بهشت بود و من و تو باهم * - گفتن

گفتن

λεγειν

چندوقتِ پیش با تعدادی از مردهای فامیل رفته بودیم به یک منطقه‌ی ییلاقیِ مرتفع برای کوه‌نوردی و تفریح. محلِّ استقرارمان جای آرام و باصفایی بود و بساطِ خور و خواب و گعده هم حسابی فراهم. بعد از سال‌ها یک جمعِ درست و حسابیِ فامیلی شده بودیم و برای این مهم، تدارکِ خوبی هم دیده بودند مسئولینِ تفریح. متأسّفانه خانواده‌ی فامیلیِ ما هم مثلِ خیلی از خانواده‌های دیگر، با گسترش‌یافتنِ تعداد و تغییرِ نسل‌ها، دچارِ نوعی از «هم‌گریزی» و دوری شده. در زمانِ بچّه‌گیِ من، ما آن‌قدر در گردش و تفریح خوش‌تعداد بودیم که با مینی‌بوس می‌رفتیم این‌طرف و آن‌طرف و عکس‌هایی از آن‌زمان‌ها باقی‌ست که نظائرش حتّا با گسترشِ کمّیِ فامیل، ثبت و ایجاد نشده است تابه‌حال. این آفتی‌ست که گریبان‌گیرِ خیلی از خانواده‌ها شده و ابداً موافق نیستم که یک چیزِ طبیعی و در عینِ حال «درست» است. چون خیلی‌چیزها هستند که بروزشان طبیعی‌ست، امّا الزاماً درست نیستند و ما باید تلاش کنیم در جهتِ ترمیمِ آن‌ها. ولی کسری از ما آدم‌ها طبیعی‌بودنِ وجودِ یک آسیب را مساوی با پذیرشِ آن آسیب می‌دانیم و پذیرش هم مقدّمه‌ی کاری‌نکردن می‌شود در اغلبِ موارد.

خلاصه ما مَردهای فامیل همّت کردیم و بعد از سال‌ها یک تعدادِ تقریباً قابلِ‌ توجّهی (البته با سنجه‌ی این‌روزگار) رفتیم به یک سفرِ تفریحیِ چندروزه. ترکیبِ سِنّی‌مان هم این‌طور بود که ۴نفر بزرگ‌تر بودند (پدرهای خانواده‌ها)، ۵نفر ایستاده بر آستانه‌ی جوانی (یعنی بینِ ۳۵‌سال تا ۴۵ساله) و یک‌نفر هم کوچک (یعنی من).

از نظرِ شغلی-تحصیلی در جمع‌مان یک روحانیِ (قریبِ به اجتهاد که بس‌یار خوش‌فکر، خوش‌فهم و منطقی‌ست)، دو-سه‌نفر بازنشسته‌ی فرهنگی و کارمند، دونفر مهندس (شاغل در مشاغلی غیرِمرتبط با حوزه‌ی تخصص)، یک وکیل، یک تحصیل‌کرده‌ی تاریخ (که البته بیش‌تر در کارِ جغرافیاست و کارهای تجاری و ساختمانی انجام می‌دهد)، یک پاس‌دارِ (شاغل در جهادوخودکفایی) و من بودیم (که کم‌سوادترینِ جمع محسوب می‌شدم.)

بعد از استقرار و گرم‌ و عادّی‌شدنِ فضا برای جمع، بساطِ گعده و شوخیِ آن ۴-۵نفرِ ایستاده بر آستانه‌ی جوانی شروع شد و انصافاً هم یکی از لذائذِ مغتنمِ فامیلِ ما و این سفر، هم‌این گرمیِ روابطِ آن‌هاست که علی‌رغمِ گذرِ زمان و تغییر و تحلیلِ همه‌ی آن لذّت‌های قدیمی، این یکی هنوز دست‌نخورده باقی مانده و بماند هم به لطفِ خدا. نسلی که خوب بلدند هم شوخی کنند و به سروکلّه‌ی هم بزنند و در عینِ حال «رفیق» بمانند و چیزی به رفاقت‌شان خدشه وارد نکند.

بااین‌حال، ما «منظِّمِ باد»ی هم داشتیم در جمع‌مان که با رعایتِ ادب و متانت و با زیرکی می‌‌توانست اوّلا نبضِ فضا و احوالِ جمع را بشناسد و در دست بگیرد و ثانیاً هرجا لازم شد در آن تغییری ایجاد کند و این منظِّمِ باد کسی نبود جز آن تحصیل‌کرده‌ی تاریخ که روزگاری معلّم هم بوده و مدیرِ دبیرستان و انسانی مقیّد و محکم (به لحاظِ معتقداتِ شخصی) و هم کمی بزرگ‌تر از آن ایستاده بر آستانه‌ی جوانی‌ها و البته کوچک‌تر از بزرگ‌ترها. درواقع یک کاراکترِ خیلی مناسب برای هم‌آن روی‌کردی که خودش هم داشت. پُلِ ارتباطیِ جمعْ بودن.

یکی از کارهای خوبی که او در این سفرِ تفریحی پایه‌گذاری کرد، دعاکردنِ بعد از خوردنِ غذا بود. این‌گونه که هرکس با صدای بلند یک دعایی بخواند و بقیه هم دعا کنند برای استجابتِ آن دعا. روزِ اوّل بعد از صَرفِ غذا و رفتنِ زیرِ کرسی، دوباره بابِ گعده و شوخی باز شد و فضا جوانانه شد! کمی که این شوخی‌ها غلیظ شد و به تکرار رسید، دوباره آن معلّمِ سابق و منظِّم فعلی، با زیرکی و آرامی و بی‌که به کسی بی‌احترامی کند فضا را تغییر داد. چه‌گونه؟ با پرسیدنِ یک سؤالِ اندیشه‌ای-اعتقادی از روحانیِ جمع. جوری هم پرسید که بقیه در صورتِ تمایل بتوانند در بحث شرکت کنند. (خودش بعدها می‌گفت تعمدّاً رفتم در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به حاج‌آقا نشستم تا برای پرسیدن مجبور شوم سؤالم را با صدای بلند بپرسم و این‌گونه همه در فضا قرار بگیرند.) سؤالش (اگر درست در خاطرم مانده باشد) این بود: آیا «عصمت» خدادادی‌ست و ائمّه معصوم به دنیا می‌آیند؟

او سؤالش را با آرامش و وقارِ خاصّی قدم‌به‌قدم تکمیل می‌کرد و تقریباً قانع هم نمی‌شد! علاوه بر روحانیِ جمع، من و برادرم هم واردِ بحث شده بودیم و هرکدام باتوجه به دانسته‌های خودمان پاسخی می‌دادیم به سؤال‌های مقدارمقدارِ او. یک ویژه‌گیِ مثبتِ او در پرسیدن این بود که مشخّصاً سعی در نپذیرفتن، عناد و بدسگالی نداشت و اگر هم اغراضِ سیاسی در منتهای نظرش وجود داشت (که بعدتر خودش گفت داشت)، سؤالش حقیقتاً سؤال بود و اگر حرفِ منطقی‌ای می‌شنید، پذیرشِ نسبی را داشت لااقل. روحانیِ محترم و عالِمِ جمعِ ما هم آرام و منطقی آن‌چه می‌دانست بیان کرد و برادرم هم از زعم و زبانِ خودش و شاید مبتنیِ بر آن‌چه در سال‌های بعد از دانش‌گاه از دروسِ حوزه خوانده بود، توضیحاتی داد. من هم با سوادِ نداشته‌ام، سؤال را در ذهنِ خودم شبیه‌سازی کردم به دانسته‌های پراکنده‌ و کمم. سؤالِ تکمیل‌شده‌ی معلّم این بود که اگر عصمتِ ائمه خدادادی‌ست و معصوم به دنیا آمده‌اند، چه فضیلت و هنری بر آن‌هاست معصوم‌بودن‌شان؟

پیش‌تر از پاسخِ من، روحانیِ جمعْ مسئله‌ی جالبی را مطرح کرده بود درباره‌ی تفاوتِ «فضیلت» و «سرمایه» که از نظرِ من منطقی بود امّا معلّم را قانع نکرده بود خیلی. من یادِ یکی از صحبت‌های «رضا امیرخانی» افتادم در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی. مجری بعد از معرّفیِ امیرخانی برای بیننده‌گان و خواندنِ رزومه‌اش، گفته بود: «فکر می‌کنم شما نمونه‌ی یک نخبه هستید.» امیرخانی در جواب گفته بود: «این لغت به نظرِ من جزءِ لغاتی‌ست که دیگر معنای تحت‌اللفظی‌اش جواب نمی‌دهد. زیاد کار کشیده‌ایم از لغتِ نخبه و من خودم هم دیگر نمی‌دانم نخبه یعنی چه؟ اگر نخبه آن معانی‌ای را داراست که در آئین‌نامه‌ها به آن اطلاق می‌کنند، شاید باشیم، شاید هم نباشیم! ولی به گمانم می‌رسد که با این لغت ما خیلی زیاد بازی کرده‌ایم و متأسّفانه با کسانی که این عنوان را داشته‌اند هم زیاد بازی کرده‌ایم. ام‌روز ما همه می‌دانیم که نخبه‌گی یک جریانِ رسانه‌ای‌ست. چیزی‌ست که یک‌سالی طرف را درگیر می‌کند و این‌روزها شنیده‌ام که وضع به‌تر هم شده، یک حقوقی هم به آن‌ها می‌دهیم!» مجری پرسید: «حقوق می‌دهند به نخبه‌ها؟!» امیرخانی ادامه داد: «بله، من هم شنیده‌ام در جاهایی یادِ بچه‌ها می‌دهیم که به عوضِ موفقیّتی که حالا در یک مسابقه داشته‌اید، می‌توانید بدونِ این‌که کار بکنید، پولی را از سهمِ نفتِ مردم بگیرید، که نتیجه‌ی آن هم بی‌ارج‌شدنِ کار است...» و مهم‌ترین قسمتِ صحبتِ امیرخانی که من در پاسخ به معلّم از آن استفاده کردم این‌جا بود که: «تعریفِ نخبه به‌نظرم می‌رسد باید تعریفی باشد که در زنده‌گی جواب بدهد. تعریفِ نخبه یک تعریفِ اثباتی نیست، بل‌که یک تعریفِ ثبوتی‌ست. تعریفی‌ست که باید در طولِ زمان خودش را نشان بدهد. نمی‌شود بگوییم در این لحظه این آدم نخبه شد. نخبه‌شدن چیزی‌ست که در طولِ زمان، طبقِ یک آزمونِ دائم و مستمر می‌شود درباره‌ی آن حرف زد.»

من هم به معلّم گفتم طبقِ این مثال (یعنی سؤالِ مجری و صحبتِ امیرخانی)، من عصمت‌داشتنِ ائمه (علیهم‌السّلام) را تشبیه می‌کنم در بعضی از ویژه‌گی‌هایش به نخبه‌گی. عصمت‌  از ناحیه‌ی خداوند به آن‌ها داده شده، امّا این‌جور نیست که سِمَت و منصب باشد برای ایشان که در یک زمانی داده شده و از آن به بعد آن‌ها معصوم شده‌اند. معصومیت یک آزمونِ مستمر است. ما در صحیفه‌ی سجّادیه می‌خوانیم که «أللهم و إنّهٌ لاوَفاء‌لی بالتّوبةِ إلّا بِعِصمَتِک و لااستمساکَ‌بی عن‌الخطایا إلّا عن قوَّتِک؛ فَقَوِّنی بقوّةِ کافیة و تولَّنی بعصمةِ مانعه!» یعنی: «خدایا، بازگشتِ من از گناهْ پای‌دار نخواهد ماند مگر این‌که تو مرا نگاه داری؛ و از خطاها باز نتوانم ایستاد، مگر این‌که تو مرا نیرو دهی. پس با نیرویی کفایت‌کننده مرا توانایی دِه، و با عصمتی بازدارنده از گناه، یاری‌ام فرما.» خب این دعا مأثورِ از ناحیه‌ی معصوم (علیه‌السّلام) است (یعنی در عینِ عصمت این دعا را عرضه داشته‌اند به خداوند). پس عصمت، در عینِ این‌که موهبتی‌ست از ناحیه‌ی خداوند به بنده‌گانِ برگزیده‌اش یعنی ائمه (ع)، یک سِمَت نیست و این‌طور نیست که به‌واسطه‌ی عصمت مصونِ از گناه مانده باشند. بل‌که آن‌ها هم دائماً در معرضِ آزمون‌ها و ابتلائات قرار داشته‌اند و چه‌قدر دقیق بود صحبتِ روحانیِ جمع‌مان مبنی بر تفاوتِ سرمایه و فضیلت که گفته بود عصمت مانندِ استعدادِ تحصیلی و هوش، قطعاً یک سرمایه می‌تواند باشد برای دارنده‌اش، ولی یک فضیلت نه. در ادامه من یک مثالِ دیگر هم از انتصاباتِ مدیریتی زدم. به معلّم گفتم شما رئیسِ یک شرکتِ معظم هستید. یکی از سِمَت‌های مدیریتیِ زیرمجموعه‌ی شما یک‌سالی هست که «مدیر» ندارد و درعوض کسی سرپرستِ آن کرسی است. شما بعد از یک‌سال، آن سرپرست را مدیرِ هم‌آن سِمَت می‌کنید. مدیرشدن در عینِ این‌که یک مقامِ داده‌شده از ناحیه‌ی شما به اوست، امّا این‌جور نیست که یک بی‌لیاقت را از صِفر، واجدِ لیاقتِ مدیریتی کرده باشد. آن سرپرست، در آن یک‌سال لیاقتِ خودش را در سرپرستیِ آن منصب نشان داده و شما حَسَبِ آن لیاقتِ قدیم و مستمر است که این سِمَت را به او می‌دهید.

بعدتر معلّم پرسید آیا پرونده‌ی عصمت با ائمه (ع) بسته شده و آیا می‌شود کسی الآن ادعای عصمت کند و...؟ (که خودش چون پرهیز داشت از این‌که بحث به سیاست کشیده شود، فیصله‌اش داد و نشستیم به خوردنِ خربزه و چای و شیرینی. همه‌ی۱۰-۱۱نفرمان.)

---

تجربه‌ی خیلی مثبتی بود برایم این سفر و حضور در جمعِ اقوامِ نَسَبی و سببی‌ای که حالا بعد از سال‌ها گوشت و خون‌مان با هم یکی شده است. در این جمع، پدر وَ ما سه‌برادر از خانواده‌ی ما بودیم، یک عمو، دوشوهرعمّه، یک پسرعمّه و دو دامادِ عمّه هم. انصافاً سفرِ خوبی بود و چیزهای فراوانی در آن برای یادگرفتنِ کسی مثلِ من وجود داشت. در آخرِ سفر، معلّم یا منظِّم که دامادِ عمّه‌‌ام است، مرا کشید کنار و گفت: «باید ببخشی مرا، در این جمع به خاطرِ این‌که سنِّ شما از بقیه کم‌تر بود، راحت‌تر و بیش‌تر از شما کار کشیدیم...» و با این حرف متانت و ادب و فهمش را یک‌بارِ دیگر هم ثابت کرد. چه‌را که خودِ او بود که اتفاقاً بیش‌تر از هرکسِ دیگری در این سفر زحمت کشید و کار کرد.

در این سفر، علاوه بر خور و خواب و گعده و شوخی و هم‌نشینی، ما یک پیاده‌رویِ طولانی و حسابی، زیارتِ یک امام‌زاده و صعود به یکی از کوه‌های دامنه‌ی شمالیِ البرز (۴برار) را هم داشتیم (که البته به پیش‌نهادِ معلّمِ تاریخْ دست بُردیم به جغرافیای منطقه و تبدیلش کردیم به ۵برار!)

تصاویری از این سفر:

* «عنوان» بخشی‌ست از مصرعِ یکی از ابیاتِ «محمّدسعید میرزایی».‏

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |