شیشه‌دودی - گفتن

گفتن

λεγειν

سمندِ زرد
راه می‌دهم به نفرِ بعدی‌ام که زودتر از من سوار شود. علّتِ ریایی‌اش خانمی‌ست که منتهی‌إلیهِ سمتِ چپِ صندلیِ عقب نشسته‌ است و علّتِ استکباری‌اش فرار از وسط قرارگرفتنم با این لِنگ‌های دراز! راننده دنده‌‌ را چاق می‌کند و راه می‌افتیم. خانمِ صندلیِ عقب از آقای راننده خواهش می‌کند پیچِ صدای رادیو را بگرداند و زیادش کند. زنِ سبدبه‌بغلِ صندلیِ جلو نگاهی به دستِ راننده و پیچِ رادیو می‌اندازد و بعد خیره می‌شود به جلو. خسته به نظر می‌رسد، هم خودش، هم لباس‌هایش و هم خیره‌شدنش به جلو.
مَردِ کناری‌ام کیفش را می‌جورد و ام.پی.تری. را در می‌آورد. یادِ «محسن‌حسامِ مظاهری» می‌افتم و فکر می‌کنم شاید خبرنگار باشد و می‌خواهد صدای‌مان را ضبط کند. تکانی به خودم می‌دهم و آماده‌ی نطق می‌شوم برای تاکسی‌نوشتِ بالقوّه‌ی مردِ کناری که درِ جاباتری را می‌دهد بالا، خالی‌ست. باز کیفش را می‌جورد و این‌بار یکی-دو باتریِ تری‌اِیِ غیرِریشارژبل را می‌یابد و بعد زیرِلب چیزی می‌گوید که مفهوم نیست. عادت ندارم در تاکسی با کسی هم‌کلام شوم، ولی موهای زرد و سرووضعِ نه‌چندان متعارفِ مرد قلقلکم می‌دهد و با لحنِ آدمی که مخاطبِ حرفی بوده و آن را نشنیده است، می‌پرسم: «چی شده؟!» می‌گوید: «هندزفریمو پیدا نکردم؛ بی‌خیهال.» (ام‌پی‌تری را می‌سُراند در جیبِ کیف. از "بیخیهالش" و رنگِ موهایش حدس می‌زنم ارمنی باشد.)
حواسم می‌رود به رادیو. خانم‌دکترِ مذهبی‌ای که استثنائاً «فرهمندپور» نیست، دارد با اعتمادبه‌نفس و لحنِ «این‌کاره‌ای» در موردِ اشتغالِ زنان و تغییرِ نگرش‌های دختران و نسبتِ منطقی‌ترِ خانم‌های نسلِ جوانِ امروز با مقوله‌ی اشتغال و ایجادِ تعادل بینِ وظیفه‌ی مادری و اشتغال و تحصیلاتِ تکمیلی و... صحبت می‌کند. لحظه‌ای فکر می‌کنم به این‌که خانمِ صندلیِ پُشتی با ظاهرِ نه‌چندان‌سفتش احتمالاً موضعِ مخالف دارد نسبت به صحبت‌های خانم‌دکتر و بعد نهیبی به خودم می‌زنم و حواسم را می‌دهم به صحبت‌ها. مجری خوب دارد شبهاتِ ممکنِ بحث را مطرح می‌کند و یک حالتِ چالشیِ خوبی گرفته گفت‌وگو. خانم‌دکتر وسطِ صحبت‌هایش به مجری می‌گوید: «می‌تونم از شما سؤالی بپرسم؟». مجری که انگار در موضعی مخالفِ او قرار دارد می‌گوید: «می‌تونم جواب ندم؟». خانم‌دکتر با لحنِ تیزی جواب می‌دهد: «ببخشید، ولی فکر می‌کنم پرسیدنِ سؤالِ بی‌جواب احمقانه باشه!». در دل غُری می‌زنم و می‌گویم آبِ‌رو نمی‌گذارند... مجری فضا را آرام می‌کند و می‌گوید: «اگر جوابش رو بدونم، جواب می‌دم، بفرمایید».
خانمِ صندلیِ جلویی هنوز چشم‌دوخته‌ی روبه‌روست. خانم‌دکتر دارد پرت می‌گوید. صدا برایم ضعیف می‌شود. کرایه‌ها را می‌دهیم. موقعِ پیاده‌شدن در را برای نفرِ بعدی نگه می‌دارم. خانمِ صندلیِ عقب بعد از او بی‌هوا خیز برمی‌دارد سمتِ در و نزدیک است که در با شتاب به صورتش بخورد که ارمنی و من می‌پریم سمتِ در و ارمنی در را برایش نگه می‌دارد و عذرخواهی می‌کند. خانمِ صندلیِ جلویی دور می‌شود. کوله را محکم می‌کنم و می‌روم سمتی.

پرایدِ زرد
خانمی دارد با راننده‌های خطّیِ ایست‌گاه صحبت می‌کند، انگار که مسافرِ خطِّ دیگری باشد. درِ جلو را باز می‌کنم و جاگیر می‌شوم روی صندلی. یکی-دو مرد هم بعد از من عقب می‌نشینند. هم‌آن خانم می‌آید کنارِ پنجره‌ام و می‌گوید: «می‌شه شما عقب بشینید؟». «بله»ای می‌گویم و سریع می‌روم پُشت. راننده اعصاب ندارد انگار. یک‌جا اوّل‌های راه مسیرش را سرِ دوراهی عوض می‌کند به سمتِ فرعی و از کوچه‌پس‌کوچه می‌رود. جای باندهای ماشین خالی‌ست و از صندوقِ عقب صدای تلق‌تولوق می‌آید. عصبی و هیجانی راننده‌گی می‌کند و شاید اعتیاد هم داشته باشد. آن‌قدر فرعی می‌رود که احساس می‌کنم دیگر شرق و غرب را گم کرده‌ام. عطرمشهدیِ تُندِ مردِ بغلی می‌خورد به دماغم. قیافه‌ی بربر دارد، افغانی یا مشهدیِ غلیظ باشد شاید. لحظه‌ای از این‌که بی‌مکث جایم را با آن خانم عوض کردم احساسِ رضایت می‌کنم. بعد به خودم نهیب می‌زنم: «نژادپرستِ ظاهربینِ پَست!». از خودم بدم می‌آید. راننده قاتی‌ست. چپ و راستش را گم کرده، سبقت و ترمز و لایی و راننده‌گیِ افتضاح. خودم را می‌گذارم جای آن خانم. فضا جورِ ناخوش‌آیندی مردانه‌ست. اگر بودم، سوار نمی‌شدم. در مکثِ پشتِ یک چراغ، راننده‌ی جوانی از سمتِ راست شاکی می‌شود و از پنجره‌ی سمتِ زن به راننده‌ی ما می‌گوید: «چته؟ حالت خوب نیست؟ چه‌را این‌جوری راننده‌گی می‌کنی؟». راننده اوّل خودش را به نشنیدن می‌زند، بعد با لحنِ قهوه‌خانه‌ایِ نامفهومی آهنگِ چندفحش را با دهنش درمی‌آورد. از آن‌ها «زززن باااااته، بروووو باززی‌تو کن» را می‌فهمم. عوضِ خانمِ صندلیِ جلو سختم می‌شود. نگرانم یک‌وقت حرفِ ناجوری زده شود که نشود جمعش کرد وسطِ مسیری. چراغ به دادمان می‌رسد و پسر پوزخندی می‌زند و می‌رویم. بعد از پیاده‌شدن، سه‌نفرِ عقبی هم‌زمان غُری می‌زنیم و نفرِ سمتِ چپی به خانمِ جلویی می‌گوید: «خانم کاش سوارِ این ماشین نمی‌شدید، سوار نشید وقتی راننده‌ متعادل به نظر نمی‌رسه.». من و بغلی تأیید می‌کنیم و زن می‌گوید: «نمی‌دونستم، نباید سوار می‌شدم.»

پژوی نقره‌ایِ شیشه‌دودی
از بس خم شدم و مقصد را گفتم و با حرکتِ سر «نه» شنیدم، باورم نمی‌شود تأییدِ راننده را. در را که باز می‌کنم محضِ محکم‌کاری مقصد را دوباره به صورتِ کامل می‌گویم که یک‌وقت مثلِ آن‌دفعه سر از بزرگ‌راهِ بیرونِ شهر درنیاورم. تمیزیِ ماشین و سرولباسِ راننده حالم را خوش می‌کند. ماشینش به مسافرکِش نمی‌ماند. شیشه‌ها دودی‌ست و داش‌بوردش یک‌ذرّه غبار هم ندارد. حتّا اگر دقیق شوی ردِّ دستمالی که ساعتی پیش رویش کشیده شده را هم می‌شود دید. شرف‌الشّمسِ دستِ راننده عیشم را تکمیل می‌کند. حس می‌کنم ماشینِ خوبی سوار شده‌ام. یکی-دو ترمز می‌زند امّا کسی از آدم‌های کنارِ خیابان هم‌مسیرِ ما نیست انگار. محضِ این‌که حرفی زده باشم به راننده می‌گویم: «فکر نمی‌کنن تاکسی باشید. شیشه‌هاتون دودیه. من عجله ندارم، مسافر بگیرید.» حرفم باعث می‌شود شیشه‌ی سمتِ مرا کمی پایین بدهد. بعد از گفتنِ جمله‌ی فکرنشده‌ام، سنگینیِ حضور و نگاهِ کسی را روی گردنم حس می‌کنم. لحظه‌ای برمی‌گردم عقب و می‌بینم خانمی پشتِ سرم نشسته و از حرفم خیط می‌شوم. مسافرِ دیگری گیرِ راننده نمی‌آید و می‌رویم. در راه دختری را سوار و پیاده می‌کند و بعد هم دو مرد را. خانمِ صندلیِ پُشتی که پیاده می‌شود پیچِ ضبط را می‌گرداند و یکی-دو تِرَک عقب و جلو می‌کند و روی یک آهنگِ شاد صدا را بلند می‌کند. نگاهم می‌افتد روی انگشترش. یکی از مردها را پیاده می‌کند. از آهنگی که پخش می‌شود خوشم می‌آید: «داری دل می‌زنی، دل می‌کَنی تو کم‌کم/ من بهت حق می‌دم، من حالتو می‌فهمم». روی نمایش‌گرِ ضبط نوشته: «Morteza». یکی-دو مصرع از ترانه و «مرتضی» و «دانلود» را در گوشی‌ درفت می‌کنم که از دستش ندهم. نمی‌دانم راننده چه می‌گوید که سرِ حرف را باز می‌کنم و از تمیزیِ ماشینش و سلیقه حرف می‌زنیم و سالِ تولیدِ ماشین و آخرهای مسیر قشنگیِ آهنگ را به رویش می‌آورم و صدا را کمی بلند می‌کند و می‌"پرسم: «کیه؟». کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «فک کنم مرتضی سرمدی باشه، آره، خوب می‌خونه.». چندروزِ بعد حینِ وارسیِ گوشی، چشمم به پیش‌نویسِ مذکور می‌افتد و گوگل می‌کنم و آلبومِ ««یکی هستِ» «مرتضی پاشایی» را داون‌لود می‌کنم. راضی‌ام خیلی و خوشم می‌آید از حسّ و حال و موسیقی و نوعِ خواندنش. روی ملودی خواندنش یادِ «یرّاحی» می‌اندازدم و صدا و نوعِ خواندنش یادِ «یگانه». با این تفاوت که خیلی به‌تر است از یگانه. خصوصاً مضامینِ ترانه‌هایش. سه‌تا از آهنگ‌هایش را الآن بیش‌تر از بیست‌بار است که دارم ریپیت می‌کنم. بهانه‌ای می‌شود برای به‌یادماندنِ راننده‌ی خوش‌سلیقه‌ی شرف‌الشّمس‌به‌دستی که در حضورِ خانم‌ها صدای پخشش را بلند نمی‌کرد.

 

نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |