مرگِ عاشقانه زیباست - گفتن

گفتن

λεγειν

بعضی چیزها که شاید ذاتاً زیبا نباشند،‌ می‌توانند در شرایطی خاص، خاصیّتی دیگر پیدا کنند و شکلی و ظاهری و هم معنایی دیگر. «مرگ» از آن‌دسته چیزهایی‌ست که هنوز برای من زیبایی(هایش) کم‌تر از زشتی(هایش) است. امّا هم‌این مرگ، هم‌این مرگِ مذمومِ زشت را تحتِ شرایطی خاصْ می‌پسندم و زیبا می‌انگارم. مرگِ آگاهانه‌ی انتخابی، مرگی که داوطلبانه باشد و علّتش ازخودگذشته‌گی، ایثار، فداکاری، دفاع از ارزش و عزّت و نام و ناموس و خاک و خانه و وطن باشد، مرگِ عزیز و شریفی‌ست به نظرِ من. مرگی که از پسِ مسئولیّتی باشد، مرگی که «عاشقانه» باشد، این‌ها مرگ‌هایی زیبایند به نظرم.

مطلّع شدم «امید عبّاسی» فرمانده‌ی جوانِ ایست‌گاهِ ۶٨ آتش‌نشانیِ تهران و یکی از هم‌کارانش، بعد از نجاتِ مادرودختری از مهلکه‌ی آتش‌سوزیِ ساختمانی در شهرکِ شهید باقری، دچارِ دودزده‌گی و آسیب‌های بر اثرِ حرارتِ شدید شدند و فرمانده‌ی جوان بعد از مدّتِ کوتاهی مقاومت، دچارِ مرگِ مغزی شد و جانش را از دست داد. این‌که روضه‌های اینترنتیِ ماجرا چه‌قدر دقیق است و آیا علّتِ اصلیِ دودزده‌گیِ عبّاسی، دادنِ ماسک به دخترک بوده یا نه را نمی‌دانم. (هرچند که باتوجّه به طبقه‌ی دهم بودنِ واحدِ آتش‌گرفته و این‌که تعدادِ محروقینِ حادثه دونفر بوده‌ و فرمانده و هم‌کارش دچارِ دودزده‌گی‌ شده‌اند، می‌شود حدس زد که ماجرا هم‌این بوده و آن‌ها ماسک‌های‌شان را در اختیارِ مادر و دختر قرار داده‌اند). امّا مرگِ عاشقانه‌ی فرمانده‌ی جوان زیباتر شد با این‌که کلّیه‌ها و کبدش (تنها اعضاءِ سالِم باقی مانده‌ی بدنش) را طبقِ خواسته‌ی خودش و رضایتِ خانواده‌اش پیوند زدند به بیمارانی. این مرگ، مرگی عاشقانه و زیبا بود. این‌که حسبِ وظیفه و مسئولیّتت، کم نگذاری و تا پای جان کارَت را انجام بدهی و بسوزی و بمیری، این‌که با همه‌ی وجود بسوزی و آن مقدارِ باقی‌مانده را هم بگسلند و بدهند به انسان‌هایی دیگر. این‌که نه‌تنها نَفَسَت و جانت را فدای انسان‌هایی دیگر کرده باشی که اجزاءِ بدنت را هم بدهی برود یا بدهی و بروی.

آری، مرگِ عاشقانه زیباست و چه خوش گفت «صائب» که:

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت
تلاشِ مرگْ در ایّامِ زنده‌گانی کن
چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جان‌فشانی کن

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |