روانی - گفتن

گفتن

λεγειν

|عکس از: مِهرین فرید|

روی صندلیِ عقبِ پراید نشسته بودم و کوله‌ام روی زانوهایم بود. راننده جلوی پای دختری ترمز زد و دختر «چارراه» را گفته‌نگفته درِ ماشین را باز کرد و نشست. راننده چندباری پُرسید «کدام چارراه؟!» و دختر که ای‌یرفون به گوشش بود، جوابی نداد و راننده زیرِلب غُری زد و راهش را گرفت و رفتیم. چندمتر جلوتر خانمِ دیگری سوار شد و من مثلِ همه‌ی سمتِ‌ چپِ‌ صندلی‌ِ عقبِ‌ تاکسیْ ‎نشسته‌های عالَمْ خزیدم به منتهی‌إلیهِ سمتِ چپ؛ دختر هم درحالی‌که دستش را گذاشته بود روی جیبِ کاپشنمْ بعد از من خودش را کشید این‌ورتر.
نه من چاقم، نه دختر چاق بود. ولی جوری خودش را سُرانده بود سمتِ من که بدنش کاملاً تماس پیدا کرد با سمتِ راستِ بدنِ من. خودم را بیش‌تر کشیدم سمتِ در و کوله را محکم کردم روی پاهایم تا راحت‌تر بتوانم خودم را جمع‌شده نگه دارم. حواسم به قطراتِ بارانِ روی شیشه‌ی سمتِ چپ بود که حس کردم چیزی شبیه به نگاه دارد رویم سنگینی می‌کند. دخترِ هندزفری‌به‌گوش چندثانیه‌ای خیره شده بود به من و یک‌هو با صدای بلندی گفت: «روانی!»
اوّل خواستم چیزی نگویم و سرم را برگردانم سمتِ شیشه، امّا وقتی راننده و مَردِ مسافرِ صندلیِ جلو سرشان را با تعجّب برگرداندند عقب و نگاه‌شان -که گویای متّهم‌دانستنم بود- افتاد بهم، جوری که آن‌ها متوجّه شوند، با صدای تقریباً بلندی گفتم: «این‌که خودمو می‌کشم سمتِ در تا راحت باشید روانی‌بودنه؟ اگه خودمو ول می‌کردم عاقل‌بودن بود؟!». پیرِمردِ راننده از جلو با صدای بلندی گفت: «نه، معلومه که نه!» و زیرِلب غُرغُری کرد که: «این‌همه می‌پرسم کدوم چارراه جواب نمی‌ده، بعد هزارچی به این بنده‌ی خدا می‌گه»؛ حتّا نیش‌تُرمزی هم کرد و به دختر گفت: «اگه می‌خواید پیاده شید.» دختر امّا مثلِ همه‌ی دفعاتِ قبل، خودش را زده بود به هندزفری و نشنیدن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |