بالاتر - گفتن

گفتن

λεγειν

هیچ‌وقت کوه‌نوردِ خوش‌پایی نبوده‌ام. شاید به این برگردد که بیش‌تر اهلِ رسیدنم تا پیمودن. اهلِ تصوّر و خیال، نه اهلِ رفتن و تلاش. من حتّا هم‌این مسافرت‌های معمولیِ بینِ شهری و در حدِّ واجب را هم اغلب دوست‌ داشته‌ام دکمه‌ای می‌بود که می‌زدم و می‌رسیدم به مقصد. حوصله‌ی «مسیر» را ندارم، دوست دارم همیشه سرِ اصلِ مطلب پیاده شوم و باشم.

اوایلِ دهه‌ی هشتاد بود اگر اشتباه نکنم که برادرم درسش تمام شده بود و تازه افتاده بود به سفر و کوه‌نوردی. عضوِ یک گروهِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای شده بود و هربار که می‌آمد خانه چیزهای جذّابی از وسایلِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای هم‌راهش بود؛ از کوله و کیسه‌خواب بگیر تا عصا و پوتین‌های مخصوص و دست‌کشِ پنج‌انگشتی، یومار، باتوم، کلنگ و جوراب‌های پشمی و یخ‌شکن‌های مخصوصِ پوتین و گاه پوستری از یک قلّه‌ی هفت‌هشت‌هزارمتری و تب‌خال‌ها و خشکی‌های دورِ لب‌ و... چه پروژه‌ای داشتیم هربار قبل از صعودش سرِ آب‌کردنِ پیهِ گوسفند برای درزهای پوتین که لای برف‌ها نفوذناپذیر شوند! یادش به‌خیر...

یادم هست که یکی از تابستان‌های هم‌آن سال‌ها مرا هم‌پای خودش کرده بود در تمرینِ هرروزه‌اش قبل از صعود به دماوند روی سینه‌کِشِ ۴۵دقیقه‌ایِ فَکِستِلِ بهشهر. تصوّر کن منِ بچّه‌سال با آن جُثّه‌ی ١٣ساله‌ام و کفش‌های کتانیِ معمولی‌ام هرروز گُلِ گرما و شرجیِ بهشهر آن مسیرِ ۴۵دقیقه‌ایِ ٧٠درجه را یک‌نَفَس هم‌راهش می‌رفتم بالا. روزی نبود که تهوّع نگیرم و پشیمان نشوم از این حماقتم. منتها آدمی‌زاد است دیگر. فردایش دوباره روز از نو، روزی از نو، حماقت از نو! می‌رفتم دوباره آن جهنّم را بالا!

این‌سال‌ها هم هنوز هم‌این‌جورم. هیچ‌وقت کوه‌پیمای خوبی نبوده و نیستم، امّا اگر گروهی یا دوستانی کوهی را بهم تعارف کنند، اوّل دودل می‌شوم و بعد می‌روم. در طولِ مسیر کأنّه کنیزِ کف‌گیرخورده‌ی مُلّاباقر غُر هم زیاد می‌زنم البته، ولی خب هرجور شده می‌روم تا تهش را. تابه‌حال کوهِ بالای ٣٢٠٠متر هم نرفته‌ام. اغلب هم‌این پایین‌ها سیر کرده‌ام. یک هم‌چین ناکوه‌نوردی هستم.


امّا هستند کسانی در هم‌این مملکت که سال‌شان تحویل نمی‌شود اگر قلّه‌ی بالای هفت و هشت‌هزار نزنند، روزشان شب نمی‌شود اگر در دل آرزوی کِی‌توو و اِوِرِست نداشته باشند و در سر فکرِ صعودِ جدید نپرورانند. «مهدی عمیدیِ‌آهنگ» یکی از آن‌هاست. مهدی تنها صعودکننده‌ی بی‌اکسیژنِ ایرانی به اِوِرِست (بلندترین قلّه‌ی جهان با ارتفاعِ ٨٨۴٨متر) است. تنها صعودکننده‌ی بی‌ کپسولِ اکسیژن به اِوِرِست در جهان در سالِ ٢٠١١ و یکی از تنها ۶٠نفر صعودکننده‌ی بی‌اکسیژن به اِوِرِست در همه‌ی جهان. (از این ۶٠نفر، ٢٠نفر جان‌شان را از دست داده‌اند و ٢٠نفر هم نقصِ عضوِ دائم پیدا کرده‌اند امّا مهدی به سلامت این کار را انجام داد). او هم‌چنین در کارنامه‌اش صعود به لوتسه (چهارمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨۴١۶متر)، پوبدا (سخت‌ترین قلّه‌ی پامیر با ٧۴٣٩متر)، دائولوگیری (هفتمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨١۶٧متر)، اسپانتیک، خانتنگری، منگلیک‌سار، نوشاخ، موستاق‌اتا، لنین، ماناسلو، ایلندپیک و... (همه بالای ۶ و ٧هزارمتر) را دارد.


مهدی عمیدی در آخرین صعودش به مون‌بلانِ فرانسه مفقود شده است و گروه‌های تجسّسِ منطقه از پیداکردنش ناامید شده‌ و اعلامِ توقّفِ عملیّاتِ جست‌وجو کرده‌اند. این چندهزاره‌نوردِ جسورِ مشهدی که اغلبِ صعودهایش را به‌تنهایی انجام می‌داده، حالا یک جایی میانِ برف‌ها آرام گرفته احتمالاً و همه‌ی فعل‌های فوق درباره‌ی او را باید از «است» به «بود» تغییر داد. به هم‌این ساده‌گی!

اغلبِ چندهزاره‌نوردهای جهان عاقبت در یکی از مقصدهای چندهزارمتری‌شان آرام می‌گیرند. گویی این یک رسمِ نانوشته باشد میانِ آن‌ها؛ آن‌قدر می‌روند تا بالاخره جایی میانِ برف و بهمن برای ابد پاگیر شوند. یادِ همه‌ی بلندنوردانِ جهان و ایران، خصوصاً مهدی عمیدیِ‌آهنگِ مشهدی گرامی. هرچند که هنوز در دل امیدوارم خبرِ برگشتن و پیداشدنش را از فیدِ بلاگ‌های دوستانش بخوانم... هرکجا هست خدایا...

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |