بوی شیرینی، میلِ به کتاب - گفتن

گفتن

λεγειν

توجّه: زبانِ این مطلبْ محاوره‌ است.

محلّه‌ی کودکی‌هام مرکزِ شهر بود و پشتِ بازارِ اصلیِ شهر. 3-4تا از قنّادی‌های اصلی هم تو اون منطقه قرار داشتند. حتّا دقیق‌تر اگر بخوام بگم، خونه‌ی یکی-دوتا از قنّادها که کارگاهِ شیرینی‌پزی‌شون هم بود، تو کوچه‌ی ما بود. یک گاری‌های مخصوصی داشتند با طبقاتِ فلزّی که شیرینی‌های داغ رو با سینیِ فر می‌ذاشتند توی اون و می‌بُردند فروش‌گاه. ما طبقه‌ی دوّم بودیم و به‌ کوچک‌ترین نسیمی بوی شیرینی‌های گرم می‌اومد سراغ‌مون. از هم‌اون‌وقت من عاشقِ بوی شیرینی شدم.
تو اون زمان‌ها مثلِ الآن شیرینی‌خریدن یک امرِ رایجِ دمِ‌دستیِ عصرونه‌ای نبود. حداقل توی خونواده‌ی ما نبود. مادرها مستقل‌تر عمل می‌کردند. فِرِ شیرینی‌پزی رونقِ بیش‌تری داشت و نون‌‌ْقندی‌های خونه‌گی شیرینیِ همیشه‌ی ما بود. اگر هم گاهی شیرینیِ بیرونی می‌[خوردیم، محدود بود به زبون و کیک‌یزدی. شاید به‌ هم‌این دلیل بود که وقتی بزرگ‌تر شدیم، خودمون رو با کیک‌یزدی خفه می‌کردیم. عقده‌ها یا ولع‌های پاسخ‌داده‌نشده‌ی بچّه‌گی‌هامون باعثش بود.
این‌روزها که دست‌رسیِ راحت‌تری به شیرینی دارم و تقریباً فاصله‌ی بینِ خواستن و تونستن برداشته شده و به محضِ اراده می‌شه شیرینی خورد، باز هم امّا بوی شیرینی رو بیش‌تر از خودش دوست دارم. شیرینی -دانمارکی هم که باشه- نهایتاً 5تاش سیر و دل‌زده‌م می‌کنه، امّا بوش هیچ‌وقت باعثِ دل‌زده‌گی و سیریم نمی‌شه. بوی شیرینی برای من مساویه با گاری‌های کارگاهِ شیرینی‌پزیِ منصور و جعفری و خاک‌پور.
نسبت به کتاب‌خوندن هم ولع و حسّ‌وحالِ مشابهی دارم. گاهی میلِ شدیدم به کتاب‌خونی باعث می‌شه توی خیالم یه برنامه‌ریزیِ حسااابی بکنم برای خوندنِ پُشتِ همِ چندتا کتاب. مثلاً می‌گم الآن فلان‌کتابِ ابوتراب‌ِ خسروی رو تموم می‌کنم، پُشتش چندتا غزلِ صائب و بعدش یکی-دوتا رمان و چندتا کتاب درباره‌ی ادبیات و... امّا در عمل باتوجّه به وقتی که خوندنِ هرکتاب می‌گیره، هم‌اون هبوطِ بعد از شیرینیِ پنجم اتّفاق می‌افته. هرچند که میلِ به کتاب‌خونی درست مثلِ بوی شیرینی هیچ‌وقت دل‌زده‌م نمی‌کنه و موتورِ محرّکه‌ی کتاب‌های بعدی می‌شه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |