فارغ از درد - گفتن

گفتن

λεγειν

مسافرِ کوچک از مقصدش راضی نبود. می ترسید از سرنوشت نانوشته اش.

اما تقدیر، قلبِ کودکی را برای درد کوچ انتخاب کرده بود.

درد روانة قلبِ کودکِ شادِ بازی گوش شد.

لحظه ها و روزها می گذشتند و کودک هم چنان دردی در سینه داشت و درد کوچک، خانه ای در دلِ کودک!

کودک که بزرگ می شد، درد کوچک نیز بزرگ می شد. کودک آن قدر بزرگ شد که تمام سینه اش مملو از درد شد.

کودک دیگر شاد و بازیگوش نبود؛ حالا جوان مردی بود صاحب درد!

جوان مرد سفر می کرد. از رودها و کوه ها و درّه ها می گذشت و درد دیگر در جانش هم رسوخ کرده بود.

جوان مرد روزی به دیار عارف راه پیموده ای رسید؛ در حالی که دردی در سینه داشت و داغی بر جان و دل.

عارف، جوان مرد را دید و جویای دردش شد.

جوان مرد از درد می نالید و عارف به درد می بالید!

جوان مرد بی قرار بود و مشوّش، اما عارف آرام.

عارف به جوان مرد گفت: جوان مردی به درد سینه است و سوزِ جان!

جوان مرد گفت: اما من این درد و این سوز را در قرار می خواهم نه بی قراری، مرا تاب درد هست، اما توان درکش نیست!

عارف به جوان مرد گفت: پس طالب حقیقتی!

فارغ باش ای جوان مرد.

درد بکش اما درد دوری.

بسوز، اما در فراق؛ فراقی که همه درد است و سوز.

حالا دیگر جوان مرد ساکت بود و فقط به حرف های عارف گوش می داد و از دردش و سوزش گله ای نداشت.

عارف این ها را گفت و رفت و دیگر کسی عارف را ندید. جوان مرد سالیان سال در حرف های عارف ماند و سکوت کرد و درد کشید و سوخت، اما فارغ بود.

فارغ از درد کوچک سینه اش!

اگر می شد روح و شاکله ی نثری را درون گیومه نهاد، حتما این کار را می کردم و می نوشتم:

« دکتر عرفان نظر آهاری »

خاک

لحظاتی مانده به عرفه 1386
نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |