تأمّلی در اوضاعِ مملکت (١) - گفتن

گفتن

λεγειν

از امروز شروع به نوشتنِ سلسله‌مطالبی با عنوانِ «تأمّلی در اوضاعِ مملکت» خواهم کرد. این مطالب تحلیل‌ و تأمّل‎هایی هستند پیرامونِ مهم‌ترین مسائلِ روزِ کشور از نگاهِ نویسنده‌ی این بلاگ. طبیعتاً تمرکزِ اصلی‌ روی سیاست و فرهنگ خواهد بود و به اقتضاءِ شرایط و نیاز، در دیگرحوزه‌ها هم قلم زده خواهد شد. برای شروع، به‌ بهانه‌ی منازعه‌ی رؤسای قوای مجریه و مقنّنه در مجلس (و تبعاتش)، چیزی خواهم نوشت درباره‌ی این‌که در این چندساله چه بلایی سرِ فرهنگ و مدیریتِ کشور آمده است.

این‌روزها که دیگر دولت و ماکزیمم‌دوره‌ی ممکنِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد در سراشیبیِ پایان قرار دارد و خوش‌بین‌ترین و رادیکال‌ترین طرف‌دارانِ احمدی‌نژاد هم به نوعی دل کنده‌اند از او و بعضاً دل سپرده‌اند به کاندیداهای مطرح‌شده برای دوره‌ی بعد، این‌روزها که احمدی‌نژاد و مشایی و قضایای جریانِ انحرافی و ورودِ سپاه و بیت به بررسیِ جریانِ مزبور و قهرِ احمدی‌نژاد سرِ ابقاءِ وزیرِ اطّلاعات چیزی برای طرف‌داری از او باقی نگذاشته در ضمائرِ طرف‌دارانِ دوآتشه‌اش، این‌روزها که دیگر سینه‌چاکانِ حامیِ او هم از مضائقِ اقتصادی و کم‌تدبیری‌های تیمِ اقتصادیِ دولت رنج می‌برند و انگِ بزرگ‌ترین اختلاسِ تاریخِ انقلابِ اسلامی بر پیشانیِ دولت نشسته و این‌روزها که دیگر ره‌بر هم تعریفِ چندانی از دولت نمی‌کند، عمده‌ی دوستان، آشنایان، مخاطبانِ بلاگ و گاهی ناهم‌عقیده‌هایم از من می‌پرسند یا دوست دارند بپرسند که «حالا چه می‌گویی؟»، «حالا حرفِ تو چیست؟»، «موضعِ تو چیست؟»، «دیدی ما راست می‌گفتیم؟» و...

در وهله‌ی اوّل می‌توان گفت که سؤالِ طبیعی‌ایست. به‌هرحال من سالِ ٨٨ به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام و علاوه بر رأی، زیرِ بارِ ادعای «تقلّب» هم نرفته‌ام و به قولِ معروف قرص و محکم پای رأیم و نظرم و نتیجه‌ی انتخابات ایستاده‌گی کردم.

از طرفی آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند که از عقلانیّت و اصالت‌منشی و افعال و افکار و سخنانِ فاخرِ سیاسیِ کسی مثلِ «علی لاریجانی» هم خوشم می‌آید و دوست دارم رئیس‌جمهورِ بعدیِ ایران کسی از سنخ و جنسِ او باشد.

در یک نگاهِ اوّلیه شاید این فکت‌ها پارادوکسیکال به نظر بیایند و این برای من خوش‌آیند و خوب است. از این جهت «خوب» است که مرا وادار به «توضیح» می‌کند و اقتضاءِ توضیح، وجودِ دلیل در ادعاست و استدلال هم بی‌اندیشه موجود نخواهد بود. بنابراین من برای توضیح‌دادنِ علائق و نظراتم «مجبور» خواهم بود که اندیشه داشته باشم و اندیشه بی تأمّل و مطالعه به بار نخواهد نشست و هرچیزی که مرا به سمتِ اندیشه‌گری و اندیشه‌ورزی و احیاناً مطالعه سوق بدهد، خوش‌حالم می‌کند.

من در سالِ ٨۴ که اوّلین حضورم در انتخاباتِ ریاست‌جمهوری را تجربه می‌کردم، در دورِ اوّل به آقای دکترعلی لاریجانی رأی دادم و در دورِ دوّم به آقای احمدی‌نژاد. رأیِ دوره‌ی اوّلم آگاهانه‌تر بود و رأیِ دورِ دوّم سیاسی‌تر (به این معنا که مقداری از رأیم برای انتخاب‌نشدنِ آقای هاشمی بود و مقداریش هم برای رأی‌آوردنِ احمدی‌نژاد).

بعد از رأی‌آوردن و رئیس‌جمهورشدنِ احمدی‌نژاد، از رأیم راضی‌تر شدم؛ به دودلیل: یکی اقدامات، شعارها، منش و روشِ خودِ احمدی‌نژاد و توجّهش به اکثریّتِ جمعیّتیِ ایران (قشرِ متوسّط) که به نظرم نگاهِ واقع‌گرایانه‌تر و منطقی‌ترِ او را می‌رساند (بعد از 8 سال نگاهِ قشری و اقلیّت‌نگرِ آقای خاتمی که عمده‌ی دغدغه‌هایش خلاصه شده بود در آزادیِ بیان و گفت‌وگوی تمدّن‌ها) و دودیگر به دلیلِ این‌که کنارِ مخالفینِ او قرار نگرفته بودم. چه‌را که عمده‌ی مخالفینِ احمدی‌نژاد یا موافقینِ دیگرکاندیداها مثلِ معین و آقای هاشمی، از هم‌آن روزهای اوّلِ بعد از انتخابات، سخریّه، اهانت، جُک‌سازی و فحّاشیِ نسبت به احمدی‌نژاد و شخصیّتش را آغاز کردند و سطحِ «نقد» را تنزّل دادند به جُک و فحش و تخریب در این مملکت. به‌هیچ‌وجه دوست نداشتم هم‌رأی و هم‌نظرِ کسانی باشم که به وضوح کاری غیرِاخلاقی، غیرِانسانی و غیرِشرعی مرتکب می‌شدند (از نظرم).

عینِ ۴سالِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد هم تقریباً مشکلِ عجیب و غریبی با او نداشتم. از اوّلین‌نفرهایی بودم که در این مملکت سخنانِ بلاوجه و بی‌منطق و شاذِّ مشایی را در هم‌آن روزهای اوّل تشخیص دادم و مقاله‌ای نوشتم تحتِ عنوانِ «مشیِ مشایی» و خطرِ حضورِ او را در دولت گوش‌زد کردم (که با گوگل‌کردن پیدا می‌شود و تاریخش ادّعایم را اثبات می‌کند). خیلی طبیعی به برخی از تصمیم‌گیری‌ها، طرح‌ها و اقدامات و سخنانِ او انتقاد هم داشتم. مثلِ اقدامش در تغییرِ ساعتِ کاریِ بانک‌ها، تهوّر و افراطش در کلنگ‌زدنِ پروژه‌های عمرانی، تبدیلِ بیش از حدِّ ارز به ریال و وام‌های صدقه‌وار و شیوه‌ی بودجه‌بندی و زیاده‌روی در سفرهای استانی و برگزاریِ همایشِ هولوکاست و...

سالِ ٨٧ خودم را زدم به تجاهل. یعنی سعی کردم بی پیش‌ذهن و پیش‌فرض، رقبای آقای احمدی‌نژاد (خصوصاً آقای موسوی به عنوانِ مهم‌ترین رقیب) را بررسی کنم و در یک فرآیندِ مقایسه‌ایِ معقول، منتخبم را از میانِ کاندیداهای مطرح و موجود، انتخاب کنم. مناظره‌ی اوّلِ احمدی‌نژاد و موسوی را دقیقاً با هم‌این نگاه نشستم و دیدم. کاملاً خالی‌الذّهن و بی‌تعلّق. امّا نه بی‌معیار و بی‌شاخص. رئوسِ کلّیِ صحبت‌های آقای موسوی در مناظره به مذاقم خوش نیامد، نظرش راجع‌به اسرائیل، فلسطین، حزب‌الله و اتّهام‌هایی که به دولت وارد کرد -همه و همه- برایم حکمِ این را داشت که آقای موسوی نمی‌تواند کاندیدا یا متفکّر یا آدمِ سیاسیِ موردِ علاقه‌ی من باشد. هرچند که در هم‌آن مناظره عدولِ از اخلاقِ احمدی‌نژاد را هم اصلاً نپسندیدم و شیوه‌ی جدلی‌اش در بحث را هم یک بی‌اخلاقیِ مسلّم تلقّی کردم. امّا با همه‌ی این حرف‌ها، برآیندِ آن‌ مناظره‌ها به هم‌راهِ یک تحلیلِ هزینه‌فایده طبقِ معیارها و اصولی که داشتم، به این نتیجه رساندم که هنوز رأیِ من در این چندنفر، آقای احمدی‌نژاد است و این رأی، ابداً رأیِ بینِ بد و بدتر «بد» را انتخاب‌کردن یا به قولِ معروف دفعِ أفسد به فاسد نبود؛ بل‌که رأی به ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه‌ی کاریِ آقای احمدی‌نژاد و اصول و موازینش، در نسبت و مقایسه با ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه، اصول و موازینِ باقیِ کاندیداها بود. یعنی چه بسا اگر احمدی‌نژاد جزءِ کاندیداها نبود و مثلاً ما 3 کاندیدا داشتیم، به یکی از آن 3نفر رأی می‌دادم. هم‌آن‌جور که اگر کسی مثلِ آقای لاریجانی جزءِ کاندیداها بود، قطعاً به احمدی‌نژاد رأی نمی‌دادم و این نه این‌که خصوصیّتِ من باشد، که منطق و اقتضاء «انتخاب» است. ما در یک فرآیندِ انتخابی، اصولی داریم و معیارهایی و در مرحله‌ی بررسی، موارد را با آن اصول و شاخص‌ها سنجش می‌کنیم و در نهایت در فقره‌ای مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، رأی‌مان را برخاسته از جمیعِ جهات، به یک‌نفر می‌دهیم. حالا بعضی‌ها یا بعضی‌شرایط جوری‌ست که آدم‌ها انتخاب‌شان حداقلّی و سلبی‌ست (دفعِ أفسد به فاسد) و بعضی‌ آدم‌ها یا بعضی‌‌شرایط جوری هستند که انتخابْ بینِ خوب‌تر و خوب است و حداکثری و ایجابی و رأیِ من در ٨٨ از این نوع بود.

در موردِ روزهای حین و بعد از انتخابات (باتوجّه به این‌که پیش‌تر در هم‌این‌جا به فراخور نظراتم را به صورتِ مکفی نوشته‌ام)، توضیحِ مبسوط و مشروطی نمی‌دهم جز از این‌که فضای پیرامونِ آقای موسوی (چه قبل و چه بعد از انتخابات) یک فضای هیجان‌زده‌ی تقریباً اکستریمی بود. خوب یادم هست آن‌روزهای تهران را که مجبور بودم برای رفتن از زرتشت به ازگل چیزی حدودِ ٢ الی ٣ ساعت در راه باشم و از زرتشت اگر می‌خواستم بروم انقلاب باید پیاده می‌رفتم و فاصله‌ی پنجاه‌تومنیِ دانشگاه تا پاساژِ نبوّت چه غوغایی که نبود و چندشب مجبور شدم از انقلاب تا سرِ توحید را پیاده بروم تا برسم به نوّاب و یا آن شب را که ۵ بعدازظهر از انقلاب راه افتادم و با موتورگرفتن و دیدنِ عزرائیل به چشم و ارتکابِ انواع و اقسامِ خلاف‌های مرسوم و معقول و غیرِمرسوم و غیرِمعقول و غیرِممکن توسّطِ راکب، ساعتِ ٩ شب رسیدم به فلکه‌ی دوّمِ تهران‌پارس و شامِ منزلِ برادرم یخ شد و شرمنده شدم... یک وندالیسمِ محض بود آن‌روزهای تهران و در این قضیّه بی‌شک (به عنوانِ یک شاهدِ عینی اذعان می‌کنم که) آقای موسوی و ستاد و طرف‌دارانش سهمِ عمده را ایفاء می‌کردند. محلِّ کارِ من آن‌روزها خیابانِ نوربخش در زرتشت بود؛ یکی از ساختمان‌های ستادیِ آقای موسوی هم در آن خیابان بود. هرروز بعدازظهر عدّه‌ای آن‌جا جمع می‌شدند و با کف‌زدن و پاکوبی راه می‌افتادند سمتِ انقلاب. در انقلاب گروه‌ها به‌هم می‌پیوستند و شعار می‌دادند و می‌زدند و می‌رقصیدند. خب، این‌کار مالِ ما نبود، مالِ ایران نبود. آقای موسوی این‌جا را با یونان و اوکراین و فرانسه اشتباه گرفته بود ظاهراً. او طرف‌دارانش را به تعقّل و تأمّل و آرامش دعوت نمی‌کرد و از این فضای به‌وجود آورده‌ توسّطِ ستادش، کاملاً هم راضی بود.

سخت معتقدم هرچیزی که تأمّلِ ما را در فضاهای جدّیِ زنده‌گی‌مان بگیرد و هیجان را جای‌گزینش کند، مخلّ و مضرِّ اخلاق است و آسیب‌زننده. حب باشد یا بغض، شادیِ بیش از حد باشد یا غضبِ شدید و عصبانیّت، حسِّ انتقام باشد یا تعصّب و حمیّتِ کور. هرچیزی، هرچیزی که در یک فضای جدّی سالبِ تأمّل و باعثِ هیجان بشود، مضر است و مفسده دارد. انسان قطعاً به تخلیّه‌ی قوای هیجانی و هیجان‌زده‌گی احتیاج دارد. امّا در جای خودش. ما باید برای تخلیّه‌ی هیجان‌مان فکر کنیم و مسیر و مجرا و محلّی پیدا کنیم برایش. مسئولین هم باید فکر کنند البته. خصوصاً برای قشرِ جوان. امّا اگر جامعه چندان برای این موضوع فکر نکرده باشد و محمل و محل تعبیه نکرده باشد، آیا ما باید جوان‌ها را، مردم را، انسان را سوق بدهیم به سمتِ وندالیسم؟ تشویق کنیم به هیجان؟ به بی‌تأمّلی؟ آن هم در یک جای جدّی و یک فضای شهری؟ در یک موقعیّتِ مهم و خطیری مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری؟

به‌هرروی انتخابات و حواشیِ بعدش، با هر مشقّتی که بود، تمام شد. از این‌طرف نظام اشتباهاتی کرد در مدیریتِ فضای بعد از انتخابات. نگاهش این نبود که تشنّج را کم کند. خصوصاً ظاهر و پوسته‌ی نظام. رسانه‌ها و بالأخص رسانه‌ی ملّی، صداوسیما. می‌شد خیلی آرام‌تر، به‌تر و منطقی با مردم راست گفت. صریح گفت. مردم را آتشی‌تر نکرد. این‌که می‌گویم مردم منظورم این نیست که ٧٠میلیون مردمِ ایران مقابلِ چندصدنفر مسئولین. منظورم آن‌دسته از مردم است که به نتیجه معترض بودند. هم‌آن سیزده‌چهارده‌میلیونِ آقای موسوی (خانه‌پُر). سپاه وارد شد، نهادهای امنیتی وارد شدند. خب، قدرت‌شان زیاد بود و ابزار و امکاناتِ خوبی هم داشتند. توانستند خوب اوضاع را کنترل کنند. ولی از طرفی قرائت‌شان یک قرائتِ فرهنگی‌ای نبود. قرائتِ ریش‌سفیدانه‌ی دل‌سوزانه‌ی پدرانه‌ای نبود. می‌زدند قطع و قلع و قمع می‌کردند، می‌گرفتند، می‌بستند، شنود می‌کردند، تهدید و ارعاب می‌کردند و... نگاه‌شان ماکیاولیستی بود. فکر می‌کردند در راهِ انقلاب و اسلام و حقیقت، می‌شود هرکاری کرد، هر مسیری رفت، از هر پلّه‌ای و نردبانی بالا رفت. امّا خب این‌جور نبود. ما اجازه نداریم برای تحقّقِ حق، برای اقامه‌ی حق، برای نیلِ به حق، هرکاری کنیم. ما باید تقوا داشته باشیم. ما باید وظیفه‌گرا باشیم. نباید به‌هرقیمت به منظور و هدف‌مان برسیم. دهاء با تقوا جمع نمی‌شود به گفته‌ی مولی.

خلاصه یک چنین وضعی به وجود آمد در مملکت. از ترس بود بیش‌ترش. یک آدم‌هایی آن بالا ترسیدند از «چه خواهد شد اگر»ها، ترسیدند از این‌که اگر راست بگوییم با مردم، اگر صراحت داشته باشیم، اگر رو بازی کنیم و حرف بزنیم و گفت‌وگو کنیم، دشمن با فضای هیجانی‌اش پیروزِ منازعه شود. در صورتی که واقعیّت این‌جور نیست. حق و حقیقت، یک زبانِ نافذی دارند. یک تأثیرِ عمیقی دارند. حقیقت برای اثبات به هیجان محتاج نیست. حقیقت نرم‌نرمک معلوم می‌شود. ممکن است یک هزینه‌هایی هم حتماً این وسط داده شود. ولی خب این طبیعتِ حقیقت است. اصلاً اگر آن هزینه‌ها نباشند، حقیقت به درستی محقق نمی‌شود.

کم‌کم این‌جور شد که مسئولینِ بالاتر، مسئولینِ پایین‌دستیِ خودشان را وقتِ عزل و ابقا و انتخاب، با این سنجه‌ی جدید عزل و ابقاء و انتخاب کردند. کم‌کم ترسوها، بی‌صراحت‌ها، زبانِ گفت‌وگو ندارها، کم‌تأمّل‌ها، چاپلوس‌ها، بله‌قربان‌گوها، هم‌آن‌جور که فرمودندگوها، ماکیاولی‌ترها، کوچک‌ترها، بی‌اصالت‌ها و البته امنیتی‌ترها آمدند روی کار. گویی شاخص‌های مدیریتی یک‌باره تغییر کردند. حالا عُرضه و توان و تخصّص، جایش را داد به چاپلوسی و بی‌عقلی و تملّق. چه‌را؟ چون اهلِ عقل و تأمّل‌، حسبِ هم‌آن عقل و تأمّل و اصالتِ فکری‌شان، نسبت به مسائلِ مختلف یک نظرِ یک‌سانِ شبیه به هم یا شبیه به دستورالعمل‌ها که ندارند الزاماً. برای خودشان هر مسئله‌ای را حلّاجی و تحلیل می‌کنند. معیار دارند برای خودشان. این‌که صِرفاً آقا گفته باشد ایگرگ مساویِ افِ‌ایکس برای‌شان ملاکِ درستیِ معادله نیست. این‌جور نیست که قبل از تعقّل، تعبّد داشته باشند. تولّایی هم اگر دارند سعی می‌کنند وجهه‌ی معقول داشته باشد. یا این‌که اهلِ سؤال و إن‌قلت و اشکالند به‌هرحال و این به مذاقِ مدیرهای بالادستیِ جدید خوش نمی‌آمد. آدم‌های امنیتی، آدم‌های نظامی، آدم‎های حفاظتی و مثلِ این، آدمِ بله‌قربان‌گویی‌اند. آدمِ «چشم»اند. آدمِ جان‌فداکردن و وصیّت‌نامه‌ در جیب‌اند. اقتضاءِ مشاغل‌شان هم هست و اتّفاقاً این خیلی هم در آن مشاغل چیزِ درستی‌ست. ولی یک «مدیر» نباید این خصوصیّات را داشته باشد. ولو در جمهوریِ اسلامی، اصلاً من ادّعا می‌کنم آدم کارگزارِ علی (ع) هم اگر باشد، نباید صرفاً بله‌قربان‌گو باشد. کارگزارِ علی جدای از محافظِ علی‌ست. ما اگر فرقِ محافظ و کارگزارِ علی را نفهمیم، فرقِ تقوا و بی‌تقوایی را هم نمی‌فهمیم. والله فرقِ معاویه و علی را هم نمی‌فهمیم!

نرم‌نرمک صداوسیما را این‌ طیف آدم‌ها گرفتند؛ از صدر تا ذیل! سازمان‌ها را، وزارت‌خانه‌ها را و هرجا که خلاصه رنگ و بویی از بودجه‌ی نظام داشت را. در جاهای تخصّصی‌تر مثلِ علومِ پزشکی و فنّی شاید کم‌تر. چون به‌هرحال آن‌جا یک قیدِ اضافه‌ای بود مثلِ فوقِ تخصّصِ فلان گرایش را داشتن و خب هرکسی فوقِ تخصّص ندارد. ولی سِمَت‌های معمولی‌ترِ مدیریتی و فرهنگی را اغلب این‌جور آدم‌ها گرفتند. چون مدیریت از آن‌ چیزهایی‌ست که در جمهوریِ اسلامی تقریباً بی‌تخصّص هم می‌شود. آدم یک موبایل داشته باشد و چنددست کت‌وشلوار شاید کافی باشد. قدیم‌ها «ریش» هم لازم بود، بعد از 88 اوضاع جوری آشفته شد و جوری «نفر» کم آوردیم برای مدیریت که بی‌ریش هم قبول بود. فقط موضع‌گیری‌ات در «فتنه» با ما یکی باشد، کراوات هم زدی، زدی!

کناررفتن و منزوی‌شدنِ دل‌سوزها این‌طور شروع شد. خیلی‌ها بودند و هستند که سبز نبودند یا موافقِ تقلّب و وندالیسم نبودند، امّا فکرِ مستقلّی داشتند. جورِ دیگری از مثلاً ضرغامی فکر می‌کردند، طورِ دیگری اوضاع را می‌دیدند، هم‌سوی مثلاً با دوروبری‌های پاسدارِ ره‌بر نبودند، ولی بالاخره آدمِ نظام بودند و هستند. حزب‌اللهیِ انقلابیِ اصولیِ اهلِ حق بودند. ما این‌ها را منزوی کردیم. نه‌ تنها منزوی کردیم، بل‌که جای‌شان آدم‌هایی را آوردیم سرِکار که حسابی بتوانند آن‌ها را بسوزانند. یک آدمِ خوش‌فکرِ معقولِ اهلِ تأمّلِ بی‌هیجانِ انقلاب‌دوستِ شُهداییِ جبهه‌ایِ محکم را به صِرفِ استقلالِ فکری‌اش گذاشتیم کنار، جایش یک آدمِ هیجانیِ بی‌تأمّلِ بله‌قربان‌گوی همه‌کاره‌ی کم‌اخلاقِ سستِ کارنابلدِ مزوّرِ چاپلوس گذاشتیم. یعنی خنجر را از پشت فرو کردیم تا دسته، یکی دو دور هم چرخاندیم در سینه. انگارکن حاج‌کاظمِ آژانس را بگذاری کنار، جایش مثلاً آن دلقکی که لباسِ «مبارک» را پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود بیاوری. نه حتّا سلحشور، نه حتّا احمدِ کوهی و نه حتّا اصغر و موتوری‌ها را. دقیقاً هم‌آن معتادِ نان به نرخِ روز خورِ دزد را!

این معامله‌ای بود که تازه ما با «خودی»ها کردیم. غیرِخودی‌ها و سبزها و اصلاح‌طلب‌ها و بچّه‌های مخالفِ نظام که بل هم اضل! اگر خودی‌ها را بُریدیم و کَندیم، غیرِخودی‌ها را محصور و محدود و منقطع کردیم. با آن‌ها معامله‌ی بدتری شد. و قسمتِ سخت و بد و تراژیکِ ماجرا این‌جا بود که تمییزِ «خودی»ها از مسئولینِ ترسوی جدید، برای غیرِخودی‌ها سخت بود. آن زن‌وشوهری که بلیطِ حاج‌کاظم و عبّاس را مسئولِ آژانس فروخته بود به آن‌ها، عبّاس و سلحشور و کاظم و اصغر و موتوری و همه و همه را یکی می‌بینند. این طبیعی‌ست. منتها دست‌شان به کی می‌رسد؟ به مسئولِ امنیتیِ بالادست؟ به مسئولِ پایین‌دستیِ مخ‌تعطیلِ جیب‌پُر؟ نه، دست‌شان به یقه‌ی حاج‌کاظم و کاپشنِ عبّاس می‌رسد. آن‌وقت است که تازه روضه واردِ مقتل می‌شود. حالا تو بیا و برای مخالفِ نظام بگو و اثبات کن که طرف‌دارِ «حق»ی امّا نه از هر طریقی و به هر قیمتی. بیا و اثبات کن پای نظام ایستاده‌ای، امّا نه پای حصرِ موسوی و کروبی. بیا و اثبات کن آدمِ ارزش‌هایی، امّا نه ارزشی که بخواهد از راهِ تضییعِ حقوقِ دیگران -ولو مخالفِ نظام- به دست بیاید. مگر متوجّه می‌شوند؟ حق هم دارند. خیلی هم حق دارند. اثباتِ بعضی چیزها خیلی سخت است. به قولِ شهیدبهشتی یک‌وظیفه برای ماست، یک‌وظیفه هم برای خدا. وظیفه‌ی ما ایمان‌داشتن است و وظیفه‌ی خدا دفاع (إن‌الله یدافع عن‌الذین آمنوا)؛ ما وظیفه‌ی خودمان را باید خوب انجام بدهیم، خدا قطعاً وظیفه‌ی خودش را خوب انجام خواهد داد.

یک دفعِ دخلِ مقدّری هم باید بکنم: ممکن است (یعنی تقریباً حتم دارم) یک عدّه می‌گویند بله، اعلامِ برائت که کارِ سختی نیست. شما آن وقتی که منافع‌تان ایجاب می‌کرد، از چیزهایی دفاع کردید و حالا که دیگر منافع‌تان مجاب نمی‌شود، اعلامِ برائت می‌کنید تا مثلاً چه و چه. باید بگویم اگر قرار بر انتخابِ «آسان» مقابلِ «سخت» بود، شخصاً در بحبوحه‌ی انتخابات، آن‌وقتی که همه‌ی دوروبری‌ها و دوستان و عزیزانم نظری دیگرگونه داشتند اکثراً و بحث‌های‌مان محلِّ جدایی و نزاع و اختلاف شده بود و ما در اقلیّتِ محض بودیم و دفاع از نظام و کیانِ انتخابات، جائزالفحش‌مان کرده بود، باید «آسان» را انتخاب می‌کردیم، نه امروز که زیرِ سؤال بردنِ بعضی چیزها کارِ هر «رسایی»ای هم شده است و نظرِ مخالفِ نظام داشتن اتّفاقاً دیگر آن‌قدرها هم هیجان‌انگیز و نشانه‌ی حق‌طلبی نیست بینِ خودِ سبزها حتّا. ما در آن گرماگرمِ فقط بگو «تقلّب» تا بگوییم که اهلِ حقّی، پای آن‌چه که فکر کردیم حق است، ایستادیم و مقابلِ آن‌چه که فهم کردیم باطل است، تمام‌قامت و با همه‌ی آبِ‌روی‌مان ایستادیم. اگر امروز دارم از یک جریانِ تُنُک و بی‌اصالت و ترسوی متملّق، اعلامِ شکایت و برائت می‌کنم، دلیلش قدرت‌مندترشدنِ آن‌هاست و این‌که تقریباً اکثرِ صندلی‌های مدیریتی را دیگر گرفته‌اند. وگرنه من از هم‌آن روزهای سالِ اوّل هم با هرنوع رفتارِ ماکیاولیستی مخالف بودم. کسی بود آن‌روزها که مقالاتِ تُند می‌نوشت علیهِ جنبشِ سبز و ره‌برانش. غروب مقاله می‌نوشت برای نشریه‌ی بسیجِ دانش‌گاه‌، رفقا شب ئی‌میلش می‌کردند و فردا منتشر می‌شد. هم‌آن شبانه ریپلای می‌زدم بهشان که توهینِ به کرّوبی و موسوی خلافِ حق است و حرام. ما اجازه نداریم انسان‌ها را سخریّه کنیم. کِی؟ قبل از انتخابات، حینِ انتخابات، بعد از انتخابات. در شبکه‌های اجتماعی پای عکسِ سبزها، پای اسم و تصویرِ آقای موسوی می‌زدند «جلبکِ سبز»؛ به قیمتِ فحش‌خوردن و منافق‌ خطاب شدن می‌ایستادم جلوش. هم‌آن روزهای اوّل. یک‌سال گذشت تا کم‌کم بعضی‌ها فهمیدند آن نویسنده تُند است. دوسال گذشت تا همه ازش اعلامِ برائت کردند!

ایّامِ رحلتِ امام از تله‌ویزیون دیدم وقتی سیّدحسن می‌رود پشتِ تریبون شعار می‌دهند. نوه‌ی صاحب‌مجلس را نمی‌گذاشتند حرف بزند. هم‌آن وقت پست زدم توی بلاگ که اعلامِ برائت می‌کنم از این جریان، از این عدّه و عُدّه. کی بودند آن‌ها؟ هم‌این‌ها که الآن مدیرند و مسئول این‌جا و آن‌جا. بله، متأسّفانه قیمتِ مدیرشدن در نظامِ ما بعد از ٨٨ شده عملِ خوارجی‌وار. شده فحش و فضیحتِ به مخالف. شده با شعارِ حق اهانت کردن و قربان‌صدقه‌ی ره‌بر رفتن قبل و بعد از هر حرفی و کلامی. ما سیبِ کدام درختِ ممنوعه را چیدیم که این‌قدر هبوط کردیم؟ غبارِ کدام غفلت نشست به سر و روی‌مان که این‌قدر ارزان شدیم؟ عذابِ چیست این‌که می‌کِشیم؟ نمی‌دانم...

باز هم دفعِ دخلِ مقدّر: الآن دوباره یک عدّه از غیرِخودی‌ها با خواندنِ این سطور و این دردِدلِ دوخطِّ آخرِ پاراگرافِ بالا، دل‌شان می‌خواهد بگویند «عذابِ تفکّرات و تحجّرِ خودتونو دارید می‌کشید، عذابِ گناهایی که کردید، آدمایی که کفِ خیابون کشتید، عذابِ دفاع‌تون از نظامی که دستش به خونِ دوستای ما آلوده‌ست» و مثلِ این. باید بگویم عزیزِ هم‌وطن، هم‌شهری، هم‌ولایتی، هم‌پرچم، هم‌خط، هم‌زبان، هم‌نژاد! تمییز بده، هیجانت را چنددقیقه بگذار کنار و تمییز بده. ما پای نظام ایستادیم و ایستاده‌ایم و می‌ایستیم، منتها پای «حق»، نه پای اباطیل. پای منطق، پای استدلال، پای تأمّل و وضوح و روشنی و ایمان و قلبِ پاک و خالص. پای حرفی که بی‌عصبانیّت زده شده باشد، نه پای بیانیه‌های از بای بسم‌الله تا تای تمّت ادّعا و تهمتِ بی‌مدرک. از آن‌طرف پای ری‌اکشنِ هر مسئولِ نمی‌دانم چه عقیده‌ایِ جانمازآب‌نکشیده‌ی سرتاسرِ نظام که نایستاده‌ایم. چه‌را دفاع از امرِ حق را مساویِ دفاع از هر کارِ ریز و درشتی که از هر مسئولی در این مملکت سر زده و می‌زند و ممکن است بزند، می‌بینید؟

اگر فلان‌ شلوارِ‌بسیجی‌‌پوشیده‌ی دهن‌نشُسته‌ی بی‌غیرتِ پست‌فطرتی، در حریمِ مسجدِ شاه‌عبدالعظیم، به ناموسِ من و تو، به ناموسِ یکی از ارکانِ این انقلاب، به یک خانمِ در حریمِ امنِ جامعه‌ی اسلامی، فحّاشی و اهانت کرد که معنایش این نیست که دفاعِ من و امثالِ من از نظام یا قبول‌نکردنِ تقلّبِ ادعایی، مساوی‌ست با هم‌دهنیِ با آن بددهن. من رفیقی دارم که شب تا صبح به خاطرِ آن فحّاشی خوابش نبُرده و خونْ خونش را خورده و بعدها آن اتّفاق تأثیرِ بزرگی گذاشته در کارش که چون اجازه ندارم نمی‌توانم بگویم. در عینِ حالی که یک من ریش دارد و پای نظام ایستاده و می‌ایستد.

والله آن نظامی که ما یاد گرفته‌ایم و تقلید می‌کنیم از شهدای‌مان که پایش بایستیم، نه کاری به عقیده‌ی تو دارد، نه به شال و روسری و مانتوی خواهرت، نه به گردشِ مالیِ عفّت‌باخته‌های از روی ناچاری یا از روی هرچیزِ دیگرِ شهر و کشورمان. ما مدافعِ نظامِ مدلِ آژانسِ حاتمی‌کیا و زیرِ نورِ ماهِ میرکریمی‌ایم، نه قّلاده‌ای و طالبی‌ای و ده‌نمکی‌ای. خونِ تو، شادیِ تو، سعادتِ تو و دل‌خوشیِ تو، با دفاعِ ما از «حق» تنافی ندارد. برادران و خواهران و ناموسِ ما فقط در فیضیّه و معصومیّه و جامعة‌الزّهرا نیستند، ارمنی‌های میدانِ مادر و کریم‌خان و سنّی‌های بندرِ ترکمن و بلوچ‌ها و کردها و کلیمی‌ها و آشوری‌ها و مسیحی‌های این کشور هم خواهر و مادر و برادر و پدرِ ما هستند. ما امورِ عالَم را تقسیم می‌کنیم به «حق» و «باطل». می‌دانیم که هرجا حق نباشد، باطل است، هرجا وجود نباشد، عدم و هرجا خیر نباشد، شر. ما این را می‌گوییم، گفت‌وگو می‌کنیم، تبلیغ می‌کنیم، می‌جنگیم برایش و جان می‌دهیم در راهش. امّا نمی‌کُشیم کسی که به ما حمله نکرده است را. معتقدیم اژدهای امرِ حق، به اذن و فضلِ خدا، آن‌قدر نافذ و عظیم و مهیب هست که هر مار و تمساحِ سحره‌ی اباطیل را هضمِ خودش کند. در مقامِ گفت‌وگو و استدلال. بی‌هیجان و بی‌شلوغ‌کاری. این منطقِ دین و ایمان و سیاستی‌ست که سنگش را به سینه می‌زنیم. ولی چه کنیم؟ چه کنیم که افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و افراط، تفریط می‌زاید و تفریط، افراط و مهم‌تر از آن، مسئولینِ ارشدِ نظام‌مان، آلوده‌ی مصلحت و گاهی بی‌تدبیری شده‌اند و متوسّل شده‌اند به سحره‌ای هم‌قامتِ سحره‌ی فراعنه‌ی زمان. چه کنیم که دستِ ما کوتاه است و قدرت‌مان را گرفته‌اند و صندلی‌ها را از زیرمان کشیده‌اند؟ چه کنیم که به استقلالِ فکریِ یک اهلِ عقل اعتماد نمی‌کنند هم‌سنگرهای‌مان؟ چه کنیم با این ضرغامی‌ها و دارابی‌ها و رسایی‌ها و وزیر و وکیل‌های بزدل‌مان که به هر فکرِ مستقلِّ خودی دارند برچسبِ «ساکت» و «بی‌بصیرت» و «الیگارشی» و «مفسدِ اقتصادی» می‌زنند؟

لااقل هم‌آن‌قدری که ما شما را می‌فهمیم، شما هم ما را بفهمید. تمییز بدهید. کمی تأمّل کنید. همه را به یک چشم نبینید. سره را از ناسره جُدا کنید. آن‌همه ادّعای روشن‌فکری بالاخره یک‌جایی نباید به کارِ شما بیاید؟ تا کِی گتره‌ای دیدنِ جبهه‌ی مقابل و سرتاپا یک کرباس دیدن را می‌خواهید ادامه بدهید؟

علی‌أیّ‌حال اوضاعِ فرهنگیِ مملکت اوضاعِ خوبی نیست. یک وخامتِ ساختاری و مدیریتی‌ای در نظام حاکم شده که از هر بی‌اخلاقی‌ای خطرناک‌تر است. به شدّت معتقدم جامعه‌ای اخلاقی نمی‌شود، مگر این‌که قبلش مقنّن شده باشد سفت و سخت. قانون هم یعنی یک الزام و بایدی که اگر ازش عدول کنیم یا تخلّف کنیم ازش، جریمه می‌شویم. جریمه‌هایی که به اقتضاءِ اهمیّتِ آن قانون در پیکره‌ی کلّیِ نظام کم و زیاد باید باشد. هیچ جامعه‌ای با «شعار» اخلاقی نمی‌شود، حتّا جامعه‌ی امیرالمؤمنین یا امامِ زمان. حضرت هم تلقّی‌شان از اخلاقی‌شدنِ جامعه این‌جور بود به گمانِ من. چون هیچ‌گاه مخاطبین و مردم و مستمعین‌شان را مجبور نکردند به اخلاق یا نگفتند «باید» اخلاق را رعایت کنید. بل‌که همیشه توصیه و دعوت کردند به اخلاق. در کنارش برای نظام یک ساختارِ قوی تعبیه کردند. کارگزارانِ علی مالک‌ها و ابوذرها و مقدادها بودند. معتمدترین‌های زمان. معتمدترین‌های یک معصوم. امّا حضرت به این بسنده و اکتفا نکردند. حضرت برای کارگزارش بازرس گذاشت، برای بازرس جاسوس! چه‌را؟ آیا به مالک اعتماد نداشت؟ می‌شود آدم به چشمش و دستش اعتماد نداشته باشد؟ نه، قصّه، قصّه‌ی اعتمادداشتن و اعتمادنداشتن نبود. حضرت می‌دانستند که سازوکارِ حکومت‌داری جُدای از روابطِ شخصی و اعتمادهای شخصی‌ست. «مقام» و «قدرت» وسوسه‌برانگیزند و انسان را در معرضِ خطا و سهو و انحراف قرار می‌دهند. پس کارگزار باید بازرس داشته باشد و به هم‌این نسبت بازرس هم جاسوس. حالا بیا تعزیراتِ ما را سیر کن! فکر می‌کنید بی‌دلیل است که این‌همه تخلّف داریم در جای‌جایِ مملکت؟ ما علی را هم نفهمیده‌ایم!

علاوه بر ضعفِ در بازرسی، اصلی را فرعی کردن و مصلحت‌گرایی و سیاسی‌بازی و ترس هم بلای دیگرِ ساختارِ مدیریتِ ماست که ذکرش رفت. این مصالح بی‌چاره کرده‌اند ما و مردمِ ما را. چون مصلحت نیست، این گزارشِ اخبار را این‌جوری برویم، چون مصلحت نیست، فلان مسئله را نگوییم، چون مصلحت نیست، فعلاً گندِ فسادِ فلان مدیر یا مسئول را درنیاوریم، چون مصلحت نیست، انتقاد نکنیم، چون مصلحت نیست اِل، چون مصلحت نیست بِل!

من از رأیِ به احمدی‌نژادم هیچ‌گاه پشیمان نیستم چون «انتخاب»ش کرده‌ام و این انتخاب آگاهانه بوده و در آن زمان قطعاً به‌ترین انتخابِ من بوده. احمدی‌نژاد از آن آدم‌هایی‌ست که وقتی تصمیمی می‌گیرد و کسی را قبول داشته باشد، اگر همه‌ی عالَم هم استناد کنند به مثلاً مفسده‌آمیز یا غلط‌بودنِ آن تصمیم یا فاسد‌بودنِ آن مسئولِ منصوب، باز هم از تصمیمش و نظرش برنمی‌گردد. یک‌جور انتقادناپذیری که در بینِ مسئولین و ما ایرانی‌ها بعضاً کم هم نیست. به‌هرحال خصلتِ خیلی خوبی نیست. چون انسان باید برای طرف‌داری یا عدمِ طرف‌داری‌اش و برای هر تصمیمش معیار داشته باشد و این‌که من یک روزی این تصمیم را گرفته‌ام پس تا آخرِ دنیا پای تصمیمم یا انتخابم می‌ایستم که حرفِ حق و درستی نیست. آدم باید به اقتضاءِ شرایط تصمیم‌های جدید بگیرد. کمااین‌که اگر الآن انتخاباتی برگزار شود بینِ احمدی‌نژاد و کاندیداهای دیگر، قطعاً من به صِرفِ این‌که 3سالِ پیش به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام دوباره نمی‌گویم فقط و فقط احمدی‌نژاد. باز هم بررسی می‌کنم کاندیداها را با فکت‌های جدید. اتّفاقِ دیروزِ مجلس را از این جنس می‌بینم و تقریباً همه‌ی جنجال‌های احمدی‌نژاد را هم. او را یک آدمِ دارای فکرِ خطرناک نمی‌پندارم، آن‌جوری که بعضی از دوروبری‌های ره‌بر را و آدم‌های بی‌اصل و اصالتِ چاپلوسِ بزدلِ فعلاً مدیر و مسئولِ مملکت را. احمدی‌نژاد هرچه باشد، چاپلوس و بزدل نیست. کسانی که از راه‌بُردِ خلافِ اخلاق و غیرِمتعارفِ احمدی‌نژاد در مجلس لهِ مواضعِ دستوری و بخش‌نامه‌ای‌شان که هم‌واره تخریبِ عقل و عقلانیت و عاقل‌هاست استفاده کردند، از احمدی‌نژاد قطعاً خطرناک‌ترند. کسانی که دیروز را بهانه کردند برای فحشِ دوباره‌ی به لاریجانی و برای تخریبِ وجهه‌ی عاقل و مستقلِ او از احمدی‌نژاد صدهابرابر خطرناک‌ترند. احمدی‌نژاد اگر شیخوخیّت ندارد و از معلّمی و استان‌داری و شهرداری به ریاست‌جمهوری رسیده، آن‌ها از گالش‌پوشی و کیسه‌کشی به کاسه‌لیسی و مقام‌های امنیتی و صندلی و میز رسیده‌اند. احمدی‌نژاد شجاعتش مانع از این می‌شود که بله‌قربان‌گوی ماکیاولیک بشود. امّا آن‌ها که حاضرند چفیه‌ی ره‌بر را به عنوانِ یک متدِ عِلمیِ درمانِ سرطان واردِ تکستِ درسیِ دانش‌گاه کنند، آن‌ها که بالای منبر داستانِ کربلا را هرسال جوری تحریفِ به رأی می‌کنند که شبیه‌تر باشد به بخش‌نامه‌ها و تصمیماتِ درون‌سازمانی‌شان، آن‌ها که اگر مافوق 8 صبح بهشان بگوید الآن شب است، آیه‌ی قرآن می‌آورند که الآن شب است، آن‌ها خیلی خیلی خیلی بیش‌تر از احمدی‌نژاد خطرناکند. احمدی‌نژاد کم از یک‌سالِ دیگر می‌رود و تمام می‌شود. امّا بعضی‌ها هستند که به این زودی‌ها نه قصدِ رفتن دارند و نه می‌شود دست‌شان را از این‌سوی و آن‌سوی مملکت کوتاه کرد. فکری برای آن‌ها باید کرد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |