انتهای اسلامِ معاویه‌ای - گفتن

گفتن

λεγειν

فیلمِ «انتهای خیابانِ هشتم» را دیدم. داستانِ یک‌خطّیِ فیلم قصّه‌ی برادری‌ست که برای دفاع از خواهر و دوستِ خواهرش در یک مزاحمتِ خیابانی مرتکبِ قتلِ عمد شده و محکوم به قصاص است. خواهر، نام‌زدِ خواهر و دوستانِ آن‌ها در تلاشند تا به هر قیمت و طریقی که شده دیه‌ی مقتول یا به تعبیری نرخی که خانواده‌ی مقتول برای «رضایت» تعیین کرده‌اند را بپردازند. آن‌ها علاوه بر فروشِ اموال و قرض، همه‌گی به‌نوعی دست به «خلاف» می‌زنند تا پول را تهیه کنند. یکی مبارزه‌ی آزاد و غیرِقانونیِ خیابانی انجام می‌دهد و فرزندش را می‌فروشد، یکی قمار می‌کند و خواهرِ محکوم به قصاص هم قصد دارد در ابتدا کلّیه‌اش و بعدتر خودش را بفروشد!!

فیلم تلویحاً می‌خواهد مجازاتِ قصاص را نقد کند و با زبانِ بی‌زبانی بگوید که یک هم‌چه مجازاتی باعثِ چه خلاف‌های دیگری ممکن است بشود. امّا عملاً مزخرفی بیش نیست. مزخرف است، چون «قتل» را کوچک می‌بیند و «قصاص» را بزرگ. چون قتل را حق می‌داند و «قصاص» را ناحق. انگار آن آدمی که کشته شده «سگ» بوده مثلاً و این آدمِ قاتلی که نتوانسته عصبانیتش را کنترل کند و زده روزِ روشن یک‌نفر را -ولو مزاحمِ ناموس- کُشته خیلی انسان است. آن‌قدر انسان است که یک پدری حاضر می‌شود دختربچه‌اش را به یک زنِ بدکاره بفروشد و یک خانمِ جوان خودش را به بدکارهای دیگری از جنسِ مذکّر!

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون «پدرِ» دختری که قرار است خودش را برای آزادیِ برادرش بفروشد یک حضورِ دکوری و منفعل دارد و مجنونِ لالی‌ست که فقط با آزادشدنِ پسرش بلد است بخندد و هیچ حسّی نسبت به دخترش ندارد.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون یک آدمِ «معتقد» در این فیلم نیست که به این آدم‌ها بگوید در «قصاص» حیات و خیر و برکتِ بیش‌تری هست از «به هر قیمتی آزادکردنِ کسی که قتلِ عمد مرتکب شده».

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون به دینِ ماکیاولی نوشته و ساخته شده و هدف، وسیله را در آن توجیه می‌کند و «حق» یک مفهومِ مستحیل و مشکّکی‌ست در آن و هرکس برای خودش یک‌جور می‌بیند حق را.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون بر مبنایی از فمنیزم ساخته شده. یک دخترِ جوان برای خودش تصمیم می‌گیرد، می‌بُرد، می‌دوزد، می‌فروشد و مردانِ پیرامونِ او یا لال و احمق و مریض و تعطیلند و یا هم اگر غیرت دارند، غیرت‌شان خرکی‌ست و باز خودِ آن غیرت بر مبنایی از باطل استوار است و نوش‌داروی بعد از مرگِ سهراب است.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون نماینده‌ی ذهنِ بیمار و سیاه‌بینِ کارگردان و نویسنده‌ی آن است که تهران‌زده‌گی در آن موج می‌زند. آن هم نه همه‌ی تهران، بل‌که یک بخشِ کوچکی از سیاهی‌های تهران. طبیعی‌ست، بخشِ عظیمی از جامعه‌ی بازی‌گری و سینمای ما مسائلِ مبتلابهِ خودشان را بلدند فقط تصویر کنند که عمدتاً از این چند موضوع خارج نیست: طلاق، خیانت، عشق‌های مثلثی، دروغ، بی‌دینی، بی‌دینی، بی‌دینی...

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون «ایمان» هیچ جایی در آن ندارد. انگار که این فیلم در یک جامعه‌ی کاملاً لائیک ساخته شده. انتهای خیابانِ هشتم مزخرف‌ترین فیلمی‌ست که اخیراً دیده‌ام. فیلمِ آدم‌های بی‌بندوبار و بی‌تأمّل و اصالت.

انتهای خیابانِ هشتم مسئله‌ی یک قشرِ خیلی‌خیلی‌کوچکی از بخشی از جامعه‌ست. انتهای خیابانِ هشتم‌ها امّا همه‌ی سینمای ایران را دارند اشغال می‌کنند و این بزرگ‌ترین خیانتی‌ست که نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران می‌تواند در حقِّ دین و انقلاب و انسانیت و نهادِ خانواده مرتکب شود. مادامی که قرائتِ سطحی و رادیکالیِ از دین حاکم باشد بر نهادها و ارگان‌های ما، خروجی‌ها یا افراطی خواهند بود (مانندِ اخراجی‌ها، خصوصی و...) یا تفریطی (مانندِ هم‌این انتهای خیابانِ هشتم و سعادت‌آباد و کمثلهم). مادامی که رئیسِ صداوسیمای این مملکت آدمِ کم‌تأمّل و رادیکالی چون ضرغامی باشد، خروجیِ این تلویزیون یا اجرای سال‌تحویلِ نام‌داری-علی‌خانی و حسنی-بختیاری خواهد بود، یا بخش‌نامه‌ی تفکیکِ جنسیتیِ مجریان و تعطیلیِ پارکِ ملّت و رشدِ سرطانیِ منافق‌های باشگاهِ خبرنگارانِ جوان!

مسئولِ هدمِ اعتدال‌گرایی در این مملکت کسی و کسانی نیستند جز آن‌هایی که تسامح می‌کنند در انتخابِ مسئولین و مدیران برای مساند. این آدم‌های امنیّتیِ سیاست‌زده‌ی دین‌نشناسِ متحجّر، دقیقاً یکی از عللِ اصلیِ وجودِ چنین نگاه‌های تفریطی‌ هستند در این کشور. آقای جمهوریِ اسلامیِ ایران چه‌را درست نمی‌شوی؟ چه‌را نمی‌فهمی؟ چه‌را نمی‌خواهی بفهمی؟ مگر قرآنِ شما با قرآنِ ما فرق دارد؟ مگر قرآنِ شما غلبه‌ی فئه‌ی قلیل بر فئه‌ی کثیر به اذنِ خدا را ندارد؟ والله علی هم اگر می‌خواست دل به افراطیونِ کثیر ببندد و آن‌ها کارگزارانش باشند، ابن‌عبّاس‌ها و مالک و مقدادها مهجور و منزوی می‌شدند و جایی در حکومتش نداشتند و حکومتش طولانی می‌شد و همه‌چیز گل‌وبلبل می‌بود و شهید هم نمی‌شد در محرابِ نمازش! والله حفظِ حکومتِ اسلامی از هر طریق عینِ قرائتِ معاویه و یزید است از اسلام. این‌ها را منِ بی‌سواد که نباید به شما بگویم آقای جمهوریِ اسلامی؛ این‌ها را ما پای صحبت‌های خودِ شماها یاد گرفته‌ایم.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است و مزخرفیّات تمام نمی‌شوند، مادامی که اسلامِ خوارج بخواهد دینِ رسمیِ مسئولینِ این کشور باشد و اعتدال‌گرایی منفورترین و مذبوح‌ترین شقِّ از تأمّل نزدِ طرفینِ این دعوای زرگری و متقارن. این جهل، این جهلِ عمیق کِی می‌خواهد تمام شود؟ این افراط و تفریط کِی می‌میرد؟ آقای امنیّت، آقای سیاست، لطفاً از فرهنگ و هنر و دین بِکِش بیرون. تا شما باشید تفریطی‌ها هم خواهند بود، بس‌یار پُربسامد و پُررنگ هم خواهند بود. هوووفف...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |