مسئله‌ی رضایتِ درونی و معضلِ عدمِ خودباوری - گفتن

گفتن

λεγειν

زنده‌گی عرصه‌ی رقابتِ انسان‌ها با یک‌دیگر نیست. هر انسانی خلقتی و به تبعِ آن تولّدی و مرگی مختصِّ به خود دارد. زنده‌گیِ یک فرد، فرصتی‌ست که او در اختیار دارد برای گذراندن. «مرگ» یک مسئله‌ی ناگزیر و حتمی‌ست و قطعاً اتفاق می‌افتد. انسان‌ها به دلیلِ خلقت‌ها، تولّدها، مرگ‌ها و فرصت‌های متفاوت‌شان از هم، زیست‌های متفاوتی هم دارند. هیچ دو انسانی در زمین با هم برابر نیستند در تولّد، مرگ، فرصتِ حیات و خلقت. یعنی این‌گونه نیست که همه‌ی این‌ها در دوانسانِ متفاوت بر هم منطبق شود. اگر مثلاً تولّدها منطبق باشند، مرگ‌ها منطبق نیستند، اگر مرگ‌ها منطبق باشند، تولّدها و اگر این دو منطبق باشند، فرصت و اگر بر فرضِ محال هرسه امرِ تولّد، فرصتِ حیات و مرگ منطبق باشند، خلقت‌ها منطبق نیست. هر انسانی می‌آید و کارِ خودش را می‌کند و تأثیرِ فرضیِ خودش را بر زمین و در عالَم می‌گذارد و می‌رود.

انسان‌ مادامی که خودش را در رقابتِ با دیگری و دیگران ببیند، نمی‌تواند کارِ مختصِّ به خودش را درست انجام دهد. «فضای رقابت» امکانِ خلّاقیّت را از فرد می‌گیرد و عمده‌ی انرژیِ او را صرفِ پیروزی در رقابتی کاذب می‌کند. در رقابت‌های ورزشی نبرد بر سرِ ثانیه‌هاست و زمان ارزشِ زیادی دارد، حتا گاه بیش‌تر از توانایی‌ها و مهارت‌های ورزش‌کار. امّا زنده‌گی یک رقابتِ ورزشی نیست. یک انسان در طولِ زنده‌گی‌اش در رقابتِ با دیگری نیست. تنها رقابتی که شاید بتوان برای یک انسان فرض کرد -با ارفاق- رقابتِ او با خودش می‌تواند باشد.

وقتی ما خودمان را در فضاهای رقابتی با دیگران فرض (یا به تعبیرِ من اسیر) می‌کنیم، خواه‌ناخواه یک احوالِ هیجانی و مبتنیِ بر سرعت بر ما غالب می‌شود و «سرعت» عمدتاً با دقّت نسبتِ عکس دارد. جدای از این، ممکن است در اثرِ شکست‌های کاذب دچارِ یأس و ناامیدی و انفعال شویم و درواقع بی‌حرکت بمانیم. یا این‌که خودمان را ببازیم و سعی کنیم رفتارهای دیگران را تقلید کنیم. در همه‌ی این حالات ما از آن چیزی که فرضِ وجودی و خلقت‌مان بوده است فاصله گرفته‌ایم و نتیجتاً نمی‌توانیم آن کارِ کارستان را در عالَم انجام دهیم. کارِ کارستان یعنی بازکردنِ گرهی ناگشوده به دستِ خودمان. گرهی که هیچ‌کسِ دیگری در عالَم سراغِ آن نرفته و بازش نکرده. برخی به جای گره از «سؤال» استفاده کرده‌اند و فعلِ انسان را به «یافتنِ پاسخ» تعبیر کرده‌اند و آن جوابی که در این مسیر ایجاد می‌شود را هم‌آن کارِ کارستان نامیده‌اند.

در این جهانِ ۷میلیاردنفری طبیعی‌ست که به‌تر و بالاتر از من، من‌های دیگری وجود دارد. با این حساب اگر من بخواهم خودم را در رقابتِ با عالَم فرض کنم، اگر ۲۰۰۰نفر را هم پشتِ سر بگذارم و اگر ۵۰۰نفر باعث شوند من خودم را بالا بکشم، قطعاً ۱۰۰۰نفر هم خواهند بود که با توانایی‌های از من به‌ترشان مرا ناامید، مأیوس و سرخورده کنند. این مسئله در درازمدّت «رضایتِ درونی» را در من کم می‌کند و رفته‌رفته به صفر میلش می‌دهد. تاحدّی که من خودباوری‌ام را از دست می‌دهم و می‌شوم یک انسانِ تماماً مأیوس یا تماماً تقلید. بنابراین هرچه انسان خودش را کم‌تر در فضاهای رقابتی اسیر کند، رضایتِ درونی‌اش دست‌نخورده‌تر و سالم‌تر باقی می‌ماند.

من اگر خودم را بخواهم مثال بزنم شاید مسئله را بتوانم شفّاف‌تر توضیح بدهم. من می‌توانستم از نظرِ تحصیلی در دانش‌گاهِ صنعتیِ شریف مهندسیِ برق بخوانم، از نظرِ شغلی در فلان سازمان استخدامِ رسمی باشم، از نظرِ اقتصادی در یک وضعیتِ به‌تری باشم، به عنوانِ یک علاقه‌مندِ به ادبیات و شعر می‌توانستم فلان شاعرِ برجسته و نویسنده‌ی نامی باشم و الی آخر. هزاران می‌توانستمِ خیلی‌خوب برای کسی در شرایطِ من وجود دارد. امّا متأسفانه یا (از نظرِ من خوش‌‌بختانه) در عینِ این‌که من همه‌ی آن خوبی‌ها را می‌فهمم و اذعان دارم به خوب‌تر بودن‌شان و سعی می‌کنم با تمرین من هم خوبی در نوعِ خودم و متنافرِ از آن‌ها باشم، در خودم هیچ احساسِ رقابتی ندارم نسبت به آن‌ شرایطِ مفروض. البته معنای این حرف این نیست که من تنبلی و کم‌همّتی‌ام را بخواهم توجیه کنم و بیاندازم گردنِ این ماجرا. بحث سرِ فرض‌ است و فکر. من در فکرم، در درونم احساسِ رقابتی با آن‌هایی که به‌تر و بالاتر از من هستند ندارم. به این دلیل که اوّلاً خودم را «تنها» می‌بینم در عالَم. نه این‌که تنها «خودم» را ببینم، بل‌که خودم را تنها فرض می‌کنم در زمینِ خدا و زنده‌گی‌ام را مسیری می‌بینم که فقط خودم در آن مشغولِ رفتن هستم. گاه سینه‌خیزم در این مسیر، گاه آهسته‌رو و گاهی در حالِ دویدن. ضمنِ این‌که خودم را در بندِ قیوداتِ زمانی هم اسیر نمی‌بینم. احساس نمی‌کنم دارد دیر می‌شود. زمان را محیطِ بر خودم نمی‌بینم، بل‌که خودم را محیطِ بر زمان می‌بینم و زمان یک چیزِ تحتِ مدیریتِ من است نه بالعکس. این نوعِ نگاه به من اجازه می‌دهد که رضایتِ درونیِ مطلوب و بالایی داشته باشم و بالابودنِ رضایتِ درونی کمک می‌کند تا خلّاقیّتم پرورش پیدا کند و بتوانم بروم سراغِ حل‌کردنِ معمّای هستی‌ام و برای پرسشی پاسخ باشم که کسِ دیگری جز من پاسخِ آن پرسش نیست. البته این‌که چه‌قدر در این مسئله و در این مسیر موفق باشم بسته به همّت و اراده‌ی خودم و مهم‌تر از آن و پیش‌تر از آن فضلِ خداوند است. یعنی این‌طور نیست که رضایتِ درونی الزاماً ما را به جوابی که باید برساند، ولی قطعاً جوابِ پرسشِ هستیِ انسان جز از مسیرِ تقویتِ رضایتِ درونی محقق نمی‌شود.

به‌نظرم یکی از معضلاتِ زنده‌گی‌های ما علاوه بر کم‌تأمّلی که به‌نظرم بزرگ‌ترین بیماریِ زمانه‌ی ماست، کم‌بودِ رضایتِ درونی و تبعاتش است. مثلاً یک تهیه‌کننده-مجریِ تله‌ویزیونی، به فرضِ مثال «خسروی» را در نظر بگیرید که می‌آید و به تقلید از «شهیدی‌فرد» برنامه‌ای می‌سازد برای شبکه‌ی دو تحتِ عنوانِ «زنده‌باد زنده‌گی». اوّلین کاری که او در برنامه‌اش می‌کند ول‌خرجی‌ست؛ برای این‌که فکر می‌کند «پارکِ ملّتِ» شهیدی‌فرد را پول بود که پارکِ ملّت کرد. در صورتی که پول یک ابزار برای برنامه‌سازی‌ست. بعد می‌آید دکوری می‌سازد مشابهِ دکورِ پارکِ ملّت (باز هم با هزینه‌ای بالاتر) و آیتم به آیتم پارکِ ملّت را تکرار و تقلید می‌کند. حتا زمانِ پخشِ برنامه را هم عینِ پارکِ ملّت ۱۱ونیمِ شب به بعد قرار می‌دهد و درست مثلِ ان برنامه تا ۴شنبه‌ هم فقط پخشش می‌کند. امّا زنده‌باد زنده‌گی پارکِ ملّت نمی‌شود. می‌دانید چه‌را؟ چون خسروی، شهیدی‌فرد نیست. به هم‌این ساده‌گی.

پارکِ ملّت یا «مردمِ ایران سلام» یا هر برنامه‌ی دیگری که اگر در آینده محمّدرضای شهیدی‌فرد برای سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران بسازد، پاسخ‌های شخصِ او برای سؤال‌هایی‌ست که در عالَم برای او و مختصِّ به او وجود دارد. پس اصلاً قرار نیست هیچ مجریِ دیگری عینِ او باشد و هیچ برنامه‌ی دیگری مثلِ برنامه‌ی او دربیاید. این اشتباه را مدیرانِ صداوسیما در موردِ «فرزاد حسنی» هم چندین‌بار مرتکب شدند. بعد از مصاحبه با «سردار رادان»، «امیرحسین مدرّس» را گذاشتند جای فرزادحسنی در «کوله‌پشتی» و کوله‌پشتی به سرعت مخاطبینش را از دست داد. برنامه‌ی زنده‌ی دمِ افطارِ شبکه‌سه را بعد از یک‌بار اجرا، از حسنی گرفتند و دادند به «علیخانی»؛ او هم سعی کرد ادای حسنی را دربیاورد، امّا مثلِ مدرّس موفق نبود و نشد و نگرفت. چندسال علیخانی را هی گنده کردند و آوردند در این برنامه و آن برنامه تقدیر کردند ازش تا مثلاً جای حسنی را بگیرد و خلأ او را پُر کند. تا این‌که با یک مسئله‌ی حراستی مجبور شدند علیخانی را بالکل کنار بگذارند! بعد از او پروژه‌ی «ضیاء» را شروع کردند که بس‌یار ضعیف‌تر و بدتر از هردوی علیخانی و مدرّس هم هست، چه رسد به حسنی! طبیعتاً سرنوشتی بدتر از مجریانِ سَلَف برای او نیز تکرار خواهد شد.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ صداوسیمای مستهلک و مضمحلِ «ضرغامی» هم‌این گاف‌های تشخیصی-مدیریتی‌ست. انگار یک مشت آدم‌آهنی و رباتِ بی‌مغزْ مدیر و معاونِ این صداوسیما هستند که از خودشان هیچ فکر و تأمّلی ندارند و همه‌چیز را باید با آزمون و خطا (آن هم هزاربار) تست کنند تا بفهمند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. تازه در اغلبِ موارد هم خودشان به نتیجه نمی‌رسند، بل‌که مراجعِ بالاتر به نتیجه می‌رسانندشان! و جالب این‌جاست که یکی نیست بپرسد که اگر «فرزاد حسنی» بد است، چه‌را مجریانِ جای‌گزینش را می‌سعیانید که مثلِ او و شبیه به او باشند؟ اگر شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش بد است، چه‌را فوراً کپی می‌کنیدش؟ با خودتان صادق باشید. اگر یک مجری را می‌اندازید بیرون، مدلش را تکرار نکنید لااقل. 

این مثال‌ها را زدم که بگویم آن مجریان و برنامه‌سازانی که راضی می‌شوند بروند جای هم‌کارانِ مؤلّف‌ و ایده‌پردازشان برنامه اجرا کنند، آدم‌هایی هستند با رضایتِ درونی‌هایی به شدّت پایین. یعنی مدرّس اگر رضایتِ درونیِ پایینی نداشت، هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد برود جای حسنی در کوله‌پشتی. یا اگر علیخانی احساسِ ضعف و کم‌بود نمی‌کرد، نمی‌رفت «ماه‌عسل» و «جزرومد» را اجرا کند. هم‌این‌طور جنابِ خسروی هم با این موی سفید، اگر رضایتِ درونیِ مطلوبی داشت، این‌قدر سعی نمی‌کرد کپی برابرِ اصلِ پارکِ ملّت باشد!

امّا جالب این‌جاست که در عالَم هرکسی سرِجای خودش است و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و اغلبِ آدم‌ها در حدِّ خودشان توانایی‌ دارند و کارهایی بلدند. منتها توانایی‌ها در انسان‌ها به صورتِ بالقوّه قرار دارند و وقتی به فعلیت می‌رسند که انسان در موضعِ خلقتیِ خودش قرار داشته باشد. یعنی امیرحسین مدرّس توانا است، اگر و فقط اگر در جای خودش باشد. امّا هم‌این او اگر در جای فرزاد حسنی قرار بگیرد، دیگر استعدادهای بالقوّه‌اش تمام و کمال به فعلیت نمی‌رسند، چون او در جای کسِ دیگری قرار گرفته. این قانونِ لایتغیّر و سنّتِ محکم و نقض‌ناشدنیِ طبیعت است.

بنابراین اگر بخواهم نتیجه‌گیری‌ام را به صورتِ خلاصه از این بحث بیان کنم باید بگویم کههر انسانی یک خلقتِ جداست در عالَم و حسبِ این خلقتِ مجزّا، مسیرِ رشد و تعالیِ مجزّایی هم دارد و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و نمی‌گیردتلاشِ ما باید در جهتِ به فعلیت رساندنِ توانایی‌های منحصربه‌فردمان در مسیرِ منحصربه‌فردمان باشد. تنها در این صورت است که بازده به حداکثر می‌رسد. رضایتِ درونی یک مسئله‌ی مهمّی‌ست که حالتِ تلقینی و روانی دارد. انسان نباید خودش را در ورطه‌های رقابتی و هیجانی اسیر کند، چون در این‌ صورت عمده‌ی انرژی‌اش صرفِ رقابت و سرعت می‌شود و دقت و کیفیتش را از دست می‌دهد و از کارِ اصلی‌اش بازمی‌ماند. به قولِ «حجة‌الإسلام سعید رجحان» زمان طلا نیست، بل‌که این انسان است که طلاست. این را نباید فراموش کرد. تلقین و تکرارِ این اصل کمک می‌کند تا انسان کم‌تر اسیرِ سرعت و هیجان شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |