سایه‌ی آفتابِ نقد - گفتن

گفتن

λεγειν

مسئله‌ی «نقد» (یا نقدکردن) را شبیه می‌دانم به مسائلِ مکاسبِ مکروهه در اسلام؛ از این جهت که معامله‌ی موردِ شُبهه است و چندان علمی به حلیّت یا حرمتش وجود ندارد. منِ ناقد نمی‌دانم این نقدم چه نتیجه‌ای یا تأثیری خواهد داشت و باعثِ چه چیزهایی ممکن است بشود یا نشود. پس موردِ شبهه است و مکروه. امّا از طرفی جهانِ بی‌نقد، جهانِ بی‌منتقد، جهانِ بی‌ممیّزِ سره از ناسره و نیک از بد، چه فایده و ارج و ارزشی خواهد داشت؟ چنین جهانی یک جهانِ بی‌روح، بی‌پیش‌رفت و بی‌هرگونه‌به‌ترشدنی خواهد بود.

وقتی نقد می‌کنیم، باید بتوانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و نقاطِ قوّت و ضعف را باهم و در کنارِ هم ببینیم و بگوییم. نقد مثلِ چراغ‌‌انداختن به زوایای مختلفِ یک چاردیواری‌ِ تاریک یا ذرّه‌بین‌گرفتن روی سطوحِ مختلف و موجودِ یک شیء است. ذرّه‌بین یا چراغ صِرفاً آن‌چه هست را نشان می‌دهند؛ عوارض را، فرورفته‌گی‌ها و برآمده‌گی‌ها را، روشنی‌ها یا کِدِری‌ها. این‌گونه است که نقد درمی‌آید. البته این نقد به معنای خیلی عامّش است. نقدِ یک «اثر» کمی‌ متفاوت است با ذرّه‌بین‌گیریِ صِرفْ روی یک شیء یا چراغ‌انداختنِ معمولی به زوایای یک چاردیواریِ تاریک. ناقدِ «اثر» باید بتواند از اصول و ساختارها و قواعدِ حاکم بر جهانِ آن «گونه»‌ آگاهی داشته باشد. باید بفهمد آن ژانر یا آن حیطه را. باید زبانِ رایجِ متکلّمینِ کشوری که قرار است لشکرِ نقدش را به آن گسیل بدارد، به خوبی بفهمد و بشناسد. جز از این سو، یک ناقدْ باید هنرِ بیانِ مبتنی بر «عدل» هم داشته باشد. یعنی باید بتواند هر واژه و جمله و معنا و منظوری را در جای مقرّر و مناسبِ خودش به‌کار ببرد و بیان کند. یک ناقدِ خوب حتماً باید به تأثیرِ نقدش روی خواننده‌ یا شنونده‌ی نقد بیاندیشد. البته این به تأثیر و نتیجهْ اندیشیدن نه‌یعنی دست‌به‌عصا و محافظه‌کارانه نقدکردن؛ بل‌که یعنی جوری نقد نکنیم که اصلِ حرف‌مان (که شاید نقدِ واردی هم باشد)، شهیدِ تیر و ترکشِ یک آتشِ کاذب و گریخته از لوله‌ی تفنگِ سربازِ ناشیِ سپاهِ نقدمان بشود. ناقد نباید خواننده را با نقدش واردِ یک منازعه‌ی ذهنیِ کاذب و بی‌لازم بکند، بل‌که باید با او واردِ یک گفتمانِ اقناعیِ مبتنی بر بیانِ حقایق بشود و صواب‌تر است حتّا اگر بتواند گاهی امتیازهای کوچکی هم بدهد تا بتواند تصرّف و پیش‌رویِ بیش‌تری در ذهن و باورِ مخاطبش داشته باشد.

نقد میوه‌ی درختِ روشن‌فکری‌ست، یک ناقد با جهت‌داری و بی‌انصافی (یا ناخوش‌انصافی) نمی‌تواند نقدِ صحیحی انجام بدهد. از این جهت نقد یکی از سخت‌ترین کارهای عالَم است و کماکان معتقدم که شبیه است به مکاسبِ مکروهه‌ی اسلام. مکاسبِ مکروهه‌ و معامله‌های شبهه‌ناکی که تحتِ شرایطی می‌توانند از سایه‌ی کراهت درآیند و مباح شوند؛ و منتقد یا ناقد، کارش به هم‌این نازکی و سختی‌ست.

البته از آن‌طرف پذیرنده، شنونده یا خواننده‌ی نقد هم باید آماده‌گی‌هایی را در خودش در این جهت ایجاد کرده باشد یا بکند. به‌هرحال قرار نیست در یک متنِ انتقادی یا نگاهِ انتقادی حلوا پخش کنند و تعارف کنند. هرچند که نقد به معنای ایده‌آلیستی‌اش یعنی تمییزِ سره از ناسره و بیانِ نیکی‌ها و بدی‌ها به صورتِ توأمان. امّا واقعیّتِ امر این است که در زمانه‌ی ما یک متنِ انتقادی اگر بخواهد مساوات را رعایت کند، احتمالِ این‌که تأثیرِ کفّه و وجهِ نقّادانه‌اش مقهورِ کفّه و وجهِ غیرِنقّادانه‌اش بشود هم وجود دارد. به این دلیل که معمولِ متونِ نقّادانه یا نگاه‌های نقّادانه‌ این نیست و اگر بخواهیم خلاف‌آمدِ عادت نقد بکنیم، ممکن است با نگاه‌های معمولیِ غیرِنقّادانه اشتباه‌ گرفته شود نگاه و نقد‌مان و از این جهت تأثیرگذاری‌اش را از دست بدهد.

پذیرنده‌ی نقد باید بداند که برآیندِ نقدهای بیان‌شده یا نوشته‌شده اگر در تصحیحِ اشکال‌های او در آینده‌ی تولیدِ اثرش بتواند تأثیر بگذارد، به نفعِ اوست. حتّا اگر زبانِ نقدْ کمی تُند باشد یا ناخوش‌انصافی داشته باشد. به‌هرحال اصلِ امتیازدادن برای کسبِ توفیقاتِ بزرگ‌تر این‌جا و در این‌طرفِ معادله هم به نوعی دیگر صادق است.

در نهایت (به عنوانِ کسی که ساختارِ ذهنیِ بیش‌ترک منتقدی دارد) می‌توانم بگویم که «نقد»(کردن) یکی از سخت‌ترین آسان‌های عالَم است. توضیحِ این متناقض‌نما هم این است که سخت است، به دلیلِ آن‌چه که پیش‌تر بیان شد و آسان است چون «نقد» روی اثری ساخته یا تولیدشده دارد انجام می‌شود و هم‌واره تخریب یا نظردادن آسان‌تر است از ساختن و ایجادکردن و تولید و خلق. ما که نقد می‌کنیم، خودمان اگر قرار باشد به عنوانِ کننده‌ی یک کار یا سازنده‌ی یک اثر یا تولیدکننده‌ی یک فعل، آن فعل یا اثر را خلق و تولید بکنیم، ممکن است کارمان یک کارِ ضعیفی بشود در آن ژانر یا حیطه. چون تولیدِ اثر به‌هرحال سازوکارِ خودش را دارد و «تمرین» و «تجربه» می‌طلبد و علم و تئوریِ صِرف نیست. نقّادی هم شیرین است، هم تلخ. تلخ است چون ظریف است و به هزارویک‌علّت ممکن است باعثِ نتایجِ نادل‌خواسته‌ای بشود و شیرین است چون یک فهمی‌ست بالای فهم‌ها و نگاهی‌ست از نوکِ قلّه به دامنه‌ و کارِ هرکسی هم نیست (البته ابداً این قسمت را ناظر به خودم ننوشتم، من استثنائاً نه خوش‌فهمم، نه خوش‌نگاه نه خوش‌هیچ‌چیزِ دیگر هم).

---

این‌روزها دلم هوای دیدنِ دوباره‌ی سریالِ «سایه‌ی آفتاب» به کارگردانیِ آقای «آهنج» را کرده است. سریالی که گمان کنم اوایلِ دهه‌ی هشتاد از «شبکه‌ی سه» پخش می‌شد و «پژمان بازغی» و «حامد بهداد» جزء کاراکترهای اصلی‌اش بودند. چیزِ زیادی از سریال در خاطرم نمانده (چون احتمالاً آن‌زمان‌ درست‌ودرمان ندیده‌امش). به‌هرحال چیزی که ازش در خاطرم مانده یک فضای جنوبِ شهریِ خانواده‌گیِ رفاقتیِ فیلم‌های آقای کیمیایی‌ست. این‌روزها برای دیدنِ نشانه‌های وجود و حیاتِ بعضی از ارزش‌ها (چه در خودمان و چه در جامعه) باید نسبت به آثارِ از این دست حریص بود به گمانِ من. شخصاً «می‌گردم» پیِ اثری که بتواند مرا دعوت کند به صبر، استحکام، ایمان، تقوا، جوان‌مردی، مذهب، ناموس‌داری و خانواده‌مداری. فعلاً قسمتِ اوّلش را دیدم و تیتراژش را با صدای «علی‌رضا قربانی» و آهنگ‌سازیِ جنابِ «خلعتبری» و ترانه‌ی «افشین یداللهی» می‌گذارم این‌جا:

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

 
ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

از قلبِ تو می‌روید نبضِ غزلی تازه
پنهان شده‌ای در من، گم‌نامِ پُرآوازه!

تو سایه‌ی خورشیدی، تو بوسه‌ی در بحران
تو دلهره‌ای آرام، مهتاب‌ِ «تَر از باران»

آرامشِ طوفانی! می‌سازی و ویرانم
رسواییِ رازآلود! می‌پوشی و عریانم

من حادثه‌بر‌دوشم، من عشق نمی‌دانم
در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

من را «تو» به خود خواندی، معشوقه‌ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار، یک‌دم به ابد مانده

|دکترافشین یداللهی|
نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |