نارفیقِ کلک!‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

برای یکی از مطالبِ بلاگِ «همشهری‌داستان» (در آستانه) کامنت گذاشتم، کامنتِ انتقادی. تازه آن‌هم با لحنِ لیّن و خیلی محافظه‌کارانه و محترمانه که آقا/ خانم وقتی سرمقاله می‌نویسید در حبِّ عزاداری و عاشورا و به قولِ خودتان تراژدی؛ به‌تر است، صواب است، پسندیده است که از افعالِ «فرد» استفاده کنید، نه افعالِ «جمع». عُلقه و نظرتان را تعمیم ندهید به همه.

کامنتم را تأیید که نکردند هیچ، کامنتِ کسی که تمجید کرده بود را تأیید کردند 24ساعت بعد از کامنتِ من! (یعنی امکان ندارد آن کامنت را ندیده باشند و توجیهاتی مثلِ این). این اوّلین‌بار نیست البته که در این بلاگ‌ هم‌چه ماجرایی را می‌بینم (قبلاً هم پیش آمده بود).

نشریه‌ را که مدّت‌هاست نمی‌خریدم، این بلاگ را سابس‌کرایپ کرده بودم در گوگل‌ریدر و گه‌گاه می‌خواندم که مِن‌بعد این را هم آن‌سابس می‌کنم و انگار می‌کنم که داستان با رفتنِ قنواتی مُرد!‏ انصافاً هم مُرد! این‌همه پُزِ روشن‌فکری و دبدبه و کبکبه راه بیندازد آدم با پولِ بیت‌المال از حسابِ شهرداری و بعد طاقتِ یک کامنتِ انتقادیِ نرم و ملایم را هم نداشته باشد؟ نوبر است والا! خودتان را قاب کنید بزنید تنگِ دیوار یا روی جلدِ مجلّه‌تان!‏

گفتم این‌جا بنویسم شرحِ این واقعه را که حتماً ضدِّتبلیغ بشود. حیفِ پولی که آدم بخواهد بدهد بالای مجلّه‌ای که سردبیرش (یا هرکَسَش که کامنت‌های آن بلاگ را مدیریت می‌:کند) از یک نظرِ انتقادیِ کوچک واهمه دارد و سانسورش می‌کند. داستانی‌های مملکت که این باشند، وای به حالِ سیاسی‌های‌مان!!!

گل گفت پورمحمّدیِ رئیسِ سابقِ شبکه‌ی سه در موردِ فضای حاکم بر صداوسیما که کار به جایی رسیده که مسئولِ حراستِ فلان فروش‌گاهِ شهرِری موردِ وثوق‌تر است نزدِ مدیران از مدیرِ کارکشته‌ی سال‌ها برای فرهنگ و رسانه زحمت کشیده! هم‌این است! متأسّفانه قالیباف هم‌این است و مملکت هم‌این. یک مُشت آدمِ تُنُک‌فکرِ هم‌شهری‌بازِ رانت‌خوارِ چاپ‌لوسِ متزوّرِ کم‌بضاعت گرفته‌اند سرتاپای مناصبِ این کشور را. دلم نمی‌سوخت اگر صِرفاً جای‌گاه‌های سیاسی و اجرایی را اشغال کرده بودند. دلم نمی‌سوخت اگر مدیرِ کل بودند. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تا فیهاخالدونِ تصمیم‌گیری‌های فرهنگی و هنری رسوخ کرده‌اند این جنس آدم‌ها. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم کم‌تر از کفِ روی آب‌هایی مثلِ خسروی و جوادزاده می‌تازند با پولِ بیت‌المال در تلویزیون و شهیدی‌فردها منفک شده‌اند بالکل از رسانه. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تیمِ سردارانِ ماکیاولیزم -آشنا و دهباشی- راست‌راست مستندِ دهائیِ مکّارانه‌ی بر محملی از دروغ می‌سازند و با چندتا آگهیِ کودکانه‌ی فحشِ به احمدی‌نژاد جا باز می‌کنند بینِ بازی‌گرهای ساده‌لوح و اکثراً سبز تا پوششی باشد برای کارهای‌شان و از آن‌طرف پروژه می‌گیرند پشتِ پروژه و دروغ‌دروغ سریالِ «راستش را بگو» می‌سازند با پولِ سازمانیِ ضرغامی. دلم می‌سوزد از این‌همه شارلاتانیزمِ امنیتی‌چی‌های‌ بعد از 88 قدرت‌مندترشده‌ی عمدتاً کوته‌فکری که رشته‌های این انقلابِ 30ساله را 3ساله پنبه کردند. دلم می‌سوزد از این غربتِ عجیب، از این‌که نه ماکیاولیِ انقلابی بخواهی باشی و نه تیشه‌به‌دستِ خودروشن‌فکرپندارِ ریشه‌ی انقلاب را هدف گرفته!

دلم می‌سوزد از این‌که هم گروهِ خونم و دینم و اسلامم با این امنیتی‌چی‌های ماکیاولیستی‌اندیشه یکی نیست و هم با «من‌وتو»ببین‌های بهانه‌گیرِ دشمنِ هرچه که رنگی از انقلاب و اسلام و دین و نظام و مذهب دارد.

دلم می‌سوزد از این‌که قزوه و مؤدب این‌جور آئینی‌چیِ غلیظِ مناسبتی‌بگو شده‌اند و شمسِ لنگرودی با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و قه‌قاه می‌زند به «دینِ» پدرِ آیت‌اللهش و نداندا می‌کند. دلم می‌سوزد از این‌که عجمی و نظرآهاری سبزند! از این‌که روزبه بمانی ترانه‌گوی گوگوش شده و عبدالجبّارِ کاکایی چندسالی‌ست که مثلِ دختربچّه‌های نُنُر نقِ سیاسی می‌زند و ترانه‌ی پولی می‌گوید. دلم می‌سوزد از جلسه‌ی ره‌بر با شاعرهای آئینی و از این‌که برقعی شده گنده‌ی گونه‌ی من‌درآوردی‌ای از شعر به اسمِ شعرِ آئینی و عاشورایی.

دلم می‌سوزد از این‌همه آدم‌های سیاه‌وسفید و باینری و الّاکلنگی و کنتراستی که دوره‌ی‌مان کرده‌اند. از این‌که شجریان عوضِ چه‌چه غُرغُر می‌کند و حاج‌منصور عوضِ مناجات کُری می‌خواند.

ضمناً: الان باز راه نیفتند اهالیِ این دودسته کامنت بگذارند برایم و نظرِ مخالف‌شان را اعلام کنند. من این پُست را برای آن‌هایی نوشته‌ام که دقیقاً مثلِ خودم فکر می‌کنند و دقیقاً دل‌شان از هم‌این موارد دارد می‌سوزد. کاری به بقیه ندارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |