عرقِ مرد بِه ز دولتِ اوست!* - گفتن

گفتن

λεγειν

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |