بداخلاقیِ سیاسی - گفتن

گفتن

λεγειν

اگر قرار باشد برای هر مسلکی و روشیْ منتهایی وجود داشته باشد یا انتهایی را برای هر منش و روشِ (مثلاً) سیاسی تصوّر کرد و اگر «بداخلاقی» و «بی‌اخلاقی» را بشود منش و روش و مسلک برشمرد، انتهای بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی از نظرِ من هدمِ سیاسیِ قائلِ به این منش و روش است. یعنی آخرین پلّه‌ی نردبامِ بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی، نابودیِ سیاسیِ بالارونده‌ی از این نردِبام است.

بی‌دقّتی، سهل‌انگاری و لاقیدیِ اخلاقی در امرِ سیاست یا تحلیل‌های سیاسی، شکلی از بد یا بی‌اخلاقیِ سیاسی‌ست. بی‌توجّهی به رعایتِ اخلاقیّات و دقّت‌های اخلاقی در سیاست، عایده و فایده‌ای جز نابودیِ «اخلاق» (اوّلاً در خودمان و ثانیاً) در جامعه ندارد. این‌که در مقابلِ مخالف و غیرِ هم‌نظرمان از مقتضای انصاف بگذریم و خیلی اهلِ رعایت‌های اخلاقی نخواهیم که باشیم، یک‌جور بی‌اخلاقی‌ست. بی‌اخلاقی‌ای که شاید در کوتاه‌مدّت به نفع‌مان باشد و گریبانِ مخالف‌مان را بگیرد و مواضعِ ما را تقویّت کند، امّا در نهایت و در بلندمدّت حتماً دودِ آتشش به چشمِ خودمان خواهد رفت و سازوکارهای طبیعت آن را طیِ یک چرخه‌ی کاملاً منطقی علیهِ خودمان به‌کار خواهند بُرد.

وقتی من به صِرفِ این‌که نظرِ سیاسیِ کسی یا منش و روش و منهج و اصلاً حزب و اساسِ سیاسیِ کسی را قبول ندارم، «هر» شنیده و گفته و نوشته و رسیده‌ و شُبهه‌ای را پیرامونِ او می‌پذیرم و منتشر می‌کنم، من واردِ یک ماجرای غیرِاخلاقی شده‌ام. من یک فعلِ بی‌اخلاقانه مرتکب شده‌ام. این‌جا دیگر آن شخص و موضعش یا من و موضعم اهمّیّت نداریم؛ یعنی فارغ از سیاق و مصداق، این اخلاق است که دارد زیرِ پای اختلافِ سلیقه و عقیده‌ی من لِه می‌شود و فراموش. اخلاق یک احوالِ عمومی‌ست در من. اخلاق مثلِ اسم و فامیلی و شناس‌نامه است. وقتی من بی‌اخلاقی کنم در یک ماجرای سیاسی، وقتی من یک فعلِ بداخلاقانه‌ی سیاسی مرتکب بشوم، در محاسباتِ عالَم من یک آدمِ کم‌اخلاق یا بداخلاق محسوب می‌شوم.

وقتی من به صِرفِ این‌که فلان نظرِ سیاسیِ فلان شخص را قبول ندارم یا به صِرفِ این‌که از فلان سیاست‌مدار خوشم نمی‌آید، هرچیزی را راجع‌به او بپذریم، حتّا هر چیزِ غیرِمرتبط به حوزه‌ی سیاست و کارِ او را هم بپذیرم، یعنی هر تهمتِ غیرِسیاسی را هم بپذیرم در موردش، قطعاً فردایی خواهد بود که کسانی مشابهِ هم‌این رفتار را با من یا با شخصیّت‌های موردِ حبِّ من خواهند کرد. چه‌را؟ چون من با رفتارم پایه‌ی این کار را گذاشته‌ام و درواقع تأییدش کرده‌ام و ترویجش. من کمک کرده‌ام به تکثیرِ بی‌اخلاقی.

دوستی عزیز که در عرصه‌ی اخلاقِ فردی اتّفاقاً آدمِ تقریباً مقیّدِ به اخلاقیّاتی‌ست و معروف است به خوش‌خُلقیِ اجتماعی، می‌گفت من از ایکس شنیده‌ام که ایگرگ، حرفی را به زِد زده است. بعد من گفتم ویدئویی دارم از سخنرانیِ ایگرگ که در آن به صراحت در موردِ این گفته موضع‌گیری می‌کند و می‌گوید این درست نیست و به او نسبت داده‌اندش و خلافِ واقع است. بعد گفت من اگر ایگرگ جلوی رویم هم هزاربار قسم بخورد که یک چنین چیزی نبوده، باز حرفِ ایکس را قبول دارم. گفتم رفیق! اگر ایگرگ این‌قدر برایت بی‌اهمّیّت است و حقیر که قسمش را هم نمی‌پذیری مقابلِ ادّعای ایکس، پس اصلاً چه‌ اهمّیّتی دارد فعل و رفتارِ ایگرگ برایت در عالَمِ سیاست؟ بالاخره او برایت مهم است یا غیرِمهم؟ گفت شخصِ ایگرگ برای من مهم نیست، جای‌گاهِ حقوقیِ او برایم مهم است. این‌که رئیسِ فلان قوّه است و فلان حرف را زده اهمّیّت دارد برایم. گفتم رفیق! اگر فرضاً ایگرگ آن حرف را در یک مکالمه‌ی تلفنی به زِد زده باشد، آیا این اوی حقوقی بوده که آن حرف را زده یا اوی حقیقی؟ گفت حقوقی! گفت من اگر ایگرگ را در حالِ یک خلافِ شرع در خیابان ببینم، این اوی حقوقی‌ست که دارد آن خلافِ شرع را انجام می‌دهد نه اوی حقیقی. چیزی دیگر بهش نگفتم، ولی با خودم گفتم عجب شکافی هست بینِ تفکّرات‌مان. تو به صِرفِ شغلِ ایگرگ، داری شخصیّتِ حقیقیِ او را از بیخ و بُن نفی می‌کنی. یعنی اگر کسی شد رئیسِ یک قوّه، اصلاً شخصیّتِ حقیقی ندارد و هر فعلش در اجتماع از ناحیه‌ی جای‌گاهِ حقوقیِ اوست؟ این نگاه منصفانه و روشن‌بینانه و درست است؟

واقعاً ما به چه چیزی معتقد هستیم؟ بالاخره یک دینی، مسلکی، روشی چیزی باید داشته باشیم دیگر. خطِّ قرمزمان کجاست؟ چه‌طور ما از آزادی و برابری و رفاه و حقوقِ مظلومان و چنین چیزهایی صحبت می‌کنیم، در حالی که دچارِ یک چنین بداخلاقی یا بی‌اخلاقیِ عمیقی هستیم؟ چه‌طور می‌شود کسی از ظلم بدش بیاید، در حالی که خودش دارد به حق و حقیقت و انسانیّت و حقوقِ انسان‌هایی ظلم می‌کند؟ چه‌طور می‌شود انسان با نادرستی از درستی دم بزند؟

تا وقتی یاد نگیریم نقدداشتن با فحش‌دادن فرق می‌کند و به خاطرِ اختلافِ سلیقه و عقیده و نظر، لازم نیست هر شبهه‌ای را نسبت به طرفِ مقابل‌مان بپذیریم، ما انسانِ متمدّن، اخلاقی و روشن‌بین و روشن‌اندیشی نخواهیم بود. ما یک ساهلِ اخلاقی، یک لاقیدِ اخلاقی و یک بداخلاق خواهیم بود.

انتهای بداخلاقیِ سیاسی، نابودیِ بداخلاقِ سیاسی‌ست. هر لاقیدی‌ای که ما نسبت به اخلاقیّات در فضاهای سیاسی از خودمان بروز بدهیم، انگار که یک قدم در راستای تخریب و نابودیِ خودمان برداشته باشیم.

سعی کنیم فارغ از سلیقه و عقیده و نظرمان، در نقدکردنِ نظرات یا انسان‌ها، دچارِ بی‌انصافی و بداخلاقی نشویم. سعی کنیم از اهلِ دقّت باشیم و حسّاسیّت‌های‌ انسانی‌مان را کنار نگذاشته باشیم.

نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |