بهار - گفتن

گفتن

λεγειν

بعضی‌شب‌ها مثلِ امشب، بدجوری حسّاسیّتِ بهاره‌ام عود می‌کند. نَفَسَم در حدِّ خفه‌گی گرفته است. انگار سنگ گذاشته باشند روی قفسه‌ی سینه‌ام. حالا شاید بدخوراکی هم کرده‌ باشم، نمی‌دانم. دو استکان چایِ «یاس» خوردم، این‌طور شدم. غرضم از نوشتنِ این چندخط امّا گزارشِ وضعیّتم نبود. من عاشقِ بهارم، این را چندباری در غم‌خاک هم نوشته‌ام. به‌طورِ کلّی از باران و برف و سرما و مثلهم بیزارم و دوست‌دارِ فصولِ گرمِ خدا. تابستان که جای خودش را دارد، مُرداد عزیزکرده‌ام هست و آن جای خودش، امّا بهار برای من معنیِ دیگری دارد. نمی‌دانم شاید «اعتدال»ش است که مرا عاشقش کرده. این نه‌‌گرم، نه‌سرد بودنش. بهار را با عالَمی عوض نمی‌کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که می‌ارزد به نَفَس‌تنگی‌اش؟ می‌ارزد واقعاً به این گاهی بدخوابیِ شب‌هایش؟ هم‌این‌جور داشتم برای خودم «می‌ارزد‌؟»های وجدان‌آزارده ردیف می‌کردم که یک صدای صریح و رسا و یقینی‌ای از درونم گفت: بله که می‌ارزد، خوب هم می‌ارزد. تو عاشقِ بهاری، حالا اگر بمیری هم نباید فرقی بکند برایت. وقتی پای عشق در میان است، دیگر این معادلات و سنجه‌ها و حساب و کتاب‌های دو-دوتا چهارتایی می‌روند کنار - باید بروند کنار.

و بله، من عاشقِ بهارم به هزارویک علّت. مدلّل، و نه از روی احساسِ صِرف یا جوزده‌گی‌های مرسوم. پس، نَفَس‌تنگی‌اش را هم به جان می‌خرم. هر بلای دیگری هم که بخواهد سرم بیاورد، باز هم عزّتش دست نمی‌خورد در خاطرم.

این‌طورها.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |