کتابی نیست که نتوانم بیرون از نمایش‌گاه/ یا از طریقِ جست‌وجو و خریدِ اینترنتی تهیّه کنم. و وقتی که می‌بینم و می‌فهمم که شغلِ کتاب‌فروشی در کشورِ ما، یک شغلِ فرهنگی-اقتصادی‌ست، و از رونق انداختنِ آن هم، جفا در حقِّ «فرهنگ و اقتصاد» است.
در کشوری که ساعاتِ مطالعه‌ و تأمّلاتِ مردم در حدّاقلِ ممکن است، دریغ‌کردنِ سودِ حاصل از فروشِ یک کتاب از کتاب‌فروشی‌ هم خطاست. چه رسد به این‌که مجموعه‌ی افرادِ خریدارِ کتاب از نمایش‌گاه، لااقل دوحلقه از زنجیره‌ی نجیب و سالمِ فروشِ کتاب را از شبکه‌ی فروش حذف می‌کنند. دوحلقه یعنی دو شغل، دو نان‌آور، دو سفره، دو خانواده... که گفت: زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است/ من از شلوغیِ بسیارِ ردِّپا بیزار...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من عاشقِ مغازه‌داری‌ام. عاشقِ فروشنده‌گی. عاشقِ فروشِ چیزهای خوردنی و مصرفی. خواروبار، شیرینی، آجیل‌، سوپرمارکت‌داری و شبیه به این. از بچّه‌گی که صبح‌های زود در راهِ مدرسه از جلوی عمده‌فروشی‌های خواروبار رد می‌شدم و بوی بیسکوییت و کیک و دست‌مال‌کاغذی و صابون و شکلات و همه‌ی چیزهای خوردنیِ خوش‌مزّه و غیرِخوردنیِ رنگ‌رنگ به دماغم می‌زد، عاشقِ مغازه‌داری بودم. یکی از فانتزی‌های همیشه‌ی من شاگردمغازه‌گی بوده و هست و خواهد بود. این‌که شاگردِ یک خواروبارفروشی یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم. دمِ عید باشد، مغازه‌ شلوغ شود، آدم‌ها غُل بخورند و بلولند و صدا به صدا نرسد. حاجیِ صاحبِ مغازه نشسته باشد آن بالا و کارها را سپرده باشد به ما شاگردها. من مسئولِ کشش باشم و یکی دیگر صندوق و آن دیگری بسته‌بندی و وه که چه صفایی دارد آن شلوغی و برو و بیا.

این‌که چه شد بعد از این‌همه سال ویرم گرفت درباره‌ی این حسرتِ همیشه‌ام بنویسم، شاید برگردد به خواندنِ داستانِ «عدلِ پدر و پسرِ» عبّاسِ معروفی از کتابِ «دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر». فضای داستان این آرزو را در دلِ من زنده کرد و بارِ دیگر یادم آورد که چه‌قدر دوست داشته و دارم که شاگردِ مغازه‌ی خواروبار یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم.

نکته‌ی خنده‌دارش این‌جاست که من اساساً هیچ ربطی به فروشنده‌گی ندارم. یعنی ذرّه‌بین که بگیری روی ذاتم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر حساب‌گری و آدمِ دودوتا چهارتا بودن و خرجِ متناسب با دخل داشتن و خرید و فروش و مثلهم به چشمت نخواهد خورد. نه من، که پدرم و پدرِ پدرم و احتمالاً پدرِ پدرِ پدرم هم اهلش نبوده‌اند. (به قولِ فاضل: پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند | من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم!) ولی خب آرزوست دیگر، کاری به واقع و شجره‌نامه و جنم و ماسبق ندارد. به قولِ مادربزرگ: «این کار، کارِ عشقه، ربطی به عقل نداره» (حالا شاید هم ورژنِ اصلی‌اش «ربطی به دین نداره» بوده باشد که توفیری نمی‌کند و من هم‌آن عقل را مُراد می‌کنم که بیش‌تر به کارم بیاید.)

من حتّا آن‌قدر اهلِ حساب و کتاب نیستم که وقتی کتابِ «بخور و نمیرِ» استر را خواندم، هم‌این‌جور هم‌ذات‌پنداری در من ایجاد می‌شد. (بخور و نمیر یا دست‌به‌دهان کتابِ اتوبیوگرافی‌مانندی‌ست که پل استر نوشته و در آن شکست‌های اقتصادی و شغلی‌اش در جوانی را شرح داده است.)

ولی خب، حقیقتِ امر این است که نه بخور و نمیرِ استر، نه دریارونده‌گانِ معروفی، هیچ‌کدام برآنم نداشتند که بیایم و پُستی بنویسم با این مضمون. چیزی که وسوسه‌ام کرد به نوشتنِ این پست، بیتی بود که از صائب خواندم و بدجوری به دلم نشست و حالم را خوش کرد. تصویر و تخیّلی که به تبعِ خواندنِ آن بیت برایم به وجود آمد، خیلی شیرین و لذیذ بود. دستانم را گره کردم زیرِ سرم و به سقفِ اتاقم چشم دوختم و خودم را در قامتِ یک مغازه‌دارِ متعهّدِ مردم‌دار تجسّم کردم و دلم خواست کاسبی باشم که همه به درستی می‌شناسندش و اهلِ زیروروکِشی نیست و جنسِ بد نمی‌دهد دستِ مردم. شرایطِ اقتصادیِ فعلی هم تسلیمِ دوز و کلک و غش نمی‌کندش و به هر سختی‌ای که شده سعی می‌کند رضایتِ مشتری را حفظ کند، تا رضایتِ خدا هم به تبعش جلب شود. صبح به صبح بسم‌الله‌گویان و بشّاش و سرزنده برود پشتِ دخل و جلوی مغازه را آبی بپاشد و لبِ تک‌و‌توک گل‌دان‌های مغازه‌‌اش را تر کند و پیچِ رادیو را بگرداند و جلوی مشتریِ اوّلش اقرار کند که دشتِ اوّل است و هم‌آن‌جا دعایی برای توسعه‌ی رزق به دل یا به زبانش براند و تا ٩ صبح لب‌خند از صورتش محو نشود و چشمش امانت‌دارِ نوامیسِ مردم باشد و با مردها گرم بگیرد و اگر مردی گرفته بود یا اخمی به ابرو داشت، حالی بپرسد و بخنداند و امین باشد و اهل و بامرام. اگر چندصباحی اوضاع جور بود و کارش رونقی و برکتی گرفت، با مردم غریبه نشود و رِندی نکند و اگر روزگار و شرایط بر وفقِ مُرادش پیش نرفت، رحم و انصاف و مروّت و صدق را کنار نگذارد و انسانیّتش را سرِ دست نگیرد و حراج نکند. دوست داشتم هم‌چه کاسبی باشم وقتی که خواندم: «هرچند تاجریم، فرومایه نیستیم | تا بر زیانِ خَلق گزینیم سودِ خویش».

راستی مگر جز این است که همه‌ی ما در هر کسوت و کاری که هستیم، به نوعی کاسبی می‌کنیم؟ چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم. می‌خریم و می‌فروشیم و متاعی هست میان‌مان و قولی و قراری. مگر جز این است که صبح‌به‌صبح کرکره‌ی دکانِ انسانیت‌مان را بالا می‌دهیم و می‌رویم پشتِ دخلِ رزق‌ و روزگار و مراودات‌‌مان باهم و به تبع‌اش ابتلائات‌مان آغاز می‌شوند؟

می‌شود جلوی مغازه‌ی شخصیّتِ اجتماعی‌مان آب بپاشیم و لبِ گل‌دان‌های مهربانی‌مان را تر کنیم و پیچِ رادیوی دل‌مان را بگردانیم و تنظیمش کنیم روی موجِ آسمان و لب‌خندِ گذشت و محبّت و اخلاق هدیه‌ی هم کنیم و امینِ نوامیسِ هم باشیم و منصف و مردم‌دار و اهلِ مروّت. می‌شود حینِ کارمندی و کارگری و استادی و راننده‌گی‌ و ریاست‌مان زیرورو نکِشیم و پای‌مردانه بر اصول و مرام‌های انسانی و الهی بمانیم و شرایط و مضائقِ اقتصادی به سجده‌ی بر مکر و دهاء و دغل واندارندمان و اعتقادمان این باشد که زنده‌گی دادوستدی‌ست هماره. دائم همه‌مان چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم و از هر دستی که بدهیم، از هم‌آن دست خواهیم گرفت. از دستی که بالای دست‌هاست.

بی‌شک اگر خودمان را عادت ندهیم به این‌که «گاهی به آسمان نگاه کنـ»١یم، قطعاً «دیگر آسمان را [هم] نخواهیم دید»٢. نه آسمان را که خدای صاحبِ ارض و سماء را هم نخواهیم دید. چه‌را که راهِ آسمان همیشه از زمینِ پیشِ پای‌مان می‌گذرد. از هم‌این امتحان‌های کوچک‌ و هرروزه‌ای که گرفتارشان هستیم. مغازه‌دار باشی یا مدیرِکل چه فرق؟ وقتی اهلِ صدق و انصاف و رحم و مروّت باشی، «شغل» می‌شود پلّه‌ای به سمتِ آسمان. می‌توانی اهلِ راستی و درستی باشی و به عزّتِ أعلی برسی، یا نادرستی کنی و به حضّتِ سفلی. شغلْ فرصتی‌ و محلّی‌ست برای خرج‌کردنِ انسانیّت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و عوضش آهن‌پاره‌ی سودِ حرام گرفت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و جنّت را خرید.

لازم نیست من جای تو بنشینم و تو جای من، لازم نیست ما جای آن مغازه‌دار بنشینیم و آن راننده و آن کاسب و مدیر و مسئول و رئیس و رئیس‌جمهور. هرکس در هرجایی که هست، من، تو، ما، همه‌مان در هر کار و شغل و کسوتی که قرار داریم، در هر شأنی از شئونِ اجتماع که هستیم، دائم در امتحانیم و ابتلاء. گاهی بد نیست عوضِ اعتراض به ناخوش‌انصافیِ هم، خوش‌انصافیِ خودمان را غبارروبی کنیم و گَردِ نشسته بر انسانیّتِ خودمان را بتکانیم. من لب‌خندی که سهم و وظیفه‌ی خودم هست را بزنم، اخمِ آن راننده هم إن‌شاءالله درست می‌شود. من نانِ سفره‌ی خودم را آلوده نکنم، نانِ سفره‌ی هم‌سایه‌ام هم إن‌شاءالله آلوده نخواهد بود. من تدریس خودم را خوب انجام بدهم، آن کارمندِ وزارتِ علوم و آن حراستی هم إن‌شاءالله کارشان را درست و خوب انجام خواهند داد. من پیچِ در و پنجره‌ی خانه‌های مردم را سفت ببندم، کفش‌شان را خوب واکس بزنم، میخم را کج نکوبم، إن‌شاءالله آن مکانیکِ ماشین هم حواسش به کارش خواهد بود و آن شاطر هم نانِ سوخته دستم نخواهد داد. من وقتِ مصاحبه، وقتِ پیاده‌کردنِ گفت‌وگو، پای هر کلیک و تیتر و درگ‌دراپ و کپی‌پیست‌ام خدا را و رضایتش را درنظر بگیرم، إن‌شاءالله آن پزشک هم به اندازه‌ی ویزیتش وقت خواهد گذاشت.

عجب خطابه‌ی شعاریِ پُرطمطراقِ بولدِ بی‌مزّه‌ای شد. به قولِ جلال: «رها کنم»...

١. «گاهی به آسمان نگاه کن» نامِ فیلمی‌ست از کمال تبریزی.
٢. «و دیگر آسمان را نخواهی دید» جمله‌ای‌ست که ترجیع‌بندوار در بیوتنِ رضا امیرخانی تکرار شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که چه‌را نرخِ برابریِ ارزهای خارجی با ریال، در حالِ افزایش است و ارزشِ ریال مداوماً کاهش پیدا می‌کند، علّت‌های مختلفی دارد و تبعاتِ مختلفی هم. آن‌چه که ما بیش‌تر می‌گوییم و می‌فهمیم امّا «گران‌شدنِ دلار» و «کاهشِ ارزشِ ریال» است.

اقتصادِ ایران به پُلی می‌ماند که از چندجهت با بحران و فشار روبه‌روست. در مهندسی و ساخت این پُل هم‌واره ایرادها و نقائصی وجود داشته و دارد، از طرفی نگه‌داریِ این پُل هم قواعدی داشته و اصولی که رعایت نشده و نگه‌دارنده‌گانِ موقّتی‌اش یک نگاهِ باثباتِ بلندمدّتِ واقع‌گرایانه‌ای نداشته‌اند (اغلب) به ظرفیّت‌‌ها و چالش‌های آن و در آخر هم این پُل موردِ حمله‌ و هجومِ دشمن قرار گرفته است. این غیرِاقتصادی‌ترین تصویری‌ست که می‌توانم از سابقه، سیر و وضعیّتِ فعلیِ اقتصادِ ایران ارائه دهم. اقتصادِ ایران در حالِ حاضر در وضعیتِ ماقبلِ بحرانِ نهایی قرار دارد. بحرانِ نهایی یعنی آن زمانی که تَرَک‌ها و پیچ‌ومُهره‌های شُل و اشتباهاتِ مهندسی خودشان را حسابی نشان می‌دهند و اوّلین موشک‌ها هم به سطحِ پُل اصابت می‌کنند. فعلاً ما در مرحله‌ی ریختنِ سنگ‌ریزه‌ها از گوشه و کنارِ پُل قرار داریم. بله، اگر واقعیّات را درنظر نگیریم و همه نخواهیم که با حفظِ موازین و اصول، پُل سقوط نکند، وضعیّت از این هم بدتر خواهد شد!

امّا چه‌را چنین شد؟

سیاست‌های اقتصادیِ کشورِ ما (خاصّه بانکِ مرکزی در فقره‌ی مذکور) هم‌واره با اشتباهاتی هم‌راه بوده است. به‌صورتِ مُخَلّص اگر بخواهم بگویم «عدمِ شفّافیّت و واقع‌گراییِ اقتصادی» در تقریباً همه‌ی ادوار، گریبان‌گیرِ سیاست‌های ارزیِ بانکِ مرکزی بوده است. پایین‌نگه‌داشتنِ کاذب و مصنوعیِ قیمتِ دلار (یعنی اتّخاذِ سیاست‌های تعادلی) از طریقِ تزریق یا عرضه‌ی دلارهای نفتی یکی از آن اشتباهاتی بوده که وضعیّتِ فعلی ناشی از آن است. ثباتِ بازارِ ارز به هر قیمت (که باتوجّه به واقعیّت‌های اقتصادِ ما در شرایطِ فعلی، یعنی عرضه‌ی دلارهای نفتی با قیمتِ پایین)، منجر به افزایشِ جهشیِ قیمتِ دلار می‌شود که شده. اگر نرخِ دلار به ریال را در یک‌سالِ گذشته بخواهیم روی نمودار ترسیم کنیم، خواهیم دید که هم‌واره افزایش داشته است؛ فقط در برهه‌هایی به‌صورتِ خیلی مقطعی ثبات یا کاهش داشته. آن ثبات و کاهش محصولِ تزریقِ دلارهای نفتی و سیاست‌های (به زعمِ من) غیرواقع‌گرایانه‌ی بانکِ مرکزی بوده، چه‌را که هربار بعد از آن ثبات یا بعضاً کاهشِ مقطعی، اندازه‌ی افزایش بیش‌تر شده و پرشِ نمودار جهشی شده است. این یعنی آن ثبات «واقعی» نبوده. وقتی ما تعادلِ کاذب در بازارِ ارز ایجاد کنیم، درواقع یک‌جور ثباتِ شکننده به‌جود آورده‌ایم. در این شرایطِ ثباتِ شکننده، عدّه‌ای اقدام به خرید و فروش یا سرمایه‌گذاری می‌کنند باتوجّه به آن شرایطِ ثبات. بعد که کنترلِ بازارِ ارز دوباره از دستِ ما خارج شود، التهابِ جامپی ایجاد می‌شود. یعنی برای بازارِ ارز، واقعیّت‌های قیمتی از گران‌بودنِ ارز هم اهمیّتِ بیش‌تری دارند. درست مثلِ هم‌آن پُل. ما مردم، تصمیم‌گیرانِ بازار و سیاست‌مداران -همه- مسئولِ شرایطِ فعلی هستیم، چون همه در حالِ ارتزاق و زنده‌گی در شرایطِ فعلی‌ایم. هم‌آن‌طور که نگه‌داران، محافظان و مردمِ عادّی از پُل استفاده می‌کنند. وقتی پُل ایرادی داشته باشد، مثلاً همه بدانیم که یکی از پایه‌های پُل وضعیتِ وخیم‌تری دارد، با تدبیر و هم‌یاری از آن سمتِ پُل عبور نمی‌کنیم. امّا اگر نگه‌داران و مطّلعینِ وضعیتِ پُل به مردم نگویند که آن پایه ضعیف است و با سیمان بخواهند پایه‌ی معیوب را به صورتِ غیرِمهندسی ترمیم کنند، طبیعی‌ست که مردم ندانسته باعثِ تخریبِ هرچه‌زودترِ پُل می‌شوند. پایین‌نگه‌داشتنِ قیمتِ دلار از طریقِ تزریقِ دلارهای نفتی، یک‌جور لاپوشانیِ اقتصادی‌ بوده در یک‌ساله‌ی اخیر.

یکی دیگر از علّت‌های رسیدن به شرایطِ فعلی که مختصِّ دولتِ احمدی‌نژاد است، افزایشِ نقدینه‌گی‌ست. دولت در سال‌های گذشته مقدارِ زیادی از درآمد‌های ارزیِ حاصل از محلِّ فروشِ نفت را به ریال تبدیل کرده است و مقدارِ زیادی از آن را هم به صورتِ وام در اختیارِ مردم قرار داده است. خصوصاً وام‌های خوداشتغالی با بهره‌های کم که بیش‌تر از این‌که ایجادِ «شغل» کرده باشد، به دردِ زخم‌های زنده‌گی‌های مردم خورده و پروسه‌ی بازپرداخت را بر عهده‌ی‌شان گذاشته و عملاً عرصه‌های کلانِ تولیدی را فلج کرده به سمتِ سرمایه‌های کوچکِ مصرفی. افزایشِ نقدینه‌گی در جامعه وقتی فرآیندِ خصوصی‌سازی درست انجام نشده باشد و عرصه‌های مولّد خالی مانده باشند و امکانِ بروز پیدا نکنند یعنی سمِّ مهلکِ اقتصاد. یعنی یک بیماری. اضافه کنید به این بیماری کامل‌اجرانشدنِ طرحِ حذفِ سوبسیدها را هم که بخشی از آن نیز حمایت از سرمایه‌ها و مشاغلِ مولّد بوده است.

یکی دیگر از علّت‌های به‌وجودآمدنِ شرایطِ فعلی قطعاً تحریم‌هاست. استحکامِ ایران بر مواضعِ سیاسی‌اش و پای‌فشاری بر برنامه‌ی هسته‌ای و از آن‌طرف فشارِ امریکا بر سازمانِ ملل در تصویبِ قطع‌نامه‌ها علیهِ ایران و فشار به کشورها، مؤسّسات و بانک‌ها در تحریمِ ایران، همه و همه باعث شدند تجارتِ خارجیِ ایران دچارِ بحرانِ شدید شود و عملاً تولید مختل شود. افزایشِ قیمتِ موادِّ اولیه و دست‌گاه‌های صنعتی باتوجّه به افزایشِ نرخِ برابریِ دلار به ریال و محدودشدنِ فروشِ نفت و... یک مشکلِ اساسی و بزرگ ایجاد کرده که البته کنترل‌ناشدنی و مدیریت‌ناشدنی نیست و پیش‌نهادهای خوبی در این زمینه از طرفِ اقتصاددانانِ خیرخواه و واقع‌بین مطرح شده است که دولت می‌تواند آن‌ها را موردِ بررسی قرار دهد.

امّا آخرین و از جهتی مهم‌ترین و ملموس‌ترین علّتِ افزایشِ چشم‌گیر و نوسانِ ملتهبِ بازارِ ارز، «انتظارِ افزایشِ نرخِ ارز» است. ما مردم و بعضاً فعّالانِ بازار و اقتصاد، باتوجّه به علّت‌های فوق و شرایطِ فعلی، انتظارمان از آینده‌ی بازار و اقتصاد، یک انتظارِ مأیوسانه و توأم با نگرانی‌ست. این انتظارِ توأم با تشویش و نگرانی باعث می‌شود سعی کنیم برای حفظِ سرمایه‌هامان در این شرایطِ بی‌ثباتیِ نرخِ برابری، آن‌ را تبدیل کنیم به ارزهای خارجی و این یعنی افزایشِ تقاضا و افزایشِ تقاضا منجر به التهابِ بیش‌تر و افزایشِ نرخِ برابریِ بیش‌تر می‌شود خودش.


تک‌تکِ ما مردمِ ایران (از مسئولین گرفته تا ما مردمِ عادّی) باید تکلیف‌مان با خودمان و موضع‌مان مشخّص باشد. این پُل، این اقتصاد این ایرادها و نقائص را دارد. بخشِ عظیمی از ایرادهای این پُل مسبوقِ به سوابق است و قدیمی‌ست و بخشی از آن هم در حیطه‌ی اختیارات و تصمیماتِ مسئولینِ فعلیِ بانکِ مرکزی و اقتصاد قرار دارد. ممکن است که نه، حتماً مسئولینِ فعلیِ اقتصاد یا نگه‌دارنده‌گانِ موقّتیِ این پُل، عدمِ صداقت‌هایی داشته‌اند و شفّاف نبوده‌اند در بعضی از مواقع. کارهایی بوده دانسته یا بعضاً ندانسته نباید مرتکب می‌شدند و شدند و می‌توانستند کارهایی را نیز انجام دهند برای مدیریتِ شرایط که ندادند. چیزی که همه‌ی‌مان می‌دانیم این است که فروریختنِ پُل آسیبی‌ست که زیانش گریبان‌گیرِ همه‌ی ما می‌شود. دودِ آتشِ بحرانِ نهاییِ اقتصاد قطعاً به چشمِ همه‌ی ما خواهد رفت. باید تصمیم بگیریم. می‌خواهیم پُل را حفظ کنیم، حفظِ واقعیِ بلندمدّت یا این‌که می‌خواهیم خودمان خراب‌ترش کنیم؟ تکلیف و موضع‌مان با اصول و معتقدات‌مان و مواضع‌مان نسبت به دشمنی که دشمنی‌اش برای همه‌ی اهلِ عبرت و بصیرت و ایمان و تقوا محرز و مشخّص است، روشن است یا هنوز درگیرِ جهلِ ابتدائیِ «شاید امریکا خیرِ ما را می‌خواهد» هستیم؟ اگر هنوز دچارِ این سؤال و از نظرِ من جهل هستیم که حرفی نیست، هرکه می‌خواهد هرکاری بکند، بکند؛ امّا برای تخریبِ این پُل باید از روی جسم و جسدِ کسانی مثلِ من رد شود قبل از هرچیزی. من مدافعِ عدمِ سقوط و تخریبِ پُل هستم، امّا نه از طریقِ تسلیمِ موقعیّت به دشمنم. من تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین فشنگ، تا آخرین ریالِ تهِ جیب و تا آخرین توان از پُل دفاع می‌کنم. این پُل یک‌روز هم بیش‌تر پُل بماند، یک‌روز است. یک‌روز ایستاده‌گیِ بیش‌ترِ این پُل یعنی یک‌روز استفاده از مهمّات و توانِ تسلیحاتی/ اقتصادیِ دشمنِ من. از طرفی برای عدمِ تخریبِ پُل باید نگاهِ عالِمانه و بلندمدّت و شفّاف و صادقانه داشت و در این جهت هم تلاشم را می‌کنم. دادی اگر هست سرِ مسئولِ ناآگاه یا بدخواه می‌زنم و در عینِ حال حواسم هست که از آن سمتِ پُل که پایه‌ی لرزانی دارد هم رد نشوم. سعی می‌کنم اگر فعّالِ اقتصادی هستم در مصرفِ ارز صرفه‌جویی کنم و به‌شخصه تشویشِ بازارِ ارز را زیاد نکنم. مغضوب‌ترین و منفورترینِ انسان‌ها ار نظرِ من آن‌هایی هستند که از آبِ گِل‌آلودِ بحران و احتیاج‌ و نیاز ماهیِ سود می‌گیرند. من نمی‌خواهم از این سنخ و صنف باشم و در عینِ حال تلاش می‌کنم دوستانم، نزدیکانم، خویشان و عزیزانم هم از این قِسم و دسته نباشند. هرکه دارد سرِ هم‌راهیِ ما بسم‌الله!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+،+

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امریکا به عنوانِ یکی از قدرت‌های جهان (برخلافِ ژاپن و اروپا)، از نرخِ رشدِ جمعیتِ بالایی به نسبتِ منابع و زیرساخت‌هایش برخوردار است. در سالِ 2004 متوسطِ مصرفِ روزانه‌ی نفتِ امریکا 20.4میلیون بشکه در روز بوده و این درحالی‌ست که در هم‌آن سال چین (به عنوانِ پُرجمعیت‌ترین کشورِ جهان) تنها 6.5میلیون بُشکه مصرف می‌کرده است.

در 1950 جمعیتِ امریکا 150 میلیون‌نفر بوده است، در 2000، 281 میلیون و اپریلِ 2012 حدودِ 315 میلیون. از طرفی در 12 سالِ گذشته متوسّطِ PGR امریکا هیچ‌گاه کم‌تر از 0.92 درصد نبوده و پیش‌بینی می‌شود در 2050 جمعیتِ این کشور از 400 میلیون‌نفر هم تجاوز کند و در 2100 به بیش از 1 میلیاردنفر برسد. حالا حساب کنید یک چنین کشوری با معضلی به این بزرگی که داعیه‌ی چندفرهنگی‌بودن دارد و هم‌چنان هم مهاجرپذیر است (جزء 10تای اول)، چه‌گونه و از چه راهی می‌تواند کسریات‌ش را جبران و احتیاجات‌ش را تأمین کند؟ پاسخِ این پرسش (با نگاهی به کارنامه‌ی 60ساله‌ی اخیرِ امریکا در جهان) ساده‌ست: با لشگرکشی و گسیلِ ارتش به کشورهای ضعیف، مستعدِّ تنش و البته دارای منابع و ثروت‌های طبیعیِ جهان.

ساده‌گی‌ست اگر شروعِ مشکلاتِ ایران و امریکا را قطعِ یدِ او از منابعِ نفت و گازِ این مملکت ندانیم و شروعِ این اختلافِ عمیق را صِرفاً ایدئولوژیک و اعتقادی بدانیم (هرچند که انقلابِ اسلامی به عنوانِ دلیلِ اصلیِ این قطعِ ید خودش فی‌نفسه یک اتفاقِ ایدئولوژیک بود). امّا با گذشتِ زمان و ایستاده‌گیِ ایرانِ جدید مقابلِ تهدیداتِ مستقیم و غیرِمستقیمِ امریکا در منطقه و رشد و پیش‌رفتِ ایران در زمینه‌های تکنولوژیک و دست‌یابی به فن‌آوریِ غنی‌سازیِ اورانیوم حالا دیگر دشمنی و مشکلِ امریکا با ایران فقط جنگ بر سرِ نفت و منابع نیست. امریکا در مواجهه با ایران باید یک چشم‌ش به اهدافِ اقتصادی‌اش باشد و چشمِ دیگرش به میزانِ نفوذ و سرایتِ روحیه‌ی مقاومت و استقلالی که ایران بنیان‌گذارش بوده و کم‌کم به خیلی از کشورها یا مردمِ کشورهای دیگر هم رسیده. امریکا چاره‌ای جز دشمنی با ایران ندارد. درواقع این هجمه‌ها و تهدیدهای بین‌المللی که هرازگاه علیهِ ایران راه می‌افتد از روی استیصال و ترس است نه آن‌چه که معمولاً اظهار می‌شود، یعنی جلوگیری از خطرِ ایرانِ هسته‌ای. مدلِ مقاومتیِ ایران اگر نه بیش‌تر از ایرانِ هسته‌ای، لااقل به اندازه‌ی ایرانِ هسته‌ای امریکا را می‌ترساند. امریکا اشغال‌گری‌ِ بی‌صدای مخالف‌ش را تهدیدشده می‌بیند نه جهانِ آرامِ آرمیده در صلح و صفای حقوقِ بشری را. از این رو پسندیده‌ است ما مردُمِ ایران (از هر طیفِ فکری که هستیم) اگر منتقد یا مخالفِ سیاست‌های داخلی یا مدیریتِ فعلیِ کشورمانیم، پای امریکا را به این معادلاتِ درونی باز نکنیم و اعتراض به ساختارهای معیوبِ داخلی و اصلاحات را بهانه‌ای برای قدرت‌مندکردنِ دشمنِ خارجی نسازیم. مطمئن باشید بعد از ایجادِ رابطه و نفوذِ امریکا به خاکِ ایران، اولین هواپیمای امریکایی که در فرودگاهِ بین‌المللیِ تهران می‌نشیند نظامی خواهد بود. پسندیده نیست استقلالِ کشوری که این‌همه خون بالای ایستاده‌گی‌اش مقابلِ عربده‌های دیپلماتیک و غیرِدیپلماتیکِ یک دژخیمِ وحشیِ مستکبر پرداخته، با سطحی‌نگریِ مردمانش در تحلیلِ مسائلِ گذرا هدر رود. مشکلات‌مان را خودمان باید حل کنیم نه منفعت‌جوی خارجی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«متخصّصانِ متعهّدِ توسعه که به تأمینِ غذای گرسنه‌گان و زدودنِ فقر علاقه دارند، اغلب نسبت به آن‌چه به نظرشان تمرکزِ نابه‌هنگام بر فرهنگِ جهانیِ سرشار از محرومیت‌های مادّیِ گوناگون است، شکیبایی به خرج نمی‌دهند. شما چه‌گونه می‌توانید (آن‌طور که این استدلال مطرح می‌شود) درباره‌ی فرهنگ صحبت کنید... درحالی‌که مردم مقهورِ گرسنه‌گی یا سوءتغذیه یا بیماری‌هایی هستند که به آسانی قابلِ پیش‌گیری‌ست؟ نمی‌توان انگیزشِ پشتِ این انتقاد را نادیده گرفت، ولی دیدگاهِ تصنّعاً تفکیک‌گرا -و مرحله‌نگر- از پیش‌رفتْ غیرِواقعی و ناپای‌دار است. هم‌آن‌طور که آدام اسمیت گفت، حتّا اقتصاد هم نمی‌تواند بدونِ درکِ نقشِ «احساساتِ اخلاقی» کار کند، و جملاتِ بدبینانه‌ی برتولت برشت در اُپرای سه‌پولی، «اول غذا، بعد اخلاقیات» بیش‌تر بیانی از روی یأس است تا حمایت از یک اولویت.»/ فرهنگ، آزادی و استقلال؛ نوشته‌ی آمارتیاسن

از مردمِ کشوری که مسئولینِ آن موظف می‌شوند طرح‌های تعدیل و کنترلِ جمعیت را بعد از این‌که جمعیت به 150میلیون‌نفر رسید اجرایی کنند، نمی‌توان انتظار داشت در مترو با آرامش کتاب بخوانند و سرانه‌ی مطالعه‌شان با کسرِ دقایقِ نماز و دعا و قرآن (تازه اگر بخوانند) به حداقلِ نُرم و نرخ‌های جهانی میل کند و از کشوری که مردمش مطالعه نکنند هم نمی‌توان انتظارِ اندیشه و اخلاق داشت. هزارهزار هم که نمایش‌گاهِ بین‌المللی و بل بین‌السیّاره‌ای راه بیاندازیم و کیلوکیلو هم اگر بُن و کارت و یارانه‌ی خریدِ کتاب پخش کنیم، باز هم‌ تغییری در سرانه‌‌ی مطالعه و به تَبَعِ آن وضعِ اندیشه و فهم و اخلاقِ مردم حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. این عکس‌ها ربطی به ما ندارد. ما سوئد نیستیم!

عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ نرخِ بهره‌ی مابعدِ کسرِ مالیات
یا تلقیّاتِ لیقه از حضورش در دوات
اول‌ش شیرین و ناگه بر مذاق‌م تلخ شد
سوبسیدا: انقطاع‌ت! اقتصادا: طرح‌هات!
-
دفعِ دخلِ مقدّر: به جهتِ ایضاحِ مسئله نزدِ افکارِ عمومیِ وب‌لاگ، باید عرض کنم که بنده از موافقین و مدافعینِ تعدیلِ سوبسید در هرجایی به‌جز نیجریه و اوگاندا هستم!
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در بخشی از قرآنِ کریم می‌خوانیم که خداوند در مقامِ پاسخ به مشرکینِ مکه که در تحقیرِ رسول‌الله و طعنِ آن جناب گفته بودند «چه‌را قرآن به مردی عظیم، مطاع و متمکن از قریتین (یعنی یکی از دوشهرِ مکه و طائف) نازل نشده است؟»، در قالبِ استفهامی انکاری فرمود: «آیا آن‌ها رحمتِ پروردگارت را تقسیم می‌کنند؟ [بل این] ماییم که معیشتِ آن‌ها را در زنده‌گیِ دنیا میان‌شان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی [دیگر] برتری دادیم تا یک‌دیگر را تسخیر [و با هم تعاون] کنند و رحمتِ پروردگارت از آن‌چه جمع می‌کنند به‌تر است.»

کُلیتِ آن‌چه که از این آیات افاده می‌شود را علامه طباطبائی و دیگر مفسرین و مترجمینِ قدیم و اخیر بیان کرده و نوشته‌اند. اهمِ اشاره‌ی آیه‌ی سی‌ودومِ سوره‌ی مبارکه‌ی زخرف به مقدّر و مقسّم‌ بودنِ جامع و مطلقِ خداوند برمی‌گردد که درواقع هم شاملِ معیشت و امورِ دون و دنیاییِ بشر می‌گردد و هم شاملِ امرِ متعالی‌ای چون نبوت که رحمتِ خاصّه‌ی خداوند است.

اما فارغ از پیامِ اصلیِ آیه، یک اختصاصِ جالبِ اجتماعی-اقتصادی هم از قسمتِ «و رفعنا بعضهم فوق بعضٍ درجاتٍ لیتخذ بعضهم بعضا سُخریّا» قابلِ درک، تحلیل و برداشت است. در مباحثِ مرتبط به «مازادِ تولید» یا به عبارتِ دقیق‌تر مازادِ اجتماعیِ تولیدات می‌گویند مادامی که بهره‌وری در سطحی باقی بماند که هر فرد -تنها- قادر به تأمینِ معاشِ خودش باشد، تقسیمِ اجتماعی شکل نمی‌گیرد و بالتبع تمایزِ اجتماعی هم در آن جامعه غیرممکن است. یعنی شرایطی را درنظر بگیرید که همه در آن تولیدکننده‌اند؛ قهرا در چنین شرایطی همه از لحاظِ اقتصادی در یک سطح خواهند بود. در چون‌این شرایطی هرگونه افزایش در بهره‌وریِ کار موجبِ تولیدِ محصولاتِ مازاد و به تبعِ آن بروز نزاع بر سرِ چه‌گونه‌گیِ سهیم‌شدن در این مازاد می‌شود. از این‌‌ زمان به بعد قسمتی از بازدهِ کار ممکن است باعثِ محرومیتِ بخشی از جامعه از داشتنِ کار برای امرارِ معاش بشود. در این مقطع «کارِ لازم» صَرفِ امرارِ معاشِ تولیدکننده‌گان می‌شود و «کارِ اضافی» صرفِ حفظِ طبقه‌ی حاکم.

مفسران تسخیر را راندن معنی کرده‌اند و سخری را از روی قهر به سوی غرضی مخصوص رانده‌شده خوانده‌اند. یعنی طبقِ این آیه بعضی به‌ جهتِ تمکنی که دارند بعضی دیگر را به خدمت می‌گیرند. البته تعاونی که آقای مکارم در ترجمه و علامه طباطبایی در تفسیر -هردو- به آن اشاره کرده‌اند یک برداشتِ عقلیِ مبتنی بر واقعیات است و پرواضح است که در ظاهر و باطنِ آیه از تعاون و معاضدت به معنای هم‌دستی و برابریِ کلمه صحبتی به میان نیامده است (حداقل به نظرِ من).

مسئله‌ی جالبِ توجه برای من این بود که خداوند در این آیه تصریح فرموده است که نقشِ اراده‌ی انسان در ارتزاق و جای‌گاهِ اجتماعی و اقتصادی‌ش نقشِ کم و کوچکی‌ست و عمده‌ی تقدیر تحتِ مشیتِ الاهی‌ست و این به نوعی کار را سخت و نقشِ انسان را شبه‌منفعل یا کم‌اثر می‌کند. چون مشیت را گفته‌اند ترجیحِ بعضی از ممکنات بر بعضی دیگر -هرچه می‌خواهد باشد- بدونِ این‌که عدمِ رضایت یا رضایت دخیل باشد.

حال سوالِ اساسی‌ای که مطرح می‌شود این است که سیاست‌گذارانِ برنامه‌های اقتصادی و عالمانِ اجتماعی و اقتصاددانان چه‌گونه و بر چه اساسی باید برنامه‌ی اقتصادی یا توسعه‌ایِ جوامعِ اسلامی را تدوین کنند؟ آیا عدالتِ اجتماعی و اقتصادی در این صورت محتاجِ بازتعریف نیست؟ اصلا فراتر از این‌ها اقتصادِ منظورِ اسلام چه‌گونه اقتصادی‌ست؟ آیا طبقِ این آیه اقتصادِ منظورِ نظرِ اسلام اقتصادی آزاد و باز نیست؟ این‌ها را باید تبیین کرد و راجع بهشان بحث کرد. از دوستانِ حوزوی و اقتصادی هرکس تمایل داشت می‌تواند در این بحث (در بخشِ کامنت‌ها) مشارکت داشته باشد.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای تکمیلِ بخشی از یک تحقیقِ شخصی تعدادی سوال طرح کرده‌م. پاسخِ شما به اون‌ها می‌تونه برام خیلی مفید باشه. اگر خوننده‌ی وب‌لاگ‌م هستید لطفا پاسخ‌هاتون رو دریغ نکنید. حتا اگر خواستید بی‌نام و نشون یا به صورتِ خصوصی کامنت بذارید. حتاتر اگر لازم دونستید، توضیح بدید و بحث کنید. در نهایت اما پاسخِ سوال‌ها رو بدید. ممنون.

1) در معابر و اماکنِ عمومی و در سطحِ شهرتون چه‌ اندازه با مواردِ «اهانت» (به‌طورِ عام) و فحّاشی/ فحّاشیِ ناموسی (به‌طورِ خاص) مواجه می‌شید؟ [این اهانت‌ها چه خدای نکرده به شما بوده باشه و چه به دیگری، مشمولِ منظورِ پرسش می‌شه]

الف) کم (یک‌بار در ماه)
ب) زیاد (بیش‌تر از دو یا سه‌بار در ماه)
ج) نظری ندارم


2) روندِ رشدِ اهانت بینِ افرادِ جامعه (در معابر و اماکنِ عمومی) رو چه‌طور تلقی می‌کنید؟

الف) رو به کاهش
ب) رو به افزایش
ج) تغییری حس نمی‌کنم
د) نظری ندارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی الگوهای مطلوبیت و رجحان و به تبعِ آن‌ها رفتارِ اقتصادیِ مردمِ یک جامعه از اخلاق‌گرایی و صداقت (در معاملات و مبادلات) به بی‌توجهی‌های اخلاقی و عدمِ صداقت تغییر پیدا می‌کند، این دیگر یک عمل‌کردِ اقتصادیِ صِرف یا یک فراگردِ فرهنگیِ در برهه‌ای خاص از زمان به وجود آمده نیست. بروز و رواجِ بی‌صداقتی در یک اقتصاد یعنی وجودِ امکانِ وقوعِ بی‌صداقتی و وجودِ این امکان یعنی ضعفِ نهادهای نظارتی و بازدارنده. این ضعف که حتما غفلت نیست معنایی جز فسادِ بالادستی ندارد و شاید هم چیزی‌ست فراتر از آن. در چنین شرایطی جامعه ماهیتِ هیولاییِ یک جرثومه‌ی رو به اضمحلال را پیدا می‌کند که پُر است از قوانینِ غیرمنسجم، ناقص و کم‌ضمانت. تبلیغ تبدیل می‌شود به یک دروغِ شاخ‌دار و مشتری نیز به انسانی مجبور. اعتماد جایش را به بی‌اعتمادی می‌دهد و پول و ثروت می‌شوند ارج و ارزشِ انسان‌ها. دیگر اولیاتِ رفاه و امنیت هم محقق نمی‌شوند الا به تمکن و تمکن رفاه را برای متمکن به ارمغان می‌آورد اما به هزینه‌ای بس‌یار گزاف. تولیدکننده و سرمایه‌گذارِ باشرف ورشکست و منزوی می‌شوند و سرمایه‌گذاری محلی می‌شود برای عقده‌گشاییِ بی‌صفت‌ها. بی‌صفتی در تولید، بی‌کیفیتی در محصول و کالای تولیدی یا خدماتِ ارائه‌شده را به وجود می‌آورد و این خوی ناجوان‌مردانه آرام‌آرام چونان موریانه‌ای جائع به همه‌جای اقتصاد تسرّی پیدا می‌کند. آن‌ها که می‌توانند می‌روند و آن‌ها که می‌مانند یا متحملِ مشقّاتِ زیستن در چنین شرایطی می‌شوند و یا اساساً آگاهی‌ای نسبت به وضعیت‌شان ندارند. عده‌ای آستین بالا می‌زنند و همت می‌کنند تا شرایط را تغییر دهند یا حداقل آن بخشی که مرتبط با آن‌هاست را پاک نگه دارند یا ترمیم کنند. عده‌ای دیگر مبارزه می‌کنند و هزینه‌ می‌دهند تا شاید اصلاحاتی صورت بگیرد. هیولای قدرت‌مندِ فساد اما قوی‌تر از همه‌ی این دیگران است...

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حضرت علی‌بن‌الحسین -سجاد- (علیهماالسلام) در فرازهایی از دعای کریمه‌ای که منسوبِ به ایشان و منقولِ از صحیفه‌‌شان است و به «مکارم‌الأخلاق» معروف است، تعابیرِ جالبی دارند که به نظرم ممزوجه‌ای‌ست از کرائمِ اخلاق، عرفانِ اسلامی، اقتصاد، اعتدال، بزرگ‌منشی و مناعت‌طلبی که صدالبته با درون‌مایه‌ای عاشقانه و مناجات‌گونه (که خصیصه‌ی اغلبِ ادعیه‌ی ایشان است)، تقریر یا تحریر شده‌ است.

هوش‌مندی، بیش‌ترخواهی، معامله با خداوند (البته از ناحیه‌ی خشوع و خضوع)، حفظِ بازی در نیمه‌ی زمینِ خدا، فرارِ روبه‌جلو از او به هم‌او، پناه‌جویی و یاری‌جستنِ تمام‌قد از خداوند، تمنای تخلق به اعلادرجه‌ای از اخلاق و گرامی‌داشتِ انسانیت -همه‌گی- توصیفاتی‌ هستند که می‌توانم راجع به این دعا و ادعیه‌ی مشابهی که از حضرت‌ش نقل شده است بیان کنم. به مثال‌هایی از هم‌این نوعِ ادب در دعای مذکور توجه بفرمایید:

هب لی معالی‌الأخلاق [به من بالاترینِ خوی‌ها یا خصلت‌ها را عطا فرما]*

و أغننی و أوسع علیّ فی رزقک؛ و لاتفتنّی بالنّظر [مرا (از جز خودت) بی‌نیاز گردان و روزی‌ت را بر من بگستران و به چشم‌داشت (در اموالِ دیگران) گرفتارم مساز]

و إستقلال‌الخیر و إن کَثُرَ مِن قولی و فعلی؛ و إستکثارالشّرِ مِن قولی و فعلی [و (بیارایم به) کم‌شمردنِ نیکی در گفتار و کردارم، هرچند که (اگر) بس‌یار باشد و به فراوان‌شمردنِ بدی در گفتار و کردارم (حتا) اگر کم باشد]

لا أُظلمنَّ و أنتَ مُطیقٌ لِلدّفعِ عنّی؛ و لا أَظلِمَنَّ و أنت‌القادرُ علی‌القبضِ منّی؛ و لا أضلّنّ و قد أمکَنَتکَ هدایتی؛ و لا أفتَقِرَنَّ و مِن عندک وُسعی [چنان کن که ستم‌کش نشوم که تو توانایی راندنِ ستم از من را داری و بی‌دادگری نکنم که تو بر بازداشتن‌م توانایی؛ و چنان کن گم‌راه نشوم که راه‌نمایی‌م برای تو ممکن است و چنان کن که نیازمند نشوم که توسعِ روزی‌م دستِ توست]

و مَتِّعنی بالإقتصاد! [منعم‌م کن به میانه‌روی (اعتدال)]؛ اقتصاد از قصد به عدل برمی‌گردد و متناظرِ اعتدال است. توسطِ بینااموری و اهلِ افراط و تفریط نبودن نیز از آن مستحصل است. امیرالمؤمین فرموده‌اند: علیک بالقصدِ فی‌الأمور [بر تو باد که در جمیعِ امور میانه‌رو باشی]

واکفِنی مَؤنة‌الإکتساب وارزقنی مِن غیرِاحتِساب؛ فلا أشتغِلَ عن عبادتک بالطلب؛ و لا أحتمِلَ إصرَ تبعاتِ‌المکسب [از رنج و زحمتِ به‌دست‌آوردنِ روزی کفایت‌م کن و روزی‌م را بی‌شمار گردان تا برای به‌دست‌آوردن‌ش از بنده‌گی‌ت غافل نشوم و سنگینیِ به‌دست‌آوردن‌ش را بر دوش نکشم]

صُن وجهی بالیسار و لا تبتذِل جاهی بالإقتار [آبرویم را (با توان‌گری) حفظ کن و سربلندی‌م را با تنگ‌دستی دیگرگون مساز]

-فَأسترزِقَ أهل رزقک؛ و أستعطی شرار خلقک؛ فأفتتنَ بِحمدِ مَن أعطانی؛ و أُبتلی بِذمّ مَن منعی؛ و أنت مِن دونهم ولیُّ‌الإعطآء و المنع [-تا مبادا از روزی‌خواران‌ت روزی خواهم و از بنده‌گانِ ناشایسته‌ات بخشش جویم و بدین‌سان به ستایشِ کسی گرفتار شوم که به من چیزی بخشد و به بدگوییِ کسی دچار آیم که از بخشیدنِ به من دریغ ورزیده و حال آن‌که بخشش و دریغ هردو در دستِ توست (نه آن‌ها)]

* ترجمه‌ی فرازهای دعا، دست‌بُردی‌ست ناشیانه از حقیر در زحمت استاد «کریم زمانی‌» که انتشاراتِ اطلاعات در قالبِ زبده‌ای ارزنده از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان منتشرش ساخته است.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدت‌ها بود که از عدمِ صداقت در ارائه‌ی خدمات توسطِ شرکتِ‌ میزبانِ اینترنت‌م ناراضی بودم؛ بعد از بارها تذکر به ایشان و ناامیدی از تغییر در روندِ مشتری‌مداری‌شان، تصمیم گرفتم شرکتِ دیگری را انتخاب کنم. به شرکتی خدماتی که نماینده‌گیِ شرکتِ «آریا‌رسانا‌تدبیر(شاتل)» را بر عهده داشت مراجعه کردم. شرایط را خواندم و به جز یکی دو مورد با بقیه‌ی مفادِ آن موافق بودم و آن یکی دو مورد را هم به مفاد اضافه کردیم و قرارداد را امضاء کردم.

در ابتدای شروعِ قراردادم با شرکتِ شاتل، اولین سوالی که در ذهن‌م ایجاد شد، هزینه‌ی اولیه‌ی گزافی بود که این شرکت اخذ می‌کرد. (با توجه به این‌که عملیاتِ کانفیگِ مودم و راه‌اندازیِ اینترنت را خودم انجام می‌دادم، هزینه‌ای که شاتل برای بارِ اول دریافت می‌کرد، بس‌یار بیش‌تر از مواردِ مشابه در شرکت‌های دیگر بود) شرکتِ نماینده‌ی شاتل در پاسخ به این سوال گفت که این هزینه‌ درواقع هم‌آن هزینه‌ی آبونمان است که به عوضِ یک‌بار اخذ، دیگر در فاکتورهای ماهانه قید نمی‌شود. پذیرفتم و این ماده را به متنِ قرارداد اضافه کردیم و هزینه را پرداختم (گرچه که باز هم دوهزارتومان بیش‌تر از آن‌چیزی که قرار بود پرداخت کردم و دیگر روی‌م هم نشد علت‌ش را بپرسم!).

اکانتی که دریافت کرده بودم اینترنتِ ای‌.دی.اس.ال با نرخِ «یک‌مگابیت در ثانیه» [بیت پِر سِکِند] بود با محدودیتِ داون‌لود که این محدودیت از ساعتِ یکِ شب تا هشتِ صبح برداشته می‌شد. سرعتِ اینترنت راضی‌کننده بود و طبقِ آن‌چه که باید و به گواهِ نرم‌افزارِ مدیریتِ داون‌لودم و سایت‌های محاسبِ داون‌لود و آپ‌لود، ١٢٨کیلوبایت در ثانیه داون‌لود داشتم که رقمِ درستی بود. امّا طولی نکشید که این رضایت جای خودش را به تحیر و بعدتر نارضایتی داد. به محضِ این‌که ساعت از یکِ بام‌داد گذشت، سرعتِ داون‌لود به نصفِ این رقم نزول کرد. یعنی در به‌ترین شرایط ۵٠کیلوبایت داون‌لود و در بدترین شرایط ١۶کِی و این به زبانِ دیگر یعنی اینترنتِ یک‌مگابیتی‌م شده بود کم‌تر از ۵١٢کیلوبیت در به‌ترین و ١٢٨کیلوبیت در بدترین شرایط!

در قدمِ اول به شرکتِ شاتل ای‌میل زدم و پاسخِ ناامیدکننده‌ای دریافت کردم. مثلِ خیلی از شرکت‌های دیگر با پاسخِ از پیش نوشته‌شده‌ای مواجه شدم که در آن مخاطب را یک بی‌سوادِ غیرِمطلع فرض کرده بودند که فرقِ بیت و بایت را نمی‌داند و تفاوتِ پهنای باند و سرعت را هم! امّا اجازه ندادم ناامیدی بر من غلبه کند و زود مأیوس شوم. می‌خواستم خوش‌بین باشم. دوباره ای‌میلی زدم و این‌بار با لحنی کمی جدی‌تر. پاسخِ درخوری دریافت نکردم...

چندروز از شروعِ قراردادم با شاتل می‌گذشت که یک‌هو از طریقِ اس‌ام‌اس مطلع شدم پیش‌فاکتورِ ماهِ بعد آماده شده است! سری به صفحه‌ام در سایتِ شاتل زدم. مبلغی که درج شده بود کمی بیش‌تر از متنِ قرارداد بود. یعنی چیزی در حدودِ هم‌آن آبونمانی که باقیِ شرکت‌ها هم دریافت می‌کنند و شاتل عوض‌ش «هفده‌هزارتومان» در بارِ اول دریافت کرده بود را جمع کرده بودند با مبلغِ هزینه‌ی اصلی! کمی تأمل کردم و این مبلغِ تجمیع شده را بالا و پایین کردم. مبلغِ اضافه‌شده برابر بود با جمعِ مالیات بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری. ولی آیا واقعاً این قرارداد مشمولِ قانونِ مالیات بر ارزشِ افزوده می‌شود؟ اشتراکِ اینترنتِ خانه‌گی با توجه به بودجه‌ای که سالانه برای آن تخصیص پیدا می‌کند آیا باز هم جزء مواردِ مشمولِ این مالیات محسوب می‌گردد؟ جدای از این مسئله، منِ نوعی که فقط برای یک ماه قرارداد بسته‌ام با این شرکت، چه‌را باید مبلغِ هفده‌هزارتومان آبونمان پرداخت کنم؟ مگر آبونمانِ خطوطِ دایری‌شده برای اینترنت چیزی حدودِ «هزارتومان» نیست؟ این قیمتِ هفده‌برابری چه توجیه‌ی دارد؟

فردا تصمیم دارم به شرکتِ نماینده‌ی آریارساناتدبیر بروم و علتِ این ماجرا را جویا شوم و به احتمالِ زیاد (اگر پاسخِ قانع‌کننده و منطقی‌ای دریافت نکردم) قراردادم را فسخ کنم و به فکرِ پیداکردنِ یک میزبانِ جدید باشم. گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و چندلحظه‌ای کتابِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» را زمین می‌گذارم و به برخوردِ فردای‌م با مسئولِ شرکتِ نماینده‌ی شاتل فکر می‌کنم. به پاسخ‌های احتمالیِ او هم فکر می‌کنم. سعی می‌کنم مفروضات‌م مثبت باشند. احتمالاً دلیلِ قانع‌کننده‌ای ارائه می‌شود و من از این جهل در می‌آیم. حتماً اشتباه کرده‌ام و رازی در این هزینه‌ی اضافه‌شده در فاکتور موجود است که نمی‌دانم. راستی قضیه‌ی سرعتِ داون‌لود چه؟ آن هم إن‌شاءالله گربه است؟ پاسخی در مقابلِ خودم نمی‌یابم. جورِ دیگری به ماجرا نگاه می‌کنم. خودم را می‌گذارم جای مسئولِ شرکتِ نماینده‌گیِ شاتل. جوانی هستم که از این راه امرارِ معاش می‌کنم. سعی‌م بر این است که مشتری از خدماتِ شرکت‌مان راضی باشد و از آن‌طرف سعیِ مضاعفی دارم برای ادامه‌ی هم‌کاری‌م با شرکتِ معظمِ شاتل که اعتباری‌ست برای‌م. شاید در دل به معضلاتِ این‌چنینی آگاه باشم. شاید من هم راضی نباشم به وجودِ چنین مشکلاتی برای مخاطب. ولی اگر اعتراضی کنم موقعیتِ شغلی‌م خدشه‌دار شود. یا شاید حتا قبلاً تذکر داده باشم و تغییری ایجاد نشده باشد و تذکرِ بیش‌تر خوش‌آیندِ شرکتِ شاتل و به صلاحِ شرکتِ من نباشد و اگر کارم را از دست بدهم مشکلِ معیشتی پیدا کنم و این بعدتر مشکلاتِ بیش‌تری را برای من، خانواده‌ام و جامعه به‌وجود خواهد آورد. پس سکوت کنم و کج‌دار و مریز شرایط را تحمل کنم تا شاید بعدتر حل شوند؟

سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و به آن‌ها حق بدهم. امّا آیا مگر من تا به حال در شرایطِ مشابه‌ی نبوده‌ام؟ مگر هم‌این من دوبار دو موقعیتِ خوبِ شغلی را به خاطرِ اعتراض به شرایطی که «حق» نمی‌دانستم‌ش از دست ندادم؟ مگر من دچارِ بحرانِ مالی نشدم؟ مگر من طعمِ بی‌کاری را نچشیده‌ام؟ اصلاً آیا قرار است همیشه برای تغییرِ شرایطِ ظلم جزئی از آن بشوم؟ چه کسی و با کدام استدلال گفته که مقابلِ ظلم یا ناحقی باید مدارا و سکوت کرد تا شاید بشود در بسترِ زمان حل‌ش کرد؟ آیا این وسط نادیده‌گرفتنِ حقوقی که تضییع می‌شود درست است؟ انسانیت چه حکم می‌کند؟ از کجا معلوم فردایی وجود داشته باشد و من زنده باشم تا بتوانم شرایط را نرم‌نرم و در بسترِ زمان تغییر دهم؟ از کجا معلوم که رفتارِ این سازمان مطابقِ پیش‌بینی‌های من پیش برود و به من اجازه‌ی اظهارِ نظر و دخالت بدهد؟

انگار نمی‌شود. هرچه‌قدر می‌خواهم خودم را آرام کنم فایده‌ای ندارد. این مورد و مواردِ مشابهِ دیگرش آن‌قدر این روزها تکرار می‌شوند که دیگر روحِ عصیان‌گر و عدالت‌طلب‌م کُرنش را برنمی‌تابد و در نزاعِ خودم با خودم طرفِ شاکی را می‌گیرد و متأسفانه ادله‌ی قوی‌ای هم دارد.

به راستی برای مقابله با ظلم چه باید کرد؟ جزئی از آن باید شد؟ آن را پذیرفت و در مقابل‌ش سکوت کرد و امیدوار بود که بشود روزی از میان برداشت‌ش؟ کوتاه باید آمد؟ آیا حفظِ موقعیتِ شغلی و شرایطِ مطلوبِ «من» بر حقیقتی که به آن ایمان دارم رجحان دارد؟ آیا ادارات و سازمان‌ها و حتا شرکت‌های خصوصی و نیمه‌خصوصیِ ما مذبحِ حقایق‌ند؟ چه‌را و با چه دلیلِ انسانی باید جلوی ظلم ایستاده‌گی نکرد؟ می‌ارزد نانی که جلوی زن و فرزندمان می‌گذاریم طعمِ فرومایه‌گی و محافظه‌کاریِ نشئت گرفته از ترس بدهد؟ این‌ها سوال‌هایی‌ست که حتماً برای خیلی‌های‌مان ایجاد شده یا می‌شود. امیدوارم بتوانیم پاسخ‌هایی درخورِ ارائه در روزی که اسرار هویدا می‌شود برای‌شان داشته باشیم. روزی که من و ما رنگ می‌بازند و فقط وجهِ او و راهِ اوست که باقی می‌ماند...

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آخرینِ سفرِ اتوبوسیِ سالِ گذشته برای من کمی گرون تموم شد. ماجرا از این قراره که خسته و بی‌خواب‌تر از همیشه اتوبوسِ شب‌رویی رو انتخاب کردم برای برگشت به خونه. به خاطرِ تعددِ سفر با شاگردِ اون اتوبوس آشنا شده بودم. عاقلِ مردی بود مؤدب و نحیف که همیشه به مسافرها احترام می‌ذاشت. بارها شده بود که تو ایامِ شلوغِ سفر، صندلیِ خودشو با یه تلفن برام رزرو کرده بود. جوون‌مردی بود که دأب‌ش به جواب نکردنِ مسافرها بود. من خسته بودم و کمی هم دل‌گیر از شلوغیِ آخرِ سال. خیلی اتفاقی هندزفریِ گوشی رو وصل کردم و برخلافِ معمول از پلی‌لیستِ آهنگ‌ها صرفِ نظر کردمو و تصمیم گرفتم سخنرانیِ آقای میرباقری راجع به مبانی و غایاتِ مدرنیته و توسعه‌ و تمدنِ انسانی رو گوش بدم. سخنرانی مربوط بود به مجلسِ ترحیمِ آقای سیدمنیرالدین حسینی‌الهاشمی که تو مسجدِ الجواد سالِ 79 برگزار شده بود. سال‌ها پیش یکی‌دوبار گوش‌ش داده بودم و اون شب دل‌م خواست دوباره و با توجهِ بیش‌تری گوش بدم! توجهِ بیش‌تر همانا و بلندشدنِ صدای خُر و پفِ اعلی‌حضرت‌ با لالاییِ زنگِ صدای آقای میرباقری وسطِ تشریحِ ارکانِ مدرنیته همان!

شاگردِ راننده بزرگی کرد و موقعِ رسیدن به مقصد که شهری بود مابینِ راه بیدارم کرد و گفت پیاده نمی‌‎شی؟! من هم که ظاهرا نصفِ شبی خواب بهم فشار آورده بود و دیگه زنگِ صدای آقای میرباقری هم موقعِ تبیینِ فلسفه‌ی نظامِ ولایت بهم نساخته بود هندزفری رو از گوش‌م درآورده بودم و چپونده بودم‌ش توی بسته‌ی پذیراییِ اتوبوس تو جیبِ پشتیِ صندلیِ جلویی!

سه چهار روزی از اتمامِ تعطیلاتِ عید می‌گذشت که احساس کردم هندزفری‌لازم‌م. رفتم  به مغازه‌ی چندتا از هم‌دوره‌ای‌های قدیم که حالا شراکتی بزرگ‌ترین خدماتِ تلفنِ هم‌راهِ شهرمون رو اداره می‌کردن. گوشی رو نشون‌ دادم و هندزفری‌ای رو خریدم. موقعِ تست متوجه شدم گوشِ راست صدای ضعیف‌تری داره. فروشنده گفت: این طبیعیه، چون استریوئه! من‌م بله‌بله‌ای کردم و از مغازه زدم بی‌رون. بعدتر هربار که خواستم چیزی رو با هندزفری گوش بدم نتونستم. گوشیِ راست‌ش با ارفاق سه الی پنج‌درصد صدا داشت!

ام‌روز بعد از حدودِ سه‌هفته فرصتی پیدا کردم و هندزفری رو بردم و توضیحاتِ لازم رو دادم. هم‌اون فروشنده که ظاهراً صاحبِ اصلیِ فروش‌گاه هم بود تست کرد و گفت: درسته!

پرسیدم عرضِ بنده؟

گفت: بله. هم حرفِ شما هم هندزفری! بعد دوباره هم‌اون توضیحاتِ قبل رو داد که استریو یعنی هم‌این. گفتم یا من استریو رو نمی‌فهم‌م یا هندزفریِ اورژینالِ این گوشی سوپراستریو بوده یا کُلا استریو چیزِ خوبی نیست!

گفت این هندزفری از مالِ خودشم به‌تره. بعد مکثی کرد و گفت: چه‌را دیر آوردی؟ اینا 24 ساعت گارانتی دارن. اگه زود می‌آوردی می‌شد کاری‌ش کرد. پرسیدم اگه مشکلی نداره چه‌طور و چه‌را می‌خواستید برای گارانتی بفرستیدش؟! گفت در هر صورت هم‌اینه! از دستِ من کاری ساخته نیست. (تو دل‌م گفتم رفیق! من نیامده بودم این رو با یه هندزفریِ دیگه تعویض کنم. من اومده بودم بهت بگم... کاش فقط می‌پذیرفتی که...) یه لحظه رفت پای گاوصندوق و من تو این فرصت هندزفری رو با هم‌‌اون پلاستیک و نرمی‌های اضافی‌ش گذاشتم روی پیش‌خون و از مغازه زدم بی‌رون. بدونِ این‌که بخوام به چیزی فکر کنم زیرِ بارونِ بهار راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم. راه رفتم و سعی کردم فراموش کنم این اتفاق رو. سعی کردم مثلِ اون هندزفریِ معیوب باشم تا گوش‌هام نشنیده باشن حرفای این هم‌شهریِ هم‌دوره‌ای رو. راه رفتم و سعی کردم چشم‌هام ندیده باشن دودوی چشم‌های طلب‌کارِ فروشنده‌ای رو که بهم کالایی فروخته بود بی‌کیفیت! راه رفتم و هر‌چه‌قدر تلاش کردم نتونستم به چیزی فکر نکنم. فکر کردم به رونقِ کسب و کاری که اخلاق رو در مشتری‌نداری فرض کرده. فکر کردم به سودهایی که بهره‌وری‌شون محدود به کوتاه‌مدت شده و بیش‌تر شبیهِ سودا هستن تا سود. فکر کردم به مفهومِ سرمایه و تبلیغ. به پاسخ‌گویی و ضمانت. به اعتبار. به اخلاق و اخلاق و اخلاق.

بعدتر فکر کردم که چه خوب شد خواب‌م بُرد و نتونستم سخنرانیِ آقای میرباقری رو کامل گوش کنم که اگر گوش می‌کردم چه‌طور می‌خواستم این روز و این احوال رو تحمل کنم؟ چه‌طور می‌خواستم به مکاسبی نقب بزنم که به طرحِ جلدش هم نمی‌شه عامل بود توی این آشفته‌بازارِ بی‌اخلاقی و دروغ. سعی کردم سرمو بالا بگیرم و بارونِ بهار به صورت‌م بخوره و فکر کنم که هنوز هم خواب‌م و خیلی مونده که به مقصد برسم! خوابی که اسم‌ش دنیاست. خوابی که ایست‌گاهی جز مرگ برای بیداری نداره...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز امتحانِ اقتصادسنجی داشتم. سوارِ تاکسی شده بودم که برم امتحان‌مو بدم. یه خانومِ معمرِ مانتویی جلو نشسته بود و یه پسرِ جوون کنارِ من و یه خانومِ چادریِ میان‌سالی هم سمتِ راستِ من نشست. هم‌اون اول طوری خودشو به درِ ماشین چسبوند و حالتِ تدافع به خودش گرفت که حس کردم جذام دارم. حالا من‌، با یه مَن ریش و پشم. منِ لاغرآدمِ خودم مراقبِ عدمِ برخورد توی ماشین و این حرفا! بگذریم...

راننده و خانومِ جلویی آشنا بودند ظاهرا و در موردِ یارانه‌ها و بنزین و این‌ها کمی صحبت می‌کردند. بعد از صحبت آقای راننده صدای ضبط‌شو کمی بلند کرد. صدای شکیلا بود. یه‌هو دیدم این خانومی که سمتِ راستِ من نشسته بود یه نوچی زیرِ لب کرد. پلیر که رفت روی ترکِ بعدی خانومه از کوره در رفت و با یه لحنِ خیلی تُندی گفت: آقا رعایت کن. محرم‌صفره. گناه داره. ای بابااااااااا. راننده بنده‌خدا گفت چشم. خانومِ جلویی گفت خانوم خُب راننده‌ها خسته می‌شن تو جاده. احتیاج دارن. زنِ سمتِ راستی باز با یه لحنِ توهین‌آمیزی گفت: شما نگران نباش، راننده با شما صحبت می‌کنه خسته نمی‌شه!!!

خانومِ جلویی خیلی مؤدبانه گفت: خانوم این آهنگارو که رادیو هم پخش می‌کنه. این جواب داد: رادیو عِب نداره!

راننده چشم‌ چشم کرد و رادیو رو روشن کرد. اتفاقا یه آهنگِ دوبس‌دوبس بود. خانوم‌جلوییه گفت: دیدین. این‌که از اون شادتره. زنِ گفت رادیو برای کی می‌خونه؟ رادیو عیب نداره. باشه!!! (عمقِ ایدئولوژی رو داشته باشید فقط!!!)

این خانوم تا خودِ مقصد چسبیده بود به درِ ماشین و به زمین و زمان غُر می‌زد و...

مدلِ اقتصادسنجی بازیِ جالبی داره. یک‌جورهایی اقتصادسنجی تحلیل و تبیینِ کمّیِ نظریات و روابطِ کیفه. یعنی مثلا اگر اون خانوم‌معترضه می‌خواست با مدلِ اقتصادسنجی به برخوردش با راننده و اون خانومه و مقدارِ تأثیرِ کلام‌ش در اجتماعِ چهارنفره‌ی ماشین، قبل از حرف زدن‌ش فکر کنه، هیچ‌وقت به اون شکل برخورد نمی‌کرد. منتها مشکلِ معظم اینه که وقتی کسی ایدئولوژیِ عمیقی نداشته باشه برای حرف‌هاش، طبیعتاً تحلیلِ عمیقی هم نخواهد داشت. برخوردِ ام‌روزِ این خانوم باعث شد که من در تمامِ طولِ روز غصه‌ی برخوردهای این‌چنینی‌مونو بخورم و سعی کنم که بیش‌تر و بیش‌تر مراقبِ برخورد و رفتارِ خودم باشم. سعی کنم که اسلامم - در صورتِ وجود! - بداخلاق‌م نکنه. بدبرخوردم نکنه. بخخدا این‌ها خیلی مهمه. خیلی خیلی بیش‌تر از شنیدنِ صدای شکیلا. غنا و لهو فقط بر موسیقی مترتب نیست. گاهی غنا بداخلاقیِ ماهاست. گاهی لهو هم‌این بی‌توجهی‌های ماست.

خدایا، من که رسما مسلمونِ مؤمن و دُرُستی نبودم تا این‌جا و نمی‌دونم که در آینده هم بشم یا نه. اما، حسب‌الامرِ هم‌این ظاهرِ نصف و نیمه مسلمونی‌مون ازت خواهش می‌کنم خداپیغمبری هوامو داشته باشی و به اسم و بهانه‌ی تسلیم با کسی از بنده‌هات بدخُلقی نکنم. خدایا خودت بزن پسِ کله‌م اصن. راضی‌م بخخدا. بزنی‌ها. فقط آروم بزن. دوسِت دارم مهربون‌ترینِ مهربونا. بوس :*

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«کم‌فروشی» و «بدفروشی» پله‌های اولِ ورشکسته‌گی‌ن؛
«بالابردنِ کیفیّت» عینِ سرمایه‌گذاریه.
اقتصاد یعنی این‌که اینارو خوب درک کنیم!

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌ نبودن...

نزدیک به بیست‌روزِ پیش سازمانی (شرکتی) خصوصی باید خدمتی رو در قبالِ هزینه‌ای که کرده بودم بهم ارائه می‌داد. یک‌ هفته بعد از تخلفِ وعده، با سیستمِ ارتباطاتِ مردمیِ سازمان تماس گرفتم و مشکل رو مطرح کردم. اپراتور با پوزخند گفت: معمولاً ده‌روز طول می‌کشه تا این خدمت ارائه شه. خیلی عجله نکنید!!!

روزِ دهم گذشت و خبری نشد. روزِ پونزدهم از طریقِ سایتِ شرکت با بخشِ مدیریتی‌شون تماس گرفتم و مشکل رو توضیح دادم. مدیرِ مربوطه با لحنِ مؤدبانه‌ای دوباره شماره‌ی سامانه‌ی ارتباطاتِ مردمی‌شون رو داد و گفت که باید از اون طریق پی‌گیری کنید. به ادب‌ش اعتماد کردم و با سامانه تماس گرفتم. وقتی مشکل رو مطرح کردم یک شماره‌ی دیگه بهم دادند. با شماره‌ی بعدی تماس گرفتم و باز یک شماره‌ی دیگه. کسی گوشی رو برنداشت. دوباره به واحدِ قبلی زنگ زدم و گفتم کسی جواب نداد. اپراتورِ جدید شماره‌ی جدیدتری داد. تماس گرفتم و خانمی گوشی رو برداشت و گفت باید با فلان شماره -خانمِ دیگری- تماس بگیرم. تماس گرفتم و یک ‌ساعتِ تمام اشغال بود. بعد هم آزاد شد و دیگه هم کسی گوشی رو برنداشت!!!

حالا بیست‌روز از موعدِ ارائه‌ی خدمت در قبالِ هزینه‌ای که کردم گذشته. هزینه‌ای که خیلی کم هم نبوده. یعنی باید چه کنم؟ از این سازمانِ خصوصی که شاید از به‌ترین سازمان‌های خصوصی‌مونه شکایت کنم؟ از خیزِ هزینه و خدمت بگذرم؟ بی‌خیال شم؟ لعنت و نفرین کنم به بودن در کشوری که امنیت و آرامش و رفاه و صداقت ازش رخت‌بربستن؟ فحش بدم؟ اعتمادمو از دست بدم؟ سعی کنم فراموش کنم؟ ساکت باشم؟ چه کنم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرچه دنبالِ وجهِ هفتم‌ِ مکعبِ صابون‌م می‌گردم پیدایش نمی‌کنم و ناامید می‌شوم از این‌که شاید تاریخ انقضاء روی آن درج شده باشد! تماس می‌گیرم با ارتباطاتِ مردمی شرکتِ سازنده. می‌گویم چه‌طور ممکن است که تاریخِ تولید درج شده باشد و تاریخِ انقضاء نه؟ مرد می‌گوید: چون تاریخِ انقضای محصول‌مان بالاست از استاندارد و بهداشت اجازه داریم که تاریخِ انقضاء را درج نکنیم. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و می‌گویم: خیلی عجیب است! بر اساسِ کدام منطق چون‌این اجازه‌ای صادر شده است؟! پاسخی نمی‌شنوم...

وقتی در جامعه‌ای بازتوزیع بی‌اهمیت باشد!

وقتی در توزیعِ درآمد و ثروت، بی‌عدالتی بشود!

وقتی سطحِ تغذیه‌ی جمعیت، وضعِ بهداشت، سطحِ باسوادی (جدای از با مدرکی‌!)، موازین اجتماعی، تأمین خدماتِ رفاهی، کیفیتِ آب و هوا و کیفیتِ زنده‌گی بی‌ارج باشند، قطعاً در پارادایمِ حاکم، «فرهنگ» و «صداقت» بی‌ارج و کم‌نقش می‌شوند!

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اول

بنا بر عادتِ معهودِ عصرها بساطِ چای را مهیا کرده بودم. چای‌م معمولاً غیرِ قندپهلوست و غالباً با خرما، کیک، بیسکوییت یا چیزهای شیرینی چون‌این میل‌ش می‌‌‌کنم.‌ آن‌روز چیزِ خاصی برای هم‌راهِ چای خوردن نداشتم جز بیسکوییتِ کوچکی که در خانه موجود بود. از هم‌این «رنگارنگ‌ها» که قدیم «کارملّا»یش را می‌خوردیم و لفافی دیگرگونه داشت. متأسفانه کیفیتِ خیلی پایینی داشت. هم به لحاظِ مزه و هم به لحاظِ بسته‌بندی و شکلِ ارائه.

راست‌ش نمی‌دانم چه بلایی بر سرِ آن کارملّای نوستالژیکِ کودکی‌هامان آمده است اما به طورِ قطع و یقین می‌توانم بگویم شرکتِ مذکور بویی از مدیریتِ کیفیت و کنترل کیفیت نبرده است و بعید می‌دانم اصلاً از نظرِ IsoTs موردِ تأیید باشد. در مقابل شرکت‌هایی ایتایایی و آلمانی می‌شناسم که معمولا از محصولات‌شان استفاده می‌کنم برای عصرانه‌هام. شرکتِ «لواکر» و شرکتِ «بالسن» که ویِفِر و بیسکوییت‌های بیت را تولید می‌کنند. هردو هم طعم و مزه‌ی بس‌یار خوبی دارند، هم کیفیت و هم بسته‌بندیِ بس‌یار خوبی. یعنی آدم کاملاً احساس می‌کند که به ذائقه و بصرش احترام گذاشته شده است. یک مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود. روی بسته‌بندی وِیفرهای لواکر یک مثلثِ راه‌نما گذاشته شده که از این‌جا باز کنید و وقتی که شما لفاف را از آن‌جا باز کنید به به‌ترین شکلِ ممکن می‌توانید به آن دست‌رسی پیدا کرده و آن را مصرف کنید (کلی فسفر سوزاندم و دریافتم بهینه‌ترین شکلِ مصرفِ بیسکوییت هم‌آن است که از آن‌جا باز شود).

دوم

چندسالِ پیش در اینترنت برای یکی از دوستان دنبالِ دوربینِ دیجیتال با برندی خاص می‌گشتم. بالاخره بعد از کمی جست‌و‌جو سایتِ شرکت را یافتم و به آن ای‌میل زدم و مشخصاتِ دوربین‌‌ها و قیمت را پرسیدم. مدیرِ فروشِ شرکت به ای‌میل‌م پاسخ داد و عذرخواهی کرد و گفت که شرکتِ انگلیسی دیگر دوربین تولید نمی‌کند و باید با نماینده‌ی آلمانی‌شان مکاتبه کنم و ای‌میل و آدرسِ سایتِ آن‌ها را به من داد.

سوم

یادم است در سال‌هایی از جوانی فعالیت‌هایی در راستای حمایت از فلسطین انجام می‌دادم. یکی از آن فعالیت‌ها که هنوز هم مهم و کارگشا می‌دانم‌ش مبارزه با ترویجِ کمپانی‌های مالتی‌دامستیک بود. لیستی تهیه کرده بودم از آن کمپانی‌ها و چندجایی نمایش‌گاه گذاشته بودم. یک‌بار با خودم گفتم این‌همه فعالیتِ سلبی و تنزیهی کمی ایجاب و اثبات هم می‌طلبد. برای تنظیمِ باد هم که شده به همه‌ی کمپانی‌های معروفِ نوشابه‌سازی و شکلات‌سازی و تولیدِ قهوه‌ی کشور که معروفیتی دارند ای‌میل زدم و پیش‌نهاداتی دادم. گفتم نیّتِ ما جوان‌ها خیر است. قصد نداریم مردم را از محصولی محروم کنیم. می‌خواهیم دستِ صهیونیسم را از کشورمان کوتاه کنیم. این‌کار می‌طلبد که بدیل‌های شایسته‌ای برای طبعِ مردم در کشور وجود داشته باشد. ما کلی پیش‌نهادِ خلّاقانه داریم برای شما. حاضریم کلّی هم‌کاری کنیم... اما دریغ! دریغ از یکی از آن‌ها که پاسخ دهد...

آخر

فرهنگ احتیاج به بستر دارد. بسترِ فرهنگ وقتی موجود نباشد، او رخت بر می‌بندد و می‌رود. تربیتِ مبتنی بر فرهنگ در هر ساحتی مهم است. فرهنگ به معنای عامِ کلمه همه‌ی معانیِ خوب را متبادر می‌سازد. وقتی کسی ملبسِ به لباسِ فرهنگ می‌باشد خواه ناخواه ملزمِ به رعایتِ رفتاری‌ست که آن فرهنگ را خدشه‌دار نسازد. اما خدا نکند که به فرهنگ بی‌توجهی شود. یعنی نخواهیم که فرهنگی باشیم...

در صنعت، تجارت، دادوستد و خیلی چیزهای دیگری در کشورمان این «فرهنگ» دارد کم‌رنگ می‌شود. بس‌یاری بنگاهِ اقتصادی دیده‌ام که صِرفِ داشتنِ متقاضی مجاب‌شان کرده که به کیفیتِ تولید یا خدمت‌شان ارج ننهند. این قطعاً بدترینِ اتفاقِ ممکن برای یک بازار است. من این اتفاق را محصولِ یک سال و دوسال نمی‌بینم. متأسفانه ما در سال‌های بعد از انقلاب آن‌قدر درگیرِ مشکلاتی مثلِ جنگ و سیاستِ منهای فرهنگ شده‌ایم که وقتی برای ترویجِ و تزریقِ فرهنگ در خانواده‌ها پیدا نکرده‌ایم. بعد نسلِ بچه‌هایی که در این بی‌فرهنگی و بی‌خلاقیتی بزرگ شده‌اند از آب و گِل درمی‌آیند و می‌شوند مسئولانِ فردای مملکت در این‌جا و آن‌جا. مدارس و دانش‌گاه‌های‌مان هم که اهتمامی برای ترمیمِ فرهنگ نورزیده‌اند. حالا هم مسئولانی داریم که به طورِ پیش‌فرض علاقه‌ای به فرهنگ و خلاقیت ندارند مگر دری خورده باشد به تخته‌ای و تصادفاً آن مسئول علاقه‌مندِ به فرهنگ باشد و بعضی چیزها مثلِ خلاقیت، احترامِ به مخاطب، مسئولیت‌پذیری، فهم و به‌کارگیری جوان‌ در ذهن‌ش وزن داشته باشند...

-

خدایا، فکر می‌کنم قرار این است که من به عنوانِ یک انسان همیشه تو را در مقابلِ خودم ببینم و خودم را هم با تو تنها. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این‌که پیشِ تو آبرو داشته باشم باید خیلی کارها کنم. کمک‌م کن و بهم یاد بده که چه‌طوری باید باشم که به چشمِ تو خوش بیام. بهم یاد بده که چه‌طوری با مردم‌م رفتار کنم. اگر روزی و جایی مسئولیتی داشتم یا در حالِ ارائه‌ی خدمت و تولیدی بودم که مخاطبان و متقاضیانی داشتم، حتماً حواس‌ت بهم باشه که تو رو فراموش نکنم. با اشاره و بی‌اشاره بهم یادآوری کن که مسئول‌م پیشِ تو و وجدان‌م. دست‌مو بگیر و نگذار که منحرف شم. نگذار فراموش کنم که فردایی هم هست.

خدایا، این انقلاب و این کشور رو دوست دارم و آینده‌ش برام مهمه. خیلی انتقاد دارم به خیلی جاها اما تهِ ته‌ش دوست دارم که به قدرِ یک‌ ارزن هم که شده برای پیش‌رفتِ کشورم کاری انجام بدم. خدایا بستری رو برام فراهم کن که بتونم برای ترمیمِ فرهنگِ مجروحِ کشورم تلاش کنم.

خدای عزیزم، نه فراموش‌م کن و نه اجازه بده که فراموش‌ت کنم...

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تعدیل می‌کنند
هزینه‌های جاری زمین را،
ابرهایی متورم
با تزریقِ باران.
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تابعِ حالِ آسمان است
مطلوبیتِ هوای زمین.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چهل‌دقیقه‌ای از حرکت‌ِ اتوبوس می‌گذرد. معمولا «روز رو» نیستم اما ام‌روز استثنائاً ظهر راه افتاده‌ام. شانس آوردم که به ترافیکِ عصرِ چهارشنبه نخوردم و حالا بابایی را رد کرده‌ایم. جاگیر شده‌ بودم در صندلیِ همیشه‌گی‌م که صدای گریه‌ی کودکی حواس‌م را پرتِ خودش کرد. شاید هم پرت بودم و او جلب کرد...

معلولیتِ چشمی این کودک سخت آزارم داد. غمِ عالم را ریخته‌اند به‌ دل‌م. اصلا این آرژانتین همیشه غم‌بار بوده برای‌م.  غیر از پایانه بودن و ذاتِ جدایی‌ش که خودش غمِ بزرگی‌ست، به علتِ وجودِ فروش‌گاهِ شهروند و مشتریانِ خا‌ص‌ش، همیشه تقابلِ فقر و غنا مرا رنجانده است. هم‌این هفته‌ی پیش بود. پسرکِ لاغراندامی کیفِ جامانده‌ی خانومی که با دستِ پُر از شهروند زده بود بیرون به سمتِ پارکینگ را برای‌ش بُرد. پسرک چسبِ زخم می‌فروخت و نهایتِ فروش‌ش در روز شاید می‌توانست دو الی پنج‌هزار تومان باشد که آن هم قطعا نصیبِ کارفرما یا پدرش می‌شد. دل‌م می‌گیرد از این تقابلِ زمختِ فقر و غنا در تهران. انگار فرصت‌ها را در تهران نامساوی پخش کرده‌اند. به یکی رسیده و به دیگری نه. زنده‌گیِ یکی گرفته و زنده‌گیِ دیگری نه. کاش می‌شد کاری کنم...

یک‌ساعتی از حرکت‌مان گذشته و حالا اتوبوس در پلیس‌راهِ جاجرود متوقف شده برای آپ‌دیتِ اطلاعاتِ جی‌پی‌اس و چک‌کردنِ مدارکِ راننده. دل‌م می‌خواهد بنویسم کاش می‌توانستم بمیرم از این‌همه تقابلِ زمخت و زننده‌ی فقر و غنا که... نگاه می‌کنم به دست‌هام. به دست‌های ضعیف‌م که طعمِ کار و سختی را نچشیده‌اند. دست‌هایِ لاغر و کشیده‌ام...

در صندلیِ جلویی دختر و پسری نشسته‌اند و مدیتیشن می‌کنند. خیلی اگر تخفیف بدهم باید بگویم اهلِ هم‌این بالای آرژانتین‌ند. نگاه می‌کنم به دست‌های‌‌شان که یکی در دستِ دیگری‌ست و آن دیگری رو به بالا حالتی شبیهِ مشت‌شده به خود گرفته. نگاه می‌کنم به دست‌های راننده که حالا دوباره رویِ فرمانِ اتوبوس جاگیر شده است. نگاه می‌کنم به دست‌های روغنیِ شاگردش. نگاه می‌کنم به دستِ آقای ترکمنی که در صندلیِ دیگری نشسته است. دستِ او تفاوتِ چندانی با دست‌های من ندارد. نگاه می‌کنم به دست‌های خودم تا مطمئن شوم... یادِ دستی می‌افتم که زنده‌گی را نوشته است. دستی که خوب می‌دانسته کرامت را چه‌گونه تقسیم کند. نگاه می‌کنم به حضورِ عاریتیِ خودم در اتوبوسِ دست‌های کاریِ راننده. نگاه می‌کنم به دست‌های نحیفِ پسرکِ چسب‌فروش که با صداقت و شجاعت کیفِ شاید پُرپولِ خانمی را برگردانده بود. نگاه می‌کنم به دست‌هایی که در صندلیِ جلو رو به بالاست. نگاه می‌کنم به مدیتیتِ تصنعیِ دست‌های خودم که روزی چندبار می‌روند رو به بالا. باز یادِ دست‌هایی می‌افتم که بالاست. بالاتر از هر دستی و بالاتر از هر تقدیری. نگاه می‌کنم به حقیقتِ وجودِ دستی که بالایِ دست‌هاست. نگاه می‌کنم به حکمتِ دستی که می‌دانست کرامت را میهمانِ سفره‌ی دست‌های زحمت‌کش باید کرد. نگاه می‌کنم به ضعفِ دست‌های خالیِ خودم که بعد از این‌همه سال، هنوز تایپِ ده‌انگشتی را هم نیاموخته است، چه رسد به تایپِ حکمتی که با هزاران انگشت هم شاید نتوان نوشت‌ش... نگاه می‌کنم به دست‌ی که بالای دستِ من است. چشم‌هام را به یادِ چشمانِ معلولِ کودکِ صندلیِ پشتی می‌بندم و دست‌هام را مانندِ دستانِ صندلیِ جلویی می‌گیرم رو به بالا. چیزی شبیهِ مشت‌کردن. نفسِ عمیقی می‌کشم و یادِ دستانِ مردِ ترکمن می‌افتم. لب‌خندِ رضایتی می‌زنم. راضی‌م به رضای دستِ بالای هر دست... دستی که همه‌ی ما را می‌نوازد... دستِ اکرم‌الاکرمین...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در این چندساله که به‌ صورتِ واقعی و رسمی واردِ بازارِ کار شده‌ام متوجه شدم که عزمی برای توسعه در مدلِ ما وجود ندارد. به عنوانِ مثال در هم‌این «طراحیِ گرافیک» که بنده مشغول هستم عواملی چون: خلاقیت، نوآوری، فهم و پرهیز از تکرار از اصولِ اولیه‌ی موفقیت محسوب می‌گردند. اما موضع‌ی که جامعه‌ی ما نسبت به این تخصص به صورتِ پیش‌فرض دارد این است که طراحیِ گرافیک یک مهارتی‌ست که طراح آن را صرفا آموخته  است و فهمِ هنر، خلاقیت و زیبایی‌شناسی چیزهایی خدادادی هستند که در هرکس یافت می‌شوند و این دلیلی می‌شود برای کوبیدنِ طراحانِ گرافیک و اشکال‌گرفتنِ از کارهایِ آنان. هم‌این نگاهِ غیرِ منصفانه وقتی می‌رود پشتِ میزِ تصمیم‌گیری، ملاکِ انتخاب‌ش می‌شود «قیمت». می‌شود «مُفت» کار را پیش بردن...

به نظرِ من یک مدلِ اقتصادی که میلِ به توسعه دارد حتما باید متوسلِ به ارزش‌های فرهنگی و اقتصادیِ پای‌داری به صورتِ توأمان باشد. با وجودِ این مسئله که احترامِ به تکثرِ فرهنگی به عنوانِ یک مؤلفه‌ی ضرورِ مدل‌های توسعه تجویز می‌شود می‌توان امیدوار بود که حرکت‌های محلی و گروهی می‌تواند در بلندمدت در توسعه‌ی انسانی و تصحیحِ این روند بیمار مؤثر باشد. تنها و تنها نگرانی‌ِ من این است که دولت و جامعه‌ی مدنی نقشِ خود را خوب ایفا نکنند و احترامِ به آرایشِ نهادیِ توسعه بماهو توسعه از دستورِ کار خارج گردد (البته اگر باشد!).

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جامعه‌ای را در نظر بگیرید که برای سیاست‌هایِ فرهنگی، مبنایِ اقتصادی متصور نیست. مگر آن‌جایی که حمایت از فرهنگ پی‌آمدی اقتصادی داشته باشد. اصل‌ی وجود دارد که می‌گوید عمل‌کردِ کارآمدِ بازار مستلزمِ آگاهیِ مصرف‌کننده‌گان‌ش است. یعنی مردم از رفاهِ خود غافل نباشند و انتخاب‌های‌شان را بهینه انجام دهند. بدانند که چه چیزی برای‌شان خوب است و چه چیزی نیست و براساسِ آن انتخاب‌هایِ درستی داشته باشند. حال اگر سیاست‌گذار وجهه‌ی همتِ خویش را به این دلیل که به پی‌آمدهایِ اقتصادیِ آن واقف نیست بر «اطلاع‌رسانی» و «آموزش» قرار ندهد چه اتفاقی می‌افتد؟ جامعه‌ای که مردم‌ش تابعِ رفاه و مطلوبیت‌های فردی باشند، در قبالِ کالاهایی که از نظرِ اجتماعی باارزش‌ند (مثلِ هنر، ادبیات و...) چه موضعی خواهد داشت؟ نقشِ سیاست‌گذاری که نه‌تنها آرزوهایی اضافه بر خواست‌های مردم که کم‌تر از خواستِ مردم دارد چیست؟

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به استهلال می‌آییم‌ت ای عید از محرم‌ها

به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه...

ماهِ رمضان مبارک

دی‌روز و دی‌شب «مصلی» بودم. محلِ برگزاریِ نمایش‌گاهِ قرآنِ کریم. نمایش‌گاهی که خاطراتِ دوسالِ پیش را برای‌م تداعی می‌کرد... گشت‌ی در شبستان زدم و تقریبا هفتاددرصدِ غرفه‌ها را دیدم. خیلی خورد توی ذوق‌م!

غربتِ غرفه‌های خصوصی من حیث‌المُجمع خیلی رنج‌آور بود. یادم هست سال‌ها پیش همیشه سوال‌م این بود که چه‌را همیشه نهادهای دولت‌ی ضعیف عمل می‌کنند و موسسه‌های خصوصی خوب و مدرن. حالا اما انگارکن پولِ معظم‌ی را داده باش‌ی به نهادهای دولت‌ی که بلد نباشند چه‌گونه حیف و میل‌ش کنند! غرفه‌هایی که حسابی خرج‌شان شده (البته بی‌سلیقه!) در مقابلِ غرفه‌های محقر و محروم که انگار از نانِ شب‌شان زده‌اند و غرفه را برپا کرده‌اند. این اتفاق چیزی جز یک فاجعه نیست. فاجعه‌ای که مفاهیمِ بازار و تجارت و بخشِ خصوصی را بی‌ارج و ارزش خواهد کرد قطعا...

به‌زودی قسمتِ دومِ مقاله‌ی «داستانِ مارا نخوان» که پیرامونِ مفهومِ «مصرف» است را پُست خواهم کرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خریدار است
         مطلوبیتِ چشم‌هات را،
                     بخشِ خصوصیِ نگاهِ من...

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرده‌ی اول

انگار کن در باغ‌ی سیر می‌کنی که پُر است از میوه‌های رنگارنگ و باطراوت و گونه‌گون.

هرکجا که دست می‌بری رنگ‌ی‌ست و میوه‌ای و طعم‌ی.

ترش و شیرین و ملس!

برای هر سلیقه‌ و مذاق‌ی، انتخاب‌ی هست.

گوییا بهشتِ طبعِ آدمی‌ست...

-

بله، در این دنیایی که سرعتِ اینترنت‌ش را با کیلوبیت و آن‌هم بر ثانیه و میلی‌ثانیه می‌سنج‌ند و با این خواننده‌گانِ گریزپایِ فیدهای خبری، بازیِ با عبارات و کلمات، شاید که نه، حتماً محلی از اعراب ندارد و بسیار هم جای اشکال دارد، ولی این‌جا ایران است و اینترنتِ پرسرعت معنای آن‌چنان‌ی ندارد و می‌توان‌ی سرعتِ دان‌لود را با سرعتِ حرکتِ یک مار در هذلولیِ سنگ‌لاخِ یک کوهستان سنجه کنی و اگر سایتِ خبری‌یی باقی مانده باشد که هنوز فیلتر نشده، روزی یک‌بار هم فید بخوانی! (این را گفت‌م تا شمایی که خواننده‌ی محترمِ این بنده هستید، هی غُر نزنید که چرا این‌قدر با کلمات بازی می‌کند این یارو!)

آن انگاره‌ی طبعِ آدمی‌زاده که در بالا آمد را مفروض‌ی از دنیای امروز بدان و هر درخت‌ی را بِرندی و هر میوه‌ی مطبوعه را کالایی. انسانِ ام‌روز اگر هیچ خصلت و خصیصه‌یی را از آفریدگارش به ارث نبرده باشد، بی‌شک میلِ به تنوع و گونه‌گونی و ایجاد را به ارث برده است.

همین میلِ به تنوع‌طلبی و ایجاد و استفاده که میل‌ی‌ست فطری، انسان را به آن سوی و سمت سوق داده که طبقِ هر دل‌خواست‌ی کالایی فراهم آورد و برای هر ذائقه‌یی، مزه‌یی!

هرکجای این جهان که خواست و تقاضایی باشد، لاجرم عرضه و ارائه‌یی هم هست و یا لااقل به‌وجود خواهد آمد. و این داستانِ ساده‌ی تشکیلِ بازارهاست. هرکجا که بازاری باشد، بازاریابان‌ی نیز خواهند بود و رقیبان‌ی هم پیدا خواهند شد و فضای رقابت‌ی‌یی نیز. آن‌گاه مطلوبیت و کیفیت و قیمت هم معنا خواهند یافت. و البته همه‌ی این‌ها متوازنِ باهم کارایی خواهند داشت و این نیست که اگر یکی لنگ بزند، دیگری بتواند درست کار کند. مثلا نمی‌توان انتظار داشت، اگر کیفیتِ کالایی کم و قیمتِ آن نامتعارف باشد،م مطلوبیت و تقاضا بالا برود و اگر تقاضا کم باشد، عرضه فراوان!

و البته رقابت و کیفیت، این‌جا مفهومی بس حیات‌ی دارند که عاقلان دانند! خدا نکند کالایی ضروری، کیفیت‌ی درخور و رقیب‌ی هم‌صنف نداشته باشد...

دنیای ما دنیای رقابت است و کیفیت و مطلوبیت و عرضه و تقاضا. دنیای رنگ و بو و طعم. دنیای کالا و برند و مارک، و در یک کلام، دنیای بازار و در رقابتِ بازارِ دنیا، برتری با کیفیت است و تبلیغات. و حتا می‌توان گفت با چه‌گونه‌گیِ تبلیغات!

دنیای بازار، مرز و حدِ جغرافیایی و سیاسی نمی‌شناسد. چراکه میل و دل‌خواستِ مردمان‌ش این حصر و بندها را برنمی‌تابد و دولت‌ها تابع‌ند مقابلِ خواستِ مردمان‌ی که صاحبِ سرمایه‌اند و ذی‌تقاضا. بی‌تردید برنده‌گانِ بازیِ بازارِ دنیا، آنان‌ی‌ند که جامعه‌شناسان و یا به‌تر است بگویم ذائقه‌شناسانِ بهتری‌ند... این مطلب ادامه دارد

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رزقِ روزگارم‌ند

از سبدِ مصرفیِ نگاه‌ت،

سکوت و اشک ـ این بی‌قیمت‌ترین‌‌ها ـ

K


چینیِ قلبی از حریر

و حریرِ دلی از سنگ؛

کنتراستِ خلقت‌ند آیا؟

K


شیبِ منحنیِ بی‌تفاوتی‌های تو

تُند بود

و نرخِ تنهایی،

ارزان!

چشمان‌م متورم شده‌اند...

K


تابعِ نامطلوبی‌ست،

منحنیِ بی‌تفاوتیِ تو

در مختصاتِ بی‌جغرافیایِ

قلبِ شکسته‌ی من...

ای سنگ!

K


کالای بی‌قیمتی‌ست ـ انسان ـ

که خدا،

با همه‌ی ثروت‌ش

همیشه

متقاضیِ اوست...

K


بوی نور گرفت،

سوی اشراقیِ قلبم؛

وقتی افتاد،

عکسِ ماهِ رویت،

در دلم.

و این

هم‌این‌که

سنگی...

یعنی که تو

هستی و می‌تابی...

K


آسمانی‌ست آن‌جا...

و ماه‌ی‌ست این‌جا!

نقاشِ هستی

برکه کشیده

برای زمین

K


سیاهیِ آسمان

پاکیِ زمین؛

نور می‌بارند گاهی،

ابرها

K


عمر نیست،

این‌که می‌رود.

شمارشِ معکوسِ دیدارِ توست...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در شگفتم!

ثروتِ فراوانِ طبیعی، اگر خوب مدیریت نشود، در بلند‌مدت رشدِ اقتصادی را کاهش می‌دهد. من برآنم که عشقِ فراوانِ انسان‌ها به‌هم نیز اگر مدیریت نشود، در بلند‌مدت، رشدِ دوست‌داشتن‌ها را کاهش می‌دهد...

این چه رسمی‌ست؟

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوچیز هیچ گاه هدف‌مند نمی‌گردند:

یکی یارانه‌های نفتی

و دیگری عشق و عاشقی!

...

ارتباطِ وثیقی‌ست بینِ حجمِ الطافِ  تو

و رشدِ تمناهای ما...

...

تورم گرفته‌اید!

متأسفم...

به‌ترین درمان روحیه است،

آن را حفظ کنید!

...

می‌گفت: « دو نوع دروغ داریم: یکی را به یاد نمی‌آورم و دیگری آمار است! »

گفتم: دو نوع دروغِ آماری داریم: یکی آمارهای تورم است و دیگری را به یاد نمی‌آورم!

...

ارسطو: پول، پول نمی‌زاید، عقیم است!

حالا کجاست که ببیند این ولد الزناها را؟

و أخذهم الربا و قد نهوا عنه...

...

از اقتصادِ کلان بیزارم

و از هرکه "من و تو" را نبیند!

...

محصولِ تولیدِ ناخالصِ ازدواج را کودک نامیده‌اند!

...

لگاریتمِ نگاه‌هامان،

ریتمِ همیشه‌ی دست‌هامان،

همیشه همین بود

اشک‌های تو

بغض‌های من..

...

بانوهای شهر ارزان شدند

آهنگِ  رشدِ تورم در جامعه کاهش یافت!

...

از اسم‌ها متنفرم؛

اسمِ من را گذاشته بودند روی دیگری

اسمِ دیگری را گذاشته بودند روی تو!

ناخالصِ ملیِ اسمی که همیشه گول‌زنک است!

تورمِ اسمی که همیشه گل و بلبل است!

اسمِ عشق‌مان را گذاشتند هوس!

اسمِ بی وفایی‌ات را گذاشتی انتخاب!

اسمِ لیلی را گذاشتند مجنون!!!

اسمِ اشک‌هام را گذاشتند گریه...

متنفرم از اسم...

...

تورمِ بالا، رشدِ کم، بی‌کاری

ما این‌ها را می‌خوانیم و تحلیل می‌کنیم و تنگِ مدرک‌مان می‌خورد:

با اخذِ درجه‌ی فلان، کارشناسِ اقتصادی شده‌ایم.

مردم با این‌ها زندگی می‌کنند

بزرگ می‌شوند

عاشق می‌شوند

مچاله می‌شوند

می‌میرند...

...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندکار ِ آزاد ِ اقتصادی...

...

بازی ِ غریبی‌ست،

                        حاکی ِ روی پلک‌هات

                                    حکایت ِ من و مژه‌هات...

...

می‌خواستم صید ِ دلم باشی

                                    صیاد ِ دینم شدی!

...

تولید ِ خالص ِ درونی بود

                        حیای تحریم ِ نگاه‌هامان...

...

عرض ِ رایج ِ آسمان بر ارض،

                        تاک ِ سرمست ِ پاییز،

                                                تیک ِ ابر ـ باران ـ .

                                                                    .

                                                                    .

...

موازنه‌ی مستقیم ِ عرضه و تقاضاست،

کالای منحصر ِ غمزه،

بازار ِ رقابتی ِ تما    .     .     شا...

...

پول را گفته‌اند چرک ِ کف ِ دست

بی‌که

           نظر ِ چرک را پرسیده باشند!

(کمیته‌ی صیانت از حقوق ِ کثافات)

...

تورم، توزیع ِ ثروت را در جامعه تغییر می‌دهد!

پس

باباهای معتاد، در کار ِ Business هستند!

...

سیلی‌های تو،

اصطلاح ِ

            تورم ِ دائمی را،

                        در ادبیات ِ اقتصادی باب کرد...

...

سیاست ِ انبساطی ِ آسمان ـ باران ـ

                        هوای زمین را منقبض کرد...

...

کاهش ِ پی‌گیر ِ ارزش ِ پول برابر است با: سیر ِ صعودی ِ قیمت‌ها

چیزی اما از ارزش‌هات کم نشد،

      وقتی قیمت ِ لب‌ها را بُردی بالا!

...

اصول ِ حسابداری خوانده عاشقت شدم!

                                                و تو گفتی:

زندگی!

            حساب! و کتاب دارد،

                                    بچه‌بازی نیست!

...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

للحق

"کنفرانس بین المللی برند"

با خبر شدیم کنفرانسی تحت عنوان « کنفرانس بین المللی برند » یا "Int'l Brand Conference" با رویکرد جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی قرار است طی روزهای 19 و 20 دی ماه 1386 مصادف با اول محرم الحرام 1429 و January 200810 در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیما برگزار گردد.

این کنفرانس دومین کنفرانس برند می باشد(اولین کنفرانس برند در بهمن ماه 85 برگزار گردیده است) که با همکاری گروه پژوهشی رهیافت (مؤسسه بانتا)وشرکت مشاوران نوآوران داتیک (اینوویت)،با حمایت و پشتیبانی وزارت صنایع و معادن، سازمان توسعه تجارت، سازمانمدیریت صنعتی و اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، هم چنین مشارکت تنی چند از مدیرانو صاحبان صنایع برگزار خواهد شد.

به گفته برگزار کنندگان، این کنفرانس با رویکردی علمی و پژوهشی به بررسی جایگاه برندسازی در بازارهای رقابتی می پردازد و در نظر دارد به اهداف ذیل دست یابد:

1. توسعه و ترویج دانش مدیریت برند
2 . ترغیب سازمان‌ها به تدوین استراتژی‌ مدیریت برند به عنوان عاملی استراتژیک در حیات سازمانها
3 .معرفی جایگاه و نقش برند در توسعه بازار
4 . جلب توجه قانونگذاران به قوانین و مقررات در پیشبرد برندهای ایرانی

حامیان دولتی کنفرانس:

وزارت صنایع و معادن، وزارت بازرگانی، سازمان توسعه و تجارت، اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران، انجمن بازاریابی ایران و سازمان مدیریت صنعتی

حامیان علمی کنفرانس:

دانشگاه الزهراء(س) و دانشگاه آزاد اسلامی

حامیان تجاری کنفرانس:

همراه اول، بوتان، مهرام، سایپا

دبیر علمی همایش: دکتر میر احمد امیر شاهی (عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا)

و مهم ترین بخش هر کنفرانس، سخنرانان بین المللی:

سخنران اول

Kevin Lane Keller - استاد بازاریابی دانشکدهمدیریت  Tuck

بیوگرافی:

کارشناسی اقتصاد و ریاضیات از دانشگاه هنر و علوم Cornell

کارشناسی ارشد بازاریابی از مدرسه ی صنعتی و دکترای بازاریابی را از دانشگاه Duke دریافت کرده است.

این پروفسور تجارت، یکی از مبرزین امر تجارت و نامگذاری(برندینگ) در دنیا محسوب می گردد. مدرّس مدرسه ی تجارت و بازاریابی Tuck در کالج Dartmouthمی باشد.

سوابق تدریس:

دانشکده ی بازاریابی دانشگاه دارت موس

دانشگاه دیوک

دانشکده ی بازاریابی و تجارت دانشگاه کارولینای شمالی

دانشگاه استنفورد

دانشگاه والز جنوبی

دانشگاه کالیفورنیا، برکلی

مشاور بازاریابی بانک آمریکا در سن فرانسیسکو

فعالیت های صنعتی:

"مشاور، حامی و سازنده ی بسیاری از برند های کمپانی های بزرگ و کوچک در جهان بوده است. او معتقد است یک برند تنها نام یا لوگو نیست، بل که مناسباتی است بین مصرف کننده گان و تولید کنندگان برای برقراری ارتباط."

مشاور و سازنده ی برند های:

Coca-Cola *

Disney *

Intel *

Starbucks *

Nivea

Ford

Accentor

Allstate

 American Express

 Blue Cross Blue Shield

 Campbell Soup

 Exxon Mobile

  General Mills

 Goodyear

 Kodak

 Levi Strauss

 Mayo Clinic

 Miller Brewing

 Nordstrom

 Procter Gamble

 Shell Oil

 Unilever

Young & Rubicam

مشاور خبرگزاری ها و مطبوعات:

New York Times

USA TODAY

Los Angeles Times

Boston Globe

Chicago Tribune

Wall Street Journal

Newsweek

Time *

Business 2.0

Advertising Age

Brand week

NPR

مؤلف کتاب: " Strategic Brand Management"

نویسنده همراه Philip Kotler در کتاب " Marketing Management"

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |