هالیوودی‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران!‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

«قلّاده‌های طلا» را دیدم. فیلمی که در تبلیغاتش «سیاسی‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران» معرّفی شد. فیلمی که زمزمه‌هایی مبنی بر پُرفروش‌بودنش وجود داشت و کارگردانش ادّعا می‌کرد آن را فارغ از دعواهای سیاسی و به عنوانِ «سربازِ ولایت» ساخته است.

موضوعِ فیلمْ مناقشاتِ خیابانیِ بعد از انتخاباتِ ۱۳۸۸ است و به تقابلِ نیروهای حافظِ امنیّتِ ملّیِ ایران و یک گروهِ جاسوسی-تروریستیِ وابسته به انگلیس می‌پردازد. این فیلم درواقع می‌خواهد یک‌نوع مستندنگاری باشد از وقایعِ بعد از انتخابات؛ امّا مستندنگاری‌ای که ادّعایی دارد و براساسِ آن ادّعا ساخته شده است. ادّعایی که مدّعای کارگردانِ فیلم است. نه تابه‌حال در عالَمِ واقع چنین چیزی بیان و اثبات شده از ناحیه‌ی نهادهای امنیّتی و نه در ابتدا و انتهای خودِ فیلم هم اشاره‌ای شده به این‌که این فیلم براساسِ واقعیات و اسناد ساخته شده یا نه. یعنی بیش‌تر از آن‌که مستندنگاری باشد، تحلیلِ کارگردان از یک واقعه‌ی مستند است.

فیلم و فیلم‌نامه از نظرِ فنّی و ساختاری ضعف‌های بزرگی دارند. مثلِ حواشیِ زائدِ غیرِلازم در خطِّ سیرِ داستان، پُردیالوگی، واضح‌نبودنِ بعضی از دیالوگ‌ها، ارائه‌ی ویُوی روستایی از ابرشهری مثلِ تهران، کوچک‌دیدنِ مسائل و مواجهاتِ امنیّتیِ نیروهای جاسوسی و ضدِّجاسوسی، موسیقی‌متنِ (احتمالاً) دزدی، سعیِ عامدانه‌ و مصرّانه‌ برای گم‌راه‌کردنِ مخاطب از آن‌چه که در نهایتِ فیلم قرار است برملا شود و هزاران گاف و ضعفِ فنّیِ دیگر که نشان از عدمِ‌تبحّرِ کارگردان در فیلم‌سازی‌ست و هم نابلدیِ او در امرِ فیلم‌نامه‌نویسی.

امّا از ویژه‌گی‌های مثبتِ فیلم می‌شود به جسارتِ کارگردان در انتخابِ موضوع، اقتدارگرابودنِ نگاهِ کارگردان در یک مسئله‌ی ملّی و عدمِ ضعف در مقابلِ غرب و اتّفاقاً نگاهِ تهاجمی به غرب در یک مسئله‌ی شبهِ‌نظامی (یا امنیّتی) اشاره کرد که به هم‌این دلیل من این فیلم را بیش‌تر از این‌که سیاسی یا به تعبیرِ عواملِ فیلم سیاسی‌ترین بخواهم بدانم، «هالیوودی‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران» می‌دانم. از این‌ جهت که نگاهِ کارگردان در این فیلم بس‌یار شبیه است به نگاهِ کارگردان‌های هالیوودی‌ای که در جهتِ منافعِ ملّیِ امریکا فیلم می‌سازند. کارگردان‌هایی نظیرِ «کاترین بیگلو» و «آلن کولتر» با فیلم‌هایی نظیر The Hurt Locker و Remember Me (که اوّلی اقتباسی‌ بوده از کتابِ War is a Force that Gives Us Meaning نوشته‌ی کریستوفر هجز و در پیِ زیباسازیِ زشتیِ جنایاتِ امریکا در عراق بوده و اسکارِ ۲۰۱۰ را ناباورانه و در نزاعِ با اَوِتارِ سه‌بُعدی بُرده و دوّمی درامِ تأثیرگذاری‌ست راجع‌به واقعه‌ی ۱۱ سپتمبر).

قلّاده‌های طلا نزدیک‌ترین فیلمِ ایرانی به نمونه‌های ذکرشده‌ است از این نظر و این از ویژه‌گی‌های مثبتِ فیلم است به نظرِ من (که البته احتمالاً به مذاقِ کارگردان و طرف‌دارانِ دوآتشه‌ی فیلم خوش نمی‌آید این حرف). به نظرِ من سینمای ایران به این سنخ فیلم‌ها قهراً و طبعاً احتیاج دارد و ما چاره‌ای نداریم جز تجربه‌ی ساختِ فیلم در چنین ژانرهایی، در این فضای تبلیغاتیِ سنگینی که غرب -یک‌سویه- علیهِ ما ایجاد کرده است. قلّاده‌های طلا از جهتِ معناساختی حتماً فیلمی‌ست در ردیفِ فیلم‌های سفارشیِ هالیوود.

البته از جهتِ دوّمی هم من این فیلم را یک فیلمِ هالیوودی یا غربی می‌دانم و آن «زبانِ» فیلم است. منظورم از زبان، لهجه یا زاویه‌ی دیدِ کارگردان در بیانِ یک واقعه‌ی سیاسی‌ست. ابوالقاسمِ طالبی علی‌رغمِ سوابقش که یک آدمِ رادیکال و خیلی‌تندرویی بوده در عرصه‌ی سیاست و هم مصاحبه‌های بعد از اکرانِ فیلمش که گفته سربازِ ولایت است و چه و چه، این فیلم را سعی کرده از نگاهِ «بی‌طرفانه» بسازد. او در این فیلم سراغِ یک ماجرای واقعی رفته و ناگزیر بوده که دست به قضاوت بزند. ماجرایی که پرونده‌ی آن هنوز باز است و پُر از سؤال و ابهام هم هست. او امّا با زیرکیِ (از نظرِ من) مذمومی سعی می‌کند قضاوتش راجع‌به وقایعِ بعد از انتخابات یک قضاوتِ سیاسی نباشد. او از نگاهی کاملاً امنیّتی گزاره‌ی «سوءِ‌استفاده‌ی سرویس‌های جاسوسیِ غربی از فضای به‌وجودآمده» را مطرح می‌کند. نه در موردِ مردُم قضاوتی می‌کند، نه ره‌برانِ سیاسی را موردِ سؤال قرار می‌دهد و نه درباره‌ی رفتارِ نظام چیزی می‌گوید. تنها قضاوتی که او در فیلمش انجام می‌دهد کنایه‌های بعضاً توهین‌آمیز و بزرگی‌ست که به آیت‌الله هاشمیِ‌رفسنجانی و خانواده‌اش بیان می‌کند و هم یکی-دوجا اشاره‌ای به این‌که احمدی‌نژاد با حرف‌هایش در مناظره مملکت را به‌هم ریخت (که موافق نیستم با آن) و این‌که سبزها به‌زور می‌خواستند نظرشان را القاء کنند. امّا این‌ها به‌هیچ‌وجه موضعِ اصلیِ فیلم نیست؛ موضعِ اصلیِ فیلم این است که انگلیس و مجاهدینِ خَلق و سلطنت‌طلب‌ها و بهایی‌ها و هم‌جنس‌بازها و اراذل، از فضای به‌وجود‌آمده‌ی بعد از انتخابات سوء‌استفاده کردند و شد آن‌چه شد.


در عینِ این‌که شاید این نظر، نظرِ غلطی نباشد و مستند هم باشد، امّا همه‌ی آن‌چه که اتّفاق افتاد نبوده است به‌هیچ‌وجه و این غائله مقصّرانی هم داشت و مقصّرِ اصلی‌ای هم داشت که خودِ جنابِ «میرحسین موسوی» بود (به نظرِ من) و آقای طالبی در عینِ رادیکال‌بودنش در عالَمِ واقع، در فیلمش تلویحاً او را تبرئه کرده. فی‌الواقع از هولِ هلیمِ این‌که شاید کسی فیلمش را تماشا نکند، افتاده در دیگِ بی‌طرفیِ شبهِ‌روشن‌فکریِ نزدیک به قرائتِ کسانی چون مشائی و مطهری. بنابراین من این فیلم را از جهتِ بیان و زبان نیز یک فیلمْ با گفتمانِ غربی می‌دانم. البته این می‌تواند موضعِ اسپانسرِ محتواییِ فیلم هم باشد، که اگر باشد فاتحه‌ی خیلی چیزها را باید خواند در این مملکت...

از دیگرویژه‌گی‌های (مثبتِ) فیلم شجاعتِ ورودِ کارگردان به ساختمانِ وزارت‌خانه‌ای‌ست که مردُمِ ایران اکثراً (یا لااقل آن‌هایی که در آن‌جا و یا مرتبطِ با آن‌جا کار نمی‌کنند!) از آن واهمه دارند و سعی می‌کنند اگر کلاه‌شان هم اطرافِ درِ آن وزارت‌خانه افتاد، برای برداشتنِ کلاهْ نروند آن اطراف. وزارت‌خانه‌ی پُراهمّیّت و پُرکاری که در ایران مهجور و منزوی‌ست و این البته تا حدِّ زیادی خواستِ مسئولینِ خودِ آن وزارت‌خانه است. «ابوالقاسم طالبی» امّا (چه خودش هم اطّلاعاتی باشد یا نباشد) این شجاعت را داشته که درباره‌ی یک‌جای مگو و مخفی و شاید به تعبیرِ بعضی‌ها مخوفْ فیلم بسازد. این نگاه و این شجاعت حتماً جای تقدیر دارد. هرچند که پیش از او «ابراهیم حاتمی‌کیا» در ۳فیلمش به صورتِ مستقیم و غیرِمستقیم به این ارگان پرداخته بود. یعنی در «آژانسِ شیشه‌ای»، «به رنگِ ارغوان» و «گزارشِ یک جشن». امّا شاید به این دلیل که نگاهِ حاتمی‌کیا در هرسه‌فیلم انتقادی بوده است به این وزارت‌خانه، کارش به نوعی متفاوت از کارِ طالبی بوده باشد. طالبی از نگاهِ درون‌سازمانی‌تری به وزارتِ اطّلاعات پرداخته در فیلمش و این تقریباً اوّلین‌باری‌ست که در سینمای ایران اتّفاق می‌افتد و احتمالاً از این به بعد بیش‌تر هم بیفتد و این چیزِ خوبی‌ست. هم برای سینما و مردُم و هم برای وجهه‌ی خودِ اطّلاعات. ما باید زودتر از این‌ها می‌رفتیم سراغِ این فضا. هالیوود با آن دبدبه و کبکبه‌اش جوری‌ست که سخت می‌شود کارگردانی را در آن پیدا کرد که به اندازه‌ی زکاتِ کارش هم که شده فیلم نساخته باشد در جهتِ منافعِ سی.آی.اِی. و امنیّتِ ملّیِ امریکا.

یکی از معدود اوج‌های فیلم (و شاید به تعبیری تنها اوجِ سالمِ فیلم به لحاظِ معناشناختی) صحنه‌ی درگیری بر سرِ تصاحبِ پای‌گاهِ مقاومتِ بسیجِ مقداد است. تنهاقسمتِ این فیلم که چشمانم را می‌رفت گرم کند برای جاری‌شدنِ اشک که البته کارگردانیِ ضعیفِ فیلم نتوانست «درش بیاورد» و اشکِ ما هم سرازیر نشد! امّا هم‌این اوجِ نصفه‌نیمه یک دیالوگِ دل‌چسب داشت و آن این بود که یکی از بسیجی‌ها وقتی پای‌گاهْ زیرِ آتشِ کوکتل‌مولوتُف و پرتابِ سنگ قرار گرفته بود، می‌آید کنارِ فرمانده و خواهش‌ و تمنّا می‌کند که تیرِ واقعی بگیرد. امّا فرمانده زیرِ بار نمی‌رود و می‌گوید برگرد سرِ پُستت. بعد درگیری بالا می‌گیرد و خودِ فرمانده و یکی‌-دونفرِ دیگر مجبور می‌شوند با تیرهای واقعی مردُم را موردِ هدف قرار دهند. در هم‌این گیرودار، بسیجی سراسیمه می‌آید پیشِ فرمانده و می‌گوید: «آخرین خطِّ تلفنم قطع شد؛ فکر کنم کابلِ مخابراتو از بیخ کندند!» فرمانده در پاسخ می‌گوید: «پای‌گاهِ نینوا اگه آب هم قطع بشه تازه معنا پیدا می‌کنه؛ برو سرِ پُستت». این صحنه، این عدمِ تمایلِ نیروهای بسیجی برای مقابله با مردُمِ حتّا مسلّحی که قصدِ تصرّفِ یک پای‌گاهِ نظامی را دارند و در نهایت این ولایت‌پذیریِ بسیجی از فرمانده‌اش نیم‌چه اوجی ایجاد کرده و دل‌چسب است.

منتها یکی از نکاتِ گنگ در هم‌این سکانس هم بازیِ آقای «داودآبادی» (نویسنده و مستندسازِ جنگ) است به عنوانِ یکی از بسیجی‌هایی که تیرِ واقعی دارد و ظاهراً معاونِ فرمانده است. استفاده از یک نابازی‌گر در یک فیلمِ سینمایی نمی‌دانم چه توجیهی دارد. نابازی‌گری که خیلی فصاحت و بلاغت هم ندارد و دیالوگ‌هایش مفهوم نیست چندان.

سکانسِ پایانیِ فیلم هم کاملاً مشابهِ به رنگِ ارغوان و گزارشِ یک جشن است از نظرِ مفهومی و حتا ساخت، وَ تقلیدی به‌نظر می‌رسد یا لااقل اگر هم تقلیدی نیست، این شائبه کاملاً وجود دارد و کارگردان وظیفه داشته که درنظر بگیرد این مسئله را.

در نهایت قلّاده‌های طلا را فیلمی متوسّط دیدم که نمی‌توانم دیدنش را به کسی توصیه کنم. امّا با ساخت و وجودِ چنین فیلم‌هایی موافقم. در عینِ حالی که با جنابِ طالبی، قرائتش در این فیلم و موضعش در روایتِ واقعه‌ی مستندِ مذکور، اختلافِ نظرِ اساسی دارم تقریباً.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |