از فرامینِ در تنهایی (۱۵) - گفتن

گفتن

λεγειν

پیش‌تر در یکی از مطالبِ سریِ «از فرامینِ در تنهایی» نوشته بودم: «در عشقْ عاشق باش!». بی‎‌هیچ توضیحِ اضافه‌ای. حالا می‌خواهم به بهانه‌ی نوشته‌ای دیگر، آن جمله را هم شرح بدهم. شاید کمی عجیب باشد این‌که به‌ صورتِ کلّی گفته شده در عشقْ عاشق باش. یعنی به همه، چه مردها و چه زن‌ها. ممکن است سؤال پیش بیاید که اگر شخصی معشوق بود، معشوقه بود، چه‌گونه عاشق باشد؟ اصلاً چه‌را عاشق باشد؟ برای شرحِ این مسئله به‌نظرم باید تعریفی از عشق داشت. تعریفی دقیق و شفّاف. به نظرِ من «عشق» دوست‌داشتن و محبّتِ صادقانه، بی‌دریغ و بی‌شائبه‌ای‌ست که در آن «خواستن» رنگ‌وبویی خیرخواهانه داشته باشد. این کوتاه‌ترین تعریفی‌ست که می‌توانم از عشق بیان کنم.
براساسِ این تعریف، در چنین احوال و ماجرایی، آن کسی که عاشق باشد، کارِ مهم‌تری را مرتکب می‌شود. اساساً فاعلِ عشق، عاشق است و اگر ما عشق را یک ماجرای مستحبّ و صواب بپنداریم، اگر عشق را یک «خوبی» ببینیم، طبیعی‌ست که فاعلِ این ماجرا بودن ارزش‌مندتر است. ارزش‌مندتر است نه در قیاسِ با معشوق(بودن) که او خود به صِرفِ معشوق‌بودن بالاست و بالاترین (از نگاهِ عاشق). عاشق‌بودن امّا در عالَم یک کارِ باارزش است و چه خوش و زیباست اگر بشود، اگر بتوانیم عاشق باشیم.
از این منظر، معشوق هم می‌تواند عاشق باشد یا به عبارتِ دقیق‌تر عاشقانه دوست بدارد. من برای اثباتِ این مدعا از خداوند و نسبتش با بنده‌گان مثال می‌آورم. در بزرگی و منتهای هر خصلتی بودنِ خداوند و این‌که او صاحب و خالقِ ماست و هم مقصود و معبود و معشوق‌مان شکّی نیست. امّا هم‌این خداوند، با همه‌ی جلال و عظمتش عاشقانه به بنده‌گانش می‌نگرد. عاشقانه دوست‌شان می‌دارد و حتا اگر خشمی و غضبی و عذابی هم داشته باشد، اوّلاً مقدّمِ بر آن خشم و غضب، رحمت داشته و هم در عینِ حال بس‌یار توبه‌پذیر و غافر است و هم اگر عذاب کند، باز نگاهِ تربیتی و حکمتی دارد. جز عشق می‌تواند باشد دلیلِ این روحیاتِ او؟ این‌که مثلاً بنده‌گانِ توبه‌کارش را دوست می‌دارد۱. یا این‌که فرموده با ذکرش قلوب آرام می‌شود۲ و نظائرِ این که فراوانند در قرآن. پس می‌شود معشوق بود، آن هم در منتهای معشوقه‌گی و در عینِ حال، عاشق هم. یعنی عاشقانه دوست داشت و عشق ورزید.
در روابطِ عاشقانه‌ی بینِ انسان‌ها هم این اتفاق خواه‌ناخواه می‌افتد که عاشق و معشوق هردو مقام‌های یک‌دیگر را تجربه می‌کنند. یعنی در مواقعی عاشق هم از طرفِ معشوقش عاشقانه دوست داشته می‌شود و این نه این‌که قاعده باشد یا فرض و انتظار، ولی اتفاقی‌ست که می‌افتد و چیزِ بدی هم نیست. به این دلیل که عاشق‌بودن کارِ ارزش‌مندی‌ست و درواقع فعلی‌ست خداوندانه. از معشوق، انتظارِ عاشق‌بودن نباید داشت، امّا معشوق حسبِ رحیم‌بودن و رقیق‌بودن و خوب‌بودنش، عاشقی هم می‌کند. کمااین‌که خداوندِ متعال هم عاشقی می‌کند. منتها، اگر عاشقْ عاشقی می‌کند، این وظیفه‌ی اوست و انتظار از او این است و جز این اگر بخواهد مرتکب شود خلافِ قاعده عمل کرده و بی‌راه رفته و معشوق اگر عاشقانه دوست می‌دارد یا عاشقی می‌کند، این از لطفِ اوست؛ چه‌را که در عینِ استغنا و بی‌احتیاجی‌ست که دارد این مهم را مرتکب می‌شود (سخن در احتیاجِ ما و استغنای معشوق است۳). گفت: «سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟/ ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود»۴ یا «خوش است گاهْ به عشّاقِ خویش دل‌دادن/ نمی‌توان همه‌ی عمر دل‌ربایی کرد»۵. یعنی عاشق‌بودن حسبِ احتیاجی که عاشق به معشوق دارد، برای عاشق یک وظیفه‌ست، بل‌که کفِ وظیفه است. امّا اگر معشوق این لطف را مرتکب می‌شود، از بزرگی و شوق و مرحمتش است در حقِ عاشق. قاعده‌ی عشق، عاشق‌بودنِ عاشق است و معشوقه‌گیِ معشوق. امّا خلافِ قاعده در عشق، اگر «عشق» را نقض نکند، نه‌تنها عیب نیست که حالتی‌ست ایده‌آل و برتر. «نقضِ عشق» هم یعنی این‌که جای عاشق و معشوق کاملاً عوض شود و عاشق فراموش کند که وظیفه‌اش چیست و معشوق نیز، که این شاید شعبه‌ای از بی‌عدالتی هم باشد. چه‌را که عدل را گفته‌اند «یضعُ‌الأمور فی مواضعها»۶ و هرچیزی که بخواهد سرِ جایِ خودش نباشد، عدل را منتفی می‌کند.
یک مفهومی وجود دارد در عشق با عنوانِ «کافی‌بودنِ معشوق برای عاشق» که از آیه‌ی ۳۶ سوره‌ی زمر برش داشته‌ام. خداوند در آن آیه با یک استفهامِ تقریری می‌فرماید: «ألیسَ‌اللهُ بِکافٍ عَبدَه؟» (آیا خدا برای [امورِ] بنده‌اش کافی نیست؟). استفهامِ تقریری یا تأکیدی یعنی سؤالی با ظاهری منفی که پاسخی طبیعتاً و قطعاً مثبت دارد. یعنی در این آیه تأکید شده که خدا برای بنده‌اش کافی‌ست. سؤالی که پیش می‌آید این است که چه‌را و یعنی چه که خدا برای ما (بنده‌گان) کافی‌ست؟ شاید آیه‌ی ۳ از سوره‌ی أحزاب هم به‌نوعی مکمّلِ این معنی باشد. می‌فرماید: «و تَوَکَّل علی‌اللهِ و کفی باللهِ وکیلا» (و بر خدا توکّل کن، که خدا برای توکّل [و اعتماد] کافی‌ست) و البته در تقریباً ۱۰جای دیگر هم خداوند مشابهِ این مفهوم را فرموده است در قرآن. به خداوند باید توکّل و اعتماد کرد، چون کامل است و گرهِ همه‌ی مشکلات به دستِ او باز می‌شود و اول و آخر و ظاهر و باطن اوست و معبود و معشوقِ بنده‌اش نیز هم. یعنی او آن کسی‌ست که هیچ بالاتر و به‌تری از او نیست برای دوست‌داشتن و عشق‌ورزیدن و تقرّب و کفایتِ امور. گفت: «إلهی هَب‌لی قلباً یُدنیهِ مِنکَ شَوقُه»۷ (معبودم به من دلی بخش که مشتاقِ قربِ تو شود). باید به او توکّل کرد چون أعلم است و وقتی که او سرپرست و یاورِ انسان باشد۸، هیچ دشمن و بدخواهی نمی‌تواند بر انسان تسلّط و ترفیع پیدا کند. پس خداوند به عنوانِ معشوقْ عاشقش را کافی‌ست. دلیلِ این کفایت هم مشخّص است. امّا آیا در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوقْ عاشق را کافی‌ست؟ در پاسخ باید گفت بله! در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوق یک «انتخاب» است (یعنی باید باشد) و وقتی که معشوق یک «انتخاب» باشد، از نظرِ عاشق کامل‌ترین و به‌ترینِ انسان‌هاست. حالا نه این‌که یک‌هفت‌میلیاردُم باشد و تافته‌ی جدابافته؛ امّا هم‌این‌که بینِ آدم‌های موردِ مواجهه‌ی عاشق، به چشمِ او آمده و برجسته شده و فرآیندِ شناخت و انتخاب و دل‌بستن طی شده یعنی خاص بوده که این اتفاق افتاده و این خاص‌بودن یعنی هم‌آن به‌ترین‌بودن. به‌ترینِ آن عاشق. نه به‌ترین انسانِ روی زمین در قیاس با هفت‌میلیارد آدم.
معشوقْ برای عاشق کافی‌ست. این جمله‌ای‌ست که باید ملکه‌ی ذهن و خاطرِ عاشق باشد. این فرض را هی باید تکرار و تأکید کرد. هم‌آن‌جور که خداوند هم در قرآنش بارها و بارها این جمله را تأکید کرده. حتا برای کسی مثلِ رسول‌الله۹. به‌هرحال انسان فراموش‌کار است و بعضی چیزها را اگر مرور نکند، آرام‌آرام ممکن است به دستِ فراموشی بسپارد و فراموش‌کردنِ این مسئله اوّلینِ قدمِ دورشدنِ عاشق است از معشوق و خدای نکرده می‌تواند مقدّمه‌ی بی‌وفایی یا زبانم لال خیانت بشود که گفت: «از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَنْد چیست؟»۱۰.
مرورِ این فرض و پیشانی‌نوشت‌کردنش بر عهده‌ی عاشق است به‌تمامه. این وظیفه‌ی اوست که این اصل را فراموش نکند. امّا، در عشق‌های بینِ انسان‌ها، حسبِ هم‌آن توضیحاتِ بالا که معشوق هم خواه‌ناخواه در مقامِ عاشقی قرار می‌گیرد و عاشقی می‌کند، او (یعنی معشوق) هم به‌تر است که دو مسئله را در دوساحت و شأن فراموش نکند. یکی تلاش برای کفایتِ عاشق در شأنِ معشوقی‌ست و دیگری این‌که اگر در مقامِ عاشقی قرار گرفت یا به عبارتِ دقیق‌تر وقتی که عاشقانه عاشقش را دوست داشت، او هم فرض کند که عاشق برای او کافی‌ست. این دو مورد به‌علاوه‌ی آن فرض و وظیفه‌ی عاشق، به‌نظرم خیلی مسائلِ بااهمیتی هستند. خاصّه در روزگاری که به‌سر می‌بریم. زمانه‌ی رنگ‌ها و هیجانات و شلوغی‌ها. منِ عاشق باید فرضم این باشد که معشوقِ من کامل‌ترین و به‌ترین انسانِ روی زمین است برای من. باید هی تأکید کنم برای خودم که معشوقم مرا کافی‌ست، معشوقم مرا بس است. تا عاشقی را فراموش نکنم و در امنیتِ عشق باقی بمانم. حتا اگر معشوق دل کَنْد یا سرد بود یا خدای نکرده بی‌وفایی کرد و زبانم لال خیانت هم نباید از این فرض دست بکشم و ایمانِ آخرتیِ عاشقانه‌ام را به جهنّمِ دنیاییِ یک خیانت ببازم. از آن‌طرف معشوق هم اگر پذیرفت که معشوقِ من باشد، باید نیم‌نگاهی به این مسئله داشته باشد که یکی از الطافِ او در حقِّ منِ عاشق می‌تواند این باشد که کمی تلاش کند برای نقشش. کمی، فقط کمی تلاش کند برای این کسوتِ «کافی‌بودن». البته این لطفِ اوست، نه وظیفه‌اش. هم‌آن‌جور که لطفِ خداوند است، نه وظیفه‌اش و البته که خداوند چه خوب این لطف را وظیفه‌وار در حقِ بنده‌گانش تمام کرده و می‌کند. و باز معشوق در مقامِ عاشقانه‌ محبّت‌ورزیدنش پسندیده است اگر فرض کند عاشقش برای او کافی‌ست؛ حتا اگر در واقعِ امر این‌گونه نباشد هم اگر ماجرای عشق یک فرآیندِ «انتخابی» بوده باشد پسندیده‌ است، بل‌که درست‌تر است که فرض‌ها چنین حال و حالتی داشته باشند.
به‌نظرم چاره‌ و درمانِ برخی دردهای روزگارِ ما هم‌این است. هم‌این موضوعِ بااهمیّتِ ساده. هم‌این ساده‌ی سخت. هم‌این سختِ ساده. ما آدم‌ها گاهی زود گولِ نسخه‌های مجعول و کاذبِ عالَم را می‌خوریم. دنیازده‌گی و فاصله از ادبیاتِ خداوند خُلق و خوی ما را تغییر داده. شک می‌کنیم، تردید می‌کنیم، بعضی دروغ‌ها را زود باور می‌کنیم. برای‌مان نسخه‌ی مزاجِ سرد و گرمِ زن و مرد و علّتِ مشروع و معقولِ جداشدن‌ بودنِ این مسئله‌ی کوچک را می‌پیچند و ما ساده‌لوحانه و بعضاً مذبوحانه باورش می‌کنیم. برای‌مان کتاب می‌نویسند راجع‌به تفاوت‌های رفتاری و فیزیولوژیکِ زن و مرد؛ یک‌سری واقعیت و غیرِواقعیت و درست و نادرست را تنگِ هم چاپ می‌کنند می‌دهند دست‌مان، فکر می‌کنیم واقعیت یعنی حقیقت. فکر می‌کنیم «بودن» یعنی «درست‌بودن». فکر می‌کنیم تفاوت یعنی علّتِ مشروعِ دورشدن و جداشدن و بی‌وفایی و خیانت. فکر می‌کنیم همه‌ی زنده‌گی، همه‌ی عشق، همه‌ی دوست‌داشتن یعنی طبعِ گرم و سرد در رخت‌خواب!
قصّه‌ی بس‌یاری از بی‌وفایی‌های روزگارِ ما قصّه‌ی دوری از گفتمانِ خداست. گفتمانِ خدا هم گفتمانِ پیچیده و عجیب و غریبی نیست. گفتمانِ خدا، گفتمانِ محبّتِ محض و دوست‌داشتنِ بی‌شائبه و پاک و صادقانه‌ست. منتها ما آدم‌ها (خودم را می‌گویم بیش‌تر) صداقت را جرم می‌پنداریم و ضدِّارزش. آینه را حسبِ آینه‌گی‌اش با سنگ هدف می‌گیریم و اساساً با آینه‌‌هایی خوش‌تریم که خیلی راست‌گو هم نباشند۱۱. بس که عشق را کوچک فرض کرده‌ایم و این ماجرای جدّی را شوخی گرفته‌ایم. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های روزگارِ ما، قصّه‌ی باورکردنِ پلشتی و زشتی، در زرورقی از «آزادی» عوضِ «صداقت» و «پاکی»ست که به علّتِ ذاتِ حقیقی و زلال‌شان هیچ‌گاه زرورق‌پیچ نمی‌شوند. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های ما، قصّه‌ی زودتسلیم‌شدن و عدمِ پای‌مردی روی انتخاب است و تبعاً زودسردشدن و زود دل‌باختن.
ما آدم‌ها عاشقی را باید از درخت‌ها یاد بگیریم. کِی، کجا کسی دیده که درخت‌ها درختی‌شان را در تغییراتِ سرد و گرمِ فصول از دست بدهند و استعفا بدهند از درخت‌بودن که ما آدم‌ها با کم‌ترین سردی و گرمی استعفا می‌دهیم از عاشقی و عشق؟ درخت، همه‌ی برگ‌ها و سبزی‌اش را گاه در یک سرمای زمستانی و پاییزی از دست می‌دهد، عریانِ عریان می‌شود، امّا نمی‌گوید نمی‌خواهم درخت باشم. حتا اگر بشکند و بخشکد و بمیرد هم «درخت» می‌میرد. ما آدم‌ها امّا گاه با یک نسیمِ خنکِ بهاره هم احساسِ سرما می‌کنیم و این سرما را باور می‌کنیم و با سوزِ زمستان اشتباهش می‌گیریم و فرض‌مان این است که سوزِ زمستان یعنی پایانِ عشق و همه‌چیز تمام. غصّه‌ی قصّه‌ی بی‌وفاییِ روزگارِ ما این است که عشق را یک قراردادِ تجاریِ فسخ‌شدنی پنداشته‌ایم، در صورتی که اولین و آخرین آیه‌ی قرآنِ عشق «عاشق شو و در عشق بمیر» است از نظرِ من.
امیدوارم عمقِ باور و ایمانِ ما به عشق‌های‌مان و به تبعِ آن عمرِ عشق‌های‌مان زیاد باشد و طولانی. جهانِ عشق‌های تاابد، جهانِ صلح و صفا و مداراست. جهانِ پاکی و امنیت است. عجیب نیست این‌که به عدمِ پاکی و عدمِ امنیتِ این‌روزهای جهان خرده می‌گیریم امّا تلاشی در جهتِ تداومِ عشق‌ها نمی‌کنیم؟ بل‌که بعضی‌مان تیشه برمی‌داریم و می‌افتیم به جانِ ریشه‌ی درختِ عشق؟ این تیشه می‌تواند دوخط شعر باشد، یا یک غزل، یک سریال، سکانسی از یک فیلم، تصویری، رفتاری یا حرفی و کلامی و خوشا مؤمنانِ عشق. آنان‌که باوری دارند خداوندانه و جان هم اگر بدهند، ایمان‌شان را نمی‌بازند.

۱. إن‌اللهَ یَحِبُّ‌التّوابین (بخشی از آیه‌ی ۲۲۲ سوره‌ی بقره).
۲. بِذِکرِاللهِ تطمَئِنّ‌القلوب (بخشی از آیه‌ی ۲۸ سوره‌ی رعد).
۳. حافظ.
۴. حافظ.
۵. صائب.
۶. العدل یضع‌الأمور فی مواضعها (سخنی از حضرتِ علی).
۷. مناجاتِ شعبانیه.
۸. واللهُ أعلَمُ بِأعدائکم و کفی باللهِ ولیّاً و کفی باللهِ نصیرا (آیه‌ی ۴۵ سوره‌ی نساء)
۹. یا أیّهالنّبیُّ! حَسبُکَ‌الله (بخشی از آیه‌ی ۶۴ سوره‌ی أنفال)
۱۰. فاضل نظری.
۱۱. آئینه خیلی هم نباید راست‌گو باشد/ من مایه‌ی رنجِ تو هستم، راست می‌گویی؛ (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |