آرزو - گفتن

گفتن

λεγειν

محمّدرضا نوجوان بود. ١۶سال بیش‌تر نداشت. مثلِ همه‌ی نوجوان‌های جنگ با دست‌کاریِ شناس‌نامه و اصرار و بسیجی‌گری رفته بود جبهه. نمی‌خواست جوانی‌اش را در بی‌خبری و مستیِ دوری از محبوب بگذراند. می‌خواست مرزوقِ غیرتش باشد و شد. شلمچه‌ی کربلای پنجِ بیست‌وسوّمِ دی‌ماهِ هزاروسیصدوشصت‌وپنج او را به آرزویش رساند.


سیاوش کاملِ مَردِ ٢٢ساله‌ای بود ورزش‌کار و جگردار. اهلِ کوه، اهلِ ایمان. فرمانده‌ی گروهانِ فجر و جانشینِ گردانِ حضرتِ علی‌اکبر (ع). دوست داشت مسلم صدایش کنند. عراقی‌ها اسمش را گذاشته بودند «مسلم‌سیاهِ سَرپُلی». سرش را می‌خواستند. محمّدرضا که رفت، او و ٢٣نفرِ دیگر از بچّه‌های گردان باهم عهد بستند که تا سرکوبِ متجاوز یا شهادتِ خود، دفاع از دین و میهن را فراموش نکنند. اکثرشان هم شهید شدند. سیاوش ١٨ فروردینِ ۶۶، در شرقِ بصره تسلیمِ اراده‌ی محبوب شد و برای همیشه مسلمِ شهیدِ کربلای هشت باقی ماند.


[مصاحبه‌ای کوتاه با شهید مسلم اسدی]+

خیلی عجیب است این معادله. عکس‌ها را که می‌بینی، صداها را که می‌شنوی، دست‌خط‌ها را که می‌خوانی و تاریخ را که ورق می‌زنی، گمان می‌کنی یک چنین فرماندهی باید حداقل ٣۵سال را داشته باشد. آخر نقلِ پروژه‌ی دانش‌جویی و کارِ فرهنگی که نیست. صحبتِ تانک و آر.پی.جی. و تک و پاتک و تیر و خون و خاک‌ریز و جنگ است. اگر نتوانی کارت را درست انجام بدهی، اوّل از همه با جان و خونِ خودت بازی کرده‌ای و بعد این‌که بخشی از سرنوشتِ یک کشور به صورتِ خیلی مستقیمی دستِ عملِ توست. این‌ها شوخی‌بردار نیست. نمی‌شود ٢٢ساله‌گی‌ات را پشتِ بی‌سیم و روی نقشه و زیرِ آتشِ دشمن محک بزنی. نمی‌شود نتوانی، باید بتوانی، باید بشود، باید بلد باشی و بجنگی و پیروز شوی. جنگ یعنی این. خیلی عجیب است این معادله. هرجور که نگاه می‌کنم، هرطور که حساب می‌کنم، آن‌چه اتّفاق افتاد، آن‌چه مسلم‌ها و محمّدرضاها کردند، هیچ‌جور با شناس‌نامه‌های‌شان جور نیست. از آن شناس‌نامه‌های بی‌خطّ و خش و خاک و تاخورده‌گی، از آن سالِ تولّدهای نزدیک به سالِ شهادت، از آن ریش و سبیل‌های تُنُک و پوست‌های چین‌نیفتاده‌، اصلاً انتظارِ آن رشادت‌ها و بزرگی‌ها را نمی‌شد داشت.


محمّدرضا که شهید شد، از مسلم خواستند چیزی قلمی کند و سکوت و بغضِ فروخورده‌اش را که اقتضاءِ فرماندهی بود، بشکند. با اکراه پذیرفت و این سطور را نوشت:

«از من خواستند که بنویسم. نمی‌دانم چه باید بنویسم. تصمیم گرفتم هرچه دلم از خدا می‌خواهد به‌رویِ کاغذ بیاورم.

خدایا، شهادت را نمی‌توان با جبهه‌آمدن به دست آورد، بل‌که با اخلاصِ در عمل به دست می‌آید. از تو اخلاصِ در عمل -بدونِ ریا، کبر، غرور، کینه، حسد و هرچه که مرا از تو دور می‌کند- می‌خواهم.

خدایا تو را به قلبِ پاک و خالصِ این عزیزان، قلبِ مرا به نورِ ایمان روشن کن و شهادت را نصیبم کن.»

محمّدرضا و مسلمِ اسدیِ‌رازی، دوشهیدِ خانواده‌ی اسدی‌اند که به فاصله‌ی کمی از هم به شهادت رسیدند. مُشتی نمونه‌ی خروار، البته با قواره‌های آن‌روز. من و ما، نسلی که سرما و گرمای چندانی نچشیده‌ایم هنوز، تا قیامِ قیامت زیرِ دِینِ خونِ این بچّه‌هاییم. ما مسئولِ آرزوها و امیالی هستیم که نسلِ مسلم و محمّدرضا چشم بستند به روی‌شان در راهِ هدفی بزرگ‌تر. آن‌ها انتخاب کردند راهِ «سخت» را در پیش بگیرند، بی‌هیچ چشم‌داشت و آرزو و مُزدی. هرچند که «شهید» با خدای خودش می‌آمیزد و خریدارش خداست، امّا صادقانه‌اش این است که این انتخاب، ابداً انتخابِ آسانی نبوده و نیست. آن هم برای یک تازه‌جوان. برای یک کسی که در اوجِ آرزومندی و توانایی و رؤیابافی قرار دارد. ما بی‌شک مسئولیم و مدیون. تا انتهای عمرمان...

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |