مسلمان شدم! - گفتن

گفتن

λεγειν

شهادت می‌دهم که جز «الله» خدایی نیست و «محمّد» فرستاده‌ی (برگزیده‌ی) اوست و «علی» ولیّ‌اش. من ام‌روز دوباره و از نو تسلیمِ اسلامِ محمّدی‌ می‌شوم. ام‌روز صحیفه‌ی سجّادِ این خاندان مسلمانم کرده دوباره. بس که همه‌چیز در این مناجات درست نشسته سرِ جای خودش. هم عقل است، هم عشق. وَه که چه زیباست. چه‌قدر ژرف است بحرِ این عبارات. ببینید چه‌قدر «جان» است:

«خدایا، سه‌چیز مرا باز می‌دارد از این‌که خواسته‌ی خود را با تو در میان گذارم؛ و یک‌چیز مرا بر آن وا می‌دارد:
فرمانی که داده‌ای و من در عمل به آن کُندی کرده‌ام، کاری که مرا از آن بازداشته‌ای و من به انجام‌دادنِ آن شتاب ورزیده‌ام، نعمتی که به من ارزانی داشته‌ای و من در سپاسِ آن کوتاهی نموده‌ام، سه‌چیزی هستند که مرا باز می‌دارند.
اما بخشش و نیکیِ بس‌یارِ تو به کسی‌که رویْ به درگاهت آورده و با خوش‌بینی به سوی تو آید، مرا به گفتنِ خواسته‌ام بر می‌انگیزد؛ چه‌را که هر احسانِ تو بخششِ بس‌یار است، و هر نعمتِ تو نعمتی بی‌سابقه.»

خودمانیِ این فراز یعنی دلایلِ شرم‌کردن و به تو پناه‌نیاوردنِ من بیش‌ترند از دلایلِ به تو پناه‌آوردن. امّا، آن‌قدر مهربانی، آن‌قدر خوب و بزرگ‌واری و آن یک دلیل امیدوارم می‌کند که باز هم با همه‌ی این تفاسیر و با همه‌ی ناسپاسی‌هایم از تو به تو پناه می‌آورم. تو مستغنیِ از منی، من محتاجِ توام. جز تو کسی را ندارم. جز تو مأوایی و کهفی ندارم تا التجاء بَرَم و امانم باشد. فقط تویی، فقط تو را دارم. بدِ بدم و تو خوبِ خوب، امّا باز هم می‌آیم سراغِ خودت، می‌افتم به پای خودت. أشهد أن‌ لاإله إلّاالله...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |