اشعارِ آزاد - گفتن

گفتن

λεγειν

وطن!
تو را از کدام سنگ ساخته‌اند که هنوز مانده‌ای؟
چه‌گونه می‌توانی سرزمینِ این‌همه ظلم و جنگ و جور و خون باشی؟

وطن!
دلِ سنگت را از کدام الهه‌ی آب و خاک ارث بُرده‌ای که به خشم نمی‌آیی و زیروزِبَر نمی‌شوی؟

از تو بیزارم وطن!
از تو شرم‌سارم وطن!
از تو پشیمانم وطن!

از تو هزار چلچله‌ی مُرده‌ در گلو دارم
هزار و هزار شعر...

تو شرمِ بی‌انتهای تاریخی که همیشه مردانت را باخته‌ای!

از تو بیزارم وطن!
از تو شرم‌سارم وطن!
از تو پشیمانم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شعری گفته‌ام با عنوانِ تو شهیدِ مایی
خوش‌حال می‌شوم ملاحظه بفرمایید.
+
♪ ♫ ♩
|آهنگی ساخته، خوانده و سروده‌ی حامد زمانی|
نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ کویری که به باران دل می‌بندد
دوست‌داشتنت رنجِ خودخواسته‌ای‌ست
که تا ابد به دوش می‌کشم؛
تنهایی در ذاتِ این عشق وجود دارد
و من
نبودن‌هایت را
به حسابِ تقدیرم گذاشته‌ام.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آن‌قدر نداشتنم را دوست داری
که به «نداشتنم» حسادت می‌کنم...

* «عنوان» از ترانه‌ای‌ست غریب که سراینده‌اش را نمی‌شناسم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دقیقه‌ها
  ساعت‌ها
           روزها
              ماه‌ها
                سال‌ها
       -بی‌تو-
       ثانیه‌ها به «خونِ دل» می‌گذرند!
       وَ جهنّم است «تنهایی»!
       وَ سقوط کشنده‌تر است از هبوط!
                                افتاده‌ام از چشمت...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آن‌قدر فراموشم کرده‌ای
که گاهی خودم را با خیال
اشتباه می‌گیرم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«تنهایی» بیداریِ عمیقی‌ست
که همیشه خواب‌هایم را ناتمام می‌گذارد؛
چه‌گونه می‌توانم مرگْ -این خوابِ بی‌پایان- را دوست نداشته باشم؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ مجاورینِ زیارت‌گاه‌ها
اشتیاق‌مُرده‌ی عادتند
حسادتم را برمی‌انگیزند
آنان‌که هرروز می‌بینندت

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
                                 منتهای ایجاز و ناز
یادآورِ رنجِ چندین‌هزارساله‌ی حوّایی‌ات
                                 از هبوطی که هنوز
                                 روی شانه‌های تو سنگینی می‌کند؛

سیبی که تو را چید را فقط من می‌فهمم
                                     که عاشقِ توام و تو می‌دانی
که سیب و گندم‌های قعرِ جهنّم هم بخواهندت
                                     پابه‌پای تو هربار هبوط می‌کنم؛

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
      و من همه‌ی آوازهایم را
      دشتی می‌بارم این شب‌ها؛
      سجّاده‌ام امّا انگار
                     خلوصش را مدّتی‌ست از دست داده
      دعاهایم در چشم‌های تو مستجاب نمی‌شوند
      اندوه از چشمانت نمی‌رود
                     چشمانی که دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
                     عاشق‌کُش و آدم‌کُش!

آه... ای کاش آدمِ به‌تری بودم
و دعاهایم شنیده‌تر می‌شدند
یا دستِ کم سجّاده‌ام رونق داشت هنوز...

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
و من نمی‌دانم برای زدودنِ ابر از آسمان
کدام نمازم را باید از روی یقین بخوانم...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از روزی که از دور دوستت داشته باشم می‌ترسم؛
«عشق» آن‌گاه که نمی‌توانی ابرازش کنی،
مرگ‌بارترینِ سِلاح‌هاست...

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زیبایی‌های عالَم را مثال آورده خدا
تا چشمانِ تو
-این غزلِ سبکِ هندی- را
وجدان کنم.

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نمره‌ی عینکم سوگند
                       دل‌تنگی قاتل است!
و من آن‌قدر یعقوبِ تو می‌مانم
                       که چشمانم را برگردانی.

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریا -حتا برای لحظه‌ای هم- فراموشم نکرد؛
از سقف
از دیوار
از پنجره
از هوای تمامِ کودکی‌هایم بوی شرجیِ شمال موج می‌زند.

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پلک‌هایت را نبند!
ماه را از شب،
دریا را از ماهی،
آسمان را از پرنده،
          و قرار را از من نگیر...
پلک‌هایت را نبند
          که من در این سیاهی
-بی‌چراغِ چشم‌های تو-
                             گم می‌شوم؛
دنیا را و آخرت را از من نگیر
پلک‌هایت را نبند... ♪ ♫ ♩

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو پرنده‌ی سرگرمِ بال‌های خویشی،
برای ماندن نیامده‌ای!
من درختِ از ریشه دل‌تنگم،
سرشار از دل‌هره‌های هرلحظه رفتنت... ♪ ♫

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عیب از آبِ رودخانه نیست
اگر پُل‌ها فرومی‌ریزند؛

انگشتِ اشاره‌ات را بد گرفته‌ای،
ماه گم نشده!

عشق حقیقت دارد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به تارهای صوتی‌ات سوگند؛
یک‌بار
-تنها یک‌بار- صدای تو کافی‌ست
تا بهار به شاخه‌هایم برگردد
و من
مغرورترین درختِ جهان بشوم
که هنوز بر شاخه‌هایم بال می‌بندی به ترنّم...
-
عکس را بهارِ 91 در «پارکِ ملّتِ» بهشهر گرفته‌ام.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عموی من
نسخه‌ی بیش‌تری‌ست از «انسان»
که هنوز زبانی برای فهمیدنش اختراع نشده؛

خنده‌هایش عیدِ فطر،
زبانش بارانِ بهار
-که گاهی هست و گاهی نیست-
و چشمانش،
محبتی که دشمنیِ ذاتی دارد با دریغ!

دوستش دارم و هم‌این.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قلبم از دل‌تنگی‌هایی که اظهارشان نمی‌کنم درد می‌کند؛
تو در دورترها
               -چون کِشتیِ وسطِ اقیانوس که از ساحل-
بی‌خبری از من.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به ساحلِ چشمانم قدم نهاده‌ای و من
ناتوانم از این‌که گریه‌ام را به استقبالت بیاورم؛
اقیانوسِ بزرگی که خزر را نمی‌خواهد تویی،
دریای کوچکی که به دلت راه ندارد، من...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هنوز درگیرِ حس‌های خودت هستی؛
عاشقت شده‌ام!
چندساعتِ دیگر،
از من هویج و تعدادی دکمه باقی مانده
از تو خورشیدی که روزهای بعد هم خواهی بود.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه بر شهیدی حمایلم،
نه در هیچ مراسمی در اهتزاز؛
رنگ‌هایم معلوم نیست، سه‌دور پیچیده‌ام دورِ خودم، گیر کرده‌ام به دیواری
-که بقایای مدرسه‌ای‌ست ویران
چشم‌به‌راهِ بیل‌های طرحِ تخریبِ بافت‌های فرسوده.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی دوری،
به اسکله‌ی متروکی می‌مانم،
که با هر موجْ قدری می‌میرد!

من از دقیانوسِ تنهایی به غارِ دوست‌داشتنت پناه آوردم؛
زمان
بی‌رحمانه سکّه‌هایم را از رونق انداخت.

رهایم کنی یتیم‌خانه می‌شوم،
فراموشم کنی سرای سال‌مندان.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوستت دارم و از دل‌تنگی گریزی نیست؛
به کسی که -بی‌چتر- زیرِ باران ایستاده باشد،
نمی‌توان گفت: «خیس نشو». ♪ ♫ ♩

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قطعه‌ی «به‌ سوی او» از آلبومِ «آژانسِ شیشه‌ای»/ ساخته‌ی مجید انتظامی ♪ ♫ ♩

قرآن و دعا و عکس و چشمانی تر
آورده دوباره بر مزاری دیگر
زوّارش: لاله‌های گم‌نامِ بهشت
فرزندش: یک شهیدِ مفقود‌الأثر...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قصّه‌ی پروازِ پرستوها از اولش هم غم‌گین است؛
چه‌گونه از «خود»ت گذشتی و به «خدا» سپردی‌شان؟
مادرِ شهیدهای گریه‌های پنج‌شنبه‌های دل‌تنگی‌های تا ابد!

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه لالایی‌هایی برایش خوانده‌بود مادرش؟
که صدای آر.پی.جی. گوش‌های نوجوانش را درد نیاورده بود؟
دوستِ برادرِ شهیدِ «صادق» -مسلم*- را می‌گویم؛
هم‌آن‌ که مسلم به صادق گفته بود آن‌روز از گوش‌هایش خون جاری شده بود بس که شلّیک کرده بود.
هم‌آن که بعدها شهید شد...

* شهیدمسلم (سیاوش) اسدیِ‌رازی (جانشینِ گردانِ علی‌اکبرِ لشکرِ سیّدالشّهداء)

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باغ‌چه گُل
ابر باران
خورشید نور

تو شهید!

شهید گُل
شهید باران
شهید نور؛

تأثیرِ تو از همه‌ بیش‌تر بوده مادر.

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عزّت و استقلالِ وطنم را حفظ کرده‌است، مادر
غیرتِ شهیدِ سفره‌ی تو؛
چه‌قدر بزرگی تو...

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فرقی نمی‌کند
مسلم
ایمان
مصطفی؛

فرقی نمی‌کند
اروند
هویزه
گل‌نبی؛

تو مادرِ همه‌ی شهیدهای عالَمی.

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یادت قفسه‌ی شعرِ کتاب‌خانه‌ی من است.
به تو که فکر می‌کنم قرن‌ها، قالب‌ها گم می‌شوند؛
حافظ
صائب
قیصر
گاهی گروس
گاهی فاضل
یادت هم‌این شعرهایی‌ست که می‌خوانم
یادت هم‌این حرف‌هایی‌ست که می‌نویسم
که ای کاش تو باشی و این حرف‌ها
این غصّه‌ها
غم‌ها
اندوه‌ها
نباشد...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ دریا برای نهنگ‌ها
-وقتِ عاشقی-
کم است دوشِ زمین برای گریه‌های دل‌تنگی،
کم است. ♪ ♫ ♩

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غزل می‌خوانم آن‌قدر
                    که هوای تو بَرَم دارد؛
که تو آبرویی و شعری و من آن ملامتیِ رسوای مست،
                                                                 مست،
                                                                     مست!
مستِ حتّا از دور دیدنت،
                         خندیدنت،
                                دزدیدنت!
که من از قماشِ ترنج و زلیخا و چاه و زندان و اخوانم و
             تو یوسف و یعقوبِ من،
                                       خوبِ من،
                                           محبوبِ من...
* عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آفتابِ هزارساله‌ی منی؛
                        نباشی،
                          حتا اگر بخندم، غم‌گینم.

شب‌نمِ یک‌روزه‌ی تواَم؛
                        باشی،
                          حتا اگر بمیرم، شادم.

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باور کنید بهار بود
آینده‌ی موهومِ آن کودکِ چسبِ‌زخم‌فروش،
که پُشتِ صورتِ بی‌لب‌خندش شادی‌هایی مُرده داشت؛

باور کنید بهار بود
جوانیِ زنی که در مضیقه‌ی زمان،
دودِ اسفندش را به خوردِ بی‌خیالیِ ماشین‌ها ‌می‌داد؛

باور کنید بهار بود
بغضِ دردناکِ گلوی کارگری که
پدرِ شرمنده‌ی غم‌گینِ بدبختی بود؛

باور کنید بهارْ
شکل‌ها و معناهای مختلفی دارد،
برای آدم‌های مختلف؛

باور کنید بهارْ
پدرانِ بی‌شماری را مچاله کرده،
مادران زیادی را شکسته
و کودکانِ بس‌یاری را گریانده؛

باور کنید بهارْ
می‌تواند این‌همه که به‌ نظر می‌رسد زیبا نباشد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همه‌ی بهارها را
از وقتی که چشمْ گشوده‌ام بوده‌ای؛
این اولین بهار که نیستی را، پدر!
چشم می‌بندم و خیالت می‌کنم...

از این قبیل: + و + و + و + و + و +

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشمانت دریاهای جهان را آرام می‌کند،
                                                    نگاهت مرا؛

راه که می‌روی پرنده‌گان به درخت‌ها برمی‌گردند،
                                    فرزندانْ به خانه‌های سال‌مندان؛

             نیم‌کُره‌ی شمالیِ زمین بهار می‌شود،
این یعنی اجازه داده‌ای عاشقت باشم؛

           بخند!
           با هر لب‌خندت جهان جای به‌تری می‌شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زمان آهن‌گرِ بی‌رحمی‌ست؛
قلبمْ پرداخته‌ی داغ‌هایی گران
                     از دوست‌داشتن و دوری.

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر می‌توانی کتمان‌ش کنی
هیچ‌وقت نگو «دوست‌ت دارم»؛
متنفّر هم شدی یادت باشد:
عشقْ نوشته‌ی روی ساحلِ شنی نیست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قصّه‌هایی از سلحشوری و شجاعت نمی‌خواهم؛
برای نسلِ بعدْ کافی‌ست
از دل‌تنگی‌های مَردی بگویید که منتظِری نداشت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درختِ تنهایی هستم که لانه‌ی پرنده‌ای نیست؛
در قصّه‌ی هیچ پیام‌بری نوشته نشده‌ام،
سال‌هاست موسایی ازاین اطراف رد نشده.

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به اصغرِ فرهادی بابتِ «رقص در غبار»:



می‌نشینم این‌جا آن‌قدر مار می‌گیرم
که هیچ اشکی گوشه‌ی هیچ چشمی باقی نمانَد؛
با لب‌خندهایی که خریدنی نیست چه کنم؟!

* «عنوان» دیالوگی‌ست از فیلمِ خوش‌ساخت، پُرمفهوم و اخلاقیِ رقص در غبار (ساخته‌ی اصغر فرهادی).

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با بغض‌های رسوب‌کرده در گلویم چه کنم؟
                وقتی باران‌ها اقیانوس را به رودخانه برنمی‌گردانند.

با کدام اُمید به تو فکر کنم؟
وقتی الفباهای جهان از ساختنِ کلماتی درخورِ وصف‌ت عاجزند.

پُشتِ کدام پنجره به تماشایت بنشینم،
                                   قربانیِ رشکِ ابرها نشود زیبایی‌ات؟

دوست‌داشتن رنج است،
              رنجِ پیمودنِ راه‌های نرفته؛

زیباست،
        مثلِ بازگشتنِ پرنده‌گان به درخت‌ها.

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از سال‌های هبوط‌م نپرس؛
به‌جز عادت و اندوه و دل‌تنگی،‏
عهدهایی بس‌یار شکسته‌شده
،و باران‌هایی بی‌هنگام، گوشه‌ی چشمان‌م
چیزی برای آن‌روز
-*«‏-که «شاید نزدیک باشد-
ندارم...‏

قُل عسی أن یکونَ قریبا...‏ *
نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از سال‌های مدرسه -دومِ راه‌نمایی بود به‌گمان‌م-
ادامه‌ی باران‌ها را به خانه آوردم؛
حالا سال‌هاست چشمان‌م
شکننده و ابری‌ست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پایانِ خوابِ سال‌های هبوط‌م کاش
گرمای اصابتِ گلوله‌ای باشد بر سینه‌ام؛
بی‌نام و یاد و پلاک
در دفاع از مَردُم و وطن‌م.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم با «تو» حرف بزنم
به زبانِ مادری‌ام
با رعایتِ نیم‌فاصله
بی‌شِکْوه و شماتت و شلّاق
شاذ هم نمی‌خواستم باشم.

کلمات‌م عریان و تصویرهایم زنانه نباید می‌شد.
متجسّد و بی‌اصالت و سطحی هم.

شکلِ ترجمه نباید به خودش می‌گرفت؛
غزل و داستان هم نبود و اقتضائاتِ خودش را داشت.

«نوشته‌ی کوتاهِ با نگاهِ شاعرانه‌ی حرف‌های خودم»
همه‌ی مِیلی بود که به از تو گفتن داشتم و تصمیم گرفتم
محمّدِ دینِ آباءام -حافظ و سعدی و صائب-،
در تقویمِ سال‌های هجریِ دفترم باشم.

حالا و در این هبوطی که هستم
این تصمیم را آن‌قدر می‌نویسم،
تا سی‌پاره‌ی بی‌دلی‌ام
به دستِ او که اول و آخرِ مضمون‌های جهان است شکل بگیرد.
مثلِ دانه‌ای که مزه‌ی نور را در خاکِ تیره و خیس هم می‌فهمد
پُرم از رجاء روزهای به‌تری که تقدیرم است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌تنگیْ
مثلِ باران‌های بی‌هنگامِ بهار،
احساسی از جنسِ «هرلحظه ممکن است رُخ دهد» است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌من پرنده‌تر بود
                  پر واز کرد و رفت...

پی‌نوشت: من هم مثلِ شمایی که فکر می‌کنی این ترکیب و ایهامِ پرواز را از قیصرِ عزیز وام گرفته‌ام، آن شعرِ «حیرت» را در دستورِ زبانِ عشق خوانده‌ام. موقعِ نوشتنِ این نوشته اما تا جایی که یادم است پیش‌ذهنیتِ وام‌گیرنده‌ای نداشتم. منتها کدام اهلِ نوشتنِ این مُلک می‌تواند جگر کند و بگوید وام‌دارِ عزیزانی چون او نیست؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیرمردی بودم چهل‌ساله
زنده‌گی در جوانی شکست‌م داده بود.

خزرِ بُغض‌هایی به گریه نشسته، چشمان‌م،
و چهره‌ام هَرازِ پُرچروکِ غصّه‌های سال‌های بعد از تو...
خسته بودم و روزی هزاربار در خودم مُرده بودم انگار؛

نخواستی‌ام و آینده‌ام تأویلِ کابوس‌ها شد.

* «عنوان» مصراعی‌ست سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ لحظاتِ آخرِ یک شهید
غم‌گینِ شادی‌های کم‌ام با تو،
شادمانِ غم‌های کم‌ات بی من
و راضی به تماشای لب‌خندهای تو،
از جهان‌های دورِ همیشه در دل‌تنگی‌ام.
راهی که می‌روم به تو نزدیک‌م نمی‌کند... +

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امیدش را و باران‌های ابرهایی متراکم را در کوله ریخت؛
رفت به نظّاره‌ی خیلِ آهوها،
می‌خواست پریشانِ پریشان‌های تو باشد...

پی‌نوشت: خیلی دل‌م می‌خواست یک کنترستِ طلایی-مشکی تنگِ پست باشد اما فرصت نکردم عکس گوگل کنم... التماسِ دعا

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کفش‌هایم را بیرونِ مسجدی گذاشتم،
بال‌هایم را لای تقویمِ زمان‌هایی دور؛
از تو تصویرِ نامیرای لب‌خندهایت را و
از خودم چند بارانِ نباریده را هم‌راه بُردم و دیر یا زود،
شهیدِ گم‌نامِ یکی از جنگ‌های جهان می‌شوم.

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ بهارهای عربی،
تکرارِ مشقِ آموزه‌های «جدید» نباش.
پاییزِ بینِ ما،
سردتر از زمستانِ تنهایی‎‌های زنده‌گی‌های
دنیای به نسیمی دل بِکَنِ آن‌ها نیست؛
برگرد به وفای حوّایی‌ت، برگرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فکر می‌کنی زیرِ این‌همه آسمانْ
منتظرتر از من‌ت درختی هست؟
نماندنْ اختیارِ بال‌های توست، باکی نیست؛
من و یادت دوستانِ دیرینه‌ایم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریای خزر؛ دی‌ماهِ 90

دل‌تنگی‌هایم را به خزر سپُردم،
البُرز هفت‌صدسال بارید!
رحم کن به نقشه‌ی جغرافیا،
بگذار دوست‌ت داشته باشم.

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حالا که در افقی دیگر طلوع کرده‌ای،
پایانِ روشن‌ت
اندوهْ را و حرمانْ را -هرچند سخت- می‌گذراند؛
وَ از همه‌ی گریه‌های جهان،
خاطره‌ی لب‌خندِ آخرِ توست
که در حافظه‌ی چشمانِ کودک‌ت خواهد ماند.
شهیدْ،
در آغوشِ پروردگارت آرام گیر و دعای‌مان کن.‏

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای کاش درختِ خیابانی بودم
که آغازِ پروازِ تو شد؛
این‌همه بال که تو داشتی،
زیاد بود از سرِ زمین.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جبهه‌ای که تو بودی،
خطِّ مقدّمِ شهادت بود
در جنگِ جهانیِ سازمانِ ملل!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خونی که از غیرتِ پیراهن‌ت بر خیابان ریخت
-شهیدِ درستیِ این راه- مصطفی!
قطرات‌ش بر همه‌جا پاشید؛
خیابان،
دانش‌گاه،
اشک‌های هم‌سرت،
ایمانِ دوستان‌ت،
و این شعر
که مرثیّه‌ی لب‌خندِ قابِ عکسِ توست
از زبانِ گریه‌های ما.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهیدِ استواری‌های ایران،
شهیدِ تحریم‌ها و قطع‌نامه‌ها،
قابِ عکس‌ت میانِ گریه‌های ما می‌خندد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهیدِ صبرِ ایّوبِ دلی که تنگ‌م نمی‌شودِ توام؛
منصف باش،
سپاهِ دشمن هم که باشم هزار خاطره‌ی مشترک بینِ ماست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درخت که نخواهدت،
پی‌در‌پی له‌شدن‌های زیرِ پای ره‌گذرانْ
کم‌ترین ثمره‌ی برگ‌بودن است...

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندازه‌ی غم‌های بزرگِ شاعرانِ شعرهای شگرفْ نیستم؛
نه،
شاعر نیستم!

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تلخ‌م
مثلِ بغض‌های زنی که خاک‌های جنوب و خمپاره‌های عراق،
مَردَش را بیش‌تر دیده بودند؛
تلخ‌م
مثلِ همه‌ی فرزندانِ قطع‌نامه‌ها...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌تو،
سال‌خورده‌گی‌های مردِ تنهایی هستم
که هیچ قابِ عکسی
جز پنجره‌ی اتاقِ کوچکِ خانه‌ی سال‌مندان،
دل‌تنگ‌ش نمی‌کند...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به: همه‌ی زنانِ سربلند اما شکسته‌ی خدمت‌کارِ سرزمین‌م.

زنده‌گیْ
در سینه‌کشِ کدام بلندی
خنده‌های کودکی،
لب‌خندهای عاشقی
و دودمان‌ت را از یادت بُرد،
که حالا
خانه‌های آدم‌های بی‌تبار و حوّاهای هبوط‌کرده را
رُفت و روب می‌کنی؟
با توام
مادرِ سه‌فرزند،
زنِ خسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شبْ
تنهاییِ من است،
وقتی که هوای بین‌مان ابری‌ست.

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌تنگیْ
هوای تهران است،
نَفَسَ‌م را می‌گیرد؛

دل‌تنگیْ
بغضِ شالی‌کارانِ ناامید از بارانِ شمال است،
تا وقتی نباری
می‌ماند.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریای بزرگ
ماهیِ کوچک‌ت را فراموش کرده‌ای،
سال‌هاست کسی مثلِ من غرق‌ت نشده؛

بارانْ
کویر را،
سال‌هاست کسی مثلِ من تشنه‌ات نشده؛

توپ‌خانه‌ی دشمنْ
سینه‌ام را،
سال‌هاست کسی مثلِ من شهیدت نشده؛

ماهِ کاملْ
پلنگ‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من دیوانه‌ات نشده؛

دسته‌ی پرنده‌گانْ
درخت‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من منتظرت نشده؛

دیوانِ شعرْ
مضمون‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من استعاره‌ات نشده؛

لب‌خند بزن
          اولِ بهار،

گریه کن
          چلّه‌ی زمستان،

اخم کن
          نیمه‌ی پاییز،

سال‌هاست کسی مثلِ من مُردادت نشده...

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشمان‌م را به بازی گرفته‌ای
دریا را به جزر؛
    ماهِ پشتِ ابر
       ماهِ پشتِ ابر...

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به خانمِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گردی که خیلی صریح بهش گفتم «نه، ممنون» و بعد مُردَم!

نرخِ نانی که من و تو می‌خوریم، یکی‌ست،
آفتاب و آسمان و زمینِ زیرِپای‌مان هم.

دخترِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گرد
لب‌خندت را حفظ کن؛
علی‌رغمِ درهایی که به رویت بسته می‌شود
علی‌رغمِ «نه، ممنون»هایی که می‌شنوی
علی‌رغمِ راه‌هایی که رفته‌ای.

شادی‌هایی که نمی‌توانی را،
آن‌طرف‌تر به دلار حساب کرده‌اند،
به تومان بلع!


قدری آن‌طرف‌تر،
غصه‌ی آدم‌ها دیگر است،
زمینِ زیرِ پای‌شان دیگر و آسمان‌ و نان‌شان، دیگر.
قدری آن‌طرف‌تر
دخترِ کتاب‌فروشی که به تو «نه» گفتم و هبوط کردم،
شاید خدا هم دیگر...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم تصویرِ به‌تری باشم
از آدمی که در هبوط، هبوط می‌کند؛
می‌خواستم رؤیایِ کودکی که راه‌رفتن نیاموخته، از پرواز باشم
پیکانِ کهنه‌ای شدم
خطّیِ خیابانِ ایران!
می‌خواستم عاشق باشم
راه‌رفتن بلد نبودم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وسطِ تابستانِ دوست‌داشتن‌ت،
هوسِ انتهای خودم را کرده‌ام؛
میانِ ابتدای لب‌خندهایت،
جایی برای لحظه‌های آخرم باز کن.
فرشته‌ی مرگ را صدا بزن
می‌خواهم،
   مُرده‌ از سَرِ سُکرِ
           وسطِ تابستانِ دوست‌داشتنِ
                    میانِ ابتدای لب‌خندهای تو،
                                                  باشم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه،
موسای عصای ساحرها را به سجده واداشته، نیستم؛
لکنت‌م را برگردان!
این مردم
از نیل
ماهی می‌گیرند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شاعر نیستم و
یأسِ کاغذمُچاله‌های شعرهایی که کم بودند،
همیشه با من است.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سکوت:
مقصدِ نهاییِ ماست؛
نوشتن:
لکنتی که با ما بزرگ می‌شود؛
زبان:
پُر از شعرهایی که اگر نگوییم گفته می‌شوند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ارتفاعاتِ بندپیِ شرقی؛ نیراسم

پنجه در پنجه‌ی کوه
آفتاب را پی گرفت و به آسمان زد؛
ابر،
همه‌ی اتفاقِ آن‌روز بود.

پی‌نوشت: «عکس» را از بلندای بندپیِ شرقی (نیراسم) گرفته‌ام.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم؛
مردم نوشته‌های روی قبر را بیش‌تر باور می‌کنند.
بازگشتِ همه به سوی اوست
(حجّار این‌بار هم «إنا لله» را درز گرفته و «ما» را «همه» دیده)
تولد: هزار و سی‌صد و یک روزِ گرمِ تابِ‌ستان
مرگ: هزار و سی‌صد و یک اتفاق
(قدّم بلند بوده و حجّارِ از حروفِ کشیده‌ی بیش‌تری در شعر استفاده می‌کند)
«زنده‌گی تصویـــــــــر»* (کِش می‌آید و تا کلاس‌های مدرسه‌های روزهای اولِ تنهایی پرت می‌شوم.
تا اولین تجربه‌های انزوا،
تا اولین بغض‌ها و گریه‌ها و اولین‌بارهای تو را صدا زدن.
بعد، تکرار و تکرار و تکرار
(حجّار شعر را تمام کرده و سنگ موجّه جلوه می‌کند)
زنده‌گی به ریش و سبیلِ نورَس‌م رسیده و من به «کلمه».
تا نمیری نمی‌فهمی؛
زنده‌گی کلماتی‌ست درهَم،
جمله‌ات را بسازی و نسازی نقطه‌ی مرگ می‌رسد.
تا نمیری باور نمی‌کنند بوده‌ای و می‌توانستی باشی.
تا هستی نمی‌فهمند می‌توانستی نباشی.
کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم و آخرین‌باری که صدایت کرده‌ام، زنده بوده باشم.
مرگ آخرین روزِ تنهایی‌ست و اولین روزِ آخرِ هبوط؛
من، سیبِ نچیده‌ی حوّای سرزمین‌های دورِ همیشه‌دربهشت‌م و میوه‌ی ممنوعه‌ی تو.
تا نمُرده‌ام باورم کن...

زنده‌گی تصویر بود، ای عُمر برگردان به من/ سنگ‌هایی را که در مُرداب و ماه انداختم (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه کارزار و جبهه و جنگ
نه دِیر و مسجد و محراب
بارها و بارها ایمان‌مان را خیابان محک زد.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نسخه‌های دورریزِ شعری سپیدم،
در دوره‌ای که هیچ شاعرِ بزرگی ندارد!

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جوانی؛
بوی آویشنِ سرانگشتان بود،
سُریده بر همه‌ی نیمه‌شب‌ها.

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سال‌ها بود که از قصه‌ی آدم و حوّا می‌گذشت
روزگار سنگ‌های بس‌یاری را بر سرِ راهِ عاشقانی بی‌شمار نهاده بود
تاب‌ِستان بود و آسمان سرِ یاری نداشت
تا آن‌زمان هیچ‌کس زنده از دنیا نرفته بود که من،
تصمیمِ گرفته‌ی دنیا برای هبوط شدم و
چهارمین تجربه‌ی اتفاقی که تنها یک‌بارَش زیبا بود.
تولد، نامی بود که بر ابتدای مرگ گذاشته بودند،
هم‌آن‌ها که به گریه‌های‌م خندیدند...

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تا این‌جای عمر:
بیست‌وچندسال مرغ و ماهی و گوسفند و گوساله خورده‌ای،
چندین‌درخت‌ کاغذ سیاه کرده‌ای و
بس‌یاری خیابان را با پوستِ گاومیشی بالغ، مغرورانه گز کرده‌ای؛
تولدت مبارک آدمِ جدید!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درختِ پُرمیوه‌ای که دستِ هیچ ره‌گذری بدان نرسید،
عضوِ اتاقِ بازرگانی بود و سهام‌داری بزرگ!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌درخت پرنده بلند می‌شوند
تا یک‌نفر روی صندلی‌ش بنشیند.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه غم‌گنانه‌‌ست، حالا
وقتی‌که زمین دورِمان می‌کند و زمان، دور؛
دل‌تنگِ دی‌روزم و دل‌تنگِ فردا
دل‌تنگِ آفتابی که تو بودی هر صبح، چشم‌گیرِ پنجره‌ام، نگاه‌م، دل‌م
دل‌تنگِ شبی که گیسوی تو بود و سرِ زلفِ پریشان‌ت و منِ بر باد
دل‌تنگِ فردایی که تو بوده‌ای و هستی و باشی و بمانی هنوز
دل‌تنگِ غریبی که من‌م
چه غم‌گنانه‌ست، حالا
این جاده‌ها به تو نزدیک‌م نمی‌کنند
چه غم‌گنانه‌ست...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی یعنی:
تصمیم‌های اشتباه، به دنیایت آورده‌اند
و انتخاب‌های درست، از دنیا نخواهندت بُرد.

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دنیا پشت‌ش را به ما کرده بود
هرچه سلام کردیم، نشنید
دیوارِ شیشه‌ای مانع بود
سعی کردیم لنز را بچرخانیم
حرفه‌ای نبودیم، تصویرِ مات و تار تغییر نکرد
صدا به آن‌طرفِ شیشه نرسید
دنیا هم‌آن‌جور پُشت‌کرده دور می‌شد
این‌طرف از بس صدا نرسیده بود، باران گرفت
عکس‌مان خوب نشد...‏

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بگیر برایم
آسمانِ صاف؛
اشک‌هایم را میانِ گریه‌هایت گم کن. +

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بَعدها که تاریخ را
-رمزآلوده- از خطّ و خطوطِ سنگ‌ها و دیوارها بخوانند،
ردِّ هزار حسرت و آه و خاطره را،
تا اشک‌ها و لب‌خندهای ما،
                تا سرگردانیِ دست‌ها و
                                 تا غمِ نگاه‌هامان
                       خواهند گرفت؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دور بود، دور
-این‌همه که رفتم- ماه،
هنوز.

پی‌نوشت:عکسِ «گلی که نبود» را هم‌آن دورها گرفتم.

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حسرتِ پرنده‌ای که بالِ پریدن نداشت،
از پشتِ کدام پنجره زیبا بود
که آفریدی‌م؟

پی‌نوشت۱: این شبه‌بهشت ۲۶۸۰متر ارتفاع داشت، آسمان اما هنوز دور بود...
پی‌نوشت۲: عکس را حوالیِ غروبِ پاییز گرفته‌ام/ ارتفاعاتِ بندپیِ شرقی؛ بابل.

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دنیا،
بارانی‌ بود که بعد از تو
هرگز بند نیامد. +

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه ساحرها را به سجده واداشت
نه دریایی را شکافت؛
چوب‌دستیِ ساده‌‌ای بود
رود، موسا را به سمتِ دیگری بُرد.

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غم
سیبی‌ست که دنیا،
از لب‌خندهای عکس‌های کارت‌های شناسایی‌م
دزدیده است.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی پُر است از
میان‌مایه‌گیِ چای‌های عصرهای تنهایی؛
پُر از منِ بی‌تو،
توی بی‌من
مای به‌اشتباه.
نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پنجره را باز می‌کنم؛
هوای جهانی که در آن نفس می‌کشی
می‌پیچد لای موهایم،
غبارِ روی کتاب‌های عاشقانه را تازه می‌کند
چا‌ی‌م را سرد.
پنجره را می‌بندم
تقویمِ روی دیوار
                    آرام می‌گیرد.
نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه، نمی‌خواهم بخوابم؛
وقتی صدقِ هیچ رؤیایی
دل‌خواه‌تر از یادِ تو نیست.
نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |