از فرامینِ در تنهایی (۱۷) - گفتن

گفتن

λεγειν

یکی از سؤال‌های بس‌یار رایجِ انسان‌ها از یک‌دیگر این است که «چه‌را انصاف نداری؟» یا «انصافت کجاست؟» یا به‌هم می‌گوییم «بی‌انصاف» یا آرزو می‌کنیم طرفِ مقابل‌مان -هرچه هم اگر نداشت و هر عنادی هم که داشت- «منصف» باشد لااقل. خیلی‌اوقات هم ممکن است این سؤال‌ها را علنی نکنیم و بر زبان جاری نسازیم، امّا در دل و ذهن‌مان وجود داشته باشند.

حقیقتاً چه چیزی باعث می‌شود انسان راجع‌به موضوع و مسئله‌ای یا دربرابرِ کسی انصاف داشته باشد یا نداشته باشد. چه‌ چیزی ما را دچارِ بی‌انصافی یا باانصافی می‌کند؟ (که البته مثلِ بس‌یاری از مسائل، بی‌انصافی «وجود» ندارد و هرجا انصاف نباشد بی‌انصافی‌ست. منتها ما آدم‌ها در عُرف، خودمان تقسیم‌بندی‌ها را گسترش داده‌ایم و طیفی‌تر نگاه کرده‌ایم به مسئله و بینِ باانصافی و بی‌انصافی شئونِ دیگری را هم متصوّریم.)

به گمانِ من انصاف به دو شأنِ درونی و بیرونی تقسیم می‌شود. دو شأنی که در طول و ملازمِ هم‌اند و شاید دقیق‌ترش این باشد که انصافِ درونی در اغلبِ مواقع مقدّمِ بر انصافِ بیرونی‌ست و انصافِ بیرونی یا عدمِ انصافِ بیرونی نتیجه‌ی انصاف یا عدمِ انصافِ درونی‌ست.

انصاف نوعی از «تصدیق» است و تصدیق به تعبیرِ امیرالمؤمنین کمالِ معرفت است. یعنی انسان ابتدائاً باید معرفت پیدا کند، یعنی بشناسد و دریابد و بعد از این‌که شناخت، شناختش را به اوج برساند و اوجِ شناخت، تصدیق است و تصدیق یعنی باور. شاعرِ عزیز «فاضل نظری» (در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی) تعبیری داشت از نسبتِ صدق و تصدیق که جای دیگری ندیده یا نخوانده‌امش هنوز؛ ولی احتمالِ زیاد ریشه‌ی روایی داشته باشد. فاضل می‌گفت صدق از نشانه‌های عاشقی‌ست و تصدیق مقدّمه‌ی صدق و او بیانِ خوبی‌ها، زیبایی‌ها، ویژه‌گی‌ها (چه مثبت و چه منفی) را تصدیق می‌دانست.

با کنارِ هم‌ گذاشتنِ صحبت‌های فاضل و فرمایشِ امیرالمؤمنین می‌توان گفت که اعترافِ به حقایقِ موجود، تصدیق است و تصدیق لازمه‌ی صدق و شرطِ انصاف. مثلاً زیبایی‌شناسی یک اعترافِ صادقانه‌ به زیبایی‌های موجود است. عدم را نمی‌شود تصدیق کرد و اگر موجود را تصدیق نکنیم، یا ردّش کنیم، قطعاً باانصاف نبوده‌ایم. وجود یک امرِ نسبی و قراردادی نیست. ما موجود را با تأثیرش می‌شناسیم و حقیقت از جنسِ وجود است و به هم‌این دلیل نسبی نیست. واقعیّات امّا طبعاً متکثّرند و در بعضی از مواقع قراردادی و نسبی، امّا مغز و ذاتِ وجود نسبی و قراردادی نیست. (حالا این بحث خیلی جایش این‌جا نیست و مهم‌تر از آن در حیطه‌ی سوادِ من هم نیست.)

«آفتاب» انسان را گرم می‌کند و گرما باعثِ تعریق و انبساط می‌شود و انبساط باعثِ شُلیِ اجسام و اشیاء. ما اسمِ این حالت یا تأثیرِ آفتاب را گذاشته‌ایم «گرما». خودِ گرما وجود دارد چون اثراتش هست، امّا اسمِ گرما را قرارداد کرده‌ایم. کسی نمی‌تواند بگوید آفتاب باعثِ سرما می‌شود. این حرف «شاذ» نیست و سلیقه و نظرِ من هم نمی‌تواند باشد؛ این حرف «کذب» است و عدمِ صدق و صدق‌نداشتن بی‌انصافی‌ست. امّا برگردیم به آن دو شأنی که برای انصاف برشمردم. انصافِ درونی یعنی میزانِ صدق و تصدیقِ درونی و انصافِ بیرونی یعنی صدق و تصدیقِ بیرونی. تصدیقِ درون شرطِ لازمِ تصدیقِ بیرونی‌ست و بی‌صدقِ درون نمی‌شود صدقِ برون داشت.

به نظرِ من، با توجّه به این استدلالِ بالا، یکی از علّت‌های اساسی و ریشه‌ایِ ناخوش‌انصافیِ آدم‌ها(یی مثلِ من) در بی‌انصافیِ درونی‌ست و بی‌انصافیِ درونی نتیجه‌ی نقصِ در صدق و تصدیقِ درونی‌ست. من اگر درونِ منصفی داشته باشم، حتماً این درونِ منصف روی بیرونِ من هم تأثیر می‌گذارد و اگر تصدیقِ درونی نداشته باشم، چه‌گونه می‌خواهم بیرونِ صادقی داشته باشم؟

خیلی از مثلِ من‌ها، با خودمان، با حقایق، با جهانِ تنها و بی‌یار و کَسِ درونیِ خودمان هم صادق و سره نیستیم. بلد نیستیم صادقانه به مسائل نگاه کنیم و اگر چیزی را دریافتیم تصدیقش کنیم. من زیبایی را می‌بینم و انکارش می‌کنم، خوبی را می‌فهمم و روی برمی‌گردانم ازش. من وقتی با خودم تلخ و معذّب و کذب و سخت باشم، نمی‌توانم با عالَم راحت و صریح و صادق و صمیمی و آرام باشم. من وقتی از درون لج کرده باشم، چه‌گونه می‌توانم بیرونِ صالح و مطمئنّی داشته باشم؟ بس‌یاری از گرفتاری‌ها و معضلاتِ ما به جهان‌های درون‌مان برمی‌گردد. اگر با حقایقِ بیرونیِ عالَم غریبه شده‌ایم، دلیلش این است که اوّلاً با حقایقِ درون‌مان قهر و غریبه شده‌ایم. از بس در قعرِ چاهِ پلشتی‌ها و اباطیل خودم را گرفتار کرده‌ام، عطرِ خوشِ گلِ صدق و صفا و درستی و ایمان برایم مشمئزکننده و آزاردهنده شده. آن‌قدر به جنسِ تقلّبی‌ خریدن خو کرده‌ام که اگر کالای اصل را مقابلم قرار دهند، پس می‌زنم. پس چیزی در درونِ من تغییر کرده که بیرونم عوض شده، که بیرون‌های‌مان تغییر کرده، که باهمْ «دیگر» شده‌ایم و قهر و غریبه و ناجوان‌مرد.

امّا هیچ‌وقت برای تغییرِ این جهان، جهانِ بیرونیِ مؤثّر از جهان‌های درونی‌مان دیر نیست. هرلحظه‌ای که بخواهیم اوضاع را به‌تر کنیم آن لحظه فرصت، بل‌ به‌ترین فرصت و کافی‌ترین فرصتِ عالَم است برای این تغییر. من بَدَم، بی‌انصافم، بی‌صدق و تصدیقم، بس‌یار خُب؛ حالا چه؟ می‌خواهم هم‌این‌جور باقی بمانم یا نمی‌خواهم باقی بمانم؟ اگر بی‌انصافی بد است و باانصافی خوب، پس باید کاری انجام دهم. باید بروم سراغِ خودم. با خودم باید خلوت کنم. بنشینم فکر کنم و دریابم، معرفت پیدا کنم. هیچ هم عجله نکنم. معرفت که پیدا کردم، آرام‌آرام «صدق» را با «تصدیق» تمرین کنم. آرام‌آرام انصاف را، خوبی را، اخلاق را و جوان‌مردی را که گفت: «رفتن رسیدن است»...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |