نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ - گفتن

گفتن

λεγειν

از اوّلِ راه‌نمایی تا اوّلِ دبیرستان هم‌کلاس بودیم؛ دوّم را به گمانم رفت تجربی، ولی هم‌مدرسه‌ بودیم هم‌چنان و «پیش‌» را هم باز در یک مدرسه. به صورتِ کلاسیکی پُر شَروشور بود. یعنی در عینِ ناآرامیِ ذاتی‌اش مشخّص بود عرضیّاتِ تربیتیِ درستی دارد. مؤدّب بود و تُند حرف می‌زد و صبح‌ها اغلب سرِ صبح‌گاه چیزی می‌خواند از این شعار و دعاها. لب‌خند را داشت همیشه. خوشش می‌آمد تکّه‌ای، کنایه‌ای، چیزی با لب‌خند بپّراند بهت و رد شود از کنارت. قدِّ کوتاهی داشت و مشتریِ ثابتِ کفش‌های بی‌مرگِ «ملّی» بود، از آن قهوه‌ای آج‌دارهای نیم‌بوت‌مانند. خودش هم مثلِ کفش‌هایش محکم بود. موقعِ فوت‌بال شلوار را می‌زد توی ساقِ جوراب و کارش تکل بود به انحاء مختلف. از این قدکوتاه‌محکم‌ها بود. پدرِ آرام و زحمت‌کشی هم داشت. خیلی‌وقت‌ها نشسته بودم در تاکسیِ نارنجی‌اش. وعظ می‌کرد ما را به سیر و سلوک خیلی. یک کتابی هم یک‌بار داده بود بهم پدرش.

این‌ها مشخّصاتی‌ست که از مرتضی به صورتِ ظاهری در خاطرم هست. دور شدیم بعدِ «پیش» از هم. اغلب‌مان. حالا دوروزی‌ست که متوجّه شده‌ام با جنگده‌ی فانتومِ اف-پنج خورده است به کوه. بعد از عماد و آرمان و احسان، حالا مرتضی هم دیگر نیست. کم‌کم تعدادِ مانده‌های‌مان دارد کم‌تر از رفته‌ها می‌شود. روحت شاد مرتضای پورحبیب. میهمانِ مراحمِ خاصّه‌ی خداوندی باشی إن‌شاءالله. خدا به خانواده‌ات، صبر و سکینه بدهد فراوان.

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |