لوس نباشیم - گفتن

گفتن

λεγειν

گِلِ بدبو و آبی پَست را حسبِ حکمتی و امتحانی تشرّف بخشیده‌اند. اصلاً نه، کودکِ زبان‌بسته‌ی نِق‌نقوی بی‌سوادِ ضعیفِ شیرخواره‌ی آویزان به مادری، با تربیت و شب‌بیداریِ پدرومادر و هزار سرد و گرم را از سر گذراندن و مدرسه و کلاس رفتن، شده آقای مهندس، خانمِ دکتر، جناب آقای منتقد، سرکارخانمِ نویسنده. هزار اتّفاق در عالَم افتاده تا منِ مثلاً منتقدِ فیلم، منِ دارای نظرِ احتمالاً صائب در سینما بشوم «من». هزار اتّفاقِ ریز و درشت و غلط و درست. مخلوط و ممزوجی از سعی و اقبال و حادثه و تصادف و دمِ این را دیدن و سبیلِ آن را چرب کردن. هم‌این‌جور هزاراتّفاق در عالَم افتاده تا مثلاً بتن روی بتن و آجر روی آجر برود و برجِ میلاد ساخته بشود و روزگاری بشود محلّ برگزاری جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر. شش‌هفت‌هزار کارتِ شناسایی صادر شده برای ورود به آن برج و برای دیدنِ فیلم‌ها در ایّامِ جشن‌واره. یعنی «من» یک‌-شش‌هزارمِ حاضرینِ بالقوّه‌ی هم‌چه‌جایی هستم. یک‌-هزارمِ قلم‌به‌دست‌های سینمایی این مُلک. حالا من، هم‌این منی که شرحش رفت، با چه پشت‌وانه و دل‌گرمی و اعتمادبه‌نفسی‌ست که وقتی دوربینِ تله‌ویزیون می‌آید سمتم، وقتی گزارش‌گرِ برنامه‌ی سینماییِ تله‌ویزیون نظرم را درباره‌ی فیلمی که دیده‌ام ازم می‌پرسد، اخم به ابرو می‌اندازم و باد به غبغب و تمسخر به لحنم و می‌گویم: فیلم نبود، اَه، پوف و تعابیری نظیرِ این؟

اگر قبول کرده‌ام که منتقدِ سینمای این کشور باشم، اگر آی‌. دی. کارت گرفته‌ام، اگر رفته‌ام برجِ میلاد، حق ندارم راجع‌به فیلم‌ها نظراتِ گتره‌ای و اَه و پوفی بدهم. بدترن فیلمِ عالَم را هم که دیده باشم، موظّفم «نقد»ش کنم. نه کم و نه بیش. در نقد آزادم که نظرم را ابراز کنم، امّا حق ندارم اَه کنم.

بعضی‌های‌مان را «هوا» برداشته. فکر می‌کنیم این‌که دری به تخته‌ای خورده‌ است و من شده‌ام «من»، حق دارم هرجوری و هرمدلی که هورمون‌هایم اقتضاء کرد، هر شکلی و جوری که «دلم» خواست، با دیگران رفتار کنم. میلم اگر کشید نازِ ایکس را بکشم و حال اگر نکردم، ایگرگ را با خاک یک‌سان کنم. رزومه‌ی زِد اگر چرب بود احترامش کنم و جوری جوابش را بدهم، شناس‌نامه‌ی ایکس‌پرایم اگر انرژیِ مثبت بهم نداد، جوری.

لوسیم آقا، لوس. عقده کرده‌ایم انگار این‌که «من» شده‌ایم را. تلافی‌اش را سرِ آدم‌هایی که سراغ‌مان می‌آیند و کارشان به ما افتاده است درمی‌آوریم. نه احترامی، نه متانتی، نه تواضعی، نه وظیفه‌شناسی‌ای.

هنر نیست این‌که با چهارتا رفیقِ گرمابه و گلستان و کافه و کوه‌مان فقط گرم باشیم و با باقیِ آدم‌های این کره‌‌ی خاکی سگِ درِ جهنّم. هنر نیست این‌که فقط با هم‌سو و هم‌جهت و هم‌پیک و پیاله‌مان «تکلّم» کنیم و با بقیه‌ی آدم‌ها صحبتِ زورکیِ استبرائی. آقا منّتِ چه چیزی را داری سرِ چه کسی می‌گذاری؟ حواست هست؟ منّتِ حرف‌زدن با آدم‌ها را سرِ آدم‌ها؟ منّتِ گفت‌وگو را سر مواجهینت؟ منّتِ جسم و جانِ عاریه‌ی شصت‌هفتادساله‌ات را سرِ کسانی شبیه به خودت؟ بگو «به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» اگر نویسنده‌ای، منتقدی، قلم‌به‌دستی، کسی هستی، قبلش «آدم» باش. بعدش هم آدم باش. منتقدِ کتاب و سینما و سیاست و کذا و کذا بودن که آدم‌بودن نیست. آدم‌بودن به چیزِ دیگری‌ست. به «رفتار» است، به «ادب» است، به «تواضع»ست. اصلاً تواضع می‌دانی چیست؟ دیده‌ای تا حالا؟ بلدی از رویش بنویسی؟ فکر کرده‌ای می‌‌شود متواضع هم بود؟

با کسی نیستم، با خودمم. هرکس فکر می‌کند شبیه است، می‌توانم با او هم باشم. لوسیم. خیلی لوس. آدم یک‌وجب باشد، ولی جنم داشته باشد، مرام و معرفت و تواضع بفهمد، آدم باشد. این چه بی‌اخلاقی‌ایست که نسلِ ما آلوده‌اش شده و حواسش نیست؟ هوشنگ گل‌مکانی کهنه‌سوارِ عرصه‌ی سینماست، والله ندیده‌ام ازش هیچ مشابهِ این ژست‌هایی که در این چندروزه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دیده و شنیده‌ و خوانده‌ام از این نومنتقدهای اغلب زیرِ سی‌سال را تابه‌حال.

یارو همه‌ی کلاس‌ها و کارگاه‌ها و کافه‌ها و دست‌بوسی‌ها و دم‌دیدن‌های ممکن و موجود را رفته، بعد یک کتابِ کم از صدصفحه‌ی مجموعه‌داستان را از طریقِ هم‌آن اساتیدِ کذا منتشر کرده و در بعضی از هم‌آن خانه‌ها و کافه‌ها تقدیر شده، بعد جوری قیافه می‌آید که انگار سلینجر و همینگوی و استاندال کفش‌جفت‌کنِ خانه‌اش بوده‌اند. چهارتا قطعه ترانه گفته، یکی-دو ترک آهنگ خوانده، دوتا تله‌فیلمِ کنداکتورپُرکن بازی کرده، جوری چشم و ابرو می‌آید برای ملّت که انگار خواننده و بیننده و شنونده‌ی کارش کسانِ دیگری از کهکشان‌های دیگرند. پرویزِ پرستویی هم که باشی، سرِ سفره‌ی تماشا و تشویقِ هم‌این مردم مرزوقی و زیرِ منّتِ لطفِ هم‌این آدم‌هایی، چه برسد که تو مهدی سلوکی هم نیستی که لااقل ادّعا نمی‌کند براد پیت است و منّتی سرِ مردم نمی‌گذارد.

هوا برمان داشته آقا. وگرنه هم‌آن گِلِ بدبو و آبِ پستی هستیم که بوده‌ایم، هم‌آن نق‌نقوی ضعیفِ بی‌زبانِ کهنه‌پوشی که بادِ گلویش را هم نمی‌توانست خودش بزند. والّا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |