روزهای کدام زنده‌گی؟!‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

فیلمِ «روزهای زندگی» را دیدم. در یک جمله: فیلمِ زیرِمتوسّطی بود. بزرگ‌ترین ضعفِ این فیلمِ داستانِ چندانی نداشتن و بعد از آن شخصیّت‌پردازی‌های ضعیف بود. شخصیّتِ اصلی و محوریِ فیلم (یعنی دکتر امیرعلی علوی) که رئیسِ بیمارستانِ صحرایی‌ست و هم‌سرش هم پزشکِ دیگری‌ست در ‌هم‌آن بیمارستان، حتّا در یک سکانس هم نرم و عاشقانه با هم‌سرش گفت‌وگو نمی‌کند. حتّا وقتی که زنش مجروح می‌شود هم. این در حالی‌ست که هم‌سرش در چند صحنه با او مهربانانه مواجهه می‌کند و اقتضاءِ جریانِ فیلم هم این بود که دکتر در چندجایی با هم‌سرش مهربان‌تر باشد. این (به زعمِ من) از ضعفِ شخصیّت‌پردازی‌ست، نه نقطه‌ی قوّتِ فیلم در نشان‌دادنِ چهره‌ای جدّی از یک پزشکِ کاربلدی که با ایمانی قوی دارد بیمارستانِ صحراییِ جنگ را اداره می‌کند.

سیما برای عشقی که ندیده‌ایم شکل بگیرد بینِ او و دکترسامان، در اواخرِ فیلمْ به صورتی مست و لاتعقل خودش را به کشتن می‌دهد؛ آن هم بعد از آن‌همه مقاومت برای نَمُردن در سرتاسرِ فیلم!

حاجیِ ریشویی که مسئولِ جمع‌کردنِ اسلحه‌ها بعد از تصویبِ قطع‌نامه بود، به علّتِ سکته یا ازحال‌رفتن به بیمارستان منتقل شد، امّا در صحنه‌های آخرِ فیلم که خوب می‌شود و می‌رود به کمکِ هم‌سرِ دکتر، پایش از بالا تا پایین در گچ است.

کیانوش (پرستاری که زمین‌شناسی خوانده بود و از خون می‌ترسید)، بلد است گلنگدنِ کلاش را بِکِشد، امّا نمی‌فهمد که نباید خودش را به کشتن بدهد تا یک‌نفر را بکشد. این از ضعفِ ساختارِ فیلم و شخصیّت‌پردازی‌ست که مرگ‌ها در آن احمقانه به‌نظر می‌رسند، نه مستندگونه‌گیِ فیلم.

تعدادِ مجروحانِ بیمارستانْ علی‌رغمِ این‌که چندتای‌شان می‌میرند، در آخرِ فیلم آن‌قدر زیاد می‌شود که وقتی حاجی با نفربرش تعدادی از آن‌ها را می‌برد، باز هم در صحنه‌ی انتهاییِ فیلم پنج-شش‌تایی هستند هنوز. یعنی کارگردان در صداقتِ فیلمش دست می‌برد برای رسیدن به مقاصدش!

رفتارِ اسرای عراقی یک‌جورِ گنگ و متناقض‌نمایی‌ست که نمی‌فهمیم خوبند؟ بدند؟ نقشه‌ی شوم دارند؟ تأدیب شده‌اند؟ دل‌سوزند یا چه؟

استفاده از کلیشه‌های شخصیّتی یکی دیگر از ضعف‌های این فیلم است. همیشه یکی هست که ترسوست و جایی شجاع می‌شود، همیشه یک‌نفر تازه‌وارد عاشقِ یک‌نفرِ قدیمی می‌شود. همیشه یک‌نفر (در این فیلم حاجی) هست که به کمک بیاید. بعد من نمی‌دانم هزاران‌نفر در این فیلم تیر خوردند و مُردند، هیچ صدایی ازشان درنیامد، لیلا که تیر خورد چه‌را صدای زنِ در حالِ وضعِ حمل از خودش درآورد و کارگردانِ فیلم افکت و اکو هم گذاشت روی صدایش؟ مثلاً ناله‌ی او قرار بود وجدانِ عراقی‌ها را درد بیاورد یا فریادی علیهِ «جنگ» باشد یا فیگورِ تیرخوردنِ یک سوپراستار؟!

اسمِ فیلم هم چندان ربطی به خودِ فیلم ندارد. یعنی یک رازِ برملایی نیست در فیلم. انگار که رمانی بنویسی و عنوانش را از بیرونِ کتاب انتخاب کرده باشی. در فیلم عبارتِ «روزهای زندگی» یا صحنه‌ای و دیالوگی که این عنوان را به ذهن متبادر کند نمی‌بینیم یا نمی‌شنویم. عنوان برای اثباتِ حقّانیّتش باید با ذهنِ ما کلّی بحث و جدل کند تا شاید با ارفاق بپذیریمش.

حواشیِ زائد هم در فیلم هست. این‌که چه‌را دکتر به رزمنده‌ها اجازه نمی‌دهد از رودخانه ماهی بگیرند یا این‌که چه‌را روی زمین‌شناسی‌بودنِ رشته‌ی کیانوش تأکید می‌شود یا اساساً کاراکترِ دکترسامان.

از نقاطِ مثبتِ فیلم می‌توانم به گریم‌های ‌خیلی‌خوب و خوب‌درآوردنِ صحنه‌های بیمارستانی اشاره کنم. شاید مثلاً جلوه‌های ویژه‌ی میدانی (یعنی هم‌آن صحنه‌های زدوخوردِ زمینی و هوایی) هم خوب بود.

گمان می‌کنم موضوعِ «جنگِ عراق و ایران» از نظرِ فیلم‌سازی به اشباع رسیده است دیگر. مخالفم با این‌ها که می‌گویند هنوز هم هزاران‌سوژه در دلِ این موضوع وجود دارد که ساخته نشده است. سینمای جنگ از نظرِ من با «آژانس شیشه‌ای» تمام شد (به هردو معنای کلمه!).

فاصله‌ای که از جنگ گرفته‌ایم، فیلم‌ و سریال‌های بی‌شماری که در این زمینه ساخته شده‌اند، کم‌بودِ تجهیزاتِ شبیه به تجهیزاتِ زمانِ جنگ و بی‌قصّه‌گی از مهم‌ترین عواملِ اشباعِ سینمای جنگ‌اند. مگر چندقصّه می‌شود داشت؟ اگر بخواهیم «جبهه» را روایت کنیم، به‌غایت این‌کار را کرده‌اند. تقریباً همه‌ی حالات و فضاهای جبهه روایت شده است در این سال‌ها. اگر بخواهیم پشتِ جبهه را روایت کنیم، مگر چندقصّه می‌شود از دلِ پشتِ جبهه درآورد. از خانواده‌گی تا عاشقانه تا سیاسی تا جاسوسی و... از هرکدام چندنمونه داریم. حتّا در زمینه‌ی «بعد از جنگ» هم باز تعدادِ زیادی فیلم ساخته شده است که نمونه‌های موفّقی هم درشان هست. مثلِ آژانس، پاداشِ سکوت، به نامِ پدر و...

رسماً از بعدِ دیدنِ فیلمِ «چ» (به کارگردانیِ آقای حاتمی‌کیا) هیچِ فیلمِ مربوط به جنگِ ایران و عراقِ دیگری که ساخته بشود را نخواهم دید! حتّا اگر حاتمی‌کیا کارگردانش باشد!

به‌نظرم کارگردان‌های ما باید بگذرند از این موضوع و گذشتن از این موضوع، به‌هیچ‌وجه معنایش گذشتن از سینمایی که ذیلِ مفاهیمِ دینی، معنوی یا ملّی فیلم می‌سازد نیست. مثلاً رمانِ «بیوتن» را درنظر بگیرید. هیچ ربطِ زمانی و مکانی و محوری‌ و داستانی به جنگ ندارد. امّا شخصیّتِ اصلیِ فیلم کسی‌ست که جنگ را تجربه کرده. حالا دیگر شبهات و قصّه‌ها و چالش‌های دیگری به‌وجود آمده‌اند که یک سینماگرِ مذهبی می‌تواند برود سراغِ آن‌ها. هم‌آن‌جور که بیوتن چالش‌های دین‌داری در دنیای مدرن را روایت می‌کند، فیلم‌سازهای ما هم می‌توانند بروند سراغِ نشان‌دادنِ چالش‌های دین‌داری در جامعه‌ی امروز. بروند سراغِ موضوعاتِ جوانان، دانش‌گاه‌ها، عشق‌ها، اندوه‌‌ها، وفاداری‌ها و در یک جمله مشکلاتِ دین‌داری در عینِ زنده‌گی برای مردمِ امروز. حتّا موضوعاتِ اخلاقی، سیاسی و اجتماعی به‌نظرم ارجح‌اند به فیلمِ جنگ.

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |