آن‌چه می‌فروشیم - گفتن

گفتن

λεγειν

من عاشقِ مغازه‌داری‌ام. عاشقِ فروشنده‌گی. عاشقِ فروشِ چیزهای خوردنی و مصرفی. خواروبار، شیرینی، آجیل‌، سوپرمارکت‌داری و شبیه به این. از بچّه‌گی که صبح‌های زود در راهِ مدرسه از جلوی عمده‌فروشی‌های خواروبار رد می‌شدم و بوی بیسکوییت و کیک و دست‌مال‌کاغذی و صابون و شکلات و همه‌ی چیزهای خوردنیِ خوش‌مزّه و غیرِخوردنیِ رنگ‌رنگ به دماغم می‌زد، عاشقِ مغازه‌داری بودم. یکی از فانتزی‌های همیشه‌ی من شاگردمغازه‌گی بوده و هست و خواهد بود. این‌که شاگردِ یک خواروبارفروشی یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم. دمِ عید باشد، مغازه‌ شلوغ شود، آدم‌ها غُل بخورند و بلولند و صدا به صدا نرسد. حاجیِ صاحبِ مغازه نشسته باشد آن بالا و کارها را سپرده باشد به ما شاگردها. من مسئولِ کشش باشم و یکی دیگر صندوق و آن دیگری بسته‌بندی و وه که چه صفایی دارد آن شلوغی و برو و بیا.

این‌که چه شد بعد از این‌همه سال ویرم گرفت درباره‌ی این حسرتِ همیشه‌ام بنویسم، شاید برگردد به خواندنِ داستانِ «عدلِ پدر و پسرِ» عبّاسِ معروفی از کتابِ «دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر». فضای داستان این آرزو را در دلِ من زنده کرد و بارِ دیگر یادم آورد که چه‌قدر دوست داشته و دارم که شاگردِ مغازه‌ی خواروبار یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم.

نکته‌ی خنده‌دارش این‌جاست که من اساساً هیچ ربطی به فروشنده‌گی ندارم. یعنی ذرّه‌بین که بگیری روی ذاتم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر حساب‌گری و آدمِ دودوتا چهارتا بودن و خرجِ متناسب با دخل داشتن و خرید و فروش و مثلهم به چشمت نخواهد خورد. نه من، که پدرم و پدرِ پدرم و احتمالاً پدرِ پدرِ پدرم هم اهلش نبوده‌اند. (به قولِ فاضل: پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند | من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم!) ولی خب آرزوست دیگر، کاری به واقع و شجره‌نامه و جنم و ماسبق ندارد. به قولِ مادربزرگ: «این کار، کارِ عشقه، ربطی به عقل نداره» (حالا شاید هم ورژنِ اصلی‌اش «ربطی به دین نداره» بوده باشد که توفیری نمی‌کند و من هم‌آن عقل را مُراد می‌کنم که بیش‌تر به کارم بیاید.)

من حتّا آن‌قدر اهلِ حساب و کتاب نیستم که وقتی کتابِ «بخور و نمیرِ» استر را خواندم، هم‌این‌جور هم‌ذات‌پنداری در من ایجاد می‌شد. (بخور و نمیر یا دست‌به‌دهان کتابِ اتوبیوگرافی‌مانندی‌ست که پل استر نوشته و در آن شکست‌های اقتصادی و شغلی‌اش در جوانی را شرح داده است.)

ولی خب، حقیقتِ امر این است که نه بخور و نمیرِ استر، نه دریارونده‌گانِ معروفی، هیچ‌کدام برآنم نداشتند که بیایم و پُستی بنویسم با این مضمون. چیزی که وسوسه‌ام کرد به نوشتنِ این پست، بیتی بود که از صائب خواندم و بدجوری به دلم نشست و حالم را خوش کرد. تصویر و تخیّلی که به تبعِ خواندنِ آن بیت برایم به وجود آمد، خیلی شیرین و لذیذ بود. دستانم را گره کردم زیرِ سرم و به سقفِ اتاقم چشم دوختم و خودم را در قامتِ یک مغازه‌دارِ متعهّدِ مردم‌دار تجسّم کردم و دلم خواست کاسبی باشم که همه به درستی می‌شناسندش و اهلِ زیروروکِشی نیست و جنسِ بد نمی‌دهد دستِ مردم. شرایطِ اقتصادیِ فعلی هم تسلیمِ دوز و کلک و غش نمی‌کندش و به هر سختی‌ای که شده سعی می‌کند رضایتِ مشتری را حفظ کند، تا رضایتِ خدا هم به تبعش جلب شود. صبح به صبح بسم‌الله‌گویان و بشّاش و سرزنده برود پشتِ دخل و جلوی مغازه را آبی بپاشد و لبِ تک‌و‌توک گل‌دان‌های مغازه‌‌اش را تر کند و پیچِ رادیو را بگرداند و جلوی مشتریِ اوّلش اقرار کند که دشتِ اوّل است و هم‌آن‌جا دعایی برای توسعه‌ی رزق به دل یا به زبانش براند و تا ٩ صبح لب‌خند از صورتش محو نشود و چشمش امانت‌دارِ نوامیسِ مردم باشد و با مردها گرم بگیرد و اگر مردی گرفته بود یا اخمی به ابرو داشت، حالی بپرسد و بخنداند و امین باشد و اهل و بامرام. اگر چندصباحی اوضاع جور بود و کارش رونقی و برکتی گرفت، با مردم غریبه نشود و رِندی نکند و اگر روزگار و شرایط بر وفقِ مُرادش پیش نرفت، رحم و انصاف و مروّت و صدق را کنار نگذارد و انسانیّتش را سرِ دست نگیرد و حراج نکند. دوست داشتم هم‌چه کاسبی باشم وقتی که خواندم: «هرچند تاجریم، فرومایه نیستیم | تا بر زیانِ خَلق گزینیم سودِ خویش».

راستی مگر جز این است که همه‌ی ما در هر کسوت و کاری که هستیم، به نوعی کاسبی می‌کنیم؟ چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم. می‌خریم و می‌فروشیم و متاعی هست میان‌مان و قولی و قراری. مگر جز این است که صبح‌به‌صبح کرکره‌ی دکانِ انسانیت‌مان را بالا می‌دهیم و می‌رویم پشتِ دخلِ رزق‌ و روزگار و مراودات‌‌مان باهم و به تبع‌اش ابتلائات‌مان آغاز می‌شوند؟

می‌شود جلوی مغازه‌ی شخصیّتِ اجتماعی‌مان آب بپاشیم و لبِ گل‌دان‌های مهربانی‌مان را تر کنیم و پیچِ رادیوی دل‌مان را بگردانیم و تنظیمش کنیم روی موجِ آسمان و لب‌خندِ گذشت و محبّت و اخلاق هدیه‌ی هم کنیم و امینِ نوامیسِ هم باشیم و منصف و مردم‌دار و اهلِ مروّت. می‌شود حینِ کارمندی و کارگری و استادی و راننده‌گی‌ و ریاست‌مان زیرورو نکِشیم و پای‌مردانه بر اصول و مرام‌های انسانی و الهی بمانیم و شرایط و مضائقِ اقتصادی به سجده‌ی بر مکر و دهاء و دغل واندارندمان و اعتقادمان این باشد که زنده‌گی دادوستدی‌ست هماره. دائم همه‌مان چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم و از هر دستی که بدهیم، از هم‌آن دست خواهیم گرفت. از دستی که بالای دست‌هاست.

بی‌شک اگر خودمان را عادت ندهیم به این‌که «گاهی به آسمان نگاه کنـ»١یم، قطعاً «دیگر آسمان را [هم] نخواهیم دید»٢. نه آسمان را که خدای صاحبِ ارض و سماء را هم نخواهیم دید. چه‌را که راهِ آسمان همیشه از زمینِ پیشِ پای‌مان می‌گذرد. از هم‌این امتحان‌های کوچک‌ و هرروزه‌ای که گرفتارشان هستیم. مغازه‌دار باشی یا مدیرِکل چه فرق؟ وقتی اهلِ صدق و انصاف و رحم و مروّت باشی، «شغل» می‌شود پلّه‌ای به سمتِ آسمان. می‌توانی اهلِ راستی و درستی باشی و به عزّتِ أعلی برسی، یا نادرستی کنی و به حضّتِ سفلی. شغلْ فرصتی‌ و محلّی‌ست برای خرج‌کردنِ انسانیّت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و عوضش آهن‌پاره‌ی سودِ حرام گرفت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و جنّت را خرید.

لازم نیست من جای تو بنشینم و تو جای من، لازم نیست ما جای آن مغازه‌دار بنشینیم و آن راننده و آن کاسب و مدیر و مسئول و رئیس و رئیس‌جمهور. هرکس در هرجایی که هست، من، تو، ما، همه‌مان در هر کار و شغل و کسوتی که قرار داریم، در هر شأنی از شئونِ اجتماع که هستیم، دائم در امتحانیم و ابتلاء. گاهی بد نیست عوضِ اعتراض به ناخوش‌انصافیِ هم، خوش‌انصافیِ خودمان را غبارروبی کنیم و گَردِ نشسته بر انسانیّتِ خودمان را بتکانیم. من لب‌خندی که سهم و وظیفه‌ی خودم هست را بزنم، اخمِ آن راننده هم إن‌شاءالله درست می‌شود. من نانِ سفره‌ی خودم را آلوده نکنم، نانِ سفره‌ی هم‌سایه‌ام هم إن‌شاءالله آلوده نخواهد بود. من تدریس خودم را خوب انجام بدهم، آن کارمندِ وزارتِ علوم و آن حراستی هم إن‌شاءالله کارشان را درست و خوب انجام خواهند داد. من پیچِ در و پنجره‌ی خانه‌های مردم را سفت ببندم، کفش‌شان را خوب واکس بزنم، میخم را کج نکوبم، إن‌شاءالله آن مکانیکِ ماشین هم حواسش به کارش خواهد بود و آن شاطر هم نانِ سوخته دستم نخواهد داد. من وقتِ مصاحبه، وقتِ پیاده‌کردنِ گفت‌وگو، پای هر کلیک و تیتر و درگ‌دراپ و کپی‌پیست‌ام خدا را و رضایتش را درنظر بگیرم، إن‌شاءالله آن پزشک هم به اندازه‌ی ویزیتش وقت خواهد گذاشت.

عجب خطابه‌ی شعاریِ پُرطمطراقِ بولدِ بی‌مزّه‌ای شد. به قولِ جلال: «رها کنم»...

١. «گاهی به آسمان نگاه کن» نامِ فیلمی‌ست از کمال تبریزی.
٢. «و دیگر آسمان را نخواهی دید» جمله‌ای‌ست که ترجیع‌بندوار در بیوتنِ رضا امیرخانی تکرار شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |