ماه و مجنون - گفتن

گفتن

λεγειν

« امشب ماه در آسمان خودنمایی می کند. فکر می کنم نمازِ شب زیاد خوانده باشد. »

راستی ماه!

از آن بالا ما انسان ها چه گونه به نظر می آییم؟

اصلاً تو ما را می بینی؟

تو که چشمت مردمک ندارد، پس حکماً ما را نمی بینی. تازه اگرش هم می دیدی، همه مان را به یک چشم می دیدی؛ به هر حال فرق است میان لیلی و مجنون، میان فرهاد و خسرو، میان بیستون و کربلا ...!

راستی کربلا را یادت هست؟

تو اصلاً حافظه داری؟

شاید داشته باشی، ولی اگر سر باشی، حکماً تن نداری؛ قلب هم نداری.

راستی، از اول همین گونه بی تن بودی؟

نگفتی!؟ کربلا را یادت هست؟

همیشه دلم به حال تو می سوخته است؛ سرِ از تن جدای بی قلبی که آویزانِ آسمان است.

راستی چه را نمی روی آن بالاتر ها؟

از این زمین چه می خواهی؟

هی می چرخی و می گردی که چه شود؟

دنبال چه چیزی هستی؟

منتظر کیستی؟

نگفتی؟

... کربلا؟

امشب تو هم بی قراری گویا!

اما نه، تو عمری ست بی قراری و بی پی کر!

سرِ سودایت عجب می درخشد. انتظارت که به اوج می رسد، تماشایی می شوی.

فکر نمی کنم با آفتاب میانه ی خوبی داشته باشی، هرچه باشد تو ماهی!

راستی، نگفتی منتظر کیستی؟

این جا، عمری معلق و حیران... کربلا را نگفتی... ؟!

خب؛ تک چشم بی پی کرِ آویزان!

امشب را به خاطر بسپار.

امشب من از تو نوشتم، از ماه.

امشب بی قراری دلم را با سر تو قسمت کردم.

امشب قلبم را پی وند زدم به چشم تو.

اگر شبی بودی و نبودم، سلام مرا به آسمان و زمین برسان.

قول می دهم وقتی از قفس تن رها شوم، سراغت بیایم.

اگر شبی بودی و نبودم، سلام مرا به کربلا برسان!

سرت سلامت باد ای ماه!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |