منطقِ فاصله‌ها - گفتن

گفتن

λεγειν

من نه رفتارشناسم، نه جامعه‌شناس، نه روان‌شناس و نه فیلسوف؛ امّا به عنوانِ یک فرد و عضو از افراد و اعضای جامعه، براساسِ دریافت‌های حسّی و غیرِحسّی‌ام، گمان می‌کنم و به نظرم می‌رسد که بینِ ما متولّدینِ دهه‌ی شصت و متولّدینِ دهه‌ی هفتاد، «فاصله» بیش‌تر از یک دهه یا به تعبیرِ عامّش «نسل» است. یعنی فاصله‌ای که من بینِ خودمان با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد می‌بینم و حس می‌کنم، خیلی زیاد است. حتّا با این وجود که من متولّدِ اواخرِ دهه‌ی شصت هستم، باز هم این فاصله آن‌قدر هست که به‌نظرم بیاید.

این فاصله‌ای که منظورم است، یک‌چیزی‌ست در مایه‌های «دنیا»؛ یعنی دنیاهای‌مان فرق دارد انگار. جهان و به تبعِ آن جهان‌بینی‌مان بدجوری متفاوت است. خیلی به پسر و دختر و خوب و بد و حزب‌اللهی و غیرش بودن هم ربطی ندارد. در تربیتِ ما بچّه‌های شصتی (و نه الزاماً خودمان) چیزی بود به اسمِ «ملاحظه»، «احترام به سنّت»، «احترام به بزرگ و بزرگ‌تر»، «توجّه به احساسات و عواطف و احوالِ آدم‌ها» و... که من گاهی در تربیتِ بعضی از بچّه‌های خوش، یله و رهای متولّدِ دهه‌ی هفتاد نظیر یا مشابهش را نمی‌بینم. نه این‌که بخواهم بگویم ما خوبیم و آن‌ها بد، نه، اصلاً هم‌چه منظوری ندارم. آن‌ها هم ظرائف و دقائقی و «نو»ییّتی دارد تربیت‌ و ادب و فهم‌شان که ما نداشته و نداریم. قصدم ممیّزِ ارزشی قائل‌شدن نیست به هیچ وجه. از یک تفاوتِ بینِ جهانی صحبت می‌کنم. دهه‌ی ما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین ویژه‌گی‌اش «جنگ» بود. حالا یا درکِ متنِ جنگ یا هم‌سن‌های من که بچّه‌های قطع‌نامه‌ایم، بالاخره عنصری به اسمِ جنگ در شناس‌نامه‌ی تربیتی‌مان وجود داشت. تبعاتِ جنگ باعث شد ما خواه‌ناخواه با چیزهایی آشنا بشویم و چیزهایی در ما به‌وجود بیاید. شاید یکیش «طاقت» باشد، دیگرش «توجّه به غیر». این‌ها در بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، در خوب‌های‌شان هم حتّا، خیلی نمودِ بیش‌تر از اقتضاءِ انسان‌بودن ندارد. یعنی منظورم این است که آن حدّاقلی که طبیعتاً ما حسبِ انسان‌بودن می‌باید که بعضی چیزها را داشته باشیم را دارند. آن بخشِ اضافه‌تری که شاید در ما قهراً شکل گرفت را ندارند. خیلی یله، رها، آزاد و گاهی کم‌توجّهِ به غیر هستند.

گاهی احساس می‌کنم فاصله‌ای که بینِ ما (شصتی‌ها) با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد هست، بینِ دهه‌پنجاهی‌ها با ما نیست. هنوز که هنوز است به‌ترین دوستانِ من بچّه‌های (بزرگِ) دهه‌ی پنجاه‌اند. برادرانم اوّلین‌شان. حاج‌آقای وحیدی، حاج‌حمید، محسن، حاج‌مهدی، علی و خیلی‌های دیگر هم. یادم هست در اوّلین گعده‌ام با آقارضا امیرخانی سرِ جلدِ نفحات، هم‌این موضوع پیش کشیده شد و مشابهِ هم‌این حرف را به ایشان زدم. البته من تعریفی از بچّه‌های دهه‌ی پنجاه کردم و ایشان عللِ محتملی را ذکر کردند که تقریباً هم‌این چیزی بود که من درباره‌ی دهه‌ی خودمان گفتم، به‌اضافه‌ی این‌که بچّه‌های دهه‌ی پنجاه «انقلاب» را هم دیده‌اند. سال‌ها و اتّفاقات و ماجراها و آدم‌ها و رفاقت‌های انقلاب را.

زنده‌گی در هر شرایطِ سختی، معرفتی را نصیبِ آدم‌های آن شرایط می‌کند. معرفتی خاصِّ آن شرایط که از جنسِ حکمت و تجربه‌ی زنده‌گی‌ست. حتماً چیزی‌ست که به دردِ آدم می‌خورد. مثلاً آدم‌های اسیر (از هر گونه‌اش) معرفتی از سال‌های حصر و بند و سلّول می‌آموزند. آدم‌های در حالِ مبارزه، معرفتی، زنده‌گی در خواب‌گاه و روزهای سربازی معرفتی و... . خوب یا بد، «انقلاب» و «جنگ» معرفت‌هایی نصیبِ بچّه‌های دهه‌های پنجاه و شصت کرد که علاوه بر ایجادِ قرابت بینِ متولّدینِ این دودهه، چیزهایی نیز علاوه بر همه‌ی آن‌چه که همیشه «طبیعت» به هر نسل و دهه‌ای می‌دهد، به آن‌ها افزود. چه‌گونه می‌شود معرفتِ شرایط را تسرّی و انتقال داد؟ چه‌طور «مزه» و «ادویه»ی سال‌های انقلاب و جنگ را می‌شود با تربیت انتقال داد به بچّه‌های دهه‌ی هفتاد و بعدتر، هشتاد؟

من هیچ‌وقت از «اپل» و «گوگل» و تراکم و انفجارِ پلت‌فورم‌ها و گجت‌ها و سرعتِ سرسام‌آور و گیج‌کننده‌ی تولیدِ ابزارهای الکترونیک و عمدتاً ارتباطاتی نترسیده‌ام. معتقدم اگر علم پیش‌رفتی می‌کند و به چیزی دست‌ می‌یابد، این به کارِ همه‌ی نسل‌های بشر خواهد آمد. از مادربزرگِ هشتادوهشت-نُه‌ساله‌ی من بگیر تا فرزندِ در راهِ پسرعمّه‌ام. اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها می‌آیند تا امورِ زنده‌گیِ ما را تسهیل کنند، به سن و دهه‌ی ما هم کاری ندارند. امّا از یک چیزی خیلی می‌ترسم و آن عمیق‌شدن یا زیادشدنِ بیش از حدِّ طبیعیِ فاصله‌ی بینِ متولّدینِ دهه‌های مجاور است. تُنُک‌‌ و نازک‌شدنِ نخِ ارتباطی و کم‌شدنِ زبانِ مشترک. این‌ها خطرناکند از نظرِ من. این‌که من نتوانم دغدغه‌های از نظرِ من بی‌خیالانه‌ی رفیقِ دهه‌هفتادی‌ام را بفهمم و در ناخودآگاهم شماتتش کنم و او نگرانی‌ها و ملاحظات و ترس‌های مرا نفهمد و در ذهنش سرزنشم کند، این بد است. این‌روزها گاهی به این فکر می‌کنم و به این‌که فاصله‌ی هر نسل با نسلِ قبل و بعدش باید از منطقی پیروی کند. منطقی که حداقل و حداکثرها را بفهمد و رعایت کند. کارکِردِ این منطق این است که نگذارد حرفِ مشترکِ نسل‌ها کم‌تر از حداقل شود مثلاً. گاهی شرایطی، منطقِ فاصله‌های نسلی را به‌هم می‌ریزند. در این مورد شاید انقلاب و جنگ باعثش شد. بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، مثلِ انرژی‌های آزادشده‌ی یک فنرِ تحتِ فشار قرار گرفته، بعد از رهایی‌اند. شتابِ عبورِ آن‌ها از کنارِ بعضی چیزها شاید شتابِ لحظه‌ایِ بیرون از منطقِ فاصله‌ها باشد. امیدوارم اتّفاقِ دیگری نیفتد تا «زمان» بتواند به تعادل برساندش.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |