از فرامینِ در تنهایی - گفتن

گفتن

λεγειν

فِعْلْ نباید مقدّمِ بر فکر باشد و عمل نباید از عقل و عقلانیّت پیشی بگیرد. تصمیم‌گیری یک فرآیند است که قدمِ اوّلِ آن شناخت و فهم است، بنابراین خطاست این‌که انسان با فهمِ ناقص و کامل‌نشده‌اش در موضوعی تصمیم‌گیری کند.

القاءِ این مسئله که «هرچیزی آنی دارد و اگر انسان مراقبِ آنات نباشد و زمان را درنیابد و با محافظه‌کاری و این‌دست و آن‌دست کردن زمانِ انجامِ آن کار را از دست بدهد بد است»، یک‌جور سیاه‌وسفیدنگری و خَلطِ مبحث است. چه‌را که اساساً درکِ آناتِ مسائل، ربطی و یا به عبارتِ دقیق‌تر تنافی‌ای و تعارضی با فهمِ آن مسئله که پیش‌نیازِ لازمِ اتّخاذِ تصمیمِ درست در آن مسئله و موضوع و زمینه است، ندارد. از طرفی قرار هم نیست بُردباری در پروسه‌ی فهمیدن مساوی با محافظه‌کاری باشد. بله، انسان باید با فراستش حتماً درکِ درستی از زمانِ هرچیزی داشته باشد تا بتواند بهینه‌تر رفتار کند، امّا آیا زمان‌مندی باید منجر به تصمیمْ براساسِ شناختِ ناقص بشود یا اگر بشود خوب است؟ قطعاً این‌طور نیست و به زعمِ من آنانی که این‌طور القاء می‌کنند که زنده‌گی یک مسابقه‌ی زمان‌مندی‌ست که اگر به سرعت درنیابی‌اش باخته‌ای، اصلاً زنده‌گی را درست نفهمیده‌اند و تصوّرشان از زنده‌گی خطاست. زنده‌گی یک مسابقه‌ی سرعت نیست. لااقل زنده‌گیِ اندیش‌مندانه و معقول و معنوی این‌گونه نیست. زنده‌گی نزاع بر سرِ برتری‌جوییِ کمّی نیست. زنده‌گی حرکتِ رو به تکامل و پیش‌رفتِ بشر در جهتِ رشدِ اندیشه، فکر، ایمان و دانش است. این حرکت -علی‌رغمِ این‌که می‌تواند خیلی سریع باشد- آرام است. نَزَعی و رقابت‌آمیز و استعلاجویانه نیست. یک‌لحظه مدلّل و اندیش‌مندبودن، گاه می‌ارزد به هزاران‌سالِ زنده‌گیِ مبتنی بر فعلِ صِرف. تلاش باید در این جهت باشد که انسان مسیرش را از بی‌راهه‌ها بشناسد و بِزُدایدش از علف‌های هرزِ گم‌راهی و با حفظِ آرامشِ مبتنی بر فهم، و با استعانتِ از عقل و دانش و آموزه‌های الهی و توکّلِ بر خداوند، سیرِ تکاملیِ مختصِّ به خودش را طی کند. و «انسان جز سعی نیست».

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حوائجت را با معشوقت در میان بگذار. بگو چه می‌خواهی و چه نمی‌خواهی. پسند و ناپسندهایت را به زبان بیاور. «عشق» رودخانه‌ای‌ست که هر سدّی می‌تواند تبدیلش کند به جزعشق. متوقّعانه امّا نه؛ صادقانه و خالصانه و عُلقه‌مند. بگو برآورده‌نشدنِ این حاجت، این میل، این طلب یا این خواسته اصلاً موجبِ ناراحتی‌ات نمی‌شود. بگو بودنش یا شدنش امّا خرسندت می‌کند. بگو خوشَت می‌شود اگر این خواسته‌ات محقّق شود، امّا اگر نشد هم اتّفاقی نمی‌افتد. نشده است دیگر، همین.

صداقت یعنی بیانِ آن‌چه می‌خواهی در وقتش و آنش، نه کتمانِ سیاست‌مدارانه‌ی خوش‌آیندها و پسندها، جوری که به عمرِ زمینی و وجبیِ عشق بیافزاید. عشق اساساً یک مراوده‌ی زمینی نیست که بخواهد یک هم‌چه قاعده‌‌های مدیریتی‌ای را بپذیرد. «عشق» سر در ابرها می‌ساید و باختنی بلامنازع است که به هزاران بُرد می‌ارزد. عشق بی‌صداقت و صراحت و تُنُکیِ دل «چشمک» است. عشق سناریو نیست که «بازی» بخواهد، عشق دل می‌خواهد. پس دلت را سرِ دست بگیر و بی‌واهمه‌ی قاعده‌ها آن‌چه به نظرِ دلت صلاح است را بگو و بخواه و بیان کن. عشق با گفت‌وگو زنده می‌ماند. بگو و بخواه که بگوید.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بخوان، امّا انتخاب‌گرانه، اندیش‌مندانه و تأمّل‌مدارانه. تأثیر بپذیر، امّا آرام و بی‌هیجان. فکر کن به معانیِ کلمات، جمله‌ها، خاطرات، داستان‌ها، حکایت‌ها و قصّه‌ها و تجربه‌های زنده‌گی‌های آدم‌ها. شکلِ آن‌چه می‌خوانی نشو، آن‌چه می‌خوانی را در شکلِ بزرگ‌تری که خودِ کوچکت هستی، هضم کن. عمیق باش و حاوی و محیط، چون دریاها. بگذار معناها در تو غرق باشند، نه تو در معناها. در بی‌آرامی بیاندیش و تصمیم نگیر. هر تصمیمت را وقتِ اتّخاذ مزیّن کن به معیاری محکم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دست از صداقتت برندار. تو عاشقی، پس بر طریقِ «وفا»یی و وفاداری اقتضائش حرکت در یک جهت و راه‌ندادنِ تردید به دل است. خسته نشو، ناامید نشو، نایست، به عقب نگاه نکن، نگذار گمان‌ها به تو راه پیدا کنند، استواری کن بر نهجی که هستی و حُسنِ نیّت داشته باش. محاسبه‌ای اضافه‌تر از آن‌چه بر عهده و گرده‌ات هست، نداشته باش. کارِ خودت را انجام بده، بادْ موافق بوزد یا مخالف فرقی نکند برایت. «عشق» سلوکی‌ست که آگاهانه انتخابش کرده‌ای و سالک وظیفه‌مدار است، نه معادله‌گر.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از سؤال‌های بس‌یار رایجِ انسان‌ها از یک‌دیگر این است که «چه‌را انصاف نداری؟» یا «انصافت کجاست؟» یا به‌هم می‌گوییم «بی‌انصاف» یا آرزو می‌کنیم طرفِ مقابل‌مان -هرچه هم اگر نداشت و هر عنادی هم که داشت- «منصف» باشد لااقل. خیلی‌اوقات هم ممکن است این سؤال‌ها را علنی نکنیم و بر زبان جاری نسازیم، امّا در دل و ذهن‌مان وجود داشته باشند.

حقیقتاً چه چیزی باعث می‌شود انسان راجع‌به موضوع و مسئله‌ای یا دربرابرِ کسی انصاف داشته باشد یا نداشته باشد. چه‌ چیزی ما را دچارِ بی‌انصافی یا باانصافی می‌کند؟ (که البته مثلِ بس‌یاری از مسائل، بی‌انصافی «وجود» ندارد و هرجا انصاف نباشد بی‌انصافی‌ست. منتها ما آدم‌ها در عُرف، خودمان تقسیم‌بندی‌ها را گسترش داده‌ایم و طیفی‌تر نگاه کرده‌ایم به مسئله و بینِ باانصافی و بی‌انصافی شئونِ دیگری را هم متصوّریم.)

به گمانِ من انصاف به دو شأنِ درونی و بیرونی تقسیم می‌شود. دو شأنی که در طول و ملازمِ هم‌اند و شاید دقیق‌ترش این باشد که انصافِ درونی در اغلبِ مواقع مقدّمِ بر انصافِ بیرونی‌ست و انصافِ بیرونی یا عدمِ انصافِ بیرونی نتیجه‌ی انصاف یا عدمِ انصافِ درونی‌ست.

انصاف نوعی از «تصدیق» است و تصدیق به تعبیرِ امیرالمؤمنین کمالِ معرفت است. یعنی انسان ابتدائاً باید معرفت پیدا کند، یعنی بشناسد و دریابد و بعد از این‌که شناخت، شناختش را به اوج برساند و اوجِ شناخت، تصدیق است و تصدیق یعنی باور. شاعرِ عزیز «فاضل نظری» (در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی) تعبیری داشت از نسبتِ صدق و تصدیق که جای دیگری ندیده یا نخوانده‌امش هنوز؛ ولی احتمالِ زیاد ریشه‌ی روایی داشته باشد. فاضل می‌گفت صدق از نشانه‌های عاشقی‌ست و تصدیق مقدّمه‌ی صدق و او بیانِ خوبی‌ها، زیبایی‌ها، ویژه‌گی‌ها (چه مثبت و چه منفی) را تصدیق می‌دانست.

با کنارِ هم‌ گذاشتنِ صحبت‌های فاضل و فرمایشِ امیرالمؤمنین می‌توان گفت که اعترافِ به حقایقِ موجود، تصدیق است و تصدیق لازمه‌ی صدق و شرطِ انصاف. مثلاً زیبایی‌شناسی یک اعترافِ صادقانه‌ به زیبایی‌های موجود است. عدم را نمی‌شود تصدیق کرد و اگر موجود را تصدیق نکنیم، یا ردّش کنیم، قطعاً باانصاف نبوده‌ایم. وجود یک امرِ نسبی و قراردادی نیست. ما موجود را با تأثیرش می‌شناسیم و حقیقت از جنسِ وجود است و به هم‌این دلیل نسبی نیست. واقعیّات امّا طبعاً متکثّرند و در بعضی از مواقع قراردادی و نسبی، امّا مغز و ذاتِ وجود نسبی و قراردادی نیست. (حالا این بحث خیلی جایش این‌جا نیست و مهم‌تر از آن در حیطه‌ی سوادِ من هم نیست.)

«آفتاب» انسان را گرم می‌کند و گرما باعثِ تعریق و انبساط می‌شود و انبساط باعثِ شُلیِ اجسام و اشیاء. ما اسمِ این حالت یا تأثیرِ آفتاب را گذاشته‌ایم «گرما». خودِ گرما وجود دارد چون اثراتش هست، امّا اسمِ گرما را قرارداد کرده‌ایم. کسی نمی‌تواند بگوید آفتاب باعثِ سرما می‌شود. این حرف «شاذ» نیست و سلیقه و نظرِ من هم نمی‌تواند باشد؛ این حرف «کذب» است و عدمِ صدق و صدق‌نداشتن بی‌انصافی‌ست. امّا برگردیم به آن دو شأنی که برای انصاف برشمردم. انصافِ درونی یعنی میزانِ صدق و تصدیقِ درونی و انصافِ بیرونی یعنی صدق و تصدیقِ بیرونی. تصدیقِ درون شرطِ لازمِ تصدیقِ بیرونی‌ست و بی‌صدقِ درون نمی‌شود صدقِ برون داشت.

به نظرِ من، با توجّه به این استدلالِ بالا، یکی از علّت‌های اساسی و ریشه‌ایِ ناخوش‌انصافیِ آدم‌ها(یی مثلِ من) در بی‌انصافیِ درونی‌ست و بی‌انصافیِ درونی نتیجه‌ی نقصِ در صدق و تصدیقِ درونی‌ست. من اگر درونِ منصفی داشته باشم، حتماً این درونِ منصف روی بیرونِ من هم تأثیر می‌گذارد و اگر تصدیقِ درونی نداشته باشم، چه‌گونه می‌خواهم بیرونِ صادقی داشته باشم؟

خیلی از مثلِ من‌ها، با خودمان، با حقایق، با جهانِ تنها و بی‌یار و کَسِ درونیِ خودمان هم صادق و سره نیستیم. بلد نیستیم صادقانه به مسائل نگاه کنیم و اگر چیزی را دریافتیم تصدیقش کنیم. من زیبایی را می‌بینم و انکارش می‌کنم، خوبی را می‌فهمم و روی برمی‌گردانم ازش. من وقتی با خودم تلخ و معذّب و کذب و سخت باشم، نمی‌توانم با عالَم راحت و صریح و صادق و صمیمی و آرام باشم. من وقتی از درون لج کرده باشم، چه‌گونه می‌توانم بیرونِ صالح و مطمئنّی داشته باشم؟ بس‌یاری از گرفتاری‌ها و معضلاتِ ما به جهان‌های درون‌مان برمی‌گردد. اگر با حقایقِ بیرونیِ عالَم غریبه شده‌ایم، دلیلش این است که اوّلاً با حقایقِ درون‌مان قهر و غریبه شده‌ایم. از بس در قعرِ چاهِ پلشتی‌ها و اباطیل خودم را گرفتار کرده‌ام، عطرِ خوشِ گلِ صدق و صفا و درستی و ایمان برایم مشمئزکننده و آزاردهنده شده. آن‌قدر به جنسِ تقلّبی‌ خریدن خو کرده‌ام که اگر کالای اصل را مقابلم قرار دهند، پس می‌زنم. پس چیزی در درونِ من تغییر کرده که بیرونم عوض شده، که بیرون‌های‌مان تغییر کرده، که باهمْ «دیگر» شده‌ایم و قهر و غریبه و ناجوان‌مرد.

امّا هیچ‌وقت برای تغییرِ این جهان، جهانِ بیرونیِ مؤثّر از جهان‌های درونی‌مان دیر نیست. هرلحظه‌ای که بخواهیم اوضاع را به‌تر کنیم آن لحظه فرصت، بل‌ به‌ترین فرصت و کافی‌ترین فرصتِ عالَم است برای این تغییر. من بَدَم، بی‌انصافم، بی‌صدق و تصدیقم، بس‌یار خُب؛ حالا چه؟ می‌خواهم هم‌این‌جور باقی بمانم یا نمی‌خواهم باقی بمانم؟ اگر بی‌انصافی بد است و باانصافی خوب، پس باید کاری انجام دهم. باید بروم سراغِ خودم. با خودم باید خلوت کنم. بنشینم فکر کنم و دریابم، معرفت پیدا کنم. هیچ هم عجله نکنم. معرفت که پیدا کردم، آرام‌آرام «صدق» را با «تصدیق» تمرین کنم. آرام‌آرام انصاف را، خوبی را، اخلاق را و جوان‌مردی را که گفت: «رفتن رسیدن است»...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مبارزه‌کردن هم‌واره هزینه‌هایی در پی دارد و کسی که می‌خواهد با آسیب‌ها، اغلاط، انحرافات و کژی‌ها بجنگد، ناگزیر است از پذیرشِ هزینه‌های این مبارزه. «تغییر» اغلب اصطکاک ایجاد می‌کند و مقاومتِ منفی به‌وجود می‌آورد و این‌ها همه هزینه‌های مبارزه‌اند برای کسی که می‌خواهد بجنگد و چاره‌ی چندانی هم نیست؛ باید پیهِ این هزینه‌ها را به تن مالید. چه‌را که هدفِ بالاتری وجود دارد.

زنده‌گی بی‌مبارزه در راستای به‌ترشدنِ همه‌چیز، خیلی کم‌فایده خواهد بود. ارزشِ روزهای عمرِ انسان به مبارزه‌ای‌ست که در راستای به‌ترشدنِ عالَم می‌کند و طبیعی‌ست که بخشِ عظیمی از عالَمْ خودِ من، خودِ تو، خودِ ماییم. گاه برای تغییرِ خودت می‌جنگی، گاه برای تغییرِ دیگری و گاهی هم برای تغییرِ «ما» و شاید مهیب‌ترین مبارزه‌ی انسان در زنده‌گی، هم‌این مبارزه برای تغییرِ ما باشد. چون وقتی برای تنزیهِ خودت می‌جنگی، فقط خودت مقابلِ خودت می‌ایستی. وقتی برای به‌ترشدنِ دیگری تلاش می‌کنی، اوست که مقاومت می‌کند. امّا اگر بخواهی برای تغییرِ جامعه‌ی انسان‌ها بجنگی، جامعه‌ی انسان‌ها مقابلت می‌ایستند.

مبارزه مبنا و معیار می‌خواهد و حجّت و دلیل. هرچه این حجج و دلائل، این مایز و معیارها و مبنا و اصول، متقن‌تر و معقول‌تر و درست‌تر باشند، کارِ انسان از جهتی ساده‌تر است. یعنی حتماً ساده‌تر است؛ چون لااقل خیالت از این‌طرفِ ماجرا راحت است. می‌دانی که راهت درست است و هدفت صحیح. به قولِ دوستی اگر ایجاب کند می‌توانی بمیری در راهِ هدفت. امّا اگر معیار و مبنای انسان ناقص و کم و نه‌خیلی‌معقول باشد کارِ خودِ آدم سخت می‌شود. بگذریم. انسانِ بی‌مبنا، قطعاً انسانِ مبارزی نخواهد بود. کی کِی کجا دیده که باد گیر کند به چیزی. نهایتاً اگر سدّی و مانعی بر سرِ راهش باشد، راهش را کج می‌کند یا در مواردی مهار می‌شود تا از انرژی‌اش بهره ببرند. بادخو نباید بود. مبنا انسان را حسّاس می‌کند به خوش‌آیند و بدآیندهایش، به اطرافش و اکنافش، به زنده‌گی‌اش، دوروبرش، دنیایش. وقتی انسان در هر کاری و مسئله‌ای معیار بخواهد داشته باشد، قطعاً دچارِ چالش می‌شود با انسان‌های دیگر. چون خیلی‌ها هستند که بادخویی را ترجیح می‌دهند و بادخوبودن را مساوی می‌دانند با خوب بودن.

صبور باش؛ مبارزه صبر می‌خواهد. به خودم می‌گویم. (این دفعِ دخلِ مقدّرات را حتماً باید کرد؛ در این روزگار تا بخواهی حرفی بزنی، فوراً آن‌هایی که می‌شناسندت خودت را مجسّم می‌کنند و تو را با حرفت محک می‌زنند و خدا نکند که کسی مثلِ تو لنگ بزند کمیتش در عملش به آن‌چه که می‌گوید. البته حق هم دارند. بالاخره آدم باید عامل باشد به حرف‌هایش. من هم سعی‌ام را می‌کنم. ولی اگر حرف درست است، بپذیریدش چون به نفع‌تان است و اگر درست نیست نپذیریدش چون به نفع‌تان نیست. به هم‌این ساده‌گی!) وقتی می‌دانی تغییر و مبارزه اصطکاک ایجاد می‌کند و هزینه‌، پس نرنج از تنهایی‌ها و زخم‌هایی که می‌خوری. تو برای هدفت، برای مبارزه‌ات، برای جنگت حجّت و دلیل و معیار و مبنا داری. پس هر مصیبتی هم اگر ببینی باید بگویی «جز از زیبایی ندیدم» و انصافاً هم جز از زیبایی نیست چون برای یک هدفِ بالا و ارزش‌مندی‌ست که مبارزه کرده‌ای و هزینه داده‌ای. فایده‌ی بلندمدّتِ تغییر، قطعاً بیش‌تر از هزینه‌ی کوتاه‌مدّتِ صدماتی‌ست که می‌بینی. مقاومت کن. دست از مبارزه برندار. اگر اهلش هستی از خدا سینه‌ی گشاده و دلِ بزرگ و نیّتِ پاک و کِردارِ خوش و حلم بخواه. تغییرِ در خودت و در عالَم را در طولِ هم ببین و یک تعادلی بین‌شان ایجاد کن و آرام‌آرام پیش برو. هیجانت را معقول کن و عقلت را بانشاط و خلّاق. این‌گونه به هردوی‌ این نعمات چکّش زده‌ای و مقهورِ آفات‌شان هم نشده‌ای. توکّل کن و مأیوس نشو. فرض کن تنهایی در عالَم و هیچ‌کسی هم قرار نیست جز خداوند کمکت کند و این باری‌ست که حتماً باید به مقصد برسانی. ولو زیرِ این بار جان دهی. حرکت کن. یاعلی

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر در یکی از مطالبِ سریِ «از فرامینِ در تنهایی» نوشته بودم: «در عشقْ عاشق باش!». بی‎‌هیچ توضیحِ اضافه‌ای. حالا می‌خواهم به بهانه‌ی نوشته‌ای دیگر، آن جمله را هم شرح بدهم. شاید کمی عجیب باشد این‌که به‌ صورتِ کلّی گفته شده در عشقْ عاشق باش. یعنی به همه، چه مردها و چه زن‌ها. ممکن است سؤال پیش بیاید که اگر شخصی معشوق بود، معشوقه بود، چه‌گونه عاشق باشد؟ اصلاً چه‌را عاشق باشد؟ برای شرحِ این مسئله به‌نظرم باید تعریفی از عشق داشت. تعریفی دقیق و شفّاف. به نظرِ من «عشق» دوست‌داشتن و محبّتِ صادقانه، بی‌دریغ و بی‌شائبه‌ای‌ست که در آن «خواستن» رنگ‌وبویی خیرخواهانه داشته باشد. این کوتاه‌ترین تعریفی‌ست که می‌توانم از عشق بیان کنم.
براساسِ این تعریف، در چنین احوال و ماجرایی، آن کسی که عاشق باشد، کارِ مهم‌تری را مرتکب می‌شود. اساساً فاعلِ عشق، عاشق است و اگر ما عشق را یک ماجرای مستحبّ و صواب بپنداریم، اگر عشق را یک «خوبی» ببینیم، طبیعی‌ست که فاعلِ این ماجرا بودن ارزش‌مندتر است. ارزش‌مندتر است نه در قیاسِ با معشوق(بودن) که او خود به صِرفِ معشوق‌بودن بالاست و بالاترین (از نگاهِ عاشق). عاشق‌بودن امّا در عالَم یک کارِ باارزش است و چه خوش و زیباست اگر بشود، اگر بتوانیم عاشق باشیم.
از این منظر، معشوق هم می‌تواند عاشق باشد یا به عبارتِ دقیق‌تر عاشقانه دوست بدارد. من برای اثباتِ این مدعا از خداوند و نسبتش با بنده‌گان مثال می‌آورم. در بزرگی و منتهای هر خصلتی بودنِ خداوند و این‌که او صاحب و خالقِ ماست و هم مقصود و معبود و معشوق‌مان شکّی نیست. امّا هم‌این خداوند، با همه‌ی جلال و عظمتش عاشقانه به بنده‌گانش می‌نگرد. عاشقانه دوست‌شان می‌دارد و حتا اگر خشمی و غضبی و عذابی هم داشته باشد، اوّلاً مقدّمِ بر آن خشم و غضب، رحمت داشته و هم در عینِ حال بس‌یار توبه‌پذیر و غافر است و هم اگر عذاب کند، باز نگاهِ تربیتی و حکمتی دارد. جز عشق می‌تواند باشد دلیلِ این روحیاتِ او؟ این‌که مثلاً بنده‌گانِ توبه‌کارش را دوست می‌دارد۱. یا این‌که فرموده با ذکرش قلوب آرام می‌شود۲ و نظائرِ این که فراوانند در قرآن. پس می‌شود معشوق بود، آن هم در منتهای معشوقه‌گی و در عینِ حال، عاشق هم. یعنی عاشقانه دوست داشت و عشق ورزید.
در روابطِ عاشقانه‌ی بینِ انسان‌ها هم این اتفاق خواه‌ناخواه می‌افتد که عاشق و معشوق هردو مقام‌های یک‌دیگر را تجربه می‌کنند. یعنی در مواقعی عاشق هم از طرفِ معشوقش عاشقانه دوست داشته می‌شود و این نه این‌که قاعده باشد یا فرض و انتظار، ولی اتفاقی‌ست که می‌افتد و چیزِ بدی هم نیست. به این دلیل که عاشق‌بودن کارِ ارزش‌مندی‌ست و درواقع فعلی‌ست خداوندانه. از معشوق، انتظارِ عاشق‌بودن نباید داشت، امّا معشوق حسبِ رحیم‌بودن و رقیق‌بودن و خوب‌بودنش، عاشقی هم می‌کند. کمااین‌که خداوندِ متعال هم عاشقی می‌کند. منتها، اگر عاشقْ عاشقی می‌کند، این وظیفه‌ی اوست و انتظار از او این است و جز این اگر بخواهد مرتکب شود خلافِ قاعده عمل کرده و بی‌راه رفته و معشوق اگر عاشقانه دوست می‌دارد یا عاشقی می‌کند، این از لطفِ اوست؛ چه‌را که در عینِ استغنا و بی‌احتیاجی‌ست که دارد این مهم را مرتکب می‌شود (سخن در احتیاجِ ما و استغنای معشوق است۳). گفت: «سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟/ ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود»۴ یا «خوش است گاهْ به عشّاقِ خویش دل‌دادن/ نمی‌توان همه‌ی عمر دل‌ربایی کرد»۵. یعنی عاشق‌بودن حسبِ احتیاجی که عاشق به معشوق دارد، برای عاشق یک وظیفه‌ست، بل‌که کفِ وظیفه است. امّا اگر معشوق این لطف را مرتکب می‌شود، از بزرگی و شوق و مرحمتش است در حقِ عاشق. قاعده‌ی عشق، عاشق‌بودنِ عاشق است و معشوقه‌گیِ معشوق. امّا خلافِ قاعده در عشق، اگر «عشق» را نقض نکند، نه‌تنها عیب نیست که حالتی‌ست ایده‌آل و برتر. «نقضِ عشق» هم یعنی این‌که جای عاشق و معشوق کاملاً عوض شود و عاشق فراموش کند که وظیفه‌اش چیست و معشوق نیز، که این شاید شعبه‌ای از بی‌عدالتی هم باشد. چه‌را که عدل را گفته‌اند «یضعُ‌الأمور فی مواضعها»۶ و هرچیزی که بخواهد سرِ جایِ خودش نباشد، عدل را منتفی می‌کند.
یک مفهومی وجود دارد در عشق با عنوانِ «کافی‌بودنِ معشوق برای عاشق» که از آیه‌ی ۳۶ سوره‌ی زمر برش داشته‌ام. خداوند در آن آیه با یک استفهامِ تقریری می‌فرماید: «ألیسَ‌اللهُ بِکافٍ عَبدَه؟» (آیا خدا برای [امورِ] بنده‌اش کافی نیست؟). استفهامِ تقریری یا تأکیدی یعنی سؤالی با ظاهری منفی که پاسخی طبیعتاً و قطعاً مثبت دارد. یعنی در این آیه تأکید شده که خدا برای بنده‌اش کافی‌ست. سؤالی که پیش می‌آید این است که چه‌را و یعنی چه که خدا برای ما (بنده‌گان) کافی‌ست؟ شاید آیه‌ی ۳ از سوره‌ی أحزاب هم به‌نوعی مکمّلِ این معنی باشد. می‌فرماید: «و تَوَکَّل علی‌اللهِ و کفی باللهِ وکیلا» (و بر خدا توکّل کن، که خدا برای توکّل [و اعتماد] کافی‌ست) و البته در تقریباً ۱۰جای دیگر هم خداوند مشابهِ این مفهوم را فرموده است در قرآن. به خداوند باید توکّل و اعتماد کرد، چون کامل است و گرهِ همه‌ی مشکلات به دستِ او باز می‌شود و اول و آخر و ظاهر و باطن اوست و معبود و معشوقِ بنده‌اش نیز هم. یعنی او آن کسی‌ست که هیچ بالاتر و به‌تری از او نیست برای دوست‌داشتن و عشق‌ورزیدن و تقرّب و کفایتِ امور. گفت: «إلهی هَب‌لی قلباً یُدنیهِ مِنکَ شَوقُه»۷ (معبودم به من دلی بخش که مشتاقِ قربِ تو شود). باید به او توکّل کرد چون أعلم است و وقتی که او سرپرست و یاورِ انسان باشد۸، هیچ دشمن و بدخواهی نمی‌تواند بر انسان تسلّط و ترفیع پیدا کند. پس خداوند به عنوانِ معشوقْ عاشقش را کافی‌ست. دلیلِ این کفایت هم مشخّص است. امّا آیا در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوقْ عاشق را کافی‌ست؟ در پاسخ باید گفت بله! در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوق یک «انتخاب» است (یعنی باید باشد) و وقتی که معشوق یک «انتخاب» باشد، از نظرِ عاشق کامل‌ترین و به‌ترینِ انسان‌هاست. حالا نه این‌که یک‌هفت‌میلیاردُم باشد و تافته‌ی جدابافته؛ امّا هم‌این‌که بینِ آدم‌های موردِ مواجهه‌ی عاشق، به چشمِ او آمده و برجسته شده و فرآیندِ شناخت و انتخاب و دل‌بستن طی شده یعنی خاص بوده که این اتفاق افتاده و این خاص‌بودن یعنی هم‌آن به‌ترین‌بودن. به‌ترینِ آن عاشق. نه به‌ترین انسانِ روی زمین در قیاس با هفت‌میلیارد آدم.
معشوقْ برای عاشق کافی‌ست. این جمله‌ای‌ست که باید ملکه‌ی ذهن و خاطرِ عاشق باشد. این فرض را هی باید تکرار و تأکید کرد. هم‌آن‌جور که خداوند هم در قرآنش بارها و بارها این جمله را تأکید کرده. حتا برای کسی مثلِ رسول‌الله۹. به‌هرحال انسان فراموش‌کار است و بعضی چیزها را اگر مرور نکند، آرام‌آرام ممکن است به دستِ فراموشی بسپارد و فراموش‌کردنِ این مسئله اوّلینِ قدمِ دورشدنِ عاشق است از معشوق و خدای نکرده می‌تواند مقدّمه‌ی بی‌وفایی یا زبانم لال خیانت بشود که گفت: «از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَنْد چیست؟»۱۰.
مرورِ این فرض و پیشانی‌نوشت‌کردنش بر عهده‌ی عاشق است به‌تمامه. این وظیفه‌ی اوست که این اصل را فراموش نکند. امّا، در عشق‌های بینِ انسان‌ها، حسبِ هم‌آن توضیحاتِ بالا که معشوق هم خواه‌ناخواه در مقامِ عاشقی قرار می‌گیرد و عاشقی می‌کند، او (یعنی معشوق) هم به‌تر است که دو مسئله را در دوساحت و شأن فراموش نکند. یکی تلاش برای کفایتِ عاشق در شأنِ معشوقی‌ست و دیگری این‌که اگر در مقامِ عاشقی قرار گرفت یا به عبارتِ دقیق‌تر وقتی که عاشقانه عاشقش را دوست داشت، او هم فرض کند که عاشق برای او کافی‌ست. این دو مورد به‌علاوه‌ی آن فرض و وظیفه‌ی عاشق، به‌نظرم خیلی مسائلِ بااهمیتی هستند. خاصّه در روزگاری که به‌سر می‌بریم. زمانه‌ی رنگ‌ها و هیجانات و شلوغی‌ها. منِ عاشق باید فرضم این باشد که معشوقِ من کامل‌ترین و به‌ترین انسانِ روی زمین است برای من. باید هی تأکید کنم برای خودم که معشوقم مرا کافی‌ست، معشوقم مرا بس است. تا عاشقی را فراموش نکنم و در امنیتِ عشق باقی بمانم. حتا اگر معشوق دل کَنْد یا سرد بود یا خدای نکرده بی‌وفایی کرد و زبانم لال خیانت هم نباید از این فرض دست بکشم و ایمانِ آخرتیِ عاشقانه‌ام را به جهنّمِ دنیاییِ یک خیانت ببازم. از آن‌طرف معشوق هم اگر پذیرفت که معشوقِ من باشد، باید نیم‌نگاهی به این مسئله داشته باشد که یکی از الطافِ او در حقِّ منِ عاشق می‌تواند این باشد که کمی تلاش کند برای نقشش. کمی، فقط کمی تلاش کند برای این کسوتِ «کافی‌بودن». البته این لطفِ اوست، نه وظیفه‌اش. هم‌آن‌جور که لطفِ خداوند است، نه وظیفه‌اش و البته که خداوند چه خوب این لطف را وظیفه‌وار در حقِ بنده‌گانش تمام کرده و می‌کند. و باز معشوق در مقامِ عاشقانه‌ محبّت‌ورزیدنش پسندیده است اگر فرض کند عاشقش برای او کافی‌ست؛ حتا اگر در واقعِ امر این‌گونه نباشد هم اگر ماجرای عشق یک فرآیندِ «انتخابی» بوده باشد پسندیده‌ است، بل‌که درست‌تر است که فرض‌ها چنین حال و حالتی داشته باشند.
به‌نظرم چاره‌ و درمانِ برخی دردهای روزگارِ ما هم‌این است. هم‌این موضوعِ بااهمیّتِ ساده. هم‌این ساده‌ی سخت. هم‌این سختِ ساده. ما آدم‌ها گاهی زود گولِ نسخه‌های مجعول و کاذبِ عالَم را می‌خوریم. دنیازده‌گی و فاصله از ادبیاتِ خداوند خُلق و خوی ما را تغییر داده. شک می‌کنیم، تردید می‌کنیم، بعضی دروغ‌ها را زود باور می‌کنیم. برای‌مان نسخه‌ی مزاجِ سرد و گرمِ زن و مرد و علّتِ مشروع و معقولِ جداشدن‌ بودنِ این مسئله‌ی کوچک را می‌پیچند و ما ساده‌لوحانه و بعضاً مذبوحانه باورش می‌کنیم. برای‌مان کتاب می‌نویسند راجع‌به تفاوت‌های رفتاری و فیزیولوژیکِ زن و مرد؛ یک‌سری واقعیت و غیرِواقعیت و درست و نادرست را تنگِ هم چاپ می‌کنند می‌دهند دست‌مان، فکر می‌کنیم واقعیت یعنی حقیقت. فکر می‌کنیم «بودن» یعنی «درست‌بودن». فکر می‌کنیم تفاوت یعنی علّتِ مشروعِ دورشدن و جداشدن و بی‌وفایی و خیانت. فکر می‌کنیم همه‌ی زنده‌گی، همه‌ی عشق، همه‌ی دوست‌داشتن یعنی طبعِ گرم و سرد در رخت‌خواب!
قصّه‌ی بس‌یاری از بی‌وفایی‌های روزگارِ ما قصّه‌ی دوری از گفتمانِ خداست. گفتمانِ خدا هم گفتمانِ پیچیده و عجیب و غریبی نیست. گفتمانِ خدا، گفتمانِ محبّتِ محض و دوست‌داشتنِ بی‌شائبه و پاک و صادقانه‌ست. منتها ما آدم‌ها (خودم را می‌گویم بیش‌تر) صداقت را جرم می‌پنداریم و ضدِّارزش. آینه را حسبِ آینه‌گی‌اش با سنگ هدف می‌گیریم و اساساً با آینه‌‌هایی خوش‌تریم که خیلی راست‌گو هم نباشند۱۱. بس که عشق را کوچک فرض کرده‌ایم و این ماجرای جدّی را شوخی گرفته‌ایم. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های روزگارِ ما، قصّه‌ی باورکردنِ پلشتی و زشتی، در زرورقی از «آزادی» عوضِ «صداقت» و «پاکی»ست که به علّتِ ذاتِ حقیقی و زلال‌شان هیچ‌گاه زرورق‌پیچ نمی‌شوند. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های ما، قصّه‌ی زودتسلیم‌شدن و عدمِ پای‌مردی روی انتخاب است و تبعاً زودسردشدن و زود دل‌باختن.
ما آدم‌ها عاشقی را باید از درخت‌ها یاد بگیریم. کِی، کجا کسی دیده که درخت‌ها درختی‌شان را در تغییراتِ سرد و گرمِ فصول از دست بدهند و استعفا بدهند از درخت‌بودن که ما آدم‌ها با کم‌ترین سردی و گرمی استعفا می‌دهیم از عاشقی و عشق؟ درخت، همه‌ی برگ‌ها و سبزی‌اش را گاه در یک سرمای زمستانی و پاییزی از دست می‌دهد، عریانِ عریان می‌شود، امّا نمی‌گوید نمی‌خواهم درخت باشم. حتا اگر بشکند و بخشکد و بمیرد هم «درخت» می‌میرد. ما آدم‌ها امّا گاه با یک نسیمِ خنکِ بهاره هم احساسِ سرما می‌کنیم و این سرما را باور می‌کنیم و با سوزِ زمستان اشتباهش می‌گیریم و فرض‌مان این است که سوزِ زمستان یعنی پایانِ عشق و همه‌چیز تمام. غصّه‌ی قصّه‌ی بی‌وفاییِ روزگارِ ما این است که عشق را یک قراردادِ تجاریِ فسخ‌شدنی پنداشته‌ایم، در صورتی که اولین و آخرین آیه‌ی قرآنِ عشق «عاشق شو و در عشق بمیر» است از نظرِ من.
امیدوارم عمقِ باور و ایمانِ ما به عشق‌های‌مان و به تبعِ آن عمرِ عشق‌های‌مان زیاد باشد و طولانی. جهانِ عشق‌های تاابد، جهانِ صلح و صفا و مداراست. جهانِ پاکی و امنیت است. عجیب نیست این‌که به عدمِ پاکی و عدمِ امنیتِ این‌روزهای جهان خرده می‌گیریم امّا تلاشی در جهتِ تداومِ عشق‌ها نمی‌کنیم؟ بل‌که بعضی‌مان تیشه برمی‌داریم و می‌افتیم به جانِ ریشه‌ی درختِ عشق؟ این تیشه می‌تواند دوخط شعر باشد، یا یک غزل، یک سریال، سکانسی از یک فیلم، تصویری، رفتاری یا حرفی و کلامی و خوشا مؤمنانِ عشق. آنان‌که باوری دارند خداوندانه و جان هم اگر بدهند، ایمان‌شان را نمی‌بازند.

۱. إن‌اللهَ یَحِبُّ‌التّوابین (بخشی از آیه‌ی ۲۲۲ سوره‌ی بقره).
۲. بِذِکرِاللهِ تطمَئِنّ‌القلوب (بخشی از آیه‌ی ۲۸ سوره‌ی رعد).
۳. حافظ.
۴. حافظ.
۵. صائب.
۶. العدل یضع‌الأمور فی مواضعها (سخنی از حضرتِ علی).
۷. مناجاتِ شعبانیه.
۸. واللهُ أعلَمُ بِأعدائکم و کفی باللهِ ولیّاً و کفی باللهِ نصیرا (آیه‌ی ۴۵ سوره‌ی نساء)
۹. یا أیّهالنّبیُّ! حَسبُکَ‌الله (بخشی از آیه‌ی ۶۴ سوره‌ی أنفال)
۱۰. فاضل نظری.
۱۱. آئینه خیلی هم نباید راست‌گو باشد/ من مایه‌ی رنجِ تو هستم، راست می‌گویی؛ (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوست‌داشتن و دل‌بسته‌گی و در معنای غاییِ آنْ «عشق» مثلِ ریشه‌دواندنِ درختان است. یک درخت در ابتدا -چه دانه باشد و چه نهال- در اوجِ بی‌ربطی و استقلالِ از خاک قرار دارد. امّا وقتی آن دانه یا نهال در مجاورتِ خاک، خاکِ مستعد و مرطوب و پذیرا قرار می‌گیرد، تدریجاً ریشه می‌دواند و ربط و بستش را بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند. اگر دانه باشد سر می‌زند از خاک و کم‌کم ساقه‌ای و برگی و باری و اگر نهال باشد هم یواش‌یواش جان می‌گیرد و ساقه‌اش را محکم می‌کند روی ریشه‌اش. آن‌هایی که نهال‌ کاشته‌اند می‌دانند که تا مدت‌ها نهال را به چوبی محکم و منوط می‌کنند تا کج نشود و نشکند. بعد که نهالْ ریشه دواند و با محیطِ جدیدش سازگاری پیدا کرد، آن چوب اعرابش را از دست می‌دهد و نهال می‌تواند روی پای خودش بایستد.

عشق ریشه‌ای‌ست که آدم‌ها در هم می‌دوانند. هرروزی که در هوای عشق شب می‌شود، یک‌روز به عمرِ درختِ عشق می‌افزاید و تاری به تارهای ریشه‌های دوانده‌‌شده در خاک. عشق هرروز ریشه می‌دواند و ریشه می‌دواند. آن‌قدر که ساقه محکم شود و نهالْ درخت و درخت، پُربار و برگ و استوار و عظیم.

درختِ عشق مراقبت می‌خواهد و صبر. اساساً هر درختی در عالَم مراقبت می‌خواهد. خاصّه درخت‌های غیرِهرز و محصول‌دار. آن‌ها که درخت‌کاری را تجربه کرده‌اند می‌دانند که این حرف یعنی چه. مثلاً یک نهالِ پرتقال -که از زودمحصول‌ده‌ترین درخت‌هاست- هم لااقل چهارپنج‌سال صبر و مراقبت می‌خواهد تا به محصول و میوه بنشیند. ضمنِ این‌که درخت، در همه‌ی آن سال‌های ابتدایی هم درخت است، امّا آن‌چیزی که بعد از سال‌های ابتدایی می‌شود، چیزِ دیگری‌ست. درختِ عشق، بعد از مراقبت‌هایی ابتدایی، درختِ جان‌گرفته‌ی به‌محصول‌نشسته‌ی مستقلّی می‌‌شود که دیگر گزندها و بادها نمی‌توانند به راحتی سستش کنند و بشکنندش. درختْ تن‌مند که شود، سینه‌اش ستبر می‌شود مقابلِ طوفان‌ها و وقایع و جالب این‌جاست که از آن پس، هر امتحان و ابتلایی می‌تواند سربلندتر و محکم‌ترش کند. چه‌را که تجربه‌دار شده و یاد گرفته که از خودش مراقبت کند. این رازِ هستی‌ست و گمان می‌کنم عشق این‌گونه ماجرایی‌است.

امّا خارق‌العاده‌ترین و دردناک‌ترین قسمتِ ماجرا قطعِ درخت است. در هیچ کجای عالَم، هیچ نجّار و چوب‌فروشی سعی نمی‌کند درخت را از ریشه درآورد. برای این‌که نمی‌تواند! درآوردنِ یک درخت از ریشه از سخت‌ترین کارهای عالَم است، چون آن‌قدر این درخت گره‌به‌گره ریشه دوانده و تاریده است در دلِ خاک که هیچ بازویی را یارای درآوردنِ آن نیست. مگر تقدیرِ خدا سیلی بفرستد و رانشی و چه شود که درختی از ریشه دربیاید. انسان‌ها امّا برای قطعِ درخت سراغِ ریشه نمی‌روند و از بُن ارّه‌اش می‌کنند و چه تلخ و دردناک است این صحنه. هرکس قطعِ یک درخت را دیده باشد تصدیق می‌کند که صحنه‌ی دردناکی‌ست. آن صدای ناله‌واری که از جانِ چوبینِ درخت درمی‌آید، اکراه و استصعابی دارد که قلبِ آدم را به درد می‌آورد. عشقْ یک هم‌چه وضعیتی دارد. وقتی بخواهی یا بخواهد یا بخواهند که قطعش کنند، درد دارد و این درد می‌پیچد به همه‌ی جانت. درآوردنِ درخت از ریشه ممکن نیست و قطعِ درخت از بن اتفاقِ دردناکی‌ست که خاطره‌ها و ریشه‌ها را باقی می‌گذارد در آدم‌ها و ریشه‌ی بی‌ساقه تلخ است. هم‌آن‌جور که ساقه‌ی بی‌ریشه هم.

گاهی گل‌دانی را از پای پنجره برمی‌داریم و می‌گذاریم جایی دیگر، این جابه‎جاییِ یک گل‌دان است. گاهی نهالی را در خاکی غیرِمستعد می‌کاریم و چشم‌برهم‌زدنی خشک می‌شود، این خشک‌شدنِ نهالی سُست در خاکی خشک و غیرِمستعد است. گاهی باد و طوفان‌های اول کارِ نهال را می‌سازند و می‌شکنندش، این بی‌مراقبتی‌های ابتدایی‌ست. امّا اگر نهال جان بگیرد و ریشه بدواند در خاک و ساقه‌اش سفت شود و تن‌مند و جسیم و عظیم، دیگر نمی‌شود بی‌درد و جان‌کندن و مُردن، آن درخت را از خاک، از ریشه‌اش، از حتا بُنه‌اش جدا کرد. عشق هم‌چه سازوکاری دارد و طرفین چنین وضعیتی. با بیتِ «عشق بر شانه‌ی هم چیدنِ چندین سنگ است/ گاه می‌ماند و ناگاه به‌هم می‌ریزد»۱ مخالفم. نه این‌که غلط باشد، امّا این حرف متعلق است به روز و ماه و سال‌های ابتداییِ درختِ عشق که مراقبت می‌خواهد و نگاه‌بانی و چوب‌حمائل‌کردن و رسیده‌گی. جان که بگیرد عشق، ریشه‌ها کارشان آغاز می‌شود و از اصلی‌ترین کارهای ریشه‌ها نگه‌داریِ ساقه است. در این مقطع عشق دیگر چند سنگِ روی هم چیده‌شده یا ظرفِ بلورینِ روی میزی با پایه‌های نامتوازن بر بستری از گسلِ فعّال۲ نیست. عشق از یک جایی به بعد ثبات است. البته که هیچ درختِ محصول‌دِهی نیست در عالَم که آب و آفتاب و مراقبت نخواهد. باران‌ها آبش می‌دهند به فضلِ خدا و خورشید نورش آن عشقی که پا گرفته باشد را. وظیفه‌ی ما آدم‌ها در قبالِ عشق و در ماجرای عشق این است که به ریشه‌ها فکر کنیم و با غرّشِ طوفان‌ها دل نبازیم و گمان مبریم که عشق یک اشتباهِ یک‌شبه‌ اتفاق‌افتاده‌ی در مسیری رو به زوال و محتوم به شکست است و چون تقدیر بر جدایی‌ست، پس نسبت به آن منفعل باشیم و اهلِ مسامحه و به نوعی فصل‌پذیر و تسلیم در مقابلِ بی‌همی و جدایی. عشق را باید ایستاده‌گی کرد و مقاومت و صبر. بی‌پای‌مردی و خواستن و حرارت که نمی‌شود درخت ماند در این روزگارِ رنگارنگِ هیجان‌زده‌ی عجولِ ایمان‌مُرده‌ی بی‌غیرت. باید برگردیم به ریشه‌ها. زمینْ بی‌درخت عاقبتی جز فنا و نابودی نخواهد داشت. پس خوشا عشق و خوشا عاشقانی که پای‌مردند و پی‌گیر و ریشه‌دار و وصل‌خواه.

۱. بیتی از «فاضل نظری».
۲. مضمونِ جمله‌ای از فاضل نظریِ عزیز و ارج‌مند که در برنامه‌ای تلویزیونی شنیدم.
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هیچ‌وقت -بنابر هیچ مصلحتی- جای «اصل» و «فرع» را عوض نکن. وقتی در جامعه‌ای جای اصلیات و فرعیات عوض شود، یکی از اولین و بیش‌ترین صدماتی که وارد می‌شود بی‌ارج و اعتبار شدنِ «اصالت» و معتبرشدنِ «بی‌اصالتی‌»ست. با فرعی را اصلی کردن، ارزش‌هایی را پدید می‌آوری که در بس‌یاری از موارد یا ضدِّارزش‌ند یا در آینده تبدیلِ به ضدِّارزش‌ می‌گردند.

این را حتماً باید در نظر بگیری که آدم‌ها -فارغ از ذاتِ انسانی-فطری‌ و امرِ خِلقَت‌شان- حتماً تفاوت‌هایی در اصل و ریشه دارند که در طولِ تاریخ و متبوعِ از هزاراتفاق و فرآیند به وجود آمده و به مسائلِ مختلفی مرتبط است. نمی‌خواهم از پرولِتاریا و بورژوازی دم بزنم امّا جوری هم نباید «طبیعتِ تاریخِ» مارکس را نقض کرد که اکثرِ صندلی‌های مهمِّ مدیریتی را بی‌اصالت‌ها بگیرند. «عدالت‌خواهی» ایضاع و استعمالِ اشیاء در غیرِ ماوُضِعَ‌له نیست، بل‌که کاملاً عکسِ آن است. چه‌طور می‌شود که به اسمِ عدالت‌خواهی یک شاگردچوپان می‌نشیند جای مدیرکلِ فلان سازمانِ مهم، استراتژیک و عظیم؟ جوابش ساده‌ست: با بی‌ارج و اعتبار کردنِ «اصالت» و اصالت‌بخشیِ کاذب به «بی‌اصالتی».

یادت باشد تو هم‌واره مسئولِ آن‌چه که انجام می‌دهی هستی. بخشی از آن‌چه که انجام می‌دهی وجودِ خودِ توست. جای‌گاهت و میزانِ اصالتِ واقعی‌ات را بشناس و مسِ وجودِ خودت را جای طلای آن دیگری جا نزن. مسئله‌ی «پس‌رفتِ اجتماعی» یک مسئله‌ی عام است. این‌طور نیست که گریبانِ تو یا من را نگیرد. حتا اگر نقشِ من یا تو در به‌وجودآمدنِ آن، بیش‌تر از آن دیگری یا دیگران باشد. وقتی سیل بیاید، در مسیرِ خودش «همه‌چیز» را نابود می‌کند. تیشه به ریشه‌ی اصالت‌ زدن ثمره‌ای جز هدمِ «آینده» نخواهد داشت. کدام عاقلی را دیده‌ای که در «وجین» محصولِ اصلی را از بین ببرد و علف‌های هرز را باقی بگذارد؟ وقتی جای اصالت را با بی‌اصالتی تعویض می‌کنیم، چنین غلطی مرتکب می‌شویم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه

هیجان‌های‌مان را که کنار بگذاریم، راحت‌تر و واقعی‌تر می‌توانیم حرف‌ها و نظرات‌مان را -هرچه که هست، مثبت یا منفی- ابراز و اظهار کنیم. این نظرات می‌تواند خطاب به هم‌دیگر یا راجع‌به هم‌دیگر باشد و یا در موردِ مسائل و پدیده‌های مختلف. (انسان راجع‌به هرچه که می‌بیند، می‌شنود و می‌فهمد، می‌تواند «نظر» داشته باشد.)

هرجا، هروقت، درباره‌ی هر موضوع و مسئله‌ای اگر تُند شویم و افراط به‌خرج دهیم و نظرهای مطلق و بحث‌ناشدنی صادر کنیم و راهِ گفت‌وگو را ببندیم، حتماً دچارِ خطا و اشتباه شده‌ایم. به ذهنِ من این‌طور می‌رسد که هیچ امرِ منطقی‌ای در عالَم نیست که نشود درباره‌ی آن گفت‌وگو کرد. حتا تعبّدیات و یقینیّات را هم می‌شود گفت‌وگو کرد. گفت‌وگو به معنای رد یا نقد یا قبول یا معانیِ دیگری در این ردیف و از این قبیل نیست. گرچه که می‌تواند این‌ها را باعث شود.

یک سؤالِ اساسی از آن‌هایی که راهِ گفت‌وگو را در هر مسئله‌ای می‌بندند این است که اگر واقعاً شما به حاقِّ حقیقتِ آن مسئله یا معتقده‌ی ذهنی‌تان یا هرچه که هست، مطمئنّید، چه‌را نمی‌گذارید سؤال‌ها مطرح شوند، حرف‌ها زده شوند و گفت‌وگو شکل بگیرد و در نهایت شما با منطق و استدلال آن حقیقت را اثبات کنید و مگر غیرِ این است که ارج و ارزشِ آن پدیده، مورد یا مسئله (هرچه که هست) با از آب و امتحانِ سؤالات گذشتن بیش‌تر می‌شود؟!

دوستِ من، شما یک مسئله‌ای یا یک آدمی را قبول داری؛ بس‌یار خب، خیلی هم خوب. چه‌را در مقابلِ سوالی که نسبت به آن مسئله یا آن پدیده یا آن شخص مطرح می‌شود سد می‌گذاری و با گزاره‌های مطلق و تُندت جوری وانمود می‌کنی که هر سوالی در این زمینه مساویِ با جهلِ مطلق و مرکّب است و جاهل باید برود بمیرد؟ آیا دلیلِ این رفتارِ فرافکنانه چیزی جز از «ترس» است؟ ترسِ از برملاشدنِ حقیقت و افتادنِ تشتِ رسوایی یا کم‌اطلاعی و بی‌علمیِ خودت یا ضعیف و سطحی‌بودنِ اعتقادت یا وارد بودنِ نقص به معتقده‌ات و آن به فرضِ مثال شخص؟

یکی از تجربیاتِ شخصی‌ام در این موارد هم‌واره در مسائلِ سیاسی بوده است. یعنی در مستحدثاتِ سیاسی زیاد آدم‌ها را دچارِ افراط و تفریط دیده‌ام که البته واضح است که خودم هم مستثنای از «آدم‌ها» نیستم (هرچند که سعی کرده‌ام همیشه جانبِ احتیاط و اعتدال را نگه دارم و شاهدِ این مدعا کیفیتِ مخالفت‌هایی بوده که با نظریاتم شده از جناحین). مثلاً سالِ 88 هروقت جایی بحثی مرتبط به انتخاباتِ ریاست‌جمهوری می‌شده و اگر (قبل از انتخابات) سؤال می‌پرسیدند که رأی‌ت به کیست؟ به محضِ این‌که می‌گفتم «احمدی‌نژاد» (تُندهای ضدِّ او) سریع با عباراتی تحقیرآمیز و الحانی ناخوش‌آیند این رأی را مسخره می‌کردند و به تبع‌ش من را نیز. انگار جُذام دارم مثلاً. شاید باورتان نشود هم‌این چندروزِ پیش (سه‌سال بعد از برگزاریِ انتخابات!) یک‌نفر از رأی‌م پرسید و وقتی گفتم احمدی‌نژاد گفت «باورم نمی‌شه اصلاً کسی که به احمدی‌نژاد رأی داده باشه هم وجود داره». یا هم‌آن روزها کسی به من گفت «من از یه چوپون انتظار داشتم رأی‌ش این باشه ولی از تو نه». از آن‌طرف افراطی‌های احمدی‌نژادی -هرجا می‌دیدم‌شان- از بی‌دینی و بی‌غیرتی و به نوعی آدم‌نبودنِ موسوی‌چی‌ها صحبت می‌کردند و اگر مثلاً هم‌رأی‌‌شان نبودی، این انحرافِ بزرگ و بی‌بصیرتیِ عظیم را جوری ریشه‌یابی می‌کردند که آباء و اجدادت برسد به قابیل!

یا بعضی‌ها هستند که آقای خامنه‌ای را می‌پرستند. اصلاً این‌جور تربیت شده‌اند انگار. مثلاً برادرانِ شاغل در برخی ارگان‌های نظامی یا در این چندساله‌ی اخیر کارمندها و اداری‌ها و مدیر و معاون‌های سازمان‌های بزرگ یا دانش‌جوهای بسیجیِ سیاسی از این جنس‌‌ است نگاه‌شان. فکر می‌کنند ولایت یک‌جور تعلقِ غیرِعقلیِ فوت‌بالی‌ست و هرچه بیش‌تر هورا و فریاد بکشند و عشق و محبت‌شان را اظهار کنند، ولایت‌مدارترند و اساساً میانه‌ای با تعقل نمی‌خواهند داشته باشند انگار و در مواجهه‌ی با غیرِهم‌فکر هم به صورتِ اگزجره‌ای اشدّائی‌ند و دیگرستیز.

از آن‌طرف هم عدّه‌ای هستند که کُلّا با ناسزا و اهانت به ایشان روزگار می‌گذارنند و نظری جز «فحش» ندارند راجع‌به ایشان. یا فحش می‌دهند یا ساکت‌ند. دریغ از یک جمله نقد حتا! نسبت به احمدی‌نژاد هم این نوعِ نگاه را زیاد دیده‌ام البته. از اولی که رئیس‌جمهور شد به شکل و ظاهرش توهین کردند تا هم‌این ام‌روز. واقعاً دریغ از یک نیم‌خط نقد. البته به این دلیل که تعدادِ منتقدینِ جدّی و درستِ احمدی‌نژاد به علتِ اشتباهاتش رفته‌رفته زیاد شد، به هم‌این نسبت اهانتِ به او هم کم‌تر از قبل شد یا به عبارتِ دقیق‌تر اهاناتِ به او لابه‌لای انتقادهای فراوانِ کُلِ جامعه گم شد. اما نسبت به آقای خامنه‌ای هنوز این تفکرِ «همه و هیچ» وجود دارد تاحدودی به‌نظرم. البته ره‌بر یک مثال است فقط. هرچیزی که رنگ و بوی مذهبِ یک‌ذره فعّال‌تر و موضع‌دارتر و به یک معنا سیاسی‌تر داشته باشد مشمولِ هم‌این برخوردها می‌گردد.

به‌نظرم اگر هیجان‌های‌مان را کنار بگذاریم و درست عکسِ آن‌هایی که حزبِ بادند و مواضعِ باری‌‌به‌هرجهت دارند، اهلِ انتخاب‌های شخصی باشیم و مواضعِ شخصی و صریح و روشنی داشته باشیم و به قولِ دوستی عزیز مرز‌های فکری‌مان را -آن‌جوری که حقیقتاً هست- پیدا کنیم، حالتِ به‌تری پیش می‌آید. تفکّرِ قالبی هیچ‌وقت جواب نداده. پیش‌فرض‌داشتن و با پیش‌ذهنیّات به مواجهه‌ی امور رفتن در اغلبِ مواقع محکوم به فناست. ما باید سعی کنیم در هر مسئله و موردی یا راجع‌به هر پدیده و آدمی (اگر مسئول و معروف هست مثلاً) خودمان نظرِ واقعیِ تحلیلیِ مبتنی بر حقایقِ نقدگونه داشته باشیم، نه این‌که برچسبی و به قولِ آن دوستِ عزیز بولتنی رفتار کنیم.

چه خوب می‌شود اگر واقعاً این‌گونه‌تر باشیم. بی‌هیجان و افراط و تفریط نسبت به هر مسئله‌ای واقعاً بحث کنیم و ادله ارائه دهیم و فکر کنیم و فکرشده نظر بدهیم و اگر کسی نسبت به معتقدات‌مان حرفی زد و سوالی پرسید سرکوب و منکوبش نکنیم. حیف نیست کسی اعتقادت را زیرِ سوال ببرد و تو با همه‌ی وجودت و با علم و اطلاعت اعتقادت را اثبات کنی؟ واقعاً چه لذتی بالاتر از بحث پیرامونِ اعتقادات در عالَم وجود دارد؟ من یکی که عاشقِ یک چنین بحث‌هایی هستم.

متن

این مقدّمه را نوشتم که در نهایت یک فایل بگذارم این‌جا. فایلی موسیقایی و کلیپ‌مانند که از بخشی از صحبت‌های آیت‌الله خامنه‌ای (ره‌برمان) در مراسمِ سال‌گردِ امام‌خمینی درست کرده‌ام. کلیپِ «عزّت» به‌هیچ‌وجه حرفه‌ای نیست البته، امّا از یک کِیف و تصدیقِ قلبی ناشی شده است. من صحبت‌های ایشان راجع‌به عزت را خیلی پسندیدم و گمان می‌کنم حرف‌های من است. من نسبت به ایشان نه حالتِ تعبّد و تعشق دارم و نه دأبِ توهین و قهر و روی تُرش کردن و مثلِ این. به ایشان انتقادهای مختلفی داشته و دارم و خیلی اوقات هم از بعضی نظرات‌شان جوری بهره برده‌ام که احساس کرده‌ام از روحانیونِ در قیدِ حیات، جزء خوش‌فکرترین‌ها و خوش‌فهم‌ترین‌های‌شان هستند که حتماً هم هستند. از جنبه‌ی ره‌بری هم برایم محترم‌ند و اساساً آدمِ غیوری هستم نسبت به کشورم و هم به شدّت مخالفِ بی‌‌عزتِ نفسی و کرنش‌های الکی مقابلِ مستکبرینِ عالَم -هرکسانی که می‌خواهند باشند-. [داون‌لودِ کلیپِ عزت]

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عشق «عاشق» باش.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنبوری باش که بر گل‌ها می‌نشیند، عقابی که بر فرازِ ابرها پرواز می‌کند و انسانی که خدا را ناظر و حاضر می‌پندارد. زُلالی و پاکیِ چشمه‌سار را به سیاهی‌های لجن‌زار نفروش. سرگرمِ زشتی‌ها نباش. زشتی و پلشتی مسیرشان از زیبایی و پاکی جُداست. این‌ هردو اقیانوس‌ند و غرق و غوّاصِ هرکدام‌ که باشی، مثلِ آن‌ و از آن‌ و خودِ آن می‌شوی. چشمه‌های زلال را به برکه‌های راکد و گندآب‌گون نفروش. زنبورِ وجودت را به گل عادت بده، عقابِ دلت را به پرواز بر بلندی‌ها و انسانِ روحت را مأنوسِ خدا کن.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سربازِ افراط و تفریط نباش که جنودِ شیطان‌ند این‌دو. آرام باش و قانع و پرسش‌گر و سریع‌الرّضا و پی‌جوی صدق و صلح. به حق و حقیقت آرام بگیر و بخواه که اهلِ فهم و درک باشی. سعی کن جَوِّ جوامعِ کوچکی که به حسبِ موقعیات و شئونِ مختلفِ اجتماعی در آن‌ها قرار می‌گیری نگیردت و اصولِ خودت را همه‌جا داشته باشی. «اصولِ خود» نه یعنی اصولِ منیّت. یعنی گزاره به گزاره‌ی باورهایت را خودت یافته باشی و حفظ کنی و با محکِ آن‌ها دائم بسنجی اکناف و اطرافِ عالَم را. انسانِ معتقدی باش. حالا به هر اعتقادی که هست که البته چه به‌تر که اعتقاداتت صواب باشند و اصیل. امّا نفسِ معتقد‌بودن خودش در بس‌یاری از مواقع موضوعیت دارد. سینه‌زنِ تُندروها نباش -از هر گروهی که هستند-. نه خدا تُندرو می‌خواهد، نه دینش -آن‌گونه که از مراجع و مجتهدین شنیده‌ام- تُندروی ایجاد می‌کند. پس هرجا تُندروی دیدی مطمئن باش هدفی متفاوت دارند. آدمِ خودت باش و بنده‌ی خدایت، نه آدمِ حزب و گروه و بنده‌ی آرمان‌های من‌درآوردی.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عشق
حتا لحظه‌ای هم پرنده‌ی درخت‌های دیگر نباش؛
عاشق حسود است
معشوق حسودتر
و «عشق» پروازْ با بال‌هایی بسته.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بدترین قسمتِ یک رابطه آن‌جایی‌ست که در حضورِ هم، بی‌حضورِ هم‌ایم. می‌شود و می‌توانیم، امّا نمی‌خواهیم. هستیم، امّا انگار نیستیم. آن‌جایی که سرِ رشته‌ی گفت‌وگو را گم کرده‌ایم و سکوت را ترجیح می‌دهیم به گفتن و شنیدن. بدترین قسمتِ یک رابطه روزهای غریبه‌شدن، روزهای بی‌همی، روزهای به هر کاری جز آن کارِ اصلی پرداختن و از دور، از دور، از دورتر لب‌خندزدن است.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«خوب» باش؛ خوب‌بودن مختصاتِ عجیب و غریب و ویژه‌گی‌های پیچیده‌ای ندارد. خوب‌بودن «هزارویک» تعریف ندارد! به ذهنت اجازه نده این‌قدر مسائل را نسبی ببیند. مبادا برای خوب‌نبودن پیِ توجیه بگردی و اسمِ توجیه‌تراشی‌ات را «تعریفِ من از خوبی» بگذاری و زود بروی در لاکِ «هرکسی یک تعریفی دارد».

بی‌پیرایه و دریغ خوب باش. به فکرت، چشمت، دلت و روحت «محبّت» بیاموز. سرِ صلح داشته باش با عالَم؛ خاصّه با آنان که دوست‌ یا دوست‌ترشان داری. دست‌یافتنی و خوش‌ظرفیت باش و اجازه‌ی گفت‌وگو راجع‌به قواعدِ دنیایت (یعنی آن‌چه که هستی) را به دیگران -خاصّه آنان که دوست یا دوست‌ترشان داری- بده. «لاإکراه فی‌الدّین» را هی مرور کن و تعمیم‌ش بده به قواعدِ عقلی و منطقی‌ات. بگذار بزنند زیرِ بساطِ چهارچوب‌های استدلالی‌ات؛ چه باک؟ از چه می‌ترسی؟ از این‌که اعتقاداتت بید باشد و با باد بلرزد؟ اگر بید است، بگذار بلرزد تا نلغزی!

اگر ترس از گفت‌وگو راجع‌به آن‌چه هستی در مخاطبین و مواجهینت باشد، مطمئن باش روابطت با آنان به سطحی‌گرایی و شقّی از نفاق خواهد انجامید. چیزی کریه‌تر از لب‌خندِ از روی دوری و غریبه‌گی بینِ آدم‌های ظاهراً نزدیک به‌هم، نیست. اصلاً از دوستانت خواهش کن زیرِ سوالت ببرند. فضا را باز بگذار برای گفت‌وگوهای انتقادی. این تو و منِ لعنتی را بریز دور. سختش نکن این بازی را. دنیا دوروز است. حیف نیست؟

تواضع زیباست. زیباترین خُلق و ژستِ عالَم. متواضع باش. تواضع برایت ارزش باشد. نمی‌میری اگر از خودت تعریف نکنی. اصلاً بگذار فکر کنند کم‌تری؛ چه می‌شود تو «بیش‌تر» باشی؟ به آسمانِ بالای سرت نگاه کن. ببین چه وسیع و زیباست. سینه‌ی آدم هم مثلِ آسمان است. اگر گرفته و تنگ باشد زیبا نیست. گاهی هم اگر گرفتی و تنگ شدی، ببار. درست مثلِ آسمان.

اخلاقی باش، خوب باش، آرام باش، رو باش، ملموس باش، صادق باش، حُسنِ نیّت داشته باش. شوخی کن، بخند. اگر دوستی دستِ کلامش را گذاشت روی دوشِ ظرفیتت، دستش را پرت نکن پایین. ظرفیتت را ببر بالا. خودت را بکوب گاهی. این باعث می‌شود بقیه هم یاد بگیرند بکوبندت. یادت باشد بیمِ زلزله را آن‌هایی دارند که ساختمان‌های‌شان سُست‌تر است. محکم باشی، محکم‌تر می‌شوی. سُست باشی می‌ریزی و دوباره می‌سازی. صریح باش با خودت. هم‌این. 

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کسوتِ گفت‌وگو را از قامتِ ذهن و فکرت بیرون نیاور. گفت‌وگو شیلد و حفاظِ افکارِ توست؛ جانبِ گفت‌وگو را نگه دار و تا جایی که می‌شود (حتا یک‌ذره هم بیش‌تر) به دیالوگ ادامه بده. با خودت، خدا و همه‌ی عالَم گفت‌وگو کن. البته همه‌ی عالَم نه‌یعنی همه‌ی آدم‌ها، امّا همه‌ی عالَم یعنی حتا با در و دیوار و باد و درخت هم.

این را بدان که هیچ ایده، فکر، نظر و اعتقادی نیست که نشود گفت‌وگویش کرد، فقط باید راه‌ش را جُست. راستی گفت‌وگو یک «محک» هم هست. اگر اعتقادی داشتی که نمی‌شد گفت‌وگویش کرد، کمی راجع‌به آن (اعتقاد) بیش‌تر فکر کن. اعتقادی که نشود گفت‌وگویش کرد را بررسیِ بیش‌تری باید کرد. شاید گاهی به قولِ شریعتی عقده‌هایی باشند که اعتقاد شده‌اند. البته طبعاً نه همیشه. امّا یک بررسیِ بیش‌تر چیزی از آدم و از اعتقادش کم نمی‌کند. هر فکری راهی به گفت‌وگو دارد که شاید اولش پنهان باشد. راستی تنها وقتی دست از گفت‌وگو بردار که ادامه‌اش به تداوم و تشدیدِ سوءتفاهم‌ بیانجامد. آن‌جا که گفتم «همه‌ی عالَم نه‌یعنی همه‌ی آدم‌ها»، علّت داشت. علت‌ش این بود که بعضی از آدم‌ها «گفت‌وگویی» نیستند. با آن‌ها گفت‌وگو نکن. یا به‌تر است بگویم با آن‌ها سکوت کن. آن‌ها دچارِ سوءتفاهم‌ند. البته تلاش کن. همیشه تلاش کن. پیش‌فرضت این باشد که آدم‌ها اهلِ گفت‌وگو هستند.

عشق معجزه‌ی گفت‌وگوست و گفت‌وگو الزامی برای عشق. بن‌بست‌ها، اختلافات، ناراحتی‌ها، عصبانیات، دل‌تنگی‌ها و خواستن‌ و نخواستن‌هایت را گفت‌وگو کن. فرصتِ زنده‌گی و عمرِ ما آدم‌ها آن‌قدر نیست که حرف‌های هم را نشنویم. باید گفت‌وگو کنیم. عشق معجزه‌ی گفت‌وگوست.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رنجی که از فهمْ نصیبِ آن‌که می‌فهمد می‌شود، ناشی از اصالتِ ذاتیِ «فهم» نیست؛ بل از عدمِ فهمِ آن‌هایی‌ست که نمی‌فهمند، که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بفهمند.

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همه‌ی دنیا و آدم‌های دنیا هم اگر بی‌وفا شدند و بی‌وفایی کردند، تو بی‌وفایی نکن. مسیر و منهج و سعیِ عاشق باید «وفا» و «وفاداری» باشد. اگر هم روزی بی‌وفا شدی، زود از «عشق» استعفا بده. یعنی اعلامِ برائت کن از این‌که عاشق بدانندت. بگو تخلفِ من را به پای همه ننویسید. این‌گونه عشق زنده می‌ماند. این‌گونه جهان با عشق رفیق می‌ماند و آینده امن خواهد شد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تواضعْ گفتنِ نداشته‌ها نیست؛ نگفتنِ داشته‌هاست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌دل که باشیم،
نه تفاوت‌های بزرگ
نه شباهت‌های کوچک
هیچ‌کدام دورمان نمی‌کند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |