و عشق آن معجزه‌ست؛ درباره‌ی فیلمِ «چیزهایی هست که نمی‌دانی»‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

«چیزهایی هست که نمی‌دانی» فیلمِ آرام و جمع‌وجوری‌ست که شعار نمی‌دهد، امّا می‌خواهد تلنگری و تذکّری باشد -هرچند کوچک- به آن‌هایی که از زنده‌گی انتظارِ معجزه دارند. این فیلم قصّه‌ی مردِ سرخورده‌ی سی‌وچندساله‌ای را روایت می‌کند که دچارِ نوعی انزوای خودخواسته است. علی (با بازیِ علی مصفّا) که در دانش‌گاه مهندسی خوانده، با ماشینِ قدیمی‌اش راننده‌گیِ آژانس می‌کند و در یک اتاقِ قدیمیِ رو به جنگل (یا پارک) مستأجرِ پیرِزنی تنهاست. با کسی حرف نمی‌زند، جوابِ سؤال‌ها را به ندرت می‌دهد، زیاد اهلِ توجّه به اطراف نیست، به‌جز آدم‌های تنهایی که احساس کند واقعاً احتیاج به کمک دارند برای کسی دل‌ نمی‌سوزاند، اهلِ دردِسر نیست، بیش‌تر گوش می‌کند و توضیح نمی‌دهد، سیگارش را ترک کرده، قهوه‌ی تلخ می‌خورد، به گربه‌اش شیر می‌دهد، نذریِ پیرِزنِ صاحب‌خانه را هفته‌ای یک‌بار می‌برد امام‌زاده‌صالح، موبایل ندارد و تلفنش هم پیغام‌گیر ندارد، وقت‌شناس است، سرد و گرمایی‌ست (در زمستان اغلب زیرِ کتش تی‌شرت می‌پوشد و وقتی واردِ خانه می‌شود اوّل پنجره را باز می‌کند) و گاهی که مجبور باشد حرف بزند اغلب با «باشه»، «درست می‌شه»، «رهاش کن بره» و کلمات و جملاتی شبیه به این حرف می‌زند.

در ابتدای فیلم می‌بینیم که در حاشیه‌ی جادّه ماشینی در حالِ سوختن است و چند مَرد در حالِ نزاع هستند. دوربین که در ماشینِ علی قرار دارد، با بی‌اعتنایی از کنارِ این اتّفاق می‌گذرد تا ما با شخصیّتِ بی‌تفاوت و دردِسرگریزِ علی آشنا شویم.
در گذشته‌ی علی زنی به اسمِ سیما (با بازیِ مهتاب کرامتی) وجود داشته که از هم‌دانش‌گاهی‌های او بوده؛ ظاهراً قبلاً بینِ این دو نفر علاقه‌ای بوده است. این را وقتی می‌فهمیم که سیما در ماشینِ علی نشسته است و دارد با او صحبت می‌کند. از زنده‌گی‌اش و مردی که تازه با آن آشنا شده است می‌گوید. سیما حرف می‌زند و سعی دارد احساسی را در علی احیاء کند یا بیابد، امّا علی سرد و بی‌تفاوت و درون‌گراست. سیما تازه از خارج برگشته و دوست دارد بتواند نظرِ علی را دوباره جلب کند. از گذشته و خاطرات و عادت‌ها و کافه‌ای که می‌رفتند می‌گوید و علی در مقابل از او می‌خواهد که دعوتش کند تا با مردِ جدیدِ زنده‌گی‌اش آشنا شود و سیما می‌گوید: «برات خوب نیست.». سیما ما را با گذشته‌ی علی آشنا می‌کند؛ او می‌گوید علی روزی می‌خواسته جهان را زیرورو کند، امّا حالا رفته در غارِ تنهایی. هرچند که از نظرِ سیما، «کسی که می‌خواد بره تو غار که راننده‌‌آژانس نمی‌شه.».
در یکی از سرویس‌ها علی راننده‌ی خانم‌دکتری (با بازیِ لیلا حاتمی) می‌شود که تأکیدِ زیادی روی مطمئن‌ و سرِوقت‌بودنِ راننده دارد. ممّد که قبل از علی راننده‌ی خانم‌دکتر بوده، ضمنِ این‌که به علی می‌گوید او خانم‌دکتر نیست، مسیر را روی نقشه به او یاد می‌دهد. خانم‌دکتر یک‌شنبه‌، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ی هرهفته ساعتِ ٨ شب از فرمانیه می‌رود لواسان و ۶صبح هم برمی‌گردد.

شبِ اوّلی که قرار است علی برود دنبالِ خانم‌دکتر، مسافرِ قبلی که واقعاً خانمِ یک پزشک است، کمی مسیر را طولانی می‌کند و علی برای این‌که بدقولی نکرده باشد، با موبایلِ او زنگ می‌زند آژانس و می‌گوید من امشب نمی‌رسم، کسِ دیگری را بفرستید. تلفن‌چیِ آژانس قبول نمی‌کند و علی می‌گوید پس زنگ بزنید اطّلاع دهید دیرتر می‌رسم. باران می‌گیرد و برف‌پاک‌کنِ ماشین بازی درمی‌آورد و علی دیر به درِ خانه‌ی خانم‌دکتر می‌رسد و ظاهراً آژانس هم به خانم‌دکتر اطّلاع نداده است و او زیرِ باران مانده. علی از ناحیه‌ی خانم‌دکتر موردِ شماتت قرار می‌گیرد، امّا از خودش هیچ دفاعی نمی‌کند. خانم‌دکتر برعکسِ علی زیاد حرف می‌زند و به اطرافش توجّه می‌کند و مقابلِ سکوت‌های علی کوتاه نمی‌آید. مثلاً یک‌بار می‌گوید: «به آدم جواب نمی‌دین آدم بهش برمی‌خوره.». علی هم در جواب می‌گوید: «نه، من منظوری نداشتم، نمی‌دونم چی باید بگم.»

علی شخصیِّتی خاکستری دارد. نه سیاه است، نه سفید. در یکی از صحنه‌های فیلم، وقتی علی با بی‌تفاوتی‌اش سیما را خسته، ناامید و مجبور به ترکِ کافه می‌کند، دنیس (پیرِمردِ ارمنیِ صاحبِ کافه) روبه‌روی علی می‌نشیند و به او می‌گوید: «به قولِ اِدیک آدم هست خوب، آدم هست بد؛ تو اصلاً آدم نیستی.». بله، علی نه خوب است، نه بد. خوب نیست چون کسی که نسبت به دیگران بی‌تفاوت و سرد باشد نمی‌تواند آدمِ خوبی باشد و بد نیست چون آزاری به کسی نمی‌رساند و کاری به کارِ کسی ندارد. تنهاکسانی که علی به آن‌ها توجّه می‌کند (علاوه بر گربه‌اش) انسان‌های تنها هستند. علی جوابِ خانمِ جمالی (پیرِزنِ صاحب‌خانه) را می‌دهد و نذری‌اش را می‌برد امام‌زاده، خبرِ مادرِ سیما را همیشه می‌گیرد، از کودکِ فال‌فروشِ حیاطِ منزلِ اسمال فال می‌خرد و یک‌بار هم تعارف می‌کند ساراخانم (زنکِ پرستارِ پدربزرگِ خانم‌دکتر که از تاریکیِ منزلِ پدربزرگ ترسیده و دمِ در نشسته و به خانم‌دکتر غُر می‌زند) را برساند منزلش.
یکی از اطّلاعاتی که فیلم از ابتدا به ما می‌دهد این‌ است که قرار است چندروزِ دیگر زلزله بیاید و بعضی از مردم به تکاپو افتاده‌اند. یکی از خانم‌های مسافرِ ماشینِ علی، یک زنگوله‌ی بالای در خریده به عنوانِ زلزله‌سنج که به‌نظرش نامناسب می‌آید و می‌خواهد یکی دیگر بخرد و آن زنگوله‌ی نامناسبِ اوّلی را روی صندلیِ ماشینِ علی جا می‌گذارد. علی آن را به خانه‌اش می‌برد و به چراغِ بالای میزش آویزان می‌کند.

علی بعد از شبی که برقِ خانه‌ی پدربزرگِ خانم‌دکتر اتّصالی کرده بود و او آن را کمی تعمیر کرد و صبحش خانم‌دکتر را با خودش بُرد کافه‌ی دنیس برای صرفِ صبحانه، کم‌کم تغییراتی می‌کند. ماشینش را کارواش می‌برد و چراغِ داخلِ ماشین را درست می‌کند. خانم‌دکتر هم حالا دیگر جلو می‌نشیند و به علی توجّهِ بیش‌تری می‌کند و یک‌بار سلمانی‌رفتنِ علی را به رویش می‌آورد که فهمیده است.
امّا با همه‌ی این حرف‌ها انگار خانم‌دکتر از این اتّفاق راضی نیست. او که مچِ دستِ راستش باندپیچی‌شده است و احتمالاً نشانه‌ایست بر یک خودکشیِ ناموفّق، زنگ می‌زند آژانس و می‌خواهد که راننده‌اش را عوض کنند. علی ناراحت می‌شود. آن‌روز وقتی می‌رود خانه تلفنِ پیغام‌گیرداری که سیما به عنوانِ سوغاتی برایش آورده بود را راه می‌اندازد و برخلافِ همیشه برای گربه شیر نمی‌گذارد و هم‌این بی‌توجّهی باعث می‌شود گربه گم‌وگور شود. امّا حرفِ اصلیِ فیلم و نقطه‌ی تحوّلِ علی زمانی‌ست که خسرو (راننده‌ی پیرِ آژانس) حینِ بررسیِ علّتِ خرابیِ برف‌پاک‌کنِ ماشینِ علی، جملاتی را بر زبان می‌آورد:

خسرو: حالِت چه‌را انقد خرابه حالا؟
علی: از اون‌تو فهمیدی؟
خسرو: قیافه‌ت نِک و نال‌ه. از بیست‌فرسخی پیداس برزخی. اصلاً همه‌تون انگار برزخید. همه‌تون منتظرید یه‌ چیزی بشه زنده‌گیتونو از این‌رو به اون‌رو بکنه. انگار زلزله‌ست. همه ناراضی‌ان. همه هم نشستن منتظرِ معجزه. هرکی رو می‌بینی داره غُر می‌زنه. بسّه دیگه بابا. از وضع‌ت ناراضی‌ای، یه تکونی به خودت بده. عوضش کن. نمی‌تونی، می‌ترسی، ولش کن. معجزه نمی‌شه.
در هم‌این لحظات از لای علف‌های حاشیه‌ی خیابان صدای گربه می‌آید. علی به خسرو می‌گوید به دفتر بگوید که شب نمی‌رود آژانس. می‌رود خانه، شیرِ قبلیِ گربه که دست‌نخورده مانده را عوض می‌کند و یکی از لنگه‌های پنجره‌اش که گیر کرده بود را با فشارِ دست باز می‌کند و تلفنش را برمی‌دارد و به منزلِ خانم‌دکتر زنگ می‌زند و پیغام می‌گذارد. می‌گوید: «چندبار اومدم، چراغا خاموش بود. زنگ زدم بگم دارم میام دنبالت.».

در سکانسِ بعد ما خانم‌دکتر را می‌بینیم که با علی به بامِ تهران آمده و دارد با تکّه‌سنگِ کوچکی به میخِ پاشنه‌ی بوتش ضربه می‌زند. علی از پُشتِ سر می‌رسد و لیوانِ قهوه را می‌دهد دستش.

خانم‌دکتر: مرسی
علی: چی شده؟
خانم‌دکتر: نمی‌ره تو. هر کفشِ دیگه‌ای بود، تا حالا انداخته بودمش بیرون. این یکیو دلم نمیاد.
علی: رهاش کن بره رئیس!
خانم‌دکتر: ینی چی؟
علی: هیچی؛ یه رفیق داشتم همیشه وقتی یه چیزی اذیتت می‌کرد، می‌گفت: «رهاش کن بره، شرّش کم می‌شه.» چرت می‌گفت البتّه.
خانم‌دکتر: مخصوصاً در موردِ میخِ کفش. بدتر می‌ره تو پای آدم.
علی: ازینایی بود که تو زندان هیپتوتیزم و این‌جورچیزا یاد گرفته بود. یه‌دفه... منو با سیما رو بُرد کافه‌ی دنیس.
خانم‌دکتر: سیما کی بود؟!
علی: سیــــمااا... یکی از بچّه‌های دانش‌گاه...
خانم‌دکتر: دوسش داشتی؟
علی: مثلاً. خیلی شبیهِ مینا بود، هم‌اون دختردائیم که از تاریکی می‌ترسید.
خانم‌دکتر: اون چی؟ اونم تورو دوست داشت؟
علی: نمی‌دونم. من هیچ‌وقت هیچّی بهش نگفتم. من این‌جوری‌ام، همیشه هروقت باید یه کاری بکنم، یه‌دفه اصن هیچ‌کاری نمی‌کنم.

در ادامه علی خاطره‌ی هیپنوتیزمش را تعریف می‌کند که چیزی نگفته و دوستانش و سیما را خسته کرده است و بیدارش کرده‌اند. بعد از آن عدمِ اعتراف به این‌که کسی را دوست دارد یا حتّا آن‌قدری که سیما را می‌توانست دل‌خوش کند (یعنی گفتنِ این‌که چیزایی هست که نمی‌دونید) بوده که سیما با محمود ازدواج کرده است و از ایران رفته. خانم‌دکتر به علی می‌گوید من اگر بودم مستقیم می‌گفتم. علی می‌گوید نمی‌شده. خانم‌دکتر می‌گوید می‌شد، لااقل تلفنی می‌شد. بعد تلفنش را درمی‌آورد و برای اثباتِ این‌که می‌شده شماره‌ای را می‌گیرد و پُشتِ تلفن بعد از کمی مِن و مِن می‌گوید می‌خواستم چیزی بگم که اون‌شب نشد. «یه چیزایی هست که نمی‌دونی». این آخرین دیدارِ علی و خانم‌دکتر است. خانم‌دکتر فردایش می‌خواهد از ایران برای همیشه برود. این‌طور می‌گوید به علی.

فردایش که علی می‌رود خانه و پیغام‌گیرش را پلی می‌کند، صدای خانم‌دکتر را می‌شنود. آن شماره‌ای که خانم‌دکتر گرفته بوده، شماره‌ی خانه‌ی علی بود. علی سراسیمه می‌رود فرودگاه و شماره‌ی پروازی که موقعِ صحبتِ تلفنیِ خانم‌دکتر شنیده بود را به اطّلاعات می‌دهد. امّا آن شماره‌ی پرواز «خروجی» نیست. بل‌که متعلّق است به یک پروازِ ورودی که ساعتی پیش نشسته است. علی ناامید دارد سوارِ ماشینش می‌شود که خانم‌دکتر را می‌بیند که دخترکی را در آغوش کشیده است و مردی هم هم‌راه‌شان است. خانم‌دکتر که چشمش به علی می‌افتد، بعد از مکثی بی‌رحمانه رو به مرد می‌گوید: «می‌خوای با اون قُراضه‌هه بریم». در راه می‌فهمیم که ظاهراً خانم‌دکتر از شوهرش جُدا زنده‌گی می‌کند و شوهر فقط برای این‌که دخترک تنها نیاید ایران با او آمده است. علی وقتی مقصد را می‌پُرسد خانم‌دکتر می‌گوید: «دوجا می‌ریم» و این بارقه‌ی امیدی را در دلِ علی زنده می‌کند.
تصویرِ آخرِ فیلم خانه‌ی علی‌ست. گربه می‌آید شیر را می‌خورد و وزشِ نسیمْ نرمه‌صدایی از زنگوله درمی‌آورد که قطعاً «زلزله» نیست، امّا نشانه‌ایست بر یک تغییر. تغییری در علی که شاید هم‌آن معجزه باشد و عشق آن معجزه‌ست.
چیزهایی هست که نمی‌دانی فیلمِ ساده، خوش‌ساخت و آرامی‌ست که سکوت و اراده را ستایش می‌کند. مهم‌ترین ویژه‌گیِ فیلم «شخصیت‌پردازی»های خوبِ آن است. شخصیّتِ علی با بازیِ بی‌نقصِ علی مصفّا و خودِ خانم‌دکتر با بازیِ عالیِ لیلا حاتمی پرداختِ خیلی خوبی دارند. فیلم به شعورِ مخاطب احترام می‌گذارد و همه‌چیز را واو به واو به او نمی‌گوید و می‌گذارد مخاطب کمی هم فکر کند. فیلم‌برداریِ فیلم که «هومن بهمنش» آن را برعهده داشته هم یکی دیگر از نقاطِ قوّتِ فیلم است. البته ایرادهایی هم دارد مثلِ حواشیِ غیرِلازم. آن مردی که خودکشی کرده و علی او و زنش را می‌برد بیمارستان پیام‌شان ابتر است تقریباً یا آن آقای دکتری که زنش مسافرِ علی بود شخصیّتِ پارادوکسیکالی داشت به لحاظِ شخصیّت‌پردازی. آن مردِ مترجمی که اختلالِ اضطرابِ اجتماعی داشت و آن حرف‌هایی که در ماشین به علی زد خیلی در پیکره‌ی کلّیِ فیلم مؤثّر و معلوم نبودند. درواقع فیلم با همه‌ی خوبی‌هایش اضافاتی داشت که می‌توانستند یا نباشند، یا پرداختِ منطقی‌تری داشته باشند. روی هم رفته «چیزهایی هست که نمی‌دانی» فیلمِ خوبی‌ست که ارزشِ دیدن دارد.

نوشته شده در دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |