اشعارِ کلاسیک - گفتن

گفتن

λεγειν

مطلبی در معرّفیِ کتابِ «درخته سوخته در باران» نوشته‌ام با عنوانِ لطیف‌ترین شکلِ خواهش؛
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کتابِ «ضد» بی‌شک شُسته‌رُفته‌ترین و منسجم‌ترین کتابِ «فاضل نظری»ست. غزل‌های نظری در این کتاب همه از وحدتِ معنیْ حولِ محورِ موضوعِ «عشق» برخوردارند. اسلوبِ معادله‌ و کشفِ مضمون یا به عبارتِ خلاصه‌تر «سَبکِ هندی» استخوان‌بندیِ شعرها را شکل داده و تعابیرِ بیدلانه‌ای مثلِ «آیینه» و «آه» هم بسیار پُربسامد و تکرار هستند در آن؛ گاه حتّا در یک غزل چندبار. از نظرِ «معناداری» و «جهان‌بینی» ضدْ بنیه‌ی قوی‌تر و مستدل‌تر و متّحدتری از حتّا «گریه‌‌های امپراطور» که پُرتیراژترین کتابِ نظری بوده است، دارد. ما در ضد با یک جهانِ سرشار از معانی‌ای نظیرِ «عشق» و «وفاداری» روبه‌روایم. نظری در ضد خودش را کم‌تر «نقض» کرده و شاید فقط یک مورد باشد که مضمون‌گرایی بر معنی‌گرایی غلبه کرده است و نظری دست از عشق برداشته و بی‌معشوقی را می‌ستاید. از طرفی ضد چند غزلِ غیرِمغازله‌ای هم دارد. سه‌مورد شاید درباره‌ی ائمّه (بی‌هیچ اشاره‌ی مستقیمی) و دو-سه مورد هم در گفت‌وگو با خدا یا با زبانِ مناجات.

نظری به زعمِ من با کتابِ ضد جای‌گاهِ خودش را به عنوانِ خوش‌غزل‌ترین یا به‌ترین غزل‌سرای این حدّاقل ٣۵ساله‌ی حدوداً بعد از انقلاب تثبیت کرده است. یعنی اگر با کتاب‌های قبلی‌اش خودش را به عنوانِ یکی از مهم‌ترین غزل‌سراها معرّفی کرده بود، حالا با ضد این جای‌گاه را منحصراً متعلّق به خود کرده است. کیلومترها فاصله‌ بینِ غزل‌های تروتمیز و بی‌عیب و ایراد و فهمیدنی و خوش‌معنی و زیبا و مثبتِ نظری با اشعارِ بقیه‌ی غزل‌سراهای حتّا مطرحِ بعد از انقلاب وجود دارد. نظری بابِ جدیدی را به روی غزلِ معاصرِ فارسی گشوده است و این ابداً یک نظرِ آمیخته با حّب و از روی احساسِ بی‌استدلال یا متأثّر از سلیقه‌ای و پسندی غیرِمنصف نیست. این را به عنوانِ یک خواننده‌ی زمان‌صرف‌کرده‌ی شعر لااقل می‌گویم که نظری نظیری میانِ اقرانِ خودش ندارد و یکّه‌تازِ عرصه‌ی غزلِ فارسی‌ست.

تحلیلِ من از علّتِ توفیقِ نظری علاوه بر استعداد و فنّ و طرزِ غزل‌سرایی‌اش که لازمه‌ی کار بوده است، داشتنِ یک جهان‌بینیِ عمیق و بااصالت در زمینه‌ی عشق و عقبه‌ی مطالعاتیِ متمرکز بر سَبکِ هندی و هوش‌مندی در استفاده از تعابیر و تناسب‌های جهانِ شعریِ شاعری مثلِ «صائب» و صبر و صبر و صبرش است. صبر در ارائه‌ی غزل‌هایش به عنوانِ یک کارِ تمام‌شده. نظری یک شاعرِ ویرایش‌گرِ حلیم است. او شعرهایش را به محضِ سرودن منتشر نمی‌کند و این یک مزیّتِ اوست نسبت به خیلی از شاعرانِ دیگر. کارِ آسانی هم نیست البته صبوریِ بر «اثر».

در کنارِ شعرهای خوبِ نظری، بی‌ذوقی‌ست اگر از هنر و خلاّقیّت و زبانِ نوی طرّاحیِ گرافیکِ «مجید زارع» حرف نزنیم. مجید یکی از مهندس‌ترین گرافیست‌های حالِ حاضرِ ایران است که در زمینه‌ی صفحه‌آرایی و طرّاحیِ جلدِ کتاب آثارِ متفاوت و خوبی در این سال‌ها ارائه کرده است. هارمونیِ معنایی و منطقیِ جلد و صفحاتِ «ضد» یقیناً به به‌تردیده‌شدن و خوانده‌ترشدنِ غزل‌های نظری کمک کرده است. هم‌آن‌طور که به فروشِ چندبرابرِ گریه‌ها و «اقلیّت» هم بعد از یک چاپِ تقریباً ناموفّقِ اوّلیه در نشری غیر از «سوره‌ی مِهر» کمک کرد. درواقع می‌توان گفت که نظری و زارع یک تیمِ موفّق در ارائه‌ی کتاب بوده و هستند و هرکدام به نوبه‌ی خود کارشان را به به‌ترین نحوِ ممکن سعی کرده‌اند ارائه کنند و انصافاً هم این اتّفاق تا حدودِ بسیارزیادی افتاده است.

«ضد» اگر یک کتابِ معمولیِ غیرِخاص با چاپ و نشری معمولی بود هم قیمتِ٨هزارتومان در سالِ ٩٢ برایش زیاد نبود، چه رسد به این‌که هم‌چه طرّاحی و گرافیک و چاپّی دارد و چنان محتوایی هم. بنابراین برای آن‌که ارزشِ واقعیِ آن را می‌فهمد، کمی ارزان هم هست! این را گفتم چون در غرفه‌ی سوره‌ی مِهر در نمایش‌گاهِ کتابْ زمزمه‌هایی می‌شنیدم مبنی بر این‌که «این کتاب برای خودش بازاری درست کرده است» و «این شاعر کاسبی راه انداخته» و «سوره دارد سوءاستفاده می‌کند» و... . همه‌ی این زمزمه‌ها هم از سوی کسانی مطرح می‌شد که صِرفاً و صِرفاً به‌خاطرِ شلوغیِ قفسه‌ای که ضد روی آن قرار داشت به آن سمت «هجوم» بُرده بودند و اگر جای «ضد» هرکتابِ دیگری و حتّا هر شیءِ دیگری هم اگر بود، دست می‌بُردند تا ببینند چیست و چند است و چه‌را اطرافش شلوغ است. خریدارهای هیجانی، سم است برای‌شان این کتابِ معقول و منطقی و آرام و نظیفِ ضدِّ آقای فاضل نظری. ضد را باید دل‌آرامانه خواند و مزه کرد و آه کِشید و قدر دانست. غزلی از کتاب را انتخاب کرده و می‌نویسم:

خانه‌ی قلبم خراب از یکّه‌تازی‌های توست
عشق‌بازی کن که وقتِ عشق‌بازی‌های توست
چشمِ خون، حالِ پریشان، قلبِ غم‌گین، جانِ مست
کودکم! دستم پُر از اسباب‌بازی‌های توست
تا دلِ مشتاقِ من محتاجِ عاشق‌بودن است
دل‌بری‌کردن یکی از بی‌نیازی‌های توست
قصّه‌ی شیرینْ نیفتاده‌ست هرگز اتّفاق
هرچه هست ای عشقْ از افسانه‌سازی‌های توست
میهمانِ خسته‌ای داری، در آغوشش بگیر
امشب ای آتشْ شبِ مهمان‌نوازی‌های توست
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مطلبی نوشته‌ام (پیرامونِ محمّدمهدی سیّار و شعرش) با عنوانِ
شاعری که «شاعر» است!
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.

مرتبط: +

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برنگردان زنده‌گی معشوق‌ِ از من برده را
عمرْ ارزان کرده این قالی‌چه‌ی پاخورده را

مرگْ تنهاچاره‌ی قلبِ پُراندوهِ من است
می‌برد دریا به ساحل ماهیانِ مُرده را

می‌شمارم زخم‌هایم را مبادا کم شود
غفلت آتش می‌زند هر ثروتِ نشمرده را!

بی‌وفایی کرده با من دوست، مدیونم به او
ایستاده‌مُردنِ یک مردِ خنجرخورده را

خاطراتِ روزهای تلخ را تازه نکن
برنگردان زنده‌گی معشوقِ از من برده را
نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«عیدِ تتمیمِ مکارمِ اخلاق مبارک!»‏

از غم پناه بر گل و شبنم می‌آورم
شعرِ سپید یا که غزل کم می‌آورم

دل می‌دهم به دامنِ محبوبه‌های شب
یک‌ سینه عطر و رایحه مرهم می‌آورم

یا از هوای عاشق و بارانیِ بهار
مضمونِ ناب و تازه فراهم می‌آورم

شک می‌کنم به منطقِ سیمانیِ دلم
از ابر و باد نفیِ مُسَلّم می‌آورم

کافر به دینِ مفتی و زندیق می‌شوم
ایمان به خُلقِ حضرتِ خاتم می‌آورم

-وَ در جوابِ هرکه مرا سرزنش کند
لب‌خند و چند شاخه‌ی مریم می‌آورم

-چون قول داده‌ام که پس از محنتِ هبوط
در روزِ سختِ واقعه «آدم» می‌آورم!

در آیه‌های رحمتِ تو غرق می‌شوم
شعرِ سپید یا که غزل کم می‌آورم
نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خشک شد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت
مُرد! بر طبقِ مذاقِ روزگار امّا نرفت

زنده‌گی یک‌عمر تلخی کرد و با دل جنگ داشت
زنده‌گی یک‌لحظه هم بی‌یادِ یار امّا نرفت

گرچه در تقدیرمان تحمیل شد رنجِ هبوط
ماهیِ دریا به سمتِ جوی‌بار امّا نرفت

بارها آئینه‌های خانه را نو کرده‌ام
هیچ از تصویرِ غم‌گینم غبار امّا نرفت

ماهْ کامل بود و ابری هم در اطرافش نبود
شرم از چشمِ گنه‌کارم کنار امّا نرفت

گرچه دنیا «دوست» را دستِ فراموشی سپرد
از ورای سال و ماهم «انتظار» امّا نرفت

هرچه هرکس در مذمّت گفت از اندوهِ عشق
-لمس کرد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی نمی‌نوشد کسی پیمانه‌ات را
تعطیل کن مهمانیِ میخانه‌ات را

تا شمعْ خاموش است و گرمایی ندارد
از پیله‌اش دورش نکن پروانه‌ات را

چون سنگ خواهد خورد -مجنون- هرکه باشد
پنهان کن از مردم دلِ دیوانه‌ات را

آبادیِ غصبی ندارد وقف و بخشش
تا می‌توانی حفظ کن ویرانه‌ات را!

ایمانِ تو جُرمِ تو را افزوده کرده
خالی کن از زهد و ریا بت‌خانه‌ات را

تو باغ‌بان و قلبِ تو چون دانه‌ی توست
از خاکْ گُل باید بگیری دانه‌ات را...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نگاهی از سرِ رحمت به مجنونت بیفکن گاه
به عزّت می‌رسد پُرسد چو احوالِ گدا را شاه

مرنج از من اگر قلبم همیشه بی‌قرارِ توست
که آرامش ندارد مرغِ بسمل بعدِ بسم‌الله

مگو این‌بار هم یک عکس در دریاچه افتاده
به هرجا می‌رود ماهی، از آن‌جا می‌گریزد ماه

دلیلِ غصّه‌های ما خودِ ماییم و این دنیا
که عشق اندوهِ بس‌یار است و راهِ چاره‌اش هم «آه»

نصیبی بدتر از غربت برای نسلِ آدم نیست
«برادرها» می‌اندازند یوسف را درونِ چاه

مسافرهای چشمت را مخواه افتند از چشمت
که زائرهای عاشق را به مقصد می‌رساند راه...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تقدیر چنین است که رسوای تو باشم
مدهوشِ تو، مستِ تو و شیدای تو باشم

کابوسِ مرا -هرشب- می‌بینی و ای کاش
یک‌بار هم از حادثه «رؤیای» تو باشم

بر رودِ خروشانِ نگاهت مُژه سدّ است
ماهی شده‌ام غرقِ تماشای تو باشم

چون جلوه‌ی روحانیِ تو لحظه‌ی وصل است
غم نیست که قربانیِ موسای تو باشم*

ای مژده‌ی آزادیِ «من» از قفسِ شرم
بگذار در این قصّه زلیخای تو باشم

نگذار به جُرمِ دلِ دیوانه‌ی مستم
محکومِ «ابد»خورده‌ی تنهای تو باشم

بگذار که در خیلِ غزالانِ تو من هم
مجنونِ تو، آواره‌ی صحرای تو باشم

* قالَ لن‌ترانی ولکن‌انظُر إلی‌الجبلِ فإنِ‌استقرَّ مکانه فسوفَ ترانی فلمّا تجلَّی ربّه للجبلِ جعله دَکّاً و خرَّ موسی صَعِقاً فلمّا أفاق... (آیه‌ی 143 از سوره‌ی أعراف)

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سکوتی مملو از فریاد بودی
طلوعی در شبِ بی‌داد بودی
شهیدِ جبهه‌های علم و ایمان
تو در تدریسِ عشق استاد بودی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از تو نمی‌رنجم، تو با من فرق داری
معشوقه‌ای! در عشق کم‌تر بی‌قراری

هم ماه، هم برکه، هم اقیانوس و رودی
هم قطره‌های پاکِ بارانِ بهاری

آئینه‌ای و یک جهان در خاطرِ توست
آئینه‌ای و من کم از ذرّه‌غباری

وقتی که دل‌تنگی نصیبم کرده از تو
اندوه و آه و حسرت و چشم‌انتظاری

دیگر فراموشت نخواهم کرد ای دوست
چون با تمامِ لحظه‌هایم جنگ داری

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌هوده اُمّیدت به دستِ آدمک‌هاست
ای ماهیِ قرمز بمیر این رسمِ دنیاست!

دل‌تنگی‌ات در تُنگ محدود است، امّا
اندوهِ آن‌که در دلِ دریاست، دریاست!

تنها نه تو در بینِ آدم‌ها غریبی
هر سرو در باغِ انار و سیبْ تنهاست

من هم شبیهِ تو اسیرِ تُنگِ خویشم
دریای من هم سرزمینی دور از این‌جاست

یک‌روز سرگرمِ بهشت و عشق بودم
گفتند بعدش نوبتِ تبعید و دنیاست

گفتند در دریای شک اهلِ یقین باش
گفتند در متنِ دروغستان بگو راست!

گفتند هرکس یوسفِ این قصّه باشد
سهم‌ش گرفتاریّ و نیرنگِ زلیخاست

گفتند ابراهیم باشی، مبتلایی
-در آتشی که آخرش بَرد و سلاماست

گفتند و او از آسمان مهبوط‌مان کرد
مخلوق را خالق فقط در رنج می‌خواست...
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من زخمیِ بدعهدیِ این روزگارم
چون ابرْ ناچارم که غم‌ها را ببارم

در قصّه‌ی «موسی و ایمان» کوه بودم
موسی پیمبر گشت و من مُشتی غُبارم

تقدیرِ پاهایی که در گِل مانده مرگ است
فرقی ندارد جنگل و زندان، «دار»م!

تنها نه بینِ جمعِ آدم‌ها غریبم
من در گلستان هم بِرویَم باز خارم

در نقشه‌ی جغرافیای عشق چون قُطب
-افسرده و سردَم همیشه، بی‌بهارم

من مُرده‌ام، فامیل‌هایم یادشان نیست
انگشت بگذارند گاهی بر مزارم

این غُصّه پایانی ندارد، رسمِ دنیا!
اندوه‌گین‌تر کن مرا تا که ببارم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از خوف و رجاء اگر بباری زیباست
رحمانیتِ حضرتِ باری زیباست

گریه‌ست ولی توبه‌ی نستوه‌ت، ابر!
در خاتمه‌ی درخت‌کاری زیباست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ازآن به خاک برابر نموده‌ام خود را
که خاک‌سارنواز استْ ابرِ رحمتِ دوست

|صائب|

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

طرزِ رفتارِ غزالان تابعِ چشمانِ توست
در مجالِ هر تماشا آینه حیرانِ توست

پلک‌هایت را که می‌بندی خزر گِل می‌شود
بی‌قراری‌ کردنِ امواجْ از مژگانِ توست

من غروبِ خسته‌ی سربازِ مرزِ بانه‌ام
‏-محتوای نامه‌هایم دوری و هجرانِ توست‏-

تو کویرِ سبزِ جنگل‌های دریای جنوب
‌جای‌جای نقشه‌ی جغرافیا از آنِ توست

نیستم فرزندِ نوح اما دل‌ت از من پُر است
بندبندِ خاطرات‌م مملو از طوفانِ توست

ای نسیمِ بی‌وفایی که نماندی در بَرَم
چشم‌هایم مثلِ شمعی تا ابد گریانِ توست
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ نرخِ بهره‌ی مابعدِ کسرِ مالیات
یا تلقیّاتِ لیقه از حضورش در دوات
اول‌ش شیرین و ناگه بر مذاق‌م تلخ شد
سوبسیدا: انقطاع‌ت! اقتصادا: طرح‌هات!
-
دفعِ دخلِ مقدّر: به جهتِ ایضاحِ مسئله نزدِ افکارِ عمومیِ وب‌لاگ، باید عرض کنم که بنده از موافقین و مدافعینِ تعدیلِ سوبسید در هرجایی به‌جز نیجریه و اوگاندا هستم!
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم‌پوشی می‌کنی از حالِ دل‌های خراب
ای دلِ پنهان‌شده در پشتِ سردیِّ نقاب

کشته‌گانِ ام‌شبِ دامِ تماشای تواَند
این پلنگ‌آواره‌ها، آن ماهیانِ روی آب

باغِ گل‌های معطّر، ای بهشتِ رنگ و روح
منع و محروم‌م نکن از درکِ صهبای گلاب

رفته از دست‌م تمامِ روزهای با تو شاد
مانده بر یادم غمی از خاطراتِ خوب و ناب

پشتِ ابرِ فاصله چندان نباید مکث کرد
آشتی کن مهربان‌م، آشتی کن ماه‌تاب

تو چراغِ روشنِ شب‌های تاریکِ منی
محو کن این سایه‌ها را، باز هم بر من بتاب

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گریه‌های زیرِ باران‌ها فراموش‌م کنید
خاطراتِ تلخِ هجران‌ها فراموش‌م کنید

باختن در مسلکِ شیران دلیلِ رفتن است
می‌روم از بیشه جولان‌ها فراموش‌م کنید

زنده‌گی در کُلِ تاریخ‌ش سرِ سازش نداشت
خسته‌ام از عصر و دوران‌ها، فراموش‌م کنید

بینِ «کُفر» و «کفرْتر» راهی به‌جز انکار نیست
دست بردارید ایمان‌ها فراموش‌م کنید

مرغِ بسمل را معطل‌کردن از انصاف نیست
بُگسلید این رشته پیمان‌ها، فراموش‌م کنید

لحظه‌های آخرِ فرزندِ نوح‌م، خسته‌ام
بگذرید از شرمْ طوفان‌ها... فراموش‌ش کنید...*

این قفس با میله‌هایش خانه‌ی بختِ شماست
بینِ ما فرق است انسان‌ها، فراموش‌م کنید

-
* با خودم حساب‌کتاب کردم، دیدم پسرِ نوح که فراموش‌شده‌ی خدا و رسول‌ش بود و چیزی برای از دست دادن نداشت؛ «فراموش‌م کنید» بی‌معنی بود...

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از مردمکانِ خسته‌اش پیدا بود
در فکرِ معاش و لقمه‌ی فردا بود

دردا! حلب‌خانه‌ی او سقف نداشت
شب‌های تمامِ سالِ او یلدا بود +

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در آتش‌م ز دیده‌ی شوخِ ستاره‌ها
در هیچ خرمنی نفتد این شراره‌ها

خالی شده‌ست از دلِ آگاه، مهدِ خاک
عیسادَمی نمانده دراین گاه‌واره‌ها

جز حرفِ پوچ، قسمتِ زاهد ز عشق نیست
کف باشد از محیط، نصیبِ کناره‌ها

پهلو ز کارِ عشق تُهی می‌کنند خلق
جای ترحّم است براین هیچ‌کاره‌ها

پَستی دلیلِ قُرب بُوَد در طریقِ عشق
این‌جا پیاده پیش بُوَد از سواره‌ها

صحبت غنیمت است -به‌هم- چون رسیده‌ایم
تا کِی دگر به‌هم رسد این تخته‌پاره‌ها

در حُسنِ بی‌تکلّفِ معنی نظاره کن
از ره مرو به خال و خطِ استعاره‌ها

صائب، نظر سیاه نسازد به هر کتاب
فهمیده است هرکه زبانِ اشاره‌ها

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تعزیّه‌ی جاهلان، داد است
آن حجمِ درونِ طبل، باد است!

هرچند همیشه در اقلّ‌ند
خون‌گریه‌ی عاقلان جهاد است

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تاریخی و لامذهب و زیبا بودی!
-بهشهر- چه شد که ناگهان آسودی؟
 
هم رونق از اقتصادِ پویایت رفت
هم اشرفِ شهرهای خواب‌آلودی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای‌ نوش‌دارو مایه‌ی تسکینِ من باش
تلخ است کام‌م، جُرعه‌ای شیرینِ من باش

ته‌مانده‌ی شمعِ مزارم، از سرِ لطف
پروانه‌ی تنهاییِ غم‌گینِ من باش

یک‌عمرایمانِ به‌‌شک‌‌آلوده‌ام را
با یک نظر از من بگیر و دینِ من باش

وقتی که رؤیا صادق است و من دروغ‌م
تأویل آن بیداریِ رنگینِ من باش

در لحظه‌های رفتن از این خانه‌ی تَنگ
هم در کنارِ بستر و بالینِ من باش 

تنها دلیلِ بودن‌م در قبرِ دنیا
در جشنِ دنیاتَرکیِ تدفینِ من، باش

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حالا که دل‌تنگ‌م، مرا هم‌راهِ باران‌ها
-با ابرها- تکثیر کن در چشمِ آبان‌ها

مهلت بده، نگذار دل‌سوزانه‌تر باشند
لب‌خندها و اشک‌های تلخِ پایان‌ها

در لحظه‌های سختِ دل‌کندن کنارم باش
در واپسین ثانیّه‌ها، در آخرین «آن»ها

هرجا که رفتم پابه‌پایم باش، پُشت‌م باش
در خاطراتِ خانه، در حُزنِ خیابان‌ها

دیوانه‌ای را که تو را هرلحظه می‌بیند
تنهایی‌ش را هم نمی‌فهمند انسان‌ها

دردی که دنبال‌ش -چُنان پروانه- می‌گردم
پاسخ نمی‌گوید به بی‌دردیِّ درمان‌ها

با خود ببر ای عشق تا هرجا که می‌خواهی
حالا که دل‌تنگ‌م -مرا- هم‌راهِ باران‌ها...
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ته‌مانده‌ی شمعِ مزارم، او نمی‌خواهد
معشوقِ قلبِ خسته و غم‌گینِ من باشد

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌تو دنیا را نمی‌خواهم، از این ویران نرو
دردها را صبر کردی، موقعِ درمان نرو

لحظه‌های رفتن‌ت را لحظه‌ی مرگ‌م بدان
آفتابِ مهربانی زیرِ این باران نرو

کاروانی که تو را از من بگیرد خائن است
«چاه» قدرِ ماه را می‌داند، از کنعان نرو

سیم و زر را در ازاءِ کهکشان آورده‌اند
نرخِ یوسف را نمی‌فهمند مکّاران، نرو

رحم کن بر بال‌های کوچکِ پروانه‌ات
چون نمی‌خواهم نباشی جان و دل‌سوزان نرو

چشم‌هایت حالِ مجنون را پریشان می‌کند
این‌چنین اطرافِ آهوهای سرگردان نرو

آخرش یک‌روز از دنیا رهامان می‌کنند
از برم ای عشق تا آن روز، تا آن «آن» نرو

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چون «باد» که افتاده به گیسوی شقایق
غم‌گین‌م و دل‌تنگ، پشیمان‌م و عاشق

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دستِ گستاخِ زلیخا تیشه‌ی فرهاد بود
کوه محکم بود پای‌ش، کامِ او شیرین نشد

نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واژه‌ی «گناه» در ادب و ادبیاتِ فارسی شاملِ یک طیفِ وسیعی از معناست؛ از ذنب و جُرم و جناه و جنایت گرفته تا اثم و تقصیر و معصیت و تا حتا سهو و اشتباه و خطا. این توسعِ معنایی از این جهت که مفهومی گریبان‌گیرِ انسان یا مبتلابهِ او را دربرمی‌گیرد، به‌شدت این قابلیت را دارد که دست‌مایه‌ی مضمون‌آفرینی و تصویرسازی قرار گیرد. درواقع این‌گونه می‌توان گفت که گناه و گناه‌کاری و معانیِ ذیلِ آن یکی از مسائلِ مستحدث، اصلی و اساسیِ انسان از ابتدای آدمِ ابوالبشر (علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) تا انتهای هم‌این ام‌روز و فردای من و شما بوده‌ و است و خواهد بود. یک جزء لاینفکِ متونِ ادبی و یک بخشِ غیرقابلِ انکار از احکامِ موردِ بحثِ ادیان و نِحَل و اندیشه‌ورزی‌ و هنرها نیز.

ادیانِ مختلف از مناظرِ مختلفی به مسئله‌ی گناه و عصیان نگریسته‌اند. این مناظرِ مختلف گاه هم‌سویی و تناظرِ وثیقی داشته‌اند و گاه تفاوت‌ها و تضاد و تناقض‌هایی نیز. آن چیزی که در این مطلب می‌خواهم به آن بپردازم اما هیچ‌کدامِ این مسائل نیست. به نظرِ بنده این واژه یا مفهوم، فارغ از آن‌چه در متون و احکام به آن‌ها اشاره شده، در حیطه‌ی شعر و ادبِ فارسی بس‌یار قابلِ تعمق، بررسی‌، تحلیل و بازخوانی‌ست. خاصّه که استفاده از این مفهوم در زنده‌گیِ روزمره‌ی ما پُربسامد و کاربرد است و شاید بعضی‌مان مثلِ بنده کج‌سلیقه‌گی‌ها یا اشتباهاتی هم در نسبت‌دادنِ آن به دیگری یا نسبت‌ندادنِ به خودمان داشته باشیم.

در این‌جا و به عنوانِ نمونه می‌خواهم به چند «گونه»‌ی موردِ پسندم از به‌کارگیریِ این واژه یا مفهوم در اشعارِ حافظ و تعدادی از شُعرای معاصر اشاره کنم و کمی راجع به آن‌ها توضیح بدهم. این انواعی که به عنوانِ نمونه انتخاب کرده‌ام قطعا همه‌ی آن چیزی که هست نیست. در حالِ حاضر بنده به اشعارِ قُدما دست‌رسی نداشته‌ام و از طرفی سواد و احاطه‌ای هم به جریاناتِ شعری ندارم. قصه این‌طور شروع شد که یک‌روز میانِ تورق دیوانِ شیخِ شیراز -حافظ- متوجهِ نگاهِ متفاوتِ او به این واژه و معنا شدم و بعدتر که مزمزه‌اش کردم، احساس کردم جای پرداختن و تبلیغ دارد و می‌شود درموردش نوشت.

اگر به زلفِ سیاهِ تو دستِ ما نرسد
گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست

در این‌جا حافظ در مقامِ عاشق، پریشانیِ بخت و کوتاهیِ دست‌ش را گناهانی از ناحیه‌ی خویش در عدمِ دست‌یابی به میل، مقصود یا معشوق برشمرده است. این نوعِ نگاه یا زاویه‌ی دید در حقیقت یک نگرشِ خضوعیِ همیشه‌گی در مغازله‌های اوست و در بس‌یاری از شعرهایش روی آن تأکید ورزیده است. اگر کمی بیش‌تر تأمل کنیم و در این مورد دقیق شویم درمی‌یابیم که این نگاهِ مبتنی بر دوست‌داشتن، محبت و خضوعِ جهانِ شعرهای حافظ، به‌ترین موضعی‌ست که یک عاشق می‌تواند در برابرِ معشوق‌ش اتخاذ کند. پاسخِ بدی را با خوبی دادن و جز از زیبایی ندیدن و ابتلا را طبیعتِ عشق دانستن و به هر دلیلی «نرسیدن» را نشانه‌ای از قصورِ خود دانستن، همه و همه یعنی یک فهمِ درست از ماجرای عشق. این عشق می‌تواند نسبت به هر معشوقی باشد. معشوق‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما قاعده‌ی عشق هیچ‌گاه متفاوت نیست. اقتضاء این قاعده هم‌این نگاهی‌ست که حافظ در بیتِ فوق به آن اشاره کرده است.

روی‌کردِ دیگری که به مسئله‌ی گناه در غزل‌های حافظ به چشم می‌خورد، روی‌کردِ «رجاء»یی‌ست. یعنی حافظ قالب‌های موجود و تعاریفِ مرسوم و متعارف از گناه و گناه‌کاری که بیش‌تر مبتنیِ بر عقوبت و جزا و بهشت و جهنم است را برهم می‌زند و یک نگاهِ مبتنی بر بخشش و عفو و رجاء را بارها و بارها در اشعارش تأکید می‌کند. روی‌کردی که البته مستندِ به قرآن و سنت نیز هست. البته این رجاء وجهِ «مستوره‌»ی ابیاتی‌ست که انتخاب کرده‌ام و در ظاهرِ امر ما با کنایات و اشاراتی رندانه روبه‌رو‌ایم که بهمان یادآوری می‌کند گناه در شرایطی خاص می‌تواند موجبِ حرمان و حسرت و عقوبت نباشد و دلیلِ این اتفاق، یا تفاوتِ این صنف از گناه با اصنافِ دیگرش در این است که گاهی گناه جنبه‌ی عیّاری و جوان‌مردی پیدا می‌کند و گناه‌کار آدمی اخلاقی‌ست و قصدِ سوء و خیانت و بدی ندارد؛ نه به خود، نه به دیگری و نه به خدای خود. از این نمونه می‌توان به مواردِ ذیل اشاره کرد:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

در این مورد حافظ گناهی که از رساندنِ نفع به دیگری باشد را موجبِ ترس و عقوبت نمی‌داند. البته می‌توان گفت که او در این‌جا نگاهی به معنای لغویِ واژه‌ی گناه هم داشته است و لزوما گناهِ منظورِ نظرِ او گناه از نظرِ دین یا یک متدِ خاصِ زنده‌گیِ بشری نیست.

می‌خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
به‌تر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در این مورد حافظ گناه را دسته‌بندی می‌کند و از گناهِ بزرگ‌تری به اسمِ روی و ریا صحبت به میان می‌آورد. یعنی روی‌کردی اخلاقی که شراب‌خواریِ بی‌ادعا و سر و صدا را به طورِ کنایی قابلِ تحمل‌تر از طاعت و عبادتِ از روی ریا می‌داند. درواقع در این فقره حافظ به نقد یا حتا فراتر از آن به مذمتِ طاعات و عباداتِ غیرِزاهدانه و از روی ظاهرفریبی پرداخته است. چیزی که خیلی غریب و مبتنیِ بر غیرِ آن‌چه که اصلِ دین هم خواسته است نیست. این نگاه را پیش‌تر با تأکیداتی مشابه و حتا تُندتر و نهیبی‌تر از آن‌چه حافظ سروده است در برخی خطبات و حکماتِ نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین دیده‌ام.

حافظ اگر سجده‌ی تو کرد، مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد!

حافظ در جوابِ آن‌ها که ملامت‌گرِ عشاق‌ند، کافرِ عشق را بی‌گناه می‌خواند و می‌داند. باز هم روی‌کردی اخلاقی و این‌بار نه شاید صرفا رجاء که استدلالی هم پشتِ این نهیب و اشاره‌ی حافظانه نهفته‌ است. البته مخاطبِ این بیت صنم یا خودِ معشوق و آن‌که عاشق چونان پیچکی به پای او می‌پیچد است. تصویری که حافظ از عاشق ارائه می‌دهد نماد و نمایه‌ی انسانی بی‌آزار و بی‌خطر است که جز از محراب و مسیرِ عشق، سر بر آستانِ دیگری نمی‌ساید و نمی‌خواهد بساید. عاشق‌های غزل‌های حافظ شهروندهایی اهلِ تعدی و تجاوز به حقوقِ دیگری و سخت و سنگ نیستند. اهلِ کُرنش‌ند و آرام و رام.

کمالِ سِرّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

حافظ «عیب‌نکردن» و خُرده‌نگرفتن را از سوی مفتی و محتسب «هنر» می‌داند و راه‌کاری هم برای این موضوع ارائه داده است، آن راه‌کار محبت است! سرّی که اغلب فراموش‌ش می‌کنیم...

یک گونه‌ی سومی هم اما در اشعارِ حافظ نسبت به مسئله‌ی گناه وجود دارد و آن نگاهِ مناجاتی یا استدعاییِ اوست. مثلا آن‌جا که می‌گوید:

لنگرِ حلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کرم غرقِ گناه آمده‌ایم

در این‌جا صحبت از «لنگرِ حلم» و «کشتیِ توفیق» و «بحرِ کرم» است. حافظ باز هم این‌جا خودش را ذره‌ترین و غرق‌ترین فرض کرده است و استدعای حلم و صبر و عفو دارد. یا آن‌جا که می‌گوید:

منم که بی‌تو نفس می‌کشم، زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذرِ گناه؟

حافظ خودش را در مقابلِ گناهِ نفس‌کشیدنِ بی‌معشوق، بی‌عذر می‌بیند و عاقبت را حواله می‌دهد به عفوِ هم‌او. می‌بینید؟ آن جهان‌بینیِ خضوعیِ حافظ در این هم قابلِ رؤیت است. یک‌جور خالی‌دستی و بی‌چیزی در مقابلِ دریایی از دارایی، در مقابلِ عظمتی از عفو، شکوهی از بخشش و بخشایش. مثالِ آخرم از حافظ این بیت باشد بی هیچ توضیحِ اضافه‌ای:

هرچند ما بَدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناهِ گدا بگو...

این‌جا هم حافظ تمنای کرائم می‌کند و اذعان به بدیِ خویش دارد و بزرگی را از درِ خانه‌ی معشوق و از ناحیه‌ی او می‌طلبد. البته هیچ‌گاه دربِ خانه‌ی معشوق را از جایش در نمی‌آورد یا این‌که تمنایش حالتِ اجبار و اصرارِ از سرِ زور و توقع ندارد. گویی «رعایتِ اخلاق در عشق» اصلی نانوشته است که حافظ همیشه در شعرهایش بدان مؤمن بوده.

در پایان می‌خواهم به نمونه‌های متنوع‌تر و ام‌روزی‌ترِ هم‌این نوعِ نگاهِ اصیل و زیبا در اشعارِ برخی شعرای هم‌عصر و نسل‌مان اشاره کنم.

فاضل نظری:

خوش‌بخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیش‌گاهِ لطفِ تو اقرار کرده است

تنها گناهِ ما طمعِ بخششِ تو بود
ما را کرامتِ تو گنه‌کار کرده است
-

هرکس گذشت از نظرت در دل‌ت نشست
تنها گناهِ آینه‌ها زودباوری‌ست
-

ای نبخشوده گناهِ پدرم -آدم- را
به گناهانِ نبخشوده قسم، دل‌تنگ‌م
-

تا دلِ پرهیزگارم را نبینم توبه‌کار
با شعف خود را در آغوشِ گناه انداختم
-

تو «زیبا»یی و زیبایی در این‌جا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مُرداب، ماه این‌جا
-

مرحوم نجمه زارع:

دارند پیله‌های دل‌م درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم -عاری از گناه-
-

محمدرضا طاهری:

نگاه می‌کنم از نو به راهِ طی‌شده تا خاک، از بهشتِ برین
گناه می‌کنم از نو، مرا دوباره هم‌آن‌گونه عاشقانه ببین
-

علی‌رضا بدیع:

مباش در پیِ کتمان که این گناهِ تو نیست
که عشق می‌رسد از راه و دل‌به‌خواهِ تو نیست
-

عفو فرمودی غلامِ روسیاهِ خویش را
گرچه خود هرگز نمی‌بخشد گناهِ خویش را
-

محمدکاظم کاظمی:

نَمی ز دیده نمی‌جوشد، اگرچه باز دل‌م تنگ است
گناهِ دیده‌ی مسکین نیست، کمیتِ عاطفه‌ها لنگ است

-

امیدوارم عاشقانی از این سنخ و صنف و آدم‌هایی آرام و اخلاقی باشیم. همه‌ی این عالم شهرِ عشق است و شهروندِ شهرِ عشق نباید مهربان نباشد، نباید محبت را سرلوحه‌ی حرف‌ها و کارهایش قرار ندهد. برای هم دعا کنیم که یک چنین آدم‌هایی بشویم و باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از دیدِ چاهِ عاشقِ تنهای درمانده
مکرِ برادرهای یوسف مایه‌ی خیر است!

نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرکجا قُلّاب می‌انداخت خیلِ ماهیان
در هویزه، هور، خرم‌شهر، عاشق می‌شدند...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابروی تو منحنیِّ قیمت-مصرف
قیطانی و دل‌رُبا، از هر دو طرف

الگوی رقابتیِّ بازارت بود-
-هربار که آمدم، گفتی تهِ صف؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من غمِ دریای طوفان‌دیده، تو ماهِ تمام
من به تو محتاج و تو آسوده‌ای آرام و رام

مثلِ شیری خسته از پیکارهای سلطنت
هم گرفتارم به‌ چشم‌ت، هم گرفتارم به دام

رفته‌ای و با خودت دین و دل‌م را بُرده‌ای
مانده‌ام تنها و بی‌ایمان در این رنجِ مدام

از تمامِ لحظه‌های دوری‌ت دل‌خسته‌ام
از طلوعِ آفتاب‌ش یا غروب‌ش صبح و شام

رنجِ تنهایی و دورافتاده‌گی یا رنجِ عشق
از کدامین رنج بیزارم؟ نمی‌دانم کدام

مُرده‌ام از عشق، فرقی نیست بینِ زهرها
نوش‌دارو یا هلاهل، شوکران یا لعل‌فام

یا به دریا دل نباید بست یا که غرق شد
عاقبت‌خیری ندارند عشق‌های ناتمام

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شرمِ آن کوه را مخواه ای نوح، خشمِ این موج را فروبنشان
با خدایت دوباره صحبت کن، پسرت را به راه برگردان

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در جوابِ اشک‌هایم آسمان با من گریست
پاسخِ رندانه‌ی خورشید پشتِ ابر ماند...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌خواه‌ترین مسافرِ جاده تویی
آن‌کس که زمان به پاش افتاده تویی
هرچند زمین هنوز در غیبتِ توست
آن وعده‌ی نزدیکِ خداداده تویی
نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

افتاد از چشم‌م بهشت، بی‌رنگ شد سیب و زمین
در من هبوطی تازه شد، هم‌رنگِ چشمان‌ت همین
نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشمانِ تو چشمه‌ست، لبان‌ت جریان است
دیدارِ تو الحق که تماشای سراب است
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بِه و بابونه و بهار، طعمِ دل‌چسبِ بودن‌ت

خُشکی و تلخیِ کویر، اثراتِ نبودن‌ت

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باوری زخمی کنارِ پنجره خشکید و مُرد
بس که باریدم به شیشه مایه‌ی دق گشته‌ام

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از غمِ افتادن و از رنجِ ماندن زیرِ پاست
که‌(ا)ین چون‌این آسوده با توفان موافق گشته‌ام!

روی زردم را نبین، اندوه و دردم را نبین
سبز بودم روزگاری، حال عاشق گشته‌ام
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندوه‌ها را یک به یک با ابرها گفت
باران دلیلِ دیگری جز غم ندارد

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کوه‌ی پُر از اندوه، کاه‌ی سراسر آه
دیوانه‌ای بر تخت، فرزانه‌ای در چاه!

پیمانه‌ای در دست، شاعر که شد بدمست:
این وزن بی‌هوده‌ست! این قافیه، این گاه...

بیزارم از فعلُن مستفعلن فاعل!
بیزارم از این نحو، بیزارم از این راه

من عاشقِ نورم، دیوانه‌ی شورم
نزدیک‌م و دورم، از عشقِ خود -از ماه-

مضمونِ محصورم، در بندِ «آ» و «هاء»
خشکید و بعدش مُرد، ای شعر، ای بدخواه...
-

آبان89

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سهمِ باد و باران‌ند، برگ و شاخه‌های خشک
آبرویِ پاییزند، این انارهایِ سُرخ!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیرِمردی شبیهِ برگی خشک، از درختی بزرگ کَم می‌شد
پشتِ او در کشاکشِ دردش، با شتابی عجیب خَم می‌شد

بادی آمد بهارِ ما را بُرد، سبزیِ سبزه‌زارِ ما را بُرد
آرزویی به قلب‌هامان ریخت، این‌که: ای کاش باز هم می‌شد...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از او گذر مکن، به دل‌ش خیره شو، بمان!
اندوهِ آینه به تواتُر رسیده است...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برایِ پیشِ تو بودن «بلیط» لازم نیست
مرورِ قصه‌ی آهو و سوزِ دل کافی‌ست

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از زردیِ پاییز -این فصلِ جدایی‌ها-
افتادنِ چندین انارِ سرخ ما را بس!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کجا دگر بنویسیم دردهامان را؟
ربوده دفترِ مارا، دریغ از برگی...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم می‌پوشد از این عشق که بی‌رنگ‌ش کرد
قامتِ برگ خمیده‌ست، خدایا بادی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نفسِ ستاره‌هایی، هوسِ زمین و برکه!
متمایل‌م به نورت، گُلِ کهکشانِ شیری

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک جُرعه سراب سر بکش بیداری
هُرمِ تب و تاب سر بکش بیداری

هر شام ببند چشمِ بینای‌ت را
بی‌واهمه خواب سر بکش بیداری
-

شهریور٨٩

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ما با نوایِ حنجره‌ی یار دل‌خوش‌یم
«نی‌نامه»ایم –با غمِ دل‌دار– دل‌خوش‌یم

نالیده‌اند مرد و زن از هجرِ روی تو
ما از وجودِ فاصله انگار دل‌خوش‌یم

حلاج سهمِ مدعیان و مورخان
ما از شهودِ عشق، سَرِ دار، دل‌خوش‌یم

تقدیر اگر به نرخِ تو خورده‌ست این رقم
ما از هجومِ خونیِ تاتار دل‌خوش‌یم

او با حدوثِ فرضی و ابهام مدعی‌ست
ما با وجودِ نافیِ انکار، دل‌خوش‌یم

دینار سهمِ اوست، به دینار دل‌خوش است
آوار سهمِ ماست، به آوار دل‌خوش‌یم

گاه‌ی‌ست مبتلا که به آن «گاه» معترض!
هربار مبتلا و به هربار دل‌خوش‌یم

چندان تفاوتی نکند گر رضایِ توست
روزی به نور و روزِ دگر نار، دل‌خوش‌یم!
-

شهریور 89

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو به‌یک ابر، رود را سیل‌آب، یا به بادی بهار را پاییز
آن‌طرف یک رسول را مبعوث، این‌طرف یک شرور را چنگیز

روزگاری بهشت می‌سازی، یک بیابانِ خشک و خالی را
روزِ دیگر کویر می‌سازی، سرزمینی که هست حاصل‌خیز

فکرِ این‌که چه سرنوشتی را، می‌نویسی برای این شاعر
می‌کِشد با رجاء یا با خوف! این غزل را به ورطه‌ی پرهیز

حرفِ خود را خلاصه می‌گویم، این‌چون‌این دیده‌ام تورا جانا:
تو خداوَندِگارِ تغییری، پا بگیرد خدایی‌ت را نیز!
-

شهریور 89

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بادی وزید و چشم وا کردم... از آن‌م نیست
-ای ماه- تصویرت دگر در آسمان‌م نیست

هرجا سبویی دیده‌ام دامن‌کشان رفتم
ساقی و مِی بوده‌ست، آوَخ که دهان‌م نیست!

تا «آفتاب» و «مغرب» و «عقل» و «وضو» هستند
جایی برایِ رکعتی که «دل» بخوان‌م، نیست

از خمره‌ها پرسیده‌ام «چله‌نشینی» را:
رازی‌ست سربسته که یارایِ بیان‌م نیست

اصرارِ «نفیِ ماعداء» سعیِ جدالی‌هاست
در آستینِ منطقِ جان‌م، جهان‌م نیست!

تجریدِ چشمان‌ت معمایِ گل و باران
تفصیلِ سیلِ اشک‌هایت در توان‌م نیست

هر آینه محبوب‌ی و هر شام محبوبه
غیرِ تو جانان‌م گُل‌ی در بوستان‌م نیست...
نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خراب و مبتلا شدم، اگر دُچار نیستم
ز صفر عاشق‌ت شدم، اگر هزار نیستم

شاه نظر نمی‌کند، پشتِ سرِ سپاه را
پیاده‌ی فدایی‌م، اگر سوار نیستم

تیرِ نگاه برکش و مزن به قلبِ من که من-
- شبیهِ طعمه‌ام ولی، شکلِ شکار نیستم

ز من مخواه نازنین، تواتُرِ سکوت را
دل‌هُره‌ی مداوم‌م، صبر و قرار نیست‌م

اگرکه «خاکِ» پای‌م و اگرکه عاشق‌م چنان
کنارِ گُل نشسته‌ام –چنین– که خوار نیستم

به اشک شست‌و‌شو شدم، به آه آرزو شدم
به گُل نثار گشته‌ام... سنگِ مزار نیستم

تو مثلِ ماه عاقل‌ی، به «جزر و مد» نگاه کن
حقیر و خسته و کم‌م، نگو که یار نیستم

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از همین روزها می‌پرم
به عشقِ تماشای تو دل‌برم
هوای نفس‌های تو آسمان
و بال‌م شده اشک‌های ترم
-
پی‌نوشت: و عبرَة مَن بکی من خوفِکَ مرحومه، به حقِ علی‌بن‌موسی‌ علیه‌آلاف‌التحیه
نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کوه به کوه می‌رسد، یار اگر نظر کند
غزل، ترانه می‌شود، شور اگر اثر کند

ابر کنار می‌رود، صبر و قرار می‌پرد
پلنگِ خسته ماه را... شب‌ی اگر خطر کند!

خواب، بهانه می‌شود، مُعجَز و آیه می‌شود
گردن اگر پسر نهد، ذبح اگر پدر کند
*
آینه‌ی شکسته‌ام، بسملِ پای‌بسته‌ام
قضا نمی‌شود اگر، قَدَر ز ما گذر کند...

دستِ هزارپینه‌ام، آهِ درونِ سینه‌ام
دست جوانه می‌زند، سینه اگر حذر کند
*
تو بوده‌ای و هستی و نظاره می‌کنی اگر -
- چشم وفا بشنود و سمع صفا بَصَر کند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شیرِ شکست‌خورده‌ی چشمِ جمالِ توست
این زخمِ عشق خورده که رام و غزالِ توست
***
آهِ هزارپاره و آواره‌ی من است
این ابرِ بی‌قرار که شکلِ خیالِ توست
 
اندوهِ احتمالیِ ماه است، آیه نیست
معلولِ این خسوف که مضمونِ حالِ توست

 ققنوسِ آتشین‌جگرِ آسمانِ عشق
شب بالشِ من است اگر روز بالِ توست

تثبیتِ آن قضیه‌ی مجهول بوده‌ام
اثباتِ این گزاره‌ی معلوم مالِ توست

اندوهِ سال‌های گذشته‌ست حالِ من!
شادیِ روزهای فرارو... فالِ توست!
-
پی‌نوشت: این سیاهی‌نوشته‌ی نه‌مقفی و نه‌مردف را حتما با دیده‌ی خطاپوش بخوانید...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریای شورانگیزِ چشم* است اشک، نم نیست
مدهوشِ هجر است این زمین، خورشید کم نیست

این‌گونه باید دید اندوهِ جهان را
شوقِ تماشای خداوند است... غم نیست!
-
١٣ اردی‌بهشتِ ٨٩
-


* دریای شورانگیزِ چشمانت چه زیباست/ آن‌جا که باید دل به دریا زد همین‌جاست
(مرحوم‌‌) حسین منزوی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تشنه‌ی لب‌های ساقی ماند آن‌روز و هنوز
-جزر و مدِّ آب‌ها از سرخیِ لب‌های اوست...

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل به دنیای تو بستم، دل به دنیایت همین
توبه‌کار از هرچه کردم، مثل آدم بر زمین *

بی‌تو حرمت شد نصیبِ چشمِ طمّاعم ز خواب
باتو بیدارم همیشه، مثلِ روبه در کمین

صبرِ تو مصداق حکمت، فالِ تدبیرت چنان
حالِ من گویای کفر و روزگارم این‌چنین!

سهمِ "خاکِ" روحِ من شد، رنج و تنهایی و غم
سهمِ خاکِ کربلا شد، اشک و ارباب و جبین!

خالِ مه‌رویانِ عالم، نقطه‌ای ناچیز و زشت
خالِ لب‌های تو وقتی، ماه و دریا و زمین

سرنوشتِ این غزل‌ها را... خدایا با خودت
روحِ ابیاتی حزین و سبکِ اشعاری غمین

آبان 88
-

* شادم و دنبالِ ماتم، مثلِ آدم در بهشت
توبه‌کار از هرچه کردم، مثلِ آدم بر زمین
محمدمهدی سیار

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

"ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان٬میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغهای دور

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم"

 فروغ فرخ زاد

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |