بغض‌های بی‌مجالِ رهایی - گفتن

گفتن

λεγειν

گاهی بٍغض‌هایی هست در گلوی آدم که هیچ‌کارش نمی‌شود کرد. نه کُنجی هست در دست‌رست که بباری و اشکت مستورِ دیوارهایش باشد و نه هم‌دلی نزدیکت است که بگویی و بشنود و بفهمد. هم‌این‌جور ابرِ بی‌قرارِ بارانِ بیخِ گلویت را باید با خودت حمل کنی و حمل کنی و حمل کنی و هی نشتی‌هایش را با دست‌مال پاک کنی، تا شاید نهایتاً «زمان» این دریای بی‌آرام را از موج و تشویش بیندازد و قرار بگیری. گاهی باید بغضت را گم کنی. باید صدایش را نشنوی و نبینی‌اش.

من آدمِ نوشتنِ خصوصیّاتم برای عموم نیستم. کم‌تر می‌شود که دردها و غصّه‌ها و بغض‌هایم را علنی کنم. یا لااقل خیلی «رو» و فهمیدنیْ سرِ دست بگیرم‌شان و فریادشان بزنم. خیلی که بخواهم افشای سِرْ کنم، تئوریکش می‌کنم و در قالبِ یک نظر و نقد و موضوع و متنی فکرشدنی، مطرحش می‌کنم مثلاً در وب‌لاگ. آدمِ کددادن‌های بی‌مورد و به‌اشتراک‌گذاریِ بلاوجهِ درشت و ریزِ زنده‌گی‌ام با دیگران نیستم. همیشه‌ی خدا هم نقد می‌کنم این‌‌ را که بعضی‌ها مسائلِ خصوصیِ زنده‌گی‌‌ و درد و مصائب و گرفتاری‌های‌شان را این‌همه لو می‌دهند. به‌نظرم می‌رسد که لزومی ندارد ما عینِ مصائب‌مان را مطرح کنیم به صورتِ عمومی. وقتی پای مصادیق به نِک و ناله‌های‌مان باز می‌شود، وقتی درد و غم و ألم‌های موقّتی و زودگذرمان را بیان می‌کنیم، می‌مانند در ذهنِ مردم. بعد روزی می‌رسد که دیگر آن ألم نیست، امّا آن ذهنیّت باقی مانده است. حالا توضیحِ این ماجرا خودش طولانی‌ست، حرفِ من چیزِ دیگری‌ست و برای هم‌این به قولِ جلال «رها می‌کنم».

بغضی داشتم و دارم از جنسِ هم‌این توضیحاتِ بندِ اوّل. شرایطم هم جوری‌ست که مجالِ رهاکردنِ بغض را ندارم. هی این اشک و آب‌ریزشِ بینیِ نالوطی نشت می‌کند و من آثارش را محو می‌کنم. هی خودم را می‌زنم به فراموشی و موسیقی (تنها چیزی که در دست‌رسم هست فعلاً)، امّا باز دست‌مال‌لازم و چهاردیواری‌لازم می‌شوم. خلاصه بدوضعی‌ست. گفتم بنویسمش در وب‌لاگ که هم شاید کمی آرام شوم و هم ثبت شود تا شاید فرداروزی یادم بیندازد امشب را و غمم را بغضم را. ای داد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |